دانلود رمان بی گناهان pdf

یک هفته ای از رفتن نحس ساغر میگذره. یک هفته ای که به اندازه صد سال گذشته … هر روز دارم افسرده تر و مریض تر میشم طوری که وقتی خودم و تو آیینه میبینم نمیشناسم … این روزا بیشتر از همیشه دلم هوای آرتا رو کرده … نمی دونم چرا ولی خیلی دلتنگشم با صدای در خونه تند اشکام و پاک میکنم تا آرتین عصبی نشه. طبق عادت همیشگیش میاد سمتم و سرم و عمیق میبوسه و میگه _ عطر تنت نبود داشتم از خماری میمردم رز گلی .. نامشخص

هوا گرگ و میش بود، اما نه آن قدر که نشود رنگ پوسیده در را دید و آن (یاحقی) که روی دو لنگه اش نوشته بود!
از پشت شیشه ماشین زل زد به خط شکسته ده سالگی اش و یکباره بوی ترش دوات و صدای چرخش نی قلم های باریک دایی توی ذهنش پیچید … پلک هایش را بی اراده و محکم روی هم فشار داد، حودش بود و یاسر و قلم موی پهنی که از وسایل دایی برداشته بودند و شور کودکانه ای که ذره ذره روی در شره رفته و آخرش شده بود (یاحق) تا هر که از آستانه این خانه می گذرد یادش باشد که حقی را ناحث نکند!

کرخت و خسته دست دراز کرد و کیفش را برداشت و در را گشود … صدای اذان مسجد فخریه یکباره گوش هایش را پر کرد … نگاهش پر کشید سوی آسمان … بین رفتن و ماندن گیر کرده بود … در ماشین را بست و روی پاشنه پا نیم چرخی به عقب زد … نگاهش از نم پت و پهن دیوارهای خانه ای که به سفیدی رسیده بود، گذشت و چشبید به پنجره ای که می توانست در سایه روشن هوا تکان آرام پرده اش را ببیند

نگاهش آهسته آهسته پایین افتاد … ریموت زد و با قدم هایی نه چندان مطمئن رفت درهای دولنگه ای که خاطره ی روزهای ده سالگی خودش و یاسر مثل یک یادگاری پر ارزش روی رنگ پوسیده ی آن جا مانده بود …

تعداد صفحات:565 نویسنده: نامشخص ژانر:عاشقانه منبع:آیناز رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!