دانلود رمان آسو pdf

صدای هلهله و فریاد می آمد. گویی یک نفر عمدا می خواست صدایش را به گوش شخص یا اشخاصی برساند. صدای سرنا و دهل شیشه ها را به لرزه درآورده بود و مردان پای کوبان فریاد شادی سر داده بودند من ترسیده و آشفته میان اتاق نیمه تاریکی روی یک صندلی زهوار دررفته در خودم مچاله شده بودم…. نسرین سیفی

ظهر گذشته بود که چند نفر ریش سفید از ده بالا آمدند دنبال عروس خان. پدرم توی بالا خانه نشسته بود و اصلا از در بیرون نیامد. حتی برای بدرقه کردن من و یا در آغوش کشیدنم. هر چه به بالا گردن کشیدم شاید لای در را باز کند، نکرد. مادرم را زن ها به زور نگه داشته بودند. سوار اسبی که خان فرستاده بود شدم و بی هیچ سر و صدایی از میان سکوت غمبار جمعیت عبور کردم. ده آنقدر در سکوت و سکون فرو رفته بود که انگار همه جا گرد مرگ پاشیده بودند.

حتی صدای گریۀ کودکان نیز بلند نبود. همه انگار برای تشیع جنازه آمده بودند نه برای عروس برون. راه میان دو ده را طی کردیم. پیش از گذشتن از پیچی که ده پایین را در پشت خود پنهان می کرد به عقب برگشتم و برای آخرین بار به جایی که در آن متولد شده بودم نگاه کردم. دلم می خواست از روی اسب پایین بپرم و تمام مسیر آمده را به سوی خانه بدوم. دلم می خواست بروم و خودم را به پای پدرم بیندازم و از او بخواهم مرا از دردی که به جانم چنگ میزد برهاند.کاش میشد زمان را به عقب برگرداند.

کاش میشد تمام لحظه ها را از میان برداشت و دوباره همان دخترک شاد و سرخوش مرتضی خان شد. اسب بی توجه به خواستۀ من پیچید و ده پایین از نظر پنهان شد. سر برگرداندم. حالا من بودم و سرنوشتی که نمی دانستم چه خواب های دیگری برایم دیده است. ده بالا بر عکس ده پایین غلغله بود. همه از خانه ها بیرون ریخته بودند تا عروس آقاخان، آسو، دختر مرتضی خان را ببینند. عروس خونبس دیدن هم داشت حتما که اینگونه مشتاقانه مرا ورانداز می کردند و من در زیر چادر سفیدی که مادرم روی سرم انداخته…

تعداد صفحات:1064 نویسنده: نسرین سیفی ژانر:عاشقانه منبع:آیناز رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!