رمان تاس عشق پارت اول

رمان تاس عشق پارت اول

رمان تاس عشق پارت دوم

رمان تاس عشق پارت سوم

رمان تاس عشق پارت چهارم

رمان تاس عشق پارت پنجم

رمان تاس عشق پارت ششم

رمان تاس عشق پارت هفتم (آخر)

خلاصه رمان :

تاس عشق زندگی دختر یکی یکدانه ی پدر و مادری پزشک را روایت میکند که بر خلاف

علاقه ی خود در رشته ای قبول میشود که مسیر زتدگیش را تغییر میدهد به عبارتی

روی دیگر زندگی را می تواند لمس کند و…


باز هم با مادرم جروبحثم شده بود ، نمیدانستم آنان که خودشان را روشنفکر می دانستند چکار به انتخاب رشته من داشتند ?به اجبار پدر و مادر تجربی را انتخاب کردم هر چه
گفتم :مامان جون دوست دارم انسانی، یا هنر آخه من ،ذوق هنری دارم،یه نیم نگاه چاشنی صورتش کرد و با ادا و اطوار
گفت :وای هستی ، می خوای آبرومونو ببری، عزیزم مردم نمی گن مامان و باباش هر دو دکترن ،نتونستن این دونه دخترشونو به جایی برسونن ؟؟!! نمیدانستم ما که به کار کسی کار نداشتیم مردم چکار کار ما داشتند ؟خدا پدر دایی را بیامرزد آن وقتها خانه اش ایران بود کلی با مادر جروبحث کرد . ولی …به قول آقا جون نرود میخ آهنی در سنگ …
با هزار بدبختی و با وساطت دیگران پدرم قبول کرد که در دو رشته هنر و تجربی کنکور بدهم 
هنر که اصلا نخوانده بودم، برای همین مانند خر در گل ماندم ….ولی کنکور تجربی را ، اینقدر کلاس و معلم سر خانه در مغزم کار کرده بودند که قبول شدم …..خدا بگم چکار کند کسی که تجربی را ساخت؟ 


************************************************** ****

فرزند تک خانواده بودم دختر سفید و بی نمکی با قد بلند و استخوان بندی درشت. چشم آبی ذاق .روی هم رفته چنگی به دل نمی زدم. ولی فامیل برای اینکه دل مامان پزشکم را و بابای جراحم را بدست بیاورند ای …گاه گداری که کارشان پیش طبیب و دوا درمان افتاد بتوانند از انها سوء استفاه کنند… وقتی من را می دیدند با به به و چه چه همراهیم می کردند… ولی من که میدانستم مگسانند گرد شیرینی….. برای همین هیچ وقت دلم را به تملق هایشان خوش نمی کرم مادر م پزشک حاذقی بود برای خودش دبدبه کبکبه ای داشت…. شبها مثل دختر بچه ها کوله به دوش می امد خانه ادای جوانها را در می آورد بیشتر اسپرت میزد. از صدقه سر لیزر و بوتاکس و پی آر پی…. قیافه اش خیلی جوان و تر گل ور گل ما نده بود … بابا م جراح بود ،دو تا بیمارستان کار می کرد، دو تایی با این جور زندگی کردن با هم کنار آمده بودن…. این وسط من اضافی بودم،البته فکر کنم من را برای خالی نبودن عریضه به دنیا اورده بودند.. والا…. اینقدر دلشان را به مال و منال خوش کرده بودند که بعضی وقتها یادشان می رفت هستی خانمی ام روی زمین زندگی می کند… ولی خدایی از حق نگذریم پول تو جیبیم عالی بود… مثل ریگ برایم پول خرج می کردند وقتی درسم تمام شدو بالاخره می خواستم کنکور بدهم مربی تعلیم رانندگی برایم گرفتند …و گواهینامه پشت سرش…….ولی خریدن ماشین ماند تا جواب کنکور… بابام گفت دانشگاه بری برات ماشین میخرم… منم حسابی خر خون می کردم تا بالاخره جواب امد که ای کاش خبرش می آمد؟! تک رقمی….. مامان تا توانست برای فامیل و دوست آشنا زنگ زد و فیس داد… پدرم نیز هم همکارهای محترمش را دربند برد و حسابی خرج کرد… این وسط هیچ کس به یاد من نبود تا یک هفته برنامه داشتند…. چاپلوسهایی که در اطرافمان زندگی می کردند زنگ زده و با تملق . حسابی هندوانه زیر بغلم می گذاشتند…. و هیچی نشده خانم دکتر خانم دکترشان گوش فلک را کر می کرد .ولی من اصلا از این جو خوشم نمی امد…. دوست داشتم در هنر رتبه می آوردم ، عاشق طراحی روی بوم بودم .خدایی از بازیگری هم خوشم می آمد ولی…. پزشکی ،حتی فکرش ناراحتم می کرد. با رتبه درخشان من هم صد در صد تهران قبول میشدم… و هنوز زیر بیرق مامان و بابا باید درس می خواندم .جالب اینکه برایم همسر هم انتخاب کرده بودند پسر عموی عزیزم که البته هیچ کداممان از هم خوشمان نمی آمد و هر موقع در کنار هم قرار می گرفتیم با چند تیکه آبدار، از خجالت هم در می آمدیم ….او خیلی محترمانه به من می گفت» مترسک سر جالیز…. من با لبخند زیبایی او را نردبان دزدان خطاب می کردم…. البته پدر مادرهایمان از این موضوع اطلاع نداشتند.. آنها بیشتر فکر این بودند که مال و منا ل و داراییهایشان از محیط خانواده بیرون نرود و همانند فراعنه خون مقدس ما با خون ناپاک اجنبی قاطی نشود……. برای نتیجه قطعی دانشگاه اصلا لحظه شماری نمی کردم…. من میدانستم باید در تهران و زیر سلطه اساتیدی که پدر محترمه یا عموی گرامی با آنها آشنا بودند درس پزشکی را بگذرانم …….پس برایم چنان خوش آیند نبود….. ولی خوب سرنوشت من نیز به این صورت داشت رقم می خورد و با سرنوشت نمی توان جنگید


بالاخره سد کنکور را شکستم. نه مثل بچه های دیگر غش کردم و نه ذوق زده شدم… این کارها را برای والدینم گذاشتم…. وقتی جواب نهایی رسید. مامان دکترم داشت ذوق مرگ میشد. چنان با افتخار تو بیمارستان از من تعریف کرده بود که همه فکر می کردند چه اعجوبه ی نابغه ای هستم… حتما منتظر بودند آمریکا من را بدوزد…. که زهی خیال باطل …. مادرم با افتخار برای فامیلهایمان زنگ زد و همه را برای شب جمعه دعوت کرد. خیلی از فامیلهایمان بدم می آمد… از خاله و عمه گرفته تا عمو ودایی احساس می کردم همه برای من دندان تیز کرده اند… می دانستم هیچ کدام زیاد از من خوششان نمی آید. مخصوصا دختران دم بخت که احساس می کردند با بودن من شانس ازدواجشان کم می شود… نه اینکه قیافه جالبی داشته باشم. بلکه گوسفند پر چرب و پرو پیمانی برای پسران فامیل بودم. احتمالا پیش خودشان می گفتند:اگه آقای دکتر دو تا سکته بزنه عالی میشه… میریم هستی خره و می گیریم. بعد پدر زن سکته سوم… ومادر زن خانه سالمندان…. ما می مونیم و یه دختر لوس و ننر… ولی همه شون کور خوانده بودند .من تصمیم نداشتم به این مارهای خوش خط و خال جواب مثبت بدهم. می خواستم با کسی ازدواج کنم که مرا برای خودم بخواهد نه برای حساب پول و ثروت بابام …فقط مادرجونم را خیلی دوست داشتم پیرزن ناز و خوب و خوش قلبی که از بچه هایش هیچ انتظاری نداشت… فقط ازآنها می خواست با هم خوب باشند یا بهتر بگویم همدیگر را محترمانه تحمل کنند …. مادر محترمه سفارش کیک و شیرینی و میوه و … را داد. شام آن شب به رستوران سفارش داده شده بود خودشان تمام و کمال بیاورند. و ببرند.
که خدایی نکرده مامان جان یا من عزیز دردانه نابغه دست به سیاه و سفید نزنیم…..
صبح روز چهارشنبه بعد از چند وقت که بابام شیفت نداشت و مامان تصمیم گرفته بود به خودش مرخصی دهد و به کارهای شخصی خودش رسیدگی کند در اتاقم نشسته بودم و خودم را با بوم رنگ نقاشی سر گرم کرده یودم. بعد از کنکور اجازه صادر شده بود که می توانم دستهای نازپرورده ام را به رنگ آغشته کنم. صدای مادر را از پایین شنیدم 
–هستی جون 
—بله 
—عزیزم میایی پایین…. خانه ما یک خانه دوبلکس به مساحت 800 متر در برج بود طبقه …. خانه ای با استخر و جکوزی که هر وقت از دست مامان و بابا کفری میشدم میرفتم داخل استخر مینشستم برای تمدد اعصاب و مرتب غر می زدم و به زمین و زمان فحش میدادم …
پایین رفتم. بله… 
—عزیزم امروز از شرکت دوتا خانم دارن میفرستن برا تمیز کردن… یادت نره در رو براش باز کن …
پس شما کجا؟ 
—دارم میرم آرایشگاه 
—خوب باشه برو 
مادرم در حالی که کیفش را روی شانه می انداخت گفت نری بالا خوابت ببره خانما بمونن پشت در 
با بی حلی گفتم مامان من بزرگ شدم مگه فکر کردی هنوز بچه ام (آخه بچه که بودم همه به من می گفتن خوش خواب از بس علاقه ام به خواب زیاد بود ولی از دوران راهنمایی این اخلاق گند رودو ر ریخته بودم با این حال جالب بو…د مادرم هنوز مرا همان طور خوش خواب میدید. هر موقع به او می گفتم بزرگ شدم.لبخند ی میزد و می گفت :عزیزم ببخش. ولی بهم حق بده. هنوز فکر می کنم تو دختر ناز نازی خودم هنوز کوچیکی ..
البته میدانستم او نمی خواهد قبول کند خودش دارد مسن میشود والا چنان دلش برای من نمی سوخت )به اتاقم پناه برم با اینکه تازه کار بودم ولی مربی آموزشگاهم حسا بی راضی بود..وتشویقم می کرد. داشتم منظره طبیعت را از روی عکسی که پارسال گرفته بودم می کشیدم منظره باصفایی. درختان ساقهای پایشان را در نهر آب قرار داده بودند تا هم خنکشان شودو هم سیراب 
زنگ خانه به صدا در آمد 
آیفون را برداشتم 
—کیه 
—ببخشید از شرکت نظافتی….آمدیم


در را باز کرده و راهنماییشان کردم .
که …در طبقه …و واحد …..پیاده شوند…
بعد از چند دقیقه در آپارتمان زده شد.
در را باز کردم دو خانم جوان وارد شدند جالب بود یکیشان همسن من و دیگری شاید دوسالی بزرگتر ….
—–سلام خانم 
—در حالی که بالا می رفتم جوابشان را دادم.. کاملا معلوم بود به کارهایشان واردند
از دوباره مشغول کشیدن تابلو شدم .ظهر خسته پایین آمدم هنوز کارشان تمام نشده بود به آشپزخانه رفتم. لیوان شیر را سر کشیدم. داشتند کف زمین را تمیز می کردند. بخار شوی را به نزدشان بردم مید انستم اگر مادرم بفهمد غر میزند می گفت: با دست تمیز کنند…. ولی دلم نیامد پیش خودم گفتم کارشان زودتر تمام شود… چقدر دلم برایشان می سوخت کاملا معلوم بود خرج خانه بر گردن خودشان است. میوه روی میز گذاشت…م و د رحالی که بالا میرفتم گفتم: از خودتون پذیرایی کنید 
یکی از آنها گفت:ببخشید پایین نسبتا تمیز شده…. مهین. و اشاره به دوستش کرد میاد بالا رو تمیز کنه…
شانه ای بالا انداختم و گفتم: اتاق مادر پدرم رو تمیز کن. اتاق من بمونه برا غروب و از دوباره پناهنده اتاقم شدم پیش خودم گفتم: فردا باید برم لباس بخرم …کلا زیاد از خرید کردن خوشم نمی آمد. ولی خوب چاره ای نبود. مادر برای اینکه دردانه اش را به چشم این و آن نشان دهد حتما مجبورم می کرد…..
تابلو را نگاه کردم چنان از کارم راضی نبودم…. دستانم را با دستمال پاک کردم. نسبتا آدم پرخوری بودم ولی خدا که همیشه رحمش زیاد است مرا مانند پدرم لاغر آفریده بود. اگر مثل مادرم ژن چاقی داشتم …….دلم برای مادرم می سوخت طفلک نمی توانست چیزی زیاد بخورد کلا من شعارم این بود می گفتم آدم این همه کار و زحمت میکشد برای خوردن…. اگه نتوانیم بخوریم و لذت ببریم…….و مادرم بیچاره ام همیشه رژیم بود و هیچ لذتی از زندگی نمی برد 



در اتاق زده شد ببخشید خانم در را باز کردم بله 
—اتاق خانم و آقا تموم شد… سری تکان داده و در آمدم 
من—قوربون دستت زیاد نمی خواد تمیز کنی 
با تعجب نگاهم کرد و گفت چشم 
پدرم صبح زود با دوستانش به کوه رفته بود طفلک یک روز که کا نداشت چنان به طبیعت پناه میبرد مثل اینکه از زندان آزاد شده… غروب بعد از اینکه کارشان تمام شد هر دو رفتند من ماندم و خانه تمیز و مرتب….
بی حوصله برای مهدیس (یکی از دوستانم تلفن زدم)خبر نداشتم او چه شته ای قبول شده !!
با دومین بوق گوشی را برداشت 
—بفرمایید 
—سلام مهدیس چطوری؟
—وای هستی تو ای. دختر همه جا تعریفتو می کنن. امسال ترکوندی
—برو بابا حال نداری کاش تو هنر رتبم خوب میشد 
—برو گمشو ناز می کنی ؟!
–نه بخدا تو چکار کردی ؟
—اتاق عمل 
—خوب توم پس مثل من گند زدی 
—هستی داری جدی می گی یا شوخی می کنی 
—نه بخدا جدی می گم اگه …..ولش کن بابا حالا دیگه فایده نداره خودم کردم که لعنت بر خودم باد…. فقط موندم من که نمیتونم آمپول زدن رو ببینم چطور می خوام برم این رشته؟ بخدا مهدیس اگه دست خودم بود میرفتم هنر…. کیف می کردم. ولی این دو تا ابن ملجم مگه راحتم میزارن. نمیدونی دارن ذوق زده میشن فردا شب مهمونی گرفتن …
—راست می گی پس همه هستند 
—آره اون پانی گنده دماغم هست از حالا دلم میخواد مریض بشه نیاد 
—برو بابا توام…. راستی سهیلم هست؟ 
سهیل پسر عمه ام بود. فکر کنم مغزش اندازه کوروکودیل بود. اصلا یک ذره مغزش را به کا ر نمی انداخت. فقط خوب بلد بود بپوشه و بخوره… سرش را مثل جوجه تیغی شاخ شاخ میکرد. با یک شلوار لی تنگ فاق کوتاه. با بلوز چسبان و زیر ابروی برداشته… مثل میمون شده بود البته خودش فکر می کرد آخر کلاسه )
—آره اونم میاد مغز نخودی. جشن باشه خودشو نرسونه 
—وای هستی کاش می تونستم بیام کلی بهش می خندیدیم


–نمیایی نه ؟
—خودت که بهتر میدونی مامانم اجازه نمیده 
مهدیس مادر سخت گیری داشت 
—راستی مهدیم هست ؟
مهدی پسر خالم بود اون بدتر از سهیل مغزش کاملا آک آک مانده بود. با پول و کلی معلم خصوصی گرفتن. دانشگاه آزاد نمیدانم کجا قبول شد… که فقط یه ترم بیشتر نخواند و برگشت…. شوهر خاله بیچاره ام در شرکت خودش و استخدامش کرد…. 
—-آره خودت که بهتر میدونی هر جا آشه مهدی فراشه و هر دو خندیدیم…. بعد از کلی غیبت کردن خداحافظی کردم عقربه های ساعت روی 10 لمیده بودند نمیدانستم چرا پدر مادرم هوز نیامده اند…. تلفن را گرفتم از پشت در گوشی بوق خورد و متعاقب آن در باز شد. ….پدر داخل آمد 
—-سلام 
—-سلام دخترم کوله ا ش را کنار پله ها گذاشت. 
—خسته نباشی ….معلومه امروز رو حسابی خوش گذروندی ؟
پدر با صدای بلندی خندید و گفت آره واا… یکی از دوستای قدیمیمو دیدم باید ببینیش فوق العادست برای فردا شب با خانواده دعوتشون کردم .از حالا بهت بگم نمی تونی روی این یکی عیب بزاری 
با خنده گفتم مگه مجرده ؟
پدر با تعجب نگاهم کردو گفت نه… برا چی ؟
—آها فکر کردم می خواد بیاد خواستگاریم ؟
—با شوخی چشمکی برایم زد و گفت ای ناقلا خوشت اومد…. ولی تیرت به هدف نخورد. زن داره….. با پدر خیلی راحت بودم ولی اگر مادرم بود نگاهی به من می انداخت و می گفت: خوبه خجالت بکش 
پس چرا می گی عیب نزار 
—-بعدا خودت می فهمی …مامانت نیومده 
—نه هنوز 
—از شام خبری هست 
—نه الان سفارش میدم 
—نمیخواد تخم مرغ بهتره و به بالا رفت 
اصلا حوصله نداشتم تخم مرغ ….اصلا تر جیح دادم غذا نخورم. به اتاقم رفتم. بی حوصله کتاب را باز کردم و نمی دانم کی خوابم برد صبح با صدای مادر بلند شدم 
هستی زو د باش دختر مگه نمی خوای بری خرید پتو را کنار زدم ساعت را نگاه کردم …وای خدای من 11 بود چقدر خوابیده بودم سریع بلند شدم به پایین رفتم


سریع بلند شده، به پایین رفتم .مادر خانه بود. فهمیدم آن روز را مرخصی گرفته،
. موهایش طلایی لنزخاکستری خدایی کلی تغییر کرده بود 
بدون اراده گفتم وای خیلی بهت میاد، برگشت لبخند لودی به رویم زد ،
گفت: آره دیروز همه می گفتن تغییر کردم پس خوبه ؟!
—آره واا… 
—تو می خوای چکار کنی/ 
—نمیدونم مامان بیا با هم بریم خرید و ملتمسانه نگاهش کردم …باشه؟؟
ابروی زیبایش را بالا انداخت و گفت: باشه پس زود بجنب تا ساعت 3 برگردیم، نوبت آرایشگاه دارم 
ذوق زده گفتم به روی چشمم شاهزاده و خندیدم …. سریع به اتاقم رفتم ،لباس عوض کرده….
وقتی به پایین رسیدم مادرهم هم آماده کنار در بود 
—مامان ماشین میاری؟
—آره عزیزم راحت تریم 
پاساژمیلاد جای دلخواه من بود بعد از کلی گشت زدن در آخر کت و شلوار سفید خریدم .هر چند راضی نبودم ولی مادر اصرار داشت، برای خودش نیز پیراهن بلندی که تا کمر تنگ و دامن کلوش تا نوک پا داشت به رنگ گل بهی خرید…
برای خرید کفش کلی گشتیم مادرم اصرار داشت کفش پاشنه بلند بخرم، و من اصرار، که پاشنه کوتاه…
ولی در آخر مادر پیروز میدان شد
می دانستم فردا شب مضحکه دست جوانها می شوم آخر با قد دراز من فقط کفش پاشنه بلند کم داشتم 
مادر برای خودش هم کفش خرید، بعد از آن از دوباره اختلاف سلیقه شروع شد. مادر اصرار داشت شال نخرم می گفت شب شال و روسری نپوش و من اصرا ر که شال می خواهم…
وقتی با قهر من مواجه ش،د قبول کرد شال سفید همرنگ لباسم خریدم، خدایی مثل ارواح سر گردان سراند پا سفید….
بعد از کلی گشتن به خانه رفتیم

مادر خودش را به آرایشگاه رساند و من به اتاقم…
دوشی گرفته و لباسهایم را عوض کردم، با پوست سفید بینمکم فقط لباس سفید را کم داشتم، ولی چاره چه بود. حرف مادر بود و بس…
حوصله جروبحث با او را نداشتم…. موهای بلند بورم را شانه کردم و با سشوار حالت دادم
از ریمل متنفر بودم ،وقتی ریمل می زدم روی مژه های بورم اصلا جالب نمی شد…. برای همین سعی می کردم ریمل نزنم
آرایش ملایم دخترانه ای کردم رژگونه صورتی در آخر زده و نگاه خودم کردم… هر چند چنگی به دل نمیزدم ولی خوب ،چه میشد کرد، رژ لب صورتی کمرنگی بر روی لب و دهان گشادم جا خوش کرد
شال را روی سرم انداختم کاملا مثل مرده از قبر درآمده شده بودم.
دلم می خواست لباسهارا در بیاورم و دور بریزم لباش زرشکی را بیشتر دوست داشتم ولی…. بی حال روی تخت نشستم کفش سفید را که پوشیدم پیش خودم نجوا کردم اینم از دلقک امشب


صدای با ز شدن در خبر از ورود مادر می داد، پایین رفتم، بله ،خودش بود. خدایی چقدر زیبا و….
—سلام 
—وای سلام هستی….. چقدر هوا گرمه و نگاهم کرد.(با اینکه اواخر شهریور بود ولی گرما آن سال غوغا می کرد )
— هستی همین طور میایی
—آره ،بده …
—نه، ولی خوب، چقدر رنگ روت پریده شده “؟
می خواستم بگم من بدبخت تو خیابون هی التماستو می کنم می گم با پوست سفید،لباس سراندر پا سفید، خیلی مضحکه ،تو گوش نمیدی؟
ولی خوب حوصله جر و بحث نداشتم 
نزدیکم شد، از داخل لوازم آرایشش رژگونه در آورد و آرام روی گونه هایم کشید… عقب رفت و کمی نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت 
خانمی که همیشه در این جور مواقع کمک حالمان بود، سر رسید، تند و فرز میوه ها و شیرینی و غیره را آماده کرد البته من نیز کمکش بودم. وقتی آخرین سینی میوه را می چیدیم سرو کله مهمانان پیدا شد. اول خاله بود ،با کلی کرشمه راه میرفت و همیشه باد بزنی مثل زن خان ها به دست داشت.
وقتی وارد شد پشت چشمی نازک کرد و گفت: وای هوا چقدر گرمه 
و رو به مادر گفت: میترا کدام اتاق لباس عوض کنم/
مادر او را راهنمایی کر، خدایی از این فامیل پر فیس و افده خیلی بدم می آمد…. مثل هیتلر خودشان را نژاد برتر می دانستند 
کم کم مهمانان می آمدند و هر کدام به نوعی به یکدیگر فخر می فروختند…
نمیدانم چرا من عقایدم با آنان هم خوانی نداشت… ساحل دختر عمه ام بود، خیلی ناز پرورده و از خود راضی ،همیشه فکر می کرد از همه دختر ها برتر است… البته از حق نگذریم خیلی زیبا و لوند بود. دارو سازی می خواند( روی هم رفته دخترهای فامیل از پسرها در س خوان تر بودند) و عاشق و شیفته شهرام پسر عمویم ….برای همین سایه مرا با تیر میزد. وقتی عمو و پدرم در مورد من وشهرام صحبت می کردند قیافه ساحل دیدنی میشد. چنان مرا نگاه می کرد ….کاملا معلوم بود دوست داشت سر به تن من نباشد…. ولی من هم کم نمی آوردم هر چند اصلا از شهرام خوشم نمی آمد ولی خوب دوست داشتم به نحوی ساحل را بچزانم 

—وای هستی پس دایی اینها نیومدن ؟
نگاهش کردم ،ساحل بود ،شانه ای بالا انداختم و گفتم میان 
—شهرام کی میاد ؟
—نمیدونم 
در همین موقع عمو با خانواده اش (که شامل شهرزاد دخترش و شهرام پسرش و زنش مریم بود) وارد شدند من و ساحل جلو رفتیم ساحل دستش را جلو برد با شهرام دست داد..

و به بقیه فقط سلام… عمو به محض دیدن من با صدای بلندی گفت: به به عروس خودم چطوره؟ با این حرفش چهره ساحل به هم رفت، به شهرام اشاره کرد که از دید من و زن عمو پنهان نماند.
با اینکه زن عمو زیاد از من خوشش نمی آمد (از رفتارش می فهمیدم ) ولی خوب ،مخالف صد درصد ساحل بود.
شهرام برای احترام به حرف عمو جلو آمد، دستش را جلو آورد با اکره به او دست دادم. طوری که عمو بشنود گفت: هستی جان خوبی… لبخند پرفریبی برایش زدم و گفتم: ممنون شهرام ،شما چطورید؟
عمو در حالی که از لحن حرف زدن ما ذوق کرده بود گفت: شهرام باید از این به بعد به هستی جون بگی خانم دکتر… طفلک ساحل نفسش بند آمده بود با قیافه در هم به عقب رفت و خودش را با مهدی سر گرم کرد .عمو آرام مرا به طرف شهرام هل داد و گفت از وقتتون لذت ببرید و با زن عمو از ما جدا شدند 
—چرا خودتو مثل میت کردی؟ آخه مترسک، همین لباس برات کم بود، …. با این قد درازتم آخه… و خندید…
عصبانی نگاهش کردم و گفتم: نردبون خودتو جمع و جور کن، تا تو تو مجلس هستی هیچ کس نگاه من نمی کنه… آخه عمو با خودش دلقک اورده و در حالی که بینیم را چروک می کردم گفتم راستی برنامه جدید کی داری؟ 
—-نه برنامه جدید رو گذاشتم برا تو وجدا نن هستی قیافت مثل مرده از گور در رفتس 
—آدم مرده از گور در رفته باشه بهتره… تا لباس نسل رضا شاه رو بپوشه… و اشاره به کت و شلوارش کردم (البته از حق نگذریم شهرام خیلی خوش لباس بود ولی خوب باید یک جوری جوابش را میدادم ) راستی شهرام …نگاهم کرد ادامه دادم با این کت و شلوار، اگه کتونی می پوشیدی کاملا کلاست کامل میشد و در حالی که از حرف خودم خنده ام گرفته بود گفتم: راستی کی از خواب بلند شدی: شهرام در حالی که صورت سفیدش از عصبانیت قرمز شده بود گفت خواب ؟؟؟
—آره آخه هر چی فکر می کنم می بینم با این لباسها….. مثل اصحاب کهف تازه از خواب بیدار شدی خبر نداری این مد لباس مال بابای بابام بوده…. و از کنارش رد شدم …پشت سرم آمد 
و گفت آی بیریخت…. امشب جلو چشمام نیا بد میبینی حالم ازت به هم می خوره….
برگشتم و قیافه مسخره ای به خود گرفته گفتم وای نگو ترسیدم…. می خواستم از او جدا شوم
که پدر و عمو به نزدیکمان آمدند.
پدر در حالی که دستش را به طرف شهرام می گرفت گفت: پسرم چطوری؟ یک آن هر دو حفظ ظاهر کردیم و در حالی که با نفرت نگاه یکدیگر می کردیم لبخندی به روی پدر زدیم 
عمو رو به من گفت آفرین دخترم خوشم اومد از جونیتون لذت ببرید… آفرین…. و از ما دور شدند خواستم رد شوم که یک آن کنترلم را از دست دادم و محکم خوردم زمین. وقتی نگاه شهرام کردم در حالی که چشمان آبیش می خندید و پوست سفیدش قرمز شده بود با لب و دهان نازکش گفت: وای دختر عمو حواست کجاست؟ و دستش را دراز کرد که مرا بلند کند…
واقعا داشتم از عصبانیت منفجر می شدم… دستش را پس زدم نگاه اطرافم کردم خدا را شکر کسی متوجه نشد و از آن بهتر که شلوار پایم بود

بر خاستم نگاهش کردم و آرام گفتم: شهرام خودت خواستی و از او جدا شدم.
به محض کنار رفتن من ،ساحل خودش را به او رساند .اصلا هیچ کدامشان برایم مهم نبودند. ولی… باید حسابم را با او تصفیه می کردم
میز، پر از میوه و شیرینی بود. از رستوران چند نفر برای پذیرایی آمده بودند.
مهمانان بجز فامیلهای چاپلوسمان ، چند نفر هم از همکاران پدر و مادر با خانواده ….ولی از دوست تازه اش خبری نبود.
هر کدام دو به دو با هم صحبت می کردند. تعریف خانمها بیشتر حول و حوش مد می گذشت…ولی …. توجهم به همکار مادر جلب شد داشت در مورد بیماری یکی از مریضهایش تعریف میکرد.
در همین موقع صدای زنگ به گوش رسید و چند دقیقه بعد ، دوست پدر با خانواده ….. با ورود آنان صحبتها به نجوا تبدیل شد ، چقدر جالب پدر راست می گفت: یک پسر و دختر یک شکل و یک قیافه ، فقط فرقشان در نوع پوششان بود.
پدر جلو رفت و در حالی که باآنان دست میداد رو به جمع گفت: این هم از دوستم که بعد از چند سال پیدایش کردم. و دست او را گرفت
و یکی یکی به جمع معرفیشان کرد. چقدر جالب…. پسر و دختر پشت سر پدر حرکت می کردند. و با جمع دست میدادند.چشمان قهوه ای تیره پوست گندمی قد بلند لب و دهان قلوه ای بینی عقابی 
چنان محو تماشایشان شده بود که متوجه نشدم جلوی من ایستاده اند .
پدرم رو به مرد گفت: ایرج دخترم هستی… سرش را تکان داد و دقیق چهره ام را از نظر گذراند و گفت: خوش بختم… سرم را تکان داده رو به دختر در حالی که دستم را جلو میبردم گفتم :هستی…. دختر لبخند جذاب و زیبایی به رویم زد وگفت: ماندانا ولی همه بهم میگن مانا ا و پسر در حالی که سرش را کمی خم می کرد گفت مانی هستم ….
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم گفتم چقدر شبیه همید و خندیدم…
مانا نگاهم کرد و گفت برامون عادی شده همه همین رو می گن…
چقدر از مانا خوشم آمده بود. در حالی که دستش را می گرفتم گفتم بیا بریم لباساتو عوض کن و پشت سر خودم کشاندمش…. نمیدانم چرا ولی اصلا با او احساس غریبه بودن نکردم


وارد اتاقم شدم اتاق نسبتا بزرگی که تخت خواب یک نفره در کنار دیوار خود را به رخ انسان می کشاند ، و میز مطالعه کنار آن…
عروسکهایم را در کمد آن طرف اتاقم گذاشته بودم

و کتابخانه نسبتا بزرگی بالای اتاقم برایم چشمک میزد. لب تابم همیشه زیر تخت بودو دسترسی به آن آسان….
مانا لباسهایش را عوض کرد کت شلوار مشکی که هیکل زیبایش را به رخ آدم می کشید ….با هم پایین رفتیم آهنگ ملایمی که حس خوش آیندی به انسان دست میداد…. ناخواگاه نگاه مانی کردم چشمان قهوه ایش را به من دوخته بود . وقتی نگاه مرا روی خودش دید لبخندی زد و من متعاقب آن سرم را تکان دادم مانا نگاهم کرد و گفت هستی شنیدم پزشکی قبول شدی/ بی خیال شانه بالا انداختم و گفتم ای…. 
—معلومه درسخونی 
—نه اون قدرا که فکر می کنی به ضرب کلاس و معلم خصوصی قبول شدم 
—وای چقدر متواضعی
—نه بابا راست می گم اگه دست خودم بودم حتما می رفتم هنر 
در حالی که چشمانش از تعجب درشت شده بود گفت هنر؟!
—آره عاشق هنرم مخصوصا طراحی رو بوم…. بازیگری…. 
–وای چقدر جالب می دونی مانی کارگردانی می خونه ؟
—نه بابا راست می گی 
—آره البته از حق نگذریم تو دانشگاه خیلی موفقه 
–خوش به حالش خودت چی میخونی 
—عمران 
—برا زن خوبه؟
—آره خیلی رشتمو دوست دارم….. بابام تو انتخاب رشته کاملا آزادمون گذاشت می گفت هی چی دوست دارین
—خوش به حالت راستی مادرت کو 
—مامان نتونست بیاد یه کم حال نداشت 
—چرا
— آنفلانزا گرفته طفلک خیلی دوست داشت بیاد ولی نشد 
—عیب نداره یه بار دیگه 
نگاهم به سهیل افتاد داشت با چشم مانا را می خورد 
—وقتی نگاه مرا دید با دست گفت کیه؟
شانه ای بالا انداختم و صورتم را برگرداندم پسره ی مزخرف دست بردار نبود ، نزدیک شد با این که دیدمش ولی از قصد پشتم را به او کردم 
—سلام ، برگشتیم خود خر مگسش بود 
—هستی معرفی نمی کنی 
در همین موقع خود مانا گفت ماندانا هستم ولی همه بهم می گن مانا 
—خوشبختم 
—همچنین 
—من هم سهیلم پسر عمه هستی 
مانا خیلی محترمانه سرش را تکان داد و رو به من گفت هستی جون اون خانمه کیه؟ رد دستش را گرفتم ساقی دختر عمه نیره را می گفت
خواستم معرفی کنم که سهیل مثل پشه وزوز کنان گفت :دختر خاله من و دختر عمه هستیه… ببخشید شما چه رشته ای درس می خونید ؟
مانا که معلوم بود کاملا کلافه شده گفت عمرانود دست مرا کشید و از سهیل دور شدیم 
—وای هستی ببخشید ولی این فامیلتون خیلی نچسبه 
در حالی که از حرفش خیلی خوشم آمده بود گفتم: خیلی…. منم ازش خوشم نمیاد 
—چیکارس؟
—بیکار خیابون گز میکنه 
—-بهش میاد بیکار باشه آخه کدوم پسر شاغلی وقت داره اینقدر به خودش برسه 
—قوربون دهنت 
نگاهم به شهرام افتاد وسط چند دختر ایستاده بود و جوک می گفت حتما جوکهایش بی مزه بود

ولی نمیدانم چرا دخترها غش و ریسه میرفتند… باید حالش را جا میاوردم، فکر بکری به مغزم راه پیدا کرد. به پیش عمو رفتم قیافه غمگینی به خود گرفتم .عموداشت با دکتر فرخی صحبت می کرد و می خندید ، یک آن چشمش به من افتاد. خنده از روی لبش خشک شد نگران نگاهم کرد و با یک ببخشید از کنار دکتر رد شد دست مرا گرفت و ارام به کناری برد 
—هستی …عمو چی شده 
—لب ولوچه آویزان نگاهش کردم و گفتم هیچی از آقا مهندستون بپرس؟!
–شهرام؟!
—آره بهش میگم یه چند دقیقه میایی کارت دارم پیش دخترا می خنده مسخرم می کنه 
قیافه عمو دیدنی شد با عصبانیت به طرف شهرام رفت داشتم میمردم از خنده ، ولی خوب نمیشد بخندم ، می فهمید ، شهرام چنان جلوی دخترا قپی میامدکه من چنین و چنان هستم (اخر مهندس معماری بود و با سرمایه پدر پزشکش شرکتباز کرده بود )عمو خشمش را فرو خورد 
—ببخشید شهرام یه دقیقه بیا 
شهرام تا مرا دید خنده یادش رفت… آرام از جمع دختران جدا شده به نزد ما آمد 
عمو با صدای آرامی ولی پرا زا خشم گفت: ببین آقا پسر دفعه آخرت باشه دخترمو اذیت می کنی؟!شیر فهم شد یا بهت بفهمونم تا شهرام خواست حرف بزند ، دست عمو را در دست گرفتم و گفتم عیبی نداره عمو ولش کن…. من می بخشمش ، شهرام با دهان باز نگاهم می کرد. عمو آرام سرم را بوسید و گفت ممنونم خیلی خانمی و از دوباره نگاه خشمگینش را به شهرام دوخت. واقعا خر کیف شدم میدانستم به محض ورود به خانه کلی باید نصیحت بشنود تا او باشد مرا اذیت نکند ….
با جدا شدن عمو شهرام نگاه عصبانی به من انداخت و گفت: میمون هنوز چی گفتی ؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم حقته میمونم خودتی و از او دور شدم .شهرام دیگر به جمع بر نگشت کاملا مشخص بود حالش گرفته شده 

سنگینی نگاهی راروی خودم حس کردم ، برگشتم ، مانی بود. چشمان قهوای درشتش را با دقت به من دوخته بو د تا نگاه مرا دید سرش را پایین اناخت. با آن که به او نمی آمد خجالتی باشد ولی ……
هستی کجایی برگشتم مادرم بود 
—جانم مامان 
–دخترم بابات می خواد کادوتو بهت بده 
واقعا از این مسخره بازیها بدم می آمد. نمیدانم چرا ، باید جلو جمع ……خوب وقتی تنها شدیم هم می توانستند… مطمعن بودم برای فیس این کار را می کنند. با دلخوری روبه مادرم گفتم: مامان آخر شب ، نمی خوام جلوی جمع…..
—وا دختر حالت خوبه… خوب باید بدونن ما برا دخترمون کم نمی زاریم 
—مامان جون همه می دونن ، تو رو خدا ….
—وای از دست تو هستی ، نمیدونم این اخلاق گندت به کی رفته و بدون اینکه به بقیه حرفهایم گوش دهد دست مرا کشید و به بالای سالن بر د
کاملا مثل برده کنارشان ایستاده بودم و مهمانان نگاهم می کردند… مطمعن بودم هر کدام در ذهن خود خیالات شومی برایم داشتند .که این گوسفند پرو پیمان به خودشان برسد…. نگاه شهرام کردم با نیشخند نگاهم می کرد. در جمع فقط او بود که رو راست حرف دلش را به من میزد. برای همین قدر شناسانه نگاهش کردم


پدر با صدای بلندی رو به جمع کرد و گفت: ممنون که زحمت کشیدید اومدید…. یک آن سکوت برقرار شد .
—-همین طور که می دونید ، دختر عزیزم (وبه من اشاره کرد )با رتبه عالی که اورده مطمعنا پزشکی تهران قبول میشه!!!
برای همین من و مادرش کادوش رو زودتر خریدیم ، و سوئیچ ماشین را جلوی رویم قرار داد. بجای اینکه ذوق زده شوم خجالت کشیدم.
واقعا خجالت….. چرا باید ما اینقدر به یکدیگر فخر بفروشیم….یعنی نمیشد کادو را بدون سرو صدا به من میدادند ؟! آرام کادوی نکبتی را از دست پدرم گرفتم ..و جمعیت با دست زدند. مثلا اظهار خوش حالی کردند …
عمو که مطمئن بودم خبر دارد ، ولی با این حال با صدای بلندی گفت داداش حالا ماشینش چیه؟؟ 
پدر هم که معلوم بود منتظر این حرف است گفت: هر چند ناچیزه وقابل دخترم رو نداره و….. مثلا با فروتنی…. گفت: کمری…..خاک بر سر من که می خواستند با این چیزها مرا غالب کنند… و فوج تبریک بود که بر سر من بدبخت فرود آمد…
از خودم …از پدرم …از مادرم …نمیدانم از همه دلم گرفت ، با لبخند تصنعی به جمع دختران رفتم ، دخترانی که میدانستم به خونم تشنه اند..
مهیا دختر دوست پدرم در حالی که حرص از کلامش پیدا بود گفت: وای خوش به حالت هستی… کمری…از فردا برا خودت تو خیابونا ویراژ میدی 
هر کدام حرفی می زدند برای خالی نبودن عریضه ، نمی توانستم جواب هیچ کدام را بدهم ، چه می گفتم…چه داشتم بگویم 
شام را آوردند و روی میز چیدند ، هر کس سلف سرویسی غذایش را می کشید. و درگوشه ای نشسته صرف می کرد … نگاه جمع کردم حس می کردم دختران از من دوری می کنند. و پسران ، سعی در این که خودشان را به من نزدیک کنند….
با این که از شهرام اصلا خوشم نمی آمد ولی او را بهتر از بقیه برای همراهی دیدم ، حداقل با من رو راست بود .کنارش رفتم ، جالب اینکه او هم تنها نشسته بود. کنار مبل بغل دستش جا خوش کردم 
شهرام —چیه هنوز اومدی بهم اراجیف تحویل بدی؟ 
معلوم بود از چیزی دلخور است 
من—شهرام چی شده ؟
—هیچی 
من—برو گمشو دیگه اونقدر می شناسمت که بدونم داری دروغ می گی !
یک آن برگشت 
—هستی 
—چیه 
—بابام می خواد امشب تو رو رسما برام خواستگاری کنه 
دهانم از تعجب باز مانده بود می دانستم چنین خیالی دارند ، ولی نه به این زودی 
—شهرام ، جون مامانت راست می گی ؟
—آره 
—چکارکنیم 
—احمق جون به من می گی ، خودمم موندم تو گل 
—شهرام من تو رو نمی خوام 
—شوخی می کنی… نه اینکه دارم برات یقه جر میدم 
هر دو در فکر فرو رفتیم

یک آن چیزی به مغزم خطور کرد 
—شهرام ، یه فکر 
—هان 
من—میگم بگو ….راستش …
—جون بکن حرفتو بزن 
—نفهم یه ذره شعورم خوبه داشتی باشی 
—خوب 
—بگو من با درس هستی مشکل دارم 
نگاهم کرد داشت حرفم را پیش خودش سبک سنگین می کرد 
—بابام روزگارمو سیاه می کنه 
من—میدونم 
و هر دو بازفکر کردیم 
بی نتیجه سرش را تکان داد ، وای شهرام …
—هنوز چیه 
از مریم جون کمک بگیر 
–که چی ؟
من—خودتو نزن موش مردگی میدونی که مامانت از من خوشش نمیاد. به مامانت بگو ، یه جوری اونو بنداز وسط 
—-هستی نفهم می دونی بعد بابام چی میگه 
—هان 
—میگه شما دو تا می خوایید آبرو مو پیش داداشم ببرید. میانمونم خراب کنید. اون موقع خر بیار باقالی بار کن
خنده ام گرفت 
—مرض حرفم خنده داره 
—نه ، ولی …..
–تا نزدم صورتتو عوض کنم ساکت شو پاک غذا کوفتمون شده بود معلوم بود شهرام خیلی عصبانیست 
—شهرام یه کا ردیگه ام میشه کرد. ببین من به بابام میگم تا زه اول راهم دوست ندارم فعلا با شهرام نامزد کنم. تو هم از اون طرف با بابات حرف بزن 
—میدونی چیه …هستی ..آخه چطور بگم بابام …فکر نمی کنم 
—میدونم خره چی می گی فعلا یه چند وقتی عقب بیوفته بهتره ، اصلا یه چیز دیگه 
—هنوز چیه ، مبتکر 
—میگیم با هم حرفامونو زدیم به تفاهم رسیدیم دو سال دیگه 
—حتما دوسال دیگه د استان از نو شروع میشه 
من–احمق مغز نخودی تا دو سال دیگه شاید فرجی شد 
به حرفم با دقت بیشتری گوش داد 
—ببین همین که حس کنن ثروتشون بین خون فاسد نمیوفته و بین خون پاک (اشاره به خودم و شهرام کردم )میمونه رضایت میدن… فقط یه جوری حرف بزنیم فکر کنن ما خیلیی همدیگر رو دوست داریم. ولی خوب می خوایم فعلا خودمونو درگیر زندگی نکنیم 
شهرام کاملا از حرفم خوشش آمد ، انگشتش را آرام به سرم کوبید و گفت: نه بابا بجر کاه یه چیزای دیگه ای هم داخلش هست. اصلا از حرفش دل نگرفتم هر دو خندیدیم. نگاهم به ساحل افتاد واقعا از قیافه اش ترسیدم یک آن گفتم جلوی مردم کتک کاری نکنه …..

شهرام عمو را صدا کرد و به گوشه ای رفتند من ماندم و پدرم ، باید حرفم را به او میزدم تا کار از کار نگذشته بود


همه سرگرم خوردن بودند، وکمتر به ما توجه نشان میدادند… 
بجز مریم جون مادر شهرام، و پدر مادرم که مثل عقاب حواسشان جمع بود. 
برای همین پدر را صدا کردم وآرام آرام دلایل بی سروتهم را عنوان کردم 
پدر —هستی چی میگی؟ دختر هی امروز فردا نکن ،الان دیگه خیالمون راحته تهرانی، شهرام سر زندگیشه.من و عموت نمیزاریم آب تو دلتون تکون بخوره …
—میدونم بابا، ولی بهم حق بدید. بزار برم دانشگاه یه کم با محیط اونجا آشنا بشم .خودت میدونی، واقعا الان زوده، شهرام پسر خوبیه منم دوستش دارم ولی خوب ….
اینقدر حرف مفت زدم تا پدر قبول کرد 
بعد از شام آرام آرام جمعیت خدا حافظی کرده رفتند 
بجز خانواده عمو 
کاملا عصبانیت از چهره عمو نمودار بود 
—احمد اینا چی میگن؟ 
پدرم در حالی که شانه اش را بالا می انداخت
گفت: محمد ولشون کن، اینا همدیگرو می خوان، بزار یه کم خوشی کنن بزار با رفتار و کردار هم بیشتر آشنا بشن 
—مگه ما می گیم خوشی نکنن
مریم جون که کاملا از حرف پدرم خوشش آمده بود.
گفت: محمد ، احمد آقا راست می گه
بابا اینا هنوز سنی ندارن، الان هم سن های شهرام بیکارن، حالا خدا خواست و تو زیر دستشو گرفتی…
چرا اینقدر این دوتا جون رو اذیت میکنید.
هر چند حرفش را با لوندی و خوشرویی عنوان می کرد. 
ولی من می دانستم این مار خوش خط و خال منظورش چیست.
میدانستم از این که عروسش شوم میخواهد سکته کند، 
عمو با اینکه ناراضی بود، ولی قبول کرد، 
شهرزاد نزدیکم شد
آرام گفت: خیلی حقه بازید…
چشمکی برایش زدم و گفتم کجاشو دیدی؟؟
لبخندی زد… میدونم چقدر همدیگر رو دوست دارید، و قیافه مسخره ای به خود گرفت 
—برو گمشو تو به جای ما، چکار میکردی؟
—هیچی راستش رو می گفتم 
—اتفاقا درست میگی، اصلا به مغز من و شهرام خنگه ، این موضوع نرسیده بود… آخه آی کیو، مثل اینکه اینا رو نمی شناسی، می خوای اول ، خودمون با دست قبرمونو بکنیم ،بعد بگیم ، این بهتر نیست !
شهرزاد در حالی که شانه بالا می انداخت
گفت: مرگ یه بار شیون یه بار، خود دانید و به اتاق رفت. تا لباسهایش را عوض کند.
حتی فکر کردن به موضوع برایم وحشت انگیز بود


نگاه شهرام کردم. او هم دست کمی از من نداشت.
جواب کنکور آمد. رشته پزشکی شهید بهشتی قبول شده بودم. باز هم مادر و پدرم کلی ذوق کردند. و من مطیعانه راه دل خواه آنان را ادامه دادم

ولی باید سنگهایم را با پدر مادرم باز می کردم ،دوست نداشتم در دانشگاه به خاطر آنان مورد احترام باشم. دوست داشتم ناشناس بمانم. شاید خیلی ها به موقعیت من غبطه می خوردند ولی من نه…باید سر پای خودم میایستادم.
آن شب پدر و مادر هر دو خانه بودن.د و بهترین فرصت برای صحبت کردن،
به پایین رفتم ،هر دو روی راحتی نشسته بودند و تلوزیون تماشا می کردند.
با دیدن من لبخند بر روی لبشان نشست، میدانستم دوستم دارند ولی خوب ….
نشستم، مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: هستی چای یا قهوه؟! 
نگاهش کردم 
—مامان هیچ کدوم یه دقیقه بشین، و او مطیعانه نشست 
—-می خواستم با هر دو تاتون حرف بزنم 
هردو نگاهم می کردند. نمی دانستم چگونه حرف بزنم که به آنها بر نخورد ؟
—ببینید …راستش… سرم را پایین انداخته بودم، “مامان ،بابا “و نگاهشان کردم. “شما تا الان هر چی گفتید من نه نیوردم، درسته؟”
پدرم در حالی که پای چپش را روی پای راستش می انداخت. 
گفت: آره 
—-پس ازتون یه خواهش دارم…”.ببینید…. چطور بگم …دوست ندارم تو دانشگاه بدونن پدر مادرم پزشکن”
یک دفعه قیافه هایشان دیدنی شد مشخص بود خود را کنترل می کنند 
پدر —“چرا ؟”
—“بابا نمی خوام به خاطر شما به من احترام بزارن، نمی خوام بگن دختر دکتر صباحی ….راستش می خوام به خاطر شخصیت خودم، به خاطر وجود خودم، بشناسنم، نمیدونم چطور بگم ،متوجه بشید!
مادر در حالی که عصبانیت کاملا از حرفش معلوم بود گفت:” خودتو زحمت نده فهمیدیم مردم به پدر مادر گارگرشون افتخار می کنن بچه ی ما از پدر مادر پزشکش خجالت میکشه “
—نه مامان بخدا این طور نیست ؟
—پس چطوره ؟
—“ببین خودتون میدونید من این رشته رو دوست نداشتم به خاطر شما دارم میرم بخونمش،” و نگاه پدر کردم 
—“بابا تا حالا چند باز اسم خون سر سفره اومده از غذا دست کشیدم، حالم به هم می خوره، ولی خوب گفتم این همه پول خرجم کردید پس منم درسمو بخونم تا بهم افتخار کنید” 
پدر فقط گوش میداد 
—ببینید من چیز زیادی نمی خوام …راستش دوست ندارم تو دانشگاه هر کی اسمم رو اورد بگن آها دختر دکتر صباحی رو میگی؟ پس این وسط من چی میشم ؟شخصیت من چی میشه ؟


باباحرف بدی نزدم می گم دوست دارم بگن، هستی صباحی، پزشک آینده، نه..
.مادر در حالی که بر می خاست رو به پدر گفت:” احمد من میرم بخوابم حوصله چرت و پرت های دخترتو ندارم”
ولی پدر فقط گوش میداد
رو به مادرم گفت: خانم یه دقیقه بشین خوب راست میگه حرف بدی نمیزنه 
مادر در حالی که قرمز شده بود رو به پدر گفت:” میدونی چی می گی “؟؟
—آره عزیزم، و رو به من گفت:” حرفت درست ،می خوای تو پروندت بنویسی پدرت چکارس ؟
نگاهش کردم و گفتم:” کارمند”
وای مادر مثل اسپند بالا و پایین میرفت. ولی پدرم نه؟ 
—-“پس تو دانشگاه میگن هستی صباحی پدرش کارمنده خوب نمی گن این کمری عروسک رو چطور سوار میشه”
—- فکر اونجاشم کردم ماشین نمیبرم 
مادرم عصبانی گفت:” حتما با اتوبوس میری”؟ 
—مامان جون اولا از خونمون تا دانشگاه راهی نیست بعدشم سرویس داریم ،مترو هم هست.
پدرم فقط نگاهم می کرد، آخر طاقت نیاورد و گفت:” میدونی من هر عملم چقدر دست مزد می گیرم…..فکر کردی داریم شب و روز من و مامانت برا کی کار می کنیم؟ می خوایم تو آسایش داشته باشی… دخترم باشه، از این که نمیخوای اونجا مارو بشناسن درکت می کنم، خود منم مثل تو فکر می کردم ،دوست داشتم خودمو بشناسن، به خودم برای وجود شخصیت خودم بهم احترام بزارن نه بخاطر دیگران ….ولی، در مورد ماشین نمی تونم کوتاه بیام برات یه پراید میخرم خوبه، با ماشین برو نمی خوام حالا که داریم، تو زجر بکشی “
حرفش به دلم نشست راست می گفت، مادر بدون یک کلامه حرف دیگر، عصبانی بلند شد رفت. فقط در آخر گفت: خلایق هر چی لایق هر چند از حرفش ناراحت شدم ولی روی خودم نیاوردم 
—بابا ممنونتم ،فقط 
—هنوز چیه 
—-هیچی باشه، ازت ممنون 
—خوب پس فردا میرم برات یه پراید نقلی میخرم و بلند شد 
واقعا خوش حال شدم .


واقعا خوش حال شدم .
—بابا میشه 111 بخری نگاهم کرد خوب امری باشه 
—نه فدات میشم و خوشحال بلند شدم، فردا صبح وقتی برخاستم هیچ کس خانه نبود. روی در یخچال را نگاه کردم. مادر عادت داشت برایم همیشه آنجا پیغام می گذاشت. ولی از نامه هم خبری نبود، فهمیدم بامن قهر کرده، عادتش بود، وقتی حرفی برخلاف میلش زده میشد تا چند روز قهر می کرد بیخیال به کارهایم رسیدگی کردم ، خوشحال بودم این اولین بار بود که اظهار عقیده می کردم و این عملم را به فال نیک گرفتم.


بالاخره روز ثبت نام رسید هیچ کدام همراهیم نکردند، حق داشتند گفته بودم نمی خواهم بیایند و آنها چقدر حرف شنو، گوش دادند !!!!
روز ثبت نام نگاهم به دختر پسرهایی افتاد که هر کدام از یک گوشه ایران آمده بودند
یکی برای خوابگاه التماس می کرد. یکی می گشت برای گرفتن خانه مجردی یار پیدا کند
چقدر دلم می خواست در شهر دیگر بودم
شاید از زیر سلطه خانواده ام در می آمدم ولی ..
.اکثرا از طبقه متوسط جامعه، که مشخص بود برای رسیدن به این موقعیت کاملا زحمت کشیده اند. به دنبال کارهایم 
به قدری از این اتاق به اتاق کردم که کف پایم درد گرفته بود.
از در اتاق مسول خوابگاه که رد میشدم صدای دختری نظرم را جلب کرد
—” آخه می گید من چکار کنم “
مسول خوابگاه کلافه د با صدای بلندی گفت: بخدا خوابگاه پره ….
دختر—- پس ما که غریبیم تو تهران چکار کنیم ؟!


—عزیزم تو هم یار پیدا کن با یکی برید اتاق بگیرید 
— مثل اینکه شما تهران زندگی نمی کنید کرایه ها سرسام آور گرونه، بابا… من از روستا اومدم، خانوادهم ندارن، اگه بهشون بگم پول می خوام نمیزارن بیام، می گید چکار کنم ؟!
—دخترم میگید من چکار کنم ظرفیتا تکمیل شده…. 
چقدر دلم برایش سوخت ، دوست داشتم برایش کاری انجام دهم ا، ما چه کاری؟!


به اتاق رفتم ، سلام داده گفتم:”ببخشید نمیشه یه کاریش کنید؟ 
مگه میشه تهران به این بزرگی خوابگاه نداشته باشه؟ یعنی منظورم اینکه جا نداشته باشه؟! 
مسول خوابگاه چنان نگاهم کرد نزدیک بود شلوارم را خیس کنم 
و متعاقب آن گفت: نداریم…. بابا خوابگاه نداریم ، می گید من چکار کنم؟
خیلی لجم گرفت نگاهش کردم و گفتم: خوب کاری نکنید در اتاقتون رو ببندید
پشت در اتاق با کاغذ بنویسید خوابگاه نداریم این که داد و هوار نداره اصلا شما اینجا برا چی نشستید؟
همین طور که نگاهم می کرد گفت: ورودی اولی؟
—بله 
—از اول اینقدر زبون درازی می کنی خدا به داد مسولین دانشگاه برسه ، با تو…. 
—“خوب دروغ می گم”
و از در در آمدم. 
دختر کنار پیرمردی در سالن راه میرفت ، یا د شهرام افتادم ، همیشه فیس یکی از دوستانش را میداد که در امور خوابگاه دانشجویان کاره ایست… بدون معطلی شماره.اش را گرفتم با دومین بوق گوشی را برداشت 

—-بفرمایید
—شهرام سلام 
—هستی توایی ..علیک سلام چی شده ؟
—هیچی …شهرام میشه یه کاری برام کنی 
—بنال
—شهرام یکی از دوستام از شهرستان اومده بهش خوابگاه نمیدن 
—خوب به تو چه؟ از کی تا حالا دوست شهرستانی پیدا کردی ما خبر دار نشدیم ؟
—شهرام تو رو خدا شروع نکن 
بعد از کمی مکث گفت”هلال احمر باز کردی ؟” 
—شهرام ….
—اسمش چیه 
تازه یادم آمد اسمش را بلد نیستم .
گفتم: یه لحظه و بدون مقدمه نزدیک دختر رفته گفتم: ببخشید اسمت چیه؟! اول هاج و واج نگاهم کرد پیرمرد بیچاره از تعجب داشت شاخ در می آورد احتمالا پیش خودش می گفت: مثل اینکه دختره دیونس 
ولی دختر سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت: فاطمه 
—فامیلیتون… شیرزاد 
با دست به او اشاره کردم و گفتم: شهرام… فاطمه شیرزاد
—- چه رشته ایه ؟
تا خواستم بپرسم گفت :پزشکی 
—-شهرام .پزشکی 
—ورودی امساله 
—آره خوب 
شهرام —-خدا خفت کنه که همیشه باید جور تو رو من بکشم و قطع کرد
نگاه دختر کردم و گفتم: دعا کن درست بشه 
با تعجب گفت چی ؟؟
—راستش صحبتاتونو با مسول خوابگاه شنیدم این پسر عموم آشنا داره خدا کنه بتونه برات کاری کنه…. پیرمرد اول هاج و واج نگاهم کرد و بعد شروع کرد دعا کردن…. همیشه این موقع ها مامانم بهم می گفت: هستی نمیدونم این حس فضولیتو از کی به ارث بردی؟ دختر انگار سرت درد می کنه برا دردسر… چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد خود شهرام بود


چند دقیقه بعد، گوشیم زنگ خورد، دکمه را زدم 
—چی شد شهرا؟
—-بهت بگم ،آخرین باره برات کاری انجام میدم شیر فهم شد ؟
—آره حالا درست شد یا نه؟!
—-خنگول، تو هنوز نمیدونی کاری که به من واگذار بشه حتما انجام میشه ؟!
چقدر از خود متشکر بود این پسر 
—خوب مرسی 
—می گم خنگولی بهت بر می خوره، یکم صبر کن دارم حرف می زنم ،رفتی، بگو از طرف فروزش اومدی فهمیدی …
—آره فهمیدم کاری نداری 
—نه 

و قطع کردم
رو به فاطمه که داشت نگاهم می کرد. لبخند گل و گشادی زدم 
گفتم:فکر کنم درست شد ،و به طرف اتاق حرکت کردم 
—-سلام 
مسول خوابگاه در حالی که گوشی را قطع می کرد گفت بازم توای هنوز چی شده؟! 
—ببخشید آقای فروزش گفت بیایم پیش شما!
نگاهش کاملا فرق کرد لحنش ،خیلی مودبانه و آرام شد 
—بفرمایید بنشینید، راستش… و دفتر جلوی رویش را ورق زد…. بزار بینم…. و در حالی که سرش پایین بود و دفتر را نگاه می کرد
گفت: باور کنید خوابگاه ها پره… بزار ببینم می تونم یه جایی براتون پیدا کنم…
و بعد از چند دقیقه گفت: یکی از اتاقهای بچه های دندانپزشکی یه جای خالی داره و نگاه من کرد و
گفت :اتاق بچه های دندانپزشکی…. اشکال نداره؟!
و سرش را بالا آورد. نگاه فاطمه کردم
با خوشحالی گفت: خیلیم خوبه… ممنون…. و بیرون رفت تا به پیرمرد اطلاع دهد
با حالت مظلومی که از من بعید بود گفتم: ممنون واقعا زحمت افتادید… 
—خواهش می کنم آقای فروزش سرورما هستند. وقتی گفت: برای دکتر صباحی ….راستی شما با دکتر چه نسبتی دارید ؟
واقعا ناراحت شدم نمید انستم چه بگویم 
–کدوم دکتر صباحی 
—دکتر احمد صباحی 
کمی فکر کردم و گفتم از آشناهامونن 
—خدا خیرش بده اتقاقا…. و دست در کشوی میزش کرد 
گفت: خانمم مریضه شونه ،راستش نارسایی قلب داره عملش 9 ماه دیگست، ولی خیلی حاش بده…
هر چیم اصرار می کنیم، بیمارستان قبول نمی کنه….عملش رو جلو بندازن …
راستش اگه خود دکتر قبول کنه خانمم رو زودتر عمل کنه واقعا ممنون میشیم..
.نامه را از دستش گرفتم. نگاه سر سری به آن انداختم و گفتم: چشم نشونش میدم….
شمارتونو یادداشت کنید.. بهم بدید اگه تونستم براتون کاری انجام بدم زنگ می زنم
قدر شناسانه نگاهم کرد و گفت: ممنونم دخترم …ببخشید چه نسبتی باهاتون دارن؟!
دیگه فکر اینجاش رو نکرده بودم کمی فکر کردم و گفتم: دوست خانوادگیمونه بهش می گیم عمو 
—-ممنون دخترم 
برخاستم، تشکر کرده و از اتاق در آمدم
چقدر دلم برای زنش سوخت… فاطمه و پیرمرد بیرون منتظر من بودند
بعد از کلی تشکر از آنان جدا شده و یک راست بیمارستان قلب رفتم…
ساعت 12 ظهر بود خدا خدا کردم پدرم بیمارستان باشد،

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تاس عشق پارت اول

رمان تاس عشق پارت دوم

رمان تاس عشق پارت سوم

رمان تاس عشق پارت چهارم

رمان تاس عشق پارت پنجم

رمان تاس عشق پارت ششم

رمان تاس عشق پارت هفتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!