رمان دختر پاییزی قسمت اول

رمان دختر پاییزی قسمت اول

رمان دختر پاییزی قسمت دوم

رمان دختر پاییزی قسمت سوم

رمان دختر پاییزی قسمت چهارم

رمان دختر پاییزی قسمت پنجم

رمان دختر پاییزی قسمت ششم

رمان دختر پاییزی قسمت هفتم

رمان دختر پاییزی قسمت هشتم (آخر)

خلاصه رمان : رها دختری که خودش فرزند پاییز است و در یکی از همین پاییز ها ، زندگی اش با پسری به اسم شهاب گره می خورد که اصلا به او علاقه ای ندارد ، غافل از اینکه دلش در گرو پسری است به نام امید که .

عصر بود, همراه خواهرم شیدا و دوستم یاسمن رفته بودیم خرید. تو راه همینجور با هم شوخی میکردیم و بازار رو گذاشته بودیم روی سرمون. من و یاسمن هم سن و هم کلاسی بودیم. چهار سالی میشد که با یاسمن دوست بودم. بیشتر روزها با هم بودیم. امروز هم برای خرید لباس واسه عروسی دختر دائیم نسیم اومدیم بازار. شیدا همینجور داشت یه موضوعی رو تعریف میکرد و میخندید.
شیدا خواهر بزرگم که ۵ سال از من بزرگترِ و ۲۲ سالشه. اما همیشه به خاطر اخلاق شلوغی که داشت همه فکر میکردن ۱۸ سالشه. شیدا پوست سفید و قد بلندی داره. چشم و ابرو مشکی. موهای بلند و مشکی. خیلی دختر خوشگل و خانومیه. من برعکس شیدا قد متوسطی دارم. پوست سفیدی دارم اما نه به سفیدی شیدا و مامانم. چشم و ابرو مشکی. موهای صاف و پر کلاغی. کلا صورت نرمالی دارم. اخلاقم برعکس شیدا که خیلی احساساتیه، اصلا احساساتم رو بروز نمیدم. یه غرور خاصی دارم و با کسی زود خودمونی نمیشم. طرز فکر و رفتارم همیشه بزرگتر از سنم بود. شاید بخاطر همین بود که بیشتر آدامها وقتی که من و شیدا رو با هم میدیدن فکر میکردن من خواهر بزرگِ هستم و شیدا خواهر کوچیکِ.
یه برادر بزرگ دارم که ۲۶ سالشه و اسمش شهاب. وقتی که ۷ ساله بودم پدرم بر اثر سکته قلبی فوت کرد. پدرم مرد زحمت کش و خانواده دوستی بود که بخاطر راحتی خانوادش همه تلاشش رو میکرد. وقتی که پدرم فوت کرد، شهاب ۱۶سالش بیشتر نبود. شرکت بابا که عمو شریکش بود سپردیم دست عمو. اما وقتی که شهاب دانشگاه قبول شد کارهای شرکت رو به عهده گرفت، هم درس میخوند هم توی شرکت به عمو کمک میکرد. مادرم که زن خونه داری بود، بعد از فوت پدرم با اینکه خواستگارهای زیادی داشت اما با عشقی که به پدرم داشت و بخاطر ما به همشون جواب رد میداد.
یاسمن هم دختری ساکت و آروم بود و البته خجالتی. اما وقتی که ما ۳تا با هم میشدیم دیگه دنیا رو روی سرمون خراب میکردیم. مثل الان که بحث سر خواننده و شعر و آهنگ بود.
من: بهترین خواننده به نظر من محسن چاوشی و احسان خواجه امیری.
شیدا: وااه!!! شراره یکم انصاف داشته باش، واقع بین باش. خیلیها هستن که صداشون از چاوشی قشنگتره.
من: خوب قشنگتر باشه، مگه فقط به صدای آدمه؟ باید شعر و طرز خوندن آدم هم قشنگ باشه. مثلا این کامران و هومن، صداشون آره بد نیست. ولی آهنگهاشون از اولش دو بیت شعر میخونن و همینجور تکرار میکنن تا آهنگ تموم شه. ایششش.
یاسمن: اههههه، اسم این دوتا رو نیار که حالم بهم میخوره.
من: یاسی اینجور نگو بابا. آخه خیلی آدامها هستن که ازشون خوششون میاد.(به شیدا اشاره کردم و چشمک زدم) بعدشم…..
هنوز جمله ام کامل نشده بود که محکم به یکی خوردم، داشتم میوفتادم زمین که دست شیدا رو گرفتم و تونستم وایسم، ولی همه خریدهام پخش زمین شده بود. یه لحظه خیلی عصبی شدم و سرم رو بالا گرفتم که هرچی از دهنم در میاد نثارش کنم که چشمم تو چشمهاش گره خورد. زبونم بند اومد.بابا چشاش سگ داره پدر سوخته. اما زود به خودم اومدم و خودم رو زودتر از اون جمع و جور کردم. نشستم روی زمین که خریدهامو جمع کنم که صداش رو شنیدم: شرمنده، اجازه بدید کمکتون کنم.
من با کنایه: به اندازه کافی کمک کردید.
نگاش رو روی خودم حس کردم اما نگاش نکردم، وسایلمو که جمع کردم وایسادم به شیدا نگاه کردم که داشت هاج و واج منو نگاه میکرد. تو دلم گفتم این دیگه چشه؟!. پسر روشو کرد به من: ببخشید بخدا، عجله داشتم. اصلا حواسم به دور و برم نبود. کیسه هارو طرف من گرفت. من: خواهش میکنم. و راهمو گرفتم و رفتم.
شیدا همینجور با دهن باز منو نگاه میکرد.
شیدا: به خیر گذشت.
من: واا، چرا؟ مگه قرار بود چی بشه؟
یاسمن: ما گفتیم الان هرچی فحش و ناسزا بلدی بار این بدبخت میکنی.
من: نه بابا، پیش میاد دیگه. بنده خدا دیدی که چقدر عذر خواهی کرد. نزدیک بود گریه کنه و بره مامانشو برام بیاره.
یاسمن یواش در گوشم گفت: چیه ناقلا؟ من که تورو میشناسم، ازش خوشت اومد؟
خیلی جدی گفتم: این حرفا چیه؟ تو که منو خوب میشناسی. خوشم نمیاد از این حرفا بزنی.
یاسمن: خیلی خوب بابا. اصلا ولش کن. زود بجنبید بریم کفش بخریم که دیر شد بابا.
روز عروسی نسیم، همراه شیدا و یاسمن رفتیم آرایشگاه که به قول شیدا جیگر هستیم جیگرتر بشیم. لباس من بلند و صدفی رنگ بود. با بند دور گردن. شیدا لباس آبی فیروزه ای خوشرنگی گرفته بود که به پوست سفیدش میومد. یاسمن هم لباس سرمهای رنگ گرفته بود. موهامو خیلی قشنگ درست کرد. حالا نوبت آرایش صورتم بود. از خانم آرایشگر خواهش کردم که آرایش ملایمی برام بذاره. آخه با آرایش غلیظ سنم بالا نشون میداد و اصلا بهم نمیومد. مثل خاله سوسکه میشدم. همیشه با این حرفم شیدا میزد پس گردنم و میگفت دیوونه آخه کسی به خودش میگه خاله سوسکه؟

وقتی که کار آرایشگر تموم شد همه راضی و خوشحال راهی خونه شدیم. لباس عوض کردیم و رفتیم سمت تالار. وقتی به تالار رسیدیم، دم در دائی منصور همراه پسرش ایمان و نیما ایستاده بودن. شهاب هم کنارشون بود. همه خوشتیپ و جذاب. نیما تا ما رو دید یه سوت کشید و گفت: او لا لا. چه جیگری شدید شماها.

من: جیگر بودیم، چشم بصیرت میخواست که نداشتی کور خان.
نیما: اون که بله، ولی وروجک رفتی خوشگل کردی و لباس سفید هم پوشیدی که تو رو با عروس اشتباه بگیرن؟
شهاب: برادر عروس بجای اینکه سر به سر خواهر من بذاری برو به مهمونا خوش آمد بگو.
بعد شهاب اومد نزدیک و ما رو برانداز کرد.
شهاب: مامان میخواستی واسشون اسفند دود کنی. خواهر هامو چشم نزنن.
من: مرسی داداشی. توام که ماشالّا دست کمی از ما نداری. امشب همه دخترا واستون غش میکنن.
نیما: ایول شراره، چیکار کنم دیگه. خدا اینهمه خوشگلی و خوشتیپی رو بهم داده واسه همین چیزا.
شیدا: اصلا کی با تو بود؟ ننه عروسی؟
نیما: نخیر داداشه عروسم. حرفیه؟
من: ولی نیما حیف شد که مجلس جدا گونست. اگه با هم بودیم بیشتر حال میداد.
نیما: چیکار کنم که دوماد غیرتی گیرمون اومده. هرکاری کردم راضی نشد که مجلس مخلوط باشه.
بعد یه نگاهی به یاسمن کرد. یاسمن مثل همیشه سرخ شد.
مامان: بچه ها بریم تو دیگه. خسته شدم بسکه وایسادم.
نیما: عمه همش این دخترا پرچونگی میکنن. سرمونو خوردن.
مامان خنده کنان:ای شیطون.

داخل مجلس که رفتیم. از تعجب شاخ در اوردیم. همه نشسته بودن. نه دستی نه رقصی. همه مثل مجسمه نشست بودن. دیدم نه انگار کسی خیال رقصیدن نداره عجب مهمونای بی خاصیتی، فقط اومدن که بتلپونن. دست یاسمن رو گرفتم و رفتیم وسط و به دخترهای فامیل سپردم که شلوغش کنن. تا ما رفتیم وسط صدای کل و دست دخترا هم بلند شد. کم کم همه حواسها جمع شد و همراهی کردن. حالا دیگه اینقدر شلوغ شده بود که دیگه جای سوزن انداختن هم نبود.
وقتی که عروس و دوماد اومدن، یه حس خوبی بهم دست داد. آخه نسیم اولین نوهٔ خانواده مادریم بود که ازدواج میکرد.
وقتی که رفتیم به عروس و دوماد تبریک بگیم، رو کردم به نسیم و گفتم: نسیم جون دست راستتو بکوب تو سر این شیدا و یاسمن که بو ترشیدگیشون دیگه حالمو بهم زده.
نسیم خندید و شیدا گفت: اههههه، گمشو بابا. بی ادب ( بی ادب تکّه کلام شیدا بود)
یاسمن: قربون تو که نینی کوچولو هستی. حالا خوبه تازه چهار ماه بزرگتر من هستی.
تا خواستم جواب بدم دیدم ستاره دستمو کشید و برد وسط. تا آخر شب همش رقصیدیم و خیلی بهمون خوش گذشت. مخصوصا آخر شب که نیما و شهاب هم اومدن و با ما رقصیدن.
تقریبا یک ماه از شب عروسی گذشته. زنگ آخر با یاسمن داشتیم از مدرسه بیرون میومدیم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرم رو طرف نگاه کردم. چشمم به چشمش افتاد. چقدر نگاهش آشناست. فامیل یا همسایه که نیست، پس کیه؟ یادم اومد، این همون پسرست که توی بازار بهم خورد. همون که چشاش سگ داره. واسم چشمک زد. زود رومو برگردوندم طرف یاسمن و اخم کردم.


من: یاسی دیدیش؟
یاسمن: آره، اه اه. چقدر ازش بدم میاد.
من: دیدی چطوری نگاه میکرد؟ انگار میخواست درسته بخورتمون. تازه چشمکم زد.
یاسمن: آره شری، ولی حال کردم زنگ آخر خانوم معلم چطور ضایش کرد ( و خندید)
یه دفعه ایستادم، به یاسمن نگاه کردم.
من: کیو میگی تو؟
یاسمن: خوب معلومه، ساناز صادقی رو میگم.
من: بابا تو چقدر پرتی. من اون پسر رو میگم.
یاسمن: کدوم پسر؟!! ( دور و برش رو نگاه کرد)
من: ااا ضایع نکن دیگه. اون پسر که اونروز توی بازار خورد بهم.
یاسمن: بگو به خدا. نه بابا. اینجا چیکار میکنه؟
من: چه میدونم بابا. ولی بدجور ذل زده بود.


اونروز گذشت و من دیگه بهش فکر نکردم. فرداش من یکم بیحوصله بودم و سر درد داشتم. دیرتر از همیشه از مدرسه بیرون رفتیم. خیلی خلوت بود. همینطور که یاسمن داشت یه داستانی رو تعریف میکرد حس کردم یکی داره صدام میکنه. برگشتم دیدم خودشه، دلم ریخت. یعنی چی میخواست؟


اون: سلام خانوما. حالتون خوبه؟
من فقط نگاهش کردم. مگه دکتری؟
اون: سلام کردما.
من با غیظ: علیک.
کمی مکث کرد و گفت: بفرمایید برسونمتون.
من: ممنون آقا، ما پیاده روی رو به ماشین سواری ترجیح میدیم.
اون شونه بالا انداخت و گفت: هرطور که راحتید. و رفت.
به یاسمن نگاه کردم که از ترس رنگش مثل گچ شده بود. تعجب کردم که برعکس پسرهای دیگه، دیگه اصرار نکرد که همراهش بریم. بزغاله، خیلی هم دلت بخواد که همرات بیایم.
یاسمن: وااای دلم ریخت.
من: آره دیدی پرو رو.
یاسمن: چه با کلاس حرف میزد لامصب. ولی دیدی غرورش اجازه نداد بیشتر از یه دفعه تعارف کنه؟؟
با اینکه خودمم به همین نتیجه رسیده بودم ولی به رو خودم نیوردم و گفتم: نه بابا، این نشونه ادبِ آدم. بیادب بود مرتیکه. زیر ابرو رو دیدی؟
یاسمن: چش بود؟ خیلی خوب بود که.
من: آره خوب بود، منتها یکم شبیه محمد خردادیان بود.
یاسمن: برو بابا توام. شری دیدی چه چشی داشت؟انگار آدمو جادو میکرد.
من: آره چشاش سگ داره، سگشم چش داره.
یاسی یکی زد تو سرم و گفت: این حرفا رو از کجات در میاری تو؟
من: از یه جایی که تو نمیتونی در بیاری. میخوای نشونت بدم کجاست؟
یاسی: خیلی بیادبی شراره.
من: مگه چی گفتم؟ عجبا.

تا یک هفته برنامه همین بود و تا منو میدید هی اشاره و اینا. ایشش عجب خزه. تا اینکه یک روز به یاسمن گفتم که بدون من بره تا پسر فکر کنه من نیومدم مدرسه و بی خیال بشه. یاسمن قبول کرد و رفت. وقتی که حس کردم مدرسه خالی شده، کم کم رفتم طرف در. تا پامو از مدرسه گذاشتم بیرون دیدم اونطرف خیابون به ماشینش تکیه داده و داره پوزخند میزنه. ( اه ه ه بابا این دیگه چه سیریشیه، روی جواد سیبیلوسفید کرده). اومدم محل نزارم و برم که دیدم داره به دیوار مدرسه با چشم و ابرو اشاره میکنه. واا مگه لاله؟ به دیوار نگاه کردم،دیدم یه رز قرمز با یک کاغذ. برگشتم با تعجب نگاش کردم، اشاره کرد که بردارم. کاغذ رو برداشتم و بازش کردم، با خط خوشگل نوشته با من تماس بگیر و شماره موبایلشو نوشته. برگشتم طرفش که گٔل و کاغذ رو جلوش بندازم، دیدم سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت.


یا خدا، این دیگه کیه؟ اینجوریش رو تا حالا ندیده بودم. عجب جونور چهار دست و پایی. خواستم گٔل رو بندازم دور، اما دلم نیومد. گذاشتمش توی کیفم ، اما شماره رو انداختم و رفتم خونه. وقتی که تلفنی جریان رو به یاسمن گفتم، نیم ساعته اومد خونمون. تا شب که پیشم بود همش درمورد رفتارش حرف میزدیم.
یه ماه کارم شده بود از دست این فرار کردن، رو که رو نبود بابا سنگ پای قزوین بود. همش دم دره مدرسه بود و چندبار هم بهم گٔل داده بود. تا اینکه یه روز که از مدرسه بیرون اومدیم. زیر چشمی دیدم که مثل همیشه تکیه داده به ماشینش. اصلا نگاش نکردم.


یاسمن: واای ندیدی چه شکلی شده بود وقتی که نگاش نکردی، مثل اژدها.
منم خندیدم. تا خواستم جواب بدم که یکی صدام کرد. برگشتم سمت صدا.
اون: سلام شراره خانم.
من: س لا م. ( زبونم بند اومده بود)
اون: ما هرکاری میکنیم که شما تحویل نمیگیرید.
نگاهش کردم، نمیدونم چی توی چشماش بود که من رو اینجور دگرگون میکرد.
اون ادامه داد: اینها رو واسه شما اوردم. ولی انگار شما ما رو قابل نمیدونید.
باز هم رز قرمز و یه کاغذ. اه جواد، توی این دوره زمونه کی کارت و نامه میده؟
من: نمیخوام، لطفا دیگه هم مزاحم نشید.
اون: حالا شما اینا رو بگیرید.
اومد دستمو بگیره و بذاره دستم که من دستمو عقب کشیدم. دیدم نخیر آقا بیخیال نمیشه. ازش گرفتم، یه لبخند پیروزمندانه زد. صب کن حالا حالتو میگیرم.
یک قدم رفتم عقب و چیزها رو پرت کردم جلو پاهاش و رفتم عقب. نگاش کردم و پوزخند زدم که یعنی قهوه ای شدی یا بازم بگم زور بزنن؟ دست یاسی رو گرفته بودم و تقریبا میدویدم. حالا خودمونیما، خیلی ترسیده بودم. اسم منو از کجا فهمیده بود؟؟

فرداش جمعه بود. نیما اومد دنبالمون و با هم رفتیم سینما. توی سینما نمیدونستیم بخاطر فیلم گریه کنیم یا از دست نیما بخندیم. بعد از سینما رفتیم شام خوردیم. بعد از شام نیما ما رو به آیس پک خوشمزه مهمون کرد. شب خیلی خوبی بود. ولی من اضطراب داشتم، میترسیدم اون دیوونه برای تلافی یه کاری کنه که آبروم جلوی دخترهای مدرسه بره. اما بعدش خودمو دلداری دادم و گفتم نه بابا، جرات نداره. یعنی قشنگ جرش میدادم. آره ارواح سرت چه جری هم میدی.

فردا که از مدرسه اومدیم بیرون، از حیرت داشتیم شاخ در میوردیم. اون نیومده بود. یعنی میشه؟ خدایا شکرت.
فردای اون روز هم نیومد. باز تعجب کردیم. تا یک هفته نیومد. راستش نمیدونم چرا، ولی دلم واسش تنگ شده بود. دل منم یه چیزیش میشها. وقتی میومد میگفت سیریشه، حالا که نمیاد تنگ شده، بده خیاط گشادش کنه والا.
روزهای شنبه همیشه برای من روزهای کسل کننده بود. اونروز یاسمن هم بخاطر سرما خوردگیش نیومده بود مدرسه. جزو آخرین نفراتی بودم که از مدرسه رفتم بیرون. تا رفتم بیرون یهو خشکم زد، اون اومده بود. از سر تا پاهاش رو نگاه کردم، یعنی خوردمشا. وقتی دوباره به صورتش نگاه کردم، یه لبخند مهربونی زد که نتونستم جلو لبخندمو بگیرم. اما زود به خودم اومدم و اخم کردم. نمیدونم چرا، ولی خوشحال بودم.نمیدونی یا خودتو به خریت زدی؟

اونشب وقتی به شیدا گفتم که این چند وقت چی شده. قرار شد از فرداش خودش بیاد دنبالم. فردای اونروز باز یاسمن نیومده بود. وقتی خواستم سوار ماشین بشم همینجور ذل زده بود به من. دیدم داره به ماشین نزدیک میشه، یخ کردم. زود نشستم توی ماشین. وقتی نزدیک شد، خم شد طرف پنجره شیدا.

اون: سلام خانومها، حالتون چطوره؟
شیدا: ممنون، شما خوب هستین؟
اون: واقعیتش نه. ایشون ( اشاره به من) که نمیذارن آدم خوب باشه.
شیدا لبخند زد و گفت: جداٌّ؟ چطور مگه؟
چی؟ چطور مگه؟ من دیشب داشتم دو ساعت واست آیه یأس میخوندم؟
اون: راستش من بابت اونروز که توی بازار بهشون خوردم، برای معذرت خواهی میخوام این چیز ناقابل رو بهشون بدم. (ای دروغگوی چهار دست و پا)
دستشو اورد توی ماشین، باز رز قرمز همراه کارت قرمز قشنگی بود. شیدا اونها رو ازش گرفت و گفت: ممنون، اصلا لزومی به معذرت خواهی نبود.
من هاج و واج داشتم شیدا رو نگاه میکردم. اینم یه چیزیش خوله ها.
اون: وظیفست، دیگه مزاحمتون نمیشم. مواظب خودتون باشید.
به من نگاه کرد و با لبخند گفت: خدافظ.
وقتی که شیدا ماشینو حرکت داد نتونستم جلو خودمو بگیرم.
من: واقعا که. مثلا اومده بودی حالشو بگیری. تو که حال منو گرفتی. نگام کن.
شیدا نگام کرد.
من: من چه رنگیم؟
شیدا: یعنی چی چه رنگیم؟
من: یعنی اینکه زدی منو از سر تا پا قهوه ای کردی.
شیدا: شری خیلی بی ادب شدی. اگه شهاب بدونه گلیش چه حرفایی میزنه.
من: خلاصه خیلی اشتباه کردی که محلش گذاشتی.
شیدا: وااا. مگه ندیدی چطوری نگاه میکرد؟ چقدر هم با ادب و با شخصیت بود. نمیدونم چی داره که آدم نمیتونه بهش بگه نه. حالا کارت رو باز کن ببینیم چی توش نوشته.
آره چقدر با ادب، لابد ادبش تو شلوارشه. بعدش کارت رو با احتیاط باز کردم:

تنهاترین من، تنها نزار منو
تنها سفر نکن، سفر نکن
این دل شکستهٔ، از یاد رفتهرو
دیوونه تر نکن، حرفی بزن گلم
من کم تحملم
تقدیم به قشنگترین گٔل
“ایلرای شفیعی”

شیدا: واااو، چه خوش سلیقه. سلیقشم مثل توئه شری. از چاوشی خوشش میاد.
من: نه بابا، لابد اونروز که بازار رو گذاشته بودیم رو سرمون، اینم شنیده. میخواد خودی نشون بده، عجب بزیه.
شیدا: شری، حالا خودمونیما. پسر خوبی به نظر میاد. حیفه محل نزاری.
من با تعجب به شیدا نگاه کردم.
من: شیدا بگو حیفه من که دست اون بیوفتم، تازه مگه ندیدی مسیحیه؟ من میگفتم این قیافش به مسلمونا نمیخوره. هی یاسمن میگفت نه عادیه. حالا دیدید. اسمشم عجیب غریبه بابا، نمیشه بخونیش. ایــلــــــــرای

یه هفته گذشت. من دیگه به اومدنهاش همراه گٔل و کارتش عادت کرده بودم. یه بار هم بهش گفتم من اصلا از کجا بدونم اینها واقعا برای منه؟ شاید برای یکی دیگست. چشاش از تعجب گرد شد. یک روز که بارون خیلی شدید بود، چتر هم همراهم نبود. خیس شده بودم و داشتم تند تند میرفتم سمت خونه که دیدم یه ماشینی جلوی پام ترمز کرد. نگاهش کردم، ایلرای بود. پنجره رو داد پایین و گفت: بفرمائید، میرسونمتون.

من: نه ممنون، پیاده میرم.
اون: وسط مدرسها سرما میخوری، دیگه نمیتونی به درسات برسی.
مکثی کرد و گفت: منم دیگه نمیتونم شما رو ببینم.
با این حرفش گر گرفتم. ولی دیدم داره راست میگه. از سرما داشتم میلرزیدم.
ایلرای: لطفا بفرمائید.
به دور و برم نگاه کردم، کسی نبود. تاکسی هم الان گیر نمیومد. هیچ راهی نبود. ماشین مفتی چی گفتی، پس سوار شدم. پس ببر تا جونت دراد.
ایلرای بخاری رو بیشتر کرد و گفت: خدا کنه سرما نخوری.
من: شرمنده مزاحم شدم.
ایلرای: کاش میدونستی که نه تنها مزاحم نشدی، بلکه خیلی هم خوشحالم کردی.
باز صورتم داغ شد، چه صداش جذاب و دلنشین بود. همینجور که ماشین میروند، دست کرد توی داشبورد و رز صورتی بهم داد.
ایلرای: خدمت شراره خانم.
من: ممنون.
ایلرای: خواهش میکنم، شرمنده رز قرمز تموم شده بود، صورتی اوردم. بارون میومد نشد برم یه مغازه دیگه و شما رو زیر بارون تنها بذارم.
من: اتفاقا من رز قرمز دوست ندارم.

برگشت و با تعجب به من خیره شد.به خودم نگاه کردم ببینم چمه؟ دست کشیدم به سرم، نه شاخ که نداشتم. یکم خودمو رو صندلی تکون دادم، دمم که ندارم. پس این چرا اینجوری ذل زده به من؟
ایلرای: شما برعکس دخترهای دیگه هستین، خانمها همشون عاشق رز قرمز هستن.
من: بله، میدونم تجربه زیادی داشتید ( پوزخند زدم)
ایلرای: کدوم دختر یا پسری توی این دوره زمونه تجربه نداره؟
من: من، خواهرم، دوستم.
ایلرای: یعنی باور کنم که شما تا حالا هیچ دوست پسری نداشتین؟ ( نه بابا یارو خیلی اروپاییه)
من: مهم نیست که شما باور کنید یا نه. اما من فقط حقیقت رو گفتم، از دروغ هم متنفرم.
دیگه سر خیابون رسیده بودیم. وقتی که ماشین وایستاد، تشکر کردم. خواستم پیاده شم که صدام کرد.
ایلرای: شراره خانم؟
قلبم لرزید. چقدر قشنگ اسممو صدا میکرد. ایش توام با این قلبت.
من: بله؟
ایلرای: این شماره منه. خوشحال میشم باهام تماس بگیرید.

به دستش نگاه کردم، نمیدونم چی شد که کاغذ رو از دستش گرفتم و خداحافظی کردم. وقتی رسیدم خونه، شهاب و شیدا هم خونه بودن. دوش آب گرم گرفتم و بدون اینکه موهامو خشک کنم رفتم پیش شهاب نشستم.

شهاب: موهات که خیسه. پاشو خشک کن که سرما میخوری.
من: ولش کن، حوصلم نمیشه. خستمه.
شهاب بلند شد و رفت توی اتاقم، وقتی برگشت سشوار دستش بود.
من: بخدا خستمه، حوصله ندارم موهامو خشک کنم.
شهاب: حالا کی گفت تو خشک کنی؟
بعد خودش شروع کرد به خشک کردن موهام. وقتی که موهامو خوب خشک کرد. سرمو بوسید و اومد کنارم نشست. منم بوسش کردم و خودمو لوس کردم سرمو گذاشتم روی شونهاش.
شیدا: میبینم خوب خودتو واسه داداشت لوس میکنیها.
دست دور گردن شهاب انداختم و گفتم: داداشه خودمه، به تو چه؟
شهاب خندید و لپمو بوسید. شیدا هم با این حرفم خندید و اونم لپمو بوسید.
بعد از شام، با شیدا رفتیم توی اتاقم و تمام ماجرای امروز رو براش تعریف کردم. کلی ذوق کرد.
شیدا: پیداست آدم حسابیه. خوشم اومد غیرت داره.
من: اگه غیرت داشت که نمیومد مزاحم دختر مردم شه.
شیدا یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد.
شیدا: خیلی پرویی بابا. خوب بیچاره پسره از تو خوشش اومده.
من: نه، جدی پسره؟ اگه نمیگفتی نمیفهمیدم. ببینم شیطون نشستی دید زدی؟ خیلی بلاییا.
شیدا یکی زد توکمرم که صدای بشکه خالی داد.
شیدا: خیلی بی حیایی. بیشعور این حرفا چیه؟ زشته دختر این حرفا رو بزنه.
من: بابا خیلی پاستوریزه ی. حالا پاشو برو دوتا قرص بردار بیار که فکر کنم دارم سرما میخورم.

حدسم درست بود. همون شب سرما شدیدی خوردم و تب کردم. یک هفته مدرسه نرفتم و عشق و حال، صفا سیتی. روز چهارم بود که شیدا اومد و با ذوق و شوق تعریف میکرد.
شیدا: وااای شری، نمیدونی چی دیدم. از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم. اصلا فکرش رو هم نمیکردم.
من: خوب بابا،درست حرف بزن ببینم چی شده؟
شیدا: سر خیابون که رسیدم، یکدفعه چشمم به ایلرای افتاد. تا منو دید اشاره کرد که وایسم. اومد سلام و احوال پرسی کرد.
بعد گفت: ببخشید شیدا خانم. شراره خانم یه چند روزیه که نمیبینمشون. نگران شدم.اومدم اینجا که شما اومدید.
منم بهش گفتم که تو تب داری، بیچاره کلی ناراحت شد.
بعد گفت: لطف کنید بهش بگید که اگه میتونه یه زنگ به من بزنه، خیلی نگرانش شدم. ممنون میشم.
من بهتم زده بود. همینجور با چشمای گرد شده به شیدا نگاه میکردم. هجوم خون به صورتم رو حس میکردم. این دیوونست.
شیدا: شری، من میگم یه زنگ بهش بزن. گناه داره.
من: نه شیدا. دوست ندارم فکر کنه مثل دخترای خوشحالا هستم.
شیدا: بابا این یارو دو ماه که منتظرته. تا الان خودش دیگه فهمیده تو چطور دختری هستی. لابد از همین اخلاقت خوشش اومده که ول کنت نیست.
با حرفای شیدا رفتم تو فکر. موقع خواب چراغها رو خاموش کردم و رو تختم دراز کشیدم. موبایلمو برداشتم و شمارش رو گرفتم. بوق، بوق، بوق. چهارمین بوق میخواستم قطع کنم که صداش پیچید تو گوشم.

ایلرای: بله؟
من: سلام
ایلرای: سلام، بفرمائید.
من: فکر کنم بسکه به دخترا شماره دادید دیگه نمیشناسید.
ساکت شد، یهو با هیجان گفت: شراره تویی؟
نه عمشم.
من: بله.
ایلرای: شرمنده، میخواستم مطمئن شم که خودتی. آخه باورم نشد که تو زنگ زدی.
من: حالا هم اگه ناراحتی قطع میکنم ( هه هه هه)
صداش دلخور شد و گفت: چهار روزه که ندیدمت، الان هم که دارم صدات رو میشنوم دنبال بهونه هستی که قطع کنی؟ نخیر خانم نمیشه.
ساکت شدم.
ایلرای: نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود شراره. اولین دختری هستی که نبوندش برام مهم.
توی دلم گفتم ایشششس، آره ارواح عمت.
ایلرای: بهتری؟ هنوز هم تب داری؟
من: آره خوبم، تب نه ولی گلو درد دیوونم کرده.
ایلرای: خدا کنه زود خوب بشی که خیلی دلم برای دیدنت پر میکشه.
من: خواهش میکنم، هندونه نمیخوام، سرما خوردم.
ایلرای: حالا تو فکر کن هندونه زیر بغلت میزارم. ولی حرف دلِ منِ.
من: آهان، دلتون چقدر حرف میزنه ها. خوب من برم بخوابم. خیلی خستمه.
ایلرای: باشه عزیزم. مرسی که زنگ زدی.
من: خواهش، شب بخیر. بای
ایلرای: خوب بخوابی، بای.

موبایل که قطع کردم، داشتم به حرفش فکر میکردم. عزیزم؟ جالب بود که اصلا ازاینکه عزیزم صدام کرد ناراحت نشدم. تازه یه جورایی تو چیزم عروسی داشتم.
فردا صبحش با صدای موبایل از خواب بیدار شدم. اس ام اس بود، از طرف ایلرای.نوشته بود: اصلا باورم نمیشه که دیشب باهات حرف زدم، خیلی خوشحالم.
منم جواب دادم: مگه شما خواب و زندگی ندارید؟ این موقع صبح اس میدید.
پتومو کشیدم تا زیر گردنم. اصلا دلم نمیخواست از تخت بیام بیرون. موبایلم زنگ میخورد. خودش بود.

من: الو
ایلرای: به به، سلام. صبح بخیر خانم.
من: صبح شما هم بخیر.
ایلرای: خوب خوابیدی؟
من: بله
ایلرای: خواب منو دیدی؟ هه هه هه
من: چه از خود راضی، نخیر. مگه مغز خر خوردم که خواب جِن ببینم؟
ایلرای خیلی جدی گفت: دست شما درد نکنه. باشه مزاحم نمیشم.
از حرفم پشیمون شدم. لحنمو مهربون کردم و یکمم ناز چاشنیش کردم.
من: نه، تازه از خواب بیدار شدم ویکم بد اخلاقم. به دل نگیر.
ایلرای خندید و گفت: قربون اون اخلاق بدت. صبحونه خوردی؟
من: نه، هنوز زیر پتوام. سردمه.
ایلرای: خوش به حالت. کاش منم میتونستم تا این موقع بخوابم.
من: خوب بخواب، چرا بیدار شدی؟ نگو بخاطر اس دادن به من که باور نمیکنم.
ایلرای: نخیر خانم. من الان تو دانشگاه هستم.
اااا راست میگه ها، چرا به فکر خودم نرسید؟ مغز فندقی به من میگن. اما به رو خودم نیوردم.
من: مگه متولد چندی؟
ایلرای: ۶۳، شما؟
من: ۶۶. چه رشته ای؟
ایلرای: مهندسی معماری.
من: آها، خوبه.
ایلرای با لحن بامزه ای: خوبه؟ پسندیدی؟
به زور جلو خندمو گرفتم و جدی گفتم: نه هنوز نپسندیدم.
ایلرای: هنوز؟ یعنی امیدی هست؟
اه ه ه بابا گند زدم.
من: هوم؟ نمیدونم.
ایلرای: خوب جوجو. من باید برم. کلاس دارم.
من: اوکی
ایلرای: مواظب خودت باش. بای
من: بای.

جوجو؟ چه پررو. گفت که متولد ۶۳، یعنی ۳ سال از من بزرگتره. مثل نیما.ِ ااا نیما، بی معرفت این چند روز کجاست؟ شمارشو گرفتم.
نیما: به به، چه چه. دختر عمه گل خودم. نامزد گلم چطوری؟
من: آره خیلی به فکرم بودی که این پنج روز که من مریض بودم همش میومدی عیادتم.
نیما: خانم گٔل، من روز اول اومدم دیدنت که خانم خواب بودی. الان هم مشغول درسام هستم. حالا بگو ببینم. خوبی؟
من: آره، مرسی. دلم برات تنگ شده بزی.
نیما: واقعا ممنون، یا لاو نترکون، یا اگه میترکونی درست بترکون. من هی نازت میکشم و میگم گٔل و عزیزم و نامزدم، اونوقت تو میگی بز؟ واقعا دستت درد نکنه. نه خودت باشی نه ناز کردنت.
من: خوب تو که بهتر از همه میدونی من چقدر بز و گوسفند دوست دارم. پس خوشحال باش که بهت میگم بز. یعنی که خیلی عزیزی . هه هه
نیما: مگه شون د شیپم؟ (shaun the sheep)نخواستیم بابا، دلم از هرچی قربون صدقه و لاو ترکوندنه زد.
من: حالا قهر نکن پسره دائی گلم. تو که میدونی توی کل فامیل تورو بیشتر از همه دوست دارم. ولی خوب چیکار کنم بلد نیستم رمانتیک باشم.
نیما: خوب بابا ار ار . حالا بگو بینم چیکار داری؟
من: الهی فدات بشم. امروز میای یه دور با هم بریم بیرون؟ حوصلم پوسید بخدا.
نیما: شرط داره.
من: بگو.
نیما: یاسمن هم بیاد.
من: خوب اون که نمیخواست بگی. خودم میدونستم. ولی نیما یه سوال؟
نیما: جانم بگو؟
من: کی میافتیم عروسی؟ بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا.
نیما: برو مزاحم نشو.
من: حالا نیما جدی. امشب چه شبیست، شب مراد هست امشب.
نیما: باشه فسقلی، حالا دیگه منو اذیت میکنی؟ حسابتو میرسم. حالا فعلا خدافظ کار دارم.
من: نمی خواد جلو خندت رو بگیری. باشه بای

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان دختر پاییزی قسمت اول

رمان دختر پاییزی قسمت دوم

رمان دختر پاییزی قسمت سوم

رمان دختر پاییزی قسمت چهارم

رمان دختر پاییزی قسمت پنجم

رمان دختر پاییزی قسمت ششم

رمان دختر پاییزی قسمت هفتم

رمان دختر پاییزی قسمت هشتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!