رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

و آمد. با من هم قد بود . البته به قول آقاجان من زیادی بلند و غیر طبیعی هستم و صادق خان مردی عادی و معمولی است! ابروانش چون من به هم پیوسته اما بسیار پر پشت تر بود. طوری که لحظه ای از تصور فرزندمان با ابروان در هم گره خورده و بسیار پر پشت که روی چشمانش را می پوشاند، خنده ام گرفت.

بینی کشیده و لبان ظریفش چندان هماهنگ با ابروان و چشمان درشتش نبود با وجودی که با من هم قد می نمود اما به علت استخوان بندی درشتش در برابرم کم نمی آورد.

ظاهرش چندان مقبول به نظرم نرسید گرچه عزیز خیلی او را پسندید. شاید در دل آرزو می کرد صادق خان به جای من به خواستگاری خودش آمده بود!

وقتی با اجازه آقام و مادر و عموی او- پدرش چند سال پیش فوت کرده – دور از همه در کنج اتاق نشیمن رو به روی هم نشستیم تا بیشتر از هم بدانیم، بی پروا گفتم :« صادق خان! من دلم می خواهد ادامه تحصیل بدم. چند روز دیگه هم امتحان کنکور دارم که به احتمال قوی و به امید خدا قبول میشم و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی ام تصمیم به شاغل شدن دارم. البته این رو می دونم که چنین شرایطی رو کمتر مردی قبول می کنه به خصوص اینکه تا پایان تحصیلاتم خیال بچه دار شدن هم ندارم.»

او بی آنکه نگاهم کند پوزخندی زد و گفت:« خوب چرا آقاتون این شرایط رو به من نگفته بود تا غافلگیر نشم ».

حالتش جرقه ی امیدی را در دلم شعله ور ساخت و من در حالی که با خونسردی سعی داشتم اعصاب او را تحریک کنم گفتم :« این شرایط منه نه شرایط پدرم! شما اگر مرا می خواهید…».

آرام به میان حرفم دوید:« بر فرض بگم قبول ».

حیرت زده نگاهش کردم اما خودم را نباختم.

– باید تعهد کتبی بدید که محضری و قانونی باشه و در اون قید شود شما با تحصیل کردن من هیچ مشکلی ندارید. هزینه های آن را قبول دارید و تا پایان درسم از من بچه نخواهید و …

به دنبال شرط دیگری می گشتم که او نا گاه با چهره ای خشمگین و صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:« بس کن خانم! یک کلام بگو مرا نمی خواهی! اینکه این همه صغری و کبری چیدن نداره ».

سپس از من دور شد و به سمت مادر و عمویش رفت. مادرش که از مشاهده ی حالت خشمگین پسرش هول کرده بود، چادر گلدارش را جلوتر کشید و پرسید:« صادق خان! چی شده مادر؟».

– چیزی نشده ننه! بهتره زودتر بریم.

آقاجان چنان حیران و پریشان شد که تا مقابل او ایستاد چند لحظه ای طول کشید. با صدای پریشان گفت:« این چه رفتاریه صادق خان؟ مگه دخترم چی گفت که حتی حرمت من رو هم نگه نمی داری ».

– تا همین حالا هم حرمت شما رو نگه داشتم که هیچی نگفتم. این دختر شما شوهر نمی خواد. یک خر بی غیرت و بی ناموس می خواد که پروارش کنه و بفرستدش میون گرگها.

آقام که رگ غیرتش بالا زده بود با همان جذبه ی وحشتناکش یقه ی کت او را چسبید و گفت:« درست حرف بزن مرد! به چه جرئتی این حرفها رو تو روی من می زنی؟».

صادق خان که مشخص بود از عکس العمل آقام حسابی جا خورده و ترسیده کمی آرام شد و گفت:« از من می شنوید اول کمی ادبش کنید، بعد شوهرش بدید. دختر شما توی ابرها سیر می کنه و تا وقتی اون بالا بالاهاست نمی تونه با این پایینی ها راه بیاد ».

– مگه چی گفته این دختر؟

او با حالتی تمسخرآمیز پوزخندی زد و گفت:« می خواد درس بخونه. توقع داره من که تا کلاس هفتم خوندم بگذارم زنم لیسانس بگیره و مردم به ریشم بخندند. پس فردا هم که درسشون تموم شد خیال دارند برن سرکار. هیچی دیگه باید کلاهم را بگذارم بالاتر، خانم بره دم پر ِ یک مشت مرد نامحرم کار کنه. انگار به جای شوهر لولوی سر خرمن می خواد ».

به یاوه گوییهایش گوش سپرده بودم که دیگر طاقت از کف داده با حرص اما مؤدبانه و بی آنکه به چهره ی آقام نگاه کنم گفتم:« انگار شما هم به جای زن، کلفت بی جیره و مواجب می خواهید. اگه بابت جا و غذا که قراره به من بدید سرم منت دارید باید بگم سگهای ولگرد خیابون هم بی روزی نیستند ».

مادر صادق خان با دست محکم به صورتش کوفت و گفت:« خدا به دور! هنوز نه به باره نه به داره چه آتیشی می باره!».

جمله اش به نظرم منظوم و جالب رسید. همان لحظه از اینکه به جای فکر به موقعیت وخیم خود به جالبی جمله او فکر می کردم خنده ام گرفت.

اما بی خیالی من لحظه ای نپایید، چرا که برای سومین بار دست قوی آقام داغ آشنایی به روی گونه ام گذاشت. باز هم سیلی خوردم. آن هم در مقابل چشمان گستاخ و پر از تمسخر صادق خان وننه اش. مردک چنان مرا وقیحانه می نگریست که اگر آقام کنارم نایستاده بود، با ناخنهایم چشمانش را در می آوردم.

او وقاحت را به جایی رسانده بود که هنگام مشاهده ی دعوای خانوادگی هنوز قرص سرجایش ایستاده بود و ما را نظاره می کرد.

به سختی جلو اشکهایم را گرفتم و با صدایی که به شدت می لرزید گفتم:« آقاجان! بهتره اول میهمانها را راه بیندازید بعد ادبم کنید!».

او می خواست سیلی دوم را بزند که با چابکی جا خالی دادم و رو به مردک بی حیا گفتم:« حالا که دست پخت مردونگی تون رو دیدید چرا تشریف نمی برید؟».

مادرم به سمت من دوید دستم را محکم کشید و گفت:« بس کن سپیده!».

آقا دوباره به سمت من آمد تا نمی دانم دیگر چه بلایی سرم آورد که صادق خان خود را میان ما انداخت و با حالتی چاپلوسانه رو به آقا، که از خشم به خود می پیچید وچهره اش به شدت برافروخته شده بود، گفت:« آروم باشید کاظم آقا!…خون خودتونو کثیف نکنید. جوونه و جاهل. شما که تجربه دارید کوتاه بیایید. بالاخره سر عقل میاد».

خواستم پاسخ دندان شکنی به او بدهم که مادرم متوجه شد و نیشگون محکمی از بازویم گرفت که حالا جایش کبود شده.

خلاصه؛ صادق خان شروع کرد با آقام آرام و در گوشی حرف زدن و بعد که مطمئن شد او آرام شده، با حالتی پر از منت رو به من کرد وگفت:« آقاتون بزرگواری کردند روی من رو زمین نینداختند و شما رو بخشیدند! شما هم از من دلگیر نباش! بالاخره هر مردی وقتی دست روی نقطه ضعفهاش می گذارند جری می شه! خب ننه! پاشو زحمت رو کم کنیم. انشاالله سپیده خانم هم شوهر ایده آلش رو پیدا می کنه …با اجازه!».

مامان وآقام که تنها افراد حاضر از خانواده ما بودند، آنها را تا جلوی حیاط بدرقه کردند. با خروج آنها از خانه، سعیده با سرعت از اتاق بیرون دوید و با رنگی پریده گفت:« خطر از بیخ گوشت رد شد. اگر صادق خان وساطت نمی کرد امشب خونت حلال بود».

با حرص گفتم:« کاشکی حلال بود. کاشکی امشب از دست همتون راحت می شدم».

به سرعت به اتاقم دویدم و در را پشت سرم قفل کردم. با خشم و غرور له شده پشت در ایستاده و نفس نفس می زدم که ضربه ای محکم به در اتاق خورد و مرا به شدت از جا پراند. بعد صدای آقا محکم تر از آن ضربه تنم را لرزاند.

– تا وقتی اون امتحان لعنتی کنکور تمام نشده پات رو از اتاق بیرون نمی گذاری. شنفتی یا کر شدی؟ از این اتاق کوفتی بیرون نمیای. برو دعاشو به جون صادق خان بکن که اگر حرفهای او نبود امشب سرت رو می ذاشتم لب باغچه! دختره ی خیره سر! بی حیای بی چاک ودهن!

ناسزاهایش با دور شدن او از در اتاق، پله پله رکیک تر و غیرقابل تحمل تر می شد. و جالب بود که به عقیده ی او من بی چاک و دهن هستم.

اما زخم حرفها و سیلی ها حتی نوک سوزنی به اندازه زخم کنکور ندادن نیست. باور نمی کنم. نه باور نمی کنم که آرزوهایم این گونه در اتاقی محبوس شوند. باور نمی کنم یک سال از عمرم چنان آسان نادیده گرفته شود.

کنکور تمام شد. دوره انفرادی من هم تمام شد. امروز در سلول انفرادی ام به صورت رسمی توسط مادرم باز شد. اما من دیگر چون پرنده ای هستم که با باز شدن در قفس هم شوق پرواز ندارد. دیگر به چه امیدی پر بکشم. دیگر به چه هوایی بیرون بزنم.

در این مدت پوری چند بار، دور از چشم آقام، به ملاقاتم آمد. امیرعلی هم خانه بود. اما در کمال حیرت راپورتمان را به آقا نداد. پوری هربار دو ساعتی کنارم می ماند. سعی می کرد وادارم کند غذا بخورم. فقط به قدری غذا می خوردم که زنده بمانم. هر وعده دو سه قاشق و جرعه ای آب. البته غیر از روز اول و روز آخر که روز کنکور بود. آن دو روز لب به هیچ چیز نزدم. شنیده ام در برخی زندانها و ادارات اعتصاب کرده اند. من هم همراه آنها اعتصاب کردم. من هم مقابل زور ایستاده بودم و زندانی اش را می کشیدم. من هم زبان درازی کرده بودم و تو دهنی می خوردم.

روز آخر پوری برایم از حسام و پیمان نامه های جداگانه ای آورد. نامه ی حسام را با حالتی مخصوص به دستم داد. انگار می خواست به من بگوید می داند که یکدیگر را دوست داریم، اما نمی داند تا کجاها پیش رفته ایم.

پیمان در نامه اش دلداری ام داده و نوشته بود غصه نخورم چرا که او و پوری و حسام هم امیدی به کنکور ندارند. در حقیقت اوضاع کشور و دانشگاهها چنان آشفته و نابسامان است که حتی جمشید خان و آقا ولی هم از دانشگاه رفتن فرزندانشان می هراسند. به خصوص که دانشجویان دانشکده مهندسی از دادن امتحان آخر ترم خودداری کرده اند. در آخر هم اضافه کرده بود با دوستی آشنا شده که پیشنهاد ادامه تحصیل در هندوستان را به او داده که به شدت وسوسه اش کرده.

حسام هم تا حدودی نوشته هایش دلداری دهنده بود و خیلی از حرفهایش با پیمان تقریبا یکی بود با این تفاوت که او حرفی از هندوستان نزده و به طور غیر مستقیم اشاره کرده بود که برای خلاصی ام اقدام خواهد کرد.

با خود فکر کردم دوستانم در بیرون از زندان به فکر فراری دادن من هستند. فرار از این زندان شاید همان قدر سخت باشد که فرار از زندان اوین…اما با اینکه تمام وجودم خواهان حسام است این گونه به او رسیدن را دوست ندارم. دلم نمی خواهد تا آخر عمر برایم یک ناجی باشد که به او احساس دین کنم. با وجودیکه حسام را می شناسم، اما نمی خواهم در مقابل خانواده اش اینگونه خوار و حقیر به خانه اش بروم.

آیا وقتی بفهمند در خانه ی پدرم ارج و احترامی نداشته ام حرمتم را نگاه خواهند داشت؟ آیا طلعت خانم همیشه این قدر مهربان خواهد بود و در آینده هنگام خشم و غضب به من نخواهد گفت:« تو که در خانه پدرت جایی نداشتی چگونه توقع زیادی از این خانواده داری؟».

پوری برایم تعریف کرده که دایی ناصر، جمشید خان و آقا ولی با آقام صحبت کرده اند تا اجازه دهد کنکور دهم یا لااقل از خانه خارج شوم، اما آقا اهمیتی نداده. اگر روزی همین آقا ولی دلسوز، حال و روز امروزم را به رخم بکشد، آن وقت دیگر به چه دل خوش باشم.

فکر می کردم زرنگی کرده ام و با گفتن حرف دلم به خواستگار تازه، هم او را رد می کنم و هم خانواده را از هدفم با خبر می سازم. به قولی مرگ یک بار، شیون هم یک بار، اما…مرگ و شیونم معلوم نیست تا کجا ادامه دارد!

ذهنم خسته است و افکارم ماسیده. بعد از خدا، حسام تنها امیدم برای رهایی است. یک رهایی که شاید سراب باشد، اما همین هم کورسوئی در دلم می تاباند. ناتوان از انجام هر عملی، چشم به راه او دوخته ام.

– زرین! بساط قلیان مرا بچین که امشب حسابی کوکم! لولم…آخ زرین!…

دیگر صدای آقا پر صلابت و پر طنین نیست. صدایش با پیچ و تابی نازیبا می چرخد و بلند و کوتاه می شود.

حالت مستی اش نمی گذارد هیبت پرغرور همیشگی جلوه گر شود. البته ترس اطرافیان هم رنگ و بوی دیگری گرفته…

مادر به سرعت فرامین او را انجام می دهد و سعیده و امیرعلی از جلوی چشمانش دور شدند.

کمتر پیش می آید آقا مست به خانه بیاید و اگر بیاید بی برو برگرد بلوایی به پا می کند. حالا بسته به اتفاقات اخیر، این آشوب، بزرگ یا کوچک است. با دسته گلی که من به آب داده ام تحمیل امشب تیر غضب آقاجان به سمت من نشانه خواهد رفت.

طفلی سعیده که این روزها در مقابل من کم آورده به سراغم آمده و به من که بی توجه به او مجنون وار دفترم را سیاه می کنم می گوید جلوی چشم آقاجان آفتابی نشوم. وقتی جوابی از من نمی شنود به سمت در می رود و آن را قفل می کند.

حالات عصبی اش را حس می کنم و می گویم:« نگران نباش خواهر کوچولو! بیا اینجا بنشین و ببین چطور همه چیز را می نویسم».

او با کنجکاوی کنارم می آید. دیگر نیمی از حواسش به قلم من است. صدای مستانه ی آقا باز به گوشمان می رسد.

– زرین! برو بگو ناصر بیاد بالا…زرین! ناصر و صدا کن.

صدای مضطرب مادر با طنینی ملایم در فضا می لرزد:« ناصر نیست. با مرضیه و عزیز رفتن بیرون».

– بیرون؟ کدوم قبرستونی رفتند؟ اون هم این موقع شب.

– خونه ی آقا ولی هستند. شام دعوت داشتند.

– چی شده تنها تنها میرن مهمونی؟ این مردک…چرا ما رو دعوت نکرده. نکنه طاقچه بالا گذاشته…

و باز ناسزا می گوید که نمی خواهم برگهای معصوم دفترم را با آنها آلوده کنم.

مادر سعی می کند با خونسردی و ملاطفت حرف بزند. انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

– ای بابا! ناسلامتی، آقا ولی دیگه پدر زن ناصره و با هم حسابی فامیل شدند و بعد بااحتیاط اضافه کرد:« البته طلعت خانم به ما هم خیلی تعارف کرد. اما من گفتم شاید کاظم آقا دیر وقت برگرده، یک وقت دیگه مزاحمشون می شیم».

هرکس که صدای مادر را می شنید می فهمید که جمله ی آخرش دروغ است. آخر دلیلی ندارد هر وقت ناصر و مرضیه به خانه پدرش می روند ما هم دعوت شویم.

اما آقا حالت طبیعی ندارد و این دروغها برایش خوب است! در حقیقت برای همه خوب است!

– تو غلط کردی از خودت حرف زدی! مگه مرد خونه ات مرده بود؟! من باید امشب ناصر یا ولی و یا حتی اون علیرضای از دماغ فیل افتاده رو ببینم، برو ببین این پسره حسام برگشته خونه یا نه.

– با حسام دیگه چه کار دارید؟

– پسره با ها مراوده داره. قبل از اینکه بیام خونه توی کافه از هاشم خان شنیدم. پسر هاشم خان، اون پسر بزرگه اش که تازه از زندان آزاد شده، سیاسیه. دل هاشم از دست پسر پدر سوخته اش خونه.

آقا باز هم فحش می داد و دل خون مرا خونین تر می ساخت.

– می گفت پسر کوچک آقا ولی تازگیها با منوچهرش برو بیا داره. گویا منوچهر تو تظاهرات شیراز هم بود. مردک دل گنده بچه ها رو به حال خودشون گذاشته البته حسام از اول یک جورایی بود. هیچ وقت به دل من یکی که ننشسته. پسره تازگیها طوری نگاهم می کنه مثل اینکه ارث پدرش رو از من طلب داره.

– حالا تو با اینها چه کار داری؟ خون خودت رو کثیف نکن.

ناگهان صدای آقا اوج گرفت:

– این دختره با همین ها می گرده که این قدر پررو شده! اینها دیگه شده اند. خطرناکند…فردا روز که رژیم عوض بشه میگن ما شاهی بودیم. اگه عوض نشه میگن مخالف بودیم. می خوام از بیخ و بن ازشون بکنی زرین اوضاع خیلی خرابه، تو اراک و اصفهان اعتصاب شده…

مادر آرام می گوید:« دخترشون عروس ماست. چطور از بیخ و بن بکنیم».

صدای فریاد آقا خانه را می لرزاند و در حالی که سخن می گوید صدای شکستن وسایل، موسیقی متن کلامش می شود.

– گفتم قطع کن. بگو چشم. تو هم که با من یکی به دو می کنی زرین! فقط بگو چشم! همین!

دست من هم چون صدای آقا دیگر می لرزد و سست و کشدار می نویسد. آخر چرا مادر با او بحث می کند. چرا یک کلام همان چشم را نمی گوید تا همه خلاص شویم. چرا هنگام مستی و کم عقلی پدر، می خواهد مردی را که حتی هنگام هشیاری منطق درستی ندارد، قانع کند. چرا به موقع حرف نمی زند. چرا در عین پختگی، خام است. چرا؟ چرا؟…

آقا دارد ناسزا می گوید و عربده می کشد. شیئی را هم محکم به در اتاق ما می کوبد که نوشته ام را خط خورده کرد. درست مانند ذهنم. سعیده دیگر ترسیده. فحاشی های آقا بی مهاباتر و وقیحانه تر می شود. دیگر نباید بنویسم. دیگر باید سعیده را در آغوش بگیرم. دیگر دستهایم نباید روی کاغذ باشد، باید گوشهای سعیده را بگیرم تا بیش از این فحش و ناسزا نشنود.

روز بعد آقام از شب مستی و راستی تلخش چیز زیادی به خاطر نداشت. فقط کمی ناخوش بود و مادر بیچاره ام مدام ترو خشکش می کرد. همه چیز کم کم به حالت عادی خودش باز می گشت. همه چیز…به غیر از افکار حقیقی آقا! حسام از طریق سعیده برایم کتاب تازه ای به همراه دو نوار کاست و یک ضبط صوت کوچک فرستاد. او هم با مهارت همه ی آنها را در کیفش جا داد و طوری که کسی متوجه نشود به دست من رساند. چقدر از دیدن کتاب « ربه کا » که تعریفش را فراوان شنیده بودم و ضبط صوت خوشحال شدم.

یکی از کاستها را درون ضبط گذاشتم. صدای گیرای فرهاد با نوای غم انگیزی خواند.

تو فکر یک سقفم

یک سقف بی روزن

سقفی برای ما

محکم تر از آهن…

تا آخر آهنگ را همراه سعیده گوش دادم. البته با صدای بسیار ملایم. کاست دوم را گذاشتم.

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

حسام می داند چقدر این آهنگ ها را دوست دارم. او می داند ضبط صوت خانه ی ما باید در اتاق امیرعلی باشد. می داند که آهنگ های مورد علاقه ام معمولا شبها پخش می شوند که آقام خانه است که یا گرامافون می گذارد و یا خانه باید در سکوت باشد. حسام همه چیز را خوب می داند و بی آنکه حرف خاصی در آن مورد بر زبان آورد برای کمتر حس کردن تنهاییم تلاش می کند…

این دیگر محال است! این دیگر واویلاست! پوری نباید تا این حد کم عقل باشد! امیرعلی چند روز پیش گفت که پوری را می خواهد. مامان زرین خوشحال شد که قند عسلش بالاخره تصمیم به ازدواج گرفته و دختری را پسندیده. آقا هم به انتخاب او تبریک گفت و موافقتش را چنین اعلام کرد:« اونها هم دستشون به دهنشون می رسه، هم تعداد بچه هاشون کمه. و هم اینکه پوری دختر نجیب و در عین حال خوش سر و زبون و خوشگلیه».

امیر به من که به پشتی اتاق نشیمن تکیه زده بودم و عدس پاک می کردم، نگاهی انداخت. من نگاهش نکردم حتی حرفی هم نزدم. مطمئن بودم پوری قبولش نخواهد کرد. اما وقتی مادر دیروز صبح گفت بدری خانم اجازه خواستگاری داده، دهانم از تعجب و حیرت باز ماند.

به سرعت و بی توجه به دیگران به دیدار پوری رفتم. در را که به رویم گشود با شرم سر به زیر انداخت و در حالی که سعی داشت چیزی به روی خود نیاورد تعارفم کرد وارد شوم. با سرعت در حیاطشان را پشت سرم بستم و پر شتاب اما با صدای آهسته گفتم:« پوری! جریان چیه؟ چرا بیخودی امیر رو امیدوار کردی؟».

بعد اندکی چشمانم را تنگ کرده و ادامه دادم:« نکنه خیال داری سرکارش بگذاری؟ از نظر من اشکالی نداره، اما ممکنه رابطه ی خانواده هامون یک کم ناجور بشه…بهتره تا دیر نشده به مادرت بگی امیر رو نمی خوای».

پوری در حالی که اشک در چشمان زیبایش حلقه زده بود به چشمانم خیره شد و با بغض گفت:« فکر می کردم خوشحال بشی!».

بی اختیار از دیدن اشکهایش دلم لرزید. او را در آغوش گرفتم و گفتم:« چرا باید از بدبختی تو خوشحال بشم. تو که می دونی از امیر شاکی ام. تو که اخلاقهای مزخرف اون رو می شناسی…مبادا به خاطر من تو رودربایستی بمونی یا خام حرفها و حرکات امیر بشی…وقتی من رفتم برو با بدری خانم حرف بزن بگو بیخودی خانواده اش رو امیدوار نکنید».

صدای آرام پوری کنار گوشم مانند فریاد گوش خراشی روحم را آزرد.

– ولی سپیده!…امیر خیلی عوض شده…ما باید به او فرصت بدیم.

او را از خود جدا کرده و سعی کردم به چشمان گریزانش بنگرم.

– چی به تو گفته؟ نکنه اون قدر تو گوشت حرفهای قشنگ خونده که خامت کرده؟! نکنه حرفهاش رو باور کردی؟ نکنه بدجنسیها و بداخلاقیهاش رو یادت رفته؟

سعی کردم آرام باشم و ملایم تر حرف بزنم. برایم مهم بود دوستم را قانع کنم که دارد در راه غلطی گام برمی دارد. ته دلم امیدوار بودم پوری هرچه زودتر پی به اشتباه بزرگش ببرد. اما هرچه گفتم پاسخی برای حرفهایم داشت. بالاخره اعتراف کرد زمانی که برای تعطیلات عید به آبادان رفته بودیم از دلتنگی هایش برای امیر متوجه شده دوستش دارد. چند روزی بعد از عروسی دایی ناصر و مرضیه، امیرعلی نیز به او ابراز علاقه کرده و بعد گاهگاهی یکدیگر را در خلوت می دیده و با هم صحبت می کردند.

با شنیدن حرفهای پوری بدنم داغ شد و خشمی بزرگ سراسر وجودم را در بر گرفت. نمی دانستم چگونه خشمم را بر سر پوری، بهترین دوستم خالی کنم. حس می کردم تا آن لحظه نه امیر را شناخته ام و نه پوری را.

البته درد درک نکردن پوری و پنهان کاری اش خیلی عمیق تر از رفتار امیر بود. هر حرف و کلامی که به ذهنم می رسید زبانم انگار قاصر از بیان آنها بود. و شوکه شده بود.

پوری گریه می کرد، از من عذر می خواست که زودتر به من نگفته و دلیل می آورد که خجالت می کشیده، رویش نمی شده و می ترسیده من با امیر مشاجره کنم.

باورم نمی شد که پوری از من خجالت بکشد و بترسد!

امروز او چقدر از من دور بود…چقدر برایم غریبه بود. ناگهان دلم از حرفهایش گرفت…از عشق ناآگاهانه و ناخواسته اش…او دل به چه چیز امیر بسته؟…به جذابیت ظاهری اش!؟ به قد و قواره و ریخت مردانه اش…؟ پس مردانگی واقعی چه می شود؟ پس باطن و سرشت مردی و مردانگی چه می شود؟ پس اخلاق و طرز تفکر کجای این علاقه قرار دارد؟ او که از دوست دخترهای رنگارنگ امیر خبر دارد. از زبان تند و بدجنسی هایش باخبر است.

پوری از خوبیها و صفات مثبتی که به تازگی در امیر کشف کرده بود حرف می زد و من با افسوس او را نگاه می کردم.

در آخر بی انکه کلامی بر زبان آورم او را ترک کردم، اما رهایش نکردم. شاید می توانستم قبل از اینکه دیر شود نجاتش دهم. پس، از تلفن مغازه ی مش غلام با مغازه ی خودمان تماس گرفتم و از امیر خواستم زودتر به خانه بیاید.

این اواخر او رفتار بهتری با من داشته و زیاد به پر و پایم نپیچیده است که حالا خوب می دانم همه اش به خاطر پوری بوده است. اما این تغییرات نمی تواند دائمی باشد. به قول عزیزجان، هرکس بالاخره روزی به ذات خود باز می گردد. ذات امیر هم در کل خراب است.

برخلاف همیشه که برادرم نسبت به خواسته هایم بی اعتنا بود، این بار با سرعت خود را به خانه رساند. طوری که لحظه ای حس کردم به راستی عاشق پوری شده. خوشبختانه سعیده همراه ناهید و بدری خانم به خرید رفته بود و مادر هم پایین نزد عزیزجان بود.

تصمیم داشتم برای اولین بار با او جدی و آرام صحبت کنم تا به نتیجه ی درستی برسم. پای آینده و احساسات بهترین دوستم در میان بود و من باید نهایت تلاشم را می کردم.

با دیدن حالت من او هم جدی شد. ما مثل دو غریبه، نه مثل دو خواهر و برادر، روبه روی هم نشستیم.

– باید خیلی جدی باهات حرف بزنم امیر!…دلم نمی خواد آقا چیزی بفهمه.

– طرف تو من هستم. دلیلی نداره کسی چیزی بفهمه…حتی آقا.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« امیر چرا تو پوری رو انتخاب کردی؟».

او گوشه ی ابرویش را خاراند و با پوزخندی گفت:« برای اینکه از او خوشم اومده عیبی داره؟».

– نه! فقط برام عجیبه، تو که چند وقت پیش پوری رو مسخره می کردی حالا ازش خوشت اومده!

– می دونی شماها رو به چشم دو تا دختر بچه ی تخس و زبون نفهم می دیدم اما نمی دونم چرا یک مرتبه متوجه شدم هردوتون بزرگ شدید. پوری هم دختر خوبیه هم خانواده داره…دلیلی نداشت که ازش بدم بیاد.

– اما تو خوب می دونی که به درد پوری نمی خوری…یعنی او هم به درد تو نمی خوره…من هردوی شما رو خوب می شناسم و مطمئنم که اشتباه نمی کنم.

او باز هم پوزخندی زد و گفت:« فکر می کردم تو بیشتر از همه از عروسی ما خوشحال بشی. این طوری پوری با ما فامیل میشه و به تو نزدیک تر…البته من چند وقته با پوری مراوده دارم…شناختمش و مطمئنم اون همون دختریه که همیشه می خواستم».

با حرصی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:« حالا که ادعا می کنی می شناسیش بگو ببینم اون از چه چیزهایی عصبانی می شه؟ چه کاری اون رو بیشتر از همه خوشحال می کنه؟ چه گلی رو دوست داره؟ وقتی ناراحته چطور باید آرومش کنی؟ و یا…

امیر حالت تمسخرآمیز همیشگی را به خود گرفت و گفت:« هیچ کس نمی تونه با چند ماه مراوده ی مخفیانه که تعدادشان به ده تا هم نمی رسه این چیزها رو بفهمه. تازه وقتی آدم از کسی خوشش میاد به این مسائل فکر نمی کنه. این چیزها بعد از چند سال زندگی مشخص میشه.

– اگر حالا به این چیزها فکر نکنند بعد از ده سال هم نمی فهمند. مثل محبوبه…مثل منیژه…من مطمئنم شوهر محبوب نمی دونه چی همسرش رو خوشحال یا ناراحت می کنه و اگر هم بدونه براش مهم نیست. اصلا بهش فکر نمی کنه.

– تو من رو با شوهر محبوبه مقایسه می کنی یا با اون پرویز چشم دریده!

عصبانی شده بود. من هم عصبانی بودم. می خواستم بگویم تو در خیلی جهات از آنها هم بدتری. اما نمی خواستم مشاجره راه بیندازم پس آرام تر گفتم:« در هر صورت من می دونم که ظاهر پوری تو رو جذب کرده. بهتره صبر کنی تا بیشتر بشناسیش. پوری دختر شاد و سرزنده ایه یک کمی هم رویایی و زودباور…و البته حاضر جواب…تو یک زن مطیع و خانه دار و سربه زیر می خوای…پوری دختر آزادی بوده و نمی تونه امر و نهی های تو رو تحمل کنه…زندگی رو برات تلخ می کنه».

امیر موذیانه براندازم کرد و گفت:« نکنه بهش حسودی می کنی؟ طفلک پوری! چقدر سنگ تو رو به سینه می زنه و می خواد مثلا رابطه ی من و تو رو با هم جوش بده. نکنه طاقت نداری ببینی که خواستگارهای تو بعد از مراسم دمشون رو می گذارند روی کولشون و فرار می کنند، اما پوری خواستگاری به پر و پا قرصی من داره. شاید هم برای اینکه از تو خوشگل تره حسودیت میشه».

امیر داشت ذات خود را نشان می داد. می دانستم ادامه ی آن بحث هیچ فایده ای ندارد. اما برای اینکه به او بفهمانم که از گفتن آن حرفها پی به نیت شومش برده ام با نیش خندی گفتم:« با این حرفها نمی تونی بین من و او فاصله بیندازی. اگر تو چند ماهه با او رابطه داری من از وقتی چشم باز کردم پوری کنارم بوده. فقط تعجب می کنم چطور از راه به درش کردی».

امیر از جا برخاست. چند قدم به سمتم آمد و در حالی که مستقیم به چشمانم خیره شده بود محکم گفت:« من دوستش دارم! وای به حال تو سپیده اگر این وسط موش بدوونی».

من هم با کلامی محکم تر از او گفتم:« من تمام تلاشم رو می کنم تا این عروسی سر نگیره. تو هم هرکاری از دستت برمیاد انجام بده».

امیر با حرص دندانهایش را به هم فشرد و گفت:« یادت باشه خودت خواستی».

وقتی رفت، ترس و اضطراب را با تمام سلولهای بدنم حس کردم. چهره و کلامش چنان مصمم بود که مطمئن بودم بیکار نخواهد نشست.

از او هرکاری برمی آید، حتی پاپوش درست کردن برای من. نکند رابطه ی من و پوری را خراب کند. نه! پوری عاقل تر از این حرفهاست. شاید هم پای آقا را به میان بکشد. باید کاری کنم. باید پیمان و حسام را در جریان بگذارم. شاید به این وسیله حسام هم کمی از حال و هوای اش خارج شود. به خصوص که شنیده ام تظاهرات آزاد شده و این ممکن است فقط یک دام باشد برای شناسایی مخالفان. شاید هم شاه به راستی ترسیده و می خواهد هرطور شده مردم را کمی آرام کند.

هوا خیلی گرم بود. آفتاب گرم و سوزان اواخر تیرماه موجب می شد مردم فقط برای کارهای ضروری از خانه خارج شوند و خنکای مطبوع کولر را ترجیح دهند.

روی یکی از نیمکت های پارک فرح زیر سایه ی درخت چنار بلند و قطوری نشسته بودم. اطرافم را سکوت غریبی دربرگرفته بود. همه چیز به نظرم راکد می رسید. حتی نسیم ملایمی هم نمی وزید. شاخ و برگ های درختان کوچک ترین حرکتی نداشتند و به همین دلیل منظره ی روبه رویم چون عکسی سه بعدی به نظرم می آمد.

برای لحظه ای فکر کردم خودم هم جزئی از عکس ثابت اطرافم شده ام. بی حرکت به روبرو چشم دوخته بودم که با صدای حسام به خود آمدم.

– چقدر فکر می کنی! سلام.

نگاه ماتم را به جانبش گرداندم. پیمان هم کنارش بود.

– سلام سپیده! چت شده؟

حسام پرسید:« حالت خوبه؟».

آرام پاسخ دادم:« خوبم. بیایید بنشینید. اتفاق مهمی افتاده، باید کاری بکنیم».

چشمانم پر از اشک شد. حسام سمت راستم نشست. پیمان روبرویم ایستاد و گفت:« موضوع چیه که خواستی این طور پنهانی ما رو اینجا ببینی و قول گرفتی به پوری هم حرفی نزنیم».

حسام که کاملا گیج به صورتم نگاه می کرد گفت:« معلومه هرچی هست مربوط به پوریه…».

سرم را به علامت مثبت تکان داده و رو به پیمان گفتم:« تو خبر داری امیرعلی از پوری خواستگاری کرده؟».

پیمان پوزخندی زد و گفت:« چه جالب! امیرعلی از پوری؟».

و آرام خندید. اما حسام که با دقت چهره ام را می کاوید گفت:« خب که چی؟ نکنه می ترسی به خاطر نپذیرفتن پوری بین خانواده ها اختلاف بیافته».

نالیدم:« ای کاش اختلاف بیفته. ای کاش بدری خانم و جمشیدخان چشم دیدن آقا و مامانم رو نداشته باشند. اما موضوع این نیست. موضوع اینه که پوری می خواد قبول کنه…اون امیر رو دوست داره…یا حداقل فکر می کنه این طوریه».

پیمان با حرص و چشمان از حدقه درآمده مقابلم روی زانو نشست و گفت:« یعنی چه؟ پوری مگه حرفی به تو زده؟ اصلا چرا من که برادرشم از موضوع بی خبرم».

کلافه پاسخ دادم:« نمی دونم. شاید پوری از پدر و مادرت خواسته تا وقتی قضیه جدی نشده حرفی به تو نزنند».

– غلط کرده! مگه من…

می خواست ادامه دهد که حسام با حرکت دست حرف او را قطع کرد.

– یک لحظه صبر کن پیمان!

و رو به من ادامه داد:« درست تعریف کن. از اول برامون بگو جریان از چه قراره و تو از کجا خبردار شدی».

و من همه چیز را مو به مو تعریف کردم. حتی از بحثی که با امیر و پوری داشتم گفتم تا هر دو به طور دقیق از موضوع آگاه شوند بلکه بتوانند فکر تازه ای بکنند. بعد از اتمام حرفهایم، پیمان که به شدت عصبانی و خشمگین بود، بی وقفه مقابل ما قدم می زد و بد و بیراه نثار امیر و پوری می کرد.

یک بار هم می خواست به سراغ پوری برود که من و حسام مانعش شدیم و گفتیم باید عاقلانه تر رفتار کرد تا اوضاع از اینکه هست بدتر نشود.

پیمان با حرص در میان ناسزاهایش گفت:« من خیلی چیزها در مورد امیر می دونم. با همین چشمهای خودم چندین بار با دخترای تیتیش مامانی توی پارک و بلوار الیزابت دیدمش…می دونم خیلی از شبهای جمعه با رفقای الواتش توی کاباره ها و دیسکوها ولو میشه…می دونم چندین بار به محله های کثیف و بدنام رفته…مرتیکه ی آشغال هرزه حالا چشمش خواهر معصوم من رو گرفته…خاک بر سر پوری که دل به همچین آدمی خوش کرده…باید همه چیز رو بهش بگم. حسام هم می دونه، حتی علیرضا و دایی ناصرت چند بار از توی کاباره ها جمعش کردند و نگذاشتند آقات بویی ببره».

حسام دست روی شانه ی او گذاشت و گفت:« بهتره من و تو با پوری حرف بزنیم. من مطمئنم اگر شخصیت اصلی امیرعلی رو بشناسه محاله به او روی خوش نشون بده».

رو به من که پریشان و مستأصل کنارشان ایستاده بودم که او ادامه داد:« تو هم بهتره خودت رو قاطی نکنی، حتی به پوری هم دیگه حرفی نزن. ممکنه امیر باهات چپ بیفته و برای تو دردسر درست کنه. به اندازه کافی دردسر داری. تا اینجا اومدی، تلاشم کردی، بقیه اش رو بگذار به عهده ی ما…».

به چشمان نگرانش خیره شده و گفتم:« می ترسم حسام! از عاقبت کارشون می ترسم».

– نگران نباش…نترس…خیالت راحت باشه که من و پیمان هستیم. ما به پوری اجازه نمی دیم همچین حماقتی بکنه.

پیمان که از حالت من متاثر شده بود کم کم آرام گرفت. او هم مثل حسام از من خواست خود را درگیر نکنم تا نسبت به ماجرا بی تفاوت به نظر آیم. حسام نگران من و وضعیتم در خانه بود، برای همین مرا با عجله به خانه فرستاد تا خودشان سر فرصت چاره ای بیندیشند.

آن روز حرفهای حسام و پیمان کمی خیالم را راحت کرد و توانستم شب بهتر بخوابم، اما روز بعد وقتی فهمیدم قرار قطعی خواستگاری برای شب جمعه گذاشته شده باز هم دچار اضطراب شدم. وقتی مامان موضوع را سر سفره شام اعلام کرد امیر زیر چشمی مرا می پایید تا عکس العملم را ببیند. من هم سعی کردم همان طور که به حسام و پیمان قول داده بودم حرفی نزنم. باید احتیاط می کردم.

تا روز خواستگاری به دیدن پوری نرفتم که مبادا امیر فکر کند در مورد او با پوری حرفی زدم. البته بابت خودم از او ترسی ندارم ولی می ترسم مانع دوستی ما شود یا اینکه برای حسام و پیمان دردسری درست کند.

به هر حال حسام به زودی به خواستگاری ام می آید و امیر به راحتی می تواند آقا را برعلیه او تحریک کند تا تلافی کارهایم را بکند. حتی فکرش را نمی توانم بکنم.

شب جمعه عاطفه، منیژه و محبوبه به همراه شوهرانشان به خانه ما آمدند. پس از صرف شام همه ی بچه ها را به من و سعیده سپردند و خودشان همراه عزیز و دایی ناصر به خانه ی جمشیدخان رفتند.

امیرعلی آن شب به سر و وضعش حسابی رسیده بود. موهایش را که کمی کوتاه کرده بود، به زیبایی حالت داد و کت و شلوار شیک و گرانقیمتی را که به تازگی خریده بود پوشید.

عزیز و مامان مرتب قربان صدقه اش می رفتند و از خوش تیپی اش تعریف می کردند. عاطفه هم چند مرتبه برایش اسپند دود کرد و دور سرش چرخاند و بر چشم حسود لعنت فرستاد.

آنها رفتند و ما ماندیم و هفت بچه ی قد و نیم قد آتش پاره. سعی داشتم با وجود آنها نگرانی و اضطرابم را فراموش کنم. دو ساعتی گذشت تا توانستیم با خواندن قصه و خاموش کردن چراغ بچه ها را بخوابانیم.

سپس خسته و کوفته به اتاقمان رفتیم و هرکدام بالشی برداشته گوشه ای از اتاق لم دادیم. مرضیه که به ما پیوسته بود گفت:« اگر جواب پوری مثبت باشه فقط خدا باید کمکش کنه».

سعیده آهی بلند کشید و گفت:« ناهید می گفت پوری از امیر بدش نمیاد، اما مامان و باباش زیاد موافق نیستند. من که فکر نمی کنم جمشیدخان اجازه بده». مرضیه گفت:« البته امیر چند ماهیه که خیلی تغییر کرده، حتی ناصرم می گفت خیلی بهتر شده. بالاخره شاید با بالا رفتن سنش کمی از شر و شورش کم شده. به قول عزیز جان شاید با زن گرفتن بهتر هم بشه».

من زمزمه کردم:« من که بعید می دونم!».

سعیده پرسید:« سپید! تو چی فکر می کنی؟ پوری به تو حرفی نزده؟».

مرضیه نگاهم کرد و من گفتم:« نمی دونم…نمی دونم…»

هنگامی که بازگشتند چشمان امیر از شادی می درخشید و عاطفه در حالی که رو ترش کرده بود غرولند می کرد.

– نمی دونم چرا این پیمان این قدر توی قیافه بود؟ انگار خواهرش شازده است!

منیژه گفت:« جوونه و سر پربادی داره. می خواست بگه من هم آدمم».

مرضیه بی صبرانه پرسید:« بالاخره چی شد؟ قرار بله برون رو گذاشتید؟».

عاطفه قری به سر و گردن داد و با حرص گفت:« دو، سه روز مهلت خواستند تا فکر کنند».

و بعد پوزخند تلخی زد. مامان در دنباله ی حرفهای او افزود:« حالا خوبه چند روز پیش موضوع رو به بدری گفته بودم. لابد اگر بی خبر بودند باید یک ماهی فرصت می دادیم».

محبوبه گفت:« خب، درست هم نیست بلافاصله جواب مثبت بدهند. حالا دو، سه روز هم کسی رو نکشته».

آقا در حالی که به سمت دست شویی می رفت گفت:« همه ی اینها فیلمه! اونها از خداشونه که امیر دامادشون بشه».

بعد وارد دست شویی شد و فرصت هرگونه اظهار نظری را از دیگران گرفت. یعنی حسام و پیمان نتوانستند پوری را قانع کنند. شاید هم می خواهند طوری که اوضاع بدی پیش نیاید امیر را دست به سر کنند. امیدوارم این طور باشد. بی قرار بودم پاسخ قطعی پوری و خانواده اش را بدانم، به همین دلیل صبح زود لباسهای کثیف بچه ها را شستم و به بهانه ی پهن کردن آنها در آفتاب، به پشت بام رفتم. لگن لباسها را روی زمین گذاشته و به سرعت به سمت پشه بندهایی که روی پشت بام منزل پوری بود رفتم. همان طور که حدس می زدم هنگام طلوع خورشید، برای فرار از گرمای آفتاب به خانه رفته بودند. ناامیدانه نگاهی به تنها پشه بند روی بام منزل آقا ولی انداختم و با کمال تعجب دیدم حسام برای خود سایه بان درست کرده و بدون روانداز، با زیر پیراهنی و شلوار راحتی در خواب عمیقی به سر می برد.

ساعت هنوز هفت نشده بود. با وجودی که دلم نمی آمد بیدارش کنم، به خود قبولاندم که چاره ای ندارم و باید هرطور شده کمی آرام بگیرم. پس کنار پشه بند نشسته و آرام نامش را صدا زدم. او همیشه از خواب سبکش می نالد و می دانستم زود بیدار خواهد شد. همین طور هم شد. به زحمت چشمانش را گشود. از مشاهده ی من حیرت زده شد و چند بار پلک بر هم زد تا مطمئن شود خودم هستم. با لبخند گفتم:« معذرت می خوام که بیدارت کردم. اما دل تو دلم نیست. دیشب تا صبح بیدار بودم».

او دستی به صورت و چشمان خمارش کشید. روی تشک نشست و گفت:« مگه چی شده؟».

– حسام! حواست کجاست؟ با پوری حرف زدید؟ این چند روز از ترس امیرعلی نه تونستم پوری رو ببینم نه شما ها رو.

حسام چادر شبش را که کنار دستش بود روی شانه های لختش انداخت، سری به نشانه ی تأسف تکان داد و گفت:« همه ی ما امیر رو دست کم گرفته بودیم. پوری بدجوری گرفتار شده…برادرت خیلی زرنگه سپیده!…خیلی».

با شنیدن آن حرفها وارفتم و نالیدم:« یعنی پوری به همین راحتی قبول کرد؟! باور نمی کنم رذالتهای امیر رو فراموش کرده باشد».

– فراموش نکرده! پوری اعتقاد داره امیر راهش رو تغییر داده و می خواد آدم دیگه ای بشه. گویا امیرعلی به پوری گفته از گذشته اش شرمساره و با وجود اون می تونه زندگی تازه ای رو شروع کنه. پوری هم احساس مسئولیت می کنه…البته من خوب می فهمم که پوری حسابی عاشق شد. در هر حال اون گفت اگر امیر رو رها کنه و بعدها اتفاقی برای اون بیفته تا آخر عمر عذاب وجدان می گیره.

با حرص گفتم:« امیر اگر می خواد آدم بشه، خب بشه! چه ربطی به پوری داره؟…هه! کار پوری خانم از جای دیگه خرابه».

حسام نگاه سرزنش آمیزش را به من انداخت و گفت:« سپیده! تو نباید راجع به پوری این طوری حرف بزنی. مثل اینکه یادت رفته اون بهترین دوستته».

– شاید بهترین دوستم باشه، اما من بهترین دوستش نیستم. اگر بودم من رو قابل می دونست و از اول در جریان می گذاشت. مسئله ی خجالت هم نبوده چون پوری من رو خوب می شناسم و …

حسام میان حرفم آمد و با لحنی خاص که دلم را لرزاند گفت:« این مسائل فرق می کنه. مگه تو راجع به خودمون حرفی به اون زدی؟ یا من به پیمان».

سرم را زیر انداخته و گفتم:« ما فرق می کنیم!».

– چه فرقی؟ تو فکر می کنی اگر روزی پوری بفهمه جریان رو ازش پنهان کردی ازت دلگیر نمیشه؟…پیمان البته من رو درک میکنه. این مسائل برای مردها ناموسیه، اما شما دخترها از جیک و پیک دل هم خبر دارید.

حق به جانب گفتم:« این طورها هم نیست. اگر بود پوری از دل من و من از دل اون خبر داشتم».

– نتونستید به هم حرفی بزنید، برای اینکه پوری عاشق برادر تو شده و من هم…یعنی…رابطه ی ما با بقیه ی روابط تفاوت داره…وای سپیده!…

به وضوح دست و پایش را گم کرده بود. از پشت پرده ی پشه بند، چهره ی خجالت زده اش را می دیدم. خدایا! من و او از کودکی با هم بزرگ شده ایم…حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسیم، گاهی شبها در یک بالین می خوابیدیم…و حالا در مقابل هم دستپاچه می شویم و دلمان از دیدار هم سریع تر می تپد. نه!…باور نمی کنم جنس عشق پوری و امیر از جنس عشق ما باشد.

حسام لحظه ای به من که خیره در چهره اش به فکر فرو رفته بودم نگاه کرد و گفت:« حالا زودتر برو پایین تا کسی نیومده».

خواستم بروم که آهسته صدایم زد.

– سپیده!…با مادرم دوباره حرف زدم…گفت بهتره اول جواب دانشگاه رو بگیرم، بعد با مادرت صحبت کنه.

با لبخند و دلی پر از امید و شادی به بام خودمان رفتم. چنان منقلب و هیجان زده بودم که متوجه نشدم چگونه لباسها را روی بند پهن کردم و به اتاقم بازگشتم. فقط باید دو ماه دیگر صبر کنم…شاید هم کمتر.

حالا که مشغول سیاه کردن ورق های دفتر خاطراتم هستم، به این فکر افتاده ام که حسام چقدر خوب ذهنم را از مسئله پوری منحرف کرد!

در این اندیشه ام که بهار چگونه خواهد بود، زمانی که دیگر آزاد هستم. چگونه نفس خواهم کشید، در حالی که هم نفسی عزیز با من است…چه شکلی دارد خانه ای که زندان نیست. زندانبان ندارد و من می توانم به راحتی آنجا بخندم، بگریم، بدوم، حرف بزنم و شعر بخوانم…! شاملو بخوانم…سهراب…فروغ…و حتی حافظ، سعدی و خیام…و شعر بسرایم برای آزادی ام…برای بهار، پاییز، برف، باران…برای همه چیز و همه کس…و برای عزیزترینم که هیچ یک از اینها را جز با او نمی خواهم.

امروز اولین روز از ماه مبارک رمضان بود. در خانه ی ما هیچ کس روزه نمی گیرد. فقط از هیجدهم تا بیست و سوم را عزیز و مامان روزه دارند. اما من تا سال پیش، از راه پشت بام، همراه پوری و پیمان به خانه ی آقا ولی می رفتم و همراه آنها سحری می خوردم. چه روزهای پرهیجانی داشتیم و چقدر به ما خوش می گذشت. سحرها پوری از در باز خرپشته به خانمان می آمد و مرا از خواب بیدار می کرد. البته او و پیمان را هم حسام تلفنی خبر می کرد. بعد هرسه با چشمان خواب آلود و پف کرده، اما ذوق و شوق روزه داری بر سر سفره ی سحری پر و پیمان طلعت خانم می نشستیم، دعا می خواندیم و سحری می خوردیم. گاهی پیمان تنبلی می کرد و همراه ما نمی آمد، اما من و پوری محال بود یک روز را هم از دست بدهیم. حتی روزهایی که عادت ماهیانه بودیم از خجالت اینکه دیگران متوجه نشوند برنامه مان را تغییر نمی دادیم. این برنامه ی هرساله مان بود و کسی هم اعتراض نمی کرد. حتی آقام.

اما امسال با وجود مرضیه که همراه دایی ناصر سحر بیدار می شوند دیگر نمی توانم کنار خانواده ی ثابتی باشم.

چرا خود را می فریبم. حتی اگر مرضیه هم نبود با وجود کدورتم با پوری و سختگیریهای آقا، محال بود بتوانم برنامه ی هرسال را اجرا کنم.

در هر حال راضی هستم و آرامشی را که این ماه برایم به ارمغان آورده با جان و دل خواهانم. شاید به حرمت این ماه عزیز، آقا هم کمی آرام بگیرد.

مشغول شستن کف آشپزخانه بودم که دایی ناصر با چهره ای گرفته وارد خانه مان شد و مادر را صدا زد. جارو به دست در حالی که پاچه های شلوارم را تا زیر زانو بالا زده بودم، جلوی در آشپزخانه رفتم و گفتم:« سلام دایی! چی شده؟».

او که همچنان جلوی در ورودی، که همیشه نیمه باز است، ایستاده بود گفت:« مامانت کجاست؟».

– داره توی حموم رخت می شوره. طوری شده؟

– آقات چی؟ می دونی کجاست؟

– نه! ولی باید کم کم پیداش بشه. این روزها زودتر برمی گرده.

او کلافه و پریشان به سمت حمام رفت. چند ضربه به در زد و گفت:« آبجی زرین! بیا بیرون کارت دارم».

چند لحظه میان اتاق ایستاد و بعد، گویی آرام و قرار ندارد، نشست و به پشتی تکیه زد.

– دایی! بگو چی شده؟

با اندوه نگاهی به من انداخت و گفت:« هیچی».

– پس چرا این قدر بی قراری؟ مرضیه حالش خوبه؟

– آره…حالا هم رفته خونه ی دوستش.

مامان در حالی که آستین ها را تا بالای آرنج و پیژامه اش را تا زیر زانو بالا وارد اتاق شد و دایی از جا برخاست.

– آبجی زرین! کاظم آقا که اومد زود بیایید خونه ی آقا ولی.

– چی شده ناصر؟

– حسام رو گرفتند.

بی اختیار جارو از دستم رها شد. اما آن دو چنان حواسشان پرت بود که متوجه من نشدند.

– حسام؟ برای چی؟ مگه چی کار کرده؟

– نمی دونم…انگار به عنوان خرابکار گرفتنش…کاظم آقا توی شهربانی دوست و رفیق زیادی داره، شاید بتونه کاری کنه.

بی رمق به چهار چوب در تکیه زدم. از تصور وضعیت حسام و اینکه چه بلایی ممکن است بر سرش بیاید چنان شوکه شده بودم که حس می کردم ضربان قلبم کند و سنگین شده. مامان با تأسف و ناراحتی گفت:« کاظم آقا می گفت بالاخره این پسرهای آقا ولی کار دست خودشون میدن».

– حالا وقت این حرفها نیست. باید تا بلایی سر حسام نیومده خلاصش کنیم. بیچاره طلعت خانم حالش به هم خورده. آقا ولی هم به زور سرپا ایستاده.

دایی بی توجه به من رفت و مامان درحالی که می رفت که سر و وضعش را مرتب کند، زیر لب مدام با خود حرف می زد.

وقتی چادر به سر از خانه خارج می شد، به من که هنوز مات زده بودم گفت:« همون طور اونجا نمون. بیا برو لباسها رو آب بکش. من هم سعیده ی ورپریده رو صدا می زنم که شستن آشپزخونه رو تموم کنه».

سعیده پیش ناهید مانده و مثل همیشه از زیر کار در رفته بود. با خروج مامان همان جا روی زمین نشستم و سعی کردم افکارم را متمرکز کنم.

« حسام به عنوان خرابکار دستگیر شده. شاید آقا عصبانی شود و کاری برایش انجام ندهد…حالا او در چه حالی است؟ نکنه کتکش زده. یا در حال شکنجه اش باشند»

پریشان بلند شدم. پاچه های شلوارم را پایین کشیده، موهای پریشانم را دو مرتبه با کش سرم مرتب کردم و با سرعت راهی پشت بام شدم. با چابکی از روی دیوار کوتاه پریدم و خود را به خرپشته ی منزل ولی آقا رساندم. همان طور که حدس می زدم در بسته بود. اگر باز بود می توانستم از بالای پله ها گوش بایستم. به سمت خرپشته ی منزل پوری رفتم. در آن هم بسته بود. سنگی برداشتم و با شتاب و محکم به قسمت آهنی در کوبیدم. نمی دانم چه مدت طول کشید، اما آن قدر پشت سر هم کوبیدم تا بالاخره ناهید و سعیده هراسان در را باز کردند. ناهید با وحشت گفت:« چی شده سپیده؟ زهره ام ترکید. چرا از کوچه نیومدی؟».

بی توجه به سوالاتش سریع پرسیدم:« پیمان خونه نیست؟».

– نه! اما پوری خونه هست. دست شوئیه. بیا تو.

با شتاب از پله ها پایین رفتم. به محض اینکه وارد خانه شان شدم پوری از دست شویی خارج شد. با دیدن من لحظه ای مکث کرد. در طول دوستیمان این اولین مرتبه بود که با هم سرسنگین بودیم. او متعجب نگاهم می کرد که به سمتش دویدم و گفتم:« پوری! پوری! حسام رو دستگیر کردند…زود برو خونشون ببین چه خبره».

پوری با نگرانی و آشفتگی گفت:« آخه چرا اون رو گرفتند؟ نکنه…نکنه توی تظاهرات بوده!؟».

– نمی دونم…فقط زودتر برو سر و گوشی آب بده.

– با این اوضاع که من رو راه نمیدن.

همان طور شتابان از پله ها پایین دویدم و وارد آشپزخانه شدم. بدری خانم صدای رادیو را زیاد کرده بود. ترانه ای را همراه دلکش زیر لب زمزمه می کرد و در همان حال با جاروی دستی فرش کف آشپزخانه را جارو می زد.

سلام کردم، سرش را بالا گرفت. با دیدن پریشانی ام پرسید:« چی شده؟».

– طلعت خانم! اینجا ظرفی چیزی نداره؟

با چهره ای متعجب به سمت رادیو رفت. آن را کم کرد و گفت:« چرا می پرسی؟».

مجبور بودم حقیقت را بگویم. در آن لحظه برایم مهم نبود چه فکری در مورد من می کند. در هر صورت، دیر یا زود، علاقه ی من و حسام نسبت به هم آشکار می شد.

– راستش حسام دستگیر شده…می خوام پوری بره یه سر و گوشی آب بده.

او جارو را زمین انداخت و طوری با یک دست روی دست دیگرش کوبید که حس کردم تمام گوشتهای تنش تکان خورد.

– خدا مرگم بده! جمشیدخان می گفت این پسره هوایی شده، پیمان زیر بار نمی رفت.

بعد ناگهان گویی چیزی به خاطر آورده باشد، دستانش را به لپهای گرد و سرخش کوبید و ادامه داد:« نکنه پیمان من رو هم گرفتند؟!».

سپس بی آنکه منتظر پاسخی شود، سراسیمه از خانه خارج شد. به عقب برگشتم و پوری را دیدم که با بغض، پشت سرم ایستاده. سعیده و ناهید هم روی پله ها نشسته و مرا نگاه می کردند. از شدت هیجان نفس نفس می زدم و آن قدر نگران بودم که نمی توانستم یک جا بایستم. از کنار آنها رد شدم و دو مرتبه به پشت بام دویدم. با جستی خود را به بام خانه ی حسام انداختم. خم شدم و بعد چهار دست و پا، بی توجه به داغی آسفالت زیر دستم و خشکی زبان روزه ام، به لبه ی بام نزدیک شدم. آهسته سرک کشیدم. در حیاط هیچ کس نبود اما به علت باز بودن درها و پنجره ها، صداها کم و بیش به گوش می رسید. گوش تیز می کردم که پوری و ناهید و سعیده هم از راه رسیدند و کنارم نشستند و مثل من حواسشان را به حرفهایی که رد و بدل می شد سپردند. صدای رسای بدری خانم از همه واضح تر به گوش می رسید.

– پیمان هم از صبح رفته بیرون. مطمئنید با حسام نبوده؟

صدای محکم اما گرفته ی علیرضا را به زحمت شنیدیم.

– بله! حسام با محمود، پسر مش غلام، بوده.

صدای لرزان و بی قرار طلعت خانم که واضح بود در حال گریه ادا می شود، شنیده شد:

– الان بچه ام چه حالی داره. زرین جان! پس کاظم آقا کی میاد؟ اصلا بهتره حمیدرضا بره دنبالش.

– نگران نباش طلعت جون! به عزیز سپردم به محض اینکه کاظم آقا اومد، اون رو بفرسته اینجا. این روزها زود برمی گرده خونه.

آقا ولی حرفی زد که چندان واضح نبود و بعد صدای علیرضا و حمید رضا آمد اما باز هم درست متوجه حرفهایشان نشدیم. کلافه از نفهمیدن برخی کلمات بودم که صدای در حیاطشان آمد. می دانستم آقاست. هرگاه عصبانی باشد، یا عجله داشته باشد، محکم و پی در پی در می زند.

با شنیدن صدای در، تقریبا همه به حیاط ریختند تا زودتر با آقام صحبت کنند. کمی سرم را بالا بردم. حمیدرضا را دیدم که در را با شتاب باز کرد و آقام با قدمهای بلند به درون آمد.

– چه خبر شده؟ این پسره چه دسته گلی به آب داده؟

خلاصه، طلعت خانم، آقا ولی و مامان زرین خود را جلو انداختند و هرطور می توانستند آقا را راضی کردند به دیدار دوستان با نفوذش برود و برای حسام کاری بکند. آقا هم تا آنجا که می توانست طاقچه بالا گذاشت، فخر فروخت، سرزنش کرد و بالاخره با حالتی لبریز از تکبر به سراغ رفقایش رفت. پس از رفتن او علیرضا هم از خانه خارج شد. سعیده که به نظر می رسید کلافه شده، گفت:« از گرما هلاک شدم! بیایید بریم خونه. دیگه خبری نیست که».

و همراه ناهید از ما جدا شد. اما من همچنان پریشان، همان جا نشسته بودم و حتی گرما را هم به سختی حس می کردم. پوری که بی قراریم را دید به آرامی و با احتیاط گفت:« سعیده راست میگه. اینجا دیگه خبری نیست. بیا بریم پایین…اصلا بیا ما هم بریم خونه ی حسام اینا. فکر نکنم دیگه راهمون ندن».

هنوز از پوری دلگیر بودم، اما لحن ساده و حالت مظلومانه اش مرا نرم کرد. تا به آن روز هرگز با پوری قهر نکرده بودم و این چند روز، دوری او را به سختی تحمل کرده بودم. پس بی آنکه خود را خیلی مشتاق هم صحبتی نشان دهم « باشه » ای گفتم و همراه او راهی خانه ی ثابتی ها شدم.

در که زدیم، چند لحظه بیشتر نگذشته بود که در با شتاب توسط حمیدرضا باز شد. با اخم نگاهی به ما انداخت و بی آنکه کنار برود گفت:« بله! بفرمایید».

آب دهانم را به سختی فرو داده و گفتم:« میشه بیاییم تو؟».

– اینجا هیچ کس حال و حوصله ی درست و حسابی نداره. بهتره برید خونه هاتون. پوری داشت می رفت که با التماس گفتم:« حمیدرضا خان! اجازه بدید بیاییم داخل. قول میدم صدامون در نیاد و مزاحم کسی نشیم».

با حرص گفت:« مگه اینجا حلوا خیرات می کنند. می بینید که چه وضع و اوضاعی داریم».

آمدم حرفی بزنم که صدای علیرضا از پشت سر به گوشم رسید.

– حمید چرا کنار نمی ری. بگذار بیان تو.

– آخه اینها…

– برو کنار!

کلامش چنان با تحکم و بی صبرانه بود که حمیدرضا با دلخوری خود را کنار کشید. ما کمی عقب رفتیم تا علیرضا اول وارد شود، اما او با حرکت سر اشاره کرد که ما جلوتر برویم. همان طور که از پشت سرمان می آمد گفت:« می خوام حضورتون با حضور دیوار خونه یکی باشه و بهانه دست کسی ندید».

چشمی گفتیم و وارد شدیم. زیر لب به همه سلام کردیم که هیچ کس متوجه نشد و بعد به گوشه ای از اتاق خزیدیم و همراه دیگران با نگرانی به انتظار نشستیم.

ساعتی گذشت. هوا تاریک شده بود که من و پوری و مرضیه افطاری مختصری آماده کردیم تا هرکس روزه بود افطار کند. من هم با استکانی چای و دانه ای خرما گلوی خشک و ملتهبم را اندکی آرام کردم.

اعضای دیگر سه خانواده، عموی بزرگ و پسر عموهای حسام هم به جمع ما پیوسته بودند و همگی پریشان و مضطرب چشم به در داشتیم.

البته بزرگ ترها نمی توانستند مانند ما کوچک ترها ساکت بمانند و مدام از سیاست، احزاب، حسام و هرچیزی که این روزها باب شده، حرف می زدند. امیرعلی هم که موقعیت خوبی برای به رخ کشیدن محاسن نداشته اش به خانواده ی پوری پیدا کرده بود، از بی پدر و مادری و اینکه اهل هیچ فرقه ای نیست و نباید باشد و…حرف می زد.

با تحقیر او را برانداز می کردم که متوجه شدم پوری غافل از اطرافش غرق حرفها و حرکات امیرعلی شده.

با افسوس به چهره ی دوست فریب خورده ام نگاه کردم ناگهان صدای زنگ در همه ی حواسم را پی خود کشید. قلبم به شدت می تپید و انگشتان دست و پایم یخ زده و بی حس شده بود. یعنی ممکن است حسام همراه آقام از در وارد شود. اگر بیاید دیگر نمی گذارم برود. دیگر…

در ذهنم با خود کلنجار می رفتم که با صدای طلعت خانم مغزم قفل شد و بغض در گلویم نشست.

– پس حسام کو؟

آقا، همراه علیرضا و پسر عمویش که به استقبالش رفته بودند وارد اتاق شد. با دیدن جمعیت جا خورد و گفت:« مگه چه خبر شده. جوونه! جوونی و خامی کرده. زندون آدمش می کنه. مگه ما خودمون زندون ندیدیم!».

نمی دانستم آقا زندان رفته. اما مهم نبود. اگر هم بگویند او در گذشته شخصی را به قتل رسانده، قبولش مشکل نخواهد بود!

طلعت خانم با زاری گفت:« بچه ام طاقت نمیاره کاظم آقا! تو رو جون عزیزت بگو چی شده. چه بلایی سر حسام اومده؟».

او روی مبلی بالای اتاق نشست و گفت:« با سرهنگ و برادرش تیمسار حرف زدم. اونها هم پیگیر شدند. گویا نزدیک دانشگاه به خاطر شلوغ کاری گرفتنش. پدرم دراومد تا براشون توضیح بدم این پسره اهل فرقه ای نیست و اونها فقط بچه محل هاش هستند. آخه این پسره هنوز دانشگاه نرفته این کارها رو می کنه. وای به فردا! در هر صورت من سعی خودم رو کردم…آقا ولی هم باید سبیل چند نفر از زیر دست های تیمسار رو چرب کنه تا زبونشون رو نگه دارند. بعد هم از حسام تعهد می گیرند که دیگه از این غلطها نکنه…خلاصه آزاد می شه.

پس از جمله ی آخر، همه نفس راحتی کشیدند و بعد از گفتن « الهی شکر » هرکس به نحوی از آقام تشکر کرد. او هم مانند قهرمانی متواضع، پاسخشان را می داد. با وجودی که حالات او را نمی پسندیدم اما در دل، من هم از او ممنون بودم که نگذاشته بود حسام را در زندان نگاه دارند. دلم اندکی آرام گرفته و فقط دعا می کردم او هرچه زودتر صحیح و سالم بازگردد تا دیگر نگذارم خود را به دردسر بیندازد.

اولین شبی که حسام در بازداشتگاه بود. تا صبح بیدار نشسته، یا نماز می خواندم یا دعا. و در تمام لحظات، اشک همدم تنهایی ام بود.

اولین شب بازداشت حسام، اولین شب شب زنده داری و عبادتم بود. اولین مرتبه بود که چندین رکعت نماز را پشت سر هم می خواندم. اولین بار بود که آن قدر طولانی با خدای خود راز و نیاز می کردم. و برای اولین مرتبه چنان خود را به خداوند نزدیک احساس می کردم، گوئی وجود لبریز از عشق و مهربانی اش، دست عطوفت بر سر و رویم می کشید. آن حس نزدیکی به خالق از نگرانی ام بابت حسام سرچشمه می گرفت، و مرا به خدا نزدیک کرده بود. به طوری که قسم خوردم دیگر هرگز نمازم را ترک نکنم و لذت عبادت را به غفلت خواب و خوراک و…ندهم.

هوا روشن شده بود که چشمانم تاب نیاورد و پلکهایم روی هم افتاد. خورشید به وسط آسمان رسیده بود که سعیده بیدارم کرد. او شاهد شب زنده داری ام بود و به این ترتیب، رازم برای خواهر کوچکم از پرده برون افتاد. اما دیگر برایم اهمیتی نداشت. حتی اگر آقا هم آن شب در اتاق من می خوابید، من باز هم کار خود را می کردم.

بالاخره حسام پس از سه روز آزاد شد. آن هم بی خبر…

بعدازظهر بود و هوا آن قدر گرم که همه ی اهل خانه در سالن پذیرایی که خنک ترین اتاق خانه است، زیر باد ملایم کولر به خواب نیمروزی فرو رفته بودند. حتی امیر و آقا هم که برای ناهار به خانه آمده بودند، در اتاق پذیرایی خر و پف می کردند. اما من که مثل سه روز و سه شب قبل کم خواب و خوراک شده و نگرانی و دلشوره امانم را بریده بود، کتابی برداشته و به پشت بام رفته بودم تا به بهانه ی مطالعه، کوچه را به خوبی تحت نظر داشته باشم. چتری به دست گرفته و عینک آفتابی ام را به چشم زده بودم تا گرما و نور آفتاب کمتر آزارم دهد. در حقیقت آن، کار هر روزم شده و برایم اهمیتی هم نداشت که کسی در مورد رفتار عجیبم سؤالی بپرسد.

دو ساعتی گذشت و من خسته از نشستن، خواستم بلند شوم و کمی قدم بزنم ولی با دیدن مردی که داخل کوچه شد در جای خود خشک شدم. اندکی می لنگید و بسیار آرام قدم برمی داشت. ناگهان شناختمش. آن اندام کشیده، پیشانی بلند و موهای قهوه ای فقط متعلق به حسام من بود!

بی اختیار نامش را فریاد زدم. حس کردم صدایم فضای میانمان را خراش داد و به گوش او رسید. او که از مقابل خانه مان می گذشت حیرت زده نگاهم کرد. لبخند زد و با اشاره پرسید آنجا چه می کنم.

اشک مقابل چشمانم را تار کرده و دیگر نمی توانستم چهره ی دوست داشتنی اش را ببینم. اشاره کردم همان جا بماند تا نزدش بروم. با وحشت خواست مانع من شود که بی توجه به نگرانی اش با سرعت، اما بی صدا به سمت حیاط دویدم. لحظه ای پنجره ها را از نظر گذراندم و هنگامی که مطمئن شدم همه هنوز در خوابند از حیاط خارج شدم. با دیدن جای خالی اش وارفتم. هنوز فرصت عکس العمل نیافته بودم که با صدای سوتی آرام، سرم را به سمت سر کوچه گرداندم. حسام بود که اشاره می کرد نزدش بروم. به او که رسیدم دیدم سرش را به زیر انداخته و لبخند می زند. با ناراحتی گفتم:« باید هم بخندی!».

باقی حرفهایم در پنجه ی بغض می لرزید و به زحمت از حنجره خارج می شد.

– ای کاش من هم مثل تو بودم. خونسرد و دل گنده! با خیال راحت هر بلایی که دلت می خواد سر خودت میاری و اصلا…اصلا…به قول حمیرا، شما پسرها همه تون این طوری هستید. تا می فهمید برای کسی مهم شدید و اون…بگوید چقدر شما رو…یعنی…در هر صورت خودتون رومی گیرید و طاقچه بالا می گذارید. بعدش هم…

همان طور که بی اختیار و لرزان کلمات از دهانم خارج می شد، لبخند حسام کم رنگ تر می شد و سرش بالاتر می آمد. وقتی در چشمانم زل زد کلمه ها در دهانم ماسید. آن وقت بود که من تازه توانستم صورت عزیزترینم را ببینم.

چشمانش اندکی گود رفته و کنار گونه اش کبودی و زخمی آزاردهنده دیده می شد. با سکوتم اشک در چشمانش حلقه زد و لبهای خشکش باز شد.

– خیلی دلم برات تنگ شده بود! به جای چهار روز انگار چهار سال ندیدمت.

مثل بچه های کوچک اشکهایم آرام از چشمانم چکید و چون گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد مدام تکرار می کردم:« خیلی بدی حسام! خیلی بدی…!».

پشتش را به من کرد و آرام از من دور شد. مشخص بود او هم دارد گریه می کند.

می دانستم چقدر زجر کشیده. می دیدم به دست مزدوران رژیم شکنجه شده. می خواستم بگویم من هم در لحظه لحظه ی تنهایی و دردش با او بودم. می خواستم بگویم چقدر برایش دعا کردم…و چقدر عاشقش هستم. اما به جای آنها فقط بیشتر آزارش داده بودم…به دنبالش قدم تند کردم. خوشبختانه خیابان، آن وقت روز و در آن گرما خلوت بود، که اگر هم نبود من دیگر ترسی از رسوایی نداشتم. با سرعت خود را به او رساندم. اشکهایش را پاک می کرد که به بازویش آویختم. عکس العملی نشان نداد. هر دو همگام با هم به خیابان اصلی رسیدیم. برای یک تاکسی دست تکان دادم و او نیز تسلیم وار سوار شد. از پارک « فانفار » که گذشتیم به راننده گفت توقف کند. وقتی پیاده شدیم گفتم:« ای کاش می رفتیم محوطه ی تئاتر شهر ».

متعجب نگاهی به من انداخت و گفت:« مثل اینکه حالت خوش نیست! ممکنه دیرت بشه».

– من فکر می کردم تو با این کارهایی که می کنی حالت خوش نیست و زده به سرت! حالا کمی هم من دیوونه بازی دربیارم بد نیست!

پوزخندی زد و گفت:« فکر می کنی من دیوونه شدم؟!».

– وقتی این قدر راحت باعث نگرانی دیگران میشی و اصلا برات مهم نیست…

آهی کشید و در حالی که به سمت کافی ای کوچک و دنج می رفت گفت:« بیا با هم یک چیزی بخوریم».

دیوارهای کافه تریا با رنگهای و سفید که به صورت مدور به دور هم پیچ می خوردند، جلوه ی جالبی داشت و میزهای گرد با صندلیهای راحت و لوسترهای لوکس، همگی با رنگ کاغذ دیواری هماهنگی داشتند.

به جز ما دو دختر و پسر دیگر نیز در کافه بودند. قبل از آن، دو، سه مرتبه با پوری و دیگر دوستانم پنهانی به تریای نزدیک مدرسه رفته بودیم. حتی دو مرتبه هم با حسام، پیمان و پوری از آن شیطنتها کرده بودیم. اما آن روز اولین مرتبه بود که با حسام به تنهایی چنان جایی می رفتم. آن هم نه برای خنده و تفریح، برای اینکه قرار بود خیلی جدی با هم صحبت کنیم. در حقیقت حسام چنان جدی و قاطع به نظر می رسید که تا به آن لحظه او را آن طور ندیده بودم. هر دو سفارش قهوه ی ترک دادیم و او که به دستان قفل شده درهمش روی میز نگاه می کرد گفت:« تو تا به حال به حلبی آباد رفتی؟ من رفتم و اون مردم رو دیدم…سپیده! فکر کن تو کنار یک دیوار ایستادی. شخصی از راه میرسه، تو رو خم می کنه و به وسیله ی تو از دیوار خانه ای بالا میره…حالا فکر کن هر روز این کار رو با تو انجام بده و بعد از اون افراد خانواده اش هم این کار رو تکرار کنند. حالا تو اعتراض نمی کنی؟ آیا فکر نمی کنی به تو ظلم میشه…تا وقتی اعتراضی نکنی اون متوجه کارش یا متوجه ناراحتی تو نمیشه. پس تو باید حرف بزنی. باید اعتراض کنی که به این کارش ادامه نده، به حقوق تو احترام بذاره و اون قدر روی حرفت پافشاری کنی که تسلیم بشه. تسلیم حق تو.

– ولی تو با یک نفر طرف نیستی…با یک دولت طرفی.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!