رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

ن شب تب کردم و سرما خوردم و سه روز تمام در بستر افتادم. بیماری روحم به راحتی بر جسم ضعیفم تاثیر گذاشته بود و من نتوانستم طبق حرفی که زده بودم با پیمان تماس بگیرم. مرضیه ماند خواهری دلسوز مراقبم بود و سعیده به خواست من آمده بود تا به او کمک کند که وضعیت من اسیرش نکند. در حقیقت خود مرضیه به کمک و دلسوزی نیازمند بود و هنوز داغ برادر جوانش بر دلش سنگینی می کرد.

هنوز کسل و غمگین بودم که شوک دیگری بر روح خسته ام وارد آمد. در اتاقم رعنا را روی پا انداخته و تکان می دادم تا بخوابد که متوجه شدم میهمانی از در وارد شده. دایی ناصر با او به گرمی صحبت می کرد و صدای ضعیف مرضیه را نیز شنیدم که با لحنی رسمی و خشک حالش را پرسید. در اتاق بسته بود و من بی خیال به دیوار تکیه زده و رعنا را که به خواب می رفت تماشا می کردم. چند لحظه ای از ورود میهمان ناشناس نمی گذشت که مرضیه در حالی که روسری سیاهش را روی سر انداخته و موهایش را کاملا با آن پوشانده بود وارد اتاق شد و دایی ناصر هم به دنبالش. هر دو اندکی مضطرب به نظر می رسیدند اما سعی داشتند خود را آرام و عادی نشان دهند.

– چی شده؟

مرضیه در حالی که از من بابت خواباندن رعنا تشکر می کرد بچه را آهسته از روی پایم برداشت و کنارم گذاشت. دایی ناصر، هم زمان با حرکات مرضیه گفت:« سپیده جان! من می دونم تو چه حالی داری…اما باید سعی کنی خانواده ات رو درک کنی…اگر نمی خواهی می تونی خیلی راحت با او حرفت رو بزنی. به نظر مرد بدی نمی رسه…به خاطر خودت هم که شده بیشتر فکر کن…

متعجب شانه بالا انداخته و پرسیدم:« منظورتون چیه؟».

مرضیه بغض کرد و با گفتن اینکه می رود چای دم کند از اتاق خارج شد.

– گوش کن دایی! این صادق خان از آقات اجازه گرفته تا با تو صحبت کنه…

با عصبانیت فریاد زدم:« بیخود کرده!».

دایی، پریشان به رعنا که با فریادم در خواب تکانی خورد، اشاره کرد و آهسته گفت:« نیومده که همین الان با تو عروسی کنه…باهاش حرف بزن. اما سعی نکن فقط به فکر جنگیدن باشی».

احساس کردم دایی ناصر هم از حالت بلاتکلیفی من و خودشان خسته شده. به او حق می دادم. باید فکری اساسی می کردم. بالاخره کمی آرام گرفتم. لباسم را عوض کردم و از روی عمد بلوز و دامن سیاه و بسیار پوشیده ای به تن کردم. موهایم را هم زیر روسری سیاه رنگی پنهان کردم. وارد اتاق مهمان خانه ی کوچک و مستطیل شکل خانه که شدم، دایی با دیدنم اخمی بر چهره نشاند و از طرز پوششم با حالت نگاه ایراد گرفت.

صادق خان درست مانند مرتبه ی قبلی بود که به خواستگاریم آمده بود. با ایت تفاوت که حالا لباسهایی امروزی تر و تیره به تن داشت که او را جوان تر از سنش می نمایاند. با ورودم به پا خاست و خیلی مؤدبانه سلام کرد. از حالتش خنده ام گرفته بود، اما با وجود دردهای دلم خیلی زود آن حس از بین رفت. کمی جلو رفتم و روی دورترین مبل نسبت به او نشستم. دایی به بهانه ی میوه آوردن از اتاق خارج شد و ما را تنها گذاشت.

– بهتون تسلیت میگم…وقتی جریان رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.

بی توجه به حرفش گفتم:« چرا من رو انتخاب کردید؟ من نه آن قدرها زیبا هستم و نه از نظر اطرافیان، به خصوص مادرتان، اخلاق و رفتار خوبی دارم! چی شما رو اینجا کشونده!؟».

– شما خیلی حسن های دیگه دارید و…البته در مورد زیبایتون باید بگم که در مورد خودتون کم لطفی می کنید. ای کاش می تونستید خودتون را از چشم من ببینید!

از حرفهایش موهای تنم سیخ شد و حالت بدی پیدا کردم. ای کاش می تونستم فریاد بکشم و بگویم من این مرد بی فرهنگ را حتی یک لحظه هم نمی توانم تحمل کنم. حتی اگر پای حسام در میان نبود!

وقتی سکوتم را دید به خود جرئت داد و شروع کرد از موقعت اجتماعی خود حرف زدن، از اینکه از همان روز اولی که مرا دیده شیفته ام شده و خلاصه اراجیف زیادی پشت سر هم ردیف کرد. نرمش آن لحظه اش و حالات متفاوتی که در مراسم خواستگاری قبلی داشت، به نظرم به شدت مشکوک رسید و با شناختی که از آقام داشتم حس کردم چیزی غیر از علاقه ی او به من در میان است. پس تیری در تاریکی رها کرده و گفتم:« شنیدم این روزها وضع کاسبی خراب شده. آقاجان می گفتند شما هم در مخمصه افتاده اید. من خیلی ناراحت شدم».

لحظه ای سکوت کرد. حس کردم رنگش اندکی تغییر کرد اما زود بر خود مسلط شد و گفت:« بله درسته! اوضاع بازار حسابی آشفته شده…اما شکر خدا وضع من رو به راه…اِم م م…حالا بهتر نیست راجع به خودمون حرف بزنیم».

با سرعت گفتم:« من کسی رو دوست داشتم…اون شهید شد. هنوز هم دوستش دارم و محبتی ندارم که به شما یا شخص دیگه ای تقدیم کنم. متأسفم!».

او سینه ای صاف کرد و با اخم گفت:« گفتم که همه چیز رو می دونم و برام مهم نیست. من آدم صبوری هستم و بهتون وقت میدم تا به من عادت کنید».

در دل پوزخند زدم. چه لطفی؟! چه گذشتی؟! کاملا مشخص بود آقا به سیم آخر زده!

– برای من عجیبه که شما از خواستگاری قبلی تا حالا این قدر تغییر کردید. اون روز اصلا مشتاق به نظر نمی رسیدید! راستی که این روزها آدمها چقدر عوض شدن!

او نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که بلند می شد گفت:« ببخشید! من کار مهمی دارم و باید زودتر برم…جوابتون رو از پدرتون می پرسم. با اجازه!».

وقتی رفت دقایقی بی حرکت به نقطه ای خیره بودم و فکر می کردم باید چه کار کنم؟ از اتاق مهمان خانه که خا رج شدم مرضیه و دایی ناصر را دیدم که با چهره هایی گرفته و مغموم سر به زیر انداخته بودند و از نگاه کردن به من پرهیز می کردند.

با صدایی آرام گفتم:« من بالاخره یک فکری به حال خودم می کنم…اما با این مرد و در حقیقت با هیچ مردی، نمی تونم ازدواج کنم…من نمی خوام مثل خواهرهام از چاله بیرون بیایم و بیفتم توی چاه!».

طبق معمول در اتاق رعنا دراز کشیده بودم و بر اثر مصرف قرصهای آرام بخش در حالت نیمه هوشیاری به سر می بردم که مرضیه به درون آمد. به احترامش نیم خیز شدم اما او مانعم شد و من دوباره دراز کشیدم. چشمانم نیمه باز بود و بدنم کرخت. او دستی به موهای صاف و نه چندان پرپشتش کشید و با لحنی خواهرانه اما جدی و محکم گفت:« می خوام با تو حرف بزنم…می خوام خوب به حرفهام گوش کنی. فقط گوش کن. حرف نزن. سعی نکن به من جوابی بدی. فقط می خوام بهت یک پیشنهاد بدم».

چند مرتبه چشمانم را باز و بسته کردم و پرسیدم:« چه پیشنهادی؟!».

– اول برو آبی به دست و صورتت بزن.

با تردید و به سختی از جایم بلند شدم. کارم که تمام شد در هال خانه کنار مرضیه نشستم. با دیدنم لبخند کم جانی روی لب آورد. لحظه ای بغض کرد، اما مانند اینکه خود را برای گفتن حرفهای مهمی آماده می کند، زود بر خود مسلط شد و گفت:« نمی دونم از کجا شروع کنم…؟! یا چطور حرف بزنم که منظورم رو بهتر بفهمی…اصلا بگذار از اول برات بگم. از خوابم. چند شب پیش خواب حسام رو دیدم…».

هر دو بغض کردیم. او در حالی که می لرزید ادامه داد:

– رفته بودم روی پشت بوم رخت پهن کنم…من زیاد روی پشت بوم نمی رفتم. می دونی که اکثر اوقات حسام یا گاهی هم علیرضا رختها رو پهن می کردند. اما توی خواب من خودم رفته بودم روی بوم…حسام هم بود. داست کمکم می کرد…اون قدر واضح و طبیعی بود که انگار اصلا نمرده…انگار همه ی این بدبختیها خواب بود و اون موقع بیدار بودم…قیافه اش ناراحت بود. پرسیدم چی شده؟ گفت:« مگه قرار نبود عروسمون رو تا قبل از عید بیاریم خونه؟!».

مرضیه مثل اینکه دیگر طاقت از کف بدهد به گریه افتاد. اشکهای من هم بی اختیار و بی صدا از میان پلکهای بازم بیرون می چکید. او با گریه ادامه داد:« فردای همون روز فهمیدم آقات می خواد به زور شوهرت بده…خوابم رو برای همه تعریف کردم و گفتم حقش نیست که تو این طوری بری خونه ی بخت. آقاجون هم با من موافق بود…سپیده جان! می دونی که همیشه مثل خواهرم دوستت داشتم و حالا هم شاید بیشتر!…درسته که حسام دیگه نیست اما تو باز هم می تونی عروس ما بشی و بیایی خونه ی ما! این حرف خود حسام بود…فکر کن حسام از تو خواسته، که واقعا هم خواسته…باور کن اگر منت بگذاری و قبول کنی، پا روی چشمامون می گذاری! شاید با بودن تو، دل مامان و آقاجونم هم یک کم صبورتر و آروم تر بشه.

از درک آن همه محبت ، دلم جان تازه ای یافته و نور امیدی در دوردستها کورسو می زد.

– باور کن این آرزوی منه…گرچه می دونم به غیر از زحمت و دردسر براتون فایده ی دیگه ای ندارم…اما…اما تو که بهتر آقام رو می شناسی. اون محاله اجازه بده من با شما زندگی کنم. برای غرور و غیرتش افت داره.

– من که نگفتم همین طوری بیا…راستی راستی عروسمون شو! وقتی عروس خانواده ی ما شدی دیگه آقات حرفی نمی تونه بزنه. اون می خواد شوهرت بده، ما هم خواستگاریم. تو هم که اگر ما رو قابل بدونی قبولمون می کنی و بعد خواهر خودم میشی.

با شنیدن حرفهای او لحظه ای خشک شدم و نفس در سینه ام حبس شد. سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم و بعد با ناباوری پرسیدم:« عروستون بشم؟ آخه چطوری؟».

او دستان خشک شده ام را میان دستان نحیفش گرفت و گفت:« مگه همه چطوری عروس میشن؟ ما از تو برای علیرضا خواستگاری می کنیم».

بی اختیار دستم را از بین دستانش بیرون کشیده و سیخ ایستادم. وقتی لب باز کردم تا حرف بزنم صدایم می لرزید و حالتم کمی عصبی بود.

– دستت درد نکنه مرضیه جون! می دونم که چقدر ناراحتید و دلتون برام سوخته. اما درست نیست زندگی علیرضا خان رو تباه کنید. تازه من حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم. نه! نمیشه…نمی تونم!

او دو مرتبه دستم را گرفت. مرا نشاند و با لحنی مهربانتر از قبل گفت:« چرا جوش می یاری دختر جون؟ این حرفها کدومه؟ اولا که علیرضا از خداش هم باشه تو زنش بشی! بعد هم اگه تو راضی نباشی ما حرفی نداریم. ما فقط می خواهیم که تو دختر خودمون بشی. همین! یک عقد ظاهری و مصلحتی می کنید و بعد تو رسما و شرعا عضو خانواده ی ما میشی…راستش رو بخواهی این پیشنهاد علیرضا بود. این طوری به آقاجونم هم محرم هستی و اون هم راحت تره…علیرضا هم میشه جای برادرت…من هم به تو قول می دم که هر وقت دلت خواست طلاق بگیری. تا اون وقت هم خودت رو جمع و جور می کنی و اگر دوست داشتی و موقعیت مناسبی پیدا شد با هر کس دلت خواست عروسی می کنی. علیرضا هم دنبال کار و زندگی خودشه و هر وقت کسی رو بخواد براش می گیریم».

او ساعتها با من صحبت کرد و برایم توضیح داد که این تنها راه و بهترین راه است و به این طریق هم طلعت خانم که بیمار و ناتوان شده بود، از تنهایی در می آمد و کمک حال پیدا می کرد، هم من از موقعیت بدی که در آن افتاده بودم خلاص می شدم. از همه مهم تر روح حسام هم به آرامش بیشتری می رسید. حرفهایش که تمام شد به یاد شمال و حرفهای مادرم و طلعت خانم افتادم و بی فکر پرسیدم:« حالا چرا علیرضا؟».

او لحظه ای مکث کرد و با تردید گفت:« آخه حمید رضا دختر خالمون رو می خواد و قراره بعد از سالگرد حسام بریم خواستگاری».

از اینکه حرفم را بد تعبیر کرده بود کلافه و خجالت زده بودم و برای اینکه حرف نسنجیده ام را رفع و رجوع کنم گفتم:« منظور من این نبود…می خواستم بگم چرا ایشون همچین چیزی رو قبول کردند؟!».

مرضیه گفت:« علیرضا همیشه از ازدواج فراری بود. از اون جایی که می گفت قبل از سی سالگی خیال ازدواج نداره، موافق این کار شد…این طوری اون هم خیالش راحته که تا مدتی مامان دست از سرش بر می داره…».

با خجالت پرسیدم:« مگه قرار نیست من خواهرشون باشم».

– چرا!…اما در هر حال توجه مامان و بیشتر به تو جلب میشه و لااقل مدتی کاری به کارش ندارند. البته اونها اول مخالف بودند، اما وقتی علیرضا پافشاری کرد قبول کردند.

بعد خندید و ادامه داد:« تو بیخود نگران علیرضا نباش. اون با کسی تعارف نداره…هر وقت بخواد زن بگیره معطل نمی کنه و صاف و پوست کنده بهت میگه».

در آخر اضافه کرد:« تو اصلا با اون کاری نداشته باش. طرف تو، من هستم و به تو قول میدم دو تا برادرهام تو رو فقط به چشم یک خواهر ببینن. اصلا اونها نمی توانند که به نامزد حسام به غیر از این نگاه کنند».

و این بار هر دو به گریه افتادیم.

پیشنهاد مرضیه بسیار وسوسه انگیز بود و من از تصور اینکه میان خانواده ی حسام زندگی کنم جانی تازه یافته بودم. اما در آن میان موضوع علیرضا و آینده اش و احساس مسئولیتی که نسبت به آن خانواده داشتم آزرم می داد. هنوز به پیشنهاد مرضیه پاسخی نداده بودم که ناهید به دیدارم آمد و گفت پیمان پیغام داده هرطور شده همان شب با او تماس بگیرم. از غفلتم بابت او شرمنده بودم. از دایی ناصر خواستم مرا به مخابرات ببرد تا با پیمان تماس بگیرم. وارد مخابرات که کی شدیم دایی ناصر که از وقتی شنیده بود می خواهم با پیمان تماس بگیرم، اخمهایش درهم بود گفت:« سپیده جان! شماها دیگه بچه نیستید. این قبول که پیمان دوست دوران بچگی هاته. اما ما ایرانی هستیم و به خصوص توی خانواده ی ما ادامه ی این دوستیها صورت خوشی نداره. البته فقط دارم نصیحتت می کنم و نمی خوام فکر کنی…».

جوابهای زیادی برای او داشتم و شاید می توانستم یک ساعت تمام برایش سخنرانی کنم. اما در آن مدت اعصابم به شدت تحریک شده، جسمم را کم جان کرده و ظرفیت روحیم را پایین آورده بود. طوری که ناخودآگاه برای گریز از بحث و جدل، مختصر و تا جایی که ممکن بود، مفید حرف می زدم.

– از من ناراحت نشید دایی! اما شما اگر به جای تعصب های خانوادگی، به شرایط من و نوع رابطه ی من و پیمان فکر می کردید، دیگر هیچ وقت این حرفها رو نمی زدید و به برداشت مردم هم اهمیت نمی دادید!

هنگامی که پیمان گوشی را برداشت از شادی شنیدن صدایش لحظه ای اندوهم کم رنگ شد و با هیجان تقریبا فریاد کشیدم:« پیمان! سلام…خوبی؟».

صدای پیمان هم هیجان زده به نظر می رسید:

– سلام!…سلام!…تو حالت چطوره؟

بغض کرده و گفتم:« تو هنوز جواب احوالپرسی ام رو ندادی!».

صدای او هم گرفته شد و حتی به نظرم رسید آرام گریه می کند.

– ما هردومون حال خوبی نداریم! چرا بیخودی هی حال همدیگر رو می پرسیم. چند دقیقه ای با هم درد و دل کردیم. او از تنهایی اش در غربت گفت و من از تنهایی ام در وطن…او از اینکه همراه حسام نبود احساس گناه می کرد و من از اینکه با او بودم و کاری برایش انجام ندادم. او از اینکه دور بود بی قراری می کرد و من از اینکه می خواستم دور شوم! و بالاخره پیمان حرف آخرش را زد. پیشنهادی که خیلی بیشتر از پیشنهاد طلعت خانم وسوسه ام می کرد.

– سپیده!…اِم…چطور بگم؟! بگذار راحت حرف بزنم…تو من رو خوب می شناسی. می دونی که همیشه به تو به چشم پوری نگاه کردم. من همیشه دوست و برادر تو هستم…از اوضاع تو باخبرم و تو هم حالا از اوضاع من باخبر شدی. من می خوام اگر موافق باشی کاری کنم که تو بتونی بیایی اینجا پیش من. اینجا هم می تونی به درست ادامه بدی و هم اینکه از دست آقات و امیر راحت میشی. ما می تونیم مثل دو تا دوست خوب توی این کشور زندگی کنیم. تازه چون تو شبیه هندی ها هستی زیاد هم غریبی نمی کنی و ممکنه این بالیوودی ها حتی ازت بخوان هنرپیشه بشی! فکرش رو بکن! مدام توی طبیعت زیبا دور درختها می چرخی و آواز می خونی! خیلی رویائیه.

جمله های آخرش را با لحنی شوخ و شیطنت بار ادا کرد و در آخر هر دو به خنده افتادیم. خنده ای کوتاه، اما مؤثر. دلم آرام گرفته بود و ار ته دل خوشحال بودم که با پیمان حرف زده ام. لحظه ای هر دو در سکوت بودیم و بالاخره پیمان با صدایی جدی گفت:« چقدر خوشحالم که خندیدی! باور کن من هم مدتها بود نخندیده بودم…از تو ممنونم».

در حالی که اشک چشمانم را نمناک می کرد گفتم:« تو حرفهای خنده داغر زدی! من از تو ممنونم…و بابت اینکه این قدر به فکر من هستی هم متشکرم…اما تو بهتر از هر کسی می دونی که هنوز اختیارم دست خودم نیست و نمی تونم بیام اونجا. ای کاش می تونستم فرار کنم! اما خوب می دونم که کار مسخره ایه».

– تو فقط باید کمی تحمل کنی تا اوضاع آروم بشه. یک کم مقاومت کن تا با کمک دایی ناصرت برنامه هات رو ردیف کنی و بیایی اینجا…مبادا تسلیم بشی سپیده!…باور کن اگر بفهمم راضی شدی با اون مردیکه عروسی کنی خودم میام ایران می گیرمت! از لحنش به خنده افتادم. می دانستم دروغ نمی گوید!

– هنوز اون قدر بدبخت نشدم که زن تو بشم!

هر دو خندیدیم و من گفتم که مرضیه هم شبیه آن پیشنهاد را به من داده. در مورد پیشنهاد او کنجکاوی کرد و من همه چیز را برایش توضیح دادم. بعد از اینکه با دقت به حرفهایم گوش کرد گفت:« اونها تو رو خیلی دوست دارند و حالا هم که فهمیدند تو و حسام چقدر همدیگر رو می خواستید، نمی تونن بی تفاوت باشن. خانواده ی ثابتی در کل آدمهای خوب و معقولی هستند. اما نظر آخر رو تو باید بدی. در هر صورت من خیلی دلم می خواد تو بیایی اینجا و بهت قول می دم که از هر نظر حمایتت می کنم».

به خانه که بازگشتیم تمام فکرم حول حرفهای پیمان می چرخید و شور و هراس آزادی وجودم را در بر گرفته بود. همان شور و هراس هم موجب شد تا آخر شب کاملا ساکت و متفکر باشم. طوری که مرضیه کنارم آمد و خواست بداند آیا اتفاقی برای پیمان افتاده است. با دیدن او به یاد طلعت خانم افتادم. اگر می خواستم پیش پیمان بروم چگونه باید او را توجیه می کردم. می ترسیدم فکر کند به راستی خیال دارم با پیمان ازدواج کنم یا اینکه نمک نشناس هستم و به محبت و خواهش آنها بی توجه بوده ام. از همه بدتر خوابی که مرضیه در مورد حسام دیده بود، به شدت مرددم می کرد. حسام خواسته بود من عروس خانواده ی آنها بشوم. آیا می تونستم فقط به استناد یک خواب برای آینده ام تصمیم بگیرم؟ باید بیشتر فکر می کردم و بدبختانه حتی کسی نبود که بتوانم کمی از او مشورت بخواهم.

صبح روز بعد طبق معمول صبحانه ام را بی اشتها خوردم، مرضیه در حالی که برای خودش چای تلخ دیگری می ریخت گفت:« بالاخره تصمیمت رو گرفتی؟ ناصر می گفت دیشب صادق خان باز هم رفته دیدن آقات و تقریبا همه چیز داره تموم میشه».

مستاصل گفتم:« نمی دونم چی کار کنم…این کار شما واقعا فداکاری بزرگیه. میترسم لیاقتش رو نداشته باشم».

حقیقتا می ترسیدم لیاقت آن همه محبت و فداکاری را نداشته باشم و نتوانم جبران کنم. اما در مورد پیمان قضیه فرق می کرد. او دوست من بود. با او راحت تر بودم و برایم مسلم بود که اگر او هم دچار مشکلی می شد با تمام توان کاری برایش می کردم. در حقیقت عمل پیمان برایم قابل درک تر و روشن تر از عمل خانواده ی ثابتی، به خصوص علیرضا بود.

مرضیه تردیدم را به حساب شرم و تعارف با خانواده اش گذاشت و سعی کرد کمی بیشتر موضوع را برایم تشریح کند و همه چیز را راحت و آسان جلوه دهد. آن روز باز هم پاسخی قطعی ندادم و در پی راهی بودم تا بتوانم پیشنهاد پیمان را مطرح کنم و با منطق و دلیل به آنها پاسخ منفی بدهم. اما تقدیر هیچ گاه منتظر نمی ماند تا ما با تردیدهایمان کنار بیاییم. او بی توجه به ما کار خود را می کند!

مرضیه که آن روز صبح فکر می کرد، من به دلیل خجالت و احساس مسئولیتم در پاسخگویی مرددم، بعد از صحبتهایش با من به خانه ی پدرش می رود و از عکس العمل من می گوید. آن ها هم از روی لطف و اینکه جواب مثبت مرا مسلم می دانستند، همان بعدازظهر، سرزده، همراه یک دسته گل و یک جعبه شیرینی برای خواستگاری از من به خانه ی ما می روند. سعیده بعدها جریان را این چنین برایم تعریف کرد:« وقتی آقا ولی اینها آمدند، ما تازه از خواب بعدازظهر بیدار شده بودیم و مامان داشت چای دم می کرد. خوب اگر اوضاع اونها معمولی بود جا نمی خوردیم، برای اینکه گاهی پیش میومد برای خوردن عصرونه سرزده خونه ی هم بریم. اما وجود علیرضا، که کمتر با دیگران قاطی می شد و لباسهای پلو خوریشون و از همه بدتر دسته گل و شیرینی حسابی مارو متعجب کرده بود. خلاصه اونها که همگی شون هم لباسهای سیاهشون رو درآورده بودند، با یک تعارف کوچولو، مستقیم رفتند اتاق میهمانخانه. مامان به من گفت برم عزیز و دایی نادر رو صدا کنم و من هم زود رفتم و اونها رو خبر کردم. البته قیافه ی مامان یک کم مشکوک به نظر می زسید. به نظرم اون از قبل یک چیزهایی می دونست!

عزیز و دایی نادر که از طبقه ی پایین اومدند مجلس رسمی تر شد. عزیز با همون زبون چرب و نرم و راحتی خاص خودش جریان رو پرسید. طلعت خانم هم راحت تر از عزیز جواب داد:« با اجازه ی همگی به خصوص کاظم آقا و شما اومدیم خواستگاری».

آقا با طعنه گفت:« ما فکر کردیم شما عزادارید! البته به من مربوط نیست، اما بهتر نبود تا سال حسام صبر می کردید؟».

– اتفاقا خود حسام خواست که عجله کنیم.

اون لحظه آرزو کردم به جای پشت در اتاق میهمان خانه، اونجا بودم و قیافه ی بهت زده ی آقا رو می دیدم. بالاخره به جای آقا، دایی نادر گفت:« منظورتون چیه؟».

بعد آقا ولی گفت که اومدند تو رو برای علیرضا خواستگاری کنند. البته قبلش کلی مقدمه چینی کرد و از علاقه ی طلعت خانم به تو گفت و اینکه اونها همیشه آرزو داشتند تو عروس خانوادشون بشی و خلاصه از این حرفها. اما آقا خیلی بی تعارف گفت تو خواستگار دیگه ای هم داری و اون رو ترجیح میدی و اون قدر سنگ جلوی پاشون انداخت که علیرضا برای اولین مرتبه توی اون جمع، لب باز کرد و خیلی محکم گفت:« من شنیدم سپیده دلش می خواد به درسش ادامه بده…همون طور که می دونید حالا که رژیم برگشته و کارها به دست دوستهای من و حسام افتاده، من می تونم به سپیده کمک کنم که البته با تلاش خودش بره دانشگاه. بعد هم خیلی عادی ادامه داد:« راستی کاظم آقا! از کار و کاسبی چه خبر؟ چرا هنوز مغازه رو باز نکردید؟ فکر نکنم کسی توی بازار بدونه شما ضد انقلابی بودید! مشکلی براتون پیش نمیاد!».

یکمرتبه آقا به لکنت افتاد و در حالی که سعی می کرد خودش رو نبازه گفت:« کی گفته من ضد انقلاب بودم؟ همه می دونند بازاریها یک پایه ی اصلی این انقلاب بودند، من هم مثل همه!».

بالاخره دایی نادر و آقا ولی هرطور بود مسئله رو جمع و خور کردند و دوباره حرف رو به خواستگاری کشوندند. بیچاره آقا دیگه جرئت نکرد زیاد مخالفت کنه. اما برای اینکه میدون رو راحت خالی نکرده باشه با اخم و تخم گفت که چند روزی برای فکر کردن مهلت می خواد.

سعیده مثل گذشته ها با آب و تاب قضیه را شرح داد و از شجاعت علیرضا تعریف می کرد، اما من در عالم دیگری بودم و آرزو می کردم ای کاش آقام همان موقع آب پاکی را روی دستشان می ریخت و آنها هم اصرار نمی کردند.

رفتن به هندوستان و آزادی مطلقی که آنجا می توانستم داشته باشم به اضافه ی فرصت ادامه ی تحصیل که آرزوی دیرینه ام بود، بر تب و تاب دوری از وطن، به خصوص حسام، با تمام سختی اش غلبه می کرد و من با وجودی که مطمئن بودم به شدت غریب و دلتنگ عطر حسام خواهم شد اما برای داشتن یک زندگی مستقل چاره ی عاقلانه ی دیگری برایم نمانده بود.

سعیده که رفت، سراغ جعبه ی یادگاریهایم رفتم. عکس چهار نفریمان را بیرون کشیدم، با دو دست روی پیمان، خودم و پوری را پوشاندم و به حسام خیره شدم. به چشمان خندانش که در هوای نیمه ابری کمی تنگشان کرده و به نقطه ای نا معلوم دوخته بود، نگاه کردم و نالیدم:« دلم برات تنگ شده! ای کاش تو بودی…».

تهدید علیرضا کار خودش راکرد .اقا موافق این اذدواج بود .همه چیز خیلی زود پیش رفت .برای برانگیخته نکردن شک خانواده وبه خوصوص اقا ،من دایی ناصر ومرضیه وعاطفه برای خرید مصلحتی راهی شدیم ومن توانستم پس از انقلاب بزرگی که در میان بحران روحی وجسمی من به وقوع پیوسته بود ،پای به میان مردم بگذارم .اواخره اسفند بود وهیجان انقلاب با هیجان جشن سال جدید توام شده بود .گرچه هنوز خیلی چیز ها سر جای خود نبود وعادی به نظر نمی رسید .هرکس همچنا ن سنگ خود را به سینه میزد وادعا می کرد نیمی از بار انقلاب بر دوش داشته .فضای باز وازاد بود وهمه در کوچه وخیابان هرچه می خواستند می گفتند .بیشتر مغازه ها هنوز بسته بود ودیواری نبود که بر رویش شعاری انقلابی نوشته نشده باشد .

از مغازه هایی که تک و توک باز بودند دو حلقه ی بسیار ساده ،به انتخاب مرضیه وعاطفه ،دو دست لباس ودوجفت کفش وایینه وشمع دان ،باز هم به انتخاب انها خریداری کردیم .در تمام مدت خرید من ساکت بودکم ومانند عروسکی کوکی بادلی لبریزدرد از تصور اگر حسام بود ،به دنبال انها می پسندیدند ،بی انکه بفهمم چه شکل ورنگی دارد ،می پذیرفتم .علیرضاهم مانند داماد های کم حرف وکم تجربه ،ریش وقیچی را به دست خواهر هایمان داده بود .

پس از تمام خرید که اصرار من مختصر بود ، عاطفه وسایل اندکی را که برای علیضا گفته بودیم به خانه ما برد و مرضیه وسایل من را به خانه پدرش . من و دایی ناصر هم به خانه انها برگشتیم . اقا همچنان از پذیرفتن من در خانه امتناع می کرد . به محض ورود به خانه یک راست به اتاق رعنا رفتم و ان قدر بی صدا گریستم تا خوابم برد و تا صبح روز بعد از اتاق خارج نشدم . حتی نفهمیدم مرضیه و رعنا چه زمانی به خانه برگشتند . پس از گذشت سالها هنوزاندوهم را حس می کنم .

دوروز مانده به عقد ، محبوبه و منیژه و عاطفه به دیدنم امدند . انها می گفتند درست نیست من در خانه خواهر شوهرم باشم و از انجا برای مراسم بروم ، پس وسایلم را جمع کردم و پس از تشکر فراوان از مرضیه و دایی ناصر باز هم به خانه عاطفه رفتم . البته محبوبه و منیژه هرکدام اصرار داشتند به خانه شان بروم اما شهر بی تفاوت و بی عازار محبوبه به شهر چشم چران و پرحرف منیژه و شهر زور گوو بد اخلاق ممحبوبه ، ترجیح می دادم . همان روز ، عاطفه ، بعد از اینکه لیوانی چای برایم به اتاق اورد ، کنارم نشست و گفت :فردا صبح اماده باش اون دوستت فقیه قراره بیاد اینجا .

متعجب پرسیدم :برای چی ؟

برای اینکه صورتت رو بند بیندازد و ابروهات رو تمیز کنه .

با وحشت گفتم : محاله بگذارم دست به صورتم بزنین !

عاطفه با حالتی جدی و کمی عصبانی گفت : یعنی چه ؟ این چه حرفیه ؟ عروسی مفصل که نخواستی . خریدت که نصفه و نیمه بود ! نه ، لباس زیر ی ، نه لوازم راییشی ، نه سرویس طلایی ! لا اقل برای بستن دهن مردم قیافه ات رو از این حالت دخترونه و پزمرده خارج کن ! اخه ما هم توی سر و همسایه ابرو داریم . بیوه که نیستی این قدر بی سرو صدا داری میری خونشون …… اخه من خواهر بزرگتم برای تو کلی ارزو داشتم … اما حالا ….

کم کم داشتم از کوره در می رفتم که او به گریه افتاد و شروع به گله گذاری از بخت و اقبال نا میمون من کرد و ان قدر اصرار کرد تا به خاطر ابروی خانواده و نجات و ابروداری خانواده ثابتی راضی شدم کرکهای صورتم را بردارم .

فهیمه که امد ، اول چند دقیقه ای در اغئش هم اشک ریختیم و بالاخره با تشر های منیژه و عاطفه کمی خود را جمع و جور کردم . او که نخ را برداشت و خاست کارش را شروع کند ، اهسته گفتم : نمی خواد زیاد زحمت بکشی … یک طوری زود تمومش کن .

لبخند تلخی بر لب اورد و شروع کرد . او بند می انداخت و من به بهانه درد کنده شدن موهای نازک و کوتاه صورتم ، قطرات درشت اشک از چشمانم می چکید .

اشکهایم چنان دل مرضیه را اتش زد که طاقت نیاورد و به بهانه اوردن رعنا از خالنه پدرش ، مارا ترک کرد .

کار صورتم که تمام شد ، فقیهه خواست ابروهایم را مرتب کند که با لحن محکم گفتم :داماد دلش نمی خواهد من به ابروهام دست بزنم .

عاطفه با حرص گفت : این طوری که نمی شه !

فقیهه دخالت کرد :

من قول میدم به فرم ابروهات دست نزنم . فقط یک کم زیرش رو تمیزمیکنم که مردم چشمشون یک تغییری رو ببینه .

کار او که تمام شد ، مرضیه هم رسید . برسرم نقل پاشید و همه کف زدند و هلهله کردند . از صدای هلهله ها قلبم تیر می کشید و گوشهایم انگار داشتند کر می شد . چقدر جای پوری خالی بود …. و جای جسام …. اگر حسام بود ….

اقا اجازه نداد حتی برای مراسم عقد به خانه مان بروم … از نظر اومن دیگر جایی در ان خانه نداشتم . سفره عقد مختصری در اتاق میهمان خانه عزیز انداخته شدذ . پیراهن نباتی رنگی را که جزو خرید عروسی ام بود به تن کردم . لباس زیبا و ساده ای بود و می دانستم اگر بجای لباس نبود ، انرا دوست داشتم .جنس لباس ژرژت و حریر بود که قدش تا نیم و جب زیر زانویم می رسید .

برای خالی نبودن عریضه باز هم فقیهه امد . موهای قسمت جلو و کناره شقیقه هایم را با حریر سفید رنگ بافت و روی بقیه موهای موهایم انداخت ، بعد هم ارایش بسیار اندکی روی چهره ام نشاند .

کارش که تمام شد لبخند تمام صورتش را پوشاند و گفت : تو کم کارترین عروسی هستی که در دنیا وجود داره …اما باور نمی کنی که با همین کار کم چقدر تغییر کردی .

در ایینه کوچک اتاق عزیز به خودم نگاه کردم او راست می گفت . من عوض شده بودم . چهره ام زنانه نبود . اما به دختر ها هم نمی مانست . به خودم هم شباهتی نداشت . مضطربانه از ایینه روی برگرداندم . اینده ام چه می شد ؟ به کجا می رفتم ؟ چه می کردم ؟ ایا می توانستم تا ابد سربار خانواده ثابتی باشم ؟ ایا قادر بودم ان همه عذاب و تنهایی را تحمل کنم ؟!

مرضیه وخواهر هایم که وارد اتاق شدن ،از شدت ذوق یا نمی دانم ترحم یا اندوح ،با چشمانی اپر از اشک وحالتی میان گریه وخنده از من تعریف می کردن . بعد مادرم امد .چهره اش تکیده ورنگ پریده می نمود .بادیدنم گریه کرد.مرا در عاغوش کشید سعی کردم گریه نکنم .اما دلم خیلی گرفته بود .حتی از اوهم .ای کاش مادرکمی مقتدر بود ومی توانست حرفی بزند .ای کاش می دانست همسر خوب بودن ،مطیع بودن نیست .ای کاش به خاطر من جلوی شوهرش می ایستاد .لا اقل یک بار حرف می زد !

صورتم را بوسید ارام کنار چشمش رابوسیدم .عزیز امد .اوهم قر بان صدقه ام رفت .برایم اسپند دود کرد ودور سرم چرخاند.نمی دانم چرا دلم از همه دلگیر بودم!

در عروسی ساده ام عمو ها وعمه ها ودایی های من وعلیرضا همراه همسران وفرزندان ارشد شان حضور داشتن وجمعیت به چهل نفر هم نمی رسید .به احترام عزاداربودن خوانواده داماد از ساز وضرب خبری نبود .در کل ،مجلس عروسی من چندان شباهتی با مراسم اذدواج نداشت وکسی هم اعتراضی نمی کرد .گویا همه می خواستند این موضوع مهم وپر دردسری به نام (سپیده )تمام شود !

ان لحظات چنان معذب بودم وسر به زیر بودم که خاطره چندانی برایم نمانده .فقط جای خالیه پوری به شدت ازارم می داد که خوش بختانه امیر علی به خاطر او قهر کرده وبه مراسم من نیامده بود !

بعد از اینک ه(بله )ماننده ارتعاشی لرزان وناصادقانه از حنجره ام بیرون امد ،همه کف زدند وهرکسی که به من محرم بود صورتم رابوسید وتکه ای طلا یاسکه به من هدیه داد .هدیه هایی که به گردن وگوش ودستهایم چون زالویی چسبانده می شد ومن ماننده عروسکی بی احساس همه را تحمل می کرده وباصدایی خفه تشکر کردم .البته هنگامی که عا طفه نیشگونی از کنار بازویم گرفتوگفت سعی کنم لبخند بزنم ،لبخندی مصنوعی چاشنی ان کردم !

بلاخره ،شام را در خانه اقاولی سرو شد ومن وعلیرضا هم که مثل عروس وداماد بودیم ،برای راحتی بیشتر غذا هایمان را به بالکن بردیم ،علیرضا که در سوکوتی ناراحت کننده نیمی از غذایش راخورد ومن بی اشتها ومضطرب ،تنها توانستم چند قاشوق به دهان بگذارم .با رفتن میهمان ها ،عزیز به سمت من وعلیرضا که روی مبلمانی کنار هم نشسته بودیم ولام تاکام حرفی نزدیم ،اومد وحالتیخاص گفت((سپیده جان !مادر !بیا از اقات عذر خواهی کن وبادل چرکین سر خونه وزندگی ات نرو .بگذار دعای پدرت بدرقه راحت باشه .بلند شو .روی من پیره زنو زمین نینداز ))

علیرضا برای اولین مرتبه در ان شب مرا مخاطب قرار داد وگفت ((اون هرچقدر هم ناراحتت کرده باشه باز هم پدرته .برای ارامش خودت هم که شده بهتره گذشت کنی ))

می خواستم بگویم با وجوده این اوست که باید بابت تمام بلاهایی که ان مدت بر سرم اورده عذر خواهی کند ،اما می دانم ومی فهمم که اوهر گز این کار نخواهد کرد .این را هم می درک می کنم که مردی به سن وسال اقام دیکر قادر نخواهدبود رفتارهای خود را اصلاح نمی کند حتی به این فکر کند که شاید دخترش هم حقی در زندگی دارد .در حقیقت دل من جای دیگری خون بود .از امیر علی .از تفاوتهایی که سالیان سال ما بین او ومادختر ها گذاشته می شد .از قبل سنگ امیر وطرفداری های اقا ازاو ،دل شکسته بودم واز اینکه به جای تکیه گاه وپشتی بان ،بلای جانم شده بود ند ،دلم گرفته بود. راستی که یک دختر ،بی توجه وبی محبت پدر ،چقدر تنها وبی پناه می شد.

از جایم بلند شدم وهمراه عزیز به سمت اقا ولی رفتم که نزدیک در خوروجی خانه ایستاده بودند.مادرم ،خواهرهایم ،طلعت خانوم ،مرضیه وحمیدرضا هم کمی ان طرف تر نشسته بودند وما را می پاییدند.

اقا ولی با مشاهده من ک هسمتشان می رفتم لبخندی بزرگ بر لب اورد وگفت:به به عروس خوشگلم .

خجالت زده سر ب هزیر انداختم وقدم اهسته کردم .عزیز دست در بازویم انداخت ومرا به سمت اقام کشید وبه او گفت :کاظم جان !قربونت برم مادر !سپیده اومده معذرت بخواهی .بیا ببخشش وحلالش کن .

در دل پوز خندی زدم وفکر کردم به راستی اوباید مرا حلال کند یا من اورا؟!

صدای محکم اقا افکارم را از هم گسست :

-اگر نبخشیده بودمش که حالا اینجا نبودم .اما گر می خواد از ته دل حلالش کنم باید بره از برادش واز اون هم عذر خواهی کنه که تا این کارونکنه حق نداره پاتوی اون خونه بگذاره .

از شدت حرص وغضب در حال انفجازر بودم .اما سعی کردم بر خود مسلط باشم .فقط به ارامی گفتم :اگر قرار با بود حرف امیر باشه شوهر نمی کردم واز همون اول می رفتم دست بوسی سوگولی خانواده تادل شمارو هم به دست بیارم .

صدای سیلی ای که به صورتم خورپاسخ بی منطقی ام بود که در یافت کردم

یک طرف صورتم داغ شده بود ومی سوخت ،گرچه سوزشش به اندازه سوزش دل بی پناه وشکسته ام نمی رسید !حرص وبغض شدید تر از قبل بر گلویم چنگ انداخت .اقاولی سعی داشت میانه رابگیرد وعزیز از حاضر جوابی ام گله کرد !غلیرضا خود را جلو انداخت وکلام قاطع او سکوتی سنگین بر فضا حاکم کرد .

-کاظم اقا !سپیده از امروز زن قانونیه منه .من اجازه نمیدم که حتی شما بهش بی احرمتی کنید .

صدایی بی اختیار از هنجره ام بیرون دوید .

-شنیدید !من دیگر دختر شما نیستم !همون طور که از اول می خواستید !دیگه از شرم راحت شدید !حالا می تونید فکر کنید من یه کابوس توی زندگیتون بودم ودیگه تموم شدم ! دیگه تموم شدم !تموم تر از محبوب ومنیژه!تموم تر از هر چیزنا تموم توی زندگی تون .من دیگه به شما نیازی ندارم ،نه پولتون ! نه به کتک هاتون ! نه به بی توجهی هاتون ….نه به سایه تون که توی بد ترین لحظات زندگیم ،بالای سرم نبود !

همه ساکت بودن وفقط صدای بالا کشیدنهای بینی بعضی ها نشان از این داشت که گوشه وکناراشکی در حال ریختن است .اشکهایی که هیچ زمان برایم سودی بداشت. حرفهایم که تمام شد علیرضادرستش را پشت کمرم گذاشت ودر حالی که مرا به سمت در خوروجی هدایت می کرد گفت:بیا بریم بیرون یک کم هوا بخور.

علیرضا قدمهایش راکمی تندتر کرد وگفت :بجنب دیگه دختر .

از حیاط که خارج شدیم مادرم وسعیده به دنبالمان امد ند . مادر گریه کنان به سمتمان امد .دست علیرضا در یک دستش ودست یخ زده ی مرا در دست دیگرش گرفت وبعد دستهای مارا روی هم قرار داد. وجودم از سرمای اسفند ماه ونگاه اقام یخ زده ودستم مانند چوب ،سرد وبی احساس بود .حتی گرمای دست بزرگ واستوخانی علیرضا نیز ذره ای شور زندگی در ان ندمید.

مامان زرین به به علیرضا نگاه کرد وبا اندوه گفت:پسرم !این دختر توی خونه پدرش که خیری ندید ،اما توخوشبختش کن .

بعد صورت هردویمان را بوسید.سعیده به اغوش من پرید وهق هق گریه را سر داد .با گریه های او من هم طاقت از کف دادم .بالاخره با تشر های مادر ،سعیده مرا رها کرد وپلتوی مرا که روی دوشش بود ،بر شانه های من گذاشت ،بعد من وعلیرضا سوار پیکان رنگ اوشدیم وبا سرعت از ان ادم هایی که هر کدام در زندگی من نقش داشتند گریختیم.

داخل ماشین به حال خود نبودم وهمان طور اشک می ریختم که متوجه شدم علیرضا بسته ای دستمال کاغذی مقابلم گرفته است .اهسته وبا نفسهای منقطع تشکر کرده وچناد دستمال برداشتم .

-الان بیشتر از نیم ساعته داری گریه می کنی !فکر نمی کنی دیگه کافی باشه …البته به تو حق میدم،اما دیگه همه چیز تموم شد. یک کم فکر کن …الان ساعت نزدیک دوازده شبه وتنها وبدون دلهره داری توی خیابون گشت می زنی !این یعنی اینکه زندگی تو تغییری اساسی کرده .

باشنیدن حرفهایش کم کم ارام گرفتم .راستی این من بودم که همراه علیرضا ،ان موقع شب در خیابان بودم ؟!

سرم را بالا گرفتم ،خیلی از محل خودمان دور شده بودیم .حس کردم او راه خارج از شهر را در پیش گرفته است.لحظه ای اندوهم رافراموش کردم وپرسیدم :ما داریم کجا میریم ؟!

او خون سرد وراحتی پاسخ داد :لواسان !

به سختی جلوی فریادکشیدنم را گرفتم .

-چرا؟اصلا چی شد که یک مرتبه به این فکر افتادی ؟

-یک مرتبه نبود .من ومامان از قبل برنامه ریزی کرده بودیم .

وقبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم ادامه داد:البته قرار بود قبل از راه افتادنمون مامان توجیهت کنه ، که با لطفه اقا جانت والبته سخن رانیه شما !این وظیفه به دوش من افتاد .

با پوزخندی مضطربانه گفتم :چه توجیهی برای این کار وجود داره ؟

او لحظه ای مکث کرد .اب دهانش را قورت داد ودر حالی که سعی می کرد خود را همچنان خونسرد بنمایاند گفت :خب ….هیچ کس غیر از از خانواده درجه یک من خبر نداره که تو از امشب خواهر کو چولوی من شدی !همه تور دیگه ای فکر می کنند واین ماه عسل جسورانه ما ،راه را برای هر کنجکاوی ای می بنده !این ویلایی را هم که خواهی دید ،ویلای پدر یکی از بهترین دوستان منه .اون از اول درجریان مسائل ما بوده وبا کمال میل والبته اصرار خودش کیلید ویلاشون رو به من داد …لازم نیست نگران باشی.من کار مهمی دارم که باید چند هفته ای برم سفر …بگذریم …در هال فکر کنم یک مدتی تنها یی توی طبیعت برات مفید باشه .

-یعنی باید چند هفته ای توی یک ویلا ی خالی تنها باشم.

علیرضا از وحشتی وحیرتی که در صدای بغض دارم بودباصداخندیدوگفت :نه دختر جان !به نظر این قدر بی فکر می ایم ؟انجا زن وشوهرمیان سالی هستند که بادختر ده ساله ،دوازده سالشون به عنوان سرایدار توی سوئیت مجزا از ساختمان زندگی می کنند .ادمهای خوبی هستندو فکر کنم از اهالی روستایی نزدیک تنکابن باشند ….هشت ،نه سالی میشه که اونجا زندگی می کنند وسه تا از دختر هاشون روهم شوهر دادند.یک مغازه معاملات ملکی هم نزدیک ویلاست که از دوستان خانوادگی این دوست منه وهر وقت مشکلی داشتی می تونی بااون در میون بگذاری .تلفن هم اگر خواستی توی همون مغازه هست .البته من قبل از رفتن سفارش تورو به اقای جعفری می کنم .پیر مرد خوبیه …..دیگه مشکلی نیست ؟

بادست چند تار مو ئی را که یک طرف صورتم ریخته بود پشت گوش داده وگفتم :نمی دونم !

او اهی بلند از درون سینه بیرون فرستاد ودر حال دنده عوض کردن گفت :فعلا یه چرتی بزن تابعد.

با حالتی حق به جانب گفتم :نمی تونم این قدر راحت چرت بزنم ….البته فکر نکنید ترسیدم یا اصلا برام مهمه که در اینده چه اتفاقی برایم میفته …! من فقط سوال دارم …..یک عالمه سوال که بی جوابه وحالا ….یعنی درست همین حالا بذهنه خواب زده ام رسیده .

-می خوای بگی تاحالا ذهنت خواب بوده ونمی دانستی داری چه کار می کنی ؟یا اینکه الان فکرت درست کار نمی کنه ؟!

-اتفاقا الان فکرم خوب فکر می کنه …..مثل اینکه یک مرتبه شوکه شدم …من قضیه رو خیلی ساده گرفته بودم ….خیلی بچگانه فکر کرده بودم و……خودخواهانه …اما حالا دارم یواش یواش می فهمم می فهمم که خلی عجیبه او بی حوصله انگشتان بلندش را بین موهای اندک مجعدش کشید .گفت:ببین!من امشب خیلی خسته ام .هم از لحاظ روحی وهم از لحاظ جسمی .به من فرصت بده فردا جواب تمام سوالهات رو میدم .

-اون وقت من تاصبح نمی تونم بخوابم .

-اگر من جواب سوال های بی انتهای تورو بدم ،فکر می کنی شب اروم می خوابی ؟!

مستاصل بودم ودر دل اورا تایید می کردم ،اما کنجکاوی به جانم افتاده وارامم نمی گذاشت.

هنگامی که پاسخی نشنید کمی خم شد.در داشبرد را باز کرد وورقی قرص دردامنم انداخت وگفت:فلاسک اب زیر صندلیه .یکی از این قرصهارو بخور وسعی کن بخوابی .

-اینها که قرصهای خودمه.

-محبوبه اینهارو به من داد.ساکت رو هم اون بست .صندوق عقبه …..راستی لباست که ازارت نمی ده …..

ونگاهی به شکمم انداخت وادامه داد :البته فکر کنم کمرش خیلی تنگ باشه شکمت دردنگیره؟!

-بخور دیکه ؟

-چیرو؟!

-قرصت رو .زود تر بخور که اگر نخوری فکر کنم تاصبح مغز من رو بخوری !

بجای اینکه از حرفش خنده ام بگیره ،عصبی شدم وبا حرص دوتا از قرصهارا بیرون اوردم ،در دهان گذاشتم وبلا فاصله رویش اب سر کشیدم که با ناراحتی گفت:ای وای ! چرا دوتا خوردی ؟نکنه بمیری ؟این قرصها قوی بود ها با همان حرص گفتم :نعشم روی دستتئن نمی مونه ! تازه اگر هم مردم خیلی ها از دستم راحت میشن !

فکر می کردم ناراحت شود ! نصیحتم کند ،دلداری ام دهد ،اما با خونسردی گفت:اینکه درد سر سازی حرفی توش نیست ! اما گمون نکنم کسی از مرگت خوشحال بشه .باور کن حتی اون امیر علی کله خراب هم غصه می خوره این بار حقیقتا متعجب بودم .این مرد که بود ؟حس می کردم تا ان لحظه هر گز او را درست ندیده ونشناخته ام .علیرضای کم حرف وکم پیدا که همیشه سرش در کار خودش بود وبه غیر از دایی ناصر وگاهی امیر با کسی دم خور نمی شدوحتی در مهمانی های خانواده گی هم کمتر حضور پیدا می کرد .بهانه اش هم همیشه درس وکار بود .در کل حالاتش بگونه ای بود که گویی جزبه دل مشغولیهای خود به چیزدیگری توجهی ندارد ،اما اوحالا کنار من بود !فدا کارانه همسر من شده بود ومرا به ماه عسلی ساختگی می برد تا از جانب خانواده ام سوال پیچ نشوم وازاری نبینم .بی اختیار به نیم رخش نگاه کردم .چهره اش شباهت چندانی به حسام نداشت .لبهایش اندکی پهن وبر جسته باحالتی معمولی ونه چندان جذاب بودند . بینی اش مانند بینی اقا ولی کمی عقابی اما کوچک تر بود وچشمانش که هنوز رنگ دقیق انها را نمی دانستم در تاریکی ، هنگام عبور ماشینها یی از روبه رو یمان ، نورچراغها رابا برق خاصی منعکس می کرد .

-قرص ها هنوز اثر نکرده !؟

باشنیدن صدایش متوجه شدم لحظاتی است که بی اختیار براندازش می کنم .شرم گین از رفتار غیرمعغولم نگاهم را به خیابان دوختم .

-حالا خوب شد دوتا خوردی !ببین اگر فکر می کنی حتی حالت خواب الودگی بهت دست نداده یکی دیگه بخور !

سرم را به شیشه تکیه دادم وپالتویم را به خودپیچیده وگفتم :داشتم فکر می کردم شما چه جورادمی هستید ؟

او پوز خندی زد وگفت :فرصت برای شناختن من زیاده ،ذهن حساست رو خسته نکن وبه جای من به اینه فکر کن ،به فردا ….به سال بعد ….به اینکه باید چه کارهایی انجام بدی .البته باز هم توصیع می کنم زیاده روی نکنی .در ذهنم تکرار کردم (فردا !!اینده !)واژه هایی که معنایی بسیار غریب وگنگ،برایم داشتنند .

کم کم قرصها تا ثیر خود رابر پلکهای غم دارم گذاشت .دقایقی بود از شهر خارج شده بودیم که خواب فرو رفتم .

اولین روز زندگی ام با علیرضا روز جالب وخاطره انگیزی بود .در انروز با وجود دردواندوه عمیقی که در تا رو بود وجودم خانه داشت ،حس کردم درهای دنیا ی تازه ای به رویم باز شده است .دنیایی از باید ها ونباید ها در ان خبری نبود .دنبایی که ترس ودلهوره در ان جایی نداشت ،گرچه از ان حالت لذت نمی بردم اما رنج هم نمی کشیدم .من از دنای پرتنش وسیاه گذشته ، یک قدم پیش گذاشته ووارد مرحله خاکستری زندگی شده بودم .مرحله ای که گویی زمان در ان متوقف گشته ومن کم تر وجود داشتم .درست مثل ناظری که اطرافش را می بیند اما خودش نقش خاشی ندارد! در کل حال عجیبی ونا اشنایی داشتم که توصیفش کمی دشوار است .

ان شب ،ان دو ارام بخش چنان تاثیری بر من گذاشت که حتی نفهمیدم چگونه وچه زمانی به ویلا رسیدیم فقط به یاد دارم وقتی با صدای تقه ای که به در خورد ،چشم باز کردم ،نور خورشید تمام اتاق را پوشانده بود !

-سپیده !حالت خوبه ؟

صدای جدیه علیرضا بود .از اینکه نگرانش کرده بودم شرمنده بودم .پس لب باز کردم وبا صدای بشدت خواب الوده گفتم :بله ! خوبم ….فقط خواب بودم .

لحن او ناگهان بشدت شوخ شد .

-فکر کردم خدای ناکرده اون قرصها کارت رو ساخته !اخه ساعت دوازده ظهره !

فکر کردم :(دوازده ! )وخجالت کشیدم ،اما شرمم ان چنان نبود که مرا از تخت پایین بیاورد .چشمانم هنوز تمنا یخواب داشت وذهنم می خواست باز هم از اطراف بی خبر باشد.بعد هم فکر کردم بیداریاخواب بودن من چه تاثیری برزندگی من واطرافیانم دارد ، پس همان بهترکه خواب باشم !

-علیرضا خان ! من حالم زیادخوب نیست .می خوام استراحت کنم .

او بی توجه به حرف من گفت :دارم میام تو !اومدم .

در به ارامی بازشد .ان قدر ارام که توانستم دستی به صورت وچشمان خواب الودم بکشم وروی تخت بنشینم .

او اهسته وارد شد .چهره اش چون همیشه عادی وخونسرد بود وبی تفاوت به نظر می رسید. بر خلافه من که لباس شب گذشته رابه تن داشتم ،کت وشلوار رابا پیراهنی ابی تیره ، ژاکتی سیاه وجینی سرمه ای عوض کرده بود .به محض دیدن من گفت:من تا سه چهار ساعت دیگه راهی هستم .باید زود تر اماده بشی که تورو با اهل این ویلا ،خوده ویلا ، اقای جعفری بنگاه دار ومناطق دیدنی وزیبا این اطراف اشنا کنم .پس بجنب که وقت کمه ! من میرم توی باغ .تو فقط بیست دقیقه فرصت داری حاضر واماده بری توی اشپز خونه صبحانه بخوری وبعد بیا ی کنار استخر .

بعد در حالی که از اتاق خارج می شد تکرار کرد :فقط بیست دقیقه !

با بی حالی نگاهی به اطراف انداختم .در اتاق کوچکی بودم که با وسایلی اندک وساده ،اما تمیز ومرتب پر شده بود وپنجره بسیار بزرگش درست رو به افتاب بود .

بی انکه توجه زیاد یبه حرفهای علیرضا بکنم سر فرصت کار هایم را انجام دادم .به اشپزخانه رفتم .کمی از صبحانه ای که روی میز چیده شده بود خوردم ووارد محوطه ویلا شدم .مطمئنم اگر حال روحی خوبی داشتم با مشاهده وسعت وزیبایی محوطه مشجر واستخر پر اب وزیبایی که مقابلم بود فریادی از شعف می کشیدم .اما ان لحظه فقط فکرکردم ای کاش می توانستم از ان محیط لذت ببرم .ای کاش حسام در گوشه ای از این دنیا نفس می کشید تا چشمان من ان طور که باید دنیای تازه اش را می کاوید !

نزدیک بود دباره چشمانم باز به اشک بنشیند که حس کردم دستی نرم انگشتان یک دستم را در میان گرفت .متعجب به دختر بچه ریز نقش وسفیدی رویی که گونه هایش از فرط شور زندگی به سرخی انار بود وبه من لبخند می زد ،نگاه کردم .وقتی دید متوجهش هستم باصدایی نازک ودمست داشتنی گفت :عمو علی گفتند شمارو ببرم پیششون .

حیرت زده تکرار کردم :عمو علی ؟!

-عمو علی گفته چون شما دیر کردید با ید تا ته باغ برید دنبالشون .

چند قدمی جلو رفت .روی چند پله منتهی به باغ بودیم که ایستادم وگفتم :من بد قولی کردم ، توچه گناهی داری که باید این راه رو همراهم بیای ؟!

او خنده ای کرد وگفت :من این راهو روزی ده بار میرمو میام !.

ودوباره دستم را به دنبال خود کشید .همان طور که از میان درختان خشکی که هنوز سرما فرصته جوانه زدن به انها نداده بود می گذشتیم گفت :مامانم میگه قرار شما یک ماهی ،اینجا بمونید …..از تنهایی دلتون نمی گیره ؟

-نه گاهی دل ادم از جمع می گیره واون موقع تنهایی زیاد دلگیر کننده نیست !راستی اینجا باغ گیلاسه ،درسته ؟

نمی خواستم باز هم سوال پیچم کند وموفق هم شدم ، چرا که دیگه از باغ ودرختان باغ حرف زدیم .

به انتهای باغ که رسیدیم ، علی رضا را دیدم که مشغول شکستن شاخه یکی از درختان بود .

-چرا شاخه رو میشکنید ؟خوبه ینفر انگشت شمارو بشکنه ؟!

لحن ارام وشماتت بارم ،نگاه علیرضا را متوجه ماکرد .لبخندی بر لب اورد وگفت :دلسوزی برای یک درخت ؟!البته یک جورهایی قابل تحسینه اما باید عرض کنم این شاخه خشک شده وباید چیده بشه .

-خوب میتونید به جای اینکه این طور به درخت فشار بیارید باقیچی باغ بونی شاخه رو رو جدا کنید .

اودستانش را به علامت تسلیم بالا برد ورو به دخترک گفت :سرو ناز خاتون !بدو برو اون قیچی باغ بونی رو از بابات بگیر بگذار لب پنجره !

دختر خنده ای شاد وکودکانه سرداد وگفت :چرا لب پنجره ؟!

-برای اینکه این خانم زیاد اینجا بیکار نباشه وخودش بعدا زحمت این شاخه رو بکشه .حالا زود تر برو دیگه !

به سمت او خیز برداشت ودستانش را محکم به هم کوبید .سروناز کوچک نیز با همان خنده ها ی بی الایش به حالت دو از ما دور شد.

با نگاه اورا دنبال می کردم که بی اختیار نامش را زم زمه کردم وگفتم :سروناز ! چه اسم قشنگی !

-اره اسم قشنگیه ،اما نیمی از اون به این دختر نمیاد!

-منظورتون چیه ؟

-سرو همیشه نشانه قامت کشیده وبلند وناز هم برای توصیف چهره های زیبا وملوس به کار برده میشه .این دختر واقعا چهره دوست داشتنی وبانمکی داره ، اما نسبت به سن وسالش ریز نقش وظریفه.

-درسته البته ممکنه وقتی بزرگ بشه دختر کوتاه قدی نشه .

-بعید می دونم ….

دستهایش را درون جیبها فرو برد ودر حالی که شروع به راه رفتن می کرد ،ادامه داد : بنظر من ادم وقتی می خواد اسم انتخاب کنه باید خیلی دقیق باشه .حتما دیدی کسی اسمش رشیداست وقدش بسیار کوتاه .یا اسمش زیبا ست ،اما زشت است یا اسمش لطیفه است اما ذره ای لطافت ندارد ….مرضیه هم اسم دخترش را گذاشته رعنا ،اگر دخترش کوتاه قد شود چه ؟!

-با اینکه حرفهاتون رو قبول دارم ،اما شاید خانواده ها به این امید این اسا می رو روی بچه هاشون می گذارند که اونها این صفات رو به دست بیارند ….مثلا کسی که اسم پسرش رو می گذاره رستم ،ارزو داره اون مثل رستم ،قوی وپهلوان وجوانمرد بار بیاد.یا اگر اسم دخترش رو می گذاره عاطفه ، می خواد دخترش مهربان وباعاطفه باشه . بعضی ها هم از اهنگ بیان یک اسم لذت می برند وزیاد به معنی اون کاری ندارند ……خوب دیگه بهتره از این بحث بگذریم وبه سوال های من برسیم !

او خنده ای کرد وگفت :مستقیم رفتی سر اصل مطلب !حالا بپرس ،من جواب میدم .

-می دونید ….تا دیروز همه چیز رو خیلی ساده گرفته بودم ….یک جورساده نگیری خود خواهانه .من می خواستم خلاص بشم .البته راه دیگه ای هم برام بود ،اما وقتی طلعت خانم پیش قدم شد ،نتونستم رویش را رو زمین بندازم .من خوب می فهمم شما وخانواده تون چه فدا کاری بزرگی در حق من کردید ….اما درک این فداکاری از جانب شما یک کم برام عجیبه …در حقیقت کاری روکه ما انجام دادیم زیاد منطقی به بظر نمی رسه .شما چطور راضی شدید اسم من تو شناسنامه تون ثبت بشه وبعد خط بخوره .این به ضرراینده ودر واقع اذدواج اصیلیتونه .

او پوزخندی زد .دقایقی سکوت کرد وبعد در حالی که هردو ،قدمهایمان را اهسته تر می کردیم گفت: مادرم همیشه تورو دوست داشته .این رو خیلی خو میدونی وتوی خونه هروقت حرف اذدواج پیش می اومد می گفت سپیده باید عروس خودم بشه .البته به هیچ کدوم از ما اشاره ای نمی کرد !اما طوری حرف می زد انگار داره میگه باید یکی از ما تورو انتخواب کنیم وبلاخره فهمیدیم حسام تورو انتخواب کرده ،اون هم نه به خاطر حرف مامان ،به خاطر دل خودش .بعد از شهید شدن حسام ،اوضاع مامان وبابا خیلی به هم ریخت .بابا تا مرزسکته قلبی رفت ومامان مدتی در بیمارستان بستری بود .وقتی فهمید تو بابت چقدر توی در دسر افتادی ورابطت با خانواده ات به هم ریخته نتونستیم بی تفا وت بمونیم .مامان اول با مادرت صحبت کرد که اجازه بدن تو با ما به عنوان دخترشون زندگی کنی .اما مادرت گفت محال اقات همچین اجازه ای رو بده ،بعد مامان به مرضیه سفارش کرد هوای تورو داشته باشه .خوب اوضاع روحی وجسمی تو وحرف وحدیثی که پشت سرت توی محل وفامیل درست شده بود باعث وبانی اش هم خود خانواده ات بودن مارو خیلی برات نگران می کرد .به خصوص که تموم این مشکلات بابت حسام بود واین مسلم بود که حسام هم داره عذاب می کشه . مامان خوب می دونست حسام چقدر به تو علاقه داشت .این ماجرا ادام هداشت تا اون شب که مرضیه خواب حسام رو دید وبا گریه وزا ری خوابش را برای ما تعریف کرد .راستش رو بخوای خود من این پیشنهاد رو دادم وبه همین دلا یلی که گفتی اول همه تردید داشتند ،اما بالاخره قانع شدند که این بهترین راهه .فقط بدون که من بی فکرو از روی احساسات محض،تصمیم نگرفتم .اشنایی توی ثبت احوال دارم که خیلی راحت می تونه برام شناسنامه المثنی بگیره والبته پاک پاک .پس می بینی که دردسری برایم درست نکردی .اون حتی برای توهم شناسنامه دیگه ای صادر می کنه وما هردو مون خیلی راحت راحت می تونیم اذدواج کنیم .

با اخم گفتم :من بیشتر برای شنا سنامه شما نگران بودم ،نه خودم !

-بلاخره چی دختر جون ؟!تو فقط هجده سالته ،فرصت زیادی برای ساختن دوباره خودت داری وبا این روح احساس واین بی تجربگی نمی تونی تا اخر عمر تنها بمونی .

-من می خوام درس بخونم ….ما به هم قول دادیم که وارد دانشگاه بشیم .می خوام درس بخونم ،روی پای خودم بایستم وبه همه ،بخصوص به اقام وامیر ثابت کنم که میشه بدون وابستگی به مردها هم زندگی خوبی داشت .

-هیچ مرد وزنی بدون وابستگی به هم زندگی خوبی داشت .

-من حسام رو دارم !یا دتون رفت ؟

ایستا د .سرش را به سمت من برگرداند وچشمانش را که نم اشک ،تر بود به چهره مصمم وچشمان یخ زده ام دوخت .

تا زمانی که به اتاق مجزای نزدیک در ورودی ویلابرسیم ،دیگر هیچ یک کلامی بر زبان نیاوردیم .

عمو قدیر وهمسرش ،سامیه خانم ،انسانهای خوب وارامی به نظر می رسید ند و هردوسعی داشتند به من اطمینان دهند که می توانم با انها راحت باشم وهر کاری دارم یا هرچه می خواهم بدون تعارف بر زبان اورم . پس از اشنایی با ان دو ،من وعلیرضا از ویلا بیرون رفتیم وپس از پنج دقیقه پیاده در چند کوچه پایین تر از کوچه ای که ویلا در ان بود ،به بنگاه کوچک وجمع وجور اقای جعفری رسیدیم . او مردی حدود شصت وچند سال نشان می داد ومردی جوان نیز که پسر ش معرفی شد با او همکاری می کرد .

رفتارشان کمی رسمی ، اما حسن نیت به نظر می رسید . از بنگاه که خارج شدیم گفتم :اینجا همه شما راخیلی خوب می شناسند وبه شما احترام می گذارند .

-به نظر ت عجیبه ؟

به سوالش پاسخ ندادم واو ادامه داد :من سالهاست این خانواده رو می شناسم وبا دوستانم به این ویلا امدیم .درضمن این دوستم ،یعنی احمد ،توی همین ویلا چند تا از مبارزین رو تحت تعقیب بودند مخفی کرده بوده .همین جوونی روی هم که دیدی یکی از اون ادمهابود . من چند مرتبه براشون روزنامه وکتاب اوردم ….توضیحات کافی بود ؟

از لحنش رنجیدم وگفتم :معذرت می خوام !مثل اینکه زیادی سوال می پرسم .

-نه اتفاقا خوبه که هرچیزی رو به راحتی قبول نمی کنی .

وارد کوچه پهنی شدیم که تنها چهار ویلای نیمه سازدر ان قرار داشت .علیرضا با دست تنها ی کوچه که بنظر می رسید شیب تندی دارد اشاره کرد وگفت :از اون سرازیری که پایین بریم بعد پنج دقیقه پیاده روی به رود خانه می رسیم که منظره خیلی زیبایی هم داره .هروقت حوصله ات سر رفت بیا این اطراف قدم بزن .صدای اب خیلی ادم رو اروم می کنه .من خودم چند مرتبه اینجا اومدم .

-شما چرا ؟نکنه شما هم مثل من عزیزی رو از دست دادید ؟!

وقتی لب به دندان گزید باشرمندگی گفتم :ببخشید !سوال بی موردی پرسیدم .

به رود خانه که رسیدیم متوجه شدم راست می کویید .راستی که اوای سر شار از زندگی به رودخانه که رسیدیم متوجه شدم راست می گوییذ .راسیت که اوای سر شار از زندگی رودخانه ومنظره چشم نواز ان با درختان وبوته های خشک اطرافش حتی دل پردرد مرا اندکی ارام می کرد ،مانند مرهم سبکی که روی زخمی عمیق بگذارند تا لحظه ای درد طاقت فرسایش تسکین یابد .دردی که می دانی باز هم با تمام قوا نفس تورا در سینه حبس خواهد کرد .

وقتی به ویلا باز گشتیم عمو قدیر بساط جوجه کباب را به پا کرده بود وتا وقتی ما دست ورویمان رابشوییم انها سفره رنگینی در تراس بزرگ پهن کرده بود ند .به خواهش علیرضا انها باما هم سفره شده ومن پس از مدتها غذا ی دلچسبی در محیطی صمیمی ودوستانه خوردم .تازه انجا بود که متوجه شدم چقدر کم غذا تر از سابق شده ام ،چرا که با وجود ان غذا ی لذیذ ومحیط دلپذیر (حتی از سروناز کوچک هم کمتر خوردم!)این جمله ای بود که عمو قدیر با تعجب درمورد من گفت .

خرشید کم کم غروب می کرد که علیرضا قصد رفتن کرد وبرای خداحافظی به اتاقی که شب قبل را در ان سپری کرده بودم امد .بسته ای اسکناس روی تخت گذاشت وگفت :ممکنه لازم بشه

-ولی من به پول نیازی ندارم .

-می دونم .ولی به هر دلیلی ممکنه نیازی پیدا کنی .

بعد با پوذخندی ادامه داد :چه می دونم ؟!فکر کن خرجی گرفتی !

وارام خندید ،اما چهره جدی من اجازه نداد به خننده اش ادامه دهد .کمی را جمع وجور کرد وگفت :توی اتاق بغلی یک کتاب خونه کوچیک هست .

-ممنون که گفتید .

-من دیگه میرم …مواظب خودت باش.

به خاطر تمام زحماتی که برایم کشیده بود تا جلوی در اصلی به استقبالش رفتم .خانواده عمو قدیر هم امده بودند .وقتی خواست سوار ماشین شود ،لحظه ای از ان سوی ماشین نگاهم کرد ودوباره گفت :مواظب خودت باش .

-من تمام زندگی اینده ام رو مدیون شما هستم ….هرچی بیشتر بگذره بیشتر می فهمم چه لطفی در حق من کردید .

بی حوصله وجدی گفت :اما این کار رو به خاطر حسام انجام دادیم !خداحافظ .

ورفت وان وقت بود که تلا لو نور نارنجی رنگ خورشید ،فهمیدم چشمانه او چه رنگی دارد .رنگ غروب !

حدود یک هفته گذشت. در آن مدت من نامه ای مفصل برای پیمان نوشتم و از عمو قدیر خواهش کردم وقتی برای خرید بیرون می رود آن را برایم پست کند. یکبار هم از بنگاه آقای جعفری با او تماس گرفتم. پیمان ناراحت بود از اینکه چرا عجله کرده ام و از طرفی هم خوشحال بود که در بین خانواده حسام هستم. همان جا فهمیدم پوری و امیرعلی قرار است برای بعد از عید عروسی کنند. پیمان هم از پوری خشمگین بود و می گفت با پوری سرسنگین است و دیگر زیاد با او صحبت نمی کند. بعد از اینکه حرفهایمان تمام شد همان جا با اصرار فراوان پول مکالمه ام را پرداختم و زنگی هم به طلعت خانم زدم. او با شنیدن صدایم خیلی خوشحال شد، با نگرانی حالم را پرسید و مرتب سفارش می کرد بیشتر هوای خودم را داشته باشم.

در آن مدت خانواده عمو قدیر تلاش زیادی کردند تا به من نزدیک شوند. اما با وجودی که آنها به نظرم انسانهای خوبی می آمدند، هیچ گونه تمایلی برای برقراری ارتباط نداشتم. در حقیقت خلوت خود را به هر چیزی ترجیح می دادم و اکثر اوقاتم را کنار رودخانه سپری می کردم. آنجا می نشستم و بی آنکه چیزی بخوانم یا بنویسم، ساعتها فکر می کردم. به گذشته، به حسام، به اینکه چگونه زنده ام و گاهی هم بی آنکه اندیشه ای در ذهنم باشد به حرکت آب خیره می شدم.

**********

غروب یک روز ابری و سرد، در حالی که پالتویم را محکم به دور خود پیچیده بودم، کنار رودخانه نشسته و افسون حرکت کند خورشید به سمت مغرب بودم. خورشید با تمام بزرگی و ابهتش کم کم از نظر من محو می شد، اما انوار طلایی، نارنجی و ارغوانی اش همچنان در اسمان پخش بود و منظره بسیار زیبایی به وجود می آورد. انگار به سختی دل از آسمان می کند! لحظه ای قامت حسام در نظرم آمد. درست مانند همان روزی که از دانشگاه باز می گشت و من مضطرب و نگران روی بام انتظارش را می کشیدم. بی اختیار به یاد شعری از شاملو افتادم. شعری که حالا با تمام قدرت، کلمه به کلمه، در ذهنم تکرار می شد و احساس خفته ای را در من زنده می کرد. نیاز سرودن! یا حتی شعر خواندن، حتی اگر سراینده شخص دیگری باشد. ابتدا لبهایم به آرامی تکان می خورد و کم کم واژه ها با نوایی لرزان میان لبهایم بیرون دوید.

قناعت وار

تکیده بود

باریک و بلند

چونان پیامی دشوار

در لغتی

با چشمانی

از سوال و

عسل

و رخساری بر تافته

از حقیقت و باد

مردی با گردشِ آب

مردی مختصر

که خلاصه خود بود.

خرخاکی ها در جنازه ات به سؤظن می نگرند.

*

جاده ها با خاطره قدمهای تو بیدار می مانند

که روز را پیش باز می رفتی،

هر چند

سپیده

تو را

از آن بیشتر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند.

دقایقی بی خبر از اطرافم بودم و شیار باریک اشکهایم بر روی گونه ها ماسیده بود.

-هوا داره تاریک میشه. تو از تاریکی نمی ترسی؟

صدایش مانند پژواکی گنگ به گوشم رسید و من آهسته به مردی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.

-سلام!

-سلام! پرسیدم تو از تاریکی نمی ترسی؟

من که انگار به جای او با خودم حرف میزدم، گفتم: «تمام چیزهایی که ازشون می ترسیدم به سرم اومد! دیگه نه از تاریکی می ترسم، نه از تنهایی. نه تنها موندن توی تاریکی!»

او که حس کرده بود به حال خود نیستم دست زیر بازویم انداخت و همان طور که حرف میزد مرا به سمت ویلا هدایت کرد.

-بسیار خب، خانم شجاع! فردا سال تحویل میشه و من اومدم که نه تو تنها بمونی و نه من، چون برخلاف تو من از تنهایی می ترسم. یعنی می ترسم که به تنهایی عادت کنم و موقعی به خودم بیام که دیگه هیچ کس دور و برم نباشه.

**********

دو دختر بزرگتر عمو قدیر به همراه همسران و فرزندان خود برای سال تحویل از رودهن نزد پدر و مادرشان آمده بودند و حسابی ویلا را شلوغ و پر سر و صدا کرده بودند.

نیم ساعت مانده به تحویل سال، سامیه خانم به دنبال ما که در سالن بزرگ نزدیک بخاری نشسته بودیم آمد و اصرار کرد ما هم تنها نمانیم و با آنها باشیم. علیرضا بدش نمی آمد قبول کند، اما وقتی امتناع شدید و محکم مرا دید، او هم با عذرخواهی و تشکر دعوت سامیه خانم را رد کرد. زن مهربان با چهره ای گرفته ما را ترک کرد اما هنوز پنج دقیقه نگذشته، با سینی بزرگ که در آن هفت سینی کوچک چیده بود و شمعی روشن در میان آن گذاشته بود بازگشت و با لبخند گفت:«از هر چیزی که توی سفره خودمون بود یک کم توی این سینی گذاشتم. قرآن هم گذاشتم. اما آیینه ای که تو این جا بشه نداشتیم. زحمت این یکی رو خودتون بکشید. شگون داره. عیدتون هم مبارک.»

او که رفت علیرضا با خوشحالی از روی مبل راحتی بلند شد، به سمت یکی از اتاقها رفت و لحظه ای بعد با آیینه ای بزرگ میز آرایش برگشت. نگاهی به من که بی تفاوت نگاهش می کردم انداخت و گفت:«به نظرت این رو کجا بگذارم؟ ای بابا! زود باش بگو کجا بهتره…. دستم خسته شد.»

به میز جلو مبلی بزرگ و پهن وسط اتاق اشاره کرده و گفتم:«بهتره به اون میز تکیه اش بدی.»

او آیینه را که نیمی از بدنش را پوشانیده بود به میز تکیه داد. بعد سینی هفت سین را مقابل آیینه کشید، خودش هم روبروی آن نشست و با لحنی دوستانه گفت:«سیده! روز اول عید رو با اون قیافه ات خراب نکن. پاشو بیا، اون رادیو رو هم بیار.»

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!