رمان سروین پارت نهم (آخر)

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

سه هفته از اقامتم درمنزل دایی ناصر می گذشت .طلعت خانم به راستی ازعهده نگه داری بچه ها که مهما نمان بودند برنمی امد .مرضیه هم دوباره حامله شده بود وویار بدی داشت .

نگه داری از حمید ،میرم ورعنا کاملا برعهده من بود .علیرضا هم مانهد هبود تا به کارهای اداری وبیمارستان زهراخانم رسیدگی کند .اوباموفقیت عمل شد وحالا چند روزی بود که به خانه امده بود .سوئیت پایین رامخصوص او اماده کرده بودیم وشبها من کنارش می ماندم تا اگر به کمک نیازداشت دچار دردسر نشود .در ان مدت بااو خیلی صمیمی شده بودم واو از شوهرش ،ازدواج عاشقانه شان وسختی هایی که در زندگی کشیده بود تعریف می کرد.

او پس از شوهرش به شدت بافقر دست به گریبان بود وبر اثر کار زیاد ،مهره های کمرش دچار اسیب شده بود .با علیرضا واقا ولی راجع به اوصحبت کردم وانها قبول کردن او کودکش را درهمان سوئیت جادهند وکاری برایش دست وپا کنند تا از پس مخارج زندگی خود وفر زندانش بر بیای د.دیگر چه چیزی از ان بهتر بود .البته طلعت خانم اول کمی مخالفت کرد .از وجود زنی جوان وتنها در خانه می هراسید ،اما علیرضا هر طور بو د قانعش کرد . وقتی ماندن زهرا خانم در انجا قطعی شد ،علیرضا وانتی کرایه کرد تا به ورامین برویم واسباب اندک انها رابیاوریم .

دایی ناصر هم برای کمک امد وموقع بازگشت در وانت نشست تاما راحت باشیم .البته چیزی در این باره نگفت ،اما عملش معنایی بغییر از ان نداشت .

پخش ماشین خراب شده بود وما مجبور بودیم یا حرف بزنیم یا ساکوتی ازار دهند هراتحمل کنیم که حرف زدن راتذپرجیح دادیم .علیرضا پیشنهاد مشاعره داد .اول با مسخره بازی شروع شد .شعر های خواننده های قدیمی وجدید وبعد شعرنو وکم کم حالتمان کمی جدی تر باشم :

-دلم که جان فرسوداز او ،کام دلم نگشود از او

نو مید نتوان بود از او ،باشد که دلداری کند

-دلی دارم کز وحاصل ندارم

مراان به که دل با دل ندارم

نظام ی

-من که اتش دل چون خم می درچوشم

مهر بر لب زده ،خون می خورم وخا موشم

سعی کردم شعری بیاورم که از سوز وگداز عاشقانه اثری نداشته باشد ،به همین دلیل چند دقیقه ای فکر کردم .اوهم صبورانه انتظار می کشید .بالاخرع باز هم بایکی از اشعار نظامی پاسخش رادادم :

-مخور غم که ادمی غم برنتابد

چو غم گفتی زمین بر نتابد

او پاسخی نداد .من در انتظار می سوختم .اما او سکوت کرده بود .وقتی به خانه رسیدیم هواتاریک شده بود .ان شب اسمان پرستاره بود وماه کامل وسط اسمان می درخشید .وانت بار جلئتذ از ما نگه داشت ودایی ناصر پیاده شوم که باصدای ارام ولرزان علیرضا میخکوب شدم :

-چنانت دوست می دارم ،که وصلت دل نمب خواهد

کمال دوستی باشد ،مراد از دوست نگرفتم

مراد خسرواز شیرین ،کناری بود در اغوشی

محبت کار فرهاد است وکوه بیستون سفتن .

وقتی رفت اشک هایم بی اختیار جاری شد .دردل نچوا کردم (خدایا من لیاقت این همه احساس رو دارم ؟ای کاش ….ای کاش او عاشق من نبود ! ای کاش فقط ترحم داشت واز روی دل سوزی باکمن می ماند .ان وقت شاید تحملش راحت بود .)

فردای ان روز علیرضا به جبهه بازگشت .ان هم صبح خیلی زود .بدون خداحافظی .

*****

سه ماه بعد همه چیز درجای خود قرارداشت یا دست کم این طور بهنظر می رسید .زهراخانم به تازگی در ادره علیرضا شغل سابق مرا اختیار کرده بود . در سوئیت پایین بابچه هایش مستقر بود .گازی سه شعله کنار اتاق گذاشته بود تا همان جااشپزی هم کند ،حمید بهمدرسه می رفت ورعنا ومریم بازی شده بودند .

من هم به خانه تازه ام نقل مکان کرده بودم .انجا یک هال ویک اتاق خواب کوچک داشت بااشپذخانه ای نقلی ومدل اپن ،سرویس حمام ودست شویی اش هم یکی وجمع وجور بود .در کل راضی بودم وکم کم در محل جا می افتادم .سمیراومرجان ،دختران محببه وعاطفه که دیگر بزرگتر ودبیرستانی شده بودند ،هفته ای چند روز به من سر می زدند وحتی گاهی شبها کنارم می ماندند .سعیده هم گاهی می امد ،اما شب نمی ماند .اقا به او اجازه نمی داد شب جایی بماند .از همه مهم تر ،من در دبیرساتنی در خیابان اذربایجان زبان انگلیسی تدریس می کردم وبه صورت رسمی استخدام اموزش وپرورش شده بود م.عاشق کارم بودم وباتمام وچود از گذارند اوقاتم با دختران جوان لذت می بردم .انه اهم در همان زمان کم مرا پذیرفته بودند ودوستم داشتند .لابته دو،سه هفته اول حسابی بابت جوان وبی تجربه بودنم سر به سرم می گذاشتند ودستم می انداختند ،اما من باصبر وحوصله خودم را به انهاثابت کردم وانها مرا به عنوان معلم ودوست خود پزیرفتند .زندگی بد نبود .همه به کالا هاب کوپنی ،کمبود برخی موادغذایی وحجله هایی که گاه گاهی سر از کوچه های شهر ،خبر شهادت جوان برو.مند دیگری رامی داد عادت کرده بودند .یا شاید بهتر است بگویم دیگر ان چیزهارا پذیرفته بودند .وضعیت کشوری در حال جنگ بهتر از ان نمی شد .دران موقعیت فقط بم باران راکم داشتیم که به لطف صدام ملعون این اتفاق هم افتاد ومشکلات مردم چندین برابر شد .در برخی خیابان ها ومعابر پناهگاه هایی به شکل نیم دایره کوتاهی وجود داشت که به صورت قرمز شدن وضعیت ،مردم باچهره هایی برافروخته از ترس وهیجان خود را به درون ان می کشاندند .

پارکینگ ساختمان های بزرگ واسمان خراش ها هم جزو پناهگاه ها محصوب می شد واجازه ورود برای عموم ازاد بود .برای همه تحمل ان همه فشار عصبی هنگام شنیدن اژیر قرمز ودر پی ان صدای ضد هوایی وفرواافتادن بمب سخت بود .عده ای از شهر خارج شده بودند ودر روستاهای اطراف ،شمال کشور یا باغ ها وویلا های خود در نقطه مختلف کشو ربه سر می بردند .خانواده من هم به باغی که اقام به تازگی در شهریار کرج خریده بود پنهان شده بودند .فقط سعیده مانده بود تااز درس ودانشگاه عقب نماند .همان روزها بود که شوهر منیژه کارها یش راجور کرد وهمراه منیژه وسه فرزندشان راهی انگلستان شدند واز پی شان عاطفه وخانواده اش هم به انجا نقل مکان کردند .البته اول بچه ها رافرستادند وبعد عاطفه وشوهرش به صورت قاچاقی از مرز خارج شدند .ا زخروج قاچاقی انها دلم مثل سیر وسرکه می جوشید ومدام به یاد حرفهای شهلا می افتادم که در راه دبی چه بلاهایی به سرش امده بود .اما خوشبختانه وشکر خدا غیر از سختی های راه مشکل دیگری به وجود نیامده بود . سفر قاچاقی انها بیست روز تمام طول کشید ومن بیست روز وبیست شب دعامی می کردم .فقط دایی هایم مانده بودند ومحبوبه وسعیده .به اصرار دائی نادر وسعیده تازمانی که اقا ومادرم وعزیز در شهر یار بودند به خانه خودمان رفتم .در ان مدت با وجود بمباران ها من وسعیده اوقات خوبی کنار هم داشتیم .گاهی ناهید هم به ما می پیوست .انجا حس خوبی داشتم .رانده شدهای بودم که حالا فرصت کنکاش در محیط ممنوعه رایافته بود .از علیرضا هم بی خبر نبودم .مرضیه اخباری در مورد او بهمن می رسید .یم نامه برایش فرستادم ،اما پاسخی نداد . نمی داستم چراناگهان در لاک خود فرو رفته بود ،اما برایش دلتنگ شده بود ودلواپسش بودم .یک روز سرد زمستانی باسولماز کنار بخاری نشسته ودرس زبان انگیلسی کار می کردیم که زنگ تلفن به صدا درامد .از صدای زنگ دلم پایین ریخت ،نمی دانم چراحس خوبی نداشتم .در خانه غیر از من سلماز کسی نبود .اوبی اعتنا به زنگ تلفن سعی می کرد سوالی راپاسخ دهد .چند ماهی می شد اقام طلسم را شکسته وتلفن خریده بود ،اماروی ان شدت حساس بود نمی گذاشت سعیده تلفن خانه رابه دوستانش بدهد وجز اقوام ودوستان خیلی نزدیک کسی شماره خانه شان رانداشت .باتردید گوشی رابرداشتم اهسته گفتم :بله ؟

-سلام سعیده خوبی ؟

از شنیدن صدای پوری اشم در چشمانم جمع شد .برای اینکه متوجه نشود من پشت خط هستم به همان ارامی گفتم :خوبم ،توچطوری ؟

صداباتاخیر وباتن پایین به گوش می رسید وکاملا مشخص بود تماس از خارج از کشور است .پوری کمی بلند تر صحبت کرد :

-صدات خیل یضعیفه سعیده !…..اون جا حال همه خوبه ؟

-اقام خوابیده ……یواش حرف می زنم .

او لحظه ای مکث کرد .بعد پرسید :مگه اون ها نرفتند شهریار ؟

-اقا امروز کاری داشت اومده انجام بده وبره …..حالت خوبه ؟

-مرسی عزیزم ! خوبم

-بچه ها خوب هستند ؟

پوری ان زمان امیر ارسلان وامیر ارشام راداشت .او ان دوپسر رابافاصله یک سال به دنیا اورده بود .من عمه بودم .من وپوری قرار گذاشته بودیم برای بچه های هم مثل خاله های واقعی باشیم .ما به هم قول داده بودیم مثل خاله ها ی واقعی از بچه های یک دیگر حمایت کنیم ،اما اگر انها راتنهایی در جایی می دیدیم نمی شناختمشان !

-بچه ها خوبند .فقط ارشام دیروز یک کم تب کرده بود که حالاخوبه ….راستی ……از محله چه خبر ؟

صدایش پر از بغض شد .

-اینجا خبری نیست .ازمحله شما چه خبر ؟

-اینجا نفرت انگیزه! ای کاش این جنگ لعنتی زود تر تموم بشه .شاید اون موقع امیر علی راضی به برگشت بشه …..می دونی سعیده ! تنهایی خیلی سخته …من اینجا خیلی تنها .

سعی کردم لحنم بیشتر دلگرم کننده باشه تا طعنه امیز :

-امیر علی که هست .

اوچند بار نامه امیر علی را زم زمه کرد وبعد بااهی عیق اضافه کرد :اره ! اون هست ،فقط هست !

انگار باخودش حرف می زد .پوریه شاد وسر زنده سابق ،حالا از کلمه کلمه خپحرفهایش غم می بارید .می خواستم فریاد بزنم وبگویم من که به تو گفته بودم ،اما تو پی دلت رفتی ،پی هوست رفتی ولی به جای ان گفتم :باید یک جوری خودت رو سر گرم کنی .

می ترسیدم جمله های طوانی به کار ببرم .می ترسیدم بفهمد ان که پشت خط است سعیده نیست .

-اینجا هیچ کاری به من نمی چسبه ! خوش به حالت سپیده که بر گشته ایران راستی حالش چطوره ؟بالاخره زندگی اش را باعلیرضا رو شروع کرد یاننه .

حالا این من بودم که صدایم پر از بغض شد .

-اون خوبه علیرضا هم جبهه است .

-سپیده خیلی لجبازه ……می ترسم علی اقا رو از دست بده .باهاش حرف بزن سعیده !…..بهش بگو علیرضا چقدر دوستش داره .

با تعجب گفتم :تو از کجا می دونی ؟

او لحظه ای سکوت کرد .بعد گفت :یعنی یادت رفته که برات گفتم اون روزهایی که حال سپیده خراب بود ،علیرضا چقدر بی قراری می کرد .خودت یادت نمی یاد به خاطر اون چطور جلوی اقات ایستاد وحتی تهدیدش کرد ……حاال چون علیذضا خواسته اینها رو بهش نگید شما همه سکوت کردید توبهش بگو .نگذار این قدر سرش رو مثل کبک زیر برف کنه .

سعی کردم حرصم راکنترل کنم .

-حالا تو چرااین قدر به فکر اونی ؟اون که باتو قهره .

-خیلی ها باهم قهر می کنند ،اما دلیل نمیشه برای هم نگران نباشند .

باصدای گریه کودکی سعی کرد سریع تر حرف بزند :

-مراقب خودت باش وفقط به خوشبختی خودت فکر کن …..خدانگه دارت .

تماس قطع شد .مطمئن بودم او مراشناخته .پوری اگر مرانمی شناخت عجیب بود ! در مقابل نگاه مات زده سلماز به او گفتم برای امروز کافی است وبه دست شویی رفتم .

ای کاش خودم رامعرفی می کردم .ای کاش می گفتم که شاید بتوانم اورابابت انتخاب امیر علی ببخشم بالااقل ان قسمت ا ززندگی ا ش را ندیده بگیرم ،اما نمی توانستم .می ترسیدم امیر علی رابطه ماراخراب تر از قبل کند .می ترسیدم نتوانم صبوری های اورادربرابر امیر علی تحمل کنم .می ترسیدم بازهم او راسرزنش کنم .نه ! پوری دیگر برای من تمام شده بود …..

مدتی بعد نامه ای از پیمان رسید .با او هنوز ارتباط بودم واکثرمواقع در پاکت نامه های او نامه ای هم از نورا بود که همیشه پاسخش رامی نوشتم .اما نامه چنان خوشحالم کرد که بلافاصله به اپارتمان پیمان زنگ زدم .او ونورا بااجازه جمشید خان بدری خانم نامزد کرده بودند وقرار بود تا اتمام تحصیلا تشان پیمان رابرای مسلمان شدن وازدواج اماده کند .

شش ماه تمام ا زرفتن علیرضا می گذشت ویک هفته ای می شد که از او هیچ خبیر ندا شتیم .از شدت نگرانی نزدیک بود دیوانه شوم که بالا خره اومد یا بهتر است بگویم او را اوردند .ان هم باسرووضعی که دل همه رابه درد اورد .یک ترکش در ران پای چپ ،یک ترکش در پهلوی چپ وتر کش های کوچک دیگری که به نیمی از صورتش اسیب رسانده بود ،اورامجروح کرده بود .

خطر مرگ وجود نداشت ،اما ممکن بود یک کلیه اش اسیب دیده باشد .به همین دلیل اورابرای عمل جراح یبه بیمارستان تهران منتقل کرده بودند .

طلعت خانم بی قرار می کرد.اقا ولی مانند جوجه ای که پرهایش ریخته باشد گوشه ای کز می کرد وحرف نمی زد .اما مشخص بود تحت فشار شدیدی قرار دارد .مرضیه همپای مادرش اشک می ریخت وبی انکه بداند چه زخمی به دل من می زند یک بار میان گریه اش گفت :چراهروقت باردار می شود بلایی به سر یکی از برادرهایش می اید ؟دایی ناصر هم سعی می کرد اورا اروم کند .

بعد از عمل ،چند ساعتی طول کشید تا علیرضا به هوش امد .خوشبختانه کلیه اش رانجات داده بودند .هم هخدارا شکر کردند .من هم شاکر بودم .فقط خدامی داند د ران دقایق چه بر من گذشت می دانستیم خطر جدی نیست ،اما مرگ حسام همه ماراترسانده وحساس کرده بود .حتی من تقریبا حس می کردم علیرضا دیگر ههر گز چشمانش رانخواهد گشود .

بااصرار پزشک معالج همه به خانه های خود رفتند وفقط من ماندم .پشت در اتاقش ایستاده بودم ومردد ومضطرب باحالتی عصبی در در راه رو قدم می زدم .پزشک که مردی جا افتاده وبلند قامت بود ،باچهره ای جدی اما مهربان به سمتم امد ،لبخندی زد وگفت :در حالنی شما وشو هرتون یک کدورت جزئی باهم دارید ،اما شدت علاقه ومحبت از چشم های هردو تون پیداست .برید داخل خانم !….این بهانه خوبی است که اشتی کنید .قدر لحظه های زندگی تون را بدونید وبیخود حرومش نکنید .البته پنج دقیقه برای حرف زدن بیشتر وقت ندارید .بیمار ما باید استراحت کنه .

به ارامی داخل اتاق شدم .دستگاه های مختلفی به بدن او وصل بود که هر کدام یک سری ا زاعمال حیاتی بدنش رادر کنترل داشتند .با ورودم پلک هایش رااز هم گشود ونگاهم کرد .به سمتش رفتم وباصدایی بغض الود این بیت رااز حافظ خوانم :

-یاد باد انکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدابود

به سختی پوذ خندی زدوگفت :دلتبرام سوخته ؟

-دلم براتون تنگ شده بود …..این قدر تنگ که باخودم عهد کردم وقتی برگشتید .دیگه اجازه ندم ترکم کنید .

صدایش خش دار ت راز قبل شد :

-از این لفظ قلم حرف زدنت معلومه !

بالبخندگفتم :یواش یواش عادت می کنم .باید بهم فرصت بدید .

-بیش از شیش سال فرصت می خواهی ….؟اخ ….لعنتی !

معلوم بود درد می کشد وحشت زده پرسیدم :پرستار رو صداکنم ؟

-برو بیرون ! اخ …بگو پرستار بیاد !

گریان از اتاق بیرون امدم وپرستار را صدا زدم .بلافاصله برایش مسکن تزریق کرد واو به خوابی عمیق فرو رفت .می دانستم غرورش راجریح دار کرده ام .کارم ابلهانه بود ، که در ان موقعیت ان حرف هارا زدم .او حرف هایم را به حساب دل سوزی گذاشته بود ،اما من حقیقتا نمی خواستم از دستش بدهم . دو هفته به دیدارش نرفتم .او مرخص شده بود ودر خانه شان دوران نقاهت را می گذراند .از مرضیه شنیده بودم بهتر شده ومی تواند در خانه راه برود .بالاخره پس از مدت هافک رکردن ونقشه کشیدن تصمیم خود راگرفتم .یک روز که در مدرسه کلاس نداشتم ،اماده شدم تابه دیدارش بروم .بلوز کشی یقه اسکی صورتی رنگی همراه شلوار جین سزمه ای به تن کردم ،باارایش صورتی ملایم خود را اراستم وموهایم رارو یشانه هایم ریختم .اعتراف می کنم که عالی شده بودم !

پالتو وروسری یشمی ام را روی لباس هایم پوشیدم وباماشین در بست به خانه ثابتی ها رفتم ،البته در راه یک دسته گل بسیار ساده هم گرفتم .نمی خواستم فکر کند منت کشی ام ا زنوع شدید ان است ! چهره طلعت خانم ا زمشاهده ام شکفت وقیت خم شدم تا او را ببوسم ،زیر گوشم نجوا کرد :علیرضا این مدت مثل بچه ها بهانه گیر شده …مطمعنم بهانه تورامی گیرد .

باخجالت لبخند زدم .او به سمت اشپذ خانه رفت وادامه داد :توی اتاقش داره کتاب می خونه .

پالتو وشالم را روی دسته مبل راحتی گذاشتم .موهایم را مرتب کردم وخواستم وارد اتاقش شوم که لحظه ای سست شدم .نه ! حقش نبود که از ان راه واردشوم .من نباید او را د رتنگ نا قرار می دادم چه بسا بیشتر جبهه می گرفت .چقدر خوشحال شدم که زود به خودامدم .باپشت دست لبها ی مراپاک کردم وباانگشت سایه پشت پلکم راموهایم راباسرعت بافتم چون چیزی نداشتم که سرش راباان ببندم وهمان طور روی شانه ام انداختم .پس ا زکشیدن نفس عمیق چند زربه در زدم .

صدایش اجازه ورود داد ومن اهسته وارد شدم .نگاهش به د ربود وکاملا عادی به مظذ می رسید به طو رقطع می دانست من امده ام .

-سلام !

-سلام ! بیاداخل خجالت نکش !

ژاکتی سرمه ای به تن داشت و روی تختش نشسته بود و کتابی روی پاهایش باز بود . دسته گل را روی کتاب گذاشتم . نگاهی به گلهای رز قرمز انداخت و گفت :

ممنون ! زحمت کشیدی ، اما دیگه لازم نبود ، چون خوب شدم !

به سمت پنجره رفتم و گفتم : از قرار معلوم شمشیر رو از رو بستید !

از قرار معلوم شمشیر رو از رو بستید !

-او مدی ازم خواهش کنی باهات بمونم !؟

اوراان قدرمی شناختم که از دستش عصبانی نشوم .حتی ا زحرفش خوشحال هم شدم .اما سعی کردم حالت عادی خود راحفظ کنم :

-من فقط اومدم یک چیزی بگم ….من مدت ها ست که تصمیم خودم رو گرفتم .اگر شما هم تصمیم گرفته اید ،توی این هفته سری به من بزنید تا با هم صحبت کنیم …..اگر هم شخص دیگه ای رو دوست دارید ،نگران من نباشید ،من با بردباری این مسئله رو تحمل می کنم .

****

درست اخرین روز هفته او در خانه رازد ! تمام هفته راامید وار ومنتظر چشم به در دوخته بودم وجمعه شب ،ان هم ساعت ده به هیچ وجه حضورش راباور نمی کردم .راستی که چقدر خوب مرا ازار داده وتلافی دلسوزی بی موقعم رادر اورده بود.

او باهمان چهره همیشه خونسردش ،پوشیده در پالتوی بلند وسیاهی رو به رویم ایستاده بود .وقتی بهتم رادید بالحنی جدی گفت :نمی خوای تعارفم کنی بیام داخل ؟

بی اختیار دستی بع موهایم که بی خیال ریو شانه ریخته بود کشید م ،از جلوی در کنار رفتم ودر همان حال سعی داشتم لبخند بزنم ! البته مطمئنم لبخندم چیزجالبی از کار درنیامد !

واردشدومن باتردید درراپشت سرش بستم .او وسط حال کوچک من ایستاده بود وباکنجکاوی اطراف رابرانداز می کرد .من هم ا زپشت سر نگاهش می کردم ودراین فکر بودم بعد از اینکه نگاه کردم به او تمام شد باید چه کار کنم !

-خونه ترو تمیز وجالبی داری .

یک سرفه ای کردم تامبادا صدایم ضعیف وخش دار به گوش برسد .گفتم :بله ،درسته ! من اینجا رو خیلی دوست دارم .

به سمتم برگشت .چشمان رنگیش رادر اعماق چشمانم دوخت وگفت :استقلال چیز خوبیه،نه ؟

لحنش هنگام گفتن این جمله اغوا کننده بود .مثل اینکه می خواست بگوید :احمق هستی اگر این استقلال تازه به دست امده رااز دست بدهی ! چیزی که در تمام زندگی ات خواهانش بودی !

-هیچ کس از مستقل بودن بدش نمی اید .

-یعنی خیال داری زندگی ات رابه همین صورت حفظ کنی ؟فکر می کردم چند روزپیش برای گفتن چیزهای دیگه ای به دیدن من امده بودی .

چرامی خواست ازارم بدهد ؟شاید خیال داشت مراوادارد تا برای شروع زندگی مان التماسش کنم ،ولی من حتی به قیمت تنها ماندن تااخر عمرم هم حاضر نبودم التماسش کنم .

-پالتو تون رو بدید به من اویزن کنم .اینجا به حد کاف یگرم هست .

برای اولین بار پس از لحظه ورودش ،لبخند زد .پالتویش را در اورد وبه دستم داد .بعد بدون تعارف روی تنها کاناپه اتاق که روبروی تلوزیون قرار داشت نشست .پالتو راروی چوب لباسی اویزان کردم به سمت اشپذ خانه رفتم تا چیزی برای خوردن بیاورم .

-چای می خورید یاقهوه ؟شیر کاکائو هم می تونم درست کنم .

-هر کدوم رو که بهتر بلدی درست کن .

ا زپشت پیش خان کوچک اشپذ خانه به او که پشت به من داشت وبا خونسردی کتاب شاملو رااز روی میز برداشته بود وورق می زد ،نگاه کردم .دیگر داشت حرصی ام می کرد.

-براتون قهوه درست م یکنم .اون هم یک قهوه تلخ وغلیظ که تا صبح خوابتون نگیره وبه رفتارتون فکر کنید !

لحظه ای مکث کرد.اندکی روی کناپه لم داد وباصدای ارام اما گیراوتاثیر گذار ا ز روی کتاب شروع به خواندن کرد:

ای معشوقی که سر شار از زندگی هستی

وبه جنسیت خویش غره ای

به خاطر عشقت !

ای صبور ! ای پرستار !

ای موئمن

پیروزی تو میوه حقیقت توست .

رگبار ها وبرف را

توفان وافتاب اتش بیز را

به تحمل وصبر شکستی

باش تامیوه غرورت برسد

ای زنی که صبحانه خورشید د رپیراهن توست

پیروزی عشق نصیب تو باد !

ماتم برده بود .چراان شعر ؟! چراا زمیان اشعار ان کتاب کم قطرباید انم قطعه رامی خواند ؟! همان شعری که روزی حسام نامه ای باخط عزیز خود برایم نوشته بود .هزاران تعبیر برای اناتفاق داشتم ،اما بهترین رابرگیزیدم ! هردو برادر به یک چیز فکر می کردند ! شاید به همین دلیل هردو مراانتخاب کدره بودند .هنوز در بهت بودم که علیرضا پس از مکثی کوتاه ادامه داد :شعر قشنگیه .تو ا زشاملو خوشت می یاد ؟

-شاملو ،سهراب ،فروغ ،اخوان ثالث ،نصرت رحمانی وخیلی شعرای دیگه رودیست دارم اما شاملو وصحراب برای من چیزی دیگه ای هستند.

-اون هاکه تقریبا دو قطب مخالفند .

-شاید برای همینه که دوستشون دارم .

-یعنی تااین هد ابعاد احساسا تتو وسیعه یا بهتر بگم متناقض !

محکم وقاطع گفتم :من همون قدر که به احساسا تیک درخت احترام می گذارم به جوونی که مثل همون درخت در مقابل ظلم می ایستد احرام می گذارم .

-بهتر به جای همون قدر،بگی ….بگی متناسب با ……مسلایک انسان خیلی مهمتر از یک درخته !

در حالی که فنجان قهوه رامقابلش می گذاشتم بالبخندی گفتم :چراباید مجبور بشیم یکی رو انتخاب کینم ؟هردو کنارهم هارمونی قشنگی درست می کنند .

-درخت سنبل ایستادگیه ! البته یک درخت قطور با ریشه های محکم !

ان طرف کاناپه طوری کج نشستم که بتوانم نگاهش کنم .او هم کج بود وهمچنان لم داده بود .لحظه ای در سکوت نگاهم کرد .معذب چشم ا زاو برگرفتم .کمی صاف نشست وخواست یک پایش راروی پای دیگر بیندازد که ناگهان صدای اخ خفه ای از دهانش خارج شد .

-اخ !…..وای !…..اه یادم رفته بود این پام هنوز خوب نشده ……توکه حواس برای ادم نمی گذاری !

بانگرانی نگاهش می کردم که چهره ا شکم کم حالت طبیعی گرفت واثار درداز بین رفت .

-مثل اینکه جراحت پاتون عمیق بوده .

-مهم نیست .راستی از مدرسه چخبر ؟ شاگردهات عصبانی ات نمی کنند ؟

-گاهی چرا…اما در کل همه چیز خوبه ….من همیشون رو دوست دارم وباهم رابطه خوبی بر قرار کردیم .

-برای شروع خیلی عالیه .

مدتی دیگر حرف زدیم .از وضعیت مدارس ،نظام اموزشی ،لباس های تیره دانش اموزان که به نظرم وحشتناک بود وخیلی چیزهای دیگر به جز کلام اصل مطلب ! در ان بین لیوانی چای ،یک ظرف یبسکویت وکمی هم میوه خوریدم .

نزدیک به دوساعت از حضورش می گذشت که به ساعتش نگاهی انداخت وناگهان بلند شد .نمی خواستم برود .ای کاش می شد .تاصبح کنارم می ماند .نه ،تاهمیشه می ماند .سعی کردم این خواسته رااز نگاهم نخواند ،پس من هم بلند شدم وگفتم :

حلابودید!

کلامم بیشتر به تعارف شبیه بود ،یعنی تلاش کردم این گونه باشد .در حالی که به سمت چوب لباسی گوشیه اتاق می می رفت گفت :ساعت نزدیک دوازده شبه از یان ساعت به بعد ادم ها چندان قابل اطمینان نیستند .بخصوص شبهایی که قرص ماه کامله وممکنه هر لحظه روح پلیدی درون ادم نفوذ کنه .

باخنده معنی کلامش رانادیده گرفتم وگفتم :شما که خرافاتی نبودید ! این حرفها چیه ؟

او پالتویش رابرداشت وبه سمت من برگشت .چقدر جدی بود ! ان قدر جدی که لحظه ای فکر کردم هرگز او راان طور ندیده ام .

-هنوز هم خرافاتی نیستم ،اما مردکه هستم ! فکر کردم تو این سال هاتجربه های زیادی به دست اوردی وادم هارابهتر دیدی .

دیگر قادر نبودم خودم رابه ان راه بزنم .صورتم داغ داغ شده بود سرم را به زیر انداختم وبااندوه گفتم :معذرت م یخواهم .من خیلی متوقع هستم …..واین رامی فهمم که شما خوبی رادر حق من تمام کردید.

-اما دیگه نمی تونم خوب باشم .من همه حرفهایم روزدم .بارها بارفتارو حرکاتم ،حساساتم رو بتو ثابت کردم ،اما نمی خوام برای گرفتن تصمیم قطعی ،خودت رو پایبند دین به من بدونی . هیچ دینی به گردن تونیست .باور کن اگر بگی ا ززندگی ام برو ،همین فردا می برمت محضر کار رو تمام می کنم .بعد هم مثل یک دوست کنارت می مونم واما ادامه این وضع برایم مشکله می فهمی ؟

اشک در چشمانم حلقه زد .خدایا ! من چقدر خودخواه وبی فکر بودم .سرم رابالا گرفتم .در عمق چشمانش نگرانش خیره شدم وگفتم :چطور بگم برو ؟من شش ساله دارم فکر می کنم .ششسال به جز خوب یاز تو چیزی ندیدم وحالا چطور می توانم دوستت نداشته باشم ؟!فقط قول بده هیچ وقت تنهام نگذاری .

دو هفته بعد من و علیرضا در خانه آقا ولی برای اینکه اینبار «بله» ای از صمیم قلب گفته باشم، دوباره به عقد هم در آمدیم. شادی دیگران قابل وصف نبود. مادر و عزیز و محبوبه و سعیده آمده بودند. همه خوشحال بودند و بی دلیل می خندیدند. مادرم وقتی مرا می بوسید اشک می ریخت. بعد هم کنار طلعت خانم نشست و مثل گذشته ها با هم پچ پچ کردند و خندیدند. دایی ناصر مدام علیرضا را دست می انداخت و سر به سرش می گذاشت و حمیدرضا هم گاهی او را همراهی می کردو محبوبه و سعیده از کنار من جم نمی خوردند و با هم حرف می زدند از خنده های بی مورد و گاه به گاهشان فهمیدم می خواهند علیرضا را اذیت کنند. شب خوبی بود. شام مفصلی کنار هم خوردیم و بعد مادرم دست من و علیرضا را در دست هم گذاشت و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.

همان شب برای اقامتی یک هفته ای به ویلایی رفتیم که علیرضا در شمال اجاره کرده بود. چند ساعتی بعد از نیمه شب به ویلا رسیدیم. آنجا جمع و جور و گرم بود و دیوارهای تمام چوبی و مبلمان تمیز و راحتش حس خوبی به ما می داد. می دانستم این ماه عسل،دیگر نمایشی نیست و باید زندگی زناشویی واقعی را آغاز کنم. در حالی که هنوز لباس رسمی ام را به تن داشتم روی مبل ارغوانی و راحت نشیمن نشستم. به اصرار سعیده همان ساری آبی رنگی را که پیمان از هند برایم فرستاده بود پوشیده بودم تا لباسم اگر مخصوص عروسی نبود،دست کم متفاوت باشد. علیرضا در آشپزخانه چای دم می کرد و بالاخره پس از دقایقی با دو لیوان بزرگ چای بازگشت. به رویم لبخندی زد و گفت:«این لباس خیلی بهت میاد و رنگش هم با رنگ مبل هارمونی جالبی ایجاد کرده!»

بعد کنارم نشست. بی اختیار کمی خودم را جمع و جور کردم. او لیوان ها را روی میز عسلی مقابلمان گذاشت و نگاه شوخش را به چشمانم دوخت:

-تو هنوز هم از من خجالت می کشی؟ چند سال طول می کشه تا خجالتت بریزه؟

یک لحظه نزدیک بود از دهانم بپرد و بگویم «آخر همیشه به چشم برادری نگاهت می کردم» که زود دهانم را بستم. در حقیقت آن مزخرفترین حرفی بود که آن لحظه می توانستم بر زبان آورم. وقتی سکوتم را دید چهره اش در هم رفت و به مبل تکیه داد. پوست لبش را به دندان گرفت و پس از لحظه ای تردید گفت:«سپیده! اگر این خجالت تو ناشی از شرم و حیای دخترونه و… به خاطر… اضطراب باشه،نه تنها ناراحت نمیشم،بلکه احساس آرامش هم می کنم… با اینکه همیشه به تو اعتماد داشتم،اما مدتی که ایران نبودی خیلی به من سخت گذشت همش می ترسیدم تو… می ترسیدم کسی باعث ناراحتیت بشه…. حتی با تمام علاقه و اطمینانی که به پیمان دارم گاهی حسابی بهش حسودیم می شد یا بهش شک می کردم… البته خیلی زود به خودم می اومدم و اجازه نمی دادم اون فکر منفی ذهنم رو خراب کنه…».

به زحمت لب باز کردم و گفتم:«چرا یکبار هم که شده سری به ما نزدی؟»

-نمی خواستم فکر کنی می خواهم کنترلت کنم یا اینکه وجودم بهت تحمیل شود… حالا هم اگر ذره ای پشیمان هستی بگو… اگر احساس می کنی با من نمی تونی راحت باشی حرف بزن. هنوز دیر نشده. به جان خودت قسم که همین الان برت می گردونم.

برای لحظه ای آنقدر از خودم بدم آمد. یعنی رفتارم آنقدر او را آزرده بود؟ به یک هفته اخیر فکر کردم. به اینکه چگونه مراقب بودم حریم روابطمان حفظ شود. حس می کردم نوعی بیماری روحی دارم که آن چنان خودخواهانه او را رنج می دهم. دلم برای هر دویمان سوخت! در میان اشکهایی که آرام از چشمانم جاری بود خود را در آغوش او جا دادم و کنار گوشش زمزمه کردم:«دیگه حرف نزن علیرضا!… دیگه هیچی نگو. خواهش می کنم من رو بیشتر از این از خودم متنفر نکن…».

او کم کم دستان قدرتمندش را به دور بدن لرزانم حلقه کرد و مرا بیشتر به خود فشرد.

بعد از آن شب خاطرات گذشته را در صندوق خانه قلبم پنهان کردم می خواستم با تمام قوا علیرضا را خوشبخت کنم، بی آنکه سایه ای از اندوه و رنج گذشته روی زندگیمان باشد. علیرضا این موضوع را درک کرده بود و با توجه و محبتهای بی دریغش سعی در جبران داشت.

در طول آن یک هفته حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد و من چیزهای زیادی از او در مورد خودم فهمیدم که هرگز نمی دانستم.

یکی از آن شب ها هوا صاف بود و ستارگان درخشش خاصی در آسمان داشتند. همه جا ساکت بود و فقط صدای امواج آرام دریا و سوختن هیزمی که مقابلمان آتش زده بودیم سکوت سنگین فضا را می شکست. ما در ساحل روی دو تخته سنگ نشسته بودیم و چشم به آتش داشتیم. هوا سرد بود اما پالتوهای پشمی مان و آتش بزرگ ما را از سرما مصون می داشت. در عالم خودم بودم که با صدای علیرضا توجهم به او جلب شد.

چهره اش بر اثر گرمی شعله های آتش اندکی برافروخته بود و زنگ زرد و سرخ آتش در چشمانش تلالو زیبایی داشت.

-تو میدونی من کی تو رو دیدم؟

-متحیر پرسیدم:«منظورت چیست؟»

-تا اون روز باور کن درست نمی دیدمت. تو برام فقط دختر همسایه و هم بازی برادر کوچکترم بودی. دختر بچه ای آروم و بی سر و صدا که حتی طنین صدات برام آشنا نبود! اما اون روز وقتی از دست بابات فرار کردی و توی خونه ما فریاد زدی… یا در حقیقت منفجر شدی،تازه دیدمت. من دختر جوانی رو دیدم که حرفهای زیادی برای گفتن داشت. دختری رو دیدم که می خواد بگه من هستم و من رو باید همان طور که هستم بپذیرید. دختری که می خواست زندگی اش رو تغییر بدهد… که تحمل ظلم رو نداشت و نمی خواست مظلوم باشه. هم تحسینت می کردم هم دلم برات می سوخت. می دونستم برات سخته بتونی اونی که می خواهی باشی… آره! اون روز بود که طور دیگری دیدمت و حس کردم دیگه نسبت به تو بی تفاوت نیستم. توی عروسی ناصر و مرضیه مطمئن شدم تو بزرگ شدی و دیگه اون دختر بچه کم حرف و خجالتی نیستی. شب عروسی اونها انگار تازه متوجه ابروهای قشنگی شدم که بالای چشمهای خوش رنگت قرار داشت. انگار تازه فهمیدم تو قشنگی! یه جور شدم. اما جرئت نکردم به کسی بگم. اول اینکه از عکس العمل پدرت می ترسیدم و بعد هم از رفتارت نسبت به خودم فهمیده بودم دل خوشی از من نداری. تا اینکه بعد از مرگ حسام فهمیدم اون در مورد تو با مامان حرف زده بود و همه چیز دستگیرم شد،اما تو باز هم برام مهم بودی… فقط سعی کردم نگاهم رو نسبت بهت عوض کنم. سعی کردم… خیلی سعی کردم. حتی وقتی که به مادرم گفتم که قصد دارم با تو ازدواج کنم تا از دست پدرت نجات پیدا کنی،باز هم داشتم سعی می کردم.

چشمانم پر از اشک شده بود و حس می کردم قادر به تکلم نیستم. پس فقط گوش دادم.

-حالا تو اینجا هستی… کنار من نشستی و راست راستی زن منی. مثل اینکه سعی من بی نتیجه نبوده!

به چشمانش که به چشمانم خیره شده بود نگاه کردم و گفتم:«خوشحالم که سعی تو نتیجه نداد».

دلم می خواست که به او بگویم که چقدر دوستش دارم اما نمی توانستم! انگار ابراز علاقه او به من کافی بود و من همین که او را پذیرفته بودم علاقه ام به او ثابت می شد! پس تنها به گرفتن دستش اکتفا کردم.

**********

درست یکسال و دو ماه بعد در یک صبح زیبای بهاری دخترم را در آغوشم گذاشتند.

نامش را سروین گذاشتم. اسمی که برایم پر معنا و پر خاطره بود. من عاشق دخترم بودم. عاشق موجود کوچک و سرخ و سفیدی که با تمام وجودش به من وابسته بود و می توانستم عشقی را که در کودکی از من دریغ شده بود نثارش کنم.

علیرضا هم دختر کوچکمان را دوست داشت. البته گاهی به او حسودی می کرد، اما در کل به عشق من نسبت به دخترم احترام می گذاشت. دیگر سروین تمام زندگی ام شده بود. انگار حتی خواب و خوراکم هم برای راحتی او بود! به خودم توجه بیشتری نشان می دادم. ورزش می کردم،خوب غذا می خوردم. می خواستم برای دخترم بهترین مادر دنیا باشم. سروین سه ساله که شد برایش معلم موسیقی گرفتم. او باید بهترین می شد. او ته چهره ی ای از حسام به ارث برده بود و گاهی حالتش مانند سعیده به نظر می رسید. او با پوست گندمی روشن، موهای خرمایی و چشمانی رنگین، مانند چشمان علیرضا و لبخندی که با لبخند حسام مو نمی زد! از زیبایی عزیزانم چیزی در وجود خود داشت. چیزی که مرا هر روز بیش از روز قبل شیفته او می کرد. گاهی نیمه شب ها از خواب می پریدم و به اتاقش می رفتم تا مطمئن شوم نفس می کشد. از مختصر داغی بدنش و یک تک سرفه یا عطسه او بدنم می لرزید و به نزدیک ترین دکتر می رساندمش. علیرضا از کارهایم کمی کلافه بود. حتی گاهی با هم بحث می کردیم و من با وجود اینکه قانع می شدم رفتارم افراطی است و سعی می کردم کمی معقولتر باشم، باز هم پس از مدتی به جای اول خود باز می گشتم. سروین چهار ساله بود که پسرم سام به دنیا آمد و یک دنیا شادی برای من و علیرضا به ارمغان آورد.

سام! این فکر را با همفکری علیرضا انتخاب کردم. اگر فقط یک «ح» اول اسمش می گذاشتیم نام عزیزی را می گرفت که هنوز گاهی به یادش اشک می ریختم و خاطراتش را در دلم زنده می کرد. سام کم کم بزرگ می شد و من حس می کردم حسام دوباره متولد شده است.

خداوندا! تو می خواستی مرا امتحان کنی یا خیال شکنجه ام را داشتی؟ مگر من چه گناهی داشتم که سام من آنقدر شبیه عمویش بود و این شباهت را هیچ کس جز من که از کودکی با حسام بزرگ شده بودم نمی فهمید و با ذره ذره وجودش حس نمی کرد!

گاهی سام کوچکم را چنان در آغوش می فشردم، مثل اینکه حسام را در کودکی دوباره یافته ام. فقط خود خدا می داند چه رنجی می کشیدم.مدام با خودم در جدال بودم که حسام را در ذهنم کم رنگ کنم و آنقدر شباهتهای پسرم با او مرا به یادش نیندازد. حس می کردم علیرضا هم کمی حساس شده، اما به روی خودش نیم آورد. در مقابل او کمتر به سام ابراز احساسات می کردم و با تمام قوا سعی داشتم عادی باشم. مثل تمام مادران دیگر! اما من عادی نبودم و دختر و پسرم را هم عادی دوست نداشتم. عشق به آن دو حتی برای خودم هم عجیب بود. سروین هم به سام حسودی می کرد. البته این کار بچه ها طبیعی است. در اکثر مواقع فرزند اول به فرزند دوم حسادت می کند و این احساس را دارد که محبت پدر و مادر تقسیم شده و نیمی از توجه و علاقه ای که مال او بوده به دیگری واگذار شده است.

اما من که طعم تبعیض را چشیده بودم می کوشیدم دخترم کمبودی احساس نکند. برایش معلم موسیقی گرفتم و با وجودی که بزرگ شده بود او را بیشتر در آغوش می گرفتم و قربان صدقه اش می رفتم.

علی رغم تمام تلاشم، کار در مدرسه و رسیدگی به کارهای خانه و رفع نیازهای جسمی بچه ها، وقت زیادی برای تربیت همه جانبه آنها برایم نمی گذاشت. البته طلعت خانم و علیرضا کمک بزرگی برای من محسوب می شدند، گرچه بعضی رفتارهایشان به نظرم درست نمی رسید اما ممنونشان بودم.

طبق قولی که با زیرکی از علیرضا گرفته بودم او دیگر به جبهه نرفت و فعالیتهایش را پشت جبهه ادامه داد. همزمان با به دنیا آمدن سروین، گلخانه مان هم راه اندازی شد و او مجبور بود هفته ای چند مرتبه بین تهران و ورامین در رفت و آمد باشد، اما او عاشق کارش بود و به قول خودش آن همه زحمت نکشیده بود تا پشت میز نشین شود و کاری انجام ندهد. آقاولی و حمیدرضا هم در اداره گلخانه به او کمک می کردند و چرخ زندگی مان با وجود آن به خوبی می چرخید.

من دیگر احساس می کردم رویاهای دوران کودکی و نوجوانی ام ک کم به حقیقت می پیوندد و به راستی می توانم برای مسائل زندگی ام تصمیم گیرنده باشم. من دیگر بچه نمی خواستم. علیرضا هم با من موافق بود و دو بچه را کافی می دانست. راستی یادم رفت بنویسم رابطه پیمان و نورا بعد از دو سال به هم خورد. نورا مسلمان شد، اما حاضر نبود غیر از هند در جای دیگری زندگی کند. به خصوص در ایران! اما من مطمئن بودم بین آنها مسائل دیگری هم وجود داشته که آن رابطه پر تفاهم و عاشقانه را کدر ساخته. در هر حال پیمان بعد از فارغ التحصیلی راهی انگلستان شد تا تخصص خود را در رشته قلب و عروق بگیرد. نورا هم در کشورش ماند تا در کنار اداره رستوران پدرش بیماران شهرش را مداوا کند. تا چند سال با او نامه نگاری می کردم اما کم کم از تعداد نامه ها کاسته شد و بالاخره پس از ازدواج او با یک مرد مسلمان هندی رابطه مان به کلی قطع شد.

سعیده هم بالاخره لیسانس پرستاری خود را گرفت اما با وجود خواستگاران زیاد تن به ازدواج نمی داد. اوایل من با او موافق بودم و تحسینش می کردم اما وقتی چند ماه پس از فارغ التحصیلی اش خواستگار خوب و مقبولی را رد کرد متوجه شدم یک جای کار ایراد دارد.

مادر از او به شدت ناراحت بود و مدام غرولند می کرد. به خصوص که بیماری عزیز و نگهداری از او طاقتش را بریده و او را آسیب پذیر کرده بود. آقا هم طبق گفته خود سعیده مدام سرکوفتش میزد و با هر لفظی که می توانست او را تحقیر می کرد. یک روز دیگر تحملم سر آمد. آن موقع سام هنوز به دنیا نیامده بود. از مدرسه با طلعت خانم تماس گرفتم و گفتم دیرتر می آیم و خواستم چند ساعتی بیشتر مراقب سروین باشد بعد به بیمارستان محل کار سعیده رفتم.

وارد کوچه که شدم او را دیدم که از انتهای کوچه به سمت من می آید. دیگر به راستی برای خودش خانمی شده بود. اندام توپرش که روزگاری کمی چاق به نظر می رسید بر اثر کار زیاد و طاقت فرسا در بیمارستان کمی باریک شده بود و قامت متوسطش را اندکی بلندتر می نمایاند.چهره دوست داشتنی و زیبایش در مقنعه سفید معصومانه تر از همیشه به نظر می رسید، اما نگاهش مانند چند سال قبل شاد و توام با شور زندگی نبود. سعیده از چه وقت آن طور شده بود؟ اواخر فکر می کردم به خاطر مشکلات من سعیده پرشور و حاضر جواب کمی در خود فرو رفته و آرام شده. اما حالا انگار به آن وضع عادت کرده و از لاک خود بیرون نیامده بود.

با دیدن من لبخندی زد و قدمهایش را سریع کرد. به من که رسید دستم را محکم فشرد و پرسید:«چی شده از این طرفها اومدی؟»

-می خواهم با تو حرف بزنم.

-الان که کار دارم. اتفاقی افتاده؟

-فکر می کردم بتونی یک ساعتی مرخصی بگیری.

-داری نگرانم می کنی سپیده! چی شده؟

-هیچی! یعنی… نمی دونم، تو باید به من بگی چی شده؟

-لابد باز هم خیال داری راجع به این خواستگار آخری…

-نه! راجع به خودت. فقط خودت.

دقایقی بعد من و او در تریای بیمارستان رو به روی هم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم.

بدون مقدمه چینی و خیلی صریح گفتم:«سعیده! من احساس می کنم تو مشکل کوچکی داری که تو رو توی تصمیم گیری برای آینده ات مردد کرده.»

او با خونسردی گفت:«احساست اشتباهه.»

-نه اشتباه نیست. به من بگو خواهر کوچولو. توی سرت چی می گذره؟

او لحظه ای تردید کرد، انگار داشت فکر می کرد آیا درست است حرفش را بزند یا نه. به او فرصت دادم کمی به افکارش نظم دهد.

-راستش می خواهم یک تصمیم مهم برای زندگی ام بگیرم. اما می دونم خیلی سخت عملی میشه.

با خوشحالی گفتم:«اگر تصمیمت عاقلانه باشه، که مطمئنم هست، از همین حالا می توانی روی کمک من حساب کنی.»

-می خواهم از ایران برم.

-حیرت زده پوزخندی زدم و گفتم:«چرا؟»

-برای ادامه تحصیل.

-همین جا هم می توانی ادامه تحصیل بدی.

-نه! من باید هر طور شده برم.

-تو با این حرفها بدتر من رو نگران می کنی. چی شده سعیده؟ به من اطمینان نداری؟

او خنده ای آرام و عصبی سر داد بعد ناگهان آرام شد و گفت:«می ترسم مسخره ام کنی.»

حالاتش عصبی شده و رنگش به وضوح پریده بود. حتی صدایش اندکی لرزش داشت. او را چه می شد؟ چرا ناگهان آنقدر تغییر کرده بود. هر طور که می توانستم به او فهماندم که رازش را در سینه حبس می کنم، هرگز مسخره اش نخواهم کرد و خلاصه آنقدر به پر و پایش پیچیدم تا با چهره ای که سعی داشت خونسرد و آرام بنماید گفت:«می خوام برم انگلستان که نزدیک پیمان باشم!».

اگر می گفت:«می خواهم بروم انگلستان که نخست وزیر را ترور کنم!» آنقدر تعجب نمی کردم.

دهانم نیمه باز مانده و مانند احمق ها به او زل زده بودم. با دیدن حالتم نگاهش را از من گرفت و گفت:«من از بچگی دوستش داشتم…. اگر برم انگلیس هم درسم رو ادامه میدم هم فرصتی است تا دوباره اون رو ببینم… می دونم چقدر احمقانه فکر می کنم اما احساس می کنم اگر این تلاش رو نکنم تا آخر عمر خودم رو نمی بخشم.»

-ولی پیمان سالها ایران نبوده. وقتی اون رفت تو فقط چهارده سالت بود.

-من خیلی قبل از چهارده سالگی دوستش داشتم و در این مدت هم چند بار که پیش ناهید بودم با او تلفنی حرف زدم.

-آه سعیده! بچه نباش… اگر هم نسبت به اون احساس خاصی داشتی اما از دید اون تو فقط یک بچه بودی.

او مستقیم در چشمانم نگریست و گفت:«اما حالا بزرگ شدم. نزدیک بیست و سه سالمه. درس خواندم و… از نظر قیافه هم از خیلی ها بهترم. توی این مدت خیلی سعی کردم شخص دیگه ای رو به جایش انتخاب کنم اما همه ناجور بودند و بعد از مدتی دلم رو می زدند.»

تا ته قضیه را خواندم. خواهر کوچولوی من بزرگ شده بود و هر کاری می کرد تا عشقش را بدست بیاورد. او همه چیز را با هم می خواست و می رفت تا به آنجا برسد.

همان طور که مطمئن بودم تصمیم او با مخالفت شدید خانواده موجه شد، اما او کوتاه نیامد و در حالی که با آقام مبارزه می کرد به دنبال مهیا کردن مقدمات سفر بود.

بالاره با اصرار عاطفه و منیژه که هر دو ساکن لندن بودند و قول دادند مراقب سعیده باشند، آقام با رفتن او موافقت کرد.

چند ماه پس از آن سعیده راهی شد تا در انگلستان سرنوشت دیگری برای خود رقم بزند. با رفتن او خیلی احساس تنهایی می کردم. او را همیشه مثل فرزند خودم دوست داشتم و دوری اش برایم سخت بود، اما در عین حال باعث افتخارم بود که آن طور برای آینده اش می جنگید.

آن زمان به طرز خودخواهانه ای خوشحال شدم که رابطه پیمان و نورا به هم خورده، اما بلافاصله به خود نهیب زدم که نباید آن گونه فکر کنم و باید همه چیز را به خدا بسپارم. من همواره به خدا اعتقاد دارم و می دانم هر چه صلاح باشد برای خواهرم و پیمان که به اندازه برادر برایم عزیز بود مقدر خواهد ساخت.

سه سال بعد سعیده فوق لیسانس خود را گرفت و به ایران بازگشت و چند ماه بعد از آن هم پیمان، پس از سالها به میهن بازگشت. او بالاخره فهمیده بود که سعیده چقدر بزرگ و مقبول شده. او را دیده بود! درست مثل علیرضا که روز ی ناگهان مرا دیده بود.

ازدواج آن دو دوباره خانواده ما را به خانواده پوری پیوند داد، اما من همچنان از او دور بودم. در عروسی پیمان و سعیده، پوری و شوهرش حضور نداشتند. در حقیقت نمی توانستند حضور داشته باشند. آنها پناهنده سیاسی بودند و از بازگشت به ایران می هراسیدند.

با صدای تلفن از جا پرید . چنان غرق خاطراتن مادربود که لحظه تی طول کشید ذهن خود را از میان نوشته های دفتر بیرون بکشد . زنگ تلفن مانند وزوز مگسی سمج در گوشش طنین داشت واعصابش را به هم می ریخت . با اهی عصبی ،از جای بر خاستن .به سمت گوشی تلفن که کنار تخت پدر ومادرش بود رفت وان رابه گوش چسباند :

-بله ؟

صدای مردی جوان ومعترض از پشت خط گفت :چرا گوشی رو بر نمی دارید ؟

-حالا که برداشتم .

-سلام !

-سلام ! سفر خوش میگذره ؟

-عالیه ! جای شما هم خالیه !

-نمکدون ! بازبا اون دوستای خیارشورت افتادی نمک کی ریزی ؟

-از دوستای لوس وتیتیش مامانی شما که بهترند !

-خیلی خب حرفت رو بزن .چی کار داری ؟

-کسی باشما کار نداره ! گوشی رو بده مامان .

سروین لحظه ای سکوت کرد .به عکس کتی سام که در قاب چوبی کنار تلفن قرار داشت نگاه کرد واندیشید :راستی که سام شبیهه عمو حسام است ! حتی بعضی حالاتش مانند حالاتی است که مامان در دفترش در باره او نوشته .

ناگهان حس کرد چقدر دلش برای مادرش می سوزد .تحمل این موضوع واقعا سخت بود و

-چراحرف نمی زنی ؟گفتم گوشی رو بده مامان .

-مامان خونه نیست .

-این موقع شب کجاست ؟

شب ؟ تازه فهمید شب شده است .

-با بابا رفتند بیرون .

-تو رو تنها گذاشتتند ورفتتند بیرون !؟ یعنی چه ؟!

-یعنی همین ! مامان حوصله اش سر رفته بود .من هم درس داستم .

-سروین ! مامان حالش خوبه ؟

-اره بچه ننه ! خوب خوبه .

-خیلی خب الان زنگ می زنم به موبایلش .

دختر بی اعتنا گفت :بزن ! پس از قطع تماس او بلا فاصله شماره ای راگرفت .پس از شنیرن چند بوق صدای مهربان پدر درگوشش پیچید .حس کرد برای اولین بار است که صدای پدرش راچنان با دل وجان گوش می دهد .احساس کرد پدرش را تازه شناخته .دلش می خواست بگوید امروز بیشتر از همیشه دوستتان دارم .اما به جای ان گفت :بابا! سلام …سام همین الان زنگ زد سراغ مامان رو گرفت گفتم با هم رفتید بیرون .گفت باموبایل مامان تماس می گیره .

مو بایل مامانت خواموشه ….اگه سام با من تماس گرف تخودم یک جو.ری توجیهش می کنم که نگران نشه .

-شما الان کجایید ؟

-تو راه جمکران .دارم برای مامانت غذامی برم .

-تنهایید؟

-نه ! باعمه مرضیه هستم .اخر شب برمی گردم .اگر خوابت گرفت بگیر بخواب .راستی بهترشدی ؟

سروین که دروغ خود را مبنی بر سر درد داشتن فراموش کرده بود با تانی گفت :بهتر ؟

-سر دردت رو می گم .

-اهان ! اره خیلی بهترم .

-در ورودی حیاط رو قفل کن .

-چشم .بابا! شما هم یواش یواش دارید مثل مامان می شیدها !

-برو دیگه دختر دارم رانندگی می کنم خطر ناکه باموبایل حرف بزنم .

وقتی گوشی رارو دستگاه گذاشت ، لبخندی زد وزیر لب نجوا کرد :چه رو زگاری داشتند این دونفر .ای کاش می شد از مامان بپرسم بالاخره عاشق با با شد یا نه ؟یا اینکه بابا هنوز هم مامان رو مثل سابق دوست دارد؟

بعد به رفتار ان دو فکر کرد ،به مادرش که همیشه مراقب بود تا همه چیز در مورد فرزندانش درست وعالی باشد وبه پدرش که خونسردانه وگاهی هم باحرص در مقابل رفتار های او سکوت می کرد .اوحتی به یاد اخرین مشاجره انها افتاد .مشاجره ای شدید وبی سابقه که به خاطر اوبود .

ان روز عصر ،سروین زودتر از همیشه کلاسش به پایان رسیده وبابی حوصلگی ورخوتی ،که ان اواخر گرفتارش شده بود ،به خانهن برگشت .کیلید رادر قفل چرخاند .در اهنی وکرم رنگ خانه رااهسته گشود ووارد حیاط شد .هنوز ان رانبسته بود که صدای فریاد پدر درخانه به گوشش رسید:

-تو بچه هارو خرابکردی ! یه خصوص سروین رو ….ازادی هم حدو اندازه ای داره !

-هیچ به دخترت نگاه کردی ؟اون بزرگ شده .پیانو رو بهتر از استادش میزنه ….انگلیسی رو راحت حرف می زنه وترجمه می کنه واگر تو توی کارمن دخالت نمی کردی جراح بزرگی می شد .

-بس کن سپیده ! من قبول دارم تو براش خیلی زحمت کشیدی ،اما حق نداری به خاطر اینکه مادرش هستی اون رو وادار کنی که هر کهپاری میگی انجام بده .اون باید برای تصمیم گیریری ازاد باشه .

سروین خود رابه در ورودی ساختمان رسانده بود ،گوش به در چسبانده وحرفها راکامل ودقیق می شنید .

صدای پوزخند مادر امد :

-ها !ازادی تو که الان می گفتی زیادی اون رو ازاد گذاشتم .

-تو قاطی کردی سپیده ! دختر ما حق نداره مدام با دوستهاش بره گردش وتفریح .دوستانی که چند تاپسر هم قاطی انهاست .من نمی تونم همچین اجازه ای بدم .

-از تو بعیده ! اون پسر ها فقط هم کلاسی هاش هستند .

-اما من چند روز پیش اتفاقی توی خیابون دیدمشون .پسره با وقا حت تمام با اون شوخی می کرد .

-علیرضا ! خواهش می کنم .من به دخترم اعتماد دارم ومطمئنم برای تو سوتفا هم شده .سروین دختری نیست که اجازه بدهخ کسی ازش سواستفاده کنه .مگه من پیمان وحسام دوست نبودم . حتی خود تو هم دوستم بودی ،اما هیچ گدومتون از من سو استفاده نکردید .

-ما باهم رابطه خانوادهگی داشتیم .از بچگی باهم بو دیم .تازه اون موقع ها معرفت وغیرت پسرهای فامیل ومحل مثال زدنی بو د.اما پسر های قرتی که دورو بر سروین هستند …..اه ….در هر حال رفتار تو بادهپخترت درست نیست ،تو داری در همه کارهای اون دخالت می کنی ، ولی تو روابط با دوستاش اون رو خیلی ازاد گذاشتی .افراط وتفیط ! تو ذپداری قدرت تصمیم گیری رو از اون می گیری .

-من فقط تجروبیاتم روبهش گوشزد می کنم ، می خوام که موفق بشه .

-بگذار بعضی چیزهارو خودش تجربه کنه .مگه تو کسی که تجربیاتش رو در اختیار تو نگذاشت موفق نشدی ؟!

-من یک دختر معمولی بودم با یک هدغف معمولی .فکر کن ….ببین دورو برت چند نفر رو مثل من پیدامی کنی ؟صدها نفر ! شاید اگر مادرمن هم بهم توجه می کرد وپی کشف استعداد هایم بود ،من حالااین نبودم .

-اره ! یه دختر لوس وننر ودست وپاچلفتی بار میومدی مثل سروین !

-اون دختر توست چطور می تونی راجع بهش این جوری حرف بزنی ؟

-چون این طوریه ! از وقتی به دنیا اومدمه چیز برایش فراهم بود ومحبت وتوحه فراوان هم در اختیار داشت .حتی یک باکتری جرئت نکرده از کنارش ردبشه .هیچ کس از گل نزک تر بهش نگفته .تو حتی نگذاشتی من که پدرشم گاهی توبیخش کنم .

-برایاینکه اون دوختر عاقل وارومیه ..

لحن هپدر ارام گرفت ، طوری که سروین دیگر به زحمت صدای اورامی شنید .

-ببین عزیزم ! ن یم فهمم تو برای بچه هامون بهترین ارزو هارو داری ، اما شاید اونها نخان بهترین باشن .شاید فقط بخوان بهترین چیزی که می تون ودوست دارند باشند …اوون تو این رشته کم اورده .نمی بینی ؟سروین باهوشه ، اما قوی نیست .اون از تو فرمان برداری می کنه چون می ترسه تو ناراحت بشی .تو این رو می خواستی ؟

-یعنی چهار سال از عمرش هدر بشه ؟

-بهتر از اینکه تمام عمرش هدر بشه !

-دیگه عادت کرده .سروین می تون یه جراح بزرگ بشه .

-شاید جراح بشه ولی جراحی که از جراحی متنفر باشه ،هیچ وقت بزرگ ونامی نمیشه .یه جراح میشه مثل تمام اونهایی که دورو برش هستند ، شادی هم بدتر .

سروین صدای لرزان مادرش راشنید :

-من فقط می خوام که اون موفق با شه …..اما این چهار سال …

-دختر تو به اندازه کافی استثنایی هست ! نگران نباش ! زحماتت تو نتیجه داده .اون الان مثل یک استاد پیانو میزنه ….مدرک تافل زبان انگلیسی رو گرفته ،به زبان فرانسه هم تاحد زیادی اشنایی داره …..شنا گر وشطرنج باز ماهری هم هست .اون فقط بیست ودوسالشه ،اما بیشتر از بیست ودوساله های دورو برش جلوتره .تازه چهار سال هم پزشکی خونده !

-بامن مثل بچه ها حرف نزن علیرضا ! تو داری منو مسخره می کنی !

لحن مادر تلخ وگزنده بود وصحبتهای اخر پدر تاحدی باطعنه ونارضایتی !

سروین یادش می امد چقدر نگران ومضطرب انتظار نتیجه بحث رامی کشید .-تو رو مسخره نمی کنم ،اما ازت دلخورم .توعوض شدی سپیده ! ازت توقع نداشتم عقیده های کودکی وجوانی خودت رو به وسیله ی دخترت تخلیه کنی !

ومادر منفجر شد :

-اره ! حالاخوب من روشناختی .من عقده ای هستم .چون می خوام تازنده ام برای بچه هام مفید باشم …..چون می خوام ثمره های زندگی ام طعم سختی هایی رو که من چشیده ام نچشند .

سروین اهسته به سمت در خروجی می رفت که صدای خشمگین پدرش راشنید :

پس خودت چی ؟من چی ؟

وسروین دیگر از خانه گریخت .بحث ومشاجرهه به ندرت بین پدر ومادرش در می گرفت وپایان هربحث به خروج هردواز خانه منجر می شد .تاساعتی هردو ،دور از هم ،خارج ازخانه می ماندند .سروین هیچ وقت نفهمید انها در ان دو،سه ساعتی یه کجا می روند وچه کار می کنند .اما وقتی باز می گشتند دیگر ارام شده وصبح روز بعد باز هم اشتی کرده بودند !

اما ان اواخر بحث هاشان شدید تر وقهر هاگاهی به دوروز هم می کشید .البته این پدرش بود که کوتاه می امد وغیر مستقیم برایاشتی پاپیش می گذاشت .

ان روزها قضیه انصراف سروین از رشته پزشکی ، بحث داغ خانواده بود هرکس در باره ان نظری داست ، اما سروین با حمایت پدرتصمیم خود راگرفته بود وبر ان تاکید داشت .

قهر واستی ها وکشمکش ها ادامه داشت تااینکه ان خبر شوم رااوردند.خبری که مادرش رادرهم شکست .حالامی فهمید مادرش چقدر خردشده وغمگین است و او رادرک می کرد .ان خبر برای سپیده مصیبت بزرگی محسوب می شد .

سروین خسته از ان همه اندیشه غمگین از حادثه ای که اتفاق افتاده بود ،به اشپزخانه رفت .برای رفع گرسنگی ا شچند لقمه کتلت خورد وبعد دوباره به اتاق خواب پدرومادرش باز گشت ومشغول مطالعه باقی خاطرات شد .

روزی که بذری خانم فوت کرد ،سعیده پسرش راهفت ماه بارداربود .مرگ ان زن مهربان وبانمک همه مارابه شدت غمگین کرد .ناهید بی قراربود ومن دختر کوچکش رانگه می داشتم تا از شیون های مادروحشت نکند .

جمشید اقا بیچاره انگار کمرش شکسته بود .مرگ بدری خانم ناگههانی وغیر منتظره بود وهمین باعث شد همه در شک ،خبر مرگ او راباور نکنند.اوبه راحتی شامش رامی خورد ،کمی بعد ازدرد قفسیه سینه می نالد.اما بااین فکر که بهتر خواهد شد به رختخواب می رود وصبح دیگر بیدار نمی شود.

از همه بیشتر برای پوری دلم اتش گرفت .او در غربت چه کسی راداشتتا دلداری دهد .چقدر تنها بود .حتی نمی توانست در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کند .

در هر حال بدری خانم صبور وخونصرد دیگر درمیان مانبود .

هنوز نرمی بدن پر گوشتش رااحساس می کنم وقتی که می خواست مانع حمله من به علیرضا شود !

چقدر باسرو صدا ها ودرد سرهایم اوراازرداده بودم.اما اوحتی ذره ای اظهار ناراحتی نکرد.حتی برای یک بار محبت وگذشتش رااز من دریغ نداشت، از هیچ کس دریغ نداشت .انگار ان محبتها برایش طبیعی بود ! ان قدرطبیعی که گویی کاری غیر ازان نمی توانست بکند.روحش شاد.

اما غمهای پوری به همان جا ختم نشد چراکه به هفت ماه نکشیده ،جمشید خان هم بر اثر سکته قلبی ومغزی نزد همسرش رفت .عزیزباهمان حرفهای جالب خودش می گفت :خوب شد رفت ،زیردست وپای بچه ها نماند!

چراوقتی یکی از والدین می میرد،انیکی انگار سربار بچه هایش می شود؟! مگر بچه هاروزی محتاج پدر ومادرشان نبودند.مگر تنهایی انها راپر نمی کردند.مگر نمی گویند از هر دستی بدهی از همان دست می گیری .پس چرابعضی پدر ومادرها بی توقع فقط می دهند بعد هم می میرند وپشت سرشان می گویند همان بهتر که مرد وزیر دست وپای بچه هایش نیفتاد .مادر میگوید این نظام طبیعت است .اما به نظر من این نظام بی عاطفی است ربطی به طبیعت ندارد.

دلم برای پوری پرپر می زد ،اما دستم به تلفن نمی رفت .انگار عادتکرده بودم .به هر حال روزگار می گذشت وکاری به دل واندوه ما نداشت.

سام من هرچه بزرگ تر می شد بیشتر به حسام شباهت پیدامی کرد .البته نه شباهت کامل اجزاء صورت ،تیپ کلی حالات وحرکات او رابه ارث برده بود .حتی صدایش هم گاهی عجیب تن صدای حسام راداشت .

طلعت خانم عاشق سام است وهرچه سعی می کند تفاوتی بین اوودیگر نوه هایش نگذارد موفق نمی شود .گاهی چنان اورادر اغوش می گیردوبو می کشد انگار حسام رابعد از سالها در اغوش گرفته !البته رفتار ومنش خود سام هم در این علاقه موثر است اوپسری ارام وبی توقع بار امده.سر به راه است وشیطنتهایش ازار دهنده نیشت .به مطالعه نمایشنامه ،ذمان وشغر علاقه زیادی داردوپسری احساساتی وپراز لطف ومهربانیست .درست مثل حسام فقط گاهی سر به سر سروین می گذارد.

وقتی سام به سال سوم دبیرستان رسیددر کمال تعجب دریافتم او عاشق کار گردانیست !تشویقش کردم وقول دادم کمکش کنم موفق شود.اودارد به ارزوی حسام جامع عمل می پوشاندومن وعلیرضا از هیچ کمکی مضایقه نمی کنیم.

حالا که فکر می کنم می بینم رفتارم با سام منطقی تر از سروین بوده است .من انقدر در کارهای سروین دخالت داشته ام که قدرت تصمیم گیری رااز او سلب کرده ام .علیرضا راست می گویید ،ن در دخترم به دنبال ارزو های خودم هستم .به دنبال اینکه اگر من موقعیت اورا داستم چه می کردم وچه می شدم .

دراینجا رنگ خودکار ،که ازاول دفتر ابی بود ،به رنگ سیاه تغییر کرده بود .حتی خط ما در هم عوض شده بود وحالت عصبی ومتشنج نویسنده رانشان می داد .چند جای صفهات اخر هم از قطره های اشک اندکی جمع شده بود ونشان از اندوه نویسنده در هنگام نوشتن داشت…..نوشته های سیاه این طور شروع می شد :

پرورد گارا ! به ما رهم کن .خداوندا ! این حق مانیست ! حق او نیست ! این طور مردن شایسته جسم وروح رنج کشیده او نیست .

خدایا !من حاضرم همین حالا باقی عمرم راتقدیم پوری عزیزم کنم .خدایا ! به او رحم کن .او را ببخش .مگر نیم گویند خدا از رگ گردن به بند گانش نزدیک تر است .پس او را درک می کنی .هرچقدر هم مقصر وگنهکار باشد .تو او را می فهمی ….نگذار تمام خوبیها یش رابا یک اشتباه هدر رود .

پوری نباید این طورمفتضح بمیرد .اگر وقت مرگش رسیده به او فرصت بده .نگذار میل خودش عامل مرگش باشد .خود کشی روشی نیست که لایق زن رنج کشیده وتنهایی چون پوری باشد .خدایا ! مگر نیم گویند که تو عاشق بندگانت هستی ؟بند گانی که عشق تو را نمی فهمند .خدایا ! تو رابه عشقی که به ما داری از پوری در گذر.

پروردگارا! در سخت ترین لحظات زندگی ام هرگز از تو نپرسیدم (چرا)هرگز باخواسته ات سرناساز گاری نداشتمک .هرگز ! حتی وقتی حسام رااز من گرقتی ! ان روز به من فهماندی که چشم امیدم نباید به او باشد .پس من به تو امید بستم .به لطف ،به کرمت ،به عشقت .می دانم من هم اشتباه کردم .می دانم درحق پوری بد کردم .می دانم وظیفه فرزندی رادر مقابل پدر ومادرم به خوبی به جای نیاوردم .من به دست بوسی شان می روم .حتی به خاطر دل پدرم از امیر عذر خواهی می کنم وبه خاطر بخشندگی وبزرگواری از که از وجود خودت در وجود ما دمیدی ،از امیر می گذرم .

دیگر پوری راتنها نمی گذارم .دیگر اجازه نمی دهم عشق فرزندانم از عشق به تو غافل کند .خداوندا! به من رحم کن .پوری رااز این گونه از ما جدا نکن .خودکشی مرگی نیست که حق هیچ کدام از ما بنده ها یت باشد .می دانم خودش خواسته .اما او را به خواسته اش نرسان .

خدایا ! اورابه حال خودش وامگذار .التماس می کنم ……با ذره ،ذره وجودم به درگاهت التماس می کنم .اه !خداوندا!

خطوط اخر کج ومعوج شده واز روح نا ارام وبی قرار سپیده خبر می داد .سروین دفتر رابست .قطرات درشت اشک ازمیان چشمانش بازش روی چلد چرمی دفتر می چکید واو بی اختیار زمزمه می کرد (خدایا به مادر وخاله پوری رحم کن …..اگر بلایی سر پوری بیایید ،مادر تااخر عمر عذاب میکشه .

کم کم گریه اش شدید شد ،تا ان روز صبح پوری فقط برایش نامی بود که گاهی ازدهان دیگران شنیده می شد .پوری فقط خواهر عمو پیمان بود .فقط یک نام ،یک عکس در البوم خانواده وزن دایی زیبایی که روزگاری همسایه ودوست پدر ومادرش بود .اما حالا پوری دیگر غریبه نبود .سروین باتمام وجود او را می شناخت وحال مادرش رامی فهمید .حتی حس می کرد پوری رادوست دارد وبرایش بی نهایت دل می سوزاند .

نفهمید چه مدت به ان حال بود که با صدای زنگ در به خود امد .بااین فکر که پدرش پشت در است پله ها راپیمود .حالا دیگر پدرش راهم جور دیگری شناخته بود ودوست داشت .اورابیش از قبل حس می کرد ،حتی با وجود تمام سخت گیریهایی که گاهی در موردش نشان می داد .

تان قدر هیجان زده بود که بی اعتنا به ایفون ،خودش رابه حیاط رساند ودر راگشود .اماپشت در به جای پدرش سعیده رابا چشمانی سرخ ومتوزم وچهره ای نگرام دید .

-سلام خاله جون ! چی شده ؟

-بگذار بیام تو که خیلی داغونم .

سروین از جلوی در کنار رفت وسعیده به درون امد .ان دو وارداتاق نشیمن شدند واو باخشتگی خو دراروی مبل راها کرد.

سرونی به سزعن لیوانی اب برای خاله اش اورد .روی مبل رو به روی او نشست وبی اختیار مشغول براندازش شد .او حالا خاله اش راهم طور دیگری می دید.در مقابلش زنی چهل ساله نشسته بود با قد واندامی متوسط،صورتی رنگ پریده وچشمانی که با وجود چین های ریزی در اطرافش همچنان زیبا به نظر می رسید .اما موهایش به جای اینکه رنگ طبیعی خرمایی وزیبای سابق راداشته باشند ، باهایلاتی زیتونی پوشیده شده بود وبلندی اش به زحمت تا سر شانه ها می رسید .

دختر جوان بی اختیار در وجود او به دنبال دختی مصمم وسرزنده می گشت که روزگاری برای به دست اوردن پیمان راهی غربت شده بود .

-چرااین طور نگاهم می کنی ؟!

-ببخشید !می خواستم بپرسم پوری خانم درچه حاله ؟

سعیده کلافه واندوه گین دستی به صورتش کشید وگفت :هنوز به هوش نیامده .

-دایی ناصر دیشب می گفت قرار منتقل بشه ایران .

-اره !به احتمال قوی فرداصبح میارنش …..پیمان داره دق میکنه .ناهید هم وضعش از اون بدتره .

-الان عمو پیمان وخاله ناهید کجان ؟کوروش کجاست ؟

-کوروش که توی خونه بند نمیشه .رفته خونه عمه ناهیدش پیش رامین .پیمان هم خونه ناهیده ،قرار فردا برن فرودگاه.

بااحتیاط پرسید :دایی امیر هم میاد ؟

-اره !…..بد بختانه میاد …بیچاره پوری !بعد از این همه سال درد خغربت کشیدن ،حالا باید نیمه مرده برگرده ایران .خدا خودش کمک کنه وپوری رو زنده نگه داره .

بعد انگار باخودش حرف بزند ادامه داد:بیچاره سپیده ! الان چه حالی داره …..

با همان حالت متفکر لیوان اب را به لبها یش نزدیک کرد وجرعه ای نوشتید .سروین با اندوه وچشمان پر از اشک اورا می نگریست که سعیده لحظه ای نگاهش به چهره غمگین خواهر زاده افتاد.

-برای مامانت ناراحتی ؟غصه نخور خاله ! درست میشه …..من اومدم امشب پیشت بمونم تا تنها نباشی .بابات شب پیش دایی ناصر می مونه .گویا صبح خیلی زود مسافرها میان .

-پس چرابه من چیزی نگفت ؟

-نیم ساعت نیست که ما فهمیدیم .بابات ومرضیه از قم رفتند خونه دایی ناصر .پیمان طوری هماهنگ کرده که پوری رو بیارن بیمارستان .خودمون این طور تمام وقت از وضعیتش باخبریم .بهترین جراح مغز واعصاب هم تو بیمارستان خودمونه .

-نمیشه ماهم صبح بریم فرودگاه ؟

سعیده متعجب از حالت پریشانی های بی سابقه سروین که همیشه دختری خونسرد وبی خیال بود گفت :رفتن ما سودی نداره .پوری رو بلافاصله بعد ا ز فرود هوا پیما با امبولانش منتقل می کنند بیمارستان .

-این طور وقتها بیمارهایرو ا زایران منتقل می کنند خارج از کشور .چطورپوری خانم رو ……

-این خئپواسته خودش بوده …..طفلک بارها به امیر وسه تا پسرهاش گفته بود ه دلش می خواد توی کشور خودش بمیره ! یا اگر هم اتفاقی وناگهانی در امریکا مرد جننازه اش رو بیارن ایران .حتی می خواسته اگر شدهمون جایی دفنش کنند که عمو حسامت هست .

سعیده جمله های اخر را د رمیان گریه ادا می کرد وسروین هم که هم زمان با او اشک می ریخت ،پریشان وهیجان زده پرسید:اخه چراپوری این کار روکرد ؟چراخودکشی کرد ؟

-نمی دونم .هیچ کس نمی دونه …..البته مشخص بود که زن چندان خوشبختی نیست .با وجود شوهری مثل امیر هیچ کس نمی تونه خوشبخت باشه ! گویا پسرکوچکش ،امیر ارشیا ،هم معتاده ….ایندیگه خیلی عذاب اوره .

-خب خیلی ها پسر معتاد دارند .این دلیل نمیشه یک مرتبه خودشون رو از ماشین پرت کنند بیرون ! اون هم در سنی که عقل کامل شده ….یک زن چهل وهفت ،هشت ساله چطور می تونه این قذر ضعیف باشه ؟

سعیده بااه عمیقی براشکهایش غلبه کرد وگفت :شاید لبریزشده .شاید هم اتفاقی افتاده که ما ازش بی خبریم .امیر که میگه پوری تنها توی یک تاکسی در بزرگراه بوده که خودش رو پرت می کنه بیرون !

-پسرهاشون هم میان ؟

-فعلانه .دارن برنامه هاشون رو جور می کنند تا هرچه زودتر راهی بشن …..حالا پاشو ….پاشو برو بخواب ……اگر دوشت دارشتی فردا صبح با من بیابیمارستان ودایی وزن دایی بیچاره ات رو ببین !

دیگر نتوانست خود راکنترل کند باصدای بلند گریست .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان سروین پارت اول

رمان سروین پارت دوم

رمان سروین پارت سوم

رمان سروین پارت چهارم

رمان سروین پارت پنجم

رمان سروین پارت ششم

رمان سروین پارت هفتم

رمان سروین پارت هشتم

رمان سروین پارت نهم (آخر)

یناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!