رما ستاره سهیل قسمت اول

رمان ستاره سهیل قسمت اول

رمان ستاره سهیل قسمت دوم

رمان ستاره سهیل قسمت سوم

رمان ستاره سهیل قسمت چهارم

رمان ستاره سهیل قسمت پنجم

رمان ستاره سهیل قسمت ششم (آخر)

خلاصه رمان : مهدیس دختری ایرانیست که بعد از اتمام درسش از انگلیس به کشورش بر می گردد، تا به وصال عشق کودکی اش برسد عاقبت او را پیدا می کند اما هیچ چیز اونطور که انتظار می رفت نیست.…

فصل اول

وقتی پا به سالن فرودگاه مهرآباد گذاشتم مملوء از جمعیت بود.چقدر دلم برای ایران تنگ شده بود.تا زمان تحویل گرفتن چمدان ها با ولع سیری ناپذیری به اطراف نگاه می کردم.صدای فارسی زبان دختری که از بلندگوهای فرودگاه پخش می شد آرامش خاصی را به من اعطا می کرد.انگار می خواست بگوید حال تو در ایران هستی. عاقبت چمدان ها را تحویل گرفتم و به طرف در خروجی رفتم . آهسته و آرام گام برمی داشتم .دستانم می لرزید.هنوز باورم نمی شد که در ایران هستم.ناگهان چشمانم به دختری افتاد که داشت برای من دست تکان می داد .کمی جلوتر رفتم .بله خودش بود. خواهر عزیز و نازنینم .با سرعت به طرف عزیزانی رفتم که پنج سال از آن ها دور بودم.مادرم و پدرم جلو آمدندو مرا در آغوش گرفتند من هم در آغوش شان فرو رفتم.مادرم با لحنی آرام گفت:چقدر خانم شدی عزیزم .آه بوی مادر.چه شب هایی را که به یاد مادر و با بوی خوش تنش به خواب نرفته بودم.چقدر عطر تنش را دوست داشتم.بعد از مادرم نوبت به پدرم رسید. وقتی دستان پدر را گرفتم دلم می خواست از خوشی پرواز کنم.دست هایی که تکیه گاه کودکی ام بود.دست هایی که ترس را از من دور می کرد.خم شدم تا دستان پدرم را ببوسم،ولی پدرم در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود مرا بلند کرد و نگذاشت.خواهرم به همراه شوهرش و کودک چهار ساله اش آمده بود.خواهرم کودکش را به دست شوهرش داد و مرا درآغوش گرفت و گفت:قربونت برم مثل ماه شدی .آنقدر در آغوش خانواده ام غرق شده بودم که متوجه افراد فامیل نشدم.به رسم ادب و احترام تک تک اعضای فامیل را بوسیدم. پدرم آهسته گفت:اینجا شلوغه بیایید بریم خونه .افراد فامیل هم متفرق شدند .قرار بود به خانه ی ما بیایند.پدرم چمدان هایم را گرفت و در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار ماشین شد و حرکت کرد . در طول راه به خیابان ها نگاه می کردم .همه چیز تغییرکرده بود .ساختمان های بلند ، پاساژها ، فروشگاه های شیک و مدرن ،مردمانی خوش پوش و زیبا که با ظاهری آراسته در خیابان ها قدم می زدند .آسمان سیاه و تاریک پر بود از ستارگان زیبا و پر نور.آنچنان محو خیابان ها شده بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدیم .پدرم با مهربانی گفت:رسیدیم دخترم به خونه ات خوش آمدی .مادرم در خانه را باز کرد و با سرعت به طرف آشپزخانه رفت.وقتی به دم در آمد اسفند همراه خودش آورده بود و مشت مشت دور سر من می گرداند و توی آتش می ریخت.بوی خوش اسفند در فضا پیچیده بود .اعضای فامیل هم یک به یک آمدند.چند دقیقه بعد وانتی به داخل کوچه آمد و پشت ماشین دایی منصور پارک کرد.گوسفند کوچکی را از پشت وانت به جلوی در خانه مان آورد و جلوی پای من سر برید. روی خون رفتم و وارد خانه شدم.چقدر دلم برای این خانه تنگ شده بود.هیچ چیز آن تغییر نکرده بود .گل های شمعدانی که با دستان پدرم کاشته شده بودند هنوز پا برجا بودند .درختان آلبالو و سیب که گوشه ای از حیاط خودنمائی می کردند.و همین طور شکوفه های یاس که از بالای دیوار خانه آویزان بودند .اتاقم دست نخورده به همان شکل باقی مانده بود.قاب عکسهایی که درونش عکسهای کودکی من بود دور تا دور دیوار اتاقم آویزان بودند. چمدان ها را در اتاقم گذاشتم و به پیش خانواده ام رفتم .روی صندلی نشستم و به اعضای فامیل خیره شدم . دایی منصور کنار زندایی شیوا نشسته بود دایی منصور سه سال از مادرم بزرگتر بود و دو فرزند داشت .سمانه فرزند اول دایی معلم بود و با اینکه از من بزرگتر بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود،فرزند دوم دایی منصور سیاوش در رشته ی زبان انگلیسی فارغ التحصیل شده بود و در وزارت امور خارجه مشغول به کار ترجمه بود.عمه افسانه و عمو علی در کنار خانواده شان نشسته بودند و با هم صحبت می کردند .عمو علی از پدرم کوچکتر بود و چهار فرزند داشت .سه پسر و یک دختر .ایمان و احسان و احمد و الهه .بر خلاف ایمان و احسان که هر دو بازیگوش و شیطان بودند احمد و الهه آرام و متین بودند .احمد تازه در کنکور در رشته زیست شناسی قبول شده بودو الهه بعد از گرفتن دیپلم دیگر به درسش ادامه نداد .زیاد از الهه خوشم نمی آمد .حسود و خسیس بود و با اینکه به درسش ادامه نداده بود ولی همیشه خودش را بالاتر از دیگران می دانست ولی زن عمویم بر عکس الهه زن بسیار خوبی است و همه به خصوص مادرم او را بسیار دوست می داشت.عمه هم دو پسر داشت مهام و کوروش که هر دو درسشان را تمام کرده بودند و ازدواج کرده بودند. در دل به کارهای مادرم خندیدم .مرا از هیچ کدام از فامیل هایمان بی خبر نگذاشته بود.به مادرم که در حال پذیرایی بود نگاه کردم .چقدر دلم برایش تنگ شده بود.جمع مهمان ها با آمدن مهناز وشوهرش و کودکش تکمیل شد.مادرم سینی چای را به همه تعارف کرد و در کنار مهناز نشست

عمه افسانه با خوشرویی گفت:مهدیس جون خیالت راحت شد بلاخره درست تموم شد؟

مهام که در کنار همسرش نشسته بود گفت:خوب خانم مهندس لندن بهتون خوش گذشت؟

مهناز که از من سر زبان تر بود گفت:مهدیس که برای تفریح نرفت .رفت درس بخونه

الهه با عشوه و ناز رو به من کرد و گفت:حالا رشته تحصیلیت چی هست؟

با لحنی آرام وصمیمی گفتم:مهندسی معماری

الهه رو به پدرش کرد و گفت:بابا کاش می گذاشتی منم مثل مهدیس جون برم انگلیس درس بخونم

احسان با شیطنت گفت: تو که همین جوریش هم به زور دیپلم گرفتی

همه از این گفته ی احسان خندیدیم. الهه عصبانی شد ولی ترجیح داد سکوت کند

بعد از خوردن میوه کم کم مهمان ها آماده شدند که به خانه هایشان بروند.بعد از رفتن مهمان ها چمدان ها را به پذیرایی بردم.در حال باز کردن چمدان ها بودم که چشمانم به مهلا افتاد که روی صندلی خوابش برده بود.با دقت بهش نگاه کردم.ترکیب صورتش مثل مهناز بود.چشمهایش، *صورت*ش، حتی بینی اش.چقدر ناز و شیرین بود. مادرم و پدرم به همراه مهناز وشوهرش به داخل خانه آمدند سوغاتی های مادرم و پدرم و مهناز را از چمدان در آوردم و دادم.مادرم با عجله بسته های کادو شدۀ خودش را باز کرد.صورتم را بوسید وگفت:دستت درد نکنه عزیزم چرا زحمت کشیدی .برای مادرم یک پیراهن فیروزه ای رنگ به همراه یک جفت کفش و کیف بسیار زیبا ،برای پدرم یک تیشرت سفید رنگ و یک جفت کفش شیک، برای مهناز هم چند تکه لباس و مقداری لوازم آرایش و برای آقا محسن شوهر مهناز هم تیشرت و کیف مردانه آورده بودم.برای مهلا خواهرزادۀ عزیزم هم چند تکه لباس بچگانه ی زیبا و عروسک آورده بودم.مهناز بسته های کادویی اش را باز کرد و با دیدن لباس ها مانند کودکان ذوق کرد.دو طرف صورتم را بوسید و گفت:مهدیس جان دستت درد نکنه خیلی لطف کردی

دستش را گرفتم وگفتم:دیگه ببخشید چیز قابل داری نیست

محسن هم گفت:مهدیس خانم دستتون درد نکنه خیلی ممنون

خواهرم بسته ها را به درون کیسه گذاشت و مهلا را از روی صندلی برداشت و گفت:خوب دیگه دیر وقته ما بریم مهدیس هم تا فردا استراحت کنه ما دوباره فردا می آییم.خیال پدر و مادر ما هم راحت شد عزیزدوردونشون اومد

مادرم رنجیده نگاهی به مهناز کرد و گفت:همچین میگی عزیزدوردونه انگار تو دختر ما نبودی.

مهناز خندید و گفت:شوخی کردم بابا شب همگی بخیر

خواهرم رفت و من ماندم و مادر وپدرم.مادرم بعد از جا به جا کردن گوشتها در یخچال سه استکان چای آورد و کنار پدرم نشست.دست مادرم را گرفتم و گفتم:دلم براتون خیلی تنگ شده بود بدون شما خیلی احساس تنهایی می کردم.پدرم دستش را بر روی سرم کشید و گفت:ما هم همین طور عزیز دلم مخصوصا مادرت هر دفعه بعد از اینکه زنگ می زدی مادرت کلی گریه می کرد و می گفت کاش الان پیش ما بودی.

با شیطنت رو به پدرم گفتم:ولی من همیشه فکر می کردم مامان مهناز و بیشتر از من دوست داره.

مادرم اخمی کرد وگفت:وا مهدیس تو هم شدی مهناز خدا رو شکر من هیچ وقت فرقی بین شما دو تا نگذاشتم

دستانم را دور گردن مادرم انداختم صورتش را بوسیدم و گفتم:شوخی کردم مامان جون من عاشق شما و بابا هستم خیلی خوشحالم از اینکه برگشتم.

پدرم صورتم را بوسید و گفت:عزیزم تو خسته ای نمی خوای بخوابی ؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم:نه خوابم نمیاد می خوام برم حیاط و ببینم .

شالم روی شانه ام انداختم وبه حیاط رفتم .نسیم خنکی می وزید وموهای بلندم را پیچ و تاب می داد.عطر گل های یاس در حیاط پیچیده بود.آهسته به طرف در رفتم.در را به آرامی باز کردم .کمی آنطرف تر در قهوهای رنگی به چشم می خورد.چشمانم روی در میخکوب شد.ناخودآگاه خاطرات دوران کودکیم به ذهنم هجوم آوردند.دیدن خانه ی سهیل گذشته را به یادم می آورد.زمانی که کودکی شیش ساله بودم و پا به این خانه گذاشتم.زمانی که با سهیل و سهیلا دوست شدم.سهیل و سهیلا خواهر وبرادر بودند و سه سال با هم اختلاف سنی داشتند.من و سهیلا هم همسن هم بودیم. هنوز هم یادآوری خاطرات گذشته لبخند زیبایی را به لبانم هدیه می کرد. .یاد روزی افتادم که برای اولین بار به مدرسه رفتم ولی در میان راه از بچه های بزرگتر از خودم کتک خوردم.چقدر گریه کردم اما سهیل دوان دوان خودش را به من رساند ،اشکهایم را پاک کرد و لباسهایم را تکاند و مرا به مدرسه برد.یاد آن روزهایی افتادم که سهیل دم در مدرسه ی من و سهیلا می ایستاد تا ما تعطیل شویم بعد دست در دست هم به خانه بر می گشتیم.یاد روزی افتادم که سهیل به خاطر من از درخت بالا رفت تا برایم سیب بچیند ولی ناگهان افتاد و پایش شکست و من کلی گریه کردم.یاد آن روزهایی که من با سهیل قهر می کردم و او کلی منتم را می کشید و خوراکی برایم می خرید تا باهاش آشتی کنم.روزی که من با پسر همسایه روبه رویی بازی کردم و سهیل تا ما را دید عصبانی شد و او را کتک زد و آن پسر بیچاره نفهمید برای چه کتک خورده است.یاد روزی که فقط دوازده سال داشتم و با همه ی کودکیم از سهیل خواستم هیچ وقت مرا تنها نگذارد.من و سهیل و سهیلا از بچگی با هم بزرگ شدیم ولی از دوران نوجوانی به بعد مسیر زندگیمان به کلی عوض شدو من برای تحصیل به خارج از کشور رفتم و از آن ها جدا شدم.حتما حالا به آرزو هایش رسیده است.سهیل خیلی دوست داشت مهندس معمار شود .درست مثل من .با اینکه خیلی مغرور بود و به زبان نمی آورد ولی همیشه با نگاهش به من می فهماند که چقدر مرا دوست دارد .در این پنج سال یاد وخاطره ی سهیل لحظه ای رهایم نکرد.و من فقط دوست داشتم به ایران بیایم تا عشقم را پیدا کنم و به او بگویم بیش از پیش دوستش دارم.دلم می خواست آن در قهوه ای رنگ باز شود و من دوباره سهیل را ببینم .دلم به شدت برای چشمان سبز رنگش تنگ شده بود و برای چهرۀ زیبایش بی قراری می کرد.زمانی که مرا عزیزم صدا می کرد خونی تازه در رگ هایم جریان پیدا می کرد.در را بستم و به خانه برگشتم .نسیم با اشکهای روی صورتم بازی می کرد و صورتم را خنک می ساخت.مادرم و پدرم خواب بودند .من هم به اتاقم رفتم و روی تختم که سال ها انتظارش را می کشیدم دراز کشیدم.

تقریبا هنگام ظهر از خواب بیدار شدم.وقتی چشم باز کردم مهلا را روبه روی خودم دیدم .با آن چشمان معصومش به من خیره شده بود.با لحن کودکانه اش گفت:خاله بیدار شو با من بازی کن

بغلش کردم و لپهای سرخ مانندش را بوسیدم لحظه ای به مهناز غبطه خوردم .خوش به حالش که همچین دختر زیبا و ملوسی دارد.مهناز دوان دوان به اتاق آمد .شیشه ی شیر مهلا را همان طور که تکان می داد گفت:مهلا تو اینجایی چرا خاله رو از خواب بیدار کردی

با لبخند گفتم:نه دیگه باید بیدار می شدم

مهناز مهلا را از بغل من گرفت روی لبه ی تخت نشست و به من نگاه کرد و با لبخند گفت:خیلی خوشگل تر شدی، نمی دونی چقدر دلم برای صورت نازت تنگ شده بود .جات اینجا خیلی خالی بود جای خالیت رو احساس می کردم .بعد از رفتنت یه مدتی توی اتاق تو می خوابیدم و گریه می کردم مامان گیج شده بود. بیچاره نمی دونست غصۀ تو رو بخوره یا غصۀ منو دوریت همه ی مارو اذیت می کرد و بیشتر مامان و.دلم برای محسن می سوخت .هر وقت به اینجا می اومد تا من و ببره دست از پا درازتر بر می گشت.بلاخره یه روز بابا با من دعوا کردگفت شوهرت چه گناهی کرده که باید اینطوری باهاش رفتار کنی اون بدبخت هم می خواد پیش زنش باشه .حق با بابا بود با اینکه دلم نمی خواست اتاقت رو ترک کنم ولی بعد از هفت ماه به خونه ی خودم برگشتم .شیش روزی رو همراه با محسن به مسافرت رفتم خیلی طول کشید ولی دیگه به دوریت عادت کردم

به مهناز نگاه کردم که گونه هایش خیس شده بود اشکهایش را پاک کردم و گفتم:خیلی دوست دارم

مهناز هم گفت:منم همین طور خوب حالا تو تعریف کن که دلم برای شنیدن صدات خیلی تنگ شده.

من هم با اشتیاق شروع کردم :اوایل که رفته بودم دلم خیلی هوای شمارو می کردولی بعد کم کم عادت کردم و با محیط و مردم لندن خو گرفتم.توی کالج با یک دختر انگلیسی آشنا شدم.مادرش آلمانی بود و پدرش انگلیسی.فوق العاده هم زیبا بود ولی با کسی صمیمی نبود.بچه های کالج می گفتند عصبی و افسرده است و به خاطر همین اخلاقش هیچ دوستی نداره.یواش یواش باهاش دوست شدم.دختر خیلی خوبی بود.بعد ها برایم تعریف کرد که چرا افسرده است.وقتی هیجده سالش بوده مادرش رو در یک تصادف از دست می ده .ماریا هم مجبور میشه همراه با پدرش به انگلیس بیاد.خودش می گفت آلمان خاطرات مادرم رو به یادم می یاره .پدرش بعد از مرگ مادر ماریا ازدواج می کنه .ماریا با اینکه نمی تونست مادرش رو فراموش کنه و همیشه به یاد او بودولی نامادریش رو به اندازه ی یک مادر دوست داشت.نامادریش هم ماریا رو خیلی دوست داشت.به من هم همیشه می گفت تو هم برای من مثل یک خواهر عزیزی.هر چقدر که زمان می گذشت رشته ی دوستی ما محکم تر می شد.تا اینکه درسمان تمام شد و من باید بر می گشتم ایران لحظه ی خداحافظی مون خیلی دردناک بود .دائم بغل هم اشک می ریختیم .

مهناز با مهربانی گفت:دلت براش تنگ شده؟

آه بلندی کشیدم و گفتم:خیلی

نگاهی به مهلا انداختم که شیشه شیر به دست بغل مادرش به خواب رفته بود.مهناز مهلا روی تختم گذاشت و با هم به آشپزخانه رفتیم.مادرم میز را چیده بود.نان بربری تازه، مرباهای آلبالو و گردو با دست پخت مادرم، پنیر و سبزی تازه .همه چیز آماده بود.با خوش رویی سلام کردم .مادرم لیوان چای را روبه رویم روی میز گذاشت و گفت:سلام عزیزم دیشب خوب خوابیدی

لبخندی به رویش زدم و گفتم:بله خیلی راحت خوابیدم

بعد از خوردن صبحانه به پذیرایی رفتیم.مادرم سه استکان چای آورد خودش کنار من نشست.چایم را برداشتم و رو به مهناز گفتم:آقا محسن چیکار می کنه؟

مهناز گفت:توی شرکت پدرش کار می کنه البته خودش میگه می خواد همراه با کمک پدرش یک شرکت تأسیس کنه.

گفتم: مهناز تو دیگه نمی خوای درستو ادامه بدی؟

مهناز آهی کشید و گفت:اتفاقا محسن هم میگه ولی با وجود مهلا دیگه نمی تونم

رو به مادرم کردم و گفتم:راستی مامان خاله فاطمه اینا هنوزم اینجا زندگی می کنند؟می خوام بعد از ظهر برم یه سری بهشون بزنم

مادرم آهی کشید و گفت:نه از اینجا رفتند .دو سال پیش خونه شونو فروختند و رفتند از موقعی که رفتند ما هم خیلی تنها شدیم

با حیرت گفتم:کاش می پرسیدید کجا رفتند آخه من وسهیلا خیلی با هم صمیمی بودیم

مادرم با ناراحتی گفت:می دونم مادر اتفاقاً سهیلا دو سه روز بعد اومد آدرس خونشونم هم داد ولی من حواس پرت گم کردم هر چقدر هم دنبالش گشتم پیداش نکردم

و بعد لیوانش را برداشت و به آشپزخانه رفت تا ناهار درست کند.مهناز هم به کمکش رفت.ولی من به اتاقم پناه بردم.دلم گرفته بود.چقدر خوشحال بودم از اینکه سهیل را می بینم .خدایا یعنی الان سهیل کجاست؟چیکار می کنه؟نکنه ازدواج کرده باشه؟ فوری زبانم را گاز گرفتم.نه امکان نداشت سهیل ازدواج کند .سهیل فقط مرا دوست داشت .بعد ازظهر بعد از یک استراحت کوتاه لباسهایم را پوشیدم و به پذیرایی رفتم.در حالی که روسری ام را سر می کردم رو به مادرم گفتم:مامان من دارم می رم بیرون با من کاری نداری؟

مادرم گفت:کجا میری می خوای منم همراهت بیام؟

گفتم:نه مرسی جای دوری نمی رم می خوام برم قدم بزنم

مادرم با مهربانی گفت:برو دخترم خدا به همرات فقط مواظب خودت باش

لبخندی زدم و گفتم:چشم .

وقتی در خانه را بستم ضربان قلبم به تندی می زد.خیس عرق شده بودم.ناگهان خودم را روبه روی خانه ی سهیلا اینا دیدم.هر چند می دانستم که آن ها از این خانه رفتند.با لرزش زنگ را فشار دادم.چند دقیقه بعد خانم مسنی در را باز کرد.به آرامی گفتم:سلام من مهدیس صارمی هستم.ببخشید دو سال پیش توی این خونه خانواده ی سعیدی زندگی می کردند ولی از اینجا رفتند شما آدرسی از آن ها ندارید ؟

خانم مسن بعد از کمی فکر کردن گفت:بله بله میشناسمشون دو سال پیش ما این خونه رو از آقای سعیدی خریدیم ولی خبر ندارم کجا رفتند.

دوباره پرسیدم:شماره تلفن چی؟شماره تلفن هم ندارید؟

خانم مسن کمی فکر کرد و ناگهان گفت:چرا آخرین روز که آقای سعیدی می خواست کلید هارو به ما بده یک شماره تلفن داد گفت اگه مشکلی پیش اومد با این شماره تلفن تماس بگیریم.صبر کنید الان اون شماره رو براتون می یارم.

سر انجام شماره تلفن را یادداشت کردم و از اون خانم تشکر کردم و به سمت یک باجه تلفن رفتم.شماره را آهسته گرفتم.بعد از چند بوق آزاد خانم جوانی جواب داد:بله بفرمایید

_:سلام خانم خسته نباشید با آقای سعیدی کار دارم هستند؟

زن جوان پاسخ داد:متاسفم ولی آقای سعیدی خیلی وقته که استعفاء دادند

با استیصال پرسیدم:یعنی از اون شرکت رفتند؟

زن جوان گفت:بله رفتند

دیگر چیزی به گریه کردنم نمانده بود :ببخشید شما آدرسی شماره تلفنی از ایشون ندارید؟

_:نه متأسفانه

از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.دیر تر از معمول به خانه رسیدم .مهناز به خانه اش رفته بودو فقط مادر در خانه بود.مادرم هم نگران انتظار مرا می کشید .از او عذرخواهی کردم و به اتاقم رفتم.چند دقیقه بعد مادرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد و رو به من گفت:نگرانت شدم ترسیدم گمشده باشی .آخه تو تازه از لندن برگشتی خیابون های تهران هم تغییر کرده

برای اینکه نگرانی را از مادرم دور کنم با لبخند گفتم:جای دوری نرفته بودم خیالتون راحت باشه .

دو هفته بود که پا به ایران گذاشته بودم ولی خبری از ماریا نداشتم.دلم خیلی برایش تنگ شده بود.صبح یک روز تابستانی بود.با صدای گنجشک ها چشم باز کردم.صورتم را شستم و به اتاق رفتم .مادرم صبحانه را آماده کرده بود.

_:سلام صبح بخیر .

مادرم با مهربانی در حالی که فنجان چای را جلویم می گذاشت گفت:سلام صبح تو هم بخیر عزیزم

بعد مشغول تمیز کردن کابینت شد.

مادرم در حالی که روی کابینت را دستمال می کشید گفت:مهدیس جان صبحانت که تمام شد بیا به من کمک کن داییت اینا رو امروز برای ناهار دعوت کردم.

لبخندی زدم و گفتم:چشم حتماً

بعد از صبحانه اتاقم را مرتب کردم .و به کمک مادرم رفتم.بعد از جارو کردن سالن و گردگیری کردن نفس راحتی کشیدم و خودم رو روی مبل انداختم.ناخودآگاه یاد ماریا افتادم .به اتاقم رفتم و از جیب کنار چمدانم شماره تلفنش را پیدا کردم و به سالن رفتم تا بهش زنگ بزنم.رو به مادرم گفتم:مامان کارت تلفن داریم ؟

مادرم گفت:فکر می کنم توی کشوی میز تلفنه می خوای به کی زنگ بزنی؟

در حالی که کشو را می گشتم گفتم:به دوست صمیمیم ماریا ،انگلیسیه

کارت را پیدا کردم و شماره را گرفتم.بلاخره نامادری ماریا گوشی را برداشت به انگلیسی گفتم:سلام خانم جولی مهدیس هستم

خانم جولی با خوشحالی گفت:سلام عزیزم حالت چطوره خانواده خوب اند؟

_:مرسی ممنون همه خوب اند شما چکار می کنید ماریا خوبه؟!

خانم جولی آهی کشید و گفت:منم خوبم راستش ماریا چندان حالش خوب نیست از وقتی که تو رفتی ایران خیلی افسرده شده توی اتاقش می شینه و گریه می کنه خیلی غمگین شده

گفتم : می تونم باهاش صحبت کنم ؟

خانم جولی با خوشحالی گفت: البته الان صداش می کنم حتما از شنیدن صدات خوشحال میشه من خداحافظی می کنم .

چند لحظه بعد ماریا گوشی را گرفت و با گریه گفت:سلام عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود بدون تو نمی دونم چیکار کنم تو چطوری؟

به انگلیسی جواب دادم:ممنون خوبم زنگ زدم شماره تلفن منزلمونو بدم دل منم برات تنگ شده خواهش می کنم گریه نکن ماریا جان

ماریا فین فینی کرد و گفت:نمی دونی چقدر از شنیدن صدات خوشحالم تو چیکار می کنی شاهزاده رو پیدا کردی

آهی کشیدم و گفتم:نه پیداش نکردم از خونه قبلیشون رفتند نمی دونم چیکار کنم

ماریا با مهربانی گفت:نگران نباش بلاخره پیداش می کنی

_تو چیکار می کنی؟

_:از وقتی تو رفتی حسابی تنها شدم حوصله ی هیچ کس و ندارم

با آرامش گفتم:غصه نخور عزیزم دوست نداری کار کنی؟

ماریا گفت:نه حوصلشو ندارم بعد مادر تنها می مونه نمی خوام تنهاش بذارم

بعد با کمی شیطنت گفت:اگه شاهزاده رو پیدا کردی سلام منو بهش برسون

خندیدم و گفتم:اگه پیداش کردم حتماً

نیم ساعتی با ماریا صحبت کردم.طفلک دلش خیلی گرفته بود.وقتی گوشی را گذاشتم به آشپزخانه رفتم .مادرم پرسید:به دوستت زنگ زدی؟

_:بله من و ماریا خیلی با هم صمیمی بودیم وقتی باهاش حرف می زدم صداش پر از غم و غصه بود

ناهار را همراه با مادرم تهیه کردیم .به اتاقم رفتم لباس مناسبی پوشیدم و به سالن رفتم.ساعت دوازده و نیم بود که زنگ خانه به صدا در آمد.دایی منصور به همراه سمانه و زن دایی شیوا آمده بود.دایی مرا بوسید و گفت:خوبی دخترم

بوسیدمش و با لبخند گفتم:مرسی دایی

سمانه را با گرمی در آغوش کشیدم و گفتم:وای سمانه چه خوب کردی اومدی حوصله ام تو خونه سر رفته بود

زندایی شیوا هم با مهربانی مرا بوسید وگفت:قربونت برم دلم خیلی برات تنگ شده بود

زندایی را بوسیدم و گفتم:من هم همین طور زندایی

وقتی نشستیم مادرم برایمان چای آورد و کنار دایی نشست.مادرم بعد از اینکه چایش را برداشت گفت:چه خبر داداش پس چرا سیاوش نیومد؟

زندایی به جای دایی گفت:سیاوش سر کارش بود خیلی عذرخواهی کرد از اینکه نتونست بیاد گفت انشاءالله یک وقته دیگه مزاحمتون میشه

مادرم با ملایمت گفت:قدمش رو چشم

بعد از ناهار دایی منصور رو به من کرد و گفت:مهدیس جان حالا که درست تموم شده دوست نداری کار کنی؟

با هیجان گفتم:چرا دایی دیگه از توی خونه موندن خسته شدم شما برای من کار سراغ دارین؟ دایی لبخندی زد و گفت:آره دایی من یکی از دوستانم شرکت ساختمانی داره می تونم بهش معرفیت کنم

با خوشحالی صورت دایی را بوسیدم و گفتم:وای چقدر خوب اگه این کار و بکنید که نهایت لطف رو به من کردید مرسی دایی جون

سمانه به شوخی گفت:واه واه واه چه خودشو لوس می کنه

در حالیکه دست در گردن دایی منصور انداخته بودم گفتم:داییمه دیگه دوستش دارم

دایی منصور گفت:پس مهدیس جان فردا ساعت یازده آماده باش میام دنبالت

_:چشم دایی

شب از شدت شوق و ذوق نتوانستم بخوابم .دائم پرده را کنار می زدم و به حیاط نگاه می کردم.آنقدر فکر وخیال در ذهنم بودکه فرصت خوابیدن را از من گرفته بود.دلم برای سهیل و سهیلا به شدت تنگ شده بود.کاش می دانستم الان کجاست و چیکار میکنه.در گذشته ها سیر می کردم.بعضی شب ها به یاد سهیل زار زار در تنهایی خودم گریه می کردم.صدای اذان صبح مرا از فکر وخیالاتم بیرون آورد.بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنم به حیاط رفتم و از آب حوض وضو گرفتم.سجاده ام را در حیاط پهن کردم و به نماز ایستادم.برای اولین بار بود که با آرامش نماز می خواندم.بعد از نماز پای سجاده نشستم و با خدا درد و دل کردم .گریه می کردم و دعا می کردم.هوا گرگ و میش شده بود.نسیم خنکی می وزید که آمیخته شده بود با عطر گل های یاس.بعد از روشن شدن هوا صبحانه را آماده کردم و در حیاط روی تخت نشستم.نور آفتاب کاملا حیاط را در برگرفته بود.پدرم از خواب بیدار شده بود و آماده ی رفتن بود.تا مرا دید با گشاده رویی سلام کرد:سلام گل بابا صبحت بخیر

بوسیدمش و گفتم:سلام بابا صبح شما هم بخیر می خواهید برید سر کار؟

پدرم بند کفشش را بست و گفت:آره عزیزم دایی منصور ساعت چند میاد دنبالت؟

گفتم:ساعت یازده صبحانه خوردید؟

پدرم کیفش را برداشت و گفت:بله عزیز دلم خوردم کاری با من نداری؟

لبخندی زدم و گفتم:نه بابا به سلامت

پدرم از خانه بیرون رفت ومن در حیاط مشغول آبیاری گل ها شدم.به ساعت مچیم نگاه کردم .ساعت ده بود.به اتاقم رفتم وآماده شدم.مادرم در حالی که صورتش را با حوله خشک می کرد وگفت:سلام عزیزم بیدار شدی.

صورتش را بوسیدم و گفتم:بله من باید آماده بشم صبحانه هم روی میز آماده ست

مادرم صورتم را بوسید و گفت:الهی فدات بشم دختر گلم

بعد از اینکه حاضر شدم کفشهایم را پوشیدم و رو به مادرم گفتم:مامان الان دایی منصور میاد با من کاری ندارید؟

_:نه مادر خدا به همرات

دستش را گرفتم و گفتم:برام دعا کنید

صدای زنگ در مرا وادار به رفتن کرد.دایی منصور بود.دایی نگاهی به من انداخت و گفت:مثل همیشه خوشگل و زیبا

با هیجان و خوشحالی گفتم: بریم دایی من آماده ام

دایی خندید و گفت:بریم دایی جون

در طول راه دایی از محاسن دوستش تعریف می کرد.از اینکه چه انسان خوبی است.بعد از نیم ساعت دایی ماشین را روبه روی یک شرکت ساختمانی بزرگ نگه داشت.ساختمان شیک و مجللی بود.دایی بعد از چند دقیقه روبروی در ساختمان ایستاد و زنگ را فشار داد و در به آرامی باز شد.منشی با احترام بلند شد و به ما سلام کرد و گفت:آقای مهندس خیلی وقته منتظر شما هستند

دایی تشکر کرد و با هم وارد اتاق شدیم.دوست دایی مردی میانسال ولی شاداب و سرزنده بود.خیلی زود با آقای حسن پور آشنا شدم.آقای حسن پور راجع به طرز کارش مهندسان پروژه و دیگر کارها با من صحبت کرد.وقتی با استخدام من موافقت کرد از شدت خوشحالی در کنار دایی اشک ریختم. قرار بود برای اولین کارم روی نقشه ی یک برج کار کنیم.بعد از اینکه خوشحال و راضی از ساختمان بیرون آمدیم دایی گفت:مهندس حسن پور خیلی شوخ طبعه یک پسر داره یک دختر.خانواده ی خیلی خوبی هستند مخصوصا حسن پور .امیدوارم بتونی راحت باهاش کار کنی.

ظهر با یک جعبه شیرینی به خانه برگشتم.مادرم بی نهایت خوشحال شد و ما آن شب را جشن گرفتیم.یک هفته از شروع کار من می گذشت.آقای حسن پور مرد مهربانی بودکه سعی می کرد مانند یک پدر مهربان در همۀ کارها مرا راهنمایی کند.پروژۀ نقشه ی برج را با پسرش کار می کردم.چون پسرش پیش پدرش کار می کرد و راه او را دنبال کرده بود.آن روز بعد از اتمام کار آقای حسن پور ما و خانواده ی دایی را برای فردا شب دعوت کرد.فردای آن روز کمی زودتر به خانه برگشتم تا حاضر شوم.بعد از *گرماااابه* موهایم را خشک کردم و حالت دادم بعد پیراهن شیری رنگی را از کمدم انتخاب کردم و پوشیدم.لباسم در حین سادگی بی نهایت زیبا بود.قرار بود دایی دنبالمان بیایید.پدرم دسته گل زیبایی تهیه کرده بود که حال روی میز وسط قرار داشت.بعد از اینکه آماده شدم به پذیرایی رفتم و منتظر مادر و پدرم شدم.مادرم تا مرا دید صورتم را بوسید و گفت:عزیز دلم چقدر ناز شدی

بعد از آمدن دایی و خانواده اش با هم حرکت کردیم.خانه ی آقای حسن پور در بهترین نقطه ی شمال تهران قرار داشت.وقتی رسیدیم دایی زنگ را فشار داد. وقتی در با تکان کوچکی باز شد خانه ی ویلایی دوطبقه ای که در میان انبوهی از درخت پنهان شده بود جلوی چشمانم پدیدار گشت.آقای حسن پور به همراه همسرش به استقبالمان آمدند.برخلاف تصورم همسر آقای حسن پور زنی شیک و بسیار زیبایی بود. قد بلندی داشت با چشمان کشیده و عسلی.لباس زیبایی پوشیده بود که با اندام موزونش هماهنگ بود.خیلی گرم و صمیمی با ما احوالپرسی کرد و ما را به داخل برد. دخترش لادن دختر زیبایی بود که خیلی شبیه به مادرش بود، با این تفاوت که چشمان لادن آبی و روشن بود.پسرش پارسا را هم که می شناختم.خیلی زود خانواده ها با هم اُخت شدند.لادن دختر شوخ و بذله گویی بود که از این نظر درست شبیه پدرش بود و در رشته ی حسابداری تحصیل می کرد.من و لادن و سمانه از هر موضوعی حرف می زدیم.سیاوش هم کنار پارسا نشسته بود و با او گرم صحبت بود.داخل خانه با سلیقه ی خانم حسن پور چیده شده بود.سرتاسر خانه پر بود از وسایل آنتیک و عتیقه.فرش های ابریشم و تابلوهای نقاشی با مجسمه های سنگی زیبا که در گوشه کنار سالن گذاشته شده بود واقعا خیره کننده بود.در حال صحبت بودیم که زنگ در خانه ما را به سکوت وا داشت.گویا مهمان دیگری هم داشتند.خانم و آقای حسن پور به حیاط رفتند تا از مهمانانشان استقبال کنند.آقا و خانم حسن پور با مهمانانشان وارد سالن شدند.خشکم زد.مهمانانشان خاله فاطمه و عمو رضا به همراه سهیل و سهیلا بودند.سهیل و سهیلا هم مانند من با دیدنمان شوکه شده بودند.چشمانم را باز و بسته کردم ولی درست می دیدم.مادرم با دیدن خاله فاطمه گریه سر داد و او را در آغوش گرفت .چنان اشک می ریختند که اشک همه را در آوردند.پدرم و عمو رضا هم گریه می کردند.به سمت سهیلا رفتم و با بغض گفتم:سهیلا عزیزم خودتی؟! چقدر دلم برات تنگ شده بود.

سهیلا هم با گریه گفت:مهدیس کجا بودی تو همبازی دوران بچگی

بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه سر دادیم.دیدن سهیلا و سهیل آن هم در خانه ی آقای حسن پور برایم شوک بزرگ و شیرینی بود.وقتی از آغوش سهیلا بیرون آمدم نگاهم به سهیل افتاد.خدای من چقدر زیبا شده بود.ناخود آگاه با دیدن اش اشک چشمانم را پر کرد.اشک پنج سال دوری از او .سهیل نزدیکم آمد و با بغضی پنهان گفت:این تویی مهدیس باورم نمیشه

زبانم با دیدنش قفل شده بود.از شدت خوشحالی نمی دانستم چی بگم.فقط اشک می ریختم.دیدنش بعد از این همه سال برایم مانند عسل شیرین بود.باورم نمی شد که بلاخره صورت زیبایش را بعد از مدتها می بینم.چشمان سبز رنگ و صورت زیبایش هنوز هم مانند گذشته مرا مجذوب خودش می کرد .در دل خدا را شکر کردم از اینکه او را دوباره به من بخشیده بود. خاله فاطمه که همچنان اشک می ریخت با دیدنم به سمتم آمد مرا بوسید وگفت:مهدیس جان چقدر عوض شدی عزیزم دلم برای صورت ماهت یه ذره شده بود.

من هم او را بوسیدم وبا بغض گفتم:من هم همین طور خاله

وقتی هر دو خانواده به حال خود در آمدند خانم حسن پور لبخندی زد وگفت:مثل اینکه شما از قبل همدیگر و می شناختید درست می گم؟

خاله فاطمه جواب داد:آره شیرین جون ما دوستان نزدیک و صمیمی هم هستیم بچه هایمان با هم بزرگ شدند.

خاله فاطمه خیلی عوض شده بود.چین و چروک های صورتش بیشتر شده بود و دیگر آن شادابی گذشته را نداشت.همراه سهیل دختر قد بلندی بود که او را معرفی نکرده بودند.آرام در گوش لادن گفتم:لادن جان این دختر خانمو می شناسی؟!

لادن گفت:نه ولی فکر کنم نامزد سهیل خان باشند چون تا حالا ندیده بودمش

سرم به دوران افتاد.بغض سنگینی گلویم را گرفت.امکان نداشت سهیل ازدواج کند.بدنم گر گرفته بود. صدای هیچ کس را نمی شنیدم.حتما داشتم خواب می دیدم.چشمانم را باز و بسته کردم ولی نه حقیقت داشت.سهیل ازدواج کرده بود و وجود آن دختر در کنارش این حقیقت را اثبات می کرد.دنیای زیبای عاشقانه ام خراب شد.تمام آن چیز هایی را که تصور می کردم فقط یک رویا بود.با دقت به آن دختر نگاه کردم.زیبا نبود ولی جذابیت خاصی داشت که باعث می شد به طرفش کشیده شوی.کسی که به خاطرش پنج سال صبر کرده بودم کسی که شب ها با یادش گریه سر می دادم حالا ازدواج کرده بود.حالا سهیل زیبای من که چشمانش همیشه مرا دیوانه می کرد مال کسِ دیگری بود.با سرعت به طرف دستشویی رفتم و بغضم را رها کردم.با صدای آرام گریه می کردم.چشمانم قرمز شده بود.به خودم در آینه خیره شدم.خدایا از حالا به بعد من باید بدون سهیل چیکار می کردم.دوباره به گریه افتادم. ته دلم زار می زدم. چرا سهیل چرا صبر نکردی مگه تو به من قول ندادی هیچ وقت تنهام نگذاری.پس تکلیف دل عاشق من چی می شه.دل عاشقی که تنها مرحم دردش تویی نه کسِ دیگه.ای خدا پنج سال صبر کردم تا بیام ایران عشقم رو پیدا کنم حالا اینجوری…. خدایا پنج سال انتظار برای پیدا کردن عشقم آیا جوابم این بود. رنگم پریده بود.حال بدی داشتم.صورتم را آب زدم و از دستشویی بیرون آمدم.سعی کردم خودم را آرام نشان دهم اگر چه خیلی سخت بود.وقتی سرم را بلند کردم نگاهم به سهیل افتاد که با نگرانی نگاهم می کرد.بغضم را فرو خوردم وکنار سهیلا نشستم. دستانش را گرفتم و گفتم:نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.

سهیلا گفت:من هم همین طور بی معرفت رفتی پشت سرتو هم نگاه نکردی

با لبخندی مصنوعی گفتم:باور می کنی یک هفته اس که دارم دنبالت می گردم

سهیلا با هیجان پرسید:خوب خانم تعریف کن ببینم

گفتم:از کجا؟

سهیلا گفت: بعد از اینکه رفتی خارج از کشور

با بغضی پنهان شروع کردم:وقتی رفتم لندن خیلی احساس تنهایی می کردم مخصوصا بعد از اینکه از تو جدا شدم.بعضی از شب ها گریه می کردم.دلم برای تو برای سهیل برای بچگی هامون برای شیطنت هامون تنگ شده بود.اوایل اصلا حوصله ی درس خوندن نداشتم.ولی بعد کم کم عادت کردم.توی دانشگاه با یک دختر انگلیسی آشنا شدم .زندگی او هم شباهت زیادی به من داشت با این تفاوت که او مادرش را از دست داده بود.با هم صمیمی شدیم.تنها مونس و همراه من ماریا بود.بعد از اینکه درسم تموم شد دیگه باید برمی گشتم ایران بعد از پنج سال دوری از تو و خانواده ام اومدم ایران.البته جدا شدنم هم از ماریا ،دوستم خیلی سخت بود.وقتی اومدم ایران دوست داشتم تو رو ببینم.اما وقتی فهمیدم از اون خونه رفتید خیلی ناراحت شدم.خیلی سعی کردم پیدات کنم ولی نشد.الان هم یک هفته اس توی شرکت آقای حسن پور مشغول به کار شدم.

سهیلا پرسید:تو چه رشته ای فارغ التحصیل شدی؟

_:مهندسی معماری

سهیلا خندید و گفت:آفرین بهت تبریک می گم البته تو از اون اولش هم درس خون بودی

به رویش خندیدم و گفتم:خوب حالا نوبت توئه

سهیلا لبخندی تلخ زد و گفت:بعد از اینکه تو رفتی من هم حسابی تنها شدم.بابا مریض شد بخاطر همین مجبور شدیم برای خرج عملش خونه رو بفروشیم

با تعجب پرسیدم:خرج عملش؟!

سهیلا آهی کشید و گفت:آره قلب بابا مریض بود و باید عملش می کردیم.دکتر گفت نباید دیگه کار کنه و باید تحت نظر دکتر باشه بابا هم از شرکت اومد بیرون و خونه نشین شد.مادرم کم صحبت شده بود و دیگه کمتر با کسی رفت و آمد می کرد.وقتی خونه اجاره کردیم آدرسشو به مادرت دادم ولی خبری ازش نشد.

رو به سهیلا گفتم:آره مادرم بهم گفت، ولی گفت آدرسو گم کرده

سهیلا دوباره آهی کشید و شروع کرد:خلاصه بعد از اینکه سهیل معماری قبول شد حس حسادت من هم به او بیشتر شد.من هم حسابی درس خوندم تا بتونم توی یک رشته ی خوب قبول بشم.سهیل هم انصافاً خیلی کمکم کرد.ازش پرسیدم:چه رشته ای قبول شدی؟

سهیلا گفت:مهندسی پزشکی

با تعجب پرسیدم:با خانواده ی آقای حسن پور چه جوری آشنا شدین؟

سهیلا گفت:پارسا و سهیل توی دانشگاه با هم آشنا شدند . خیلی با هم صمیمی شدند یک شب آقای حسن پور ما رو به خونه اش دعوت کرد این شد که ما هم با هم صمیمی شدیم.سهیل هم بعد از اتمام درسش توی یک شرکت مشغول به کار شد.

بعد از کمی مکث گفتم:ازدواج کردی؟

سهیلا با خنده گفت:نه بابا فکر و حواسم انقدر پیش درسم بود که به این چیزا فکر نمی کردم تو چی؟

_:نه من هم ازدواج نکردم

سهیلا نگاهی به من کرد و گفت:هنوز هم خوشگلی مثل بچگی هات یادته وقتی گریه می کردی من تو رو پیشی صدا می زدم تو هم اخم می کردی و می گفتی چرا میگی پیشی

با خنده گفتم:یادمه یادش بخیر چقدر زود گذشت چقدر از اون روزها فاصله گرفتیم

مشغول صحبت بودیم که لادن و سمانه به ما نزدیک شدند.لادن با شیطنت گفت:اگه بحث تون سر ازدواجه من هم هستم

سهیلا خندید و گفت:باز تو اسم ازدواج شنیدی دهنت آب افتاد

لادن با حالتی بامزه گفت:وای وای اسمش و نیار من به اسمش هم آلرژی دارم

سمانه در حالیکه می خندید گفت:لادن جون ویروسی نیست

لادن گفت:نه ولی برای من که مثل سرطان می مونه

بعد دستانش را به سمت بالا گرفت و گفت:ای خدا میشه منم سرطان بگیرم

سهیلا به شانه ی لادن زد و گفت:خدا نکنه دیوونه

لادن خندید و گفت:سرطان ازدواج بابا

سر میز شام تمام حواسم به سهیل بود.کنار آن دختر نشسته بود و داشت برایش غذا می کشید.سرم را پایین انداختم تا نگاهش نکنم.طاقت دیدن او را کنار نامزدش نداشتم.آخر شب هنگام رفتن مادرم از خانم حسن پور تشکر کرد و برای جمعۀ هفته ی آینده از آن ها و خاله فاطمه اینا دعوت کرد تا مهمان ما باشند.در راه به سهیل فکر می کردم.هنوز هم باور نمی کردم سهیل نامزد داشته باشد.با یاد آوری سهیل بی اختیار چشمانم پر از اشک شد.ولی سرم را پایین انداختم تا کسی اشکهایم را نبیند.وقتی به خانه رسیدیم یکراست به اتاقم رفتم.لباسم را درآوردم و لباس راحتی پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد.بغضی که گلویم را گرفته بود را رها کردم.آرام و ساکت اشک می ریختم و به کار سهیل فکر می کردم.حالا تکلیف دل عاشق من چه می شد.در تاریکی نگاهی به خودم در آینه کردم.چشمانم پف کرده وقرمز شده بود.دیگر باید فراموشش می کردم.باید به خودم می قبولاندم که سهیل دیگر مرا دوست ندارد و عاشق دختر دیگری است.هر چند این من بودم که سالها رویا پردازی کرده بودم و سهیل را عاشق خود فرض کرده بودم وگرنه او به من حرفی نزده بود.این من بودم که فکر می کردم او با رفتن من صبر خواهد کرد تا من برگردم و بعد با هم زندگی جدیدی را شروع کنیم.از اینکه دیر رسیدم و عشقم را تقدیم به دختر دیگری کردم تأسف خوردم.تا صبح راه رفتم و فکر کردم و در تنهایی خودم اشک ریختم.باید اسم سهیل را برای همیشه از خاطراتم خط می زدم.صبح با سر درد از خواب بیدار شدم.وقتی به شرکت رسیدم به خانم قادری منشی شرکت سلام کردم و به اتاقم رفتم.سرم را روی میز گذاشتم بعد از چند دقیقه با ضربه ی در در اتاق باز شد.پارسا بود.با نگرانی پرسید:سلام خانم صارمی حالتون خوبه؟

خودم را جمع و جور کردم و گفتم:بله خوبم ممنون

پارسا برگه هایش را روی میز گذاشت و گفت:خداروشکر خانواده خوبن؟

_:خیلی ممنون.خیلی هم از بابت زحماتتون تشکر کردن

پارسا گفت:خواهش می کنم.راستش خانم صارمی نقشه ی برج آقای مشیری رو آوردم اگه میشه نگاهی بهش بندازید مشکلی نداشته باشه چون من خیلی کار دارم

نقشه را برداشتم و گفتم:چشم حتما حاضر شد می آرم خدمتتون

او هم خداحافظی کرد و رفت.بعد از اتمام کار نقشه را تحویل پارسا دادم.آقای حسن پور نیامده بود.بنابراین من و پارسا دست تنها به کارها رسیدگی کردیم.بعد از ظهر خسته به خانه رسیدم.مادرم تا مرا دید گفت:سلام عزیزم خسته نباشی

رویش را بوسیدم و گفتم:سلام مامان مرسی

مادرم گفت:لباساتو در بیار مهنازو مهلا اومدن

خسته و بی حوصله بودم ولی برای اینکه مادرم را ناراحت نکنم به اتاق رفتم.لباسهایم را عوض کردم و به پذیرایی بر گشتم.مهناز را بوسیدم و گفتم:سلام چه عجب از این طرف ها خوبی

مهناز خندید و گفت:مرسی تبریک می گم کار پیدا کردی

_:آره دیگه از تو خونه موندن حوصله ام سر رفته بود

مهناز گفت:راستی مامان گفت خاله فاطمه اینارو دیشب دیدید

لبخندی زدم و گفتم:آره دیشب خونه رئیس شرکتم مهمون بودیم خاله فاطمه اینا هم دعوت داشتند.وقتی دیدیمشون شوکه شدیم. نمی دونی مامان و خاله فاطمه وقتی همدیگر و دیدند چه گریه ای می کردند

مادرم در حالی که سینی چای در دستش بود گفت:فاطمه خیلی شکسته شده همش هم به خاطر مریضی آقا رضاست

مهناز مشتاقانه پرسید:سهیلا چی اونم اومده بود؟

مادرم گفت:آره نسبت به سالهای قبل چاق تر شده ولی هنوزم با نمکه

مهلا با سر و صدای ما به پذیرایی آمد.بغل من پرید و گفت:خاله جون اومدی

بوسیدمش و گفتم:آره عزیز دلم تو خوبی

موهاشو کنار زد و گفت:آره خاله خوبم

مادرم مهلا را از بغلم گرفت و گفت:مهدیس جان تو خسته ای عزیزم برو استراحت کن

خسته وبی حوصله رو تختم ولو شدم.چشمانم را بستم اما ناخودآگاه صورت زیبای سهیل در ذهنم نقش بست.نه نباید به او فکر می کردم.چشمانم را باز کردم ولی این بار چشمانم خیس و تر بود.انقدر فکر و خیال کردم که یواش یواش خوابم برد.تا جمعه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.مهناز در آشپزخانه میوه ها را می شست و من هم پذیرایی را جارو می کشیدم.بعد از اتمام کار خودم را روی صندلی انداختم.مادرم به پذیرایی آمد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:دستت درد نکنه دخترم

_:خواهش می کنم

با عجله به *گرماااابه* رفتم.وقتی از *گرماااابه* بیرون آمدم موهایم را خشک کردم.پیراهن زیبایی را که به تازگی خریده بودم پوشیدم.روبروی آینه نشستم و با دقت به خودم در نگاه کردم.زیر چشمانم گود رفته بود.غمگین و ناراحت بودم ولی بروز نمی دادم.در افکارم غوطه ور بودم که صدای زنگ رشته ی افکارم را به هم ریخت.به پذیرایی رفتم تا به میهمانان خوش آمد بگویم.خاله فاطمه اینا بودند.سهیلا را بغل کردم و گفتم:خوش اومدی عزیزم پس سهیل کو؟

سهیلا گفت:کاری براش پیش اومد مجبور شد بره خیلی عذر خواهی کرد که نتونست بیاد.

من باز هم شکستم.سهیل با نیامدنش به من ثابت کرد که نه تنها هیچ علاقه ای به من ندارد بلکه از من متنفر نیز هست و حتماً حال که دیگر ازدواج کرده نمی خواهد با دیدن من به یاد گذشته ها بیفتد و خوشبختی اش را از دست بدهد . مهناز با دیدن سهیلا جیغی از خوشحالی کشید و به سمتمان آمد سهیلا با خوشحالی رو به مهناز گفت:مهناز خودتی چقدر عوض شدی

مهناز خندید و گفت:نه به اندازه ی تو

مهلای نازنینم که از خواب بیدار شده بود و چشمانش را می مالید به سوی ما آمد .بغلش کردم و موهای خوش حالتش را کنار زدم.سهیلا با تعجب گفت: وای خدای من این عروسک دختر مهنازه

سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و گفتم:اسمش مهلاست

سهیلا در حالیکه به مهلا نگاه می کرد گفت:چقدر شبیه توئه مهناز

سهیلا دستانش را باز کرد و رو به مهلا گفت:خانم خوشگله میای بغل من

مهلا سرش را در آغوش من پنهان کرد.مهناز خندید و گفت:خجالت می کشه

خاله فاطمه را بوسیدم وبه پذیرایی راهنماییشان کردم .هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه لادن اینا هم رسیدند.لادن شاد و پر انرژی سلام کرد و گفت:سلام بر ملکه ی زیبایی ما آمدیم حالتان که خوب است؟

خندیدم و گفتم:سلام آتیشپاره دیر کردی

لادن آرام بر دستم زد و گفت:بی کلاس من دارم باهات رسمی صحبت می کنم یه خورده احساس به خرج بده

با سر و صدای ما سهیلا هم به سمتمان آمد و رو به لادن گفت:چیه از راه نرسیده پیله کردی به این بیچاره

لادن گفت:به به عجوزه جان حال شما چطوره خانم کم پیدایین

سهیلا خندید و گفت:زهر مار بی ادب

و بعد با هم خندیدیم .به خانم و آقای حسن پور و پارسا هم سلام کردم.من و لادن و سهیلا کنار هم نشستیم

لادن رو به من و سهیلا گفت:خوب بچه ها چه خبر

سهیلا گفت:خبر خاصی نیست تو چیکار می کنی

لادن ناله کنان گفت:آخ نگو خواهر که دلم خونه

پرسیدم:چرا؟

لادن اخمهایش را درهم کرد و گفت:دو روزه یکی از بچه های کلاس به من پیله کرده و ……

سهیلا با خنده وسط حرف لادن پرید و گفت:ترشیده کی تو رو می گیره

لادن عصبی گفت:می ذاری حرفمو بزنم یا نه

سهیلا در حالی که می خندید گفت:بگو

لادن با آب و تاب شروع کرد:دیروز وقتی کلاسمون تموم شد می خواستم از کلاس خارج بشم که یکی از همکلاسیهام گفت خانم حسن پور می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم منم فکر کردم جزوه می خواد گفتم بله بفرمایید خیلی رک و پوست کنده گفت من می تونم برای امر خیر با پدر و مادرم خدمت برسم از شدت عصبانیت دندونامو به هم فشار دادم و گفتم خیر من قصد ازدواج ندارم چشماش شد اندازه ی یه کاسه منم سریع رفتم آره خلاصه دو روزه سرم با این شازده گرمه

سهیلا گفت:اسمش چیه؟چند سالشه؟ خوشگل هست یا نه؟!

_:هو چه خبرته مگه بیست سوالیه یکی یکی.اسمش فرازه ولی بچه ها فرزانه صداش می کنن بیست و نه سالشه, خوشگلم نیست یعنی به پای من نمی رسه

با تعجب پرسیدم:چرا فرزانه صداش می کنن؟

لادن خندید و گفت:از بس لوس و اوا خواهره نمی دونی چقدر ناز داره

لادن می گفت و ما می خندیدیم.بعد از شام ظرف ها را جمع کردیم و به آشپزخانه بردیم.مادرم چای آورد و کنار خاله فاطمه نشست.آقای حسن پور رو به ما کرد و گفت:من یه پیشنهاد دارم.موافقین آخر این هفته چند روزی رو بریم شمال ویلای من؟

لادن با شادمانی دست زد و گفت:زنده باد بابا خیلی عالیه

آقای حسن پور رو به عمو رضا کرد و گفت:رضا جان موافقی؟

عمو رضا گفت:اگه عباس موافق باشه چرا که نه خیلی هم خوبهبابا محترمانه گفت:پیشنهاد خوبیه اتفاقاً حال و هوای هممون عوض میشه البته اگه مزاحم نباشیم

آقای حسن پور گفت:مراحمین پس انشا الله آخر هفته راه می افتیم

بعد از رفتن مهمان ها با کمک مهناز ظرف ها را شستیم.مهناز در حالی که دستکش هایش را در می آورد گفت:وای سهیلا چقدر با نمک شده راستی سهیل چرا نیومده بود؟

با بغضی پنهان گفتم:نمی دونم سهیلا گفت کاری براش پیش اومد رفت

بعد از رفتن مهناز و شوهرش به اتاقم پناه بردم.چقدر سخت بود نادیده گرفتن دل عاشقی که هیچ کس از آن خبر نداشت.چشمانم پر از اشک شد.سرم را لای بالش فرو کردم و آرام گریه کردم .آنقدر اشک ریختم که خوابم برد.

همه برای رفتن به سفر آماده می شدند.مادرم خوشحال بود و با شوق و ذوق چمدان ها را می بست.مهناز هم با شوقی کودکانه به کمک مادرم آمد.تنها من خسته و بی حوصله گوشه ای می نشستم و به آن ها نگاه می کردم.شب ها با گریه خوابم می برد و صبح ها با سر درد بیدار می شدم.صبح روز پنجشنبه خانواده ها آماده ی رفتن بودند.مادرم و پدرم چمدان ها را پشت صندوق عقب ماشین جا دادند.مادرم دائم آیت الکرسی می خواند و فوت می کرد.عاقبت راهی شدیم.سرم را به شیشه تکیه داده بودم.دلم به شدت گرفته بود.بعد از عوارضی کرج مهندس حسن پور که دیگر من عمو پرویز صدایش می زدم چون خودش اینطور می خواست و خاله فاطمه اینا منتظر ما بودند.مهناز اینا هم همزمان با ما رسیدند.بعد از سلام و روبوسی حرکت کردیم.در طول راه به جاده نگاه می کردم.آسمان صاف و آبی بود.با لذت به درختان و جاده خیره شده بودم.هوای مرطوب و شرجی شمال, صدای جیرجیرک ها من را بیش از پیش غمگین تر می کرد.عاقبت عمو پرویز روبروی یک ویلای دو طبقه ی زیبا نگه داشت.ویلا در میان انبوهی از درختان پنهان شده بود.عمو پرویز و پدرم و عمو رضا به کمک یکدیگر چمدان ها را به داخل بردند.مهناز که از دیدن ویلا ذوق زده شده بود مهلا را به دست من داد و به داخل رفت.شیرین جون اتاقی در طبقه ی بالا به من و لادن و سهیلا اختصاص داد.ناهار را به عهده ی مردها گذاشتند.لادن از سهیلا پرسید:چرا سهیل اینا نیومدند؟

سهیلا گفت:توی راهن اونا دیرتر از ما حرکت کردند

مهناز با خوشحالی به اتاق آمد و گفت:سهیلا بیا بریم قدم بزنیم هوا انقدر پاک و تمیزه که آدم کیف می کنه

بعد رو به من کرد و گفت:تو نمی یای

_:نه شما برید

بعد از رفتن مهناز و سهیلا لادن رو به من گفت:مهدیس حالت خوبه

سرم را پایین انداختم و گفتم:آره خوبم فقط سرم کمی درد می کنه

لادن گفت:بیا بریم ما هم قدم بزنیم می خوام یه جایی رو بهت نشون بدم

مانند کودکان به دنبالش رفتم.لادن مرا به پشت ویلا برد.پشت ویلا جنگلی بود انبوهی از درخت.تا چشم کار می کرد جنگل بود و مناظر سر سبز. در میان جنگل کلبه ی چوبی زیبایی بود که زیبایی جنگل را صد چندان می کرد.احساس می کردم در بهشت هستم.لادن دست مرا گرفت و همراه خودش کشید.خیلی آرام در کلبه را باز کرد و گفت:اینجا مال منه سال پیش پدرم به مناسبت تولدم اینجارو برام ساخت

درون کلبه ی چوبی شومینه ای کنار پنجره قرار داشت و جلوی آن پوست ببر پهن شده بود.گفتم:اینجا خیلی قشنگه

آنقدر کلبه زیبا بود که من را مات و مبهوت ساخته بود.روی صندلی چوبی کنار پنجره نشستم و به بیرون خیره شدم.هوا ابری و مه آلود بود.دل من هم مانند آسمان گرفته بود.ناخود آگاه لایه ای از اشک چشمهایم را پوشاند.دلم سهیل را می خواست ولی می دانستم که این دیگر آرزویی محال و غیر ممکن است.لادن چشمهایش به من افتاد و دستپاچه و نگران گفت:حالت خوبه مهدیس جان

به هق هق افتادم.توان حرف زدن نداشتم.خیلی وقت بود که می خواستم با کسی صحبت کنم و راز دلم را برایش بگویم ولی تا امروز تنها همدم من پروردگارم بود.لادن مرا در آغوش کشید سرم را روی شانه هایش گذاشت.وقتی سبک شدم لادن به چشمهایم نگاه کرد و گفت:حالا به من میگی چی شده فدات شم

عاقبت قفل دلم را شکستم و با گریه همه چیز را برای لادن تعریف کردم.از خودم گفتم. از دختری که فقط شش سال داشت که دلبستۀ پسری زیبا شد.از عشق و احساس پاکم برایش گفتم.از دختری که سهیل برایش همه چیز شده بود.از سالها دوری و غم یار برایش گفتم.از گریه های شبانه ام و از دلی که هیچ کس از آن خبر نداشت.و عاقبت از بی وفایی تنها همبازی بچگی هایم و از شکستن دلی که امیدش را فقط به عشقش بسته بود.لادن بعد از شنیدن حرفهایم موهای جلوی صورتم را کنار زد و گفت:هنوزم دوستش داری؟

با بغض گفتم:آره نمی تونم فراموشش کنم لادن هر جا میرم سهیل و می بینم و این خیلی سخته وجود اون دختر در کنار سهیل منو می سوزونه

لادن گفت:الهی قربونت برم باید بی اعتنا باشی باید سعی کنی خودتو با کارهای دیگه سرگرم کنی شایدم لازم باشه برای مدتی از اینجا بری

پرسیدم:کجا برم؟

لادن نگاهم کرد و گفت:لندن

همان طور که به بیرون از پنجره خیره شده بودم گفتم:خودمم همین تصمیمو داشتم.می دونی لادن قبل از اینکه بیام ایران فکر می کردم سهیل هم منتظره تا من برگردم فکر می کردم مثل بچگی هام به فکر منه و دوستم داره ولی حالا می فهمم که اون عشق فقط یه عشق کودکانه بود اگرچه احساس زیبایی بود ولی خیلی زود به پایان رسید

با چشمانی پر از اشک نگاهش کردم و گفتم:من باختم لادن دیگه نمی تونم بیشتر از این زجر بکشم دیگه دوست ندارم بیشتر از این در ایران بمونم اینطوری راحت تر فراموشش می کنم

لادن گفت:امیدوارم هر جا که میری موفق باشی

بوسیدمش و گفتم:مرسی عزیزم .لادن جان راز منو پیش خودت نگه می داری؟ چون هیچ کس از این موضوع خبر نداره حتی سهیلا

لادن با مهربانی گفت:حتما خانم خوشگله این راز همیشه پیش من می مونه حالا اشکاتو پاک کن حیف چشمهای قشنگت نیست

لبخندی زدم و اشکهایم را پاک کردم.همراه با لادن به سمت ویلا رفتیم.ناگهان با دیدن سهیل که مشغول حمل چمدان ها بود ماتم برد.لادن دستانم را گرفت و گفت:آروم باش عزیزم

می خواستم آرام باشم ولی نمی توانستم.همراه با لادن راه افتادیم.وقتی کنار آنها رسیدیم خیلی آرام سلام کردم و سریع به داخل ویلا رفتم.وقتی وارد ویلا شدم مادرم با نگرانی سراغم آمد و گفت:کجا بودی عزیزم دلم هزار راه رفت

پیشانی اش را بوسیدم و گفتم:با لادن پشت ویلا رفته بودیم مامان عزیزم

وقتی پا به اتاق گذاشتم پشت در نشستم و زانو هایم را بغل گرفتم .کاش به ایران بر نمی گشتم, کاش لندن می ماندم, کاش سهیل ازدواج نکرده بود کاش…. صدای لادن رشته ی افکارم را پاره کرد:مهدیس چرا پشت در نشستی بلند شو ببینم

از پشت در کنار رفتم تا لادن داخل شود.وقتی چشمهای خیسم را دید روبرویم نشست و گفت:باز داشتی گریه می کردی انقدر غصه نخور عزیزم با گریه کردن که مشکلی حل نمیشه .ناسلامتی اومدی اینجا تا هوایی عوض کنی نه که همش زانوی غم بغل بگیری

بعد چشمانم را بوسید و گفت:عزیز دلم سهیل لیاقت گلی مثل تو رو نداشت شاید قسمت بود شما به هم نرسین حالا هم بلند شو به جای گریه زاری بریم کنار دریا

به صورت لادن نگاه کردم.چقدر او را دوست داشتم. گرچه مدت کمی بود با او دوست بودم ولی خیلی دوستش داشتم.تازه می فهمیدم که لادن علاوه بر روحیه ی شوخ و با نشاطش دختر با احساس و عاقلی هم بود.لادن که متوجه نگاه های خیره ی من شده بود گفت:روضه نمی خونم که داری بروبر منو نگاه می کنی پاشو دیگه

لبخندی زدم وگفتم:باشه چشم

وقتی آماده شدم همراه با لادن به پایین رفتیم.روبروی مادرم و شیرین جون و خاله فاطمه ایستادیم.لادن رو به مادرش گفت:مامان من و مهدیس میریم کنار ساحل

شیرین جون گفت:باشه عزیزم ولی برای ناهار زود بر گردین

دریا آرام و کف آلود بود.صدای موج دریا آرامشی جان بخش به من می داد.از بچگی دریا را دوست داشتم.لادن گفت:به چی فکر می کنی؟

آرام گفتم:به دریا یادمه وقتی بچه بودم به سهیل می گفتم کاش چشمای تو آبی بود مثل دریا آبی رنگ قشنگیه و اون هم با لجبازی می گفت ولی من سبز و دوست دارم مثل جنگل

لادن گفت:دیگه سعی کن بهش فکر نکنی باشه

لبخند تلخی زدم و گفتم:باشه

ساعت دو ونیم بود که به خانه رسیدیم.سهیلا با دیدن ما گفت:بی معرفتها حالا دیگه منو قال می ذارید می رید گردش

بعد رو به من کرد و گفت:مهدیس تو هم از لادن یاد گرفتی

لادن گفت:به کوری چشم بعضی ها

سهیلا گفت:خودت کور شی بی ادب مهدیس از این کارها بلد نیست هر چی هست زیر سر توئه مارمولکه

لادن که از حرص دادن سهیلا لذت می برد موهای سهیلا را گرفت و گفت:بگو غلط کردم تا ولت کنم

سهیلا جیغ کشید و گفت:ول کن لادن موهامو کندی نمی گم تا حرص تو در بیاد

لادن بیشتر موهای سهیلا را کشید و گفت:می گی یا نه

سهیلا جیغ بلندی کشید وگفت:لادن دیوونه ول کن دردم میاد خائن ،بی رحم،ظالم،وحشی

لادن گفت:بازم بگو عزیزم تا تک تک گیساتو بکنم

خندیدم و گفتم:لادن ولش کن موهاشو کندی

لادن گفت:فقط به خاطر تو

بعد موهای سهیلا را ول کرد.سهیلا که حسابی عصبانی شده بود دمپایی اش را در آورد و به دنبال لادن دوید.در حالی که می خندیدم به آشپز خانه رفتم و رو به شیرین جون گفتم:شیرین جون در اتاق پارسا بازه؟آخه بعضی از چمدون ها اونجاست می خوام لباس بردارم

شیرین جون گفت:آره عزیزم

به طبقه ی بالا رفتم.در اتاق پارسا را باز کردم تا چراغ را روشن کردم سهیل را دیدم که به پشت پنجره نگاه می کرد.به طرفم برگشت ولی چیزی نگفت. من من کنان گفتم:می خواستم لباس بردارم الان می رم.درحالی که هول شده بودم سریع چمدان را باز کردم ولباسهایم را بر داشتم.سهیل آرام صدایم زد:مهدیس

نمی دانستم چه بگویم.بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق خارج شدم و به اتاق لادن رفتم.خدایا من چقدر باید عذاب می کشیدم.پس چرا من نمی مردم.لادن نفس نفس زنان وارد اتاق شد و گفت:وای این سهیلای ور پریده چه دست سنگینی داره نزدیک بودجوون مرگ بشم ها .

لادن که تازه متوجه من شده بود گفت:چیزی شده مهدیس باز سهیل و دیدی

سرم را به نشانه ی تصدیق تکان دادم لادن پرسید:چیزی بهت گفت؟

زیر لب گفتم:نه

لادن عصبی شد وگفت:آخه دختر تو مگه لالی چرا حرف نمی زنی اون از اون سهیلای دیوونه نزدیک بود منو بکشه اینم از تو

در میان گریه خندیدم و گفتم:مگه چیکارت کرده

لادن مچ دستش را نشانم داد و گفت:ببین گازم گرفته بعد هم خندید و گفت چه ساعت خوشگلی مگه دستم بهش نرسه پاشو تو هم اینقدر گریه نکن پاشو بریم با بچه ها قدم بزنیم.مانند کودکان دست لادن را گرفتم و مثل مسخ شده ها دنبالش راه افتادم.مادرم با دیدن ما گفت:کجا می رید؟

لادن با عجله گفت:داریم بیرون قدم بزنیم

مادرم آرام در گوش ما گفت:بچه ها این نیلوفر رو هم با خودتون ببرید طفلک همش یه گوشه نشسته

با استیصال به لادن نگاه کردم ناچار قبول کردیم.مادرم رو به نیلوفر گفت:دخترم بچه ها دارن میرن بیرون پاشو تو هم باهاشون برو

نیلوفر اول کمی خجالت کشید ولی بعد قبول کرد.لباسش را پوشید و همراه ما آمد.پس اسمش نیلوفر بود.چه احساس بدی داشتم.احساس حقارت،احساس شکستگی،احساس خوار و خفیف بودن

همان طور که قدم می زدیم لادن رو به نیلوفر گفت:نیلوفر جون ببخشید فضولی می کنم ولی خیلی پکری چیزی شده

نیلوفر آرام جواب داد:نه چیزی نیست

به لادن گفتم کاری باهاش نداشته باشد.گرچه دوست داشتم ببینم چرا انقدر غمگین و ناراحت است.نیلوفر دختر ساده و زیبایی بودکه درسش را نصفه نیمه در رشته ی مدیریت رها کرده بود.او برایمان به طور خلاصه تعریف کرد که مادر و پدر و برادرش را سه سال پیش در یک تصادف از دست داده است.لادن که کنجکاو بود بداند چه موضوعی نیلوفر را ناراحت کرده است گفت:ببخشید نیلوفر جون ولی من دارم از فوضولی می میرم با سهیل خان دعوات شده که اینقدر ناراحتی

نیلوفر آرام راه می رفت چشمهایش را که خیس اشک بود پاک کرد و گفت:آره با سهیل دعوام شده.سهیل دیگه نمی تونه تحملم کنه می دونه خیلی دوستش دارم وبهش احتیاج دارم اما اینطوری با من رفتار می کنه.

دیگر نمی توانستم تحمل کنم.از آن ها فاصله گرفتم وبه سمت ویلا رفتم.گوشه ای از حیاط را پیدا کردم.روی چمن ها نشستم.سرم را روی زانوانم گذاشتم و زار زار اشک ریختم.خدایا من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که زندگیمو ازم گرفتی.دستانم را مشت کرده بودم و به سر و صورتم می کوبیدم.خدایا این عذاب کی قرار بود تمام شود.در حالی که احساس می کردم سرم به دوران افتاده بلند شدم و به داخل ویلا رفتم.کسی نبود. به سرعت به داخل اتاق پناه بردم.قرص مسکنی خوردم و روی زمین دراز کشیدم.تنها خواب است که انسان را آرامش می دهد و او را لحظه ای از غم و غصه ها رها می کند.

نمی دانم ساعت چند بود.چشمانم را باز کردم،چشانم از سوزش می سوخت.نگاهی به بیرون پنجره انداختم.هوا تاریک شده بود.احساس کردم کسی کنارم خوابیده.مهلا بود دستان کوچکش را مشت کرده بود و شصتش را طبق عادت می مکید.بعد از چند دقیقه مهناز آهسته وارد اتاق شد با صدای آرام گفت:سلام بیدار شدی

_:آره سرم درد می کرد اومدم یه خورده استراحت کنم

مهناز مهلا را روی تخت گذاشت و گفت:حالا پاشو بریم پایین دارن سفره ی شامو می چینن بعد از شام هم می خواهیم بریم کنار ساحل پاشو دیگه

به سختی از جایم بلند شدم و به همراه مهناز از اتاق خارج شدیم.شیرین جون گفت:سلام عزیزم بیا شام حاضره

لادن با دیدن من کنارم آمد و گفت:آره عزیزم بیا خدا امشب ما رو به خیر بگذرونه

با تعجب پرسیدم:چرا؟

سهیلا گفت:آخه این شام دستپخت آقایونه

پارسا به شوخی اخم کرد و گفت:مگه دستپخت آقایون چشه

لادن خندید و گفت:مگه آقایون آشپزی هم بلدن؟

پارسا گفت:بله که بلدیم حداقل بهتر از شما غذا درست می کنیم

عمو پرویز و بابا و عمو رضا در حالی که به جمعمان اضافه می شدند عمو پرویز گفت:پارسا راست می گه آقایون گاهی وقتها می تونن بهتر از خانم ها آشپزی کنن اصلا بیشتر آشپزهای دنیا مرد هستن نه زن

لادن با حاضر جوابی گفت:خیر پدر گرامی اصلا خود شما کی آشپزی کردین؟ به نظر من که آشپزی زن ها بهتر از مردهاست

عمو رضا در حالی که می خندید گفت:لادن جان من هم با تو موافقم من که دستپخت همسرم و با هیچ چیز عوض نمی کنم

عمو پرویز گفت:رضا داشتیم؟!

بابا در حالی که می خندید گفت:بیاین بریم سر سفره ی شام که هیچ کدومتون حریف این نیم وجبی نمی شین.

بعد از شام و جمع آوری ظرفها همه آماده شدند که به دریا بروند.لادن در حالی که دکمه های مانتویش را می بست رو به من گفت:پاشو دیگه تو که هنوز حاضر نشدی

_:من نمی یام

لادن به حرف من توجهی نکرد و دوباره گفت:بلند شو حاضر شو

اخمی کردم وگفتم:گفتم که من نمی یام

لادن عصبانی شد و گفت:هر وقت من مردم اینطوری ماتم بگیر با این حرکاتت چی و می خوای ثابت کنی؟ می خوای ثابت کنی که خیلی دوسش داری خیلی خوب ثابت شدپاشو برو حاضر شو تا اون روی من بالا نیومده

به ناچار لباس پوشیدم و با لادن همراه شدم.همه جلوتر از ما حرکت می کردند.نیلوفر هم ناراحت و غمگین با ما قدم می زد.لادن آرام در گوشم گفت:مثل اینکه موضوع این دو تا خیلی جدیه

نیلوفر پرسید:مهدیس جون شما رشته تون چیه

خودم را کنترل کردم تا صدایم نلرزد:مهندسی معماری

نیلوفر دوباره پرسید:توی تهران درس خوندین؟

_:نه در انگلیس

نیلوفر آهی کشید و گفت:خوش به حالت منم خیلی دوست داشتم خارج از کشور درس بخونم ولی نشد.

لادن گفت:نیلوفر جون شما هنوز با سهیل خان آشتی نکردی؟

نیلوفر سرش را پایین انداخت و گفت:نه مثل اینکه دوست نداره با من آشتی کنه

لادن چشمکی به نیلوفر زد و گفت:الان درستش می کنم

بعد بلند داد زد:سهیل خان سهیل خان یه لحظه صبر کنید

سهیل که داشت با پارسا صحبت می کرد با شنیدن صدای لادن برگشت و به طرف ما آمد.نیلوفر از خجالت سرخ شده بود و نمی دانست چه بگوید.لادن را به کناری کشیدم و گفتم:می خوای منو دق بدی این کارها چیه که تو می کنی

لادن با حرص گفت:یعنی چی چرا انقدر هول شدی تو نباید به روی خودت بیاری این طفلک و نگاه کن مثلا با نامزدش اومده مسافرت من اصلا این دو تا رو ندیدم با هم باشن

من هم با عصبانیت گفتم:پس من می رم خونه

دستم را از دستش بیرون کشیدم و بی توجه به لادن که پشت سر هم مرا صدا می زد به طرف ویلا دویدم.

دوان دوان به خانه رفتم.صدای گریه مهلا از اتاق می آمد.به اتاق رفتم.چراغ را روشن کردم.مهلا از ترس در جایش نشسته بود و به هق هق افتاده بود.تا مرا دید خودش را در آغوشم انداخت و سرش را روی شانه ام گذاشت.همان طور که موهایش را *نو ا زش * می کردم گفتم:خاله چی شده چرا گریه می کنی عزیزم

مهلا با گریه گفت:اتاگ تاریکه می ترسم

مهلا را آرام کردم.او را روی پاهایم گذاشتم و آنقدر قربان صدقه اش رفتم وبرایش لالایی خواندم که به خواب رفت.دستان مرادر دستان کوچکش محکم گرفته بود تا من نرم و پیشش بمانم.موهای خیس عرقش را کنار زدم.پیشانی سفیدش را بوسیدم.مهلا اینبار با آرامش خوابیده بود.بعد از به خواب رفتن او من هم در افکارم غرق شدم.کاش می شد من هم ازدواج کرده بودم و یک کودک به زیبایی مهلا داشتم.مادر بودن حس شیرینی است که خداوند آن را به زنان هدیه کرده و من هنوز این حس شیرین را بدست نیاورده بودم.با باز شدن در از افکارم بیرون آمدم.مهناز بود.در حالی که مانتویش را در می آورد گفت:مهلا گریه نکرد

_:چرا اومدم دیدم از ترس به هق هق افتاده به زور خوابوندمش

مهناز گفت:حیف رفتی راستی نیلوفر نامزد سهیله؟

کمی مکث کردم و گفتم:آره

مهناز روی مهلا پتویی انداخت و گفت:خیلی دختر خانمیه من که خیلی ازش خوشم اومده

_:از چه نظر؟

مهناز گفت:از همه لحاظ اخلاق،شخصیت . خیلی متین و نازه

آرام زیر لب گفتم:پس خوش به حال سهیل

آن سه روزی که ما در شمال بودیم برایم عذابی دردناک بود که ناچار باید تحمل می کردم.وقتی به تهران رسیدیم و وقتی وارد اتاقم شدم نفس راحتی کشیدم.با خیال راحت روی تختم دراز کشیدم تا خستگی آن سه روز را در بیارم.با اینکه روحم خسته بود ولی سکوت خانه آرامشی بود برای روح خسته ی من.کاش سهیل را پیدا نکرده بودم یا شاید کاش آنقدر عاشقش نبودم که بتوانم به راحتی فراموشش کنم.برای من که با سهیل بزرگ شده بودم و دوستش داشتم خیلی سخت بود که او را کنار نامزدش ببینم.کنار کسی که به نوعی رقیب من بود.نه چرا رقیب من دیگر هیچ حقی نسبت به سهیل نداشتم.کسی که پیروز این میدان بود نیلوفر بود نه من.خدایا خیلی تنهام کاش تو کمکم کنیمادرم روی صندلی نشسته بود و غر می زد:تو هنوز پنج ماه نیست که اومدی ایران حالا باز کجا می خوای بری؟!

بعد رو به پدرم کرد و گفت:عباس تو یه چیزی بهش بگو!

پدرم گفت:بچه که نیست عزیزم جلوشو بگیرم تصمیمشو گرفته می خواد بره

با ملایمت به مادرم گفتم:مامان جان من که هنوز نرفتم اینطوری بهم ریختی

مادرم با عصبانیت گفت:تو که می خواستی درست و ادامه بدی دیگه چرا اومدی؟

کمی مکث کردم و گفتم:دوست داشتم بیام شما رو ببینم حالا هم نمی خواد از الان غصه بخورید من که هنوز نرفتم.

مادرم با عصبانیت به اتاقشان رفت.از موقعی که گفته بودم می خواهم به لندن برگردم حسابی به هم ریخته بود.پدرم سکوت کرده بود ولی می دانستم قلباً ناراضی است.مهناز هم کمتر به ما سر می زد می دانستم که مادرم موضوع را به مهناز گفته است.او هم با من سر سنگین شده بود.عمو رضا در بیمارستان بستری بود.سهیلا هم رسیدگی به درسهایش و مراقبت از پدر بیمارش وقتش را گرفته بود و فقط تلفنی حالم را می پرسید.فقط لادن بود که به سراغم می آمد.آن روز لادن بعد از دانشگاهش به سراغم آمد.صدای پچ پچ مادرم و لادن را از اتاق می شنیدم.از اتاق بیرون آمدم:سلام چی شده باز سر و کله ی تو پیدا شده؟!

لادن بی مقدمه گفت:بلاخره تصمیمتو گرفتی بری

سرم را پایین انداختم و گفتم:آره

لادن گفت:دلم برات خیلی تنگ میشه

صورت زیبایش را بوسیدم و گفتم:من هم همین طور عزیزم

لادن گفت:لباساتو بپوش می خواهیم بریم عیادت آقای سعیدی

با نگرانی گفتم:طوری شده

لادن گفت:نمی دونم ولی بابا می گفت حالش چندان خوب نیست

همراه با مادرم و لادن به طرف بیمارستان راه افتادیم.سهیلا ساکت روی صندلی نشسته بود و گریه می کرد.خاله فاطمه از پشت شیشه به شوهرش خیره شده بود.نیمه های شب به خانه برگشتیم.صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.مادرم گوشی را برداشت.دست و صورتم را شستم و به پذیرایی رفتم.تا من رسیدم او هم گوشی را قطع کرد.از چهره اش پیدا بود غمگین است.پرسیدم:مامان چیزی شده کی بود؟

مادرم در حالی که قطره های اشک به چشمانش هجوم می آوردند گفت:شیرین بود گفت آقا رضا امروز صبح فوت کرد

_:وای خدای من بیچاره خاله فاطمه

بدون خوردن صبحانه لباس پوشیدم.مادرم به مهناز و پدرم زنگ زد تا خودشان را برسانندآژانسی گرفتیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم.فردای آن روز چه روز تلخ و سختی بود.سهیلا چنان از ته دلش زار می زد که دلم برایش می سوخت.خاله فاطمه یک لحظه هم آرام و قرار نداشت و پیوسته شوهرش را صدا می زد.سهیل در حالی که گوشه ای از کفن را نگه داشته بود گریه می کرد.وقتی کفن را در خاک گذاشتند سهیلا دیگر نتوانست تاب بیاورد آنقدر اشک ریخت که از حال رفت.بهشت زهرا شلوغ بود.هر چه می دیدم لباس سیاه و هر چه می شنیدم صدای شیون و گریه و زاری بود.من و لادن سهیلا را به گوشه ای بردیم و آبی به سر و صورتش پاشیدیم تا حالش بهتر شود.

مراسم سوم و هفتم عمو رضا نیز برگزار شد.سهیلا دیگر آن سهیلای همیشگی نبود.گوشه ای می نشست و به در و دیوار زُل می زد.من و لادن هر کاری می کردیم که او از آن حالت در بیاید نمی شد.خاله فاطمه صبح ها به خانه ی ما می آمد و تا ظهر پیش مادرم می ماند.گاهی وقت ها هم وقتی ازشرکت بر می گشتم صدای گریه هر دویشان را می شنیدم.وسهیل که حالا در لباس مشکی غمگین و عزادار بود.کاش نیلوفر مراقبش باشد.من هم در پی رفتن به لندن بودم.با اینکه دوست نداشتم سهیلا را تنها بذارم ولی مجبور بودم بروم .بخاطر پنج سالی که در انگلیس اقامت داشتم و تحصیل می کردم خیلی زود کارهای سفرم درست شد.وقتی بلیطم را گرفتم مادرم تا دو روز با من قهر کرد و از اتاقش بیرون نیامد.آن روز به شرکت رفتم تا از عمو پرویز خداحافظی کنم.عمو در اتاقش نشسته بود و مشغول به کار.در زدم و گفتم:اجازه هست؟!

عمو خندید و گفت:البته بیا تو

_:ببخشید مزاحم کارتون شدم

عمو کارش را رها کرد و گفت:اختیار داری چه مزاحمتی دخترم تو مراحمی

بدون مقدمه گفتم:عمو من امروز اومدم اینجا تا باهاتون خداحافظی کنم من دارم بر می گردم انگلیس

عمو پرسید:داری بر می گردی؟

گفتم:بله عمو برای ادامه تحصیل می رم،این مدتی که من توی این شرکت کار کردم شما مثل یک پدر منو راهنمایی کردین،امیدوارم بتونم یه روزی زحماتتون رو جبران کنم

عمو لبخندی زد و گفت:با اینکه جات خالی میشه ولی امیدوارم موفق باشی در این شرکت همیشه به روی تو بازه

وقتی از شرکت بیرون آمدم بغض فرو خورده ام را رها کردم و تا خانه اشک ریختم.

ساعت ده صبح بود.همه در فرودگاه بودیم.سهیلا و لادن آرام اشک می ریختند.یاد پنج سال پیش افتادم.چقدر گریه کردم و چقدر سخت بود که دیگر نمی توانستم خانواده ام را ببینم.از خویشاوندانم فقط دایی منصور و زندایی شیوا در فرودگاه حضور داشتند.دایی پیشانی ام را بوسید و گفت:عزیز دلم خیلی مواظب خودت باش برات آرزوی موفقیت می کنم

من هم دایی را بوسیدم و گفتم:ممنون دایی از طرف من از سمانه و سیاوش هم خداحافظی کنید دلم براتون خیلی تنگ میشه

زن دایی شیوا در حالیکه گریه می کرد مرا بوسید و گفت:عزیزم دلم مون برات خیلی تنگ میشه

زن دایی شیوا را نیز بوسیدم و گفتم:من همین طور .زن دایی مراقب مامان باشید نگذارید زیاد غصه بخوره

نوبت به دوستانم رسید.لادن را که اشک می ریخت در آغوش گرفتم و آرام در گوشش گفتم:لادن مواظب سهیلا باش دوست نداشتم تنها تون بذارم ولی مجبورم فقط تو می دونی برای چی دارم ایران و ترک می کنم. خیلی دوستتون دارم

لادن مرا بوسید و گفت:دلمون خیلی برات تنگ میشه مواظب خودت باش عزیزم امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی.

سهیلا به سویم آمد و با چشمانی غمگین نگاهم کرد. دستانم را گرفت و گفت:بی معرفت این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم. کاش تنهام نمی گذاشتی

چه جوابی باید به سهیلا می دادم.به خدا مجبور بودم.باید می رفتم تا این عشق نافرجام را فراموش کنم.

سهیلا را بوسیدم و با بغض گفتم:مواظب خودت باش عزیزم هیچ وقت فراموشتون نمی کنم از طرف من از سهیل و نیلوفر هم خداحافظی کن

با پارسا،عمو پرویز،شیرین جون و خاله فاطمه هم خداحافظی کردم.وقتی روبروی مهناز ایستادم بغضم ترکید.مهناز هم مانند من گریه می کرد.مهناز با گریه گفت:مواظب خودت باش خواهر کوچولوی من بازم داری منو تنها می گذاری

بوسیدمش و گفتم:اما این بار تو مهلا رو داری و دیگه تنها نیستی مواظب مامان باش خیلی دوستت دارم

مهناز گفت:من هم همین طور مهدیسم

مهلا گریه می کرد و پیوسته از من می خواست تا او را هم همراه خود ببرم. دستانش را باز کرده بود تا به آغوش من بیاید.چه لحظات سختی بود.صورت زیبایش را بوسیدم و گفتم:قول می دم بر گردم عزیزم

نوبت به پدر و مادر عزیزم رسید.در آغوششان فرو رفتم تا عطر وجودشان را برای همیشه به خاطر بسپارم.مادرم در حالی که گریه می کرد گفت:دختر نازنینم مواظب خودت باش من وپدرت همیشه به یادت هستیم

پدرم هم دستانم را گرفت،سرم را بوسید و گفت:دخترم سعی کن در تمام لحظات زندگیت مقاوم و محکم باشی مراقب خودت باش عزیزم.من به تو افتخار می کنم

در حالی که گریه می کردم از پشت شیشه به خانواده ام دست تکان دادم وقتی چمدان ها را تحویل دادم از آن ها دور شدم.سهیل نیامده بود.زیر لب گفتم:عشق من امیدوارم همیشه خوشبخت باشی خدا نگهدار

چقدر زمان فرق با پنج سال پیش فرق کرده بود. من دیگر آن دختر نوزده ساله نبودم که ایران را ترک می کرد.پنج سال گذشته بود و من چه تنها و غمگین ایران را بار دیگر ترک می کردم.وقتی هواپیما از زمین اوج گرفت کمربندم را بستم ،سرم را به صندلی تکیه دادم و آرام اشک ریختم.

ماریا خبر داشت که من به لندن بر می گردم. بعد از تحویل گرفتن چمدان ها نگاهی به فرودگاه کردم و گفتم:باز هم برگشتم اینجا سلام لندن

تکان های دست ماریا مرا به خود آورد.به طرفش رفتم و همدیگر را در آغوش گرفتیم.ماریا گفت:وای چقدر دلم برات تنگ شده بود.

بوسیدمش و گفتم:من هم همین طور عزیزم

خانم جولی هم آمده بود.او را هم بوسیدم و به طرف ماشین رفتیم.ماریا چمدان هایم را در صندوق عقب جا داد و سوار ماشین شدیم.ماریا گفت:میای خونه ی ما؟

گفتم:نه ماریا جان بریم هتل که خیلی خسته ام

ماریا با شیطنت گفت:مگه دلت برای خونه ات تنگ نشده؟

با تعجب گفتم:مگه نفروختیش؟

ماریا خندید و گفت:نه دلم که خیلی برات تنگ می شد می رفتم خونه ات.هم اونجا رو مرتب می کردم هم به یاد تو گریه می کردم آخه ما از اون خونه خیلی خاطره داریم اینم کلیدش.فکر نمی کردم برگردی ولی من نگه اش داشتم.

وقتی ماریا روبروی خانه ام نگه داشت.آرام در خانه را باز کردم.همه چیز مرتب و دست نخورده بود.

صورتش را بوسیدم و گفتم:قربونت برم عزیزم دستت درد نکنه

ماریا رو به خانم جولی گفت:مادر شما برید خونه من امشب پیش مهدیس می مونم

خانم جولی به خانه رفت و من و ماریا تنها شدیم.ماریا سریع در را بست و گفت:خوب حالا بگو ببینم شاهزاده رو پیدا کردی؟!

سرم را پایین انداختم و گفتم:شاهزاده ازدواج کرده

ماریا با دهان باز گفت:نه این امکان نداره مگه نگفتی تو رو دوست داره

در حالی که لایه ای از اشک چشانم را می پوشاند گفتم:نه این من بودم که اشتباه می کردم در تمام این مدت فکر می کردم من و دوست داره

خودم را در بغل ماریا انداختم و با گریه گفتم:نمی دونی من این مدت چی کشیدم ماریا هر وقت سهیل و با نامزدش می دیدم دیوونه می شدم.به خاطر همین بر گشتم همه ی وجودمو،عشقمو،زندگیمو به نیلوفر بخشیدم و اومدم.دارم از غصه می ترکم ماریا دارم داغون می شم.

ماریا مرا بوسید بعد با دستان مهربانش اشک های مرا پاک کرد و گفت:دیگه همه چیز تموم شد عزیزم باید مقاوم باشی، باید صبور باشی تو می تونی مهدیس باید برای همیشه سهیل و به فراموشی بسپاری.باید به خودت بقبولونی که دیگه سهیلی وجود نداره تو دختر مهربونی هستی برایش آرزوی خوشبختی کن و برای همیشه فراموشش کن می دونم سخته ولی تو می تونی باشه مهدیس؟

به صورتش نگاه کردم و گفتم:باشه قول می دمماریا لبخندی زد و گفت:آفرین عزیزم.حالا یک خبر خوب، ترم جدید ماه دیگه شروع میشه ولی قبلش یک آزمون ورودی داره موافقی فردا برای ثبت نام بریم؟

_:آره حتماً

آن شب نتوانستم بخوابم.گاهی در جایم غلت می زدم و صدای ماریا را هم در می آوردم.نگاهی به صورت ماریا کردم که همچون فرشته ای زیبا خوابیده بود.چقدر این دختر مهربان را دوست داشتم.آن شب به یاد خانواده ام و به یاد سهیلا و لادن چشمهایم را روی هم گذاشتم.

صبح با صدای ماریا از خواب بیدار شدم.تا چشمانم را باز کردم صورت مهربان و شیرینش را دیدم که داشت به من لبخند می زد:سلام صبح بخیر

_:سلام عزیزم صبح تو هم بخیر

ماریا اخمی کرد و گفت:دیشب نگذاشتی بخوابم منم امروز زود بیدارت کردم

و مرا از رختخواب بیرون کشید.صبحانه را همراه با هم خوردیم.بعد از صبحانه به طرف دانشگاه حرکت کردیم.بعد از انجام کارهای ثبت نام همراه با ماریا به یک رستوران زیبا رفتیم و پس از صرف ناهار به خانه برگشتیم.وقتی نزدیک خانه رسیدیم ماریا گفت:مهدیس من میرم خونه مادر تنهاست فردا دوباره بر می گردم

_:بابت همه چیز ممنون به مادرت سلام برسون

بعد از رفتن او من هم با انداختن کلید وارد خانه شدم.لباسهایم را در آوردم،برای خودم قهوه ای درست کردم و روی صندلی نشستم.در گذشته ها سیر می کردم.یادش بخیر وقتی این خانه را خریدم.با چه ذوق و شوقی همراه ماریا داخلش را درست کردیم.به یاد اتاقم در ایران افتادم که فقط پنج ماه در آن اقامت داشتم .کاش می دانستم الان سهیل چه کار می کند؟کاش از سهیلا و لادن خبر داشتم.به یاد سفر شمال افتادم.چقدر با لادن خوش گذراندیم.سرم را به مبل تکیه دادم آنقدر خسته بودم که خوابم برد.

یک هفته از شروع ترم جدید گذشته بود.دیگر به دوری سهیل و خانواده ام عادت کرده بودم.تعطیلات کریسمس را به همراه ماریا و خانواده اش به آلمان رفتیم.کشور آلمان مخصوصا شهر کُلن به قدری زیبا بود که با ماریا تا ساعتها کنار دریاچه می نشستیم و به آن نگاه می کردیم.در آن یک هفته ای که در آلمان بودیم ماریا اکثر اوقات ساکت و غمگین گوشه ای می نشست و آرام اشک می ریخت.می دانستم که دوباره یاد مادرش افتاده و به او فکر می کند.بعد از بازگشت از سفر و شروع کلاس ها من و ماریا هم با جدیت شروع به درس خواندن کردیم

عصر یک روز زمستانی در حالی که مشغول درس خواندن بودم زنگ در بلند شد.تا در را باز کردم ماریا به داخل پرت شد.

اخمی کردم و گفتم:چه خبره در رو از جا کندی چی شده؟

ماریا در حالی که نفس نفس می زد گفت:یک خبر خوب…..پدرم توی یک شرکت ساختمانی….. برای ما کار پیدا کرده

با خوشحالی گفتم:وای راست می گی چه عالی

ظهر فردا همراه با ماریا و پدرش به شرکت رفتیم.ساختمان کوچکی بود ولی تمیز و زیبا بود.ناخود آگاه یاد شرکت عمو پرویز افتادم.

ماریا متوجه من شد و آرام پرسید:چیزی شده از اینجا خوشت نیومد؟

با لبخند گفتم:چرا عزیزم

بعد رو به پدر ماریا کردم و گفتم:حالا ما باید از کی شروع به کار کنیم؟

دوست پدر ماریا زودتر از آقای جولی جواب داد:از سه شنبه

در حالی که از شرکت بر می گشتیم ماریا پرسید:مهدیس چرا وقتی شرکتو دیدی ناراحت شدی؟

_:یاد شرکتی که در ایران کار می کردم افتادم

ظهر روز سه شنبه بعد از خوردن ناهار آماده شدیم.من کت و دامن نباتی رنگی را که به تازگی خریده بودم به تن کردم و همراه با ماریا به سوی شرکت راه افتادیم.برای اولین کار طراحی نقشه ی داخلی یک آپارتمان را به عهده گرفتیم.

دیگر کم کم در شرکت جا افتاده بودیم.از صبح تا ساعت دوازده در دانشگاه بودیم و از ظهر به بعد را در شرکت به سر می بردیم.من و ماریا با کمک هم تلاش می کردیم تا کارهایمان خوب و عالی از آب در بیاید.

ماریا شادتر و با نشاط تر از گذشته شده بود و اغلب شب ها هم پیش من می ماند.گاهی وقت ها هم به مادرم زنگ می زدم و حال بقیه را جویا می شدم.طفلک مادرم هر وقت زنگ می زدم گریه می کرد و از دلتنگیش برای من صحبت می کرد.بعد از پشت سر گذاشتن امتحانات از شرکت به مدت چهار روز مرخصی گرفتیم تا خستگی امتحانات را از تن به در کنیم.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان ستاره سهیل قسمت اول

رمان ستاره سهیل قسمت دوم

رمان ستاره سهیل قسمت سوم

رمان ستاره سهیل قسمت چهارم

رمان ستاره سهیل قسمت پنجم

رمان ستاره سهیل قسمت ششم (آخر)

یناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!