رمان شب زیبا شدن من قسمت اول

رمان شب زیبا شدن قسمت اول

رمان شب زیبا شدن قسمت دوم

رمان شب زیبا شدن قسمت سوم

رمان شب زیبا شدن قسمت چهارم

رمان شب زیبا شدن قسمت پنجم

رمان شب زیبا شدن قسمت ششم (آخر)

خلاصه رمان : داستان درباره ی دختری به نام صنم هستش که به خاطر تبعیضی که مادرش بین اون و خواهرش میذاره رنج میبره .یه روز به طور اتفاقی در کمد قدیمی زیرزمین خ و نه شون عکسی از پدرش پیدا میکنه که یه دختر زیبا کنار پدرش میبینه وقتی حقیقت رو از عمه اش میپرسه ……

خانه بزرگ و مجلل خانواده ارفع که بیشتر باغ بود تا خانه ، در شمالی ترین نقطه تهران در دامنه کوه قرار گرفته بود و چند خدمتکار و باغبانی کار کشته رتق و فتق امور خانه را بر عهده داشتند. در ایوان خانه که می نشستی ، از سویی منظره باغ و از دیگر سو چشم انداز کوه آرامش و لذتی به انسان می داد که وصفش کم تر امکان پذیر است.

آقای مهرداد ارفع ، یکی از واردکنندگان عمده ی ماشین های صنعتی ، صاحب این خانه مجلل بود. اما خود بیشتر اوقات سال را ، بنا بر ضرورت شغلی ، در خارج از کشور به سر می برد ؛ در نتیجه کم تر موفق می شد در کنار خانواده ی خود که از همسر و دو دختر تشکیل می شد از این زیبایی طبیعت لذت ببردو

مر ناظری که از بیرون به این خانه کاخ مانند می نگریست ، بی هیچ تردیدی ، چنین می پنداشت که غم و اندوه در این خانه جایی ندارد و ساکنانش به یقین غرق در لذت و شادی ؛ اما این تصور چندان هم قرین به حقیقت نبود.

صنم ، دختر هفده ساله و به اصطلاح ته تغاری این خانواده ، گرفتار احساساتی ضد و نقیض و اندوهی جانکاه بود. تبعیضی که مادرش شیرین میان او و خواهر بزرگ ترش رعنا ، قائل می شد دیگر کاسه ی صبر او را لبریز کرده بود . بر عکس خانواده های دیگر در این جا ته تغاری عزیز کرده نبود.

شیرین ، مادر خانواده ، حتی در مورد درس رعنا نیز بیشتر حساسیت نشان می داد در حالی که پرس و جو از مدرسه درباره ی درس صنم چندان اهمیتی نداشت و گاه یکی از مستخدمان خانه این کار را انجام می داد.

پدر خانواده ، مهرداد نیز ، هیچ گاه نمی پرسید صنم چه سوغاتی یا هدیه ای دوست دارد تا از خارج کشور برایش بیاورد. همیشه رعنا سفارش می داد و صنم باید هر چه برایش آورده می شد بی هیچ اعتراضی می پذیرفت

فضای ، زیبایی و نظم خانه مجلل ارفع تا حد زیادی مدیون زحمات اسماعیل باغبان با تجربه و با سلیقه خانه بود که از زمان کودکی مهرداد در آن خانه به کار اشتغال داشت. البته در میان علاقه ی پیش از اندازه مهرداد به گل و گیاه نیز بسیار دخیل بود. مهرداد ، به سبب علاقه اش به طبیعت و گیاه ، به هر کشوری که سفر می کرد بذر گیاهان و گلهایی را که با اب و هوای ایران سازگاری داشتند به همراه دسور نگهداری و آبیاری آن گیاهان را برای اسماعیل شرح می داد. تنوع گیاهی موجود در این خانه و به عبارتی باغ بزرگ ، از بسیاری از بوستانهای عمومی بیشتر و کامل تر بود. مهرداد ، آن دقر که به باغ خانه و گیاهان و گلهایش توجه و علاقه نشان می داد به تزئینات داخل عمارت توجه چندانی نداشت. زن و شوهر درست عکس یکدیگر بودند ؛ همه توجه شیرین به تزیین و آراستن داخل خانه بود. او از مهرداد می خواست به هر کشوری که سفر می کند آخرین مجله ها و نشریات و یا کتابهای مربوط به معماری و تزیینات داخلی ساختمان را بخرد و همراه خود بیاورد. وسواسی که شیرین در تهیه ی مبلمان و پرده و لوستر و دیگر اشیای خانه و تزیین آن به خرج می داد ، سالن پذیرایی را به موزه ای انباشته از انواع لوسترها ، تابلوها و فرشهای نفیس قدیمی مبدل کرده بود. باغ منزل هم ، به لطف توجه و علاقه ی مهرداد و تلاشهای شبانه روزی اسماعیل ، مجموعه ای بود از انواع گلهای رنگارنگ مناطق گوناگون دنیا.

تنها آرزوی صنم این بود که مادرش به جای نشان دادن این همه توجه به وسایل و تزیینات خانه ، اندکی هم به فکر او بود و به وی نیز توجه نشان می داد. صنم تصور نمی کرد هیچ یک از همکلاسیهایش که همگی از قشر مرفه بودند اما وضعیت مالی خوبی مانند آنان نداشتند ، به درد او مبتلا باشد.

مهرداد تنها فرزند پدرش بود و در نتیجه ، پس از مرگ پدر وارث همه ی تروثت او شد. البته پشتکار و تلاش خود مهرداد سبب شد ثروت به ارث رسیده چندین برابر شود.

صنم هیچ گاه نمی توانست از دردی که درونش را همچون خوره ذره ذره از بین می برد ، برای کسی حرفی بزند. او یک بار با یکی از معلمهایش که با او خیلی احساس نزدیکی می کرد درباره ی این بی توجهی که برای او به غمی جانکاه مبدل شده بود ، سخن گفته و معلم به او قول داده بود که به دیدار مادرش در منزل برود و این موضوع را با او در میان گذارد. آن معلم به قول خود وفا کرده به خانه ی اقای ارفع رفته و در این باره با شیرین گفت و گویی انجام داده بود ؛ اما گفته های معلم به صنم ، باری از دوش وی برنداشته بود :

« ببین دخترم ، به نظر من تو داری کفران نعمت می کنی ، می دونی چقدر از همشهریات دلشون می خواد جای تو باشن ؟ اصلا تو به مادرت چه کار داری ؟ اون یک عالمه مسئولیت داره بنابراین نمی تونه وقتش رو صرف تو بکنه.

به گمانم توقع تو یک کمی زیاده . این چیزی که تو ازش حرف می زنی اصلا مشکل نیست ؛ حساسیت بیش از اندازه ی توست.

خودت می دونی که پدرت بیشتر وقتها ایران نیست بنابراین مادرت باید مسئولیتهای ایشوون رو هم به گردن بگیره . پس سعی کن از این فکرهای بیخود دست برداری. »

صنم که از حرفهای معلم بی اندازه دلخور شده و دریافته بود که او تحت تاثیر خانه و زندگی و سر و وضع مادرش واقع شده است و از او جانبداری می کند ، با خود گفت این هم نفهمید درد من چیه . همه خیال می کنن داشتن پول و امکانات رفاهی می تونه جای مهر و محبت و توجه رو بگیره.

در ضمن ، مادرم کدوم مسئولیت را به عهده داره ؟ کارهای خونه که با مستخدمهاست کارهای پدر رو هم که پیشکارهاش انجام می دهند گذشته از اینها اگر مسئولیت داره چرا به رعنا خوب می رسه اما به من نه ؟

به هر حال او از معلم خود تشکر کرد : « خیلی ممنون که به فکر من بودین و زحمت کشیدین و وقت گذاشتین وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم که حق با شماست شاید من زیادی از مادرم توقع دارم. من باید موقعیت اونو درک کنم.

این پایان داستان بود و آخر بحث صنم هر بار که خواسته ی خود را مطرح می کرد ، محکوم می شد. این نخستین و آخرین درد دل صنم برای فردی غریبه بود چون به این نتیجه رسید که هرکسی درد دل او را بشنود سپس از وضع زندگی آنان باخبر شود ، به او می خندد و می پندارد که این حرفها از سر خوشی زیاد است و یا این که او توقع زیادی دارد . اما با همه ی اینها ، صنم آن قدرها هم تنها نبود. هرچند شیرین بیشترین توجه خود را به رعنا معطوف می کرد ، این مهر و توجه فراوان او را دختری لوس و خودخواه بار نیاورده بود. رعنا هرگاه که لازم بود به صنم توجه می کرد و در مورد کارهایش حساسیت نشان می داد ، اما صنم بیشتر مایل بود مورد توجه شیرین قرار داشته باشد.

در این میان شخص دیگری هم بود که صنم واقعا دوستش داشت و او کسی نبود به جز عمه اشرفعمه اشرف در واقع عمه ی مهرداد بود ، اما چون رعنا و صنم عمه و عمویی نداشتند ، عموها و عمه پدرشان را مثل عمه و عموی خود می دانستند . از اقوام مهرداد تنها همین عمه اشرف بود که در ایران به سر می برد ، چون بقیه ی آنان بیشتر در انگلستان زندگی می کردند. صنم هرگاه خیلی دلتنگ بود و به هم صحبت نیاز داشت ، نزد عمه اشرف می رفت تا از گرمای محبت او بهره بگیرد. عمه اشرف که نه بچه داشت و نه شوهر ، اوقات تنهایی خود را با گریه های رنگ و وارنگش پر می کرد . پیرزن علاقه ای عجیب به صنم داشت و او را مانند فرزند خود می دانست. تعداد گربه های عمه اشرف به بیست تا می رسید ، گربه هایی با جچه های متفاوت و سن و سالهای مختلف و همه هم از نژادهای اصیل و کمیاب. مهرداد معتقد بود مجموعه گربه های عمه اشرف بسیار ارزشمند است و حتی چند تا از گربه های سیاهی عمه اشرف را خود مهرداد شخصا از خارج برایش آورده بود.

اشرف زنی بود مسن کوتاه قد گرد و قلنبه با سیمایی دلپذیر و اشرافی که نسبت به سن و سالش سرزنده و شاداب تر به نظر میرسید که البته روحیه اش از ظاهر و جسمش جوان تر مانده بود.اما او همیشه یک عصای کنده کاری شده از چوب سرخ رنگ آلبالو در دست داشت بی آنکه نیازی به آن داشته باشد.موهای نقره ای رنگش که همواره کوتاه و مرتب بود جلوه ای خاص به صورتش میبخشید.صنم همیشه از مصاحبت با او لذت میبرد و خیلی پیش آمده بود که صنم چندین روز متوالی در کنار عمه اشرف میماند و راننده او هرروز وی را به مدرسه میبرد و برمیگرداند.شیرین به این اقامتهای گاه طولانی صنم نزد عمه اشرف هیچ اعتراضی نمیکرد.اشرف با حوصله و رویی گشاده به درد دل دختر جوان گوش میسپرد و گاهی نیز خودش راز دل برای صنم میگشود و از زندگی پر فراز و نشیب خود میگفت.

صنم که ماجرای زندگی عمه اشرف را جسته گریخته شنیده بود خیلی دوست داشت از زندگی گذشته او کاملا مطلع شود از این رو در یکی از اقامتهای چند روزه از او خواست ماجرای زندگی اش را برای وی شرح دهد.

عمه اشرف که با وجود سن زیاد حافظه ای قوی داشت با همان مهربانی همیشگی رو به روی صنم نشست دستهای او را در دست گرفت و در حالی که آنها را *نو ا زش * میکرد چنین لب به سخن گشود:«من دختر کوچک و تنها دختر خونواده بودم که به دلیل خوشگلی و ظرافتم از چهارده سالگی خواستگارها پشت در خونه مون صف کشیده بودن.اما پدرم محسن خان که اون زمان لقب ادیب الممالک داشت درمورد ازدواج تنها دخترش نهایت سختگیری رو میکرد و با کوچکترین عیب و ایرادی که چندان هم منطقی نبود عذر خواستگارهای منو میخواست.تا این که سر و کله خواستگاری پیدا شد از هر نظر کامل و بی نقص به اسم بهمن خان.او پسر یکی از بتکداران معروف بازار تهران بود.بهمن خان ظاهر و قیافه ای خیلی خوب داشت و قد و بالاش هم برازنده بود.ادیب الممالک که دید هیچ ایرادی نمیتونه از این خواستگار بگیره قبول کرد که وقت شوهر کردن دختر یکی یه دونه ش رسیده برای همین هم موافقت کرد.البته به شرط و شروطی مثل مهریه سنگین و انداختن ملک پشت قباله دخترش.میخواست با این ترفند عذر بهمن خان رو هم بخواد.اما برخلاف تصورش داماد و خونواده اش با همه شرایطی که محسن خان گذاشته بود موافقت کردن و آخرش وصلت سرگرفت.

«زمانی که به عقد بهمن خان دراومدم هفده ساله بودم.ما دوتا هشت سال اختلاف سنی داشتیم برای همین هم خیلی زود تونستیم زبون همدیگه رو بفهمیم و با هم کنار بیاییم.بهمن عاشق و دلباخته من شد انگاری سالهاست عاشق همدیگه بودیم.ما دوتا چنان علاقه ای به هم داشتیم که توی فامیل به ما میگفتن لیلی و مجنون.البته لیلی و مجنون چون به هم نرسیدن عشقشون عالمگیر شد وگرنه معلوم نیست اگه زن و شوهر میشدن میتونستن دووم بیارن یا مثل عاشق *عزيز*ای امروزی میزدن به تیپ همدیگه و به قول معروف ازدواج میشد گورستان عشقشون.ولی ما که شیرین و فرهاد دیگه ای بودیم بعد از گذشت سه سالی از این طرف و اون طرف یعنی البته از طرف خونواده بهمن سر و صدا دراومد که چرا بچه دار نمیشین.بهمن که از گل نازکتر به من نمیگفت و دوست نداشت هیچ کس دیگه ای هم به من حرفی بزنه به خونواده اش گفت که ما اصلا قصد بچه دار شدن نداریم و میخواهیم چند سالی از جوونی مون استفاده کنیم.

«اما طاهره خانوم مادر بهمن خان ول کن نبود.اون دلش واسه دیدن نوه ش پسر یا دختر بهمن لک زده بود.اون هر روز آدرس دکتر جدیدی رو به من و بهمن میداد که بریم خودمونو نشون بدیم ببینیم چه عیب و ایرادی داریم.خودش هم میرفت سراغ عطاریها و انواع و اقسام دوا با جوشوندنیها رو میخرید و دم میکرد و میبست به ناف من بدبخت.آخرشم اون دواها کار خودشو کرد و من حامله شدم.طاهره خانوم که از خوشحالی حامله شدن من حسابی کیفور شده بود و نمیخواست آب تو دلم تکون بحوره یک خدمتکار برام آورد و به من گفت از جام تکون نخورم و هرکاری دارم به اون خدمتکار بگم برام انجام بده.

«خدمتکار یه دختره روستایی پونزده ساله درشت هیکل بود به اسم کوکب.اون توی ده نامزد پسر

عموش بود و قرار بود با هم عروسی کنن اما پسره از سادگی کوکب استفاده کرد و بعد از گول زدنش برای کار کردن به شهر رفت و برنگشت.بابای کوکب وقتی از موضوع باخبر شد میخواست اونو بکشه که مادرش شبونه سپردش دست داییش اون هم دختره رو برای دور بودن از دسترس باباش می آره تهران و میذاره پیش ما برای خدمتکاری.

«من وقتی داستان کوکب رو شنیدم دلم خیلی براش سوخت.کوکب درسته پونزده سال داشت اما هیکلش درشت بود.صورتی گرد و سفید داشت لپهاش هم گل انداخته بود.خوشگل نبود اما معصومیت از قیافه ش

می بارید.بهمن خان بهش خیلی سفارش کرده بود که فقط و فقط به کارهای من برسه و نذاره من دست به سیاه و سفید بزنم؛آخه می ترسید تکون بخورم بچه ام بیفته،بعد سر وک ارش می افتاد با مادرش و باید جواب حرف ها و متلک های اونو می داد.

در حدود دو ماهی از اومدن کوکب گذشته بود که من متوجه شدم لوازم ارایشم که روز میز اراشم توی اتاق خواب بود،هر روز یه چیزیش گم می شه.غیر از انها،چندتایی از جواهر های بدلی هم که داشتم پیداشون نبود.ما خدمتکارای دیگه هم توی خونه داشتیم،ولی این جور اتفاق ها نمی افتاد.من موضوع رو به بهمن خان گفتم،ولی اون که از خوشحالی بچه دار شدن داشت عرش رو سیر می کرد،به موضوع اهمیت نداد و گفت:«فدای سرت،خودتو برای این چیزا ناراحت نکن عزیزم،خدای نکرده ممکنه واسه نی نی کوچولوت بد باشه . . . از اونها بهترش رو برات می خرم.»اما من که این قضیه بارم اهمیت داشت،ته و توی اون رو درآوردم.به صورت کوکب که دقیق می شدم،می دیدم با قبلش فرق داره،به نظر می اومد لپهاش گلی تر شده و توی صورتش دست برده.دیگه برام شکی باقی نمونده بود که کار کار خودشه.خیلی ناراحت شدم و احساس کردم دیگه دلم براش نمی سوزه.می دونی صنم جون،اگه به خودم می گفت،هرچی می خواست،خودم با کمال میل بهش می دادم،ولی کوکب راه نادرستی رو انتخاب کرده بود.موضوع رو باز هم به بهمن خان گفتم،ولی گفت فعلا تا تو زایمان کنی باید نگهش داریم.

موضوع دیگه ای که فهمیده بودم این بود که کوکب با پسر باغبون خونه مون سر و سری داره.جعفر،پسر باغبون خونه،هفته ای یکی دو بار می اومد کمک باباش و توی یکی از همون اومدن ها کوکب رو دیده با اون آشنا شده بود.این موضوع رو که به بهمن گفتم ،اولش خیلی ناراحت شد ،اما بعد گفت:«شاید به درد همدیگه بخورن،ببینیم چی می شه… شاید ترتیبی دادم کوکب زن جعفر بشه،این جوری کوکب هم از سرگردونی نجات پیدا می کنه.»

لوازم آرای و بدلیهام باز هم گم می شد،ولی من که می دونستم کار کیه چیزی نمی گفتم.از بهمن خان خواستم مقداری از اونها هم برای کوکب هم بخره که خرید و من بهش دادم،اما افاقه نکرد.احساس می کردم کوکب به این کار عادت کرده.ولی از تو چه پنهان، دیگه از چشمم افتاده بود.به هر حال،منتظر بودم زایمان کنم بعد به بهمن خان بگم تکلیف کوکب رو روشن کنه.

طبق دستور دکتر اصلا نباید تکون می خوردم،یعنی کار سنگین و ناجور نباید انجام می دادم و به حساب ،باید استراحت مطلق می کردم.من هم دستور دکتر رو رعایت می کردم،اما نمی دونم چطور شد یه روز عصر متوجه شدم یکی خون ریزی درام.اول اهمیت ندادم ولی تا آخر شب خونریزی زیاد شد،به طوری که منو نگران کرد.بهمن خان که دید من حال و حوصله ندارم،فهمید باید چیزی شده باشه،بهش گفتم چیزی نیست،فقط یکمی خون ریزی دارم.بهمن خان همون شبونه به دکترم تلفن زد و موضوع رو گفت.دکتر با خودم حرف زد وقتی گفتم وضعم چطوریه،گفت همین الان بیاین بیمارستان دردسرت ندم،بهمن خان منو بدون معطلی برد بیمارستان و دکتر هم همون وقت رسید و وقتی معاینه ام کرد،گفت حتما باید چند روزی توی بیمارستان بخوابم تا ازم مراقبت های ویژه به عمل بیاد.بهمن خیلی اصرار داشت که دکتر اجازه بده منو برگردونن منزل و اونجا ازم مراقبت کنن،ولی دکتر گفت امکان نداره و توی بیمارستان بهتر می شه بهش رسیدگی کرد …

عمه اشرف ناگهان ساکت شد و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت.چند لحظه ای در سکوت سپری شد،سپس صنم که مشتاقانه منتظر شنیدن بقیه ماجرای عمه اشرف بود دست او را تکان داد تا او را به این عالم بازگرداند.

پیدا بود که عمه اشرف در دریای خاطرات غوطه ور است و بی تردید آن روزها را در نظر مجسم می کرد.«عمه جون اگه خسته نشدین،لطفا بقیه ماجرا را برام بگین.خیلی دوست دارم بفهمم آخرش چطور شد.»

عمه اشرف به صنم رو کرد،لبخندی آکنده از مهربانی بر *صورت* نقش بست و ادامه داد:«چند لحظه رفتم توی اون روزها… واقعا که عمر با چه شتابی می گذره.اصلا حالیت نمی شه،یک وقت چشم باز می کنی،می بنی گرد پیری همه سر و صورتت رو پوشونده،بدون اینکه به خیلی از آرزوهات رسیده باشی… صنم جون قدر دقیقه به دقیقه زندگیت رو بدون،لحظه ای رو که از دست بدی،دیگه مال تو نیست ،فقط حسرتش برات می مونه… پس از همه روزها و لحظه هات خوب استفاده کن.»

«آره عزیزم داشتم می گفتم… من توی بیمارستان بستری شدم مادرم هم به عنوان همراه پیشم موند.بهمن خان برگشت خونه،اما چه حالی داشت ، خدا یم دونست.بهمن خان برام تعریف کرد اونشب اصلا خوابش نمی برد،چون دکتر بهش گفته بود احتمال سقط جنین خیلی زیاده،البته،بهمن خان خیلی کشته مرده بچه نبود،تنها ناراحتیش این بود که اگه من بچه رو بندازم،خیلی غصه می خورم و توی روحیه ام اثر می گذاره.از طرفی هم زخم زبونها و متلک های مادر و خواهرش باعث میشه من خیلی اذیت بشم.اون بیشتر دلش برای من می سوخت تا خودش،اصلا بچه دار شدنش هم به خاطر من بود.

به هر حال بهمن خان که خیلی به ندرت لبی تر می کرد،چون خونواده اش خیلی مومن بود و پدرش اگه می فهمید همون چند بار هم لب به *آب* زده،معلوم نوبد چه رفتاری با اون می کرد.ولی اون شب،برای فراموش کردن غصه هاش،چند گیلاسی خورد،صفحه ای هم روی گرامافون گذاشت و با شنیدن آهنگ قدیمی،سعی کرد از این دنیا فارغ بشه.اون طور که بهمن خان بعدها برام گفت،در حدود نصفه شب که از خود بی خود شده بوده،در اتاق باز شد و کوکب اومد تو،اون هم با سر و روی ارایش کرده و عطر و گلاب زده.کوکب اولش روی صندلی کنار بهمن خان نشست،ولی کم کم خودش رو به بهمن خان چسبوند دستی به سر و رویش کشید و بعدش . . . لعنت خدا بر شیطون که خودشو به چه شکلهایی در می آره و خلق خدا رو به معصیت می کشونه.

بهمن خان صبح روز بعد که از خواب بلند می شه،حسابی منگ بوده و اصلا یادش نمی اومده که چه اتفاقی افتاده.اون بلند شد،لباس پوشید که بیاد بیمارستان پیش من،اما کوکب راهشو گرفت و شروع کرد به عشوه گری.بهمن خان بهش گفت دختر این کارها چیه می کنی؟اما کوکب به یادش آورد که شب گذشته چه اتفاقی افتاده و تازه اون وقت بود که بهمن خان فهمید،چه بلایی به سر خودش آورده.اون اصلا اطلاع نداشت که کوکب قبلا چه دسته گلی به آب داده،برای همین خیلی ترسید.ک.کب هم معلوم بود درسش رو خوب بلد بود،از بهمن خان پرسی که کی قراره اونو عقد کنه؟!

بهمن خان به من گفت انگار با پتک کوبیدن تو سرم،آه از نهادم بر اومد و هاج و واج مونده بودم.اما کاری وبد که شده بود.بهمن خان به قدری ناراحت شده بود که اون ورز نتونست بیاد بیمارستان دیدن من.روز بعدش هم که اومد اصلا حال و حوصله نداشت؛مثل آدمهای گیج بود و وقتی با اون حرف می زدم معلوم بود که نمی شنوه.

به هر حال پنج روز بعد منو با سلام و صلوات آوردن خونه.طاهره خانم،مادر بهمن خان،کلی اسفند برام دود کرد و حتی یه گوسفند هم قربونی کردن که شکر خدا خطر بچه انداختن رفع شده بود.اما بهمن مثل گذشته ها نبود؛همه ش دمغ و گرفته بود.من خیال می کردم موضوع مربوط میشه به کارش،برای همین زیاد ازش پرس و جو نمی کردم که ناراحت تر نشه. دکتر

گفته بود خیلی بیشتر از گذشته باید به من رسیدگی بشه و اصلا حق تکون خوردن از رخت خوابمو نداشتم . اما کوکب مثل گذشته ها به من نمی رسید و به حرفام گوش نمی داد . فرمون که بهش می دادم ، با یه اکراهی انجام می داد ، انگار داره صدقه سری کاری انجام می ده .کوکب دیگه خودشو خانم خونه می دونست و اون طور که بهمن خان بعدا به من گفت ، بهش خیلی فشار می اورده که عقدش کنه . بهمن با هر زبونی با اون حرف زده که یه جوری راضیش کنه ، نشده . حتی بهش قول داده بود که براش خونه می خره ، ولی کوکب می گفت الا و بالله که باید عقدم کنی . بهمن بهش وعده داده بود که تا زایمان من صبر کنه .البته بهمن خان قصد داشت بعد از زایمان من ترتیبی بده که کوکب بره پی کارش ، اما کوکب بد جوری *ه و س* کرده بود خانم اون خونه زندگی بشه . به بهمن می گفت مگه من چه چیزم از زن لوس و ننر تو کمتره که خانم خونه نشم . بهمن خان از این حرف کوکب به اندازه ای ناراحت شد که سیلی محکمی به گوش دختره ی گستاخ زد . کوکب که خیلی بهش بُر خورده بود ، با چشم های پر از اشک به بهمن خان گفت که همه چیز رو به من می گه .

بهمن خان که خیلی می ترسید من با شنیدن این حرف در جا سکته کنم یا بچه بندازم ، ازش چند بار عذر می خواد و مجبور می شه قول بده که خیلی زود عقدش می کنه ، کوکب که خیلی خوب نقشه ی شومش رو اجرا کرده بود ، خیال می کرد بهمن خان می خواد یه جوری از شرش خلاص بشه ، برای همین هم سعی کرد از راه دیگه ای وارد بشه . به بهمن ابراز عشق کرد و گفت از همون روز اول که اونو دیده ، یه دل نه ، صد دل عاشقش شده . اما بهمن خان که می دونست حرفای کوکب دروغه ، بهش اعتنا نمی کرد ، از طرفی هم مواظب بود چیزی نگه که اون ناراحت بشه وهمه چیز رو به من بگه . همون طور که گفتم ، علت نگرانی بهمن خان این بود که منو بی اندازه دوست داشت . همون طور که من بی اندازه دوستش داشتم . . .

میدونی صنم جون ، اگه بهمن خان همون روزای اول که هنوز کار به جاهای باریک نکشیده بود ، موضوع رو به من می گفت ، کمکش می کردم یه جوری از وضعیتی که داشت خلاص بشه و اونقدر به خودش فشار نیاره .من بهمن خان رو به اندازه ای دوست داشتم که حاضر بودم به خاطرش هر کاری بکنم . ولی اون این کار رو نکرد .

کوکب وقتی می دید بهمن خان به من خیلی توجه داره ،اتیش می گرفت و به اون بیشتر فشار وارد می کرد ، به طوری که بهمن خان روز به روز کج خلق تر و بی حوصلا تر می شد . کوکب یک روز به بهمن خان اطلاع داد که ابستن شده و تهدید کرد که اگر هر چه زودتر عقدش نکنه ، موضوع رو به من می گه . . . که ای کاش گفته بود . به هر حال بهمن به کمک یک محضر دار اشنا کوکب رو عقد می کنه . البته بهمن خان بعدا گفت که قصد داشته بعد از زایمان من همه چیز رو برام بگه و کوکب رو هم طلاق بده . بهمن خان بعد از عقد کردن کوکب ، ازش خواست بچه ش رو سقط کنه ، اما کوکب قبول نمی کرد و هر بار بهانه ای می اورد .

بهمن خان از این می ترسید که موضوع کوکب رو بشه و ابروش همه جا بره . اون که به پدر و مادرش خیلی احترام می گذاشت ، اصلا نمی خواست اونها این فضیه رو بفهمن و ناراحت بشن . بهمن خان توی بد مخمصه ای گیر افتاده بود و کوکب هم که این رو می دونست ، حسابی از اب گل الود ماهی می گرفت . روزی نبود که کوکب بهمن خان رو تیغ نزنه و ازش حق السکوت نگیره . بهمن خان خودشو سرزنش می کرد که چرا کوکب رو عقد کرده . خودش گفت می تونستم زیره همه چیز بزنم و اگر کوکب ادعایی می کرد ، بگم کار پسر باغبونه . ولی این کار از جوانمردی به دور بود ، هر چند کار کوکب هم منصفانه نبود . ولی فقط و فقط از این می ترسید که من از موضوع خبر دار بشم

وبلایی سر خودم و بچم بیاد . . . که اومد . . .

عمه اشرف دوباره ساکت شد . این بار در گوشه ی چشمانش فطره های اشک جمع شده بود . اشکی که با همه ی تلاش او برای مخالفت از جاری شدن ، بر گونه هایش چکید و همچون مرواریدهایی غلتان بر روی دست های او که دستان صنم را در دست داشت ، فرو غلتید . صنم نیز از دیدن اشک های عمه اشرف منقلب شد . اما این پرسش در ذهنش جولان می داد که ایا واقا از دردی که عمه اشرف کشیده است ، خبر دارد و ان را حس می کند ؟

عمه جون ، هر چند از شنیدن سرگذشت شما خسته نمی شوم ولذت هم می برم ، دوست ندارم با یاداوری خاطره ی اون روزها خودتون رو ناراحت کنین . از اینکه شما رو به یاد خاطرات تلخ انداختم ، خیلی عذر می خوام . عمه اشرف چشمانش را بست ، ولی هنوز قطره های اشک از میان مژگان بلندش ، ارام ارام ، فرو می چکید . او چند لحظه ای ساکت ماند و همچنان گریست ، اما دستهای صنم را رها نکرد . پس از ان گریه ی شفا بخش ، لبخندی بر *صورت* عمه اشرف نقش بست و او ، پس از دقایقی ، سخنانش را پی گرفت .

نه عزیزم ، ناراحت نشدم . . . می دونی چیه ، من هر وقت به یاد هر خاطره ای می افتم ، چه تلخ باشه ، چه شیرین ، اشک می ریزم . اشک حسرت و اشک شوق . حالا چه در حال تعریف وقایع زندگیم برای کسی باشم ، چه تنها باشم ، اره عزیزم ، داشتم می گفتم که فهمیدم موضوع چی بود و اولا باید بگم که بهمن هر روز دل مشغول تر و گرفته تر می شد ، چون اگه شکم کوکب بالا می اومد ،دیگه نمی شد قضیه رو از کسی پنهان کرد . اما کوکب نذاشت کار به اون جاها بکشه ، اون که داشت له له میزد یه جوری به همه ثابت کنه که دیگه خدمتکار ساده ای نیست و یه جورایی در حکم خانم خونس ، یک روز به حرف اشپز گوش نمی ده و اشپز هم یه سیلی محکم می زنه توی گوشش ، کوکب از کوره در می ره و با وجود قولی که به بهمن خان داده بود فریاد می کشه : تو می دونی داری چه غلطی می کنی ؟ اشپز که متوجه حرف اون نشده بود ، ازش می پرسه قضیه چیه و کوکب هم بهش می گه که زن عقدیه اربابه و به ارباب حتما می گه که اون چه کار کرده و ازش می خواد اخراجش کنه .

خدمتکارها خرف کوکب رو باور نمی کردن .اخه چطور امکان داشت یک دختر دهاتی خدمتکار زن ارباب باشه ؟ موضوع دهن به دهن گشت تا اخرش یکی از خدمتکارها که به من خیلی علاقه داشت ، با هزار ترس و لرز چیزی رو که از کوکب شنیده بود ، به من گفت . من که یکه خورده بودم ، به اون خدمتکار گفتم به کوکب بگه زود بیاد پیش من و وقتی موضوغ رو از دهن خودش شنیدم ، تازه فهمیدم علت اون همه کلافگی و عبوس بودن بهمن خان چی بود . دیگه حال خودمو نفهمیدم. دلم دردی گرفت که اشهد خودمو گفتم . افتادم به خونریزی وتا بهمن از سر کارش بیاد ، از شدت خونریزی دیگه از هوش رفته بودم .وقتی چشم باز کردم ، دیدم توی بیمارستانم و بچه رو هم سقط کرده بودم . احساس می کردم از همه ی ادم و عالم ، به خصوص مردها متنفرم . به افسردگی روحی شدیدی دچار شده بودم و حاظر نشدم توی صورت بهمن خان نگاه کنم . حاظر نشدم برگردم خونه و چند روزی توی بیمارستان موندم . البته به زور امپول وقرص های جور واجور . . .

در این هنگام صنم حرف عمه اشرف را قطع کرد : عمه جون ، مگه شما خودتون نگفتین اگه بهمن خان همون اول بهتون می گفت ، بهش کمک هم می کردین ، پس چه طور شد از شدت ناراحتی شنیدن خبرش به اون حال افتادین ؟!

عمه اشرف به نشانه ی تاسف سر تکان داد و گفت : درسته ، حق داری . . . خودم گفتم ، ولی اگه یادت باشه ، گفتم همون اول که کار به جاهای باریک

کشیده نشده بود. یعنی اون زمان که محبور نشده بود کوکب رو عقد کنه. تا اون وقت می شد پای این گذاشت که اسیر وسوسه ی اون دختر حیله گر شده ولی علتی نداشت به این کارش ادامه بده، اون هم به این دلیل که اگر من بفهمم ناراحت می شم. اون می تونست قبل از خراب تر شدن کار منو از موضوع مطلع کنه. ولی این رو هم بگم که در علاقه ی بهمن خان به خودم هیچ شکی نداشتم. چون اون روزها هر چند که نمی دیدمش از این و اون می شنیدم که چه حال و روزی داره.

“پدر و مادر بهمن خان خیال می کردن چون من دچار افسردگی بعد از سقط جنین شدم نمی خوام پسرشون رو ببینم و از اصل ماجرا خبر نداشتن. به هر حال پدر خودم اون قدر اصرار کرد تا من راضی شدم از بیمارستان مرخص بشم ولی برم خونه ی اونها. البته هنوز بهمن خان رو ندیده بودم و نمی خواستم هم ببینم. اما یک سوال همش توی ذهنم بود و اون هم اینکه بهمن خان چرا این کار رو کرده بود. درسته که اون شب تا اندازه ای از خودش بی خود بوده ولی آیا می تونسته در برابر خواهش نفس و وسوسه ی اون دختر مقاومت کنه؟ حالا گیریم به دلیل وضعیت من و چند ماهی نداشتن روابط زناشویی اغفال شد، چرا روز بعد که فهمید موضوع رو به من نگفت؟ ما که همه ی حرفامونو به هم می زدیم، ما که به قول معروف با هم ندار بودیم… یا شاید من اینجور تصور می کردم.”

صنم هم چنان منتظر بود عمه اشرف سخنش را ادامه دهد اما وقتی سکوت او به درازا کشید صنم گفت: “ولی عمه جون از تعریف هایی که شما درباره ی بهمن خان کردین، معلومه که اون شما رو خیلی دوست داشته و حتما از شدت علاقه به شما نتونسته موضوع رو بهتون بگه… خب، شما در وضعیت عادی نبودین و گذشته از این، از واکنش شما خبر نداشته. من شک ندارم بهمن خان فقط به خاطر ملاحظه ی وضعیت شما بهتون نگفت چه اتفاقی افتاده و گذاشت جریان سیل اونو با خودش ببره تا جایی که نتونه دستش رو به چیزی بگیره و از وسط سیلاب بیرون بیاد.”

“شاید حق با تو باشه عزیزم. معلومه دختر باهوشی هستی ولی من نمی تونستم این جوری فکر کنم، چون نه سواد و معلومات تو رو داشتم، نه تجربه داشتم… به هر حال وقتی که فهمیدم کوکب حامله هم هست وضع دیگه بدتر شد. شب و روز کارم شده بود اشک ریختن. می دونی چرا؟ چون نمی دونستم ارتباط اونها از کی شروع شده… تصور این که بهمن خان به من دروغ گفته و اون از روز اول با کوکب رابطه داشته، دیوونه م می کرد. برای همین هم هر کی منو می دید خیال می کرد به خاطر از دست دادن بچه گریه و زاری می کنم . چشم ندارم شوهرم رو ببینم. این که نمی تونستم موضوع رو به کسی بگم، بیشتر آتیشم می زد، چون از آبروریزی و عکس العمل خونواده م می ترسیدم و هیچ کس رو هم نداشتم که دردمو با اون تقسیم کنم که از شدتش کم بشه.

“چیزی که بیشتر از همه دلمو می سوزوند این بود که از بهمن خان هیچ چیز کم نذاشته بودم، یعنی از هر لحاظ که تصورش رو بکنی بهش می رسیدم. ولی اون یه دختر دهاتی رو به من ترجیح داده بود. از بچه انداختنم چیزی نگذشته بود که دیدم تحمل این وضع برام مشکله، برای همین هم دو تا پامو توی یک کفش کردم که طلاق می خوام. پدرم که از موضوع خبر نداشت مات و متحیر مونده بود مه دلیل طلاق خواستنم چیه، ولی تنها جوابی که من می دادم این بود که از بهمن خان متنفرم و دیگه نمی خوام با اون زندگی کنم.

“پدرم رفت سراغ بهمن خان، اما اون هم گفت نمی دونم چرا اشرف طلاق می خواد. و این رو هم گفت که به هیچ وجه حاضر نیست طلاقم بده. پدرم که دید هر کاری می کنه فایده ای نداره، و از طرفی دختر یکی یه دونه ش داره مثل شمع آب میشه ، دست به کار مقدمات طلاق شد . اما گریه و زاری بهمن خان که می اومد پیشش و التماس می کرد ، دلش رو به درد آورده بود . پدرم آدم مهربونی بود و نمی تونست ببینه که یه مرد اون جوری زار بزنه ؛ ولی نمی دونم چرا دل من شده بود یه تیکه سنگ خارا . واسطه تراشی بهمن خان هم افاقه نکرد و من سر حرفم موندم که موندم…

« این بکش و واکنشها اون قدر طول کشید تا کوکب زایید . بهمن خان چند روز بعد از زایمان کوکب ، هر طوری بود طلاقش داد و طلاقنامه رو فرستاد برای من ، بلکه از خر شیطون بیام پایین ؛ اما نیومدم . نمی دونم چرا این قدر به من برخورده بود . غرورم بدجوری شکسته بود . بهمن خان که دید من سفت و محکم وایسادم ، گفت حاضره بیاد محضر و منو طلاق بده . اما این دفعه هم تیرش به سنگ خورد ، چون پیش خودش خیال کرده بود وقتی منو توی محضر ببینه ، با التماس و زاری می تونه منصرفم کنه . اما من وکیل خودمو فرستادم . راستش صنم جون ، الان تو این فکرم که اگه می رفتم محضر و چشمم توی چشم بهمن خان می افتاد ، خیلی امکان داشت اونوئ ببخشم … »

عمه اشرف آهی کشید ، باز هم در سکوت به نقطه ای خیره شد و صنم را در انتظار نگه داشت . اما سکوتش چندان نپایید . « آره عزیزم … آره ، می دونم اگه اجازه می دادم بهمن خان به دیدنم بیاد ، اگه باز هم چشمم به اون قد و بالاش می افتاد ، از سر تقصیرش می گذشتم … ای کاش این کار رو می کردم بعضی وقتها غرور چشم آدما رو می بنده و نمی ذاره ببینن اطرافشون چی می گذره . کوکب بهمن خان رو حسابی چزوند و تا یک قرون آخر مهریه شو گرفت و رفت پی کارش.

« صنم جون ، من تا حدود یک سالی پس از طلاق ، اعصاب درست و حسابی نداشتم و کلی قرص آرامش بخش می خوردم ، خواستگار هم زیاد داشتم اما دلم نمی اومد به کسی جواب مثبت بدم … می دونی ، اصلا از هر چی مرد بود زده شده بودم . از خونه کم تر بیرون می اومدم … اون موقع چهار تا گربه داشتم که شده بودن مونس من . پدرم ، حیووونکی خیلی غصه می خورد و به گمونم ، آخر هم غصه من دقش داد … »

اشک در گوشه چشمان صتم حقه زد . او لحظاتی به چهره پر از چین و چروک عمه اشرف خیره شد ؛ چهره ای که رد پای گذر روزهای اندوه بار در آن به خوبی هویدا بود . « عمه جون ، شما دیگه بهمن خان رو ندیدین ؟»

آهی که عمه اشرف از ته دل کشید ، از تاسف درونی اش حکایت می کرد .« چرا … چرا دیدمش ، ولی کاش نمی دیدم . در حدود پنج سالی از طلاقم گذشته بود که یک روز رفته بودم امام زاده صالح توی تجریش . داشتم از توی بازار رد می شدم که یکهو چشمم به آدمی افتاد که برام خیلی آشنا بود . پاهام لرزید ، داشتم می افتادم زمین ، ولی هر جور بود خودمو سر پا نگه داشتم … خودش بود ، بهمن خان . داشت مستقیم توی چشمای من نگاه می کرد . اما یک لحظه شک کردم و خواستم برم ، آخه می دونی … صورت تکیده و کبودش داد می زد که معتاده ، ولی چشماش همون چشما بود . به هر حال ، وقتی اومد جلو و سلام داد ، تردیدم برطرف شد ، اما یقین کردم معتاده .

« با هم رفتیم توی حیاط امامزاده . فقط به همدیگه نگاه می کردیم ، بدون اینکه کلامی حرف بزنیم . چند بار خواستم برگردم و برم ، اما یه چیزی ته دلم نمی ذاشت ، گمونم همون محبتی بود که زمانی من و اونو به هم اتصال می داد . می دونی عزیزم ، هنوز سر جاش بود ، هر چند نازک شده بود … »

« عمه جون ، گمون کنم همین الانم اون بند سر جاشه و هیچ وقت هم پاره نمی شه . می گن وقتی کسی دل آدمو لرزوند ، اون لرزه همیشه باقی می مونه . مگه نه ؟

« آره عمه جون ، اگه لرزه واقعی باشه ، هم لرزه باقی می مونه ، هم اون کسی که باعث لرزه شده …. به هر حال ، با بهمن خان رفتیم کنار قبر یک قبر جوونی که تازه مرده بود ، نشستیم و بهمن خان اون زمان بهمن خان تکیده و ضعیف فعلی شروع کرد به تعریف ماجرا و همه چیز رو برام گفت . وقتی حرفاش تموم شد ، دیگه نتونستم طاقت بیارم . بلند شدم و همون طور که اشک می ریختم ، ازش دور شدم ، ولی شنیدم که گفت : « اگه منو بخشیدی ، خونه مون همون جاست که بود . »

« از اون روز حالم خیلی بدتر شد . یه گوشه می نشستم و اشک می ریختم . به گریه هام دیگه محل نمی ذاشتم . چند بار تصمیم گرفتم برم سراغش و زندگی مونو دوباره شروع کنیم ، ولی می دونستم خیلی دیره . می دونستم بلایی که به جون بهمن افتاده بود ، بلایی که شاید باعث و بانیش خودم بودم ، قدرت زندگی کردن رو از بهمن گرفته بود . برای همین به تعداد گریه هام اضافه کردم و فقط و فقط با اونها دل خوش بودم تا وقتی که تو به دنیا اومدی . اگه یادت مونده باشه ، از بچگی با تو بازی می کردم و علاقه خاصی به تو داشتم و دارم . »

صنم با لحنی آکنده از تاسف گفت : « عمه جون ، شما که زندگی به این سختی رو پشت سر گذاشتین ، منو اینقدر دوست دارین ، ولی مامان شیرین اصلا دوستم نداره . »

« نه عمه جون ، مگه می شه مادری دخترشو دوست نداشته باشه . اون تو رو خیلی دوست داره ، تو یک کمی حساسی ، وگرنه تو و رعنا برای پدر و مادرت فرقی باهم ندارین . »

« ولی من مطمئنم که مامان رعنا رو بیشتر از من دوست داره ، چون توجهش به اون خیلی بیشتر از منه . من هر کاری می کنم که توجه اونو جلب کنم ، نمی شه که نمی شه . هر چی هم لجبازی می کنم فایده نداره . »

عمه اشرف خندید : « لجبازی برای چی ؟ تو که ماجرای زندگی منو شنیدی و دیدی اگر از لجبازی دست بر می داشتم و با مهربونی رفتار می کردم ، اون همه ناراحتی و تنهایی نمی کشیدم و از زندگیم بیشتر لذت می بردم . پس تو هم به جای لجبازی ، سعی کن به مادرت محبت کنی و از این راه دلشو به دست بیاری . راستی تو تا حالا از خودت پرسیدی که چرا من این قدر گربه دارم ؟ »

« راستش ، نه عمه جون . »

« خب برای این که گربه ها ، غیر از خدا از آدم محبت هم می خوان . خودشونو برای آدم لوس می کنن ، لای دست و پای آدم می لولن که بهشون محبت کنی . برای همین هم من گربه دارم و محبتی رو که از شوهرم دریغ کردم ، نثار اینها می کنم . ولی آیا بهتر نبود این محبت رو این جوری هدر نمی دادم و کاری می کردم نصیب شوهرم و زندگیم و احیانا بچه ای بشه که بعدا به دنیا می آوردم ؟ »

صنم که بیشتر وقتها از نصیحتهای عمه اشرف بهره می گرفت و او را محرم و دلسوز خود می پنداشت ، این بار نیز پند او را شنید و با خود عهد کرد این راه را نیز امتحان کند ؛ شاید اثر بخش باشد . صنم از موضوعی مهم نیز خبر نداشت و آن این که عمه اشرف ، به سبب علاقه وافرش به او ، در وصیتنامه ای که نوشته بود ، در حدود یک سوم از ثروت خود را به صنم بخشیده بود ؛موضوعی که تنها عمه اشرف و وکیلش از آن آگاهی داشتند .

تا چند روز پس از آن دیداد،صنم به حرفهای عمه اشرف می اندیشید.شاید حق با او بود.عمه اشرف زندگی احساسی سختی را پشت سر گذاشته و تجربیات فراوان کسب کرده بود ، پس شنیدن حرفش و عمل به نصایحش خالی از فایده نبود.

صنم در رفتار خود تغییری داد و احترام گذاشتن و گفتار مودبانه و لحس حاکی از مهربانی را پیشه کرد ؛شاید در رفتار و کردار شیرین دگرگونی پدید آید ــ که آمد.شیرین هم مهربان تر شد و با ملایمت بیشتر حرف زد؛اما این دوران چندان نپایید و مدت این روز های آمیخته با مهربانی کوتاه بود؛به اندازه ی آفتاب لب بام که پرید و شیرین شد همان شیرین قبلی.

در یکی از همین روز های مهربانی از سوی صنم و نا مهربانی از جانب شیرین،صنم به آزمونی دیگر دست زد.شیرین در اتاق نشسته و مشغول خواندن کتابی بود که صنم با سینی چای وارد شد.در سینی دو فنجان چای تازه دم و خوش عطر بود و در کنار فنجان ها ، کپه ای کوچک از گلهای یاس سفید با عطری دل انگیز.

شیرین که متوجه ورود صنم شده بود،از روی کتاب سر بلند کرد و با دیدن سینی چای در دست صنم ، چند لحظه ای در سکوت به او خیره ، سپس با لحنی حاکی از بی اعتنایی گفت:«من که چای نخواستم.»

«شیرین جون،چایی تازه دم بود گفتم دو تا فنجون بریزم بیارم با هم بخوریم و یک کمی حرف بزنیم.»

شیرین با همان نگاه سرد همیشگی که صنم با آن آشنایی داشت، به او نگریست و گفت:«میتونستی بگی خدمتکارها چایی بیارن… خودت چایی ریختی آوردی که چی بشه ؟»«گفتم شاید بدتون نیاد بعد از مطالعه کتاب و خسته شدن یه فنجون چایی بخورین خستگی تون در بره.»

«ببین صنم،چرا این قدر اصرار داری ادای بچه های مهربون رو دربیاری؟به جای اینکارها بهتر نیست بری به کارهای خودت برسی ؟هان؟بذار هر کدوم از ما به زندگی خودش برسه.هر وقت که وقتش بود ، میشینیم کنار هم،چهار تایی چایی میخوریم و حرف میزنیم.حالا به کار خودت برس و انقدر باعث اذیت من نشو.»

صنم در جا خشک شد.هاج و واج مانده بود که چرا شیرین چند روز تغییر روش داد و سپس به حال اول و حتی بدتر از آن درآمد.فریادی که در درونم طنین انداز شده بود ، از دهانش به بیرون جست:«آخه چرا ؟چرا با من این رفتار رو داری.یه زن بابا چنین رفتاری رو با بچه ی شوهرش نداره که تو داری.مگه من به تئ چکار کردم،تو چه پدرکشتگی با من داری،با من ، یعنی دخترت،که اینجوری رفتار میکنی.ببینم،اگه خودمو بکشم دلت خنک میشه،راضی میشی؟هان»سپس در حالیکه اشکی بی امان از چشمانش سرازیر شده بود،سینی را با فنجان های چای به زمین انداخت و از اتاق بیرون دوید.

درخت چنار کهنسال باغ خانواده ی ارفع شاهد بود که صنم تا جایی که اشک در چشم داشت،گریست و پس از آن،همچنان خاموش نشست.در ذهنش غوغایی بر پا بود و همه ی افکارش بر محور رفتار شیرین و تفاوتی که میان او و رعنا و او قائل میشد،دور میزد.چند باری به فکر افتاد با خود کشی به این همه غم و اندوه پایان دهد، اما هر بار منصرف شد و خود کشی را کار افراد ناتوان و ذلیل پنداشت.برخاست و در باغ و اطراف عمارت شروع به قدم زدن کرد.در پی راه چاره بود،اما گویی همه روزنه های امید را به رویش بسته بودن.فکرش به هیچ جا قد نمیداد.

صنم خسته و درمانده به اتاق خود برگشت.احساس دلتنگی چنگال پر قدرت خود را به دور گلوی او حلقه کرده بود و می فشرد.خدایا با چه کسی میتوانست درد دل کند.پدر که نبود، از رعنا هم خبری نداشت.مانده بود عمه اشرف.ولی ناگهان فکری به سرش زد.بله،بهترین سنگ صبور را داشت:دیوان حافظ.برخاست و از کتابخانه ی کوچک اتاق،دیوارن حافظ را برداشت،بر لبه ی تخت اتاق نشست،نیت کرد و با نوک انگشتان دیوان را گشود:

بیا تا گل برافشانیم و می در شاغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

سخن دانی و خوش خوانی نمیورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را در ملک دیگر اندازیم

صنم وقتی تمام ابیات این غزل را خواند،گویی بر آتش دلش آبی خنک پاشیده شده بود.برخاست و دوباره به باغ رفت.آسمان پاییزی را ابرهای تیره رنگ پوشانده بود.ولی آسمان دل صنم میدرخشید،همچون صبح های بهاری.با خود میاندیشید که باید بکوشد تا طرحی نو دراندازد.اما چگونه؟مادرش که به هیچ صراطی مستقیم نبود و گویی با او دشمنی دیرینه داشت.آیا باید که خود را به ملکی دیگر می انداخت؟

صدایی که گرمای محبت در آن موج میزد،صنم را از عالم خود بیرون آورد:«دخترم، چیه این قدر تو فکری، مگه کشتیهات غرق شده؟»

صنم که از شنیدن آن صدا یکه خورده بود، رو برگرداند و اسماعیل باغبان را دید که با نگاه همیشه مهربانش به او خیره شده است . بیلچه و قیچی باغبانی هنوز در دستش بود.

«سلام اسماعیل آقا… راستش ترسیدم …آخه تو عالم خودم بودم.»

«ایشالا که عالم خوشی بوده ، نه ناخوشی. دخترم، تو توی این سن وسال که نباید این جوری توی فکر بری… یه جوری غرق فکر کردن شدی که آدم خیال می کنه غصه ی همه ی عالم تو دلت جمع شده. باباجون الان دوران سرخوشی و کیف کردنته؛ واسه ی غصه خوردن هنوز خیلی وقت داری.»

«ای بابا ، اسماعیل آقا ، دست به دلم نذار که خونه …»

« خدا نکنه باباجون ، ایشالا که دلت پر از شادی باشه. دل دشمنت پرخون باشه.»

لحن مهربان اسماعیل یکباره بار اندوه صنم را از روی دوشش برداشت.اندیشید، خوش به حال اسماعیل آقا، عمرشو کرده، اون هم وسط گل و گیاه ، هیچ غم و غصه ای هم نداره. خب معلومه نمی دونه تو دل من چی می گذره.

« خب ، دخترم کاری از دست من بر می آد برات انجام بدم که خنده رو روی لبت ببینم؟»

این حرف اسماعیل آقا لبخندی کمرنگ را بر لبان صنم نشاند. و بعد بر لبان خود اسماعیل.«آهان عزیزم، خوب شد.حالا برم پی کارم.»

تمایلی ناخواسته و ناشناخته در دل صنم باعث شد بپرسد:«اسماعیل آقا داری کجا می ری؟»

«دارم می رم وسایل باغبونی رو بذارم تو زیرزمین، یک کمی هم کار دارم که انجام بدم .»

«می شه منم با تو بیام زیرزمین . خیلی وقته دلم می خواد اون جا رو ببینم، اما تنهایی می ترسم برم.»

«از چی می ترسی بابا. اون جا یه مشت خرت و پرت باغبونیه، با چندتایی گلدون که دارم بهشون رسیدگی می کنم تا بیارم بذارم تو عمارت.»

«اسماعیل آقا پس منم باهات می آم. دوست دارم اون جا رو ببینم .»

هنگامی که صنم در پشت سر اسماعیل به داخل زیرزمین پا گذاشت، احساس کرد نیرویی او را به درون فرا می خواند . ترس بر وجودش چنگ انداخته بود، اما نیروی کنجکاوی بر ترس غلبه داشت، و همین نیرو او را به داخخل زیرزمین کشاند. پس از آن که اسماعیل آقا لامپ پر نور زیرزمین را روشن کرد، از محیط باغ با هوای ابری روشن تر شد. زیرزمین دیوارهایی آجری داشت و بوی نم مشام را کمی آزار می داد . در گوشه ای از زیرزمین تعداد زیادی گلدان ریخته بود و در گوشه ی دیگرش چند گلدان گیاه آپارتمانی به چشم می خورد . در گوشه ی دیگر وسایل باغبانی از قبیل ماشین چمن زنی ، شن کش، قیچی باغبانی و چند بیل توجه صنم را جلب کرد .اما چیز دیگری خیلی بیشتر باعث جلب توجه او شد. کمدی قدیمی که جولانگاه عنکبوتها شده بود.

« اسماعیل آقا ، اون کمد چیه؟»

«دخترم ، اون خیلی وقته این جاست. گمان می کنم مال جناب ارفع باشه، چون خیلی وقت پیشها دیدم یه چیزایی توش می ذاشت و به منم گفت که کسی به اون دست نزنه . من هم نه خودم دست زدم نه گذاشتم کسی بهش دست بزنه.»

«مگه توش چیه؟»

« گفتم که عزیزم ، نمی دونم . درش بسته .»

« ولی کلید که روشه.» می دونم دخترکم ، ولی آقت دستور دادن کسی بهش دست نزنه.خب

دستور آقا رو که نمی شه ندیده گرفت.»

«اسماعیل آقا، ولی من خیلی کنجکاو شدم ببینم توش چیه.»

«راستش… خانوم شما که غریبه نیستین، دختر آقا هستین… من چی بگم. چون خیلی دوستت دارم، این یه دفعه رو ندید می گیرم… برو ببین توش چیه.»

صنم آهسته و با ترس و لرز به کمد نزدیک شد. غبار سر تا پای کمد را گرفته و جای جایش تارعنکبوت بسته بود. صنم دست پیش برد و کلید را گرفت و سعی کرد بچرخاند. اما نمی چرخید. چند بار تلاش کرد، اما دستش قدرت نداشت. «اسماعیل آقا، می شه قفل این کمد رو باز کنی، مثل این که زنگ زده باز نمی شه.»

اسماعیل آقا با یک دست کلید را گرفت و با دست دیگر بدنۀ کمد را و کلید را چرخاند. قفل با صدایی خشک باز شد و صنم در را که جیرجیری گوش خراش کرد، گشود. داخل قفسه های آن چیزی نبود به جز مقداری لباس کهنه. صنم کلید را از قفل درآورد و در قفل لنگۀ دیگر کمد فرو برد و این یکی را با کمی زحمت باز کرد. سه طبقۀ درون کمد انباشته بود از کتاب و همه هم غرق در خاک و البته تارعنکبوت.

صنم کتاب رویی را برداشت، سفرنامۀ ناصرخسروقبادیانی. کتاب بعدی غزلیات شمس. کتاب بعدی گلستان سعدی. بعدی شاهنامه ای ورق ورق شده. پس پدر اهل شعر بود، اما چرا کتابهای شعرش در این کمد خاک می خورد؟ مشغلۀ فراوان، دغدغۀ جمع آوری مال و یا…

صنم به سراغ طبقۀ وسط کمد رفت، کتاب بینوایان ویکتورهوگو، گوژپشت نتردام. کتاب بعدی توجه او را جلب کرد. با حروفی قدیمی بر روی جلد کتاب نوشته بود «بی پناه» ولی نام هیچ نویسنده ای بر روی جلد به چشم نمی خورد. صنم کتاب را برداشت، به سمت در ورودی زیرزمین نگه داشت و محکم فوت کرد. گرد و خاک چند لحظه ای فضا را انباشت. صنم به ظاهر کتاب از هر طرف نگاه انداخت. مثل این که چیزی لای یکی از صفحات بود. بله… یک تکه مقوا. آن صفحه را گشود. تکه ای مقوا با لبه های مواج. بله… یک عکس بود. صنم با کمی دقت مرد را شناخت. خودش بود. مهردادخان ارفع که شاید در حدود بیست و چند سال داشت. اما آن خانم که بود؟

صنم کتاب را سر جایش گذاشت و عکس را با خود به زیر لامپ آورد تا خوب تماشا کند. زنی بود بلند بالا، هم قد خود مهرداد، باریک اندام با چهره ای گندمگون و بسیار زیبا… عجیب بود که احساس کرد پیوندی میان او و آن زن وجود دارد. شاید احساس می کرد شبیه اوست. دقایقی به عکس خیره ماند تا آن که اسماعیل گفت: «صنم خانوم، نمی خواین برین.»

«چرا اسماعیل، چرا. دارم می رم. اما این عکس رو از این جا به عنوان امانت می برم. بعد برش می گردونم.»

«خانوم جون این جا هر چی هست مال شماست. مال پدرتونه، چرا از من اجازه می گیرین.»

«آخه تو امانت دار خوبی هستی، من نمی خوام در امانت داری تو خیانت بشه.»

«باشه عزیزم، هر طور میل توست.»

صنم، با تشکر از اسماعیل، همان طور که به عکس خیره بود، از پله های زیر زمین بالا رفت و یکی دو بار نزدیک بود به زمین بخورد که دستش را به پله ها گرفت.

خدایا این زن کیه. چرا با این که تا حالا ندیدمش، این قدر برام آشناس؟

ذهن صنم به سرعت کار می کرد تا شاید نام زن ایستاده در کنار پدرش را به یاد آورد. اما سودی نداشت. صنم به اتاق خود برگشت، بر روی تخت دراز کشید و به عکس خیره شد. آن قدر به عکس نگاه کرد که همۀ ریزه کاریهای چهرۀ زنی که در آن بود، در ذهنش ثبت شد. عجیب است که هر چه بیشتر نگاه می کرد احساسش نسبت به آن زن خوش قد و بالا بیشتر می شد و درمی یافت چیزی نمانده است او را بشناسد.

کارهای درسی صنم باعث شد نتواند بیشتر وقت خود را صرف تماشای عکس کند، بنابراین کشف معما را به وقتی دیگر موکول کرد و به سراغ درس و مشق خود رفت. او چشم به سطور کتاب دوخته بود، اما حواسش حول محور عکس دور می زد. آیا امکان داشت میان آن عکس و رفتار شیرین ارتباطی وجود داشته باشد؟ گاه به فکر صنم می رسید که نکند او نیز همان جوجه اردک زشت باشد؟ نکند شیرین مادر او نیست که این گونه وی را از خود می راند؟

این افکار درهم و مغشوش نمی گذاشت صنم از درسی که می خواند چیزی بفهمد. او که در سال آخر دبیرستان بود، به تمرکز فکری بیشتری نیاز داشت؛ اما مگر می شد. آن شب صنم تا دیر وقت بیدار ماند و پیوسته به عکس نگاه کرد… ولی بی نتیجه.

روز بعد، وقتی صنم از مدرسه بازگشت، مصمم شد عکس را به شیرین نشان دهد، شاید او مشکلش را حل کند. عکس را برداشت و راهی اتاق شیرین شد، اما درست در نیمۀ راه از تصمیم خود برگشت. آن زن هر که بود، شیرین نبود، پس امکان این که باعث خشم شیرین شود خیلی زیاد بود. پرسیدن آن از پدر نیز مستلزم انتظار کشیدن بود برای برگشتن پدر از سفر انگلیس که آن هم معلوم نبود چه وقت باشد.

روز پس از یافتن عکس نیز روزی سخت بود، زیرا صنم احساس می کرد کاملاً درمانده است و نمی تواند معمای خود را حل کند. اما فکری که ناگهان به ذهن او رسید باعث شد با دو مشت محکم به سر خود بکوبد. «خدایا، من چه قدر خنگم! بعضی وقتها کله ام اصلاً کار نمی کنه… خب، دخترۀ خل، می تونی از عمه اشرف بپرسی… فقط، فقط خدا کنه عمه اشرف بدونه، وگرنه دیوونه می شم.» صنم، پس از گفتن این حرفها با خود، راهی خانۀ عمه اشرف شد.

«سلام عمه جون.»

«سلام عزیزم… حالت خوبه؟ چی شده توی این روز بارونی اومدی این جا؟»

«عمه جون، یه موضوعی پیش اومده که مجبور شدم خیلی سریع بیام پیش شما.»

«چیه بازم با شیرین حرفت شده؟»

«نه، موضوع این نیست.»

«پس چیه؟ مثل این که خیلی هم هیجان داری… بگو ببینم چی شده؟»

صنم عکس را از کیف خود بیرون آورد و پس از آن که چند ثانیه ای خودش به آن نگاه کرد، دستش را به سوی عمه اشرف دراز کرد، و با ترس از پاسخی که احتمال شنیدنش را می داد، با لحنی آکنده از هراس و هیجان و نفسی که چیزی نمانده بود بند بیاید، پرسید: «عمه جون، اینها کی هستن؟»عمه اشرف، وقتی به عکس نگاه کرد، بی اختیار چهره درهم کشید؛ اما خیلی زود تغییر حالت داد. لبخندی که معلوم نبود چه معنایی داشت، بر لبش نشست و در حالی که سر تکان می داد، پرسید: «صنم جون این عکس رو از کجا آوردی؟»

صنم که این پرسش عمه برایش نامفهوم بود، ابتدا کمی وحشت کرد، ولی سپس با تسلط بر خود، پاسخ داد: «از توی کمدی که توی زیرزمین خونه س… اما عمه جون اسماعیل آقا هیچ تقصیری نداره، من بهش اصرار کردم که اجازه بده.»

عمه اشرف که از موضوع بی خبر بود، تعجبش را با حالت چهرۀ خود آشکار ساخت، از این رو صنم ماجرای پیدا کردن عکس را برای عمه اشرف شرح داد.

«آه، بله… بله. حالا فهمیدم. آره، اسماعیل آدم خیلی امانتداریه. و اما این عکس… اون مرد رو حتماً شناختی، اون پدرته… آقا مهرداده… اون وقت حدودای سی سال رو داشت. البته توی عکس جوون تر نشون می ده، ولی الان خوش تیپ تره. می دونی عزیزم، به نظر من سن مردها هر چی بالاتر می ره، خوش تیپ تر می شن، چون از اون حالت بچگی بیرون می آن و…»

صنم که بی تاب شنیدن نام و مشخصات آن زن بود، حرف عمه اشرف را قطع کرد. «ببخشین عمه جون، خیلی عذر می خوام، ولی چیزی که الان می خوام بدونم، اینه که این زن کیه. بقیۀ حرفا رو بعداً هم می شه زد.»

«عزیزم، می دونم چه حالی داری… از وقتی این عکس رو پیدا کردی، حتماً آروم و قرار نداری که بفهمی این خانوم خوشگل کیه… ولی…»

عمه اشرف در سکوت به عکس خیره شد. سکوتی که از نظر صنم، مرگبار بود. از شدت هیجان، احساس دل آشوبه می کرد و چیزی نمانده بود فریاد بکشد، که عمه اشرف لب به سخن باز کرد. «صنم جون، برای شنیدن حرفهای من باید آروم باشی و کاملاً مسلط به خودت. باید آمادگی داشته باشی… ببینم آمادگی شنیدن یه موضوع غیرعادی رو داری؟»

«بله عمه جون. هر چی هست بگین. زود باشین… جونم دراومد.»

«خب، این خانوم که بابات ایستاده، مادرته!»

رنگ از روی صنم پرید. از شدت هیجان، دهانش باز ماند و در حالی که زبانش بند آمده بود، با لکنت گفت: «ما… ما… مادر… مادر من؟!»

«آره عزیزم، مادر توست… سهیلا خانوم.»

صنم نمی دانست باید شاد باشد یا غمگین. بی اختیار به یاد حرفها و رفتار و کردار شیرین افتاد. تازه فهمید چرا مورد توجه او قرار ندارد، و چرا همۀ وقت و توجه شیرین به رعنا معطوف می شود. باز هم همان حکایت غمبار همیشگی: زن بابا. ولی او از چند نفر از دوستانش شنیده بود که با زن پدرش دوست و رفیق هستند. اما چرا زن پدر او چشم دیدنش را نداشت…؟

«خب، عمه جون همین؟ نمی خواین برام بگین موضوع چیه… مادرم کجاست؟ هان؟»

تردید و سردرگمی در چهرۀ عمه اشرف مشهود بود. *صورت*ش از هم تکان نمی خورد؛ گویی با سیمان به هم دوخته شده بود. انتظار صنم به درازا کشید و هوا نیز رو به تاریکی گذاشت. صنم که برای امتحان کلاسی روز بعد باید درس حاضر می کرد و نمی توانست شب را در خانۀ عمه اشرف سپری کند، و از سویی، بی تاب بود که از ماجرای مادر و پدرش خبردار شود، با حالتی که شبیه گریستن بود و با لحنی ملتمس گفت: «عمه جون، خواهش می کنم بگین موضوع چیه… شما دارین منو دق می دین… تو رو خدا بگین… تو رو خدا…»

«عزیز دلم، این قدر بی تاب نباش، می گم می گم. فقط باید خیلی آروم باشی. ببینم، شب می مونی؟»

«نه عمه جون، درس دارم باید برم خونه بخونم.»

«پس برو خونه درس بخون، فردا بعد از اون که امتحانتو دادی، بیا این جا همۀ ماجرا رو برات تعریف می کنم.»

«عمه جون، من تا فردا دق می کنم.»

«ببین عزیزم، برای تعریف کردن موضوع باید چند ساعتی برات حرف بزنم… بعضی جاهاش هم یادم رفته که باید فکر کنم تا یادم بیاد. فقط اگه قول بدی دختر خوبی باشی و امتحانت رو خوب بدی، همه چیز رو برات تعریف می کنم.»

«عمه جون، شده مثل بچگیها که باید غذامو خوب می خوردم تا منو ببرین شهربازی، یا برام عروسک بخرین… من دیگه بزرگم، با من مثل بچه ها رفتار نکنین.»

« عزیز دلم، درسته که بزرگ شدی، ولی برای شنیدن بعضی چیزها و فهمیدن علتش هنوز بچه ای. اما بهت قول می دم فردا که اومدی همۀ ماجرا رو، مو به مو و تا هر جا که یادم باشه، برات تعریف کنم.

صنم که امتحان را خوب داده و آرامش نسبی یافته بود، بر روی مبل مقابل عمه اشرف نشست و سراپا گوش شد. عمه اشرف، در حالی که به عکس خیره شده بود، لب به سخن گشود.

«این خانم، یعنی مادر تو که اسمش سهیلاست، بچۀ جنوب بود…»

صنم ناگهان به میان حرف عمه اشرف پرید: «عمه جون گفتین بود… مگه الان نیست؟»

«عجله نکن عزیزم… بود و هست. پدرش که کارمند بود، نمی دونم چطور شد که مُرد و سهیلا به اتفاق مادرش اومد تهرون. اون وقتها مادرش هم مرض بود و سهیلا هی می بردش پیش این دکتر، اون دکتر. البته خودش این جوری می گفت. سهیلا وقتی اومد تهرون، همسن و سال تو بود و بیشتر از چند ماه نبود که دیپلم گرفته بود. اما دختر زرنگی بود. اون همین که پاش رسید به تهرون، توی یه شرکت بزرگ به عنوان ماشین نویس استخدام شد، چون ماشین نویسی بلد بود. توی اون شرکت خانومی بود که شغل معاونت داشت. اون که دید سهیلا خیلی خوشگل و خوش تیپه، ترتیبی داد که توی مسابقۀ دختر شایسته شرکت کند. سهیلا تو مراحل اولیه قبول شد، ولی برای دختر شایسته شدن خیلی مهارتها لازم بود که مادرت نداشت. اون بازیها، یعنی انتخاب دختر شایسته هم از اون بازیهای مال طبقۀ پولدار بود که دختراشون از همۀ امکانات استفاده می کردن، مثلاً می رفتن اسکی، اسب سواری، شنا، کلاس زبان و از این جور چیزا که سهیلا چون اون مهارتها رو نداشت، برای مرحله های بعدی انتخاب نشد.

«اون وقتا مهرداد یک دفتر درست و حسابی داشت و با چند تا کارمند که به کارهای تجارتش رسیدگی می کرد. مهرداد بیشتر وقتش رو یا توی دفترش در تهرون می گذروند یا توی دفتر دیگه ش در لندن، چون بیشتر ماشینهایی که می خرید و در ایران می فروخت ساخت انگلیس بود. اون که در حدود چهار سالی از زندگی مشترکش با شیرین می گذشت و خدا تازه رعنا رو بهشون داده بود، از زندگیش دل خوشی نداشت. شیرین که دختر یکی از تاجرهای معروف تهرونه، از همون اولش هم فیس و افاده داشت و به عالم و آدم فخر می فروخت. همۀ توجهش همیشه به خونه و زندگی و طلا و جواهر و مهمونی رفتن و پُز دادن بود. راستش من از همون اول که دیدمش، گفتم به درد زندگی با مهرداد نمی خوره. آخه بابات در دورۀ جوونیش خیلی اهل شعر و کتاب بود و خیلی هم آدم خیّری بود که به هر آدم مستحقی که بهش مراجعه می کرد و یا به اون خبر می دادن که فلانی به کمک احتیاج داره، کمکش می کرد.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان شب زیبا شدن قسمت اول

رمان شب زیبا شدن قسمت دوم

رمان شب زیبا شدن قسمت سوم

رمان شب زیبا شدن قسمت چهارم

رمان شب زیبا شدن قسمت پنجم

رمان شب زیبا شدن قسمت ششم (آخر)

یناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!