رمان کدبانوی من پارت اول

رمان کدبانوی من پارت اول

رمان کدبانوی من پارت دوم

رمان کدبانوی من پارت سوم

رمان کدبانوی من پارت چهارم (آخر)

خلاصه رمان و نمیگم چون حجم رمان کم است زود متوجه رمان میشید و هیجانش را از دست میده …پس خودتون این رمان زیبا را در سایت آیناز رمان بخوانید و حاشو ببرید

تو شرکت پوستم کنده شده بود … یکی از مشتریها دبه کرده بود و زده بود زیر قراردادش داشت کل شرکت ما رو به خاک سیاه می شوند … کلی روش حساب کرده بودیمو با سرمایه اش می خواستیم یه حالی به خودش و خودمون بدیم … ولی حالا مرتیکه عین خیالشم نبود … زنگ زده بود گفته بود قرارداد کنسله … من دارم از ایران میرم … سه تا از بچه ها رو فرستاده بودم برم خرش کننو شرکت پوستم کنده شده بود . یکی از مشتریها دبه کرده بود و زده بود زیر قراردادش داشت کل شرکت ما رو به خاک سیاه می شوند . کلی روش حساب کرده بودیم و با سرمایه اش می خواستیم یه حالی به خودش و خودمون بدیم . ولی حالا مرتیکه عین خیالشم نبود . زنگ زده بود گفته بود قرارداد کنسله . من دارم از ایران میرم . سه تا از بچه ها رو فرستاده بودم برم خرش کنن . وگرنه باید خسارت شرکت و خودم می دادم . چون معرفه اون مرتیکه من بودم . همه قراردادهای دیگه رو پیچونده بودیم چسبیده بودیم به این یارو . پول ازش می ریخت . اعصابم خورد خورد بود . بدتر اینکه بچه ها دست از پا درازتر اومده بودن . میگفتن یارو هیچ جوری خر نمیشه . ولی من هنوز از آخرین حربه ام استفاده نکرده بودم . حقه مخصوصی که همیشه شرکت ما رو نجات داده بود . یعنی فرستادن یه خانوم منشی خوشگل و ناز که ترتیب مخ این مرتیکه عوضی رو بده . تو ذهنم کلی واسش خط و نشون کشیده بودم . نیم ساعت بعد تو ماشینم بودم و خسته و کلافه به سمت خونه حرکت می کردم . طبق عادت همیشگیم همه ناراحتیها و مشکلات کاریم و جلوی در خونه دفن میکردم بعد وارد خونه میشدم . ماشینو جلوی در پارک کردمو در خونه رو باز کردم و رفتم تو .

از توی حیاط که رد میشدم خونه مثل همیشه عالی بود . باغبون تازه اومده بود و درختها و گلها رو حال آورده بود . ماشین زنم پرستو گوشه حیاط بود . مثل همیشه برق میزد از تمیزی . از پله های بزرگ و مرمری جلوی در رفتم بالا . در شیشه ای دودی رنگ خونه رو باز کردمو وارد خونه شدم . اولین چیزی که زد تو حالم بوی تند پیاز داغ بود . خونم داشت جوش میومد . بازم باید سر مسئله همیشگی با پرستو دعوا کنم . به اندازه کافی تو شرکت بدبختی و مشکلات داشتم . اخلاق بد پرستو هم قوز بالا قوز میشد . کتم و در آوردم و انداختم روی مبل . گره کراواتم و شل کردم و سعی کردم اول با روی خوش شروع کنم .

با صدای بلند گفتم خانومی سلام . من اومدم . خسته نباشی .

صدای ظریف پرستو از توی آشپزخونه اومد . سلام عزیزم . الان میام .خاله مثل همیشه خوش تیپ و سرحال بود . با پرویز شوهرشم یه سلام علیک مفصل کردیم و نشستم کنارش . نسترن مثل یه مجسمه فقط از جاش بلند شد وسلام کرد بعدم نشست . احساس عذاب وجدان داشتم وقتی میدیدمش . شایدم حداقل جلوی من اینجوری ساکت و بی اعتنا می شست . نسترن یه شلوار جین مشکی پوشیده بود با یه تاپ خیلی قشنگ سبز رنگ . رنگ قشنگ تاپش منو یاد چشمهای مژگان انداخت . سبز و براق . موهای نسترن تقربیا کوتاه بود که همیشه کنار صورتش میریخت . تقریبا تا روی شونه هاش بود . حالت دار و خوشرنگ . مثل چشمای پرستو مشکی بود .

پرستو که با لیوان شربت اومد کنارم بشینه تازه فرصت کردم ببینمش . همون پیرهن سفید تنش بود . بالاش دو تا بند پهن داشت . از قسمت سینه یه کمی تنگ بود . تا زیر زانوش بود . خیلی بهش میومد . تو صورتش دقیق شدم . آرایش قشنگش دیوونه ام کرد . از دیدنش سیر نمیشدم .

خودش متوجه شد ازش راضیم چشمک زد و خندید . منم تو جمع نیشم باز شد .

خاله بلند گفت بسه دیگه فرشید . مگه تازه پرستو رو دیدی . همه خندیدیم .

غیر از نسترن . سر شام خاله اینا کف کرده بودن . پرستو چهار مدل غذا و دسر و سالاد و . درست کرده بود . پرویز نمی دونست کدوم و بخوره . از هر کدوم یه قاشق ریخته بود تو بشقابش . خاله هم که به قول خودش رژیم داره ولی تا خرخره خورد . البته حق داشتن دست پخت پرستو بود . نسترن به بهانه اینکه عصرونه خورده یه کمی سالاد خورد فقط . پرستو هم با اعتراض به من نگاه می کرد که چرا اینقدر به نسترن تعارف می کنم بیشتر بخوره . دیگه ترجیح دادم چیزی نگم .

بعد از شام من و پرویز داشتیم راجع به شرکت حرف میزدیم . پرستو تمام وقت کنار خاله بود و آلبوم عکس های قدیمیمون رو میدیدن . نسترنم رو پله های جلوی در با موبایلش حرف میزد و گاهی بلند بلند می خندید . از جام بلند شدم برم طرف آشپزخونه که دو تا قهوه بریزم پرستو با خاله سرگرم بود نخواستم مزاحمشون بشم . وقتی میرفتم توی آشپزخونه از کنار پله های جلوی در که نسترن اونجا نشسته بود رد شدم .

فضولیم گل کرد ببینم با کی حرف میزنه که اینجوری می خنده . کنار گلدون بزرگی که جلوی در آشپزخونه بود یه کمی مکث کردم فقط چند تا کلمه شنیدم . آخ راست میگی . تو که همینطوریشم داغی . یه کمی رفتم جلوتر تا بقیه اشو بشنوم که نسترن ساکت شد . بعدم بلند گفت حالا بعدا راجع بهش صحبت میکنیم الان عکس یکی افتاده رو شیشه که داره حرفهام و گوش میده .

هول شدم و سریع رفتم توی آشپزخونه . خودم و فحش می دادم چرا حواسم نبود در شیشه ای و ممکنه دیده بشم . امیدوار بودم صدای تلویزیون نذاشته باشه بقیه صدای نسترن رو بشنون . دستپاچه دو تا فنجون گذاشتم توی سینی و شروع کردم به ریختن قهوه . که صدای نسترن از پشت سرم اومد .

شما خانوم به این کدبانویی داری چرا خودت قهوه میریزی؟؟ .

– آخه سرش گرم بود با خاله . مزاحمشون نشدم . میخوای واسه تو هم بریزم؟؟ .

آخی . نه من نمیخورم . فالگوش وایساده بودی؟؟ .

یه خنده مصنوعی کردم و سعی کردم عادی باشم گفتم

– نه . خواستم ببینم این جوکهایی که واست میگن رو میتونم بشنوم یا نه . آخه معلوم بود خیلی خنده داره .

بعضی وقتها سوژه های خنده دار تر از جوک هم هست فرشید خان .

– مثلا؟؟؟ .

مثلا اینکه این دستگیره ای که اینجاست با لباس شما درست شده .

بلند خندید . اول فکر کردم داره شوخی میکنه منم خندیدم و گفتم بیمزه . یه قند شوت کردم طرفش . جا خالی داد و گفت بله بایدم بخندی . آقای مهندس لباسش دستگیره خونه است .

اینقدر بلند خندید که صدای پرویز اومد که گفت بچه ها بگید ما هم بخندیم . نسترن رفت کنار اپن و گفت بگم؟؟ .

بعدم به من نگاه کرد . به دستگیره نگاه کردم و دیدم راست میگه . این همون تی شرت خودمه که داده بودم پرستو بندازه بیرون . دختره دیوونه باز سلیقه اش گل کرده این و کرده بود دستگیره . کی می خواست بفهمه من از این کارا بدم میاد . آخه چه علتی داشت .

رفتم طرف پذیرایی و روی راحتیهای انتهای پذیرایی نشستم . می خواستم از آشپزخونه دور باشم . یه نگاه به کل خونه انداختم . یه دکوراسیون جدید . یه خونه کاملا شیک و بزرگ . همه چیز خونه براساس سلیقه خودم بود . طوری که هر کسی که میومد خونه ما تا دو سه ساعت مات وسایل ها و دکور فوق العاده شیک خونه بود . اما حیف که خانوم این خونه علاقه زیادی به پخت و پز و بشور و بساب داشت . چیزی که من ازش متنفر بودم . اوایل از اینکه یه خانوم کد بانو دارم خوشحال بودم . اما بعدا فهمیدم که پرستو دیگه شورش و درآورده . از توی آشپزخونه اومد بیرون و همونجوری با پیشبند اومد طرفم وخودشو انداخت بغلم . بوی پیاز داغش داشت خفم می کرد . به زور از بغلم جداش کردم و گفتم

له شدم .

پرستو فورا لباساتو عوض کن حالمو بهم زدی .

از تو بغلم اومد بیرون و و بهت زده نگام کرد . بعدم مثل همیشه اشک تو چشمای درشت و مشکیش جمع شد . از کنار پای من بلند شد و نشست روی مبل بغلیم و در حالیکه اشکاش می ریخت روی صورتش گفت

تو از من بدت میاد؟؟ . من میچسبم بهت ناراحت میشی؟؟؟ .

اینقدر از این حرفاش عصبی میشدم که حد نداشت .

فریاد زدم نههههههه . از تو نه . از این بوی پیاز داغت . از اینکه هر بار میام خونه به جای اینکه بوی عطر و ادکلن بدی . به جای اینکه بهترین لباسهاتو بپوشی . به جای اینکه مثل اون ماشین لعنتیت که همیشه برق میزنه مرتب و شیک باشی . یا بوی سیر میدی . یا داری قیمه بادمجون درست میکنی . یا بوی وایتکس میدی . یا بوی هر آشغال دیگه ای که میدونی بدم میاد . بابا من نمیخوام تو ، تو این خونه کار کنی . صد تا کلفت می گیرم . نمی خوام زنم کدبانو بشه . آخه به کی بگم . سرم تیر می کشید . به شدت عصبی شده بودم . صدای گریه پرستو بلند شده بود .

از جاش بلند شد و از پله های مارپیچ خونه بدو بدو رفت بالا . به آخرین پله که رسید داد زد

من همینم که هستم . دوست ندارم کس دیگه ای واسه شوهرم غذا درست کنه . نمی خوام یکی دیگه بیاد خونه منو تمیز کنه . می فهمی آقای مهندس . من دوست دارم اینجوری باشم . توام اگه نمیخوای برو یکی از اون لاشیهای تو خیابون و بگیر .

منم بلند شدم و زل زدم تو چشماش و گفتم بالاخره همین کارو می کنم . حداقل تو یاد میگیری که زن باید چه جوری باشه . دلم خوشه زن گرفتم . خانوم باید سرآشپز می شد . بعدم در و پنجره های خونه رو باز گذاشتم تا این بوی لعنتی از خونه بره بیرون . صدای گریه پرستو از طبقه بالا شنیده می شد . اصلا برام مهم نبود . هزار بار بهش تذکر داده بودم یه کمی به خودش برسه . اینقدر که قابلمه و ماهیتابه میخرید دو تا لباس خواب نخریده بود . من باید واسش ادکلن می خریدم وگرنه خودش یا دنبال کاسه بشقاب بود . یا سیب زمینی بود یا مرغ و ماهی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه .

برگشتم روی مبل نشستم و سرم و تکیه دادم بهش . سرم خیلی درد می کرد . چشمام و بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم .وقتی چشمامو باز کردم اولین چیزی که حس کردم بوی خیلی خیلی مطبوع بود . اونقدر مطبوع که دلم ضعف رفت . بهتر بو کشیدم . آره خودش بود . قورمه سبزی بود . یه کمی چشمام و مالیدم . سرم بهتر شده بود . بلند شدم و به طرف بو حرکت کردم . آشپزخونه . هنوزم از دست پرستو ناراحت بودم . روی میز خیلی قشنگ و با سلیقه غذا رو کشیده بود . چند نوع سالاد و دسر درست کرده بود . تنها موقعی که احساس رضایت داشتم از پرستو موقع غذا خوردن بود . سنگ تموم می ذاشت . وقتایی هم که مهمون داشتیم که دیگه هیچی . هیچ کس نمیتونست از سر میز بلند شه . ته غذاها رو درمی آوردن .

اما حیف که از مشکلات دیگه ما خبر نداشتن . خیلی گشنم بود . اونقدر که دعوای چند ساعت پیش یادم رفته بود . پرستو پشتش به من بود و روی گاز چیزی هم میزد . صندلی رو کشیدم عقب و نشستم . منتظر بودم اونم بیاد شروع کنیم . 5 دقیقه ای بی هیچ حرفی اون جلوی گاز بود منم پشت میز . سکوت و شکستم و گفتم

من گشنمه . بیا بشین دیگه .

بدون اینکه برگرده طرفم گفت من وقتی تو خوردی میام میشینم اونجا . مگه نمیدونی بوی اون چیزایی که بدت میاد رو میدم؟؟ . همون غذاییم که الان میخوای میل کنی من درست کردم . همونی که بدت میاد بهت نزدیک شه .

از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت . دختره دیوونه . همیشه فکر می کرد من از خودش بدم میاد . بلند شدم و رفتم طرفش . از پشت بغلش کردم و گفتم آخه کی از خانومه خونه اش بدش میاد؟؟ .

خودشو از تو بغلم میخواست بکشه بیرون . ولی نمیتونست محکم بغلش کرده بودم . با حرص گفت ولم کن . ولم کن الان بوی پیاز داغ می گیری .

خندیدم و برگردوندمش طرف خودم . سرشو انداخته بود پایین . مثلا باهام قهر بود . پیشونیش و بوس کردم و گفتم عزیز دلم . خانوم خوشگلم . من منظورم اینه که یه کمی به خودت بیشتر برسی . هر کاری دوست داری بکن . فقط من که میام خونه واسه منم خود تو درست کن . آرایش کن . لباسهای خوشگل بپوش . عطر و ادکلن بزن . همون عروسکی بشو که روزهای اول دیدمش . این بده؟؟؟ .

سرشو آورد بالا و گفت تو که میدونی من عاشق غذا درست کردن وخونه داریم . پس چرا هی بهم میگی میرم زن میگیرم؟؟ . وقتی اینجوری میگی منو از همه چی سرد میکنی .

موهای مشکیش و از کنار صورتش زدم کنار و گفتم من غلط بکنم زن بگیرم وقتی خانومه به این خوشگلی دارم . خب عصبانیم میکنی دیگه . من معذرت میخوام . فقط تو رو خدا قول بده پرستوی خودم بشی . باشه؟؟ .

خندید و زل زد بهم . *ل بام* و بردم سمت *صورت* . یه بوس کوچیک . یه آآآه قشنگ کشید و گفت فرشید . شام یخ کرد . خودش و از تو بغلم کشید بیرون و دست من و کشید و رفتیم طرف میز . شام رو با شوخی و خنده خوردیم و همه ناراحتیمون یادمون رفت .

من و پرستو دختر خاله پسر خاله بودیم . از بچگی علاقه شدیدی به پرستو داشتم . از اینکه میدیدم یه دختر خیلی پاک و معصوم ازش بیشتر خوشم میومد . تو بچگی همیشه یا من خونه اونها بودم یا اون خونه ما بود . خونه هامون با هم 15 دقیقه فاصله داشت پیاده . بعدم که بزرگتر شدیم علاقه امون هم بیشتر شد . اون موقع ها که دبیرستانی بود گاهی وقتها تو خونه به مامانش کمک می کرد . همه میگفتن دست پخت پرستو حرف نداره . حتی از مامانش که تو فامیل دست پختش تک بود هم بهتر بود . منم بیشتر ذوق می کردم . از همه نظر خوب بود . یه دختر چشم و ابرو مشکی با پوست نسبتا سفید . قدش متوسط بود یه کمی لاغر بود . به خودم می گفتم بعدا که باهاش عروسی کردم تپلش می کنم . خودم درشت بودم میخواستم اونم تپل بشه . . وقتی من دانشجو شدم و پرستو دیگه بعد از دیپلم رفت کلاسهای سفره آرایی و هنری . دیگه طاقتم تموم شد . همه فامیل میدونستن من و پرستو عاشق همدیگه هستیم . به مامانم گفتم هر جوریه پرستو رو واسم عقد کنه تا بتونم درس بخونم . چون هر دو خونواده خبر داشتن و راضی بودن خیلی سریع به عقد هم دراومدیم . پرستو همونی بود که می خواستم . خوشگل . خانوم . مهربون . با سلیقه . با حوصله . شاد . خلاصه که همون فرشته توی رویاهام بود . منم به قول پرستو همونی بودم که می خواست . یه پسر قد بلند . استخوان بندیم به بابام رفته بود چهار شونه و محکم . هیچ کس باورش نمیشد من تا حالا باشگاه و بدنسازی نرفتم . بدنم سفت و محکم بود . مثل خود پرستو چشم و ابرو مشکی . یه کمی سبزه بودم . موهامم مشکی مشکی بود . روحیه آرومی داشتم . سرم به خودم و پرستو گرم بود . به هیچ کسی هم کاری نداشتم . سه سال باقیمونده به سرعت گذشت و لیسانسم و گرفتم . شدم مهندس عمران . اونقدر پارتی داشتم که میتونستم برجم بسازم و بفروشم . حامی زیاد داشتم . خیلی ها روم حساب می کردن . منم دانشجوی موفقی بودم که حالا شده بودم یه مهندس موفق . حرفه ای و امروزی کار می کردم . همه چیز سبک جدید . شیک . پیشرفته و با کلاس ساخته می شد . البته با مخارج خیلی بالا که بعضی وقتها کم می آوردیم . ولی به اندازه کافی می رسید بهمون . شهرت بالایی داشتم . تو 28 سالگی هر کی می خواست یه آجر بذاره رو هم با من مشورت می کرد . وضعم توپ توپ شده بود . اوایل زیاد به پخت و پزها و شست و رفتهای بیش از حد پرستو اهمیت نمیدادم . فکر می کردم چون تازه عروسی کردیم می خواد همه چیز تمیز باشه و مرتب . حتی وقتی جلوی چند تا از دوستام با پیش بند از آشپزخونه واسمون شربت آورد بازم چیزی نگفتم . نمی خواستم سر چیزای جزئی با هم بحث کنیم . اما بعدا همین چیزهای جزیی بزرگ شد .

شام و که خوردیم واسه اینکه از دل پرستو دربیارم خودم ظرفها رو شستم . البته حریف پرستو نمیشدم دوست داشت خودش همه کارها رو بکنه . اونم وایساده بود کنار من ظرفها رو آب می کشید . دوست داشت همه کارها رو با حوصله و دقیق انجام بده . هیچ وقت غذاش و تو مایکروفر نمی ذاشت . از چایساز و قهوه جوشمون هیچ وقت استفاده نمی شد . هیچ کدوم از این وسایلها تو خونه ما استفاده نمیشد و فقط جنبه قشنگی داشت . منم اصراری نداشتم که خودشو تغییر بده . فقط می خواستم واسه منم وقت بذاره و به خودش برسه . تا حالا هزار بار قول داده بود اما هر بار فقط دو سه روز دووم می آورد . امیدوار بودم این بار دیگه سر قولش بمونه .صبح که وارد شرکت شدم فقط سه نفر اومده بودن . دوباره فکر این مرتیکه خرپول اومد سراغم . هنوز منشی نیومده بود . رفتم توی اتاقم و کتم و در آوردم و آویزون کردم . یه نگاه به ساعتم کردم دقیقا 8 بود . تا نیم ساعت دیگه همه میومدن سرکار . راس ساعت 9 مدیر شرکت آقای احدی هم میومد . دیروز بهم گفته بود امیدوارم فردا دست پر اومده باشی شرکت وگرنه کل ضرر سنگین شرکت رو خودت باید بدی . نشستم روی صندلی که در اتاقم باز شد و کاوه اومد تو . کاوه مثل من توی شرکت سرمایه گذاری کرده بود و شرکت با پول ما چند نفر ساختمون می ساخت و مشاوره و معامله می کرد . در آمدش هم بخشیش به ما میرسید و بخشیش هم تو جیب مدیر میرفت . با این حال درآمد بالایی داشتیم اونم به خاطر این بود که شهرتمون زیاد بود .

کاوه تا چشمش خورد بهم گفت سلام . فرشید خان . صبحتون بخیر . آدم شدی یه راست میری تو اتاقت .

تکیه دادم به صندلیمو گفتم سلام . حوصله ندارم کاوه . این مرتیکه هیچ جوری راه نمیاد . میخوام این خانوم خوشگله رو بفرستم بره سراغش . نظرت چیه؟؟ .

نشست رو به رومو گفت عالیه . از این بهتر نمیشه . حرف ما رو که نمی فهمه شاید یه خانوم محترم لوند کمکش کنه . بعدم بلند خندید .

کاوه که رفت منتظر شدم منشی مخصوص خودم بیاد . یعنی خانوم حمیدی . اسمش مژگان بود . یه خانوم حدودا 25 ساله بود . روز اولی که اومده بود واسه مصاحبه اونقدر خوشگلی و لوندیش تو چشم بود که بی چون و چرا قبولش کردیم و جلوی اسمش تیک زدیم . مدیر شرکت یعنی همون احدی اونقدر باهوش بود که هیچ شیطونی به گردش هم نمی رسید . کلا 5 تا سرمایه گذار تو شرکت بودیم که هممون منشی مخصوص داشتیم تا کارای دفتریمون رو راه بندازن . هر 5 منشی هم یکی از یکی خوشگلتر و نازتر . از صدقه سری اونها هر کسی که با ما قرارداد می بست نه توش نمی آورد . البته شرکت ما خیلی رسمی و جدی بود . نه اینکه صبح تا شب بشینیم و با منشی ها لاس بزنیم . هممون با جنبه بودیم و سرمون حسابی تو کار بود . هیچ کس جرات نداشت کوچیکترین حرکتی بکنه واسه منشیها . خود احدی حسابش و می رسید .

عروسک شرکت همون منشی مخصوص من بود یعنی مژگان حمیدی . سه سال پیش شوهرش و از دست داده بود . خودش تنها با مادرش زندگی می کرد . یه برادر داشت که به قول خودش سالی یه بار بهشون سر میزد و گاهی هم میومد شرکت و یه احوالی از خواهرش می گرفت و 10 دقیقه ای میرفت .

خود مژگان یه دختر شاسی بلند و تقریبا بور بود . بیشتر به دخترهای روسی شباهت داشت . چشم های سبز و درشت . پوست سفید که زیر آب برق میزد . موهای طلاییش صورت گرد و قشنگش رو ده برابر قشنگتر کرده بود . لباسهای تنگ و روشنی که می پوشید . من همیشه موقع دید زدنش کم می آوردم . اینقدر زیبایی داشت که تموم نمیشد . آرایش قشنگی می کرد و صبح به صبح با صدای ناز و ظریفش بهم میگفت سلام آقای اصلانی . صبحتون بخیر .

جوری صداش توی مخم می پیچید و صورت نازش میومد جلوم که میخواستم بغلش کنم . همیشه این لوندی بودن و زیباییش رو با پرستو مقایسه می کردم . پرستو به خوشگلی مژگان نبود اما اونقدر خوشگل بود که بتونه منو راضی کنه . اما فرقشون این بود که پرستو به خودش نمی رسید اما مژگان تا وقت گیر می آورد جلوی آینه یا آرایشش و پر رنگ می کرد . یا با موهای خوشگل و *بدون پوشش*ش ور میرفت . اما پرستوی من تا وقت گیر می آورد میرفت سراغ کتابهای آشپزیش . یا مجله های دکور خونه و ظرف و لباسهای جدید . اصلا وقتی واسه خودش نمی ذاشت .

ساعت حدودا 8:30 بود که دیگه همه اعضای شرکت اومده بودن . داشتم دنبال شماره تلفن اون یارو می گشتم که دو ضربه به در خورد و بعدم در باز شد . حدس زدم باید مژگان باشه .

صدای نازکش پیچید تو اتاقم . سلام . صبح بخیر .

سرم و که آوردم بالا جواب سلامش و بدم یه لحظه به شکل تابلویی حواسم رفت به اون . خودش متوجه نبود . داشت پرونده توی دستش رو ورق میزد . یه مانتوی تنگ سفید پوشیده بود . دکمه هاش به زور بسته شده بود . تا چشماش به طرفم چرخید به خودم اومدم و گفتم سلام . ممنونم . بفرمایید .چپ چپ نگام کرد و اومد صندلی کنار میزم نشست و یه کاغذ از لای پرونده کشید بیرون و گفت آقای احدی گفتن این ملک ها باید تخریب بشه . اگه ممکنه بررسی کنید و کارتون تموم شد صدام بزنید .

خواست بلند شه که گفتم خانوم حمیدی . یه کاری داشتم باهاتون .

نشست سر جاشو گفت بفرمایید .

زیاد گفتنش واسم سخت نبود . چون ما که بیخودی منشی خوشگل استخدام نکرده بودیم . خودشونم میدونستن گاهی باید برای نجات شرکت یه عشوه و ناز و کرشمه ای هم خرج کنن . همشونم تجربه داشتن . نه اینکه برن به طرف بدن . فقط یه جوری باهاش بگو بخند و به قول کاوه لاس خشکه راه می نداختن که مخ طرف ریخته بشه تو ماهیتابه و با دو تا تخم مرغ بره تو رگ .

قیافم و جدی کردم و گفتم می دونید که آقای نعمتی زده زیر قراردادش و هیچ جوری هم خسارت رو نمیده . اگه ممکنه یه قرار ملاقات باهاش بذارید و یه کمی باهاش صحبت کنید . سعی کنید راضیش کنید حداقل خسارت شرکت رو بده . بلدید که؟؟! .

لبخند مرموزی زد و گفت بله . کاملا بلدم .

منم لبخند زدم و گفتم معلومه دست پر هم برمی گردید .

از جاش بلند شد و گفت اگه امری ندارید مرخص شم .

بهش گفتم من هر چی می گردم شماره تلفنش و پیدا نمی کنم ببین تو معرفی نامه اش هست پیداش کن و یه قرار باهاش بذار . همین امروز .

چشمک زد و گفت خیالتون راحت . امروز حتما میاد و قراردادش رو اجرا میکنه .

منم مثل ریئسهایی که یه پروژه مهم رو حل کردن تکیه دادم به صندلیم و گفتم اگه شما بخواید هر چیزی میشه .

سرم تو کارم گرم شده بود که تلفن اتاقم زنگ خورد . صدای قشنگ مژگان اومد که گفت خانومتون پشت خط هستن . میدونست من هیچ وقت تماس پرستو رو رد نمی کنم . حتی اگه تو بدترین و خاص ترین شرایط باشم . پس منتظر جواب من نشد و بلافاصله پرستو اومد روی خط .

الو . فرشید سلام . خسته نباشی عزیزم .

– سلام خانوم گل . شما خسته نباشی . کاسه قابلمه ها خوبن ؟؟ .

ااا . بیمزه . زنگ زدم بگم امشب مهمون داریم زود بیا خونه . خاله ات اینا می خوان بیان .

– واااای . پرستو من امشب کلی کار دارم . کاش میگفتی نیستیم . یه کاریش بکن دیگه .

فرشید تو رو خدا یه امشب و آبروریزی نکن . اون دفعه هم که عمه من اومد یادته؟؟ . سه ساعت بعد از شام اومدی . اون بیچاره ها که داشتن می رفتن . یه امشب و جون پرستو زود بیا .

– اووممممم . آخه . باشه . یه پرستو خانوم که بیشتر نداریم . یه شام خوشمزه داریم نه؟؟ .

صدای خنده اش اومد .

آره شیکمو . سه چهار مدل شام خوشمزه داریم . حالا دیگه مطمئنم شب زود میای .

ظریف و ناز می خندید . یه لحظه دلم واسش تنگ شد . از دیشب تا حالا کی تغییر کرده بود . واسه اینکه مطمئن شم بهش گفتم

– راستی اون پیرهن خوشگله که واست خریدم و بپوشی ها . همون سفید .

باشه . خودمم می خواستم همونو بپوشم . شب می بینمت . شیرینی هم بخر .

– باشه . خودتو خسته نکنی ها . تا شب خدافظ .

بله قربان . خدافظ .

گوشی رو که گذاشتم رفتم تو فکر پرستو . من یه مرد خوشبخت بودم . هم پول داشتم . هم کار داشتم . هم یه زن خوب . یه زندگی آروم . ما سه چهار سالی میشد که ازدواج کرده بودیم . دیگه میخواستیم بچه دار شیم . هر دو تصمیم گرفته بودیم دیگه جلوگیری نکنیم . طبق پیش بینی های دکتر تا چند ماه دیگه احتمالا پرستو بچه دار میشد . اونوقت خوشبختیمون صد در صد تکمیل میشد . از همه مهمتر که پرستو قول داده بود خودشو تغییر بده . ته دلم یه حسی میگفت فرشید . میدونی پرستو چند بار قول داده؟؟؟ . شاید بالای 100 بار . اما نمی خواستم فکرم و با این چیزا خراب کنم . پرستو حرف نداره .

نیم ساعت بعد مژگان اومد تو اتاقم و در حالیکه حسابی به خودش رسیده بود و بوی عطر ملایم و خوش بوش کل شرکت رو برداشته بود گفت داره میره پیش نعمتی . می گفت نیم ساعت باهاش حرف زده تا تونسته راضیش کنه باهاش یه قرار ملاقات بذاره . بالاخره گیر افتادی نعمتی . خنده بدجنسانه ای کردم و گفتم ببینم چیکار میکنی خانوم حمیدی .

مژگان که رفت تقریبا 90 درصد مطمئن بودم همه چی درست میشه . برگه های تخریبی که واسه ساختمون های قدیمی بود رو برداشتم و به اون بهانه راه افتادم طرف اتاق رییس . ارتباط اعضا تو شرکت خوب بود .

خود احدی فقط 42 سالش بود . اما اندازه یه مرد 100 ساله زبل و پخته بود . یه مرد شیک و باکلاس . چیزی از ماها کم نداشت . اکثرا آروم بود و با کسی قاطی نمیشد اما با این حال بازم ما باهاش خیلی راحت بودیم . شایدم به خاطر این بود که ما جزو سرمایه گذارها بودیم احدی برای حفظ ظاهرم که شده ما رو همیشه راضی نگه میداشت . الحق که ما هم شهرت و موقعیت خوبی واسه شرکت به حساب میومدیم . 5 تا نیروی حرفه ای و سرمایه دار . اسلحه هامونم عروسکامون بودن . همون خانوم منشی ها که در مواقع اضطرای هم ما رو هم شرکت رو نجات میدادن .

به احدی گفتم مشکل نعمتی حل شده و حتی اگه سر قرارداد برنگرده خسارت رو میده . اینقدر مطمئن بودم به کار مژگان که شک نداشتم همه چیز رو درست میکنه . احدی هم لبخند رضایت بخشی زد و گفت خیلی خوبه .وقت ناهار شده بود . مسئول غذا چهارشنبه ها به سلیقه خودش غذا میگرفت . بوی خوبی که پیچیده بود تو سالن نشون میداد غذا فسنجونه . دلم ضعف رفت .

منتظر بودم مژگان یه خبری بده . حداقل ببینم چیکار کرده . خودمم در این جور مواقع بهش زنگ نمی زدم ممکن بود قضیه لو بره . ساعت 1 بود . غذاها تحویل داده شد . با دلهره غذام و نصفه و نیمه خوردم . غذام کوفتم شد . همش تو فکر مژگان بودم . استرس داشتم . نکنه این نعمتی دم به تله نده . این مرتیکه عوضی هیچی ازش بعید نیست . دیگه داشتم روانی میشدم . واسه اینکه آروم شم شماره خونه رو گرفتم یه کمی با پرستو حرف بزنم که اونم جواب نمی داد . حدس زدم تو آشپزخونه داره از الان خودکشی می کنه . حرصم گرفت . فکر اینکه پرستو الان با پیش بند و ملاقه به دست تو آشپزخونه است کلافه ام می کرد . باز به خودم گفتم آخه الاغ . بده زنت اینقدر خونه داریش بیسته . لیاقت نداری . باید از اونها زنها داشتی که هر شب یا املت دارن یا تخم مرغ جزغاله .

بالاخره ساعت 3 خورده ای بود که موبایلم زنگ خورد . اینقدر هول شدم که یادم نبود موبایلم تو جیب کتمه . مثل گیجا دنبال صداش میگشتم که دیدم از توی کتم صداش میاد . سریع برداشتمشو جواب دادم .

جانم . بفرمایید .

– سلام آقای اصلانی . حمیدی هستم . خبرهای خوش دارم .

به به . بله . تعجبیم نداره . خانوم حمیدی هر جا بره با خبر خوش برمیگرده .

خنده قشنگی کرد که داشت کار دستم میداد .

– آقای نعمتی فردا صبح واسه تکمیل قرارداد میان شرکت . گفتن تو پروژه های دیگه اگه کمکی از دستشون بربیاد با کمال میل انجام میدن .

اینقدر ذوق کردم که خیلی ضایع یه سوت مسخره زدم و گفتم

آقای نعمتی الان اونجا هستن؟؟

– نه . رفتن پول ناهار رو حساب کنن .

هر دو بلند خندیدیم . تو دلم گفتم بابا تو دیگه کی هستی مژگان . مخ زنی تا این حد؟؟ . واقعا که حرف نداری .

با مژگان که خدافظی کردم خبر رو به احدی دادم . کف کرده بود . اینبار تصمیم گرفتیم چنان قراردادی باهاش ببندیم که دیگه *ه و س* دبه کردن به سرش نزنه . یعنی نرخ ها رو واسش ضربدر 3 می کردیم . سزای آدم چشم چرون و عوضی همینه .

از شیرینی فروشی که اومدم بیرون تا جلوی در خونه مرتب اتفاقات امروز رو مرور میکردم . به خودم می گفتم این مژگانه وقتی آدم زرنگی مثل نعمتی رو اینجوری در عرض چند دقیقه خر کرده وای به حال امثال من . خیلی باید مواظب باشم یه وقت این عشوه و لوندیهاش کار دستم نده . دوباره می گفتم تا باشه از این کارها . مگه بده؟؟ . از فکر و خیالم اومدم بیرون . یه راست در پارکینگ رو باز کردمو با سرعت رفتم ته پارکینگ ماشینو گذاشتم . جعبه شیرینی رو برداشتم و یه نگاه توی آینه ماشین کردمو اومدم پایین . مثل همیشه شیک و مرتب بودم . از پله های کنار پارکینگ که به داخل حیاط راه داشت رفتم بالا . حتما الان پرستو هم حسابی تیپ زده و آماده است . خاله ام یه زن میانسال بود که خیلی خوش سلیقه و خوش صحبت بود . خیلی دوستش داشتم . شوهرشم یه آدم ساکت و کم حرف بود . احتمالا با نسترن اومده بودن . نسترن یه سال از پرستوی من کوچیکتر بود . اون موقع ها همه عاشق سر و زبون نسترن بودن تو فامیل . حتی خود مامانم بهم می گفت با نسترن ازدواج کنی بهتره . مثل خودت زبون دراز و حاضر جواب . منم می خندیدمو می گفتم اتفاقا همین کار دستمون میده بعدا .

چون هیچ کدوم حریف اون یکی نمیشیم . اینا همه شوخی بود مامان میدونست من فقط پرستو رو دوست دارم . از همون موقع رابطه خیلی صمیمی منو نسترن یه کمی کدر شد . نه اینکه از من بدش بیاد . انگار حس می کرد جلوی پرستو شکست خورده . هر دوشون دختر خاله ام بودن . رابطه ام با هر دو خوب بود . اما خب پرستو واسم یه عشق بود . نسترن یه دوست .

بعد از اینکه قضیه خواستگاریم از پرستو رسمی شد نسترن دیگه زیاد با من صحبت نمی کرد . شاید تا قبل از اون فکر می کرد ممکنه نظرم عوض شه . دیگه سعی می کرد از جلوی چشم من فرار کنه . یا بی اعتنایی می کرد یا لجبازی . خلاصه اینکه بدجوری از دستم دلخور بود . اما همیشه اصرار داشت بگه اینطور نیست . امشبم ظاهرا باید شاهد غرغر پرستو و کم محلی نسترن باشم .

از جلوی پله های در بلند جوری که همه بشنون گفتم سلام . کسی نیست بیاد استقبال من .

صدای خاله میومد . طبق معمول قربون صدقه ام میرفت . در اصلی رو که باز کردم همشون رو مبلهای وسط پذیرایی نشسته بودن . قسمت انتهای سالن هم اکثرا وقتی میخواستیم خلوت کنیم می شستیم . جعبه شیرینی رو گذاشتم روی صندلی کنار آشپزخونه و رفتم سراغ مهمونا . بازم پرستو توی آشپزخونه بود و با سر و صدای من داشت میومد بیرون .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان کدبانوی من پارت اول

رمان کدبانوی من پارت دوم

رمان کدبانوی من پارت سوم

رمان کدبانوی من پارت چهارم (آخر)

یناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!