رمان من طهورا قسمت اول

رمان منم طهورا قسمت اول

رمان منم طهورا قسمت دوم

رمان منم طهورا قسمت سوم

رمان منم طهورا قسمت چهارم

رمان منم طهورا قسمت پنجم

رمان منم طهورا قسمت ششم

رمان منم طهورا قسمت هفتم (آخر)

خلاصه رمان :منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای………… انتقام

انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر

چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم

حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت

طهورا ….یه قناصه زن قبل از شلیک یه نفس عمیق بدون بازدم می کشه به هیچ چیز فکر نمی کنه

چون فکرت که درگیر باشه دستات می لرزه

پس نفسمو تو سینه ام حبس می کنم فکرمو ازاد می کنم ازاده …..ازاد دستم رو ماشه است

نمی لرزه حال وقتشه ۳


  ا ارامبش کامل در حال جمع اوری تفنگم هستم همه قطعات را به ارامی جدا می کنم و در جایی خودش در ساکم می زارم این تازه اولین هدف بود اروم اروم از راه پله ی ساختمان بدون سکنه و مخروبه بیرون می یام از در اصلی خارج می شم شالمو جلوتر می کشم تا جلب توجه نکنم ساک تفنگم که مثل ساک ورزشی به نظر می رسه رو رو شونه هام می ندازم عینک دودی تیره امو می زنم و یه نگاه اجمالی به اطرافم می ندازم هنوز خبری نشده !!!!!!! و به راه خودم ادامه می دم اصلا بر نمی گردم ببینم چه خبره؟ بدون هیچ توجه ای به راهم ادامه می دم ولی صداها یواش یواش به گوشم می خوره صدای فریاد چند مرد صدای که می گه : شاهین دورو بر و خوب نگاه کن سیا تو برو ساختمونهای اطراف نظر بگیر پیداش کنید …مرده و زنده اش مهم نیست……. فقط برای من بیاریدش صدای اژیر امبولانس می دونم که نمرده هدفم فقط زخمی کردنه نه کشتن !!!!!! وارد خیابون اصلی می شم از همون جا یه تاکسی در بست می گیرم و می رم به سمت خونه ام خونه ای که یه زمانی مامن عشق و عاشقی بود خونه ای که من توش رشد کردم و بزرگ شدم اروم کلیدمو در می یارم و وارد خونه می شم ساک تفنگمو با احتیاط می زارم رو مبل و خودم به سمت اشپزخونه می رم یه لیوان اب سرد از یخچال بر می دارم و یه نفس سر می کشم صدای مادرم و می شنوم که می گه : طهورا !!!! بازم ایستاده اب خوردی چقدر بگم برات ضرر داره ؟؟؟ سریع به سمت عقب بر می گردم هیچ کسی نیست پس صدای مادرم از کجا می یومد ؟؟؟؟؟ بازم رسیدن به حقیقت تلخ !!!!!!! به نبود مادر….. به نبود پدر…….. و به نبود تک برادرم طاها !!!!!! دوباره سر درد عصبیم سراغم می یاد لیوان و رو میز اشپزخونه می کوبم و به سمت نشیمن می رم رو اولین مبل می افتم شالمو از سرم بر می دارم از درون احساس داغی می کنم همون طور نشسته مانتومو از تنم در می یارم رو مبل دراز می کشم تا کمی از سر دردم کاسته بشه ولی می گه می شد یاد گرفته بودم بهترین کار برای کم کردن سر دردم اشکهای چشمامه گریه کردم ……… اروم شدم ….گریه برای من از هر قرص مسکنی پر فایده تر بود حالا احساس سبکی می کنم حالا ارومم …..مثل کودکی در اغووش مادرش از حموم بیرون می یام حولمو به دور تنم می پیچم و وارد اتاقم می شم جلوی اینه ایستادم خودمو می بینم امروز تولد 21سالگیمه چه تنهام پس کجا هستند خانواده ام که بهم تبریک بگن کجاست طاها که صبح زود کادو به دست من و اذیت کنه /؟ کجاست پدرم که منو تو اغوشش بگیره ؟ کجاست مادرم که این صحنه هارو با لذت نظاره کنه ؟ بشکنه دستی که اونها رو ازم گرفت له بشه قلبی که قلبمو شکست اخ طهورا چه تنهایی !!!!!!!!!!!!! بالای میز کارم عکس تولد 8سالگیمو می بینم من تو اغوش پدرم و مادرمو طاها هم کنار ما خاطره اش مثل فیلم از ذهنم می گذره هرگز یادم نمی ره زمانی که کادوی برادر بزرگمو باز کردم یه ست لوازم نقاشی بود با لبی ورچیده بوسش کردم و ازش تشکر کردم نوبت به کادوی پدر و مادرم رسید با ذوق بازش کردم ولی ………………. -با گریه گفتم : من اینو نمی خوام تو بهم قول داده بودی بابا پدرم منو تو بغلش گرفتو گفت : عزیزم تنفگ مال پسراست ببین چه عروسک خوشگلی خریدیم صدای مادرم و شنیدم که می گفت : طهورا ببین چه لباس عروس قشنگی تنشه ولی من نگاهشم نکردم و فقط اشک می ریختم دوباره بابام بغلم کرد سفت و محکم گفتم : باهات قهرم اصلا دیگه دوست ندارم تو بابای بدی هستی تو قول دادی ؟ نفس عمیق پدرم گوشمو نوازش داد و صدای ارومش که گفت : باشه برات می خرم نمی خوام دخترم فکر کنه باباش بد قوله اصلا هم برات تفنگ می خرم هم می برمت کلاس تیر اندازی خوبه طهورا؟ راضی شدی بابای / با حرف بابام قهقه ای زدم که فکر کنم تا ته حلقمو همه دیدن پریدم چند ماچ ابدار از گونه ی بابام گرفتم و با خوشحالیه فراون به جشن کوچیک تولدم مشغول شدم جناب جهانی سن دختر خانومتون کمه ما نمی تونیم ایشون و تو کلاسها ثبت نام کنیم ! -عرض کردم خدمتتون اقای مالکی دختر من استعداد خوبی داره می تونید ازش یه امتحان بگیرید ؟ اقای مالکی که مسئول ثبت نام بود یه نگاه به من انداختو گفت : اخه قدشم خیلی کوتاه ولی چشم من رو حرف شما حرفی نمی زنم یه تست از دخترتون می گیرم بعد اگر رضایت بخش بود این دختر خانومه گلتون و خلاف مقررات با ضمانت خودم ثبت نام می کنم !!!! صدای تشکر پدرمو می شنیدم تو دلم کلی ذوق کردم اقای مالکی به من و بابا گفت همراهش بریم تا بتونه از من یه تست بگیره منم دست تو دست بابام از اتاق خارج شدم از یه راهروی باریکی رد شدیم و وارد یه سالن سر بسته شدیم چشمام از ذوق داشت از کاسه در می یومد سالن تیر اندازی بود لحظه شماری می کردم که با دستهای کوچیکم یکی از اون تفنگهای رو میزو بر دارم اقای مالکی منو بر یه سمت دیگه با هر قدمی که از تنفگها دور می شدم اخمم عمیق تر و غلیظ تر می شد منو برد پشت یه میز چند تا دارت به من داد و گفت : خوب طهورا خانوم بلدی از این ها استفاده کنی ؟ با لب و لوچه ی اویزون گفتم : بلدم ..اینا که کاری نداره ؟ اقای مالکی یه لبخند زدو گفت : خوب پس بزن به هدف !! از اقای مالکی پرسیدم: چند راند ؟ اقای مالکی با ابروهای بالا اومده گفت : تو یه راند با سه تا نشونه دوباره اقای مالکی گفت : طهورا جان دخترم از دارت چیزی می دونی ؟ می تونی بگی نشونه از چند قسمت تشکیل شده ؟ به بابام نگاه کردم که داشت با لبخند منو نگاه می کرد سرمو بالا گرفتم به اقای مالکی گفتم : دارت 4قسمت داره 1-نوک 2- بال 3- شافت 4- فلایت اقای مالکی گفت : افرین حالا بزن ببینم پرتابت هم مثل اطلاعاتت خوب هست یا نه ؟!! سرمو تکون دادم بازی دارت و از طاها یاد گرفته بودم تموم اطلاعاتو از زبونش کشیده بودم بیرون گاهی اوغات با طاها سر نوشتن مشقهای من با دارت مسابقه می دادیم اگه من می بردم طاها رو مجبور می کردم مشقهای منو بنویسه و اگه می باختم طاها می خواست که یه روز کامل سمتش نرم و ازش چیزی نخوام که بیشتر اوغات من برنده بودم با بند اول انگشت اشاره ام تعادل دارت و پیدا کردم با شکم انگشت شصتم دارت و مهار کردم و با انگشت وسط انگشتهای دیگه امو پشتیبانی کردم حالا نوبت پرتاب بود با توان دارت و به سمت برد زدم و inner bullشد خورد وسط و دارت چسبید به برد صدای احسنت پدرم به من دلگرمی داد دومین پرتاب و می خواستم شروع کنم دوباره همون کارای که طاها به من اموزش داده بودمو پیاده کردم و دوباره inner bullشد و اخرین پرتاب هم با موفقیت به برد چسبید به اقای مالکی نگاه کردمو گفتم : تموم شد اقای مالکی گفت : افرین این بازیو از کی یاد گرفتی طهورا جان ؟ -از داداش طاهام تازه من از داداشم هم بهتر بازی می کنم رومو سمت پدرم گرفتمو گفتم : مگه نه بابا ی ؟ بابام با لبخند پررنگی گفت : بله دخترم شما بهتر بازی می کنی از سالن خارج شدیم و دوباره وارد همون دفتر کار اقای مالکی شدیم تو راه تموم فکر و ذکرم پیش تنفگها بود گوش ندادم ببینم اقای مالکی و پدرم با هم چه حرفهای می زدن فقط فهمیدم از یه هفته بعد کلاسهای من شروع می شه قرار شد اول با تیر و کمان شروع کنم و بعد با تفنگ اموزش ببینم با خوشحالی از اقای مالکی خدافظی کردم و دست تو دست پدرم از سالن خارج شدیم وقتی سوار ماشین بابام شدم پردمو صورت بابامو بوسیدم بابام خندید و گفت : طهورا بابا درسته اوردمت کلاس ثبت نامت کردم ولی باید قول بدی درسات خوب بخونی دیگه مشقاتم نداده طاها بنویسه باشه دخترم ؟ -باشه بابا قول می دم زندگی و شخصیت اصلی من از همون جا شکل گرفت یه نگاه به اینه روبه روم انداختم حالا 21سال دارم خوب به خودم نگاه کردم تو این چند سال چها که به من نگذشته بود !!!!!!!! تن پوش حوله امو کمی باز کردم تا تنم نفسی بگیره چک چک اب از موهام سرازیر شده بود روی تن سفیدم بر خلاف خانواده ام تنها عضو چشم رنگی من بودم پدرم می گفت به مادر بزرگش رفتم من که ندیده بودمش ولی گویا شباهت زیادی به اون داشتم موهای فر دار خرمایی روشن صورت گرد با چال رو ی گونه ی چپم زیبا بودم مخصوصا رنگ چشمام که همیشه پدرم می گفت منو یاد دریا می ندازه ولی افسوس تو چشمام دیگه شوغی برای زندگی نیست با حوله خودمو انداختم رو تخت دستامو زیر سرم گذاشتم وبه طاق سفید بالای سرم خیره شدم چی می خواستم از این سقف سفید ؟ خاطراتی که بارها و بارها برای خودم ثانیه به ثانیه اشو مرور کرده بودم چشمامو رو هم می زارم صداها رو خوب و واضح می شنوم صبح زود بود من امتحان تیر اندازی داشتم قرار بود به گروه المپیک ملحق بشم صدای مامانم و از تو اتاق شنیدم : طهورا …طهورا بلند شو مامان جان دیرت می شه مگه مسابقه نداری ؟ سریع چشمامو باز کردم : باشه مامان بشمار سه حاظرم بابا و طاها که نرفتن ؟؟؟؟ لبخند مامانم :نه عزیزم منتظرت موندن ……تو هم زود باش مامانم اروم از اتاق خوابم بیرون رفت منم سریع بدون شستن دست و روم حاظر شدم و از اتاق زدم بیرون سلام به همگی به به سحر خیز ……می زاشتی بعدا ؟ هنوز زود بود ساعت 7دختر !!!!! ای بابا طاها بازم شروع کردی ؟ نگاه طاها به بابام و لبخند پر رنگ بابام به من سلام دخترم صبحت بخیر یه چیزی بخور که باید اول تو رو برسونم بعدم طاها و مادرتو سرمو به سمت مامان می چرخونمو می گم : مامان کجا می خوای بری ؟ مامانم در حال ریختن چای می گه : می خوام برم خونه ی عمه معصومه ات با شادی می گم : اخ جون مامان نیا تا منم بیام عمه رو ببینم !!!! بابام در حالی که اخر چایشو سر می کشید گفت : نمی خواد عزیزم بعدا همگی با هم می ریم خونه عمه -ا بابا من خیلی وقته عمه رو ندیدم اصلا چرا دیگه عمه نمی یاد اینجا یا ما نمی ریم خونشون چیزی شده من خبر ندارم ؟ طاها یه نگاه به من می ندازه که چیزی دستگیرم نمی شه و می گه : از ما می پرسی ؟ به طاها با چشمای بزرگ شده نگاه می کنم و می گم : پس از کی بپرسم حسن بقال؟ -نخیر از چشمات بپرس که پدر یکیو در اورده ؟ -هاااااااااااا؟ پدر کیو در اورده طاها ؟ صدای همزمان مامان و بابا رو می شنوم که می گن : طاهـــــــــــــــا !!!!!! طاها ی عزیزم دستشو به نشونه ای تسلیم بلند می کنه و می گه : شلیک نکنید من تسلیمم همه اروم از در خارج می شن من ساک تفنگمو رو دوشم می گیرم بنا به عادت دیرینه همیشه اخرین نفری هستم که از در خراج می شم بابا از طاها می پرسه : طاها جان بازم ماشینو دیشب پارکینگ نزاشتی ؟ طاها جواب می ده : جناب قاضی جهان اخه یه پژو قدیمیو که کسی خط و خش نمی ندازه ؟ همگی وارد ماشین می شیم قبل از اینکه پدرم ماشینو روشن کنه می گم : ای وای بابا صبر کن موبایلمو جا گذاشتم !!! صدای مادرم می یاد که می گه : طهورا تو چرا اینقدر حواس پرتی دختر بدو برو بیار دیر شد …. قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم بابام می گه صبر کن به سمت عقب بر می گرده و می گه : اینو بزار تو اتاقت یه جای امن بعدا ازت می گیرم یه نگاه به فلش تو دستم می ندازمو می گم : این چیه بابا ؟ چیزی نیست بابا جان مال کارمه!!!! فقط یه جای امن بزار …؟ از ماشین پیاده می شم نمی دونم چرا ناخوداگاه به عقب بر می گردم چهره ی تک تک شون و می بینم چهره در ارامش پدرم مادرمو در حال جلو کشیدن چادر سرش و طاها که نمی دونم داشت به بابام چی می گفت؟؟؟؟؟ هر سه نگاهشون به من افتاد به چشمای تک تکشون نگاه کردم یه حس عجیب مثل دلشوره تو جونم افتاده بود یه حس مثل افتادن اتفاق ……! طاها گفت : دختر عجله کن تا تو برسی مسابقه تموم شده! ! یه قدم به عقب دوباره همون حس قدمی بعدی رو برداشتم قدم سوم و صدای مهیب انفجار پرت شدن من و دیگه تاریکی …………… چشمامو باز می کنم رو تخت می شینیم هر روز این تصاویر مهمون ذهنم می شه چه ساده کشته شدن خانواده ام ……چه راحت از من دست کشیدن بازم صداها و بازم تصاویر جلوی چشمام رژه می رن صدای شیون عمه هام عمه مهری ……….عمه مهناز …..و عمه معصومه ی نازنینم اما من بهت زده با دست شکسته با سری پیچیده در باند سفید و…. زبونی که قاصر به حرف زدن نیست !!!!!!! عمه معصومه می یاد جلو و منو بغل می کنه و می گه ” عمه برات بمیره …. داداش چجور دلت اومد دسته گلتو تنها بزاری ؟ وای نرگس زن داداش….. چجور دلت اومد دخترتو بزاریو بری بمیرم برات طاها …….که دامادیتو ندیدم !!! سرمو تو بغلش می گیره و برام لالای می خونه اما من اروم می خوابم سه ماهی هست که هیچ حرفی نزدم حتی یه کلمه همه می گن زبونم از ترس بند اومده ولی …………. شوهر عمه معصومه سرهنگ بود تو ستاد مبارزه با مواد مخدر فعالیت می کرد یه مرد نازنین و اروم که هر بار نگاهش می کردم موجی از ارامش در من وارد می شد یه روز با عمه نشسته بودیم که عمو مجید وارد اشپزخونه شد و به من گفت : طهورا جان دخترم اماده باش باید با هم تا جای بریم !!!!!! به عمو مجید نگاه انداختمو سری تکون دادم عمو مجید به عمه گفت : خانوم شما هم بیا من و عمه حاضر شدیم و با عمو مجید راه افتادیم تو ماشین نشسته بودیم که عمه گفت : حاج اقا امیر پس کی می اد ؟ امیر پسر عمه من بود ولی زیاد نمی دیدمش شاید یک سالی بود که من امیرو ندیده بودمش … عمو مجید گفت : شاید تا دوماه دیگه برگرده ماموریتش طولانیه وارد ستاد شدیم من همگام با عمه می یومدم وارد اتاق عمو مجید شدیم یه سربازی تا ما رو دید بلند شد و رو به عمو سلام نظامی داد و پا کوبید همگی وارد اتاق شدیم با عمه رو صندلی های گوشه ی اتاق نشستیم عمو با تلفن یه چیزی خواست تا براش بیارن همون سرباز با یه پوشه قرمز وارد شد و بعد از گذاشتن رو ی میز عمو خارج شد عمو پوشه رو سمت من گرفت و گفت : طهورا جان می شه این عکسها رو ببینی ؟ عمو یه نگاه نگران به عمه انداخت و سرشو پایین گرفت اروم از رو صندلی بلند شدم و به سمت میز عمو مجید حرکت کردم پوشه رو اروم از دست عمو گرفتم بازش کردم عکس بود عکسهای که شناخته نمی شد سرو صورت داغون شده تن و بدن سوخته شده ولی این ماشین بابا بود……….. پلاک ماشین بابای من بود !!!!!!!!! سریع دوباره عکس ها رو دیدم صحنه ها جلو ی نظرم اومد این چادر خونیه مادرم بود ولی چرا از صورتش چیزی نمی تونم ببینم ؟ خدای من طاها غرق در خون رو زانو خم شدم و نشستم عکس ها دورم افتادن چشمامو بستم و از ته قلبم جیغ زدم بابا ……………..مامان نرگس ……………….طاهــــــــــــ ا یک هفته به علت شوکی که به من وارد شده بود از دیدن عکس ها در بیمارستان بودم دیگه می تونستم حرف بزنم ……… از بیمارستان دیگه خونه ی عمه معصومه بر نگشتم هر چقدر هم عمه اصرار کرد بر نگشتم ………. ماههای اول هر کدوم از عمه ها هر روز به من زنگ می زدن یا سری به من می زدن بعد از این که ازشونخواهش کردم به روال عادی زندگیشون برگردند دیگه از اون سر زدنها کاسته شد روزهامو عاطل و با طل بدون انگیزه می گذروندم ولی هر روز یک کلمه در ذهن من پرنگ تر می شد اونم فقط انتــــــــــــقام بود !!!! ******** باید می فهمیدم کار چه گروهکی بوده کمی اطلاعات از عمو مجید گرفته بودم جوری شک بر انگیز نباشه یاد فلشی افتادم که پدرم به من داده بود سریع تو کامپیوتر بازش کردم عکس ها ……گزارش کار ……….نوع فعالیت ………سابقه ی کیفری ………..و غیره با مطالعه ی دقیق خیلی چیزها از اون فلش بدست اوردم حالا وقتش بود یه برنامه ریزی دقیق داشته باشم شب و روز برای انتقام نقشه می کشیدم اولین گام برای گرفتن انتقام تمرین فشرده بود هرچند تو تیر اندازی هر سال تعداد زیادی مدال و رتبه کسب می کردم ولی بازم نیاز به تمرین بود باید حرفه ای می شدم ولی تو ایران نمی شد با دایی احمد تماس گرفتم من از خانواده ی مادری فقط یک دایی داشتم که در امریکا زندگی می کرد وقتی بهش گفتم می خوام برای یه سالی مهمونش باشم خیلی خوشحال شد و قرار شد خودش پیگیر کارام باشه به چند ماه نکشیده نامه ای از سفارت امریکا در ترکیه بدستم رسید کار ویزای من درست شده بود با پس اندازی که داشتم با یه خدافظیه تلفنی راهیه ترکیه شدم و از اونجا با پرواز مستقیم به امریکا ************* محکم شده بودم باید محکم می شدم هدفم والا بود باید می جنگیدم یه سالی که مهمان خانواده ی دایی بودم فقط به خواست خودم به کلاسهای امادگیه جسمانی و تیر اندازی و کلاس رزمی می رفتم تموم مدتی که اونجا بودم داشتم در باره ی بهترین اصلحه ها ی قناصه اطلاعات جمع اوری می کردم …… حال می تونستم بگم حرفه ای شدم !!!!!!… بعد از یک سال وارد خاکم شدم ……..وارد وطنم !!!!!!!!! اولین کاری که کردم یه راست سر مزار خانواده ام رفتم و قسم خوردم که انتقام خونشو نو می گیرم خون ریختن …………خونشونو می ریزم …………… ولی به شیوه ای خودم !!!!!!! باید می فهمیدم کار چه گروهکی بوده کمی اطلاعات از عمو مجید گرفته بودم جوری شک بر انگیز نباشه یاد فلشی افتادم که پدرم به من داده بود سریع تو کامپیوتر بازش کردم عکس ها ……گزارش کار ……….نوع فعالیت ………سابقه ی کیفری ………..و غیره با مطالعه ی دقیق خیلی چیزها از اون فلش بدست اوردم حالا وقتش بود یه برنامه ریزی دقیق داشته باشم شب و روز برای انتقام نقشه می کشیدم اولین گام برای گرفتن انتقام تمرین فشرده بود هرچند تو تیر اندازی هر سال تعداد زیادی مدال و رتبه کسب می کردم ولی بازم نیاز به تمرین بود باید حرفه ای می شدم ولی تو ایران نمی شد با دایی احمد تماس گرفتم من از خانواده ی مادری فقط یک دایی داشتم که در امریکا زندگی می کرد وقتی بهش گفتم می خوام برای یه سالی مهمونش باشم خیلی خوشحال شد و قرار شد خودش پیگیر کارام باشه به چند ماه نکشیده نامه ای از سفارت امریکا در ترکیه بدستم رسید کار ویزای من درست شده بود با پس اندازی که داشتم با یه خدافظیه تلفنی راهیه ترکیه شدم و از اونجا با پرواز مستقیم به امریکا محکم شده بودم باید محکم می شدم هدفم والا بود باید می جنگیدم یه سالی که مهمان خانواده ی دایی بودم فقط به خواست خودم به کلاسهای امادگیه جسمانی و تیر اندازی و کلاس رزمی می رفتم تموم مدتی که اونجا بودم داشتم در باره ی بهترین اسلحه ها ی قناصه اطلاعات جمع اوری می کردم …… حال می تونستم بگم حرفه ای شدم !!!!!!… بعد از یک سال وارد خاکم شدم وارد وطنم اولین کاری که کردم یه راست سر مزار خانواده ام رفتم و قسم خوردم که انتقام خونشو نو می گیرم خون ریختن …………خونشونو می ریزم …………… ولی به شیوه ای خودم !!!!!!   برگشتم به زمان حال اروم بلند شدم از تو کمدم یکی از لباسهامو بر داشتم و پوشیدم خوبیه موهای فر این بود که خیلی هم نیاز به شونه کشیدن نبود همون جور با کش از بالا سرم بستم از اتاق خواب بدون این که حتی ثانیه ای خواب به چشمام اومده باشه خارج شدم امروز تولد م بود الان سه ساله که دیگه جشنی نمی گیرم ولی این دفه من بودم که به خانواده ام هدیه دادم اولین خون و ریختم ای کاش اینقدر قصی القلب بودم که بتونم گلوله رو تو چشم طرف بزنم ولی حیف که قاتل نبودم ……. گلوله ای که زدم به مهره سوم کمر بود یعنی فلج دائمی و این یعنی مرگ تدریجی !!!!! اولین هدف شخصی بود به اسم اسفندیار جز گروهک منافق و جز سران اصلی وارد کننده مواد مخدر از افغانستان و پاکستان به ایران با تحقیقی که کرده بودم و با اطلاعاتی که از فلش پدرم به دست اورده بودم مطمئن بودم که کار ترور خانواده ام مال این گروه بوده پدرم مدتها بود که رو پرونده این گروهک کار می کرد یاد تلفن ها ی پدرم می افتم که با عمو مجید خیلی سر بسته در باره ی این گروهک به اسم اژدها سیاه صحبت می کرد از اون جا که خیلی فضول بودم همیشه حواسم به مکالمه های پدرم بود نمی دونستم ……..همین فضولی ها یه روز چقدر به دردم می خوره ؟؟؟؟؟ تو افکار خودم بودم و داشتم به چای سرد شده نگاه می کردم صدای زنگ تلفن بلند شد بی حوصله منتظر موندم رو پیغامگیر بره بعد 4بوق صدای عمه طنین انداز سکوت خونه شد سلام طهورا جان عمه فدات بشه زنگ زدم تولدتو تبریک بگم می دونی چند وقته عمه صداتو نشنیده تو که دلت برای من تنگ نمی شه ولی من دلتنگ شنیدن صداتم عمه با من تماس بگیر و دوباره سکوت راست می گفت عمه از وقتی به ایران اومدم فقط دو دفه به دیدنش رفتم اون دو دفه هم صبح می رفتم تا کسی خونشون نباشه تو فکرم بود حتما به عمه یه سر بزنم چای سرد شده رو داخل سینک ظرفشویی خالی کردم و یه چای دیگه ریختم دیگه اجازه ندادم افکار بمن مستولی بشن چاییمو با چند تکه بیسکوییت مونده خوردم حس و حال غذا نداشتم به ساعت نگاه کردم 5بعد از ظهر بود بعد از کمی دیدن برنامه های مزخرف تلویزیون رفتم تااسلحمه و تمیز کنم حالا حالا ها با این یار کار داشتم با دستمال خشک شروع کردم به تمیز کردن تمام قطعات تفنگ باید اماده می کردم برای هدف دوم هدف دوم کسی نبود جز اتابک دومین مهره اصلی گروهک اژدهای سیاه یه پوزخند زدمو با صدای ارومی به خودم گفتم : دیگه باید اسم گروهک رو عوض کنن و به جای اژدهای سیاه بزارن اژدهای خونین کارم با قناصه تموم شد حدود یک ساعتو نیم بود که من در حال تمیز کردن اسلحه بودم کمی خودمو کش دادم تا خستگی از تنم بیرون بره یه تخم مرغ واسه خودم نیمرو کردم و خوردم یه قرص خواب هم بالا انداختمو رفتم به سمت اتاق خواب احتیاج به چند ساعت خواب عمیق داشتم یک هفته ای گذشته بود و من هر روز به باشگاه تیر اندازی می رفتم به هیچ عنوان نمی تونستم وقفه بین تمرینام بنداز م اولین چیزی که یه تک تیر انداز براش حکم می کرد داشتن عظلات محکم بود مخصوصا عظلات شانه و ساق دست یک روز در میون هم به استخر می رفتم تمرین نفس گیری داشتم خسته از باشگاه برگشته بودم که دوباره تلفن خونه زنگ خورد به شماره نگاه کردم شماره مال خونه ی عمه معصومه بود تو شیش و بش کردن برای جواب دادن بودم که تلفن رفت رو پیغامگیر ” عمه جان طهورا …..بازم نیستی دخترم عمه جان یه زنگ بزن دلم هواتو کرده ” و سکوت …………… کنار میز تلفن نشستم بی اختیار شماره عمه رو گرفتم بین سه عمه ام از همه مهربون تر عمه معصومه بود که من خیلی باهاش راحت بودم شماره رو گرفتم و منتظر وصل شدن شدم -الو عمه سلام -الو طهورا جان تویی دخترم ؟ -بله عمه حالت چطوره ؟ خوبی عمه جون ؟ صدای بغض دار عمه امو شنیدم که می گفت : نه عمه خوب نیستم دلم هواتو کرده توهم که نمی ای ببینمت -باشه عمه می یام حتما می یام بخدا دل منم تنگ شده !!!!!! -اگه راست می گی همین حالا پاشو بیا اصلا خودم می یام دنبالت ؟ -نه عمه جون شما با اون پا درد چجوری می خوای بیای دنبالم خودم می یام -راست می گی طهورا می یای اینجا ؟ – اره عمه مگه همینو نمی خوای ؟ تا دو ساعت دیگه اونجام فقط یه دوش بگیرم و راه بیافتم ….. -عمه قربونت بره پس زود بیا عمه به تاریکی نخوری فدات شم ؟ -چشم عمه قبل از تاریکی هوا اونجام ……کاری ندارید ؟ من برم یه دوش بگیرم -نه عمه قربونت بره فقط طهورا جان چی دوست داری برات درست کنم ؟ – عمه من همه چی دوست دارم هر چی درست کردی می خورم خودتم الکی به دردسر ننداز -نه عمه چه دردسری پس زود بیا باشه عمه فعلا خدافظ – خدا فظت باشه عمه جان   گوشی تلفن و قطع کردم و به سمت حموم راه افتادم با یه دوش سبک تر شده بودم   یه تاپ مشکی تنم کردم با یه شلوار جین قهوه ای موهامم از بالا با   یه کش سر محکم کردم اهل ارایش نبودم مانتو قهوه ایمو تنم کردم با یه شال مشکی همراه با کفش های اسپرت چرمیم   کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم   با تاکسی خودمو خونه عمه رسوندم من عاشق خونه عمه بودم   خونشون کوچه باغی بود از برج و اپارتمان خبری نبود……   انگار زندگی یه جور دیگه تو اون محل جریان داشت مخصوصا حیاط بزرگ   خونه عمه که تاب دونفره سفید هم داشت و من هر وقتی خونه عمه می رفتم بیشتر اوغاتمو تو حیاطشون بودم حالا بعد از مدتها دارم پا به این خونه می زارم دسته گلی که خریده بودمو تو دستم جا به جا کردم و زنگ در و زدم صدای عمه بود که گفت : بله -سلام عمه منم طهورا ….. -سلام به روی ماهت بیاتو عمه صدای تیک در نشون می داد که عمه درو برام باز کرد با یه هول کوچیک درو باز کردم و وارد حیاط خونه شدم همه چی و از نظرم گذروندم همه چی مثل سابق بود چشمم به گوشه ی چپ حیاط افتاد هنوز تاپ و بر نداشته بودن به یاد گذشته یه لبخند رو لبام مهمون شد به سمت باغچه رفتم که پر بود از گلهای رز بوته ای یکیشو چیدم و بو کردم بوی زندگی می داد …….! اروم اروم به سمت ساختمون حرکت کردم عمه رو دیدم که بالای پله ها ایستاده و داره با ذوق منو نگاه می کنه از همون پایین با صدای تقریبا بلندی سلام دادم و با قدمهای سریع از پله ها بالا رفتم و خودمو تو اغوش گرم عمه انداختم عمه ام منو محکم بغل گرفته بود و گریه می کرد و مدام قربون صدقه ام می رفت من عاشق این عمه ی تپلیم بودم با هم وارد خونه شدیم دسته گلو به سمت عمه ام گرفتم و بهش دادم عمه کلی ذوق کرده بود و مدام تشکر می کرد وارد سالن نشیمن شدیم تو خونه هم همه چی مثل سابق بود حتی دکور هم تغیری نکرده بود !!!! به سمت یکی از مبلها رفتم و روش نشستم عمه تلو تلو کنان که نشات از پا دردش داشت به سمت اشپزخونه رفت و بعد از مدتی با یه سینی که توش لیوان باریک و بلند شربت بود وارد شد بلند شدمو سینی رو از دست عمه گرفتمو گفتم : عمه بیا بشین من که نیومدم ازم پذیرایی کنی ؟ – چی می گی عزیزم بعد از چند ماه اومدی خونه عمه ات خشک و خالی که نمی شه بشینی ؟ – چرا نمی شه عمه وجود خودت برام از هر شربتی شیرین تره   با عمه خیلی حرف زدیم از گذشته های شیرین از عمه مهری و عمه مهناز هم حرف زدیم خیلی اتفاقها افتاده بود که من ازشون بی خبر بودم خیلی خسته بودم عمه از من خواست یکمی استراحت کنم تا اونم بساط شامو اماده کنه ازخدا خواسته رو همون مبل دراز کشیدم و شالمو از سرم باز کردم نمی دونم چقدر خوابیده بودم که صدای غریبه ای شنیدم  مامان کجایی ؟ – امیر جان پسرم هیس !!!! – پس امیر اومده بود !!!!!!!!!!!!!!   – صدای امیر و شنیدم که اروم گفت : چرا می گی هیس مامان ؟؟؟؟ – امیر جان طهورا خوابه !!!!!!!!   – صدای اوج گرفته ی امیر : طهـــــــــــــــــورا !!!!!!! – اره مادر چرا داد می زنی ؟   دیگه باید بلند می شدم اروم رو مبل نشستم و شالمو رو سرم مرتب کردم امیرو دیدم که اروم وارد سالن شد تا منو دید خیره موند هیچ حرکتی نکرد و ثابت تو جاش مونده بود منم داشتم امیرو ارزیابی می کردم تقریبا 3سال بود که امیرو ندیده بودم چقدر تغییر کرده چه هیکلی بهم زده به صورت سبزه اش نگاه کردم به چشمای نافذ مشکیش به قد بلند و چهار شونه اش به فک محکمو مردونه اش به بینی متوسطش همه اجزای صورتشو از نظر گذروندم اونم داشت خیره منو نگاه می کرد چشمای امیر به عمو مجید رفته بود در عین نگاه خیره و نافذ ولی توش عمقی از مهربونی بود اروم بلند شدم و گفتم : سلام !!!!!!!!!! امیر سرشو پایین انداختو گفت : سلام دختر دایی خوش امدید چه عجب ؟ امیر سرشو بلند کردومتظر جوابش بود اروم گفتم : عجب از شما باز من معرفت داشتمو اومدم ….. امیر نیش تو کلاممو گرفت و گفت : بله حق با شماست وظیفه ام بود می یومدم و بهتون سر می زدم !!!! داشتم به امیر نگاه می کردم که عمه هم وارد شد و گفت : وا چرا شما سرپایید خوب بشینید دیگه ! من اروم رو همون مبل نشستم امیرم گفت : می رم لباسمو عوض کنم خدمت می رسم و از پله ها بالا رفت با عمه نشسته بودیم عمه با مهربونی ذاتیش داشت برای من میوه پوست می گرفت و حرف می زد بعد از ربع ساعتی امیرو دیدم که داشت از پله ها پایین می یومد یه دست کاپشن شلوار ادیداس مشکی تنش کرده بود چقدرم بهش می یومد امیر مستقیم به سمت اشپزخونه رفت اروم به عمه گفتم : عمه چرا عروس نگرفتی ؟ عمه متعجب از سووال من گفت : برا چی می پرسی طهورا جان ؟؟؟ -خوب عمه ماشالله امیر الان باید 35سالش باشه دیگه یعنی هنوز وقتش نشده براش استین بالا بزنی ؟ -عمه تعجبش به لبخند تبدیل شدو گفت : امیرم خیلی وقته دلش گیره ولی پسرم حیا داره چیزی به روی ما نمی یاره !!!!! با لبخند گفتم : وای عمه جالب شد طرف کیه ؟ عمه لبخندش محو شد و گفت : ولش کن عمه جان اسمشو می خوای بدونی واسه چی ؟ -وا عمه خوب چرا براش کاری نمی کنید ؟ -دختری که امیرم می خواد فعلا سر گرمه درس و مشقشه با صدای بلند خندیدمو گفتم : عمه مگه چند سالشه نکنه 14یا 15سالشه ؟ عمه هم خندید و گفت : نه طهورا جان سنش این نیست ولی خوب سرش فعلا گرمه   می خواستم هر طور شده از زیر زبون عمه حرف بکشم که با اومدن امیر دیگه چیزی نپرسیدم ………. عمه بشقاب میوه رو جلوی من گذاشت و گفت : بخور عمه جان خیلی لاغر شدی … با لبخند از عمه تشکر کردمو مشغول خوردن میوه هام شدم چقدر مزه می ده میوه حاظر و اماده جلو روت باشه عمه بلند شدو گفت : برم برنج و دم بزارم دیگه الاناست که اقا مجیدم برسه !!!! عمه دوباره راهیه اشپزخونه شد حالا من بودم و امیر سرمو به سمت امیر گرفتم که قفل چشماش شدم تا دید نگاهم روشه سرشو پایین انداخت اوه از کی تا حالا این اینقدر خجالتی شده ؟؟؟/ -اروم گفتم : امیر !!!!!!! امیر سرشو بلند کرد و یه نگاه عجیب به من انداخت و گفت : جااا……. بله دختر دایی ؟ یه لبخند ملیح زدمو گفتم : عمو مجید بازنشسته نشده هنوز ؟ امیر خیره تو چشمام گفت : نه اخرین پرونده رو ببنده حکمش و به ستاد می ده تا بازنشسته بشه -خودت چی تو هم مثل عمو تو ستادی ؟ -بله منم مشغولم دختر دایی اه دیگه لجم در اومده بود چیه هی بهم می گه دختر دایی حالا خوبه ازش 14سال کوچیکترم انگار داره با یه زن 60ساله حرف می زنه دلم می خواست یکم سر به سر امیر بزارم ولی گذاشتم سر فرصت دوباره از امیر پرسیدم : امیر پرونده پدرم به کجا رسید ؟ امیر خیلی جدی نگاهم کردو گفت : نمی تونم چیزی به شما بگم شرمنده ام !!!!! از حرف امیر خیلی عصبی شدم و گفتم : چرا اونوقت ؟ یعنی حق من نیست بدونم کار کدوم نامردایی بوده ؟ امیر به چشمای عصبیم نگاهی انداختو گفت : شرمنده امیر سرشو پایین انداخت و داشت به گلهای قالی دست بافت پهن شده نگاه می کرد دوباره صداش زدم و گفتم : امیر !!!!!!!! امیر چند لحظه مکث کردو اروم سرشو بالا گرفت صدامو تا حد ممکن اروم کردمو گفتم : یه روزی از این شرمندگیت پشیمون می شی !!! و بلند شدم و راهیه اشپزخونه شدم عمه برام قیمه بادمجون درست کرده بود از پشت عمه رو بغل کردمو صورت تپلشو بوسیدم و گفتم الهی فدات عمه هنوز یادته که غذای مورد علاقه ام قیمه بادمجونه عمه اروم زد رو دستمو گفت : مگه من چند تا طهورا دارم که یادم بره تموم ذایقه ات و یادمه دوغ نمی خوری عاشق نوشابه مشکی هستی سالاد شیرازیو فقط با ابلیمو می خوری مکارونیو با ماست می خوری بازم بگم عمه جون دوباره یه ماچ صدا دار از صورت عمه گرفتم صدای زنگ خونه نشون دهنده ی این بود که عمو مجید هم رسید شالمو رو سرم مرتب کردم و از اشپزخونه خارج شدم همزمان در سالن باز شد و چهره ی عمو مجید نمایان رفتم جلوتر و گفتم : سلام عمو مجید !!!!! عمو مجید چشماش برقی زدو گفت : سلام دخترم خوش اومدی خونه ی ما رو منور کردی -اااا عمو مجید بازم از این حرفها عمو مجید کتشو در اورد و داد دست عمه و جواب سلام عمه رو هم داد و گفت : مگه دروغ می گم ؟ طهورا خانوم چند ماهه اینجا نیومدی هر دفه از عمه ات سووال کردم می گفت کار داره اخرم نفهمیدم یه دختر جوون چقدر می تونه کار داشته باشه اخه………. با عمو مجید به سمت نشیمن حرکت کردیم و همگی نشستیم یه کمی حرف زدیم که امیر از عمو پرسید : بابا دیر کردید ؟ چی شد ؟ -هیچی امیر جان طرف فلج شد با حرف عموم گوشامو تیز کردم تا بفهمم منظور از طرف کیه ؟ دوباره امیر پرسید : بابا قوه ی تکلم داره می شه فردا برم برای بازجویی ؟ عمو مجید یه نگاه به من انداخت و گفت : حالا الان وقته این حرفاست امیر جان !!!!!!!! نمی بینی مهمون عزیزی داریم بعد هم خیلی اروم به امیر گفت : راستی یادم رفت چشم و دلت روشن به عمو نگاه کردم که داشت این حرفو به امیر می زد سریع چشممو زوم کردم رو امیر اوااااااا این چرا اینقدر عرق کرد و سرشو پایین انداخت ……… بی خیال شونه بالا انداختمو رفتم تا به عمه کمک کنم تا میز شامو اماده کنه تموم فکر و ذکرم پیش یاروی بود که عمو گفت افلیج شده یعنی همون هدف من بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ داشتم سالادو رو میز می زاشتم که امیر اومد و گفت : شما چرا زحمت می کشید دختر دایی ؟ عصبی به خاطر شنیدن این جمله و نگفتن چیزی درباره ی پرونده ی پدرم بی اعتنا به امیر…….. سالادو رو میز گذاشتم و رفتم تا بقیه وسایلو بیارم امیرم پشت من وارد اشپزخونه شد و پارچ اب و نوشابه هارو با خودش برد سمت میز دیگه چیزی نمونده بود رفتم و به عمو گفتم : عمو شام حاظره بفرمایید -عمو مجید گفت : به به این شام خوردن داره از بوش معلومه که چی داریم !!!! سر میز شام اروم داشتم غذا می خوردم خیلی وقت می شد که غذای خونگی نخورده بودم سر میز شام فقط صدای برخورد قاشق و چنگال می یومد سرمو بلند کردم و به عمو مجید نگاه کردم مثل همیشه چهره اش پر از ارامش بود گفتم : عمو مجید عمو با لبخند نگاهم کرد و گفت : جانم دخترم نفسمو بیرون فرستادمو و گفتم : از پرونده پدرم……… می خوام بدونم ؟ عمو مجید نگاه غمگین شو به من انداختو گفت : فعلا چیز زیادی تو دستمون نیست -یعنی چی عمو ؟ سه ساله از این ماجرا می گذره واقعا چیزی تو دستتون نیست یا نمی خواید به من چیزی بگید ؟ -نه دخترم حق شماست که بدونی یه کارای کردیم ولی خوب متاسفانه تمام مدارک به طور نامحسوسی پاک یامفقود شده فقط می دونیم این کار به دست یه گروه به اسم اژدهای سیاه پی ریزی شده پدرت قاضی همین پرونده بود قرار بود حکمشو صادر کنه که متاسفانه اون اتفاق افتاد عمه ام که بغض کرده بود گفت : الهی به روز سیاه گرفتار بشن که سیاه روزمون کردن عمو مجید اروم گفت : خوش به سعادت محسن خوش به سعادت نرگس خانوم و خوشا به سعادت طاها که به درجه ی رفیع شهادت نائیل شدن خانوم اونا جاشون خوبه به عمو گفتم : عمو اگه اطلاعات داشتید چی کار می کردید ؟ عمو گفت الانم اطلاعات داریم فقط باید به درجه ی اعتبار برسه تا بتونه قاضی روش رای صادر کنه هر چند یک هفته پیش یه فرد ناشناس به یکی از مهره های اصلی شلیک کرده و الانم اون شخص تو بیمارستان هست و گویا پزشکش گفته فلج داییم شده با حرف عمو لبخند زیبای رو لبام نقش بست سرمو بلند کردم که با امیر چشم تو چشم شدم یه اخم به امیر کردم ولی امیر به طور مرموزی به من نگاه می کرد دیگه صحبتی از روند پرونده نکردیم بعد از شام به عمه کمک کردم تا میزو جمع کنم منم اروم اروم اماده می شدم برای رفتن به خونه ام وقتی عمه منو دید که حاظرو اماده ام گفت :کجا می ری طهورا ؟ با خنده گفتم : عمه جون کجا دارم برم می رم خونه دیگه عمو مجید گفت : مگه این جا خونه نیست ؟ -چرا عمو ولی باید برم دیگه خیلی مزاحم بودم صدای عمه اومد که گفت : اگه بری ناراحت می شم امشبو بمون اینجا التماس تو صدای عمه باعث شد قبول کنم و شب بمونم خونه عمه ام بعد از کمی شب نشینی و صحبت از هر بابی دیگه وقته خواب بود عمه به من یه اتاق تو طبقه ی بالا داد همون اتاقی که بعد از حادثه چند وقتی توش زندگی می کردم درست رو به روی اتاق امیر اتاق خواب عمه و عمو مجید بخاطر پا درد عمه طبقه ی پایین قرار داشت بعد از شب بخیر وارد اتاق شدم و درو بستم رو تخت نشسته بودم خوابم نمی برد به خودم گفتم ای کاش حداقل یه قرص خواب با خودم اورده بودم اروم مانتوم از تنم در اوردم وای حالا مگه می تونستم با این لباس بخوابم تا صبح باید خودمو می خاروندم عادت بدی که داشتم حتما شبا باید یه لباس ازاد می پوشیدم دوباره مانتمو تنم کردم و شالمو رو سرم مرتب می خواستم برم از عمه یکی ار لباساشو قرض بگیرم اروم از پله ها پایین رفتم همه جا تاریک بود و سکوت مطلق جز دوتا اباژور تو گوشه های اتاق دیگه هیچ نوری نمی یومد به سمت اتاق خواب عمه راه افتادم یکمی پشت در معطل کردم صدای نمی یومد فکر کنم خواب بودن پشیمون دوباره راهیه اتاقم شدم رو اخرین پله بودم که صدای اروم امیرو شنیدم   – چیزی احتیاج داری دختر دایی ؟ ای بابا تا این مارو دق نده ول کن نمی شه اروم به سمت اتاق خواب رفتمو در باز کردمو گفتم : نه !!!!!!! هنوز در و نبسته بودم که یادم افتاد تا صبح با این لباس……خواب به من حرومه در نیمه باز و بازتر کردم هنوز امیر ایستاده بود و نگاهش سمت اتاق من بود بیرون رفتمو گفتم : چرا احتیاج به یه بلوز ازاد دارم تو لباسات چیزی هست که به درد من بخوره ؟ چشمامو انداختم تو چشمای امیر امیر جوری نگام می کرد که حس کردم داره از تعجب شاخ در می یاره تو دلم کلی بهش خندیدم فکر کنم اونم تو دلش گفت عجب دختر پرویی !!! وقتی دیدم مکث امیر برای جواب دادن زیاد شد به سمت اتاق عقب گرد کردمو گفتم : رفتم پایین از عمه بگیرم ولی فکر کردم باید خواب باشه دلم نیومد بیدارش کنم لباسمم راحت نیست حالا اگه نمی خوای چیزی بدی اونجوریم نگام نکن پسرعمـــــــــه !!!! همچین پسر عمه رو با غیض گفتم که خودم خنده ام گرفته بود کامل وارد اتاق نشده بودم که صداش منو سرجام میخ کوب کرد – من که حرفی نزدم بیاید برید تو اتاقم هر کدومو دوست دارید بردارید فقط من لباس نپوشیده ندارم برگشتمو شونه ام بالا انداختم و گفتم : مهم نیست من زیاد حساس نیستم و با پرویی کامل در اتاق امیرو باز کردم و وارد شدم یه راست به سمت کمد لباسش رفتم در کمدو باز کردم و یه نگاه به کل لباسهای اویزون انداختم همه مرتب واتو کشیده بودن یکی یکی لباسهارو نگاه کردم توشون یه لباس استین بلند ابی نظرمو جلب کرد معلوم بود تازه شسته شده همون و بر داشتم و از چوب رختش جداش کردم چوب رختو سر جاش گذاشتم و در کمدو بستم برگشتم ببینم امیر کجا مونده ؟؟ که درست پشت سرم دیدمش با یه نگاه خاص و یه لبخند محو لباسو بالا اوردم و گفتم : من اینو پسندیدم مرسی امیر لبخندش کمی پر رنگ تر شدو گفت : قابلتو نداره اوه چه عجب با فعل مفرد منو خطاب کرد داشتم از کنار میز کارش رد می شدم که پرونده بازی روی میزش نظرمو جلب کرد همون شخص بود هدفی که زده بودمش اسفند یار امیر تا دید من چشمم به پرونده باز شده روی میزشه سریع به سمت میز اومد ولی تا خواست پرونده رو ببنده دستمو گذاشتم روش با این حرکت من امیرمیخکوب شد لباسو اروم گذاشتم رو پشتی صندلی پرونده رو ورق زدم نصف اطلاعاتی که من از اونا داشتم هم تو این پرونده نبود امیر اروم گفت : طهورا ……خواهش می کنم بده به من به امیر نگاه کردم یه نیشخند زدمو گفتم : بیا مال تو بعد هم با کنایه گفتم : اطلاعاتتون خیلی جامع ست مراقب باشید ازتون ندزدن لباسو با خشم از رو صندلی برداشتمو از اتاق امیر بیرون رفتم وارد اتاق خودم شدم و رو تخت نشستم یعنی تو این سه سال فقط تونستن چند تا عکس و اسم گیرشون بیاد ؟؟؟؟؟؟ هیچی از قرارگاهشون یا دادو ستدشون ندارن ؟؟؟؟؟؟ چشمامو مالیدم پس خودم باید تمومش می کردم بهترین کار همین بود خودم منتقم می شدم همون کاری رو که شروع کردم و براش قسم خوردم لباس امیرو تنم کردم تو اینه یه نگاه به خودم انداختم بامزه شده بودم لباس امیر تا روی رونم می رسید حکم لباس خوابو داشت استیانشم با این که 3تا تای بزرگ زده بودم ولی بازم بزرگ بود ولی خوب راحت بود شلوارمو در اوردم و رو تخت دراز کشیدم اخی احساس خوبی داشتم چشمامو بستمو خودمو سپردم دست خواب با صدای عمه که منو صدا می کرد چشمامو باز کردم نور افتاب مستقیم رو چشمام بود   اروم رو تخت نشستم موهامو که دورم ریخته بود با دست پیچ دادم و به عقب هولشون دادم به لباس امیر که تو تنم پیچ و تاب خورده بود نگاه انداختم حرفهای بین من وامیر …… بلند شدم و لباسمو عوض کردم رو تختی رو مرتب کردم ولباس امیر تا کردم رو تخت گذاشتم فقط مانتومو تنم کردم فکر کنم هیچ کدوم از مردها خونه نبودن پس نیازیم به پوشش حسابی نبود اروم از پله ها پایین رفتم به سمت سرویس بهداشتی رفتمو دست وصورتمو اب زدم بیرون که اومدم عمه رو دیدم بهش سلام و صبح بخیر دادم عمه با خوشرویی جوابمو داد و گفت : صبحونه حاظره از عمه تشکر کردم و وارد اشپزخونه بزرگ عمه شدم صبحانه ی مفصلی رو میز پهن بود از تخم مرغ اب پز شده گرفته تا انواع مربا ها و …. یه صبحانه مفصل خوردم و میزو جمع کردم دیگه باید می رفتم با اصرار زیاد از عمه خدافظی کردم و راهیه خونه شدم می خواستم یه سر به باشگاه تیر اندازی بزنم به محض اینکه رسیدم ساک ورزشیمو برداشتم لباسمو عوض کردم و لوازمو جمع کردم دوباره از خونه بیرون زدم وارد باشگاه که شدم اقای حکمتو دیدم اقای حکمت مدیر قراردادهای باشگاه بود ….. با اقای حکمت سلامو علیکی کردمو وارد سایت تیر اندازی شدم با عوض کردن لباسام تو رختکن اماده ی تمرین شده بودم که اقای حکمت به سمت من اومد و گفت : خانوم جهان می شه چند دقیقه وقتتئون و بگیرم ؟؟ اسلحه تو دستمو رو میز کناردستم گذاشتمو گفتم : بفرمایید اقای حکمت هستم در خدمتتون !! اقای حکمت کمی مقدمه چینی کردو گفت : خانوم جهان حقیقتش اینه که ما دنبال یه نیرو ی فعال می گردیم !! می دونید که اقای خاکباز هم رفتن و الان ما با کمبود پرسنل مربی مواجه هستیم .. به اقای حکمت نگاه کردمو گفتم : بله متوجه شدم اقای خاکباز چند وقتی هست تشریف نمی یارن ! ولی نمی دونستم ایشون کلا از کارشون کناره گیری کردن ؟ اقای حکمت گفت : بله خانون جهان ایشون از ایران رفتن و حالا غرض از گرفتن وقته شما دادن پیشنهاد همکاری ما به شماست ؟ صحبت های اقای حکمت که تموم شد اسلحه رو برداشتم و اماده برای شلیک کردم و گفتم : اقای حکمت روش فکر می کنم و نتیجه رو بهتون اطلاع می دم……. و اولین شلیک و زدم ……………… 2ساعتی بود که تو باشگاه تمرین می کردم البته برای خودم من تو مرحله ای بودم که دیگه نیاز به مربی نداشتم بعد از اتمام کارم از باشگاه خارج شدم همیشه دوست داشتم قسمتی از راه و پیاده روی کنم تو افکار خودم غرق شده بودم به همه چی فکر می کردم باید سراغ سوژه بعدی می رفتم تا اونجای که مطلع شده بود م قرارگاه اولیه لو رفته بود باید می گشتم تا جایگاه جدیدشون و پیدا میکردم یک ماهی کارم شده بود زیر نظر گرفتن قهوه خونه با عکسی که از اصغر تو فلش دیده بودم اصغرو می شناختم ولی تو این یک ماه تا حالا تو قهوه خونه نیومده بود اگرم اومده بود من ندیده بودمش……. شاید زمانهای می یومد که من نبودم دیگه صبر کردن کافی بود باید خودم کاری می کردم بهتر از کشیک کشیدن بی نتیجه بود ….. حدود ساعت 4بود که اماده شدم یه مانتو دودی کوتاه تنم کردم با یه شال مشکی شلوار کتان مشکی هم تنم کردم با کتونی نباید خیلی تیپم غلط انداز باشه باید یه جوری برم که این اصغر حساب کار دستش بیاد البته اگه شانس بیارمو ببینمش !!!! از خونه خارج شدم و در و قفل کردم از سر خیابون یه تاکسی گرفتم تا منو به سمت قهوه خونه ببره نزدیکیهای قهوه خونه از تاکسی پیاده شدم بهتر بود اول به طور نامحسوس یکمی اطراف و بررسی کنم ….. یه محله ی قدیمی پر از کوچه پس کوچه های تاریک و کور چاقوی زامن دارمو از کیفم برداشتم اطراف و دید زدم که کسی اطراف نباشه عقل حکم می کرد محتاط تر پیش برم چاقو رو زیر جورابم گذاشتم و شلوارمو کشیدم روش حالا بهتر بود اسلحه گرم که نیاورده بودم حداقل با این چاقو می شد یه کارای کرد به قهوه خونه که رسیدم عینکمو روچشمام مرتب کردم و محکم وارد قهوه خونه شدم از پشت شیشه عینک همه جارو دید زدم یه جای کثیف پر از دود سیگار و قلیون جای بود که به سختی اکسیژن برای تنفس وجود داشت یه نفس نیمه عمیق کشیدم تا ریه هام به هوای اون جا عادت کنن تقریبا تموم سرها به سمت من بود یه راست به سمت شاگرد قهوه چی رفتم وگفتم : من دنبال اصغر می گردم ؟ شاگرد قهوه چی که یه عرق گیر دور گردنش انداخته بود گوشه ی دستمال و به گردنش مالیدعرق گردنشو خشک کردو گفت : کدوم اصغر ؟ -اصغر ترقه !!!!!! -چی کارش داری ؟ دیگه زیادی این شاگرد قهوه چی داشت فضولی می کرد : صدامو خشن کردمو گفتم : این فوضولیا به تو نیومده برو بگو اوستات بیاد کارش دارم -شاگرد قهوه چی گفت : حالا چرا می زنی ؟ الان اق مرادو صدا می زنم اروم رفتم سمت یه میز خالی نشستم هنوزم نگاه مشکوک خیلی ها رو من بود حقم داشتن تنها زن قهوه خونه من بودم خیلی ضایع بود ولی مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم !! شاگرد قهوه چی اومد با یه استکان چایی و یه قندون فلزی کثیف چای و قندون و کنارم گذاشت و گفت : اق مراد الان می یان ……. سری تکون دادم و بدون حرف اضافی منتظر این اق مراد بودم چند دقیقه ای گذشته بود که یه مرد هیکلی صندلی رو عقب کشید و نشست از پشت شیشه ی عینکم مرد نشسته روبه رومو خوب نگاه کردم هیکل درشت با شکم جلو اومده با سبیل های که از کشیدن سیگار زیاد به رنگ قهو ه ای ..حنایی در اومده بودن به دستاش نگاه کردم که روی میز گذاشته بود یه خط عمیق رو یکی از دستا ش دیدم که نشون از یه درگیریه قدیمی می داد !!!!!!! بدون سلام دادن گفتم : شما اق مرادی ؟ -اره ابجی …چی به این بچه گفتی ؟ نفس عمیقی کشیدم و با ارامش گفتم : -چیزی نگفتم … من دنبال اصغرم …..اصغر ترقه !!!!!! -می خوای چی کار ؟ با اصغر چی کار داری ؟ اروم عینکمو از چشمام برداشتمو زل زدم تو چشمای اق مراد با اون سیبیل زشت و بد ترکیبش یه لبخند مکش مگر مای زدم و کمی خودمو رو میز خم کردم و گفتم : اق مراد براش امانتی دارم فقط باید به خودش تحویل بدم ……. اق مراد که زل زده بود به چشمای من یه لبخند کریه زدو گفت : مخلصتم ابجی … ولی الان که اصغر نیست اگه خیلی عجله داری امانتیتو بده خودم بهش می دم !!!!!!! دسته ی عینکمو بازو بسته می کردم مونده بودم چجوری این مرادو قانع کنم سرمو بالا گرفتم و گفتم : اقا مراد باید فقط خودشو ببینم ………… یه نفس عمیق کشیدم دیگه به بوی بد این جا عادت کرده بودم خودمو به پشتی صندلی تکیه دادمو دوباره ادامه دادم : -کی می یاد ؟ – اق مراد سیبیلشو تابی دادو گفت : نمی دونم !!! – ببین اق مراد اگه برام اصغر و پیدا کنی مطمئن باش یه هدیه ی ویژه پیش من داری چون باید اصغرو پیدا کنم بعد هم خیلی اروم گفتم : خیلی مهمه خیــــــلی !!!! اروم از رو صندلی بلند شدم و عینکمو زدم به چشمام و گفتم : من دو روز دیگه همین ساعتها می یام اگه اصغرو پیدا کردی هدیه ات پیش من محفوظه !!!!!!! از جیب مانتوم یه تراول 50 تومانی در اوردم و انداختم رو میز و بدون خدافظی از در قهوه خونه زدم بیرون ……… حالا باید یه جای منتظر می موندم ببینم چی کار می کنه ؟ از جلوی در قهوه خونه گذشتم کمی پایین تر رفتم و وارد یه کوچه شدم سر کوچه منتظر موندم یه چادر که از قبل تو کیفم گذاشته بودمو برداشتم عینکمو بر داشتم و با یه عینک مطالعه عوضش کردم ……. این جوری حداقل کمتر جلب توجه می کردم یه ساعتی ایستاده بودم ولی هنوز خبری از اق مرادو اون شاگرد قهوه چی نشده بود یه سرک به سمت قهوه خونه کشیدم ایول خود اق مراد بود که از در قهوه خونه بیرون اومد اق مراد یکمی اینورو اونورو دید زد و خلاف جهتی که من ایستاده بودم راه افتاد منم با قدمهای اروم پشت سرش به راه افتادم چادرمو تا جای که می تونستم تو صورتم پایین کشیدم اق مراد پیچید تو یه خیابون و از اونجا چند تا کوچه رو رد کرد وارد اخرین کوچه که شد جلوی یه در اهنی تک لنگه رنگ و رفته ایستاد …. و با دستش چند تا ضربه زد صدای مردی رو شنیدم که می گفت : اومدم اومدم چه خبرته؟؟؟؟ مگه سر اوردی ؟؟؟؟ صدای اق مراد بلند شد که گفت : بازکن اصغر نفله اره سر بی خاصیت تو رو اوردم ……. من پشت تیر چراغ برق پنهان شدم در با صدا ی قیژی باز شد و مراد داخل شد پس خونه اصغر این جا بود !!!!!!!! دیگه تو کوچه نموندم باید می رفتم …………. ادرسو خوب تو ذهنم سپردم و راهیه خونه شدم ساعت 10شب بود که رسیدم خونه طبق معمول از رستوران نزدیک خونه سفارش غذا دادم و به کارای دیگم رسیدم بعضی اوقات دلم واسه خودم می سوخت مگه چند سال داشتم دخترهای هم سن و سالم الان تو اغوش گرم خانواده هستند ولی من چی ؟؟؟؟؟؟؟ با صدای ایفون فهمیدم که سفارش غذام رسید بعد از گرفتن غذا و خوردن یکمی کتاب خوندم و خوابیدم …………… یک ماهی می شد که من اصغرو تحت نظر گرفته بودم دیگه قهوه خونه ی مراد هم نرفتم یعنی نیازی هم نبود که برم من دنبال اصغر می گشتم که پیداش کردم …………. اصغر زیاد بیرون نمی یومد از چهره اش هم بخوبی معلوم بود   اعتیاد شدید داره فقط چند باری مراد اومد خونه اش و البته چند نفر دیگه هم اومدن ولی زود می رفتن گویا اصغر پخش کننده مواد هم بود اگه واقعا دنبال اطلاعات نبودم به 110زنگ می زدم و گزارش فعالیت این زالو رو می دادم ولی حیف با این اصغر کار داشتم ……. امشب می خواستم برم و اصغرو ببینم باید کارو یکسره می کردم فقط تو دلم از خدا می خواستم این اصغر ترقه اطلاعاتش مفید باشه وجای اتابک و بدونه !!!! تمام وسایلی که نیاز داشتمو تو کوله پشتیم جا دادم به غیر از اسلحه که به خاطر حجمش نمی تونستم با خودم ببرمش …… گاز خردل و تو جیب شلوارم گذاشتم و شوکر و تو جیب مانتوم   چند تا بست کمربندی ضخیم برداشتم بست کمربندی بهتر از طناب و این چیزها بود چون هم حجم کمی داشت و هم بخاطر جنسی که داشت خیلی سخت باز می شد تا می تونستم کوله امو سبک کردم ضامن چاقوهامو چک کردم نمی دونستم چی در انتظارمه ………… ته دلم کمی ترس داشتم ………. چند تا نفس عمیق کشیدم و پوتینهامو پام کردم خوبیه این کفشها این بود که اگه اتفاقی می افتاد می تونستم هم خوب باهاشون بدوم و هم اگه زدو خوردی پیش می یومد به خاطر محکمی و وزنشون ضربه کاری تری می تونستم بزنم سریع با یه ماشین خودمو به محل رسوندم نیمه شب شده بود وارد کوچه اصغر ترقه شدم خوب اطرافو دیدم خبری نبود انگار گرد مرده پاشیده بودن تو کوچه ……. جلوی در خونه ی اصغر رسیدم دیوار کوتاهی داشت با یه خیز دستمو انداختم رو دیوار و خودمو بالا کشیدم رو دیوار نشستم تو حیاط و نگاه کردم یه خونه کلنگی بود با یه حیاط خیلی کوچیک اروم از دیوار پایین پریدم و به سمت گوشه حیاط نشسته نشسته حرکت کردم اروم زیب کوله امو باز کردم و چند تا بست کمربندی از توش بیرون کشیدم و گذاشتم تو جیب مانتوم بلند شدم و به سمت در ساختمون حرکت کردم اول خوب گوشمو چسبوندم به در ببینم کسی بیدار هست یا نه ؟؟؟؟ به سمت در بسته اتاقی رفتم تا می خواستم درو باز کنم صدای شنیدم -اصغر چند کیلو داری ؟ -جون داداش مراد فقط 3کیلو بهم داد همینم تو 100تا سوراخ قایم کرده بودم ….. -یعنی چی ؟ قرار ما این نبود اتابک خان چرا زده زیر قرارش ؟؟؟؟؟؟؟ پس اق مراد هم اینجاست ؟؟؟؟؟؟کارم سخت تر شده بود …… دوباره خوب گوش سپردم صدای بی حال اصغرو شنیدم که می گفت : چه می دونم داداش ؟؟؟؟؟؟از خود اتابک خان بپرس من که جراتشو نداشتم چیزی بگم 3کیلو انداخت جلوم و گفت بردارو برو منم برداشتمو اومدم صدای فحش دادن مرادو می شنیدم و غرغر های اصغرو صدای خش خش کیسه هم می یومد خوب اطرافو نگاه کردم یه راهروی بد بو تنگ و تاریک که دوتا اتاق داشت در اون یکی اتاقو باز کردم باید اول می فهمیدم چند نفر تو این خونه هستند ………. کسی تو اون اتاق نبود جاهای دیگه روهم بررسی کردم ولی شخص دیگه ای حضور نداشت پس فقط دو نفر بودن شوکرمو تو دستم گرفتم یه نفس عمیق کشیدمو اسم خدا رو زبونم اوردم و با ضرب پا درو باز کردم در چارطاق و با صدای بلندی باز شد …………   سریع وارد شدم اولین چیزی که دیدم دو مرد ی بودن که چشماشون از تعجب داشت از کاسه در می یومد اصغر و مراد نشسته بودن و یه کیسه هم بینشون بود گویا داشتند مواد و تقسیم و بسته بندی می کردن مراد منو دید و شناخت روشو سمت اصغر گرفتو گفت : اصغری این همون دختره است!!!!!! و بلند شد یه لبخند کثیف زدو گفت : به به خانوم خانوما خوش اومدی و یه قدم به سمتم برداشت   تا دستشو به سمتم دراز کرد منم شوکر زدم رو ساق دستش چنان فریاد ی زد که خونه لرزید مرتیکه ی بی خاصیت دوزاری !!!!!! مراد رو زمین نشست و عربده می کشید ولی اصغر که سیگار رو لبش بود همون جور مات و مبهوت مونده بود و داشت منو بر و بر نگاه می کرد ……. یه لگد به شکم مراد زدمو رومو کردم سمت اصغر و گفتم : اصغر ترقه تویی ؟ اصغر که صدامو شنید گفت : اره …..تو کی هستی ؟ -اینش مهم نیست چند تا سووال می پرسم مثل ادم جوابمو می دی ؟ فهمیدی ؟ اصغر سری تکون داد خیلی محکم و خشن گفتم : دنبال اتابک می گردم ادرسشو می خوام ؟ چشمای اصغر که از نئشه بودن نیمه بسته بود با این سوال من تا اخرین حد باز شدو گفت : اتابک !! -اره اتابک ……ادرسشو می خوام بنال بینم کجاست ؟ -اصغر یه نگاه به من انداختو گفت : من اتابک نمی شناسم پس این اصغر منوجدی نگرفته بود نمی خواست چیزی بروز بده سرموکج کردم و با لگد زدم به کیسه ی نیمه باز وسط اتاق مواد داخل کیسه که نمی دونم چه کوفتی بود تو اتاق پخش و پلا شدن صدای اصغر بلند شد که می گفت : نکن نا مروت می دونی چقدر پولشونه ؟؟؟ داشتم به اصغر نگاه می کردم که با ضربه ی مراد پرت شدم و با صورت خوردم به دیوار مراد فحش های رکیک می داد و دستی که شوکر زده بودمو تو اون یکی دستش گرفته بود مراد به سمتم حمله کرد سریع جا خالی دادم و از پشت با لگد زدم به کمر مراد شوکر از دستم افتاده بود داشتم با چشم دنبالش می گشتم ولی پیداش نمی کردم مراد دوباره به سمتم خیز برداشت که با تمام توان با کف دستم زدم زیر بینیش و بینیشو به سمت بالا فشار دادم تو کلاسهای اموزشی که رفته بودم یاد داده بودن که حساس ترین و ضربه پذیر ترین قسمت تو صورت فشار بینی به سمت بالا هست با این کار م مراد رو زمین افتاده بود و صورتشو تو دستاش جمع کرده بود عربده میکشید ………. از پشت با یه لگد زدم به کمر مراد ……مراد با شکم افتاد رو زمین سریع با بست کمربندی دستاشو از پشت قلاب کردمو بستم پاهاشم بستم خیلی عصبی شده بودم به سمت اصغر که یه گوشه ایستاده بود چرخیدم و گفتم : اگه می خوای مثل این مراد تبدیل به کرمت نکنم هر چی می دونی بگو……..    اصغر خودشو جمع و جور کرد و گفت : من اتابک و نمی شناسم دلم نمی یومد دستامو به این زالو بزنم با لگد زدم به تخت سینه اشو گفتم : چرت نگو ……خودم شنیدم الان داشتی درباره ی اتابک حرف می زدی !!!!! به سمت مراد رفتم و پامو گذاشتم رو سرش و فشار دادم و گفتم : یا بگو حرف بزنه یا همین امشب دخل جفتتون و می یارم ……….. باید فهمیده باشی من شوخی ندارم حالا به این رفیقت بگو بناله …….   سکوت کردم وفقط به اصغر نگاه می کردم مراد فقط فحش می داد و یه چیزای می گفت که من ازشون سر در نمی اوردم به سمت اصغر رفتم و یقه شو تو دستم گرفتم یه سیلی به صورت لاغرش زدمو گفتم بنال نفله اتابک کدوم گوریه ؟؟؟؟؟ مراد داد زد نگو اصغر ….. دیگه عصبی شده بودم هر جور شده باید ادرس اتابکو پیدا می کردم با همون گارد خشمگین به سمت مراد رفتم و چاقومو کشیدم بیرون لبه ی چاقو رو گذاشتم روشاهرگ مراد و گفتم حالا بگو اصغر حرفی نزنه تا ببینی شاهرگتو چطور می زنم …..! ولی مراد بازم سر سختی می کرد کمی فشار چاقو رو رو شاهرگ مراد بیشتر کردم صدای مراد بلند شد و گفت : سوختم -پوزخندی زدمو گفتم : من که هنوز کاری نکردم…….حالا مونده تا بسوزی بگو اصغر هر چی می دونه بگه…. وگرنه همین جا خون کثیفتو می ریزم !!!!!! اصغر که از ترس بلند شده بود و نگاه کردمو با فریاد گفتم : بتمرگ و تعریف کن اصغر اروم سرید پایین دیوارو گفت : چی می خوای بدونی ؟ موبایلمو که تو جیب شلوارم بود بیرون اوردم رو حالت ضبط گذاشتم و گفتم : همه چی ؟ جاش …قرارگاهش ….. کارش و همه چیو.. هر چی که می دونی؟؟؟؟ اصغر شروع کرد با ترس و لرز تعریف کردن ادرسارو می داد و نوع معامله هاشون و می گفت حرفای اصغر که تموم شد بهش گفتم دراز بکش اصغر که ترسیده بود رو شکم دراز کشید اصغرو هم مثل مراد بستم قبل از این که خارج بشم گفتم : اگه این ادرسهای که دادی درست نباشه بر می گردمو و می کشمتون …! و از خونه زدم بیرون وقتی وارد خونه شدم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود بارها تا برسم خونه خدا رو شکر می کردم که اتفاق بدی نیافتاد !!!!!!!! خوابم نمی یومد موبایلمو روحالت پخش گذاشتم و همه چیزهای که اصغر گفته بودو خوب گوش دادم چند بار گوش دادم ادرس ها ….اسم ها و ……. تمام اطلاعات گوشیمو داخل یه رم ریختم شاید بعد ها بهشون نیاز پیدا می کردم بازم از گفته های اصغر فهمیده بودم که اتابک فعلا تو ایران نیست و برای اوردن یه محموله از ایران خارج شده پس باید منتظر می موندم زندگی شیوه ی عادیشو از سر گرفت کارهای روزمره رفتن به باشگاه و یا استخر چند باری اقای حکمت از من جواب خواست ولی من نمی تونستم بپذیرم چون اگه اتابک بر می گشت کار من هم شروع می شد به اقای حکمت گفتم فعلا شرایط همکاری ندارم ولی اقای حکمت خیلی اصرار کرد که موفقتا با هاشون همکاری کنم قرار شد در هفته 2 روز اونم فقط 3ساعت اموزش بدم تا باشگاه بتونه جایگزین پیدا کنه ………. *********************** تازه رسیده بودم که گوشی خونه زنگ خورد به شماره یه نگاه انداختم عمه معصومه بود گوشیو برداشتم می دونستم الان می خواد دوباره کلی از بی عاطفگیه من گله و شکایت کنه -الو سلام عمه جون -سلام طهورا این که صدای عمه نبود ؟؟؟؟؟؟؟ -ببخشید شما ؟؟؟؟؟ -حق داری نشناسی دختر دایی !!!! -امیر تویی ……ببخشید صداتو نشناختم -می دونم حق داری .. ..حالت خوبه ؟ ابروهام پرید بالا امیرو این مدل حرف زدن نوبره واله -ممنون خوبم ……شماره تلفنو اشتباه گرفتی امیر ؟ -نه چرا باید اشتباه بگیرم ؟ -اخه ازت بعید بود خونه ما زنگ بزنی گفتم شاید اشتباه گرفتی ؟؟؟ صدای خنده ی بی صدای امیرو شنیدم امیر گفت : نه اشتباه نگرفتم اتفاقا کاملا هم درست گرفتم طهورا مامان گفت بیام دنبالت امشب این جا یی ؟ -عمه گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -بله طهورا خانوم عمه اتون گفتن ….. -ولی من کار دارم امیر ؟ نمی تونم بیام !!!!!!! لحن عصبیه امیرو شنیدم که گفت : به قول بابام ما اخرم نفهمیدیم کار تو چیه که اینقدر کار دارم کاردارم می کنی ؟ گوشیو نگه دار به خود عمه جونه ات بگوووووووو وا این چرا یهو عصبی شد؟؟؟؟؟؟ ………….. صدای امیرو از پشت خط شنیده می شد که داشت با عمه حرف می زد بعد از چند لحظه عمه گوشیو گرفت بعد از کلی قربون صدقه رفتن بالاخره منو راضی کرد تا شب برم اونجا و از همه مهمتر این بود که گفت شب همه ی عمه هام هم اونجان و خود امیر می یاد دنبالم چاره ای جز قبول کردن نداشتم گوشیو که قطع کردم اول واسه خودم یه چای گذاشتم و بعد هم یه دوش گرفتم در کمدمو باز کردم خیلی وقت بود هیچی واسه خودم نمی خریدم از بین لباسهای داشتم یه تونیک استین حلقه ای برداشتم که روش گلهای ارغوانی داشت و زمینه لباس هم بنفش بود زیر تونیک یه لباس جذب سفید تنم کردم که با شلوار جین سفیدم هماهنگ می شد روشم تونیک و پوشیدم خوب و پوشیده شده بودم روسری ابریشمیه ابیمو برداشتم و رو تخت گذاشتم صدای زنگ اومد به سمت ایفون رفتم و جواب دادم امیر بود سریع روسریمو سرم انداختم و زیر کتریو خاموش کردم امیر بالا اومد از همون اشپزخونه جواب امیرو دادم و گفتم بشینه تو یخچال میوه نداشتم فقط یه نصفه هندونه بود همون و برداشتم تا قاچش کنم صدای امیر اومد که گفت : طهورا خودکار داری ؟؟؟؟؟ دوباره از اشپزخونه گفتم : امیر اگه زحمتی نیست برو از اتاقم بردار رومیز خودکار هست و خودم مشغول گذاشتن هندونه داخل ظرف شدم دوتا چای خوشرنگ هم ریختم و رفتم سمت نشیمن ولی امیرو ندیدم ظرف های تو دستمو رو میز گذاشتم و خودم به سمت اتاق رفتم در اتاقم نیمه باز بود از همون جا امیر و دیدم که داشت یه چیزای و می دید و می نوشت اروم برگشتم سمت نشیمن و خودمو مشغول خوردن چای کردم امیر هم بعد از لحظاتی برگشت بلند شدمو سلام دادم نگاه امیر یه جور خاص بود شاید پر از گلگی پر از خشم پر از عصبانیت یه ابرومو بالا انداختمو گفتم : چرا ایستادی خوب بشین دیگه تا تو از خودت پذیرایی کنی منم اماده می شم به سمت اتاق خوابم رفتم و مانتومو که رو تخت بود و برداشتم و به همراه کیفم از اتاق خارج شدم امیر دست به چایش نزده بود و شدیدا تو فکر بود صداش زدم تا بخودش بیاد امیر !!!!!!!!!! امیر سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد سرمو کج کردمو گفتم : بریم ؟؟؟؟؟ امیر همون جور عمیق نگاهم می کرد از نگاهش چیزی نمی فهمیدم اروم از رو مبل بلند شدو گفت : بریم و جلوتر از من از خونه بیرون زد شونه ای بالا انداختم و در و قفل کردم و سوار ماشین امیر شدم از امیر بخاطر این که دنبالم اومده بود تشکر کردم ولی امیر فقط اخم داشت و سکوت کرده بود حس بدی بهم منتقل شد احساس کردم به اجبار دنبال من اومده رومو سمت امیر کردمو گفتم : می شه بگی چته ؟ مگه من خواستم بیای دنبالم ؟ ماشینو نگه دار !!! امیر متعجب از لحن من به سمتم برگشت و نگام کرد منم زل زده بودم تو چشماش و گفتم : چیه ؟؟؟؟ نگام می کنی ؟ قارقارکتو نگه دار می خوام پیاده بشم !!! امیر گفت : طهورا …چرا اینجوری می کنی ؟ مگه من چی گفتم ؟؟ با خشم به امیر گفتم : چی می خوای بگی …..سه کیلو اخم رو پیشونیته …جواب منم که نمی دی یادم نمی یاد بهت بدهکار باشم که حالا تو مثل طلبکارا نگاهم می کنی …….! امیر نفس عمیقی کشید و سرعت ماشینو کم کرد ولی ترمز نزد اروم داشت می روند دوباره گفتم : مگه با تو نیستم …می گم نگه دار من با تو نمی یام …! امیر که کلافه شده بود سعی کرد صداشو پایین نگه داره ولی خشم افتاده تو صداش بیانگر حالت داغون درونیش بود گفت : بس کن طهورا ….. منم که لجبازیم گل کرده بود و حاضر نبودم کوتاه بیام گفتم : اگه بس نکنم چی ؟؟ امیر یه نیم نگاهی به من انداختو گفت : هیچی با بچه های سرتق چی کار می کنن ؟؟؟؟……..بی محلی .. بعد هم اروم و زمزمه وار گفت : حق با دایی بود تو خیلی بچه ای …….. امیر سرعت ماشینو زیاد کرد دیگه اصلا به من نه نگاه کرد نه جوابمو می داد چند بار لایی کشید…… وحشتناک رانندگی می کرد .. من از سرعت زیاد همیشه می ترسیدم مخصوصا که صندلی جلو نشسته بودم به امیر گفتم : امیر یواش برو …… امیر پوزخندی زدو گفت : چیه؟؟؟؟ دختر شجاع دلمون ترسیده ؟؟؟؟؟؟ امیر مکثی کرد و گفت : تو که کار خطرناک تر از این انجام دادی ؟ رانندگی با سرعت بالا که ترس نداره ؟ عصبی به سمتش چرخیدمو گفتم : چی می گی واسه خودت ….اروم برو من از سرعت بالا خوشم نمی یاد -خوشت نمی یاد …….یا …..می ترسی ؟ دیگه خون خونمو داشت می خورد ولی امیر همچنان با ارامش و تسلط کامل داشت با سرعت وحشتناکی می روند پیچها رو همچین رد می کرد که من تا نصفه های ماشین می یومدم یا محکم به در ماشین می خوردم داد زدم : دیوونه ………. سرعت ماشین امیر اروم اروم کم شد و به سرعت مجاز رسید دیگه هیچی بهش نگفتم سرمو به سمت شیشه ماشین گرفته بودم و به کار امیر فکر می کردم با صدای ترمز و ایست کامل ماشین به خودم اومدم می خواستم از ماشین پیاده بشم که امیر اروم گفت : طهورا ……. تن صدای امیر یه جور خاص بود ولی بر نگشتم و زودتر از امیر وارد حیاط شدم تو دلم گفتم اینم دیونه ای واسه ی خودش از تو حیاط عمه رو صدا کردم کسی جوابمو نداد پله ها رو بالا رفتم و در ورودی و باز کردم به پشت سرم یه نگاه انداختم امیر در حالی که سرش پایین بود داشت در حیاط و می بست کفشامو در اوردم و وارد نشیمن شدم عمه رو دوباره صدا زدم صدای تق و توق از اشپزخونه می یومد یه راست رفتم سمت اشپزخونه عمه معصومه رو دیدم و رفتم سمتش و صورت تپلشو بوسیدم عمه هم گل از گلش شکفت و مثل همیشه قربون صدقه ام می رفت به عمه گفتم : عمه چه کردی ؟؟؟؟؟؟ چقدر غذا ؟ مگه می خوای به هیات غذا بدی ؟ – عمه خنده ی کردو گفت : غذا زیاد نیست که عزیزم اخه امشب همه می یان   دوباره عمه گفت : طهورا جان پس امیر کجا موند ؟   می خواستم بگم گل پسرش چی کار کرد ولی پشیمون شدم وگفتم : داشت ماشینو پارک می کرد ……   عمه بسته کاهو رو از یخچال بیرون اورد و مشغول شستنش شد   به عمه گفتم : می گم عمه اگه الان عروس داشتی حسابی ازش کار می کشیدی ؟   عمه یه نگاه به من انداختو گفت : حالا که عروس ندارم ولی یه دختر برادر خوب دارم که الان می یادو   واسه عمه اش سالاد درست می کنه   به عمه لبخند زدمو گفتم : به چشم ….فقط بزارید لباسمو عوض کنم بیام   داشتم از اشپزخونه خارج می شدم که خوردم به یه کوه محکم   چشمامو بستم و با دستم بینیمو گرفتم   اروم چشمامو باز کردم ببینم این چی بود؟؟؟ که خوردم بهش …..   امیر بود که صاف و محکم سر جاش ایستاده بود   از دستش هنوزم عصبی بودم اخم کردمو با صدای اهسته ای گفتم : مگه کوری ؟؟؟   امیر که هنوز حالتشو حفظ کرده بود با تعجب نگاهم کردو بعد با لبخند محوی گفت :   ببخشید!!!!!!!! ولی شما تشریف اوردید تو سینه ی من ….!   یه نگاه انداختم امیر درست می گفت من رفته بودم تو شکم و سینه ی امیر   ولی از اون جا که هیچ وقت از امیر خجالت نمی کشیدم گفتم : خوب که چی ؟؟ اتفاقی بود دیگه   داشتم از کنار امیر می گذشتم که امیر بند کیفمو گرفت و گفت : معذرت خواهی نمی کنی ؟   من یه نگاه به امیر یه نگاه به دستش انداختم که هنوزم بند کیفم تو دستش بود و گفتم :   عمرا”………..   دیگه صبر نکردم یه راست پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاق شدم   مانتومو در اوردم و انداختمش رو تخت کیفمو هم همون جا گذاشتم   روسریمو رو سرم درست کردم و از در اتاق خارج شدم طبق دستور عمه سالاد کاهو درست کردم و تو ظرفهای مورد نظر ریختم روشونم   با گوجه و خیار حلقه شده و کمی هویج رنده شده تزیین کردم خیلی وقت بود از این کارها نمی کردم   عمه برام یه چای ریخت و گذاشت رو میز اشپزخونه امیرم پیداش شد تا ظرف سالادو دید یه سوت کشیدو گفت   می گم مامان جان چقدر شما از این طهورا خانوم کار کشیدی ؟   عمه که داشت خورشت و می چشید گفت : اره مادر فعلا داره جور عروسمو می کشه    امیر اومد و روبه روی من نشست و گفت : چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   عمه گفت : به قول طهورا اگه الان برات زن گرفته بودم دیگه دست تنها نبودم   بعد هم خیلی اروم گفت : دیگه وقتشه دیگه نمی خوام صبر کنم   من از رو صندلی بلند شدم و دستمو شستم وقتی نشستم دیدم   امیر چای که عمه برای من ریخته بودو برداشته و داره می خوره   صدامو بلند کردمو گفتم : می گم عمه این کارو نکنیا نفرین واسه خودت نخر …….   همزمان عمه برگشت سمت منوگفت : چراعمه جون مگه خودت نمی گی امیرم باید زن بگیره ؟؟؟؟   با لبخند به عمه نگاه کردمو گفتم : اون مال وقتی بود که این پسر عمه چای منو نخورده بود !!   بزارید هر وقت پسر عمه یاد گرفت به حقوق خانومها احترام بزاره براش استین بالا بزنید !!!!!   عمه ام خندید و به امیر که با تعجب به چای تو دستش زل زده بود نگاهی کردو گفت :   بمیرم برات الان برات یکی دیگه می ریزم !!!!!!!!   تا عمه خواست برام چای بریزه امیر بلند شدو گفت : نه مامان من خودم می ریزم   بعد هم کنار سماور رفت به عمه هم گفت : مامان شما هم می خوری ؟   عمه گفت : نه پسرم   امیر استکان و چایو مقابل من رو میز گذاشت و گفت : بفرمایید   نمی دونم چرا دوست داشتم امیرو اذیت کنم بخاطر همینم گفتم : عمه پشیمون شدم براش استین بالا بزنید   بعد هم به امیر نگاه کردم که با لبخند منو نگاه می کرد   عمه هم خندید و گفت : از دست تو طهورا !!!!!!!!   ارومرو به امیر طوری که عمه نشنوه گفتم : معلومه خیلی عجله داری ؟؟؟؟؟؟   امیر سرشو بالا اورد و اول به عمه نگاه کرد تا اومد جواب منو بده   زنگ تلفن بلند شد امیر رفت تا جواب تلفنو بده …..   وقتی برگشت عمه پرسید : کی بود مادر ؟؟؟؟؟   امیر گفت : خانوم حشمتی بود گفت فردا عصر خونشون برنامه ی روضه دارن !!   عمه دیگه چیزی نگفت …….    امیر می خواست به یکی از خیارهای چیده شده رو سالاد دست درازی کنه   که نامردی نکردمو محکم زدم رو دستش خودم هم با بی خیالی یه قند برداشتمو گذاشتم دهنم   عمه با صدای دست به سمت عقب برگشتو گفت : صدای چی بود ؟   با همون بی خیالی گفتم : هیچی عمه پسرت از سر ذوقش واسه خودش دست زد    امیر که سعی می کرد لبخندشو کنترل کنه بلند شد و بی سرو صدا از اشپزخونه خارج شد   منم بعد از خوردن چای یه کم دیگه به عمه کمک کردم و از اشپزخونه خارج شدم   تقریبا ساعت 8بود که عمو مجید اومد   عمو مثل همیشه کلی با من خوشو بش کرد و حالمو می پرسید   بعد از این که یه چای برای عمو مجید بردم با کمک عمه ظرفها رو از کابینت خارج کردیم    و رو میزو چیدم عمو و امیر تو نشیمن نبودن صداشون از اتاق عمو می یومد   ولی نمی شنیدم درباره ی چی با هم حرف می زنن ..!!!!    ربع ساعتی نگذشته بود که مهمانها هم امدند   مدت خیلی زیادی می شد که من عمه مهناز و عمه مهری و ندیده بودم !!!   پیش عمه جلوی در ایستاده بودم   عمو مجید و امیر هم برای پیشواز بیرون رفته بودن از پشت امیرو نگاه می کردم   امیر یه شلوار جین مشکی تنش کرده بود با یه تیشرت استین کوتاه بهش می یومد   اگه با این تیپ بیرون می رفت کسی نمی فهمید این اقا پسر سرگردیه واسه خودش ؟؟؟؟؟   امیر شخصیت جالبی داشت از اون بچگی یادمه که خیلی با دخترهای فامیل قاطی نمی شد   فقط من بودم که از سرو کولش بالا می رفتم و باهاش بازی می کردم امیرم خدایش   هوای منو خیلی داشت ……..   وقتی سربازی رفت چقدر گریه کردم سربازیش افتاده بود کرمان با این که عمو مجید می تونست   کاری کنه که امیر تهران منتقل بشه ولی این کارو نکرد و می گفت   پسر من هم مثل تمام پسرهای دیگه باید هر جا که افتاد خدمت کنه …..   امیر هفته ای یک بار به من زنگ می زد و حالمو می پرسید ولی بعد از تولد 17سالگیم بود که    دیگه امیر زیاد دور و برم نمی یومد یا خیلی نمی دیدمش هر وقتم ازش می پرسیدم   خودشو به نشنیدن می زد اخرم نفهمیدم موضوع از چه قرار ی بود ؟؟؟؟؟؟   با سقلمه ی عمه ام به خودم اومدم عمه گفت : مهری با شماست طهورا جان !!!!!    به عمه مهری نگاه کردم مثل همیشه شیک و شسته رفته اومده بود   به عمه مهری لبخندی زدمو رفتم جلوتر و بغلش کردم   عمه هم با مهربونی منو می بوسید بعد از عمه مهری نوبت رسید به عمه   مهناز عمه مهناز عمه وسطی محسوب می شد با اونم خیلی صمیمی برخورد کردم   و جواب قربون صدقه هاشو می دادم با شوهر   عمه هام هم احوالپرسی کردم همه از دیدن من هم متعجب بودن و هم   خوشحال شوهر عمه مهری کاسب بود تو کار تجارت اهن بود   ولی شوهر عمه مهناز کارمند صدا و سیما بود …..   وقتی عمه ها همراه با شوهرشون داخل شدن نوبت رسید به دیدن بچه ها   اول پسر عمه مهناز و دیدم ماکان چقدر تغییر کرده بود چه هیکلی هم داشت   ماکان 28ساله بود و اون طور که عمه می گفت باید کارشناسیه ارشد برق فشار قوی خونده باشه   با اونم با احترام احوال پرسی کردم نوبت رسید به مهدیس دختر عمه مهناز و خواهر ماکان   همسن من بود مهدیس تا منو دید پرید تو بغلمو کلی گله و شکایت از بی وفایی من کرد   بعد از مهدیس نوبت رسید به دختر های عمه مهری ….شیوا و…. بیتا   شیوا از من 2سالی بزرگتر بودو بیتا هم 4سالی از من بزرگتر بود   شیوا که اصلا تکون نخورده بود ولی بیتا خیلی   تغییر کرده بود موهای رنگ شده ابروهای برداشته شده و ……   بعد از احوالپرسی های که احساس کردم چند قرن طول کشید با بچه ها وارد نشیمن شدیم   محور اصلی این مهمونی من بودم من کنار سه دختر عمه ام نشسته بودم   و جواب سوالاتشون و می دادم هر کدوم یه چیزی می پرسیدن ؟!!!!!   یکمی که گذشت بلند شدم تا به عمه کمک کنم شام تو محیط ارومی صرف شد   بعد از شام بیتا با یه سینی چای از همه پذیرایی کرد هر کی داشت با هم صحبت خودش حرف می زد   منم بیشتر گوش می دادم فقط وقتی حرف می زدم که ازم چیزی پرسیده باشن   من رو مبل دونفره نشسته بودم که امیرم کنارم نشسته بود   اقا سجاد شوهر عمه مهری نگاهشو به سمت من چرخوندو گفت :   خوب طهورا خانوم شما چی کار می کنید ؟   با لبخند جواب اقا سجادو دادمو گفتم : مشغولم …کار خاصی نیست ……مثل همه درگیر زندگی    اقا سجاد سرشو تکون دادو گفت : یعنی درس نمی خونی ؟   -نه   چرا ؟   لبخند غمگینی زدمو گفتم : یه کار نیمه تموم دارم اگه بعد از اتمام کارم زنده موندم حتما به فکر   ادامه تحصیل هم می افتم …….!   با این حرف من امیر و عمو مجید یه نگاه بین هم ردو بدل کردن که معنیشو نفهمیدم   عمه مهناز گفت : این چه حرفیه طهورا جان ایشاله که زنده ای ؟   اقا سجاد که ول کن معامله نبود پرسید : یعنی کلا بیکاری ؟   نفسمو خارج کردمو گفتم : نخیر بی کار نیستم فعلا که مربی ام   اقا سجاد پرسید : مربی چی طهورا خانوم ؟   با کلافگی گفتم : مربی باشگاه تیراندازیم ….   اقا سجاد گفت : ای بابا ….طهورا خانوم اخه اینم شغله؟؟؟؟؟   چقدر به اون مرحوم گفتم بیا از این کار بیرون اخرعاقبت خوبی نداره می خوای قضاوت کنی بیا برو   این زن و مردهای که می خوان طلاق بگیرنو داوری کن ولی خوب گوش نداد اینم شد نتیجه اش   صدای عمو مجید و شنیدم که گفت : این چه حرفیه اقا سجاد هرکدوم از ما به این خاک دینی داریم   و خوش به سعادت اون مرحوم که به نحو احسنت دینشو به این خاک ادا کرد …   تو دلم قربون صدقه ی عمو مجید رفتم که این حرفو زد   ولی این اقا سجاد گویا دست بردار نبود چون گفت :   حرف شما درست اقا مجید ولی این دخترو نگاه کنید فردا که خواستگار براش بیاد   کیه که بخواد بشینه تو مجلسش و حرف بزنه ؟    همه منو نگاه کردن حتی عمو مجید !!!!!   به عمو مجید لبخند زدمو رومو کردم سمت اقا سجاد که این سوالو پرسیده بود و گفتم :   عمو مجید برام پدری می کنه مگه نه عمو ؟   و به عمو مجید نگاه کردم   عمو مجید هم با اون چشمای مهربونش جواب لبخند منو دادو گفت : بله   اقا حامد خنده ی بلندی کردو گفت : پس کار خواستگار طهورا خانوم در اومده ؟؟!   باید از هفت خوان رستم رد بشه تا دستش به طهورا خانوم برسه …..   اقا مجید گفت : کاملا درسته اقا حامد من دخترمو به هر کسی نمی دم !!!   بحث از سر من به گرونی و اجتماع بد کشیده شد   توجه ام به ماکان جلب شد که اروم نشسته بود و داشت با شیوا حرف می زد   حس کردم بینشون یه خبرای هم هست اخه چهره ی شیوا هی رنگ به رنگ می شد   رومو سمت امیر کردمو اروم گفتم : پسر عمه   امیر به من نگاه کردو گفت : بله   صدامو ارومتر کردمو گفتم : خبریه ؟   بعد هم با چشم به ماکان و شیوا اشاره کردم   امیر یه نگاه سریع بهشون انداختو گفت : فکر کنم ولی هنوز چیزی علنی نشده   سرمو تکون دادم و دوباره جمع و نگاه کردم   بعد از یکساعت جمع برپا شدن و اماده ی رفتن بعد از بدرقه به عمه کمک کردم   می خواستم برم که عمه دوباره نزاشت منم زیاد اصرار نکردم   و به سمت اتاق بالا حرکت کردم نمی دونم چقدر زمان رفته بود که تقه ای به در   اتاق خورده شد در و باز کردم امیر بود که همون لباسو تو دستش گرفته بود   امیر لباسو به سمتم گرفت و گفت : بیا طهورا   لباسو از امیر گرفتمو گفتم : مرسی پسر عمه   امیر با این حرف من زل زد تو چشمامو گفت : از کی تا حالا به من می گی پسر عمه ؟؟؟؟؟   منم با پرویی گفتم : از وقتی تو می گی دختر دایی !!   امیر لبخند عمیقی زدو گفت : شب بخیر طهورا و به سمت اتاقش رفت و در و بست   منم در اتاقو بستم و لباس امیرو پوشیدم   نیمه های شب بود که حسابی احساس تشنگی کردم اروم در اتاقو باز کردم و می خواستم برم پایین   وسط پله ها صدای عمو مجید و امیرو شنیدم همون جا استپ کردم   مثل این که با هم بحث می کردن چون عمو گفت : می دونم امیر جان ولی کارت درست نبود   صدای امیر اومد که گفت : بابا ….. بزارم دستی دستی خودشو تو خطر بندازه ؟   عمو مجید گفت : نه ولی این راهش نبود حالا مطمئنی که شلیک کار خودش بوده ؟   – نمی دونم بابا یکی از پوکه هاشو برداشتم فردا می برم ازمایشگاه ستاد تا ببینم جوابش چیه ؟ دیگه صبر نکردم از راهی که اومده بودم برگشتم به کل تشنگی از یادم رفته بود   منظور امیر از خطر چی بود ؟ یا اصلا کی بود ؟   تو افکار خودم بودم که خوابم برد صبح حاضرو اماده پایین رفتم عمه بازم مثل همیشه سحر خیز بود و بساط   صبحانه اش به راه بعد از خوردن صبحانه از عمه خدافظی کردمو به سمت خونه راه افتادم   وارد خونه شدم می خواستم برم باشگاه قبلش رفتم تا ساکمو از اتاق بردارم   وارد اتاق که شدم ساکمو برداشتم می خواستم از اتاق خارج بشم که متوجه میزم شدم   خدای من فلش اطلاعاتم نبود رو میزو خوب زیرو رو کردم   ولی پیداش نکردم هر جای که به ذهنم می رسیدو گشتم ولی فلش اب شده بود   با گیجی تموم رو تخت نشستم من که اون همیشه رو میزم می زاشتم   دوباره بلند دشم و رومیزو چک کردم اه از نهادم بلند شد   تموم اطلاعاتی که نوشته بودم درباره ی پرونده ی پدرم رو میز ولو بود   یاد دیروز افتادم که به امیر گفتم از رو میزم خودکار برداره پس کار اون بود !!!   خدایا چقدر من گیجم …چطور فراموشم شده بود ؟ چطور یه همچین حماقت بزرگی کرده بودم ؟؟؟   یادم افتاد درست امیر وقتی از اتاقم خارج شد رفتارش با من تغییر کرد   حرفهای امیر و عمو مجید تو ذهنم نقش بست   خطر ………    حالا باید چی کار کنم ؟؟؟؟؟ احساس گرما می کردم یه داغیه بد…..    باید با امیر حرف بزنم به چه حقی دست به وسایل من زده ؟؟؟   بدون این که به چیز دیگه ای فکر کنم از خونه بیرون زدم   یادم افتاد امیر الان خونه نیست لعنتی دوباره برگشتم خونه   باید تا ساعت 4صبر می کردم تا ساعت 4بشه من مثل مرغهای بال و پر کنده این سو اون سو می رفتم   و بلند بلند با خودم حرف می زدم از دست خودم به شدت عصبی بودم   حالا این گندیو که زدم چجوری جمعش کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان منم طهورا قسمت اول

رمان منم طهورا قسمت دوم

رمان منم طهورا قسمت سوم

رمان منم طهورا قسمت چهارم

رمان منم طهورا قسمت پنجم

رمان منم طهورا قسمت ششم

رمان منم طهورا قسمت هفتم (آخر)

یناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!