رمان هزار رنگ عشق قسمت اول

 

رمان هزار رنگ عشق قسمت اول

رمان هزار رنگ عشق قسمت دوم

رمان هزار رنگ عشق قسمت سوم

رمان هزار رنگ عشق قسمت چهارم

رمان هزار رنگ عشق قسمت پنجم

رمان هزار رنگ عشق قسمت ششم(آخر)

خلاصه

یه دختر خوشکل مشکل فوق شیطون..اسمش مهدیسه 16 سالشه که میاد به ایرات..زندگی شادو خوشی داره ..عاشق خوانداشه….

این دختر شیطون ما میره دانشگاه از همه کوچیک تر ولیش شیطون تر بود اهل کل کل خطر یه اتفاق بد مادرو پدرش رو ازش میگره و مهدیس میمونه با مادر پدرش و اینجاست…که اقا پندار وارد زندگی مهدیس میشه ..این مهدیسم خیلی پندارو اذیت میکنه…باید بگم که بازم یه اتفاق باعث میشه مهدیس چشمای خیلی خوشکی کور بشه..و فقط یه معجزههزار رنگ عشق

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد *ه و س*ران را

با غم و اشك و فغان خواهد

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

===================================

دستان سردم را جلوی دهانم گرفتم تا با نفس گرمم ،گرم تر کنم توی تراس اتاقم ایستادم لبخند محوی روی *ل بام*ه اغاز فصل سفید رنگ زمستان..

درختاهای عریان توی حیاط که کمی برف روی شاخه هاشون خودنمایی میکنن من فصل زمستون رو خیلی دوست دارم

از تراس خارج و به اتاقم وارد شدم ،گرمای مطبوع اتاق پوستم رو *نو ا زش * کرد و حس خوبی بهم داد نفس عمیقی کشیدم جلوی آیینه ایستاد دستی به موهای مشکیه بلندم کشیدم دیگه وقت خوابه نیم ساعت از نیمه شب گذشته روی تختم خوابیدم و به امید صبحی زیبا به خواب رفتم.

صدای مامان که لجوجانه پتو رو از روی سرم میکشید کنار از خواب بیدارم کرد

مامان- مهدیس….مهدیس……….بلند شو مامان………….چقدر تو میخوابی بلند شو ..بلند شو که الانه که مهداد بیاد سراغت

چشمامو باز کردم ااونم به زور

من- مامی بزار بخوابم

مامان- پاشو مگی دم در منتظرته مگه قرار نبود باهم برای آخرین بار برید بیرون زود باش

با سرعت برق از جا بلند شدم و گفتم- وای یادم رفت

مامان- زود اماده شو

من- باشه

سریع موهای بلندم رو شونه کردم و برای شستن دستو صورتم از اتاق خارج شدم بعد از شستن دستو صورتم حوله ایی برداشتم و صورتم رو خشک کردم به سرعت به طرف اشپزخونه رفتم و پشت میز نشستم مهداد داشت صبحانه میخورد دستی به سرم کشید وگفت- ابجی کوچلوی من چطوره؟

من- خوبه خوبم

مهداد- خدارو شکر

شروع کردم به با ولع صبحانه خوردن

مهداد- اروم تر..مگه از قحطی اومدی؟

با لبخند بزرگی سرمو تکون دادم یعنی بله به اتاقم رفتم و سریع لباسمو عوض کردم

دختر شانزده ساله ایی هستم که توی خانواده ایی سرشناس و چهار نفره زندگی میکنم پدرم تو المان تونست مدرک پزشکیش رو بگیره و به طبابت در بیمارستانی خصوصی رو شروع کنه

پدرم پوستی روشن با چشم های قهوه ایی روشن داره که فوقلاده زیباست موهای مشکی که به من به ارث رسیده طراوت و جوانی رو براش بجا گذاشته چهار شونه و قد بلند خیلی خوشتیپ مهداد درست مثله باباست

من برعکس مهداد اندام ظریف و ریزه میزه ایی دارم قد بلند و کشید موهای بلندی که تا زیر *کمر*م میرسه چندبار خواستم کوتاهشون کنم که با برخورد سرسختانه ی همه ی اعضای خانواده ام روبه رو شدم پوستی به سفیدی برف…گونه های برجسته…لب های کوچک و سرخ و برجسته.. بینی کوچک و خوشفرم چشم هایی که هزار رنگ داره و حالت هایی روحی منو نشون میده و هیچوقت رنگ ثابتی نداره ولی بیشتر وقتا به رنگ نقره اییه

مادرم اندامی مثله من داره موهای بلندش که تا کمر میرسه و به رنگ طلاییه هنوزم هم با این همه سال سن موهاشو رنگ نکرده بابام عاشق رنگ موهای مانمه چشمامو از مادرم به ارث بردم البته مامان فقط رنگ سبز خاکستری و عسلی رو داره ولی من ابی و بنفش هم قاطی رنگ چشم هام دارم ابرو های کمانی و مژه های پرپشت بلندم از من یه دختر فوقلاده زیبا رو ساخته

سریع پالتوی سفید رنگم رو با چکمه های سفیدم پوشیدم وکلاه هم و شال گردنم هم رو هم انداختم یکم آرایش کردم و بدو بدو از پله ها پایین رفتم سر راه گونه بابا رو هم محکم بوسیدم امروز اخرین روز سکونت ما توی المانه داریم به ایران برمیگردیم و من خوش حالم که برای اولین بار دارم به کشورم میرم اونم برای همیشه

بابا- مواظب خودت باش خانم خوشکله

من-حتماااااا

مهداد- مواظب باش این روزه آخری نبرنتاااااا

من- باشه داداش جذابم

از گونه همشون یه بوس آبدار گرفتم و با دو رفتم بیرون مگی جلو در توی ماشینش نشسته بود با لبخند بامزه و با نمیکی بهم نگاه میکرد با دیدنم از ماشین پیاده شد و به طرفم اومد مثله بچه ها بغلش کردم

مگی- اوه مهدیس بالاخره اومدی؟

من- اره عزیزم …بزن بریم که دیر شد

با ذوق سوار ماشین شدیم و به طرف بقیه ی بچه ها که منتظر من بودن رفتیم جلوی خونه جولی رسیدیم

همه توی حیاط داشتن برف بازی میکردن وارد شدم و برفی برداشتم و گلوله کردم و زدم توی سر مارک با خنده برگشت و با دیدنم گفت- هی مهدیس اومده

همه به دنبالم دویدن و بهم گوله های برف پرتاب میکردن منم تند تند برف گوله میکردمو به طرفشون پرتاب میکردم بعد از کلی برف بازی که همه مون رو خسته کرد وارد خونه شدیم جولی برای همه شیر کاکائویه داغ اورد که خیلی بهمون چسبید

اسم من مهدیس اریایی …متولد در المان هستم یه برادر دارم که اسمش مهداد وهشت سال از من بزرگ تره واسم مادرم شبنم و اسم پدرم منصور هستش مادرم استاد دانشگاهه و قراره توی ایران مشغول تدریس بشه و پدرم هم توی بیمارستانی که نصف سهامش ماله خودش و نصف دیگه برای تنها عموم مشغول به کا ربشه

عمو مقصود هم یه دختر و یه پسر داره به اسم نسیم و نوید..

نسیم از من دو سال بزرگ ترهو نوید هم یه سال از مهداد بزرگتره و هردو مثل مادرشون چشمای ابی رنگی دارن و فوقلاده زیبا و ترکیبی از چهره های پدرو مادرشان هستند

جولی- مهدیس وقتی بری دلمون خیلی برات تنگ میشه

من- منم همینطور

مارک- وای یعنی دیگه مهدیس کوچلویی نیست که اذیتش کنیمو با برف بزنیمش

من- بزار برم ایران یه شوهر خوب میارم که تلافیه کاراتون رو بکنه

همه با این حرف من خندیدن با لحن بچگونه و بامزه ایی اینو گفتم

مارک- یکی هم برای لوسی خواهرم بیار اخه اونم مشکل تورو داره

لوسی افتاد به جونه مارک و حالا نزن کی بزنبعد از کلی حرف زدن جولی برای همه شربت اورد اخه ما هیچکدوممون لب به نوشیدنی های *ضدعفوني*ی نمیزنیم البته هنوزم به سن قانونی برای خوردنش نرسیدیم البته پسرا از ما بزرگترن

مامان شبنمم با اینکه من اینجا بزرگ شدم بهم یاد داده که یه مسلمان نباید از این چیزا بخوره خوب نیست همیشه میگه اگرچه روسری سرت نمیکنی ولی باید بین خودتو جنس مخالفت فاصله ایی هم باشه بخاطر همینه که من توی دوران دبیرستان هیچ دوس پسری نداشتم چون به گفته ی مامانم اولین و اخرین مرد زندگیه ادم باید یه نفر باشه منم خوب حرف مادرمو گوش کردم اخه دختر حرف گوشکنیم دیگه

همه به افتخار و سلامتی من لیوان هاشونو بالا بردن

مگی- به سلامتی مهدیس بهترین دوستمون که امشب مارو ترک میکنه و برمیگرده به وطنش

با لبخند به همشون نگاه میکردم با ضربه های اروم لیوان ها به خوردن و صدای ظریف شیشه به گوش میرسید

صدای فرانسیسکو پشت سرم اومد یکی از پلودار ترین دوستای ما درست با خانواده من توی یه سطح بود از نظر مالی

فرانسیسکو- میری دلمون خیلی برات تنگ میشه

لبخندی زدمو گفتم- منم دلم براتون تنگ مشه

فرانسیسکو- کاش نمیرفتی

من- بی خیال فرانسیس ..من دوست دارم ایرانو ببینم

فرانسیس- اوکی..حق با توئه

تا دوساعت قبل از پرواز پیش بچه ها بودم

مگی با گریه ازم جدا شد و گفت- عزیزم خیلی دلم برات تنگ میشه میایم فرودگاه واسه بدرقه ات

من- مرسی منم دلم برات تنگ میشه

از همشون خداحافظی کردم و به طرف خونه به راه افتادم وقتی سیدم بابا و و بقیه چمدون هاشونو بسته و اماده بودن وسایل های مورد نیازمو یعنی لباسو این جور چیزامونو فرستادیم رفته ولی وسایل خونه نه دیگه میمونه واسه تعطیلاتی چیزی که خواستیم بیایم المان سریع لباسامو جمع کردم و ریختم توی چمدون البته تا زدم و گذاشتم با ذوق شاله خاکستری رنگی روی سرم انداختم که خیلی بهم میومد با همون لباسا همه اماده دم در ایستادیم با تاکسی به طرف فرودگاه رفتیم بابا ماشینو فروخته بود اخه دیگه نیازی بهش نداشتیم

همه دوستام برای بدرقه من اومده بودن فرودگاه با ناراحتی ازشن جدا شدم ولی به نیم ساعت نکشید که به ذوق دیدن ایران همش یادم رفت

من و مهداد با اینکه توی المان به دنیا اومدیم ولی فارسی بلدیم ولی خوب بیشتر المانی حرف میزنیم بخطر همین خیلی با لحجه حرف میزنیم توی هوایپما خوابم برد سرمو روی شونه مهداد گذاشته بودم و خوابیدم چون خسته بودم

با تکون اروم مهداد بیدار شدم

مهداد- بلند شو زیبای خفته رسیدیم

با ذوق گفتم- واقعا

مهداد- اره کوچلو پاشو

با هزار ذوق بلند شدم همه با هم از هواپیما پیاده شدیم با ذوق به اطرافم نگاه میکردم هوای سرد ایران خیلی دلپذیر بود نفسه عمیقی کشیدم حتی بوشم با المان فرق داره با ذوق دست مهداد رو گرفتمو گفتم- وای باورم نمیشه که توی ایرانیم

مهداد- باور کن ابجی کوچلو …درضمن باید دیگه فارسی حرف بزنی نه المانی

من- ولی سخته

مهداد به فارسی گفت- اصلانم سخت نسیت

دیگه المانی حرف زدنو کنار گذاشتم و فقط فارسی حرف زدم اونم با چه احجه ایی خودم که خیلی خوشم اومد

من- بابایییییی

بابا- جان بابا

من- اینجا وقعا ایرانه؟

مامان- اره عزیزم اینجا واقعا ایرانه

مهداد- تورو خدا نگاهش کنید چشماش از هیجان ابی شده

با لبخند نگاهش کردمو گفتم- ما اینم دیگه

توی سالن بودیم که بابا با لبخند مردی رو بغل کرد وقتی از آغوش هم بیرون اومدن از شبهاتشون به هم فهمیدم که عمومه عمو با چشم های قهوه ایی رنگش بهم نگاه کردو گفت- سلام خانم خوشکله بیا بغلم عمو ببینم با ولع عمورو بغل کردم منو چندیدن بار بودسید و گفت- خیلی خوشحالم که اومدین ایران

من- مرسی عمو جون

عمو مهداد رو هم بغل کرد با ذوق به طرف نسیم رفتم و بغلش کردم

نسیم- وای مهدیس چقدر دلم برات تنگ شده بود

من- خیلی بزرگ شدیااااااا…منم دلم یه ریزه شده بود

نوید- خانمی یه نگاه به ماهم بنداز با نوید هم دست دادمو و گفتم- هی پسر عمو خوشکل شدیا

قیافه ایی گرفتو گفت- خوشکل بودم خوشکل تر شدم..به ایران خوش آومدی

با ذوق گفتم- شما ماموریت دارید همه جارو بهم نشون بدید

نسیم -نکنه میخوای کل ایرانو ببینی؟ ..بعدم بزار از گرد راه برسی بعد

من- توی یه فرست مناسب اره ولی الان شیراز تنها کافیه

نوید- بازم خدارو شکر

زن عمو نادی هم منو بغل کرد و از زیباییم گفت

منم تشکر کردم کلا فقط شوخ بودنو رک بودنم مثله خارجیا بود یه ایرانیه کامل هستم

به طرف خونه عمو مقصود به راه افتادیم وارد شدیم با ذوق به خیابون ها نگاه میکردم زمین تا اسمون با المان فرق داشت محیطش سردو سور نبود توی این سرما به ادم گرما میبخشید و از درون این گرما رو به خوبی حس میکردم وطن من ایران واقعا زیباست

بعد از طی چندین خیابان جلوی خونه ایی با در بزرگ ماشین متوقف شد همه از ماشین پیاده شدیم با ذوق گفتم

من- اینجا خونه عمو مقصوده؟

نوید- بله اینجا خونه ماست……خونه ایی که شما خریدید هم یه خیابون با ما فاصله دارهمن- پس نزدیکیم

مهداد-دختر تو چقدر ذوق زده شدی

من- هی تو هیچی نگو ..باید مثله تو بی ذوق باشم؟

مهداد با بی قیدی شونه یی بالا انداخت و گفت- چه میدونم

وارد حیاط بزرگ خونه عمو مقصود شدیم هوا تقریبا به روشنی میرفت باغ بزرگی که درختای کاج دوطرفشو گرفته بود و راه نچندان باریکی جلو رومون بود که سنگ فرش هایی با فاصله از هم پرش کرده بود به طرف ساختمان زیبایی که جلوی روم بود به راه افتادیم با وردمون هوای گرم مطبوع خونه بهم جان دوباره بخشید

نسیم- بیا بریم اتاق من یکم استراحت کن تا موقع ناهار

مهداد- این که همش تویه هواپیما خواب بوده چی چی رو بره استراحت کنه

نسیم- خوب هرچی آدم خسته راه میشه مدت کمی که توی راه نبودید

برای مهداد زبونی دراوردمو گفتم- برو برو بابابزرگ… برو بزار به استراحتم برسم به طرف خیز برداشت که در رفتم با خنده گفتم- دلت میاد این دخمل کوشولو بزنی

مهداد- اره پس چی؟

من- بدو بدو…..پسره خیر سر

گوشمو گرفت و پیچوند که نوید گفت- ولش کن مهداد گناه داره اخه بچه که زدن نداره

مهداد گوشمو ول کرد پردیم پشت سر نوید و گفتم- نوید جون خیلی ممنونم…با لحن با مزه بچگونه گفتم-بشه که ددن نداله

با خنده گفت- اره بابا بچه زدن نداره کوچلو

به اتاق نسیم رفتم اتاق بزرگ و زیبایی داشت یه تخت دونفره هم توش بود

من- توهم عادت داری روی تخت دونفره بخوابی؟

نسیم- اره از تخت کوچیک بدم میاد

من- من از بس با سرو کله از روی تخت افتادم بابا برام تخت دونفره خرید

نسیم خندیدو گفت- منم همین مشکلو دارم

خندیم و لباسامو از تنم دراوردم از توی چمدون کوچیکم یه تی شرت و شلوار دراوردم و پوشیدم و لباسامو روی چوب لباسی اویزون کردم و پریدن توی تخت نسیم

نسیم از اتاق رفت بیرون تا به زن عمو کمک کنه

منم مثله مامانم یه دختر کدبانو هستم مامانم نزاشته من غربی و تنبل باشم به گفته خودش یه دختر ایرانی باید هنرمند باشه منم تا تونستم هنر یاد گرفتم از ویولن زدن و پیانو زدن و گیتار زدن و رقصیدن و…یاد گرفتم تا خدا میدونه دیگه کجا هنرهای من تموم میشه

زود تر از اونی که فکر میکردم به خواب شیرینی فرو رفتم اونقدر راحت خوابیدم که خدا میدونه

با صدای اروم مهربونه نسیم چشمامو باز کردم

نسیم ترسید عقب رفتو گفت- وای خدا چرا چشمات بی رنگه؟

لبخند زدو گفتم- وقتی میخوابم اینقدر روشن میشه که به سفیدی میزنه ببخشید چشم من زیادی خاصه… بازم ببخشید که باعث ترسیدنت شدم

نسیم لبخندی زدو گفت- اشکالی نداره بیا تا ناهار بخوریم

من- باشه

بلند شدم و ابی به دستو صورتم زدم موهامو از نو دم اسبی بستم و به طرف سالن بزرگ خونه ی عمو جونم رفتم همه دور میز بزرگی نشسته بودن قراره چندروز اینجا بمونیم تا وسایل خونمون خریداری بشه

سر میز کنار مهداد جای گرفتم مجددا سلام کردم

من- سلام روزتون بخیر

عمو لبخندی زد و گفت- سلام عزیزم

همه جوابمو دادن ناهار خوشمزه ایی که زن عمو برامون پخته بود رو خوردیم بعد از ناهار همه دور هم نشستیم و مشغول گفتگو شدیم نوید از خاطرات دوران دانشجویش میگفت

نوید- سال سوم دانشگاه بودم یه استادی داشتیم خیلی بداخلاقو خشک بود میخواستیم یه کاری کنیم نیاد سرکلاس فصل زمستونم بود برفم حسابی اومده بود یه گوله برف قبل از اینکه بچه ها بیان توی کلاس پرت کردم چسبید به به سقف همونجایی که همیشه استادمون وایمیستاد اقا استادمون اومد توی کلاسو با اون فیگورش حالا کلش هم کچل هی حرف زد هی حرف زد یه قطه اب افتاد روی سرش ماهم طبقه اول بودیم یه کلاس بالای کلاس ما بود پس میفهمید از که سقف نم نداره

یه قطره دیگه چکید باز حرفش قطع شد ولی دوباره حرف زد منم سرخ شده بودم از خنده یه قطره دیگه چکید عصبی سرشو بالا گرفت گلوله برف وقت شناس افتاد رو صورتش وااااااااای کلاس رفت رو هوا …منفجر شد وسایلشو برداشتو با صورت سرخ شده گفت بی شعواری گاو دیگه سر این کلاس نمیام

هیچکسم نمیدونست منم.. میخواستن از همه تعهد بگیرن..

از خنده روده بر شده بودم غش غش توی بغل مهداد میخندید با خنده گفتم- بیچاره استادتون

نوید- میگم شما تو خونه فارسی حرف نمیزدید؟

مهداد- خیلی کم تویه خونه بودیم بیشتر بیرون با دوستامونیم وقتی هم خونه بودیم چرا ولی خوب کم پیش هم بودیم

نوید- میگم اخه بد جورری لجه دارید

خندیدمو گفتم- خوب دیگه نگران نباش یاد میگیریم..وقتی یه مدت بگذره حرف زدنمون هم بهتر میشه

نوید- بله میدونم

بعداز گذشت دوروز که من خستگیم رفع شد با نسیم لباسامون رو پوشیدم تا بریم چندجارو نشونم بده منم با ذوق همراهیش کردم یه مانتو بهم داد چون من نداشتم باید میخریدم الانم میخواستیم بریم خرید مهداد و نوید هم میخواستن با هم برن

چکمه های پوست مشکی رنگمو پوشیدم و با پالتو پولت ست گرون قیمتم رو مانتوی کوتا ابی رنگ نسیم که تنگ بود رو زیرش پوشیدم و دکمه های پالتوم رو باز گذاشتم یه شال ابی خوشکل هم سرم کردم و موهامو ریختم روی شونه راستم بااینکه شال سرم بود ولی موهام که دم سبی بسته بودم بلندشی معلوم بود نسیم یه کلیپس گل مشکی خوشکل زد زیر شالم توی موهام که انگار موهام زیر شال شنیون شده است کمی ارایش کردم و دستکش هامو پوشیدم و هردو به راه افتادیم با خدا حافظی از همه سوار تاکسی شدیم و به طرف بازار به راه افتادیم

من- وای نسیم باورم نمیشه اولین باره که دارم توی ایران میرم بازار خیلی ذوق زده هستم

نسیم با لبخند گفت- عزیزم چیزه عجبی که نمیخوای ببینی..بازار ها پر از لباسه

من- نه اینجا هیچیش مثله المان نیست

نسیم- اره درسته ولی خوب یه جاییه مثل تمام جا های دنیا

من- اره میدونماز تاکسی پیاده شدیم بازار بزرگه خیلی قشنگی جلو روم بود پر از ادم هایی بود که به گفته نسیم اومده بودن واسه خرید عید نوروز وارد یه بوتیک خوشکل کوچیک شدیم به مانتو شلوار جین هایی که توی مغازه بود نگاه کردم تزدیک به ده تا مانتو انتخاب کردم با یغل پر لباس رفتم توی پرو هرکدوم رو میپوشیدم و یه فیگور خوشکل میگرفتم همشون قشنگ بودن بابا بهم یه کار عابر بانک داده بود تا واسه خرید مشکل ندشته باشم

از پروف بیرون اومدم و همه لباسارو گذاشتم روی میزو به فروشنده گفتم- همه رو برمیدارم

چشم های فروشنده برق زدو قیمت رو گفت – با بیخیالی کارت کشیدم و پول به حساب اون مرد ریخته شد

مانتو هارو توی پاکت های دسته دار ریخت و بهمون داد حدود ده تا دونه بود ولی خوب خدارو شکر سنگین نبودن همشو خودم گرفتم توی دستم رفتیم توی کفش فروشی چندتا گفشم خریدم تا تونستم خرید کردم بعد از اینکه خرید هام تمومشد با دستی پر پسته های لباس به طرف تاکسی رفتم و سوار شدیم صندوق عقب پر شد از لباس های خریده شده ی من حالا نزدیک چهارتا چمدونه بزرگ از المان فرستادم ایران که همشونم نو مارک دارو گرون هستن موندم کجا جاشون بدم

نسیم-وای دختر تو اصلا دلت واسه پول نمیسوزه دستام شکست….اخه بیست تا مانتو خریدی صدتا کفش این همه لباس واسه چیته ..

من- تازه چهار تا چمدون بزرگم از المان لباس فرستادم ایران موندم کچا جاشون بدم

نسیم سری تکون داد و جلوی خونه پیاده شدیم لباس هارو برداشتیم و وارد خونه عمو شدیم ممهداد با دیدن دستای پر از خریدم خنده ایی کردو گفت- باز رفتی بازارو جارو کردی؟

من- بله یله بله همینطوره

بابا- کی این عادتو ترک میکنی…راستی امشب میتونیم بریم خونه خودمون

من- واقعا؟

بابا- اره کاراش انجام شد دیزاینر اومد همه رو چیدو رفت

من- پس به سلامتی من اینا رو کوله نکنم ببرم بالا

بابا- نه بعد از شام میریم خونه

من- باشه

شام رو بین شوخی و خنده خوردیم و به راه افتادیم به خونه خودمون که یک خیابون اونطرف تر بود رفتیم دست مثله خونه عمو بود البته حیاطش فقط.. خونمون پنج تا اتاق خواب داشت سه تا پایین و دوتا هم بالا اتاق من همونطور که دوست داشتم دکراسیونش کامل سفید بود تمام سفید فقط کف پوش اتاقم خاکستری و رو تختی اتاقم و یه قاب سه تکه ی خاسکتری سفید که خیلی ناز بود چمدون هام توی اتاق گذاشته بود خدارو شگر لباسامو با چوب لباسیشون گذاشته بودم و زیاد وقتمو نمیگرفت یک ساعت گذشت و من لباسامو توی کمدی که سرتا سر یه دیوار اتاقم بود گذاشتم یه دیوار اتاقم پنجره ی بزرگی داشت و یه تراس خوشکل اخه اتاق من طبقه بالا بود یه صندلی گهواره ایی خوشکلم گوشه اتاقم گذشاته بود المان که بودم یکی ازشو داشتم و میزاشتم توی تراس و مینشستم روش و بیرون رو تماشا میکردم

دوروز گذشت بابا و مامان هردو برای اشتغالشون اقدام کردن مامان از اول مهر ماه میتونست توی یه دانشگاه دولتی مشغول به کار بشه و بابا هم توی بیمارستان خودش مهداد هم دنبال کاراش بود تا شعبه دوم شکرتش رو توی ایران بزنه من که خودمو اسه یه امتحان واسه ورودی دانشگاه آماده میکردم که همه ازش میترسیدن چی بود اهان کنکور میخوام معماری بخونم به این رشته علاقمندم و درسم هم خیلی خوبه ای کیوم خیلی بالاست و زود درسو یاد میگیرم حتی با یه بار خوندن

یه هفته گذشته تازه وقت کردم تا برم و آرامگاه حافظ رو ببینم با نسیم با هم اومدیم دارم به جا جای اونجا نگاه میکنم خیلی جای قشنگیه با ذوق به نسیم گفتم- وای نسیم اینجا فوقلادست صدای پسری پشت سرم اومد که گفت- نه به اندازه تو

به گفته مامان اصلا نباید از اینجور حرفای مردا که ناشناسن اهمیت بدم با خونسردی به نسیم گفتم- بریم بقیه ی جاهارو هم بهم نشون بده بالای سر قبر حضرت حافظ ایستادم نگاهی بهش کردمو گفتم- این حافظ که میگن فال داره اینه؟

نسیم – اره خودشه

من- من یه کتاب فال میخوام

نسیم – بیا بریم از کتاب خونه اش بخریم

من- باشه بریم

از آرامیگاه درو شدیم و به طرف یه جایی که شبیه در بد شدیم به یه سفره خونه رسدیم که توش تخت هایی گذاشته شده بود و مردم نشسته بودن روش به جایی که کتاب فروشیش بود رفتیم کتاب فال حافظی رو برداشتم جلد زرد خیلی قشنگی داشت سرمو بلند کردم که نسیم گفت- مهدیس چشمات عسلی شده

من- تا کی میخوای از تغیر رنگ چشمای من تعجب کنی؟

نسیم- اخه خیلی قشنگه

به هر رنگی که نگاه کنی همون یه رنگ تو مایه های اون میشه

لبخندم پرنگتر شد و گفتم – خوب اینکه تعجب نداره

نسیم- برای تو تعجب نداره ولی برای من داره

لبخند زدمو گفتم- بخیال نسیم

کتاب فالی خریدم و گذاشتم توی کیفم با هم یه نسکافه خومزه خوردیم و به طرف خونه به راه افتادیم

یک ماه گذشت و من ایرانو به خوبی یاد گرفتم یعنی خودم به تنهایی میتونم برم بیرون و مشکلی نداشته باشم فارسیم هم روان روان شده دیگه کسی متوجه اینکه توی ایران نبودم نمیشه الان هم خودمو نسیم اومدیم تا برای سفره هفت *بدن*ون خرید کنیم

داشتم راه میرفتم که نسیم صدام زد برگشتم و گفتم- بله

نسیم -هیچی برو الان میام

من -باشه

جلوی مغزا هایی ایستادم به ظرف های نقره ایی رنگ خوشکلی که بود نگاه کردم

خیلی ناز بودن هر چی لازم داشتم خریدم و بردم نسیم با چندتا کیسه توی دستش اومد و گفت- تموم شد

من- بریم

باهم برگشتیم خونه اول اون پیاده شد و بعد هم من وارد خونه شدم و با سلام بلند بالایی که کردم روانه اتاقم شدم

من- سلااااااااام

مامان- سلام خانمی

من- سلام بر مادر عزیزم

مامان- خریداتو کردی؟

من- بله بله بله

مامان- خوب خدارو شکر که این کارتم تموم شد

من- مامانی هنوزم چیدنش مونده

مامان- بدو که سه روزه دیگه عیدهبا ذوق پردیم توی اتاقم و لباسامو عوض کردمو اومدم پایین شروع کردم به تزیین سفره سفیدم دورتادورش نوار نقره ایی رنگی دوخت و انداختمش روی میز نچندادن بزرگ توی سالن دور سبزه ایی که مامان خودش کاشته بود روبان نقره ایی رنگی پیچیدم و و گذاشتم توی سفره ماهی هارو هم اوردم و توی تنگ بلوری حباب شکل انداختم و گذاشتم توی سفره همه چیز رو با دقت و وسواس چیدم این اولین سفره هفت *بدن*ون توی کشور خودمونه با خستگی روی مبل افتادم و ناهید خانم زنی که برای کار کردن به خونمون اومده بود بقیه چیزای اضافی رو برد و سلیقمو تحسین کرد منم کلی ذوق کردم و تشکر کردم

بابا و مهداد اومدن خونه مهداد سفره رو دید و سوتی کشیدو گفت- جونم فوران سلیقه

پشت چشمی نازک کردمو گفتم- خوب دیگه

مامان- مهدیس جان بیا اینجا توی کشیدن غذا ها به منو ناهید کمک کن

من- باشه مامان جونم

به طرف بابا رفتم و گونشو محکم بوسیدم و گفتم- احوال بابای گرامم؟

بابا- خوبم باباییی

و گونمو محکم بوسید

مامان- مهدیس من گفتم بیا کمکم نهگفتم برو از گردن بابات اویزون شو

من – مامانییییییی باز من بابارو بوس کردم تو حسودیت شد عزیزم…نترس واسته میمونه

گونه های مامان سرخ شدو گفت- اینقدر حرف نزن دختر بیا کمکم کن

منو مهداد موزیانه خندیدم بابا هم که قاه قاه از سرخ شدن مامان خندید مامانه منه دیگه

میز رو کمک مامان و ناهید چیدم ناهید خانم به اتاق خودش که کنار اشپزخونه بود رفت و غذاشو اونجا خورد ماهم توی اشپزخونه دور میز نشستیم و شاممنون رو خوردیم مثله همیشه با ارامش افتادم به جون غذا و تهشو درآوردم و مهداد همش بهم مبگفت قحتی زده فقط توی جمع خودمون چهار نفر اینجوری غذا میخورم..وگرنه پیش بقیه اروم و با کلاس و با پرستیژ

خیلی زود روزه عید فرا رسید عمو مقصود و دایی شهرام هم با خانمش و دوتا دختر پر افادش اومدن البته از زن دایی بهنوش بگزریم که خیلی زن خوب و خاکی هستش ولی دختراش بهار و باران واییییییی ای حرصو منو درمیارن به گفته نسیم بهار کاراگاهه و همش میخواد سر از کارای اینو اون دربیاره و باران هم دختر اخمو بداخلاقیه که با هیچکس نمیجوشه و همیشه هم اخماش توی همه

توی سالن نشستیم بهار در حال دید زد همه است و باران هم گوشه مهداد بدبختو گیر اورده و داره یه ریز حرف میزنه به گفته نسیم مهداد اولین نفریه که باران باهاش گرم گرفته و داره باهاش بگو بخند میکنه…زن عمو نادی نه خواهر و نه برادر دارهو مامان من هم فقط یه برادرو داره

باراد پسر دایی عزیزم کنارم نشستو گفت- به به مهدیس خانم

من- سلام پسردایی جان

باراد- خوب بگو ببینم ایران خوبه؟

من- خوب نیست.

باراد- خوب نیست!!!!

با خنده گفتم- خوب نیست .عالیه

خندید و گفت- فکر کردم میخوای بگی از اینجا خوشت نمیاد

من- کی ؟…من؟..عاشق ایرانم واقعا جای خوبیه

باراد- خوب حالا اومدی یران چیکارا میکنی؟

من- هیچی پدره بازارو دراوردم با خرید کردن

بارد خندید و گفت- اره از نوید شنیده بودم که توی خرید کردن زیادی افراط میکنی

من- من افراط میکنم؟…نه عزیزم من فقط یکم زیاده خواهم..و مالکیت طلب

باراد- بله بله میدونم

بهار- چیزای خنده دار میگی مهدیس جون بلند بگوماهم بخندیم

من- تو توی کاره بقیه فضولی نکنی نمیشه نه؟

همه خندیدن

بهار- وای مهدیس جون من فضولی میکنم.؟….چه حرفا

من- اخییی نازی ..الهی من بمیرم واسه تو که مظلوم واقع شدی بین این همه گرگ..بره کوچلو

بهار در حالی که دستاشو مشت کرده بود گفت- منو مسخره میکنی؟

من- کی؟…من؟…من جرات همچین جسارتی رو نسبت به کاراگاه بزرگی مثله تو ندارم

بابا خندید و گفت- مهدیس بابا ذیتش نکن

چشمکی به بهار زدم که باعث شد سرخ تر بشه البته از عصبانیت

من- فقط بخطر گل روی بابای عزیزم

رومو به طرف باراد کردمو گفتم- خوب تو چه خبر؟

باراد- خبری نیست؟…هی چشمات ابی شده

من- اره از هیجان بحث با بهار ابی شده

باراد- یادم باشه وقتی هیجان زده میشی چشمات ابی میشه

من- باشه یادت نره

زمان سال نو رسید عمو قران رو به دست گرفت و دعای سال نور رو شرع کرد به خوندن توی خونه سکوت با صدای عمو شکسته میشد وقتی دعا تموم شد از از تلوزیون اعلام شد که سال جدید تحویل شده با لبخند به هم سال جدید رو تبریک گرفتیم همه نشسته بودن دست به کمر زدمو گفتم- خوب یالا عیدی هارو رد کنید بیاد

دایی خندید و گفت- دختر بزرگ شدی عیدی میخوای

مهداد در حالی که جعبه ایی رو به دستم میداد گفت- ابجی کوچلوی منه دیگه همیشه عیدی میخواد

گونه ی مهدادو بوسیدمو گفتم- مرسی داداشی

مهدادم گونمو محکم بوسیدو گفت- قابل جوجه طلاییمو نداره

خندیدم و در جبه رو باز کردم یه زنجیر ظریف که یه پلاک به حرف لایتن داشت که اسم مهدیس رو نشون میداد با ذوق مهدادو بغل کردمو گفتم- مرسی داداشی

مهداد- گفتم که قابل جوجه طلایی رو نداره

زنجیر رو انداختم گردنم که بابا اومد طرفم و یه دستبند خوشکل بهم داد بابا روهم بوسیدم من عاشق طلا و جواهراتم بابا و مامان و مهداد هم همیشه برام توی مناسبت های خاص طلا میخرن

من- مرسی باباییی

بابا- قابل دختر گلمو نداره

مامان هم یه انگشتر خوشکل بهم داد که منو کلی ذوق زده کرد بقیه هم مقدای پول بهم هدیه دادن که کلی شرمنده شدم البته الکی کیلی ذوق مرگ شدم من از عیدی نمیگذرم یو ها ها ها

برای عید قرار شد بریم شمال ویلای عمو بخاطر منو مهداد که تا حالا دریای شمال رو ندیده بودیم بعد از چندیدن ساعت رانندگی جلوی در ویلایی ایستادیم با ذوق از ماشین پیاده شدم و توی باغ بزگ ویلا شروع کردم به دوییدن روسریمو دراوردم و موهامو باز کردم با اجازه بابا رفتم کنار دریا اونم خودم تنها با ذوق به دریای نیلگونی که چلوی چشمم بود نگاه میکرد ی نقاشی که زیبا به دست خالقش نقاشی شده بود موهای بلند افسنگرم با باد آزادنه به هرسویی میرفتن باد تقریبا تندی که میوزید شادابم میکرد بدونه اینکه به فکر خیس شدن لباسم باشم رفتم کنار اب و اروم پاهامو توی اب گذاشتم موج های کم جون یبه پاهام میخورد لبخندی زدم که صدای مهداد اومد

مهداد- مهدیس خیلی قشنگهسرمو با لبخند تکون دادمو گفتم- اره خیلی قشنگه

مهداد- جون میده واسه دوییدن

زدم به بازوشو گفتم- پس بدو بخاطر اینکه زده بودم به بازوش افتاد دنبالم تند تند میدویدم مهدادم دنبالم اخر گرفتمو بغلم کرد و یه دورم داد منم بلند بلند میخندیدم و همش دستو پا میزدمو میگفتم- مهداد بزارم زمین

اخر سر از خیر دور دادنم گذشت و منو زمین گذاشت

با خنده گفتم- دیونه سرم گیج رفت

مهداد- تا تو باشی منو نزنی جوجه طلایی

اخمی کردمو گفتم- دلم میخواد

یکم موهامو کشید ولی خیلی دردم گرفت ..ولی چیزی نگفتم

بقیه هم اومدن کنارمون منظورم باراد ..بهار …نوید…باران..نسیم بود

بهار بازم مهداد مارو دزدید و دوتایی باهم رفتن لب ساحل چرخ بزنن غلط نکنم یه خبری بین این دوتا هست میگی نه نگاه کن

باراد- هی دختر خارجی

ابرویی بالا انداختم و برگشتم طرفشو گرفتم- عزیزم من ایرانی هستماااااا

بارد- اه خودم میدونم دارم شوخی میکنم دختر ایرانی

من- خوب چیکار داشتی؟

باراد- بیا قلعه درست کنیم

من- باشه

با دست شروع کردیم به ساخت قلعه شنی بعد از یک ساعت سرو گله زدن با شن یه قلعه ی خیلی ناز ساختیم منم زیرش نوشتم اثری از استاد مهدیس و باراد

و باهاش عکس گفتیم خیلی قشنگ بود بعد از اون که یکم گشتیم برگشتم ویلا و یکم استراحت کردیم تا شب واسه شام شامو همه در کنار هم در جمعی صمیمی خوردیم به این نتیجه رسیدم که بله نسیم و باربدم اره ..بهارو نویدم اره فقط این وسط سره من بیکلاه موند که انشاالله یکی هم پیا میشه که بیاد منو بگیره البته اینا فقط رابطه های کوچلویی دارن که منجر به ازدواج میشه

منو نسیم و باران و کاراگاه بهار رفتیم تا یکم توی بازار های کار دریا دور بزنیم همینجوری که میگشتیم چشم به یه دونه روسری سفید خیلی خوشکل خورد خیلی سفید بود گرفتمش جلوم و به باران گفتم بهم میاد

باران جیغه کوتاهی کشید و گفت- وای خیلی نازه جشمات نقره ایی شده خندیدمو گفتم- میدونم

همچین از رنگ چشمام میگن انگار چیزه عجبیه والا

روسری رو خردیم و بازم با هم توی بازار دور زدیم تا نزدیک غروب میگشتیم

خسته توی اتاقم از پنجره ی اتاق بیرونو نگاه میکنم بارادو نسیم دارن میرن سمت ساحل ..باران و مهداد هم پشت سرشونن و بهار ونوید داشتن توی باغ میگشتن حوصله ام سر رفته روی تخت افتادم و خودمو با گوشیم سرگرم کردم هنذفری توی گوشم گذاشتم و اهنگ ارومی رو گوش کردم من بیشتر اهنگ های ایرانی گوش میکنم تا خارجی ..حتی مهدادم به اندازه من اهنگ ایرانی نداره

عید خیلی زود به پایان رسید شب ها کنار دریا بودنمون سیب زمینی هایی که زیر انیش میزاشتیم اخ دلم اب افتاد

از خونه زدم بیرون حوصلم سر رفته از بس درس خوندم مردم کنکور رو مثله اب خوردن دادم امروز جواب امتحان هارو میدن خیلی استرس دارمبا ترسو لرز نشستم کنار نسیم داره نتایج کنکور رو نگاه میکنه سرمو گذاشتم روی میز و به صفحه مانیتور نگاه نمیکنم با اینکه توی خونه اینترنت داشتم ولی جرات نکردم بیرون باشم بهتره صدای نسیم لرزه به تنم انداخت

نسیم- پیداش کردم….مهدیس قبول شدیم

با ذوق سرمو بلند کردم رتب دورقمی اورده بودم رشته معماری دانشگاه دولتی با ذوق نسیمو بغل کردم

من- وای نسیم باروم نمیشه

نسیم- منم باروم نمیشه پزشکی قبول شدم

من- وایییییییی نسیمی میریم دانشگاه

نسیم- اره دیگه..خدارو هزار مرتبه شکر

با ذوق گفتم- بپر بریم خونه خبر بدیم

نسیم- توبرو من باید برم جایی

من- باشه

با ذوق از کافینت اومدم بیرون به طرف خیابون رفتم هواسم نبود اینطرفو اونطرمو نگاه کنم که جیغ ترمزه ماشینی نگاهمو به طرفش کشوند و درد بدی توی بدنم پیچید گرمی خون رو حس کردمو از هوش رفتم

حس خوبی ندارم..انگار معلقم…نه پایی دارم واسه موندن ..نه بالی واسه پرواز ..خیلی بده خیلی صدای زمزمه وار توی گوشم میشنوم

می رهم از خویش و می مانم زخویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها ، دور و پنهان می شود

دارم به ابتدای سفر می روم

به انتهای هر چه در پیش رو می رسم

نگاه کن که غم

درون دیده ام

چگونه

قطره قطره

آب می شود

چگونه سایه ی

سیاه سرکشم

اسیر دست

آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم

خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مـرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

این شعر رو میشناسم

صدای غمگین مادرم رو میشنوم

مامان- مهدیس…مامانی..بلند شو دیگه خسته شدم خیلی خسته شدم توکه از بیمارستان بدت میومد بلند شو یک ماهه که اینجایی بلند شو بلند شو مامان بدونه تو نابود میشیم ….بلند شو مامان نا اومیدم نکن…مهدیس مامانی خونمون بدونه تو بی روحه بلند شو بلند شو یک ماه دیگه تا دانشگاهت مونده بلند شو

دلم میخواد یه حرکتی بکم ولی خیلی سخته سعی کردم چشمامو باز کنم کاره خیلی سختی شده چطوری اینکارو بکنم تمام قدرتمو به کار گرفتم یکم پلکم باز شد نور چشممو زد صدای شاد مامان که داشت دکترو صدا میزد به گوش رسید دوباره از اطرافم بی خبر شدم

همه جا ساکته اروم چشمامو باز کردم نور چشممو زد دوباره چشمامو بستم باید بتونم چشمامو باز کردم ..کامل چشمامو باز کردم بعداز چند لحظه کاملا بیدار شدم از هوش نرفتم

خوب اطافمو نگاه کردم نگاهم به موهای بلندم که بافته شده بود افتاد خدارو شکر نتراشیدنش

در اتاق باز شد و مردی با روپوش سفید وارد شد با دیدن چشمای باز من لبخند زد و گفت- به هوش اومدید؟

توان حرف زدن نداشتم خیلی اروم سرمو تکون دادم

دکتر با لبخند گفت- خوبه ریس بیمارستانو دیونه کردید شما

متعجب نگاهش کردم که گفت- عموتون رو میگم خیلی ناراحت بودن لیوان ابی بهم داد تا بخورم ..انگار نفسم باز شد

من-مامانم

دکتر لبخدی زد و گفت- فکر کنم رفته نماز خونه الان میاد حتما خوش حال میشه

همون موقع مامان وارد شد به دکتر سلام کرد و با نگاهش غم زده به طرفم اومد وقتی چشمای بازم رو دید خندید و گفت- خدیا دارم خواب میبینم یا این چشمای هزار رنگ مهدیسه منه؟

من- سلام مامانی

مامان زد زیر گریه و یهو افتاد زمین از شکی که بهم وارد شک سریع توی جام نشستم و به مامانم که افتاده بود روی زمین نگاه میکردم

دکتر سریع چندتا پرستار صدا زد امدن مامانو بردن با چشمای خیس از اشکم توی جام نسشته بودم

یک روز گذشت دایی …عمو همه اومدن به دیدنم توی اتاق تنها بودم که مامان گفت-مهدیس

من- جانم مامانی

مامان- مهدیس کسی که باهات تصادف کرده بود خودشو خانوادش اومدن دیدنتون

من- خوب

مامان-خوب نداره میخوان بیان داخل

من- خوب بیان

مامان- توناراحت نمیشی؟

من- نه تقصیر خودم بود

مامان گونمو بوسید و گفت- قربونت برم الهیهمین که مامان رفت بیرون اونا اومدن داخل مامانم پشت سرشون اومد داخل

یه زن و یه مرد و یه پسر که بهش میخورد بیست سالیش باشه

زن- سلام دخترم

لبخندی زدمو گفتم- سلام

مرد- صالحی هستم پدر محسن که متاسفانه باهاتون تصادف کرده

من- خوشوقتم

محسن زل زده بود توی چشمام اندامش لاغری داشت با قدی بلند اصلا ازش خوشم نیومد خیلی نچسب بود

محسن- من واقعا متاسفم

من – مهم نیست..ولی شما هم یکم بیشتر به اطرافتون توجه کنید وبا سرعت کمتر برونید ..ینجوری برای کسی هم مشکلی پیش نمیاد

یکم دیگه هرف زدن و بعدم رفتن و من از نگاههای خیره ی محسن راحت شدم

یک هفته تا باز شدن دانشگاه مونده دارم میمرم برای خرید یه مانتو مناسب برای دانشگاه اخه نسیم میگه گیر میدن چراشو نمیدونم با هم اومدیم بازار یه مانتوی سورمه ایی با یه مقنعه مشکی و یه مقنعه ابی نه خیلی روشن و نه خیلی تیره و یا مانتوی مشکی خردیم کفش ال استار اسپرت هم دوتا گرفتم با یه کلاستور مشکی چندتا خوتکار به طرف خونه اومدیم از ظهر تا الان دنبال همین دو قلم جنس بودیم ..نسیم خیلی سخت پسنده سی هزار بار منو از این پاساژبه اون پاساژبرده از پاساژ دویدم بیرون من جلو تر از نسیم بودم همینجور یکه میرفتم نسیم گفت- مهدیس صبر کن من یه مانتو رو ببینم همینطور که میرفتم پشت سرمو نگاه کردم داشت میرفت توی یه مغازه محکم به ستون برخورد کردم تعدالمو از دست دادم افتادم زمین و پام خورد به لبه سنگ هایی که دور درخته گذاشته بودن پام خیلی درد گرفت صدای مردونه کسی منو ترسوند با ترس باای سرمو نگاه کردم پسری قد بلند با چشم هایی قهوه ایی روشن بود بالای سرم ایستاده بود نشست جلوم و گفت- خانم حالتون خوبه

از دیدن حیکلش وحشت کردم شونه های فوقلاده پهن قد بلند و خوشتیپ چهره ی مردونه پوستش یکم سبزه بود ولی فقط یکم

من- ب..بله..خ خوبم

مرد- من واقعا متاسفم..هواسم نبود

من- اشکالی نداره

صدای نسیم که داشت به طرفم میومد به گوشم رسید

نسیم- یکم هواستو جمع کن تازه سه هفته است از بیمارستان مرخص شدی خانم

من- نسیم بجای ایکه بپرسی چه مرگمه میگی تازه از بیمارستان مرخص شدم باید توی کما میوندم تا تو راحت بشی

نسیم- وای مهدیس ببخشید منظورم این نبود دستشو گرفتم و بلند شدم مانتومو تکوندم گفتم- اشکالی نداره حالا بخشیدمت

به مرده که لبخندی محوی روی لبش بود نگاه کردم گفتم- چیزی خنده داری میبینید؟

مرد- نه اصلا ببخشید

من- خواهش میکنم

نسیم- توکه به سربه هوایی معروفی

من- نسیممممممممم

نسیم-باشه بابا…

پوفی کشیدمو گفتم- پام درد میکنه

نسیم- تا تو باشی یکم به اطرافت توجه کنی

عصبیم کرد با ام بهش نگاه کردم که نسیم گفت- ببخشید حالا چرا بنفش میشی؟

من- من بنفش شدم؟

نسیم خودت نه ولی چشمات

پسره- خانم

رومو طرفش کردم یه لحظه ماتش برد از این زل زدنش همچین خوشم نیومد

من- چیزی توی صورتم نوشته

مرد- نه نه …ببخشید من میخواستم ازتون عذر خواهی کنم بخاطر این برخورد

من- مشکلی نیست … منم عذر میخوام

مرد- به هر حال من باید برم خدانگهدار

من- خداحافظتون و ازمون درو شد به زور رفت سوار ماشینه نسیم شدیم و به طرف خونمون رفتیم از ماشین پیاده شدم و رفتم توی خونه..سلام بلند بالایی کردم

من- سلااااااااام بر اهل خانه

مهداد- سلام خانم خوشکله چه خبرا؟

من- خبرا که درو تو باران جونه

اینو خیلی اروم گفتم ..خندید و گفت- اوه چجورم

من- وای وای..دختر به اون بداخلاقی خوب رامش کردیااااا

مهداد- اره با روش من کارم درست شد

من- جدا با چجوری خرش کردی رفتت؟

مهداد- مهدیسسسس

مامان- شما دوتا چی زیر گوش هم پچ پچ میکنید؟

من- هیچی چیزه خاصی نیست

مامان- تو گفتی منم باور کردم

ابرویی بالا انداختم و گفتم- میخوای باور کن ..میخوای باور نکن

و به طرف اتاقم رفتم و بدونه اینکه شام بخورم خوابیدمامروز روزه اول دانشگاهه خیلی هیجان دارم همش میترسم برای اولین باره که مقنعه سرم میکنم یکم از موهامو کج زدم زیر مقنعه یه کوچلو از موهام روی ابرومه بقیش هم زدم پشت گوشم

گوشیم زنگ خورد سریع برداشتم

نسیم- سلام آماده ایی؟

من- اره

نسیم – بپر پایین که بریم دانشگاه

من- باشه

گوشیو قطع کردم مامان رفته بود دانشگاه و من هم با هیجان از پله ها اومدم پایین و از ناهید خانم خداحافظی کردم و زدم بیرون سوار ماشینه نسیم شدم و پیش به سوی دانشگاه

نسیم- بریم

من- بریم

راه افتادیم نیم ساعت بعد به دانشگاه رسیدیم ماشیو پارک کردیم

حیاط دانشگاه پر از دانشجو بود بعضبا سال اولی بعضبا سال اخری پره پر بود امروز مانتوی سرمه اییم رو با مقنعه ابیم سرم کردم از رنگ ابی و هیجانی که دارم چشمام رنگ چشمای نسیم شده

نسیم- بدو بیا ببینم اولین کلاس تو نه نیم بوده نه؟

من- اره ماله تو چی؟

نسیم- ماله منم نه نیم بوده

با کمک نسیم کلاسمو پیدا کردم هنوز استاد نیومده بود روی صندلی توی ردیف وسط نشستم تعدادی دختر و پسر توی کلاس بودن و داشتن با هم حرف میزدن دختر یکنارم نشست چشمای مشکی خیلی زیبا و گیرایی داشت پوست سفید و بینی و لبی که بهش میومد زیبا بود نگاهی بهم کرد و بالبخند گت- سلام

من- سلام

دختر- من لاله خیام هستم

من- خوشوقتم ..منم مهدیس اریایی هستم

لاله- منم همینطور…اهل شیرازی؟

من-اره

لبخندی زد و گفت-خوبه

من- تو چی؟

لاله- منم اهل شیرازم

من- خیلی خوبه

استاد وارد کلاس شد و ما دیگه ساکت شدیم با دیدن کسی که توی کلاسمون بود تعجب کردم همون مردی بود که بهش خورده بودم با قیافه ایی جدی سلامی کرد و به طرف میزش رفت کیف جرم مشکیشو گذاشت روی میز و گفت- ایمان سروش هستم استاد زبان عمومی تون

همه بچه ها سری تکون دادن و حرفی نزدن شروع کرد به حاضر غایب کردن هی اسم میخوند کسایی که اسمشون خونده میشد رو چند لحظه نگاه میکرد بعد اسم نفر بعدی رو میخوند به اسم من رسید بلند گفت- مهدیس اریایی دستمو بلند کردم مثله همه و اروم گفتم- بله استاد وقتی نگاهش بهم افتاد یهو شورع کرد به سرفه کردن متعجب نگاهش کردم مگه روح دیده ؟

خندم گرفت سرمو انداختم زیر شاید تو فکر اینه که نکنه بازم بخورم بهش

لاله- به چی میخندی؟

من- هیچی

لاله- بسیار خوب ..بچه های سالای قبل میگن خیلی بداخلاقه بهتره بچه خوبی باشی

من- باشه

وقتی حاضر غائب تموم شد شروع کرد به درس دادن برای من یکی که خسته کننده بود چون خودم خدای زبان انگلیسی بودم ولی لاله همش جزوه مینوشت برای من که همش مبتدی بود فکر کن درس کلاس اول دبستانتو بخوان برات بگن کلاس تموم شد کتابمو توی کلاستوم گذاشتم و با لاله از کلاس خارج شدیم چند دقیقه دیگه بازم یه کلاس دارم ولاله هم باهامه وارد سلف دانشگاه شدیم همینطور که اطرافو نگاه میکردم لاله گفت- میگم این استادمون خیلی نازه هاااولی حیف که بداخلاقه

من- چطور؟

لاله -بچه پولداره یه لابورگینیه خیلی خوشکلم داره باباشم ریس دانشگاهه من- جدا؟

لاله- اره

من- چه جالب

لاله- جالب تر اینکه هیچ کاری به دخترا نداره کاش یکم خوش اخلاق بود

من- خوب چیش به تومیرسه

لاله- وای نگو خیلی ازش خوشم میاد

من- نه بابا….دیونه ایی توهماا

لاله- میدونی اینجا اگر با یه پسر رابطه داشته باشی میرفستنت کمیته انظباتی؟

من- چرا؟

لاله- عزیزم اینجا ایرانه المان نیست

من- عجب..میدنی ایران جای خیلی قشنگیه

لاله- اره…ولی نه با اندازه المان

من- من توی المان به دنیا اومدمو برزگ شدم ولی ایران برام جذاب تره

لاله- شاید تو اینجوری فکر کنی………وای مهدیس اونجار نگاه کن

من-کجارو؟

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان هزار رنگ عشق قسمت اول

رمان هزار رنگ عشق قسمت دوم

رمان هزار رنگ عشق قسمت سوم

رمان هزار رنگ عشق قسمت چهارم

رمان هزار رنگ عشق قسمت پنجم

رمان هزار رنگ عشق قسمت ششم(آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!