رمان وقتی که بد بودم پارت اول

رمان وقتی بد بودم پارت اول

رمان وقتی بد بودم پارت دوم

رمان وقتی بد بودم پارت سوم

رمان وقتی بد بودم پارت چهارم

رمان وقتی بد بودم پارت پنجم (آخر)

خلاصه رمان : داستان درباره ی دختری است به نام عسل . اون عادت کرده از طریق چت روم با پسرها آشنا بشه و احساسات اونها رو به بازی بگیره تا اینکه با نیما آشنا میشه، نیما به عسل علاقه مند میشه در صورتی که به بیماری افسردگی مبتلا بوده و با کارهای عسل بیماری اون تشدید میشه، از طرف دیگه پسری بنام سعید به خواستگاری عسل میاد که دقیقا” همون کسی بوده که عسل همیشه توی خیالاتش تصور میکرده و…

کنار خیابان پارک کردم و چشم چرخاندم.به ماشین های پارک شده ی اطرافم نگاه می کردم.به دنبال یک 206 مسی رنگ بودم.چند لحظه با دقت همه جا را زیر نظر گرفتم اما نبود.با اخم دست بردم داخل کیفم و موبایلم را بیرون کشیدم.به دنبال شماره ی نیما بودم که ناگهان گوشی توی دستم لرزید.نیما بود: الو، سلام نیما.داشتم تازه بهت زنگ می زدم.من سر میدون گلها هستم.تو کجایی.

–من درست پشت سرتم الان رسیدم.پرشیا سفیدرنگه تویی دیگه؟

از آینه ی ماشینم به پشت سرم نگاهی انداختم.چشمم افتاد به یک 206 مسی رنگ و پسری که پشت فرمان نشسته بود: آره منم.پیاده میشم. تماس را قطع کردم و از ماشین پیاده شدم و با کنجکاوی به 206 مسی رنگ زل زدم. درب ماشین باز شد و پسری حدود 27 /28 ساله از ماشین پیاده شد.با پالتوی بلندی که پوشیده بود خیلی قدبلند به نظر می رسید.همانطور که به من خیره شده بود درب ماشین را به آرامی بست و به سمتم آمد.محطاطانه پرسید: شیرین خانم؟

-اره خودمم.پس فکر کردی کیم؟

دهانش به لبخند عمیقی باز شد: واااااااای…چقدر با تصویر وبکمت فرق می کنی.

دماغم را چین دادم: زشتم؟

-نه، نه، اصلا.خیلی خوشگلی، خیلیییییییییی.

لبخند کجی زدم و به چهره اش خیره شدم. نه خوشم نیامده بود. چهره ی بی نهایت دخترانه ای داشت. با ان قد بلندش چهره اش به نظرم خیلی توی ذوق می زد. نیما دستپاچه گفت: من چی من خوبم؟مثل وبکمم هستم؟

باخودم فکر کردم مثل وبکمت؟توی وبکم طور دیگه بود.حداقل اینقدر دخترونه نبود وگرنه باهاش قرار بیرون از نت نمی ذاشتم که. نکنه خودش نبود برادرش بود.حتما وبکمش ازین بی بخارا بوده.اه ه ه ه ه . با بی میلی گفتم : آره خوبی .دوباره نیشش تا بناگوش باز شد: راست می گی؟یعنی پسندیدی؟

-آره چرا نپسندم.

باز هم دروغ، باز هم نقش بازی کردن.باز هم دوستی اینترنتی.قرار بیرون از نت و دلزدگی.چرا اینطور بودم.واقعا چرا؟با پسرهای مختلف توی اینترنت دوست می شدم و بعد از چند مدت دوستی در محیط نت و دیدار از نزدیک در نهایت رابطه ام را با آنها قطع می کردم ان هم به بهانه های واهی دقیقا زمانی که شدیدا به من وابسته شده بودند.بعد از کلی توهین و تحقیر از جانب من و التماس از طرف آنها. و بعد به دنبال فرد دیگر و این چرخه همچنان ادامه داشت.

پسرها برایم حکم اسباب بازی داشتند.با ذوق اسباب بازی ام را انتخاب می کردم و و بعد وسوسه ی داشتن اسباب بازی جدید کم کم مرا نسبت به اسباب بازی قبلی ام بی علاقه می کرد.از کی اینقدر بد شده بودم؟چندسالی بود که این ذات خرابم را رو کرده بودم.برایم عادت شده بود.عادت به بازی دادن پسرها.به خیال خودم چقدر هم زرنگ بودم.توی اینترنت به دنبال پسرهای ضعیف بودم.کسانی که مشکلات زیادی داشتند و به نت پناه می آوردند. می دانستم حریف شارلاتانش نمی شوم.حداقل این را می دانستم.طعمه هایم ضعیف بودند و من به معنای واقعی کلمه ضعیف کش.از زیبایی و خوش اخلاقیم در برابر انها استفاده می کردم.اوائل عذاب وجدان رهایم نمی کرد اما کم کم دیگر وجدانی وجود نداشت تا عذابی در پی آن باشد.

با صدای نیما از خاطراتم کنده شدم: شیرین جان، کجایی خانم؟

-ها…اینجام.چیزی گفتی؟

– آره خانمی، گفتم بریم دور بزنیم.یا با ماشین من یا با ماشین شما.خیلی ذوق دارم.چقدر بانمکی شیرین جونی.

– نه بابا اینجورام نیست.قیافم معمولیه.

–نه گلم خیلی نازی عزیزم.خدا خیلی دوسم داره به خدا.اینقدر دعا کردم اونوقتها که تنها بودم یه فرشته ی مهربون نصیبم بشه.خدا تورو داد به من.با مهربونیات تنهاییامو پر کردی.الانم که از نزدیک میبینمت.وای خدا مثل خوابه.به چهره اش دقیق نگاه کردم.چشمان مشکی درشت، بینی قلمی، *صورت* قرمز و نازک و ابروهای کشیده.صورت گرد و موهای کوتاه مشکی. قیافه ی جمع و جور دخترانه و شاید دخترپسند اما به دل من ننشست: اه ه ه ه عسل باز هم تیرت خورد به سنگ.چرا اونی که می خوام پیدا نمی شه.

به خودم قول داده بودم اگر کسی را که می خواهم پیدا کنم، دست از این کارهایم بردارم. اما نشد و من اینبار با چشمان خبیثم به نیمای مظلوم نگاه می کردم که مثل بچه ها ذوق می کرد.انگار گناه از اوست که من اینقدر ذاتم خراب است: باشه نیما بالاخره یکی باید وقتی که از من گرفته شده رو جبران کنه.حالتو بد می گیرم. با این فکر لبخند شیطانی روی *صورت*م نشست: نیما گلی با ماشین تو بریم بچرخیم.اما یادت باشه نیم ساعن وقت دارما.

–شیرین جونم من تازه پیدات کردم.می خوای زود بری؟

-همین یه بار که نیست پسری باز هم همدیگرو میبینیم.

–دلم نمی خواد شیرینی.توروخدا بیشتر باهام باش.

–وقت زیاده نیما.به جای تعارف و چونه زدن بریم سوار ماشینت بشیم و یه چرخی بزنیم.نیم ساعتمون تموم میشه ها.

توی ماشین نشستم.نیما همچنان ذوق زده ماشین را روشن کرد.توی فکر بودم و حوصله نداشتم.نیما هر دقیقه به سمتم برمی گشت و با لبخند به من نگاه می کرد.حرفهایش تمام نمی شد: عزیزم کجا بریم؟اخه همش نیم ساعت وقت داریم.بریم کافی شاپ؟شیرین ذوق مرگ شدم به خدا. خودش ریز ریز خندید.زورکی لبخندی زدم: بازم باهات میام بیروم.همین یه بار که نیست.

– وای شیرین اگه بدونی چقدر دوست دارم.

یک تای ابرویم را بالا بردم و با خودم گفتم اینو نگاه داره منو رنگ می کنه.دوسم داره توی همین 5 دقیقه.

-توی همین 5 دقیقه اینقدر دوسم داری؟

-نه ، نه گلم ما الان دوماهه چت می کنیم و تلفنی حرف می زنیم.اونقدر بهم محبت کردی که دوماهه توی فکرمی. امروزم که دیدمت فکر نمی کردم تو باشی.کلک اون وبکمت چه مدلیه اینقدر بی کیفیته.البته اونموقع هم قشنگ بودی اما الان.وااااای خیلی نازی.الهی من فدات بشم.

دستش را دراز کزد تا دستم را توی دستش بگیرد. به بهانه ی موبایلم سریع دستم را توی کیفم کردم و گوشی را توی دستم گرفتم.

نیم ساعت بعد درست جلوی ماشین من ایستاده بودیم. نیما دل نمی کند تا برود و من این پا و ان پا می کردم تا زودتر از شرش خلاص شوم.

–شیرینی باز هم میریم بیرون دیگه.مگه نه؟ملتمسانه نگاهم می کرد.

-آره پسری حتما میریم.

–شیرینی زنگ می زنی بهم؟

-آره زنگ می زنم. حالا برو به کارات برس منم برم به کارام برسم.

–دلم نمی یاد برم به خدا.

با غیض گفتم :حالا اینبارو دلت بیاد. متوجه ی خشم کلامم نشد.

–شیرین جونم زنگ می زنم تو زنگ نزن هزینه برات میاد من زنگ میزنم.اس ام اس یادت نره.

–چشم حتما.مراقب خودت باش گلم.من رفتم بای بای.

سریع توی ماشین پریدم و راه افتادم.از آینه نگاه کردم نیما هنوز ایستاده بود و به ماشینم نگاه می کرد.

پوف عمیقی کشیدم و زیر لب شروع کردم به غرغر کردن: شیرین چه نازی، چه خوشگلی ، خاک تو سر دختر ندیدت بریزم. با اون قیافش.انگار عروسک باربی بود. توی وب تصویرش اینجوری نبود. عسل بمیری با این دوستی هات. حالا شانس آوردم اسم واقعیمو بهش نگفتم. خودش از بس خره اسم واقعیشو بهم گفته.هه هه هه هه.حق همینجور پسرهاس که بازی بخورن.پسر هم اینقدر داغون؟ دوتا چشم و ابرو اومدم غش و ضعف کرد.اه اه اه .باید دنبال طعمه ی بعدی ام باشم. اما قبلش یه حال اساسی به این بابا بدم.

پر ازخشم بودم.می خواستم خشمم را روی سر کسی خالی کنم. نیما زمان بدی وارد زندگی ام شد.

زنگ موبایل مرا به خود اورد.به شماره نگاه کردم: اه…نیما بود

– جانم نیما؟

-شیرین دلم تنگ شد زنگ زدم صداتو بشنوم.

–هنوز 5 دقیقه نیست که رفتم.

–دلم تنگ میشه زود زود.الان صداتو شنیدم حالم خوبه.

بی صدا عقی زدم و بلافاصله با عشوه گفتم همیشه خوب باش نیما حالا حالاها لازمت دارم.

با اشتیاق گفت: چشم عزیزم.مراقب خودت باش.

– توهم گلم. گوشی را روی صندلی کنارم پرت کردم. چند دقیقه بعد دوباره صدای موبایلم بلند شد: وای باز هم نیما؟ به گوشی نگاه کردم.فرزین بود.لبخندی زدم:

الو…

–زهر مار کجایی تو دختر؟هاها خوبی؟

-خوبم کجایی پیدا نیستی.

–دنبال شکارم فرزین. غش غش خندیدم.

–باز هم این پسرهای بدبختو گیر اوردی؟

-آرررررررره ولی اینم بهم فاز نداد.

–عسل نکن این کارارو یه جا گیر میوفتی ها.

–بابا ولمون کن توروخدا یه عمره تنهام دنبال کسی ام که منو بفهمه.

–اینجوری دنبالشی با بازی دادن یه مشت بدبخت ضعیف؟ اگه راست می گی چرا دنبال کله گنده هاش نمی ری؟

-من حریف اونا نیستم یه لقمه ی چپشون میشم.

–به خدا احمقی تو چوبشو می خوری ببین کی گفتم

-خوب لقمان حکیم نصیحت ها تموم شد؟واسه همین زنگ زدی بودی؟

-عسل تو دختر خوبی هستی.اهل چیزی نیستی.فقط عادت کردی به این کارات.حیفی به خدا

-اه تموم کن فرزین چی کارم داشتی زنگ زدی

باصدای گرفته جواب داد: زنگ زدم حالتو بپرسم خبری ازت نبود.

–حالا که پرسیدی دیدی خوبم.

–خوبه که خوبی. مراقب خودت باش

-کاری باری

-نه به سلامت

زودتر از او گوشی را قطع کردم. همیشه وقتی فرزین زنگ می زد همینطور بود.قطاری از نصیحت و تشر و سرزنش پشت سر هم. با فرزین هم توی محیط نت اشنا شدم. سه سال پیش می خواستم همین بازی را سرش در بیاورم اما او خیلی زرنگتر از این حرفها بود و دم به تله نداد.چهره ام را نشانش دادم.خیلی سرد گفت: معمولی ام. و بعد که دید پاپی اش شدم تا بیرون از نت ببینمش رک به من گفت: ببین دختر زور نزن من گرگ بارون دیدم نه این پسرهای 25 26 ساله که یه دختری ببینن رم می کنن.38سالمه. آردامو الک کردم و الکمو آویزون کردم.

دستم برایش رو شده بود.کم کم از زیر زبانم حرف کشید و فهمید که چه شخصیتی دارم.ته دلم خیلی هم ناراحت نبودم.لااقل یکی توی این دنیا بود که مرا اآنجوری که واقعا هستم ببیند.بدون نقاب و ظاهر سازی.برایش از کارهایم، اذیتهایم و بد*خصوصی* هایم می گفتم. همه را گوش می کرد و همیشه سرزنش و نصیحت بود که برسرم میبارید. کار من از این حرفها گذشته بود پس بگذار کسی هم باشد که دلش را خوش کند به اینکه شاید روزی سر عقل بیایم. من که همان عسل همیشگی ام و عوض نمی شوم.اینطور بود که من دندان طمع از فرزین کشیدم.هیچ وقت از نزدیک ندیدمش اما همیشه یک صدای غائب توی زندگی ام بود.او هم به قول خودش صدای وجدان خفته ی من بود.هه ، وجدان خفته.من به این باور رسیده بودم که وجدانی نداشتم تا خفته باشد.من بد بودم.

جلوی خانه رسیدم و ماشین را پارک کردم.وارد خانه شدم.زیر لب سلامی گفتم و بی حوصله به سمت اطاقم رفتم. صدای مادرم را شنیدم: باز چی شده عنقی.حوصله ی مادرم را که اصلا نداشتم.با لباس خودم را روی تخت پرت کردم.لپ تاپم به من چشمک می زد.دودل بودم که توی نت بروم یا نه.می دانستم به محض بالا امدن یاهو احسان، کیانوش سعید و چندنفر دیگر پی ام خواهند داد.همه علافان نت بودند.می خواستم اینبار روی مخ احسان کار کنم.وبم را که نشان داده بودم ذوق زده شده بود.همشهری نبود.می کشاندمش همین جا.از فکر نت بیرون امدم.اعصای خالی بستن برایشان را نداشتم: عزیزم دلم برات تنگ شده همیشه توی فکرتم.شدی همه ی فکرم.اه ه ه ه .احمقهای زودباور.

اعصابم از دست فرزین بهم ریخته بود.زده بود توی برجکم: اه فرزین خروس بی محل. واسه من جانماز آب می کشه.خودش ختمه روزگاره.خودش ده بار گفته اندازه ی موهای سرش با زن و دختر در ارتباط بوده.مجرد و مطلقه بیوه و متاهل.یاد حرفش افتادم: عسل تو ازون دختر ترسوهای پرادعایی.تن و بدن به حراج نمی ذاری و گرنه تا الان ده بار زیرم بودی. در جواب جیغ و فریاد من گفته بود: دختر زبون به دهن بگیر.تا اینجا زرنگی که طعمه هات پسرهای بی دست و پا هستن.واسه همینه که هنوز بهت امید دارم.کسی و تیغ نمی زنی خودتو حراج نمی کنی.سرگرمیت شده بازی با احساسات پسرها.انگار یه عقده شده واست.اگه بخوای می تونی خوب باشی.در جوابش گفته بودم: نگران اصلاح شدن منی؟پرونده ی تو که سیاهتره.

-من رسیدم به پوچی.بعد از این همه سال روابط ازاد داشتن دیگه چیزی واسم لذت بخش نیست.سنم رفت بالا تازه عاقل شدم.تو چرا می خوای به نحو دیگه راه منو بری تا به الان من برسی.من از الان می گم نکن.اگه بدونم ده سال نصیحتت کنم بعد از ده سال آدم میشی عین ده سال نصیحتت می کنم.

-لقمان جون حالا چرا منو نصیحت می کنی مثل من زیاده.

-تو راه برگشت داری.بچه بازیات زیاده.خودت فکر می کنی ذاتت خرابه.اما من می گم مثل توپ داری دور خودت می چرخی. کاری نکن پشیمونی به بار بیاره.

-اه.برو بابا مغزمو خوردی.چقدر به فرزین و حرفهایش فکر کردم نمی دانم.کم کم چشمانم سنگین شد و با همان مانتو و شلوار لی خوابم برد.

چقدر خوابیده بودم نمی دانم.صدای زنگ موبایل از خواب بیدارم کرد.پیامی از نیما بود: سلام شیرین جونم.کجایی چرا خبری ازت نیست.فراموشم کردی؟

دوباره چشمانم را بستم.اما خواب از سرم پریده بود. از اطاقم بیرون امدم.مادرم در حال پاک کردن سبزی بود.نگاهی به من انداخت: با مانتو خوابیده بودی؟ نگاهی به خودم کردم: اه مانتو چروک شده بود. مادرم دلخور نگاهم کرد و گفت: از سر کار اومدی رفتی چپیدی تو اطاقت. برای ناهار هم نیومدی. نگو خانم خواب بودن.تنها ناهار خوردم.اخه این کارت درسته؟

جوابش را ندادم.اهی کشید و گفت: مگه دارم با تو حرف نمی زنم؟ از کنارش رد شدم و به سمت دسشویی رفتم در همان حال گفتم: حوصله ی شنیدن غرغراتو ندارم.روی اعصابمی.

-من روی اعصابتم؟ صدایش خش دار بود.احساس کردم آماده ی گریه کردن است.دلم برایش نسوخت.هیچ وقت دلم برای او و پدرم نسوخته بود.حتی حالا که زیر خروارها خاک خوابیده بود.از هر دوشان بدم می آمد: آره روی اعصابی.دوست داری هی دهن به دهن هم بزاریم؟

-مگه من چی گفتم؟می گم چرا ناهار باهم نخوردیم.

-دلم نمی خواست با تو یه نفر سر یه میز باشم.

با خشم نگاهش کردم.چانه اش لرزید.با سبزی در دستانش بی حرکت به من خیره شد.احساس کردم چشمانش از اشک پر شده بود.ته دلم خنک شد.لبخندی از سر بد*خصوصی* زدم و وارد دسشویی شدم و در را محکم به هم کوبیدم.توی آینه به خودم نگاه کردم.چشمانم برق شرارت داشت.مشتی آب به صورتم پاشیدم.

صبح سر ساعت 8 وارد محل کارم شدم. شرکت بزرگ بیمه در بهترین نقطه ی شهر. من هم مسئول حسابرسی بودم.سه سال پیش بعد از فارغ التحصیلی در مقطع فوق لیسانس حسابداری،از انجایی که دارای سابقه ی کار در دوره ی دانشجویی بودم، بعد از قبولی در امتحان کتبی بلافاصله در مصاحبه قبول شده بودم. حقوق و مزایای خوبی داشت.من هم اینقدر عقلم می رسید که در محل کار گزک دست کسی ندهم و از شیطنتهایم به میزان قابل توجهی کم کنم.محل کار جای مناسبی برای نقشه های من نبود.

به اطاق غزل نزدیک می شدم.شاید تنها دختری که به عنوان دوست بین این همه پسرهای رنگ و وارنگ توی زندگی ام وجود داشت، همین غزل بود.مهربان و بی حاشیه.کمی هم ساده.هنوز نفهمیده بود دوستش چه مار خوش خط و خالی است.کنجکاو نبود و توی زندگی کسی سرک نمی کشید.من هم خیلی به او نزدیک نمی شدم.اما می خواستم که توی زندگی ام باشد.شاید جایی به دردم می خورد. به کنار اطاقش رسیدم در اطاقش باز بود.مثل همیشه پشت میز نشسته بود . برگه های روی میز را مرتب می کرد.ضربه ای به در زدم سلامی گفتم و سریع رد شدم.صدایش را شنیدم:

-عسل تو بودی؟سلام .ترسیدم بابا.

توی اطاقم نشسته بودم .بعد از چند ضربه که به در، در اطاقم باز شد و پسر جوان اطو کشیده ای با کیف سامسونت مشکی وارد اطاق شد: سلام

-سلام بفرمایید.

همزمان با گفتن این حرف زل زدم توی چشمهایش. برگه ای به سمتم گرفت: از طرف آقای نصیری مزاحم میشم.

به برگه ای که به سمتم دراز شده بود نگاهی کردم. دوباره توی چشمهایش خیره شدم و گفتم: بفرمایید بشینید تا به کارتون رسیدگی کنم.

با عشوه نگاهم را ازش گرفتم.به گمانم پسر جوان جنس خرابم را با همین دو نگاه شناخت.نیشخندی روی *صورت*ش نشست.خودم را سرگرم مطالعه ی برگه ها نشان دادم و هر از چندگاهی نیم نگاهی نیم نگاهی به سویش می انداختم. لبخندش عمیقتر شد.

لبخند نیمه ای به رویش زدم.بالاخره دهان باز کرد: ببخشید آقای نصیری فامیلیتونو به من گفتن اسم شریفتونو می تونم بپرسم خانم پارسایی؟

-عسل هستم.

-چند سالتونه؟

-چند ساله به نظر میام؟

-23 24 سال

خندیدم: نه بیشتر از اینم.

روی برگه ها چیزی نوشتم.

-ماشاالله اصلا به نظر نمی یاد خانم پارسایی بزنم به تخته.

-اینجا تخته نداریم همه چی فلزیه.

-ای بابا خوب پس الان که تخته نداریم چی میشه؟

-سر شما جای تخته کار می کنه

دوباره خندید کمی صندلی اش را جلو کشید: خانم پارسایی کارمون راه میوفته دیگه؟

-امممممممم….آره دارم انجامش می دم

-قربون دستتدستش را روی میز گذاشت و با انگشتانش روی میز ضرب گرفت.نگاهش کردم و دوباره خندیدم. زل زده بود به چشمانم.برگه ها را به سمتش گرفتم: به آقای نصیری سلام برسونین و بگین شما مشمول بخشودگی جریمه های دیرکرد پرداخت بیمه نمیشید و باید دقیقا ده میلیون تومان تا آخر این ماه پرداخت کنین.

مثل یخ وا رفت: چرا؟؟؟؟

-چون حق بیمه ی کارگرها تونو از سال گذشته تا الان پرداخت نکردین.

-اما آقای نصیری گفتن….

-آقای نصیری چی گفتن، این قانونه.ایشون که انتظار ندارن من برخلاف قوانین عمل کنم.بفرمایید این برگه ها.باید به قسمت امور مالیات بر درامد برین.

برگه ها را از دستم گرفت و دوباره نیم نگاهی به من کرد.جدی نگاهش کردم: امری باشه؟

گویا انتظار همان نگاه پرعشوه ام را داشت.با *صورت* آویزان سری تکان داد و بدون خداحافظی از اطاقم بیرون رفت.لبحند پیروزمندانه ای زدم: واسه سرحال اومدن خوب بود. احمق فک کرده بود می خوام بهش پا بدم.ای خاک برسر همتون یه زن میبینین شل میشین. حالا جلز و ولز کن.

نگران این شیطنتهای زیرزیرکی نبودم چه کسی حرف یک ارباب رجوعی را که می خواست با پارتی بازی کارش را پیش ببرد باور می کرد.تازه من که همیشه از این دست گل ها به آب نمی دادم.

دوباره آن لبخند کذایی روی *صورت*م آمد.

پوشه ی اینباکسم را باز کردم.نیما برای بار دهم پیام فرستاده بود: شیرینم، شیرین خانم دلم تنگ شده امروز بریم بیرون؟

داشتم سبک و سنگین می کردم.امروز با احسان قرار داشتم.برای اولین بار خارج از نت می خواستم ببینمش.اگر خوب زمانبندی می کردم می توانستم با نیما هم یک چرخی بزنم.دوباره توی ذهنم مرور کردم: خوب ساعت دو و نیم می رسم خونه.تا 4استراحت می کنم. ساعت چهار و نیم میرم خیابون نخل سر قرار با احسان تا پنج ونیم باهاشم. ساعت 6 هم میرم میدون گلها با نیما یه دور بزنم.ماشین نمی برم بنزین الکی نمی سوزونم.به به چقدر خوب برنامه ریزی می کنم.آفرین به تو عسل زرنگ.هه هه هه

به نیما پیام دادم: ساعت 6 میدون گلها باش.ماشین نمیارم

سریع جواب داد: الهی من فدات بشم خانمم.ساعت یه ربع به 6 اونجام.

وارد خانه شدم.کفشهای زنانه و بچه گانه زیر پله ها بود.فهمیدم عسرین ودخترش امدند مهمانی خانه ی ما. پشت چشمی نازک کردم و با صورت درهم از پله هابالا رفتم: سلام.

به سمت اطاقم رفتم.صدای عسرین بلند شد: علیک سلام عسلی.یکم تحویل بگیر خواهری.

نگاهش کردم و ابروهایم را با بی حالی بالا دادم.دخترش نگار به سمتم دوید: خاله جونی سلام

می خواست خودش را در آغوشم بیاندازد.خودم را عقب کشیدم.بیچاره نگار سرجایش ایستاد با چشمان درشتش نگاهم کرد.سرسری دستی روی سرش کشیدم : خوبی؟

مادرم ساکت کنار عسرین نشسته بود.نگاهش نکردم.دوباره به سمت اطاقم رفتم.نگار خواست وارد اطاقم شود.خیلی سرد گفتم: نیا تو می خوام لباس عوض کنم.

با حسرت سرش را تکان داد و گفت: چشم خاله.

در را به رویش بستم.

روی تخت دراز کشیده بودم و غرق در فکر به سقف نگاه می کردم.ضربه ای به در خورد و بعد عسرین وارد اطاق شد.روی تختم نشست: اجازه هست؟

-تو که با اجازه ی خودت اومدی تو اطاق، دیگه چرا اجازه می پرسی؟

کمی ساکت ماند.محطاطانه پرسید: عسلی، چته خانمی چرا گرفته ای؟

-خستم.چیزیم نیست

-مطمئنی فقط خسته ای؟

-تو چیز دیگه ای تشخیص می دی؟

دوباره ساکت شد.براق شدم: اگه بازجویی تموم شد لطفا برو می خوام یه چرتی بزنم.

به آرامی گفت:عسل تو چته دختر چرا اینقدر عصبی هستی؟

با خودم فکر کردم: مثل فرزین به من گفت دختر. با یاد فرزین اخم هایم را بیشتر درهم کردم: دوهفتس خبری ازش نیست.مثل دخترها قهر کرده.

اوقاتم بیشتر تلخ شد.کلافه به سمت عسرین چرخیدم: پاشو برو بیرون.حوصله ندارم.از سرکار اومدم می خوام کپه ی مرگمو بزارم.

-چرا تند میش….

-می ری بیرون یا نه؟باز مادرت زنگ زد خانم معلمو سر من خراب کرد؟عسرین من شاگرد توی کلاست نیستما. بهت بگم.

-این چه طرز صحبته.مادرت یعنی چی؟عسل چی شده آخه؟

خونم به جوش آمد. ازجا پریدم و با حرص دست عسرین را کشیدم و به سمت در اطاق رفتم.مثل پرکاهی از جا کنده شد.در را باز کردم.نگار پشت در ایستاده بود. ناخنش را با اضطراب می جوید.مادرم هم دستهایش را مدام در هم فرو میبرد.نگاه خشمگینم روی نگاه هراسانش قفل شد.عسرین را به بیرون اطاق هل دادم وفریاد زدم: بار آخری باشه که خانم معلمتو سر من خراب می کنی.همین کارا رواز بچگی باهام می کردی که الان دیگه ازت بدم اومده.حالا مثل موش مرده ها یه گوشه موندی حظ می کنی که ریدی به اعصابم؟

صدای گریه ی مادرم بلند شد: خدا بگم چی کارت کنه آخه من…

-حرف نزن .نمی خوام صدای نحستو بشنوم.

عسرین نالید: عسل تورو به روح بابا قسم تمومش کن.وح بابا؟پدرم زنده بود ازش بیزار بودم.مرده اش برایم چه اهمیتی داشت؟دلم می خواست روحش هم عذاب بکشد.

رو به عسرین کردم: یه بار دیگه تو کارایی که به تو مربوط نیست دخالت کنی من می دونم و تو .

عسرین چیزی نگفت.از من ترسیده بود.برگشتم به اطاقم و در را محکم به هم کوبیدم.سریع لباس پوشیدم. آرایش ملایمی کردم. می خواستم هرچه زودتر از آن خانه ی نکبت زده بیرون بیایم. خانه ای که یادآور خاطرات تلخ دوره ی کودکی و نوجوانی ام بود.

از اطاقم که بیرون آمدم هرسه نفر گوشه ای کز کرده بودند.کسی جرات نکرد بپرسد کجا می روی.

عصبی و کلافه دستهایم را مشت کردم.زل زده بودم به پسر لاغر و قد کوتاهی که کنار پراید یشمی رنگش ایستاده بود و هر از گاهی به ساعتش نگاه می کرد. این احسان بود؟باز صد رحمت به نیما.یعنی من تمام مدت با این کوتوله چت می کردم و قربان صدقه اش می رفتم؟نکبت وب قدی هم به من نداده بود.هرچه بود از صورتش بود. چشمانم را برای لحظه ای محکم روی هم فشار دادم. از پشت یک پرادوی مشکی نگاهش می کردم. هنوز مرا ندیده بود: خوب شد عقلم رسید مثل قرار با نیما سریع خودمو بهش نشون ندادم.اسممو چی بهش گفتم؟اهان همون شیرین.شمارمو هم که نداره.فکر می کنه لیسانس بیکارم نشستم تنگ دل ننم. کوتوله ی بدبخت اینقدر اینجا بمون تا زیر پاهات علف در بیاد. هم بنزین ضرر کردی تا برگردی شهرتون هم موندی تو خماری. باز هم به عادت همیشگی به مسخره خندیدم: هه هه هه

موبایل را در آوردم و به نیما پیام دادم: زودتر بیا میدون گلها.من تا نیم ساعت دیگه می رسم.

انگار همیشه منتظر پیامم بود به سه ثانیه نکشید: من میدون گلها هستم.طاقت نیاوردم تا 6 صبر کنم.

داخل ماشین نیما نشسته بودم و داشتم فکر می کردم امشب ایدی احسان را ایگنور کنم. نیما با ذوق نگاهم می کرد: شیرین، شیرین جونم. دلم تنگ شده بود واست.

اه، چرا اینقدر بی نمک بود.

-منم همینطور

-تا کی وقت داری گلم؟نیم ساعت نباشه ها.

-یک ساعت خوبه؟

-نه کمه.به خاطر من دوساعت

سکوت کردم.شاید بهتر بود دیرتر به خانه می رفتم.از جر و بحث و درگیری دوباره که بهتر بود:باشه دوساعت

-هوراااااا.نفسی نفس.دوست داشتنی من.می خوام ببرمت یه جای خوب.

با تردید به او چشم دوختم: کجا؟

-نگران نباش خانمی.میریم همین دورو بر. یه سفره خونه ی خیلی شیک باز شده.دیدی تاحالا؟

یادم آمد.سفره خانه ای به سبک مدرن بود .اکثرا خانواده ها به آنجا می آمدند.

-نیما ،اونجا اکثرا خانواده ها میان. ممکنه آشنایی مارو ببینه.جای دیگه بریم.

-ما هم خانواده هستیم دیگه.نترس شهر بزرگه کی می خواد ما رو ببینه.تازه ببینه.بهتره که.

همزمان با گفتن این جمله لبخند زد.حوصله ی دقیق شدن در حرفهایش را نداشتم.

روی تختی که به طور سنتی تزیین شده بود نشستم.نیما رفته بود تا دستهایش را بشورد.با دلهره به اطرافم نگاه می کردم مبادا چهره ی آشنایی ببینم.صدای نیما را شنیدم: شیرییییییییییییییین

به طرفش برگشتم و همزمان صدای شنیدن چیلیک

با دهان باز نگاهش کردم.موبایلش توی دستش بود:آخی نازی، شیرین ببین چه مظلوم افتادی تو عکس.

تازه متوجه ی جریان شدم اخم کردم :چرا بی هوا ازم عکس گرفتی؟خوشم نیومد.بده من موبایلو.

دستپاچه شد: شیرین جان ناراحت شدی؟خواستم یه عکس ازت داشته باشم.

-بدون اجازه هم مگه عکس کسی رو می گیرن؟

-گلم حق با توئه.بیا خودت بگیر پاکش کن.فقط اخماتو وا کن.

موبایل را به سمتم دراز کرد خواستم موبایل را از او بگیرم که خشکم زد.نگاهم روی چهره ی غزل ثابت ماند. کمی دورتر از من ایستاده بود .هنوز مرا ندیده بود.سریع دستم را پس کشیدم. روسری ام را تا روی پیشانی پایین کشیدم و سرم را چرخاندم.از گوشه ی چشم حواسم به غزل بود.نیما با تعجب نگاهم کرد: چی شده؟

سییییس.بیا روبه روم واستا .همکارم اینجاس نمی خوام منو ببینه.

-همکارت؟ تو که گفتی منشی خانم دکتر هستی.

اه ه ه ه ه .الان چه وقت سوتی دادن بود: خوب توی ساختمونی که مطب خانم دکتر هستش دیگه مطب هیچ دکتری نیست؟این منشی مطب واحد کناریمه.

-آهان. بابا نگرانی نداره که. فوقش ببینه مگه چ….

با نگاهی به قیافه ی درهمم بقیه ی حرفش نیمه کاره ماند. سریع روبه روی من ایستاد و حرفی نزد. غزل با خانواده اش به سمت درب خروجی حرکت کردند.مطمئنم مرا ندیده بود.از پشت نگاهش کردم. اه ه ه دختر به این بزرگی هنوز با ننه باباش می ره اینور اونور و مثل برق از ذهنم گذشت: حتما پدر و مادرشو دوست داره. مطمئنم پدر و مادر خوبی داره.نه مثل پدر و مادر من احمق….

سرم را پایین انداختم.نیما نگاهی به پشت سرش انداخت.شیرین خانمی رفتن.نگران نباش.همانطور که سرم پایین بود سری تکان دادم.نیما روبه رویم نشست. بیا خانمی غذا رو هم به موقع آوردن.به جعبه ی کادو شده ی توی دستم خیره ماندم. صدای نیما توی گوشم پیجید: شیرین جان قابل تورو نداره. بازش کن ببین خوشت میاد؟ به چشمانش نگاه کردم.به چشمان مشکی دخترانه اش. گیج و منگ گفتم: کادو واسه چیه؟

-همینجوری واست گرفتم. بازش کن خانمی.

بازش کردم.خدای من.چه دستبند شیک و گرانی. حتما خیلی هزینه بابتش پرداخته بود. نگاهم را از دستبند گرفتم: نیما واقعا احتیاجی به این کار نبود. پسری حالا کادو هم می خواستی بگیری اینقدر گرون؟

-خواستم چیزی بگیرم در حد و اندازه ی خودت شیرینم.تو خیلی بیشتر ازین ها برام ارزش داری.بیا، بیا ببندم دور دستت.

-نه، نه.نمی خواد یعنی خودم می بندم.

-سخته واست گلم کمکت می کنم.

دستبند را به دور دستم بست و ذوق زده گفت: چقدر به دستت میاد.اینقدر تو طلا فروشی ها گشتم تا از همه قشنگتر و واست پیدا کنم.اول می خواستم واست انگشتر بخرم. اما اندازه ی انگشتتو نداشتم. حالا به موقعش که همه چی اکی شد با خونواده ها میریم می خریم.

گوشم تکان خورد: با خونواده؟چی می گه این احمق؟

نگذاشت بیشتر فکر کنم.با هیجان گفت :تازه ه ه ه ه ، اینجا رو نگاه کن. و به زیر دستبندم اشاره کرد:گفتم اسمتم این زیر واست حک کنن.اسم منم کنارش.

به پشت دستبند نگاه کردم به انگلیسی نوشته بود نیما شیرین.

سردرد بدی گرفتم.این پسر دیوانه چه فکری پیش خودش کرده بود؟من بروم زنش شوم؟از این فکر واقعا نزدیک بود عق بزنم.

دستانم یخ زد. امروز چه روز گندی بود. دعوای با عسرین، احسان کوتوله، دیدن غزل و حالا خواستگاری غیر مستقیم نیما.

توی خودم رفتم و لام تا کام حرف نزدم.نیما اصلا نفهمید.مدام وراجی می کرد.برای خودش موزیک گذاشته بود و بشکن می زد. همراه خواننده می خواند.کاش خفه می شد.داخل پمپ بنزین شدیم: شیرینم بنزین بزنم الان میام.

سرم را تکان دادم. نیما از ماشین پیاده شد. از آینه ی بغل ماشین نگاهش کردم. سریع دست به کار شدم و دستبند را از دستم باز کردم و توی جعبه گذاشتم. داشبورت را باز کردم و جعبه را تقریبا پرت کردم داخلش.خواستم درش را ببندم که چشمم خورد به نایلونی از دارو.اول خواستم بی توجه باشم اما کنجکاو شدم.نایلون را سریع بیرون کشیدم و نگاهی به داروها کردم: عجججججججب

آلپرازولام، فلوکستین، نوروتریپتیلین….قرصهای ضد افسردگی بود. سالها پدرم از همین داروها مصرف می کرد. این داروها برای نیما بود؟دوز همه اشان هم بالاست. دفترچه ی توی نایلون را بیرون کشیدم و به صفحه اش نگاه کردم: نیما افرنچه.مال خودش بود.یعنی اینقدر افسردگی اش حاد بود؟

دودل شدم: من می خوام امشب باهاش کات کنم.نکنه وضعش بدتر بشه بیوفته گردن من.نه بابا چیزیش نیست.

نگاهی به داروها برایم ثابت کرد که اشتباه می کنم.

باز هم بد شدم: به من چه.من مگه مسئول روح و روان دیگرونم.دوماه چت کردیم نزدیک یه ماه هم باهم بودیم.خوشم نیومد ازش.زور نیست که.نابلون را داخل داشبورت گذاشتم و درش را بستم.نیما داخل ماشین نشست و با لبخندی گفت: خانمی ببخشید معطل شدی.

میدان گلها بودیم.از ماشین پیاده شدم.نیما نمی رفت: شیرینم بیا برسونمت خونه.

همین مانده بود که خانه مان هم نشانش دهم: نه عزیزم خرید دارم.بابت امروز ممنونم.خیلی خوش گذشت.مراقب خودت باش.بابت کادوی خوشگلت هم ممنون.

و برای اینکه مجبور نشوم دستم را نشانش دهم سریع خداحافظی کردم. و به سمت یکی از خیابانهای اصلی رفتم: امشب با اس ام اس هم می توانستم شرش را از سرم وا کنم.دوباره صدای خبیثم توی گوشم پیجید: این افسردگی هم داره ببین چجوری به پات بیوفته از امشب.به به به.تا تو باشی نیما خان زرتی خودشیرینی نکنی دستبند بخری بگی با خونواده انگشتر می خریم.احمق کودن.کم مونده بود عاقد بیاره عقدم کنه.

ساعت نزدیک 8 بود که وارد خانه شدم.کسی خانه نبود.حتما مادرم دوباره رفته بود خانه ی عسرین.همیشه وقتی خیلی از من حرف می شنید برای چندروزی جلوی چشمم آفتابی نمی شد: بهتر قیافه ی نکیر و منکرشو نمی بینم.امشب هم ممکنه بخوام سر این نیمای پپه داد و قال کنم.همون بهتر خونه خالی باشه.

چشمانم برق زد.کم کم داشتم فکر می کردم من بد نبودم، بیمار روحی بودم.پیامی برای فرزین فرستادم: قهری؟

پنج دقیقه بعد جوابش آمد: خر

خنده ام گرفت.سریع شماره اش را گرفتم. بعد از دو بوق صدای فرزین را شنیدم: مرگ

-مرگ به من یا تو؟می خوام برات یه دامن چیندار بخرم بپوشی.مثل دخترها قهر کردی؟

-قهر نکردم. خواستم اعصاب خودم از دست کارات آروم بشه.

-الان آرومی؟

-الان؟…..

-الو، هستی؟چرا ساکت شدی؟

-عسل پاتیل پاتیلم

-مستی؟

-چه جورم.تا خرخره خوردم.

چندشم شد:اه ه ه فرزین.گندت بزنن.یکی باید بیاد تورو نصیحت کنه.

-چرااااااا؟ من مست می کنم.به کسی کاری ندارم که.

-از آدم مست باید ترسید

– نه خره من الان می گیرم می خوابم. بی آزار بی آزارم امشب.

-برو بابا. بعدا زنگ می زنم.فکر کردم آدمی می خواستم باهات حرف بزنم.

-حرفاتو می دونم دختر. الان می خوای از اسکول کردن یه احمق دیگه واسم بگی.به جای این شر و ورا بیا یه دهن اواز بخونیم.و خودش با لحن کش داری شروع کرد به خواندن: من مست مستتتتم آررررررره من مست مستتتتتتتم. کم کم صدای چندنفر دیگر که همراهیش می کردند به گوشم رسید.نخیر.حالش خیلی خراب بود.چند بار صدایش زدم. اما فایده ای نداشت.گوشی را قطع کردم.

وارد آشپزخانه شدم .گرسنه شده بودم: نیمای مسخره ساعت پنج بعدازظهر مارو بردی سفره خونه. با اون هول و تکونی که من خوردم غذا مگه از گلوم پایین می رفت؟

غذایی روی گاز نبود: به درک واسه من جمع کردی رفتی خونه ی عسرین غذا درست نکردی؟به یه ورم. مرده شور خودتو ببره و اون غذاهای داغونتو. زنگ میزنم واسم پیتزا بیارن.

صدای زنگ موبایلم باعث شد به سمت گوشی بروم.نیما بود.نفس عمیقی کشیدم: بله؟

-شیریییییین؟؟؟؟

صدایش هراسان بود.

-بله؟

-تو دستبندو توی داشبورت گذاشتی؟

-بله

-چرا؟شیرین جان حتما یادت رفته بود آره؟

-نه

-پس جی؟

-نخواستم.

-خانمی خوشت نیومده بود؟به من زودتر می گفتی دیگه، ترسی….

-مسئله دستبند نبود.

-پس چی شیرین جان؟

-تورو نخواستم.

صدایش نگران بود: منو؟شیرینم چیزی شده؟نگرانم کردی.

-نیما اینقدر خنگی؟ نمی خوام دیگه باهات ادامه بدم.

سکوت کرد.بعد از چند لحظه گفت: کاری کردم؟

-نه کاری نکردی.من پشیمون شدم. از تو بهترم واسم پیدا میشه.

-آخه یه دفعه هم مگه میشه؟امروز ما باهم مشکلی نداشتیم.من حرفی زدم کاری کردم؟بگو همین جا عذرخواهی کنم.

-حوصلمو داری سر می بریا. می گم نمی خوام دیگه باهات باشم.اصلا ازون قیافت خوشم نیومد.

– شوخیه شیرینم؟آره؟

واقعا -اینقدر کودنی؟برو دیگه به من زنگ نزن.بار آخری بود که تماس گرفتیا.تو چی داری که من بخوام باهات ادامه بدم؟

صدایش بریده بریده به گوشم رسید: یعنی چی؟….شیرین…می فهمی چی می گی؟…. ما امروز رفتیم باهم دور زدیم….داشتم پیادت می کردم……بهم گفتی مراقب خودم باشم…..الان این حرفها یعنی چی؟

-یعنی هرررری ی ی ی ی ی

-خونه دعوا کردی؟با کسی حرفت شده؟ می خوای بعد زنگ بزنم.الان عصبی هستی.

-نه، نمی خوام دیگه زنگی به من بزنی.پسره ی بزغاله از همون روزی که اولین بار دیدمت ازت بدم اومد.دلم سوخت واست باهات ادامه دادم. با قیافه ی داغونت. شبیه عروسک باربی هستی.تو باید بری ****بدی. واقعا فکر کردی مردی؟با اون قد درازت. الکی درازش کردی.بی قواره.

صدایش ملتمسانه بود: شیرین جان نگو اینارو به من. من حالم خوب نیست به خدا. من چه جوریم؟بدم؟ خوب میشم.همونی که تو می خوای.چرا به من توهین نمی کرد مثل دیگر پسرها.ان موقع با لج بیشتری جوابش را می دادم و خشمم را کامل خالی می کردم.

-شیرین جان من بهت نگفتم دارو می خورم؟بعد از فوت بابام اینجوری شدم.

بعد از فوت پدرش؟اینقدر برایش عزیز بود؟پس چرا من بعد از فوت پدرم حتی یک قطره اشک هم نریختم؟ چون من از پدرم بیزار بودم و او عاشق پدرش بود؟ یعنی پدرش خوب بود که عاشقش بود؟درست برعکس پدر من. پدرش را دوست داشت و به خاطر فوتش افسرده شده بود؟پس چرا من ککم هم نگزیده بود؟چرا دعا می کردم مادرم هم مثل پدرم بمیرد؟ چرا؟

و حواسم نبود که چرا را بلند بر زبان آوردم.

و نیما با حرفش داغم کرد: اخه خیلی خوب بود خیلی دوسش داشتم.

آره این بهتره.قبلی ها به من فحش می دادن منم جری میشدم جواب میدادم.اما تو دست گذاشتی روی نقطه ضعفم.بدجوری منو سوزوندی.

فریاد زدم: به درک که حالت بده.پسره ی روانی، تیمارستانی.مرده شور خودتو بدم با اون بابای گور به گور شدتو. تخم سگ عوضی.یه بار دیگه به من زنگ بزنی دهنت سرویسه.

گوشی را قطع کردم.دستانم میلرزید.چقدر عصبی بودم. صدای نیما توی گوشم می پیچید: آخه خیلی خوب بود، خیلی دوسش داشتم.

بی اختیار فریاد زدم: اما من از بابام متنفرم. خیلی هم خوشحالم که مرده.

دستم را روی گوشم فشار دادم تا صدای نیما را که در گوشم تکرار می شد نشنوم.اما بیهوده بود.

نیما دوباره زنگ زد. اما جواب ندادم.پیام داد: شیرین اینا رو به من و بابام گفتی؟قلبم اومد توی دهنم.چرا این حرفها رو به من زدی؟

جواب ندادم.زنگ زد.باز هم جواب ندادم. دوباره پیام داد: توروخدا گوشی رو بردار.

بی توجه به زنگ مداوم گوشی حوله را برداشتم و وارد *گرماااابه* شدم. شاید دوش گرفتن آرامم می کرد.

زیر دوش *گرماااابه* بودم.چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم.آب وارد دهانم می شد.دست بردم از روی سرم به سمت عقب کشیدم.هنوز چشمهایم بسته بود.چشمانم را به هم فشار دادم و به آرامی بازشان کردم. خشمم خالی شده بود.اما کمبودهایم با بی رحمی به من دهن کجی می کردند. یاد عقده هایم افتادم.یاد کودکی ام .یاد همبازی دوره ی ابتدایی ام:

-خاله سمیه میذاری عسل بیاد با من و مریم بازی کنه؟

صدای جیغ مادرم توی سرم پیجید:

چیییییییییییییییییییییییی یییییییییی؟عسل با تو بازی کنه؟

با ذوق به مادرم نگاه کردم: اره مامانی برم؟من و میلاد و مریم با هم بازی می کنیم.زود میام خونه.

دریک ثانیه اتفاق افتاد برق از چشمم پرید. سیلی مادرم صورتم را یه ور کرده بود.با خجالت به میلاد نگاه کردم.با دهان باز و چشمان ترسیده به جای سرخ سیلی روی صورتم نگاه می کرد.

با صدای لرزان گفت: خاله چرا می زنیش؟مگه عسل چی کار کرده؟

-بدو برو خونه.دیگه نبینم بیای دم در ما بخوای با عسل بازی کنی. بدو ببینم.

ملتمسانه به میلاد نگاه کردم.چشمانم فریاد می زد که نرود.کاش همه چیز به همان سیلی ختم میشد.اما زهی خیال باطل. همین که درب خانه بسته شد مادرم به سرعت به سمتم آمد.یاد گرفته بودم فرار نکنم وگرنه اوضاع بدتر می شد. دستان کوچکم را سپر خودم کردم: مامانی ببخشید.دیگه نمی رم با کسی بازی کنم.هرچی تو گفتی همون کارو می کنم.

با بی رحمی موهایم را در چنگش گرفت: دختره ی بی ابرو ، چندبار با این پسره میلاد بازی کردی؟راستشو بگو.

-مامانی آی، آی، آی دردم می گیره. ما قبلا کوچیکتر بودیم بازی می کردیم.تو خودت اجازه می دادی.

-احمق قبلا بچه بودی، الان ده سالته. ای بمیری که همش باعث خجالت منی.خدا داغتو به دلم بزاره.

دوباره سیلی سنگینی روی صورتم نشست و باعث شد از شدت درد و رنج چشمانم پر از اشک شود. کشان کشان مرا از پله ها بالا برد: عسرین یه کدوم از این غلطهای تورو نمی کرد. تو می خوای بی آبرویی به بار بیاری؟ بزار امشب پدرت بیاد. اون می دونه چه جوری آدمت کنه. تن لش

همزمان با گفتن این کلمه به داخل اطاقم هلم داد: برو بتمرگ تا بابات بیاد.

توی ذهن کودکانه ام بی آبرویی را معنی می کردم: بی آبرویی یعنی کسی که ابرو نداره؟ ابرو نداشتن بده؟اما من که ابرو دارم.و با دستم به ابروهای پرپشتم کشیدم. و بعد ذهنم به آمدن پدرم معطوف شد: وای امشب بابا میاد بازم با کمربندش .با اون سگک کمربندش محکم می زنه روی انگشتام. لگدم می زنه.اونم بهم می گه بی آبرو.

چانه ام لرزید.درمانده سرم را روی پایم گذاشتم و گریه کردم: خدایا امشب بابام نیاد.قول می دم اون پاکنی که زهره تو کلاس ازش خوشش اومده بودو بهش بدم.خدایااااااااا کمکم کن.

اما پدرم می آمد. و مادرم….آخ مادرم .همیشه حرف توی آستین داشت که به پدرم بزند. همیشه خبرهای دست اول داشت.همیشه من در صدر اخبارش بودم.

دعاهایم بی نتیجه بود.می دانسنم خدا به فکرم نیست.

از *گرماااابه* که بیرون آمدم سبکتر بودم. به گوشی نگاه کردم.15 تا تماس ناموفق از نیما. 9 تا پیام هم بود. نخوانده همه را حذف کردم. می خواستم زنگ بزنم پیتزا سفارش بدهم.مرور خاطرات تلخ گذشته اشتهایم را بیشتر باز کرده بود.

********* *******با عصبانیت جواب دادم: تو چرا اینقدر مزاحم من میشی؟ مگه من حرفامو باهات ده روز پیش نزدم؟ چرا حرف حساب حالیت نمیشه؟

صدای ملتمس نیما را شنیدم: شیرین تورو خدا بزار ببینمت.دارم دیوونه میشم.نامرد پنج کیلو کم کردم. من چی کار کردم؟ چرا با من این کارو می کنی؟

-چه پسر سیریشی هستی؟ دست بکش از من دیگه. حوصلتو ندارم.

-شیرین من عاشقت شدم.چرا اینقدر بی انصافی. یه بلایی سر خودم میارما.

-برو بینم نفله. ببو گلابی.چی کار می خوای بکنی؟ از بالای فرش خودتو پرت می کنی رو موکت .هه هه هه هه

بغضش ترکید. با هق هق گریه گفت: خدا ازت نگذره. من دوست دارم.تو که خوب بودی.تو که باهام مهربون بودی. تو نمی گفتی مواظب خودت باش؟ یادته می گفتی باهات میام بیرون پسری؟ شیرین دلم داره می ترکه.نکن با من این کارارو.

-می خوای دوباره باهات باشم؟

-آره عزیزم .الهی فدات شم.هرچی بگی گوش می دم.

-التماسم کن

-چی؟

-التماسم کن

سکوت کرد. صدای یالا کشیدن بینی اش را شنیدم.صدای هق هق گریه اش را هم . صدایش می لرزید: التماست می کنم

-نشنیدم چی گفتی

-به پات میوفتم.التماست می کنم.

-همین؟

-توروخدا.تورو جون هرکی دوست داری.

-بگو گهتو می خورم.

فریاد زد: می خورم می خورم.توروخدا برگرد.داغونم کردی.

مثل شیطان شدم. نه، نه، خود شیطان شدم: متاسفم تو آزمون ورودی رد شدین. میزان گهی که خوردین از حد مجاز پایین تر بود.هه هه هه هه

گوشی را قطع کردم.

چقدر لذت بخش بود.نیما از بقیه بدبخت تر و بی دست و پاتر بود. ضعیف کشی هم عالمی داشت.

عسرین این پا و آن پا کرد. مثل میرغضب نگاهش کردم. از آخرین باری که با یکدیگر دعوا کرده بودیم تا به امروز ندیده بودمش. البته او که با من دعوا نکرده بود.من دمش را قیچی کرده بودم: جرات داره با من دعوا کنه؟

شوهرش مرتضی هم کنارش نشسته بود.توی دلم گفتم: بادیگارد آوردی؟مثلا من دوزار واسه این داماد مشنگ خونواده ارزش قائلم و ازش حساب می برم؟

-عسرین زود حرفتو بزن کار دارم.

-عسل جان.راستش خانم طهماسبی امروز با مامان تماس گرفت.

-خوب

-خوب،خوب اجازه خواستن واسه یکی از آشناهاشون بیان خواسگاری.

آب دهانش را قورت داد.

چشمانم را تنگ کردم: واسه کی؟

-نمی دونم والله.منم مثل تو بی خبرم.خود خانم طهماسبی واسطه شده. پسره هم تورو ندیده.اما خانم طهماسبی خیلی تعریف می کنه ازش. میگه نجیب و خوبه.

پشت چشمی نازک کردم: لازم به اومدن نیست. بگین نیان

-اما آخه….

محکم گفتم: عسرین گفتم بگین نیان. من که نمی خوام شوهر کنم.

عسرین درمانده نگاهم کرد.شوهرش مرتضی تک سرفه ای کرد و گفت: عسل جان شاید آدم خوبی باشه. حالا همین فردا که حتما نمی خوای عقدش بشی.یه نظر ببینش هم خودشو هم خونوادشو

به سمت مرتضی برگشتم. دهان باز کردم تا حرفی بزنم عسرین حرفم را توی هوا قاپید. ترسیده بود به شوهرش بی احترامی کنم. باید هم می ترسید. دقیقا می خواستم همین کار را بکنم: البته نظر اصلی و نهایی با خودته .تا تو نخوای که کسی نمی یاد.

بی اعتنا به هردو از کنارشان بلند شدم و به سمت اطاقم رفتم: هه.،خواسگار داره میاد.به آخرین چیزی که توی دنیا بخوام فکر کنم همین ازدواجه. اگه می خواستم ازدواج کنم که اینقدر واسه چزوندن پسرهای بدبخت خودمو به آب و آتیش نمی زدم. حتما چه ذوقی هم کرده این ننه ی کودنم. خواسگاری واسطه ای. اینجوری اون آبرویی که مادر و پدرم به خاطرش منو زجر کش کردن همیشه حفظ میشه. دیگران از محاسن من میرن تعریف می کنن پسرهای خونواده دار هم ترغیب میشن که این اسطوره ی خوبیو از نزدیک ببینن. الان حتما روح پدر عزیزم توی اون دنیا از خوشی بال بال می زنه.مادرم هم سر سجادش دست به دعا بلند می کنه و شاکر خداست. نکنه ته دلش خوشحاله که شوهر می کنمو از دستم خلاص میشه. به همین خیال باش. تا ابد بیخ ریشتم واسه تلافی اذیتهات.

سرم را به شدت به چپ و راست چرخاندم تا بشتر از این موضوعات مختلف توی ذهنم جولان ندهد. به جای این فکرها بهتر بود سری به نت می زدم. آخرین بار احسان برایم آف گذاشته بود: دختره ی عوضی واسه چی منو سر کار گذاشتی؟ اگه گیرم بیوفتی دهنتو صاف می کنم.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان وقتی بد بودم پارت اول

رمان وقتی بد بودم پارت دوم

رمان وقتی بد بودم پارت سوم

رمان وقتی بد بودم پارت چهارم

رمان وقتی بد بودم پارت پنجم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!