رمان یکی یه دونه من قسمت اول

رمان یکی یه دونه من قسمت اول

رمان یکی یه دونه من قسمت دوم

رمان یکی یه دونه من قسمت سوم

رمان یکی یه دونه من قسمت چهارم

رمان یکی یه دونه من قسمت پنجم

رمان یکی یه دونه من قسمت ششم (آخر)

خلاصه رمان :یه پسره به نام رادمان.دکترای مدیریتشو از پاریس میگیره و برمیگرده ایران.

باباش فوت شده و اون مرد خونست.میاد و چون یه نخبه بوده یه شرکت خیلی خیلی

بزرگ جذبش میکنه.حالا رییس شرکت کارمندای مهمو توی خونش جمع میکنه و رادمان

جزو همون کارمندای مهمه…میره به اون خونه و با دختر اون خونه به اسم طناز که دختری

مغرور و فوق العاده سرد بوده آشنا میشه.از رفتارا و موضوعاتی که توی زندگی طناز

توی طول روز میبینه کنجکاو میشه….

مقدمه:

این روزها چه شکستنی شده ام

باهرگفتاری

باهرکرداری

باهرنگاهی

صدای شکسته شدن می پیچد درونم

این روزها چه تلخ شده ام

مثل قهوه

مثل * دود *

مثل درد

و این تلخی گاهی کام خودم راهم تلخ می کند

این روزها چه سرد شده ام

از همه آدمها

از همه دنیا

از همه رویاها

مثل آدم برفی تنهای درون باغ

این روزها چه برایم سخت می گذرد

اما امیدم هنوز زنده است

آپدیت شدم!

خب ورژن جدید زندگیم شروع شد:

خیلیا حذف!

بعضیا دایورت!

دور بزنی دور میزنم!

لایی بکشی،لایی میکشم!

تو ورژن جدید زندگیم خیلیا تو زندگیم نیستن،آدمهای اضافی از زندگیم کات شدن،رفیقامو ریختم تو الک،هرکی موند جاش تو قلبمه،هرکیم رفت کلا به درک!

فصل اول:

اه…امضا کن دیگه لعنتی…فرشیدی با مستی لبخند چندش آوری بهم زد که با یه لبخند مسخره جوابشو دادم…مرتیکه لاشخور..اگه بزارم آب از گلوت پایین بره..تا الان که مهدی مصمم بود تو رو بزنه زمین حالا من با دیدنت مصمم تر شدم…دیگه به حدی رسیده بود که کنترلش دست خودش نبود و این برای من خطرناک بود ناجور…ورقه رو زیر دستش گرفتم…

-عزیزم…یه امضا برای من میکنی؟

دوباره لبخند چندش آورش…دستشو دور کمرم حلقه کرد که بدنم مور مور شد..خودکار توی دستمو گرفت و بدون اینکه بفهمه اون برگه چیه…امضاش کرد..لبخند پیروز مندانه و بدجنسمو زدم و یکمی از *ضدعفوني* رو نوشیدم…آروم بلند شدم…یعنی بمیرم دیگه از این لباسای باز نمی پوشم..من با این مهدی کار دارم…بی شعور ببین منو مجبور به چه کارایی میکنه..ولی خدایی خودمم خوشم میاد از دست این مردای پست فطرت راحت شم…یه پیرهن خردلی تا بالای زانو که یقه اش خیلی باز بود و روی دو طرف کمرش یه سوراخ داشت…اه اه..رفتم توی یه اتاق خلوت…صدای کر کننده موزیک پرده گوشمو پاره کرده بود…مانتو و شلوارمو پوشیدم..شالمو گذاشتم سرم..یه بار دیگه به ورقه نگاه کردم..یه پوزخند نشست گوشه لبم…ورقه رو گذاشتم داخل کیف دستیم و از اتاق خارج شدم..فرشیدی دیگه به اوج مستی رسیده بود و ولو شده بود روی مبل و دخترا دور و ورش..با چندش رومو برگردوندم..دختر و پسرا توی هم وول میخورن…سری به نشانه تاسف تکون دادم و از خونه ای که توش پارتی بود بیرون زدم…گوشیمو درآوردم و شماره مهدی رو گرفتم…درهمون حال دنبال آئودی مشکیش میگشتم…چشمم بهش خورد که به کاپوت ماشین تکیه داده بودو گوشی رو از جیب کت اسپرت مشکیش درآورد…رفتم سمتش که منو دید با ترس بهم نگاه کرد…چشم غره ای رفتمو گفتم:

-نترس..نمی خورمت…

خواستم برم توی ماشین بشینم..اما اون هم چنان به کاپوت تکیه داده بود و به من با بهت زل زده بود…نگاهش کردمو گفتم:

-چیه؟آدم ندیدی؟

مهدی خودشو جمع و جور کردو گفت:

-چرا..ولی اولین باره وقتی از ماموریتت برمیگردی غر نمیزنی…

کیفمو بردم و بالا و خیز برداشتم سمتش که بدو رفت سمت در راننده و بازش کرد با لحن کفری گفتم:

-آخه..آدم یه بار میخواد درست رفتار کنه..شما نمیزارین..بگیر بکپ کارت دارم..

مهدی دوباره قیافه جدی به خودش گرفتو نشست…رفتم و توی ماشین نشستم…خواستم یکی بزنم توی سرش که دستشو سپر قرار داد…دستمو کشیدم عقبو گفتم:

-وای مهدی!بخدا..یه بار دیگه..منو مجبور کنی از این لباسا بپوشم بدجور حالتو میگیرم..

مهدی که از اخلاق سگم خبر داشت..سری تکون داد و ماشینو روشن کرد…

با جدیت تمام گفت:

-خب؟چی کار کردی آنا خانوم؟

آنا…اسم مستعارم آنا بود…کمتر کسی طناز صدام میزد..

-اه مهدی..آنا رو مشتریا بهم میگن..با طناز راحت ترم..

مهدی-اوکی..حالا بگو چه گلی به سرم کاشتی؟

لبخند خبیثی زدمو ورقه رو از کیفم درآوردم…انداختم روی داشبورد و گفتم:

-مرتیکه چندش..این چرا اینجوری بود…میدونی چقدر *ضدعفوني* به خوردش دادم تا تونستم کامل مستش کنم؟احساس میکنم نجس شدم…

مهدی-اذیتت که نکرد؟

-فکر کردی من هالوئم وایمیسم نگاهش میکنم؟این همه سال کلاس رزمی رفتم که چی؟

مهدی-بهرحال..اونا مردن..مراقب باش…

-اوکی…راستی!

نیم نگاهی نثارم کردو گفت:

-راستی چی؟!

-اون پورشه که حامد بهم قول داده بود چی شد؟

مهدی-تو کارتو تکمیل کردی که اون پورشه رو بده؟

با دلخوری توی صندلی فرو رفتمو گفتم:

-خب من تا پای مرگ رفتمو برگشتم..خب آقا تونستم نصف مدارکو بیارم دیگه!

مهدی-اون نصف دیگشم بیار پورشه دستته…

از این یک دندگی مهدی و حامد به شدت متنفر بودم…البته حامدو مهدی کنترل میکرد…بهرحال من برام کارم مهم بود…اونم چه کاری!هه..مهدی منو جلوی خونه پیاده کردو رفت…به خونه آپارتمانی که با کمک مهدی گرفته بودم نگاهی انداختم…وارد لابی شدم…نگهبان سلامی داد که با سر جوابشو دادم…به سمت آسانسور رفتم…دکمه طبقه8رو زدم که کفشه مردونه ای لای در آسانسور قرار گرفت و مدتی بعد هامان وارد شد…یه پسر جذاب و خوشگل..طبقه بالای من زندگی میکرد..وارد شد و لبخندی بهم زدو دکمه طبقه خودشو فشار داد…آسانسور حرکت کرد…بی تفاوت سرمو پایین گرفته بودم…هامان ازم دوبار خواستگاری کرده بود..ولی اصلا به دلم نمی نشست…با اینکه خیلی از دخترا براش سر و دست میشکستن..اما من جزو اونا نبودم..هامان با چشمای طوسیش منو یاد..یاده..اه نمیخوام اسم نحسشو به زبون بیارم..دوباره خاطرات گذشته..دوباره سختی هایی که این6سال کشیدم…اه..رسیدم به طبقه خودم خواستم از آسانسور خارج بشم که هامان صدام کرد:

-آنا…

تند برگشتم و با عصبانیت نگاهش کردم..فهمید چه گندی زده..خودشو جمع و جور کردو گفت:

-خانوم فرخ زاد…درباره پیشنهادم…

سریع جواب دادم:

-منفیه…

با دلخوری گفت:

-آخه چرا؟

-چون ازت خوشم نمیاد…نمی تونم باهات کنار بیام..اه..بابا من تورو نخوام باید کی رو ببینم؟!مسخره…

رفتم سمت واحدم و درو با کلید باز کردم و رفتم داخل..یه راست رفتم آشپزخونه و بطری آبو سر کشیدم…رفتم داخل اتاق..اول از همه مانتو و شلوارمو درآوردم یه لباس خواب سفید پوشیدمو نشستم پشت میز توالتم…با دقت آرایش غلیظ روی صورتمو که شبیه دخترای جلفم کرده بود پاک کردم…لنزای سبزمو برداشتم…حیف چشمای خودم..به این خوشگلی…کلاه گیس مشکیمو برداشتم…دستی توی موهای بلوندم که تازه رنگشون کرده بودم، کردم..از رنگش فوق العاده خوشم میومد…از دست اون موهای مشکی خسته شده بودم…دراز کشیدم روی تخت…چشمم به عکس بابا خورد..دوباره چشمام پراز اشک شد..بعد از مرگ بابا..ترک اون عمارت به اون بزرگی!اومدن توی یه اتاق فسقلی…کارایی که تاحالا نکرده بودم..کهنه شوری..ظرف شوری..تمیز کردن خونه مردم..دست فروشی توی مغازه های پایین شهر!کارای نیمه وقت!وای وای وای…از اون دوران متنفرم..روزی هزار بار آروزی مرگ میکردم…تقریبا بیشتر اوقات اون روزا رو به یاد میارم که یادم نره چی بودمو چی شدم…دوسال که از اون وضع اسفبار گذشت…یه روز که از کار نیمه وقتم توی کافی شاپ برمیگشتم مهدی رو جلوی خونه دیدم…از اینکه منو تو اون وضع دید خیلی ناراحت شد…قسمش دادم که به هیچ کی نگه منو دیده…اونم قول داد که نگه ولی کمکم کنه…منم گفتم چی از این بهتر!بهتر از پیشنهاد های کثیف مردای عوضیه…اولش تو همون اتاق زندگی کردم…مهدی کارای اختلاس انجام میداد و حامد از اون بدتر..من موندم چجوری این دوتا لو نمیرن..اما کارشون برام مهم نبود..من کار خودمو میکردم..ولی من مدیونشم…بهم یه آدرسی میدادن میرفتم مدارکیو میاوردم امضا میگرفتم و اینجور چیزا…بخاطر اینکه بعضی مردا بهم آسیب نزنن مهدی پیشنهاد داد برم ورزش های رزمی…منم رفتم تکواندو..الانم دان3دارم…از اونورم یه تیر اندازی رفتم…مهدی هم با پارتی هاش یه کُلت با مجوز برام گرفت که همیشه توی کیفمه…البته دوساله که ژیمیناستیکم میرم…برای انعطاف بدنمو اینجور چیزا…مهدی بیشتر کاراش با من راه میفته..یه جور مهره ام براش و خوب میدونم اگه دست از پا خطا کنم یه مهره سوخته میشم و یه راست سطل آشغال!خوب میدونستم سر چند نفرو زیرآب کرده…اوففف…چه زندگی نکبت باری!بالاخره تونستم یه خونه 100متری توی بخش متوسط تهران بگیرم…هنوزم مترجمی میکنم..البته برای شرکت مهدی…زندگیم تکراری و بی معنی شده…آخه یکم هیجان،فراز و نشیب!اه..لعنت به این زندگی…آخه من چه کاری کرده بودم که مستحق این همه عذاب باشم؟با همین فکرای مزخرف هر شبه به خواب رفتم…دستمو روی یه کیک شکلاتی گذاشتم و دختره از یخچال برام درآورد…گذاشت روبروم روی پیشخون… با صدای تو دماغیش گفت:

-چیزی بنویسم روش؟

سرد نگاهش کردمو گفتم:

-نخیر…کافیه…یه شمع2و8بدید…

دختره کیک رو داخل جعبه گذاشت و شمعارو داخل پلاستیک گذاشت…یه رسید نوشت…رفتم سمت حساب داری و پولشونو حساب کردم…سوار پژو پارس سفیدم شدمو به سمت خونه حرکت کردم…ماشینو جلوی خونه پارک کردم..امروز باید کار نیمه تموممو تموم کنم…وارد خونه شدمو کیکو گذاشتم روی اُپن…مانتو و شالمو درآوردم…خیرسرم امروز تولدم بود…اما چقدر غریبانه…خب خودم خواستم کسی نفهمه..پس بهتره نق نزنم…کیکو برداشتم و کنج خونه نشستم…شمعارو گذاشتم…28…چقدر زود6سال گذشت…یعنی الان بچه ها چطورن؟خوشبختن؟هی…شمعارو روشن کردم و به سوختنشون چشم دوختم..اشکام جاری شد…ولی خب من6سال ناپدید شدم…چرا دنبالم نگشتن؟یعنی انقدر بی اهمیت بودم؟خب شاید بودم…نه طناز!اونارو مقصر ندون…مقصر تویی بدبخت…چقدر طاها اصرار کرد بیای خونش…چقدر لیلا و ساغر و مرضیه و ترنم خواستن یه کاری توی شرکت برات جور کنن قبول نکردی؟پس حالا بِکِش…اون موقع مغرور بودم در حد گرررگ!اما حالا…اشکام بند نمی یومد…نزدیک شمع شدم…زیرلب زمزمه کردم:

-تولدت مبارک طناز…

و شمعارو فوت کردم..چی میشه منم طمع خوشبختی رو بکشم؟6سال دردو رنج بس نبود؟زنگ در به صدا دراومد…اشکامو پاک کردم و رفتم پشت در…از چشمی در دیدم که مهدیه…بینی مو بالا کشیدم و درو باز کردم…و رفتم نشستم روی کاناپه ها…مهدی با حامد اومدن…اه بازم این پسره چندش..صدبار گفتم اینو نیار خونه من…!مهدی لبخند گرمی زد و نشست روبروم…

-سلام..این ورا؟

حامدم نشست کنار مهدی و گفت:

-مهدی گفت تولدته..اومدیم تبریک بگیم…

بی تفاوت نگاهش کردمو با لحن سردم گفتم:

-لطف کردین…

مهدی که دید داره اوضاع قاراش میش میشه…گفت:

-طناز جان..تولدت مبارک…البته ما بجز تبریک برای کاره دیگه ای هم اومدیم…

یه تای ابرومو بالا انداختم…دستامو روی *بدن* قفل کردمو گفتم:

-خب؟

مهدی-ببین..یکی داره برای ما مشکل درست میکنه…منو حامد…

بازم گفتم:

-خب؟

مهدی-ما ازت میخوایم بری و مدارکی که ثابت میکنه ما اختلاس کردیمو از خونه اش کش بری…

-ولی من امشب باید کار نیمه تموممو تموم کنم..یادته که؟

مهدی-آره…اون به کنار..انجامش بده..ولی..این یکی مهمه..درضمن کار یکی دو روز نیست..باید اعتماد صاحب خونه رو به دست بیاری…بعدم اتاقی که مدارکو میزاره پیدا کنی…

-یعنی نقش بازی کنمو گولش بزنم؟

مهدی یکی از پاهاشو روی اون یکی انداختو گفت:

-آره…

رومو کردم سمت چپو گفتم:

-برو بابا…

مهدی-منو حامد پول خوبی بهت میدیم…

-چقدر؟

مهدی-800تا خوبه؟

به حامدو مهدی نگاه کردم..داشتم وسوسه میشدم…ولی اینکه برم اونجا بمونمو نقش بازی کنم سخته…اگه سوتی بدم!

-خب اگه سوتی بدم؟

مهدی-مطمئن باش سوتی نمیدی!

پوزخندی زدم و گفتم:

-چقدر ازم مطئنی…

مهدی-آره..مطمئنم که میگم…

-حالا کجاهست خونش؟

مهدی با بیخیالی گفت:

-پاریس!

عین فنر از جا پریدمو گفتم:

-فرانسه؟!

حامد-چرا برق گرفتت؟

-تو یکی زر نزن!

حامد با غیض نگاهم کرد…خب میخواست نپره وسط!رو به مهدی گفتم:

-چرا پاریس مهدی؟

مهدی-چون یارو فرانسه زندگی میکنه…دلیل بیشتر از این؟

-خب این صحیح..ولی من باید با یه فرانسوی هم زبون بشم؟سخته…

و دوباره ولو شدم روی کاناپه…مهدی یکم خودشو جلو کشید و آرنج دستاشو روی زانوهاش قرار داد…لبخند خبیثی زدو گفت:

-اتفاقا…ایرانیه…

با ذوق گفتم:

-دروغ؟!

مهدی اخم کردو گفت:

-من قیافم به کسایی میخوره که دروغ بگن؟!

سرمو انداختم پایین،خدایی وقتی جدی حرف میزد حرف تو دهنم می ماسید!

مهدی-بهرحال..تصمیمتو بگیر..بهم خبره بده..تافردا…

سریع گفتم:

-فردا؟!چقدر زود!

مهدی با لحن کفری گفت:

-میگم برامون مهمه..میفهمی اینو؟!

اخم کردمو گفتم:

-داری میگی من نفهمم؟!چه صداشم برای من میبره بالا!

مهدی نفس عمیقی کشید که آروم بشه..بعد بلند شد و با لحن آرومی گفت:

-فردا بهت زنگ میزنم…

رو کرد به حامدو گفت:

-بریم حامد…

حامد بلند شد اومد طرفم…یه جعبه ای رو گرفت طرفمو گفت:

-تولدت مبارک…

جعبه رو ازش گرفتم…رفت سمت مهدی و گفت:

حامد-مهدی…تو به طناز هدیه نمیدی؟

مهدی-من هدیمو قبلا دادم…بریم..

آره داده بود…یه ادکلن خیلی گرونو خوش بو که من عاشقش بودم…گفتم:

-میموندین کیک بخورین…

مهدی یه تای ابروشو بالا دادو گفت:

-بازم از این بچه بازیا میکنی؟

با حرص نگاهش کردم که لبخندی زدو گفت:

-کار داریم باید بریم..شرمنده…

حداقل خوبی مهدی این بود که ضدحال میزد یه جوری جبران میکرد…ولی را..اه اسمشو به زبون نیار طناز!لبخندی بهشون زدم و تا دم در بدرقشون کردم..رفتم توی آشپزخونه که پیش دستی و چاقو و چنگال برای کیک ببرم…در جعبه ای که حامد بهم داده بودو باز کردم..یه دستبند طلا…به دستبند برلیانی که 6سال پیش موقع عید از اولین عشقم عیدی گرفته بودم نگاه کردم..تو این6سال نتونستم اینو بفروشم..شاید کسی که اونو بهم داده نامردی کرده…ولی خب..برام عزیز بود…یه یادگاری…دستبند طلای حامدو انداختم توی سطل آشغال!نه استفادش میکردم و نه حوصله داشتم برم آبش کنم..به چه دردم میخورد؟نشستم و کیکمو خوردم…گوشیمو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم…به پیام هایی که برای هر مناسبت طاها و ساغر و لیلا و ترنم و مرضیه میفرستادن دوباره نگاه انداختم..توی همشون گفته بودن که برگردم..اما من میترسیدم…که بهم ترحم کنن…اه..بهشون فکرنکن!اون پیشنهاد مهدی..بدجور وسوسه انگیز بود…چیکارش کنم؟ساعت8بود…ساعت1ماموریت داشتم..با این حساب میتونستم4ساعتی بخوابم…ساعتمو زنگ گذاشتمو خوابیدم…طبق معمول تیپ مشکیمو زدم..نقاب مشکیمو هم روی صورتم زدمو یه کلا مشکی که جلوش پره داشتو روی سرم گذاشتم…کوله مشکیمو گذاشتم روی دوشم و از خونه زدم بیرون…سوار پراید مشکی که برای این کارای مخفیانه خریده بودم شدم…و به آدرسی که مهدی بهم داده بود رفتم…جلوی خونه ویلایی بزرگی نگه داشتم…از ماشین پیاده شدم و بهش تکیه دادم..به خونه چشم دوختم…دفعه قبل که اومدم تموم موقیعتارو سنجیده بودم…رفتم دیوار پشت خونه که کوتاه تر بود…دستمو بالای دیوار گذاشتم و با یه جست پریدم اونور…اویییی…مچ پام درد گرفت…یکم کچ پامو ماساژ دادم…عینک دید در شبمو زدم که دوربینا رو پیدا کنم…از این تیرکمون کوچولاهایی که سنگ پرت میکننو دستم گرفتم و هر دوربینی که میدیدمو خورد میکردم…رسیدم پشت در خونه…نه انگاری هنوز یارو بیداره!شب زنده دارا…احتمالا دختر آورده خونه..چون صدای قهقه شون میاد… خاک برسرتون!رفتم پشت خونه…پنجره بالکن باز بود…پامو روی لبه اولین پنجره گذاشتم..یکی از پاهامو روی لبه اون یکی پنجره..آروم آروم میرفتم بالا…دستمو گرفتم به بالای پنجره سومی که دیدمشون…مظفری کثیف ببین با دختره چه هر هر و کرکر میکنه…دختره هم بدش نمیادا!اه اه حالم بهم خورد…دیگه نگاهشون نکردم و بالاتر رفتم که رسیدم به بالکن…پریدم توش و وارد اتاق مظفری شدم..آخ تو حلقت گیر کنه این خونه!همه رو از راه حروم به دست آوردی…رفتم سراغ گاو صندوق..با یه گوشی و چندتا دستک و ابزار تونستم درشو باز کنم…خب خب خب…چقدر پول و مول اینجاست..مجبورم همه شونو بردارم که یه وقت شک نکنه فقط برای مدارک اومدم..هرچی بود و نبودو ریختم توی کوله ام…که در اتاق باز شد…عین جت پریدم پشت مبل کنار در…مظفری و اون دختره دست در دست هم درحالی که قربون صدقه هم میرفتن،وارد بالکن شدن…درحالی که نشسته بودم،پاورچین پاورچین از در اتاق خارج شدم…بدو از پله ها پایین اومدم…داشتم وارد راهروی خروج میشدم که یه دوربین دیدم..سریع عقب کشیدم و قایم شدم…دوباره کمونو درآوردم و کارشو ساختم…با لبخند پیروز مندانه ای،وارد حیاط شدم…خیلی ریلکس در حیاطو باز کردم که صدای مظفری رو شنیدم که داد زد:

-آنا!

برگشتم و نگاهش کردم…روی بالکن ایستاده بود،و دستشو دور کمر دختره حلقه کرده بود و هردو با تعجب به من زل زده بودن…کلتمو درآوردم و یه گلوله توی پنجره کنارشون خالی کردم که دختره جیغ بلندی کشید و بدو رفت تو..مظفری هم همین طور…پوزخندی زدمو از خونه به سرعت خارج شدم…سوار پرایدم شدم و به سمت خونه حرکت کردم…دیگه بین این فاسدا اسمم مشهور شده بود…میدونستن میام سراغشون…پولایی که از گاو صندوقش کش رفته بودمو انداختم گوشه خیابون و دوباره حرکت کردم سمت خونم…ماشینو توی پارکینگ پارک کردم…پیاده شدم و نقابمو از روی صورتم برداشتم..داشتم می رفتم سمت آسانسور که صدای کسی رو شنیدم:

-ببخشید؟

برگشتم سمت صدا که دیدم هامانه!هیععع…چشمام از ترس خشک شده بود…ولی سریع حالت عادیمو به دست آوردم…اوففف…نفسمو با حرص بیرون دادم..چون کلاه جلوی چشمامو گرفته بود،برش داشتم…هامان تعجب کرده بود گفت:

-آنا..تویی؟چرا این مدلی تیپ زدی؟

-به شما مربوط میشه؟

هامان در حالی که میرفت سمت آسانسور گفت:

-نه…آخه نشناختمت فکرکردم دزد اومده…

پوزخندی زدم…من رفتم دزدی،ولی نه اینجا…کارم شبیه دزدی بود ولی دزی نبود…من مدارک خاصیو برمیداشتم…به پولا کاری نداشتم…بعدشم هدفام مشخص بود..کسایی که فاسد بودنو میزدم زمین..با هامان وارد آسانسور شدیم…بدون حرفی زل زده بودم به شمارنده های طبقه ها…هامان گفت:

-ولی..دختری مثل تو…این موقع شب؟

تند نگاهش کردم که ساکت شد…در آسانسور باز شد و من رفتم بیرون هامان گفت:

-شب بخیر…

برگشتم سمتش و سرد گفت:

-همچنین…

و رفتم سمت خونم…کلید انداختم و درو باز کردم..وارد شدم.. و هرکدوم از لباسامو جایی انداختم…رفتم حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم…لباسای پرت شدمو توی حال جمع کردم و داخل کمد گذاشتم…یه آستین کوتاه مشکی با شلوار آدیداس زرد پوشیدم..حوله ای دور موهام پیچیدم و خوابیدم…اون اوایل حتی پول اینو نداشتم یه سشوار بخرم…الانم دیگه بهش عادت کردم و از سشوار بیزارم…البته شده بخاطر همین خشک نکردن موهام سرما بخورم…سرم پایین بود و با قاشق چای خوری قهوه مو بهم میزدم…سرمو آوردم بالا و به محیط کافی شاپ چشم دوختم،به ساعتم نگاه کردم،5دقیقه دیگه باید فرستاده حامد اینجا باشه،امیدوارم دیر نکنه چون اخلاقمو خوب میدونین،بلند میشم میرم.دوباره سرمو انداختم پایین.قهوه مو مزه مزه کردم.کمی بعد صدای نازک دختری رو کنارم شنیدم:

-آنا؟

پوزخندی زدم،اسم رمز!با لحن سردی گفتم:

-بشین.

دختره با ناز و ادا نشست،البته اونقدرم با عشوه نبود ولی من بودم که کلا خیلی ایراد گیر و ریز بین شده بودم.یه دختر بینی عملی،با چشمای درشت مشکی،*صورت* پروتز شده،گونه های کاشته شده،مژه های مصنوعی،موهای *آب*ی که تا نصف از شالش بیرون بود،یعنی یه تکون میخورد همون شالم میوفتاد روی شونش…نمیزاشتی سنگین تر بودی…من فقط یکم از موهام بیرون بود،بخاطر همین ملوسم میکرد…آرایش زیادیم نداشتم،یه خط چشم با رژ کالباسی،ولی این دختره!مطمئنا اگه دستمو میزاشتم روی صورتش دستم فرو میرفت توی یه عالمه کرم و پنکیک و این جور چیزا!آرایش غلیظی کرده بود!چندش…دختره نیشش وا شد و گفت:

-تموم شدما…

اخم کردم از این همه خوش مزگیش…پوزخندی زدم و گفتم:

-داشتم فکر میکردم،اگه هر روز یه مدل آرایش میکنی خونوادت چطور میشناسنت…

دختره از خشم قرمز شد،ولی حرفی نزد…میدونست بازم میچزونمش…پاکتو از کیفم درآوردم و روی میز به طرفش سُر دادم…سریع پاکتو گرفت و انداخت توی کیفش…

دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:

-سوییچ!

دخرته نگاهی بهم انداختو گفت:

-حامد گفت از خودش بگیری…

با حرص دستمو جمع کردم..کیفمو برداشتم و گفتم:

-اونوقت حامد کجاست؟

دختره بلند شدو گفت:

-شرکت.

از کنارش رد شدم که باعث شد بهش تنه بزنم،از کافی شاپ بیرون اومدم،ماشین نیاورده بودم،تاکسی گرفتم و رفتم سمت شرکت حامد.جلوی یه ساختمون بزرگ وایساد،پیاده شدم و پولشو حساب کردم،نگاهی به آسمون خراش حامد انداختم..همش مال حروم!پوزخندی زدمو وارد آسانسور شدم..دکمه طبقه12رو زدم…از آسانسور بیرون اومدم.یه راهروی باریکو یه در.درو باز کردم که وارد یه سالن بزرگ شدم…اولین بار بود اومده بودم اینجا ولی تعریفشو زیاد شنیده بودم…ته سالن یه در بود و کنارش یه میز که پشتش یه دختر جوون نشسته بود.دور تا دور سالن مبل بود.رفتم سمت میز دختره و گفتم:

-ببخشید؟

اوه…اینم که از این دخترای جلفو سبکه…من موندم این حامد این دخترارو از کجا پیدا میکنه،دختره طلبکارانه گفت:

-بفرمایید؟

-با آقای سرلک کار داشتم…

دختره پشت چشمی نازک کردو گفت:

-وقت قبلی دارین؟

-نخیر.

-پس بفرمایین.درحال استراحت هستن.

-خانوم محترم.بگید آنا اومده.خودشون اجازه میدن.

دختره به سرتاپام نگاهی انداختو گفت:

-آنا؟کیشون باشین؟

-به شما مربوط میشه؟

منشی-بله که مربوط میشه.من منشیشون هستم…

-منشی هستی که باشی.من طرف حسابم با حامده نه تو!

منشی-زود پسرخاله نشین خانوم،حامد نه و آقای سرلک…

-برو بابا…

خواستم برم سمت اتاق حامد که منشیه پرید جلوم…با حرص نگاهش کردم،با خشم گفت:

-کجا میرین خانوم محترم؟

-نمیزاری برم؟

منشی-نه!

داد زدم:

-حامد!هوی حامد!بیا بیرون ببینم…

منشیه سعی میکرد جلومو بگیره ولی من فقط داد میزدم…حامد با ترس اومد بیرون از اتاقش…با دیدن وضعش خندم گرفت،کرواتشو شُل کرده بود،آستینای پیرهنشم تازده بود تا آرنج…موهاشم که آشفته…این داشته استراحت میکرده یا کوه میکنده؟

حامد با صدای محکمی گفت:

-اینجا چه خبره؟!

منشی-آقای سرلک این خانومن که اصرار دارن شمارو ببینن،منم گفتم شما در حال استراحت هستین،ایشونم داد و هوار راه انداختن…

حامد اومد جلو و گفت:

-سلام…طناز…

با تعجب بهش اشاره کردم و با چشم و ابروگفتم اسممو نگه،حامد خودشو جمع و جور کردو گفت:

-طناز چطوره آنا؟

نفس راحتی کشیدمو گفتم:

-خوبه…تو که گفتی من بیام شرکت امانتیمو بگیرم چرا به اینا نسپردی من میام؟

حامد-ببخشید حواسم نبود…بیا تو.

و با دستش به اتاقش اشاره کرد،منشیه هنوز جلوم بود،بهش نگاه کردم که رفت کنار،با غرور رفتم توی اتاق و حامد پشت سرم اومد و گفت:

-خانوم محمدی دوتا قهوه لطفا.

و درو بست…اشاره کرد بشینم روی مبل،نشستم و اونم روبروم.

-اوففف…چه پرروهایی که پیدا نمی شن…

حامد خندیدو گفت:

-انتظار نداشتم بیای…

با غیض نگاهش کردمو گفتم:

-مجبور بودم چون پای پورشه وسط بود…وگرنه من صدسال سیاه پامو توی این خرابه نمیزارم…

حامد-باشه نزار…ولی حالا که اومدی بیا ناهارو باهم باشیم.

خواستم مخالفت کنم که نذاشت و ناهارو سفارش داد…دوباره نشست روبروم.

-حامد؟

حامد پوشه های روی میزو مرتب کردو گفت:

-بله؟

-میگم،درباره اون پیشنهاده توی فرانسه؟

صاف نشست و تکیه داد به پشتی مبلو گفت:

-خب؟

-میخوام یکم اطلاعات داشته باشم.

حامد-بدون زیاد نمی تونم بهت اطلاعات بدم،در این حد که این مرده مدارکی علیه ما داره،یکی از بزرگ ترین شرکت ها توی فرانسه رو داره،یعنی مارک محوصلاتش خیلی معروفه…و نونش تو روغن…یکی از رقیبای سرسخت مائه.خونش از هرلحاظ امنیت بالایی داره…ماهم میخوایم تو بری اونجا و برامون اون مدارکو بیاری…

-خب..میگی امنیت بالائه،من با چه بهونه ای برم اونجا آخه احمق؟!

حامد لبخند خبیثی زدو گفت:

-به عنوان پرستار…

با تعجب گفتم:

-پرستاره مَرده؟!مگه چند سالشه؟

حامد بلند خندیدو گفت:

-نه..مرده30سالشه…از بچش باید مراقبت کنی…

نفس راحتی کشیدمو گفتم:

-اوففف…از دست تو..

یدفعه با حال زار گفتم:

-من بچه داری بلد نیستم…اصلا شک نمیکنه من از ایران پاشدم رفتم اونجا که پرستاری بچشو بکنم؟

حامد-بچش4سال داره،تا حدودی از آبو گِل در اومده.بعدشم دختره انقدر شیطون هست که چندتا پرستارو انداخته بیرون.بخاطر همین مرده براش مهم نیست کی باشی و از کجا باشی.

-وای کارم زاره..پس دختره..خب شاید تا حدودی باهاش کنار اومدم.

حامد-کنار میای…

دراتاقو زدن و ناهارو آوردن،بعد از خوردن ناهار که کوفتم شد برای انکه حامد روم زوم کرده بود.اه…از نگاهای خیره متنفرم،رفتیم به پارکینگ ساختمون، پورشه مشکی رنگی که ته پارکینگ بود بهم چشمک میزد…حامد سوییچو بهم داد و منم بعد از خداحافظی ازش سوارش شدم..وای خدا..خیلی وقت بود دلم برای این ماشینا تنگ شده بود…دستی روی فرمونش کشیدمو گفتم:

-بریم یه دوری بزنیم خوشگلم؟

روشنش کردم،آخ جون موتورش عجب صدای خفنی داره!پامو روی پدال گاز فشردم که ماشین از جا کنده شد..تا ساعت8شب تو خیابونا دور دور میکردم…رسیدم خونه،ماشینو با احتیاط توی پارکینگ،پارک کردم.باید یه فکری برای پژو پارسم بکنم…پژو پارسو بیرون پارک کردم و وارد خونه شدم…ولو شدم روی مبل…لباسامو با یه آستین کوتاه سفید مشکی با شلوار آدیداس مشکی عوض کردم،موهای بلوند خوشگلمو بالای سرم محکم بستم که گوشه های چشمم کش اومد و شیطونی شد.اومدم بیرون و یه لیوان آب خوردم که زنگ در به صدا دراومد…پشت در رفتم،هامان بود.یه شال سفیدو از کمد کنار در برداشتم و سرم گذاشتم و درو باز کردم..یه سینی دستش بود.توشم آش رشته…آخ جون!مال منه؟!به هامان نگاه کردمو گفتم:

-سلام..کاری داشتین؟

هامان لبخندی زد و گت:

-اینو مامانم درست کرده برای اهالی ساختمون،اینم برای شمائه.

کاسه آشو برداشتمو گفتم:

-دست مادرتون درد نکنه…

هامان-خواهش میکنم.

خواستم درو ببندم که گفت:

-خانوم فرخ زاد؟

برگشت و نگاهش کردم، گفت:

-راستش…

چشمم خورد به در آسانسور که باز شد و مهدی ازش بیرون اومد.اومد سمت ما.

مهدی-سلام.

-سلام مهدی.خوبی؟

مهدی در حالی که موشکافانه به هامان نگاه میکرد و هامان به اون گفت:

-ممنون…

بعدم رو کرد به منو گفت:

-کارت داشتم مزاحم شدم طن..

یدفعه ابروهاش بالا پریدو گفت:

-آنا…

لبخند هولی بهش زدمو گفتم:

-بیا تو…مهدی رفت داخل،از هامان خداحافظی کردم و منتظر جوابش نموندم،درو بستم و به سمت مهدی که اور کتشو درآورده بود و نشسته بود روی کاناپه ها رفتم و روبروش نشستم.

-چیزی میخوری؟

مهدی-نه ممنون.باید برم.

-خب چی کار داشتی؟

مهدی-این پسره کی بود؟

-هامان…پسر همسایه بالاییمون.

مهدی-بهت علاقه داره؟

جا خوردم…مهدی از این سوالا نمی کرد…خیلی راحت گفتم:

-آره..

مهدی با بیخیالی گفت:

-تو هم دوسش داری؟

-نه.

مهدی-خوبه.

-چیش خوبه؟

مهدی-بهت میگم.راجب به پیشنهادم فکر کردی؟

رفتم تو فکر.بد فکریم نبود،800میلیون بابتش گیرم میومد…پوزخندی زم،6سال پیش800میلیون برام حکم1000تومنو داشت…سرمو گرفتم بالا و گفتم:

-قبوله.

مهدی لبخندی زدو گفت:

-میدونستم.بخاطر همینم پرسیدم که به هامان علاقه داری یانه،چون پاپیچت میشد.

-از طرف اون هیچ نگرانی نداشته باش.

مهدی-اوکی.من همه کاراتو برات جفت و جور میکنم،یه هفته دیگه میری.باشه؟

-باشه.داشتی اسممو لو میدادیا..

مهدی خندیدو گفت:

-خب چیکار کنم…به اسم واقعیت عادت کردم…

مهدی بلند شد و اور کت مشکیشو پوشید و به سمت در رفتو گفت:

-میبینمت.فعلا.

بلند شدم و تا دم در بدرقه اش کردم…

مهدی داشت میرفت که یه لحظه برگشتو گفت:

-پورشه تو دیدم.مبارکه.

لبخندی زدمو گفتم:

-ممنون.خداحافظ.

سری تکون داد و رفت داخل آسانسور.درو بستم و رفتم به اتاق خوابم.شدید خوابم میومد..امشبم که شکار مکار نداشتم…تا سرمو روی بالش گذاشتم به خواب رفتم…

***

بلیطی که مهدی جلوم گذاشته بودو از روی میز برداشتم…نگاهی بهش کردم..برای فردا بود…

مهدی-مطمئنی میتونی انجامش بدی دیگه؟

با حرص نگاهش کردمو گفتم:

-وای!از 2ساعت پیش تا الان 8بار اینو بهم گفتی…چه خبرته؟!

مهدی سرشو انداخت پایینو گفت:

-آخه..میترسم از پسش برنیای…بعد نقشه هامون نقش برآب بشه…

چشمامو باریک کردم و با لحن مشکوکی گفتم:

-نکنه چیزی هست که به من نمیگین؟

مهدی که متوجه شک من شده بود سریع گفت:

-نه..نه اصلا…چه چیزی…گفتم یه وقت پشیمون نشی…باید دوماه اونجا بمونی…

با خیال راحت به پشتی مبل تکیه دادم که مهدی نفسشو داد بیرون،مطمئن بودم یه چیزیو ازم مخفی میکنه…!ازش یه لپ تاب که برنامه های امنیتی که روش از کار انداختن و کار کردن با دوربینا و گاو صندقا و دزدگیرا رو بهم یاد میداد،داخلش نصب کرده بود گرفتم و به سمت خونه راه افتادم…باید برای فردا آماده میشدم…رفتم و چند دست لباس شیک خریدم..اومدم خونه و چمدونمو بستم…فردا پروازم ساعت12بود..قبلش میخواستم برم پیش بابا…گلابو روی قبر بابا پاشیدم و روی اسمش دست کشیدم…لبخند تلخی زدمو ماجرای سفرمو براش تعریف کردم..مطمئنا بابا خیلی ناراحته که من یه خلاف کار شدم…ولی دنیا و سرنوشت برای من اینجور خواسته بود…!سرنوشت…!پوزخندی گوشه لبم نشست…لعنت به این سرنوشت…نگاهم به مرد و زن و بچه ای افتاد که به سمت قبر میومدن…یکم که دقت کردم از تعجب چشمام گرد شد!سریع خودمو پشت درختچه ای که کنار قبر بابا بود و دیدی نداشت قایم کردم..باورم نمیشد!طاها…اینجا…بعد6سال.. .فکم منقبض شد…بغض گلومو گرفت…آروم سرمو از پشت درختچه آوردم بیرون…طاها جوری نشسته بود که نیم رخشو میدیدم…تمنا هم پشتش بهم بود…یه دختر بچه…بچه اوناست؟!آخی..کی عمه شدم خودم نفهمیدم…طاها با بابا شروع به حرف زدن کرد…

طاها-بابا..دیگه چی کار کنم؟بابا کمکم کن..کمکم کن شرکتو سرپا نگه دارم…تنهایی خیلی برام سخته…اگه طناز بود…

آهی کشیدو ادامه داد:

-بابا،طناز کجاست؟شما میدونید مگه نه؟چرا پیش ما برنمیگرده؟چرا از ما فراریه؟چرا انقدر غرورش از خونوادش مهم تره؟چقدر 6سال پیش اصرار کردیم بهش کمک کنیم…قبول نکرد؟سرم داد کشیدو گفت نیاز به ترحم کسی ندارم؟هرسال همه بچه های فامیل براش اس ام اس می فرستیم…تاییدش میره..یعنی همه پیامامونو میخونه ولی جواب نمیده…چقدر بهش اصرار کنیم؟بابا کمکمون کن…

میدونم اشتباه کردم که غیب شدم..ولی دیگه نمی تونستم برگردم..خجالت میکشیدم…نمیدونم برای چی…طاها رو کرد به اون دختر بچه و گفت:

-طرلان…اون گلابو از کیف کوچولوت میدی به بابایی؟

طرلان؟!اسمش طرلان بود..چه اسم قشنگی…طرلان لبخند بچگونه ای زدو شیشه گلابو از کیف کوچولوی صورتیش درآورد و به سمت طاها گرفت در این لحظه تمنا یدفعه ای گفت:

-طاها!اینجا یه شیشه گلاب هست…

طاها با تعجب به شیشه گلابی که من گذاشته بودم روی قبر بابا و دسته گل لیلیوم کنارش با تعجب گفت:

-طناز…اینجا بوده…

ای خاک به سرم!گاف دادم..اساسی!قبل اینکه بیشتر دنبالم بگردن همون جور نشسته،پاورچین پاورچین ازشون دور شدم…کمی که دور شدم صاف وایسادم و نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به دوییدن…هنوز فاصله چندانی باهم نداشتیم..رسیدم به تاکسی سمندی که برای فرودگاه گرفته بودم و پریدم توش…راننده به سمت فرودگاه حرکت کرد…گوشیم زنگ خورد.مهدی بود،درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:

-بله؟

مهدی با حالت کفری گفت:

-تا الان..

حرفشو قطع کرد و نفس عمیقی کشید،میدونستم عصبانیه و داره با این کاراش خودشو آروم میکنه،وقتی نفس عمیق میکشید آروم میشد…با لحن خونسردی گفت:

-کجایی؟

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-دارم میام فرودگاه،تو رسیدی؟

مهدی-بله.ما زودتر از مسافر رسیدیم…

-مگه کی باهاته؟

مهدی-حامد.

اخم کردمو گفتم:

-اون احمقو چرا دنبال خودت کشوندی؟!

مهدی-طناز..آروم باش..مراقب حرف زدنتم باش میشنوه.فهمید دارم میام بدرقه ات،اجبار کرد بیاد.

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-اوکی.میبینمت.فعلا.

مهدی-فعلا.

گوشیو قطع کردم…یادم میاد طاها بهم گفته بود که دلیل ورشکستگی بابا،کلاه برداری بوده…یه سری افراد باهاش قرار داد میبندن و بابا همه وقتشو برای تحویل اون کالاها میزاره…بعدم که اونا جا میزنن همه کالاها میمونه رو دست بابا،کم کم بدهی بالا میاره…هی…بالاخره رسیدیم فرودگاه مهرآباد…چمدونمو از راننده گرفتم و وارد سالن شدم…چه ازدحامی!جمعیت تو هم وول میخوردن…یکی از پشت به شونم زد،برگشتم دیدم حامده.با بی تفاوتی گفتم:

-سلام.

حامد لبخندی زدو گفت:

-سلام خانوم مافیایی…

با غیض بهش نگاه کردم که حساب کار دستش اومد و دهنش بسته شد…

-مهدی کو؟

-من اینجام…

صدای مهدی بود که از روبرو میومد..چطور ندیدمش؟!لبخندی زدمو گفتم:

-سلام.

مهدی هم جواب لبخندمو دادو گفت:

-علیک سلام.

حامد با اعتراض گفت:

-آقا یعنی چی؟طناز وقتی منو میبینه،پشت چشم برام نازک میکنه و بهم به زور سلام میده،ولی وقتی مهدی رو میبینه زودتر بهش سلام میکنه و تازه بهش لبخندم میزنه!این عدالت نیست…

منو مهدی خندیدیم و من گفتم:

-چون مهدی آدمه..ولی تو نه!

حامد دست به سینه شد و گفت:

-اینم انصاف نیست…من از هرلحاظ از مهدی سر ترم…

یه تای ابرومو بالا انداختمو گفتم:

-مثلا؟

حامد کمی فکر ردو گفت:

-تیپ!پول!هیکل!آداب معاشرت!چی بهتر از این؟

به سرم اشاره کردمو گفتم:

-همه اینارو داشته باشیا…عقل نداشته باشی اینا هیچه…

مهدی گفت:

-حالا دست از کل کل بردارین..همچین تحفه ایم نیستم…طناز بریم پروازت دیر شد…

لبخند پیروز مندانه ای بخاطر اینکه حامدو تا حد لازم چزونده بودم زدمو دنبال مهدی راه افتادم…چمدونمو تحویل دادم،کارای بلیط و اینا انجام شد و من از مهدی و حامد خداحافظی کردم و بماند که چقدر این دوتا بهم سفارش کردن!قرار شد با اسم واقعی خودم برم،اونجا افرادی میومدن دنبالم.وارد هواپیما شدم و روی صندلی مورد نظرم نشستم…کنار دستم که دختر کوچولو بود…هدفونمو توی گوشم گذاشتم و چشمامو بستم…کمی که گذشت صدای گریه اومد..هدفونو برداشتم و به اطرافم چشم دوختم که دیدم همون دختربچه داره گریه میکنه…سرمو بهش نزدیک کردمو گفتم:

-چی شد عزیزم؟

دختر بچه فقط گریه میکرد،زنی که کنارش بود،که فکر کنم مامانش بود گفت:

-بهونه مامان بزرگشو گرفته،خیلی بهم وابستن…ولی ما باید بریم پیش بابا مگه نه شایلین؟

عزیزم..شایلین…چه اسمایی!

شایلین فقط گریه میکرد و صدای اعتراض بعضی ها بلند شده بود…کنار گوشش گفتم:

-آهنگ دوست داری؟

شایلین بهم نگاه کردو لبخندی زد…لبخند مهربونی تحویلش دادم و هدفونمو گذاشتم توی گوشش…آروم شد و کم کم به خواب رفت…آهنگ لایت بود…وقتی شایلین خوابید،مامانش هدفونو بهم داد و منم گذاشتم توی کیفم،دیگه حوصله گوش دادن نداشتم،صندلیم کنار پنجره بود…به آسمون آبی و ابرها چشم دوختم…نمیدونم چی شد که خوابم برد…”در یه اتاقیو باز کردم..یه تابلو با یه جفت چشم دریایی..افتادم توی استخر و جیغ کشیدم!چشمامو با وحشت باز کردم…وای خدایا..این چه خوابی بود؟!با دستم گلومو فشار میدادم و به روبروم خیره شده بودم…مادر سما تکونم دادو گفت:

-خانوم؟خوبید؟

با ترس بهش نگاه کردم و سرمو به علامت آره تکون دادم.مهماندار برام یه لیوان آب آورد که سرحالم آورد…سرمو تکیه دادم به پشتی صندلیم و دوباره به آسمون خیره شدم…از خوابیدن دوباره میترسیدم…این چه خوابی بود؟!نمی دونم از دیدن این خواب چه حسی داشتم…یه حس نه خوب نه بد!بالاخره رسیدیم پاریس و فرود اومدیم.چمدونمو تحویل گرفتم و از فرودگاه بیرون اومدم..دور و اطرافمو نگاه میکردم بلکه آشنایی رو ببینم…یه تابلوی کوچیک نظرمو جلب کرد!طناز فرخ زاد!یه مرد کت و شلواری مسن فرانسوی اون تابلورو دستش بود…رفتم طرفش و باهاش فرانسوی صحبت کردم که گفت باید دنبالش بیام…به طرف یه ماشین شیش در سفید که آرمش بی ام و بود رفت و در آخرو برام باز کرد…با طمانینه نشستم و اونم اومد داخل و روبروی من نشست…گوشیشو برداشت و تماسی گرفت.چون همش میگفت بله آقا…چشم آقا..بله همراهمونن…به یه دروازه بزرگ سفید رسیدیم…یه ایستگاه نگهبانی هم کنارش قرار داشت!اوووووه…چه تجهیزاتی!کارم در اومد…دروازه بزرگ باز شد و ما وارد یه جاده بزرگ شدیم…تقریبا بعد ده دقیقه رسیدیم به یه میدون که ماشین دور زد و جلوی یه عمارت خیلی خیلی خیلی بزرگ سفید که شبیه کاخ بود نگه داشت…از ماشین پیاده شدم و با دهن باز به عمارت خیره شدم…مرده ازم خواست دنبالش برم…باهم رفتیم داخل…چقدر نگهبان!چه مشکوک هم بهم نگاه میکردن!انگار ارث باباشونو خوردم!احمق ها…یه حالی ازتون بگیرم…به یه جایی رسیدیم که از دو طرف پله میخورد و میرفت بالا…زیر پله ها هم یه راهرو خورده بود…مرده بهم گفت وایسم و رفت بالا،منم جلوی اون راهرو وایسادم…به مهدی اس ام اس دادم:

-رسیدم…موقعیتم اثبات شد،باهات تماس میگیرم…

گوشیمو گذاشتم توی کیفم که متوجه نگاه نگهبانا به خودم شدم..چه هیزن!همچین نگاهم میکنن انگاری لباس نپوشیدم…یه شلوار جین مشکی با پالتوی چرم مشکی پوشیدم…یه شال مشکیم گذاشته بودم…اینکه اصلا باز نیست!مشکل دارن به خدا…یه زن مسن فرانسوی با لباس فرم سورمه ای،که شامل دامن و کت میشد اومد به سمتم…پوست سفید و چشمای سبز و موهای بلوند داشت که بالای سرش بسته بود…لبخندی بهم زد و گفت:

-سلام…

با تعجب نگاهش کردم…داشت فارسی صحبت میکرد!نیشم وا شد و گفتم:

-سلام…شما ایرانی هستین؟

زنه دوباره لبخند زد و گفت:

-نه من فرانسوی هستم…آقا برامون کلاس زبان فارسی گذاشتن،منم یاد گرفتم…تو باید طناز باشی..درسته؟

-بله.میتونم اسم شمارو بپرسم؟

-من ژاکلینم…میتونی منو ژاکی صدا کنی…

-ممنونم…

ژاکلین اومد حرفی بزنه که صدای جیغی که مثل صدای زلزله بود اومد!با تعجب اینور و اونور و نگاه کردم که دیدم ژاکلین به بالا سرم که پله ها بود نگاه میکنه…تا خواستم بالا سرمو نگاه کنم خیس شدم!!!وای این چی بود؟سریع به بالا سرم نگاه کردم که یه دختر بچه سرخ پوستو دیدم…مگه اینجا سرخ پوستم پیدا میشه؟!ژاکلین اخم کردو گفت:

-خانوم رزا!بس کنین…این چه کاری بود؟

رزا؟این کیه؟انگاری شخص مهمیه که باهاش با احترام صحبت میکنن…یه سرخ پوست؟!ووییی…رزا بدو بدو از پله ها پایین اومد و جلوم وایساد و بهم خیره شد…قدش تا رونم بود…لبخند شیطونی زد و تفنگ آبیشو سمتم گرفت…با چشمای از حدقه دراومده نگاهش میکردم که سیلی از آب رو صورتم خالی شد!با دهن باز و دستای از هم باز شده به دختره خیره شده بودم که نشست زمین و غش غش خندید…بعدم در بین خنده هاش گفت:

-Zhaky… par …humide…forme…Zhaky

(ژاکی…ژاکی..صورت..خیس شده…)

با غیض داشتم نگاهش میکردم که ژاکلین رفت سمت رزا و تفنگ آبی رو از دستش گرفت و پرت کرد روی مبل و روبروی رزا زانو زد و چیزهایی دم گوشش گفت…منم دست به سینه بهشون نگاه میکردم..بعد از چند دقیقه ژاکلین دست رزا رو گرفت و به سمتم اومد..با عصبانیت زل زده بودم بهش..برام زبون درازی کرد که چشمام از حدقه در اومد!لباسش یه نیم تنه سرخ پوستی با دامن و کلاه سرخ پوستی بود…

ژاکلین-واقعا منو ببخشین طناز جان…رزا دختر شیطونیه…

با حرص گفتم:

-بله..معلومه…

رزا زبون باز کردو گفت:

-این میخواد پرستاره من بشه؟

ژاکلین-بله رزا خانوم..پس مودب باشین…

اِ..رزا هم فارسی حرف میزد!وایسا ببینم..من باید از این اعجوبه مراقبت کنم؟!میمیرم که…

رزا دوباره اومد جلوم وایساد و گفت:

-زبون نداره؟

لبخندی بهش زدمو گفتم:

-چرا دارم.

رزا-خوب شد گفتی…

از خشم قرمز شدم…دلم میخواست یه نر و ماده بخوابونم تو گوشش که بفهمه نباید با طناز اینجوری حرف بزنه!رزا دوباره نگاهم کردو گفت:

-ببینم این یکی چقدر دووم میاره!

و بعد از پله ها رفت بالا!!!این واقعا4سالشه؟فکر کنم مغزش زودتر رشد کرده…ژاکلین اومد کنارم و گفت:

-بریم پیش آقا…

سری تکون دادم و دنبالش رفتم طبقه دوم…اولین پاگرد که رسیدم چشمم به یه تابلوی بزرگ افتاد که دو جفت چشم آبی دریایی بهت زل زده بودن…چقدر این چشما آشنا بود!همین جوری خیره به عکسه بودم که ژاکلین صدام کرد،به دنبالش رفتم،که رسیدیم پشت یه در بزرگ سفید سلطنتی…یعنی دوتا در بود که دستگیره هاشون کنار هم بود،ژاکلین درو باز کرد و اشاره کرد برم داخل…خودش همون جلوی در موند…با استرس قدم برمیداشتم..چه مرگم شده بود؟!همین جور که از موهام آب میچکید روی پیشونیم،با دستم پاکشون کردم و رفتم جلوتر…اصلا همین اتاقه یه خونه ای بود برای خودش…یه طرف سالن بود،یه طرف آشپزخونه،یه طرفم سه تا اتاق!البته آشپزخونه و سالن سمت چپم و اتاقا سمت راستم قرار داشتن…یکم که رفتم جلوتر وارد سالن شدم…مردی رو دیدم که پشتش به من بود و روی مبل سلطنتی نشسته بود و داشت پیپ میکشید…گردن کشیدم که صورتشو ببینم اما نمی شد…سرفه ای کردم که از روی شونش نگاهم کرد،اما بازم نمی تونستم بخاطر نوری که از پنجره به صورتش خورده بود ببینمش…با دستش اشاره کرد برم جلوش…سرمو انداختم پایین و رفتم جلوش…حس کردم که بلند شد و وایساد روبروم،ولی بینمونو یه میز پر کرده بود…وا..چرا حرفی نمی زنه؟!بنال دیگه از استرس مُردم…سرمو گرفتم بالا که قلبم وایساد!چشمام میخ شد روی قیافه مرده…نفسم بالا نمی یومد..نه!این امکان نداشت..اونم با تعجب زل زده بود به من و خشکش زده بود…به چشمای طوسیش که هنوزم جذاب بود خیره شده بودم…زیرلب گفتم:

-رادمان…

ولی اون همچنان نگاهم میکرد…اصلا تغییر نکرده بود..فقط پخته تر شده بود…همون موها..همون هیکل…با یه کت و شلوار سرمه ای جلوم وایساده بود…این مرد این خونه بود؟!رییس و رقیبی که میگفتن این بود؟!بالاخره دل از نگاه کردن به هم کندیم ..سرشو بین دستاش گرفتو با ناباوری و صدایی تحلیل رفته گفت:

-پس تو همون پرستاری؟

نمی تونستم صحبت کنم..دهنم قفل شده بود…با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:

-آره…

خودشو سریع جمع و جور کرد و خیلی خونسرد تکیه داد به پشتی مبل و پاشو روی پاش انداخت و گفت:

-اصلا از اینکه دیدمت خوشحال نیستم..پس انتظار اظهار خوشبختی برای دیدار دوباره نداشته باش…

از این تغییر نگاهی رادمان با تعجب ابروهام بالا پرید…پوزخندی زدمو گفتم:

-همچین انتظاری ندارم…

رادمان-چطور منو پیدا کردی؟

-پیدات نکردم..دنبال کار میگشتم…فرستادنم اینجا…

سری تکون داد.بلند شد به طرفم اومد و دورم چرخ زد و گفت:

-واو…ببین طناز فرخ زاد بزرگ به کجا رسیده!پرستار بچه..اون بچه ی کسی که روزی کارمند خودش بوده…

از اینکه داشت تحقیرم میکرد سیستم عصبیم بهم ریخته بود و پوست لبمو میجوییدم…دوست داشتم یه مشت بزنم فرم صورتشو بهم بریزم…لبخند الکی زدمو گفتم:

-بچه خوشگل و شیطونی داری…به حدی که در اولین دیدار بلا سرم آورده…

رادمان جلوم وایساد و به بدن سرتاپا خیسم نگاه کردو گفت:

-آره..دختر شیطونو جذابیه…درست عین مادرش…

توی چشماش زل زدمو گفتم:

-صحیح…ولی من افتخار زیارت با مادرشونو ندارم؟

رادمان پوزخندی زدو گفت:

-نیازی به آشنایی با اون نیست…

نشست روی مبل و گفت:

-مطمئنی میخوای این کارو انجام بدی؟

با قاطعیت گفتم:

-بله.

رائمان-بسیار خب،باید بدونی که ممکنه رزا چه بلاهای دیگه ای سرت بیاره..بدتر از این…و تو باید سعی کنی باهاش دوست بشی…اینجا کسی باهات همدردی و اینجور مزخرفا نمی کنه پس تنهایی!از این به عبدم جوری رفتار میکنی که منو نمیشناسی…با احترام هم باهام صحبت میکنی…

منظورشو گرفتم و گفتم:

-بله آقا…

برام خیلی سخت بود بهش بگم آقا…ولی باید یه جوری خودمو اینجا محکم میکردم برای اجرای ماموریتم…رادمان پوزخندی زدو گفت:

-خوبه…برات آرزوی صبر میکنم طناز…

با حرص بهش نگاه کردم که ژاکلینو صدا کرد و گفت:

-ببرش به اتاقش…

ژاکلین سری به نشونه تعظیم تکون داد و بازوی منو کشید و برد…کمی جلوتر از اتاق رادمان یه در سفید دیگه عین در اتاق خودش اما کوچیک تر بود که ژاکلین به سمت اون در رفت و بازش کرد…اینجام یه واحد جداگانه بود…یه آشپزخونه نقلی…یه سالن کوچیم و یه اتاق…ژاکلین گفت:

-امروزو میتونی استراحت کنی تا فردا…شب بخیر…

لبخندی زدمو گفتم:

-شب بخیر…

رفت و درو بست…وارد اتاق شدم..یه اتاق با یه تخت که نه یه نفره بود نه دونفره،متوسط بود و رنگش قرمز مشکی…یه کمد دیواری سفید،میز آرایش سفید مشکی…لباسای خیسمو در آوردم یه آستین کوتاه سفید با شلوار آدیداس مشکی پوشیدم و رفتم توی بالکن توی اتاق،لباسای خیسمو گذاشتم روی بند تا خشک بشه، چمدونمو گذاشتم توی کمد دیواری…بعدا لباسامو می چینم..خودمو انداختم روی تخت…وای..من چطوری با رادمان و رزا سر کنم..وای تازه مامانش…اگه از اون افاده ای ها باشه؟پوزخندی زدم…رادمان چه راحت بعد من ازدواج کرد اما من6ساله هرکی به سمتم میادو پس میزنم…خنگه دوستت نداشته..چرا نمی فهمی؟!خدایا کمکم کن…دوباره دیدمش دلم هوایی شده…اه..لعنت به این دل…دیگه بیشتر از این فکرمو درگیر نکردم و به خواب رفتم…جلوی آینه وایسادم..یه دامن تا روی زانو سفید که ساق پاهای خوش تراشمو به خوبی نشون میداد،با یه آستین کوتاه سفید…باید میرفتم موقعیت خونه رو بررسی میکردم..اولین روز کاری!از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم توی راهرو به قدم زدن و شمردن دوربینا…ته راهرو یه پنجره قدی بزرگ بود…رفتم سمتش و نفسمو دادم بیرون و دستامو به کمر زدم…12تا!دوربین؟چه خبره؟!من تا دوربینا رو بشمرم…تا اتاقه رو پیدا کنم،رزا ازدواج کرده بچه اشم به دنیا آورده…با صدای رادمان به خودم اومدم:

-طناز!

برگشتم سمتش…با چشمای غضبناک بهم نگاه میکرد!وا…این چشه؟اومد جلوم و زل زد توی چشمام با ترس آب دهنمو قورت دادم..خیلی ترسناک شده بود…6سال پیش از این قیافه ها ازش نمی دیدم…آروم گفتم:

-بله آقا؟

داد کشید:

-این چه طرز لباس پوشیدنه؟!مگه خونه ی خالته؟!

با چشمای از حدقه در اومده بهش نگاه میکردم..چندتا خدمتکار که داشتن از کنارمون رد میشدن برگشتن،ولی چون فارسی بلد نبودن منگ نگاهمون میکردن…آب دهنمو قورت دادم و آروم و شمرده گفتم:

-آقای ایران منش…بگید..بگید مشکل از کجاست که من برطرفش کنم…

رادمان خودشو جمع و جور کرد،دست به سینه بهم خیره شد و گفت:

-اینجا خونه ی خودت نیست که انقدر راحت میگردی!بدون من با این لباس پوشیدنات تحریکت نمی شم..شیرفهم شدی؟!

شیرفهم شدی رو بلند تر گفت..خونم به جوش اومد..ببین آقا چه فکرایی با خودش کرده!گفتم:

-ببخشید…فکرکنم اشتباه متوجه شدید..من هیچ علاقه ای که بخوام شمارو جذب خودم کنم ندارم…من دردسر زیاد دارم…چه برسه بخوام شمارو هم به دردسرام اضافه کنم…

دوباره اومد جلو..فاصله چندانی باهام نداشت…میشه گفت فاصله صورتش تا صورتم چندسانتی متر بود…از بین دندونای بهم قفل شده اش گفت:

-دردسر؟!من دردسرم؟!هه..جکای جدید جدید میشنوم..

با پررویی زل زده بودم توی چشماش…ازم فاصله گرفت و با داد ژاکلینو صدا کرد…خیلی داشتم تحقیر میشدم…پوست لبمو می جوییدم…خدایا..یعنی من میتونم این گودزیلارو تحمل کنم؟ژاکلین با سرعت باد خودشو رسوند…

رادمان-ببر به این…

و به من اشاره کردو ادامه داد:

-یه یونیفرم رسمی بده.

ژاکلین نگاهی به من کردو گفت:

-چشم آقا…

بازوی منو گرفت و برد…ای من یه حالی از تو بگیرم…فعلا دور دور توئه…بزار دست من بیفته بلایی به سرت بیارم رادمان..که مرغای آسمون هارهار به حالت گریه کنن..حالا ببین…ژاکلین منو برد به یه اتاق بزرگ که داخلش کلی میز چرخ خیاطی با کلی خیاط بود که مشغول کار بودن!دهنم باز موند…ژاکلین رفت سمت خیاطی و کمی باهاش صحبت کرد بعد بازومو گرفت و بردم سمت یه اتاق…وارد اتاق شدیم..پُر از لباسای مختلف…ژاکلین رفت سمت یه کت و شلوار سرمه ای و برش داشتو به طرفم اومد…دادش دستمو گفت:

-برو بپوشش ببین اندازه ست؟

رفتم و پروش کردم..اندازه بود…چقدر خوشتیپ شده بودما!روی سرآستینا با یقه کتم نوار طلایی دوخته شده بود…شلوارمم جنس کتون بود…کتمم پارچه های کتی خوش دوخت…یقه اش انگلیسی بود…از اتاق پرو اومدم بیرون،ژاکلین روی صندلی نشسته بود،با دیدنم بلند شد و به طرفم اومد،با تحسین نگاهم کردو گفت:

-واو…خیلی خوشگل شدی…

-ممنون…

موهامو با کش بالای سرم محکم بستم که چشمام کشیده شد…ژاکلین یه کفش سرمه ای ورنی پاشنه7سانتی بهم داد،پوشیدمش و از اتاق اومدیم بیرون…وارد خونه اصلی شدیم…صدای گریه رزا رو شنیدیم…رفتیم به سمتش…با تعجب به رزا که روی کمر یه زن مسن نشسته بود و داشت مجبورش میکرد که راه بره نگاه کردم..زنه چهار دست و پا بود…زنه وایساد که دوباره گریه رزا بلند شد…

رزا-مادام..برو..برو..

خدمتکار مسن-خنوم رزا..باور کنین دیگه نمی تونم…

رفتم جلو و رزا رو از روی کمر خدمتکار مسن برداشتم…رزا پاهاشو توی هوا تکون میداد و میگفت بزارمش زمین،ولی من زیربغلشو گرفته بودم و سعی داشتم آرومش کنم…

رزا-ولم کن!ولم کن…اه..ولم کن طناز…

-اه..انقدر گریه نکن بچه عنق!ساکت!

دادی که زدم باعث شد رزا ساکت بشه و با حالت مظلومی زل بزنه تو چشمام…حال می تونستم بیشتر صورتشو آنالیز کنم…شبیه اروپاییا بود…پوست سفید…چشماش یه رنگ خاص بین آبی و طوسی بود…موهای قهوه ای روشن…یدفعه جیغ زد که باعث شد چشمامو ببندم و دوباره دهنشو باز کرد و هار هار گریه…صدای رادمان ومد که میگفت:

-اینجا چه خبره؟!

از صدای بلندش همه ساکت شدیم و به رادمان که روی پله ها وایساده بود خیره شدیم…از پله های باقی مونده پایین اومد و رسید بهمون…اخم هاش حسابی توهم بود…به رزا که با اینکه از زیر بغلش،بغلش کرده بود ولی ازم فاصله داشت نگاهی انداخت و گفت:

-چی شده دختر گلم؟

ایـــــــــش!اصلا بهش مهربونی نمیاد…رزا با چشمای پر از اشک گفت:

-اول بگو منو بزاره زمین…

رادمان آنچنان نگاهی بهم کرد که سریع رزا رو روی زمین گذاشتم…رزا لباس شو مرتب کرد و رادمان گفت:

-حالا میگی چی شده که خونه رو به لرزه درآوردی زلزله؟

رزا ناز خندید که برای اولین بار دلم براش ضعف رفت…بعد با اخم رو به من گفت:

-داشتم از مادام سواری میگرفتم که طناز منو از کمرش بلند کرد…

رادمان نگاهی به مادام که سرپا وایساده بود و دستش به کمرش بود انداختو گفت:

-خب..مادام کمرش درد میکنه…

رزا دست به سینه به حالت قهر روشو از ما برگردوند و گفت:

-ولی من سواری میخوام!

با کلافگی نفسمو فوت کردم که رادمان گفت:

-بشین!

با تعجب بهش نگاه کردم…رادمان اخم کردو با تحکم بیشتری گفت:

-مگه کَری؟!میگم بشین…

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان یکی یه دونه من قسمت اول

رمان یکی یه دونه من قسمت دوم

رمان یکی یه دونه من قسمت سوم

رمان یکی یه دونه من قسمت چهارم

رمان یکی یه دونه من قسمت پنجم

رمان یکی یه دونه من قسمت ششم (آخر)

ناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!