رمان تکرار می شوم پارت اول

رمان تکرار می شوم پارت اول

رمان تکرار می شوم پارت دوم

رمان تکرار می شوم پارت سوم

رمان تکرار می شوم پارت چهارم

رمان تکرار می شوم پارت پنجم

رمان تکرار می شوم پارت ششم

رمان تکرار می شوم پارت هفتم (آخر)

خلاصه:

چشمها همه کورند

شاید هم نمی خواهند ببینند

و باز من هستم ولی تنها

دستم را دراز می کنم…

به سوی چه کسی؟

و من باز پیدا نسیتم

همه دورند

دردها

همه نزدیک و آشکار

ولی درد من چه پنهان است

و من آماده ام تنها که با دنیا بجنگم.

زندگی سخت است

با یاد کسی سوختن، ساختن

سخت است…

شاید هم دلم تنگ است!

و من باز میآیم به سوی آشنایی دیرینه

وتو باز هم از من می گریزی با همان نگاه همیشگی

با همان نگاه سرد و سوزان

و من تنها به این لحظه پایبندم

و من تنهاتر از هر لحظه دلتنگم…(فصل1)

هنوز تو بهت بود. روی صندلی نشسته و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و بی

هیچ دلیلی به گذشته فکر می کرد. چقدر همه چیز در نظرش دور بود

اینبار کمی دقت کرد هنوز صدای دوش آب قطع نشده بود .از جاش بلند شد .باید یه کاری می کرد .سریع خودشو به اتاق رسوند و کیفشو باز کرد. بسته ی کادو پیچ شده ای در آورد خیلی دلش می خواست بدونه توش چیه ولی همون یه تبریک براش کافی بود

تولدت مبارک گیسو جان

_ ندا…..ندا.. کجایی؟

هیچی نگفت . روی صندلی نشسته بود و به میز شامی که با وسواس زیاد تزیین کرده بود نگاه می کرد.

_ اون کت سرمه ای من کجاست؟

با خودش گفت : کت سرمه ای؟ ای کاش اونو پاره می کردم .

_ کثیفه

داشت با خودش فکر می کرد که واقعاً کثیفه یا دروغ گفته . به هر حال چه فرقی می کنه ؟ این همه اون به من دروغ گفت یه بارم من . چهره ی فرشاد در چارچوب در آشپزخانه جا گرفت و ندا به این فکر می کرد که قبلا چقدر عاشق این چهره بود ولی حالا چه طور؟

_ صد بار بهت نگفتم کتای منو بشور ؟ حالا من چی بپوشم؟

_ می تونستی بهم خبر بدی من کف دستمو بو نکردم که امشب می ری مهمونی .

و با خودش گفت البته هر شب کارت همینه

_ می تونی اون ذغالی رو بپوشی بیشتر بهت می یاد

فرشاد همینطور که غر می زد به طرف اتاق رفت که صدای ندا برای یه لحظه باعث وحشتش شد

_ حالا تولد کی هست؟

چی می گفت؟ بازم دروغ؟

_ تولد سامانه

یه دروغ دیگه . تا الان چند تا شده بود؟ یادش نمی یومد

ندا خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت: بازم دروغ . ای کاش انقدر احمق بودم که همه رو باور می کردم

داشت فکر می کرد که چند ساعته فرشاد رفته؟ نگاهی به ساعت انداخت . دو ساعت. دو ساعته روی صندلی نشسته و فقط به این فکر می کنه که کجای کارش اشتباه بوده خودش می دونست کجا ولی نمی خواست قبول کنه چون یه ترسو بود.

وقتی به خودش اومد دید جلوی آینه وایساده و هنوز به همون نقطه ی نا معلوم خیره شده.

با خودش گفت: نه… این فرشاد اونی نیست که من دوسش داشتم مطمئنم من دارم اشتباه می کنم شایدم اشتباهی نوشته رو خوندم .

چند سال بود خودشو اینجوری گول می زد؟ دو سال؟ آره دو سال بود ولی چرا برای ندا به اندازه ی بیست سال طول کشید؟ همون لحظه با خودش گفت: چقدر دو نحسه .

این بار به صورت خودش دقیق شد ” چیه من از گیسو کمتره؟”

وقتی بیشتر دقت کرد دید خیلی چیزا . گیسو واقعاً قشنگ بود با خودش زمزمه کرد : حالا دیگه من از چشمش افتادم .

دقیق تر شد پوست سبزه ی تیره چشمو ابروی مشکی و با خودش فکر می کرد تنها عضو صورتم که قشنگه دماغمه .

از موهای لوله لوله اش متنفر بود ولی فرشاد همیشه می گفت من عاشق موها تم . همین فقط عاشق موهاش بود؟

به صورتش دقیق تر شد و این بار می خواست چهره ی گیسو یادش بیاد ولی انقدر ازش بدش می یومد که چیزی به ذهنش نمی رسید فقط چشمای عسلی شو که درست شبیه چشمای فرشاد بود به خوبی به یاد می آورد وبا خودش می گفت :چقدر از این رنگ هم متنفرم. ولی به خوبی می دونست که روزی عاشق این رنگ بود.(فصل2)

هنوز به این فکر می کرد که چقدر از این بو خوشش می یاد. چه عطری بود؟

ولی به نظرش این یه عطر خاص بود. با همه ی Cartier? Channel? Adome?

عطرایی که می شناخت تفاوت داشت. یه بوی شیرین مثل شکلات یا یه بوی خنک مثل طالبی. بازم نفهمید. یعنی دیگه بهش اهمیت نداد یه چیزی هست دیگه.

_ هیچوقت فکر نمی کردم قبول کنی.

همون لحظه با خودش گفت ” خودمم همینطور”

_ چقدر ساکتی؟

حرفی نداشت که بزنه فقط فکر کرد این اولین باریه که….. بازم حرفی نداشت که بزنه.

ماشین متوقف شد کنار یه کافی شاپ.

_ بریم تو یا تو ماشین می خوری؟

ندا فقط فکر می کرد اگه کسی اونا رو ببینه چی؟

_ نه.. همین جا می خوریم.

این بار به بیرون چشم دوخت و بعد از چند دقیقه دوباره همون بوی آشنا تو ماشین پیچید

به طرفش برگشت. اینا چی بود تو دستش؟ ندا یه لحظه گفت اینارو باید چی جوری خورد؟ سر کشید؟ لیس زد؟

_ کیک بستنی دوس نداری؟

با این حرف بالاخره از عذابی که خودشو توش می دید بیرون اومد

_ نه.. دوس دارم ..ممنون

بازم سکوت حاکم شد هیچکدوم نمی دونستن چی بگن

_ خوشحال نیستی؟

دوباره همون جمله به ذهنش رسید… این اولین باریه که…… اما بازم نتونست ادامه بده.

_ بیشتر هیجان زده ام . بعد پیش خودش گفت چرا وقتی تو مهمونی عید فرشاد شماره شو بهم داد اونو پاره نکردم؟ دوباره صداش تو گوشش پیچید.

_ می خوام بدونی تو برام از همه کس عزیز تری.

حالا ندا دنبال یه جمله می گشت.

_ فرشاد! این اولین باریه که مطمئنم عاشق شدم . اونم عاشق تو . فقط تو

ولی بازم این همون جمله ای که می خواست بگه نبود.خیلی خسته بود. چشماش رو ساعت چرخید. دو… دو بعد از نصف شب.

به سرعت خودشو رو تخت انداخت و به شب گذشته فکر کرد.

چه شب شادی بود… به خصوص اینکه ندا هم کنارش نبود تا فقط بهش گیر بده. صورتشو برگردوند تا چهره ی کسی رو که بهش خیانت کرده و تا به حال هزار بار بهش دروغ گفته بهتر ببینه. با خودش درگیر بود بین دوراهی.

” تو داری چی کار می کنی فرشاد؟ خودت می فهمی چی کار می کنی؟ اون از همه کَسش زد به خاطر تو

اونوقت تو …

اونم مثل ندا بهانه می آورد:

“ندا دیگه تو رو نمی فهمه . اون دیگه تو رو دوس نداره ولی گیسو یه چیز دیگه اس با ندا فرق داره خیلی هم فرق داره مثل اون انقدر بهم گیر نمی ده مطمئنم منو دوس داره منم دوسش دارم ولی ندا چی؟ “

بلند شد و از اتاق خارج شد و طبق روال دو ساله اش روی کاناپه خوابید. اینجوری بهتر بود حد اقل دیگه صورت ندا رو نمی دید و انقدر عذاب نمی کشید.

*****

به سرعت از پله ها سر خورد و چشمش به فرشاد افتاد. مثل همیشه از زور خستگی با همون لباسای بیرون روی کاناپه خوابیده بود. بدون توجه بهش به آشپزخانه رفت و با خودش گفت ” فکر کنم دیگه کاناپه داغون شده…. به درک… چه ارزشی برای من داره؟

بدون توجه به فرشاد مشغول خوردن صبحانه شد ولی فقط چایی هم می زد و نگاهش دوباره به همون نقطه ی نامعلوم خیره مونده بود.

_ سلام

مثل برق گرفته ها به خودش اومد و به فرشاد که با موهای خیس و حوله رو تنش روبه روش وایساده بود خیره شد. چقدر اینجوری خواستنی تر می شد.

فقط سری تکون داد و به هم زدن چایی مشغول شد. هنوز نتونسته بود دروغشو فراموش کنه. چایی ریخت و نشست و ندا داشت فکر می کرد که از کی فرشاد باهاش فاصله گرفت.

_ دیشب خوش گذشت؟

نمی دونست چیزی که می خواد بگه به نفعشه یا نه ولی باید خودشو خالی می کرد باید به فرشاد می فهموند که همه چیزو می دونه.

_ آره خیلی خوش گذشت.

_ ای کاش از طرف منم بهش تبریک می گفتی.

_ به کی؟

_مگه تولد نبوده؟

فرشاد که انگار تازه متوجه شده بود چند بار سری تکون داد.

_ آهان.. آره از طرف تو هم تبریک گفتم.

_ راستی چند سالش می شه؟

_27

_ پس خیلی سنش از من بیشتره.

تعجب به وضوح تو صورتش دیده می شد.

_ از تو؟

_آره دیگه. من 19 سالمه ولی گیسو 27. خیلیه دیگه؟

_ گ..گیس… گیسو؟ او..ن چی.. کارس؟

_ مگه دیشب تولدش نبوده؟

_ چییییییییییییی؟

چقدر ندا عصبی بود فقط ظاهر سازی می کرد. ای کاش می تونست خفه اش کنه.

_ نمی خواد لاپوشونی کنی با اینکه سنم از اون کمتره ولی خوب می فهمم.

_ دیشب تولد سامان بود گیسو هم اونجا بود چون برادرشه همین.

_ پس حتما از روی علاقه به گیسو هم کادو دادی. درسته؟

چه سکوتی … هر دو به هم خیره شده بودن ولی هیچی از نگاه های هم نمی فهمیدن

یه طرف میز فقط نفرت بود یه طرف هم فقط خشم… از کی اونا انقدر باهم دشمن شدن؟

هیچکدوم نمی دونستن.

_ به چه حقی تو وسایل من فضولی کردی؟

_ چاره ای نداشتم.. دیگه نمی تونم به حرفات اعتماد کنم. همش یه مشت دروغه. حالا تو بگو چرا چیزی به من نگفتی ؟ از چی می ترسیدی؟

_ خفه شو…. اگه یک باره دیگه تو کارام فضولی کنی…

_ مطمئن باش بازم این کارو می کنم

صدای سیلی … انقدر بلند بود که گوشش سوت کشید….. چند بار دیگه هم این کارو تکرار کرده بود و ندا فقط عصبی نگاش می کرد…..دستشو روی صورتش گذاشت و از اونجا دور شد…..حالا صدای شکسته شدن قلبش بود که بلندتر به گوش می رسید.رو تاب تلو تلو می خورد و اونو تو خاطرات خوشش هل می داد. خاطره که نه… رویاهایی که برای خودش درست کرده بود. ولی وجود نفر کناری آزارش می داد. چرا انقدر ازش متنفر بود؟ دلیلی نداشت. بدون توجه به اون ستاره ها رو دنبال کرد.. یکی واسه من ..اون پر نور تره هم واسه ف…

_ تا کجا می خوای پیش بری؟

اه…. لعنتی…. واسه همین ازش متنفر بود .. همیشه لحظه های خوبشو خراب می کرد.

_ منظورت چیه؟

حوصله نداشت باهاش حرف بزنه ولی مجبور بود.

_ خودت می دونی درباره ی کی حرف می زنم.

_ دانیال خواهشا دوباره شروع نکن.

_ چرا همیشه از من فرار می کنی؟

دلیلشو می دونست ولی نمی خواست قبول کنه.

_ من از تو فرار نکردم فقط….

_ فقط می خوای روی گناهاتو بپوشونی تا بقیه نفهمن… خیلی ساده ای ندا…

یکی دیگه از دلایل نفرتش این بود که همیشه وسط حرفش می پرید..

_ من گناهی نکردم

_ چرا کردی ..خودت قبول نداری… سوءاستفاده کردن از اعتماد دیگران گناهه. شاید الان نفهمی ولی …..نذار پشیمون برگردی.

چرا حرفشو کامل نزد؟ بازم از این اداها در آورد.

_ پس گناه تو چیه؟ فضولی کردن تو کار دیگران هم گناهه.

_ من می خوام کمکت کنم …

_ قبلا هم گفتم به کمکت احتیاج ندارم.

_ فکر کردی وقتی دیگران بفهمن مثل من باهات رفتار می کنن؟ اونو ول کن ندا.

در واقع دیگران براش مهم نبودن فقط ف….

_ خودتو بدبخت نکن.

حرفاش بوی حقارت می داد . کلا دانیال اینجوری بود از تحقیر کردن ندا خوشش می یومد. شایدم ندا اینطور فکر می کرد.

ای کاش می شد توی خاطرات موند…

از تاب پایین اومد یه کم دیگه به ستاره ها نگاه کرد و گفت ” اونم برای فرشاد” و رفت.ه ماشین هایی که تو مغازه ردیف شده بودن نگاهی انداخت. از پشت یکی از ماشین ها سامان رو دید که کنار میزش وایساده بود. دلش هری ریخت. اصلا نمی دونست این کار درستیه یا نه… پا به داخل مغازه گذاشت و به طرف سامان رفت.

_ سلام ندا خانوم.

به صورت سامان دقیق شد . اون کی بود؟ شریک کاری فرشاد یا کسی که می خواست خواهرش، شریک زندگی فرشاد بشه

_ اگه اومدید فرشاد ببینید هنوز نیومده.

_ اومدم تو رو ببینم.

اصلا نفهمید چرا این جمله رو به زبون آورد. ولی نباید خودشو می باخت. اومده بود تا زندگیشو نجات بده. همین.

_ راستی تولدت مبارک.

با این حرف ندا سامان متعجب شد.

_ تولد؟

_آره دیگه….. آهان یادم نبود تولد خواهرت بود. درسته؟

_ خواهرم؟

ندا از طفره رفتناش کلافه شد.

_ فرشاد هم مثل تو اولش طفره رفت.

_ ولی من نمی دونم درباره ی چی حرف می زنید.

بعضی وقتا آدم هر قدر عصبانی بشه ترسناک نمی شه درست مثل اون موقع . ندا تو اوج عصبانیت مثل بچه ای بود که فقط دنبال پناهگاه می گشت.

_ خوب می دونی درباره ی چی حرف می زنم. به گیسو بگو پاشو از زندگیم بکشه بیرون.

سامان پوزخندی زد که ندا را حریص تر و عصبی تر کرد.

_ اگه برای شما این مسئله اینقدر خنده داره برای من اینجوری نیست. تا وقتی گیسو از زندگیم بیرون نره ساکت نمی شینم.

ندا به سرعت از جاش کنده شد که همه چیز دست به دست هم دادن تا اونو سر جاش نگه دارن. یکی صدای سامان که گفت: اون خواهر من نیست. یکی هم نگاه فرشاد که تا استخونش نفوذ می کرد.

اون کی برگشت؟در خونه رو به آرومی بست و وارد آشپزخانه شد. نمی تونست نگاه عصبی و سرزنش آمیز مادرشو تحمل کنه. دانیال راست می گفت دیر یا زود همه می فهمن. بالاخره بعد از چهار ماه قایم باشک مادرش هر دو شونو با هم تو خیابون دید.

_ تو چه طور به خودت اجازه دادی این کارو بکنی؟

مگه نمی دونستی همه ی فامیل از اونا متنفرن؟ چطور تونستی با خانوادت این کارو بکنی؟

اون محتاج محبت بود… اما به چه قیمت؟ محبت رو می خواست از کی گدایی کنه؟

_ حرف بزن لعنتی. واسه کاری که کردی چه دلیلی داری؟ چی برات کم گذاشتیم که اون آشغالو به ما ترجیح دادی؟

چی کم گذاشته بودن؟ سوال مسخره ایه…

” شماها هیچوقت حرف دلمو نفهمیدید” این فکر مثل جرقه از ذهن ندا گذشت ولی هیچوقت به زبون نیاورد.

_ پس هیچ دلیلی نداری؟ صبر می کنم تا بابات بیاد اون می دونه چی کارت کنه. حالام برو گمشو تو اتاقت دختره بی آبرو.

ندا نایی نداشت تا از اونجا فرار کنه. یعنی دیگه فرار براش مهم نبود اون خودشو باخت به کسی که نفهمید چه طور وارد زندگیش شد،قلبشو گرفتو حالا همون قلبو شکستن. با خودش گفت هیچکدومشون حس منو نمی فهمن و ندا فقط به” او” قانع بود.

(فصل7)

بعد از حرفایی که شنید ساکت بود. تو راه خونه ساکت بود و حتی تو خونه هم باز ساکت بود. به نظرش فرشاد عصبی تر بود. حرف سامان تمام فکرشو مشغول کرده بود.

” اون خواهر من نیست”

_ رفته بودی اونجا چی کار؟

اصلا متوجه سوال فرشاد نشد. دلش می خواست یه جا می نشست و تا می تونست گریه می کرد.

_ گفتم اونجا چی کار می کردی؟

انقدر صداش بلند بود که ناخواسته بدن ندا لرزید. فرشاد با چشمای عصبی بهش نگاه می کرد. چقدر از این نگاه متنفر بود.

_ اومدم تورو ببینم.

پوزخندی تحویلش داد. ندا با خودش گفت “چرا امروز همه به من می خندن؟ یعنی انقدر حرفام احمقانه اس؟”

_ که اومده بودی منو ببینی؟ واسه چی؟

_ کارت داشتم.

و ندا داشت فکر می کرد ” از کی انقدر دروغ گو شدم؟ “

_ نمی تونستی صبر کنی تا برگردم خونه؟

این بار ندا پوزخند زد و از جاش بلند شد ” برگردی خونه؟ کی؟ حتما نصف شب. آخرش هم بری رو این کاناپه ی لعنتی بخوابی.”

_ کجا می ری؟ دارم باهات حرف می زنم.

_ می دونم چی می خوای بگی. یا دروغ یا بهانه.

ندا وقتی دید نمی تونه راه بره به دستش خیره شد که فرشاد محکم چسبیده بود. یه لحظه از ذهنش گذشت ” آخرین باری که فرشاد دستمو گرفت کی بود؟ ” با اینکه اون موقع از همه ی وجود فرشاد نفرت می بارید ولی برای ندا همین نفرت هم کافی بود چون می دونست چقدر بهش محتاجه.

_ جواب منو ندادی واسه چی رفتی اونجا لعنتی؟

_ مگه واسه تو فرقی هم می کنه؟

فشار دست فرشاد کمتر و کمتر شد. ندا گفت ” کاش این حرفو نمی زدم “

_ نه برای من فرقی نمی کنه ولی برای خودت چرا.

ندا خودش هم نفهمید چه طور باید درد این حرف رو تحمل می کرد. یعنی انقدر براش بی اهمیت بود؟

راهی که رفته بود رو دوباره برگشت و رو کاناپه نشست همون لحظه گفت ” چقدر این کاناپه نحسه.”

به خیال خودش می خواست بیتفاوت باشه ولی هیچوقت نمی تونست مثل فرشاد رفتار کنه.

تلویزیون رو روشن کرد و گفت

_ پس دست از سرم بردار.

فرشاد روبه روش ایستاد

_ دست از سرت بردارم تا هر کاری دلت خواست بکنی؟

منظورش واضح بود حداقل برای ندا.

_ درست مثل خودت.

اینبار عصبانیت فرشاد به حدی رسید که مشتش رو روی میز کوبید و صدایش رو بلند تر کرد

_ تا وقتی اسمت تو شناسنامه ی منه از این غلطا نمی تونی بکنی. هر وقت طلاقت دادم برو هر کاری دلت خواست بکن.

ندا هم همه ی نفرتش رو تو مشتش ریخت و به میز کوبید ولی خیلی ضعیف تر از فرشاد.

_ تو هم تا وقتی شوهر منی حق نداری بری با یکی دیگه.

فرشاد به طرف در رفت. دیگه می خواست با خودش روراست باشه.

_ پس بیا از شر هم خلاص شیم تا هردومون انقدر عذاب نکشیم.

به کاناپه دستی کشید دیگه جون نداشت یه مشت دیگه بزنه و با خودش زمزمه کرد.

” من براش مثل عذابم؟ اون که می گفت تو فرشته ی نجات منی؟ “یه سیلی محکم. حقش بود. از این بیشتر حقش بود.

همون لحظه دستش رو گذاشت رو صورتش. داغ نبود. با خودش گفت ” هیچوقت کتکای بابا درد نداره. “

ولی نگاهش…… هیچ دردی به پای نگاه حقارت آمیز پدر و مادر نمی رسه.

_ می خواستی چیو ثابت کنی؟ که خیلی بزرگ شدی؟ می خواستی بگی خانوادم انقدر برام بی ارزشه که به اون آشغال فروختمشون؟ می خواستی به همه ثابت کنی که منم خاطر خواه دارم؟ به چه قیمتی آبرو ی ما رو بردی؟ مگه من برات چی کم گذاشتم که به اون عوضی بی سرو پا تن دادی؟

حقارت مثل موریانه وجود آدم رو می پوسونه و یهو فرو می پاشی.

_ حرف بزن لعنتی برای چی با اون بودی؟

ندا دنبال خرده های پخش شده اش می گشت تا دوباره رو پا شه ولی وجودش بیشتر از اونی که فکر می کرد خرد شده بود و هیچکس برای پیدا کردن دوباره اش کمک نمی کرد.

_تا نگی دلیلت چی بوده ولت نمی کنم. زنده ات نمی ذارم. من دختر بی آبرو نمی خوام. بگو دردت چی بود؟

هنوز داشت دنبال خودش می گشت که شونه هاش محکم تکون خورد و بیشتر پخش و پلا شد

_مگه من با تو نیستم؟ یه چیزی بگو دیگه می خوای با دستای خودم خفت کنم؟

نفهمید چه طور تیکه ی اصلی وجودش رو پیدا کرد.

_ دوسش دارم.

فشار روی شونه هاش کمتر شد ولی یه سیلی دیگه جای خودش رو رو صورتش گذاشت….. یکی دیگه… دوباره….. تا جایی که دیگه وجودش برای همه محو شد…..

_ حالا کارت به جایی رسیده که تو رو من وایمیسی میگی دوسش دارم؟ تو غلط کردی. از جلوی چشمام گم شو تا ریخت نحستو نبینم. گمشو تو اتاقت.

ندا وجودش رو جا گذاشت و رفت.

” مگه من گناه کردم؟ فقط دوسش دارم. “

” سوءاستفاده کردن از اعتماد دیگران گناهه. “

کی این حرفو بهش زده بود؟ ذهنش کار نمی کرد. ولی مطمئن بود هر کی گفته اونم می خواسته تحقیرش کنه.بی هدف تو خیابونا پرسه می زد. خودش هم نمی دونست چرا نسبت به رفتارای ندا حساس شده. اون که براش فرقی نمی کرد. هنوز تو فکر حرفش بود ” پس بیا از شر هم خلاص شیم تا هردومون انقدر عذاب نکشیم” از کنار ندا بودن عذاب می کشید؟ …… یا….. کنار گیسو؟

چند بار سرشو تکون داد. انگار می خواست ذهنیاتشو دور بریزه.” نه… نه…. گیسو نه…”

نگاهی به اطرافش انداخت و خودشو جلوی خونه ی گیسو دید….

” چرا به اینجا ها کشیده شدم؟ من که ندا رو دوست داشتم.”

در باز شد و دوتا چشم عسلی با تعجب نگاش کرد….. حالا *صورت* از هم باز شد و شروع کرد به تکون خوردن ولی فرشاد هیچی نمیشنید جز وقتی که گفت

_اولین باره میای خونه ی من.

فرشاد با خودش تکرار می کرد….. اولین باره…. اولین باره….

وقتی وارد شد نگاهی سرسری به خونه انداخت. مثل اتاق کار خودش بود ولی حتی دیدن این شلوغی هم براش لذت داشت.” خدایا من دیوونه شدم؟ “

گیسو با یه سبد میوه جلوش نشست. یه تاپ مشکی با شلوارک جین. انقدر لاغر بود که انگار تاپ از بدنش در میومد. همون لحظه با خودش گفت ” ندا خیلی چاق تره” حالا که دقت می کرد گیسو خیلی هم سفید نبود یه جورایی اغراق آمیز سفید بود و حالا که آرایش نداشت بیشتر عیب های صورتش

معلوم بود. ” این اون گیسویی نیست که من دیده بودم. “

_ چرا انقدر پکری؟

” اگه بگم به خاطر ندا که بد می شه. پس……

_ امروز یه چیز تازه فهمیدم

_ چی؟

_ ندا با سامان رابطه داره

صدای خنده ی گیسو تو کل ساختمون پیچید.

_ به خاطر این ناراحتی؟

واقعاً به خاطر این ناراحت بود؟……..

_ نه …. نه….. ناراحت نیستم. از این تعجب می کنم که…..

_ تعجب هم نکن خودت که همینطوری می خواستی. اینم یه بهانه می شه که راحت ازش جدا شی.

” ازش جدا شم؟ چه طوری؟…”

_ ولی اینجوری که

*صورت* دست گیسو رو حس کرد که وادارش می کرد ساکت شه

_ هیچی نگو. من همه چیزو درست می کنم.

_ آخه چه جوری؟

_ من می دونم. هم ندا رو می شناسم هم سامانو. تو نگران نباش.

_ یعنی واقعاً با سامان رابطه داره؟ چه طور به خودش اجازه می ده با وجود من …

_ تو چه طور اجازه دادی با وجود اون این کارو بکنی؟

به قول سامان چه حرف دندان شکنی….. دوباره صدای گیسو تو گوشش پیچید….

_ از هر دستی بدی از همون دست می گیری. حالا دیگه ولش کن …. به هر حال برای ما که بهتره. تا کی می خوای ازش مخفی کنی؟

فرشاد تازه فهمید چقدر پسته……. اون ندا رو دوست داشت….. واقعاً دوست داشت؟……

خسته تر و تنها تر از این بود که بخواد به حرفاشون فکر کنه….. می دوست امشب نمیاد یا اگر هم بیاد باز میره رو اون…… اصلا چه اهمیتی داشت؟فرشاد که اصلا براش وجود نداشت… فقط تو رویا بود .. رویایی که هیچ وقت تموم نمی شد._ مامان به خدا دارید اشتباه می کنید فرشاد آدم خوبیه

خشمش رو سر پیاز هایی که خرد می کرد درآورد. براش غیر قابل درک بود که دخترش به خاطر یه پسر اینجور جلوشون جبهه بگیره.

_ خفه شو. یعنی می گی بهتر از من برادر زاده ام رو میشناسی؟

_ چه طور برادر زاده ای که بیست سال ندیدیش رو می شناسید؟

_ اونوقت تو، تو این چهار ماه شناختیش؟

این جمله رو با عصبانیت بیشتری گفت.

_ مامان آخه چرا این همه سال با دایی قهر بودید؟ مگه چی کار کرده؟

اینبار چاقو به سمت ندا گرفته شد و از تکون هایی که می خورد معلوم بود داره تهدید می شه.

_ یه بار بهت گفتم دور و بر این خونواده نپلک ولی تو چی کار کردی؟ عد رفتی سراغ پسرش. اگه ببینم یک بار دیگه از این پسره حرفی بزنی من می دونم با تو.

_ آخه مامان شما چرا نمی خواید قبول کنید فرشاد اونطور که شما فکر می کنید نیست؟ شما حتی نسبت به برادرتون هم شکاکید.

_ این فضولی ها به تو نیومده. اگه اون برادر منه خودم میشناسمش چه جور آدمیه وای به حال پسرش.

_ ولی من بازم دوسش دارم.

یه لحظه سکوت….. حتی دیگه از صدای ضربه های چاقو هم خبری نبود…..

_ اگه یک باره دیگه این مزخرفاتو ازت بشنوم…..

_ چرا نمی خواید قبول کنید ما همدیگرو دوست داریم؟ مگه نمی خواید خوشبختی منو ببینید؟

_ خوشبختی تو با اون عوضی نیست.

_ چرا هست.

اینبار به طرفش حمله برد تا یه سیلی دیگه نصیبش کنه……که صدای بابا…..

_ ولش کن مرضیه.

مامان با تعجب نگاهی بهش انداخت و نشست.

ندا وقتی به پدرش توجه کرد فهمید اصلا عصبانی نیست.

_ گفتی دوسش داری؟ باهاش خوشبخت میشی؟

ندا ساکت بود از حرفای پدرش سر در نمیاورد.

_ آره یا نه؟

فریادش اینبار خشم پنهان شده اش رو نشون داد.

_ بله دوسش دارم .

_ اون چی؟

_ اونم همینطور

_ از کجا مطمئنی؟

_ خودش گفت

پوزخندی که پدرش زد برای ندا نامفهوم بود.

_ از حالا می گم ما دختر بی آبرو نمی خوایم. اگر هم شماها همدیگرو دوست دارید می تونید زندگیتون رو بکنید ولی دیگه خانواده ای نداری امشب به فرشاد زنگ می زنم اگه خیلی دوست داره باید بیاد خواستگاریت. ولی اگه اونو قبول کنی باید دور ما رو خط بکشی.

ندا نمی فهمید پدرش چرا این کار ها رو می کنه. اصلا باور نمی کرد پدرش راضی شده….

” ما دختر بی آبرو نمی خوایم…… باید بیاد خواستگاری…. باید دور ما رو خط بکشی…. “

حرفای پدرش مثل پتک تو سرش می خورد…… ولی برای ندا اهمیتی نداشت چون مطمئن بود کنار فرشاد خوشبخته و می خواست این خوشبختی رو بدست بیاره حتی اگه دیگه دختر اونا نباشه…

(فصل11)

از چهره ی فرشاد عصبانیت میبارید چه طور می تونست به همین سرعت همه چیزو از بین ببره

اون هنوز ندا رو دوست داشت….. هنوز زنش بود…..

_ یا کاری که گفتمو می کنی یا دور منو خط بکش….

چرا همیشه جلوی گیسو کم می آورد….. زبونش بند میومد.

_ گیسو من نمی تونم همه چیزو به همین راحتی تموم کنم.

_ پس منم به همین راحتی میرم. من نمی تونم با کسی که حالم ازش بهم می خوره زیر یه سقف زندگی کنم.

فرشاد نفهمید چرا از این حرفش عصبانی شد…. شاید چون به ندا ….. نه….. اینطور نیست.

_ مراقب حرف زدنت باش. اون هنوز زن منه. حق نداری بهش بی احترامی کنی.

گیسو باور نمی کرد این حرفارو از زبون فرشاد بشنوه.

_ آفرین…. چه مرد خانواده دوستی….. باشه آقا فرشاد برو پیش همون زن عزیزت. با منم دیگه کاری نداشته باش. وقتی دیدی ندا خانوم با سامان قالت گذاشت اونوقت می فهمی….

در ماشین رو باز کرد و پیاده شد…. دستبندی که فرشاد بهش داده بود رو تو ماشین پرت کرد و گفت

_ نشونه ی علاقه ات هم پیش خودت. بهتره بدیش به زن عزیزت.

دور شد…. فرشاد دستبند رو لمس کرد…. کادوی روز تولدش بود وقتی بهش داد گفت اینو به پای علاقمون بذار……. حالا می فهمید علاقه ای در کار نبوده…..

******

سرگرمی هر شبش کتاب خوندن بود ….کتاب که نه… یه مشت دروغ که به دل خیلی ها می شست مخصوصا ندا که می خواست خلاء وجود ش رو با اینا پر کنه.

صدای باز شدن در نشون می داد فرشاد اومده و ندا باید مثل همیشه تظاهر به خواب کنه ولی وقتی چشمش به ساعت افتاد خشکش زد و با خودش گفت ” چرا انقدر زود اومده؟”

اومدن فرشاد ساعت ده شب برای ندا خیلی زود به حساب میومد… و قبل از اینکه فیلم هر شبش رو بازی کنه فرشاد وارد اتاق شد و ندا رو بیشتر گیج کرد با خودش گفت ” دو ماهه که پاشو تو این اتاق نذاشته….”

_ سلام

چقدر وقت بود که صداشو نمی شنید؟ یه وقتایی تا هر دوشون صدای همدیگرو نمی شنیدن روزشون شب نمی شد…. ولی حالا….

ندا یاد حرف مادرش افتاد که می گفت ” آدمیزاد به هر وضعی عادت می کنه. ” راست می گفت.

به خودش اومد، سلام آرومی کرد و رفت زیر پتو.

قیافه فرشاد گرفته شد ولی بهش حق می داد به طرفش رفت باید یه جوری دوباره دلشو بدست می آورد مطمئن بود دوسش داره ولی گیسو همه ی زندگیش رو خراب کرده بود و اونم نمی تونست فراموش کنه …. بین دوراهی گیر کرده بود ومی خواست خودشو بدست سرنوشت بسپاره ولی خبر نداشت دو ساله بازیچه ی دست سرنوشت شده.

آروم کنار تخت نشست و پتو رو کنار زد.

_ نمی خواد خودتو به خواب بزنی.

ندا نمی فهمید امشب فرشاد چش شده کاراش بعد از دو سال براش تازگی داشت…. هم خوشایند بود… هم عجیب…..

_ شام خوردی؟

ندا با خودش فکر کرد خیلی وقته دیگه شام نخورده چون بدون فرشاد براش لذتی نداشت.” لااقل این یه بهانه میشه برای رژیمی که چند ساله می خوام بگیرم ولی نتونستم. “

به علامت منفی سری تکون داد و دوباره رفت زیر پتو. اینبار فرشاد به شدت پتو رو کنار زد.

_ اگه نمی خوای منو ببینی بگو. انقدر از این اداها در نیار.

ندا عاشق این چهره بود. بالاخره جرعتی پیدا کرد و به زبون اومد.

_ این تویی که نمی خوای منو ببینی.

فرشاد اصلا توقع شنیدن این حرفو نداشت. براش سنگین تموم شد …. خیلی سنگین…..

_ این حرفارو بریز دور. من هیچوقت نخواستم تو رو نبینم.

ندا تو دلش به فرشاد خندید وگفت” دوباره بهانه هاش شروع شد.”

_ تو همیشه خودتو ازم قایم می کنی.

_ چون نمی خوام به زور خودمو به کسی تحمیل کنم.

رگه های خشم تو صورت فرشاد دیده می شد. انگار ندا از عذاب دادنش کیف می کرد.

_ من کسی نیستم. به این کارم نمیگن تحمیل کردن می گن علاقه. دارم مطمئن میشم از اول علاقه ای بهم نداشتی.

ندا با یاد آوری گذشته دلش گرفت. یه روز ایی فرشاد و می پرستید.

_ اگه دوست نداشتم تو رو خانوادم واینمیسادم.

فرشاد با شنیدن این حرف اطمینانی پیدا کرد و از تو کتش دستبند گیسو رو در آورد. ” از اولم باید می دادم به ندا.”

فرشاد دستبند رو دست ندا کرد و با خودش گفت” به دست ندا بیشتر میاد.”

_ این دیگه چیه؟

فرشاد کتش رو در آورد و رو تخت افتاد….. معلوم بود خیلی خسته اس….

_ دستبنده دیگه.

_ اونو می دونم. تو دست من….

_ هدیه اس.

_ به چه مناسبت؟

فرشاد فکر کرد…..تولد ندا؟……..نه اون که تو اردیبهشته……سالگرد ازدواج؟…… اونم که یک ماه دیگه اس…..روز زن؟……اون که گذشت……

_ مگه برای کادو دادن حتما باید مناسبتی باشه؟

ندا با خودش گفت” برای تو که بی هیچ دلیلی به گیسو کادو می دی نه….مناسبت برات فرقی نمی کنه…..”

_ حالا اینا رو ول کن خوشت اومد؟

_ تو همیشه سلیقه ات خوبه.

_ اگه خوب نبود که تو رو انتخاب نمی کردم.

ندا با شنیدن این حرف دلش مالش رفت ولی فکری مثل ساعقه دلشو آتیش زد.

” گیسو هم به سلیقه ی خودت بود؟ “

ندا نفهمید اون شب باید شاد باشه یا نه…..مدام فکر گیسو تو ذهنش میومد….. نمی تونست رفتار فرشادو باور کنه از طرفی دلش می خواست دوباره فرشاد به طرفش بیاد.

ندا باور نمی کرد فرشاد کنارشه و باهاش حرف می زنه. انگار ازش خیلی فاصله داشت و هر دوشون فقط داشتن یه نقش کوتاه زن و شوهری بازی می کردن بعد ازاین همه وقت……

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تکرار می شوم پارت اول

رمان تکرار می شوم پارت دوم

رمان تکرار می شوم پارت سوم

رمان تکرار می شوم پارت چهارم

رمان تکرار می شوم پارت پنجم

رمان تکرار می شوم پارت ششم

رمان تکرار می شوم پارت هفتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!