رمان کتایون قسمت اول

رمان کتایون قسمت اول

رمان کتایون قسمت دوم

رمان کتایون قسمت سوم

رمان کتایون قسمت چهارم

رمان کتایون قسمت پنجم

رمان کتایون قسمت ششم

رمان کتایون قسمت هفتم

رمان کتایون قسمت هشتم

رمان کتایون قسمت نهم

رمان کتایون قسمت دهم (آخر)

خلاصه رمان : 3سال مي‌شود كه كتايون، پدرش را از دست داده است. او حالا در شركتي كه پدر و عمويش سال‌ها پيش تاسيس كرده‌اند كار مي‌كند. ماجرا از آنجا شروع مي‌شود كه روزي عمو، ضمن تعريف و تمجيد از كار و مهارت كتايون در امور شركت، او را براي پسرش كه در آلمان زندگي مي‌كند خواستگاري مي‌كند.

كتايون، متحير از اين پيشنهاد به خانه مي‌رود و متوجه مي‌شود، مادر و خواهرش نيز توسط زن عمو در جريان قرار گرفته‌اند.

اما ماجرا هنگامي جالب‌تر مي‌شود كه سياوش (پسرعموي كتايون) همان روز از آلمان با او تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه مي‌داند كتايون با اين ازدواج موافق نيست و او هم با كتايون هم‌عقيده است چون فكر مي‌كند پدرش مي‌خواهد با اين ترفند او را به ايران بياورد و از كتايون مي‌خواهد كه پاسخ منفي به اين خواستگاري بدهد… .

كتايون را «شهره مرشدي» نوشته و نشر «كيا راد» آن را منتشر كرده است.

ده سالم بود که پدرم تو یک حادثه رانندگی فوت کرد ، خانواده پدریم رسمی داشتند که وقتی شوهر زنی می میره باید اون زن ، زن برادر شوهرش بشه ، مادرم بعد از فوت پدرم با عموم ازدواج کرد ، یادم که زن عمو یک سره با مامان دعوا می کرد ، بهش فحش می داد ، هر وقت دستش به من می رسید حسابی می زدم . مامان دو سال تحمل کرد ولی یک شب که خوابید دیگه بیدار نشد ، دکتر ها گفتند سکته کرده ، اون رفت و من مجبور شدم با زن عمو زندگی کنم ، زن عمو که حالا خیالش راحت بود که من کسی رو ندارم شدم کلفت خونشون مثل قصه سیندرلا ، ولی خوب برای من اون قصه واقعیت پیدا کرد ، باز سیندرلا شانس بیشتری داشت چون دو تا خواهر ناتنی داشت ، ولی من سه تا دخترعمو و سه تا هم پسر عمو داشتم .

تا سوم راهنمایی درس خوندم . ولی خوب چه فایده نمره ها پایین بود هیچ وقت مدرسه نبودم همیشه داشتم توی آشپزخونه ناهار درست می کردم اون تموم می شد باید شام درست می کردم ، دیدم فایده نداره پس رهاش کردم ، دیگه از تمام دبیرهام خجالت می کشیدم ، همه من شاگرد تنبلی می دونستند ، از همه بد تر باید حرف های توران و تهمینه رو گوش می کردم جلوی همه خرابم می کردند . خوب بازم خدا رو شکر که خواهر یا برادری نداشتم تا اون هام مثل من زجر بکشند .

کتی : بیا لباسم و اتو بزن

: چشم ، همین و اتو بزنم

آره دیگه زود بزن می خواهم برم بیرون

: چشم

میز اتو رو گذاشتم لباس و گذاشتم دیدم اتو آب نداره ، رفتم پایین تا آب بیارم وقتی برگشتم از دیدن اتو رو لباس شوکه شدم لباس سوخته بود ، خدایا حالا چکار کنم

کتی اتو زدی ، تو چکار کردی دختر احمق

: امیرمحمد بخدا من نکردم ، من رفتم پایین

امیرمحمد : می کشمت کتی

موهام و کشید دختر احمق ، تازه این لباس و خریده بودم

: امیرمحمد به خدا کار من

امیر محمد : خفه شو دختر احمق هی به مامان میگم بندازتت بیرون دلش بحالت می سوز

چشمم به توران ، تهمینه و تندیس افتاد که داشتند می خندیدن

امیرمحمد موهام می کشید از پله ها برد پایین ، منم فقط اشک می ریختم : ببین مامان فاتحه لباسم و خونده ، ببین چکار کرده

زن عمو دمپایش و در آورد زد روی دستم : دختر احمق سرت کجا بنده که حواست به کارت نیست ، مثل همون ننه ت می مونی

امیرمحمد پرت کرد روی زمین و رفت ، زن عمو ول کن نبود با دمپایی به جونم افتاده بود ، وقتی خوب خسته شد رفت .

امیرمحمد اومد تو آشپزخونه : شب بابا بیاد بهش میگم چکار کردی ، دختر احمق

من فقط گریه می کردم

پاشو کتایون چایی درست کن دوستام می خواهن بیان اینجا

از جام بلند شدم آبی به صورتم زدم ، چای دم کردم ظرف های کثیف و شستم ، و آروم آروم گریه می کردم ، تهمینه اومد توی آشپزخونه : دهن تو ببند حوصله همه رو سر بردی ، فخ فخم نکن حالم و بهم زدی ، نیای جلوی دوستام آبروم میره

هیچی نگفتم

تهمینه با عصبانیت : نشنیدی

: چشم

کتی بیا برو اسد و عوض کن ، جیش کرده

: چشم زن عمو ، اسد بیا بریم

دست اسد و گرفتم رفتم توی حمام پوشکش و عوض کردم ، باز خوب بود به کهنه حساسیت داشت از پوشک استفاده می کرد . لباس تنش کردم و فرستادمش بیرون ، حمام کامل شستم رفتم بیرون

کتی دوست های تهمینه اومدن چای بریز

: چشم

چای ریختم ، تندیس خودش برد

برای شب دستور داده بودند سبزی پلو ماهی درست کنم ، سرم و به آشپزی بند کردم

زن عمو اومد توی آشپزخونه : چرا اتو رو جمع نکردی بودی

: ببخشید الآن میرم جمع می کنم

زن عمو : زود باش

: چشم

رفتم توی اتاق امیرمحمد اتو و میز اتو رو جمع کردم برگشتم توی آشپزخونه

زن عمو روی صندلی نشسته بود : برام چای بریز

: چشم

بعضی اوقات از دست خودم عصبانی می شدم که فقط می گفتم چشم ، ولی خوب کاری دیگه ای از دستم بر نمی اومد جایی رو نداشتم که برم ، مادر پدرم از زن عمو بدتر بود ، مثلاً من نوه اش بودم ، وقتی کار داشت من و می برد اونجا تا کارهای خونه اش و انجام بدم . بعدم زود برم می گردونند که یکبار زن عمو نگه همونجا بمونم ، مگه زن عمو احمق بود که کلفت به این خوبی داشت از دست بده .

تمام کارها رو انجام دادم

توران : دوستامون رفتند برو پذیرایی مرتب کن

رفتم توی پذیرایی اونقدر بهم ریخته بودند که خدا می دونه می دونستم کار این سه تا خواهر حرفی نزدم و همه چیز و مرتب کردم برگشتم توی آشپزخونه ، ساعت نه بود که میز و چیدم : زن عمو غذا حاضر

عمو : تو امروز چه غلطی کردی ، چرا حواس تو جمع نمی کنی ، مگه پول علف خرس که تو می زنی لباس امیرمحمد و می سوزنی

: ببخشید عمو

عمو محکم زد تو گوشم : این و زدم تا فراموش نکنی

هیچی نگفتم دیدم امیرمحمد خنده ای کرد ، رفتم توی آشپزخونه سرم و روی میز گذاشتم و آروم گریه کردم ، برای هیچ کس مهم نبود چه اتفاقی برای من می افت ، خانواده مادریم اصلاً به روی خودشون نمی آوردند که من وجود دارم و قسمتی از زندگی دخترشون بودم ، وقتی مادرم مرد ، مادربزرگم گفت بهتر فراموششون کنم ، من کسی بودم که توی این آسمون یک ستاره هم نداشتم . سیندرلا حداقل خواب های زیبا میدید من که همونم نمی دیدم .

کتی همه شام خوردن برو میز و جمع کن

از جام بلند شدم از کنار امیرمحمد رد شدم ، میز و جمع کردم برگشتم جای همیشگیم ، دوباره کار همیشه ظرف ها رو شستم گذاشتم سر جاش همه خوابیده بودند ولی من هنوز داشتم دور و بر تمیز می کردم

کتی چای داریم

: بله

پس برام قهوه درست کن بیار اتاقم

برگشتم بهش نگاه کردم : چشم

امیرمحمد : چیه طلب کاری

محل ندادم ، قهوه رو برداشتم ، براش درست کردم رفتم بالا در زدم : امیرمحمد قهوه ات

امیرمحمد : بیا تو

قهوه رو گذاشتم روی میز ، می خواستم برم بیرون که : میوه ام داریم

: بله

امیرمحمد : پس برام بیار

می دونستم داره اذیتم می کنه ولی چاره ای جز گوش کردن نداشتم برگشتم پایین براش میوه بردم بالا : بفرمائید

امیرمحمد : این ظرف برام تخمه کن بیار

ظرف و گرفتم ، برگشتم پایین ، سه طبقه رو هی می رفتم بالا و می اومدم پایین ، رفتم بالا : اینم تخمه امر دیگه ای باشه

امیرمحمد : رو تو کم کن برو بیرون دختر عوضی

از اتاقش اومدم بیرون برگشتم پایین اتاق من پایین ترین طبقه خونه بود ، اونقدر خسته بودم که تا سرم و گذاشتم رفتم . صبح با صدای ساعت بیدار شدم ، تا کارهای همیشه رو از سر بگیرم . صبحانه رو آماده کردم یکی یکی اومدند صبحانه رو خوردن و رفتند ، خونه صبح ها خوب بود واقعاً آرامش داشت چون هیچکس تو خونه نبود ، همه صبح ها کار داشتند پس من با آرامش کارها رو انجام میدادم . ناهار ظهر گذاشتم کار خواستی نداشتم باید خونه رو گرد گیری می کردم . شروع کردم به دستمال کشیدن و آروم آهنگی رو با خودم زمزمه می کردم .

صدای در اومد تعجب کردم هیچ وقت این موقع کسی خونه نمی اومد ، رفتم سمت در دیدم امیرمحمد عصبانی اومد تو : مامانم کجاست ؟

: نمی دونم کسی خونه نیست

امیرمحمد رفت بالا صدام زد رفتم بالا

: بله

امیرمحمد : اگه لباسم نمی سوزنی ، این و برام اتو بزن

میز اتو رو آوردم و لباسش و اتو زدم : بفرمائید .

امیرمحمد لباس و ازم گرفت ، تلفن زنگ زد

امیرمحمد : جواب بده

: بله ، بفرمائید

کسی جواب نداد گوشی رو گذاشتم

امیرمحمد : کی بود ؟

: جواب نداد

امیرمحمد شماره رو چک کرد : خیلی خوب یادت باشه اتاقم و تمیز کنی

: چشم

امیرمحمد رفت تو دلم : ازت بدم میاد

هر جا رو نگاه می کردی پوست تخمه بود تمیز کردم ، رفتم پایین

باز صدای در اومد دیدم امیرمحمد با یک دختر اومد تو خونه رفتم توی آشپزخونه و خودم و به ندیدن زدم

کتی مامان که زود نمیاد

: نمی دونم

امیرمحمد باشه اگه اومد خبرم کن

: چشم

امیرمحمد دختر رفتند بالا توی اتاقش ، ساعت یک شد که دیدم دختر رفت .

صدای تلفن تو خونه پیچید گوشی رو برداشتم : بله

ببخشید امیرمحمد هست

: نخیر ، بگم کی باهاشون کار داشته

بگید سروش

: چشم

گوشی رو قطع کردم رفتم توی آشپزخونه ، امیرمحمد : کتی کسی چیزی نفهمه

: سروش باهات کار داشت

امیرمحمد : چی گفت

: گفت باهاش تماس بگیری

امیرمحمد : غلط کرده اگه بازم زنگ زد ، بهش بگو ، نمی خواهد خودم بهش میگم

گوشی رو برداشت شماره گرفت شروع کرد فحش دادن ، هیچی نگفتم اصلاً انگار نمی شنوم ، صدای زنگ اومد رفتم اسد و تحویل گرفتم برگشتم تو

امیرمحمد : کی بود ؟

: اسد از مهد آوردن

امیرمحمد : تو همین جوری رفتی در باز کردی

: چطور مگه ؟

امیرمحمد : با همین روسری

: نه خیر چادرم روی تاب

امیرمحمد رفت توی حال : برام چای بیار

چای ریختم براش بردم ، اسدم کنارش نشسته بود : من گرسنم کتی

: بیا بهت غذا بدم

اسد دستم و گرفت بردمش توی آشپزخونه بهش غذا دادم ، غذاش و که خورد رفت توی حال

صدای امیرمحمد اومد : کتی بیا این خوابش برده

رفتم توی حال اسد و بغل کردم بردمش توی اتاقش وقتی برگشتم امیرمحمد : ناهار امروز کسی خونه نمیاد همه رفتند خونه خاله ، ناهار من و بکش

: اینجا می خوری یا تو آشپزخونه

امیرمحمد : اینجا می خورم

غذا رو کشیدم توی سینی گذاشتم بردم براش : بفرمائید

امیرمحمد سرش و تکون داد صدای زنگ اومد ، آیفون و برداشتم : بله

امیرمحمد هست

: بگم کی باهاشون کار داره

بگید سروش

رفتم توی حال : امیرمحمد ، سروش باهات کار داره

امیرمحمد بلند شد رفت بیرون ، منم رفتم توی آشپزخونه هیچ اشتهایی به غذا نداشتم ، زن عمو زحمت کشیده بود برام نخ بافتنی خریده بود تا برای اسد لباس ببافم ، البته از بیکاری بهتر بود شروع کردم به بافتن .

یک دفعه صدای شکستن چیزی اومد بدو بدو رفتم بیرون از دیدن امیرمحمد با بینی خونی شوکه شدم : چی شده ؟

سریع دستمال کاغذی برداشتم بهش دادم : بیا

امیرمحمد دستمال ها رو گرفت رفت توی دستشویی ، منم رفتم توی حال تمام غذا رو ریخته بود ظرف ها هم شکسته بود جمع کردم ، بردم توی آشپزخونه ، وقتی برگشتم توی حال تا زمین و دستمال بکشم دیدم روی مبل دراز کشیده : خوبی ؟

امیرمحمد : به تو چه

دیگه هیچی نگفتم زمین و تمیز کردم ، خدا رو شکر روی فرش نریخته بود و گرنه پدرم در می اومد . برگشتم توی آشپزخونه تا همه چیز و تمیز کردم دوباره نشستم به بافتن و مثل همیشه آروم آروم برای خودم شعر خوندم تا سرم گرم باشه .

لباس و انداخت جلوم : برام بشورش

از جام بلند شدم لباس و برداشتم رفتم توی دستشویی اول خون ها رو پاک کردم بعدم انداختم تو ماشین تا شسته بشه و خشک بشه

دوباره اومد : برام ناهار بکش

: چشم

دوباره براش غذا کشیدم ، این بار همون جا توی آشپزخونه نشست ، بشقاب و جلوش گذاشتم ، خودم به بافتن سرگرم کردم .

امیرمحمد : به مامانم چیزی نگی

: باشه

دوباره صدای زنگ بلند شد از جام بلند شدم برم : نمی خواهد بشین خودم میرم

برگشت ، نشست غذاش و خورد نفهمیدم کی بود جرات نداشتم ازش سوال کنم . غذاش که تموم شد بلند شدم جمع کردم دیدم سیگار در آورد : یک زیر سیگاری بهم بده

تا حالا ندیده بودم سیگار بکش

جلوش زیر سیگاری گذاشتم ، ظرف ها رو شستم ، لباسشویی کارش تموم شده بود ، لباس و برداشتم بردم انداختم روی بند تا خشک بشه . وقتی برگشتم توی آشپزخونه نبود زیر سیگاری رو برداشتم شستم گذاشتم سر جاش .

صدای زنگ اومد عمو بود اومده بود دنبال اسد تا اونم ببره خونه خاله ش

: ببخشید عمو باید برم نون بگیرم

عمو دو هزار تومان داد : بیا این پول ، خرج چیزهای دیگه نکنی

از حرفش خیلی ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم . عمو و اسد رفتند . ساعت شش بود لباس پوشیدم از خونه رفتم بیرون ، نون خریدم برگشتم خونه دو تا پسر سر کوچه ایستاده بودند ، منم بی توجه رفتم توی کوچه در باز کردم و رفتم تو ، وارد خونه شدم

تو کجا بودی ؟

: پلاستیک نون و نشونش دادم

امیرمحمد : نباید به من می گفتی

: به عمو گفتم

امیرمحمد : کسی بیرون مزاحمت نشد

: نه

امیرمحمد : کسی سر کوچه نبود

: چرا دو تا مرد بودند

امیرمحمد : پس یار کشی کرده

از حرف هاش سر در نیاوردم رفتم توی آشپزخونه نون ها رو برش دادم گذاشتم تو فریزر

امیرمحمد اومد : دیگه بیرون نرو

: بیرون کاری ندارم ، نون لازم داشتیم که خریدم

صدای زنگ بلند شد تا می خواستم آیفون و بردارم امیرمحمد : اگه با من کار داشتند بگو خونه نیستم

: باشه . بله

ببخشید خانم میشه یک لحظه تشریف بیارید دم در

: ببخشید شما

پلیس هستم خانم

: چشم الآن میام

امیرمحمد : کی بود

: پلیس

رفتم توی حیاط چادرم و سرم کردم و در باز کردم : بله

پلیس : ببخشید مزاحمتون شدم آقای شعبانی هستند

: نه خیر ایشون تشریف ندارند

خانم چرا دروغ می گید از خونه بیرون نیومد

: عموم خونه نیست

پلیس : آقای امیرمحمد شعبانی

: ایشونم خونه نیستند

پلیس : مطمئنید خانم

: شک دارید بفرمائید بگردید

بزار جناب سروان من برم بگردم

پلیس : ما اجازه ندارم

: چی شده ؟

زده برادرم و ناکار کرده

: برادرتون

آره سروش

: کجا ناکارش کرده

پلیس تو خیابون

: آقا سروش که ساعت یک بود اومد در خونه ما با امیرمحمد حرف زد

مرد : یعنی ساعت یک اومده بود اینجا

: بله اینجا بودند

شما مطمئنید

: بله خودم در باز کردم ، خودم به امیرمحمد گفتم آقا سروش

مرد گفت ولی سروش نگفت اومده اینجا

: ببخشید دیگه این و باید از خودشون سوال کنید ، امر دیگه ای هست

پلیس : نه خانم بفرمائید ، ببخشید مزاحمتون شدم

ببخشید خانم وقتی امیرمحمد اومد داخل هیچ کارش نبود

: چرا بینیش خونی شده بود

مطمئنی خانم

: شما آقا چرا اینقدر شک دارید

ببخشید خانم مزاحم شدیم

: خواهش می کنم

در بستم تا اومدم چادرم و در بیارم دوباره در زدند ، در باز کردم

ببخشید خانم شما مطمئنید امیرمحمد بینیش خونی شده بود

: بله جناب مطمئنم

بازم ببخشید خانم

: خواهش می کنم

در بستم رفتم داخل خونه امیرمحمد روی مبل نشسته بود : رفتند

: بله رفتند

صدای تلفن بلند شد برداشتم : بله

ببخشید خانم با امیرمحمد کار داشتم

: ایشون نیستند ، اومدن بگم کی کارشون داشت

بگید برادر سروش هستم حتماً با من تماس بگیرند

: چشم بهشون میگم

گوشی رو قطع کردم

امیرمحمد : کی بود ؟

: برادر سروش باهات کار داشت

امیرمحمد : عجب نامردی زنگ زده ببینه خونه هستم یا نه

: بهتر با موبایلت باهاش تماس بگیری

امیرمحمد : حالا باشه

شونه هام و انداختم بالا رفتم توی آشپزخونه ، تلویزیون و روشن کردم همون طور که بافتی می بافتم سریالم نگاه می کردم .

امیرمحمد اومد توی آشپزخونه حاضر شده بود بره بیرون

: می خواهی بری بیرون

امیرمحمد : مگه تو فضولی

: نگیرنت

امیرمحمد : نه موضوع حل شد

: خدا کنه

امیرمحمد : منظورت چیه ؟

: هیچی

امیرمحمد رفت توی حیاط دوباره برگشت توی خونه ، رفت بالا

ساعت ده بود اومد پایین : برای شام چی داریم

: چه می خوری

امیرمحمد : غذای ظهر هست

: آره

امیرمحمد : برام گرم کن

: باشه

غذا رو گرم کردم روی میز گذاشتم ، امروز از صبح چیزی نخورده بودم ، احساس گرسنگی کردم . ولی منتظر شدم امیرمحمد غذاش و بخور بره بعد من یک چیزی بخورم .

: امیرمحمد بیا غذات سرد نشه

اومد پشت میز نشست ، غذاش و خورد رفت بیرون ظرف ها رو جمع کردم برای خودم غذا کشیدم ، داشتم می خوردم که اومد توی آشپزخونه

: چیزی می خواهی

امیرمحمد : تو غذا تو بخور

برام عجیب بود امیرمحمد گیر نداد . برای خودش چای ریخت و رفت بیرون . غذام خوردم خیلی خسته بود رفتم توی حال : کاری نداری

امیرمحمد : چرا ؟

: می خواهم برم توی اتاقم

امیرمحمد : نه برو

رفتم توی اتاقم و در از داخل قفل کردم . اونقدر خسته بودم و نیاز به آرامش داشتم برای همین راحت خوابیدم.

مثل همیشه بیدار شدم ولی خوب امروز جمعه بود و کسی خونه نبود برای ناهارم کسی خونه نبود . مثل همیشه یک گرد گیری کردم توی آشپزخونه نشستم ، هیچ کاری نداشتم دوباره بافتی به دست گرفتم تا تمومش کنم دیگه چیزی نمونده بود .

چای داریم

: سلام ، بله داریم

برام صبحانه آماده کن

: چشم

میز و چیدم براش چای ریختم ، اومد نشست صبحانه اش و خورد : خوب برای خودت کیف می کنی

هیچی نگفتم سرم و به بافتی گرم کردم .

امیرمحمد : من می خواهم برم خونه خاله ، اگه کسی باهام کار داشت نمی دونی کجام

: چشم

امیرمحمد از خونه رفت بیرون ، تا ظهر بافتی رو تموم کردم ، چون بیکار بودم یک دوشم گرفتم ، چقدر استراحت می چسب می دونم وقتی زن عمو بیاد پدرم و در میاره ولی خوب حال رو باید چسبید . دوباره صدای زنگ

: بله

ببخشید خانم با امیرمحمد کار داشتم

: خونه نیستند

نمی دونید کجا هستند ؟

: نه چیزی نگفتند ، شما

من برادر سروش هستم اومدن بهشون بگید

: چشم

ببخشید مزاحم شدم

: خواهش می کنم .

صدای امیرمحمد اومد : چی می خواهی هی دنبالم می گردی

سلام امیرمحمد : بابت دیروز متاسفم نمی دونستم

آیفون و گذاشتم رفتم توی آشپزخونه : خدا بخیر کنه باز این اومد

صدای باز شدن در اومد به روی خودم نیاوردم اومد توی آشپزخونه : چرا گوش ایستاده بودی

: کجا ؟

امیرمحمد : یعنی تو گوش نمی دادی

: نه

امیرمحمد : دروغ نگو

: گوش نکردم

اومد سمت موهام و تو دستش گرفت : کثافت میگم دروغ نگو

: من هیچی گوش نکردم می فهمی ، ول کن حالا

موهام ول کرد : صدا تو برای من بلند می کنی

یکی محکم زد توی گوشم افتادم روی زمین : تا تو باشی صدا تو برای من بلند کنی

دستم روی صورتم گذاشتم ، از روی زمین بلند شدم و حرفی نزدم

دوباره موهام و تو دستش گرفت : یک بار دیگه صدا تو برای من بلند کن

اشک هام ریخت ، موهام ول کرد و رفت بیرون روی صندلی نشستم شروع کردم به گریه کردن ، تو دلم همه رو نفرین کردم که همچین بلایی سرم آوردن

آخر شب همه برگشتند خونه ، خوشبختانه خسته بودند و زود خوابیدن ، رفتم توی اتاقم تا بخوابم که صدای در اومد رد باز کردم : بله

برام یک قهوه درست کن بیار

: چشم

در بستم روسری و سرم کردم رفتم بیرون براش قهوه درست کردم بردم بالا در زدم : بیا تو

قهوه رو بهش دادم : چیز دیگه ای نمی خواهی ؟

امیرمحمد به من نگاهی کرد : نه ، برو

برگشتم توی اتاقم از ته دل گریه کردم چون واقعاً دلم گرفته بود .

صبح شد و کارهای من دوباره شروع شد ، مثل همیشه صبحانه ، ناهار و شام

تو آشپزخونه نشسته بودم زن عمو اومد : اتاق امیرمحمد تمیز کن

: صبح تمیز کردم زن عمو

زن عمو : خوب

توران اومد : چای داریم

: بله

توران : پس چند تا بریز بیار

نمی دونم امروز چرا خونه موندن ، چای ریختم رفتم ، گذاشتم روی میز

توران : خیلی خوب شد مامان ، به خاله گوشی دادی برای ثریا

زن عمو : آره دختر خوبی من خیلی دوستش دارم ، می دونستم نسبت به امیرمحمد بی میل نیست .

برگشتم تو آشپزخونه پس امیرمحمد می خواست داماد بشه یکی هم کم بشه خوب ، واقعاً خوشحال شدم .

دو هفته ای از موضوع گذشت مسائل داشت جدی می شد .

بعدازظهر مادر و پدر بابام اومدن خونه عمو

سلام کردم

همه خونه بودند ، همه خیلی از حاجی حساب می بردند . کسی جرات نفس کشیدن نداشت ، حتی امیرمحمد که همیشه برای همه قلدری می کرد .

چای رو دور گردوندم می خواستم برم توی آشپزخونه

حاجی : بیا بشین کتایون

: بله

نشستم

عمو : خوش اومدی بابا

حاجی : اومدم چون یک چیزهای شنیدم

عمو : چی بابا

حاجی : شنیدم می خواهی امیرمحمد داماد کنید

عمو : نه بابا هنوز هیچی معلوم نیست

حاجی : بدون اجازه من

زن عمو حسابی ترش کرد ولی جرات حرف زدن نداشت

حاجی : کی هست ؟

زن عمو : حاجی جون دختر خواهر من

حاجی : پس می خواهی از خاندان خودت براش زن بگیری

زن عمو هیچی نگفت

حاجی : بیخود از این وعده ها به خاندانت نده ، یک بار وصلت با اون خاندان کردیم بسته

زن عمو خودش و می خورد ولی نمی تونست حرفی بزنه هی به عمو نگاه می کرد ، عموم هم هیچی نمی گفت

عمو : شما کسی رو برای امیرمحمد در نظر گرفتید

حاجی به من نگاهی کرد : همیشه گفتند عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمون ها بسته شده

همه به من نگاه کردن منم به حاجی ، حسابی شوکه شدم ، چی شده یادشون اومده منم نوه شون میشم

عمو : ولی بابا

حاجی با عصبانیت : حرفیه

عمو : نه هر چی شما بگید

حاجی : کتایون وسایل تو جمع می کنی میای خونه ما ، دو هفته دیگه تولد حضرت محمد یک عروسی میگریم و این دو تا رو عقد می کنیم

دلم می خواست داد بزنم بگم نه ولی مگه جراتش و داشتم ، همه ساکت بودند

حاجی : پاشو کتایون وسایل تو جمع کن بریم

به عمو نگاه کردم سرش و انداخت بود پایین ، از جام بلند شدم رفتم توی اتاق وسایلم و جمع می کردم و گریه می کردم ، آخ چرا من اینقدر بد شانس که باید زن کسی بشم که ازش بدم میاد .

وسایلم و جمع کردم داخل چمدون گذاشتم مانتو پوشیدم رفتم توی حال

دیدم حاجی و خانوم جون رفتند : وسایلم و جمع کردم

زن عمو با عصبانیت : همین و کم داشتم که این بشه عروسم ، تیمور میری با بابات حرف می زنی من این و نمی خواهم

توران : دختر دو کلاس سواد نداره می خواهد بشه زن امیرمحمد که رفت دانشگاه

عمو : بریم کتایون ، بعدم کسی رو حرف بابام حرف نمی زنه ، هر چی اون بگه

امیرمحمد خندید : بابا من این و نمیگیرم ها

عمو : غلط کردی هر چی حاجی میگه همون میشه فهمیدی

همه ساکت شدند ، عمو راه افتاد منم دنبالش آروم آروم گریه می کردم ، رسیدم خونه حاجی ، رفتم تو

خانوم جون اومد : برو اتاق بالا سمت چپی مال تو

: بله

عمو : مامان با بابا حرف بزن

نفهمیدم خانوم جون چی بهش گفت . رفتم توی اتاق در بستم و تا تونستم گریه کردم . در اتاق باز شد خانوم جون : کتایون فردا عمه ات میاد دنبالت برین چند دست لباس بخرین

: بله

خانوم جون : حالا بیا پایین شام بخور

صورتم و شستم رفتم پایین ولی مگه چیزی از گلوم پایین می رفت ، دیگه بدبختیم به اوج خودش رسیده بود.

صبح عمه اومد دنبالم باهاش رفتم خرید هر چی رو که خودش صلاح دونست برام خرید برام اصلاً مهم نبود اونقدر ناراحت بودم که نمی تونستم با این چیزها خوشحال بشم .

عمو ، زن عمو و امیرمحمد مثلاً اومدن خواستگاری ، خودشون مهر بریدن ، خودشون برنامه ریزی کردن و من فقط ساکت گوش می کردم .

امروز صبح عمه من و برد آرایشگاه تا برای بعدازظهر که مثلاً روز عقدم بود آماده ام کنند ، من که مثل عروسکی تو دستشون بودم ، آرایشگر خودش درست کرد ، لباس و تنم کردند و من اصلاً اونجا نبودم از خدا مرگم می خواستم همین .

ساعت پنج آماده بودم ، امیرمحمد اومد دنبالم فیلم بردار هر چی به من و امیرمحمد می گفت بخندید ، ولی نه من می خندیدم نه امیرمحمد ، فیلمبردارم بی خیال شد . رفتیم اتاق عقد کنار امیرمحمد نشستم ولی هنوز از خدا می خواستم من و بکش تا راحت بشم .

عاقد داشت برای بار سوم خطبه رو می خوند ، خانوم جون کنار گوشم : این بار باید بله رو بگی

به امیرمحمد نگاه کردم دیدم اون حسابی عصبانی ، چاره ای ام نداشتم اون که پسر بود ، نتونسته بود کاری بکنه من چکار می تونستم بکنم . بله رو گفتم ازمون کلی امضا گرفتند ، امیرمحمد حلقه رو دستم کرد منم حلقه اش و دستش کردم

با دست های شل و وا رفته رفتیم توی سالن ، همه با یک حالتی به من و امیرمحمد نگاه می کردند . فیلمبردار مجبورمون کرد دور بزنیم امیرمحمد که پشت من می اومد منم الکی سرم و تکون می دادم ، حاجی به من یک سرویس طلا داد ، بقیه ام یک چیزهای دادند اونم از ترس حاجی و گرنه هیچ کدوم هیچی بهم نمی دادند .

بالاخره این مهمونی مسخره تموم شد ، شب رفتم خونه حاجی . رفتم توی اتاق با همون لباسی که شاید برای همه یک آرزو باشه نشستم به روز خودم گریه کردم ، در اتاق باز شد خانوم جون اومد تو : چرا گریه می کنی ، بلند شو یکم به خودت برس امیرمحمد امشب میاد پیشت .

خانوم جون رفت امیرمحمد اومد توی اتاق بهش محل ندادم و بازم گریه می کردم ، کتش و درآورد روی تشک دراز کشید ، منم به دیوار تکیه داده بودم گریه می کردم

امیرمحمد بلند شد نشست : میشه دهن تو ببندی حوصله ندارم

از جام بلند شدم تا برم بیرون ، دستم و گرفت : نرو بیرون

: ولم کن

امیرمحمد : می خواهی امشب دعوا راه بندازی

: ترسو

امیرمحمد : تو که نترس بودی می گفتی نه

: تو پسر بودی می تونستی مخالفت کنی

دستم و از دستش کشیدم بیرون کنار دیوار نشستم اونم دراز کشید ، اشک هام می ریخت تو دلم همش بهش فحش می دادم

خاک برس ترسوت کنند ، بی عرضه و …

دیگه اشکی برای ریختن نداشتم این چند وقت اونقدر گریه کرده بودم که اونم خشکیده بود . امیرمحمد خوابیده بود آروم لباس هام و برداشتم تا برم بیرون لباسم و عوض کنم تا در باز کردم

امیرمحمد : کجا ؟

: می خواهم برم این لباس و در بیارم

امیرمحمد : نمی تونی همینجا در بیاری

: دیگه چی ؟

امیرمحمد نشست : کتایون حوصله ندارم ، بهت نگاه نمی کنم همین جا لباس تو عوض کن

: نمی خواهم

امیرمحمد پشتش و به من کرد : عوض کن

چادر سپید عروسی رو روی بدنم انداختم سریع لباس و عوض کردم

امیرمحمد : پوشیدی

: آره

برگشت سمت من لباس عروس انداختم گوشه اتاق ، برق و روشن کردم تا اون شیفون و تاج مسخره رو هم از سرم بازم کنم ، دونه دونه پنس ها رو از سرم در میاوردم

امیرمحمد : نمی خواهی برق و خاموش کنی

: باید این و باز کنم

امیرمحمد بلند شد اومد بالای سرم : خوب چرا در نمیاریش

: این همه پنس تو سرم زدن باید یکی یکی در بیارم .

امیرمحمد شروع کرد به در آوردن

: نکن

امیرمحمد : می خواهم بخوابم نور اذیتم می کنه

ساکت شدم پنس ها رو باز کردم ، تو سرم دست زدم دیگه هیچ پنسی نبود . روسری ام و سرم کردم . چشمم به امیرمحمد افتاد که نیش خندی زد

: می تونی برق و خاموش کنی

برق و خاموش کرد دوباره دراز کشید منم گوشه دیوار نشستم

امیرمحمد : می خواهی همونجا بشینی

: بله ، شما راحت بخوابید

امیرمحمد : به درک

سرم روی پام گذاشتم ، چرا همیشه همه چیز باید خراب بشه ، خوشحال بودم که امیرمحمد ازدواج می کنه از دستش راحت میشم ولی نمی دونستم گیر چه کسی می افتم . حاجی ام با این تصمیم های مسخره اش .

خیلی تشنه ام شده بود آروم بلند شدم در باز کردم و رفتم بیرون ، همه جا در سکوت بود رفتم توی آشپزخونه ، آب خوردم پشت میز نشستم اگه از روزی که مادرم مرد یک اتاق مثل الآن به من می دادند چی ازشون کم می شد .

چرا این جای کتایون

: سلام خانوم جون

خانوم جون : میگم چرا اینجایی

: تشنه ام بود اومدم آب خوردم

خانوم جون : دیشب یادم رفت تو اتاقتون پارچ آب بزارم ، امیرمحمد کجاست ؟

: خوابیده

خانوم جون : پاشو برو ، زشت تنهاش گذاشتی

: به غریبگی که نیومده خونه پدربزرگش

خانوم جون بهم چپی نگاه کردم ، چاره ای نداشتم بلند شدم ، قبل اینکه برم بالا رفتم دستشویی صورت و حسابی شستم چون همش سیاه شده بود .

وضو گرفتم و رفتم بالا امیرمحمد خوابیده پتو رو از روش کنار زده بود و از سرما خودش و جمع کرده بود . پتو رو انداختم روش چادر نمازم و برداشتم ، شروع کردم به نماز خواندن بعد از نماز مثل همیشه قرآن خوندم .

موهام مثل چوب شده بود حوله ام و برداشتم و رفتم حمام تا کمی از اون حالت در بیام و هم آروم تر بشم . از حمام اومدم بیرون حاجی رو دیدم

: سلام

حاجی به من نگاهی کرد : علیک سلام ، نماز تو خوندی

: بله

حاجی : امیرمحمد چی ؟

: فکر کنم خونده ، چون من نماز خوندم رفتم حمام

حاجی : برو بیدارش کن ، فکر نکنم بیدار شده باشه

: چشم حاجی

از پله ها رفتم بالا دیدم امیرمحمد بیدار شده : حاجی میگه نمازت قضا نشه

امیرمحمد : نه بیدار شدم

از جاش بلند شد و رفت پایین بعد از چند دقیقه اومد : جا نماز کجاست ؟

با دست بهش نشون دادم

امیرمحمد : بده بهم

: خوب بردار می ببینی که دستم بنده

امیرمحمد : میگم بده بهم

لباس عروسم و انداختم روی زمین جانماز برداشتم گذاشتم تو دستش : بفرمائید

تا اومدم از کنارش بگذرم موهام و تو دستش گرفت : دفعه آخرت باشه با من اینطوری رفتار می کنی

موهام ول کرد ، هیچی نگفتم لباس ام و جمع کردم داخل ساکی که مال خودش بود گذاشتم . تاج و شیفونم همین طور . کنار دیوار نشستم خیلی خوابم می اومد برای همین همونجا دراز کشیدم . چشم هام گرم شده بود .

کتایون بلند شو

چشم هام و باز کردم : چی شده ؟

امیرمحمد : بلند شو باید بریم پایین صبحانه بخوریم ، خانوم جون گفت

: من خوابم میاد

امیرمحمد : می دونی که الآن نمی تونی بخوابی پس بلندش و سر صبحی دعوا راه نانداز

از جام بلند شدم تشک و پتو رو هم جمع کردم گذاشتم سر جاش ، جلوی آینه ایستادم روسری ام و درست کردم رفتم پایین . خانوم جون میز و آماده کرده بود : کتایون برای شوهرت چای بریز

تو دلم : شوهرم می خواهم سر به تن این به اصطلاح شوهر نباشه

چای ریختم جلوش گذاشتم برای خودم یکی ریختم : حاجی شما هم می خورید

حاجی : نه من خوردم

حاجی و خانوم جون بلند شدند رفتند بیرون ، سرم و روی میز گذاشتم خیلی برام این چیزها سخت بود واقعاً هنوز نتونسته بودم حضمش کنم ، واقعاً تو بد دردسری افتادم

کتی برام یک چای دیگه بریز

براش چای ریختم گذاشتم جلوش

خانوم جون اومد : کتایون چرا روسری سرت

: این جوری راحتم

خانوم جون : حاجی ناراحت میشه ها

هیچی نگفتم دست به روسریمم نزدم . امیرمحمد به من نگاهی کرد ولی هیچی نگفت . چای خورد رفت بیرون میز و جمع کردم و رفتم بیرون حاجی به قیافه من نگاهی کرد : روز اولی این چه قیافه ای به خودت گرفتی ؟

هیچی نگفتم

حاجی : با تو ام

: بله

حاجی : چرا این طوری ؟

بازم هیچی نگفتم

حاجی : دارم با تو حرف می زنم

: دارم گوش می کنم

حاجی : اون چیه سرت ؟ بلند شو برو در بیار

فقط به حاجی نگاه کردم و هیچ کاری نکردم

خانوم جون : کتایون حاجی با تو

هیچی نگفتم

حاجی : بلند شو برو تو اتاقت

از جام بلند شدم رفتم توی اتاقم ، از پله ها که رفتم بالا خوشحال بودم که کار خودم و کرده بودم با ساکت بودن حرف خودم و به کرسی نشونده بودم . نیم ساعتی گذشت امیرمحمد اومد بالا : کتم کجاست ؟

: بهش فقط نگاه کردم

امیرمحمد : لالی

بازم جوابی ندادم

امیرمحمد اومد طرفم موهام و تو دستش گرفت : من حاجی نیستم کوتاه بیام

بازم هیچی نگفتم امیرمحمد : کتی لجبازی نکن ، فکر نکن من خیلی خوشحالم که تو زنی از همه خجالت می شکم بگم کلفت مامانم شده زنم

فقط تو چشم هاش نگاه کردم ، موهام و ول کرد ، کتش و برداشت و رفت . یک متکا آوردم و روی زمین دراز کشیدم چادر نمازم انداختم روم ، هیچ کس سری به من نزد ، منم راحت خوابیدم . یک هفته از عروسی گذشت امیرمحمد دیگه اصلاً طرف خونه حاجی نیومد منم خوشحال ، کسی بهم کاری نداشت فقط ناهار یا شام درست می کردم ، خوشبختانه خانوم جون زیاد به من کاری نداشت ، صبح ها که می رفت روضه ، عصر هام خونه همسایه ها ، گاهی وقت ها همسایه ها خونه اون بودند .

امروز حاجی اومد خونه ، فردا میریم خونه عموت پاگشات کردند .

از حرفش خنده ام گرفت زن عمو من و پاگشا کنه چه حرف خنده داری ، می دونستم از ترس حاجی این کار و کرده

حاجی : لباس مرتب بپوشی

خانوم جون : لباس برای مهمونی نداره

حاجی : عصر برو بخیر

خانوم جون : تنها بره

حاجی : نه خودم می برمش پیش حاج احمد

خانوم جون : پس منم میام

بعدازظهر شال و کلاه کردم ، حاجی به مانتوم نگاهی کرد : همین مانتو رو داری

: بله

حاجی : پس منصوره تو رو برد خرید اون لیست و بلند بالا رو داد چیزی برای تو نخرید . خانوم جون یکی از چادرهای نوی که داری بهش بده با این ها که آبرو ریزی ببرمش بیرون

هیچی نگفتم

حاجی عصبانی : بریم

سر راه یک مانتو فروشی دیدیم حاجی : یکی دو تا انتخاب کن ، یک مانتو مشکی ساده ولی تو تن من فوق العاده بود ، با یک مانتو سرمه ای خریدم که کمر داشت برای مهمونی برداشتم .

حاجی چشمش به یک مانتو آبی افتاد : اون و نمی خواهی

: نه همین بسته

حاجی : آقا اون مانتو آبی رو بیار

مانتو آورد تنم کردم زیاد خوب نبود

حاجی : در بیارش خوب نیست

در آوردمش ، یک مانتو کرم دید : این خوبه

اون تنم کردم واقعاً قشنگ بود ، ولی گشاد بود

فروشنده : براشون گشاد باید یک سایز کوچکتر بردارند سر شونه هاشون بد ایستاده

حاجی : سایز کوچکش و بده

وقتی اون و تنم کردم ، فروشنده : این اندازه شون

حاجی : خوب این سه تا رو بر می دارم . شلوارم می خواهد

دو تا شلوار پارچه ای ، یک شلوار جین برداشتم . خدایش حاجی و خانوم جون سعی می کردند همه چیز بهترین و بردارند . چند تا روسری و شالم برداشتم

حاجی این مانتو مشکی و شلوار مشکی رو بپوش

: چشم

پوشیدم و از اتاق پرو اومدم بیرون به من نگاهی کرد و سرش و تکون داد : حالا باید چادر بخریم

خانوم جون : بیا بریم پیش حاجی احمد اون چادرهای خوبی داره .

حاجی سرش و تکون داد : آره بریم

آروم باهاشون همراه شدم خانوم جون : ذلیل شه منصوره که گفت برات مانتو خریده ، چند دست لباس برات خریده

: دو سه دستی خریدن

حاجیه : لباس زیرم برات خرید

سرم و انداختم پایین : نه

خانوم جون : ببینمش خفه اش می کنم ، به من دروغ گفته ، حاجی یکم به من پول بده باید با کتایون به این مغازه یک سری بزنم

حاجی پول داد رفتیم داخل مغازه ، نزدیک ده دستی برام خرید کرد

خانوم جون : من که از لوازم آرایشی سر رشته ندارم خودت داری

: نه

خانوم جون به فروشنده : فکر می کنی چی ها لازم باشه

فروشنده یکی یکی وسایل آورد چشمم به لاک ها افتاد رفتم طرفش داشتم نگاه می کردم ، فروشنده ، سه چهار تا از لاک های خوشرنگ برداشت

خانوم جون : نماز می خونه

خانم خندید : همیشه که نمی خونه ، بالاخره تازه عروس به این چیزها نیاز داره

خانوم جون : باشه ، چقدر شد

خانم : قابل نداره ، چهل هزار تومان شد

خانوم جون : کتایون برو از حاجی ده تومان دیگه بگیر

: چشم

رفتم بیرون ، سرم و انداختم پایین : ببخشید حاجی ، خانوم جون میگه ده تومان دیگه بدید

حاجی از توی جیبش ده تومان به من داد ، برگشتم تو دادم به خانوم جون .

بعد رفتیم پیش حاج احمد ، تا ما رو دید ، شروع کرد احترام گذاشتن به حاجی و خانوم جون

حاجی : مزاحمت شدم تا برای کتایون خرید کنم

حاج احمد : بله حتماً ، لباس های زنانه طبق بالاست ، جاوید

یک پسر جوونی اومد : بله حاجی ، سلام حاج شریف

حاجی : سلام پسرم ، ببین چی لازم دارند ، بهترینش و بده خانم ها

جاوید : چشم حاج شریف ، تشریف بیارید ، با خانوم جون رفتم بالا

یکی دو تا لباس خانوم جون انتخاب کرد

جاوید : می تونم بپرسم برای کی می خواهین

خانوم جون من و نشون داد جاوید به من نگاهی کرد : ببخشید فضولی می کنم مناسب ایشون نیست این لباس ها برای سن چهل به بالا خوبه

خانوم جون : پس خودتون چند تا لباس خوب بدین .

چند تا لباس روی میز گذاشت ، چند تا دامن باهاش ست کرد ، دامن کوتاهم گذاشت

: دامن کوتاه نمی خواهم

خانوم جون : لازم میشه ، همیشه که نباید دامن بلند بپوشی

: آخ

خانوم جون اخم هاش توی هم کرد ، دیگه چیزی نگفتم ، جاوید خانوم جون خودشون انتخاب می کردند چشمم به یک بلوز افتاد واقعاً قشنگ بود

جاوید : لباس قشنگی رو انتخاب کردید

همون لباسی که رو که دیده بودم برداشت : بهتر پرو کنید ببینید این لباس ها اندازه تون هست .

لباس ها بردم تو اتاق پرو یکی یکی تنم کردم از اون های که خوشم نمی اومد یک طرف می گذاشتم و اون های رو که می پسندیدم طرف دیگه ، اون لباسی که خودم انتخاب کردم واقعاً بهم می اومد ، از اتاق پرو اومدم بیرون چهار پنج تا رو دادم : از این ها خوشم اومد

جاوید : بله ، دامن ها رو نمی خواهین پرو کنید .

: لازم

جاوید : بله ، چون کمر داره باید ببینید بسته میشه

دوباره رفتم توی اتاق پرو امتحان کردم همه اندازم بود اومدم بیرون : اندازه است

خانوم جون : کتایون این پیراهن چه طور ، فکر می کنی برای من خوبه

نگاه کردم لبخند زدم : اره ، بهتر اول امتحان کنید .

جاوید لباس و داد به خانوم جون ، اون رفت تو اتاق پرو : ببخشید خانم این کمر بند ها هم برای روی این دو تا لباسی که انتخاب کردید قشنگ میشه

نگاه کردم : حالا باشه

خانوم جون صدام زد لباس و نگاه کردم : قشنگ بهتون میاد

خانوم جون : بد نیست

: اون کت و دامن شیره ای هم بهتون باید خیلی بیاد

خانوم جون : یعنی اون بهتر

: امتحان کنید .

خانوم جون : بده امتحان کنم .

: ببخشید ، میشه از این کت و دامنتون سایز خانوم جون بدید

جاوید : بله حتماً

لباس و دادم به خانوم جون تنش کرد فوق العاده شده بود : خیلی بهتون میاد

خانوم جون : حاجی قبول می کنه

: حتماً

خانوم جون : پس برش می دارم

خانوم جون اومد بیرون ، همینم بر می دارم .

جاوید : ببخشید حاج خانم به دختر خانمتونم گفتم این کمر بندها برای روی لباسشون خیلی خوب میشه

خانوم جون : کتایون بیا انتخاب کن

یکی رو انتخاب کردم ، جاویدم یکی رو با سلیقه خودش انتخاب کرد : دو تا بهتر از یکی

بالاخره خرید کردیم و رفتیم پایین ، حاجی سه مدل چادر بهم نشون داد : کدوم و می پسندی

خانوم جون : یک چادر مجلسی باید بردار از این ها

یکیش مثل چادر مامانم بود هنوز داشتم : ایراد نداره این و انتخاب کنم

حاجی : نه ، چه ایرادی دار

یکی دیگه رو هم خانوم جون انتخاب کرد ، جاوید اومده بود پایین خودش برامون برش زد .

سلام

حاج احمد : سلام امیرمحمد خوبی

امیرمحمد : ممنون شما خوبید

حاجی : علیک سلام ، این طرف ها

امیرمحمد : اونم چادر مامان و بگیرم ، آماده است که

جاوید : بله

امیرمحمد به من نگاهی کرد آروم : سلام بلد نیستی

بهش نگاه کردم

امیرمحمد : خیلی رو داری

بازم چیزی نگفتم

حاج احمد : خوب امیرمحمد ، ازدواج خوب

امیرمحمد خندید : چی بگم

حاج احمد : خانمت باید افتخار کنه همچین شوهری داره

امیرمحمد خنده ای کرد هیچی نگفت

تو دلم گفتم : وای مردم از خوشحالی

حاجی خندید : امیرمحمد بهتر ببینی زنت دیگه چی لازم داره ، به ما که نمیگه

امیرمحمد به من نگاهی کرد : خوب حتماً لازم نداره که نمیگه

جاوید به من نگاهی کرد ، دیدم امیرمحمد بهش نگاهی کرد ، اون سرش و انداخت پایین

حاجی : خرید هاتون تموم شد

خانوم جون : بله

: بله ، ممنون

امیرمحمد اومد طرف من : یک لحظه بیا بیرون

همراهش رفتم بیرون بهش نگاه کردم : چیزی بهت گفت

ابروم و دادم بالا

امیرمحمد : همین جاوید

سرم تکون دادم یعنی نه

امیرمحمد : زبون نداری

حرفی نزدم

امیرمحمد : باشه جواب نده نوبت منم میرسه

برگشتیم توی مغازه حاجی پولش و حساب کرده بود : ممنون ، خداحافظ

حاج احمد : به سلامت دخترم

امیرمحمد با ما اومد کنار حاجی راه می رفت ، من و خانوم جون باهم همراه بودیم

خانوم جون : چیه امیرمحمد ناراحت

: نمی دونم

خانوم جون : تو زنشی باید بدونی چرا ؟

هیچی نگفتم اصلاً برام مهم نبود که ناراحت باشه .

صبح شد امشب باید می رفتم خونه عمو ، مثلاً پاگشام کردند . رفتم حموم نمی دونم چرا ولی دوست داشتم خیلی مرتب باشم ، برای شب همون لباسی که خودم انتخاب کرده بودم پوشیدم با شلوار جین خیلی کم آرایش کردم ، یک روسری کرمم سرم کردم ، همون مانتو سرمه ای رو پوشیدم خانوم جون صبح چادر مشکی توری رو دوخت تا امشب سرم کنم .

ساعت هفت بود که رفتیم خونه عمو ، زن عمو با اکراه من و بوسید ، منم دست کمی از اون نداشتم ، ولی آنچنان با خانوم جون و حاجی روبوسی کرد که خدا می دونه ، عموم من و بوسید ، دخترها فقط با حاجی و خانوم جون روبوسی کردند . رفتیم توی حال نشستیم .

توران برامون شربت آورد ، وقتی جلوی من گرفت ، یک حالتی به خودش گرفته بود که خدا می دونه ، یک لیوان برداشتم : مرسی

حاجی : امیرمحمد کجاست !؟ مگه نمی دونست ما میایم

عمو : چرا ، امروز تو مغازه لوله آب ترکید ، تا درستش کردند دیر رسید خونه رفت یک دوش بگیره

حاجی : چرا لوله بترکه

عمو : سر ظهری دیدم از سنگ فرش مغازه آب میزنه بیرون ، متوجه شدم لوله ترکیده

سلام

حاجی : علیک سلام ، فردام می تونستی لوله رو درست کنی

امیرمحمد : شرمنده حاجی ، چاره ای نداشتم فردا جمعه است

حاجی : خیلی خوب ، کتایون برو اون چادر و از سرت دربیار اینجا که نامحرم نداریم ، ارسلان و اسدم هنوز بچه اند ، امیرمحمد خانم تو ببر

امیرمحمد : بیا کتایون

چاره ای نداشتم همراه امیرمحمد رفتم به راه رو که رسیدم : همین جا می گذارم

امیرمحمد : لازم نکرده بیا بریم بالا اتاق من

: این جا بهتر

امیرمحمد : بهت میگم بیا

همراهش از پله ها رفتم بالا ، دوست نداشتم تو اتاقش برم . همیشه دوست دخترهاش و اونجا می برد . دیدم رفت توی اتاق دیگه : به خاطر جنابعالی مجبور شدم اتاقم و عوض کنم

هیچی نگفتم

امیرمحمد : زود باش می خواهم برم پایین

چادر و مانتو و در آوردم ولی روسریم و در نیاوردم ، امیرمحمد به من نگاهی کرد ، رفتم سمت در

امیرمحمد : روسری تو در نمیاری

فقط بهش نگاه کردم

امیرمحمد شونه اش و انداخت بالا : به من چه

از پله ها رفتیم پایین وقتی وارد پذیرایی شدم زن عمو به من نگاهی کرد اخم هاش توی هم کرد

حاجی : چرا روسری سرت

هیچی نگفتم روی مبل کنار خانوم جون نشستم

خانوم جون : دختر غریبه که نیستند

بازم هیچی نگفتم

حاجی : توران برای کتایون یک شربت دیگه بیار این گرم شده

توران بلند شد رفت از کار حاجی خوشم اومد ، چقدر زور داره آدمی رو که هیچ وقت حساب نمی کردی حالا باید این طوری تحویل بگیری

توران با شربت اومد : بفرمائید

مجبوری یک لیوان برداشتم : مرسی

حاجی : توران بیا بشین کارت دارم

توران : چشم حاجی

توران نشست

حاجی : امروز حاج احمد تو رو از من برای پسرش جلال خواستگاری کرد

عمو : اون مگه زن نداشت

حاجی : با هم به تفاهم نرسیدن جدا شدن

عمو : اون یکبار

حاجی : اون یکبار چی مهم این که خانواده خوبیند جلالم پسر آقایی ، من قبولش دارم

زن عمو دیگه نمی تونست حرف بزنه داشت سکته می کرد منم ساکت نشسته بودم و حرف نمی زدم

خانوم جون : شربت تو بخور

: چشم

حاجی : قرار شد فردا عصر بیان خواستگاری

زن عمو : حاجی ، توران هنوز سنی نداره

حاجی : بیست سالش می خواهی ترشیش بندازی

زن عمو دیگه ساکت شد ، اگه می تونست با دست هاش حاجی رو خفه می کرد .

چشمم به امیرمحمد افتاد که داشت شربت می خورد چشمم به میز افتاد دیدم لیوان شربتم نبود به روی خودم نیاوردم .

حاجی : امیرمحمد شربت خانم تو خوردی حالا بلندش و یکی براش بیار

: ممنون نمی خواهم

امیرمحمد لبخندی زد ، نمی خواهد حاجی

حاجی : یاد بگیر هیچ وقت سهم یکی دیگه رو نخور ، بعدم تنها خوری برای آدم زن دار خوب نیست

امیرمحمد لیوان شربت و طرف گرفت : خوب نصفش و من خوردم نصفشم زنم می خوره

حاجی : همیشه اول خانم ها می خوردند بعد آقایون ، تیمور تو به این پسر چی یاد دادی

امیرمحمد : بله متوجه شدم

عمو به امیرمحمد آنچنان با عصبانیت نگاه کرد که خدا می دونه

امیرمحمد بلند شد رفت بعد از چند دقیقه با یک لیوان شربت برگشت ، گذاشت جلوم : بفرمائید

: ممنون

حاجی سرش و تکون داد : این درست

موقع شام شد ، خانوم جون : بلند شو کمک کن

حاجی : نمی خواهد ، عروس که تو خونه مادرشوهر کار نمی کنه ، مگه چند بار اعظم تو کارهای خونه به تو کمک کرده

زن عمو : نه نیازی نیست کتایون کمک کنه ، دخترها هستند

از کارهای حاجی خیلی خوشم می اومد کاش این کارها رو وقتی مادرم مرد برای انجام میداد . نه حالا

صدای زنگ بلند شد

حاجی : مهمون داری

زن عمو : قرار نبود مهمون بیاد

تندیس در باز کرد : عمه منصوره است .

بلند شدم

خانوم جون : کجا ؟

: لباسم مناسب نیست

حاجی سرش و تکون داد : برو

رفتم اتاق امیرمحمد مانتو برداشتم تنم کردم روسریمم درست کردم

بیا این چادر

: مرسی ، چادر مشکی سرم می کنم

لازم نکرده مانتو پوشیدی ، کافیه

: آخ اون طوری راحت ترم

امیرمحمد اخم هاش و تو هم کرد : میگم نمی خواهد همین چادر و سرت کن

چادر و ازش گرفتم سرم کردم ، با امیرمحمد رفتم پایین

سلام عمه منصوره

عمه : سلام کتی جان

حاجی : کتی یعنی چی ؟ اسمش کتایون

عمه منصوره : ببخشید

: سلام اکبر آقا

اکبر با یک حالتی به من نگاه کرد ، همیشه ازش بدم می اومد : سلام

حاجی : منصوره دیشب پیغام دادم نیومدی

عمه منصوره : ببخشید حاجی ژیلا یکم تب داشت

حاجی : بچه بهانه خوبی برات شده

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 13:50  توسط هلن  |  آرشیو نظرات

سلام به همه ی اونایی که عاشق هستن میخوان داستان های عاشقانه بخونن !!!!!!!!!!

من عاشق این جور داستان ها هستم میدونم اگه سنم و بگم ممکنه خندتون بگیره ولی من 13سالمه و عاشق هم شدم توروخدا از خنده غش نکنید که شرمنده میشم !!!

امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و مشت مشت نظر های خوشگل موشگل بزارین از همتون ممنونم که به من سر زدیددددددددددددد.

رمان روزای بی کسی

رمان ورود عشق ممنوع

رمان لحضه ی دیدار

رمان دبیرستان عشق

رمان قصه ی عشق تر گل

مان مسابقه ی عاشقم کن

رمان هویت پنهان

رمان دختر خراب

رمان رکسانا

رمان جین ایر

رمان همراز

رمان سوگلی حرمسرا

رمان نقاب عاشق(عشق)

رمان فقط به خاطر تو

رمان تمنای وصال

رمان اریکا

رمان پارمیدا

رمان عروس 18ساله

رمان اولین نگاه

رمان جادوی عشق

رمان یلدا

رمان در دستان سرنوشت

رمان عشق ماندگار

رمان کتایون قسمت اول

رمان کتایون قسمت دوم

رمان کتایون قسمت سوم

رمان کتایون قسمت چهارم

رمان کتایون قسمت پنجم

رمان کتایون قسمت ششم

رمان کتایون قسمت هفتم

رمان کتایون قسمت هشتم

رمان کتایون قسمت نهم

رمان کتایون قسمت دهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!