رمان مزاحم پارت اول

رمان مزاحم پارت اول

رمان مزاحم پارت دوم

رمان مزاحم پارت سوم

رمان مزاحم پارت چهارم(آخر)

خلاصه دختری به اسم نگینه که یه مزاحم داره که …………

رمان قشنگیه پایانش خوشه کل کل داره ضایع شدن داره .

نمی دانم چرا امروز دلم هوایت را می کند؟!؟!؟!
همین امروزی که با بی رحمی پا روی دلم گذاشتی
و حصار دلم را پایمال کردی و با بی رحمی گفتی
من میروم تا تو بدانی رفتی ام!!!
و حال که تو رفتی
دلم فقط تو را میخواهد هوسی در سینه ندارم برگرد
برگرد و فقط مثل برادر و کوه پشتم بمان
فقط با من بمان
بیرحم ترین موجود زمین مهرت در دلم نشسته برگرد
برگرد و بگو من بدون چشمانت چه کنم؟!؟!؟!؟!

***زنگ آخر به صدا درآمد و نگین و دوستانش درحال جمع کردن وسایلشان بودند.
نگین دختری لاغر اندام و بلند قد بود ،چشمان درشت و سیاهی داشت و مژگانش بلند و تابدار بود صورت شفافی که داشت باعث می شد هر روز صبح ناظم مدرسه شان او را مجبور کند صورتش را بشوید تا مطمئن شود نگین آرایش ندارد. بینی او نیز کوچک و سربالا بود و لبانی غنچه ای وکوچک داشت دندانهایش مانند مروارید در دهانش می درخشید. ولی در کل صورتی دخترانه، محجوب و زیبا داشت. او در حال گذراندن دوران پیش دانشگاهی بود.
نگین چادرش را از جا میزی بیرون آورد. ملیکا چون با اخلاق نگین آشنا بود قبل از آنکه نگین چیزی بگوید آینه اش را به سمت او گرفت نگین آینه را از ملیکا گرفت و با وسواس زیاد مشغول درست کردن قسمتی از مقنعه اش که همیشه آنرا از چادر بیرون می گذاشت شد.
ملیکا: ول کن بابا حالا کی به بالای مقنعه ی تو نگاه میکنه؟
نگین: همه.و بعد آینه را به ملیکا پس داد و با بچه ها خدا حافظی کرد و از کلاس خارج شد.
نازنین هم سرویسی نگین درحیاط منتظر او بود و با دیدن او گفت: پس تو کجایی ؟
بعد با دستش به سمت پایین اشاره کرد وگفت:اینها را می بینی همه به خاطر توست.
نگین با تعجب به زمین نگاه کرد و گفت:چی؟
نازنین: علفها را می گویم. نگین که تازه متوجه منظور نازنین شده بود تا بیرون مدرسه به دنبال او دوید.
وقتی به بیرون مدرسه رسیدند نگین گفت: شانس بیار که مقنعه ام خراب نشده باشه وگرنه
خدا به دادت برسد.
آن دو درحال خندیدن بودند که نگین چشمش به مزاحم همیشگی افتاد که پسری 18یا19 ساله به نظر می رسید و هرروز به دنبال نگین می افتاد و از او خواهش می کرد شماره ای که در دست پسر است از او بگیرد ولی نگین از این کار امتناع میکرد زیرا هم خودش این کارها را دوست نداشت و هم دلش نمی خواست پدر و مادرش فکر کنند که نگین از اعتماد آنها سوء استفاده کرده است. پسر مثل هر روز تا کنار سرویس او را دنبال کرد ومثل هر روز هنگامی که نگین سوار سرویس شد ناکام بازگشت.
نگین و خانوداه اش در شمالی ترین نقطه ی تهران در خانه ای زیبا و مجلل زندگی می کردند. علی رغم آن که آنان ثروت زیادی داشتند از کمک به مردمان بی بضاعت و مستمند دریغ نمی کردند. سرویس جلوی در خانه نگه داشت و نازنین با نگین خداحافظی کرد و نگین پیاده شد. نگین زنگ در را فشرد پس از مدتی مش رجب سرایدار ساختمان در را گشود و نگین وارد شد و با دیدن ماشین برادرش نیما در حیاط از مش رجب پرسید: نیما برگشته؟
نیما برادر بزرگتر نگین بود مشغول به تحصیل در سال دوم رشته ی مهندسی عمران بود او نیز پسری خوش قیافه و جذاب بود که اکثر دخترهای دانشگاه و همچنین دختران فامیل او را می ستودند .
نیما به همراه دوستانش برای تعطیلات میان ترم به شمال سفر کرده بود وقرار بود یک هفته دیگر بازگردد نگین نیز به علت وابستگی زیادی که به نیما داشت این مدتی که نیما نبود مقداری ناراحت بود. ولی حالا با دیدن خودروی نیما بسیار خوشحال بود و دلیل برگشت نیما اصلا برایش اهمیتی نداشت. او بعد از پرسیدن سوال از مش رجب بدون آنکه منتظر جواب بماند برای دیدن نیما به
داخل خانه دویده بود.
خانه ی آنها خانه ای دوبلکس بود که طبقه ی پایین پذیرایی بود و درطبقه ی بالا 4 اتاق خواب قرار داشت که یکی از آنها متعلق به نگین دیگری نیما و 2 اتاق دیگر یکی اتاق کار پدر بود و در کنار آن اتاق خواب پدر و مادر قرار داشت خانه ی آنها با وسایل ساده اما شیک تزئین شده بود.
نگین همین که وارد خانه شد چادر و کیفش را روی مبل پرت کرد و به سمت اتاق نیما دوید، نیما نیز در اتاقش پشت تخت قایم شده بود تا نگین را بترساند. نگین به اتاق نیما رسید در را باز کرد و داخل شد نیما از پشت تخت بیرون پرید و نگین را حسابی ترساند . نگین هم صبر نکرد و مقنعه اش را بیرون آورد و به طرف نیما پرتاب کرد نیما جا خالی داد و مقنعه به مادر که در اتاق را باز کرده بود تا ببیند این همه سروصدا برای چیست برخورد کرد ، نیما دلش را گرفته بود و از ته دل می خندید.
نگین که حسابی عصبانی شده بود گفت: من دیوونه رو بگو چه قدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم تواومدی .
نیما: بابا شوخی کردم .
نگین:ولی خیلی مسخره بود.
نیما:معذرت می خوام که خواهر گلم را ناراحت کردم. و بعد به کنار نگین آمد و گفت: منو می بخشی؟
نگین محکم و قاطع گفت:نه.
نیما یک خرس حصیری را که از شمال برای اوگرفته بود به سمت نگین گرفت و گفت: حالا چی؟
نگین عاشق صنایع دستی بود و نیما این را به خوبی میدانست و با این کار نیما ،آن دو با یکدیگر آشتی کردند. مادر که خیالش راحت شده بود که مشکلی نیست به رو به آن دو گفت: ناهار حاضره زود بیاین پایین.
نگین نیز با مادر از اتاق خارج شد وبه اتاق خودش رفت مانتو و شلوار مدرسه اش را عوض کرد به طبقه ی پایین رفت. سر میز نهارنگین مشغول کشیدن برنج به داخل بشقابش بود که مادر پرسید: امروز چه خبر بود؟
نگین: طبق معمول درس و سروکله زدن با معلما اتفاق خاصی نیفتاده است.
نیما از نگین پرسید:نمی پرسی چرا زودتر برگشتم؟
نگین: راست می گی ها واقعا برای چی زودتر برگشتی؟
نیما: فردا می فهمی.

نگین خسته وارد خانه شد. 2روز دیگر امتحان هایش شروع میشد و او 2روز برای درس
خواندن مهلت داشت. وقتی وارد خانه شد کسی در خانه نبود برایش تعجب آور بود زیرا مادرش همیشه قبل از آمدن نگین خانه بود، ولی الان هیچ کس در خانه حضور نداشت. با خستگی در حال بالا رفتن از پله ها بود که زنگ تلفن به صدا در آمد از پله پایین آمد و تا تلفن را برداشت صدای ضبط که آهنگ تولدت مبارک را می خواند بلند شد ونگین تازه فهمید که چرا نیما زودتر برگشته بله امروز تولد نگین بود. بعداز صدای ضبط صدای پدر و مادر و نیما بلند شد که همه با هم آهنگ تولدت مبارک را می خواندند. سپس یکی یکی کادوهایشان را به نگین دادند ونگین مشغول تشکر کردن وباز کردن کادوهایش شد نیما یک جعبه ی بزرگ به اوداد و نگین با ذوق زیاد مشغول باز کردن آن شد او هر چه کادو را باز می کرد به جعبه ای کوچکتر از جعبه ی قبلی می رسید و در نهایت به یک شکلات رسید شکلات را بیرون آورد وروبه نیما گفت:همین.
نیما با لبخند گفت:توکه میگفتی من راضی به زحمت نبودم واز این حرفا .
نگین: من با مامان وبابا بودم نه با تو.
نیما: پس که اینطور حالا که اینجوریه بیا این یکی رو بگیر.و یک عروسک پولیشی را به سمت او پرتاب کرد .
نگین: وای چقدر خوشگله چرا زحمت کشیدی ؟من راضی نبودم.
نیما: پس بِدِش به من .
پدرومادر به آندو نگاه می کردند ومی خندیدند.
در پایان آن شب همه برای شام به رستوران رفتند و به جر و بحث های نیما و نگین می خندیدند .
وقتی شب به خانه بازگشتند با اینکه دیر وقت بود اما نگین با وجود خستگی زیاد به درس خواندن مشغول شد و تا نماز صبح مشغول درس خواندن شد.
نگین امتحانات را یکی پس ازدیگری با موفقیت پشت سر میگذاشت و پس از پایان امتحانات خود را برای کنکور که ماه دیگر برگزار می شد آماده میکرد و خوشبختانه آن را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت و در رشته ی روانشناسی قبول شد.


یک روز نگین برای درس خواندن به همراه دوستانش به کتابخانه رفته بود که مادرش با او تماس گرفت و گفت اگر میتواند در مسیر بازگشت خانه کمی برای مادر خرید کند و وقتی نگین علتش را جویا شد مادر گفت که پدر بعد از سالها دوست دوران دبیرستانش را پیدا کرده و او و خانواده اش را برای شام به منزل دعوت کرده است. نگین با کمال میل پذیرفت و آن روز نسبت به بقیه روزها زودتر به خانه رفت تا به مادرش کمک کند .


حدود ساعت 6 عصر بود که خانواده آقای سهرابی به خانه ی آنها آمدند. خانم و آقای سهرابی نیز دارای دو فرزند بودند که فرزندانشان پسری به نام آرش و دختری به نام آرزو بود. پس از وارد شدن مهمانها همه در حال سلام و احوال پرسی بودند که وقتی آرش به سمت نگین برگشت تا به او سلام کند هردو مبهوت ماندند.بله؛ آرش همان پسری بود که هر روز اصرار داشت شماره اش را به نگین بدهد. آرش سریع به خود آمد و در مقابل نگین با سر سلامی کرد ولی نگین نمی دانست چرا احساس می کرد 2 وزنه ی سنگین به پاهاش آویزان است و نمی تواند آنها را تکان دهد ناگهان با صدای مادر که می گفت نگین جان خانم ها را به اتاق راهنمایی کن تا لباس هایشان را عوض کنند به خود آمد.
آرزو و مادرش را به اتاق خودش راهنمایی کرد و بعد از اینکه که لباس هایشان را عوض کردند خانم سهرابی که او را مهوش نام داشت، گفت: خب شما دخترا رو تنها می گذارم تا بیشتر با هم آشنا بشید و سپس از اتاق خارج شد .
آرزو با کنجکاوی مشغول نگاه کردن به دکور اتاق نگین بود که نگین گفت:اگه اشتباه نکرده باشم اسم شما آرزو بود درسته؟
آرزو: آه بله. نگین جون دکور اتاقت خیلی قشنگه واقعا که سلیقه ات محشره .
نگین: نه اونقدر که تو میگی ام سلیقه ام خوب نیست.
آرزو: نه باور کن تعارف نمی کنم وسایل اتاقت خیلی ساده وشیکند.
نگین: مرسی.راستی آرزو جان شما دانشجو ای؟
آرزو: نه هنوز ، ولی امسال دارم برای کنکور میخوانم ولی انگار شما دانشجوای.
نگین: بله.
آرزو: چه رشته ای؟
نگین: روانشناسی.
آرزو: چه رشته ی خوبی به نظر من همه ی روانشناسا زندگی موفقی دارند چون می دونند در هرقسمت از زندگی چه عکس العملی نشان بدهند درست مثل آرش.
نگین با شنیدن نام آرش ناگهان به یاد روزی افتاد که با نازنین در حال سوار شدن به سرویس بود که آرش جلو آمده بود و نگین سریع در ماشین را بسته بود و پیراهن آرش به در گیر کرده و پاره شده بود و وقتی ماشین جلوتر رفته بود نگین سرش را از شیشه بیرون آورده بود و گفته بود دفعه ی بعد اگه بیای دنبالم بلای بدتری سرت میاد و این آخریآخرین دیدار آنها بود.
و با صدای آرزو که میگفت انگار برای شام صدامون می کنند به خود آمد و گفت: بله بله بریم.
سر میز شام آرش روبروی نگین نشسته بود و هروقت نگاهشان با همدیگر تلاقی می کرد آرش لبخندی را تحویل نگین میداد. بعد از شام خانواده ی آقای سهرابی برای رفتن آماده شدند و هنگام خداحافظی آرش به آرامی به نگین گفت: زیاد خوش قول نیستیا آخه قرار بود اگه دفعه دیگه منو دیدی یه بلایی سرم بیاری و منو پررو تر کردی .
نگین: میخواستی جلو ی پدر مادرت چی کارت کنم ؟
آرش:خب درسته بعضی کارا رو نمیشه جلوی بقیه انجام داد.
نگین که منظور آرش را فهمیده بود از عصبانیت در حال انفجار بود و تا به خود آمد و خواست جواب آرش را بدهد متوجه شد خانواده سهرابی رفته اند و مادر و پدر و نیما برای بدرقه به حیاط رفته اند ولی او هنوز میان پذیرایی ایستاده است. به آشپزخانه رفت قرص سردرد خورد و بعد از شب بخیر گفتن به بقیه به اتاقش پناه برد.
تا نیمه های شب خوابش نمی برد از اتاق بیرون رفت تا به آشپزخانه رفته و مقداری آب بنوشد وقتی به میان پله ها رسید متوجه شد پدر و مادرش در پذیرایی مشغول صحبت کردن هستند و او ناخواسته حرفهایشان را می شنید که پدر میگفت: آرش پسر برازنده ای بود.
مادر: آره و خیلی سر به زیر و محجوب .
نگین با خود گفت آره خیلی . و بعد با پوز خندی تمسخر آمیز به سمت آشپزخانه رفت.


وقتی نگین وارد دانشگاه شد نازنین همان هم سرویس قدیمی اش که حالا با او هم دانشگاهی بود به سویش دوید و با ذوق گفت: نگین بدو یه پسر مامان تازه انتقالی گرفته و اومده تو دانشگاه ما. هنوز نیومده همه ی دخترا براش غش و ضعف کردن.
نگین: حالا تو چه رشته ای درس میخونه این پسر خوشبخت؟
نازنین: از خوش شانسی تو روانشناسی.
ناگهان نگین به فکر فرو رفت یاد شب گذشته افتاد آرش گفت تازه انتقالی اش جور شده و فردا اولین کلاسش است . همانطور که در فکر بود نازنین گفت:بابا تو هنوز ندیدیش اینجوری رفتی تو فکر ببینیش چی کار می کنی؟
نگین: لوس نشو یاد دیشب افتادم.
نازنین: راستی مهمونی خوش گذشت ؟پسر داشتند؟
نگین خنده ای کرد وگفت: میشه ما یه حرفی بزنیم و تو به پسرا ربطش ندی؟ حالا خوبه نامزد داری.
نازنین: آخه نگین جون قحطی پسر اومده توام اگه دست به کار نشی پسرا میپرن. ناگهان
نازنین گفت: خودشه اومد .
نگین:کی اومد؟
نازنین: اَه تو چقدر گیجی همون پسر مامان رو میگم دیگه و با انگشت به صندلی روبرو که 2 پسر نشسته بودند اشاره کرد اوناهاش اونی که سمت چپ نشسته.
نگین نوک انگشت نازنین رو دنبال کرد و به نقطه ای که او اشاره میکرد رسید و شک اش به یقین تبدیل شد آرش بود همان پسری که نازنین می گفت آرش بود .
نازین: محشره نه؟
نگین چادرش را جمع کرد وگفت:نازنین بلند شو کلاسم دیر شد.
نازنین:اَه توام کشتی مارو با این حیای دخترونه ات نگاه کردن که اشکالی نداره.
نگین: باشه تو تا صبح بشین بهش نگاه کن تا بیاد بهت شماره بده.
نازنین: نگین بیا نگاش کن قیافه اش خیلی آشناس انگار یه جایی دیدمش ولی نمی دونم کجا.
نگین: بله ایشون آرش سهرابی همون پسر سیریشی هستن که هر روز بعد از مدرسه می افتاد دنبال من.
نازنین: اِاِاِ راست میگی تو چه خوب یادته ولی خانم شما این اطلاعات رو در عوض یه نگاه به دست آوردی؟
نگین: نخیر در عوض یک شب میزبانی ایشون.
نازنین متعجب پرسید: میزبانی؟!
نگین: منحرف، این پسر همون دوست دبیرستان بابامه.
نازنین: تو چه شانس خوبی داری دختر .
نگین:آره خیلی خوبه نمیدونی همین آقای دختر کش دیشب چه مزخرفاتی که به من نگفت .
نازنین: حالا مگه چی گفته که تو انقدر از دستش عصبانی هستی؟
نگین: تو بلند شو بیا برات تعریف میکنم نمی خوام منو ببینه.
نگین: بالاخره که چی شما هم رشته ای هستید با تفاوت 2یا3 ترم پس امکان اینکه بعضی از کلاساتون با هم بیافته 100 درصده.
نگین به فکر فرو رفت و گفت: راست میگی فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم.
فعلا بلند شو بیا ضایع ست فکر میکنه چه تحفه ایه که ما اینجا نشستیم و داریم نگاش میکنیم.
نازنین: ولی فکر نمی کنی یه ذره دیر شده و بعد به پشت سر اشاره کرد نگین به پشت سر نگاه کرد و آرش رادید که به سوی آنها میاید.
آرش نزدیک آنها که رسید گفت:به به دیروز دشمن امروز هم دانشگاهی چه ضرب المثل جالبی اختراع کردم .
و بعد دستش رو جلو آورد و گفت: در هر صورت خوشبختم.
نگین معطل نکرد کیفش را در دستان آرش گذاشت وکیف نازنین را گرفت و روی آن گذاشت و گفت اولی رو می بری کلاس 20 دومی رو هم کلاس10 و بعد میای مزدتو میگیری، بریم نازنین جان. و دست نازنین را گرفت و به سوی خودش کشید و با هم به راه افتادند.
دوست آرش ،بهنام، گفت: ایول خوب ضایع ات کرد حالا هم بدو تا اربابت ناراحت نشده کیفشو تحویلش بده یعنی تو کلاس تحویل بده.
آرش: دارم براش. نقطه ضعف این جور دخترا رو خوب بلدم.نازنین: دختر این چه کاری بود کردی مگه اینجا دهاته که دستشونو برای باربری دراز کنه ، نه بی فرهنگ! باید باهاش دست میدادی.
نگین: پسره ی پررو فکر کرده کی هست .
نازنین: واقعا که دارم ازت نا امید میشوم آخه این چه طرز برخورد بود با این جیگر.
نگین خود نیز می دانست که آرش پسری خوش چهره و خوش لباس است که مورد پسند هر دختریست ، ابروهای او پیوسته وبینی اش کوچک بود. لبهایش مقداری بزرگ بود که این مشکل با دندانهای سفید و براقش حل میشد و به اندازه ی یک انگشت در زیر چانه ریش داشت.
نگین نازنین را تا کلاس همراهی کرد و در کمال ناباوری دیدند که کیف نازنین روی صندلی اش قرار دارد . سپس نگین نازنین را ترک کرد تا کیف خودش را نیز پیدا کند . زیرا از پسری که او شناخته بود این کار بعید بود او وقتی کیف ها را به آرش تحویل می داد با خود فکر کرده بود آرش کیف ها را همان جا رها می کند ولی هم اکنون چیزی مخالف آنچه فکر می کرد می دید.
کیف او نیز روی صندلی اش قرار داشت و از شانس خوب یا بد نگین آن کلاس اولین کلاس مشترکش با آرش بود و آرش در کنار نگین با فاصله ی دو صندلی نشسته بود و آن دو دید کاملی نسبت به یکدیگر داشتند.
کلاس شروع شد و نگین کیفش را باز کرد تا جزوه هایش را از داخل آن بیرون بیاورد که متوجه کاغذ نا آشنایی شد کاغذ را باز کرد روی آن نوشته شده بود
شب به این شماره زنگ بزن تا در مورد مزد با هم صحبت کنیم .
09121234567 آرش
نگین برای آن که آرش فکر کرده نگین از آن دخترهاست که هر ساعت با پسری هستند مشمئز شد. اول فکر کرد کاغذ را پاره کرده و در مقابل چشمان آرش آنرا در سطل بریزد اما بعد فکر دیگری به ذهنش رسید و کاغذ را در کیفش گذاشت.
آرش با دیدن عکس العمل نگین لبخند پیروزمندانه ای بر لب راند و مشغول آماده کردن مکالمه امشب در ذهنش شد او از دوستانش شماره نگین را گرفته بود پس می دانست چه باید بکند.
نگین نیز دیگر حواسش در کلاس نبود و به فکر نقشه اش بود
عصر نگین برای عملی کردن نقشه اش به اتاق نیما رفت او اول می خواست شماره را به نیما بدهد و بگوید که این پسر مزاحمش شده است ولی بعد فکر کرد حتما در شب مهمانی نیما و آرش شماره های یکدیگر را گرفته اند و بعد ازکمی فکر به این نتیجه رسید که شماره را با نام مزاحم در گوشی ثبت کرده و به نیما بگوید تو به عنوان رفیق من به این پسر زنگ بزن و بگو دیگر مزاحمم نشود.
وقتی به اتاق نیما وارد شد نیما روی تخت دراز کشیده و مشغول درس خواندن بود نگین صندلی کامپیوتر را بیرون کشید و آنرا کنار تخت قرار داد و روی آن نشست.
نگین: ول کن این درس و کتابو بچه خر خون.
نیما: نگین جان خواهر گرامی بذار این درسو بخونم بعد با هم سرو کله می زنیم آخه نمره اش خیلی برام مهمه.
نگین: اِ جدی پس منم تا کاری رو که می خوام برام انجام ندی همین جا می شینم و اذیتت می کنم .
نیما کتاب را بست و روی تخت نشست وگفت: انگار درس خوندن به ما نیومده خب بگو ببینم چی کارداری؟
نگین: اگه جنبه اش رو داشته باشی و بعد از من آتو نگیری باشه بهت میگم.
نیما: قضیه داره جنایی میشه آقا ما نیستیم بلند شو برو بیرون بذار منم درسم رو بخونم .
نگین: اَه لوس نشو من کی گفتم جنایی.
نیما: خیلی خب خود من هم کنجکاو شدم حالا بگو.
نگین: چند وقتیه یه پسره تو دانشگاه هی مزاحمم میشه.
نیما وسط حرف نگین پرید و گفت: به به چشممم روشن رفتی دانشگاه درس بخونی یا…
نگین: من می خوام درس بخونم این هم جنسای شمان که اعصاب راحت برای آدم نمی ذارن در ضمن دیدی جنبه اش رو نداری باهات مثل آدم حرف زد.
نیما: باشه دیگه حرف نمی زنم فقط بقیه اش رو بگو که دارم از فضولی می ترکم.
نگین: جدی؟! پس من دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
نیما: نگین جان عزیزم،خواهرم، گلم، بگو دیگه.
نگین: نچ اینجوری نمی شه خواهش کن.
نیما: از کی؟ ازتو؟!
نگین: باشه پس برو درس ات رو بخون.
نیما: ای خدا این فضولی چی بود به ما دادی.
نگین: زود، حوصله ام سر رفت.
نیما: باشه بابا لطفا.
نگین: لطفا چی؟
نیما: تازگیا خنگ شدی؟ لطفا بگو دیگه.
نگین: دلم برات سوخت. قبلا هم می گفت ولی تازگیها بد گیر میده.
نیما: اسمش چیه؟
نگین فکر اینجاشو نکرده بود که اگر نیما چنین سوالی بپرسد به او چه جوابی بدهد کمی فکر کرد و گفت: وسط حرف من نپر وگرنه نمیگم. بعد گفت: امروز شماره اش رو انداخته بود تو کیف من و گفته بود حتما بهش زنگ بزنم منم می خوام از سر بازش کنم تو بهش زنگ بزن، بگو، من رفیق نگینم دیگه مزاحمش نشو. وگوشی را به سمت نیما گرفت.
نیما: خب شماره اش .
نگین: اولی تو حافظه.
نیما: خب بذار با گوشی خودم زنگ بزنم.
نگین: نه نه اصلا نمی خوام آتو دستش داشته باشم و فردا شماره ات بین دانشجوها بچرخه. فقط بزن رو بلند گو .
وقتی نیما داشت شماره را می گرفت نگین خدا خدا می گرد که صدای آرش از پشت تلفن با صدای خودش متفاوت باشد. تلفن وصل شد و نیما دکمه ی بلند گو را فشار داد.
آرش: سلام خانم خوشگله.
نیما: به نظرت من خانمم؟
آرش: ولی آقا تا اونجایی که من میدونم این شماره برای یه خانمه.
نیما: بله ولی شنیدم تو مزاحم این خانم شدی.
آرش: جنابعالی؟
نیما: فکر کنم من این سوالو باید از شما بپرسم .
آرش: ولی توبه من زنگ زدی.
نیما: رفیق شفیق نگین جان. شما چطور؟
آرش: اِ نگین خانم از کی تا حالا رفیق دار شده که من نفهمیدم؟
نیما: مگه هر کی هرکاری می کنه باید بیاد جلو در خونه ی شما جار بزنه؟
آرش: فکر کنم من با نگین نزدیک تر از این حرفام.
نگین یک لحظه برخود لرزید که اگر آرش بگوید من علاوه بر هم دانشگاهی پسر نزدیکترین دوست بابای نگین هستم چه کند.که صدای آرش را شنید که می گفت: آقا پسر در هر صورت به رفیقت بگو من کوتاه نمیام از ما خداحافظ. وارتباط قطع شد.
پس از قطع ارتباط نیما رو به نگین گفت: از اونی که فکر می کردم پررو تر بود دفعه دیگه اگه مزاحمت شد حتما بهم بگو.
نگین در دل خدا را شکر می کرد که نیما آرش را نشناخته است ولی با این وجود به نیما گفت:غیرتی شدی!
نیما: آخه تازه فهمیدم آبجی کوچولوم بزرگ شده.
نگین: در هر صورت آقا داداش از کمکت ممنون من دیگه میرم تا راحت درس ات را بخونی.
نیما: پس بیرون .
نگین: دیدی جنبه نداری باهات محترمانه حرف بزنم .
نیما: wow, excuse me. Please go out.
نگین: فردا امتحان زبان داری؟
نیما بالشتش را به سمت نگین پرت کرد و نگین گفت: خوب بابا رفتم.
نگین بعد از خارج شدن از اتاق نیما شماره را از تو حافظه تلفن همراهش پاک کرد تا کنجکاوی نیما کار دستش ندهد.
نگین ماشینش را جای همیشگی که پارک می کرد پارک کرد از روزی که در این دانشگاه قبول شده بود همیشه این جا پارک خالی بود انگار کسی آن را برای نگین آماده می کرد . وقتی وارد دانشگاه می شداسترسی وصف ناپذیر ازبرخورد آرش با خودش به خاطرتماس دیروز داشت.
نازنین مثل همیشه کنار در ورودی منتظر نگین بود و صورتش به سمت حیاط بود و نگین پشت سر او قرار گرفت و دستانش را روی چشم های نازنین گذاشت نازنین گفت: نگین لوس نشو.
نگین صدایش را کلفت کرد وگفت:کی گفته من نگینم؟
نازنین: همون پسره که از صبح دنبالت بود.
نگین با تعجب و با صدای خودش گفت:کدوم پسره؟
نازنین: دیدی مچتو گرفتم نگین خانم دستتو بردار تا بهت بگم.
نگین: خیلی خوب خانم زرنگ بگو.
نازنین: آرش خان.
نگین: خب…
نازنین: خب که خب، از صبح که منو دیده دیوونه ام کرده هی میگه نگین کجاست.
نگین: تو چی گفتی؟
نازنین: چی باید می گفتم؟ گفتم: هنوز نیومده دیگه. خوب دیگه بلند شو بریم ببینیم چی کارت داره.
نگین: کی؟
نازنین: اَه تو که انقدر گیج نبودی آقای دختر کش دیگه. راستی ببینم نگین خانم حالا ما غریبه شدیم شنیدم رفیق دار شدی .
ناگهان سر نگین به دوران افتاد و همانگونه که شقیقه هایش را می فشرد گفت: کی گفته؟
نازنین: آرش صبح داشت در مورد رفیق تو که چه جور پسریه از من سوال میکرد. باور کن نگین وقتی گفت: حتما نگین خانم قرار داشتن که امروز دیر اومدن.
منم گفتم: با کی؟ اونم گفت با رفیقشون دیگه. دستمو کشیدم روی سرم که ببینم شاخ در آوردم یا نه آخه از تو این کارا واقعا بعیده.
نگین: وای نازنین بد بخت شدم حتما الان کل دانشگاه پر شده.
نازنین: نگین واقعا تو…! نه من که باور نمی کنم.
نگین: نبایدم باور کنی مگه تو منو نمی شناسی؟
نازنین: چرا ولی برخورد صبح آرش، برخورد الان تو بد جوری انداختتم به شک.
نگین: از تو دیگه توقع نداشتم. بابا این جریان قضیه داره بیا بریم تا برات تعریف کنم.
نگین کل ماجرای روز قبل را مو به مو و بدون جا انداختن یک عدد واو برای نازنین تعریف کرد. بعد از تمام شدن حرف نگین نازنین گفت: بابا نگین این کارا چیه خوب مثل آدم بشین باهاش حرف بزن دیگه.
نگین: آخه مشکل منم همینه زبون آدمیزاد سرش نمیشه.
نازنین: خب حالا پاشو بریم سر کلاس، امروز من تا خونه باهات میام فکرامونو بریزیم رو هم ببینیم چه جوری خراب کاری سرکارو درست کنیم.
نگین آن روز خوشحال بود چون کلاسش تمام شده بود و هنوز آرش را ندیده بود .نگین و نازنین مسیر ماشین نگین را در پیش گرفته و وقتی درحال سوار شدن به ماشین بودند صدای بوقی آنها را متوجه خود کرد نگین و نازنین هردو به سمت عقب برگشتند و آرش را دیدند که پشت ماشین مدل بالایش نشسته و با پوز خندی به آنها نگاه می کند.
نگین: وای خدای من این اینجا چی کار می کنه؟ نازنین برگرد اصلا انگار نه انگار که ما دیدیمش راحت و خونسرد بشین تو ماشین.
وقتی آن دو روی صندلی ماشین نشسته بودند، نازنین گفت: اگه دنبالمون کنه چی؟
نگین : آرش که آدرس خونه ی مارو بلده پس دیگه دلیلی برای فرار وجود نداره.
نگین استارت را زد و براه افتاد .و آرش هم پشت سر آنها می رفت .
نازنین:این دیوونه اس چرا اینجوری میکنه؟
نگین: ولش کن از آقا سامان چه خبر؟
سامان پسرعموی نازنین بود و آن دو از کودکی با یکدیگر بزرگ شده بودند و نازنین عاشقانه سامان را دوست داشت. سامان نیز عاشق نازنین بود و بین آن دو حلقه ای به عنوان حلقه ی نامزدی رد و بدل شده بود.
نازنین: هیچی اونم خوبه فردا شب قراره بیان خونمون.
نگین: جدی پس تو الان داری با دمت گردو میشکنی دیگه نه؟
نازنین: وا مگه سامان تحفه اس.
نگین: خدا از دلت خبرداره.
نازنین: نگین اون طرفو نگاه کن.
نگین برگشت و دید ماشین آرش کنار ماشین آنها قرار دارد و آرش با دست به نگین اشاره
می کند که شیشه را پایین بدهد. نگین شیشه را پایین داد و گفت: فرمایش؟
آرش: اوه اوه نگین خانم چقدر سر سنگین شدی با ما.
نگین: اگه بخوای چرت وپرت بگی شیشه رو میکشم بالاها.
آرش: خب خب نکش بالا می گم.
نگین و نازنین از طرز حرف زدن آرش خنده اشان گرفت.
آرش: چه عجب ما خنده ی شمارم دیدیم غرض از مزاحمت چرخ عقب ماشین پنچره.
نگین ماشین را به گوشه ی اتوبان هدایت کرد و آرش هم به دنبالش آمد. نگین از ماشین پیاده شد و با چرخ پنچر ماشین روبه رو شد. آرش نیز از ماشین پیاده شد و گفت: زاپاس لطفا.
نگین: راستش من هیچ وقت با خودم زاپاس بر نمیدارم آخه تا حالا سابقه نداشته پنچر کنم.
آرش: حادثه خبر نمی کند.
نگین: خب حالا تو برای چی اینجا وایسادی.
نگین این حرف را از ته دل نمی زد و دلش می خواست آرش آنجا بایستد و به او دل گرمی دهد. آرش نیز انگار فکر نگین را خواند و فرصت را برای جبران دیروز غنیمت شمرد. سپس رو به نگین گفت: درسته من برای شما نایستادم چون شما الان میتونی زنگ بزنی به یه آقا پسرکه خوشگلتر و خوش تیپ تر از من ِ و اونم میاد دنبالت من نگران خانم غفوری هستم.
نگین لبخند پیروزمندانه ای زد که توانسته حسادت آرش را تا این حد برانگیزد ولی برای آنکه به اصطلاح آرش را ضایع کرده باشد گفت: فکر نمی کنم خانم غفوری هم نیازی به کمک شما داشته باشند چون ایشون هم می تونند با نامزدشون تماس بگیرند تا بیان دنبالآرش که تا ان لحظه داشت با تعجب به آن دو نگاه میکرد گفت: باید می فهمیدم اون دخترایی که اون بلاها رو سر من میاردند دخترهای…
نگین وسط حرف آرش پرید وگفت: مواظب حرف زدنت باش.
آرش: بله دیگه گربه دزده تا چوب برمی دارند حساب کار میاد دستش.
نگین: گفتم مواظب حرف زدنت باش فراموش نکن که تو یه پسری و ما دو تا دختر پس به راحتی می تونیم جیغ و داد کنیم که تو مزاحمون شدی ولی به احترام پدرت کاری نمی کنم.
آرش: تا کی می خوای از دستم در بری. محض اطلاع جنابعالی بگم شما خونه ی ما دعوتین شما 2تام سریع تماس بگیرین که بیان دنبالتون اینجا برای ایستادن دخترا اصلا مناسب نیست.
نگین: اون دیگه به خودمون مربوطه.
آرش: باشه پس شب می بینمت.مواظب خودت باش. وبا این حرف آنها راترک کرد .
نازنین: آخه دختره ی خل این چه کاری بود کردی الان ما اینجا دو تا دختر چه کار کنیم؟
نگین: خب زنگ بزن سامان بیاد دنبالت .
نازنین: مگه اون بیکاره و منتظر من بهش زنگ بزنم تا هر جا هستم بیاد دنبالم.
در همین حین آنها متوجه صدای بلند موزیکی که ترانه ای زننده را تکرار میکرد شدند و بعد صدای پسری که می گفت: وای خدای من اینجا آسمونه یا زمین این دو تا پری رو از کجا فرستادی.
دیگری گفت: خاک توسرت که بلد نیستی درست صحبت کنی به این دخترا که معلومه تازه اول راهن باید گفت: خانمها افتخار آشنایی میدین.
نگین: آقایون به ظاهر محترم مزاحم نشید.
صدای یکی از پسرها بلند شد: الاغا اون ماشینشونه نگاه کن به اندازه پول سه تا از ماشین ماست .
دیگری گفت: آخی طفلیا پنچر کردند .
نگین تلفن همراهش را بیرون آورد وگفت: یا میرید یا زنگ می زنم به پلیس.

  • تازه گوشی خریدی مامانی که نمیدونی اتوبان نقطه کوره.

نازنین: نگاه کن بالاخره آرش رسید. واین جمله را هم چنان بلند گفت که پسرها متوجه آن شوند.
-اوه اوه رفیقشون اومد علی بزن به چاک.
وقتی آنها دور شدند نازنین و نگین دستهایشان را به یکدیگر کوبیدند و نگین گفت: ایول نازنین خیلی باحال بود این آرش فقط مجازی اش به درد می خوره.
نازنین: اوه اوه بارونم که گرفت حالا چی کار کنیم خانم آرتیست؟
نگین: هیچی الان زنگ می زنم به نیما بیاد دنبالمون.
و با استفاده از کد به مرکز وصل شده و آنتن گوشی را پر کرد و بعد شماره نیما را گرفت.
نیما: الو،سلام.
نگین: سلام .
نیما: خوبی؟
نگین: مرسی کجایی نیما؟
نیما: تو خیابونا.
نگین: می تونی بیای دنبالم .
نیما: مگه ماشین نداری ؟
نگین: حالا تو بیا.
نیما: دست گل به آب دادی؟
نگین:بیا خودت ببین!
نیما: من الان با دوستمم ماشین خودم دستم نیست.حالا آدرس بده.
نگین آدرس را به نیما داد و نیما گفت: من نزدیکم تا یک ربع دیگه می رسم.
بعد از پایان تماس نیما و نگین ، نگین رو به نازنین گفت: بیا بریم تو ماشین تا بیان.
آرش برای آنکه می خواست ببیند نگین راست گفته یا نه مقداری جلوتر جایی که نگین به
او دید نداشت ولی او کاملا می توانست او را ببیند ایستاد تا ببیند آیا کسی به دنبال آن دو می آید یا نه.
نیما و دوستش به دنبال آن دو آمدند و آرش که از دور نظاره گر بود ماشین و راننده را نشناخت. او نمی توانست صورت نیما را به خوبی ببیند برای همین اورا نشناخت و فکر کرد شاید نامزد نازنین باشد آن چیزی که او دیده بود مهر محکمی بود برای ادعای نگین. او با همکاری بهنام این نقشه را کشیده بود و صبح ماشین نگین را بعد از پارک پنچر کرده بود تا بتواند عکس العمل نگین را ببیند و حالا خود را شکست خورده می دانست .حس جدیدی در او به وجود آمده بود که آرش با آن آشناییت نداشت او دخترها را فقط وسیله ای برای سرگرمی می دانست و حال می خواست دوست پسر نگین را خفه کند اگر قصد سوءاستفاده از نگین رادارد.
نیما، نگین و نازنین را به خانه رساند و خودش به همراه دوستش برای گرفتن پنچری ماشین نگین راهی شد.
نگین وقتی وارد خانه شد سلام بلندی داد و به سمت اتاقش به راه افتاد لباس هایش را عوض کرد و روی تختش دراز کشید. مادر با لیوان آب پرتغال پشت در اتاق نگین آمد و در زد. نگین گفت: بفرمایید. که مادر گفت: هوای سرد و ماشین پنچر کنار اتوبان و دو تا دختر تنها خدا خیلی بهمون رحم کرد.
نگین: مرسی مامان .
مادر: خوب استراحت کن که شب دعوتیم.
نگین طوری که انگار اصلا از قضیه خبر ندارد با تعجب گفت : اِ کجا؟
مادر: خونه ی آقای سهرابی .
نگین: وای مامان چه گیری دادین شما و بابا به اینا.
مادر: وا! مگه چی کارت کردن که اینجوری راجع به بهشون حرف میزنی؟
نگین: هیچی مامان جان ولی مگه ما خودمون فامیل نداریم که چسبیدیم به غریبه ها.
مادر: کدوم فامیل عزیزم؟ خاله ات که ایتالیاست، داییت اینام که الان مسافرتن شکر خدا عمه ام که نداری فقط می مونه یه عموت که مامان جان راستش زیاد خوشم نمیاد بریم خونشون می دونی که اونا به تو به چشم عروسشون نگاه می کنن منم که اصلا از این اخلاقشون خوشم نمیاد.
نگین کنار مادر نشست وگفت: مگه پسر قحطی من زن سعید شم غصه نخور مادر جان من تو فامیل ازدواج نمی کنم یا اصلا بهتر که هیچ وقت ازدواج نکنم .
مادر: مادر جون این چه حرفیه که میزنی .
نگین مادر را در آغوش گرفت و گفت: من حلوای قندم بیخ ریش شما بندم.
مادر گفت: ولی فقط تا وقتی درست تموم بشه چون من بعدش می خوام ریشامو بزنم. وبعداز اتاق خارج شد و نگین با دریایی از فکر وخیال به خواب عمیقی فرو رفت.


ساعت حدود 4 بعداز ظهر بود که نگین از خواب بیدارشد و برای فرار از کسالت وخستگی تصمیم گرفت دوش آب سرد بگیرد و پس از برداشتن لباسهایش از داخل کشو به سمت حمام اتاقش رفت و پس از حمام روی تخت نشسته بود که تلفن اتاقش زنگ خورد. نازنین بود تلفن را برداشت.
نگین: سلام.
نازنین: علیک سلام خانم خوش خواب.
نگین: بذار 1ساعت بگذره بعد زنگ بزن ما که تازه با هم بودیم.
نازنین: بله می دونم ولی یه خبرخوش دارم گفتم تا داغه بهت زنگ بزنم وبگم.
نگین: بنده سرتا پا فضولم بفرمایید.
نازنین: حدس بزن امروز کی به من زنگ زد.
نگین: طبق معمول سامان.
نازنین: اگه سامان زنگ زده بود با من کار داشت و به تو ربطی نداشت که من بهت زنگ بزنم وخبر بدم.
نگین: راهنماییplz.
نازنین: خیلی وقته دنبالشی یعنی از وقتی خونشونو عوض کردن خبری ازش نداشتی.
نگین با خوشحالی فریاد زد: ملیکا؟
نازنین: آره؛ چه خبره؟ اگه آرش بهت پیشنهاد ازدواج می داد اینجوری خوشحال میشدی؟
نگین: اَه لوس حالمو نگیر دیگه.خوب چطور بود؟
نازنین: هیچی.باهاش قرار گذاشتم ببینمش.
نگین: منم میام.
نازنین: کجا؟اونجا جای بچه ها نیست.
نگین: ببخشید خانم بزرگ مگه کجا قراره برین؟
نازنین صدایش را می لرزاند و می گفت: عرضم به خدمتت ننه می خوایم بریم کافی شاف ببینیم چه شکلیه که سروته این جوونا رو میزنی اونجان.
نگین: ننه آقاتو چی کار می کنی؟
نازنین با همان لحن گفت: فرستادمش کلاس میدی کشن مادر جون.
نگین در حالی که می خندید گفت: مسخره کدوم کافی شاپ قرار گذاشتین؟
نازنین: کافی شاپ جلوی دانشگاه پس فردا بعد از کلاسامون. وبعد گفت: یه دقیقه گوشی رو نگه دار ببینم مامیم چی میگه.
نازنین: جانم مامی جان.
-……..
نازنین: آره مامان، نگین سلام می رسونه.
-…………….
نازنین: خب به پسر کاکل به سرت بگو بره بگیره.
-…………….
نازنین: چشم اومدم عزیزم.
نازنین: نگین جان کاری نداری ؟
نگین: نه پس فردا می بینمت بای.
نازنین: بابای.
حدود ساعت 6 بود که نگین حاضر و آماده جلوی پله ها ایستاد ونیما طبق معمول شروع کرد.
نیما: مامان ،بابا، بالاخره شاهزاده رضایت دادند و مانتو و روسری و شلوار ست شون رو پوشیدن و 2 ساعت با روسریشون ور رفتن و حالا حاضرند.وبعد یکی از دستانش را روی سینه و دیگری را پشت کمر قرار داد وگفت:بفرمایید شاهزاده خانم.
همه در ماشین پدر سوار شدند و بعد از اینکه از حیاط خارج شدند نیما گفت: خواهش می کنم نه بابا کاری نکردم انقدر تشکر نکنید که خجالتم می دید.
نگین تازه فهمیده بود قصد نیما از زدن این حرفا این است که نگین به خاطر آنکه نیما پنچری ماشینش را گرفته از او تشکر کند گفت:کار خاصی انجام ندادی که کوه کندی؟
نیما ونگین تا منزل آقای سهرابی تو سر و کله هم دیگر می زدند و باعث خنده پدر و مادرشان می شدند.بالاخره به جلوی خانه ی آقای سهرابی رسیدند و نگین وقتی در حال پیاده شدن از ماشین
بود زیر لب گفت: خدایا خودت به خیر کن من حوصله ی دردسر ندارم.
در حالی همگی جلوی درب منزل قرار گرفتند که گل در دستان نگین و هدیه خریداری شده توسط آنها در دست مادر قرار داشت، زنگ توسط پدر فشرده شد و صدای آرش ازاف اف بلند شد: سلام خیلی خوش اومدین بفرمائید داخل. همه یک به یک داخل شدند و نگین آخرین نفری بود که وارد منزل می شد. او قصد داشت وقتی به داخل رفت و به همه سلام کردگل را در دستان آرزو قرار دهد اما وقتی وارد خانه شد مهوش را در حال صحبت با مادر و آقای سهرابی را در حال سلام وعلیک با پدر و نیما دید ولی هرچه با چشم برای پیدا کردن آرزو جست و جو می کرد بیشتر ناامید می شد او در عین حال محو منزل بسیار شیک وگران قیمت سهرابی شده بود که با وسایل قشنگی تزئین شده بود البته نگین زیاد به مادیات توجهی نداشت اما زیبایی آنجا واقعا خیره کننده بود. در همین حین
متوجه صدای آرش شد که زیر گوشش زمزمه میکرد: هرچی بگردی آرزو رو پیدا نمی کنی چون کلاسه پس بهتره دسته گلتو بدی به من و بعد به مادر سلام کنی.
نگین فوری نگاهشان را چرخاند و در دل خدا را شکر کرد که همه در حال صحبت هستند و کسی متوجه او و آرش نیست زیر لب با خود گفت: مگه یه سلام حالت خوبه چقدر طول میکشه؟
آرش: چیزی گفتی؟
نگین: با شما نبودم آقای سهرابی. هر چه او سعی می کرد رابطه ای رسمی با آرش برقرار کند آرش خیلی راحت و ساده با او صحبت می کرد. پس از آنکه او جواب آرش را داد به سمت مهوش رفت وگفت: سلام مهوش جون حال شما؟
مهوش: اوا سلام عزیزم خوبی ببخشید اصلا حواسم نبود آرزو نیست و تو تنهایی گلم.
نگین: خواهش میکنم این چه حرفیه و بعد دسته گل را به سمت او گرفت وگفت: قابل شمارو نداره.
مهوش: وای دستت درد نکنه عزیزم تو خودت گل بودی و بعد همه را به نشستن دعوت کرد و آرش را صدا زد و گفت: این گلو بذار تو اون گلدون بلنده .
آرش گل را از مادرش گرفت و به سمت آشپزخانه حرکت کرد نگین تمام حرکات آرش را زیر نظر داشت .
صدای زنگ در بلند شد مهوش خانم گفت: حتما آرزوست. آرش درو باز کن.
آرش از درون آشپزخانه فریاد زد: مامان به خدا من دو تا دست بیشتر ندارم.
نیما گفت:بنده خدا راست میگه دیگه. خب من میرم درو باز کنم. و به سمت اف اف رفت .
آرزو وارد خانه شد و به همه سلام کرد و به سمت اتاقش برای تعویض لباس رفت.همه مشغول صحبت بودند.
پدر نگین: باور کن من تعجب می کنم از کار خدا این نگین خانم ما 4سال تو همین دبیرستان کوچه پشتی شما درس می خوند اما من اصلا شمارو ندیده بودم.
آرش پوزخندی زد و گفت : بله واقعا کار خدا بود.
سر میز شام همه مشغول شام خوردن بودند اما نگین سنگینی نگاه آرش بر روی خود را احساس می کرد برای همین هم زودتر از همه از غذا دست کشید و پس از تشکر به بهانه ی تماشای تلویزیون به سالن پشتی که در واقع نشیمن گاه بود رفت .
آرش که موقعیت را مناسب دید ناگهان گفت: وای چرا حواسم نبود امشب تلویزیون یه فیلم خیلی
قشنگ داره با اجازه من برم که نمی خوام فیلمو از دست بدم و به طرف سالن حرکت کرد.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان مزاحم پارت اول

رمان مزاحم پارت دوم

رمان مزاحم پارت سوم

رمان مزاحم پارت چهارم(آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!