رمان گورستانی برای زندگی پارت دوم

رمان گورستانی برای زندگی اول

رمان گورستانی برای زندگی دوم

رمان گورستانی برای زندگی سوم (آخر)

ه نگاه به دور اتاق انداختم چشمم به یک کمد رنگو رورفته افتاد رفتم سمتشو بازش کردم توش چند دست لباس ساده ی دخترونه بودپس صاحب اتاق یه دختر بوده رفتم تو فکر چرا کسی اینجا نبود صاحب خونه کجاس همینطور که فکر میکردم با صدای موبایلم از جاپریدم جواب دادم صدای سیامک از اونور خط اومد.
–سام ما دم دریم بیایم تو یا میای
–نه میام الان. فعلا.
داشتم به سمت در میرفتم که یاد دفتر خاطرات افتادم رفتمو ورش داشتم ممکن بود چیز مهمی توش نوشته شده باشه.
وقتی از خونه خارج شدم. بچه ارو تو ماشین نزدیک خونه پیدا کردمو سوار شدم و به سوی خونه حر کت کردیم توی راه براشون هرچی رو دیده بودم تعریف کردمو اونام مثل من براشون قضیه مبهم بودوقتی به خونه رسیدیم اونقدر خسته بودم که حوصله فکر کردن به هیچی رو نداشتم با قدمایی شل به سمت اتاقم رفتمو بدون عوض کردن لباسم به خواب رفتم.
-مامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!!!!!مامــــــــــــــــــــــــــان
-سام پســــــــــــــرم کمکـــــــــــــــم کن !! ســــــــــــــــــــــام
-مامــــــــــــــــــان مـــــــــــــــامان
دادمیزدم و انگار صدایی از دهنم خارج نمیشد و توگلوم خفه میشد. صداهایی که انگار مانند آواز باهم میخوندن صداها مثل زمزمه به گوشم میرسید.
-توهم باید بیای بیـا بیـا مال ما میشـــــــی اینجا اخر زندگیـــــــــته. دادمیزدم.
گفتم: نــــــــــه نــــه
اما بازم صدایی از گلوم خارج نشد.
چمنای زیر پام کنار رفتو من به قعر زمین کشیده میشدم همینطور که به جایی که معلوم نبود کجاس کشیده میشدم حس کردم تکون میخورم چشامو که باز کردم اتاقمو دیدم خیالم راحت شد داشتم خواب میدیدم نگاهی به چشمای نگران دانیال انداختم یکم بهم اب دادو گفت:خوبی

  • اره ممنون
    -میخواستم بگم بیای شام دیدم انگار داری کابوس میبینی برای همین صدات زدم بهتری الان؟
  • اره بهترم.
    -پس بیا پایین میخوایم شام بخوریم.
    -من سیرم نمیخوام شماها بخورید.
  • باشه پس من رفتم.
    بعد اینکه دانیال رفت نفسی از سر اسودگی کشیدم پس خواب بود چند وقتی میشد کابوسام دست از سرم برداشته بودن اما مثل اینکه یاد اوری خاطرات مسبب بازگشتتشون شده بوداینبار با خیالی راحت به خواب رفتم صبح با نور خورشیدی که مستقیم توی چشمام بود بیدار شدم بعد از عوض کردن لباسم رفتم پایین همه دورمیزصبحونه جمع شده بودنو داشتن صبحونه میخوردنو حرف میزدن با صدای بلندی رو جمع سلام کردم جواب سلاممو که دادن به سمت کتری برای خودم یه چایی ریختم و رفتم سر میز و بابقیه ی بچه ها صبحانمو خوردم
    دانیال-خب امروز چیکار کنیم
    سیامک- من نظری ندارم
    امیر-منم نمیدونم
    من- من میگم امروزو خونه باشیم هم استراحت کنیم هم بیشتر فکر کنیم ببینیم باید چیکار کنیم وقتی همه موافقتشونو اعلام کردند به اتاقم برگشتم روی تخت دراز کشیدم فکر کردم به همه چی به گذشته و اینده اینده ای نامعلوم و گذشته ای مرموزتو فکر بودم که یکدفعه یاد دفتر خاطرات افتادم به سمت میز توی اتاقم رفتم دفتر خاطراتو برداشتمو شروع کردم روی جلدشو دوباره خوندن:
    <زندگی من>
    نوشته ی سارا
    ورق زدم و شرع کردم خوندن صفحه ی اول.
    اسمم ساراس من دارم زندگیمو مینویسم باتلخی ها و شیرینی هاش با سیاهیو سفیدیش برام فرقی نداره چیشدو چی نشد میخوام فقط یکی بدونه سختی فقط برای یک نفر نیس واسه همس دردورنج هرکی ممکنه بیشتر از حد توانش باشه اما میخوام بگم که خیلی سخته خیلی چیزارو باچشمات ببینیو نتونی درکشون کنی این بود مقدمه ی خاطراتم.
    امروز شنبه اول فروردین:
    امروز بعد سال ها اولین اتفاق عجیب رخ داد می پرسید چی شد؟ شاید باور نکنید اما امروز بعد سال ها خورشید نورشو روی روستا مثل پارچه بدون هیچ چروکی پهن کرد امروز بارون بارید باورتون میشه بارون. بارونی که داش تصویرشو یادم میرفت اما غم انگیز ترین بخش داستان میدونید کجاست همه ای این وقایع یک ساعت بیشتر طول نکشید ابرای سیاه روستارو در برگرفتند جا بارون دودی سیاه اسمون ابیرو مثل تاریکی شب سیاه کرد نمیدونم چرا خوشی عمرش کوتاه بود خیلی کوتاه اونقدری که نتونستیم حسش کنیم امروزهم مثل روزای دیگه نهار ساده ای داشتیم اما برای من مهم نبود. مهم دستای خسته ی پدرم بود من وقتی بچه بودم مادرمو از دس دادم. برای همین با پدرم تنها زندگی میکنیم.شب هم شام مختصری خوردیم و من الان توی تاریکی شب ،ادامه دفتر خاطراتمو مینویسم. نمیدونم تا کی ادامه داره زندگیم قراره تا کی نفس بکشم اما میدونم باید نفس های الانمو قدر بدونم الان دیگه چشام بزور بازه میخوام بخوابم

ازاینجا به بعد صفحه ی اول تموم شد رفتم صفحه ی بعد شروع کردم بخوندن
امروز شنبه8 فروردین:
من چون فقط روزای شنبه تعطیلم میتونم بنویسم اما بقیه روزا مجبورم برم سر زمینا کار کنمو وقتیم میام اونقدر خستم که دیگه نمیتونم بنویسم امروز روز مهمیه فکر کنم ممکنه واسه هرکسی این روزا مهم باشه روز متولد شدن روز زاده شدن امروز من میرم تو 17 سالگی هرکی ممکنه که خوش حال باشه از بزرگ شدنو تغییر کردن اما من نیستم چون نمیدونم اینده چی پیش میاد من مثل بقیه نمیتونم تولدمو جشن بگیرم خیلیم مهم نیس چون عادت کردم امروزم باید برم سر زمین چون هنوز چندتا کار مونده تا شنبه بعد میامو مینویسم.
شنبه 9فروردین:
امروز کمی نگران وقتی بابام اومد خونه خیلی اشفته بود نمیدونم چرا شک کردم که چه اتفاقی افتاده شب که شد صای دراومد دیدم بابام از خونه رفته بیرون رفتم تعقیبش نگران شده بودم گفتم ممکنه به اشفتگی امروزش ربط داشته باشه همینطور که پشت سر بابام حرکت میکردم بابامو دیدم که به سمت یه خونه رفت یه نگاه به خونه انداختم فهمیدم خونه ی اربابه خیلی اروم جوری که کسی متوجه نشه وارد شدمو گوشمو چسبوندم به درچیز زیادی نشنیدم فقط شیدم ارباب گفت اگه میخوای دخترت اخرش زنده بمونه باید اون کاری رو که گفتم انجام بدی
-ولی ارباب

  • ولی نداره همین که گفتم
    -ارباب به دخترم رحم کنید
    -میگم نه یعنی نــــــــــــــــــــه
    با داد اخر ارباب یکه خوردمو گوشمو از درجدا کردمو به سمت خونه حرکت کردم

وقتی صفحه رو عوض کردم از تاریخش جاخوردم.
امروز 30 خرداد:
من بعد دوماه دارم دوباره مینویسم توی این دوماه اتفاقی برام افتاد که هضمش برام سخت خیلی سخت من تکیه گاهمواز دست دادم. اونشب بعد اینکه رفتم خونه صبح روز بعد بابم به خونه نیومد. تقریبا میشه گفت تا شب نیومد رفتم از اینو اون پرسیدم که بابامو اخرین بار کی دیدن واخرین نفری که ازش خبر داشت گفت اونو دیده که نیمه شب به سمت پشت حصار میرفته. رفتم تو شوک برایچی بابام به اونجا رفته بابام اونروز برنگشت نه تنها اونروز
بلکه تا یک هفته خبری از بابام نبود مردم به این نتیجه رسیده بودن که بابام مرده براش مراسم ختمی برگزار کردن من اونروز اشک نریختم اماتوخودم بودم اشک نریختم چون مطمئن بودم بابام زنده است. میخوام برم تحقیق کنم. شاید بابامو پیدا کنم برای همین تامدتی نمیتونم بنویسم.


حتما بلایی که سرمامان من اومده سر پدر همین دخترم در اومده رفتم صفحه ی بعد
امروز20تیر:
من بعد تحقیق زیادی که کردم یک کتاب پیدا کردم کتابی که ممکنه همه ی سوالام توش باشه میدونم نباید این کتابو برمیداشتم جونمو ب خطر انداختم اما من هیچی برای از دست دادن ندارم پس ریسک واسم معنایی نداره اینطور که از نوشته های کتاب معلوم بوداون قسمت پشت حصار طلسم شده. بله طلسم میپرسین چرا؟ طلسم اینجا هیچ ربطی به اربابا نداشت طی گفته ی این کتاب باید هر سه سال یک نفر در اونجا قربانی بشه هر سه سال باید یکی رو بدن به اونجا تا بارون بیاد تا مردم دیگه بتونن زنده بمونن حالا میفهمم حرفای اون روزو ارباب از بابام میخواست بره خودشو قربانی کنه وگرنه منو به جاش میفرستادن.


به اینجای نوشته رسید روی صفحه ردی بود از نم اشک. معلوم بود خیلی گریه کرده شروع کردم به خوندن بقیش من تصمیمو گرفته میخوام برم میخوام اونجارو نابود کنم یا زنده میمونم یا میمیرم.


شوک زده دنبال بقیه ی نوشته ها بودم امانبود حتی صفحات بعدی وجود نداشت یعنی اون کجاست جواب سوالم واضح بود. همونجایی که جواب همه ی سوالام اونجا بود میخواستم دفترو ببندم که یدفعه یک لا از جلدو دیدم که خیلی بیشتر از یک ورق بود انگار چیزی جاساز شده بود لاشو باز کردم و یک تیکه کاغذ پیدا کردم و شروع کردم به خوندنش اونی که داری این کتابو میخونی من چون احتمال دادم زنده نمونم برای همین کتاب رو مخفی کردم کمدم شایدکمی کهنه شده ولی میتونید ببرید رنگش کنید مثل روز اول نو میشه.


با تعجبو چشمای گرد شده این خط از نوشته نگاه کردم یعنی چی قضیه کمی لنگ میزد دفترو بردم دادم بچه ها بخونند اونام بعد از خوندن رفتن تو فکربعد یکم فکر
سیامک-من میگم این رمزه
امیر-خیلی خوب ماهم میدونیم رمزه.
دانیال –رمز کجاست؟
یکم فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. اما صبر کن…
من- فهمیــــــــــــــــــدم
همه باهم- چی رو؟
-رمزو
-خب چی هست؟
-ببینید اینجا میگه کمد داره. میگه جای کمد گفته کمدو برش دارین احتمالا پشت کمده. بچه ها پاشید. بریم ببینیم حدسیاتم درسته یانه.
باموافقت بچه ها رفتیم به سمت خونه ی مرموز وقتی رسیدیم با سرعت رفتم سمت اتاق باخوش حالی کمدو کشیدم کنار اما هیچی ندیدم دانیالو امیرو سیامکم با تعجب نگاه میکردن همه گی گیج شده بودیمو نگاهم به زمین بود کمی غیر طبیعی بود نشستمو روش دست کشیدم با انگشتم چند ضربه بهش زدم انگار خالی بود سنگارو کنار زدمو چیزی که میخواستم رو دیدم بچه ها با دیدن برق خوش حالی تو چشام، همزمان گفتن: کتاب!!!!!!!!!!!!!!!!

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان گورستانی برای زندگی اول

رمان گورستانی برای زندگی دوم

رمان گورستانی برای زندگی سوم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!