رمان گورستانی برای زندگی پارت اول

رمان گورستانی برای زندگی اول

رمان گورستانی برای زندگی دوم

رمان گورستانی برای زندگی سوم (آخر)

خلاصه رمان :

گورستان محل زندگی اجسادیس که دیگر روح از وجودشان خارج شده.

اما اینجا فرق داره

اینجا محل زندگی هاست

-سام مامان زیاد دورنشو
-باشه مامان همین اطرافم
-امروز اومده بودیم بامامانم بیرون در اطراف جنگلی فرش پهن کرده بودیمو نشسته بودیم درحال راه رفتن به یه حصار کشی رسیدم معلوم میشد نباید رفت طرف اونورو حصار داشتم اطرافشو نگاه میکردم که به اندازه ی یک نفر توری حصار کنده شده بود کنجکاوی باعث شد از طریق اون به اون طرف حصار برم داشتم جلو وجلوتر میرفتم درحالی که نمیدونستم دارم به کجا کشیده میشم .کمی که گذشت صدای مامانمو شنیدم:
-سام مامان کجایی چرا رفتی اونجا؟
-مامان الان میام.
داشتم به سمت صدای مامانم میرفتم که ناگهان صدای جیغ مامانمو شنیدم.
-سام! سام! مامان !مامان! کجایی چیشده سام!سام
به طرف صدای مامانم که همش اسممو صدا میزد کشیده شدم.
وبعد مامانمو درحالی دیدم که بدون هیچ نیرویی به طرفی به طوری که روی زمین افتاده بود کشیده میشد به طرفش دوییدم هرچی نزدیک ترمیشدم اون فاصلش بیشتر میشد چیزی نمونده بود بهش برسم که صدایی شنیدم
–اون مال ماست توهم مال مامیشی
صدا قطع شد وبعد مامانمو به سمت تابوتی کشیده شد در تابوت باز شد مامانمو درحالی که تو تابوت افتاده بود به زیر خاک رفت دیگه هیچی نمیفهمیدم هیچی. اشکی نداشتم بریزم انگار شدت شوک جوری بود که مسیر اشکو تو چشام سد کرده بود.هیچکس حرفمو باور نکرد.
همه به این باور بودن که مامانمو حیوون وحشی خورده اما من که میدونستم!؟
مامانم جلوی چشمام زنده زنده به گور شد.
10 سال بعد………………………..
بچه ها شنیدم امروز یه دانشجوی پسرمیاد اینجا مثل اینکه انتقالیه.
سیامک –دانشجوی ترم چنده؟!
دانیال- ترم دو
امیر-اونوقت این شازده کی قراره بیاد؟!
دانیال شنیدم که میگن همین امروز میاد دیگه بقیشو نمیدونم.
سیامک- ولش کنید بریم الان استاد میاد.
وقتی وارد کلاس شدن به سمت سه تا صندلی خالی اخر کلاس رفتن وقتی نشستن صدای دونفر جلویی رو شنیدن که در مورد دانشجوی پسر جدید حرف میزدن.بابیخیالی شروع کردن نگاه کردن به جزوشون که استاد وارد کلاس شداستاد وقتی حضور غیاب کرد خبر ورود داشنجوی جدید رو اعلام کرد در کلاس باز شد و سام وارد شد وقتی استاد سامو به همه معرفی کرد ازاون خواست در جایی بشینه که درسو شروع کنه.
سام
نگاهی به کلاس انداختم تنها جای خالی ته کلاس کنار سه دانشجوی پسر بود وقتی روی صندلی جاگرفتم به سمت من برگشتنو اولیشون خودشو معرفی کرد وبعد شروع به معرفی بقیشون کرد.
-من دانیال هستم بغل دستیم اسمش سیامکه اون یکم اسمش امیره. -سری تکون دادم گفتم منم سام هستم.
-اوناهم به ی خوشبختم اکتفا کردنو تا اخر درس چیزی نگفتن.
-وقتی استاد پایان کلاسو اعلام کرد از جام بلندشدمو به سمت در خروج راه افتادم که با صدای دانیال توقف کردم.
دانیال- بیا باما بریم سلف دانشگاه
-باشه ای گفتمو دنبالشون راه افتادم وقتی به سلف رسیدیم شرع کردن به صحبت کردنو منم با سکوت به حرفاشون گوش میدادم
دانیال – چرا حرفی نمیزنی
سام- حرفی ندارم بزنم
دانیال – از خودت بگو چیشد اومدی اینجا اونم وسط ترم
سام- بخاطر شغل بابام به این شهر اومدیم
دانیال-اهانی گفت منم دیگه چیزی نگفتم.

  • پسر عجیبی بود خیلی تودار بوداز چشماش نمیشد چیزی فهمید خیلی خونسرد بود.
    کمی بعد همه بلند شدیم و به سمت کلاس بعدی حرکت کردیم .
    سام
    وقتی کلاس تموم شد با داینال و سیامکو امیر خداحافظی کردمو به سمت خونه حرکت کردم .
    توی راه به اتفاقات این ده سال فکر کردم گاهی اوقات به این فکر میکردم شاید واقعا مامانمو یه حیوون وحشی خورده و من اونروز اشتباه کردم اما هیچ وقت اونروز رو یادم نمیره واقعی تر از اونی بود که بشه گفت توهم یا خواب بوده شکی که اونروز بهم وارد شد هنوز که هنوزه رفع نشده.
    عقل کل

روزها پی هم دیگه میگذشتن و چیزی به عید نمونده بود امسال تصیمم واسه عید با سالهای دیگه فرق داشت قرار بود با دوستاش به جایی برن طی اون مدت با اون سه نفر صمیمی شده بود دیگه قضیه ی زندگیشو میدونستن میخواستن باهاش توی این سفر همراه بشن.
سفری که نه سر داش نه ته معلوم نبود چی پیش بیاد شایدم عاقبتش بشه همونی که یه عمر ازش میترسید.
همونی که یه عمر اونو درگیر خودش کرد.
سرنوشت مادرش
اما یه چیزی این وسط براش مهم بود. چیزی که ترجیح میداد اگر اتفاقی افتاد بدونه اون یه کارو انجام داده.
میخواست از یه قضیه سر در بیاره.
معمای مرگ مادرش
براش عجیب بود که چرا دوستاش اصرار داشتن باهاش همراه باشن گرچه خودشون میگفتن عاشق هیجانن ولی خب سخت بود باور کردنش.
قرار بود فردا صبح حرکت کنن.
شب موقع خواب ارزو میکردم کاش رسیدن به هدف اسون تر بود.
فردا راس ساعت 7 سرقرار با بچه ها هماهنگ کرده بودم وقتی رسیدم همه بودن به جز امیر که اونم 5دقیقه بعدش رسید هیچکدوم نقشه ی خاصی نداشتیم فقط داشتیم تو مسیر سرنوشت حرکت میکردیم.
وقتی به محل مورد نظر رسیدیم به خونه اون اطراف جاره کردیمو رفتیم تا اون روز رو استراحت کنیم.
بعد قرار شد با بچه ها بریم تحقیق از محلیای همون جا از اولین نفری که پرسیدیم که اونور روستا توی جنگل چه جور جاییه گفت من نمیدونم برین از قدیمیای اینجا بپرسید.
رفتیم محلی که میگفتن قدیمیا اونجان
_بخشید
-بله
-اونور روستا توی جنگل برایچی حصار کشیدن اونجا مشکلی داره؟!
مرده جور عجیبی مارو نگاه کرد بعد شروع کرد به تعریف یه داستان اما واقعی.
-حدود چند سال پیش زمانی که اربابو رعیتی اینجاهنوز بود اون زمان اوج ظلمی بود که به مردم میکردن.
روز به روز وضع مردم بدتر و بدتر میشد.
یه روز بدون اینکه کسی دلیلشو بدونه زنی رو توی همون محدوده زنده گذاشتن تو خاک البته توی یه تابوت چوبی هیشکی نفهمید برای چی اما فقط میدونم از اون به بعد این بلا رو سر خیلی ها اوردن دقیقا همین طوری. واینکه پرسیدی چرا حصار کشیده شده. یه روز همین ارباب به اونجا رفت اما هیچ وقت برنگشت حتی جسدشم پیدا نکردن.
ضمن اینکه بهتون بگم اینجا هیچ حیوون وحشی نداره.
مردم اینجا معتقداکه روح افرادی که بی گناه کشته ازش انتقام گرفتن
با این حرفش رفتم تو فکر یعنی ممکن بود؟!!
یه پوزخند به حرف خودم زدم.
دیگه غیر ممکنی وجود نداره چون تاجایی که دیدم هرغیرممکنی برام ممکن شده بود.
ولی برام یه چیزی این وسط مبهم بود اینکه چرا این بلارو سر مامان من اوردن.
همینطور تو فکر بودمو داشتم قدم میزدم به طوریکه متوجه مسیرم نشدمو وقتی به خودم اومدم دیدم اصلا محلی که هستمو نمیشناسم یه خونه رو جلو روم دید نمیشد گفت خرابه چون ظاهرا سالم بوداما میشد رفت داخلش پرده های خونه خیلی نرم با وزش باد تکون میخورد اطراف با نور ماه روشن بود.
دو درخت مجاور کنار خونه تا بالاتر ازخود خونه رشد کرده بودن به پنجره ها روزنامه کشیده شده بود انگار سال ها بود کسی اونجا زندگی نمیکرداما عجیب اینجا بود که خونه تمیزبود.
وقتی دیدم چاره ای جز رفتن به داخل نیس وارد خونه شدم چون بایدیه جا میموندم تابچه ها بیان دنبالم اینجور که پیدا بود مسیری که اومدم طولانی بودم پس پیاده برگشتن ممکن نبود.داخل خونه چیزی به جز یه تیکه فرش و چندتا صندلی چوبی چیز دیگه ای نبودخونه یه طبقه بودو پله ای رو به بالا نداشت.
یه اتاق فقط داشت که اونم درش باز بود. کنجکاو شدم برم اتاقو ببینم.توی اتاق یه تخت یه نفره بود که زیر یه پنجره بود همونی از بیرون دیدمش جز تخت یه میز تحریر ساده ی چوبی که یه صندلیم پشتش قرار داشت چیز دیگه ای نبود.
روی میز یه کتاب بود.
<زندگی من>
مطمئنا این دفتر خاطرات برای صاحب این اتاق بوده.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان گورستانی برای زندگی اول

رمان گورستانی برای زندگی دوم

رمان گورستانی برای زندگی سوم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!