رمان هیچ کسان پارت اول

رمان هیچ کسان پارت اول

رمان هیچ کسان پارت دوم

رمان هیچ کسان پارت سوم

رمان هیچ کسان پارت چهارم

رمان هیچ کسان پارت پنجم

رمان هیچ کسان پارت ششم

رمان هیچ کسان پارت هفتم (آخر)

 

خلاصه رمان : این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه(که ممکنه شیطانی باشن). بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و …

وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه میترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلشی بشه…یادش بخیر.الن فکر می کنم که عجبخری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثل با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه درسخوند…ما هم که هر وقت به هم می رسیم به تنها چیزی که فکر نمی کنیم درسه.توی همینفکرا بودم که صدای زنگ رو شنیدم و سریع رفتم درو باز کردم.

  • سلم.
    سورن – سلم چطوری؟
  • خوبم.چرا انقد دیر اومدی خیر سرت؟
    سورن – ببخشید …حوصله م سر رفته بود،توی شهر یه چرخی زدم.
    (رفتم توی آشپزخونه تا چایی رو ردیف کنم)
    سورن – الن که توی شهر داشتم مغازه ها رو دید می زدم دیدم جدیدا یه مغازه ی اسباببازی فروشی باز شده که واسه همه ی عروسک هاش اسم گذاشته.
  • واقعا که بی کاری…وقتتو صرف چه چیزایی می کنی.
    سورن – حال حدس بزن یارو اسم کدوم عروسکو گذاشته “بهراد”؟- چه می دونم…لبد خره.
    سورن با خنده گفت : نه بابا اصل عروسک بهراد نداشت.حال حدس بزن اسم کدومو گذاشتهبود نسترن ؟
  • دراین مورد علقه ای به حدس زدن ندارم.
    سورن – خب خودم میگم…خرسه.
  • عجب ححسنن انتخابی! حال نتیجه ی این بحث چی بود؟
    سورن – هیچی…همینجوری گفتم وقت درس خوندن مون بگذره.راستی مسعود گفت چراتلفن تو جواب نمیدی؟
  • پولشو ندادم از مخابرات قطعش کردن .
    سورن – خـــــــاک بر سرت.به هر حال بهش یه زنگی بزن .
  • باشه.ببین فقط یه مشکلی هست…موبایلم هم خرابه.گوشی تو بده بهش بزنگم.
    سورن در حالی که موبایلشو از جیبش در می اورد گفت : احتمال چند روز دیگه هم بهم خبرمی رسه که بهراد از گشنگی مرد!
  • نگران نباش به اونجا نمی رسم…الو مسعود،چطوری؟ باهام کار داشتی؟مسعود – با گوشی سورن زنگ زدی؟- آره … مال خودم افتاد توی چایی.
    مسعود – به به…زحمت کشیدی…اینارو ولش کن.خواستم بگم فردا شب بیا اینجا.
  • چه خبره فردا شب؟
    مسعود – می خوام سوپرایزت کنم.
  • جدی؟
    مسعود – نه بابا…شوخی کردم.مهمونیه گفتم تو هم باشی.خوش بگذره.
  • نه قربونت… من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد…می دونی که.
    مسعود – خفه شو ،زر نزن .یادت نره بیای.
  • مسعود چل بازی درنیار.به جون خودت انقد کار دارم که وقت ندارم خودمو بخارونم.
    مسعود خندیدو گفت : خودتو بخارونی؟ ینی کجا میشه دقیقا؟ مهم نیست.ولی خدایی اگه نیایناراحت میشم.
    -ای بابا… حال کیا هستن؟مسعود – همه دیگه…
  • همه ینی کیا؟
    مسعود –ینی همه ی خانواده بابات و مامانت و عمه و عمو و مخلفات.
    -اوه…اوه…همون سه گزینه ی اول برای منصرف شدنم کافیه.
    مسعود – تو به خاطر من بیا.باور کن کسی باهات کاری نداره.
  • همین دیگه…وقتی می دونم کم محل میشم برای چی باید بیام؟
    مسعود – گفتم که به خاطر من بیا.در ضمن اگه به من بود که دعوتت نمی کردم چون میدونم همه باهات خصومت دارن .اما پیشنهاد من نبود.
  • پیشنهاد کی بود؟
    مسعود – مهم نیست…تو بیا…به خاطر من.
  • ( یه لحظه خندم گرفت : چقد عاشقانه گفتی)…
    مسعود – خیلی بی جنبه ای…فقط یادت نره بیای! خدافظ.
  • باشه…فعل…
    مسعود عمومه…منتها اختلف سنی مون خیلی زیاد نیست.مادربزرگم سر پیری هم دست ازکار و مجاهدت برنداشته.اما به نظرم این یه کارش خیلی خوب بود چون مسعود یکی ازمعدود افراد فامیله که با من خوبه.در واقع رفتارش توی فامیل نسبت به رفتاری که با منداره زمین تا آسمون فرق می کنه.توی فامیل همه مثه سگ ازش حساب می برن … یه داد کهبکشه همه ساکت میشن.به کسی رو نمیده… اما با من مثه همه ی دوستای دیگه م رفتار میکنه.فکر کنم این به خاطر باحال بودن بیش از حدم باشه…(شوخی کردم).یادم باشه یه باردلیلشو ازش بپرسم.
  • فک نکن الن کل مکالمه رو واست شرح میدم!
    سورن – نمی خواد بابا…نشستی بیخ گوشم بلند بلند حرف می زنی…صدای مسعود هم کهمثل یابو ئه.خودم همه رو شنیدم.
    حال به نظرت چه خبره؟
  • عروسی خره! من چه می دونم.اینا هر چند وقت یه بار دعوای خون شون پایین میاد…یهمهمونی اینجوری می گیرن .
    سورن – این ینی نمی ری؟
  • چرا میرم.مسعود به عشق مون قسمم داد.(هنوز به اون لحن گفتن مسعود فکر میکردم…واقعا باحال بود)
    سورن – آره دیگه چرا نری…به هر حال همه هستن…عمه…دختر عمه…
  • خفه شو.اتفاقا سر همین موضوع اصل دوست ندارم برم.
    سورن با لبخند گفت : آره می دونم…کامل واضحه.خب دیگه از قرار معلوم من و تو درسبخون نیستیم.زودتر برم که تو هم راحت برای فردا شب برنامه ریزی کنی.
  • آره دیگه زودتر برو…تحملت داره سخت میشه.
    سورن نزدیک در ورودی بود گفت : فقط یادت باشه اون تی شرت قرمزه رو بپوشی کهجیگر بشی.
    خواستم یه گلدون سمتش پرت کنم دیدم حیفه…به جاش صلوات فرستادم!
    متنفرم از اینکه به خاطر یه حماقت قدیمی دستم بندازن .اون موقع سنم پایین بود.آدم وقتیسنش پایین باشه ممکنه از یه آدمایی خوشش بیاد که بعدا نظرش کامل برگرده.شاید هم اگهنسترن به من نمی گفت “نه” نظرم برنمی گشت و همچنان عاشقش می موندم.نمی دونم…مهمهم نیست چون به هر حال این موضوع خیلی وقته تموم شده و منم جوابمو گرفتم.از اون زمان به بعد خیلی کم بهش فکر کردم.اما الن یه کم می ترسم…نکنه دوباره ببینمش و نظرمعوض بشه؟…البته دیگه فایده ای هم نداره چون نظر اون که عوض نمیشه! همون موقع بهمگفت که چقدر براش غیرقابل تحملم تا منم که شخصیتمو از سر راه نی.بهش حق میدم…مناون آدم خوشگل و پولدار و ایده آلی که اون می خواد نبودم و نیستم.
    کاش قبول نمی کردم برم،النم روم نمیشه کنسل کنم.شاید هم زیادی دارم سخت میگیرم.فوقش میرم اونجا یه گوشه می شینم و با کسی حرف نمی زنم.اما کاش به همین سادگیبود.اگه بابام بخواد باهام کل کل کنه چی؟ مطمئنا نمی تونم ساکت بمونم.اما نه…ارزشش رونداره به خاطر یه شب اعصاب خودمو به هم بریزم.بهتره بی خیالش بشم…تا فردا شب یهکاری می کنم.
    حوالی ساعت 12 شب بود.خیلی خسته بودم با اینکه اون روز کار چندانی هم نکردهبودم.بدون قرص و چیز خاص دیگه ای هم راحت می تونستم بخوام.اصول هم عادت ندارمروی تخت و یا یه مکان خاصی بخوام.از تخت که کل متنفرم چون همیشه ازش سقوط میکنم.باید ردش کنم بره.اساسا هر جای خونه که غش کنم همونجا می خوابم.اون شب طبقمعمول جلوی تلویزون ولو شدم.می خواستم فردا صبح اگه بشه زودتر از خواب بیدار بشمبرای همین ساعت رو روی ساعت 7 صبح تنظیم کردم که زنگ بزنه.صبح زود توی خوابو بیداری صدای اذان رو شنیدم و متوجه شدم که نزدیکای صبحه.بعد چند دقیقه، خوا نب دونفر رو دیدم که از اطرافم صداشون رو می شنیدم.
    داشتن به همدیگه می گفتن :”بیا ساعت رو دست کاری کنیم یه کم سر به سرش بذاریم”.فقطچند ثانیه صداشون رو شنیدم.توی خواب نگران بودم که نکنه صبح خواب بمونم و نتونم یهنگاهی به کتابا بندازم.کم کم خوابم سنگین شد.
    …با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.سریع صداشو قطع کردم.از صدای زنگشمتنفرم.بعد از چند ثانیه کش و قوس یه نگاهی به ساعت دیواری انداختم.ای بابا این که هشتو نیمه!!! یک ساعت و نیم دیرتر زنگ زد.یه لحظه فکرم رفت به خواب اول صبح…امانه.ممکن نیست کسی ساعتو دست کاری کرده باشه.حتی دوست ندارم بهش فکر کنم…مطمئنمکه خواب بود.آره…تازه خواب بعد از اذان هم فکر نمی کنم راست باشه.
    از همین اول صبح دارم بدشانسی میارم چه برسه به شب! بعد اینکه یه نیم نگاهی به درساانداختم آماده شدم که برم دانشگاه.جلوی آینه یه نگاهی به صورتم انداختم…خدایا چقدر حسمی کنم معمولی ام.خدا رو شکر که در حین پیشرفت جوامع بشری این لنز هم اختراعشد.واقعا دست مخترعش درد نکنه.رنگ چشمای خودم مشکیه اما جالب نیست برای همینلنز آبی پر رنگ می زنم…شاید اینجوری بهتر به نظر برسم! از موهای بلند هم متنفرم و یقیندارم که اصل بهم نمیاد برای همین همیشه موهام کوتاهه و همیشه هم می زنمشون بال…چون وقتی موهامو می ریزم توی صورتم افتضاح به نظر می رسم.
    به دانشگاه که رسیدم همش اطراف رو نگاه می کردم تا سورن رو پیدا کنم.نمی دونم چراتوی دانشگاه بعضی ها انقدر خودشونو گم می کنن!!! واقعا جای تعجبه.این همه خودنماییهمراه با خودفروشی لزمه واقعا؟ سال اولی ها رو که از شصت فرسخی میشه تشخیصداد.البته صد رحمت به اونا…چشم و گوش بسته ترن .بی خیال…
    وارد ساختمون دانشگاه شدم تا شاید سورن رو اونجا پیدا کنم.جلوی کلس ایستاده بود.تا منودید سریع اومد طرفم.نگران به نظر میومد.
    سورن – بهراد بدبخت شدیم کیفر شناسی می خواد امتحان بگیره!
    همین که اینو شنیدم قالب تهی کردم – : جدی میگی؟ حال چی کار کنیم؟ جیم بزنیم؟سورن – نه الغ!جلسه ی قبل که من و جنابعالی جیم زدیم گفته بود همه باید این امتحان روبدن .توی میان ترم تاثیر داره.
  • چه فرقی داره؟ من و تو که چیزی نخوندیم…
    توی همین لحظه که من و سورن داشتیم با هم حرف می زدیم چند تا از دخترای کلس ازکنارمون رد شدن و سلم دادن .من خیلی آروم جواب دادم و سورن باهاشون احوال پرسیکرد و رفتن.
  • اینا چرا به ما سلم میدن ؟
    سورن – فک کردی همه مثه خودت بی ادبن!!
  • خفه شو منظورم اینه که اصول آقایون باید به خانوما سلم بدن ! مگه نشنیدی خانوما مقدمترن ؟!
    سورن – ینی اگه اینا سلم نمی دادن تو بهشون سلم می دادی؟
  • معلومه که نه!من چه صنمی با اینا دارم؟
    سورن – پوووووووووف….ول کن بابا.غلط کردم.امتحانو چی کار کنیم؟
  • ما که در هر صورت صفر میشیم،امتحانه رو بدیم شاید یه چیزی ازش در اومد.
    سورن به نشونه ی تایید سری تکون داد و با حالت تمسخر گفت : منطقیه.
    با هم وارد کلس شدیم.من که کل حوصله احوال پرسی و خودشیرینی برای بقیه رونداشتم.سورن هم که قیافه ش بدجور به خاطر امتحان در هم بود.همکلسی های محترمصندلی ها ته کلس رو کل اشغال کرده بودم.من و سورن مجبور شدیم اون وسط ها برایخودمون یه جایی جور کنیم.
    بعد از چند دقیقه استاد هم تشریف اورد.از اون اول یه احساسی نسبت به این استاد نوربهاداشتم.فکر می کنم از من زیاد خوشش نمیاد.وقتی هم که درس میده اصل به طرفی که مننشستم نگاه نمی کنه.فقط امیدوارم توی تقلب موفق بشم!
    همون چند دقیقه ی اول نامردی نکرد و برگه های امتحان رو پخش کرد.عجز و لبه ی بچهها هم نتونست جلوشو بگیره…حتی سوالی مزخرف و گمراه کننده ی بچه خرخون کلس هممانعش نشد.امروز خدا قصد کرده اساسا حال منو بگیره.
    من و سورن عین احمق ها داشتیم به برگه نگاه می کردیم.حتی بداهه گویی هم به ذهن مون نمی رسید.منتظر بودیم تا در یک فرصت مناسب عملیات تقلب رو شروع کنیم.سورن که مثهخودم تعطیل بود و نمیشد ازش راه به جایی برد.داشتم به این فکر می کردم از کی تقلببگیرم که سورن برگه ی بغل دستی شو از زیر دست کشید و برگه ی خودشو به جاشگذاشت…عجب خریه.النه که استاده بفهمه.به من یه اشاره کرد که از روش بنویسم.منم سریعشروع کردم به نوشتن.نزدیک بود چشمم چپ بشه! سورن برگه ی یه دختره رو از زیردستش کشیده بود.فکر می کنم اسمش “سیما” بود…یا یه همچین چیزی.حسابی هم عصبی شدهبود.دیدیم اگه یه دقیقه ی دیگه برگه شو ندیم تیکه پاره مون می کنه.سورن برگه شو بهشداد.فکر کنم توی همین لحظه این یارو نوربها فهمید داریم چی کار می کنیم.داشت چپ چپنگامون می کرد.اون لحظه هر چی فکر کردم راه دیگه ای برای تقلب به ذهنم نرسید برایهمین شروع کردم به دری وری نوشتن.سورن هم بزنم به تخته فاقد هر گونه دانش و درکدر این درس بود و واو به واو نوشته های منو کپی می کرد.
    نوربها برگه هامونو جمع کرد و کنار میزش وایساده بود داشت مرتب شون می کرد.
    نوربها – خب بچه…می تونید برید.کلس تعطیله.
    همه گفتن “خسته نباشید” و از جا شون بلند شدن که دوباره گفت : فــقــط …! یوسفی و ماکان بمونن!
    یه سکوت توی کلس حاکم شد.حس کردم فشار خونم اومد پایین.یواشکی به سورن گفتم : بیشعور خیلی تابلو تقلب می کردی.حتما فهمیده.
    سورن – خب که چی؟ می خواد سرمونو ببره؟
  • نه بدبخت،فقط مفتی مفتی آبرومون رفت.من و سورن مثل ذلیل مرده ها وایساده بودیم تااستاد بیاد.من داشتم توی ذهنم جملت ندامت رو مرور می کردم که بهمون اشاره کرد کهبریم جلو.
    قبل از اینکه اون شروع کنه به حرف زدن سورن گفت : استاد باور کنید درگیر یه سریمشکلت بودیم وگرنه درس خیلی برامون اهمیت داره…
    نوربها بدون توجه به سورن حرفاشو قطع کرد و برگه های بچه ها رو سمت مون گرفت وگفت : اینارو ببرید و تصحیح کنید،من خیلی درگیرم و می ترسم بهشون نرسم،برگه هایخودتون هم خودم تصحیح می کنم.
    یه لحظه به سورن نگاه کردم دیدم یه لبخند محوی داره میزنه،نزدیک بود بزنم زیر خنده اماجمعش کردم.
    از کلس اومدیم بیرون و داخل سالن دانشگاه شدیم.
  • خوب شد زود حرفشو زد وگرنه من شروع می کردم به التماس!
    سورن – دقیقا،دیدی که من تا مراحل مقدماتی ش هم رفتم.
  • احتمال وقتی برگه های خودمون رو تصحیح کنه می فهمه چه خبطی کرده که مال بقیه روهم به ما داده.
    سورن – آره…من که اساسا شاشیدم تو برگه م.
    همینطور که با هم مشغول صحبت بودیم سیما با یکی از دوستاش اومد کنارمون و گفت:
    آقای یوسفی من با شما شوخی دارم؟سورن – من با شما شوخی کردم؟
    سیما با حالت طلبکارانه گفت : ببخشید که شما برگه ی منو از زیر دستم کشیدید!
    سورن – آهااان …واقعا شرمنده،اما تقلب که شوخی محسوب نمیشه!
    سیما – حال هر چی! کارتون خیلی زشت بود.
    سورن – گفتم که شرمنده،حال دیگه خدافظ.
    سیما سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با دوستش رفتن.
    سورن – توقع داشت بگم گه خوردم! نه که خیلی هم توی برگه ش چیز نوشته بود…
  • برگه قحط بود مال اینو کشیدی؟
    سورن – اگه کس دیگه ای بود که دریغ نمی کردم…راستی دقت کردی اون دوستش چقد بهتنگاه می کرد؟
  • نه،داشتم به فرمایشات تو توجه می کردم.
    سورن – وای که تو چقد گیجی! ولی فک کنم ازت خوشش اومده باشه.
  • عجب خریه.
    سورن – می دونی اسمش چیه؟
  • نه،گفتم که نگاه نکردم.توقع داری ذول بزنم توی تخم چشم ناموس مردم؟سورن – چقد سخت میگیری.یه نگاه حلله.
  • عذر بدتر از گناه…
    سورن – بی خیال بابا.بگو نمی خوام اسمشو بدونم.چرا اینجوری می کنی؟- چجوری؟ تو خودت گیر دادی!
    سورن – پوووووووووووووووووووف…بی خیال
    با سورن سمت پارکینگ دانشگاه حرکت کردیم.هنوز به ماشین نرسیده بودیم که سورن بهآرومی گفت : اونجا رو…اونجارو…
  • کجا؟
    سورن – کنار اتاق نگهبانی رو ببین.
  • خب که چی؟
    سورن – اون دخترا که نگات می کرد پرشیا داره.
  • چه کار کنم حال؟
    سورن – ذوق کن.شانس فقط یه بار در خونه تو می زنه خره.
  • تو فکر می کنی چون طرف یه نگاه کوچولو به من انداخته ینی عاشقم شده؟ واقعا مسخرهست…
    سورن – نه ابله…تازه منم که نگفتم برو عقدش کن!گفتم اگه ازت خوشش اومده برو باهاشرفیق شو، یه فیضی هم ببر.راستی نمی خوای اسمشو بدونی؟
  • نه،دستت درد نکنه.با سورن سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.البته ماشین که چه عرضکنم.بیشتر به لگن شباهت داره.یه پراید مشکی که خرج زندگی منو میده.اگه میشد عوضشکنم خیلی خوب بود.
  • مسافری چیزی دیدی بگو سوار کنم یه چیزی کاسب شیم.
    سورن – نا نگه دار…نگه دار اون دخترا رو سوار کن.
  • دخترا سوار ماشین شخصی نمیشن،بی خودی دلتو صابون نزن .هر وقت یه مرد سیبیلکلفت دیدی بگو نگه دارم.
    سورن – تو خیلی سخت می گیری،اگه اینجوری بخوای کاسبی کنی از گشنگی می میریها…
  • نه نترس…
    سورن صمیمی ترین دوستمه.همش حرفای پرت و پل میزنه اما واقعا منظوری نداره.بیشترحرفاش شوخیه.از نظر خانوادگی هم مثل خودم با پدر و مادرش مشکل داره اما فرقش با مناینه که بچه مایه داره،اگه باباش بمیره کلی ارث می بره (البته با این فرض که از ارثمحروم نشده باشه!) چهره ی نسبتا خوبی داره.رنگ موهاش هم مشکیه اما همیشه از رنگهای دیگه هم برای موهاش استفاده می کنه.کل به مد و این چیزا خیلی اهمیت میده.دوستداره توی هر حمدی اولین نفر باشه.
    سورن از وسط های راه پیاده شد و ازم خدافظی کرد.منم که حوصله ی کار کردن نداشتمبرگشتم خونه.خونه ی من یه جایی اطراف شهر قرار داره.محله ی خلوتی داریم.رفت و آمدکمی داره.توی کوچه ی ما خونه های کمی هست چون بیشترش باغه و توی هر کدوم یه ویلساختن که اکثر صاحب هاشون اینجا زندگی نمی کنن.پیزوری ترین خونه هم مالمنه…متاسفانه…فکر می کنم وصله ی ناجور این کوچه باشه.البته همین خونه هم با هزارقرض و وام و بدبختی خریدم.تنها امیدم اینه که حداقل به نام خودمه.از نظر ساختار هم خیلیعجیبه.سه تا اتاق کنارهم داره که با درهای داخلی به هم راه دارن .هر کدوم از بیرون هم دردارن و اونجوری هم میشه داخل شون شد.یکی از اتاق ها که بزرگتر هست رو به عنوان اتاق نشیمن استفاده می کنم و یکی شون هم اتاق خوابه.بیرون خونه،کنار اتاق خواب یهراهروی تاریک هست که ته ن اون حمومه! کل فکر می کنم حموم خونه م ترسناک ترینقسمتش باشه.کنار حموم که آشپرخونه ست و ته ن حیاط هم سرویس بهداشتی.مطمئنم این خونهرو یه مهندس نساخته وگرنه انقدر دراز طراحی ش نمی کرد.همه ی اتاق ها به اضافه یآشپزخونه در یک راستا قرار دارن !
    وارد خونه که شدم خودمو وسط اتاق ولو نکردم.متنفرم از اینکه با لباسای بیرون بشینم تویخونه.به نظرم کثیفن.اصل چه معنی میده این کار!داشتم به شب فکر می کردم.یه جوراییناراحت بودم از اینکه دوباره وارد فامیل بشم.دو سه سالی هست که تقریبا با تمام فامیلقهرم،به جز مسعود.
    برای اینکه از این حالت مرده ی متحرک خارج بشم رفتم یه دوش بگیرم.البته دوش که چهعرض کنم…این دوش حموم هم مغز آدمو متلشی می کنه.همش یادم میره براش سر دوشبگیرم!
    از حموم که بیرون اومدم مغزم کامل هنگ کرده بود برای همین مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابم برد. بیدار که شدم ساعت حوالی پنج و نیم بعد از ظهر بود.حس کردم دارم از گشنگیهلک میشم.رفتم یه چیزی واسه خوردن گیر اوردم.فکرم مشغول این بود که برای امشب چیبپوشم! شاید زیاد هم فرقی نمی کنه.مگه اونا کین؟ باید فکر کنم ببینم از چی خوششون میاد!
    آره اگه یادم بیاد از چی خوششون میاد برعکسش عمل می کنم.تا اونجایی که یادمه نسترن ازپیراهن های مشکی بدش میاد.بابام هم همینطور…به گفته ی خودشون یاد عزا و این چیزامیفتن.باید روی همین تمرکز کنم.
    قبلش حتما باید با مسعود حرف بزنم.یادم افتاد که تلفن قطعه و موبایلم هم خرابه.قدیما یهموبایل باباغوری از این هزار و صد 1100 ها داشتم…احتمال باید توی کمد دیواری باشه.
    آره…بلخره تونستم پیداش کنم.سیم کارتم رو توش انداختم و به مسعود زنگ زدم- الو مسعود…خوبی؟هنوز مهمونات نیومدن ؟
    مسعود –قربونت… فقط علیرضا اومده،بقیه هم تا چند دقیقه دیگه میان .
  • اه …خوب شد زنگ زدم،پس من آخر همه میام.
    مسعود – می خوای ذوق زده شون کنی؟
  • یه همچین چیزایی،فقط یه سوالی واسم پیش اومده مثه خوره افتاده به جونم.من وقتی از دراومدم سلم بدم؟
    مسعود – نه پپ…خدافظ بده!
  • مسخره منظورم اینه که اگه سلم بدم کسی جواب میده به نظرت؟
    مسعود – تو سلم بده،هر خری دوست نداشت جواب نمیده.با اینا کار نداشته باش.
  • مرسی.پس امشب می بینمت.
    مسعود – باشه…فعل.
    اولین خبر بد اینکه علیرضا هم اومده.پسر تخس فامیل…خیلی هم خودشو آدم حساب میکنه.به همه از بال نگاه می کنه.همش به این و اون دستور میده…غیرتی بازی درمیاره…فقطپارس می کنه و پاچه می گیره،تازه بدترین قسمت ماجرا اینه که همه هم دوستش دارن !
    خوشم میاد که مسعود همش میزنه تو پوزش.آخ که چقد حال میده.البته مسعود حال همه رومیگیره …من عاشق این اخلقشم.
    حدود یه ساعت آهنگ گوش دادم تا نزدیکای ساعت 7 شب.با توجه به اینکه هوا تقریبا زودتاریک میشه فکر کنم تا حال همه اومده باشن.
    منم کم کم آماده شدم.یه تی شرت مشکی پوشیدم و شلوار لی خاکستری.موهام هم طبق معمولزدم بال.کنار موهام کوتاهه و زیاد نیازی به دست کاری نداره.وسط و جلوی موهام همبلنده …البته از حالتی که بخواد سیخ بشه بلندتره.اونجوری هم دوست دارم اما بهم نمیاد.یهذره ادکلن با بوی سرد هم زدم.اونقدر نزدم که بوش پدر بقیه رو در بیاره.در حدمتعادل.کاپشنم رو تنم کردم و راه افتادم.
    از ماشین های پارک شده جلوی خونه ی مسعود فهمیدم تقریبا همه ی مهمونا اومدن .منمهمینو می خواستم چون حوصله نداشتم قبل همه برم اونجا و هر کی از در اومد باهاش چاقسلمتی کنم!اینجوری یه سلم کلی میدم به قول مسعود هر خری خواست می تونه جوابنده.زنگ آیفون رو زدم.
    مسعود – کیه؟- باز کن،بهرادم.
  • بیا بال که به موقع اومدی.
    درو واسم باز کرد و وارد شدم.وقتی داشتم از پله ها بال می رفتم حسابی بهم استرس واردشده بود.از رو در رو شدن با بعضی ها می ترسیدم.انگار داشتن توی دلم جا یخی می شستن!
    قلبم تند تند میزد برای همین یه کم مکث کردم.آخه چه مرگته انقدر استرس گرفتی
    احمق…مگه می خوان سرتو ببرن .اونا هم مثه خودت…چشم دیدنتو ندارن …فکر نمی کنم اینارتباط متقابل از بین رفته باشه.به در آپارتمان که رسیدم در نزدم تا کفش هامو دربیارم که
    شنیدم عمه مژگان داره به مسعود میگه : مگه بهراد هم دعوت کردی؟ مسعود هم جواب داد:
    خونه ی خودمه،به نظرت اشکال داره؟
    خوشم میاد این مسعود بزرگ و کوچیک نمی شناسه.از دم حال همه رو می گیره.از یه طرفهم کیف کردم که عمه به خاطر اومدن من ناراحت شد.دوست دارم حال یه عده روبگیرم…به هر شکل ممکن!
    تا یه تق به در زدم مسعود درو باز کرد.
  • ســـــلم.
    مسعود – به! ســـــــلم.
    در همین حین همدیگه بغل کردیم و روی ماه همدیگه رو هم ماچی موچی کردیم.این حرکتهماهنگ شده نبود ولی من حس کردم دیگران اینجوری فکر می کنن که هماهنگ شدهبود.حداقل از طرف من که عمدی در کار نبود.مسعود سعی می کرد جوری رفتار کنه که مناحساس راحتی کنم.کل من و مسعود جلوی فک و فامیل خیلی مؤدبانه با همدیگه رفتارکنیم،چون مسعود دوست نداره بقیه از این رفتارش آتو بگیرن و انتظار داشته باشن که با همهاونجوری برخورد کنه.زیاد با فامیل صمیمی نمیشه و برای این کارش دلیل خاص خودشرو داره.
    بدون توجه به اینکه کسی حواسش به من هست یا نه یه سلم دادم.توجه نکردم کی جواب دادو کی نداد.در واقع برام مهم هم نبود.مسعود سمت علیرضا اشاره کرد که اونجا بشینم.منمرفتم و کنارش نشستم و با همدیگه دست دادیم.
  • سلم علیرضا،چطوری؟
    علیرضا – ممنون ،تو خوبی؟نمی دونستم امشب میای؟
  • منم تا دیشب نمی دونستم،مسعود باهام تماس گرفت و ازم خواست بیام…ببخشید عمومسعود.
    (اصول مسعود اجازه نمیده بقیه ی خواهر زاده ها و برادرزاده ها با اسم کوچیک صداشکنن،یه لحظه حواسم پرت شد از دهنم پرید)
    علیرضا- واقعا؟ من فکر کردم اتفاقی اومدی اینجا،پس عمو مسعود گفته بود.
  • این موضوع انقدر تعجب آوره؟علیرضا – آره یه کم.
  • خب پس به تعجبت ادامه بده.
    علیرضا یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و یه سیب از روی میز برداشت که کوفتکنه.ای کاش اینجا نمی نشستم.اما چاره ای هم نداشتم.از این سکوت علیرضا استفاده کردم ویه نگاهی به جمع انداختم.مبلی که من علیرضا روش نشسته بودیم توی قسمت ابتدایی سالنبود…نزدیک در ورودی.همه توی قسمت اصلی سالن،اطراف تلویزیون نشسته بودن .عمهمژگان با دختر بزرگه ش نسرین کنار هم نشسته بودن و داشتن پچ پچ می کردن .عمومحمد ،بابای علیرضا هم مشغول سرویس کردن دهن بقیه بود.من نمی دونم این بشر چرا انقدحرف می زنه؟ اونم حرف مفت! از این آدماست که فکر می کنه از همه کاری سردرمیاره.همش با یه سری استدلل غلط از سیاست و اقتصاد و … حرف می زنه.خدا به دادزن و بچه ش برسه.زن عمو هم توی آشپزخونه بود و فکر کنم داشت به مسعود کمک میکرد.از صداشون میشد فهمید.
    عمه مریم هم داشت از خجالت میوه ها درمیومد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد و اینحرکتش خیلی تابلو بود اما نمی دونم چرا هی به حرکتش ادامه میداد.کل من خیلی زود خندهم می گیره…سعی کردم جلوشو بگیرم که یه وقت به کسی برنخوره.یکی از افرادی که اصلدوست ندارم توجهش بهم جلب شه بابامه…مامانم هم در رده ی دوم قرار داره… ظاهرا همبود و نبود من براشون چندان فرقی هم نداره و توجهی هم به من ندارن .جای شکرشباقیه.تحمل سنگینی نگاه اونا رو اصل ندارم.
    نسترن رو نمی بینم.شاید نیومده…شایدم توی اتاقه…زیاد مهم نیست.دوست ندارم باهاش روبه رو بشم.یکی از کسایی که ازش به شدت متنفرم کیوان ،پسر عمه مریمه.وقتی می بینمشفشار خونم میره بال…یا برعکس! آخ که چقدر این بشر ادعای خوشتیپی داره؟ چشماش آبیهولی به نظرم خوشگل نیست.همین چشمای لنز دار خودم از اون خوشگل تره.همششلوارهای گشاد و تی شرت های تنگ می پوشه…نمی دونم چجوری توش نفس می کشه!
    اصل هم این دو لباس ترکیب جالبی ندارن .تازه آدم فوقش یه روز همچین تیپی میزنه اما نههر روز و همیشه و همه جا و در هر مراسم رسمی و غیر رسمی! اگه من این لباسارو میپوشیدم حتما بهم برچسب “روانی” میزدن .(البته همین النش هم این برچسب رو دارم).یکیاز خصوصیات کیوان اینه که بسیار دریده و پاچه پاره ست.سر به سر بزرگ و کوچیکمیذاره.با همه شوخی های پشت وانتی می کنه…روی اعصاب همه چهار نعل میره…جالبه کههمین پسر لوس وقتی یه سرما خوردگی کوچولو میگیره همه واسش خودکشی می کنن امااون زمان که من خونه ی بابام زندگی می کردم تا وقتی رو به قبله نبودم از دکتر خبری
    نبود.یه نکته این وسط در رابطه با کیوان وجود داره که منو دلگرم می کنه،اینکه مثل سگاز مسعود می ترسه! اصل جرأت نداره با مسعود شوخی کنه چون اساسا مسعود با کسیشوخی نداره و مخصوصا در مورد خواهرزاده ها و برادرزاده هاش اگه ببینه حرف زیادیمی زنن،می زنه تو دهن شون …از هیچکس هم حساب نمی بره.
    بعد چند دقیقه زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و با همدیگه احوال پرسی کردیم.چند لحظهگذشت و مسعود اومد جلوی در آشپزخونه و بهم اشاره کرد که برم اونجا.منم که از خداخواستم بود.سریع رفتم پیشش.
  • خوب شد صدام کردی وگرنه از خجالت آب میشدم.
    مسعود – تو که خجالتی نبودی،حال چرا خجالت می کشیدی؟
  • بس که تحویلم گرفتن این فک و فامیلت.
    مسعود – آخه مهمون نوازی تو ذات خانواده ی ماست.
  • کامل واضحه.منو نشوندی پیش این علیرضای لندهور…انقد کنار گوشم سیب گاز زد وخرت و خورت کرد اعصابمو بهم ریخت.
    مسعود سرش به غذاها گرم بود…ازش پرسیدم : کیوان نمیاد ؟مسعود – نه فکر نکنم.
  • خدا رو شکر…تحمل اون یه دونه رو اصل ندارم.
    مسعود – شوخی کردم…میاد! مژگان بهش زنگ زد و گفت قبل اینکه بیاد بره دنبال نسترن واونم بیاره.
  • آره خب…کیوان خر خوبیه.به درد همین کارا می خوره.
    مسعود – ناراحت که نشدی؟
  • نه بابا…اتفاقا دوست دارم حال کیوان رو بگیرن .
    مسعود – تو چقد خنگی بچه!منظورم اینه از اینکه کیوان رفته دنبال نسترن ناراحت نشدی؟- آهاااااان …از اون نظر! نه،چرا باید ناراحت بشم؟!
    مسعود – فکر کردم الن رگ قلمبه می کنی و…
    سریع حرفشو قطع کردم : نه بابا…اگه نسترن نامزدم هم بود ناراحت نمیشدم.تو هم انقد امملنباش.
    مسعود – خفه شو.
  • راست میگم دیگه،من که نمی تونم هر کی رو که با نامزد و خواهر و مادرم حرف میزنهلت و پار کنم؟
    مسعود – خب حال تو ام! نامزد نامزد راه انداخته….انگار واقعا داره!
  • گفتم مثال بزنم واست ملموس بشه.
    مسعود – برو توی تراس با هم یه سیگار بکشیم.
  • باشه.پنجره ی آشپزخونه رو باز کردم و رفتم روی تراس.عجب هوایی بود…فکر کنم تنهاخوش شانسی زندگی م این باشه که توی شمال زندگی می کنم.از این بابت خیلی خوشحالم.
    به قول مودب پور سیگاری آتش زدم و منتظر شدم مسعود بیاد.بعد سه چهار دقیقه مسعوداومد و کنارم نشست.پاکت رو بهش دادم.سیگارشو با سیگارم روشن کرد.
    مسعود – یه سوالی ازت دارم…صادقانه جواب بده.تو هنوزم نسترن رو دوست داری؟(چند ثانیه فکر کردم)
  • نه.
    مسعود – مطمئنی؟ از این مکث کردنت میشه جور دیگه تعبیر کرد.
  • داشتم فکر می کردم.قرار بود صادقانه جواب بدم دیگه…
    مسعود – ینی دیگه بهش فکر نمی کنی؟
  • گاهی اوقات بهش فکر می کنم اما زیاد افسوس نمی خورم.الن که به جفت مون فکر میکنم می بینم چندان وجه اشتراکی نداریم.
    مسعود – پس چرا ازش خواستگاری کردی؟
  • خرمیت! شوخی کردم.خب اون زمان فکر می کردم نسترن ایده آل ترین دختر برای منه.
    همین که این جمله رو گفتم یه نفر گفت “سلم”.من و مسعود هم که عین ابله ها پشت به درورودی نشسته بودیم.مسعود جواب داد : سلم…خانومه نسترن ! اتفاقا به موقع اومدی.
    نسترن – آره شنیدم… ذکنر خیرم بود!سلم بهراد خان !
    (آخ که من چقد از لفظ “بهراد خان ” بدم میاد.همونطور که داشتم سیگار پک می زدم جوابدادم)- سلم.
    نسترن – خیلی وقته ندیدمت…جوری که قیافه تو یادم رفته بود.
    (تو رو خدا حرف زدنشو ببین! “قیافه تو”…انگار نه انگار که من از این بزرگترم! منو بگوعاشق کی شده بودم!می خواستم بگم ولی من قیافه ی نحس تو رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…اما خویشتن داری به خرج دادم)- خب حال به یاد اوردید؟نسترن – آره.
  • خدا رو شکر.
    نسترن – دایی نمیای پیش بقیه؟
    مسعود – الن که داشتم پیش بهراد یه سیگار می کشیدم…حواسم هم باید به غذاها باشه.یهچند دقیقه دیگه میام.
    نسترن – پس من برم پیش بقیه.بوی سیگار حالمو بد می کنه.
    نسترن داشت از آشپزخونه بیرون می رفت.
    مسعود – خوش گلدی…
    بعد از چند دقیقه مسعود گفت : تو برو بیرون منم چند دقیقه ی دیگه میام،اگه با همدیگه بریمخیلی تابلوئه.
    قبول کردم و رفتم بیرون .خوشبختانه علیرضا به حدی گوشت تلخه که هیچکس کنارش نبود وچون جای خالی دیگه ای هم پیدا نکردم دوباره رفتم و کنارش نشستم.مطمئنم که علیرضا هماز من متنفره…از قیافه ش معلومه.همون بهتر…اصل دوست ندارم صداشو بشنوم.
    یه نگاه به جمع انداختم.خوشبختانه کیوان رو نمی بینم.اما از اون بدتر نسترن که احساسصمیمت شدیدی بهش دست داده و رفته نشسته بغل بابای من! واقعا احمقانه ست…از بس کهبهش رو دادن و لوسش کردن …درسته هیکلش کوچیکه اما واقعا بچه نیست که بخواد از اینحرکات بکنه.چقدم احساس ملوس بودن می کنه.
    عمه مژگان – داداش انقد لوسش نکن.
    بابا – عزیز دلمه.
    واقعا که خرس گنده خجالت هم نمی کشه!
    بلخره مسعود اومد.
    مسعود – علیرضا پاشو برو اونور بشین.یال بپر…
    علیرضا که حتی جرأت نداره به مسعود چشم غره بره پا شد و رفت اونطرف.
  • دیگه داشتم ناامید میشدم.خوب شد اومدی…ببین خواهر زاده ت چه سیرکی راه انداخته.مسعود خندید: آره بابا…این شغل شه.تو تازه دیدی؟
  • توی این چند وقت که نبودم عجب اخلق گندی پیدا کرده.
    مسعود – اوووووو… حال کجاشو دیدی…
    من و مسعود چند ثانیه سکوت کردیم و مشغول نگاه کردن به بقیه بودیم که نسترن با کنایهگفت : دایی مسعود که اصل ما رو تحویل نمی گیره…از قدیم گفتن نو که اومد به بازار…
    عمه مریم – نسترن جون دایی ت کل اخلقش اینجوریه.
    نسترن با یه حالت لوسی گفت: خب پس من چی کار کنم؟ دوست دارم لپ شو بوس کنم؟!
    بعد هم پا شد اومد سمت مسعود.زیر لب به مسعود گفتم :مسعود! فکر کنم می خواد تو رو همعین بابا داستان کنه…
    مسعود سعی می کرد نخنده و به نسترن گفت : باشه…فقط بغل و این صحبتا رو فراموشکن.بیا لپمو بوس کن.همین.
    نسترن – باشه.
    نسترن اومد و کنار روی مبل کناری ،پیش مسعود نشست.
    مسعود – دلقک نیومده ؟نسترن – دلقک کیه؟
    مسعود – کیوان ! مگه چند تا دلقک داریم؟
    نسترن – داییییی…چجوری دلت میاد در مورد کیوان اینجوری حرف بزنی؟مسعود – به راحتی.تازه مگه چجوری حرف زدم؟غیر از اینه؟! حال کجاست؟نسترن – توی حیاط…الن میاد بال.من نمی دونم شما چرا با کیوان لج می کنی؟
    مسعود – چون بسیار بی ادب و گستاخ و لوده ست.فقط هیکل گنده کرده.از نظر عقلی کاملتعطیله.
    مسعود که داشت اینا رو می گفت حسابی خنده م گرفته بود.همه سکوت کرده بودن و داشتنبه حرفای مسعود گوش می کردن .عمه مریم هم اخم کرده بود.مطمئنم اگه زورش می رسیدمی زد مسعود رو حکتلت می کرد.
    نسترن – اتفاقا کیوان خیلی پسر باهوشیه.توی دانشگاه هم همیشه شاگرد اول میشه.فقط یه کمشیطونه.اما بی ادب نیست!
    مسعود – اتفاقا خیلی هم بی ادبه.اصل تمام مشکلت اخلقی ش به خاطر بی ادبی شه.هم بیادبه،هم لوده…متاسفانه پدر و مادرش در زمینه ی تربیت ش اصل تلش نکردن .
    عمه مریم – داداش ،شاید کیوان اینجور که شما میگی باشه اما بچه ی با احساسیه.
    مسعود – احساس که جای ادب رو نمی گیره! بگذریم.حال بابای این پسر با احساستکجاست؟ نمیاد؟
    عمه مریم – گفته میاد…اما شاید کارش طول بکشه.
    شوهر نعمه مریم معمول زیاد کار می کنه و خوشبختانه کمتر پیش میاد که ریخت نحس شوببینم.شوهر ن عمه مژگان هم که فوت کرده.
    نسترن – دایی! اخلق کیوان به کنار،در عوض خوشگل و خوشتیپه.
    مسعود زد زیر خنده : آره …آره…همونه که تو میگی.
    نسترن – بهراد نظر تو چیه؟- خب…چی بگم… نظری ندارم.
    نسترن – به نظرت کیوان خوشتیپ نیست؟
  • راستشو بخواید نه.
    نسترن با طعنه گفت : میشه یپرسم چرا میگی خوشتیپ نیست؟- نظر شخصیه.البته دلیل هم دارم.
    نسترن – به نظر من که کیوان خیلی باربیه!
  • بیشتر شبیه مجسمه ی “بودا” ست تا باربی! از این مجسمه شکم گنده دکوری ها که میذارن روی میز.تا حال دیدید؟؟!
    مسعود همش می خندید…با خنده ی اون منم خنده م می گرفت اما خودمو کنترل کردم.نسترن هم حسابی حرصش گرفته بود.
    نسترن – حسودیت میشه؟ کیوان خیلی هم لغره.
  • اگه ملک چاق بودن فقط و فقط اینه که آدم شکم داشته باشه…کیوان یه شکم گنده داره.
    مسعود – حال تو چرا انقد سنگ کیوان رو به سینه می زنی؟ خوبیت نداره ها…مردم فکر بدمی کنن.
    نسترن – وا ینی چی دایی؟ کیوان عین داداشمه.
    مسعود – ببین نسترن جون این حرفا همه کشکه! فلنی مثه داداشمه و بمانی مثهخواهرمه…به هر حال که اون داداش تو نیست و شما می تونید با هم ازدواج کنید!
    مسعود که این جمله رو گفت نسترن یه نگاهی به من انداخت تا ببینه عکس العمل من چیه.منکه عکس العملی نداشتم اما فکر کنم خودش حسابی کیف کرد.
    بلخره کیوان هم اومد.تیپ همیشگی رو زده بود و هیچ تعجبی نداره.اصل خلقیت به خرجنمیده.اومد جلو و با مسعود دست داد.نه من به اون محل دادم و نه اون به من.به یه سلمخشک و خالی اکتفا کردیم.مسعود از جاش بلند شد و گفت : اینم که اومد،برم شامو بکشم.
    عمه مژگان و عمه مریم هم رفتن توی آشپزخونه تا به مسعود کمک کنن.همه با هم مشغولحرف زدن بودن و منم یه سیگار روشن کردم.الکی الکی اعصابم به هم ریخته بود.فقطدوست داشتم شام رو بخورم و برم.خدا لعنت کنه این مسعود رو…حال منو می خواست چیکار که گفت منم بیام؟! وقتی داشتم سیگار می کشیدم همه چپ چپ نگاه می کردن .چون اصول توی خانواده ی ما این چیزا جرمه و اگه دست اینا بود واسش زندان هم در نظر میگرفتن.همه نگاه می کردن غیر از بابام…احتمال می خواست ثابت کنه که واسش مهمنیست.توجه اون هم برای من مهم نیست…
    موقع شام من بین مسعود و عمو محمد نشسته بودم.خوشبختانه جوری نبود که احساسناراحتی کنم.نسترن هم کنار علیرضا نشسته بود.البته با اون همه تعریفی که از کیوان میکرد من توقع داشتم تو بغل اون بشینه.فکر کنم خیلی خودشو کنترل کرده.مسعود هم واسهاینکه حرص بقیه رو در بیاره هی به من تعارف می کرد.اعصاب همه رو به هم ریختهبود.من هم که زیاد اهل تعارف تیکه پار کردن نیستم هر از گاهی سری تکون می دادم.
    مسعود – تو خانواده ی ما در حق خیلی ها اجحاف میشه.مثل کیوان شکمش عین دبهست…اونوقت همه میگن لغره! اما هیچکس به بهراد نمیگه لغر…
    کیوان یه قحلپ آب خورد و به مسعود گفت : چیه؟ حسودیت میشه؟
    مسعود – خفه شو! فنکـتو ببند میمون …من به چیه تو حسودیم بشه آخه؟ دارم از تبعیض حرفمی زنم.
    کیوان می خواست جواب بده اما عمه مریم بهش اشاره کرد که چیزی نگه.در هر حال اگهجواب هم میداد مسعود حالشو حسابی می گرفت.هیچکس موقع غذا حرفی نمیزد.همه داشتنبه تلویزیون نگاه می کردن .منم اصل نمی تونستم غذا بخورم چون مامان یه بند داشت به مننگاه می کرد.دهنمو سرویس کرد…معذب شده بودم واسه همین چیزی از گلوم پایین نمیرفت.بدم میاد یکی بهم زول بزنه،حال هر که می خواد باشه.
    بعد شام رفتم توی اتاق و به مسعود اشاره کردم بیاد.
  • من برم دیگه…
    مسعود – کجا؟ دو دقیقه اینجا بشین من الن میام پیشت.
  • نه دیگه … پجو هم زیاد خوب نیست.راحت نیستم.
    مسعود – تو توی اتاق باش…تو که اینجا باشی کسی نمیاد،خیالت راحت.منم یه چند دقیقهدیگه میام.نیم ساعت باش بعد برو.
    راضی شدم اما دوست داشتم زودتر برم.پنجره ی اتاق رو تا آخر باز کردم.هوا سرد بود ولیحس می کردم دارم از گرما می پزم! به دیوار تکیه دادم و منتظر شدم.بعد چند دقیقه مسعوداومد.
  • این چیه برداشتی اوردی؟کسی ندیدت؟مسعود – نه حواسم بود.
  • فقط همینم مونده یه نفر از در بیاد و بفهمه ما داریم مشروب می خوریم.اونوقت میگن بهراد
    ، مسعود رو شراب خور کرد.نمی گن که کرم از خوند درخته!
    مسعود – خیالت راحت…تا تو توی اتاقی کسی اینورا پیداش نمیشه.
  • خلصه از ما گفتن بود…
    سریع یه سیگار روشن کردم…پنجره باز بود و باد سرد بهمون می خورد اما تا خرخره مستبودیم و سرما برامون اهمیتی نداشت.
  • دقت کردی توی این رمان ها اونایی که مشروب می خورن رفتارشون عین لشی هاست؟مسعود – من رمان نمی خونم.اما نمونه ی فیلمی ش رو زیاد دیدم.
    هر دو مون سکوت کرده بودیم که صدای تق تق در رو شنیدیم.
    کیوان – بیام تو؟
    مسعود – چی کار داری؟کیوان – می خوام بیام پیش شما.
    مسعود به من گفت : اگه اومد داخل آدم حسابش نکن.عددی نیست.
  • اصل واسم مهم نیست که کسی بفهمه.واسه تو بد نشه؟مسعود – گفتم که…عددی نیست.کیوان بیا تو…
    کیوان اومد و رفت رو به روی ما،کنار پنجره نشست.دستشو جلوی دماغش تکون داد وگفت : پووف…چه بوی سیگاری میاد.
    مسعود – چشم بسته غیب میگی؟ خب داریم سیگار می کشیم دیگه…
    کیوان – این چیه؟مسعود – شربته!کیوان – مسخره می کنی؟
    مسعود – سوالت مسخره بود اما مسخره نکردم.جدی میگم.می خوری؟کیوان – واقعا که…درسته من نماز نمی خونم اما مسلمون که هستم!
    مسعود – خب که چی؟ تازه هر کس مسئول اعمال خودشه.ما می خوریم…تو چرا ناراحتی؟راستی بچه مسلمون ! اسم اون دوست دخترت چی بود؟
    کیوان مثه لبو تا بناگوش قرمز شد.خوشم اومد…خیلی ادعای مسلمونی می کرد.ما مشروبمی خوریم اما دختر بازی نمی کنیم! با ناموس مردم هم کاری نداریم.
    نیم ساعتی گذشت…دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدمبیرون .به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم کهیه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قدبلندی داشت…هیکلش هم درشت بود.فکر کردم شاید منتظر کسی باشه…توی کوچه همهیچکس نبود.ازش چیزی نپرسیدم….اصل به من چه؟! خیلی هم مشکوک می زنه.ماشین روزدم توی حیاط و درو بستم.در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل.
    از دیدن این صحنه شوکه شدم.قبل از اینکه برم خونه ی مسعود اینجا این ریختی نبود! همهجا به هم ریخته بود.انگار توی خونه طوفان اومده بود.در کمد دیواری ها باز بود و همه یوسیله های داخلش بیرون ریخته شده بود.نکنه مستم! نه…این لعنتی خیلی واقعیه.رفتم تویپذیرایی و دیدم اونجا هم همین وضعیت رو داره.مبل ها چپه شده بودن …یه نفر از قصداینجارو به هم ریخته.حتما دزد اومده.ولی به کادون زده چون چیزی برای دزدی وجودنداره.شاید هم سورن خواسته باهام شوخی کنه چون می دونه من در اتاق ها رو قفل نمی کنم!
    اما نه…سورن مگه بیماره؟! بعدم این شوخی خیلی پشت وانتیه.
    سریع موبایل قشنگه رو برداشتم و به سورن زنگ زدم.وضعیت خونه رو واسش توصیفکردم.از صدام فهمیده بود نگرانم…
    سورن – به پلیس زنگ زدی؟
  • نه…اگه دزد هم بوده ظاهرا چیزی نبرده.
    سورن – از کجا می دونی؟ بگرد…شاید چیزی برده باشه.
  • مطمئنم…آخه چیزی برای دزدی نبود.
    سورن – اه… حال تو زنگ بزن .به هر حال بدون اجازه وارد خونه ت شدن .به پلیس زنگبزن منم الن میام اونجا.
    موقتا با سورن خدافظی کردم و با پلیس تماس گرفتم.حدودا یه ربع گذشت که سر و کله یسورن پیدا شد.یه نگاهی به خونه انداخت و گفت : اوه …اوه…ریدن تو خونه ت.همه جا روگشتی؟ شاید چیزی رو بلند کرده باشن!
  • آره اتفاقا گشتم…کیف مو بردن .
    سورن – وااای،حال چی توش بود؟
  • بیست تومن پول و چند تا تراول 50 تومنی،دو تا نیم سکه و یه سکه بهار آزادی و…
    سورن – خب…دیگه چی؟
  • هیچی دیگه ابله…میگم چیزی نبردن .اصل چی داشتم که ببرن ؟ زنگ زدن …فک کنم پلیساومد.
    سریع پریدم توی حیاط و درو باز کردم.
    مامور – سلم.شما گزارش سرقت داده بودید؟- بله بفرمائید داخل…
    دو تا افسر نیروی انتظامی اومدن تو.همسایه ها ماشین نیروی انتظامی رو که دم در دیدن جلوی خونه جمع شدن .حوصله ی توضیح دادن به اونارو نداشتم برای همین در حیاط رونصفه باز گذاشتم و رفتم داخل.
    مامور- چیزی هم بردن ؟
  • فکر نمی کنم…نه…اما مشخصه که خیلی گشتن؟مامور – شما نکی از خونه بیرون رفتید و نکی برگشتید؟
  • حوالی ساعت هفت شب رفتم و نیم ساعت پیش،ساعت 10 برگشتم.
    مامور – حتما آشناست…چون می دونسته خونه نیستید و سر شب اومده.
  • به نظرم اینطور نیست.
    مامور – چرا؟
  • چون اگه آشنا بود می دونست که من آه در بساط ندارم.می بینید که چیزی هم نبردن …
    مامور آگاهی یه کم فکر کرد و سری تکون داد.یه دفعه سورن از توی اتاق خواب منو صدازد :”بهراد یه لحظه بیا”…مامورها هم همراهم اومدن توی اتاق.
  • چی شده؟ چیزی رو بردن ؟
    سورن – نه …مطمئنم خودت این بل رو سر تختت نیوردی…
    به تخت یه نگاهی انداختم.انگار یه نفر با چاقو به تشک ن تخت ضربه زده بود.فقط یه گوشه یتخت اینجوری شده بود.تمام پارچه ش تیکه تیکه شده بود.پنبه هاش هم بیرون ریختهبودن .ترسیده بودم…نکنه این یه هشدار بود.اما از طرف کی؟مامور – کسی با شما خصومت شخصی نداره؟
  • نمی دونم…نه…اگر هم باشه به حدی نیست که بخواد اینجوری انتقام بگیره.
    مامور – مطمئنید؟ بین اطرافیان تون با کی مشکل دارید؟سورن – با پدرش.
  • البته در حد جر و بحث…
    مامور – به هر حال…چیزی رو نبردن پس جرمی واقع نشده.کار ما اینجا تموم شد…اما اگهاتفاقی افتاد سریعا با پلیس تماس بگیرید.
    سورن – دستتون درد نکنه….واقعا کمک بزرگی بهمون کردید.
    مامور – بله؟

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان هیچ کسان پارت اول

رمان هیچ کسان پارت دوم

رمان هیچ کسان پارت سوم

رمان هیچ کسان پارت چهارم

رمان هیچ کسان پارت پنجم

رمان هیچ کسان پارت ششم

رمان هیچ کسان پارت هفتم (آخر)

 

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از 100 رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!