رمان اسطوره قسمت چهاردهم

رمان اسطوره قسمت اول

رمان اسطوره قسمت دوم

رمان اسطوره قسمت سوم

رمان اسطوره قسمت چهارم

رمان اسطوره قسمت پنجم

رمان اسطوره قسمت ششم

رمان اسطوره قسمت هفتم

رمان اسطوره قسمت هشتم

رمان اسطوره قسمت نهم

رمان اسطوره قسمت دهم

رمان اسطوره قسمت یانزدهم

رمان اسطوره قسمت دوازدهم

رمان اسطوره قسمت سیزدهم

رمان اسطوره قسمت چهاردهم

رمان اسطوره قسمت پانزدهم

رمان اسطوره قسمت شانزدهم

صدای بلند مادر ضربان قلـ ـبم را از کنترل خارج کرد. -بچه ها زود باشین…اومدین. از توی آینه به چشمان خیس تبسم نگاه کردم. -خیلی خوشگل شدی شاداب. سیـ ـنه ام را چنگ زدم.از پشت دستش را دور گردنم انداخت. -معرکه شدی…محشر… دستم را روی گونه تبسم گذاشتم و گفتم: -خیلی زحمت کشیدی.شرمنده. ضربه آرامی به شانه ام زد و گفت: -برو بابا…چه لفظ قلمی واسه من حرف می زنه.پاشو یه چرخ بزن ببینمت. تعادل نداشتم…پاهایم متزلزل بودند. -چته؟چرا اینقدر هول کردی؟ آب دهانم را قورت دادم. -یه کم استرس دارم. دورم چرخید و گفت: -استرس واسه چی؟استرس اصلی مال شب عروسیه که خاک بر سرت میشه.الان می ری یه امضا می دی و والسلام. چپ چپ نگاهش کردم..نای اعتراض به بی ادبی اش را نداشتم. -ها؟چیه چشاتو بابا قوری می کنی؟با این غول بیابونی که تو به عنوان شوهر انتخاب کردی فاتحه ت خونده ست…می گی نه..بشین و تماشا کن. پالتوی نازکی روی لباسم پوشیدم و شالی روی سرم انداختم و گفتم: -خیلی بی شعوری تبسم…برو بیرون تا نکشتمت. کفشای پاشنه دار و تازه اش را به پا کرد و گفت: -لیاقت نداری که…الان وقتی عکس العمل کردک رو ببینی تازه می فهمی چه خدمتی بهت کردم…اگه من نبودم که قیافت مثل پی پیِ شب مونده، بود ضایع! با افسوس سری تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم…دایی نشسته بود و با آرامش چای می خورد..دانیار ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد…نگاهش به من فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه طول کشید.از آن برقهایی که توی چشم داماد می درخشد…از آن لبخندهای مرموز و عاشقانه ای که نویسنده ها توی کتابهایشان می نویسند…یا از آن نجواهای زیرگوشی که توی فیلم ها دیده بودم…خبری نبود…!احساس کردم چیزی توی دلم شکست..اما سریع به خودم نهیب زدم: -دانیاره دیگه…چه انتظاری ازش داری؟جلو چشم همه بغـ ـلت کنه و واست شعر بخونه؟ مادر برایم اسپند دود کرد…دایی لبخندی زد و ماشااللهی گفت…پدر آه کشید و آرزوی سفیدبختی کرد…شادی به روش خودش کل کشید و دانیار… گفت: -داره دیر میشه ها…! و بعد رو به من کرد و گفت: -شناسنامه و حـ ـلقه ها رو آوردی؟ کیفم را بالا گرفتم و گفتم: -آره. انتظار داشتم در ماشین را برایم باز کند…اما دکمه ریموت را فشار داد…دور زد و پشت فرمان نشست…زیر چشمی به تبسم که زیر نظرمان داشت نگاه کردم و دلم را دلداری دادم و سوار شدم…شیشه را پایین کشید..سرش را از پنجره بیرون برد و به افشین گفت: -آدرس رو که می دونی…ولی پشت سر من بیا…محضره تو کوچه ست ممکنه پیدا نکنی. شیشه را بالا داد و پرسید: -سردت نیست؟ از بیرون نه..اما از درون یخ کرده بودم. -نه..خوبه. همین تنها مکالمه ما تا محضر بود…!هر دو در سکوت به رو به رو خیره شده بودیم…یکبار هم موبایلش زنگ زد که با چشمانی متفکر به صفحه گوشی نگاه کرد و جواب نداد.توی محضر کنار هم نشستیم…از شانس من..عاقد هم یک پیرمرد اخمو بود…تا جاگیر شدیم دفترش را باز کرد و خطبه را خواند…بار اول که پرسید وکیلم به مادرم نگاه کردم…با سر اجازه داد…بار دوم که پرسید به پدرم نگاه کردم…با لبخند اجازه داد…و بار سوم که پرسید به دانیار نگاه کردم…سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی می کرد…نیمرخش هیچ حسی را نشان نمی داد…نه اشتیاق نه اضطراب…هیچی… عاقد با بی حوصلگی تکرار کرد: -خانوم شاداب نیایش وکیلم؟ صدای آهسته دانیار را شنیدم…بی آنکه سرش را بلند کند..بی آنکه نگاهم کند… -جواب بده دیگه…یا آره…یا نه…! نمی دانم چرا خنده ام گرفت…هیچ چیز امروز شبیه روز عقد نبود…هیچ چیز من شبیه یک عروس نبود…هیچ چیز او شبیه یک داماد نبود… -بله…! شنیده بودم همه دامادها بعد از گرفتن بله از عروس یک نفس راحت می کشند…اما دانیار هیچ عکس العملی نشان نداد…و فقط در جواب عاقد بله کوتاهی گفت. باز هم صدای دست و هلهله بود…تبسم حـ ـلقه ها را به دستمان داد و گفت: -عروس دومادو ببـ ـوس یالا… شادی هم با او همنوا شد…حـ ـلقه ها را به دست هم انداختیم…مادر و پدر آمدند که تبریک بگویند…تبسم مانعشان شد… -اول این دو تا باید همدیگه رو ببـ ـوسن…شاداب یالا… از شدت شرم نمی توانستم سرم را بلند کنم…نیشگون کوچکی از دست تبسم گرفتم..یعنی خفه…اما مگر خفه می شد؟ -نیشگون و لگد و جفتک فایده نداره…من تا صحنه بـ ـوسیدن شما دو نفر رو نبینم از اینجا تکون نمی خورم. دهان باز کردم که حرف بزنم…اما ناگهان میان بازوان دانیار محصور شدم…نفسم بند رفت…تمام تنم منقبض شد…کسی کل کشید…دانیار دستش را زیر چانه ام گذاشت…دمای بدنم به هزار رسید…با خودم فکر کردم دانیار اینکار را نمی کند…محال است…اما چشمم را بستم…خم شدنش را حس کردم و بـ ـوسه ای که آرام و نرم…بر پیشانی ام نشست و حـ ـلقه دستی که شل شد… تبسم جیغ کشید. -این قبول نیست…تقلب نکنین.یه دونه درست و حسابی. دانیار دستش را توی جیبش کرد و گفت: -درست و حساسبیش شوی عمومی نداره. تبسم…از جواب قاطع و صریح دانیار…لبش را گزید و کوتاه آمد. دلجویانه نگاهش کردم…زیرگوشم گفت: -خدا به دادت برسه با این عزرائیل…چشم بازار رو کور کردی با این شوهر کردنت… بعد از مدتها خندیدم…می دانستم حرکت دانیار به خاطر رگ کردی و متعصبش بود…اما حس خوبی داشتم…آغـ ـوشش هیچ فرقی با روز عروسی دیاکو نداشت…همانطور بود…دوستانه…!نه سردتر…نه گرمتر… بیش از هزارتا امضا دادیم…غرغر دانیار را می شنیدم…خسته شده بود…و من ریز می خندیدم و با خودم فکر می کردم..دانیار را چه به این کارها؟بالاخره تمام شد…و آن موقع بود که صدای نفس راحت دانیار را شنیدم…به خانه برگشتیم…تبسم و افشین صدای ضبط را تا آخر بالا زدند و با هم رقصیدند…افشین به دانیار اشاره داد…اما دانیار اعتنایی نکرد…می دانستم مردهای کرد به جز رقص محلی خودشان به هیچ نوع رقص دیگری تن نمی دهند…پدر و مادر تبسم هم کمی با خنده و شوخی رقصیدند…شادی هم همینطور…گرمم شد…دکمه های پالتویم را باز کردم…دانیار کنارم ایستاد و گفت: -برو لباسات رو عوض کن. با تعجب اول به خودم نگاه کردم..بعد به او…لباس من که پوشیده بود…! -می خوام از اینجا در برم…برو یه چیزی بپوش که مناسب فرار باشه. به شادی که ظرفهای میوه را تقسیم می کرد لبخند زدم و گفتم: -کجا فرار کنیم؟این مهمونی واسه خاطر ماست….زشته… فشار ملایمی به کمـ ـرم داد و گفت: -دیگه هیچی زشت نیست…بدو…دارم از گشنگی می میرم. -شام سفارش دادیم..یه کم دیگه صبر کنی می رسه… گردنش را مالید و گفت: -خودت لباسات رو عوض می کنی یا من زحمتش رو بکشم؟ بسته های خرید را روی کانتر گذاشت و گفت: -من عاشق چیزبرگرم. معذب و مـ ـستاصل وسط پذیرایی ایستادم و گفتم: -فکر کردم قراره بریم رستوران. کتش را در آورد و جواب داد: -به اندازه کافی امروز شلوغی و سر و صدا رو تحمل کردم…دلم سکوت می خواد. وارد آشپزخانه شد…بسته همبرگر را به همراه پنیر و گوجه بیرون آورد و کشوها را یکی یکی باز کرد و در همان حال گفت: -در خدمت باشیم شاداب خانوم…! طعنه اش را گرفتم…جلو رفتم و پرسیدم. -خب چیکار کنم؟ کابینتی را باز کرد..دستهایش را به کمـ ـر زد و داخلش را کاوید و گفت: -کمک…اگه میشه..! به آشپزخانه رفتم. -چه کمکی؟داری چیکار می کنی؟ در کابینت را بست و چرخید. -معلوم نیست؟دارم آپلو هوا می کنم. به متلکش خندیدم. -منظورم اینه که دنبال چی می گردی؟ کابینت کناری را باز کرد و گفت: -ماهیتابه…نمی دونم کجا گذاشتمش. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: -خب منم نمی دونم. درد گردنش شدید بود انگار…هرچند ثانیه یک بار عضلاتش را چنگ می زد. -تو گوجه ها رو خورد کن…چاقو تو همون کشو بالاییه. آستینم را بالا زدم. -با این سر و وضع؟ منظورش را فهمیدم اما به روی خودم نیاوردم. -چشه سر و وضعم؟ صدایش خشک شد…سخت و بی انعطاف… -اون مانتو و شال جلوی هیچ اتفاقی رو نمی تونه بگیره…برو درشون بیار…اگه خواستم بخورمت قبلش بهت می گم که غافلگیر نشی. از آلارم لحنش فهمیدم جای هیچ حرف و حدیث و مبارزه ای نیست…به هال رفتم و شال را برداشتم…مانتویم را هم درآوردم…بافت ظریف آستین کوتاهی را که خرید خودش بود بر تن داشتم…چند سنجاق سری را که تبسم به موهایم زده بود بیرون کشیدم و بلند گفتم: -شونه داری؟موهام گره خورده. برای دیدنم کنجکاوی نشان نداد.او هم بلند گفت: -تو اتاق خواب هست…! سریع موهایم را شانه کردم و با کش ساده ای که در اختیار داشتم..دم اسبی و محکم بستمشان…صورتم را شستم و وقتی همان شاداب ساده همیشگی شدم به آشپزخانه برگشتم…همبرگرها را توی تابه انداخته بود و سرخ می کرد. -گفتی من چیکار کنم؟ برنگشت..نگاهم نکرد… -گوجه ها رو خورد کن و میز رو بچین. اطاعت کردم. -اون پنیره رو می دی به من؟ پنیر را برداشتم به سمتش رفتم..کنارش ایستادم و دستم را دراز کردم و گفتم: -بیا… بالاخره چشمش به من افتاد…اما خیلی عادی و راحت و بدون هیچ گونه خیرگی و زل زدنی گفت: -مرسی… انگار یک کیسه سِرُمِ آرامش توی رگهایم ریختند…چقدر خوب بود که اینقدر راحت برخورد می کرد…حس کردم سرخی گونه هایم از بین رفت. -بشقابا تو اون کابینت بالاییه..قدت می رسه یا بیام. دیگر استرس نداشتم…انگار توی خانه خودمان بودم…همانقدر در امنیت…! -بشقاب واسه چی؟مگه باگت نخریدی؟ساندویچ رو که توی بشقاب نمی خورن. شام همانطور که او خواست صرف شد…در آرامش و سکوت…اشتهایم باز شده بود…همینکه با دانیار حرف می زدم…همینکه او هیچ تغییری نکرده بود…همینکه همه چیز مثل سابق بود…همینکه دانیاری که می شناختم بازگشته بود آرامم می کرد…دیگر دستهایم نمی لرزید..دیگر از نگاهش فرار نمی کردم…انگار حجاب نداشتنم اصلاً به چشمش نیامده بود و من چقدر بابت این موضوع از او ممنون بودم.اجازه نداد ظرفها را بشویم…شیر آب را بست و گفت: -اینا رو بذار واسه بعد…دلم چایی می خواد… -باشه..تو برو…من آماده می کنم. آنقدر منتظر ماندم تا با سینی چایی از آشپزخانه بیرون رفتم…لباسهایش را با گرمکن سفید و آبی خوشرنگی عوض کرده و پاهایش را روی میز گذاشته بود…به محض دیدن من گفت: -امیدوارم تو یکی با این قضیه مشکل نداشته باشی. به هر دو دستش که گردنش را در بر گرفته بودند نگاه کردم و گفتم: -کدوم قضیه؟ -اینکه من پاهامو روی میز بذارم. لبخند زدم و گفتم: -اگه تو خونه خودت راحت نباشی..پس کجا باشی؟نهایتش صبح به صبح میز رو دستمال می کشم. از حرف خودم..چیزی توی دلم تکان خورد…اینجا خانه من بود…تا کنون به این موضوع فکر نکرده بودم…اما ضمیر ناخودآگاهم آن را پذیرفته بود. دانیار باز هم به راحتی با این موضوع برخورد کرد و گفت: -آخیش…یکی از بزگترین دلایلی که ازدواج رو دوست نداشتم همین بود به خدا…! سینی را روی میز گذاشتم. -بیا اینجا… با دست چند ضربه به تشک مبل زد…کمی خجالت می کشیدم…اما ترس؟نه..!نشستم..استکان را به دستش دادم و قندان را مقابلش گرفتم.قند کوچکی برداشت و گفت: -باورم نمیشه تموم شد. لبه بلوز یشمی ام را گرفتم و کمی کشیدم. -منم همینطور. -در کمال تاسف یه مرحله دیگه هم مونده…تازه اون جشن گرفتن و کارت دعوت بردن و ماشین گل زدن و واسه فیلم بردار فیلم بازی کردن و واسه عکاس فیگور گرفتنم داره…اوف… می دانستم برای آدمی مثل او…حتی فکر کردن به این چیزها یک مصیبت بزرگ است… -خب…مگه مجبوریم جشن بگیریم؟ سعی کردم دروغم زیاد واضح نباشد. -منم از جشن عروسی خوشم نمیاد…خرج الکیه…کلی به روان خودمون فشار بیاریم که چی؟ لبخندی زد و گفت: -به روان خودمون فشار میاریم تا ببینیم خوشحال خانومی که با یه آرایش ساده اینقدر خوشگل میشه…با لباس عروسی چه شکلی میشه… مبهوت نگاهش کردم…دانیار از من تعریف کرده بود؟متوجه آرایشم شده بود؟بدش نیامده بود؟توی ذوقش نزده بود؟دانیار که آرایش دوست نداشت…! آخرین قطره چایش را هم نوشید و تمام بدنش را کشید و گفت: -آخ…چه خوبه اینجوری. چقدر خوب بود که حرف می زد…من از حرف نزدنش می مردم. -راستی شاداب…دستت رو بده ببینم. باز این بغض لعنتی از کجا پیدایش شد؟دست راستم را بالا بردم…خم شد و دست چپم را گرفت. -حـ ـلقه ت به دستت گشاده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -یه ذره. انگشتر را توی انگشتم چرخاند. -این یه ذره ست؟ -عیبی نداره…می دم درستش کنن. -چرا همون موقع که خریدیم هیچی نگفتی؟ به انگشت دست چپ او نگاه کردم..خالی بود… -آخه خیلی بداخلاق بودی…ترسیدم بگم عصبانی بشی. ابروهایش را بالا برد. -بداخلاق بودم؟ دست راستم را هم میان دستان بزرگش گرفت و با انگشت شستش پشت دستم را نـ ـوازش کرد…از آرامشش..از محبتش..از حرف زدنش..جرات گرفتم…بغض چندین روزه سر باز کرد. -آره..بداخلاق بودی…همش غر می زدی…می گفتی لفتش می دی…لباسی رو هم که خریدیم دوست نداشتم…ولی جرات نکردم بگم چند جا دیگه رو هم بگردیم… گوشه چشمش چین خورد…مثل دایی..یا دایی مثل او… -واسه همین این چند وقته عین برج زهرمار بودی؟ حرصم گرفت..خواستم دستانم را از دستانش بیرون بکشم..اما دلم نیامد..جایشان خوب بود. -دست پیش می گیری که پس نیفتی؟خودت بگو..این چند روزه سر جمع چقدر با من حرف زدی؟اصلاً محلم نمی دادی..حواست به من نبود…انگار نه انگار که من دارم سخت ترین تصمیم عمرم رو می گیرم…پر استرس ترین روزای عمرم رو می گذرونم…احساس می کردم… پشیمان شدم…از گفتن حرفهایم پشیمان شدم…دعوا می کردیم و دوباره همه چیز خراب می شد…دوباره حرف نمی زد…دوباره سکوت می کرد… -احساس می کردی که چی؟ همین را هم می گفتم و دیگر حرف نمی زدم. -احساس می کردم دوستم نداری..انگار به زور داشتی تحملم می کردی..انگار مجبورت کرده بودن که با من ازدواج کنی… خندید…بلند..از همان خنده های نادر… -چه جالب..اونوقت کی منو مجبور کرده بود که با یک عدد خوشحال فسقلی ازدواج کنم؟ جواب ندادم…به دستهای گره خورده مان خیره شدم. پاهایش را از روی میز جمع کرد و کمی به من نزدیک شد و گفت: -حالا که دیگه تموم شده…فراموشش کن. همین؟نمی خواست توضیح دهد؟نمی خواست آنهمه حس منفی را کمی تسکین دهد یا جبران کند؟نتوانستم بروز ندهم…نتوانستم سکوت کنم..چون بیش از حد توانم زجر کشیده بودم. -همین؟می دونی من چقدر غصه خوردم؟چقدر اذیت شدم؟تو گفته بودی هیچی بینمون عوض نمیشه…اما واسه منم مثل دانیاری شده بودی که مردم می شناسن…کم حرف..بداخلاق..عبـ ـوس…مگه من همون شاداب نبودم؟پس تو چرا عوض شدی؟ تکیه داد و دستهای مرا هم محکم کشید…به آغـ ـوشش پرت شدم..برای جلوگیری از فرارم دستهایش را دورم پیچید و گفت: -اتفاقاً اونی که عوض شده تویی…عین جن از بسم الله…ازم فرار می کردی!نمی دونم چی تو کله ت می گذشت که تا می دیدیم هزار تا رنگ عوض می کردی…البته می دونما…اما نمی فهمم چرا…! یه طوری از تنها بودن با من می ترسیدی که انگار… خوشحال بودم که صورتم را نمی دید…گر گرفته بودم…اما به موقعیتم اعتراضی نداشتم…و مطمئن بودم به محض دیدن صورتم رضایت را از چشمانم می خواند. -می دونم زمان می خوای تا تغییر شکل رابطمون رو بپذیری…منم اون زمان رو بهت دادم…اونقدرم مرد هستم که سر حرفم بمونم…اما سکوت این مدت من به خاطر این چیزا نبود…من وقتی تحت فشارم..حرف نمی زنم…تو هم اینو می دونی…اما اونقدر مسئله این چندتا امضا رو واسه خودت بزرگ کردی که یادت رفت با کی داری ازدواج می کنی…من عوض نشدم..اگه عوض شده بودم تو این مدت واست بلبلی می خوندم…تو عوض شدی که تحت هر شرایطی حرف می زدی و این مدت رو سکوت کردی! با احتیاط یک دستش را برداشت و روی گردنش گذاشت…جابه جا شدم…اما فاصله نگرفتم…چرا باید به خاطر یک خجالت غیرمنطقی فرصت بودن در چنین آرامشی را از خودم سلب می کردم؟ سرم را بالا گرفتم…می خواستم حرف بزنم…اما چهره اش درهم بود…آهی کشیدم و ادامه ندادم…آمده بود اینجا که آرامش داشته باشد…و من نمی خواستم با هیاهو آرامشش را بگیرم. از آغـ ـوشش بیرون آمدم..مقاومت نکرد..اما اخمهایش غلیظ شد و به سردی گفت: -باشه بابا…برو اون سر اتاق بشین که نفسمونم بهم نخوره. و چشمانش را بست. جواب ندادم…برخاستم و به آشپزخانه رفتم و با حوله گرم برگشتم.کنارش نشستم..چشمانش را باز نکرد…حوله را روی گردنش گذاشتم و گفتم: -نگهش دار نیفته. دستش را بالا آورد…اما چشمانش را باز نکرد…خجالت را کنار گذاشتم و نه به خاطر دل او…بلکه به خاطر خودم..سرم را از زیر بازویش رد کردم و به آغـ ـوشش خزیدم. زمزمه کرد. -مجبور نیستی. زمزمه کردم: -می دونم. دستش را روی بازویم گذاشت و دیگر چیزی نگفت…منهم ساکت ماندم و به صدای نفسهایش گوش دادم…اما این سکوت کجا و آن سکوت کجا…! دانیار: بالاخره تمام شده بود…بالاخره این کابـ ـوس هم به انتها رسیده بود و بالاخره بعد از دو سال بلاتکلیفی و فشار و استرس و فکر و خیال، منبع آرامشم را قانونی و شرعی در آغـ ـوش داشتم.روزهای بدی را گذرانده بودم…علاوه بر پیگیری کارهای مربوط به عقد،کارهای خودم و شرکت دیاکو هم قوز بالای قوز شده بود…شبها روی هم دو ساعت هم نمی خوابیدم…فکر آینده..فکر ازدواجی که چند جایش می لنگید…فکر دیاکو…فکر شاداب…همه و همه دست به دست هم دادند و مرا از پا در آوردند.نمی دانم اگر دایی نبود کارم به کجا می رسید…شاید دیوانه می شدم…شاید همه چیز را رها می کردم و می رفتم…شاید الان شاداب را اینطور آرام و رام در کنارم نداشتم…!هربار که با دیاکو حرف می زدم…هربار که او بی منظور و از سر عادت حال شاداب را می پرسید تمام عروقم به مرز انفجار می رسیدند…و وقتی که گفت تا چند روز دیگر به ایران می آید…تقریباً مردم..!شبها دایی کنارم می نشست و آرامم می کرد…می گفت اگر شاداب را می خواهم باید منطقی و درست با این قضیه کنار بیایم..چون نمی توانم دیاکو را از زندگی ام حذف کنم…عکس دیاکو را جلوی چشمم گرفت…گفت ببین…این مرد فقط برادرت نیست…همه زندگی توست…کسی که همه زندگی اش را برای تو گذاشت…نمی توانی اینقدر بی رحمانه از زندگی ات خطش بزنی…نمی توانی به خاطر یک احساس اشتباه او را از خودت برانی…نمی توانی به خاطر تعصباتت او را از جشن عروسی تنها بازمانده خانواده اش محروم کنی…نزدیک صبح خوابم می برد…کابـ ـوسهایم شکل دیگری گرفته بودند…در هم و پر از تنش…وقتی از خواب می پریدم تمام تنم خیس عرق بود..از تخـ ـتم..از وقت خواب بیزار شده بودم…و بی خوابی دمار از روزگارم در آورده بود.دایی می گفت..می گذرد…می گفت صبر کن…می گفت صبور باش…و من به خاطر شاداب…به خاطر تنها دختری که دلم را لرزانده بود…به خاطر بهترین دوستم…خون جگرم را قورت می دادم و صدایم در نمی آمد.شاداب و پژمردگی اش دیوانه ترم می کرد…هربار که می دیدمش با خودم فکر می کردم اگر به جای من دیاکو کنارش نشسته بود باز اینهمه افسرده و مضطرب و دودل بود؟و باز دندان توی جگرم فرو می بردم که مبادا این افکار بر زبانم جاری شود و اتفاقی که نباید،بیفتد.به پاکی اش ایمان داشتم…دختری که پس از ازدواج دیاکو،حتی حاضر نشده بود عکسش را پیش خودش نگاه دارد…محال بود در آغـ ـوش شوهرش به مرد دیگری فکر کند…!و بعد باز با خودم فکر می کردم محال است؟من برادر دیاکوام..با کلی شباهت ظاهری..با کلی شباهت در تن صدا…یا حتی شباهت هایی در رفتار.کنترل یک ذهن..یک مغز تا چه حد در اختیار خود آدم است؟تا چه حد می تواند جلوی پرواز افکارش را بگیرد؟تا چه حد می تواند با این شباهت ها به خطا نرود؟آن موقع بود که پاکت های متوالی سیـ ـگار را خالی می کردم و مشتم را به دیوار می کوبیدم.از دایی پرسیدم چه بلایی به سرم آمده؟چرا طی این دو سال اینقدر در عذاب نبودم؟چرا اینهمه وقت این افکار توی سرم نمی چرخید؟چرا الان؟چرا حالا که جواب مثبت را از شاداب گرفته ام؟چرا حالا که می دانم دوستم دارد؟و دایی تنها در سکوت نگاهم می کرد.یک شب تلفن خانه را به دست دایی دادم و گفتم به پدر شاداب زنگ بزند و بگوید منصرف شدیم..گفتم می دانم غرور شاداب له می شود اما بهتر از این است که در آتش شک و تردید من بسوزد…دایی سری تکان داد و شماره را گرفت..آن چند ثانیه را جان کندم و به محض شنیدن اولین صدای بوق…پریز تلفن را کشیدم و به دایی گفتم:”از من بدبخت تر هم سراغ داری؟”و همانجا گوشه دیوار چمباتمه زدم.یک شب دیگر از دایی پرسیدم کدام قسمت مغز بی اعتمادی و شک را هدایت می کند؟کدام قسمت خاطرات بچگی را؟می روم جراحی اش می کنم و دورش می اندازم…شاید آرام شوم…شاید باقیمانده زندگی ام اینقدر سیاه نگذرد…شاید این کابـ ـوسها تمام شود…شاید تمام شود… اما امشب…بعد از مدتها…نه…بعد از سالها…آرامم! شاداب آرام نفس می کشید و تا آنجایی که می توانست تکان نمی خورد…انگار فهمیده بود چقدر به این سکون و سکوت احتیاج دارم و مثل همیشه به احتیاجم احترام گذاشته بود.می توانستم چشمهایم را ببندم و تا ابد بخوابم…به اندازه بیست و هفت سال نخوابیدن…بخوابم…!اما خوابیدن لذت این آرامش بیداری..آین آرامش واقعی را از من می گرفت.در همان مدت کوتاهی که شاداب به عنوان همسر در خانه ام حضور داشت…به عنوان همسر کنارم غذا خورد…به عنوان همسر برایم چایی آورد…و با تمام خجالتی بودنهایش و تنها به فاصله چند ساعت پس از محرم شدنش به من،همسر بودنش را هرچند کمـ ـرنگ پذیرفت و اجازه داد فاصله مان را کم کنم،طی همان چند ساعت کوتاه اما شیرین…مطمئن شدم که اشتباه نکرده ام…که هرگز اجازه نمی دهم کسی او را از چنگم در بیاورد…که حق با دایی بود…و من نباید باز هم، کسی را که دوست دارم از دست بدهم…به هیچ قیمتی! -دانیار؟ صدای ظریفش مرا به سالن پذیرایی خانه ام برگرداند. -هوم؟ پاهایش را روی مبل جمع کرد. -هوم چیه؟بگو جانم. به توقع اندک اما زنانه اش لبخند زدم و کشدار گفتم: -جانـــــــــــــــم؟ چانه اش را روی سیـ ـنه ام گذاشت و گفت: -مسخره می کنی؟ با پشت انگشت اشاره گونه اش را نـ ـوازش کردم و گفتم: -نه. سرش را به جایگاه قبلی اش برگرداند و گفت: -تو حـ ـلقه پوشیدن رو دوست نداری؟ فهمیدم حرفش چیست. -چطور مگه؟ -آخه دیدم به محض اینکه اومدیم خونه درش آوردی. کش مویش را باز کردم…چقدر این موهای مواج و مشکی را دوست داشتم. -خب تو خونه که کسی به من نظر بد نداره…فقط تویی که اگه نظری هم داشته باشی در خدمتیم. مشت نه چندان آرامی به شکمم زد و گفت: -کلی می گم…واسه محل کار و مهمونی و اینا… لبخندم وسعت گرفت…حس مالکیت و حسادتش به ذائقه ام خوش آمد…آنهم منی که با محدودیت رابطه خوبی نداشتم…سرم را توی موهایش فرو بردم و گفتم: -من اینجور چیزا رو دوست ندارم…می بینی که ساعتم نمی بندم…اما از اونجایی که اگه یه روز انگشت تو رو بدون حـ ـلقه ببینم قطعاً قطعش می کنم…در نتیجه خودمم مجبورم باهاش کنار بیام. ریز و بیصدا خندید…یک دفعه مغزم جرقه زد…دستم را توی جیب گرمکنم فرو بردم و گردنبند سفیدی را بیرون کشیدم و گفتم: -سرت رو بلند کن. برخاست…موهایش صورت زیبا و معصومش را قاب گرفتند…دسته ای را پشت گوشش زدم و گفتم: -بیا اینو واست ببندم. با کنجکاوی به دست مشت شده ام نگاه کرد و گفت: -چیو؟ دو طرف زنجیر را گرفتم و گفتم: -این رو. ذوق زده گفت: -وای چه خوشگله..بذار ببینم…این حروف انگلیسی…نوشته دانیار؟ داه بودم حروف اسمم را کنار هم بگذارند و “دانیار” بسازند.زنجیر از یک طرف به حرف D و از طرف دیگر به حرف R ختم می شد. -آره…بیا جلو دیگه. موهایش را یک طرف ریخت و مشتاقانه سرش را خم کرد.زنجیر را بستم و با شیطنت گفتم: -خوشحال نباش…این کادو نیست…زنجیر اسارته… انگشتش را روی حروف انگلیسی کشید و گفت: -هرچی که هست دوستش دارم.حس خوبی بهم می ده. دلم چیزی بیشتر از یک در آغـ ـوش گرفتن ساده می خواست. -پس اگه دوستش داری باید تشکر کنی. دستانش را بهم کوبید و گفت: -از شما ممنونم سرورم. اخم کردم و گفتم: -همینقدر خشک و خالی؟ با دقت، توی چشمانم منظورم را گرفت…صورتش سرخ شد…اما بـ ـوسه سریع و کوتاهی روی گونه ام گذاشت و بعد از جا پرید و به سمت اتاق رفت و گفت: -بریم دیگه مامانم نگران میشه. داشتم می خندیدم…داشتم فکر می کردم توی اتاق بروم و آنطور که دلم می خواهد ببـ ـوسمش…داشتم به حس خوب داشتنش می اندیشیدم…که برای بار هزارم گوشی توی جیبم لرزید…ویبره ای آرام و ضعیف…پیام رسیده را باز کردم: -دانیار؟چرا جواب نمی دی؟کارت دارم. حالم گرفته شد..بد هم گرفته شد.گوشی را روی مبل پرت کردم . غریدم: -لعنتی…! صدای احوالپرسی نه چندان صمیمی شاداب گوشهایم را تیز کرد…بلند شدم و به سمت اتاق رفتم…به جز ممنون و لطف دارین چیز دیگری از دهان شاداب خارج نمی شد…مغزم داغ کرد…در را باز کردم.پالتویش را توی مشت گرفته و روی تخـ ـت نشسته بود…نمی خواستم بدبین باشم..اما پریدگی رنگش آنقدر واضح بود که جای انکار نمی گذاشت.به محض دیدن من برخاست و لبخندی تصنعی زد و به مخاطبش گفت: -الان اینجاست…گوشی رو می دم بهش.از من خداحافظ. و موبایل را عین یک تکه زغال گداخته ای که دستش را می سوزاند در آغـ ـوش من انداخت. فک قفل شده ام را به زور گشودم. -بله؟ -به به سلام شاه داماد…چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم. نگاهم درگیر شاداب بود که سعی داشت موهایش را ببندد.دستش لرزش داشت..نداشت؟ -سلام.خوبی؟ دیاکو شنگول بود یا سعی می کرد شنگول به نظر برسد. -بهتر از اینم مگه میشه؟تبریک می گم داداش.ایشالا خوشبخت شین. -ممنون. -از دیشب که میشه صبح شما، مرتب در تلاش بودم که باهات تماس بگیرم…اما مثل اینکه کلاً موبایلت رو بی خیال شدی…دلم می خواست حتماً امروز با هر دوتون حرف بزنم…در نتیجه زنگ زدم به گوشی زن داداش…! فشار خونم هر لحظه بالاتر می رفت..یعنی بستن یک کش مو اینقدر سخت بود؟ -آره…حواسم به گوشیم نبود. -خب تعریف کن..اوضاع احوال؟خیلی دوست داشتم تو مراسم باشم…اما عجله کردی… حرفش را قطع کردم. -مراسمی نبود…واسه عروسی هستی دیگه. -وای..یعنی میشه من اون روز رو ببینم؟به خدا هنوز باورم نشده دانیار.انگار رو ابرام…از وقتی شنیدم همش دور خودم می چرخم…از خوشحالی…به خدا دیگه هیچ آرزویی ندارم. این برادرم بود.برادرم،این بود…همیشه او همین بود…و منهم همیشه همین بودم..او دل پاک و دیوانه وار مشتاق آرامش من…و من…دل سیاه و فراری از او…فقط به خاطر آرامش خودم…گردنم را چنگ زدم. -ممنون.کی میای؟ دیدم که دست شاداب روی دکمه پالتویش خشک شد…درد عروق منبسط شده گردنم خیلی بیشتر از عضلاتش بود. -فقط بلیط مونده..اونم اوکی شه میام..احتمالاً سه چهار روز دیگه. چطور باید می گفتم نیا..چطور می توانستم بگویم نیا؟چطور میتوانستم بگویم من خطرناکم؟چطور می توانستم بگویم از من هر کاری بر می آید؟حتی… -خوبه…منتظرتیم. چند لحظه مکث کرد. -دلم می خواد تا صبح باهات حرف بزنم…ولی می دونم الان وقت خوبی نیست…به شاداب سلام برسون…مراقب خودتون باشین. قطع کردم…نمی دانم شاداب در نگاهم چه دید که چند قدم عقب رفت و گفت: -اومدم تو اتاق دیدم گوشیم داره زنگ می خوره…فکر کردم مامانمه…ولی ناشناس بود…فقط تبریک گفت…همین…می گفت هرچی به گوشی تو زنگ می زنه جواب نمی دی…می خواست تبریک بگه. لیست تماسهایش را نگاه کردم…آخرین شماره کد تابلوی 001 را نشان می داد.ناشناس بود؟ از خشونت صدایم…خودم هم ترسیدم. -شماره تو رو از کجا آورده؟ -من نمی دونم…فکر کنم سری قبل که اومده بود ایران خودت بهش داده بودی. راست می گفت. -تو این مدت با هم در تماس بودین؟ چشمانش گرد شد. -نه به خدا…چه تماسی؟ داشتم تند می رفتم…روی تخـ ـت نشستم و سعی کردم به خودم مسلط شوم…کنارم نشست و دستم را گرفت. -من کی چیزی رو ازت مخفی کردم؟همش چند روزه که می دونم می خوای باهام ازدواج کنی…قبلش فکر می کردم فقط دوستیم…نگران حساسیتات نبودم…راحت همه چی رو واست می گفتم.غیر از اینه؟ نبود..غیر از این نبود. -از این به بعد هم همینه..هر اتفاقی بیفته بهت می گم…حتی اگه بدونم به خاطر اون اتفاق منو می کشی…! حرفهایش قبول…اما رنگ پریده اش..دستهای لرزانش…خشک شدنش…اینها را با چه توجیه می کرد؟ -اگه با لباس عوض کردن من مشکل داری، برو بیرون تا بیام. دستش از روی دستم سر خورد..مغموم و گرفته بیرون رفت…آبی به سر و صورتم زدم و لباس پوشیدم…توی آسانسور ساکت بود اما تا ماشین را از پارکینگ خارج کردم کج نشست و گفت: -می خوای یه خط دیگه بخریم که به جز تو و مامانم و تبسم هیچ کس شماره ش رو نداشته باشه؟ گیرم شماره را هم عوض می کردم…مغزش را چطور پاک می کردم؟ -نه..نیازی نیست. -باشه…هرچی تو بگی!وای چقدر دیر شد…فردا چطوری برم شرکت؟تازه باید زودتر بیدار شم که شیرینی هم بخرم. می خواست فضا را عوض کند…ذهن مرا منحرف کند. -دیگه لازم نیست بری شرکت. خبر خوبی نبود…ناراحت شد. -نرم؟چرا؟ -چون خوشم نمیاد کار کنی. به صندلی تکیه داد..سرش را پایین انداخت و گفت: -ولی قرارمون.. تند میان کلامش پریدم: -من قراری نذاشتم…خوشم نمیاد زنم از صبح تا شب با صد تا مرد غریبه سر و کله بزنه…تا الان به خاطر نیاز مالی کار کردی…از این به بعد نیازی نداری.می شینی سر درس و تزت… آرام گفت: -فقط به خاطر نیاز مالی نبود. بلند گفتم: -به خاطر هرچی که بوده تموم شد…وقت آزادت رو تو خونه پر کن…هر تغییری می خوای بدی بده…هرچی می خوای بخری بخر…راه و رسم شوهر داری رو یاد بگیر…قرار نیست این عقد تا ابد طول بکشه…نهایتش تا یه ماه دیگه باید بیای سر زندگیت. نمی خواستم خانه نشینش کنم…نمی خواستم از کار و فعالیت محرومش کنم…نیتم این نبود…فقط دوست نداشتم بیش از این هم کار کند و هم درس بخواند…این فشار مضاعف را نمی خواستم..دوست داشتم برای آزمون دکترا آماده اش کنم..برای رسیدن به آرزویش…تدریس…! اما تلخ بودم..تلخ شده بودم…و این دست خودم نبود. -فردا عصر هم میام دنبالت..اول می ریم حـ ـلقه ت رو درست می کنیم…بعدش می ریم خونه…به مامانت بگو ممکنه دیر برگردی یا اصلاً برنگردی…نگران نشه. اعتراض اینبارش محکم تر بود. -نمیشه دانیار…خوششون نمیاد…ما هنوز عقدیم…درست نیست…مردم چی می گن؟ خونرسانی به مغزم کاملاً مختل شد…روی ترمز زدم و ایستادم.انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم و گفتم: -تو زن رسمی و عقدی منی…اینهمه مصیبت رو تحمل نکردم که بازم دیگران واسم تعیین تکلیف کنن…همین چند وقتی هم که بهت فرصت دادم لطف کردم…این لطف هم به خاطر خودته نه حرفای مزخرف مردم…از این به بعدم دلم بخواد برت می گردونم خونه…دلم نخواد برت نمی گردونم…اینو واسه پدر و مادرت هم توضیح بده…یا اگه نمی تونی خودم توضیح می دم….اما دیگه هیچ وقت سر این قضیه با من بحث نکن…اگه هربار که پیش منی هی بخوای بگی وای دیر شد…وای مامانم وای بابام وای حرف مردم…کلاهمون بدجوری تو هم می ره شاداب! حرکات قفسه سیـ ـنه اش تند شده بود…از ترس…یا ناراحتی.نگاه هراسانش حتی یک لحظه هم انگشت تهدیدگرم را ترک نکرده بود…از کز کردن و چسبیدنش به در دلم سوخت…دستم را پایین انداختم و بی هیچ حرف دیگری به سمت خانه شان راندم. “عجب روز عقدی برایش ساخته بودم…!” مقابل خانه شان ترمز کردم.می خواستم کمی از دلش در بیاورم..اما فرصت نداد.به محض توقف ماشین زیرلب تشکر کرد و پایین پرید.دایی و تبسم و افشین دم در بودند و داشتند با خانواده شاداب خداحافظی می کردند.منهم پیاده شدم.شاداب را ابتدا پدر و مادرش و تبسم در آغـ ـوش گرفتند و سپس دایی.دیدم که بازوی دایی را چنگ زد و بیشتر در آغـ ـوش او ماند.دیدم که از ترس من به دایی ام پناه برد…دیدم که وقتی از دایی فاصله گرفت چشمانش را پایین انداخت و لبش را گاز گرفت..دیدم که نگاه دایی طوفانی و تیز شد. تمام طول راه را سکوت کرد…زیرچشمی نگاهش می کردم…شقیقه اش نبض داشت…ندیده بودم اینطور صورتش ملتهب شود…مرتب سرفه می زد…اما دریغ از یک کلمه حرف…به خانه هم که رسیدیم مـ ـستقیم به اتاقش رفت…پنجره را باز کردم و سیـ ـگارم را درآوردم…داشتم خفه می شدم…سیـ ـگار دوم را با اولی روشن کردم..سومی را با دومی…چهارمی را… -بسه دیگه…چه خبرته؟کل خونه رو دود ورداشته! بسته سیـ ـگار را توی دستانش گلوله کرد و به دیوار کوبید. -این روشته واسه حل مشکلات؟سیاه کردن ریه هات؟ مات و متحیر به چشمان غضبناکش نگاه کردم. -هنرت همینه؟یه گوشه بشینی و سیـ ـگار دود کنی؟ گلویم را صاف کردم. -دایی…چی شده؟ نشست و پوزخند زد. -چی شده؟ههه…تازه می پرسه چی شده؟ چشمانش را ریز کرد. -فکر کردی چون تو نمی فهمی منم نمی فهمم؟یعنی ندیدی زنت…ناموست..شریک زندگیت…چطوری داشت می لرزید؟ندیدی از ترس تو،چطوری از من آویزون شد؟ندیدی چطوری اشک چشماشو کنترل می کرد؟ندیدی؟ دهان باز کردم…با فریادش خاموش شدم. -نمی تونستی حداقل همین یه شب رو خون به جیگرش نکنی؟نمی تونستی جلوی اون زبون واموندت رو بگیری و بهترین روز عمرش رو زهرش نکنی؟قرارمون این بود؟ هنگ کرده بودم. -جواب اون دیاکوی بدبخت رو نمی دی…با شاداب اینطوری تا می کنی…تو چته؟ آب دهانم را قورت دادم. -دایی.. -زهرمار و دایی…امشب مرگمو از خدا خواستم…وقتی اون طفل معصوم اونجوری به من پناه آورد مردم.باید می زدم تو گوشت و جلوی این ازدواج رو می گرفتم…تو لیاقت این دختر رو نداری. نفس کشیدن از یادم رفته بود. -من… نعره اش ستونهای خانه را لرزاند.برخاست و به سمتم هجوم آورد.سریع بلند شدم. -تو چی؟ها؟خیلی مردی؟قدت بلنده؟صدات کلفته؟هیکلت ورزشکاریه؟بوکسوری؟فکر کردی اینکه یه ضعیف تر از خودت رو بترسونی و تهدید کنی یعنی خیلی گنده ای؟باد میندازی تو گلوت که چی؟یه زن رو می ترسونی؟این هیکل رو واسه حمایت از خونوادت ساختی یا ترسوندنشون؟ آستین پیراهنش را بالا زد. -باشه…اگه به زور بازوئه… باشه…ضعیف کشی که هنر نیست..اگه مردی با من در بیفت…یالا..می خوام ببینم چند مرده حلاجی؟صداتو بنداز رو سرت و هوار بکش…می خوام ببینم صدای تو بلندتره یا من… از درد مشت ناگهانی و بی هوایش به سیـ ـنه ام…خم شدم. -ها چی شد؟دردت اومد؟یالا از خودت دفاع کن..می خوام بهت ثابت کنم هیچی نیستی…می خوام ثابت کنم حتی یه پیرمرد فکستنی و مردنی هم می تونه زمینت بزنه…اونوقت شاید تعریف مردونگی واست عوض شه…اونوقت شاید به خودت بیای و واسه یه زن شاخ و شونه نکشی…! واقعاً این مشت متعلق به یک پیرمرد بود؟این ضربه کاری و نفسگیر را یک پیرمرد به من زد؟ -فکر کردی خیلی با غیرتی؟نه جانم..بی غیرت تر از مردی که اشک زنش رو در میاره پیدا نمی کنی…!بی غیرت تر از مردی که به هوای قدرت بدنیش یه زن رو می ترسونه و بهش زور می گه…پیدا نمی کنی…! صدایش باز هم بالاتر رفت. -آخه بی غیرت…اگه به شکه..اگه به بی اعتمادیه…اگه به غیرته…اونی که الان باید مدعی باشه..شادابه…نه تو که هر غلطی که تونستی کردی و با هر کی از راه رسیده خوابیدی و از یه پشه ماده هم نگذشتی…لیاقت تو یکی عین خودته نه اون زبون بسته که تموم گناهش دوست داشتن یه مرده و تا حالا یه قدمم کج نرفته…اونی که باید رگ گردنش قلمبه بشه شادابه که از تموم کثافت کاریای تو خبر داره و با این وجود بازم قبولت کرده… وقتی نفسم بالا آمد و درد فروکش کرد..نشستم…اما تمام تنم از احتمال هجومش هوشیار و آماده بود..فاصله که گرفت خیالم راحت شد. -وجدانم خوب چیزیه…فکر کردم یه ذره از مردونگی بابات تو وجودت هست که واسطه این ازدواج شدم…وگرنه صد سال همچین غلطی نمی کردم و جهنم رو واسه اون دنیای خودم نمی خریدم…جواب هر قطره اشکی که اون دختر به خاطر توی بی غیرت می ریزه رو من باید بدم..من..می فهمی؟می فهمی چه مسئولیتی رو دوش من گذاشتی؟می فهمی منو تو چه ورطه ای انداختی؟یا شعورت به اینم نمی رسه؟ دوباره گر گرفت..با قدمهای بلند به سمتم آمد و گفت: -بلند شو… برخاستم. -تو چشمای من نگاه کن. نگاه کردم…در چشمان برزخی و ترسناکش. -خوب ببین…خوب نگاه کن…من دیاکو نیستم…شاداب هم نیستم…پاش بیفته یه عوضی ام مثل خودت…یه عوضی که هرکاری از دستش برمیاد…درست مثل خودت!به یگانگی اون خدایی که شاهد این شب و این لحظه ست…اگه ببینم داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی…اگه ببینم داری این دختر رو عذاب می دی…اگه ببینم به خاطر گناه نکرده خونش رو توی شیشه می ریزی…قطره قطره خونت رو می مکم…!طلاقش رو ازت می گیرم و اجازه نمی دم دستت بهش برسه…یا اخلاقت رو درست کن…یا مرد باش و به جای شاداب با من طرف شو…!اونوقت خودم حالیت می کنم که با کی طرفی! شاداب: نیمه های شب بود که با نور چشمک زنی که به سقف می تابید به پهلو چرخیدم و موبایلم را چک کردم…شماره ای که به اسم دایی ذخیره اش کرده بودم در حال تماس بود.این وقت شب؟؟نکند بلایی سر دانیار آمده؟به سرعت پالتویم را پوشیدم و به حیاط رفتم. -الو؟ -سلام.خوبی بابا؟خواب نبودی؟ از سرما به خودم لرزیدم. -نه دایی جون.بیدار بودم.چیزی شده؟ صدایش هیچ ردی از نگرانی و دلهره نداشت. -نه…چیزی نشده.حال دانیارم خوبه.فقط زنگ زدم یه کم باهات حرف بزنم. به دیواری تکیه دادم. -بفرمایید. -می دونم امشب دانیار اذیتت کرده و می تونم حدس بزنم که به خاطر دیاکو بوده..قصد من دخالت تو زندگی و روابط شما نیست…قصدم طرفداری از دانیار هم نیست.چون الان به همون اندازه که دایی اونم دایی تو هم هستم…و جالبه که بدونی…اتفاقاً من طرف توام…پس اگه چیزی می گم به خاطر خودته…به خاطر زندگیت…به خاطر تو و دانیار با هم دیگه.باشه؟ همیشه حرفهایش نگرانم می کرد..همیشه… -باشه. -خوبه…واقعیتش من به دانیار حق می دم…تو شرایط بدی قرار داره…این شرایط بد رو تو هم با یه مثال ساده می تونی درک کنی..فکر کن دانیار عاشق شادی بوده…شادی بهش جواب رد می ده…بعدش میاد از تو خواستگاری می کنه…تو با وجود اینکه می دونی این مرد قبلاً دیوانه وار خواهرت رو می خواسته..اما چون بهش علاقه مند شدی باهاش ازدواج می کنی…حالا فکر کن..هر روز مردی که دوستش داری…عشق سابقش رو می بینه..باهاش در تماسه…هر سلام و احوال پرسی ساده شون…هر نگاهی که بینشون رد و بدل میشه…هر حرفی که با هم دیگه می زنن…چه حسی به تو میده؟ نیازی به فکر کردن نبود…بی شک دیوانه می شدم.صادقانه جواب دادم. -نمی تونم بهش فکر کنم…خیلی سخته. -شک میشه خوره…می افته به جونت.یه خواب راحت رو ازت می گیره…خوشیاتو زهر می کنه…محبت شوهرت به چشمت نمیاد..هر اخمش واست هزار تا معنی پیدا می کنه…هر اس ام اسی که واسش میاد.هر تماس تلفنی…اصلاً خود موبایلش ملکه عذابت میشه…آروم آروم به جایی می رسی که ترجیح می دی پا از خونه پدریت ببری و هرچقدر که می تونی شوهرت رو از ملاقات با خواهرت دور نگه داری…خواهرت…خواهر خونیت دشمنت میشه..تو ذهنت ازش یه شیطان می سازی…و…این قصه ادامه پیدا می کنه تا جایی که… نه از سرما بلکه از تجسم حرفهای دایی…یخ کردم…! -حالا به همه اینا، تعصبات مردونه…غیرت یه مرد کرد…و یه ذهن شکاک و بی اعتماد رو هم اضافه کن.با وجود اینا چقدر به دانیار حق می دی؟ روی لبه باغچه نشستم و پالتویم را محکم دورم پیچیدم. -خیلی… -من به عنوان یه مرد خیلی بیشتر از خیلی بهش حق می دم و چون مردم خوب می فهمم چی می کشه..از یه طرف برادری که پاره تنشه و از طرف دیگه دختری که دوستش داره و همسرشه…وحشتناکه شاداب…وحشتناک.شاید اگه من جای اون بودم دووم نمی آوردم و قید یکی از این دو نفر رو می زدم. یعنی ممکن بود دانیار هم دوام نیاورد؟آنوقت در نبرد با دیاکو من بازنده بودم..دانیار هرگز دیاکو را به خاطر من رها نمی کرد.ترس بند بند تنم را فراگرفت..چرا این شب لعنتی تمام نمی شد؟ -حالا من چیکار کنم؟ تن هشدارگونه صدایش کمـ ـرنگ شد و مهر پدرانه ای جایش را گرفت. -من می دونم که دانیار خیلی دوستت داره..اصلاً تموم حساسیتاش به خاطر همین دوست داشتنه…وگرنه کل مردم دنیا رو به پشیزی هم حساب نمی کنه..دانیار تا کسی رو دوست نداشته باشد نسبت بهش عکس العملی نشون نمی ده…پس هیچ وقت به عشقی که بهت داره شک نکن…و به خاطر شوهرت…به خاطر علاقه ای که قطعاً توام به اون داری…درشتیش رو با قهر و دور شدن جواب نده..الان هر برخورد قهرآمیز تو می تونه یه مهر تایید باشه به افکار مزاحم و زیان بارش…من می دونم تو چقدر مهربون و بی کینه ای..واسه همینم دلم می خواست این ازدواج سر بگیره…چون فقط دختر عاقل و آرومی مثل تو می تونه به قلب دانیار اعتماد و اطمینان بده…می دونم سخته..می دونم دلت از حرفاش و حرکاتش می شکنه…اما با محبتت…با نشون دادن عشقت…بهش ثابت کن که به جز اون هیچ مرد دیگه ای تو دلت نیست…یه کاری کن باور کنه..نه با قهر و لجبازی و دعوا…بلکه با دوستی و نزدیکی هرچه بیشتر.دانیار خیلی بهت احتیاج داره..به همون شادابی که می شناخته و عاشقش شده…اون شاداب مهربون رو ازش نگیر.از داد و بیدادش نترس..فرار نکن…دانیار هرچی باشه..هر خصلت بدی که داشته باشه اما نامرد نیست..دله نیست…من ضمانت می کنم. * با اولین ضربه آرامی که به در زدم دایی در را باز کرد…دیدن من..آنجا..پشت در خانه دیاکو برایش عجیب بود…اما به روی خودش نیاورد و با خوشرویی گفت: -خوش اومدی دخترم. داخل شدم و ظرف حلیم را روی کانتر گذاشتم و گفتم: -وای چقدر سرده…دیدم تو این هوا حلیم می چسبه..دلم نیومد تنهایی بخورم. نگاهی به دور و برم کردم. -دانیار خوابه؟ لبخند محوی زد و گفت: -نمی دونم..تو اتاقشه.خودت برو صداش کن. خجالت می کشیدم مقابل چشم دایی وارد اتاق دانیار شوم..اما باید با همه اینها کنار می امدم…به سمت اتاق رفتم… -راستی..من می خوام برم پیاده روی…سهمم رو بذارین وقتی برگشتم می خورم. قیافه و سر و وضعش شبیه ورزشکاران نبود.اما گفتم. -چشم.حتماً. راهم را پیش گرفتم…اینبار آرام تر صدایم زد.برگشتم.بین گفتن و نگفتن مردد بود..اما بالاخره با خودش کنار آمد و گفت: -اگه…اگه خواب بود..از دور صداش کن…نزدیکش نشو.می دونی که… قلـ ـبم مچاله شد و تا گلویم بالا آمد…دلم از اینهمه فشاری که دانیارم به تنهایی تحمل می کرد تکه تکه شد.به زور بغض را عقب راندم و لبخند زدم. -بله می دونم. آهسته گوشه در را باز کردم…بوی خنکی و آب شامه ام را نـ ـوازش کرد…چشم گرداندم و پیدایش کردم…روی تخـ ـت نشسته بود و با حوله خیسی موهایش را می گرفت…آرام گفتم: -اجازه هست؟ بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد: -بیا تو. از حضورم تعجب نکرد…حتماً صدایم را شنیده بود. داخل شدم و تمام تلاشم را برای ندزدیدن چشمم از نیم تنه برهـ ـنه اش به کار بستم و جلو رفتم. -آقامون خوبه؟یا هنوز بداخلاقه؟ جواب نداد…رو به رویش ایستادم…حوله را از دستش گرفتم و روی موهایش کشیدم…اعتراضی نکرد. -قهری؟ سرش را عقب کشید و گفت: -بسه…نمی خواد. کنارش نشستم و به بهم ریختگی موهایش لبخند زدم…درست مثل پسربچه های تخس و اخمو…خم شد و گرمکنش را برداشت…نگاهم به تخـ ـتی سیـ ـنه اش افتاد…تا خواست لباسش را بپوشد بازویش را گرفتم و گفتم: -این چیه؟ زیرلب گفت: -هیچی. انگشتم را روی کبودی نه چندان کوچک کشیدم و گفتم: -هیچی؟اینجا که نه به پایه میز می خوره نه لبه کانتینر و در و دیوار. بی حوصله زیپ گرمکن را بالا کشید و گفت: -جای گاز دوسـ ـت دخترم نیست…نترس. از حرص حرفش…دندانهایم روی هم فشار دادم و گفتم: -اونو که می دونم…جای دندون نیست…ولی جای نیشگون می تونه باشه… نگاه تندش مرا به خود آورد…قرار نبود دعوا کنیم. دست بردم و کمی زیپ را پایین کشیدم. -درد می کنه؟تو باشگاه اینجوری شدی؟می خوای یخ بیارم بذاری روش؟خونمردگیش خیلی زیاده… از کنارم بلند شد و به جای جواب دادن به سوالهایم گفت: -برو بیرون تا من لباس عوض کنم…عجله دارم. قبلترها هم اینهمه کنار آمدن با دانیار سخت بود؟ -چی چیو عجله دارم؟کلی راه رفتم و حلیم خریدم که با تو صبحونه بخورم.اولین صبحونه مشترکمونه ها…کجا می خوای بری که از من مهمتره؟ از توی آینه…در حالیکه برس را روی موهایش می کشید نگاهم کرد و گفت: -حلیم فروشی…ساعت شیش صبح…جای یه دختره؟ بزاقم را کمی تو دهان چرخاندم تا از آن خشکی وحشتناک نجات پیدا کنم…دستان مرددم را از پشت دور کمـ ـرش حـ ـلقه کردم و گفتم: -بداخلاق نباش دیگه…با آژانس رفتم و اومدم…می خواستم با تو باشم. برس را روی میز گذاشت و چرخید…سرم را بلند نکردم..بی شک صورتم سرخ بود….اما دستم را هم از دورش برنداشتم. -جریان چیه؟ناپرهیزی می کنی؟نمی ترسی بخورمت؟ گوشم را روی قلبش گذاشتم…آرامترین و بی هیاهوترین صدای قلبی بود که تا کنون شنیده بودم. -میشه فقط چند ساعت بداخلاق نباشی؟میشه فقط چند ساعت شبیه تازه عروس دومادا باشیم؟ بازوانم را گرفت و مرا از خودش دور کرد…مـ ـستقیم به چشمانش نگاه کردم…خط میان دو ابرویش عمیق تر شده بود…نه اخم ناشی از عصبانیت…اخم ناشی از دقت! -فکر می کردم قهر باشی. شانه هایم را بالا انداختم. -من کی قهر کردم که این بار دومم باشه؟بعدشم قهرم بکنم نازکش ندارم..باز خودم باید بیام آشتی…! بالاخره خندید…نه خنده به معنایی که همه می شناسند…خنده از نوع دانیاری…قسطی و یواشکی…!اما همان اندک هم به من جرات بخشید. -میشه نری؟همین یه امروز؟میشه بریم خونه خودمون؟ چشمش برق زد. -چرا؟مگه خونه دیاکو چشه؟ مخصوصاً روی اسم دیاکو تاکید کرد.ای خدا…صبر…! -خب دایی اینجاست…راحت نیستم. از نگاه مچ گیرش در عذاب بودم..اما حتی یک ثانیه هم چشمم را جابجا نکردم.بالاخره کوتاه آمد..نفسش را رها کرد و گفت: -دایی به این زودیا بر نمی گرده…نگران نباش. منهم آرام و نامحسوس نفس راحتی کشیدم و گفتم: -یعنی قبول کردی که نری؟ در را باز کرد و بیرون رفت و از سالن با صدای بلند گفت: -نمی خوای از این حلیمت به ما بدی؟ دستانم را محکم بهم کوفتم و گفتم: _آخ جون…مرسی. سریع پالتویم را درآوردم.دستی به موهایم کشیدم و به آشپزخانه رفتم.کف دستش را به قابلمه حلیم چسباند و گفت: -خیلی سرد نیست…نمی خواد گرمش کنی… جای کاسه ها را می دانستم…اینجا خانه دیاکو بود و من زاویه به زاویه اش را از بر بودم. -دانیار کاسه کجاست؟ بی خیال جواب داد. -چه می دونم؟تو یکی از همون کابینتاست دیگه. -یعنی من اینهمه کابینت رو بگردم؟بیا دوتا کاسه بده دیگه. غرغرزنان از روی صندلی بلند شد و گفت: -خب یه کلمه بگو “بیا کاسه بده”…چرا می پرسی “کجاست؟” دستانم را به کمـ ـر زدم و چپ چپ نگاهش کردم.کاسه ها را کنار قابلمه گذاشت…لپم را کشید و گفت: -نگاه جاهل اندر سفیه نکن…کارت رو بکن. برایش حلیم کشیدم..با دارچین تزیین کردم و جلوی دستش گذاشتم.شکر و روغن داغ را هم همینطور. -هووووم…بخور ببین چه کردم. قاشق اول را با لذت توی دهانم گذاشتم و ادامه دادم: -من عاشق حلیمم. کمی شکر توی ظرفش ریخت و گفت: -چشمات قرمزه.دیشب تا صبح گریه کردی؟ با دهان پر گفتم: -نه…ولی نخوابیدم…حتی یک دقیقه. -چرا؟ صادقانه جواب دادم. -اولش که دلخور بودم…چون اصلاً انتظار نداشتم روز اول عقدم اینقدر عاشقانه و رمانتیک باشه…ولی بعدش به حرفات فکر کردم.دیدم حق با توئه…فعلاً درسم واجب تر از کاره…اگه به یاد گرفتن باشه که من هرچی بلدم از خودت یاد گرفتم…بعد از اینم هرچی لازم باشه بازم از خودت یاد می گیرم… سرش را کمی تکان داد و گفت: -خوبه…بقیه ش چی؟بقیه حرفام. لقمه را قورت دادم و گفتم: -اونا رو هم موافقم…واسه همین می گم امروز نرو…بشینیم با همدیگه یه لیست بگیریم…از کارایی که باید بکنیم و چیزایی که باید بخریم…فکر می کنم وام ما هم همین روزا آماده بشه…دلیلی نداره کشش بدیم. ابروهایش را بالا برد و دست به سیـ ـنه نشست و گفت: -نه…خوشم اومد…آفرین. با جدیت گفتم: -منم دوست ندارم دوران عقدمون طولانی شه. با جدیت گفت: -چرا؟ شمرده جواب دادم. -چون دوست دارم شبایی مثل دیشب رو همیشه داشته باشم…هرشب… گوشه چشمش چین خورد و لبش به خنده باز شد. -یعنی اینقدر با دعوا حال می کنی؟ چینی رو بینی ام انداختم و گفتم: -نخیر…قبلش رو می گم. چشمانش گرد شد..اما به سرعت به حالت اولش بازگشت…با شیطنت براندازم کرد و گفت: -دقیقاً کجای قبلش؟ لعنت به این خون که به جز صورتم محلی برای گردش و تفریح نداشت. -اذیت نکن دیگه…من دارم جدی حرف می زنم. بلند شدم و برای فرار از آن مهلکه کاسه ها را برداشتم و توی سینک گذاشتم…شیر آب را باز کردم…اما قبل از اینکه دستم خیس شود بین زمین و آسمان معلق شدم.جیغ زدم. -آی …چیکار می کنی؟بذارم زمین. بینی اش را توی موهایم فرو برد و گفت: -منم نخوابیدم…بریم بخوابیم. یخ کردم…بخوابیم؟کمی دست و پا زدم…زبانم که بند رفته بود…با پا در اتاق را بست و مرا روی تخـ ـت گذاشت…جرات مخالفت کردن و برخاستن نداشتم…ولی…با استرس به گرمکنی که کنده و روی زمین انداخته شد نگاه کردم و دستانم را محکم روی پاهایم فشار دادم…دراز که کشید هیچ حسی در هیج جای تنم باقی نماند…در نتیجه به محض کشیده شدن دستم توی آغـ ـوشش پخش شدم.صدایش را کنار گوشم شنیدم. -گفتم بخوابیم یعنی بخوابیم…اگه چیز دیگه ای می خواستم همونو می گفتم…منتظر اجازه تو هم نیستم. آنقدر نفس حبس شده ام را به شکل تابلویی بیرون دادم که با حرص گفت: -شانس ما رو ببین تو رو خدا. خندیدم و جای سرم را روی سیـ ـنه اش محکم کردم. چشمهایم گرم خواب شده بود..اما می دانستم دانیار با وجود من نمی خوابد…به زور سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم.پلکهایش بسته بودند..اما خواب نه..!صدایش زدم. -دانیار؟ -هوم؟ -می خوای من برم یه جا دیگه بخوابم؟ -نه. تمام قلـ ـبم مملو از محبت هسر متفاوتم شد…نپرسید چرا بروی؟یا حتی چشمش را هم باز نکرد.فقط گفت نه…! -آخه می ترسم خوابت نبره. -اگه تو حرف نزنی می بره. -آخه دلم می خواد حرف بزنم. -…. -حرف بزنم؟ بالاخره چشمانش را گشود.چشمان خسته و پر خوابش را.تیغه بینی اش را مالید و گفت: -بگو. گفتنش ترس داشت…در شرایط معمولی هم نمی توانستم دانیار را پیش بینی کنم..وای به حال… -عصبانی نمی شی؟ بی حوصله گفت: -نمی دونم…اگه فکر می کنی ممکنه عصبانی شم بذار یه وقتی که سرحال باشم…الان خیلی خسته م. ترس را توی دلم له کردم…باید می گفتم… -آره ممکنه عصبانی شی…حتی ممکنه همینجا خفه م کنی…ولی باید بگم. دستش را زیر سرش گذاشت و گردنش را کمی بالا آورد و گفت: -خب…می شنوم…! چهار زانو نشستم…ترجیح می دادم مـ ـستقیم توی چشمش نگاه کنم…به هر قیمتی… -من می دونم که تو احساس خوبی نداری…درک می کنم چقدر واست سخته که زنت قبل از تو عاشق برادرت بوده… برخلاف انتظارم…هیچ تغییری در صورتش به وجود نیامد…حتی اخم هم نکرد…توی دلم..از خدا کمک خواستم. -تو از همه چی من خبر داری..از احساسی که داشتم…از..از عشقی که تموم نمی شد…از یه طرفه بودن علاقه م…از عذابی که واسه رفتنش..واسه خواسته نشدنم…واسه زن گرفتنش…واسه عروسیش کشیدم…واقعیتش اینه…من دیگه هیچ وقت نمی تونم کسی رو مثل دیاکو دوست داشته باشم. بالش را پشت کمـ ـرش گذاشت و دست به سیـ ـنه نشست…اما هنوز صورتش خونسرد بود…خدایا… -اما همین الان…اگه زمان به عقب برگرده…و من شاداب امروز باشم نه اون دوران…و اگه دوباره شما دو تا برادر رو ببینم…با همون خصوصیات اخلاقی…اونی که انتخابش می کنم تویی…درسته…دیاکو یه آدم خاص بوده و هست واسه من…یه اسطوره و بتی که همیشه تو ذهنم بزرگ می مونه…مردی که خیلی بهش مدیونم…نه واسه اینکه بهم کار داد…نه واسه اینکه زیر بال و پرم رو گرفت…فقط..واسه اینکه به من فرصت آشنا شدن با تو رو داد… کمی خودم را به سمتش کشیدم و دستم را روی ساعدش گذاشتم. -من با تموم قلـ ـبم با تو ازدواج کردم…چون تو تنها مردی هستی که کنارش آرومم…تنها مردی که بهم حس امنیت می ده…تنها مردی که بهم اعتماد به نفس می ده…تنها مردی که باهاش خاطره دارم…من با دیاکو خوش نبودم…با دیاکو هیچ خاطره ای ندارم…هیچ جایی توی این شهر نیست که منو یاد اون بندازه…من با دیاکو فقط اشک ریختم…اما تو…کل تهران پر از خاطره های توئه…پر از بودنهای توئه…الان نزدیک به سه ساله که همه زندگی من تویی…تو خوشیم…تو غمم…تو مشکل و سختیم…بدون منت…بدون غیبت…بدون سرکوفت…!با دیاکو همش استرس داشتم که خوب به نظر بیام…یه چیزی غیر از اونی که هستم…واسه همین راحت نبودم..آروم نبودم…اما با تو خودمم…شاداب..نه یه نقطه بیشتر نه یه نقطه کمتر…نگران نیستم که به چشمت خوشگل نیام…نگران نیستم که واست کافی نباشم…چون تو منو بزرگ کردی…چون می دونم همینی که هستم رو دوست داری…واسم احترام خریدی…گفتی حقت نیست منشی باشی و تلفن جواب بدی و تایپ کنی…خودت دست تنها موندی اما منو فرستادی جایی که بزرگم کنن…بهم کار یاد بدن..کاری که مربوط به رشتمه…کاری که به درد آینده م بخوره…خونواده م رو هم بزرگ کردی…حالا دیگه تو محله سرمون رو بالا می گیریم..دیگه کسی با تحقیر و ترحم نگامون نمی کنه…دیگه هیچ مردی واسه من و خواهرم دندون تیز نمی کنه…بازم همسایه ها…مادرم رو واسه روضه و ختم قرآن دعوت می کنن…بازم قصاب و بقال به احترام پدرم از جاشون بلند می شن…بازم من و شادی از ته دل می خندیم… طعم شور دهانم…نشان از اشکی داشت که باز هم بی اجازه من فرو می ریخت… -خوشبختی من…احساسای خوب من…آرامش و امنیت من…ناشی از وجود توئه…از وقتی تو اومدی توی زندگیم به همه چی رنگ دادی…به همه چی معنی دادی…به همه چی هدف دادی…حالا من واسه هر روزم برنامه دارم…حالا می دونم قراره چیکار کنم و چیکاره بشم…حالا می دونم جایگاهم تو زندگی چیه…حالا دیگه استعدادامو میشناسم…حالا دیگه به اون بالا بالاها نگاه می کنم نه زیر پای مردم…مدتهاست که… چرا اینقدر ساکت و صامت بود؟ -مدتهاست که شب و روزم تویی…دیاکو فقط وهم و خیال بود…اما تو واقعی هستی…تو عشق و انسانیت رو واسم معنا کردی…تو بهم نشون دادی حمایت یعنی چی..مردونگی یعنی چی…!یادم دادی واقع بین باشم و تو رویا زندگی نکنم…نمی دونی بابت اینا چقدر بهت مدیونم. دستش را روی گردنش کشید و باز هم سکوت کرد…دستانش را از هم باز کردم و خودم را توی آغـ ـوشش جا دادم… -تا قبل از این جریانا..تا قبل از اینکه دایی بگه می خواد تو رو با خودش ببره…فکر می کردم همش یه دوستی ساده ست…حتی وقتی از نزدیک شدنای مهتا به تو،آتیش می گرفتم و دیوونه می شدم…بازم می گفتم به خاطر وابستگی سختیه که به تو دارم و نمی خوام از دستت بدم…اما وقتی فهمیدم قراره واسه همیشه بری…دوزاریم افتاد…دو تا دوست خیلی صمیمی هم می تونن دوری از همدیگر رو تحمل کنن…اما یه عاشق و دوری معـ ـشوق؟… نه…!تو گفتی یه راهی هست که نری…و من بدون فکر قبولش کردم…چون واسه داشتنت حاضر بودم تا خود جهنمم برم…این دیگه دوستی نیست…دوستی منطق داره…ولی من در برابر تو هیچ منطقی نمی شناسم…فقط می خوام باشی…به هر اسمی..به هر عنوانی..به هر شکلی…این اسمش دوستی نیست دانیار…اسمش عشقه…من مدتهاست بدون اینکه خودم بدونم عاشقت شدم…نه اونجوری که عاشق دیاکو شدم…دیاکو راست می گفت…من عاشق آدمی شده بودم که خودم ساخته بودم…خودم خالقش بودم…یه اسطوره ی افسانه ای که هیچ نکته منفی و سیاهی نداشت…نه یه آدم…واسه همین رفتنش رو تحمل کردم و پذیرفتم…اما اگه الان عاشقم…عاشق یه آدمم با تموم خصوصیات اخلاقی خوب و بدش…من ذره ذره تو رو شناختم…همونجوری که هستی…و عاشق شدم…واسه همین بود که رفتن تو رو تحمل نکردم و به خاطر موندنت به هر راهی راضی شدم… مچش را گرفتم و کف دستش را روی قلـ ـبم گذاشتم. -توی این دل…خیلیا جا دارن…پدرم..مادرم..شادی…تبس م…دایی…و دیاکو…همه توی احساس علاقه من مشترکن…به یه اندازه… دستش را بالا بردم و پشت سرم گذاشتم. -یه جایی خوندم مرکز عشق توی مغزه…یه جایی پشت مغز…فکر می کنم الان درست زیر دست تو باشه…حسش می کنی؟تو درست توی مرکز عشقی…عشقی که متفاوت از همه آدماست…عشقی که مشترک نیست و منحصر به خودته…این مرکز مدتهاست که فقط تو رو می شناسه…فقط تو رو…مدتهاست که شبا فقط خواب تو رو می بینم…چون مرکز عشقم حتی توی خواب هم دست از دوست داشتنت بر نمی داره. بازویم را گرفت و وادارم کرد که بنشینم…با پشت دست اشکهایم را پاک کردم…هنوز نمی دانستم عکس العمل دانیار چیست…اما گفتنی ها را گفته بودم و… -تموم شد؟ نه هنوز…تمام نشده بود…یک مرحله سخت دیگر مانده بود…به کبودی سیـ ـنه اش خیره شدم… -من تو رو با چشم باز انتخاب کردم…تا آخرش هم پای انتخابم می مونم…می دونم تو با مردای دیگه…با آدمای دیگه فرق داری…فکر نکن ممکنه این تفاوت اذیتم کنه..نمی کنه..چون من عاشق همین تفاوت شدم…من می خوام فقط همسرت باشم…نه اسمی و شناسنامه ای…واقعی واقعی…می خوام کنارم آروم باشی…نمی خوام ذهنت درگیر چیزی باشه که نیست…که وجود نداره…من تو رو با هیچ کس مقایسه نمی کنم…چون با هیچ کس قابل مقایسه نیستی..فقط یه دانیار تو دنیا هست که مال منه..و همین بسمه…هر جا تو بخوای می رم…هرجا نخوای نمی رم…هرچی تو دوست داشته باشی می پوشم…با هرکی تو دوست داشته باشی رفت و آمد می کنم…تا هروقت که باورم کنی کنارت نمی خوابم…تا هروقت که بتونی بودنم رو کنارت تحمل کنی صبر می کنم…رو زمین می خوابم…یا اتاق بغـ ـلی…در عوضش فقط دو تا چیز می خوام… چقدر توی همین چند ساعتی که از عقدمان می گذشت به آغـ ـوشش معتاد شده بودم…دستم را دور گردنش انداختم و تنم را به سیـ ـنه اش چسباندم. -منو از خودت دور نکن…باهام حرف بزن…وقتی ازم دور میشی…می ترسم…همه وحشتهای دنیا تو قلـ ـبم لونه می کنه…دور و برم پر شبح میشه..پر هیولا..پر آدمای بد… کمـ ـرم را در بر گرفت…محکم… -و دومیش اینکه هیچ وقت…هیچ وقت منو به خیانت متهم نکن…تو خود منی..چطور می تونم به خودم خیانت کنم؟ولی واسه اینکه خیالت راحت شه می گم…به جون بابام..به جون مامانم…به جون شادی…و به جون خودت که دین و دنیامی…اگه یه روز…اسم مردی به جز تو…فقط از ذهنم عبور کنه…خودمو می کشم و نمی ذارم ننگ داشتنم رو تحمل کنی…قسم می خورم. لبخند زد..واضح و کامل…پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و گفت: -کل انتظاری که از شوهرت داری همینه؟ بـ ـوسه ای به شانه اش زدم و گفتم: -اگه اعتماد و بودنت رو داشته باشم…دیگه هیچی کم ندارم. با پشت دست گونه ام را نـ ـوازش کرد…چشمانش از آن سختی و بی انعطافی خارج شده بود…حالا می توانستم مهربانی و محبت را توی قهوه ای دوست داشتنی اش ببینم… -ولی من انتظارات بیشتری دارم.خیلی چیزا کم دارم. به شیطنتش لبخند زدم…دیگر خجالت نمی کشیدم…انگار با گفتن این حرفها…تمام سدهای بینمان شکسته شده بود… حـ ـلقه دستانم را تنگ کردم و گفتم: -هر چی تو بخوای…هر وقت تو بخوای… بـ ـوسه کوتاه و سریعی بر لـ ـبم زد و گفت: -حیف که کوچولویی هنوز… و بعد دراز کشید و ادامه داد: -اگه حرف دیگه ای نیست…بیا بخوابیم…سرم داره از درد می ترکه. در جواب این همه حرف…حتی یک کلمه هم نگفته بود…! پتو را روی هر دویمان کشیدم و سرم را به بازویش چسباندم و درد دل گفتم: -دانیاره دیگه…! دانیار: چشمانم از بی خوابی می سوخت و سرم از درد در حال انفجار بود.اما با تمام وجود با فرشته خواب می جنگیدم…چون می ترسیدم…می ترسیدم بخوابم و با کوچکترین حرکت شاداب از خواب بپرم و به او آسیب برسانم.شاداب خیلی سریع خوابید…شاید به پنج دقیقه هم نکشید که نفسهایش عمیق و با فاصله شد…دستش دور بازویم بود و سرش چسبیده به شانه ام…گردنم را چرخاندم و به صورت معصومش که توی خواب مظلوم تر هم شده بود نگاه کردم…اهسته دستم را از زیر دستش بیرون آوردم..به پهلو دراز کشیدم و آرنج و ساعدم را ستون صورتم کردم…آرام موهاییش را از روی پیشانی و گونه اش کنار زدم…امروز چقدر قشنگ و منطقی به عشقش اعتراف کرده بود…باورپذیرتر از این نمی شد و منهم باور کرده بودم…می دانستم شاداب خائن نیست…اما… کمی پتو را پایین کشیدم و انگشتم را با پوست دستش تماس دادم …تا امروز همیشه از برقراری رابطه با شاداب فراری بودم…از یک طرف می خواستمش و از طرف دیگر نه…تصور اینکه در آغـ ـوش من به دیاکو فکر کند رنجم می داد…اما امروز..حتی امروز..بعد از تمام حرفهایش..حتی وقتی رضایتش را اعلام کرد…باز بیشتر از یک بـ ـوسه از دستم برنیامد…انگار دوست نداشتم آلوده اش کنم…دلم می خواست همین طور پاک و دست نخورده باقی بماند…مثل غذایی که ساعتها برای آماده کردن و تزیینش زحمت می کشی و بعد برای خوردنش حیفت می آید…حیفم می آمد شاداب را از دنیای قشنگ و بی شهـ ـوت دخترانه اش بیرون بکشم.شاداب برایم حکم مریم مقدس را داشت…تمام وجودم می طلبیدش..اما وجدانم نهیب می زد نه…حرمت گذاشتن به حریمهایش برایم عادت شده بود…یاد گرفته بودم که به شاداب متفاوت نگاه کنم…حتی حالا که همسرم بود…صدای در را شنیدم…پتو را تا گردن شاداب بالا کشیدم و آرام از کنارش برخاستم…به جای گرمکن تیشرت تیره ای پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم…دو پاف اسپری تو حلقش خالی کرد و در جواب سلام زیرلـ ـبم گفت: -سلام بابا…خوبی؟ در چهره اش نه اثری از اخم بود و نه عصبانیت و نه دلخوری…انگار نه انگار که دیشب با فریادهایش روی دیوارهای خانه ترک انداخته بود. -خوبم.کجا بودی؟ چشمکی زد و گفت: -تو فکر کن پیاده روی…! گردن کشید و پشت سرم را پایید. -خانومت اینجاست هنوز؟ پیشانی دردناکم را مالیدم. -آره..خوابه… لبخند مهربانی زد. -پس تو چرا بیداری؟ نشستم…این درد را دایی می فهمید. -جرات نکردم بخوابم. جورابهایش را درآورد و توی هم تا زد. -خب…تا کی؟نمیشه که نخوابی…نمیشه هم زنت رو از اتاق بندازی بیرون. انگشتانم را توی موهایم فرو بردم و پوست سرم را کشیدم. -شاداب می دونه دایی…باهاش کنار میاد. یک لنگه ابرویش را بالا انداخت. -چرا همیشه اون باید با همه چی کنار بیاد؟چرا تو با این مشکل کنار نمیای؟ گاهی شک می کردم که دایی،دانیار باشد…اگر بود می دانست که این درد را هیپنوتیزم هم نتوانست درمان کند. -می گی چیکار کنم دایی؟تو این شهر دکتری نمونده که دیاکو با ضرب و زور و کشون کشون منو نبرده باشه…نشد که نشد…می گی چیکار کنم؟فکر می کنی واسه من راحته؟هیچ کس به اندازه خودم زجر نمی کشه…خصوصاً الان که طرف حسابم شادابه. گردنم تیر کشید.آنقدر شدید که بی ارداه “آخ”گفتم…دایی خم شد و دستش را روی زانویم گذاشت.صدایش را پایین آورد. -خوف نکن پسر…خوف نکن…درست میشه..درستش می کنم.من اینجام. توی چشمانش نگاه کردم…توی گودالهای سیاهش…انگار در اعماقش آتشی افروخته بودند…نوری سو سو می زد… -چطوری؟با قرص خوابای قوی که فیل رو هم از پا در میاره؟یا با مشاوره گرفتن از صدتا دکتر دیوونه تر از خودم؟جواب نمی ده دایی..جواب نمی ده. زانویم را فشار داد. -همیشه یه راهی هست…تو کنار دیاکو می خوابی…بدون هیچ مشکلی…باید یه راهی باشه که اینو به بقیه هم تعمیم بدیم. برای اطمینان به در بسته اتاق نگاه کردم. -دیاکو فرق داره دایی… برای چند ثانیه اخم کرد. -از امشب هر وقت که زنت پیشت نبود،من کنارت می خوابم. چشمانم گرد شد. -نه. خندید. -نه نداریم. به پشتی مبل تکیه دادم و نفسم را فوت کردم. -دایی..من تو خواب بزرگی و کوچیکی حالیم نیست..می زنم یه بلایی سرت میارم. خنده اش اوج گرفت. -می بینیم. کلافه شدم…تصمیمش جدی بود. -دایی..شوخی بردار نیست…فکرشم نکن. خنده اش را فرو خورد..اما هنوز صورتش متبسم بود. -شوخی بردار نیست…منم همینو می گم…باید به آدما عادت کنی…چون دیگه تنها نیستی…شاید امروز شاداب اینو بپذیره..اما فردا بچه ت رو چیکار می کنی؟ لرزش خفیفی در تنم حس کردم…مثل حس دست زدن به پریزی که اتصالی دارد. -بچه کجا بوده دایی؟من تو همینشم موندم. برخاست…جورابش را هم توی مشتش گرفت… به تمام دست و پا زدنهایم پوزخند زد و رفت. دیاکو نیامد…نه آخر آن هفته و نه حتی آخر چهار هفته بعدش…گفت کار دارم و منهم نپرسیدم چرا…چه کاری!هرچه وقت آزاد داشتم صرف شاداب می کردم…دستش را باز گذاشتم…برای خرید..برای تغییر دکوراسیون…برای جشن…برای لباس…برای هرچه که دوست داشت…و می دیدم در نهایت عزت نفس…ساده ترین ها و کم خرج ترین ها را انتخاب می کند…می گفتم نیازی به نگرانی نیست…هرچه دوست داری بخر…و او با سری برافراشته جواب می داد”زیبایی در سادگیست” و بعد دستش را دور گردنم می انداخت و زیر گوشم زمزمه می کرد:”جواهر اصلی اینجاست…!دیگه چی می خوام؟”و هربار با تکرار این جمله…منهم برای دایی تکرار می کردم:”مرسی که نذاشتی شاداب رو از دست بدم”و او هم تنها سر تکان می داد و لبخند می زد.معتاد شدم…به دستانش…که شبها گردن و شقیقه های دردناکم را ماساژ می داد…معتاد شدم…به لبـ ـهایش…که سخاوتمندانه بر سر و صورتم می نشست…معتاد شدم..به پاهایش…که امن ترین و راحت ترین بالش دنیا می شد…معتاد شدم..به انگشتانش…که توی موهایم می چرخید و خونرسانی به مغزم را تسهیل می کرد…معتاد شدم…به حرفهایش…که سراسر عشق بود…به دوستت دارم هایش که با هربار شنیدنش از زبان او، عضلات تنم ریلکس می شدند…معتادم شدم…به شاداب معتاد شدم…!عشق شاداب ریا نبود…ناخالصی نداشت…بی مکر و حیله های زنانه…بی آینده نگری و کیسه دوزی…شاداب فقط می بخشید…و هیچ وقت نمی خواست…هیچ وقت نمی پرسید دانیار دوستم داری؟تو هم مرا دوست داری؟نه نمی پرسید…!انگار برایش مهم نبود…انگار حتی اگر دوستش هم نداشتم باز فرقی نمی کرد…او آفریده شده بود برای عشق ورزیدن…برای دوست داشتن…آنهم بی چشمداشت. با شاداب…کمتر کابـ ـوس می دیدم…هرچند شبها نبود…هرچند حسش نمی کردم…اما آنقدر در طول روز از وجودش آرامش می گرفتم که شب راحت تر سر بر بالین می گذاشتم…حتی با وجود دایی…که هر حرکتش واکنشم را بر می انگیخت… و دایی…!سیـ ـنه مریض و پر درد دایی…مردانه و فداکارانه آماج حمله های من شد…هر روز صبح آثار کبودی را را بر سر و سیـ ـنه اش می دیدم…التماس می کردم”دایی بسه…دایی تو رو خدا…دایی تو مریضی…دایی تو این مشتا رو تاب نمیاری…دایی ممکنه بلایی سرت بیاد…”و او تنها شانه ام را می فشرد و می گفت”خوف نکن پسر…خوف نکن…” دایی ماند و شبهایم را تحمل کرد…و شاداب ماند و روزهایم را ساخت…کسلی ام را می دید و آنقدر از سر و کولم بالا می رفت تا عذاب شب گذشته و چهره از درد درهم دایی را از خاطرم پاک می کرد…! کم کم…بعد از بیست و هشت سال که از چهار سالگی ام می گذشت…خانواده داشتن را حس می کردم…حالا که مقید بودم جمعه ها را با پدر و مادر همسرم بگذرانم…حالا که خرج و مخارج و کار کردنم هدفدار شده بود…حالا که تامین نیازهای شاداب و خانه مشترکمان اولویتم شده بود…حالا که گاهی به اجبار شاداب به اسباب بازی فروشی ها و لباس بچه فروشی ها و حتی خود بچه ها نگاهی می انداختم و به ذوق های کودکانه اش می خندیدم…حالا که به خاطر تعهدم..به خاطر حفظ زندگی ام خط موبایلم را عوض کرده بودم…حالا…می فهمیدم زندگی یعنی چه…!می دیدم زندگی به بیخودی و پوچی سابق نیست…آنقدر شاداب برنامه های مختلف چیده بود که حس می کردم تا ابد درگیرم…و از این درگیری راضی بودم…شاداب مرا از پیله خودم بیرون کشیده بود و من از این آزادی اجباری لذت می بردم… حالا منهم چیزی داشتم که برای آمدنش لحظه شماری کنم…عروسیمان…!خانه ای را که شاداب چیده بود دوست داشتم…رنگ های شاد و زنده اش..شاد و زنده ام می کرد…!هر وقت شاداب پیش من بود و بوی غذا توی خانه می پیچید…دلم ضعف می رفت…نه از گرسنگی جسمی..از گرسنگی روحم…!روحی که بوی زن را فراموش کرده بود…بوی زنی که زن خانه باشد…مثل مادرم…دستپختی که زنانه باشد مثل دستپخت مادرم…تزیین سفره از سر عشق برای خانواده..مثل مادرم…نگرانی از گرسنه ماندنم…مثل مادرم.شاداب مادرم نبود..اما این روزها..به شکل عجیبی حال و هوای روزهای مادر داشتن را به خانه بازگردانده بود…او و مادرش…آهسته آهسته…تصویر زنی زیبا و بلند قد را..که لباس محلی می پوشید و موهایش را توی حیاط شانه می زد و می بافت، جایگزین زن در خون غلطیده کابـ ـوسهایم کرده بودند.حالا گاهی..شبها به جای صدای ناله، آوای ترانه های کردی توی گوشم می نشست…ترانه ای که تا خوانده می شد خواب به چشمانم هجوم می آورد…حالا گاهی توی خوابهایم به جای مردهای دشنه به دست با چشمانی خون گرفته…پدرم را می دیدم…که دیاکو را روی یک زانویش می نشاند و مرا روی زانوی دیگر…و تمام اینها را مدیون گرمای آغـ ـوش شاداب بودم…نمی دانم خدا کدامین عنصر مخدر را در سلولهای این دختر کار گذاشته بود که این چنین تخدیرم می کرد…که این چنین تسکینم می داد…که این چنین درد را تمام می کرد. مقابل خانه پارک کردم…سرم را پایین بردم و از شیشه چراغهای روشن آپارتمانم را دیدم…شماره دایی را گرفتم…بعد از بوقهای طولانی جواب داد. -جان دایی؟ -سلام. -سلام بابا…خسته نباشی.کجایی؟دیر کردی. -اومدم خونه خودم. -اونجا چرا؟تنهایی؟ -نه…شاداب هست…گفتم امشب رو بمونه. -آها..باشه بابا..خوش باشین. -تنهایی سخت نیست؟بیام دنبالت شما هم بیای پیش ما؟ -مگه من بچه م پسر جون؟شما راحت باشین.من خوبم. -باشه..گوشیم روشنه…اگه کاری بود… حرفم را قطع کرد. -من خوبم پسر…تو خوب نیستی…یه فکری به حال خودت بکن. پس خبر داشت…! -می دونی دایی؟ -چیو؟اینکه خوب نیستی؟آره..می دونم. سرم را روی فرمان گذاشتم. -نه..اینکه دیاکو فردا میاد…! توی صدایش خنده حس کردم…الان وقت خنده بود؟به چه می خندید واقعاً؟ -اونم می دونم…خب که چی؟ناراحتی برادرت داره بر می گرده؟اونم فقط به خاطر عروسی تو؟ ناراحت نبودم..اما سردرگم و کلافه چرا. -نمی دونم دایی…دلم یه جوریه…نمی خوام حالا که همه چی داره درست میشه..حالا که همه چی خوبه… چشمانم را محکم روی هم فشار دادم. -دلم نمی خواد شاداب اونو ببینه… سرزنشگرانه و با تشدید اسمم را خواند. -دانیار… دایی که خبر نداشت…از حس دیوانه وار شاداب خبر نداشت..از گریه ها و ضجه هایش برای دیاکو خبر نداشت..هیچ کس به اندازه من از عشق همسرم به برادرم خبر نداشت…آه کشیدم. -شاداب رو اذیت نمی کنم دایی..مطمئن باش… صدایش را پایین آورد. -من نگران خودتم بچه… زیرلب گفتم: -نباش. و قطع کردم…ماشین را به پارکینگ بردم و وارد آسانسورشدم…امشب فقط شاداب را می خواستم…! تا کلید را توی قفل فرو بردم در را باز کرد و از گردنم آویزان شد…خستگی یک روز خسته کننده…با لمس تمامِ تنش..از تمام تنم بیرون رفت.با یک دست گودی کمـ ـرش را در بر گرفتم و با دست دیگر در را بستم…روی پاهایش ایستاد و گردنم را بـ ـوسید…خم شدم و گونه اش را بـ ـوسیدم…ساک ورزشی را از دستم گرفت و کمکم کرد تا کتم را در بیاورم. -دیر کردی…دیگه داشتم نگرانت می شدم. دکمه های سر آستینم را گشودم و پیراهنم را از توی شلوار بیرون کشیدم. -باشگاه بودم…طول کشید. لبخند مهربانش را به رویم پاشید. -باشه…پس تا دوش بگیری منم میز رو می چینم. آب گرم را روی عضلات کوفته ام باز کردم…سرم را بالا گرفتم و اجازه دادم قطرات نرم و شیشه ای صورتم را بشویند…امشب خودم نبودم…دانیار نبودم…دیاکو گفته بود از نشمین و بهانه گیریهایش خسته شده…گفته بود بر می گردد و شاید دیگر برنگردد…می خواست بیاید و بماند…بدون زنش…بدون نشمین…و دایی مدتها بود که از اختلاف میانشان خبر داشت…خبر داشت و دم نزد…خبر داشت و سکوت کرد…خبر داشت و…. -دانیاری چیزی لازم نداری؟ حجم فزاینده توی گلویم را بلعیدم. -نه…الان میام. دیاکو برمیگشت…تنها…گفته بود شاید جدا شوند…جدا می شد و شاداب هر لحظه و هر ساعت او را می دید…شادابِ مهربان…محرم دردهایش می شد و مرهم زخمهایش…و من… شامپو را روی موهایم خالی کردم و هرچه حرص داشتم توی انگشتانم ریختم. در برابر دیاکو…چقدر شانس دوست داشته شدنِ من کمـ ـرنگ می شد…!در برابر دیاکوی مجرد و آزاد…دیاکوی خوش رفتار و عاقل…دیاکوی سالم و آرام…دیاکوی خوش صحبت و با محبت و عشق اسطوره ای شاداب،من جایگاهم را از دست می دادم.دیاکو…شاداب را از من می گرفت…شک نداشتم… -دانیاری…شام یخ کرد…دل منم تنگ شد… بدن صابونی ام را به زیر دوش هول دادم. -اومدم. حوله را دورم پیچیدم و بیرون رفتم…برایم لباس آماده کرده و روی تخـ ـت گذاشته بود…پوشیدم…دستی به موهایم کشیدم و اتاق را ترک کردم..بوی سیب زمینی سرخ شده بینی ام را پر کرد..کنار کانتر ایستادم…پشتش به من بود و مرا نمی دید…موهایش را روی سرش جمع کرده بود و سعی داشت ظرفی را از کابینت بیرون بیاورد…جلو رفتم…دستم را دراز کردم وظرف را پایین آوردم…جیغ زد… -وای خدا…قلـ ـبم… چرخید و لپم را کشید. -ترسوندیم پسرم… ترس؟این دختر از ترس چه می دانست؟دستانم را دو طرف کمـ ـرش گذاشتم…با یک حرکت بلندش کردم و لبه کابینت نشاندمش…با سرخوشی خندید و گفت: -یعنی میشه یه روزی منم اینطوری..عین پرکاه..تو رو بلند کنم. حرف زدنم نمی آمد…فقط دوست داشتم به خنده ها و چشمان شادش نگاه کنم…شاداب واقعاً با من شاد بود؟ هر دو ساعدش را روی شانه هایم گذاشت و توی چشمان زل زد. -امروز خیلی کم دیدمت سرورم… انگشت اشاره و شستش را به هم چسباند. -دلم واست اینقده شده بود. دست بردم و کلیپسش را باز کردم…تار به تار مویش مثل موج لغزید و صورتش را در بر گرفت…تر بودند و بوی شامپو را در فضا متصاعد کردند. -چقدر بگم موهاتو نبند؟ بینی اش را به بینی ام مالید و گفت: -وقتی توی غذات چهار تار خوشگل از اینا رو رویت کردی و یا میل نمودی…موهامو از ته می زنی. گفتم…انگار برای خودم می گفتم… -همیشه فکر می کردم موهات لخـ ـته…خیلی جالبه که اینجوری از کمـ ـر چین می خوره…خوشم میاد. صورتش زیر دستم داغ شد.بحث را عوض کرد. -شام بخوریم آقاهه؟ گرسنه نبودم…با وجود گرسنگی،گرسنه نبودم. -مامان بابات به اینجا موندنت اعتراضی نکردن؟ از توی ماهیتابه سیب زمینی برش خورده ای برداشت و توی دهانم گذاشت. -بابا یه ذره…ولی مامان گفت اینا زن و شوهرن…جشن عروسی هم فرمالیته ست…هر وقت بخوان باید با هم باشن…منم یه چمدون گنده از لباسام رو آوردم اینجا…ناسلامتی هفته دیگه عروسیمونه…اونوقت من هنوز یه تیکه لباسم تو این خونه ندارم. دسته ای از موهایش را پشت گوشش بردم. -دیگه استرس نداری؟نمی ترسی؟ خندید..از ته دل. -استرس؟این جشن عروسی شده خار توی چشم من…دلم می خواد زودتر تموم شه واسه همیشه بیام پیش تو..از حالا واسه فردا که باید برگردم خونه عزا گرفتم. لحظه ای از سرم گذشت”شاید بهتر باشد تا عروسی صبر نکنم…شاید با تصاحب جسمش از شر این افکار مالیخولیایی رهایی یابم…شاید اینطور از “مالِ من بودنش” مطمئن شوم و آرام بگیرم…” -پسری…کجایی؟گشنه نیستی؟ به خودم آمدم…سرم درد می کرد و تهوع داشتم. -نه…فقط یه چایی واسم بیار. خنده روی لبش ماسید. -قیمه درست کردما…همونجوری که دوست داری..بدون لپه…! از آشپزخانه بیرون رفتم و گفتم: -تو بخور…من سیرم. هیچی نگفت و ده دقیقه بعد سینی چای را روی میز گذاشت…سعی می کرد به روی خودش نیاورد..اما حالش گرفته شده بود. -کجا؟ -می رم میز رو جمع کنم. -غذات رو خوردی؟ -تا سیب زمینیا سرخ شدن کلی ناخونک زدم بهشون…گشنم نیست. دستانم را از هم باز کردم. -پس بیا اینجا. -آخه میز… تند شدم. -گور بابای میز…می گم بیا اینجا. آمد و نشست…دستانم را دورش حـ ـلقه کردم و پیشانی ام را روی سرش گذاشتم.ناله کرد. -دانیار دردم میاد. سریع دستانم را شل کردم…با اینطور فشردنش چیزی حل نمی شد.کف دستش را روی سیـ ـنه ام کشید و گفت: -حالت خوبه؟چیزی شده؟ موهایش را بـ ـوسیدم و گفتم: -هیش..هیچی نگو شاداب…هیچی. اطاعت کرد و بی حرف توی آغـ ـوشم چمبره زد.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم.

رمان اسطوره قسمت اول

رمان اسطوره قسمت دوم

رمان اسطوره قسمت سوم

رمان اسطوره قسمت چهارم

رمان اسطوره قسمت پنجم

رمان اسطوره قسمت ششم

رمان اسطوره قسمت هفتم

رمان اسطوره قسمت هشتم

رمان اسطوره قسمت نهم

رمان اسطوره قسمت دهم

رمان اسطوره قسمت یانزدهم

رمان اسطوره قسمت دوازدهم

رمان اسطوره قسمت سیزدهم

رمان اسطوره قسمت چهاردهم

رمان اسطوره قسمت پانزدهم

رمان اسطوره قسمت شانزدهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!