رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

گفتم قبول دارم،می خوام بدونم تو چھ مشکلی داری، شاید آینده تو جمع شده باشھ تو
ھمین یھ ذره جا.
-اگھ این جوری باشھ کھ خودم رو از ھمین پنجره پرت می کنم پایین.
بھنوش با خنده گفت:
-نھ این کارو نکن داداشی،سقوط آزاد واسھ ات خوب نیست.
ھمھ خندیدند کھ طاھا ادامھ داد:
-نیست خیلی ھم ارتفاعش زیاده!مسخره یھ متر ھم نمی شھ.
بردیا قیافھ حق بھ جانب گرفت و گفت:
-نھ پس برم از طبقھ بالا خودم رو بندازم پایین،نمی شھ بھ اینا تعارف کرد!
پانیذ سینی قھوه بھ دست از آشپزخانھ خارج شد و در حالی کھ بھ ھمھ قھوه تعارف می
کرد خطاب بھ بردیا گفت:
-اتفاقا واسھ ات قھوه مخصوص آوردم تا بعد از فال گرفتنم بھم ایمان بیاری.
یلدااز برق نگاه پانیذ دچار شک و تردید شد. باورش نمیشد کھ او بھ یک باره تغییر
روش دھد و با بردیا این گونھ صحبت کند.
یلدااز برق نگاه پانیذ دچار شک و تردید شد. باورش نمیشد کھ او بھ یک باره تغییر
روش دھد و با بردیا این گونھ صحبت کند. سحر لاجرعھ قھوه اش را سر کشید و
فنجان را روی نعلبکی اش چر خواند و در حالی کھ بھ جانب پانیذ می رفت گفت:
-اول فال منو بگیر،تموم شد.
بردیا و علی خندیدند و علی گفت:
-مطمئنی خوردی یا ریختی پشت سرت؟
-وا خوردم دیگھ!مگھ چقدر بود!؟
پانیذ با ژست بھ خصوصی کھ بیشتر لج بردیا را در می آورد فنجان را برداشت و
مشغول تماشای درون آن شد. ھمھ تقریبا دوره اش کرده بودند. بردیا سرش را تا
نزدیکی صورت پانیذ پایین آورده بود گفت:
-زن عمو شما کھ چیزی نذاشتید تو فنجون بمونھ ماشاا… تا آخرش رو سر کشیدی.
پانیذ گفت:
-ھیس، حواسم رو پرت نکن. این جا یھ داس می بینم.
بردیا و علی با صدای بلند خندیدند کھ باعث خنده ھمھ شد.
بردیا گفت:
-بیشتر دقت کن،اونم عموه کھ داره از ترس فرار می کنھ.
سحر پرسید:
-واسھ چی؟!
-معلومھ، شما دارید با یھ داس عمو رو دنبال می کنید.
باز ھم صدای خنده بر فضا حاکم شد. پانیذ چشم غره ای بھ او رفت و گفت:
۶۲
-نخیرم،داس نشونھ مسئولیت ھای سنگینھ کھ زن عمو بھ دوش داره اما غصھ
نخورید،فرجام خوشی داره.
سحر نفس عمیقی کشید و گفت:
-راست می گی پانیذ جان چیز دیگھ ای توش نمی بینی؟
باز ھم بردیا گفت:
-چرا زن عمو ،عروسی و دانشگاه و جنگل وھمھ رو تو این یھ گولھ جا می بینھ و
نمی خواد بگھ ،می ترسھ شوکھ بشد.
بھنوش با خنده گفت:
-بسھ دیگھ بردیا ،دندون رو **** بگیر ببینم چی می شھ!بیا پانیذ واسھ منم آماده اس.
پانیذ در حالی کھ از فنجان او را ھم گرفت بھ بردیا گفت:
-تو ھنوز نخوردی!چرا معطلی ؟می ترسی؟
بردیا نیشخندی زد و در حالی کھ نیمی از قھوه اش را می خورد گفت:
-من وترس؟اونم از چی؟آینده؟
و بقیھ قھوه اش را ھم خورد .پانیذ با اشتیاق نظاره گر او ونوشیدن قھوه اش بود. یلدا
لبخند زنان آرام پرسید :
-بھ چی نگاه می کنی ِ ؟خورد مطمئن باش.
پانیذ با تعجب نگاھشکرد و بھ آرامی پرسید:
-تو از کجامی دونی کھ من توش چیزی ریختم؟
یلدا با خنده گفت:
-نمی دونستم الان خودت گفتی.
پانیذ ھم آرام خندید و با انگشت اشاره کھ مقابل لب ھایش گرفت او را بھ سکوت
دعوت کردئ. یلدا فقط سری تکان داد و ھیچ نگفت.
پانیذ فنجان بھنوش را ھم برگرداند و گفت:
-یھ دایره می بینم.
بردیا گفت:
-اشتباه می کنی پانیذ ،این فرمون ماشینھ. این خورده قھوه اش ھم کھ می بینی متلاشی
شده من و مربی بیچاره شھ کھ بھ خاطر ترمز ھای خانوم بھ این روز افتادیم.
بھنوش پس گردنی بھ او زد و ھمھ فقط خندیدند .بھ ھمین ترتیب پانیذ برای علی و
بھرام نیز فال گرفت و در این میان لودگی و شوخی بردیا و خنده دیگران نوبت طاھا
شد کھ بردیا فنجان او را گرفت و گفت:
-منم بلد شدم ،خودم فالت رو می گیرم .
پانیذ با اعتراض گفت:
-لوس نشو ،تو چھ می دونی فال چیھ؟
-می دونم ،خوبم می دونم. لازم نکرده از سر و راز طاھا باخبر بشی… نگاه کن
،معلومھ دیگھ تو فنجونش چی ھست . چھار تا استخون و یھ جمجمھ خورد شده و چند
۶۳
تا انگشت شکستھ شده. نخ و بخیھ ھم ھست… چھ قدر فالت واضحھ عزیزم! عاقبت
خوبی در انتظارتھ ،یھ روز زن می گیری. اینو من نمی گم این تو نشون می ده، چھ
قدر خانومھ!…بچھ دار ھم می شی .
طاھا فقط می خندید.
-اینو من نمی گم ، ببین یھ کنار چند تا تفالھ قھوه رو می بینی بچھ ھای کور و کچل تو
ھستن . چند تان؟ خجالت بکش ، خیر سرت دکتری،بھ تو نگفتن فرزند کمتر زندگی
بی درد سرتر ؟ یا این فقط مر بوط بھ ما ھا می شھ ؟واسھ شماھا صرف نمی کنھ.
پانیذ با خنده فنجان را از او گرفت وگفت:
-خیلی لوسی!این چرندیات چیھ میگی؟
بھ فنجان نگاه کرد و گفت:
-این خورشیده،معنیشم اینھ کھ امیدواری و روزھای روشنی در پیش داری.
-این خورشیده؟کجاش خورشیده؟این توپ فوتبالھ،داره میگھ مسابقھ فوتبال بین کدوم
تیم ھاست و چند ،چند می شھ. وای پانیذ چقدر جالب! بیا بریم فدراسیون و اعلام کنیم
کھ ما قدرت پیش بینی داریم،کلی پول درمی اریم.
-گم شو.
طاھا گفت:
-بسھ بابا،من فال نمی خوام،اگھ راست می گی فنجون خودت رو بھ پانیذ نشون بده.
ھمھ نگاھشان می کردند. بھنوش گفت:
-چیھ می ترسی پانیذ سر از کارت ییاره؟
بردیا با اکراه فنجانش را بھ جانب پانیذ گزفت و گفت:
-من کھ این چیزا رو قبول ندارم اما برای این کھ ثابت کنم از چیزی نمی ترسم بیا. تھ
فنجونم رو ببین.
پانیذ با خنده گفت:
-چھ جالب!قورباغھ توش می بینم.
بردیا با عجلھ و چشمانی گرد شده از تعجب بھ او و فنجانش نگاه کرد و گفت:
-یعنی من قورباغھ رو تو فنجونم ندیدم و خوردمش!یکیش جا مونده؟
ھمھ خندیدند و پانیذ گفت:
-مسخره یعنی در آینده ای نزدیک مشکلاتی برات پیش می آد اما بھ راحتی بھشون
غلبھ می کنی.
بھرام گفت:
-چیز جدیدی نگفتی پانیذ این تقریبا کار ھمیشگی بردیاست. ھمھ اش مشکل ساز می
شھ و با کمک بقیھ بھ راحتی مشکلش حل می شھ.
بردیا چھره در ھم کشید و بقیھ خندیدند.
پس از ساعتی مھمان ھا خداحافظی کردند و رفتند. غزل آنھا را برای روز جمعھ
دعوت کرد و گفت:
۶۴
-جمعھ می خوایم غزالھ رو ھم دعوت کنیم می خوام واسھ خواھر مرحومم خرج بدم.
پولش دستم مونده بود واسھ خودش خیرات کنم بھتره، شما ھم بیایید.
سحر قول مساعد داد و ھمراه ھمسرش رفتند.
یلدا نیز بھ ھمراه پانیذ بھ اتاقش رفت. بردیا کھ طاھا را آماده خواب می دید گفت:
-چھ خبره مثل مرغا می خوای زودی بخوابی!بیا بریم بیرون.
طاھا خیره اش شد وم پرسید:
-مثلا کجا بریم؟
بردیا لبخند زنان گفت:
-قبل از اینکھ این قدر پاستوریزه بشیم و سر شب بخوابیم کجا می رفتیم؟
طاھا نیز لبخند زنان گفت:
-حالش رو داری؟
-چھ جورم!
-پس بریم کھ منم قبراقم.
-لابد بھ خاطر فالی کھ برات گرفت!
طاھا کتش را برداشت و گفت:
-شاید.
بردیا نیز سوییچ را بر داشت و گفت:
-باورت می شھ؟
طاھا کتش را روی دستش آویزان کرد و جواب داد:
-تو بھ این چیزا چی کار داری؟بریم کھ زود بر گردیم.
-نشد دیگھ، قرار نیست بریم سوک سوک کنیم و بیایم. تو کھ مرخصی داری واسھ چی
نگرانی؟
-نگران نیستم،نمی خوام برنامھ خوابم بھم بخوره.
-بابا دکتر ، پزشک، لوئی پاستور، کوتاه بیا و یھ امشب حالمون رو نگیر.
-فعلا کھ تو واستادی بھ وراجی.
ھر دو در کنار ھم از خانھ خارج شدند و پس از لحظاتی سوار بر ماشین از محوطھ
حیاط ھم بیرون رفتند. پانیذ و یلدا شاھد رفتن آنھا بودند کھ یلدا گفت:
-نکنھ حالش بد شده باشھ؟!
ھر دو در کنار ھم از خانھ خارج شدند و پس از لحظاتی سوار بر ماشین از محوطھ
حیاط ھم بیرون رفتند. پانیذ و یلدا شاھد رفتن آنھا بودند کھ یلدا گفت:
-نکنھ حالش بد شده باشھ؟!
پانیذ جواب داد:
-واسھ چی؟سم کھ بھش ندادم، خیالت راحت، این جونوری کھ من می بینم این طور
داروھا بھش اثر نمی کنھ. پس از ساعتی ھنوز از آن دو خبری نشده بود و پانیذ و یلدا
ھمچنان منتظر بازگشت آنھا بودند. پس از نیم ساعتی با باز شدن در و صدای ماشین
۶۵
ھر دو بھ بالکن دویدند. بردیا ماشین را پارک کرد و در کنار طاھا وارد خانھ شدند و
بدون سروصدا بھ اتاقھایشان رفتند. پانیذ کھ منتظر عکس العمل بردیا بود ھر چند
دقیقھ یک بار در اتاقش را باز می کرد و بھ راھرو نگاھی می انداخت.
یلدا با خنده گفت:
-شاید اثر نکرده و پر طاقت تر از این حرف ھا بوده.
-زیاد امیدوار نباش، خلاصھ اثر می کنھ.
-نمی خوای بخوابی؟
-بخوابم! نھ الان وقت خواب نیست باید بیدار بمونم و دویدنش رو ببینم. باید بفھمھ با
چھ کسی طرفھ و دیگھ سربھ سرم نذاره.
-تو داری سخت می گیری.
-اتفاقا تا حالا بی خیال بودم کھ پر رو شده.
کم کم حوصلھ شان سر می رفت اما پانیذ مدام بھ راھرو سرک می کشید و بازمی
گشت. کم کم صدای خنده شان بلندتر می شد. پانیذ گفت:
-حداقل چھارتا قرص پیزاکودیل تو قھوه اش ریختم این چرا اثر نکرده.
یلدا می خندید. پانیذ دوباره گفت:
-احتمالا این مشکل مذاجی داشتھ و با این قرص ھا تازه راحت تر شده. چھ شانسی
دارم من!
یلدا ھمچنان بھ رفتار و حرف ھای پانیذ می خندید کھ صدای باز شدن در و دویدن
کسی بھ گوششان رسید. پانیذ فال گوش ایستاد و وقتی فھمید بردیا بھ سمت دستشویی
دویده با صدای بلند خندید.
این آمد و رفت ھا بارھا و بارھا تکرار شد و صدای خنده آن دو بالاتر می رفت.
بھنوش با صدای آنھا و رفت و آمد و نالھ بردیا از اتاقش خارج شد و بھ سراغ دختر
ھا آمد و با دیدن آنھا فھمید کھ پانیذ کار قبلی بردیا را تلافی کرده. با دلسوزی گفت:
-طفلی داداشم! بھ اندازه کافی تو ماشین کوبیده نشده کھ حالا تا صبح باید بدوه بره
دستشویی؟ خیلی بی رحمی پانیذ!چھ طوری دلت اومد؟
-ھمون طوری کھ اون دلش اومد منو نقش زمین کنھ.
با صدای طاھا ھر سھ از اتاق خارج شدند.
طاھا نگران حال بردیا بود و اصرار داشت کھ حتما بھ پزشک و درمانگاه مراجعھ
کنند و بردیا کھ نمی توانست لحظھ ای بایستد مخالفت می کرد. غزل و بھرام نیز
نگران بودند. در میان ھمھمھ ای کھ در گرفتھ بود و ھر کس پیشنھادی می داد پانیذ با
قیافھ پیروز مندانھ برای او دلسوزی می کرد. غزل متعجب بود کھ چھ طور غذا فقط
بردیا را اذیت کرده و اعتقاد داشت کھ حتما بیرون از خانھ چیزی خورده است. بردیا
در میان آمد و رفت ھا گفت:
-چیزی نخوردم… با طاھا بیرون بودم… اون شاھده چیزی نخوردم.
و باز ھم بھ سمت دستشویی دوید. طاھا با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت:
۶۶
-برم لباس ھاش بیارم باید بریم بیمارستان این طوری تا صبح تمام آب بدنش را از
دست می ده.
رنگ از چھره پانیذ پرید و با ناراحتی پرسید:
-این قدر خطرناکھ؟!
-آره، باید سرم بھش بزنیم.
یلدا بھ طاھا خیره شده بود کھ نگاھشان بھ ھم گره خورد و یلدا با اشاره چشم بھ پانیذ،
طاھا را بھ شک انداخت. طاھا لحظھ ای فکر کرد و سپس کنار پانیذ ایستاد و آرام
پرسید:
-تو چیزی بھ خورد بردیا دادی؟
پانیذ بھ اطرافش نگاه کرد و آرام پاسخ داد:
-ھر وقت معلوم بشھ چھ کسی پایھ ی صندلی رو شل کرده بوده اون وقت معلوم می
شھ کھ منم چھار تا پیزاکودیل تو قھوه بردیا ریختم.
طاھا مات و مبھوت بھ او خیره شد و با تردید پرسید:
-چھار تا؟!
پانیذ شانھ ای بالا انداخت و با ناراحتی گفت:
-فکر نمی کردم این طوری بشھ می خواستم کمی اذیتش کنم.
طاھا مانده بود بھ او چھ بگوید. بردیا ھم بی تقصیر نبود و مکافات عمل نادرست خود
را می کشید. بھ سمت آشپزخانھ رفت و پرسید:
-داروھاتون کجاست زن عمو؟ شاید یھ چیزی پیدا کنم کھ بھ درد بردیا بخوره.
آن شب تا صبح بردیا بیش از ده بار بھ دستشویی رفت و او نیز مطمئن بود پانیذ
چیزی بھ خوردش داده فقط خط و نشان می کشید.
صبحد طاھا بھ ھمراه زن عمویش بھ مطب دکتر سعیدی رفت و بردیا کھ تازه بھتر
شده بود در اتاقش استراحت می کرد. دکتر سعیدی پس از معاینھ غزل و پیشنھاد
عکس رنگی و سی تی اسکن و ام آر آی نمود و تاکید کرد ھر چھ زودتر جواب
آزمایشات و عکس ھا را بھ او برسانند.در بین راه غزل از طاھا پرسید:
-دکتر بھ تو چی گفت؟
طاھا با مھربانب بھ او نگاه کرد و گفت:
-من و شما با ھم تو مطب بودیم. با من تنھایی حر ف نزد می خواد ھم خودش و ھم ما
مطمئن بشیم کھ مشکلی وجود نداره.
سرش را تکان داد و گفت:
-اما من می دونم کھ یھ چیزی ھست.

  • از کجا مطمئنید؟
    -از اون جایی کھ خواھرم بھ ھمین درد مرد.
    ۶۷
    -این حرف ھا چیھ زن عمو؟ ھمھ سر درد ھا کھ نمی تونھ بھ دلیل تومور مغزی باشھ،
    الان یلدا ھم سردرد داره، علتش ھم وجود شنت و ضربھ ای کھ بھ سرش خورده. می
    تونھ میگرن باشھ یا سینوزیت. این فکر ھای پوچ رو از سرتون بریزید بیرون.
    -امیدوارم کھ این طور کھ تو می گی باشھ، حالا کجا می ریم؟
    -می ریم خونھ،شما جایی کار دارید؟
    -نھ، بریم خونھ.
    و رنگ قھوه ای چشمانش را حزنی کھ در نگاھش بود تیره تر ساخت.
    طاھا حرف بیشتری برای گفتن نداشت. برای امیدوار ساختن او کمی زود بود. زیرا
    خود مطمئن نبود کھ واقعا خطری در کمین نباشد. بقیھ راه را سکوت نمود.
    فردای آن روز طاھا مجبور شد بھ خاطر زن عمویش بھ بیمارستان برود. بردیا و
    بھنوش ھم او را ھمراھی کردند. پس از انجام آزمایشات و عکس ھای لازم برای
    ظھر بھ خانھ برگشتند
    فصل ٨
    غزل خستھ و بی رمق بھ اتاقش رفت . بھنوش بھ جای مادر ھمراه مھری خانم شد تا
    تدارک مھمانی و خرج فردا را ببیند . بھرام با کمک بردیا برنج و گوشت خریداری
    نمود و بھ خانھ آورد. ھر کس مشغول کاری بود . پانیذ از ھمھ سپاسگذار بود و بھ
    غیر از بردیا از ھمھ تشکر میکرد. یلدا ھم برای کمک بھ آنھا وارد آشپزخانھ شد و بھ
    ھمراه مھری خانم و پانیذ مشغول پاک کردن برنج گردید. یلدا پرسید :
  • این ھمھ برنج واسھ مھمونی فرداس؟ ! مگھ چقدر مھمون دارید ؟
    مھری خانوم جواب داد :
  • مھمونای فردا شاید ھمھ اش سی نفر باشند. غذا رو واسھ بیرون می پزیم. قراره آقا
    و بردیا غذاھا رو بھ مناطق محروی ببرند.
    پانیذ پرسید:
  • با ھمون دیگ و قابلمھ ؟
    باز ھم مھری خانوم جواب داد:
  • تو ظرفای یھ بار مصرف میریزیم . آقا ھروقت بخواد برای اموات خرجی بده ھمین
    کار رو می کنھ. می گھ بھ مھمونای ما کھ خیرات نمی رسھ. ھمھ دستشون بھ دھنشون
    می رسھ . یکی دو بار ھم گوسفند گرفت و برد داد بھ خانھ سالمندان کھریزک. چند
    باری ھم مثل این دفعھ غذا پختن و بین مردم محروم پخش کردن.
    یلدا با تحسین سرش را تکان داد و گفت :
  • خیلی خوبھ چھ فکر خوبی!
    تا شب کارھای ابتدایی و مقدماتی انجام شد . با آشپز ھم قرار فردا را گذاشتند و ھمھ
    زودتر از ھمیشھ برای خواب بھ اتاقھایشان رفتند. ھمھ می دانستند کھ فردا روز پرکار
    ۶۸
    و مشغلھ ای برایشان می شوند و می خواستند با خوابی تمام و کمال آماده ی تلاشی
    مضاعف باشند . یلدا نیز در تب و تاب روزی جدید با ماجرایی جدیدتر ه خواب
    راحتی فرو رفت.
    از صبح زود ھمھ بیدار شدند . دیگ ھای برنج در قسمت حیاط پشتی برپاشد. مھمان
    ھا یکی پس از دیگری رسیدند. خانواده علی ، خواھر غزل کھ نامش غزالھ بود با دو
    فرزندش . سھراب و سپھر و خانواده آقای ایزدی ھمکار قدیمی بھرام بھ ھمراه ھمسر
    و دخترش سولماز.
    بردیا با دیدن سولماز گفت :
  • خانم دماغ ھم تشریف آوردن.
    یلدا و پانیذ با تعجب نگاھش کردند کھ طاھا گفت :
  • اتفاقا بینی عقابیش رو عمل کرده . خودم آدرس دکتر جراح زیبایی رو بھش دادم.
  • بینی عقابیش رو عمل کرده با گوشتھای اضافھ اش چی کار میکنھ ؟ لابد ساسون
    میگیره!
    یلدا و پانیز کھ در آشپزخانھ مشغول کمک بھ مھری خانم بودند بھ خنده افتادند. پانیذ
    گفت:
  • شد تو واسھ یھ نفر عیب نتراشی؟ کجاست این بیچاره؟
    بردیا با نگاھش بھ جھتی اشاره کرد و گفت :
  • تابلو نگاه نکنی ، می خواد بشینھ روی مبل. ای داد بیداد! الانھ کھ اون مبل بیچاره وا
    بره. دفعھ پیش کھ روی مبل کناریھ نشست دادیمش تعمیر. چقدر می گم وقتی مھمونی
    می دید اول قید کنیم کھ از وزن فلان تا فلان اجازه ورود بھ خونھ ما رو دارن و از
    پذیرفتن خانوم ھا و آقایون قوی ھیکل معذوریم ولی کسی بھ حرفم گوش نمی ده.
    طاھا کھ با دست جلوی دھانش را گرفتھ بود تا خنده اش نمایان نشود گفت :
  • درد بگیری پسر! بسھ دیگھ ، فکت درد نگرفت ؟
    بردیا با دست فکش را ماساژ داد و گفت :
  • اتفاقا درد میکنھ. چرا دکتر؟
    یلدا کھ دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد دوباره بھ آشپزخانھ برگشت .
    بردیا سینی چای را از دست پانیذ رفت و آرام گفت :
  • جوون من توشون قرص خواب آور زھر ھلاھلی ، سمی ، چیزی نریختی؟
    پانیذ خیره نگاھش کرد و گفت :
  • مگھ قراره ھمھ شون رو خودت بخوری ؟
    بھنوش کھ بھ آنھا نزدیک شده بود گفت :
    فصل ٨
    قسمت دوم
    ۶۹
    -زود باشید یھ ساعتھ اومدی دنبال چای!برو سولماز سراغت رو میگیره.
    پانیذ با تعجب نگاھش کرد کھ بردیا گفت:
    -ھمھ رو برق می گیره منو سگ ھمسایھ چھ شانسی دارم…می گفتی بردیا مرده.

    ِ
    …تو رو اینجا دیده بگم مردی؟!
    بردیا سینی چای را روی دست چرخاند و گفت:
    -نترس تا بعد از ظھر دق مرگ میشم.
    پانیذ کھ در لباس یک دست سیاھش زیباتر از ھمیشھ چون نگینی در جمع می درخشید
    توجھ بسیاری از جوان ھا را بھ خود جلب کرده بود و این از نگاه تیزبین بردیا دور
    نماند بھ گونھ ای کھ چند بار بھ پانیذ تذکر داد کھ “برو یھ لباس دیگھ بپوش”اما پانیذ بھ
    او اعتنایی نکرد.
    یلدا چون پانیذ مشغول پذیرایی از مھمان ھا بود کھ طاھا خود را بھ او رساند و در
    حالی کھ بشقاب ھای میوه را تمیز می کرد گفت:
    -زیاد بھ خودت فشار نیار و این قدر کار نکن واسھ ات خوب نیست.
    یلدا نگاه مخملی و نرمش را بھ او دوخت و گفت:
    -حالم خوبھ نمی تونم بیکار بمونم.
    طاھا دستمال را از دست او گرفت و روی کابینت گذاشت و گفت:
    -کار تعطیل خالھ مھری نظر تو چیھ؟…زیاد کار نکرده؟
    او نیز لبخندی زد و گفت:
    -منم بھش میگم گوش نمیده.
    یلدا گفت:
    -خالھ مھری شما دیگھ جرا؟من اینجا راحت ترم.
    طاھا با تعجب گفت:
    -پس از جمع فرار می کنی؟
    یلدا سرش را پایین انداخت و گفت:
    -تقریبا.
    -پس واجب شد کھ باھام بیای تو سالن بردیا شروع رکده حیفھ کھ ما تو جمعشون
    نباشیم.
    یلدا در کنار طاھا قدم بھ سالن گذاشت و در مقابل نگاه حاضرین بھ جمع پیوستند بردیا
    میان جوانان نشستھ بود و در مورد فن آوری ھستھ یی کھ دانشمندان ایرانی بھ آن
    دست یافتھ بودند داد سخن داده بود پانیذ ھم در کنار دخترھا نشستھ بود و با بحث می
    کر با پیوستن آن دو بھ جمع بردیا گفت:
    -دروغ میگم طاھا؟تو بھ عنوان یھ دکتر نظرت غیر از اینھ؟
    ۷۰
    طاھا کھ از ماجرا بی خبر بود پرسید:
    -غیر از چی؟!
    -این کھ کشف این سوخت جدید ھگزافلوراید اورانیم برای ھمھ ما مایھ افتخاره با
    کشف این سوخت جدید و دست یابی بھ این دانش بھ دنیا ثابت کردیم کھ چی ھستیم و
    چی کار می کنیم.
    پانیذ با خنده پرسید:
    -چی ھستید بردیا خان؟ھمچین حرف می زنی ھرکس ندونھ فکر می کنھ خودت کشف
    کردی!
    ھمھ خندیدند کھ کیوان پسر مھندس ضرابی گفت:
    -چھ فرقی می کنھ؟این مھمھ کھ ایرانی ھا ھیچ غیر ممکنی وجود نداره.ھرچی کھ
    بخوایم با تلاش و ھمت بلندمون بھ دست می آریم.
    نامزد کیوان سیما خندید و گفت:
    -تو ھم کیوان تو رو ھم گرفت کوتاه بیاید.
    طاھا گفت:
    -مگھ نشنیدید کھ گفتن اگر دانش در سیاره ثریا باشد مردانی از پارس آن را بھ پایین
    خواھند آورد.منظورش ھمھ مردمھ افتخار این کشف واسھ ھمھ ماست ھمھ مون چھ
    مرد چھ زن.
    کیوان گفت:
    -آقا طاھا بیخود خودت رو خستھ نکن خانوما مارو باور ندارن و نمی خوان قبول کنن
    کھ شونھ ھای مردای ایرانی زیر بار مسئولیت خانواده خم شده.
    بھنوش کھ تازه بھ جمع پیوستھ بود بھ خنده افتاد و سیما گفت:
    -از اول کھ تو رو دیدم شونھ ھات خم بود زیر کدوم فشار مسئولیت؟نمی دونم!اوایل
    فکر می کردم یھ مشکل ارثی باشھ خوبھ گفتی فھمیدم کھ زیاد تحمل فشار مسئولیت
    خانواده رو نداری.
    بھنوش با خنده گفت:
    -احتیاج بھ نیروی کمکی داره سیما جان.
    دخترھا با صدای بلند خندیدند بردیا گفت:
    -حالاست کھ آدم یاد شعر جناب سھیلی می افتھ و میگھ احسنت.
    ھمھ پرسیدند کدوم شعر؟
    بردیا در حالی کھ خودش را جابھ جا می کرد گفت:
    -فرمودند:
    نصیحت می کنم تا زن نگیری
    تو این قلاده بر گردن نگیری
    تو کھ در خانھ ی خود زن نداری
    خبر از حال زار من نداری
    ۷۱
    زن من بھترین زن ھای دھر است
    ولی با این ھمھ زن عین زھر است
    پسرھا دست زدند و داد دخترھا در آمد بردیا بھ نشانھ ی تسلیم دستش را بالا برد و
    گفت:
    -تقصیر من نیست برید یقھ سھلی رو بچسبید کھ واسھ پسرش از این شعرھا خونده من
    فقط نقل قول کردم.
    پانیذ گفت:
    -خوشم می آد ھمیشھ محتاج خانم ھا ھستید و بازم زبون دارید باور کنید مردای ھیچ
    جای دنیا رو مثل اینجا ندیدم.
    بردیا یقھ پیراھنش را صاف کرد و گفت:
    -معلومھ جسور خوش تیپ خوش زبون.
    پانیذ بھ میان حرفش پرید و گفت:
    -پیاده شو با ھم بریم چھ تعریفم می کنھ خدائیش این مائیم کھ داریم شماھا رو تحمل می
    کنیم وگرنھ بھ خاطر دیکتاتور بودنتون زیاد طرفدار ندارید.
    بردیا کھ گویی بھ حیثیت آقایون روی زمین اھانت شده باشد بر آشفت و گفت:
    -بذار بگم کی دارھیھ کسی رو تحمل می کنھ.
    کاغذی را از جیبش خارج کرد و آرام خطاب بھ کیوان و طاھا گفت:
    -استتارم بدید کھ بعد از تموم شدن این طومار امنیت حانی ندارم مراقبم باشید.
    دخترھا خط و نشان می کشیدند و پسرھا او را تشویق بھ خواندن….
    فصل ٨
    قسمت سوم
    می کردن کھ سینھ ای صاف کرد و گفت :
    -برای تھیھ این عنصر با جاذبھ کافی است ، مقداری اسید اسکناس و سولفات پاژیر و
    نیترات پول و گچ طلا را خوب مخلوط کنید و حسابی بھ ھم بزنید . از ھمزن برقی
    اگر استفاده کنید بھتره . زودتر نتیجھ میده و بعد بھ عنوان مھریھ دو کیسھ طلا و کلرید
    خواھش را بھ عنوان شیربھا بھش اضافھ کنید دوباره چند دقیقھ ھم بزنید. می تونید بھ
    جای ھمزن برقی با پا برید توش و لگد کنید تا بھتر مخلوط شھ. بعد از مخلوط شدن
    این مواد گاز ناز و عشوه متساعد میشھ و یھ وقت می بینید ناخواستھ زن تو خونھ شما
    رسوب میکنھ . حالا ، توجھ داشتھ باشید بعضی از دانشمندان خارجی میگم خارجی کھ
    بدونید اعتراضی بھ دانشمندان ایرانی وارد نیست ، معتقد ھستند کھ چنانچھ مقداری
    عصاره چرب زبونی تو این مرحلھ استفاده بشھ بھتر نتیجھ میده . ھر وقت اسید
    خشونت بھ کار بره و مقداری از آن بھ صورت کربنات اشک جاری میشھ کھ برخی
    از این عناصر ناخالص بوده و ھمراه سیلیکات بوده کھ در آن خرده شیشھ ھم دیده
    ۷۲
    میشھ ، و اما برای خالص کردن این عنصر ، آقایون گوش بدید کھ کافیھ اون رو با
    سولفات غضب ترکیب کنید کھ از این عمل نیم فول گاز جیغ و نیم فول گاز فریاد کھ
    غلظت آن با مواد اولیھ برابر ھست بھ دست می آد و خلاصھ عنصری ناشناختھ و
    نصفھ نیمھ بھ نام خانوم شکل میگیره.
    بھنوش ضربھ ای بھ سر بردیا زد و گفت :
  • بیچاره واسھ خودت دشمن دست و پا کردی .
    پسرھا ھمھ می خندیدند کھ سولماز گفت :
  • بردیا تنھا جایی نرو قول می دم خودم ترورت کنم و شرت رو از سر ھمھ خانوما کم
    کنم.
    بردیا فقط دستش را بھ علامت دعا بالا گرفتھ بود و مثلا ذکر می گفت. یلدا می خندید
    اما پانیذ خیره نگاھش می کرد کھ بردیا برای لحظھ ای نگاھش بھ او افتاد و در حالیکھ
    با حالت خنده داری آب دانش را قورت می داد گفت :
  • بذارید اعتراف کنم من اغفال شدم. دلم نمی خواست این چرندیات رو بخونم . اما
    تھدیدم کردن ؛ تقصیر من نبود ، منو نکشید این کیوان منو از راه بھ در کرد.
    کیوان با تعجب گفت :
  • من ؟ چرا دروغ میگی؟ من کی گفتم ؟
    صدای خنده و شوخی ھا بالا گرفتھ بود کھ بھرام بھ جمع پیوست و گفت :
  • استراحت بسھ بردیا ، پاشو بیا کمک کن غذاھا رو ببریم. یکی دو نفرم بیار کمک.
    طاھا نیز برخاست و گفت :
  • منم میام. غذا رو کشیدن ؟
    بھرام گفت :
  • آره روشون رو ھم فویل کشیدیم کھ سرد نشھ ، زودتر برید و برگردید تا ناھار
    بخوریم.
    پانیذ ھم بھ دنبال آنھا راه افتاد و یلدا ھم ھمراھش شد. ابتدا بردیا راضی نمی شد کھ آن
    دو ھمراھش شوند کھ پانیذ روسریش را سفت کرد و گفت :
  • من کھ می آم پس غر غر نکن.
    بھ ھر حال ھر چھار نفر غذاھا در صندوق عقب ماشین و تعدادی را ھم روی صندلی
    عقب جا دادند و راه افتادند.
    بردیا رانندگی میکرد و ھر چند لحظھ یک بار از آیینھ بھ صندلی عقب کھ پانیذ و یلدا
    نشستھ بودند نگاه می کرد و می گفت :
  • عجب آدمیھ کیوان ! چھ قدر ساده ام من ! گفت این بخون تا خانوما باھات خوب
    بشن. منم بدون مطالعھ و تحقیق خوندم. .. ِ ِ ا ، ا … چقدر ساده ام من !
    پانیذ زبانش را بیرون آورد و گفت :
  • خودتی ! دیگھ نمی خواد مظلوم نمایی کنی. حنات پیش ما رنگی نداره .
    ۷۳
    بردیا با تعجب پرسید :
  • راست می گی ؟ بی رنگھ ؟
    طاھا گفت:
  • آره بی رنگھ ، حالا ما رو کجا می بری ؟
  • یھ جای خوب ، جایی کھ فکرش رو ھم نکنید.
    یلدا با تعجب پرسید:
  • خطرناک نباشھ !
    طاھا و بردیا بھ ھم خیره شدند و طاھا در حالی کھ بھ سمت صندلی عقب می چرخید
    با مھربانی بھ او نگاه کرد و گفت :
  • وقتی با ما ھستی خیالت راحت باشھ ، جای خطرناک نمی ریم.
    و سپس خطاب بھ بردیا گفت :
  • ھمون جایی کھ چند وقت پیش حرفش رو می زدی رو می گی؟
  • آره یھ محلھ فقیر نشین. جایی کھ آدماش واسھ یھ لقمھ نون جون میک نن و دستشون
    بھ ھیچ جایی بند نیست.
    پانیذ پرسید :
  • دوره ؟
    بردیا گفت :
  • ا
    ِ
    … آشتیھ ! گفتم لابد بازم قھر کردی.
  • گم شو ، مگھ بچھ ام کھ قھر کنم ؟
  • خدا رو شکر بزرگ شدی؟
  • بردیا کاری نکن بزنم تو سرت کھ نتونی دیگھ رانندگی کنی ھا ؟!
    بردیا دو دستش را بالا برد و گفت :
  • من کھ از قبل پرچم سفید و تسلیم رو بالا بردم شما ندیدید !
    پانیذ با حرص گفت :
  • فرمون رو بگیر ، خیلی رانندگی ات خوبھ ، فرمون رو ھم ول میکنی؟
    باز ھم بحث آن دو بالا گرفت اما پس از دقایقی کھ راه برای ھمھ نا آشنا شد و خیابان
    ھا باریک تر ، سکوتی ھول انگیز فضای ماشین را در برگرفت . پانیذ بدون توجھ بھ
    بحث قبلی کھ گفتھ بود »اگھ دیگھ باھات حرف زدم« پرسید:
  • درست می ریم ؟ اینجا کجاست ؟
    بردیا جواب داد:
  • حالا کجاش رو دیدید ؟ اگر بخوایم بھتر پیش بریم کھ باید از پیاده رو کوچھ پس
    کوچھ ھا رد بشیم.
    سر کوچھ ای باریک ماشین را نگھ داشت و گفت :
  • رسیدیم.
    ۷۴
    طاھا در حالی کھ پیاده می شد گفت :
  • باید زنگ خونھ ھا رو بزنیم ؟
    بردیا جواب داد:
  • احتیاجی نیست الان میان صف می کشن . فقط چند دقیقھ صبر کن.
    فصل ھشتم
    قسمت چھارم
    پانیذ خواست پیاده شود کھ بردیا با لحنی جدی گفت:
  • نیاید بیرون. الان غذاھارو پخش میکنیم و می آیم.
    پانیذ بھ اعتراض گفت:
  • پس واسھ چی اومدیم؟کھ بشینیم تو ماشین؟
    بردیا کھ میخواست درماشین را ببندد دوباره سرش را داخل ماشین کرد و گفت:
  • من نگفتم بیای، گفتم؟
    در ماشین را بست و پانیذ را با عصبانیتی کھ سراپایش را می لرزاند تنھا گذاشت.
    ھمانطور کھ بردیا گفتھ بود کم کم جمعیتی صف کشیدند و ظرف غذاھا یکی یکی بین
    جمعیت پخش شد. پانیذ و یلدا فقط از شیشھ ماشین نظاره گر مردم بودند . در میان آن
    جمعیت دختری ریز جثھ با صورتی کثیف و موھای بلندی کھ با کش پشت سرش بستھ
    شده بود برای گرفتن غذا تلاش میکرد اما در میان آن جمعیت تلاشش بی ثمر بود .
    غذا تمام شد و مردم پراکنده شدند.دختر بچھ مایوسانھ کنار ماشین ایستاد و بق
    کرد.پانیذ و یلدا کھ توجھ شان جلب شده بود شیشھ ماشین را پایین کشیدند و پانیذ گفت:
  • چی شده کوچولو؟ چرا ناراحتی؟
    دختر فقط خیره نگاھشان کرد و در حالی کھ جویی از اشک روی صورت قشنگ و
    کثیفش ردی بھ جا میگذاشت بغضش ترکید و پا بھ فرار گذاشت. پانیذ با سرعت در
    ماشین را باز کردو بھ دنبال آن دختر دوید. یلدا ھم بھ تعقیب او پرداخت.بردیا و طاھا
    کھ مشغول بستن در صندوق عقب ماشین بودند با دیدن آن دو کھ بھ سرعت در پس
    کوچھ ای ناپدید شدند با تعجب بھ ھم خیره شدند. نگاه ھر دو پر از سوال بود.بردیا با
    عجلھ گفت:
  • اینا کجا رفتن؟
    و با فشردن دگمھ دزدگیر ماشین بھ دنبال آنھا روان شد. طاھا با نگرانی در حالی کھ
    دنبال او میکرد گفت:
  • ندیدی دنبال چی رفتن؟
    بردیا با غیظ گفت:
  • چھ میدونم گفتم نیارمشون،گوش ندادی ،حالا کجا رفتن؟
    ۷۵
    طاھا بھ انتھای کوچھ اشاره کرد و گفت:
  • اوناھاش جلوی اون در واستادن.
    بھ سرعت خود را بھ آنھا رساندند . بردیا وقتی بھ آنھا رسید با عصبانیت گفت:
  • میدونی این جا کجاست کھ سرت رو انداختی پایین و می دویی؟
    پانیذ بھ تاسف سرش را تکان داد و گفت:
  • وقتی بلد نیستی غذا رو درست تقسیم کنی می شستی تو ماشین تا ما این کار رو
    بکنیم. بھ ھر کسی کھ بزرگتر بود و قابل رویت بود غذا دادی. اون وقت یھ بچھ چشم
    گریون بی غذا موند.
    یلدا با ناراحتی گفت:
  • رفت تو این خونھ، در زدیم.
    طاھا گفت:
  • ما کھ دیگھ غذا نداریم تا بھشون بدیم.
    در کوچک زنگ زده ایی با صدای گوشخراش باز شد ھمھ ساکت شند. زنی میانسال و
    لاغر اندام با موھای سفیدی کھ بھ سن و سالش ھم نمیخورد مقابل در نمایان شد. با
    دیدن آنھا چادرش را جابجا کرد و پرسید:
  • بلھ؟ با کی کار دارین؟
    بیشتر نگاھش روی یلدا و پانیذ می لغزید. یلدا پرسید:
  • یھ دختر بچھ اومد تو این خونھ اومدیم دنبالش.
    زن تکانی بھ خود داد و گفت:
  • معصی رو میگید؟ ورپریده دوباره چیکار کرده؟ چیزی ازتون دزدیده؟ الان میرم
    ازش میگرم.
    منتظر جواب نشد و داخل راھرو باریک و تاریکی گم شد. آنھا مستاصل و ناراحت بھ
    ھم نگاه کردند.با شنیدن صدای جیغ دختر بردیا بی درنگ بھ داخل راھرو پرید. طاھا
    بھ اعتراض گفت:
  • کجا میری؟ نمیشھ کھ بی اجازه…
    اما بردیا دست او را ھم کشید و طاھا نیز بی اختیار قدم بھ داخل راھروی تاریک
    گذاشت.یلدا و پانیذ ھم بی اراده بھ دنبال آن دو روانھ شدند. پس از چند قدم بردیا ایستاد
    و بھ صدای گریھ و التماس دختر گوش داد و در جھت صدا پا بھ حیاط کوچک و
    محقر خانھ گذاشت. حیاطی شش متری کھ با دو پلھ پایین تر از سطح کوچھ قرار
    داشت. گلدان ھای متنوع و کوچک در گوشھ ای از حیاط، تشتی پر از لباسھای کثیف
    در کنار شیر آب کھ قطره قطره از آن آب میچید و سطل رنگ و مقدای ابزار و تختھ
    و الوار در گوشھ دیگر حیاط کھ در یک لحظھ از مقابل نگاھشان گذشت. صدای دختر
    بچھ چنان رسا و پر از التماس بود کھ بردیا و دیگران بی درنگ خود را بھ اتاقی
    رساندند و بردیا محکم بھ روی در کوبید و گفت:
  • خانوم محترم! خانوم بچھ رو نکشید.
    ۷۶
    اما صدای او در فریاد زن و ضجھ کودک گم شد. مستاصل بھ پانیذ و یلدا نگاه کرد و
    پانیذ بھ سرعت وارد اتاق شد و یلدا ھم بھ دنبالش. صدای پانیذ کھ بھ گوششان رسید آن
    دور نیز وارد اتاق محقر و کوچک آنھا شدند.یلدا کودک را در آغوش گرفتھ بود و
    سعی در آرام کردنش داشت. پانیذ مچ دست زن را در دست داشت و در حالی کھ از
    شدت ناراحتی چانھ اش می لرزید گفت:
  • این بچھ کاری نکرده تو آدمی کھ اینطوری می زنیش؟
    صورت دخترک از شدت ضربھ ای کھ بھ آن نواختھ شده بود متورم و سرخ شده بود.
    زن کھ از ناراحتی بھ نفس نفس افتاده بود دستش را از دست پانیذ بیرون کشید و روی
    زمین نشست و زار زار گریست . ھمھ منقلب شده بودند.دخترک ھمچنان در آغوش
    یلدا می گریست.
    طاھا نزد اورفت وبا دست صورت کودک را لمس کرد و با تاسف دست نوازش بر
    سرش کشید.
    بردیا نگاھی بھ اطرافش کرد. اتاقی نھ متری و نمور کھ رطوبت تا نیمی از
    دیوارھایش را در برگرفتھ بود. سماوری کھ گوشھ اتاق می جوشید و چند استکان
    کوچک وزرد شده. اجاق گازی تک شعلھ کھ در کنار گاز پیک نیکی قرار داشت.
    پرده ای توری و وصلھ پینھ شده کھ از در آویزان بود . بردیا کھ با دیدن آنھا دچار
    دگرگونی خاصی شده بود گفت:
  • مادر من واسھ چی گریھ میکنی؟ ما کھ نیومدیم شما رو اذیت کنیم. داشتیم غذای
    نذیری پخش میکردیم کھ دیدیم دختر شما با گریھ دوید و ما ھم دنبالش.نھ اون طفل
    معصوم چیزی از ما دزدید و نھ ما مفتش ھستیم.
    زن کھ گویی خیالش راحت شده بود با گوشھ چادری کھ بھ کمرش بستھ بود اشک
    ھایش را پاک کرد و گفت:
  • بمیرم!واسھ غذا اون طوری دوید تو کوچھ؟!
    و دوباره گریھ کرد. پانیذ کھ بیش از ھمھ منقلب شده بود مقابل او زانو زد و با
    ناراحتی گفت:
  • ما ھم واسھ ھمین اومدیم دنبالش میخواستیم بھش غذا بدیم.
    د رھمان لحظھ بھ بردیا نگاه کرد کھ با تکان سر او بھ علامت تایید ادامھ داد:
  • شما نباید اینطوری بچھ رو می زدید. طفل معصوم کاری نکرده بود دختر بھ این
    قشنگی…کلاس چندمھ؟
    زن با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
  • چھ کلاس؟چھ درس؟ درس مال شماھاست کھ ھزار ماشاءا… دستتون بھ دھنتون
    میرسھ.
    پانیذ کھ یلدا را متعجب دید گفت:
  • این حرف ھا چیھ خانوم؟ مدارس دولتی شھریھ ای نمیخ وان.
    بردیا چنان بھ او خیره شد کھ پانیذ از حرفش پشیمان شد و زن گفت:
    ۷۷
  • بلھ، شھریھ نمیخوان، کتابم مجانیھ؟مدادم مجانی میدن؟لباس مدرسھ مجانیھ؟خرج
    داره، مدرسھ رفتن کیف میخواد، لباس میخواد.
    بردیا بھ دیوار تکیھ داد و پرسید:
  • دختر خودتونھ.
    زن جواب داد:
  • نوه امھ ،تو دار دنیا یھ دختر داشتم کھ بھ ھزار امید فرستادم خونھ بخت. گفتم دخترم
    سیره، داره زندگیش رو میکنھ. من و باباشونم یھ جوری سر میکنیم.امار وزگار با
    ماسر ناسازگاری داشت.شوھرم بنا بود بعد از عروسی دخترم از روی داربست افتاد
    و پاش شکست. ھر چی داشتیم فروختیم و خرج دوا و درمون اون کردیم.
    فصل ھشتم
    قسمت پنجم
    اما دیگھ نتونست راه بره، چھ برسھ بھ کار. از بخت بد ما شوھر دخترمون عملی و
    معتاد از آب در اومد و آمپول تزریق میکرد و یھ روز تو حموم جنازه اش رو پیدا
    کردند. دخترم با یھ بچھ تو شکمش برگشت بھ خونھ من. خونھ کھ نھ خرابھ .بدون
    روزی ودر آمد.توحسرت یھ لقمھ نون،معصی بھ خاطر غذا اینطوری دوید تو
    کوچھ.یھ ده روزی میشھ کھ برنج نخورده، ده روز پیشم یھ آقایی مثل شما غذا آورد و
    پخش کرد و یھ ظرفم بھ ما رسید.
    پانیذ با ناراحتی پرسید:
  • اسم این خوشگلھ معصیھ؟
    زن جواب داد:
  • معصومھ اس، ما بھش می گیم معصی.
    طاھا پرسید:
  • دخترتون کجاست؟
  • میره خونھ ھای مردم واسھ کار. تو آپارتمانا ،پلھ ھارو تمیز میکنھ و ھر ساختمون
    ۴ھزار تومن میگیره.روزی دو تا ساختمون رو میره اگھ گیرش بیاد.
    پانیذ گفت:
  • این طوری کھ نباید سختی بکشید.
  • بلھ ، اگھ اون پولا می اومد توخونھ آره. اما دختر بیچاره ام مریضھ. مشکل قلبی پیدا
    کرده، میدونید خرج دوا و درمونش چھ قدر زیاده! یھ اکو میخواد بکنھ خدا تومن.
    شماھا چھ میدونید کھ من چی میگم؟ شنیدید میگن ھر چی سنگھ مال پای لنگھ، اما بھ
    چشم ندیدید. من می فھمم کھ این ضرب المثل چھ قدر صادقھ و چھ قدر دردناک!
    نداری و بدبختی خودمون کم نبود کھ این دختره ھم بدبخت شد و پا بھ پای ما می
    سوزه. اگھ دیدی زدمش واسھ این بود کھ یھ بارم ھفتھ پیش دستش خطا رفتھ بود و
    ۷۸
    کیف یک نفر رو برداشتھ بود.ما فقیر ھستیم امادزد نیستیم. اگھ دزدی می کردیم کھ
    وضعمون این نبود. شما ھا کھ اومدید جلوی در ترسیدم اسم معصی رو کھ آوردید فکر
    کردم کھ لابد دوباره دستش بھ خطا رفتھ.
    دستش را بھ طرف معصومھ گرفت و در مقابل نگاه متعجب و متاثر آنھا دخترک از
    آغوش یلدا جدا شد و بھ آغوش مادر بزرگ کھ تاساعتی قبل او را تنبیھ میکرد پناه برد
    و صورتش را بھ سینھ او چسباند. چشمان بردیا از ناراحتی سرخ شده بود. پانیذ چون
    یلدا از شدت تاثر اشک میریخت.طاھا پرسید:
  • الان شوھرتون کجاست؟
  • اون اتاقھ، از غذا افتاده.داره بھ پیشواز مرگ میره. میگھ وقتی واسھ خانواده ام
    سودی ندارم واسھ چی زنده بمونم.
    طاھا گفت:
  • بریم ببینیمش.
    زن با تعجب نگاھش کرد کھ پانیذ گفت:
  • ایشون پزشکھ ،شاید بتونھ واسھ ھمسرتون کاری بکنھ.
    زن کھ گویی نیرویی تازه کسب کرده بود از جا برخاست و در حالی کھ دست دخترک
    را ھمچنان در دست داشت ازاتاق خارج شد و بقیھ ھم بھ دنبالش رفتند. مقابل در
    چوبی وقدیمی دیگری کھ درست درمجاورت اتاق قبلی بود ایستاد و گفت:
  • تورو خدا اگھ وضعش خرابھ بیخودی امیدوارش نکنید.
    سپس در را باز کردو در تاریکی اتاق فرو رفت. بردیا و طاھا ھمچنان منتظر کلامی
    از او بیرون ماندند کھبا شنیدن صدای زن قدم بھ داخل اتاق گذاشتند.
    اتاقی کوچک و محقر!پس از لحظاتی چشمانشان بھ نور کم عادت کرد.مرد لاغر اندام
    و بیماری را درون رختخواب یافتند. طاھا سریع سلام کرد و کنارش نشست.بوی
    چرک و عفونت مشامش را آزرد اما بھ روی خود نیاورد ودر حالی کھ سعی میکرد
    پتورا از روی او کنار بزند شروع بھ معرفی خود کرد و گفت:
  • من دکترم ودوست معصی جون، چھ دختر قشنگ و خانومی دارید! بذارید پاتون رو
    ببینم.
    مرد با دست استخوانی خود پتو را دوباره روی خود کشید و گفت:
  • دیگھ فایده نداره دکتر، سیاه شده.
    پانیذ و یلدا کھ دیگر تاب و تحمل آنجا رانداشتن دست معصومھ را گرفتند و وارد حیاط
    شند.بھ ھر زحمتی بود مرد را راضی بھ ھمکاری کردند. پس از دقایقی طاھا و بردیا
    از اتاق خارج شدند . یلدا با اندوھی کھ درد درونش رخنھ کرده بود قطرات اشکی را
    کھ باعث تاری دیدگانش شده بود از میان مژه ھای بلندش بیرون راند. حال پانیذ از
    اوبدتر بود. صدای طاھا دو رگھ و پر ازاندوه بود کھ گفت:
  • اگھ زودتر بھش می رسیدن بھ این جا نمی رسید.
    بردیا با تاسف گفت:
    ۷۹
  • ھیچ کاری نمیشھ کرد؟
  • باید بھ بیمارستان بره، تو خونھ کھ ھیچ کاری نمیشھ کرد.
    بردیا قدمی بھ جلو برداشت و گفت:
  • تا شماھا راضیش میکنید کھ بیاد بیمارستان من برم یھ جایی و بیام . ھمین جا باشید.
    و بدون آنکھ منتظر جواب کسی باشد بھ سرعت از حیاط خارج شد.زن آنھا را بھ
    ھمان اتاق قبلی دعوت کرد و در حالی کھ بالش ھا را بھ عنوان پشتی پشت آنھا
    میگذاشت و بارھا برای نداشتن امکانات پذیرایی عذرخواھی می کرد مدام از آن سوی
    اتاق محقر بھ سوی دیگر میرفت. طاھا او را بھ آرامش دعوت کرد و گفت:
  • قبلا کھ گفتم من پزشک ھستم و تو یھ بیمارستان دولتی کار میکنم. خودم متخصص
    ارتوپدی نیستم اما میتونم از ھمکارام کمک بخوام و تو ھمون بیمارستانی کھ ھستم
    شوھرتون رو بستری کنیم.
  • امیدی بھ خوب شدنش ھست؟
  • نیمتونم شما رو مطمئن کنم اما ھر چی کھ باشھ از وضعیت الانشون کھ بھتره. داره
    درد میکشھ اون عفونت و التھاب بدون درد نیست.
    زن دوباره چند قطره اشک ریخت و گفت:
  • میدونم، جلوی ما چیزی نمیگھ، میریزه تو خودش. واسھ ھمینھ کھ عصبی شده و
    زود از کوره در می ره و داد و بی داد راه می اندازه.
    یلدا گفت:
  • این خونھ چی؟ مال خودتونھ؟
    زن سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
    -ای کاش بود.البتھ صاحبخونھ زیاد ازمون کرایھ نمی گیره. ماھی سی ھزار تومن کھ
    مادر معصی بھش میده. امروزم رفتھ کھ کرایھ بده ،نمی دونم چرا دیر کرده.
    و با نگاه نگرانش بھ در چشم دوخت. بردیا پس از نیم ساعتی بازگشت
    .یاا….یاا….وارد حیاط شد و گفت:
  • کسی نمی آد کمک؟
    طاھا بھ سرعت برخاست و از اتاق خارج شد. بقیھ ھم بھ دنبالش.دستان بردیا پر بود
    از اجناسی کھ برای آنھا خرید کرده بود. گوشت و روغن را بھ ھمراه دونایلون بزرگ
    میوه زمین گذاشت و گفت:
  • اینا رو ببر تو اتاق تا من برم بقیھ رو ھم بیارم.
    و دوباره از حیاط خارج شد. زن نگاھی بھ آنھا کرد و نگاھی بھ وسایلی کھ شاید
    داشتن آنھا برایش بھ آرزویی مبدل شده بود و با مکث گفت:
  • نباید این کار رو میکرد. فریده ناراحت میشھ.
    پانیذ و یلدا دوره اش کردند و با صحبت ھای فراوان راضیش کردند کھ آن وسایل را
    قبول کند.بردیا با کمک طاھا دو کیسھ برنج و جگرو حبوبات گوناگون و چند ظرف
    غذای آماده را نیز آوردند. زن مدام تشکر میکرد و وسایلش را درون کمد زھوار در
    ۸

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!