رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

کجاش چرنده؟سرت شلوغ دیگھ!
طاھا با تکان دادن سرش گفت:
-تو شلوغ بودن سر من شک نکن.
-با این چیزی کھ من دیدم دیگھ بھ ھمھ چیز شک می کنم.
طاھا چپ چپ نگاھش کرد و با رسیدن بھ ماشین گفت:
-عیب از چشمای چپول و کج و معوج خودتھ ربطی بھ من و دیگران نداره.
بردیا در ماشین را باز کرد و گفت:
-چس چشمای من عیب داره و تو پاک و طاھری!؟
برای اینکھ از نگاه نافذ و خشمگین طاھا در امان باشد سریع شوار
ماشین شد و در را برای طاھا نیز گشود.او ھم نشست و گفت:
-تو پاک بودن من اصلا شک نکن.
-ای بابا تو چرا ھمھ اش دورکلمھ شک نکن می چرخی و برای من
بیچاره موضع گرفتی؟
-از اولش ھم اشتباه کردم کھ با تو اومدم این جا.تو آدمی؟
-منظورت اینھ کھ من بدم؟
-نھ مردم آزار!اصلا.
-ولی خودمونیم طاھا دختر بدی بھ نظر نمی رسید.
-منظورت کیھ؟
-ھی خودت رو نزن بھ اون راه!منظورم رو خوب میدونی.
-وای بردیا سرم درد گرفت،درست حرف بزن ببینم چی می گی!
-یعنی تو نفھمیدی منظورم ھمون ترنم خانمھ؟

ِ
…منظورت اونھ!خب چرا از اول نگفتی؟
بردیا چپ چپ نگاھش کرد و پرسید:
-خب !…
-خب چی؟آره دختر خوبیھ،اصلا چرا باید بد باشھ؟
-آھان پس خوبھ.
ببین بردیا من تازه باھاش آشنا شدم و اون فقط ھمکار منھ.
-من کھ نگفتم ھمکارت نیست.چھ غیرتی ھم میشھ!حالا نمی شناسیش
این طوری ازش دفاع می کنی،می شناختیش چیکار می کردی؟
جوابی از طاھا نشنید و خنده کنان بھ او نگاه کرد.
طاھا انگشت اشاره اش را بھ حالت تھدید تکان دادو گفت:
-تا یھ بادمجون دیگھ زیر چشمت نکاشتم برو و حرف نزن.عقده ای،ھمکار ندیده!
بردیا با صدای بلند خندید و گفت:
-عقده ایم کردی عزیزم،من بینوا در بھ در دنبال یھ ھمکار می گردم
اون وقت تو ھمین طوری تند و تند جلوی پات سبز میشھ،نھ یکی،چند تا!
۴۲
-غلط کردی ،کو چند تا؟
-می شھ برای من شماره یھ ھمکار خوب رو بگیری؟
و بعد موبایلش را بھ سمت طاھا گرفت کھ او با غیظ گفت:
-بھ من چھ خودت شماره بگیر.
-نمی تونم دوباره میزنم بھ یکی و ماجراھا تکرار میشھ و سرتو
ھم شلوغ.کوتاه بیا طاھا تو جنبھ جمعیت رو نداری.جو “یر می شی!
این بار طاھا از عصبانیت ضربھ ای محکم بھ بازوی او زدکھ بردیا
دادش بھ ھوا برخاست و در حال نالھ گفت:
-چھ قدرم خشنی!طفلکی ترنم خبر نداره با چھ شمری ھمکار شده.
ھمین طوری بھ مریضات آمپول می زنی؟از یھ طرف مره تو از اون طرف
میاد بیرون دیگھ؟
طاھا ھم خندید و گفت:
-چی رو می گی؟
-سوزن آمپول رو می گم. َمردم این قدر خشن می شھ؟بمیرم واسھ
ھمکارات،یادم باشھ در اسرع وقت واسھ ات کلاس بذارم این طوری
سر یھ روز تنھا می شی.
او حرف میزد و طاھا میخندید.
فصل ۶
با بازگشتشان بھ خانھ طاھا از او خواھش کرد کھ در محفل خانوادگی با او شوخی
نکند و بردیا چشم بلند بالایی گفت و با ھم نزد بھرام رفتند کھ مشغول خواندن روزنامھ
بود.بھرام پرسید:
-مرخصی گرفتی عمو؟
-بلھ عمو،گرفتم.
-در مورد یلدا کھ حرفی نزدی؟
بردیا بھ جای او گفت:
-اصلا،حواسش خیلی جمعھ،مدام کنار ھمکاراش بودواصلا در مورد یلدا حرفی نزد.
بھرام گفت:
-تو چی حضرت آقا،مشکل شما ھم حل شده یا نھ؟از فردا میای شرکت یا بازم مشکل
داری؟
بردیا کھ دیگر بھانھ ای برای نرفتن بھ شرکت نداشت ابرو بالا انداخت و گفت:
-اگھ تا صبح اتفاقای ناجور نیفتاد و ھمھ صحیح و سالم بودن حتما میام.
بھنوش گفت:
-اضافھ کن،اگھ گربھ ھمسایھ سرما نخوره،اگھ زمین لغزنده نباشد،اگھ آسمون ماھش
را گم نکنھ،چشم حتما میام.
۴۳
پانیذ کھ از حاضر جوابی او خوشش آمده بود گفت:
-گل گفتی بھنوش،تو این چند ماھھ کھ من اینجام ندیدم بردیا درست و حسابی بره
شرکت.
بردیا گفت:
-تو بھ جای گرفتن آمار کارای من مراقب خودت باش کھ بھونھ فردام خودت نباشی.
ھمھ با تعجب نگاھش کردند و غزل پرسید:
-پیشگویی می کنی؟مگھ قراره خدای نکرده واسھ پانیذ اتفاقی بیفتھ؟
بردیا دستش را در ھوا چرخاند وگفت:
-ھمین جوری گفتم.
بھرام روزنامھ را تا کرد و گفت:
-بھتره کھ بیای شرکت،من بھ این حسابداره مشکوکم.سرمم اینقدر شلوغھ کھ ازش
غافل شدم.فردا حتما بیا باھات کار دارم.
بردیا چشمی گفت و بھرام موضوع بحث را عوض کرد وبا پانیذ مشغول صحبت در
مورد تأتر یلدا مجذوب آن بحث شده و با اشتیاق بھ بحث آنھا گوش می داد و با تبسمی
کھ بر لب داشت نشان میداد کھ از بحث موجود خرسند است.پانیذ با آب و تاب توضیح
میداد کھ:
-چھ طور یھ پیانیست باید ھمیشھ تمرین کنھ تا پنجھ ھاش خشک نشھ.یھ بازیگر تأتر
ھم باید دائما روی صحنھ باشھ تمرین کنھ،بازی و صدا داشتھ باشھ تا حساش زنگ
نزنھ،رنگ نبازه و بھ تون و تجربھ و تکنیک بالاتری دست پیدا کنھ.
بردیا با صدای آرامی گفت:
-باز این شروع کرد خدا بھ دادمون برسھ.
بھرام حرف او را تأیید کرد و گفت:
-ھنر مکمل زندگی ماست.ھمھ ما بھ ھنر نیاز داریم.مخصوصا بچھ ھای امروز.
بردیا گفت:
-خیلی مطمئن حرف می زنید پدر جان!
-مطمئنم،ایمان دارم.بچھ ھای امروز راجع بھ ملا نصیر الدین چی می دونن؟از رستم
و زال و اسفندیارچھ اطلاعی دارند؟از ارادویرافنانھ و کلیلھ و دمنھ چھ قدر
خوندن؟داستان موش و گربھ عبید زاکانی را نمی شناسن.اما ھمھ لحظاشون پر شده از
میکی ماوس و مینی ماوس و تام و جری و این موجودات بد ترکیب کارتونھای ژاپنی
و کره ای و فلیپینی…با اون فرھنگھای نازل و قصھ ھای سست و بی محتواشون.ھمھ
این اراجیف را بھ خورد بچھ ھای ما می دن. ھمین بھزاد حداقل روزی سھ ساعت از
وقتش رو برای دیدن این کارتونا صرف می کنھ. اگھ بد می گم بگید آره.
بھنوش گفت:
-سھ ساعت چیھ،بیشتر از اون.تازه وقتی از پای تلوزیون و سی دی بلند می شھ شروع
می کنھ بھ تقلید از کارای درست و نادرست اونا. یادتون نیست؟ ھفتھ پیش کھ یھ فیلم
۴۴
کارتونی دیده بود کھ شخصیتش سرش رو کرده بود تو نرده ھا و راحت رد شده بود
اونم سرش رو کرده بود تو نرده ھای پشت بوم و گیر کرده بود و با چھ زحمتی سرش
رو بیرون آوردیم؟
ھمھ تایید کردند و بھرام گفت:
-ھمین؟حداقل اثر مخرب این برنامھ ھا اینھ کھ تو ذوق و سلیقھ بچھ ھامون رو خراب
کرده،حالا بشین واسھ بھزاد از ملا نصرالدین حکایت تعریف کن، خوشش نمی
اد.سلیقھ اش تغییر کرده.
بردیا سرش را زیر چانھ اش گذاشتھ بود و با تکان سر باعث خنده طاھا و یلدا شده
بود. پانیذ بی توجھ بھ او گفت:
-ھمھ حرف ھای شما درست،این مسلھ تو تأتر ھم اتفاق افتاده،تأتر کنار تکنولوژی،
استعمار، ماشین، مطبوعات اومده بھ ایران، اونم از غرب. چون ھمھ دنیاداران لاجرم
ما ھم داریم. یھ پدیده کاملا عاریھ ای کھ متاسفانھ ھنوزم از منابع خارجی تغذیھ می
شھ. توی حاشیھ مونده حرفی واسھ گفتن نداره.کم رنگھ، باید متحول بشھ.
بردیا گفت:
-لابد توسط تو کھ خودتم از خارج اومدی قراره متحول بشھ!
-درستھ از خارج اومدم،اما ایرانیم. ریشھ ام تو ھمین خاکھ،دلم می خواد کشورم از
ھمین جھت نسبت بھ کشورھای دیگھ کم و کاستی نداشتھ باشھ. من بھ عنوان
بازیگر،تو بھ عنوان تماشاگر، آقا یا خانم xبھ عنوان طراح یا کارگردان ھمھ وظیفھ
داریم.
بردیا کھ نمی خواست از جبھھ خود خارج شود گفت:
-حالا این مملکت ھمھ معضلات و مشکلاتش حل شده فقط مونده مشکل تأترش؟
-ھر کس تو زمینھ کاری خودش باید تلاش کنھ.من تأتر خوندمو تو ھمین موردم
تخصص دارم پس باید تو ھمین زمینھ ھم تلاش کنم.طاھا پزشکھ،باید تو حیطھ خودش
تلاش کنھ تو مھندس…
-من تماشاگر بودم تو یھ لحظھ ارتقا پیدا کردم؟
پانیذ کلافھ و عصبانی گفت:
-یھ مھندس می تونھ تماشاگر ھم باشھ، چرا می خوای بھ صرف مخالفت با من بھ ھمھ
واقعیت ھا پشت کنی؟
بردیا با خنده بھ پشتش نگاه کرد و گفت:
-ببخشید کھ پشتم بھ شما بود.
طاھا و بھرام خنده ریزی کردند و بردیا ادامھ داد:
-چرا عصبانی میشی پانیذ ؟داریم بحث می کنیم.
-بحث می کنیم اما تو با لودگی لوسش می کنی.
-ای بابا،فقط می خواستم بحث ما باعث خستگی نشھ،نگاه کن بھنوش داره چرت می
زنھ.
۴۵
ھمھ نگاھھا بھ جانب او چرخید کھ بھ صندلی تکیھ داده بود و واقعا خستھ بھ نظر می
آمد،او کمی جابھ جا شد و گفت:
-نخوابیدم،چرا پای منو وسط می کشی؟
پانیذ ھم کوتاه آمد و گفت:
-بھنوش کلاسات از فردا شروع می شھ؟
-وای یادم افتاد،آره.از ساعت سھ تا پنج بعد از ظھره،تو می یای؟
-من ؟فکر نکنم بتونم بیام. با بچھ ھا قرار داریم.
بردیا پرسید :
-چھ قراری؟
بردیا پرسید :
-چھ قراری؟
پانیذ کھ منتظر چنین سوالی بود خیره نگاھش کرد وگفت:
-دلیلی نداره واسھ ات توضیح بدم.خب بھنوش حالا چیکار می کنی؟
-نمی دونم،کی می تونھ باھام بیاد؟
طاھا پرسید:
-کلاس چی داری؟
-آموزش رانندگی.می خوام گواھینامھ بگیرم.
-آفرین!چھ کار خوبی!
بردیا کھ از جواب پانیذ دلخور شده بود گفت:
-وصیتنامھ ام را می نویسم و باھات می آم.
بھنوش گفت:
-لازم نکرده لابد می خوای اذیتم کنی.شده یلدا رو با خودم ببرم.،می برم اما باتو نمی
رم.
طاھا گفت:
-نھ بھنوش یلدا جایی نمی ره.
بردیا با خنده گفت:
-یلدا خانم یھ بار تصادف دیده بسھ دیگھ اونو بھ خطر ننداز.
-مسخره!
پانیذ گفت:
-حالا تا فردا.شاید بتونم قرارم رو تغییر بدم تا صبح صبر کن.
مھری خانم گفت:
-غذا حاضره غزل خانم میز رو بچینم.
غزل در حالی کھ برمی خاست تا طبق عادت خود در چیدن میز بھ او کمک کند گفت:
-آره عزیزم بچین.بھنوش،بھاره و بھزاد رو ھم صدا بزن.
۴۶
پس از دقایقی ھمھ بر خاستند.بردیا بازوی طاھا را گرفتھ بود و آرام با او نجوا می
کرد.یلدا کھ متوجھ او شده بود ایستاد و لحظاتی نگاھشان کرد کھ بردیاگفت:
-یلدا خانم شما رو اون صندلی بنشینید.
یلدا کھ منظور او را نمی فھمید بھ سمت صندلی کھ او پیشنھاد کرده بود رفت.طاھا و
بردیا ھم کنار ھم در کنار بھرام نشستند.پانیذ کھ ایستاده بود گفت:
-من تو سالن می شینم.
بھرام پرسید:
-چرا عمو؟از غذا خوشت نمی یاد.
-نھ از وقتی اومدم ھمین طوری دارم پرخوری می کنم.تو انگلیس کھ بودم بیشتر از
دو وعده غذا نمی خوردم،می ترسم چاق شم.
بردیا با دست ابعاد بزرگی را تپنشان داد و گفت:
-مثلا اینقدر؟
بھنوش خندید و گفت:
-وای اگھ این قدر بشی کھ دیگھ ھیچی؟
پانیذ چشمانش را برای او گرد کرد وگفت:
-ھر چھ قدرم بخورم این قدر نمی شم.
غزل گفت:
-بیا خالھ،بیا بشین بخور،بذار غذا بھ ما ھم بچسبھ.
بردیا تمام حواسش بھ او بود کھ چگونھ روی صندلی می نشیند گویی منتظر اتفاقی بود
کھ با نشستن پانیذ روی صندلی بھ وقوع پیوست.پایھ ھای صندلی وا رفت و پانیذ نقش
بر زمین شد!
بردیا تمام حواسش بھ او بود کھ چگونھ روی صندلی می نشیند گویی منتظر اتفاقی بود
کھ با نشستن پانیذ روی صندلی بھ وقوع پیوست.پایھ ھای صندلی وا رفت و پانیذ نقش
بر زمین شد!
بردیا تنھا کسی بود کھ خندید.ھمھ با عجلھ خود را بھ پانیذ رساندند کھ از شدت درد و
خجالت سرخ شده بودو بادست کمرش را گرفتھ بود.
بھرام و ھمسرش مدام در مورد چگونگی شکستھ شدن صندلی بحث می
کردند.باورشان نمی شد کھ آن صندلی بھ آن راحتی شکستھ باشد.پانیذ وزنی نداشت کھ
باعث وا رفتن آن صندلی شود.در ضمن اقامت پانیذ درآن خانھ او ھمیشھ روی آن
صندلی می نشست.
طاھا با تأسف سرش را تکان داد و در حالی کھ در کنار بھنوش و غزل او را بلند
کردند و روی صندلی راحتی گذاشتند راه می رفت گفت:
-بذار ببینم جائیت نشکستھ باشھ.
۴۷
بردیا بازوی او را گرفت و گفت:
-این جا بیمارستان نیست آقا،لازم نکرده معاینھ اش کنی، فقط ضرب دیده.
طاھا با غیظ گفت:
-من کھ می دونم کار توئھ پس دھنم رو باز نکن.
-بھ من چھ ؟ھر چی تو این خونھ خراب بشھ کار منھ؟
-ھر چی نھ،ھر چی کھ بھ پانیذ مربوط باشھ،حالا می فھمم چرا گفتی اگھ دلیل خونھ
موندن فردات خود پانیذ نباشھ یعنی چی؟خیلی مسخره ای پسر!
یلدا کھ صحبت ھای آن دو را می شنید گفت:
-بد جوری کمرش درد گرفتھ.
بردیا گفت:
-فیلمشھ،ھنر پیشھ تأتره!داره ادا در میاره باور نکن.
یلدا نگاه معنی داری بھ او انداخت و بھ جانب پانیذ رفت.
غذا با وفقھ نیم ساعتھ ای صرف شد.اما نگاه پانیذ بھ بردیا پر از خشم و کینھ شده بود.
آن شب یلدا بھ خاطر خستگی زودتر از بقیھ بھ ھمراه پانیذ بھ اتاقش رفت و
خوابید.پانیذ احساس ناراحتی می کرد و مدام برای بردیا خط و نشان می کشید و باعث
خنده یلدا می شد.
صبح وقتی یلدا چشمانش را گشود متوجھ پانیذ و بھنوش شد کھ ھر کدام بھ صورت
نشستھ خوابیده بودند.با تعجب روی تخت نشست. پانیذ چشم گشود و با دیدن او پرسید:
-خوبی؟
-آره شما چرا اینجا خوابیدید؟
-نفھمیدی دیشب چیکار کردی؟
با تعجب پرسید:
-نھ؟چیکار کردم؟
-جدی نفھمیدی،ما از ترس قبض روح شدیم…یادت نمی یاد چی خواب می دیدی؟
کمی فکر کرد و گفت:
-نھ،چی شده پانیذ؟!
بھنوش کھ با صدای آن دو بیدار شده بود گفت:
-کابوس می دیدی،ھمھ اش نالھ می کردی و از ترس داد می زدی.
-واقعا ؟چرا خودم نفھمیدم؟
پانیذ گفت:
-خب خواب دیده بودی. آخرش ھم بھنوش دستت رو گرفت و کنارت نشست تا
خوابیدی.
-وای پس من نذاشتم شما دو تا بخوابید؟
بھنوش گفت:
-ما دو تا بعلاوه بقیھ.
۴۸
چشمانش را گرد کرد و پرسید:
-ھمھ رو بیدار کردم؟
-غیر از بھزاد و بھاره تقریبا ھمھ.
یلدا کھ گونھ ھای بر جستھ اش از شرم سرخ شده بود دوباره پرسید:
-بقیھ چی کار می کردن؟
بھنوش با لبخند جواب داد:
-کاری از دست کسی بر نمی امد.طاھا گفت تو قبلا ھم کابوس دیدی ولی بھ خاطر
حادثھ دیروز و در گیری کھ تو خیابون داشتیم دچار استرس بیشتری شدی و اینم نتیجھ
اشھ. ھمین کھ آرومت می کردیم و می خوابیدی،دوباره شروع می شد.واسھ ھمین من
موندم تو اتاقت و ھمین کھ دستت رو گرفتی تو دستت و بھت اطمینان دادم کھ پیش ات
می مونم راحت خوابیدی.
یلدا کھ تازه یادش می آمد گفت:
-داره یادم می آد.چھ کابوس ھای وحشتناکی می دیدم!…ببخشید نذاشتم راحت بخوابید.
پانیذ کھ موھای لختش را شانھ می کشید گفت:
-ھر شب کھ خوابیدیم چی شده یھ شب ھم بیدار باشیم ببینیم چی می شھ؟خودتو واسھ
این چیزا ناراحت نکن.
موھایش را پشت سرش بست و در حالی کھ مانتویش را می پوشید گفت:
-می رم تمرین اگھ تونستم باھات بیام آموزشگاه بھت زنگ می زنم.اگھ نھ کھ یھ کسی
رو پیدا کن.
بھنوش گفت:
-یھ کاریش می کنم ،تو برو.
پانیذ از آنھا خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.یلداگفت:
-می ره تمرین تأتر؟
-آره عاشق کارشھ،دختر خوبیھ فقط نمی فھمم چرا این طوری می کنھ؟
-چھ طوری؟
-اون دختر شادی بود.روی ابرھا راه می رفت،اصلا بلد نبود آه بکشھ،اما از وقتی
برگشتھ می بینم دیگھ اون پانیذ قدیم نیست.ناراحتھ،آه می کشھ، می خواد خودش رو
شاد نشون بده اما ھمین تظاھر کردنش ھم معمایی شده. حرف نمی زنھ، نمی گھ چھ
دردشھ، مادرم کھ حسابی ناراحتشھ.
-با این حساب باید بیشتر مراقبش باشید.
-برای ھمینھ کھ بردیا زیاد پاپیچش می شھ، بھ خیال خودش مراقب پانیذه اما با این
کارش بیشتر اونو ناراحت می کنھ.
یلدا خندید و گفت:
-بردیا آدم عجیبیھ من فکر می کنم پانیذ رو دوست داره.
بھنوش ھم خندید و گفت:
۴۹
-این دیوونھ دوست داشتنش ھم معلوم نیست… خب میای پایین صبحونھ بخوریم یا
اینکھ می خوای بخوابی؟
-خواب، من کھ خوب خوابیدم شما احتیاج بھ خواب دارید.
بھنوش نیز ھمراه او از اتاق خارج شد و گفت:
-منم عادت دارم وقتی پیمان نیست ھمھ فکرم پیش اونھ. نمی تونم خوب بخوابم.
-چرا باھاش نمی ری؟
-نمی شھ سفرھاش کوتاھھ، نمی شھ مثت کولی ھا وسایلمون رو بگیریم دوشمون واز
این شھر بھ اون شھر بریم. باید تحمل کنم.
یلدا پرسید:
-سختھ؟
-خیلی!اما چاره ای جز تحمل و صبر نداریم،داریم؟!
کسی در سالن پذیرایی نبود بھ سمت آشپز خانھ رفتند. مھری خانم کھ مشغول پختن
غذا بود با دیدن آنھا سلام کرد و بھنوش پرسید:
-کسی خونھ نیست؟!
-غزل خانم کھ سردرد داشت مسکن خورد و رفت اتاقش.
-بازم از ھمون سردرد ھا؟!
-آره ،داره عذاب می کشھ نمی خواید یھ کاری کنید؟
-چی کار کنیم؟راضی نمی شھ بیاد دکتر.
یلدا با ناراحتی پرسید:
-چرا نمی آد دکتر؟
-می ترسھ،مثل خواھر مرحومش، مادر پانیذ تومور مغزی داشتھ باشھ. آخھ اونا دوقلو
بودن.
مھری خانم گفت:
-آخرش کھ چی؟باید ببینھ دردش چیھ؟ این طوری کھ بدتره.
یلدا پرسید:
-بقیھ رفتن سرکار؟
-فقط آقا رفتھ سرکار،بردیا و طاھا ھنوز خوابن.آقا گفت چون دیشب خوب نخوابیدن
بھتره کھ استراحت کنن.
بھنوش گفت:
-پس با این حساب بردیا رو می برم آموزشگاه.
یلدا گفت:
-می خوای من ھمراھت بیام؟
-نھ بابا،ندیدی دیشب چند تا وکیل مدافع پیدا کردی. منو با طاھا در ننداز.
۵۰
آن روز طاھا و بردیا نزدیک ظھر از خواب بیدار شدند. سردرد غزل ھم تا ظھر
ادامھ داشت و بھ اصرار طاھا و بردیا قرار شد کھ او روز بعد بھ مطب دکتر سعیدی
جراح و متخصص مغز و اعصاب کھ یلدا را جراحی کرده بود برود.
ساعت سھ بردیا با مسخره بازی وشوخی ھمراه بھنوش بھ آموزشگاه رفت.مدام از
ھمھ حلالیت می خواست و وداع می کرد و باعث خنده بقیھ می شد. در نبود آنھا یلدا
در محوطھ سر سبز و بزرگ حیاط بھ قدم زدن پرداخت و از ھوای دلپذیر پاییزی
استفاده می برد.ھمان طور کھ قدم می زد بھ خود و اتفاقاتی کھ در آن مدت زمان کوتاه
برایش رخ داده بود اندیشید. از روز قبل کھ از یوسف برادرش جدا شده بود ھیچ
خبری از او نداشت.
با شنیدن صدای پایی بھ جانب صدا چرخید. طاھا قدم زنان بھ او نزدیک شد .بشقاب
کوچکی بھ ھمراه لیوان آب در دست داشت .
آرام گفت:
-بازم قرص ھات رو نخوردی. قرارمون این نبود!
یلدا با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
-یادم می ره ،شما چرا زحمت کشیدید؟
طاھا قرص ھا را بھ جانبش گرفت و گفت:
-تعارف نکن،زیادی تاخیری داشتی.
یلدا قرص ھا را پشت سر ھم بھ دھانش گذاشت و بھ اصرار طاھا تمام آب را سر
کشید.طاه ا لیوان خالی را روی بشقاب گذاشت ودر حالی کھ روی سکوی استخر می
نشست گفت:

  • ً فعلا سلامتی تو بھ این قرص ھا بستگی داره.ناراحتی قلبی تو چیزی نیست کھ بشھ
    سرسری ازش گذشت . باید مداوا بشی.
    یلدا نیز با فاصلھ روی سکو نشست و گفت:
    -شدم کلکسیون درد،واسھ چی زنده ام نمی دونم؟
    -این حرفا چیھ؟مشکل تو خیلی ھم حاد نیست.
    یلدا بھ او خیره شد می خواست از نگاه او بفھمد کھ فقط قسط دلجویی اش را دارد یا بھ
    گفتھ خود ایمان دارد کھ طاھا متوجھ منظور او شد و لبخند زنان گفت:
    -البتھ اگھ تحت درمان باشی و از داروھات درست استفاده کنی. من کھ ھمیشھ پیش ات
    نیستم تا داروھات رو سر موقع بھت بدم.
    یلدا محزون بھ درون استخر خیره شد و زیر لب گفت:
    -می دونم ، می دونم.
    رنگ چھره اش بھ زردی گراییده و کلمات را بھ آرامی زمزمھ می کرد. طاھا بھ
    چھره اش دقیق شد. او چھ داشت کھ این گونھ آشفتھ اش کرده بود. در کمان ابرویش
    چھ نھفتھ بود کھ بی اختیار قلبش را می لرزاند. در آن نگاه پر ترس چھ جاذبھ ای
    وجود داشت کھ او را، اویی را کھ تا آن لحظھ بھ ھیچ نگاھی دل نباختھ بود را آشفتھ
    ۵۱
    می کرد. ھمچنان مجذوب پیچ و خم چھره او مات مانده بود کھ نگاھشان در ھم گره
    خورد و برای لحظاتی نفس در سینھ ھردو حبس شد و ھر دو در یک زمان نگاه از ھم
    بر گرفتند و در صدد پنھان کاری بر آمدند چون ھر کدام دلیل خاص برای خود
    داشتند… یلدا آشفتھ تر از آنی بود کھ بتواند بر خود و احساساتش فائق آید. ندانستن و
    فراموشی و ترس از آینده باعث وحشت زائدالوصفش می گشت و متعاقب آن رعشھ
    ای در دستان و انگشتان ظریفش ھویدا گشت کھ از نگاه تیز بین طاھا دور نماند. وقتی
    یلدا را در آن حال زار دید بی اختیار بھ سویش رفت و گفت:
    -چی شده؟چیزی یادت اومده؟
    یلدا با بغض سرش را بھ علامت منفی تکان داد کھ او ادامھ داد:
    -منو ببخش کھ باعث آزارت شدم ،آروم باش تا واسھ ات دارو بیارم.
    و بعد در حالی کھ بر می خاست نگاھی بھ او انداخت و با لحنی دلجویانھ گفت:
    -آروم باش یلدا، دارم از نگرانی سکتھ می کنم. می خوای بریم تو؟
    یلدا فقط توانست با تکان سر او را منصرف کند. طاھا بھ سرعت بھ سمت عمارت
    رفت و پس از دقایقی لیوان شربت بھ دست نزد او بازگشت. بعد از مدت کوتاھی حال
    یلدا بھتر شد و با ورود بردیا و بھنوش ھر دو بر خواستند وبھ جانبشان رفتند و طاھا
    بھ آرامی گفت:
    -قول می دم کھ ھر چھ زودتر تو رو بھ خوانواده ات برسونم. می دونم کھ خیلی عذاب
    می کشی، اما روی قول من حساب کن.
    یلدا برای لحظاتی ایستاد و او را تماشا کرد کھ بھ جانب بردیا می رفت و با خود
    زمزمھ کرد:”نگرانی من بھ این خاطر کھ از تو جدا می شم اون وقت تو می خوای…”
    و بغض راه گلویش را گرفت.
    طاھا کھ بھ کنار ماشین رسید با بھنوش احوالپرسی کرد و خطاب بھ بردیا کھ مشغول
    خاموش کردن ماشین بود گفت:
    -سالمی؟چھ طور بود؟
    بردیا چھره در ھم کشید و بھ صورت خمیده از ماشین پیاده شد و شروع بھ نالیدن
    کرد.
    -آی کمرم،آخ مھره ھای گردنم،وای روده ھام،دکتر جون بھ دادم برس یھ گره ای
    خوردن این روده ھام کھ بیا و ببین ،گره کور. لا مذھب بازم نمی شھ! بھ دادم برس
    طاھا کھ پسر عموت رو کشتن.
    بھنوش با خنده گفت:
    -بیخودی شلوغش نکن. دروغ می گھ طاھا. فیلمشھ، خیلی ھم عالی بود! نمی دونستم
    ھمچین دست فرمونی دارم.
    بردیا ضربھ محکمی بھ پشت دست خود زد و گفت:
    -دست فرمون خوبی داری، بھنوش جان توھم برت داشتھ. دست فرمون چیھ؟ پا بھ
    ترمزت خوبھ!
    ۵۲
    بھنوش دست یلدا را گرفت و گفت:
    -بیا بریم تو، مسخره بازی این شروع شده.
    در حال صحبت با ھم وارد سالن شدند و طاھا با خنده گفت:
    -از شوخی گذشتھ چطور بود؟
    -می خواستی چطور باشھ یھ ربع تموم واسھمون حرف زد و مراحل نشستن تو ماشین
    و چھ میدونم بستن کمربند رو یاد داد و بعدش ھم کلی با ھم بحث کردیم و پدال ھا رو
    نشون داد و یھ نیم ساعتی ھم مثلا رانندگی کرد.
    -حالا واسھ چی بحث کردید؟
    -آخھ داشت در مورد لزوم بستن کمربند توضیح می داد کھ پرسیدم؛ چند سالھ کھ
    ماشین دارید و این ماشین اینجا کار می کنھ؟ گفت؛دو سال. گفتم تا حالا کمربندش را
    عوض کردید و ھنوزم مطابق استاندارد ھست یا نھ؟ باورت می شھ با نابا وری بھم
    گفت یعنی چی مگھ قراره کھ چند بار کمربند را عوض کنیم؟ پرسیدم این کمربند شما
    کشش لازم رو داره؟ گفت،لابد داره. منم بھ بھنوش گفتم؛ پس شما کمربند ببند کھ فقط
    بچسبی بھ صندلی و اگھ قراره تو با پرت شدن بھ بیرون زنده بمونی دیگھ این اتفاق
    نیوفتھ و با خیال راحت تو ماشین حبس بشی. آخھ خارجی ھا کھ میگن باید کمربند
    ببندید اول کمربند ھاشون را ایمنی می کنن، نھ مثل ما کھ فقط کمربند می بندیم کھ
    جریمھ نشیم و اصلا با مسائل ایمنی اش کاری نداریم.
    -خب، حالا نتیجھ؟
    -چھ نتیجھ ای؟ فعلا کارای تو پر بارتره. سرت حسابی شلوغھ دکتر جوون.
    -منظورت چیھ؟
    -منظور خاصی ندارم. فقط یکم حسودی می شھ.
    -بردیا شروع نکن!
    -مگھ با گفتن من شروع می شھ. شروع شده عزیزم، حال یلدا چطوره؟ با رسیدگی تو
    کھ خوبھ این شا ا… طاھا مشتش را نشان او داد و گفت:
    -کاری نکن کھ برخلاف فامیل وشغلم عمل کنم و این بار خودم ضارب باشم و تو
    مصدوم و در نھابت دوباره من بشم پزشک معالج.
    -زورت رو بھ رخم می کشی؟ ضعیف گیر آوردی؟!
    -آخھ چرت و پرت می گی. فکر کنم ضربھ مغزی شدی.
    -اتفاقا سالم سالم ھستم. فقط اینو بھت بگم خودتو زیاد در گیر نکن. ببین کدوم یکیشون
    بی دردسرتر ھستن.
    -یعنی چی؟
    -وای کھ تو این قدر خنگ نبودی. منظورم ترنم و یلداست.
    -چھ ربطی بھ ھم دارن؟
    -یعنی تو بھشون فکر نمی کنی؟
    -داری عصبانیم می کنی!
    ۵۳
    -حرف حق تلخھ؟
    -حرف حق نھ، چرندیات تو بلھ، کی گفتھ من بھشون فکر می کنم؟
    -از شواھد امر پیداست از خودم نمی گم. الان من بودم ور دل یلدا نشستھ بودم و زیر
    گوشش پچ پچ می کردم، نھ دیگھ من بودم؟
    -دیوونھ داشتم بھش قول می دادم کھ خوانواده اش را پیدا می کنم تا زیاد ناراحت
    نباشھ. زودتر خوب بشھ.
    -باور می کنم اما بدون کھ خودتی! یھ وقت فکر نکنی کھ منم.
    طاھا مشتی حوالھ اش کرد و گفت:
    -اتفاقا خود خودتی!
    لحظاتی را شوخی کنان بھ سر و کول ھم کوبیدند و از پلھ ھای ایوان بالا رفتند.
    با ورودشان بھ سالن ھردو ساکت شدند. بھنوش داشت با آب و تاب ماجرای پشت
    فرمان نشستن و جابھ جایی دنده ھا را شرح میداد. بردیا بھ مادر سلام کرد و گفت:
    -از ترمز گرفتنت ھم گفتی خواھر من؟
    -ھنوز نرسیدم بھ اون مرحلھ فعلا روی پدال گازم.
    بردیا گفت:
    -بذار بھ صورت زنده نشونتون بدم.
    و شروع بھ تعریف کرد:
    -ھزار ماشاا.. مامان واسھ اش اسفند دود کن چھ زوری داره! ھمچین ترمز می گیره
    کھ تموم دنده ھای من جابھ جا شد.کار از قلنج شکستن ھم گذشت. مھره ھای کمرم
    پرواز کردن. بنده خدا آقای مھدوی کھ مثلا داشت بھش رانندگی یاد می داد خوبھ
    کمربندش رو بستھ بود و گرنھ یھ دفعھ با دست ھای باز پخش شیشھ جلو می شد.
    و ھمھ خندیدند حتی خود بھنوش. بردیا ادامھ داد:
    -بخند، بایدم بخندی. من کھ این جوری آقای مھدوی ھم کھ فکر کنم رفت بیمارستان تا
    روده ھاش رو از دور گردنش باز کنن.
    شلیک خنده در خانھ پیچید. بھنوش پس از خنده گفت:
    -دیگھ این طوری ھام نبود،فقط کمی خشن ترمز می گرفتم.
    بردیا گفت:
    -یھ کم خشن؟! نھ خواھر من ھر چی زور و قدرت داشتی می کوبیدی تو سر پدال
    ترمز. نکنھ فکر کردی پیمان اون زیر نشستھ می خواستی ادبش کنی؟ می گم چرا بنده
    خدا ھمھ اش می ره شھرستان بگو از دست این خشونت ھای توئھ، حداقل پشت تلفن
    خشم تو رو نمی بینھ.
    بھنوش گفت:
    -گم شو بردیا! ھمین دیگھ،می گم با این نمی رم واسھ ھمینھ. چھار ساعت ھم میشینھ
    لیچار بارمون می کنھ.
    غزل گفت:
    ۵۴
    -فردا خودم می آم.
    پانیذ گفت:
    -فردا خودم می آم.
    بھنوش گفت:
    -آره تو ببین کھ بردیا الکی حرف می زنھ.
    پانیذ بھ او خیره شد و گفت:
    -حتما می آم.
    بردیا گفت:
    -توصیھ می کنم دو تا بستھ طناب با خودت ببری کھ خودت رو حسابی ببندی بھ
    صندلیت و گرنھ باید بریم از زیر صندلی ھا پیدات کنیم.
    ھمھ خندیدند و پانیذ گفت:
    -حالا تا فردا.
    صدای زنگ خانھ ھمھ را بھ سکوت دعوت کرد. مھری خانوم پس از جواب دادن
    خطاب بھ آنھا گفت:
    -علی آقا و بچھ ھاشون ھستن.
    بھاره با خوشحالی از پلھ ھا پایین اومد و گفت:
    -آخ جون سھیلا اومد.
    بھزاد گفت:
    -امید ھم باھاشونھ؟
    بردیا در حالی کھ بھ ھمراه پدرش برای استقبال از میھمانان بھ طرف در سالن می
    رفت گفت:
    -جفتشون جور شد. خدا بھ داد ما برسھ!
    علی برادر کوچکتر بھرام ھر چند ھفتھ یک بار بھ آن ھا سر می زد و دیداری تازه
    می کرد. ھمسرش سحر خانم معلم دبستان پسرانھ ای بود و با غزل چون خواھری
    صمیمی بودند. فرزندانش ھم سن و سال بھاره و بھزاد بودند و با ھم جور. با آمدن آنھا
    شادی و شعف نیز بھ خانھ آمد. علی دبیر شیمی و بسیار خوش رو و مھربان بود.در
    عین حال کھ در کارش جدی و سخت گیر بھ نظر می آمد قلب رئوفی داشت و بھ
    خانواده تنھا برادرش ارادتی خاص داشت در این میان ھم تعلق خاطر عجیبی بھ طاھا
    داشت. با دیدن طاھا آغوش گشود و گفت:
    -بھ بھ، دکتر عزیز ما ھم کھ این جاست!چھ طوری عمو جان؟
    طاھا نیز صورت عمویش را بوسید و با او احوالپرسی کرد. بردیا ھم با عمویش
    احوالپرسی کرد و گفت:
    -کجایی عمو؟ امسال دوست پارسال آشنا کم پیدا شدید!؟
    علی کھ وسط سرش از مو خالی شده بود دستی بر روی موھای اندک دو طرف سرش
    کشید و گفت:
    ۵۵
    -گرفتاریم، فصل امتحاناتھ و سرمون شلوغ.
    بھرام دستی بھ شانھ برادر زد و گفت:
    -تو ھنوزم گیر امتحانی مرد. کی تموم می شھ این بھونھ ھا؟
    -ھر وقت کھ باز نشست بشم.
    -حیفھ کھ تو عمرت رو تو مدرسھ و کلاس تلف کردی.
    سحر لبخند زنان با ھمھ احوالپرسی کرد و در حالی کھ کنار ھمسرش می نشست گفت:
    -تلف نشده داداش، ما عاشق کارمون ھستیم.
    بھرام نیز لبخندی زد و گفت:
    -می دونم اما علی می تونست تو بھترین آزمایشگاھھا کار کنھ و جور دیگھ ای بھ
    مردمش خدمت کنھ.
    سحر نگاھش را بھ یلدا دوخت کھ غزل گفت:
    -ایشون یلدا خانوم ھستن.ھمون دختر عزیزی کھ چند روز پیش صحبتش بود.
    سحر باز ھم با کنجکاوی نگاھش کرد و غزل ادامھ داد:
    -تصادف بردیا دیگھ!
    سحر کھ تازه ماجرا را بھ یاد آورده بود گفت:
    -آھان!یادم اومد!چھ طوری عزیزم؟بھتر شدی؟
    یلدا بھ آرامی جواب داد:
    -ممنون،خوبم.
    سحر سرش را بھ گوش غزل نزدیک کرد و گفت:
    -چھ خوشکلھ!عجب شانسی داره بردیا!
    -چھ طور؟
    -ھمھ رفیقاش کھ خوشکلن،با دختری ھم کھ تصادف می کنھ خوشکلھ، نذار از دست
    بره،تیکھ خوبیھ.
    با آن کھ آرام حرف می زد اما طاھا و بردیا و ھمین طور یلدا حرف او را شنیدند. یلدا
    از شرم سرخ شد و خطاب بھ پانیذ آرام گفت:
    -می شھ بریم اتاقمون؟
    -چیھ حالت خوب نیست؟
    -نھ، می خوام تنھا باشم.
    -فھمیدم،مثت خودم می مونی.الان یھ بھونھ ای پیدا می کنم.
    در حالی کھ دست او را می کشید برحاست و گفت:
    -ما می ریم بالا،یلدا ھنوز سرش درد می کنھ.
    طاھا خیره نگاھشان کرد و با حرکت ابرو از پانیذ سوال کرد، او ھم بھ آرامی گفت:
    -چیزی نیست،با استراحت خوب می شھ،با اجازه.
    و ھمراه یلدا از پلھ ھا بالا رفتند. طاھا کھ با شنیدن حرف زن عمویش عصبی شده بود
    گفت:
    ۵۶
    -زن عمو شما نذر دارید!؟
    سحر با تعجب پرسید:
    -نذر؟!چھ نذری؟
    سحر با تعجب پرسید:
    -نذر؟! چھ نذری؟
    -این کھ ھمھ دختر و پسرای جوونرویھ جوری و زورکی بھ ھم برسونید وبھ ھم
    وصلشون کنید؟
    سحر بھ غزل و ھمسرش نگاه کرد و با تعجب گفت:
    -منظورت را نمی فھمم طاھا جان!
    -اتف ً اقا منم نمی فھمم ،چھ طوری ھمچنین راھی رو واسھ ازدواج انتخاب کرده،کھ بره
    یھ دختری رو زیر نظر بگیره و بعد تو خیابون بھ جای این کھ سوار ماشینش کنھ بھش
    بزنھ و کار خدا اون زنده بمونھ و بدو ن حافظھ بیاد خونھ اش کھ واسھ بردیا خان
    کاندید بشھ.جالب نیست؟شما چھ طوری این موضوع رو ھضم می کنید؟
    سحر ھمچنان متعجب بھ او خیره ماندکھ ھمسرش گفت:
    -طاھا جان خانم من بھ ھر دختر و پسری کھ برسھ ھمچنین حرفی می زنھ تو جدی
    نگیر.
    سحر کھ تازه متوجھ منظور طاھا شده بود خنده ای کرد و گفت:
    -وا زن عمو جان، چرا این ھمھ طول و تفسیرش می دی؟…حالا من یھ چیزی گفتم.
    باز ھم طاھا گفت:
    -آخھ حرف شما باعث ناراحتی اش شد.
    سحر ضربھ ای بھ گونھ اش زد و گفت:
    -راست می گی؟رنجوندمش؟
    بھرام خندید و گفت:
    -فکر نکنم ناراحت شده باشھ تازه اومده این جا غریبی می کنھ و ھنوز حالش خوب
    خوب نشده؛بھ استراحت بیشتری نیاز داره.
    بردیا کھ کنار طاھا نشستھ بود بھ آرامی گفت:
    -خیلی بخیلی!من با داشتن تو صد سال سیاه بھ دشمن نیازی ندارم.
    او ھم آرام پرسید:
    -واسھ چی؟
    -آخھ آقای بخیل چشمت بر نمی داره زن عموی مھربونم واسھ ام تیکھ بگیره؟
    طاھا تکانی خورد و گفت:
    -رو دل می کنی،این دیگھ زیادیت می شھ.
    بردیا از لحن پر از خشم طاھا تعجب کرد و دستانش را جلو آورد و گفت:
    -واسھ چی می زنی؟چھ غیرتی ھم می شھ!چھ طور تو خیابونا بھ من متلک می اندازن
    رگ غیرتت ورم نمی کنھ حالا واسھ یھ غریبھ داره خودتو می کشی.
    ۵۷
    طاھا با خنده سرش را تکان داد و گفت:
    -ساکت شو زشتھ!
    -زشت تویی کھ منو نمی ببنی،منو درک نمی کنی.
    -بردیا!
    بردیا ھمچنان حرف می زد کھ طاھا این بار با عصبانیت گفت:
    -بردیا!
    او ھم لحظھ ای ساکت شد و سپس گفت:
    -جان؛کوفت درد،بگو عزیزم.
    طاھا فقط انگشت اشاره اش را جلوی بینی گرفت کھ بردیا گفت:
    -منظورت خفھ شو کھ نیست؟آفرین حرف حساب جواب نداره.
    بحث بر سر موضوع یلدا بالا گرفت. علی معتقد بود نباید بھ این با مسالھ روبھ رو
    شوند.باید بھ کلانتری اطلاع دھند.طاھا و بردیا مخالف بودند.تا آماده شدن غذا پانیذ و
    یلدا در اتاق ماندند و از ھر دری صحبت کردند و پانیذ راز زندگی اش را برای یلدا
    بازگو کرد و از او قول گرفت کھ برای ھیچ کس بازگو نکند و راز نگھدار او باشد.
    وقتی بھنوش بھ دنبال آنھا وارد اتاق شد با دیدن چشمان سرخ و متورم پانیذ و یلدا یکھ
    خورد و پرسید:
    -چی شده؟گریھ کردید؟
    یلدا با پشت دست اشکھایش را پاک کرد و پانیذ در حالی کھ لبخندی اجباری بر لب می
    نشاند گفت:
    -از مادرم گفتم و یلدا ھم اینقدر مھربون و دل نازکھ کھ پابھ پام اشک ریخت.
    -نگاه کن چشماشون رو ببین. شده کاسھ خون،پاشید برید آبی بھ صورتتون بزنید…
    نمی شھ این دو تا رو تنھا گذاشت!زودم بیایید پایین غذا حاضره.
    پانیذ پرسید:
    -عموت اینا شام اینجان؟
    -آره ھستن.
    یلدا گفت:
    -نمی شھ من نیام پایین؟
    بھنوش کنار او روی تخت نشست و گفت:
    -چرا؟اگھ بھ خاطر زن عموم می گی باید بگم کھ او منظوری نداشت. بین خودمون
    باشھ زن عمو خواھری داره بھ اسم ستاره.دختر بدی نیست تنھا عیبش اینھ کھ عاشق
    بردیاست، چراش رو نمی دونم.
    پانیذ گفت:
    -اونم از کم عقلیشھ.
    -وا پانیذ!داداشم چشھ؟
    -چشم نیست،دماغھ. خب بقیھ اش رو بگو.
    ۵۸
    -ھیچی دیگھ،مدام حرف از ازدواج بردیا رو پیش می کشھ و بعدشم از ستاره جون
    حرف می زنھ مثلا بازار گرمی بکنھ، خبر نداره بردیا اصلا از ستاره خوشش نمی آد.
    یلدا پرسید:
    -چرا؟مگھ نمی گید دختر خوبیھ!
    -آره خوبھ،اما دل بھ این چیزا نگاه نمی کنھ. بردیا میگھ تا من عاشق کسی نشم باھاش
    ازدواج نمی کنم. اول باید عاشقش بشم،بعد باید مطمئن شم عاشقمھ. باید ھمھ جوره
    امتحان پس بده بعد.
    پانیذ در حالی کھ سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دھد گفت:
    -چھ از خود متشکر!با این توصیف حالا حالاھا سرانجام نمی گیره.
    یلدا پرسید:
    -چرا؟
    -اولا معلومھ سلیقھ آقا چیھ،بعدشم از کجا معلوم کسی رو کھ این می خواد از بردیا
    خوشش بیاد. تازه امتحانم می خواد بگیره.لابد باید روبند ھم بندازه.
    بھنوش گفت:
    -نخیر،این طوری ھم نیست.
    پانیذ در حالی کھ بھ طرف در می رفت گفت:
    -حالا ھر چی ، بھ ما چھ؟…اصلا بره ھمین ستاره رو بگیره کھ شباش بی ستاره
    نباشھ.
    بھنوش گفت:
    -تو چرا عصبانی می شی؟
    -کی؟…من!عمرا؟…واسھ چی عصبانی بشم؟!
    بھنوش نیز برخاست و گفت:
    -پاشید دیگھ،الان صدای مامان در میاد.در ضمن این طاھا منو کشت؛ھی می گھ برو
    ببین حال یلدا چھ طوره!بیا پایین تا ببینھ حالت خوبھ و خیالش راحت بشھ. یھ اخمی ھم
    بھ زن عمو کرده کھ بیا و ببین.
    پانیذ بھ یلدا نگاه کرد و گفت:
    -واسھ ھمھ مریض ھاش اینقدر نگران می شھ؟
    بھنوش کنار او ایستاد و گفت:
    -یلدا فقط مریض طاھا نیست عضوی از خانواده ماست،تو غیر از این فکر می کنی<
    پانیذ در حالی کھ دستش را بھ جانب یلدا می گرفت گفت:
    -شده خواھر خودم،این قدر خوبھ کھ می خوام دعا کنم ھیچ وقت حافظھ اش رورو بھ
    دست نیاره.
    یلدا نیز دست او را فشرد و در حالی کھ نگاه پر از سپاسش را بھ او می دوخت لبخند
    زد.بھنوش در اتاق را بست و گفت:
    ۵۹
    -چھ قدر خودخواھی پانیذ!حتما مادرش دلتنگ اونھ،شاید نامزدی داشتھ باشھ کھ واسھ
    دیدنش بی تاب باشھ.
    یلدا متفکرانھ بھ صحبت ھای آن دو گوش می داد.پانیذ گفت:
    -نامزد نداره،اگھ داشت با برادرش می اومد دنبالش.
    بھ پایین پلھ ھا رسیده بودند کھ بھنوش گفت:
    -بسھ دیگھ،زن عمو بھ اندازه کافی کنجکاو ھست.
    فصل ٧
    صدای خنده دست جمعی افراد خانواده توجھشان را جلب کرد و ھمھ بھ سمت میز
    ناھارخوری رفتند. علی دستھایش را دور گردن طاھا و بردیا انداخت و خطاب بھ آن
    دو گفت:
    -بچھ ھا رفتھ بودم سلمونی موھام رو مدل جدید زدم چھ طوره؟
    بردیا با شیطنت نگاھش کرد و گفت:
    -عالیھ عمو!فقط دفعھ دیگھ بگو واسھ ات فرق کج باز کنھ.درضمن جلوی موھاتو ھم
    زیاد کوتاه کرده.تقریبا کف سرت پیداست.
    ھر سھ خندیدند و علی گفت:
    -پدر سوختھ مسخره ام می کنی!می بینم چند سال دیگھ تو ھم کچل می شی یا نھ؟
    طاھا صندلی را برای عمویش کشید و گفت:
    بردیا موقع نشستن مواظب باش.
    و با آمدن یلدا و پانیذ بھ آنھا نگاه کرد.یلدا با تکان سر سلام آرامی گفت و در کنار
    بھنوش و پانیذ نشست. بردیا ابتدا با پا ضربھ ای بھ پایھ ھای صندلی زد و وقتی از
    سلامت آنھا مطمئن شد در مقابل خنده تمسخرآمیز پانیذ روی صندلی نشست و آرام
    گفت:
    -کار از محکم کاری عیب نمی کنھ.
    پانیذ فقط ابرو بالا انداخت و بھ او خیره نگاه کرد. علی آرام زیر گوش بردیا گفت:
    -عمو جان دختر خالھ ات بدجوری نگاھت می کنھ،بازم شیطنت کردی؟
    طاھا بھ جای او گفت:
    -کم نھ!می شناسیش کھ؛تو مردم آزاری معروفھ!
    بردیا گفت:
    -کاری نکردم عمو قسم میخورم دارن واسھ ام جو سازی می کنن. ھمھ اش شایعھ اس.
    طاھا نگاھش کرد و گفت:
    -تو چشمای من نگاه کن و بگو دروغ میگم.
    بردیا چشمانش را گرد کرد و گفت:
    -عمو می خواد ھیبنوتیزمم کنھ و کار نکرده رو ھم بندازه گردنم. از از حالا بگم من
    فقط در حضور وکیلم حرف می زنم و گرنھ ھیچی.
    ۶۰

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!