رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

وچکترم، خوشگل و شیطون. با بھزاد آتیشی می سوزونن کھ بیا و ببین. طاھا بھ
داخل کوچھ پھنی پیچید. بردیا گفت:بھتره اول تلفنی خبر اومدنمون رو بھ مادرم بدم.
طاھا و یلدا با تکان سر حرف او را تایید کردند.
پس از لحظاتی مقابل در آھنی بزرگی کھ در دو سویش درخت توت بزرگی خودنمایی
می کرد توقف کرد. بردیا دستش را بر روی بوق فشرد و پس از لحظاتی در آھنی باز
شد. آقای صمدی باغبان خانھ برایشان دستی تکان داد.و طاھا آرام ماشین را وارد
محوطھ زیبای حیاط کرد.
دو ردیف باغچھ پرگل و سرسبز با شمشادھای مرتب در امتداد حیاط بھ ورودی ختم
می شد. یلدا از شیشھ ماشین محو تماشای محیط اطرافش شد و از دیدن آن ھمھ
سرسبزی بھ وجد آمد.ماشین توقف کرد و طاھا پیاده شد و در را برای یلدا گشود. او
نیز با تردید قدم بر روی سنگفرش گذاشت. از نسیمی کھ بھ صورتش برخورد احساس
شعف فراوانی نمود و بی اختیار نفس عمیقی کشید. طاھا در را بست و گفت: این جا
رو مثل خونھ خودتون بدونید.
یلدا بھ اطرافش نگاه مرد. استخر بزرگ دایره ای شکل پشت سر او قرار داشت. با
شنیدن سر و صدای بھنوش و پانیذ توجھ اش بھ پلھ ھای کم عرض و پرتعدادی کھ
وارد محوطھ مربع شکلی می شد جلب گردید. آن دو از پلھ ھا پایین آمدند و برای یلدا
آغوش گشودند. س از روبوسی پرسیدند: چی شده؟ پس برادر یلدا کو؟
غزل کھ پس از آنھا وارد حیاط شده بود صورت یلدا را بوسید و گفت: چی بھ سرتون
اومده؟ و بھ آن دو اشاره کرد و پرسید: چرا این ریختی شدید؟ با کسی دعوا کردید؟
نکنھ با برادر یلدا؟ بردیا گفت: یوسف بیچاره کھ سر و وضعش از ما ھم بدتر بود.
قضیھ اش طولانیھ. بریم تو براتون تعریف می کنم.
غزل بھ دخترھا نگاه کرد. پانیذ و بھنوش بھ علامت ندانستن موضوع شانھ بالا
انداختند و ھمھ در کنار یلدا از پلھ ھا بالا رفتند. در ورودی را کھ باز کردند ابتدا وارد
راھروی کوتاھی شدند کھ بھ یک سالن نسبتا بزرگی ختم می شد. سالن پذیرایی و
غذاخوری با مبل و صندلی ھای استیل شیکی مبلھ شده بود. فرش ھای نفیس و دست
بافت، عتیقھ جات گرانبھا و زیبا در گوشھ و کنار سالن بھ چشم می خورد و نشان از
سلیقھ صاحب خانھ داشت. یلدا را بھ نشستن دعوت کردند و خود نیز روی مبل ھا
نشستند. بردیا و طاھا بھ طور مفصل ھمھ ماجرا را تعریف کردند و در تمام این مدت
یلدا فقط سرش را پایین انداختھ بود و حرفی نمی زد. وقتی بردیا از سخن گفتن باز
ایستاد نگاه ھا بھ سمت یلدا جلب شد. بھنوش با دست صورت یلدا را بالا گرفت. پھنای
صورت مھتابی اش را اشک در بر گرفتھ بود. طاھا سرش را تکان داد و دستھ
صندلی رادر دست فشرد. بردیا کھ ناراحت شده بود گفت: نمی خواید از مھمونتون
پذیرایی کنید ھمھ نشستید قصھ کرد شبستری گوش می دید؟
پانیذ دست یلدا رت فشرد و گفت: ناراحت نباش این جا جات امنھ. ما کنارت ھستیم.
بھنوش گفت: جرات دارن بیان این جا سراغت. بردیا لبخند زنان گفت: اینو راست می
۲۲
گی . قبلا امتحانت رو پس دادی. وقتی یلدا خانوم رو می سپاریم بھ تو خیالمون راحتھ.
بھنوش ابرو بالا انداخت و پرسید: چھ طور؟ – ھمین کھ مھندس بیچاره رو آواره دشت
و بیابون اونم بیابونای بندرعباس کردی یعنی خیلی بھ کارت واردی.
ھمھ خندیدند و بھنوش انگشتش را بھ علامت تھدید تکان داد. غزل با صدای بلندی
مھری خانم را کھ سالھا در خدمت خانواده آنھا بود صدا زد و گفت: مھری جان بی
زحمت اون باند و بتادین رو بیار پسرھا بدجوری زخمی شدن.
طاھا دستی روی زخم صورتش کشید و گفت: چیزی نیست. بھنوش برخاست و گفت:
چند تا بادمجون جانانھ زیر چشمتون کاشتن می گی چیزی نیست؟ برم یخ بیارم بذاریم
روی زخم ھاتون حداقل زیاد کبود نشھ. بردیا گفت: حق داره خب، نیست دکتره ھر
روز با کلی شکم باز و دست پای قطع شده رو بھ رو می شھ بھ این بادمجونا زخم نمی
گھ.
بھنوش و مھری خانم وارد پذیرایی شدند. طاھا گفت:خودم ضدعفونی می کنم. بھنوش
با لبخند گفت: دکترجون الان تو مصدومی و من پرستار. لطفا ساکت بشین و تو کار
منم دخالت نکن.
بردیا دو دستش را بھ سمت آسمان گرفت و گفت: خدایا خودم رو بھ تو می سپارم.
پانیذ کھ برای کمک برخاستھ بود با کتابی کھ در دست داشت، ضربھ ای بھ سر او زد
و گفت: خیلی ام دلت بخواد بیچاره!
بردیا با قیافھ ای مضحک بھ بھنوش نگاه کرد و گفت: راست می گی، پرستار بھ این
قشنگی، قدرت بدنی بالا. نگاه کن طفلی طاھا داره اون زیر خفھ می شھ. بھنوش جان
صورتش زخمی شده تو چرا گلوش رو فشار می دی؟ قول می ده دیگھ دعوا نکنھ،
ولش کن. طاھا می خندید. بھنوش تکھ یخی را روی صورت بردیا گذاشت و گفت:
کار طاھا تموم شد اول باید زبون تو رو ببرم کھ دیگھ حرف نزنی بعد سرت رو ببرم.
مدل جدیده برای این کھ جای ترمیم باقی نمونھ. نظرت چیھ پانیذ؟
پانیذ بھ یلدا کھ می خندید نگاه کرد و گفت: اگھ کمک لازم داری منم ھستم. روی کمک
من حساب کن. غزل لبخند زنان گفت: خبھ دیگھ، پسرا رو اذیت نکنید. بھنوش یواشتر
مادر چرا این قدر فشار می دی؟
بردیا بھ حالت غش خود را بر رو صندلی رھا کرده بود و دخترھا را بھ خنده می
انداخت.
پس از دقایقی با شوخی ھا و شیطنت ھای بردیا و بھنوش، یلدا از آن حال بیرون آمد و
بیشتر با آنھا احساس راحتی کرد.
غزل تختی را در اتاق پانیذ قرار داد تا یلدا و پانیذ برای مدتی ھم اتاق شوند. پس از
ساعتی ھر کسی لوازمی برای یلدا بھ اتاقش آورد تا زمانی کھ برای او وسایل مورد
نیازش را خریداری می کنند او معذب نماند. پانیذ در کمدش را باز کرد و گفت: یلدا
جان تعارف نکن. شکر خدا از قد و قواره و اندام با من فرقی نداری می تونی از لباس
ھای من استفاده کنی. بھنوش گفت: فردا تو اولین فرصت می ریم بیرون واسھ ات
۲۳
لباس و لوازم شخصی می خریم اما تا فردا از اینا استفاده کن. پانیذ بلئز و شلوار خوش
رنگی را بھ او داد و گفت: باور کن تا حالا نپوشیدمشون، بپوش ببین راحتی؟ یلدا کھ
از مھربانی و محبت آن ھا شرمنده شده بود گفت: شما خیلی بھ من لطف دارید.بھنوش
دست او را فشرد و گفت: حالا کھ این جایی تعارف رو بذار کنار و راحت باش.
بخوای تعارف کنی اول خودت عذاب می کشی.این جا قانون خاصی نداره ھر وقت
گرسنھ ات شد برو در یخچال و در نھایت خدمت مھری خانم. وسیلھ ای ھملازم داشتی
بیا اتاق من، دلت خواست یھ ناخنکی ھم بھ اتاق بردیا بزن.پانیذ لبخندی زد و یلدا گفت:
شوخی می کنید/ پانیذ گفت: یھ وقتایی کھ بخوتیم لج بردیا رو در بیاریم با اتاقش
شبیخون می زنیم. خیلی حساسھ! دلش نمی خواد کسی بره تو اتاقش. بھنوش گفت: از
بس کھ جنسش خرابھ، می ترسھ شماره تلفن رفیقاش بیوفتھ دستمون.
یلدا پرسید: آقا طاھا چی؟ اونم این جا زندگی می کنھ؟
پانیذ و بھنوش بھ ھم نگاه کردند و لبخند معناداری بھ ھم زدند و بھنوش گفت: پسر
عموی عزیزم خودش خونھ داره. تو یھ آپارتمان تو آپادانا زندگی می کنھ. قبل از این
کھ سوال دیگھ ای بھ ذھنت برسھ بھت بگم کھ عمو و زن عمو و ھمین طور دختر
عموی قشنگم تو زلزلھ رودبار کشتھ شدند.
اشک در چشمانش جمع شد و در حالی کھ نفس عمیقی می کشید ادامھ داد:از اون
فاجعھ فقط طاھا زنده مونده کھ پدرم آوردش پیش خودمون. از اون جایی کھ پسر
بالیاقت و فھمیده ایھ درسش رو خوند و حالاھم دکتر شده. زمینای پدرش رو فرخت و
یھ آپارتمان و ماشین خرید و مبلغی ھم کنار گذاشتھ. زندگی آرومی داره. نمی ذاریم
تنھا بمونھ، اما اون تنھایی رو دوست داره، کارش رو دوست داره. تا حالا ھم زیر بار
ازدواج نرفتھ. پسر خوبیھ اما خیلی تو داره. برعکس بردیا کھ ھمھ چیزش روئھ، یعنی
معلومھ، ھر کاری می کنھ ما می فھمیم. اما طاھا نھ این کھ بگم کار مخفی انجام می
ده نھ! اما نمی تونیم از مکنونات قلبیش خبردار بشیم. نمی دونیم چی تو سرش می
گذره و اصلا بھ کسی تعلق خاطری داره یا نھ/ یلدا پرسید: آقا بردیا چی از اونم بی
خبرید؟ پانیذ گفت: بردیا مثل کف دست می مونھ،چیزی مخفی نداره، یعنی نمی تونھ
مخفی کنھ… خلاصھ تو حرفاش خودش رو لو می ده! بخنوش گفت: در مورد تو نمی
دونم چی بگم؟ شاید تو ھم نامزد داشتھ باشی. یلدا با تعجب گفت: من؟! نمی دونم.
پانیذ کنار او روی تخت نشست و در حالی کھ دست او را در دست می گرفت گفت:
اگھ نامزد داشتھ حتما انگشتری، حلقھ ای چیزی بھ عنوان نشون دستت بود. بھنوش
گفت: با این زیبایی کھ تو داری حتما خواھان زیاد داری. یلدا محجوبانھ لبختدی زد و
گفت: چی بگم! بھنوش در حالی کھ بھ سمت در می رفت گفت: ھیچی عزیزم، فقط
راحت باش و سعی کن کھ زودتر خوب بشی. پانیذ پرسید: کجا می ری؟ – می رم
سراغ بھزاد چند ساعتی ھست کھ با بھاره رفتن خونھ عمو علی، حتما زن عمو رو بھ
ستوه آوردن. می رم تلفن بزنم بگم بھاره و بھزاد بیان خونھ… غذا حاضر شد صداتون
می کنم.
۲۴
بھنوش از اتاق بیرون آمد و در رابست. دستش را بھ نرده ھا گرفت و بھ سمت پایین
خم شد. مادر و طاھا و بردیا گرم صحبت بودند. از پلھ ھا سرازیر گشت و در کنار
مادر نشست و پرسید: موضوع چیھ؟چی بھ سر این دخترھاومده؟! طاھا تمام ماجرا را
تعریف کرد و در آخر گفت: عملی کھ روی سر یلدا انجام شده خیلی حساس و سخت
بود. یھ شنت توی مغزش کار گذاشتن کھ اگر تحت شرایطی از کار بیوفتھ و یا دچار
گرفتگی بشھ بیمار در عرض یھ روز و خیلی شانس بیاره دو روز فوت می کنھ. حالا
کھ مسولیت یلدا بھ دوشمون افتاده باید خیلی مراقب باشیم.
غزل تبسمی کرد و گفت: موضوع وجود خود یلدا نیست.مثل دختر خودم ، فرقی
نداره، اما می دونید کھ مسولیت سنگینی رو بھ دوش گرفتیم. تو می گی عمل جراحی
سختی داشتھ. چند نفری دنبالش ھستن کھ نمی دونیم چرا تعقیبش می کنن. ھیچ نشونی
از خونواده اش یا برادرش ندارید. نگرانی من از این ھاست. بھتر نیست بھ پلیس خبر
بدیم؟! طاھا بھ فکر فرو رفت و بردیا گفت: بریم چی بگیم؟ آدرسی داریم؟ کسی رو
می شناسیم؟ جز این کھ یلدا رو ببرن بھزیستی ؟ غزل گفت: این طوری بھتر نیست.
تو مراکز بھزیستی آدم ھای کارآزموده و مسئولی ھستند کھ می دونن با این طور
مسائل چھ طوری برخورد کنن. از نظر پزشک و مشکلات درمانی ھم خیالمون
راحت می شھ. طاھا بھ میز خیره شد و ھیچ نگفت اما بردیا با صورتی برافروختھ
برخاست و در حالی کھ سعی می کرد تن صدای خشم آلودش را پایین بیاورد گفت:
پاشو طاھا، بھنوش برو یلدا رو صدا کن. شما ھم ناراحت نباشید یلدا رو می بریم تا
یار این مسولیت از دوش شما برداشتھ بشھ.
غزل سرش را تکان داد و گفت: بشین پسر، داریم بحث می کنیم. جنگ و جدل کھ
نداریم. طاھا از خطرات موجود گفت منم دارم بھ یھ راه حل دوم فکر می کنم و حرف
می زنم. عصبانیت نداره. بردیا نشست و گفت: و راه حل اول؟! – ھمین کاری کھ شما
کردید. نگھداری از یلدا اونم تو خونھ خودمون. فقط اگھ می خواید حرفی وسط نمونھ
و مشکلی پیش نیاد باید ھمھ بھم کمک کنید.
طاھا با نگاه پرسپاسی بھ غزل خیره شد کھ او گفت: طاھا جان مسئولیت موارد
پزشکی یلدا بھ عخده خودت. من و بقیھ نھ می دونیم شنت جیھ نھ خبر داریم کھ چی
کار باید بکنیم تا بھ مشکلی برنخوره.
طاھا جواب داد حتما زن عمو. اگھ ضربھ ای بھ سرش نخوره و داروھایش رو سر
وقت استفاده کنھ ھیچ مشکلی پیش نمی آد. بردیا پرسید: مشکل قلبش چی؟ – دارو
مصرف می کنھ اما بھ ھر حال من مراقبش ھستم و بھش سر می زنم.
بردیا با اخم خیره اش شد و گفت: سر می زنی؟ زحمت می کشی! مگھ قراره کجا
بری؟ – خونھ، قرار نیست منم موندگار بشم. غزل با خنده برخاست و گفت: اگھ
تونستی از دست بردیا فرار کنی؟ قراره ھمھ بھ ھم کمک کنیم. بردیا خطاب بھ بھنوش
گفت: بھ پانیذ ھم در مورد مشکا یلدا بگو کھ یھ وقت شوخی اش نگیره و بھ سر یلدا
ضربھ بزنھ. این دختر مثل چینی بند زده می مونھ تازه داره خوب می شھ.
۲۵
بھنوش برخاست و گفت: خودش می دونھ، عاقل تر از این حرف ھاست.بردیا بھ مبل
تکیھ داد و گفت: حتما؟!
بھنوش کھ از اتاق خارج شدیلدا بھ سمت پنجره اتاق رفت و با دیدن بالکن کوچکی کھ
با انبوھی از شاخھ و برگ ھا استتار شده بود لبخندی زد و گفت: چھ بالکن قشنگی!
پانیذ نیز برخاست و در حالی کھ در بالکن را باز می کرد گفت: تین جا بھشت
کوچیک منھ، بین خودمون باشھ،وقتایی کھ دلم نمی خواد کسی رو ببینم و دنبال یھ
جای دنج می گردم میام این جا و در رو می بندم. یھ وقتایی اونقدر دنبالم می گردن کھ
خستھ می شن اما ھنوز بھشون نگفتم میام این جا.
یلدا قدم بھ بالکن کوچک گذاشت و با تمام وجود رایحھ دل انگیز گل ھا را بھ ریھ ھا
داد. پانیذ چون او نفس عمیقی کشید و گفت: معلومھ کھ تو ھم عاشقھ طبیعتی. یلدا بھ او
خیره شد و گفت: جدی؟ -آره دیگھ، ببین درستھ کھ حافظھ ات رو از دست دادی، اما
غریزه و یھ سری از خصوصیات ذاتیت رو کھ فراموش نکردی. ھمین طور کھ با
دیگران رو بھ رو می شی بھ خیلی چیزای دیگھ ھم پی می بری. مثلا وارد اتاق من
کھ شدی اولین کاری کھ کردی خیره شدن بھ تابلوھای خطی بود بعدم کتابای کتابخونھ
توجھ ات رو جلب کرد. اینا یعنی این کھ تو اھل مطالعھ و ھنر ھستی. احتمالا با
سوادی و شایدم تحصیلات دانشگاھی داری. یلدا کھ از تعجب بھ او خیره شده بود
گفت: تو چھ قدر باھوشی! خودم متوجھ نبودم. پانیذ بھ پایین اشاره کرد و گفت: مھندس
حقدوست اومد. یلدا متعجب نگاھش کرد و او ادامھ داد: پدر بردیا، شوھر خالھ
ام.مھندسھ، شرکت داره و بردیا ھم مثلا اون جا کار می کنھ. البتھ اسما. من کھ ندیدم
یھ روز مثل آدم بره شرکت… چی شده کھ تو حیاط جلسھ گرفتن؟
یلدا ھم در امتداد نگاه پانیذ بھ مھندس و بردیا و طاھا و غزل رسید و متوقف شد. لبخند
کم رنگی زد و گفت: حتما دارن ماجرای اومدن من رو تعریف می کنن. پانیذ بھ
دیواره بالکن تکیھ کرد و گفت: شاید، شایدم نھ. مھندس مرد خیلی خوبیھ! منطقی و در
عین حال با احساس. اھل شعر و ھنره. برعکس بردیا کھ اصلا نمی دونھ ھنر چیھ؟!
یلدا خنده اش گرفتھ بود. از وقتی کھ با آنھا رو بھ رو شده بود اگر بردیا صحبت می
کرد حتما نامی از پانیذ می برد و از او گلھ می کرد و ھرگاه با پانیذ صحبت می کرد
او نیز در میان صحبت ھایش بھ بردیا اشاره می کرد و گلھ داشت. در ھمان فکر بود
کھ پانیذ ضربھ ای بھ بازوی او زد و گفت: چی شده؟ رفتی تو فکر! حتما بھ خونواده
ات فکر می کنی، آره؟ یلدا با دست بازویش را فشرد کھ پانیذ با ناراحتی گفت:دردت
گرفت؟ منو ببخش، حواسم نبود. ھمین دستت مجروح شده بود؟! یلدا دستش را در ھوا
چرخاند و گفت: خوب شده، یھ وقت ھایی درد می گیره. – بھ ھر حال ببخش. یلدا بھ
لبخندی اکتفا کرد و ھر دو بھ اتاق بازگشتند.
برای صرف نھار بھنوش دنبالشان آمد و ھر سھ از پلھ ھا پایین آمدند. اتاق خواب ھا
در طبقھ دوم قرار داشت. اتاق بھاره و پانیذ در کنار ھم قرار داشت و اتاق بردیا و
اتاق خواب پدر و مادرشان نیز در کنار ھم و رو بھ روی آن دو اتاق دیگر قرار
۲۶
داشت.مھری خانم در اتاق نھ متری کھ در کنار آشپزخانھ قرار داشت زندگی می کرد.
بھنوش در زمان مراجعتش بھ آن جا در اتاق قدیمی خود کھ ھمان اتاق بھاره بود
مستقر می شد و با فرزندش در آن جا می خوابیدند. ھمھ دور میز ناھار خوری نشستھ
بودند. با ورود آنھا بردیا و طاھا برخاستند. بردیا بھ پدرش اشاره کرد و گفت: قبلا کھ
با ھم آشنا شدید؟
یلدا سلام کرد. بھرام بھ گرمی جواب او را داد و در حالی کھ بھ صندلی کناری اش
اشاره می کرد گفت: بیا دخترم، غریبی نکن! راحت باش.
بھنوش و پانیذ پس از سلام کنار یلدا روی صندلی نشستند. بردیا و طاھا در قسمت
دیگر میز مقابل آنھا در کنار غزل نشستھ بودند. بھزاد و بھاره کھ در کنار ھم نشستھ
بودند با دیدن یلدا سلام کوتاھی کردند و در گوش ھم مشغول پچ پچ شدند کھ بھنوش
گفت: چی می گید؟ این ھمھ وقت با ھم بودید حرف ھاتون رو تموم نکردید حالا سر
غذا باید حرف بزنید!
بھزاد سریع صاف نشست و گفت: من کاری ندارم بھاره می گھ این خانومھ چھ قدر
قشنگھ!
یلدا کھ اشاره بھزاد را بھ خود دید از خجالت سرخ شد غزل دیس برنج را از مھری
خانم گرفت و در حالی کھ وسط میز می گذاشت گفت: ھمیشھ می گن حرف حق رو
باید از زبون بچھ باید شنید. راست می گھ بچھ ام. یلدا جون خیلی زیباست.
یلدا ھمچنان سرش را پایین گرفتھ بود و از خجالت بھ کسی نگاه نمی کرد. بھرام
بشقاب او را از برنج پر کرد و گفت: خجالت نکش، ما ھمین یھ بار رو از کسی
تعریف می کنیم. خیالت جمع دیگھ تکرار نمی شھ.
و برای این کھ یلدا را از آن حال خارج کند و بحث را عوض کرده باشد از پانیذ
پرسید: صبح تمرین داشتی؟ – نھ فردا تمرین دارم. غزل گفت: کی می شھ بیام از
نزدیک بازی کردنت رو ببینم؟ بردیا لبخند زنان گفت: بازی کردن پانیذ دیدن داره. از
صبح تا شب بازی این دو تا وروجک رو می بینیم بس نیست حالا پاشیم بریم بازی
پانیذ رو ببینیم؟!
غزل گوشھ ی چشمی نازک کرد و گفت: منظورم تئاتر بازی کردن پانیذه، نھ شیطنت
و بچھ بازی. عد رو بھ یلدا کرد و ادامھ داد: پانیذ فارغ التحصیل رشتھ تئاتره اونم از
دانشگاھی تو انگلیس. آخھ تو انگلیس زندگی می کردن. وقتی خواھرم مرحوم شد…
اشک درون چشمانش حلقھ بست. پانیذ ھم چشمانش نمناک شد. بھنوش گفت: مادر من
حالا چھ وقت این حرف ھاست؟ غذاتون رو بخورید، یلدا جون خودش کم کم با ھمھ
آدم ھا و اصل و نسبشون آشنا می شھ. شما عجلھ نکن.
طاھا گفت: یلدا خانوم حتما قرص قلبتون رو بخورید. فراموش نکنید.
یلدا چشمی گفت و بردیا گفت: تو ھم کھ فقط بلدی توصیھ ھای پزشکی بکنی، حرف
نمی زنی، نمی زنی، وقتی ھم زبون باز می کنی یا از قرص و آمپول حرف می زنی
یا از دل و **** و استخوون/ خداییش خستھ نشدی؟
۲۷
ھمھ خندیدند و طاھا گفت: بھتر از توئم کھ از صد تا کلمھ حرفی کھ می زنی یکیش ھم
بھ درد کسی نمی خوره.
پانیذ خندید و بھنوش گفت: آی گفتی طاھا !
بھزاد ریز خندید کھ بردیا گفت: چیھ؟ خیلی خوشت اومد دایی؟ بھزاد کھ خنده ھمھ را
دید خجالت کشید و مثل ھمیشھ سرخ شد. بھنوش دستی بھ پشتش کشید و گفت: بچھ ام
خجالت کشید! چی کارش داری؟ بردیا گفت: آخیش دایی خجالت کشیدی. قربون اون
گوشای تا بھ تات برم. پانیذ با غیظ گفت: باز بچھ رو مسخره کردی؟ – مسخره چیھ؟
این یھ امتیازه، ھم قدرت شنواییش بالاست ھم از بقیھ بچھ ھا متمایز شده. مگھ نھ
بھزاد؟
بھزاد با ھمان شیطنت ذاتی کھ داشت جواب داد: مامانم می گھ من بھ دایی ام رفتم.
ھمھ خندیدند و طاھا گفت: عجب حاضر جوابیم ھست. این یکی رو ھم بھ دایی جانت
رفتی بھزاد.
بردیا گفت: اما جدا از شوخی بھنوش جند بار این طفل معصوم رو از گوشاش بھ
رخت آویز آویزون کردی؟ راستش را بگو. یلدا کھ ھمچنان می خندید بھ بھنوش نگاه
کرد و او ھم جواب داد: ده بارش رو کھ کنار خودت کھ بھ طناب وصل بودی
آویزونش کردم ولی بقیھ رو یادم نمی آد.
باز ھم صدای خنده برخاست. پانیذ گفت: خوشم می آد خواھر و برادر و خواھرزاده
از زبون کم ندارید.
بھرام کھ می خواست از روی صندلی برخیزد دستی بھ شانھ طاھا زد و گفت: خب
عموجان شما می خوای چی کار کنی؟ طاھا نیز صندلی اش را عقب کشید و در حالی
کھ برمی خاست گفت: فعلا کھ یھ سر می رم خونھ. دیشب شیفت بودم می خوام
استراحت کنم و یھ تلفنی ھم بھ بیمارستان بزنم و ببینم کسی نرفتھ بیمارستان سراغی
ازمون بگیره. بردیا کھ بھ دنبال طاھا برخاشستھ بود گفت: دست شما درد نکنھ خالھ
مھری. غزل گفت: نفھمیدی امروز من غذا درست کردم؟ – خب دست شما ھم درد
نکنھ، دست منم درد نکنھ کھ این غذا رو خوردم. پانیذ گفت: چھ از خود راضی!
بردیا برایش شکلک درآورد و بھ جمع آقایان پیوست. یلدا کھ اشتھای چندانی بھ غذا
نداشت ھمھ حواسش بھ صحبت ھای طاھا و بھرام بود.با آن کھ بھنوش و پانیذ مشغول
حرف زدن و جمع کردن ظروف بودند اما یلدا بیشتر حواسش بھ صحبت ھایی بود کھ
بھ او مربوط می شد. دلش می خواست بداند کھ بھرام ھم از آمدن او بھ خانھ اش
راضی ھست یا بھ اجبار وضع موجود را تحمل می کند. صدای بردیا را شنید کھ می
گفت: حالا تو خونھ ما نمی تونی دوش بگیری؟ تو اتاق منم بخواب. قول می دم نذارم
بچھ ھا شیطونی بکنن. طاھا جواب داد: موضوع ابین نیست. شما بھ اندازه خودتون
برو و بیا دارید. بھرام گفت: تو جای کسی رو تنگ نمی کنی، در ضمن، یلدا تازه بھ
جمع ما اومده با تو از قبل آشنا بوده، تو بری احساس دلتنگی و غریبی می کنھ. بھتره
تو ھم باشی. طاھا دیگر مقاومتی نکرد و از ھمان جا کھ نشستھ بود بھ یلدا کھ او را
۲۸
زیر نظر داشت نگاه کرد. یلدا باشنیدن حرف بھرام خوشحال شد و در دل بھ فھم و
درایت او آفرین گفت و از این کھ طاھا از آن جا نمی رفت احساس شعف کرد. با آنکھ
جمع صمیمی و مھربان آنھا یخ وجودش را ذوب کرده بود اما بھ وجود طاھا چون
پشتوانھ ای محکم تیازمند بود.
پس از صرف چای ھرکسی بھ اتاقش رفت تا استراحت کند. وقتی می خواستند از پلھ
ھا بالا بروند طاھا خود را بھ یلدا رساند و آرام گفت: یلدا خانوم شما بیشتر استراحت
کنید. لازم نیست پا بھ پای بقیھ تو جمع باشید.
یلدا نگاه مخمورش را بھ او دوخت و گفت: جمع شما گرم و دوست داشتنیھ، حیفھ کھ
محروم بشم.
طاھا کھ زیر نگاه زیبای او دست و پایش را گم کرده بود لبخندزنان گفت: قصدم
محروم کردن شما نیست. می خوام راحت باشی و احساس غریبی و ناراحتی نکنی.
یلدا گفت: دکتر حقدوست.
طاھا مستقیم نگاھش کرد و گفت: می شھ خواھش کنم بھ من دکتر حق دوست نگید و
بھ اسم منو صدا کنید؟ یلدا من و منی کرد و طاھا گفت: این طوری منم راحت ترم.
شما دیگھ جزئ خونواده ما محسوب می شید و …
یلدا نگذاشت جملھ اش تمام شود و گفت: شما ھنوز بھ من می گید شما، اون وقت توقع
دارید من بھتون بگم طاھا؟
با بردن نام او رنگش بھ سرخی گرایید و عرق شرم بر چھره اش نشست و حلاوت
ویژه ای بھ چھره اش داد. طاھا گفت: این درستھ، تو یلدا ھستی و من طاھا. دیگھ ھم
بحث نمی کنیم. باشھ؟ وقتی جوابی نشنید دوباره گفت: قبول یلدا؟ او ھم لبخندی زد و
گفت: قبول.
طاھا چشمان درشت و مھربانش را بھ او دوخت و محو آن نگاه شد. تا آن روز ھیچ
نگاه و ھیچ کلامی او را دگرگون نساختھ بود و قلبش را تکان نداده بود. حال خود را
نمی فھمید و از آن ھمھ جاذبھ در تعجب بود کھ صدای بردیا او را بھ خود آورد. بھزاد
آویزان گردن دایی اش شده بود و پایین نمی آمد. طاھا پرسید: چھ خبر شده؟ بازم سر
بھ سرش گذاشتی؟
بھنوش با خنده سرش را تکان داد و بردیا گفت: چیزی نگفتم کھ! بھش می گم نیازی
نیست واسھ خوابیدن چشمات رو ببندی ھمین گوشات رو بکشی روی چشمات خود بھ
خود شب می شھ و تاریک. بد می گم؟
بھزاد محکم تر گردن او را فشرد و گفت: اگھ برام ماشین بخری ولت می کنم. بردیا
گفت:بھ جھنم! واسھ ات می خرم.بھنوش تو چی می خوای آبجی؟ چی بگیرم تا گوشای
این وروجک رو بگیری و ببری بخوابونی. بگو.
بھنوش با خنده گفت: ھر وقت موفق شدم زبون تو رو کوتاه کنم یھ فکری ام واسھ
بھزاد می کنم.
۲۹
پانیذ در حالی کھ یلدا را بھ سمت اتاق خود ھدایت می کرد گفت: دیگھ سر و صدا
نکنید. یلدا می خواد استراحت کنھ. طاھا ھم دیشب نخوابیده، پس تا جند ساعت بای.
بھنوش گفت: عصری بریم بیرون واسھ یلدا جون خرید کنم.
ھمھ با پیشنھاد او موافقت کردند و ھر کدام بھ اتاقی رفتند. طاھا نیز بھ ھمراه بردیا بھ
اتاقش رفت. یلدا ھمین کھ روی تخت دراز کشید بھ خواب نازی فرو رفت.
یلدا پس از خوابی چند ساعتھ با نوازش دستی بیدار شد. بھنوش بالای سرش نشستھ
بود و موھای مواجش را نوازش می کرد. با دیدن او لبخندی زد و نشست: سلام،خیلی
خوابیدم؟ پانیذ کھ روی صندلی نشستھ بود جواب داد: سھ ساعت خوابیدی، دلم نیومد
بیدارت کنم. حالت خوبھ؟ – خوبم، خیلی خوب! پانیذ بشقابی را بایک لیوان آب بھ
جانبش گرفت و گفت: بھ دستور دکتر طاھا اول این قرص ھا رو بخور… چھ قدرم
دقیقھ این پسرعموت بھنوش!

  • می دونم بھ پدر خدا بیامرزش رفتھ. اونم دقیق بود، حیف شدن. یلدا باتاسف سرش را
    تکان داد و پرسید تحمل اون فاجعھ براش سخت بود؟ – خیلی! چند سال طول کشید تا
    طاھا از لاک سکوتش دراومد. اصلا می خندید. چند باری ھم پیش روانشناس
    بردیمش. افسرده شده بود اما بردیا این قدر روش کار کرد تا درست شد.
    پانیذ با خنده گفت: این داداش تو کسی رو دیوونھ نکنھ سالم نمی کنھ. بھنوش ھم
    لبخندزنان گفت: این طوریم یست، خیلی دلسوزه.
  • اوه، چھ تعریفی ام می کنھ!از من گفتن بھنوش جان نذار این قدر سربھ سر بھزاد
    بذاره، تو روحیھ اش تاثیر می ذاره.
  • این قدر سخت نگیر. بھزاد جونش بھ بردیا بستھ اس، از شوخی ھای اون لذت می
    بره اصلا ناراحت نمی شھ. نمی دونی وقتی باباش می گھ می خواد بره مسافرت کاری
    و ما باید بیاییم این جا چھ ذوقی می کنھ! اونم تنھاست. توخونھ من کھ مشغول کارای
    خودمم و پدرشم قربونش برم ھمیشھ سر کار،میاد این جا وجود بھاره و شیطنت ھای
    بردیا راضیش می کنھ.
    پانیذ شان بالا انداخت. بھنوش روی تخت دراز کشید و دستش را زیر سر حایل کرد و
    گفت: ای کاش می شد ھمیشھ این طوری دور ھم جمع باشیم!
    پانیذ در حالی کھ بھ کتاب روی میز خیره مانده بود جواب داد: ای کاش! اما خبر
    نداری کھ ھیچ چیز زندگی بھ روال و خواست ما تغییر نمی کنھ. چھ می دونی سال
    دیگھ این لحظھ ھر کدوم از ما کجا ھستیم! یلدا گفت: من کھ از فکر بھ آینده می ترسم.
    بھنوش گفت: ترس نداره ت سال دیگھ حافظھ ات رو بھ دست آوردی و کنار خونواده
    ات ھستی، خیلی شانس بیاریم ماھی یھ بار با ھامون تلفنی حرف می زنی. تازه اونم
    اگھ شوھر نکرده باشی.
    یلدا با تعجب پرسید: مگھ شوھر نمی ذاره آدم بھ کسی تلفن بزنھ. بھنوش و پانیذ
    خندیدند و پانیذ جواب داد: اگھ کسی مثل بردیا گیرت بیاد آره. بھنوش گفت: چرند نگو
    ۳۰
    پانیذ. بردیا این طوری نیست. اگھ می بینی بھ رفت و آمد من و تو حساسھ حق داره،
    دخترای دیگھ رو می بینھ چشمش ترسیده.
  • وای بھنوش تو چھ قدر ظلم پذیری! چھ حقی داره؟ دخترای دیگھ واسھ خودشون
    زندگی می کنند بھ من و تو چھ ربطی داره؟ بردیا باید خودش رو اصلاح کنھ، بھ اون
    چھ کھ من چھ کار می کنم، کجا می رم؟ آخھ من جز خونھ شما کجا رو دارم کھ برم؟
    یا تو تمرین ھستم یا خونھ، تفریحم کھ با خود شماست. بره ببینھ دوستای عزیزش چھ
    می کنن!
    بھنوش پرسید: کدوم دوستاش؟ پانیذ با خنده گفت: ھمون دوستای عتیقھ اش دیگھ…
    لطفا خودت رو بھ اون راه نزن کھ حسابی لجم می گیره! بھنوش فت: تو چرا عصبانی
    می شی؟ – ھیچم عصبانی نیستم!
    بھنوش خنده ای کرد و گفت: تو بیخودی جبھھ می گیری پانیذ، بردیا قصد اذیت و
    آزار تو رو نداره، فقط نگرانتھ!
    پانیذ گفت: و دلیل این نگرانی؟ – یعنی تو نمی دونی؟ – من از کجا باید بدونم؟
    بھنوش بھ او خیره شد و گفت: ولش کن پانیذ! – چی رو ول کنم؟ من می دونم تو داری
    یھ چیزی رو از من پنھون می کنی. بھنوش دستش را در ھوا چرخاند و گفت: از
    دست تو پانیذ! نمی شھ دو کلمھ باھات حرف زد. اصلا بھ من چھ کھ بردیا چھ غلطی
    می کنھ! تو ھم ھر کاری دلت می خواد بکن! – معلومھ کھ کار خودم رو می کنم. نکنھ
    فکر کردی کھ از بردیا می ترسم! – تو و ترس؟ اینو کھ خوب می دونم. – پس حواست
    رو جمع کن کھ…
    با شنیدن صدای بردیا کھ آنھا را صدا می کرد آماده شدند و از اتاق خارج گردیدند.
    بھ اصرار طاھا و غزل عصرانھ ای خوردند و آماده رفتن شدند. بھزاد و بھاره نیز
    می خواستند ھمراه آنھا بروند کھ غزل مانع شد و گفت: اینا می رن خرید اگھ پیش من
    بمونید قول می دم کھ تو ھمین ھفتھ ببرمتون شھربازی.
    بچھ ھا با وعده وعیدھای غزل راضی بھ ماندن شدند. طاھا سوئیچ را برداشت و گفت:
    من می رم ماشین رو روشن می کنم. در ضمن تو راه برگشت یھ سر می ریم آپارتمان
    من تا لوازم شخصی ام رو بیارم. بھنوش گفت: من کھ حاضرم، خودمم کمی خرید
    دارم. پانیذ گفت: من برم کیفم رو بیارم دیگھ کاری ندارم. بردیا گفت: چھ خبره؟ نمی
    خوایم بریم میدون رزم کھ ھمھ راه افتادین! مگھ قراره چی بخریم؟ می خوایم چند
    دست لباس بخریم. این ھمھ آدم کجا بریم؟ پانیذ گفت: تو واسھ چی می آی؟ تو این جمع
    فقط تو اضافھ بر سازمانی. بردیا گفت: وقتی قراره تو بری چرا من نیام؟ طاھا گفت:
    واسھ چی دعوا می کنید؟ ھمگی می ریم. زن عمو شما خریدی ندارید؟ بردیا گفت:
    خیلی جا داریم ھمین طوری ھمھ رو دعوت می کنی! نکنھ می خوای ما رو بذاری تو
    کاپوتی، تو اگزوزی، رو سقفی؟ طاھا با خنده گفت: نیست خیلی ام جا می شی
    کوچولو. حتما پھنت می کنم کف ماشین.
    ھمھ با خنده و سر و صدا از خانھ خارج شدند.
    ۳۱
    با ماشین بردیا بھ فروشگاه مورد نظر رفتند. بھنوش با دیدن ھر چیزی برای خرید آن
    ابراز علاقھ می کرد اما یلدا حاضر بھ خرید اجناس گرانبھا نبود. مدام ملاحظھ می
    کرد و با گفتن احتیاجی نیست بھ بحث فیصلھ می داد.
    طاھا بھ لباس میھمانی زیبایی اشاره کرد و گفت: این یکی رو نباید رد کنید. بھ عنوان
    ھدیھ از طرف ھمھ ما. بھنوش با دیدن لباس بھ وجد آمد و گفت: چھ قدرم خوشگلھ!
    رنگ مورد علاقھ من.
    پانیذ و بھنوش دست او را کشیدذند و وارد مغازه شدند. پس از دقایقی لباس مورد نظر
    را از فروشنده گرفتند و یلدا بھ ھمراه بھنوش وارد رختکن شد. پس از لحظاتی بھنوش
    سر را بیرون آورد و در حالی کھ پانیذ را صدا می کرد گفت: بیا ببین چھ طوره؟
    پانیذ وارد رختکن شد. بردیا با تعجب بھ طاھا نگاه کرد و از مغازه دار پرسید: این
    رختکن شما چند متره؟مرد جواب داد: چھ طور! خیالتون راحت جا می شن. – واقعا
    اون قدر بزرگ ھست کھ سھ نفر توش جا بشن؟ فروشنده با خنده گفت: خیالتون
    راحت، اگھ خانوما بخوان کاری رو بکنن کمبود جا براشون مھم نیست. حالا اینا کھ
    خوبن. شاھد بودم کھ چھار نفریی ھم رفتن تو رختکن.
    طاھا پرسید: اون وقت چھارتاشونم سالم بیرون اومدن؟ فروشنده با خنده جواب داد:
    خبر ندارم من فقط شاھد رفتنشون بودم. ھر سھ خندیدند. بردیا ضربھ ای بھ در زد و
    گفت: با کمبود اکسیژن مواجھ نشدید؟ رو در واسی نکنید ھا . اگھ کمک می خواید چند
    تا خانوم این جا ھست صداشون کنم.
    صدای خنده دخترھا از رختکن بھ گوش می رسید. طاھا دست او را کشید و گفت: چی
    کارشون داری؟ این طوری راحتن. – نھ بابا، حالیشون نیست. داغن باور کن خفھ
    شدن.
    در باز شد و ھر سھ بیرون آمدند. صورتشان از شدت گرما سرخ شده بود و از سر و
    صورتشان عرق می چکید. بھنوش لباس را روی پیشخوان گذاشت و گفت: عالیھ! می
    خریم.
    طاھا پولش را پرداخت و یلدا با مھربانی بھ چھره مردانھ و پر از مھر او خیره شد.
    نمی دانست در گذشتھ خود با چنین مردی مواجھ گشتھ و تا آن روز زیر چتر حمایت
    چنین شخصی قرار گرفتھ است یا نھ. یعنی مھر کسی چون او را بھ دل راه داده بود؟
    صدای بردیا او را بھ خود آورد.
  • آقا یھ جفت جوراب بھ من بدید… طاھا بریم رختکن باید امتحانش کنم. آقا شما ھم
    بیایید نظر شما واسھ ام مھمھ. فروشنده با خنده گفت: جورابامون زنونھ اس بدم بھتون؟
    بردیا چشمانش را لوچ کرد و گفت::::: تف بھ این روزگار! لعنت بھ این شانس! یھ
    بارم خواستم خودم واسھ خودم خرید کنم سر از مغازه لباس فروشی زنانھ در آوردیم.
    چھ شانسی دارم ھا!
    ۳۲
    با خنده از مغازه خارج شدند و در راھیروی پاساژ طاھا بازوی بردیا را کشید تا از
    دخترھا فاصلھ بگیرد، بردیا گفت: ولم کن زشتھ! عوضی گرفتی آقا. – گوش بده، بیا
    بریم تو ماشین بشینیم. بردیا چون او صدایش را آرام کرد پرسید: چرا؟ تو ماشین چھ
    خبره؟ – تو ماشین خبری نیست، می گم بذار راحت تر خرید کنن. – حالا ناراحتن؟
    طاھا با عصبانیت نگاھش کرد و گفت: درد! دارم جدی حرف می زنم. – خب منم
    جدی پرسیدم، چی شده؟ – منظورم اینھ کھ خرید زنونھ اسچھ لزومی داره کھ ما دو نفر
    دنبالشون راه بیوفتیم؟ بردیا بھ او خیره شد و گفت: یعنی ولشون کنیم کھ برن؟ این بار
    طاھا با خنده گفت: مگھ تا حالا گرفتھ بودیمشون؟ – من کھ نھ، تو ھی دنبال یلدا افتادی
    می گی قرصت یادت نره، خوب بخوابی، خوب پاشی، خوب راه برو،خوب… – من
    این طوری می گم؟ – آره دیگھحالا شاید یھ کم صدات کلفت تر باشھ. اما از شوخی
    گذشتھ من و تو این جا چی کار می کنیم؟ خجالت نمی کشیم؟! من حواسم نبود تو چرا
    چیزی نمی گی؟ – نیست تجربھ ام از تو بیشتره، زودتر فھمیدم! منم ھمین حالا بھ این
    نتیجھ رسیدم. بردیا بھنوش را صدا زد و گفت: بیا این پول رو بگیر ھر چی خودتو و
    یلدا و چھ می دونم پانیذ لازم داشت بخرید ما تو ماشین منتظرتون ھستیم. دیر نکنیدھا.
    یلدا بھ عقب برگشت و از پانیذ پرسید: حالا واجبھ کھ حتما خرید کنیم. – تو از چی می
    ترسی؟ – نمی دونیم از صبح کھ اون آدما بھمون حملھ کردند ھمھ اش می ترسم کھ
    بازم سر و کلھ شون پیدا بشھ. – نترس! از کجا می خوان ما رو پیدا کنن؟ تازه دو تا
    بادی گارد داریم. – منظورت ھمون محافظ شخصیھ؟ پانیذ با تعجب نگاھش کرد و
    پرسید: از کجا می دونی کھ معنیش اینھ؟ یلدا ھم متعجب بھ او خیره شد و گفت: نمی
    دونم ھمین جوری بھ ذھنم رسید. – شک ندارم کھ تو زبان انگلیسی رو خوب بلدی.
    برگشتیم خونھ یادم باشھ یھ کتاب نشونت بدم تا واسھ ام بخونی. – چھ کتابی؟! –
    انگلیسی. – می تونم بخونم؟! – امتحانش مجانیھ.
    یلدا تبسمی بر لب نشاند. با ملحق شدن بھنوش بھ آنھا پس از ساعتی خریدھای لازم
    انجام شد و بھ سمت ماشین حرکت کردند. چند قدمی بیشتر با ماشین فاصلھ نداشتند کھ
    یکی از جند جوان در حال عبور از کنار آنھا بھ پانیذ تنھ ای زد کھ چیرزی نماده بود
    بھ زمین بیفتد.
    بردیا کھ برای کمک بھ آنھا بھ جانبشان آمده بود با عصبانیت بھ سمت آنھا رفت و
    اعتراض کرد. جوان و دوستانش بھ جانب بردیا چرخیدند. چیزی نمانده بود کھ
    دعوایی بر پا شود. طاھا و چند تن از عابران میانجیگری کردند و آنھا سوار ماشین
    شدند. بردیا عصبانی و خشمگین چنگی بھ موھایش زد و گفت: نمی شد زودتر بیایید و
    این قدر آروم راه نرید؟ بھنوش گفت: ما چی کار کنیم؟ خب خریدمون طول کشید.
    بردیا دوباره بھ جانبشان چرخید و خواست حرفی بزند ولی با غیظ برگشت و سکوت
    کرد. پانیذ کھ از ناراحتی سرخ شده بود جواب داد: چیھ زورت بھ اونا نرسیده
    حرصت رو سر ما در میاری؟ در ضمن خودمون بلد بودیم جوابشون رو بدیم
    احتیاجی بھ دعوا و آبروریزی نبود.
    ۳۳
    طاھا کھ بھ آرامی حرکت می کرد دستی بھ شانھ بردیا زد و گفت: بسھ دیگھ تمومش
    کنید.
    و از آینھ بھ یلدا کھ رنگی بھ رخسار نداشت نگاه کرد و پرسید: چیزی شده یلدا؟ رنگت
    بدجوری پریده!
    او تکان کوچکی بھ سرش داد و پانیذ بھ جای او گفت: ترسیده، ترسم داره، آقا مثل
    اجل معلق میاد وسط و عربده کشی می کنھ، منم ترسیدم. بیشتر از خود بردیا ترسیدم.
    الان دیگھ دوره عربده کشی گذشتھ می شھ با حرف و ملایمت ھم اعتراض کرد و ھم
    حق از دست رفتھ رو گرفت.
    بردیا کھ از ناراحتی تا بنا گوش سرخ شده بود گفت: لوس بازی دلت می خواست چرا
    نموندی انگلیس؟ واسھ چی برگشتی؟ ما ھمینیم کھ ھستیم. افتخار می کنیم کھ بی
    غیرت نیستیم. حتی اگھ انگ عقب موندگی بھ پیشونیم بخوره این جا ایرانھ و عرف
    خودش رو داره. لابد می خواست خوش و بش ھم می کردم یا این کھ…
    بھنوش گفت: قربون تو داداش با غیرت! بسھ دیگھ، چھ قدر حرص می زنی! پانیذ
    منظوری نداره، دلش نمی خواست برخوردی پیش بیاد.
    بعد دست یلدا را فشرد و گفت: این طفلی ھم کھ صبح یھ سری دعوا و آدم ربایی دیده
    حالا ھم این طوری. طاھا جان یھ کم سریع تر برو. طاھا سرش را تکان داد و
    پرسید:حالا خریدتون تموم شد یا نھ؟ بھنوش جواب داد: تقریبا اما دیگھ حال و حوصلھ
    خرید نداریم. طاھا کنار کافی شاپی توقف کرد و گفت: قرار نیست با دلخوری بریم
    خونھ. می ریم می شینیم یھ چیزی می خوریم تا حال یلدا ھم سر جاش بیاد. نظرت چیھ
    بردیا؟ بردیا شانھ بالا انداخت و گفت: واسھ من فرقی نمی کنھ اما بھ خاطر این ماجرا
    متاسفم.
    با ناراحتی از ماشین پیاده شد. بھنوش گفت: پانیذ جان تو ھم اخم ھاتو وا کن. و با چشم
    بھ یلدا اشاره کرد و ادامھ داد: حالا یھ بار با ھم اومدیم بیرون. – اگھ داداش قلدر شما
    بذاره چشم. بھنوش دستی بھ روی چانھ اش کشید، پانیذ با دیدن حرکت او گفت:
    دیوونھ، مگھ ریش و سبیل داری کھ مثل مردا با اشاره قسمم می دی؟
    یلدا متعجب نگاھشان کرد. طاھا نیز با خنده پیاده شد. پانیذ سعی کرد بھ خاطر یلدا
    خود را نسبت بھ رفتار بردیا بی تفاوت نشان دھد اما با بردیا ھم کلام نشد و بردیا کھ
    سعی داشت با شوخی ھایش رفتار قبلش را از اذھان دور کند در مورد پانیذ موفق
    نشد.
    پس از ساعتی بھ خانھ بازگشتند. غزل و بچھ ھا بھ استقبالشان آمدند. بھاره دوست
    داشت ھمھ وسایلی کھ خریداری کرده بودند را ببیند. بھنوش برای این کھ او را آرام
    سازد اول مانتو و شلوار و پیراھن یلدا را نشان داد کھ غزل ھم از حسن سلیقھ شان
    تعریف کرد. بھزاد پرسید: واسھ من چی خریدید؟ بردیا گفت: دایی جان خیلی دنبال
    گوش بند گشتیم اما پیدا نکردیم.
    ۳۴
    بھزاد با خنده بھ آغوش او پرید و مشت ھای کوچکش را بھ سینھ او کوبید. پانیذ با
    اکراه از او چھره برگرفت و گفت: یلدا بیا بریم تو اتاقت امتحانشون کن.
    صدای تلفن توجھ شان را جلب کرد. بردیا خواست گوشی را بردارد کھ بھنوش با
    عجلھ بھ طرف گوشی رفت و گفت: پیمانھ، با من کار داره.
    و گوشی را برداشت. سلام بلند بالایی کرد و بھ طرف اتاقش رفت. طاھا با خنده
    پرسید: صدای زنگ تلفن تغییر کرده بود؟ غزل جواب داد: حس ششم عزیزم. ھر
    روز تو ھمین ساعت ھا بھش زنگ می زنھ. بھزاد بدو برو با بابات صحبت کن.
    بھزاد با سرعت بھ دنبال مادرش روان شد. پانیذ بقیھ وسایل را برداشت و خطاب بھ
    یلدا گفت: میای بالا؟
    او نیز برخاست و در حالی کھ بھ سمت پانیذ می رفت خطاب بھ بردیا و طاھا گفت:
    زحمتتون شد، خیلی ممنون شرمنده ام کردید از صبح تا حالا حسابی زحمتتون دادم.
    طاھا گفت: قابلی نداشت کاری نکردیم. بردیا نیز گفت: وظیفھ بود. کار مھمی نکردیم.
    غزل گفت: خدا کنھ زودتر خوب بشی و دل ھمھ مون رو شاد کنی. این قدرم از اینا
    تشکر نکن. بد عادت می شن.
    طاھا خندید و بردیا گفت: چھ قدر بھ ما لطف داری مامان! یادم باشھ بگم خالھ مھری
    واستون اسفند دود کنھ.
  • دروغ مبی گم؟! تو کھ ھیچ وقت بھ حرف ما گوش نمی دی حالا یھ بار سر بھ راه
    شدی ببینم می تونی ادامھ بدی!
    یلدا لبخند زنان بھ دنبال پانیذ بھ راه افتاد و وارد اتاق مشترکشان شدند.
    یلدا یکی یکی لباسھا را دوباره پوشید و مقابل آیینھ ایستاد و بارھا و بارھا
    از پانیذ و بھنوش کھ بھ اتاق آنھا آمده بود تشکر کرد.
    سپس وسایلش را جمع کرد و در کمدی کھ برای اوخالی کرده بودندجاداد.
    پانیذ ھمچنان درھم و دلخور بھ نظر می رسید.بھنوش گفت:
    -تو ھنوزم واسھ ماجرای چند ساعت پیش ناراحتی؟
    پانیذ ابرو بالا انداخت و گفت:
    -نمی دونم،فقط اینو می دونم کھ دیگھ نمی تونم رفتاربردیاروتحمل کنم.
    یلدا باتعجب پرسید:
    -چرا؟اون کھ می خواست ازت دفاع کنھ.
    بھ سمت یلدا چرخید و گفت:
    -مگھ ما خودمون قادر بھ دفاع از خودمون نبودیم.
    ودرحالی کھ دستش را کج می کرد ادامھ داد:
    -این جوریم کھ بھ نیروی کماندو و بردیا احتیاج داشتھ باشیم؟
    بھنوش گفت:
    -تو ھم زیاده روی می کنی!مرده دیگھ،مثلا غیرتی شد.اگھ غیر از این رفتار
    میکرد جای تعجب داشت.
    ۳۵
    -ھمین دیگھ باورتون شده کھ ضعیفید.باید یھ مرد ازمون حمایت کنھ.کردن تو
    مغزتون.وقتی خود ما زنا در مورد خودمون اینطوری فکر می کنیم دیگھ مثلا از مردا
    چھ انتظاری داریم!یلدا،من حتی تو،می تونستیم جواب اون لاتارو بدیم،نھایتش این بود
    کھ با بی اعتنایی راه خودمون رو می گرفتیم و می رفتیم نیازی بھ مشاجره و عربده
    کشی نبود.
    بھنوش گفت:
    -سخت نگیر دختر!می دونم چی می گی،اما بردیاھمیشھ ھم اینطوری نبوده،نمی دونم
    چرا نسبت بھ تو حساس شده،شاید واسھ اینکھ تنھایی و امانتی تو خونھ ما.
    پانیذ برآشفت:
    -کی گفتھ امانتم؟کی منو بھ اون سپرده؟من تنھایی اومدم کھ اینجا مستقل زنگی
    کنم.حالا ھم می بینی کھ موندم بھ خاطر خالھ اس.نمی تونم دلش را بشکونم.اگھ بردیا
    ھمین طوری اذیتم کنھ می رم.دلیلی نداره بیشتر از این تحملش کنم.بره واسھ دخترایی
    کھ واسھ خودش قطار کرده غیرتی بشھ. جالبھ ھا!خودش ھر غلطی دلش بخواد می
    کنھ اون وقت واسھ من و پسرای دیگھ غیرتی می شھ.
    بھنوش شانھ بالا انداخت و گفت:
    -مثل خود بردیا یھ دنده و لجوجی!
    -خدا نکنھ مثل بردیا باشم.
    -فعلا کھ کرده،زیادم حرص نزن این کار بردیا دلیل داره.
    صدای بھزاد بلند شد کھ مادرش را صدا می زد.بھنوش بھ اجبار از اتاق آنھا خارج شد
    و پانیذ بھ صندلی اش تکیھ داد و گفت:
    -غلط کرده!پسره بی منطق.
    یلدا لبخندی زد و گفت:
    -اما من خوشحالم کھ بردیا ھمچنین کاری کرد .
    متعجب نگاھش کرد و گفت:
    -جدی نمی گی!
    -باور کن کھ اگھ تو ھم مثل من تنھا و بی کس می موندی معنی حرفام رو می
    فھمیدی.تنھا کھ باشی از توجھ دیگران نسبت بھ خودت خوشحال
    می شی، پر از لذت می شی،از اینکھ کسی برادرانھ بھم لطف می کنھ سرشار از
    غرور می شم.صبح دلیلی نداشت بھ خاطر من خودشون رو بھ دردسر بندازن.اما
    خطر کردن و نشون دادن کھ سرنوشت دیگران براشون مھمھ.من از ھر دوشون
    ممنونم.
    پانیذ لبخندی بھ او زد و گفت:
    -تو خیلی مھربونی!بھ خاطر ھمینھ کھ ھمھ چیز خیلی زود راضیت می کنھ اما اگھ
    سرنوشت منو داشتی و ھر کسی،البتھ نھ ھر کسی ولی نزدیک ترین کسانت بھت
    خیانت می کردن می فھمیدی کھ اعتماد کردن بھ دیگران چھ قدر برام سختھ!نمی تونم
    ۳۶
    مثل قدیم فقط نیمھ پر لیوان رو ببینم و خوش بین باشم. می دونم کھ بھ احتمال زیاد
    بردیا قصد آزار من رو نداره اما رفتارش منو آزار می ده.خیلی روی رفت و آمدم
    حساس شده منی کھ توی عمرم آمار رفت و آمدھام رو نداده بودم.باید واسھ این آقا
    سین جینم پس بدم.خب سختھ.قابل ھضم نیست.
    در حالی کھ با یلدا صحبت می کرد نگاھش بھ کتابی کھ روی میز تحریرش قرار
    داشت خورد و بھ یاد مطلبی افتاد و ساکت شد.یلدا کھ او را ساکت دید نگاھش کرد و
    پرسید:
    -خب، داشتی می گفتی.
    پانیذ کتاب را از روی میز برداشت ودرحالی کھ صفحھ ای راباز می کرد گفت:
    -ولش کن بیا ببینم می تونی اینو بخونی یا نھ؟
    کنار یلدا روی تخت نشست و بھ صفحھ ای اشاره کرد.یلدا کھ خود نیز نمی دانست
    قادر بھ خواندن کلمات انگلیسی ھست یا نھ برای لحظھ ای بھ کلمات خیره شد و بی
    اختیار لب گشود:
    I fear the past rising up
    من از گذشتھ خفتھ خود می ترسم
    I fear flight of present taking
    من از پر کشیدن حال می ترسم
    I fear from amnesia
    من از فراموش شدن می ترسم
    fear of waking to find you gone
    ترس از اینکھ بیدار شوم و دریابم تو رفتھ ای
    پانیذ بھت زده بھ او خیره شد.اشک درون جشمان خمار یلدا حلقھ زد.سرش را از روی
    کتاب بلند کرد و گفت :
    -می ترسم…چھ قدر قشنگ وصف حال منو کرد!حس می کنم قبلا ھم شعر ریموند
    کارور رو خونده بودم.بھ دلم نشست.
    پانیذ با خوشحالی او را بغل کرد و گفت:-مثل بلبل خوندی یعنی اینکھ تحصیلات
    دانشگاھی داری.احتمالا زبان می خوندی.بذار بھ بقیھ بگم تا خوشحال بشن.
    یلدا خواست مانع او شود اما پانیذ با عجلھ و سروصدا از اتاق خارج شد.
    پانیذ بھت زده بھ او خیره شد.اشک درون جشمان خمار یلدا حلقھ زد.
    سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت :
    -می ترسم…چھ قدر قشنگ وصف حال منو کرد!حس می کنم قبلا ھم
    شعر ریموند کارور رو خونده بودم.بھ دلم نشست.
    پانیذ با خوشحالی او را بغل کرد و گفت:مثل بلبل خوندی
    یعنی اینکھ تحصیلات دانشگاھی داری.احتمالا زبان می خوندی.
    ۳۷
    بذار بھ بقیھ بگم تا خوشحال بشن.
    یلدا خواست مانع او شود اما پانیذ باعجلھ وسروصداازاتاق
    خارج شد.
    یلدا برای لحظاتی چشمانش را بست ونفس عمیقی کشید.نمی دانست
    خوشحال باشد یا ناراحت.خوشحال برای اینکھ مغزش فھالیت خود
    رابھ نفع او در پیش گرفتھ و احتمالا حافظھ اش در حال بازگشت
    بود و ناراحت ازاینکھ نمی دانست با چھ واقعیت ھایی از
    زندگی روبھ رو می گشت.
    کسی مثل او بھ قول پانیذتحصیل کرده چراباید بھ دورازشھرودیار
    خود درشھری غریب در حال گریز و فرار باشد؟
    در افکار خود غوطھ ور بود کھ در اتاق باز شد و ھمھ با خوشحالی
    وارد اتاق شدند.او کھ بدون روسری روی تخت نشستھ
    بود با دیدن طاھا و بردیا کھ ازھمھ خوشحال تر بودند از
    جا پرید و روسری اش را روی موھای آشفتھ و پریشانش کشید.
    طاھا و بردیا ھردو نگاھشان را بھ جانب دیگری دوختند.
    غزل با خوشحالی صورت او را بوسید و در حالی کھ کنارش
    می نشست پرسید:
    -تو تونستی انگلیسی بخونی؟باورم نمی شھ.
    بھنوش با خوشحالی گفت:
    -یھ کم فکر کن شاید چیزای دیگھ ای ھم یادت بیاد.
    طاھا گفت:
    -احتمالا زبان انگلیسی را خیلی خوب بلد بودی کھ حالا با
    دیدن کتابش شروع بھ خوندن کردی.
    بردیا پرسید:
    -یعنی اصلا فراموشش نشده؟
    -درستھ کھ یلدا حافظھ اش را از دست داده اما بھ این
    معنی نیست کھ زبون و یکسری از عادت ھاش رو ھم فراموش کرده باشھ.
    البتھ خیلی خوبھ کھ فھمیدیم زبان انگلیسی بلده.اما لزومی
    نداره ھمھ منتظر بشیم ببینیم
    ھمین چند ساعتھ حافظھ اش برگرده یا نھ.اصلانیازی بھ فکر کردن نداره.
    وقتی حافظھ ات برگرده خود بھ خود ھمھ چیز مثل صفحھ سینما
    تو ذھنت مجسم میشھ.نھ فکر کردن میخواد نھ احتیاج بھ محرکی داره.
    پس خودتو خستھ نکن.
    پانیذ کنار پنجره ایستاد و گفت:
    -بھ نظر تو کی حافظھ اش بر می گرده؟
    ۳۸
    طاھا بھ چھره نگران یلدا خیره شد ودر حالی کھ سعی میکرد با
    لبخند اعتماد بھ نفس او را بالا ببرد گفت:
    -بھ زودی ،مطمنم کھ زیاد طول نمی کشھ.
    غزل با خوشحالی گفت:
    -می شھ برامون دوباره کتاب بخونی؟
    یلدا نگاه مخملینش را از چھره مردانھ طاھا برگرفت و خواست صفحھ ای
    را بگشاید کھ بھنوش گفت:
    -ھمونی کھ واسھ پانیذ خوندی بخون،خیلی تعریف میکرد!
    پانیذ گفت:
    -ای حسود!
    یلدابھ آرامی ھمان اشعارراخواندوموردتشویق وتمجیدھمگان قرار گرفت.
    برق خوشحالی در نگاه تک تکشان میدرخشید.طاھا در حالی کھ برایش دست میزد
    گفت:
    -چھ قدرم مسلطی!امیدوارم این اتفاقات باعث عقب موندگی درسیت نشھ.
    غزل و بھنوش از اتاق خارج شدند.بردیا گفت:
    -امیدوارم زود خوب بشی تا بیشتر از این شرمنده ات نشم.
    و با ناراحتی از اتاق خارج شد.طاھا وپانیذ بھ ھم نگاه کردندو
    پانیذ ھم ازاتاق بیرون رفت. یلدا کتاب را بست و گفت:
    -اصلا واسھ ام مھم نیست تو گذشتھ چی داشتم و چی نداشتم.مھم نیست
    چھ چیزایی را از دست دادم،در حال حاضر فقط این مھمھ
    کھ شماھارو دارم.نمی دونم شاید داشتھ ھای الانم بھ داشتھ ھای
    گذشتھ ام بھ چربھ وارجحیت داشتھ باشھ.خوشحالم کھ این جام
    وحامیانی چون شما دارم.باورکن طاھا من خوشحالم.
    طاھا کھ مجذوب آن نگاه و کلام گیرا شده بود لبخندزنان پلک زد وگفت:
    -منم خوشحالم کھ تو راضی ھستی.راستی من دارم می رم بیمارستان
    چیزی نمی خوای واسھ ات بگیرم؟
    یلدا دستپاچھ شد ورنگش بھ وضوح تغییر کرد.طاھا با شتاب پرسید:
    -چی شد؟چرا بھ ھم ریختی؟
    -مگھ قرار نبود شما اینجا بمونید؟
    طاھا لبخندی زد و گفت:
    -می رم کھ مرخصی بگیرم.نگران نباش چیزی در مورد تو بھ کسی نمی گم
    و زودم برمی گردم.
    جملھ آخرش را بھ آرامی گفت و لبخند زنان از اتاق او خارج شد.
    یلدا چشمانش را بست و این گونھ زمزمھ کرد:
    Some times it is hard to put feeling in to words
    39
    گاه بیان احساسات دشوار است
    But I want you to now
    ولی می خواھم بدانی
    How you wffect me
    کھ تا چھ حد دوستت دارم
    قطرات اشک را از روی گونھ اش زدود و نفس عمیقی کشید.
    طاھا می خواست بھ تنھایی برود کھ بردیا نیز ھمراھش شدوگفت:
    -تو خونھ کھ کاری ندارم باھات می آم از راه بھ در نشی.
    این بار با ماشین بردیا رفتند و صلاح ندیدند کھ طاھا با ماشینش در
    مقابل بیمارستان ظاھر شود مبادا کھ این گونھ مکان امن یلدا لو برود.
    ھنگام ورودشان بھ بیمارستان ھردو حواسشان را جمع کرده و ھر
    نگاه مشکوکی را زیر نظر می گرفتند.وقتی وارد راھروی بیمارستان
    شدند طاھا گفت:
    -تا حالا بھ خیر گذشتھ.
    بردیا گفت:
    -زود باش کارھات رو انجام بده زیاد معطلش نکن حواست باشھ بھ
    کسی در مورد یلدا حرفی نزنی.
    طاھا اخمی کرد و گفت:
    -بچھ ام؟خودم می دونم.
    -نگفتم بچھ ای،گفتم کھ یادت نره.
    طاھا پس از گرفتن مرخصی با دکتر سعیدی رو بھ رو شد کھ در کنار
    ترنم اسحاقی بھ اتاقش می رفت.با ھردویشان سلام و احوالپرسی
    کرد و بردیا را بھ ترنم معرفی کرد.دکتر سعیدی آنھا را بھ اتاقش دعوت
    کرد.با ورودشان بھ اتاق دکتر سفارش چای دادوھمھ را بھ نشستن
    دعوت نمود و گفت:
    -طاھا جان با ترنم کھ آشنا شدید؟
    -بلھ،چند روزی ھم با ھم کار کردیم.اما با اجازه شما می خوام چند
    روزی برم مرخصی.
    -حیف شد! امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشھ.
    بردیا بھ جای او گفت:
    -میخوایم چند روزی بریم شمال طاھاخیلی خستھ شده واسھ اش لازمھ.
    طاھا چپ چپ نگاھش کردو لبش را گزید.دکتر سعیدی گفت:
    -نشد کھ بھت بگم کھ ترنم دختر خواھر منھ و بھش خیلی تاکید کردم کھ
    روی رفتار و معلومات پزشکی تو متمرکز بشھ بھ نظر من تو از بھترین
    ۴۰

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!