رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

خلاصه رمان : یلدا دختری روستایی است که برای فرار از ازدواجی تحمیلی به همراه برادرش از روستا می گریزد. در حال فرار از دست آنهایی که نعقیبش میکند ، با خودرویی تصادف میکند. راننده ی خودرو پسر جوانی است که …

قلم در گورستان سفید کاغذ بھ حرکت در آوردم تا از احساسی ترین نقطھ وجودم از
زیبا ترین زیبایی ھا بنویسم و آنچھ گفتنی است را تقدیمتان کنم.آن چھ می نگارم ھم یاد
است ھم یادگار.
می خواھم در دیار خوب تنھایی پا بگذارم ودر باغ رویاھایمان بار دیگر بھ نجوا
بنشینیم.
از دختری بگویم کھ قرار است قربانی اگرھا و بایدھا شود.سنت ھا واسلوب ھایی کھ
شاید روزی آن ھم در سالیانی دور چاره ساز مشکلی بودند و بھترین راھکار.اما حالا
و در این سالھا خود بھ مشکلی جدید مبدل گشتھ اند ونفس کار بھ زیر سوال رفتھ اند!
این بار نیز یلدای رویاھایم در حالی کھ آشفتھ حال و سرگردان بر میخک خرد شده
آرزوھایش بھ نجوا نشستھ است برایتان از عشق می گویدواز مرگ عشق ھا ،از
جوانمردی می گوید و از ظلم ھا،ظلمی کھ از سالیان دور بر او و ھمنو عانش روا
داشتھ اند و پشت نقاب صلح و سنت بر آن مھر تایید میزنند.واوست کھ می
ایستد،ومقتدر و شجاع،بیماریھا و ناتوانی ھا را پشت کوه عظیم عشق پس میزند و
فریاد می شود تا گوش آنانی را کھ ظالمانھ برای او تصمیم گرفتھ اندو عشق وآرمانش
را بھ تمسخر کشیده اند،کر کند.کھ تلنگری باشد برای اندیشھ ھا.بھ فردا دلخوش
است،بھ زنجیر شدن زندگی ھا،آن ھم بھ فردا،می داند کھ فردا بوی شکفتن از پنجره
می ،یدوگلبرگ ھای انتظار تمام پنجره ھا را غرق در سبزی می کنند.
با یاری او کھ بی ھمتاست،بھ نام عشق،برای عشق،وبھ یاد معطر عشق وباز ھم می
نگارم واین بار برای یلدا!…
نویسنده
فصل ١
صدای مرد کلفت و گوش خراش بود:
-آبجی زود باش،عجلھ داره.
۳
با اکراه گوشی را در دست لرزانش جای داد.از تنھایی می ترسید و بیش از ھمھ از
روبھ رو شدن با آن مرد کھ از زیر ابروان پرپشتش مرموزانھ او را
می کاوید.پشتش را بھ او کھ متصدی مھمانخانھ بود کردوگفت:
-الو …بفرمایید.
فقط یک جملھ در گوشش طنین انداز شدوپشتش را لرزاند.
-برو …فرار کن.دارن میان یلدا…
گوشی تلفن از دستش رھا شد ودر خود نالید:
-پیدامون کردن.
نگاھش روی در مسافرخانھ میخکوب ماند.با دیدن چند مردکھ ھمزمان واردآنجا
شدند.نفسش در سینھ حبس شد.گویی جان از بدنش گریخت. پشتش را بھ انھا
کردوچادر مشکی اش را محکم روی صورت کشیدتا کسی متوجھ او ولرزش شدیدش
نشود.
مسافر خانھ چی کھ از ابتدا او را زیر نظر داشت با دیدن دسپاچگی او خطاب بھ آن
مردان گفت:
-کجا آقایان؟اتاق خالی نداریم.
مردی کھ مسن تر بود با لھجھ ایی بھ خصوص گفت:
-اتاق نمی خواھیم اومدیم دنبال یھ آشنا.
-آشناتون کیھ؟…اسمش؟
-یوسف.ھمراه یھ دختر کھ اسمش یلداس…
دختر چشمانش را بست و بھ زحمت آب دھانش را فرو داد.تمام وجودش گوش شدتا
جواب مسافر خانھ چی را بشنود.
-آتاقشون طبقھ بالاست،تھ راھرو.
زیر بار ھیجان خرد شدو با شنیدن صداھایی کھ از او فاصلھ می گرفتند نفس راحتی
را از سینھ بیرون دادوبا نگاھی پر سپاس بھ مرد نگریست.او نیز ابرو بالا انداخت و
گفت:
-قابل شمارو نداشت…می خوای برو تو اتاق خودم مخفی شو.اون جا
امن تره.منم دست بھ سرشون می کنم برن.
یلدا با تردید نگاھش کرد.شرارت و شیطنت را در نگاه مرد تشخیص دادوبدون کلامی
پا بھ فرار گذاشت.حال خود را نمی فھمید فقط می خواست از آنجا دور شود. مقصدش
مھم نبود فقط باید می رفت .بی اختیار قدم ھا یش را تندتر برداشت .دھانش از شدت
ھیجان وترس خشک شده بودوقفسھ سینھ اش تیر کشید .با دست قلبش را فشردوگفت:
-حالا وقتش نیست،آروم باش وکمکم کن.یھ این بار رو بھ خاطر من قوی باش .
در حال دویدن چادرش بھ سپر ماشینی گیر کرد و جر خورد .با حرص چادر را از
سرش برداشت وبھ گوشھ ای پرتاب کرد وباز ھم بھ دویدن ادامھ داد.نگاه پر از
شماتت مردم را ناتدیده گرفت وبھ کوچھ تاریکی پناه برد.در سایھ روشن درختی
۴
ایستاد،بھ تنھ درخت تکیھ داد تا نفسی تازه کند و ضربان قلبش پایین بیاید.با شنیدن
صدای کسی خود را بھ پشت درخت کشیدو نفس را در سینھ حبس کرد.با رفتن عابر
پاھایش شل شدوھمچنان کھ بھ تنھ درخت تنومند تکیھ داده بود روی زمین نشست.با دو
دست
شقیقھ ھایش را فشردوبرای لحظاتی پلکھا را روی ھم قرار داد.
بھ یاد چند ماه پیش افتادکھ چھ راحت و بدون ھیچ ترس و واھمھ ای بھ درس و
دانشگاھش می رسیدوجز دغدغھ درس و کلاس چیزی آزارش نمی داد.در کنار مادر
وپدر ویوسف روزگار خوشی داشت.اما با آن اتفاقات شوم زندگی آرام وبدون تنش او
دچار دگرگونی شد.
در کودکی آنھا نیز چون اقوام دیگرشان زندگی ایلیاتی داشتند.پدربزرگش جزء
بزرگان و خوانین ایل بختیاری بود.اما پدر کھ زیاد طرفدار آن نوع زندگی نبود بھ
شھر اصفھان کوچ کرده و زندگی شھری را در پیش گرفت.برای فرزندانش ھیچ چیز
کم نگذاشت و برای تحصیلشان از ھیچ تلا شی فرو گذار نکرد.با آنکھ در اصفھان
ساکن شده بودنداما با گذشتھ وآداب و رسوم ایلیاتی و ھمین طور اقوام دور و
نزدیکشان در ارتباط بودند.تابستانھا و تعطیلات بھ میان ایل بازمی گشتندوھمھ اقوام
دور ھم جمع می شدند.
روزھای بھاری و تابستانی را بھ سوارکاری و تیراندازی وشکار
می پرداختندواو نیز چون دختران دیگر فامیل سوارکاری و تیراندازی را بھ خوبی از
پدر وعمو ھا فرا می گرفت.مشکلات آنھا از زمانی آغاز شد کھ بین خوان بالا و
خوان پایین نزاعی سخت در گرفت،آن ھم بر سر زمین و تقسیم آب.در آن نزاع کشتھ
ھایی بھ جا ماند کھ آغاز مصیبت آنھا شد.
اقوام مقتول در صدد تلا فی بر آمدند و قتلی دیگر صورت گرفت و جوانی دیگر کشتھ
شدو در این میان عموی یلدا بھ زندان افتاد.بزرگان ھر دو ایل دور ھم جمع شدندتا
مسلھ را با شور و مشورت حل و فصل نمایند.بزرگان ایل تصمیم گرفتند چون اجداد
شان بھ وسیلھ خون بس وازدواج دختری از یک ایل با پسری از ایل دیگر بھ این
ماجرا فیصلھ دھند. از بخت بد یلدا قرعھ بھ نام او افتاد.او تنھا دختر خانواده بود!تنھا
نوه ای کھ دختر بود و اماده ازدواج!
ھمھ عمو ھا یا پسر داشتند یا ازدواج نکرده بودند. داماد ھم از طرف مقابل انتخاب
شد. پسری سی سالھ بھ نام کمال.با تحصیلات ابتدایی وعقایدی مخصوص بھ خود]لطفا
جھت مشاھده لینک ھا ثبت نام کنید.برای ثبت نام کلیک کنید …[پدر یلدا با این امر
مخالفت کردوبا اعتراضش چیزی نمانده بود نزاعی دیگر سر گیرد و خونی دیگر
ریختھ شود. یوسف برادر یلدا بھ ھیچ وجھ تن بھ این امر نمی داد و مدام مخالفت می
کرد. یک ماه تمام بزرگان قوم ھا با پدر یلدا صحبت کردند تا او را راضی کردند کھ
برای نجات جان پسری کھ مورد تھدید قرار گرفتھ بود تن بھ ازدواج دخترش بدھد.
۵
پدر میان بد وبد تر،بد را انتخاب کرد ودر میان اشک و آه خود و ھمسرش رضایتش
را اعلام کرد.یلدا مات و مبھوت نظاره گر برو بیاھا برای آماده سازی جشنی مفصل
شد.ھر چھ التماس کرد ونالید ھیچ اثری نداشت . وقتی داماد را دید بیشتر ناراحت و
عصبانی شد او مردی جوان وقوی ھیکل بود و تعداد حشم می اندیشید وبا ادامھ
تحصیل ھمسر و آزادی ھایی کھ تا آن روز یلدا داشت کاملآ مخالف بود.در ھمان
صحبت ابتدایی بھ یلدا گفت کھ باید در میان ایل باقی بماند وجز بھ کار خانھ و آوردن
بچھ بھ چیز دیگری نیاندیشد.یلدا کھ بھ تازگی دچار ناراحتی قلبی شده بود ومی دانست
کھ شاید ھیچ وقت نتواند صاحب بچھ شود پس از صحبت ھایی کھ با کمال داشت بھ
فکر چاره افتاد وفرار راتنھا راه جاره خود یافت.بدون تامل وسایل شخصی اش را
درون کیفی گذاشت ونیمھ شبی از خانھ بیرون زد. ھنوز چند قدمی از خانھ دور نشده
بود کھ یوسف را در تعقیب خود یافت . دلیل فرارش را بھ او گفت واز برادر قول
یاری گرفت. آن دو بھ تھران فرار کردند تا در موقعیتی بھتر از کشور بگریزند. و
حالا کمال و دوستانش در تعقیب او بودند.آنھا فرار یلدا را توھینی بدون بخشش می
پنداشتند وریختن خون او را از شیر مادر ھم حلال تر می دانستند .یوسف برای خرید
غذا بیرون از مھمانخانھ رفتھ بود کھ تلفنی بھ او خبر داد فرار کند.
یلدا در افکارش مغشوش خود غوطھ ور بود کھ با شنیدن صدایی بھ خود آمد:
-ھی سیا این جا رو نگاه کن،یھ کبک خوشگل و کوچولو پشت درخت قایم شده!از چی
می ترسی؟ما کھ لولو نیستیم.
یلدا از جا پرید و قدمی بھ عقب برداشت .دیگری لبخند کریھی بھ لب نشاندو گفت:
-فراری ھستی آره؟تازه فرار کردی؟نترس،بیا ما باھات کاری نداریم.
یلدا نالید:
-ولم کنید .خونھ من ھمین اطرافھ،داشتم نفسی تازه می کردم.
بھ مقابل نگاه کرد.انتھای کوچھ بن بست بودو اگر بھ آن سو می رفت راه بھ جایی نمی
برد. با حرکتی بھ سمت دیگر چرخید وغرید:
-برید کنار وگر نھ جیغ می کشم.
وبا عصبانیت ضربھ ای بھ مرد زد و با سرعت بھ سمت خیابان دوید.ماشینی مقابل
پایش ترمز زد .بی اختیار دستش را در جیب مانتو فرو بد و آه از نھادش بر
خاست.خالی بود !بدون پول ،تنھا و بی کس با مزا حمت ھای الوات و اشرار دآن شھر
بزرگ غیب مانده بود . نھ یک ریال پول داشت و نھ راه باز گشت !صدای راننده توجھ
اش را جلب کرد.
اما اعتنا نکرد وسعی کرد ھمچنان بی تفاوت بھ راھش ادامھ دھد.لحظاتی گذشت،دچار
حالت تھوع شده بود.
آن ھمھ گرگ در اطراف خود ھیج گاه متصور نمی شد .پا را روی آسفالت داغ
گذاشت تا از خیابان بگذرد و خود را بھ جای امنی برساند . تصمیم داشت خود را بھ
اولین کلانتری برساند وبھ آنھا پناه ببرد . آن قدر حواسش بھ فرار کردن بود کھ متوجھ
۶
عبور ماشین ھا نشد و وقتی بھ خود آمد کھ فریاد گوش خرارشش را از سینھ بیرون
داد و صدایش با صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی بھ روی آسفالت در ھم آمیخت
ومحکم بھ زمین خورد . تنھا صدایی کھ شنیده شد نالھ خفیفی بود و دیگر ھیچ . سیاھی
وسیاھی .چشمانش بستھ شد اما صداھا دوره اش کرده بودند و لحظھ بھ لحظھ گنگ تر
ونا مفھوم تر می شدند.
-خدا بھ دادش برسھ!
-زنده اس؟
-یکی آمبولانس خبر کنھ.
-عجب مردمایی پیدا می شن آخھ آقا حواست کجا ست؟ببین چی بھ سر دختر مردم
آوردی .
-کمک کنید ببریمش بیمارستان.کمک کنید.
پس از لحظاتی سکوتی ھول انگیز اطرافش را احاطھ کرد ودیگر ھیچ نفھمید.
آن قدر قدم زد کھ در پاھایش احساس کرخی کرد.بھ ناچار روی صندلی فایبرگلاس
سبز رنگ نشست و سرش را بھ دیوار تکیھ داد.با باز شدن در سفید رنگی کھ با
حروف درشت و قرمز رنگی رویش نوشتھ بود icuاز جا پرید و بھ سمت مرد جوانی
کھ لباس سفیدی بھ تن داشت شتافت و پرسید:
-چی شده ؟امیدی ھست!
پزشک جوان با محبت و دلسوزی نگاھش کرد و در حالی کھ او را بھ جانب صندلی
ھدایت می کرد گفت:
-امید کھ ھست… سکتھ می کنی ھا!فعلا کھ بھ خیر گذشتھ.
-جون من راست می گی؟زنده می مونھ؟
با پشت دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و جواب داد:
-یکی از بھترین و حاذق ترین پزشک ھای اینجا عملش کرده،خودم تو اتاق عمل
بودم.طفلی بدجوری صدمھ دیده.یھ شکستگی تو دستش دیده شده و چند تا از دنده ھاش
فرو رفتھ.کوبیدگی بدنش ھم با استراحت خوب می شھ
اما ضربھ ای کھ بھ سرش اصابت کرده خیلی سنگینھ.مجبور شدیمشنت توی مغزش
کار بذاریم تازه کلی شانس آوردیم،گویا از ناراحتی قلبی رنج می بره.چیزی نمونده
بود قلبش از کار بیوفتھ. خیلی شانس آوردیم بردیا،خیلی!
بردیا سرش را تکان داد و با ناراحتی گفت:
-می دونم ،نمی دونم یھ دفعھ از کجا پیداش شد.
-ببین پسر عمو جان اون وقتی کھ بھت می گفتم این قدر با سرعت رانندگی نکن واسھ
این اتفاق ھا ست .اتفاق یک بار می افتھ !
-اما طاھا بھ جون خودت سرعتی نداشتم.حواسم ھم جمع بود. یھ ماشین پارک ایستاده
بود تا مسافر سوار کنھ دختره بھ جای سوار شدن پرید توی خیابون. از بخت بد من
درست جلوی ماشین من سبز شد.اگھ سرعتم بالا بود حالا زنده نبود!
۷
-الانم داره با مرگ دست و پنجھ نرم می کنھ .اگھ امشب رو دوام بیاره بقیھ اش حلھ.
-تو گفتی امیدوار باشم.
-حالا ھم می گم ،تو امیدوار باش.
-مامور اومده بود دنبالم بھ خاطر تو دست نگھ داشتن چی کار کنم؟
-چاره ای نیست می ریم کلانتری،بھ عمو خبر دادم با سند خونھ داره می آد.با ضمانت
سند آزاد می شی.
بردیا با تاسف سرش را تکان دادوبھ صندلی تکیھ داد.طاھا کھ بھ تازگی در آن
بیمارستان دوره کار آموزی اش را می گذراند شانھ تنھا پسر عمویش را فشرد وگفت:
-پاشو بریم یھ قھوه بھت بدم تا کمی آروم بشی. عمو ھم رسید می ریم کلانتری.
انجام مراحل قانونی مدت زمان بسیاری را از آنھا گرفت. بردیا با قید ضمانت و
گذاشتن سند خانھ پدری آزاد شد و بھ ھمراه پدر و طاھا دوباره بھ بیمارستان بازگشت.
تمام شب را تا صبح در انتظاررسیدن خبری از پشت اتاق مراقبت ھای ویژه
نشستند .صبح طاھا با خوشحالی بھ آنھا خبر داد کھ خطر رفع شده وآن دختر زنده می
ماند .بردیا بھ اصرار طاھا وپدر بھ خانھ بازگشت و پدر بھ شرکت رفت.
فصل دوم:
پلک ھای سنگینش را بھ زحمت از ھم گشود. اولین چیزی کھ توجھ اش را جذب کرد
شلنگ نازکی کھ بھ سرم وصل می شد و سر دیگر آن بھ دست
او ارتباط داشت. خواست سرش را تکان دھد و محیط اطرافش را مورد کنکاش قرار
دھدکھ با درد شدیدی در ناحیھ سر مواجھ گشت.
نالھ خفیفی کرد.پرستاری سفید پوش خود را بھ او رساند و گفت:
-بھ ھوش اومدی؟
بھ سرعت دکمھ ای را فشرد و پزشکان را از وضعیت بیمار مطلع ساخت.
طاھا اولین کسی بود کھ خود را بھ بیمار رساند. وقتی او را بھ ھوش
دید و دارای ھوش و ھواس خوشحال شد. دکتر سعیدی جراح او پس از معاینھ پرسید:
-خوب دختر خوب کجات درد می کنھ؟
یلدا نگاه پر ھراسش را بھ او انداخت و پرسید:
-این جا کجاست؟ چرا من این جا ھستم؟
طاھا گفت:
-شما تصادف کردید و دو روزه کھ بی ھوش ھستید.
دکتر سعیدی گفت:
-حتما خوانواده ات تا حالا ھمھ جا رو دنبالت گشتند.اسم و آدرس خونھ ات را بده تا
خبر شون کنیم.
یلدا با تعجب نگاھشان کرد و گفت:
-اسمم؟اسم من چیھ؟
۸
طاھا و دکتر سعیدی با نا امیدی بھ ھم نگاه کردند. از آن چھ کھ بیش از ھمھ می
ترسیدند دچارش گشتھ بودند-از دست دتدن حافظھ –چیزی کھ در مورد او درصد
احتمالش بالا می نمود.طاھا بھ تخت بیمار نزدیک شد و گفت:
-کمی فکر کن حتما پدر و مادری داری!فامیلی؟ کمی فکر کنی یادت می آد.
یلدا با چشمانی اشک آلود او را نگاه کرد و گفت:
-نمی دونم،بھ خدا نمی دونم.
و با عصبانیت دستش را کھ سرم بھ آن وصل بود کشید و باعث خارج شدن سوزن و
سرم و جاری شدن خون روی دستش شد.طاھا دستپاچھ شد و خواست کاری کند کھ با
اشاره دکتر سعیدی پرستار دست یلدا را گرفت و در حالی کھ مشغول وصل کردن
مجدد سرم بود او را دلداری داد.دکتر سعیدی ھم بازوی طاھا را گرفت و در حین
خارج شدن از اتاق گفت:
-این رو پیش بینی کرده بودم .
طاھا با ناراحتی گفت:
-حالا چی می شھ؟با این وضعیت،بدون حافظھ،خدا لعنتت کنھ بردیا با این رانندگی
کردنت!
دکتر سعیدی گفت:
-اتفاقیھ کھ افتاده،برای بھبودی کامل احتیاج بھ زمان داره.فعلآ می گم ببرنش توی
بخش .دیگھ نیازی نیست کھ تواتاق مراقبت ھای ویژه بمونھ …. تا ببینیم چی پیش می
آد!
-از خانوادھاش ھم خبری نیست.
-حتما داره دنبالش می گردن.دکتر حقدوست نگفتی تو کدوم خیابان تصادف کرده؟
طاھا کمی فکر کرد و گفت:
-از این جا خیلی دوره!پسر عموی من بھ خاطر وجود من توی این بیمارستان مصدوم
رو اینجا آورده.
-حتما اقوامش دنبال اون تو ھمون بیمارستان ھای اطرافشون پرس وجو می کنن.
-بھ احتمال زیاد …اگھ کسی سراغش رو نگیره چی می شھ؟
-بیمارستان نمی تونھ زیاد نگھش داره،حتما می فرستنش بھزیستی.
طاھا با تاسف سری تکان داد و گفت:
-امیدوارم کھ این طور نشھ.
طاھا آن شب کھ بھ خانھ می رفت ،نوبت استراحتش بود.وارد پاویون شد کھ با صدای
نازک زنانھ ای بھ خود آمد و بھ جانب صدا چرخید.دختری جوان و باریک اندام
مقابلش ایستاده بود و با چشم ھای درشت و سیاھش او را زیدر نظر داشت.طاھا گفت:
-بلھ،با من بودید؟
دختر جوان دستش را جلو آورد و گفت:
-ترنم اسحاقی ھستم و از قرار می باید در کنار شما کارم رو ادامھ بدم.
۹
طاھا بھ او خیره شد و پرسید:
-تازه اومدید بھ این بخش؟
-بلھ،بھ سفارش دکتر سعیدی باید در کنار شما کار کنم خیلی بھ شما اطمینان داره و
مورد قبولش ھستید.
طاھا با اکراه جلو آمد و با لبخند ساختگی و بھ آرامی گفت:
-امیدوارم ھمکارای خوبی باشیم.
او نیز گفت:
امیدوارم،خب از کجا شروع کنیم؟
طاھا گفت:-من دارم می رم،شما فعلا ھستید
ترنم با تکان سر گفت: بلھ. طاھا فکری کرد و گفت: خب می تونبم از بیمار جدید
شروع ،تازه جراحی شده. و بھ طرف اتاق یلدا رفت و دختر جوان ھم بھ دنبالش راه
افتاد.مقابل در کھ رسید ایستاد تا ابتدا ترنم وارد اتاق شود ولی او ایستاد و گفت:
خواھش می کنم دکتر، شرمنده نکنید. طاھا بھ سمت داخل اشاره کرد و گفت: لطفا
بفرمایید. ترنم بھ ھمراه او وارد اتاق شد و با دقت بھ توضیحات دکتر در مورد بیمار
گوش داد و پس از شنیدن مشکل حافظھ او از روی تاسف سری تکان داد،طاھا گفت:
می خوام بھ خوبی ازش مراقبت بشھ. – حتما دکتر. – اگھ موردی پیش اومد بھم خبر
بدید. – شماره شما رو ندارم. طاھا گفت: کافیھ موضوع رو بھ سوپروایزر بخش
اطلاع بدید خودشون می دونن چھ طوری خبر دارم کنن.
و از اتاق خارج شد و بھ اتاقش رفت، کیفش را برداشت و خارج شد. در طول مدتی
کھ بھ سمت آپارتمانش رانندگی می کرد مدام با خود می اندیشید کھ چگونھ خانواده
عمو را در جریان موضوع از دست دادن حافظھ بیمار قرار دھد؟!بھ مقصد کھ رسید
نفس عمیقی کشید و ماشین را در پارکینگ گذاشت.آپارتمان او در طبقھ ششم برجی
عظیم قرار داشت.داخل آسانسور شد و خود را بھ طبقھ مورد نظرش رساند.خستھ و
بی رمق داخل آپارتمان شد.قبل از ھر کاری دوش گرفت،با شنیدن صدای زنگ تلفن
روبدوشامبرش را پوشید و گوشی را برداشت.بردیا بود کھ او را برای صرف شام
دعوت می کرد و جویای حال بیمار می شد.
طاھا خستگی را بھانھ ساخت و گفتمی خواھد بخوابد اما بردیا دست بردار نبود و گفت
خودش با ماشین بھ دنبالش می آید.پس از نیم ساعتی کھ آماده شدبردیا ھم رسید.سوار
ماشین شد و دست بردیا را فشرد و گفت: حالا چھ خبر شده کھ حتما باید بیام خونھ
شما؟ بردبا فرمان را چرخاند و گفت: واسھ اومدن خونھ عموتم دلیل و برھان می
خوای؟دوستت داریم، دلیل از این محکمھ پسندتر می خوای؟ طاھا ابرو بالا انداخت و
گفت: خدا از دلت بشنوه. – چرا شک می کنی؟زن عموی حضرت عالی بھ خاطر بھ
ھوش اومدن اون دختر جشن گرفتھ،خبر نداری تو این چند روز چھ عذابی
کشیدیم!وقتی بھش گفتم بھ ھوش اومده از خوشحالی گریھ اش گرفت.
۱۰
طاھا فھمید کھ از فراموشی دختره خبر ندارد.نفس عمیقی کشید و سرش را آھستھ
تکان داد. حرکتش از نگاه تیز بین بردیا بھ دور نماند.با شک و تردید پرسید: چیزی
ھست کھ من ازش بی اطلاعم؟ طاھا مکثی کرد و گفت: درستھ کھ بھ ھوش اومده ، از
نظر مغزی ھم مشکلی نداره ،قلبش ھم با داروھایی کھ می خوره خوب کار می کنھ،
فقط…
-فقط چی طاھا؟ قلبم اومد تو حلقم چی شده؟ بگو دیگھ! – تو خونسرد باش،می گم.
بردیا با ھمان سرعتی کھ پیش می رفت ماشین را کنار خیابان کشید و پایش را روی
ترمز فشرد. ماشین با صدای گوش خراشی متوقف شد. طاھا با فشردن دست روی
داشبورد مانع برخوردش با شیشھ ماشین شد و بھ اعتراض گفت: چی کار می کنی؟
این طور رانندگی می کنی کھ یھ دختر بیچاره رو انداختی گوشھ بیمارستان .بدون
حافظھ،بی کس و تنھا!
بردیا مسخ شده و مبھوت با صدای دورگھ ای پرسید: چی گفتی؟بدون حافظھ؟ –
متاسفانھ بلھ،حافظھ اش رو از دست داده. – خدای من!چی کار کردم!؟ طاھا با دست
شانھ او را فشرد و گفت: البتھ این حالت موقتیھ، خوب می شھ. بردیا محکم مشتش را
روی فرمان کوبید و گفت: لعنت بھ من! و پس از مکثی گفت: چھ قدر مطمئنی؟ – بھ
چی ؟ – بھ این کھ حافظھ اش بر می گرده؟ – چی بگم؟ فقط می تونم حدس بزنم ممکنھ
یھ ماه… چھار،پنج ماه طول بکشھ و در بعضی ھام نھ، خیلی بیشتر یا شایدم… –
امکان داره این دختر جزو دستھ دوم باشھ؟ – چی بگم؟ امیدوارم کھ نباشھ! بردیا نفس
آه گونھ ای کشید و گفت: چھ خوش خیالم من! گفتم بھ ھوش اومده ،می افتم دنبال
خونواده اش و رضایتشون را جلب می کنم .نگو تازه اول مکافاتھ!

  • ما باید دنبال خونواده اش باشیم. دکتر سعیدی می گفتاحتمال اینکھ تصادف تو محلھ
    خودشون رخ داده باشھ زیاده،شاید خونواده اش بیمارستان ھای اون اطراف رو گشتھ
    باشن.آخھ تو این دختره رو از اون طرف تھران آوردی این طرف شھر. – از ھمین
    فردا می رم و ھر چی بیمارستان و کلانتری ھست می گردم.
    -فکر خوبیھ! اما فعلا ما رو برسون خونھ عموم ون کھ دارم از گرسنگی می میرم.
    بردیا لبخندی بھ لب نشاند و ماشین را بھ حرکت درآورد.
    پس از خوردن داروھایشلیوان آب را روی میز گذاشت و بھ پنجره اتاقش خیره شد.بھ
    سفارش طاھا اتاق خصوصی برایش در نظر گرفتھ بودند و ترنم در کنار پرستاران بھ
    خوبی از او مراقبت می کردند. ترنم وارد اتاق شد و گفت: احوال خانم خوشگاه؟ حالت
    چھ طوره؟
    یلدا کھ پس از ورودش بھ اتاق مدام او را می دید نسبت بھ ھم احساس نزدیکی می
    کردند لبخندی بھ چھره نشاند و گفت: بھترم،ھنوز نرفتی؟ ترنم جواب داد: کجا برم از
    این جا بھتر !؟ – خونتون برای استراحت. – اگھ بھ من باشھ کھ ھیچ وقت نمی رم
    خونھ… خب چیزی یادت نیومد؟ نگاھش بھ غم نشست و گفت: ھنوز نھ.ترنم با
    ۱۱
    مھربانی دت او را فشرد و گفت: خوب می شی غصھ نخور.ندونستن گذشتھ خیلی ھم
    بد نیست. – زیاد ھم خوب نیست. ترنم لبخند زنان گفت: قابل تحمل کھ ھست! چرا
    سخت می گیری؟ھمین کھ سالمی و زنده خیلیھ!شنیدم بدجوری تصادف کردی؟ – این
    طور می گن. – پسر عموی دکتر حقدوست بھت زده. – نمی دونم دکتر حقدوست کیھ. –
    ندیدیش؟ – نمی دونم خوب یادم نمی آد. – ھمون دکتر قد بلنده کھ موھای خوش فرمی و
    ….
    -مھم نیست کی بھم زده. – چرا مھم نیست؟ – این مھمھ کھ من نمی دونم کیم و بھ کجا
    تعلق دارم. ترنم سرش را بالا گرفت و گفت:دارن اسم منو پیج می کنن.زود بر می
    گردمفعلا کاری نداری؟ یلدا فقط لبخند زد و شاھد رفتن او شد.
    پس از استراحت نیم ساعتھبا شنیدن ضربھ ای کھ بھ در خورد جا بھ جا شد کھ مردی
    بلند قامت وارد اتاق شد و حالش را پرسید.با دیدن او حدس زد کھ او ھمان دکتر
    حقدوست است کھ ترنم می گفت. پس از او جند مرد و زن دیگر وارد اتاق شدند و
    یکی یکی سلام و احوال پرسی کردند.زنی میان سال با مانتو روسری مشکی و
    صورتی گرد و مھربان بھ او نزدیک شد و او را در آغوش فشرد و پس از بوسیدن او
    گفت: من غزلم، مادر بردیا و زن عموی طاھا،خوش حالم کھ بھتر شدی و بھ بخش
    مننتقلت کردن.
    یلدا بھ لبخندی اکتفا کرد و بھ مرد میان سالی کھ قد بلندی داشت و موھایش تقریبا سفید
    شده بودخیره شد.او مودبانھ سلام کرد و گفت: سلام دخترم ،خوبی؟پدر بردیا و عموی
    طاھا ھستم. امیدوارم کھ ھر چھ زودتر سلامتیت رو بدست بیاوری.
    با لبخند از او تشکر کرد.سپس زنی جوان و زیبا در حالی کھ مانتو روسری آبی
    رنگی بھ تن داشت او را بوسید و گفت: بھنوش خواھر بردیا ھستم. بمیرم این کور شده
    چھ طوری تو رو بھ این زیبایی و قشنگی ندیده!
    یلدا متعجب بھ او خیره شد.چرا ھمھ برای معرفی خوداز نسبتی کھ با بردیا داشتند
    استفاده می کردند. مگر او چھ کسی بود؟ صدای نازک و دخترانھ ای توجھ اش را
    جلب کرد. دختری قد بلند و زیبا مقابل رویش ایستاده بود و برخلاف دیگران فقط دست
    او را فشرد و گفت: پانیذ ھستم ، دختر خالھ بردیا .انشاءا… کھ زودتر خوب می شی.
    طاھا بھ سمتی اشاره کرد و گفت: اینم بردیا پسر عموی نادم من کھ باعث این
    مشکلات شده. یلدا ھمچنان مبھوت بھ او خیره شده بود کھ او ادامھ داد: منظورم
    تصادف شماست،بردیا راننده اون ماشینی بوده کھ با شما برخورد کرده. حالا ھم
    ناراحت و غمگین اومده ملاقاتتون، اجازه ھست؟ یلدا کھ در میان آنھا احساس غریبی
    می کرد لبخند محوی زد و گفت: خواھش می کنم چرا ناراحت؟ ایشون کھ تقصیری
    نداشتند.دکتر سعیدی می گفتن کسایی کھ شاھد بودن گفتن کھ من یک دفعھ پریدم تو
    خیابون. پس تقصیر خودمھ.
    غزل با محبت دستی روی سرش کشید و گفت: این از خانومی توئھ کھ این حرف رو
    می زنی وگرنھ خودمون می دونیم کھ بردیا ھم مقصره. بردیا در کنار طاھا ایستاد و
    ۱۲
    گفت: سلام،حالتون چھ طوره؟ یلدا محجوبانھ جواب داد: بھترم، مرسی. طاھا پرسید:
    بازم سر درد دارید؟ – نھ یھ ساعتی می شھ کھ درد نمی کنھ. – از دستتون عکس
    انداختیم نیازی بھ گچ گرفتن نیست،بازم درد می کنھ؟ یلدا بھ آرامی دستی روی بازوی
    مجروحش کشید و گفت:دردی نداره.
    بھنوش خواھر بزرگتر بردیا بود و چند سالی از ازدواجش می گذشت و پسری شش
    سالھ بھ نام بھزاد داشت.بھ علت شغل ھمسرش کھ مھندس برق و ابزار بود و در
    شرکت نفت کار می کرد،ھر چند وقت یک بار بھ مناطق دور کشور می رفت و او
    نیز در آن مواقع بھ منزل پدرش می آمد و تا بازگشت ھمسرش آن جا می ماند. پانیذ
    دخترخالھ بردیا کھ بیش از ده سال در انگلیس زندگی کرده بود و پس از فوت مادرش
    بھ طور ناگھانی بھ تنھایی بھ ایران بازگشتھ و گفتھ بود تصمیم دارد برای ھمیشھ در
    ایران بماند و حاضر نشد دلیل اصلی بازگشتش بھ وطن را توضیح دھد. پانیذ نزد خالھ
    اش غزل مانده بود تا در فرصتی مناسب آپارتمانی برای خود تھیھ کند اما پس از جند
    ماه غزل ھنوز رضایت بھ رفتن او و جدا شدنش را نمی داد و در منزل خود اتقی را
    برای او اختصاص داده بود تا در آن جا زندگی کند.
    آن روز ھمگی برای عیادت از یلدا بھ بیمارستان آمدند تا جویای حال بیماری شوند کھ
    بردیا را مسئول ایجاد مشکلاتش می دانستند. بھنوش آبمیوه ای را برای او ریخت و
    در حالی کھ کمکش می کرد تا بنشیند پرسید: طاھا آبمیوه براش ضرر نداره؟ – یھ
    لیوان خوبھ. بھرام پرسید: خب دخترم، از اتاقت راضی ھستی؟ یلدا جرعھ ای از
    آبمیوه را نوشید و گفت: عالیھ. غزل پرسید: تنھایی اذیتت نمی کنھ؟ او فقط لبخند کم
    رنگی زد کھ پانیذ گفت: اگھ بتونی مطالعھ کنی برات چند تا مجلھ آوردم… براش کھ
    ضرر نداره؟ بردیا لب بھ سخن گشود و گفت: خوندن کھ خوردنی نیست واسھ اش
    ضرر داشتھ باشھ. پانیذ گوشھ چشمی نازک کرد و گفت: پرسیدم کھ نکنھ سر دردش
    تشدید بشھ.بھنوش گفت: می شھ من پیشش بمونم؟ طاھا گفت: اگھ دوست داری مانعی
    نداره. حداقل تنھا نمی مونن. یلدا گفت: حالم خوبھ، امروز تنھایی تو راه رو قدم زدم.
    طاھا برآشفت و گفت: تنھایی؟! خانم اسحاقی کجا بود؟ من کھ سفارش کرده بودم
    مراقب شما باشھ…
    یلدا با عجلھ گفت: اتفاقا ایشون مراقبم بودن. وقتی چند قدمی رفتیم خودم از ایشون
    خواستم کھ دستم رو رھا کنھ، واقعا حالم خوبھ. طاھا سرش را تکان داد. بردیا گفت:
    بھنوش جان خواھش می کنم شما نمون. شما بمونی این جا ده نفرم باید تو خونھ اون
    وروجک رو نگھ داره، خونھ رو بھ آتیش می کشھ. پانیذ گفت: من می مونم، فقط کتاب
    ھام رو باید بیارم. صبح از این جا می رم سر کارم. بردیا ابرو بالا انداخت و ھمھ پس
    از لحظاتی پیشنھاد پانیذ رو پذیرفتند. بردیا کھ دوربینی با خود آورده بود گفت: امروز
    می خوام از شما یھ عکس بندازم تا آگھی بدیم بھ روزنامھ و این طوری خانواده شما
    رو ھم پیدا کنیم.
    ۱۳
    پانیذ شانھ او را فشرد و گفت: داری معروف می شی خانوم،نمی شھ منم کنارش واستم
    و توی عکس بیفتم. بردیا چشمکی بھ بھنوش زد و گفت: اگھ قرار شد کاریکاتور
    تحویل روزنامھ بدیم حتما. اما این بار واسھ یھ کار جدی می خوایم عکس بندازیم.
    بھنوش خندید و پانیذ با غضب بھ او نگاه کرد و گفت: اولا دلت بخواد، ثانیا اول
    خودتو تو آینھ نگاه کن ببین چقدر شبیھ شرک ھستی. غزل و بھرام سرشان را تکان
    دادند و بھنوش گفت: پانیذ جان مطوئنی شبیھ شرکھ؟ شاید شباھت بھ اون …
    طاھا پا در میانی کرد و گفت: بسھ دیگھ. اومدیم ملاقات نھ میدون جنگ.
    آنھا تا ساعتی آن جا بودند. یلدا میان جمع صمیمی و مھربان آنھا احساس شعف نمود.
    غزل مدام دلداری اش می داد کھ ھر طور شده خانواده اش را پیدا می کنند. پانیذ و
    بھنوش از ھر دری با او سخن می گفتند. بردیا از او عکس گرفت و ھمگی رفتند و
    قرار شد برای شب پانیذ بھ آن جا باز گردد و شب را کنار یلدا بماند.با رفتن آنھا طاھا
    پرونده او را از نظر گذراند و با تجویز چند داروی دیگر نزد او بازگشت. قبل از
    ورودش در زد و با شنیدن بفرمایید، قدم بھ داخل اتاق گذاشت و گفت: روند بھبودتون
    خیلی خوبھ، قلبتون با استفاده بھ موقع از داروھا خوب می شھ! احتمالا شما نمی
    دونستید کھ مشکل قلبی دارید.
    یلدا ابروی کمانش را بالا انداخت و گفت: شاید این طور باشھ فعلا از دیروز تا امروز
    رو یادم می آد و کابوس شب قبلم رو. تموم خاطراتم شاید چند جملھ بیشتر نشھ. طاھا
    بھ چھره مھتابی او دقیق شد و پرسید: کابوس ھم دیدید؟ یلدا با تکان سر گفت: بلھ.
    یلدا خواست کابوسش را تعریف کنھ کھ ترنم وارد اتاق شد و با دیدن طاھا ایستاد و
    سلام کرد، طاھا نیز جواب سلامش را داد. ترنم کنار تخت یلدا ایستاد و جند سوال
    پزشکی پرسید کھ یلدا از ھیچ کدام آنھا چیزی نفھمید. ترنم گفت: دکتر حق دوست
    نگفتھ بودید کھ پسر عموی شما راننده او ماشین بودن؟ طاھا خیره نگاھش کرد و
    گفت: مگھ فرقی ھم در اصل قضیھ می کنھ؟ ترنم بھ من من افتاد و گفت: منظورم
    اینکھ اگھ می دونستم بیشتر از اینھا بھ بیمار می رسیدم. طاھا بھ یلدا نگاه کرد و گفت:
    ما باید وظیفھ مون رو بدونیم و بھ نحو احسن انجامش بدیم. این جا دیگھ * بازی
    بر نمی داره.
    ترنم از لحن خشک و بی روح طاھا رنجید و ھیچ نگفت، طاھا گفت: خب داشتید در
    مورد کابوس شب قبل حرف می زدید… می شنوم. یلدا جواب داد: چند مرد قوی ھیکل
    و خشمگین مدام دنبالم می کنن. طاھا پرسید: از کجا می دونی عصبانین؟ – از
    صداشون… منم فرار می کنم. بھ کجاش رو نمی دونم، فقط می دونم باید ازشون فرار
    کنم. ترنم با ھیجان پرسید: اونا رو می شناسی؟ صورتشون معلوم نیست، تاریکھ. اما
    صداشون عصبانی و خشمگینھ. یھ نفرم ھست کھ مدام دستم رو گرفتھ و دنبال خودش
    می کشھ. طاھا پرسید: اونو ھم نمی شناسی؟… اونم عصبانیھ؟ – نھ، نھ…حس غریبی
    بھش دارم، در واقع ازش نمی ترسم و وقتی دستم رو می گیره احساس امنیت می کنم
    و بی اختیار دنبالش می رم اما نمی شناسمش.
    ۱۴
    چشمان با نفوذش بھ اشک نشست و با بغض گفت: اگھ ھمین طور بمونم چی؟ بدون
    گذشتھ چھ طور بھ سمت آینده برم؟ تنھا و بی کس! خدایا کمکم کن.
    و بغض مجال صحبت را از او گرفت. طاھا کھ شدیدا منقلب شده بود نفس عمیقی
    کشید و گفت: شما کھ تنھا نیستید. من و خانوائھ عموم تا لحظھ ای کھ شما رو تحویل
    خانواده تون بدیم کنارتون می مونیم.
    ترنم با شیطنت ابروی بالا انداخت کھ از نگاه تیزبین طاھا دور نماند و با اخم نگاھش
    کرد و رفت.
    ترنم مدتی در کنار یلدا نشست و او را دلداری داد و پس از دقایقی او نیز برای رسیدن
    بھ کار بیماران از اتاق خارج شد.ترنم بھ تازگی وارد مرحلھ انترنی شده بود و طبق
    دستور دکتر سعیدی باید زیر نظر طاھا بھ کارش می رسید تا تجربھ لازم را کسب
    کند.
    طاھا نیز مشغول کار شد و بعد از رسیدگی بھ وضع بیماران دوباره بھ یلدا سر زد و
    با دیدن پانیذ در کنار او خیالش راحت شد پس از گرفتن غذا برای پانیذ بھ خانھ رفت.
    در مقابل بیمارستان برای بار چندم با ترنم روبھ رو شد و پس از دقایقی کھ صحبت
    کردند از ھم خداحافظی کردند و طاھا با روشن شدن ماشین بھ راھش ادامھ داد. تمام
    ذھنش بھ مسئلھ یلدا و وضعیت بغرنجش معطوف شده بود و لحظھ ای آرامش نداشت.
    مخصوصا زمانی کھ بردیا را آن گونھ ناراحت و عصبانی می دید بیشتر عذاب می
    کشید. با ورودش بھ آپارتمان دوش گرفت و شام مختصری آماده کرد و خورد و بھ
    رختخوابش پناه برد تا پس از یک شیفت کاری طاقت فرسا استراحت نماید.
    یک ماه از چاپ آگھی عکس یلدا می گذشت و ھنوز خبری از خانواده و آشنایی از او
    نبود. وضع عمومی اش خوب شده بود و کادر بیمارستان تصمیم داشتند او را بھ
    بھزیستی بسپارند. طاھا ھر چھ کرد نتوانستمانع تصمیم آنھا شود. قرار شد فردا صبح
    او را بھ بھزیستی تحویل دھند. بردیا از ناراحتی آرام و قرار نداشت. شب را نزد طاھا
    ماند تا در سکوت خانھ طاھا بھ آرامش برسد.طاھا برایش نسکافھ آورد و در حالی کھ
    روی مبل می نشست گفت: ھر کاری از دستمون بر می اومد انجام دادیم. حرص
    خوردن و عصبانیت تو چاره کار نیست. – نمی تونم طاھا، نمی تونم قبول بکنم . فکر
    این کھ من باعث عذاب این دختر شدم عذلبم می ده، از خودم بدم می آد. مگھ می شھ!
    یعنی یھ نفرم از فک و فامیل ھاش عکس اونو تو روزنامھ ندیدن؟ – شاید اھل روزنامھ
    گرفتن نیستن. اگھ این طوری باشھ واسھ اون دختره و خودم متاسفم.
    صدای زنگ تلفن ھر دو را بھ سکوت واداشت. طاھا با دیدن شماره بیمارستان روی
    صفحھ تلفنگفت: از بیمارستانھ.
    دکمھ ای را فشرد و مشغول صحبت شد. ناگھان از شدت ھیجان برخاست و با
    خوشحالی گفت: الان میام اون جا،نگھش دارید، نذلرید بره خانم فدایی…. -باشھ الان
    حرکت می کنیم.
    ۱۵
    با خوشحالی بھ جانب بردیا کھ او نیز از تعجب نیم خیز شده و بھ او خیره مانده بود
    برگشت و گفت: مژده بده، برادر دختره اومده سراغش. بردیا نفس عمیقی کشید و
    گفت: شکرت!دیگھ نا امید شده بودم. نگفتھ اسمش چیھ؟ چرا تا حالا دنبالش نیومده؟
    طاھا سوئیچ را از روی میز برداشت و گفت: می ریم می پرسیم. تو ھم می آی؟ – پس
    چی؟! کم انتظار کشیدم تحمل یھ لحظھ دیگھ رو ھم ندارم.بریم.
    ھر دو با عجلھ سوار ماشین طاھا شدند و بھ سمت بیمارستان حرکت کردند. خواستند
    با آسانسور بروند اما بردیا تحمل انتظار نداشت و در حالی کھ بھ پلھ ھا اشاره می کرد
    گفت: بیا بریم ھمھ اش سھ طبقھ اس. طاھا ھم بھ دنبالش راه افتاد و گفت: چھ قدر
    عجولی تو پسر|! چند لحظھ صبر می کردی مجبوریم این ھمھ پلھ رو بالا بریم. – آقای
    دکتر تنبلی نکن. بذار چربی ھات بسوزه، زود باش غر نزن. طاھا بھ خودش نگاه کرد
    و گفت: کدوم چربی رو می گی؟ من اصلا گوشت اضافھ دارم؟ – گوشت نداری قد کھ
    داری. – خوبھ خودت از من بلندتری. – نمی دونم زیر پاھامون چھ کودی ریختن کھ
    ھمین طوری تصاعدی رشد کردیم. می ترسم ھمین طور پیش بریم بھ عنوان نرده بوم
    ازمون استفاده مفید ببرن.
    طاھا کھ بھ نفس نفس افتاده بود گفت: زبون باز کردی! باز شیطون شدی! چیھ خیالت
    راحت شده، برگشتی بھ روال قبلی؟ – آره جون تو دلم تنگ شده واسھ اذیت و آزار .
    بذار این ماجرا بھ خوبی و خوشی تموم بشھ،با بچھ ھا می رم شمال، مردم از بس آستھ
    اومدم و آستھ رفتم.
    مقابل در کھ رسیده بودند. طاھا ایستاد تا نفسی تازه کند. بھ دیوار تکیھ داد کھ بردیا
    گفت: چھ نفس نفسی می زنی!بھ خاطر تنبلیھ آقا! اھل پیاده روی کھ نیستی مدام از
    آسانسور استفاده می کنی. ھمین طوری پیش بری گوشت اضافھ ھم می یاری. – تو
    چرا این قدر نگران گوشت اضافی من ھستی؟ بردیا با یک دست در را ھل داد و با
    دست دیگر ضربھ ای آرام بھ شکم طاھا زد و گفت: از دکترای شکم گنده خوشم نمی
    آد.
    طاھا نیز بھ دنبال او وارد سالن شد. پرستاران با دیدن او سلام کردند. طاھا پرسید:
    کجاست؟ تو اتاق دکتر سعیدیھ.
    سوپروایزر بخش جلو آمد و گفت: نتونستیم نگھش داریم می خواست یلدا رو ببره.
    بردیا و طاھا یا ھم گفتند: یلدا؟ – بلھ اسمش یلداست.قشنگھ نھ؟ طاھا گفت: خب پس چی
    شد؟این وقت شب کھ نمی شد قرار شد فردا صبح بیاد و کارھای ترخیص یلدا رو انجام
    بده. بیشتر با دکتر سعیدی صحبت کرد.
    طاھا تشکر کرد و ھمراه بردیا بھ طرف اتاق دکتر سعیدی رفت. ضربھ ای بھ در زد
    و با شنیدن بفرمایید آن را باز کرد. پس از سلام و احوال پرسی دکتر آنھا را دعوت بھ
    نشستن کرد و گفت: زود خبردار شدید. طاھا گفت: چرا نموند؟کجا رفت؟ – خیلی
    مضطرب و نگران بود. می خواست خواھرش رو ببره، خیلی ھم اصرار داشت اما
    بھش گفتم کھ نمی تونھامشب اونو ببره. در ضمن موضوع قرار سند و دادگاه رو ھم
    ۱۶
    گفتم. گفت ھیچ شکایتی نداره. گفتم بھ ھر حال باید بره دادگاه و با گفتن این حرف و
    نداشتن شکایت سند خونھ شما آزاد بشھ. اونم بھ اجبار قبول کرد کھ فردا ساعت ده
    صبح این جا باشھ تا با ھم برید و سند رو ھم آزاد کنید. بردیا با خوشحالی پرسید: جدی
    می گید دکتر؟ ھیچ شکایتی نداشت؟ طاھا متفکرانھ نگاھش کرد و پرسبید: تو فقط
    نگران سند خونھ تون بودی؟ – نھ چھ طور مگھ؟ – ھیچی…دکتر سعیدی از کجا
    مطمئنید کھ برادرشھ؟ – شناسنامھ آورده بود، ھم مال خودش و ھم مال خواھرش. اسم
    خودش یوسف قربانیھ. خواھرش ھم یلدا قربانی. اھل اصفھان ھستن. تھران ھیچ کس
    رو ندارن.
    بردیا گفت: واسھ ھمینھ کھ کسی متوجھ آگھی نشده. – اتفاقا برادره عکس رو دیده و
    فھمیده بود کھ خواھرش این جاست. خیلی نگران خواھرش بود نمی دونید چھ طوری
    واسھ خواھرش اشک می ریخت.
    طاھا کھ گویی چیزی را بھ یاد آورده بود پرسید: یلدا خانم چی؟ اونو شناخت؟ –
    متاسفانھ نھ، تازه دچار سر درد شدیدی ھم شد کھ مجبور شدیم بھش مسکن و آرام
    بخش تزریق کنیم. طاھا پرسید: حالا حالش چھ طوره؟ – خوابیده… ھمچین با وحشت
    بھ برادره نگاه می کرد کھ دل آدم کباب می شد. بردیا پرسید: حالا ما چی کار کنیم؟ –
    الان نمی شھ کاری کرد. اون بنده خدا کھ شکایتی از شما نداشت. نمی دونم حالا شما
    ھزینھ بیمارستان رو تقبل می کنید یا…
    بردیا نگذاشت جملھ دکتر تمام شود گفت: خودم صبح زود می آ و ھزینھ بیمارستان رو
    تمام و کمال پرداخت می کنم. طاھا برخاست در حالی کھ دست دکتر را می فشرد
    گفت: ممنون تو این مدت حسابی شرمنده شما شدیم. بردیا نیز دست او را فشرد و
    گفت: نمی دونم چھ طوری می شھ از شرمندگی شما دراومد. دکتر تبسمی کرد و گفت:
    کاری نکردم، ھر کاری کھ کردم وظیفھ شغلی من بوده. طاھا گفت: اگھ امری ندارید
    ما مرخص بشیم.
    ھر دو از دکتر سعیدی خداحافظی کردند و از اتاق او خارج شدند. قبل از رفتنشان
    سزی یلدا زدند. او با چشمانی خمار بھ پنجره اتاقش خیره مانده بود. آن دو با ھم سلام
    کردند کھ یلدا سرش را بھ جانب آنھا چرخاند و با دیدنشان لبخندی زد و گفت: سلام،
    شما ھم خبردار شدید؟ کنار تخت او ایستادند. طاھا گفت: تا شنیدیم سریع اومدیم این
    جا. می خواستیم برادرت رو ببینیم اما رفتھ بود. فردا صبح می آد شما رو ببره. یلدا
    محزون نگاھش کرد و گفت: کجا؟ کجا ببره؟ بردیا گفت: حتما بھ خونتون. یش
    خانواده. پدر و مادر شایدم خواھر. یلدا با چشمانی غمناک نگاھش کرد و گفت: من کھ
    چیزی یادم نمی آد پس چرا با دیدن برادرم حافظھ ام رو بدست نیاوردم. طاھا جواب
    داد: قرار نیست با دیدن خونواده حافظھ از دست رفتھ شما برگرده. در اثر تصادف و
    صدمھ دیدن مغزت دچار این عارضھ شدی. زمان می بره. یلدا با ترس پرسید: امکان
    داره ھیچ وقت برنگرده؟ بردیا دلجویانھ گفت: بمی گرده یلدا خانوم. اصلا چھ
    اصراری دارید کھ برگرده، خبر ندارید کھ چھ قدر دلم می خواست مثل شما بودم و از
    ۱۷
    گذشتھ ھیچی نمی دونستم. – واقعا؟! – باور کن! اصلا چرا بھ گذشتھ فکر می کنی؟
    حسن وضعیت شما اینھ کھ اگھ بخواید نمی تونید بھ گذشتھ فکر کنید.پس بھتره کھ فکر
    فردا باشید. یلدا لبخندی زد و گفت: برای دلجویی از من این حرف ھا رو می زنیداما
    من تو این وعیت احساسات گنگی دارم. یکیش ترسھ، بی جھت می ترسم چون چیزی
    نمی دونم می ترسم. احساس پوچی و بیھودگی می کنم. آقایی می آد و می گھ من
    برادرتم، باھام حرف می زنھ، برام دلسوزی می کنھ و اشک می ریزه! از پدر و
    مادری می گھ کھ نگرانم ھستن اما من نمی تونم درکش کنم. بردیا سزرش را پایین
    انداخت و با دست شقیقھ ھایش را فشرد. طاھا گفت: درست می شھ. این طوری نمی
    مونھ. شنیدم ساکن اصفھان ھستین و قراره با برادرتون برگردید بھ اصفھان. بردیا
    گفت: طاھا دقت کردی یلدا خانوم اصلا لھجھ اصفھانی نداره. طاھا ھم متفکرانھ
    نگاھش کرد و گفت: درستھ. شاید بھ تازگی رفتھ باشن اون جا. فردا می تونیم از
    خودش بپرسیم. – حتما این کار رو می کنم. باید مطمئن بشم کھ برادر واقعی یلدا
    خانومھ. یلدا نگاه پرسپاسی بھ آن دو انداخت .و گفت: می شھ غزل خانم و بھنوش و
    پانیذ رو ھم ببینم و بعد برم؟ دلم براشون خیلی تنگ می شھ. تو این مدت بھشون عادت
    کردم. طاھا گفت: صبح بھ ھمراه اونا می آیم. حتما اونا ھم دلشون می خواد کھ از شما
    خداحافظی کنن.
    طاھا و بردیا خداحافظی کردند واز اتاق خارج شدند. بردیا گفت: من می رم خونھ تا
    فردا صبح پول بیارم و با بیمارستان تسویھ حساب کنم. طاھا گفت: می رسونمت. – چھ
    کاریھ! بریم خونھ تو وسایلت رو بردار بریم خونھ ما صبح ھمگی می آیم بیمارستان.
    مادر و بقیھ رو ھم می آریم. طاھا گفت: فکر خوبیھ.
    دل کندن از جمع برایش سخت و دشوار بود. غزل یک دست مانتو شلوار خوشرنگ
    برایش خریده بود کھ با پوشیدنش بر زیبا یی و حلاوتش افزوده گشت. پانیذ ھم بھ
    عنوان یادگاری شال خوشرنگی را بھ او ھدیھ داد و گفت: اینو زمانی کھ تو انگلیس
    بودم خریدم اما ھیچ وقت سرم نکردم. بھ تو بیشتر می آد. دلمون برات تنگ می شھ
    خانومی.
    یلدا از یک یک آنھا تشکر کرد. بردیا تمامی مخارج بیمارستان را پرداخت کرد. یلدا
    حاضر و آماده منتظر برادر نشست. یوسف پس از دقایقی از راه رسید.آن قدر عجلھ
    داشت کھ مدام بھ یلدا گوشزد می کرد کھ زود باش، زیاد وقت نداریم، باید از این جا
    بریم. او نتوانست دلیل تعجیلش را بھ کسی بگوید. پس از کلی اصرار از جانب او یلدا
    از میان آنھا جدا شد و با گریھ خداحافظی کرد. قرار شد کھ بھ ھمراه بردیا و طاھا یھ
    دادگاه بروند. بردیا سوئیچ را بھ مادرش داد تا آنھا بھ خانھ بازگردند و خود بھ ھمراه
    طاھا رفت. یلدا و برادرش در صندلی عقب ماشین جا گرفتند. یوسف دستپاچھ بھ نظر
    می رسید و باعث تعجب طاھا و بردیا می شد.آن دو مدام با نگاھشان او را زیر نظر
    داشتند. از جند خیابان گذشتند. بردیا تحملش سر آمده بود پرسید:اتفاقی افتاده؟ یوسف
    ۱۸
    صاف نشست و پرسید: چھ طور مگھ؟ – آخھ خیلی بھ اطرافتون نگاه می کنین و
    نگرانید. منتظر کسی ھستید؟
    یوسف خواست جوابی بدھد کھ ناگھان ماشینی مقابلشان پیچید و آنھا مجبور بھ توقف
    شدند. یوسف و یلدا بھ جلو پرتاب شدند. بردیا با خشم گفت: چی کار می کنی طاھا؟
    اینا کی اند؟
    در ماشینی کھ باعث توقف آنھا شده بود باز شد و چند مرد قوی ھیکل از آن خارج
    شدند. یوسف با ناراحتی گفت: از اینا فرار می کردیم. برید دکتر. در ماشین رو باز
    نکنید. اینا بھ کسی رحم نمی کنن.
    اما دیر شده بود. قبل از اینکھ طاھا و بردیا متوجھ حرف او شوند در ماشین توسط آنھا
    باز شد. یکی با خشم آستین مانتوی یلدا را کشید و دیگری گلوی یوسف را فشرد و و
    را بیرون کشید. بردیا و طاھا بی درنگ از ماشین بیرون پریدند. دو نفر بر سر یوسف
    ریختھ بودند کھ بردیا بھ کمک او شتافت و طاھا نیز بھ سراغ مردی رفت کھ یلدا را
    کشان کشان بھ سمت ماشین می برد. یلدا با عجز و نالھ گفت: کمک کنید،اینا از جونم
    چی می خوان؟ ولم کن.
    طاھا یقھ مرد را محکم گرفت و غرید: ولش کن مگھ اسیری می بری؟
    آن مرد کھ ھمان کمال بود مشتی را حوالھ صورت طاھا کرد.او طعم خون را زیر
    دندان ھایش حس کرد و شکافی روی لبش پدیدار گشت. یلدا با دیدن خون منقلب شد و
    روی زمین نشست. کمال ھم او را رھا ساخت و با طاھا گلاویز شد. پس از لحظاتی
    طاھا با صورتی زخمی خود را بھ یلدا رساند و با خشونت بسیار او را بھ سمت ماشین
    ھدایت کرد.کمال کھ در اثر ضربات سنگین مشت طاھا مدھوش روی زمین افتاده بود
    تا خواست بھ خود تکانی بدھد و خود را بھ آنھا برساند یلدا درون ماشین جای گرفت
    طاھا در را از درون قفل کرد.
    کم کم جمعیت دوره شان می کرد و دخالت مردم باعث شد بردیا و یوسف با سرعت
    سوار ماشین شوند و در فرصتی مناسب از میان جمعیت و تھدید ھای کمال و دار و
    دستھ اش بگریزند. طاھا با سرعت رانندگی می کرد و مدام از آینھ بھ یلدا کھ بھ پنجره
    خیره مانده بود و حرکتی نمی کرد نگاه می کرد. پس از طی چند خیابان مقابل مغازه
    ای پارک کرد وگفت: یوسف نایلون قرص ھاش رو بده. شوکھ شده.
    بردیا سریع پیاده شد و داخل مغازه رفت. طاھا نیز با کمک یوسف قرصی زیر زبان
    یلدا گذاشت و پس از لحظاتی او بھ حال طبیعی باز گشت و با دیدن صورت زخمی و
    نگران آنھا بھ گریھ افتاد. بردیا گفت: بیایید پایین دست و صورتمون رو بشوریم. این
    طوری ھرکس دیگھ ھم ما رو ببینھ می ترسھ.
    طاھا لیوان آب را بھ یلدا داد وگفت: ما ھمھ خوبیم تو آروم باش، استرس و ناراحتی
    اصلا برات خوب نیست. یلدا در میان گریھ و با کلماتی بریده بریده گفت: نیان
    دنبالمون؟ -نترس پیدامون نمی کنن. ما پیشت ھسیم پس ترس تو بی مورده.
    ۱۹
    او نیز از ماشین خارج شد و پس از شستن دست و صورت و تھیھ چسب زخم دوباره
    سوار ماشین شدند. طاھا پرسید: برای چی دنبالتون بودن؟ اونا کی بودن آقا یوسف؟
    یوسف بھ اطرافش نگاه کرد و گفت: قصھ اش طولانیھ، خیلی وقتھ دنبالمون
    ھستن.حتما مسافرخونھ ھم لو رفتھ. کجا می شھ یھ ذجای امن پیدا کرد تا سر فرصت
    یھ چاره ای بکنم.
    بردیا پرسید: دنبال چھ جور جایی ھستین؟ – مسافر خونھ ای، اتاقی. طاھا گفت: یلدا
    خانوم رو کھ نمی شھ ھر جایی برد. اونم تو این وضعیت. حداقل باید چند وقتی تحت
    نظر باشھ. این ضربھ روحی براش خیلی سنگین بود. – نمی تونم دکتر.بیمارستانم لو
    رفتھ.کجا ببرمش کھ تحت نظر باشھ. شما کھ نمی دونید اونا قصد جونمون رو کردن.
    بردیا گفت: بریم خونھ ما.
    ھمھ با تعجب نگاھش کردند و او گفت: جایی امن تر از اون جا سراغ ندارم. یوسف
    گفت: بھ اندازه کافی مزاحم شما شدیم. دیگھ شرمندمون نکنید. طاھا گفت: راست می
    گھ،یلدا خانوم می تونھ کنار زن عمو و دختر عموم راحت باشھ.منھم بھش سر می زنم
    و از نظر پزشکی ھم نگرانی نداره. شما ھم برید کلانتری و از دست اونا شکایت
    کنید.
    یوسف سرش را تکان داد و گفت: شکایت نھ، ما باید خودمون رو ازشون پنھون کنیم.
    احتیاج بھ زمان داره تا کار سفرمون بھ خارج از کشور رو درست کنم.
    بردیا با تعجب پرسید: می خواید برید خارج از کشور؟ کجا: – ھر جا کھ باشھ، ھر جا
    کھ امنیت داشتھ باشیم. طاھا پرسید: نمی خوام با اصرارم فکر کنید کھ قصد فضولی
    دارم اما بھ نظر من اگھ جریان رو بگید شاید کمک بیشتری از دستمون بر بیاد. یوسف
    لبخند محزونی زد و گفت: تا ھمین جا ھم زیادی درگیر مشکلات ما شدید. بردیا
    پرسید: ربطی بھ مواد و قاچاق و این جور چیزا نداره؟ یوسف شانھ او را فشرد و
    گفت: بھ قیافھ من و خواھرم می آد کھ اھل این کارا باشیم؟ خیالتون جمع یھ مشکل
    خانوادگی و قومیھ، ھمین! اگھ می شھ مارو جلوی یھ مسافر خونھ پیاده کنید. بردیا
    برآشفت و گفت: بھ ما اعتماد ندارید؟ – اصلا این طور نیست. – پس چرا راضی نمی
    شید کھ بیایید خونھ ما؟ – می ترسم برای شما و آقای دکتر و خانواده مشکل ساز باشیم.
    طاھا گفت: نگران ما نباشید اتفاقی نمی افتھ. – پس آقای دکتر یلدا رو می سپرم دست
    شما امانت. چند روزی فرصت می خوام کھ بتونم کار ھا رو راست و ریس کنم بعد
    بیام دنبال خواھرم. این طوری سرعت کارم بیشتر می شھ. طاھا و بردیا بھ ھم نگاه
    کردند و ھر دو با ھم گفتند: حرفی نیست. – لطف دارید. آقای دکتر شما ھم چند روزی
    نرید بیمارستان. اونا حتما بھ بیمارستان ھم سر می زنن تا ردی از شما بگیرن. وقتی
    شما رو نبینن جای یلدا رو ھم پیدا نمی کنن. – باشھ، مرخصی رد می کنم. بادست شانھ
    ھر دوی آنھا را فشرد و گفت: مردتر از شما تو این شھر نمی تونستم پیدا کنم. اگھ
    میشھ ھمین کنار نگھ دارید تا من پیاده بشم.
    ۲۰
    بھ جانب یلدا کھ ھمچنان مبھوت بھ آنھا نگاه می کرد چرخید و گفت. پیشانی اش را
    بوسید و گفت: جات پیش دکتر امنھ. می آم دنبالت مراقب خودت باش. پیاده شد و پس
    از خداحافظی از طاھا و بردیا در پیچ کوچھ ای ناپدید شد.
    طاھا حرکت کرد و بھ بردیا خیره شد کھ او گفت: تو نگاھت جیزی می بینم کھ
    انتظارش رو ندارم. – تو نگاه من؟ – آره دیگھ. – مثلا چی می بینی؟ – شک و تردید،
    اما خیالت راحت بھترین کار رو کردیم. – چشمات عینک لازم شده. اونی کھ توی
    چشم من دیدی سرخی ناشی از ضربھ بوده. ربطی بھ شک و تردید نداره.
    از آینھ نگاھی بھ یلدا انداخت کھ گوشھ صندلی کز کرده بود و متفکرانھ از پنجره
    بیرون را تماشا می کرد.اشاره ای بھ بردیا کرد و گفت: حتما زن عمو و بھنوش و
    پانیذ کلی خوشحال می شن کھ یلدا خانوم می یاد پیششون. – از مادرم . بھنوش کھ
    خیالم راحتھ اما از پانیذ خبر ندارم. – بی انصاف نشو بردیا! داری یلدا خانوم رو می
    ترسونی. بردیا بھ جانب او چرخید و گفت: خونھ ما عین بازار شام می مونھ. ھمیشھ
    خدا مھمون داریم. نھ این کھ بد باشھ خیلی ام خوبھ، حداقل حسنش اینھ کھ ھیچ وقت
    حوصلھ ات سر نمی ره. خواھرم بھنوش رو دیدی. مثلا چند سال پیش با کلی جھیزیھ
    فرستادیمش خونھ مھندس پیمان. خبر نداشتیم یکی رو می فرستیم می ره با دو نفر
    دیگھ برمی گرده. اسمشھ شوھر کرده اما ھفت روز ھفتھ رو خونھ ماست. با پسرش
    بھزاد کھ شباھت زیادی بھ زلزلھ ھشت ریشتری داره. با اون گوشای تا بھ تاش.
    یلدا بھ سختی جلوی خنده اش را گرفتھ بود نگاھش بھ نگاه گرم طاھا درون آینھ افتاد.
    وقتی طاھا او را متوجھ خود دید لبخندی زد و گفت: مثلا داره خونواده رو بھتون
    معرفی می کنھ! این چھ جور معرفی کردنھ بردیا؟ درست و حسابی بگوخواھرم و
    پسرش بیشتر وقت ھا خونھ ما ھستن این کھ دیگھ این ھمھ مقدمھ چینی نمی خواد. –
    نمی ذاری کھ اصل مطلب مونده. – لابد اونم پانیذه. – آره دیگھ فکر نکنم نیازی بھ
    معرفی عمو علی و خالھ غزالھ باشھ. اونا در ماھی چند باری بھمون سر می زنن اما
    زیاد مزاحمت ایجاد نمی کنن اما این انیذ خانوم دختر خالھ گرامی بندھکھ تازه از
    فرنگ برگشتھ،ده سال پیش بھ اصرار خانوم، خالھ بیچاره ام ترک دیار کرد و رفت
    انگلیس. اونا فقط ھمین یھ دختر رو داشتن. طفلی خالھ پریوش پارسال بھ خاطر
    توممور مغزی فوت کرد و بعد چند ماه پانیذ بی خبر برگشت ایران. اومدنش مثل یھ
    معماست کھ قراره من حلش کنم.
    یلدا گفت: خیلی خانم و زیباست.
    بردیا ابرویی بالا انداخت کھ باعث خنده طاھا شد و سپس گفت: پانیذ تنھا کسی کھ می
    تونھ بھ خوبی لج بردیا رو در بیاره. بھ خاطر اینھ آقا نسبت بھش حساس شده.
    بردیا با غیظ گفت: نخیر

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان همسفر قسمت اول

رمان همسفر قسمت دوم

رمان همسفر قسمت سوم

رمان همسفر قسمت چهارم

رمان همسفر قسمت پنجم

رمان همسفر قسمت ششم

رمان همسفر قسمت هفتم

رمان همسفر قسمت هشتم

رمان همسفر قسمت نهم

رمان همسفر قسمت دهم

رمان همسفر قسمت یانزدهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!