رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

اخر سر نگاهمو به سمت یوسف سوق دادم و احوالپرسی مختصری باهاش کردم . بابا با حبیب اقا(پدر یوسف) گرم صحبت شده بود و مامان با نسرین خانوم و یوسف هم با طاها . قبل از اینکه مامان گرم صحبت بشه ، اشاره کرد که برم چایی بیارم . منم هر چی نقشه واسه از زیر کار در رفتن کشیده بودم ، نقش بر اب شد . با تانی از جام بلند شدم و سینی رو از اکرم خانوم گرفتم . یه سینی خیلی بزرگ که سنگین هم بود و گهگاهی دستم می لرزید و چایی هام توی سینی می ریخت . دسته های سینی رو محکم تو دستم فشار دادم و به راه افتادم . فقط خداخدا می کردم که پاشنه ی کفشم روی پارکت سالن نشکنه !
اول چایی رو به حبیب اقا و بعد به بابا و نسرین جون و مامان تعارف کردم . اخر سر رفتم جلوی یوسف ولی هنوز نگاهم به نسرین جون بود که داشت تشکر می کرد و منم جوابشو میدادم . وقتی برگشتم دیدم خیلی نزدیک یوسف وایسادم و اونم سیخ نشسته و یه خرده قرمز شده .
این قرمزی واسه خجالته ؟ بعید می دونم … پس چه مرگشه که هی مثل افتاب پرست رنگ به رنگ میشه ؟! وقتی داشت استکانو برمی داشت لرزش دستاش مشهود بود . همونجا وایساده بودم و سینی رو به طرف طاها گرفتم . اونم چاییشو برداشت و واسه اینکه دیگه تنها نشینم گفتم استکان منم برداره و بزار کنار خودش تا بعدا بیام پیششون بشینم .
تا از جام تکون خوردم ، یوسفو دیدم که بی معطلی ، نفسشو بریده بریده بیرون داد و یه اخ کوچولو گفت . دیدم که خم شد و انگشتای پاشو ماساژ داد . یه اخم نشست رو صورتم … چی شده بود ؟ قبلا که طوریش نبود … از اشپزخونه بیرون اومدم و کنار طاها نشستم . هنوز اون اخم رو صورتم بود و با کنجکاوی به یوسف نگاه می کردم . اونم سعی می کرد نگاش با من تلاقی نکنه … اون حس اشنای فضولی بدجوری بهم چنگ زده بود و می خواست سر از کار یوسف دربیاره … با صدای نسرین جون به خودم اومدم :
_ یهدا جون چرا پریشب نیومدی خونه ی ما ؟ به خدا خیلی از دستت ناراحت شدم …
دستپاچه شدم و گفتم :
_ ببخشین تو رو خدا نسرین جون … راستش رفته بودم کوه و خیلی خسته بودم … اصلا امادگی مهمونی اومدن نداشتم باید منو ببخشین …
نسرین جون لبخند مهربونی به روم زد و گفت :
_ اشکالی نداره عزیزم … فرصت واسه دیدار هست … امتحانا چطور پیش می ره ؟
مامان به جای من جواب داد :
_ وای نمی دونی نسرین جون این بچه رو ما شب به شب نمی بینیم … همش خودشو تو اتاق حبس کرده …
جانم ؟! من کی خودمو تو اتاق حبس کردم ؟ مامان جون به خدا اینجوری حفظ ظاهر نکن بالاخره یه جایی ابرومون میره ها ! نسرین جون پرسید :
_ الهی بمیرم … مگه ترم چندمی ؟
_ ترم شیش…البته به خاطر یکی از درسامه که بیشتر اذیت میشم وگرنه زیاد به خودم سخت نمی گیرم …
این وجدان ما نمیزاشت با دروغ مامان موافقت کنم !
نسرین جون _ حالا کدوم درس هست ؟
_ ساختمان داده … بیشتر روی پروژه اش مشکل دارم .
نسرین جون رو به یوسف گفت :
_ یوسف تو این درسو گذروندی ؟
یوسف که داشت با طاها حرف میزد و حواسش به ما نبود گفت :
_ چیو مادر جون ؟
نسرین جون حرفشو تکرار کرد . یوسف جواب داد :
_ بله … من باهاش مشکلی نداشتم … شما کجاشو بلد نیستین ؟
حق به جانب گفتم :
_ بلدم … فقط توی پروژه اش اشکال دارم .
نسرین جون پیشنهاد داد :
_ خب به یوسف بگو کمکت کنه …
جانم ؟! دیگه چه خبر ؟! نگاهی به یوسف کردم از چهره اش نمی شد چیزی فهمید … نسرین جون دوباره گفت :
_ اصلا برین تو اتاقت با هم مشکلتونو رفع کنین …
هاااااااااااان ؟! من با این پسر شما مشکلی ندارم که هی منو می بندی به ریش این ! حالا کجا بریم ؟! یوسفم معلوم بود کمی هول شده … سریع گفتم :
_ راضی به زحمت شما نیستم ….
نسرین جون _ چه زحمتی بابا ؟ یوسف جان مادر پاشو پسرم …
عجب مادر باحالیه ها ! هی حال بده به این پسرت ! دیدم یوسف از روی صندلیش بلند شد … کجا می خوای بری عمو ؟ عمرا بزارم پاتو بزاری تو اتاق من … همین ابروی نداشتم هم با دیدن اون اتاق از بین میره …! سعی کردم یادم بیارم که چند هفته پیش اکرم خانوم اتاقمو به زور تمیز کرد !…فکر کنم حدود دو هفته میشه … اوه بلا به دور پس خیلی کثیفه ! سریع از یوسف جلو زدم و اهسته گفتم :
_ لطفا همینجا منتظر باشین من لپ تاپمو میارم اینجا …
یوسف با ارامش خاطر گفت :
_ باشه حتما .یوسف یه نفس عمیق کشید و پرسید :
_ متوجه شدین ؟
گوشه ی ابرومو خاروندم و گفتم :
_ خب اینی که شما گفتین همینیه که من توی برنامه پیاده کردم چه فرقی داره ؟
یوسف نگاه دقیق تری به صفحه انداخت و گفت :
_ خب اره یه اشاره ی کوتاه کردین ولی بازترش کن که ایرادی نداشته باشه .
لپ تاپو به سمت خودم چرخوندم و دست به کار شدم . تو این مدتی که داشتم کار می کردم ، سنگینی نگاشو رو خودم حس می کردم ولی نمی خواستم بفهمه که می دونم داره دیدم می زنه . بعد از یه مدت ، کارم تموم شد و برنامه ی جدیدو سیو کردم . یوسف بی مقدمه پرسید :
_ نوازندگیت بهتر شده ؟
_ اره یه خرده … ولی هنوز دست به ویولن نبردم . صداش گوش خراشتر از گیتاره .
یوسف لبخند محوی زد و گفت :
_ خب همه ی مبتدی ها یه کمی لنگ میزنن ولی به مرور زمان بهتر میشه .
سر شالمو صاف کردم و گفتم :
_ اوهوم .
یوسف بعد از چند لحظه سکوت دوباره گفت :
_ میشه گیتارتم بیاری بزنی تا من ببینم ؟
تعجب کردم . خب توی کلاس که می تونست کارمو بشنوه .
_ نمی خواین تا فردا صبر کنین ؟ توی کلاس میزنم .
یوسف _ می خوام که فردا نیای .
چشام گرد شد :
_ واسه چی ؟
یوسف _ تو بشین ادامه ی پروژتو کار کن و درستو بخون … شنیدم که استادتون خیلی بد عنقه ، کار هر کسی رو قبول نمی کنه .
_ اما …
یوسف _ اما و اگر نداره … من مطمئنم اگه فرصت بیشتری داشته باشی نتیجه ی مطلوبتری هم به دست میاری …خب ؟
حق با یوسف بود . سرمو به علامت تصدیق تکون دادم و گفتم :
_ باشه ممنون از لطفتون . حالا اگه میخواین بریم بالا .
یوسف از پشت صندلی بلند شد و به همراهم راه افتاد . توی مدتی که اشکالمو رفع کرده بود ، توی هال نشسته بودیم و بقیه هم توی پذیرایی بودن . وقتی به طبقه ی بالا رسیدیم ، به طرفی اشاره کردم و گفتم :
_ شما بفرمایین توی هال خصوصی من الان میام .
یوسف سری تکون داد و روی یکی از مبلا نشست . رفتم توی اتاق تا گیتارمو بردارم . از توی اینه نگاهی به خودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم . باز خدا رو شکر نیومد تو اتاقم همه چیزم دورو بر اتاق ریخته اس …
گیتار به دست از اتاق خارج شدم . از دور دیدم که روی مبل نشسته و چشماش بسته اس . نا خوداگاه ایستادم تا براندازش کنم . یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود و زیرش یه تیشرت سبز تیره پوشیده بود که جلوه ی خاصی به صورتش داده بود و کمی با چشماش هماهنگ بود . هنوزم نتونستم خوب بفهمم رنگ چشماش چه جوریه … زمردیه ، سبز روشنه ، جلبکیه !….اوف بی خیال به من چه ؟ حالا دارم از فضولی میمیرما ! در حال دید زدن بودم که چشاشو باز کرد و صاف نشست :
_ اومدی؟
اب دهنمو قورت دادم و به سمتش حرکت کردم . روی مبل رو به روش نشستم و گیتارو از توی کیف در اوردم و روی پام گذاشتم . انگشتامو روی سیمهای گیتار به حرکت در اوردم . یه قطعه ی خیلی کوتاه نواختم و منتظر جواب یوسف شدم . دستشو زیر چونه اش گذاشته بود و به حرکت دست من نگاه می کرد . خیلی اهسته گفت :
_ استعدادت عالیه . افرین .
خیلی خوشحال شدم که از کارم خوشش اومده . پرسید :
_ هیچ قطعه ی دیگه ای هست که خودت بخوای بزنیش ؟
کمی فکر کردم وگیتار یکی از اهنگای محسن یگانه رو تو ذهنم اوردم . هر شب با همین اهنگ تمرین می کردم . هر شب هم با همین صدای گوش خراش گیتار من طاها و مامان دادشون در میومد ! چشامو بستم و حس گرفتم و انگشتامو اهسته روی سیمها به حرکت در اوردم ….. نه بابا کم کم دارم به خودم امیدوار میشم ! یه چیزایی بارم هستا ! بعد از اینکه اهنگو تموم کردم ، چشامو باز کردم و دیدم که بقیه توی هال وایسادن و برام دست می زنن . نسرین جون اومد جلو و یه ماچ ابدار از گونه ام کرد و گفت :
_ ماشالا چه دختر هنرمندی داری فاطمه جون !
وااااااااای یکی بیاد منو جمع کنه ! دیگه هر چی قند و شکر بود تو دلم اب کردن ! حبیب اقا به یوسف گفت :
_ فکر نکنم خیلی وقت باشه که یهدا خانوم میاد کلاس تو اره ؟
یوسف نگاهی پر از تحسین بهم کرد که سرخ شدم بعد هم با لبخند گفت :
_ نه بابا فکر نکنم بیشتر از یه ماه باشه …
حبیب اقا هم گفت :
_ خیلی استعدادت خوبه ها …
مامان با تعجب پرسید :
_ مگه تو میری کلاس اقا یوسف ؟
_ بله …
مامان _ پس چرا هیچ وقت نگفته بودی ؟
_ چون هیچ وقت نپرسیده بودی مامان جون .
راست می گفتم . مامان هیچ وقت به اهنگ و اینا علاقه ای نداشت … بیشترین هنری که می پسندید خیاطی و گلدوزی و اشپزی بود که من فقط اشپزیم از نظر مامان مقبول بود بقیه اش صفر ! حتی درز شلوارمم نمی تونستم کوک بزنم !
بابا گفت :
_ دخترم تو این مورد به خودم رفته .
حق با بابا بود من فقط این استعدادو از بابا به ارث برده بودم وگرنه هیچ چیزم شبیه بابا نبود . یعنی هیچ چیزم شبیه ادمیزاد نبود ! فرشته ای بودم واسه خودم !پریدم رو تخت و به شب خوشی که داشتم فکر کردم . بهتره کم کم فکر یه برنامه ریزی حسابی واسه درسام باشم . باید از فردا صبح زود بیدار بشم و بشینم پای ساختمان . نمی دونم چرا درس خون شده بودم …
لابد به خاطر این بود که می خواستم پوز این فاضلی رو به خاک بمالم و بهش ثابت کنم که من درسم خیلی خوبه تو نمره نمیدی ! ولی ته تهای دلم می دونستم که به خاطر یوسف میخوام درسمو بخونم
_ ولی نه … نباید به این دلیل باشه …
چرا ؟ …. خب ، چون …چون اصلا ربطی به اون نداره … اون توی زندگی من جایی نداره که من بخوام به خاطرش کاری بکنم …
_ جایی تو زندگیت نداره ؟ هه ! بدبخت اگه اون نبود که تو هم الان اینجا نکپیده بودی و هی تو گوش من ور نمی زدی … همون موقع از تپه پرت می شدی پایین منم از دستت راحت می شدم !
هان ؟ اره خب راست میگیا … بله که راست می گم حالا هم بگیر بخواب …
_ باشه کاری نداری ؟….
از همون اولم نداشتم مزاحم ! … به به همه وجدان دارن ما هم وجدان داریم اصلا اعصاب نداره !…
بکپ!… اوه اوه باشه بابا چشم !
چشامو باز کردم . هنوز هوا تاریک بود . ااا؟پس چرا من به این زودی بیدار شدم ؟ حتما نصفه شبه و تشنه ام شده . گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و به ساعت نگاه کردم . دو دقیقه دیگه ساعتم زنگ میزد . دیگه خوابیدن فایده نداره . نمازم رو خوندم و تصمیم گرفتم واسه شادابیم برم توی پارک روبه روی خونمون و یه خرده ورزش کنم . مانتوی نخی سفید با شلوار سفید پوشیدم و یه شال نخی سفید هم سرم انداختم . شبیه ارواح شده بودم ! اهسته از در خارج شدم و کفشای ورزشیمو پا کردم .
نیم ساعت بعد از کلی دوندگی و ورزش صبحگاهی برگشتم خونه . تا درو باز کردم ، با طاها سینه به سینه شدم . بیچاره از ترس سکته کرد . یه هِنی کرد که گفتم الانه که نفسش بند بیاد ! با دیدن قیافه اش زدم زیر خنده . طاها بعد از چند لحظه اروم تر شد و با داد گفت :
_ معلوم هست اینجا چه غلطی میکنی ؟ این چه رنگیه پوشیدی ؟ اَه زهره ام ترکید !
از شدت خنده ، گوشه ی چشمم اشک نشسته بود .
طاها _ کوفت بسه دیگه … چقدرم بد میخندی تا زبون کوچیکت معلوم شد !
با دست بهش اشاره کردم و گفتم :
_ خیلی قیافت باحال شده بود …. انگار جنی شدی !
طاها از جلوی در کنارم زد و گفت :
_ بسه دیگه … اول صبحی کجا رفته بودی ؟
_ رفته بودم پارک ورزش …
چشمای طاها اندازه ی در قابلمه شد :
_ ورزش ؟ کی ؟ تو ؟ الان ؟
بعد هم با ناباوری به ساعت مچیش نگاه کرد و دوباره گفت :
_ یهدا … مطمئنی خودتی ؟ احیانا روحت که نیست ؟ ها ؟ نکنه من دارم خواب میینم ؟
رفتم و جلوش وایسادم . کپشو لای انگشتام گرفتم و با قدرت کشیدم . صدای داد و هوارش تا کوچه ی بغلی رفت !
طاها _ آآآآآآآی دیوونه چی کار می کنی ؟ لپمو کندی !
_ می خواستم بفهمی که خواب نیستی اوپا … حالا هم بدو برو نون بگیر بدو …
با یه لبخند موزی ، رفتم تو خونه و اونو که هنوز دستش رو لپش بود تنها گذاشتم .
مامان داشت موهاشو می بست که با دیدن من که در حال چیدن میز صبحانه بودم ، خشکش زد … ای بابا عجب سابقه ی بدی داشتما … مگه من ادم نیستم ؟ خب از پس کارام بر میام دیگه چرا همه تا میبینن یه کاری رو خودم میکنم دهنشون میافته کف زمین ؟!
مامان سرشو چرخوند و به ساعت توی سالن نگاه کرد و دوباره برگشت و بهم خیره شد . با تعجب پرسید :
_ یهدا….چرا اینقدر زود بیدار شدی دختر ؟
قوری چایی رو روی میز گذاشتم و گفتم :
_ خیلی غیر قابل باوره ؟
مامان با صداقت گفت :
_ خیلی !
همونطور که از اشپزخونه خارج میشدم گفتم :
_ تا طاها میاد من یه دوش میگیرم و میام .
بعد از یه دوش سریع ، افتادم به جون موهام . تو حموم اونقدر نرم کننده زده بودم که یه کمی شونه میشد . با کلی درد بالاخره تونستم موهامو شونه کنم . سرمو تکون دادم و توی اینه به خودم نگاه کردم .موهام خیلی نرم و خوش حالت شده بود .
تو دلم گفتم چقدر این یهدا با اون یهدای شبدون پوششه فرق می کنه … ولی یه طرف دلم هنوز می خواست که همون یهدای همیشگی باشه . شلوغ و شبدون پوششه و حواس پرت . بیخیال بابا … دو روز که بیشتر نیست امتحان ساختمانو که دادم بازم میشم یهدای قبلی … با این فکر لبخند شیطنت امیزی به لبم نشست و از اتاق خارج شدم .
ای بابا … از اول صبحونه تا حالا یه لقمه هم از گلوم پایین نرفت . چرا همه به من زل زدن ؟!
طاها از همه جالبتر بود . بین من و مامان بابا نشسته بود و یه نیگا به من می کرد یه نیگا به مامان و بابا . می خواستم همین کاسه ی عسلو خالی کنم رو کله اش ! بالاخره طاقت نیورد و پرسید :
_ یهدا … دیشب از کدوم دستت خوابیدی ؟
_ دست راست … چطور ؟
طاها _ هیچی … میگم چرا انقدر عوض شدی دلیلش به همون بد خوابیت بر میگرده .
_ مگه چه جوری شدم ؟
طاها _ هیچی دیگه … عوض شدی … یعنی یه جورایی خانوم شدی …
خواستم یه لگد بزنم تو ساق پاش که دیگه زر زیادی نزنه اما حرف بابا مانع شد :
_ دخترم از همون اول خانوم بوده … باید بگی خانوم تر شده .
طاها به حالت ایش چشاشو از من گرفت و به صبحونه اش زل زد . بترکی ایشالا حسود خان ! اگه شفاعت بابا نبود الان پا نداشتی ! مامان بی مقدمه پرسید :
_ خب حالا نگفتی دلیلش چیه ؟
_ دلیل چی ؟
مامان _ همین تغییر و تحولات دیگه … افتاب از کدوم طرف در اومده خانوم ؟
_ امتحان داشتن من که ربطی به افتاب نداره مامان جون…هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده فقط من تصمیم گرفتم پوز این استاد گراممو به خاک بمالم .
مامان _ ایشالا موفق باشی … اهان تا یادم نرفته بهت بگم که امروز عصر خالت اینا با دایی فواد میان اینجا ….
وا رفتم ._ تا کی تشریف دارن ؟
مامان _ خب معلومه دیگه تا اخر شب که شام بخورن .
_ مناسبت این سور چیه ؟
مامان اخم ظریفی کرد و گفت :
_ سور که نیست یهدا … فواد و فائقه مثل همیشه دارن میان اینجا بهمون سر بزنن … حتما باید مناسبتی داشته باشه ؟
نمیدونم والا … نه مثل اینکه حق با شماس …خراب شدن رو سر مردم که دلیل و برهان نمی خواد ! با حرص یه لقمه ی دیگه خوردم و با خودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت به برنامه ریزی فکر نکنم . به من درس خوندن نیومده .
بعد از صبحونه سریع رفتم سر درسم تا قبل از تشریف اوردن این لشکر بتونم کمی بخونم …. میدونم یه خرده داشتم شلوغش می کردم ولی حق داشتم صدایی که این هشت نفر تولید می کردن از هزار تا پارتی بلند تر بود . باید یه فکری واسه امشب بردارم … ای خدا یکی به دادم برسه !
گوشیا رو توی گوشم جا به جا کردم . الهی خدا یه عمر با عزت به الهام بده . الهام سه تا برادر کوچیکتر از خودش داره و یه خواهر بزرگتر که ازدواج کرده و یه پسر داره و هر روز خونه ی الهام اینا پلاسه … من نمیدونم این چه رسمیه که دختر بعد از ازدواج با قبل از ازدواج هیچ فرقی نمیکنه ؟! غیر از من هیچکی نیست بگه که شما دخترا اگه می خواین هر روز خونه مامانتون پلاس باشین و مزاحمت ایجاد کنین پس اصلا واسه چی عروس شدین ؟! بابا جون ، شما رو عروس کردن که ادم دو دقیقه از دستتون نفس راحت بکشه …. (قابل توجه محیا خانوم!)
اه .. حواس نمی زارن واسه ما … کجا بودم ؟ اهان داشتم واسه الهام طلب خیر می کردم اخه می دونین ، این دختر یه گوشی خریده که وقتی درس می خونه اینو میزاره تو گوشش و دیگه سر و صدا اذیتش نمی کنه . این گوشی بیشتر واسه کارگرای کارخونه هایی که دستگاهای پرسر و صدا دارنه … میبینین به خدا ؟ دانشجوی حاضر و مهندس اینده ی مملکت کارش به کجا کشیده ؟!
گذشت زمان و سر و صدای مهمونا رو حس نمی کردم . بلند بلند واسه خودم مسئله ها رو توضیح می دادم و تند تند می نوشتم . داشتم روی یه مسئله ی حساس فکر می کردم که یهو یه پس گردنی محکم خورد تو سرم و پیشونیم چسبید به میز !
_ آآآآآآآآخ ….
سرمو برگردوندم و دیدم طاها با عصبانیت بهم زل زده … وای باز این چشه که می خواد پاچه ی منو تیکه پاره کنه ؟! یاد پس گردنیش افتادم و براق شدم :
_ چه مرگته !؟ چرا میزنی !؟
طاها با عصبانیت گفت :
_ زهر مار و چه مرگمه! … تو خجالت نمیکشی جوابمو نمیدی ؟ نمیگی حنجره ی من پایین اون پله ها پوسید و تو نشستی داری اهنگ گوش میدی ؟!
بعد با عصبانیت گوشی رو از گوشم بیرون کشید . پلاستیک سر گوشی تو گوشم موند ! همونطور که سعی میکردم اون پلاستیک نازکو از گوشم خارج کنم ، جواب دادم :
_ خب می خواستی یه تکونی به خودت بدی و پاشی بیای سراغم … اه اه انقدر بدم میاد از این پسرای تنبل …
طاها با حرص نگام کرد و منم یه شکلک واسش دراوردم .
طاها _ پاشو بریم شام الان وقت گوش تمیز کردن نیست .
در حالی که انگشتمو تا ده سانت تو گوشم فرو کرده بودم گفتم :
_ گوشمو تمیز نمی کنم که … دارم دست گلی که جناب عالی به اب دادیو رو درست می کنم .
طاها _ غلط کردی من اونقدرا بلند سرت داد نزدم که کر بشی …
_ اولا غلطو خودت کردی در ثانی ربطی به صدای نکره ی تو نداره .
طاها دستمو کشید و گفت :
_ حالا هر چی من یکی اگه با تو یکی بدو کنم که تا فردا صبح باید جواب پس بدم … زود بیا شام .
_ تا شما میزو بچینین منم میام .
طاها با تمسخر گفت :
_ میزو چیدیم منتظر شرفیابی شاهزاده خانمیم .
قری به سر و گردنم دادم و گفتم :
_ پس تا پرنسس اماده میشه هری بیرون .
طاها یه چشم غره بهم رفت و از اتاق خارج شد . رفتم جلوی اینه و سعی کردم گوشمو نگاه کنم . ای تو اون روحت طاها … ببین چه بلایی سرم اوردی … حالا وقت ندارم اون پلاستیکو پیدا کنم . سریع یه پیرهن تقریبا بلند و چارخونه ی سبز پوشیدم و شلوار لی سبز تیره ام رو پا کردم . یه روسری ساتن یشمی هم سرم کردم . تازگیا به رنگ سبز علاقه ی خاصی پیدا کردم … اوه جای یوسف خالی !
پله ها رو یکی دو تا کردم و رفتم پایین . وقتی رسیدم همه سر میز نشسته بودن و صدای تق و توق کاسه بشقابا و خنده و گفت و گوشون بلند بود . یه سلام بلند کردم که باعث شد همه صد و هشتاد درجه سرشونو بچرخونن تا منو رویت کنن . یه لبخند ژوکوند زدم و رفتم طرف میز .
بین شایان و شمیمسا یه جای خالی بود . معلوم بود دوباره خواهر برادر با هم قهر کردن که جدا نشستن . شایان سال اول دبیرستان بود و شمیمسا امسال کنکور داشت . دختر خوبی بود ولی یه خرده کلاس میزاشت . خاله فائقه لبخند پهنی به روم زد و منم جوابشو دادم . دایی فواد دیس برنجو رو به روم گذاشت و گفت :
_ چه خبرا خانوم مهندس ؟ کم پیداییا …. حالی از ما نمی پرسین …
کاش زندایی نغمه اونجا نبود اونوقت میتونستم راحت حرف بزنم اما زندایی نغمه از اون لفظ قلمیای خفن و خوش برخوردای کلاس بالا بود . ناچارا یه جوری جواب دایی رو دادم که کسر شان نباشه :
_ متشکرم دایی جون … نفرمایین . من که همیشه جویای احوالتون از مامان هستم … خبری هم غیر از سلامتی شما و خوانواده نیست ایشالا که همیشه تندرست باشین …
اوه فکر کنم یه ریزه زیاده روی کردم … اصلا این تریپ حرف زدن به من نمیومد . طاها که داشت قاشقو به سمت دهنش میبرد با این حرف من نزدیک بود از خنده منفجر بشه . با یه قیافه ای که سرخ شده بود بهم نگاه کرد و قاشق بزرگو تو دهنش چپوند . اخ من باز نگام به دهن جمع و جور طاها افتاد و امپر حسودیم بالا زد . البته دهن خودمم کپی طاها بودا ولی میگم چرا طاها باید مثل دخترا اینقدر خوشگل باشه !؟( به تو چه اخه؟)
زندایی نغمه چادرشو مرتب کرد و مرغو بهم تعارف کرد . هول گفتم :
_ به خدا نغمه خانوم زحمت نکشین … من خودم برمیدارم .
مامان یه جور بدی نگام کرد که یعنی تو میزبانی یا اونا ؟ خجالت نمیکشی از اول مهمونی تا حالا تو اون اتاقت بودی میز شامم مهمونا چیدن ؟ والا قباحت داره …
( البته توجه کنین که من چقدر استعدادم توی حرف نگاه خوندن بالاس !!!)
تند تند شاممو خوردم و خواستم به اتاقم برم که طاها خیلی اروم بهم اشاره کرد که مامان اعصاب نداره ظرفا پای توئه . ای اکرم خانوم کجایی به دادم برسی ؟ اخه یکی نیست به این دخترت بگه الان وقت زائیدن بود ؟! واسه چی مادرتو کشوندی بیمارستان که من از درس و مشقم بیفتم ؟دوباره شروع کردم به کولی بازی :
_ مامان … دارم کر میشم !!!
مامان در حالی که سرمو دوباره روی پاش میزاشت با عصبانیت گفت :
_ اه … یه لحظه اروم بگیر ببینم بچه …
و درحالی که میل بافتنی رو توی گوشم فرو می کرد برای بار هزارم پرسید :
_ آخه این چه جوری رفته تو گوش تو ؟!
با حرص گفتم :
_ دست گل اقا طاهاتونه دیگه … مامان به خدا اگه من کر بشم خودش باید بشینه و زبون کر و لالی یادم بده … پسره ی گاگول !
مامان _ باز که داری تکون می خوری … اه سرتو بزار ببینم …
صدای چرخش کلید توی قفل در بلند شد و بابا در حالی که چند تا پاکت دستش بود اومد تو . تا دید سر من رو پای مامانه هول شد و با نگرانی اومد جلو :
_ سلام چه خبره فاطمه جان ؟ چرا یهدا رنگش پریده ؟ یهدا خوبی بابایی ؟
دیدم خیلی ناراحته خواستم اذیتش کنم … خودمو زدم به بیچارگی و گفتم :
_ چیزیم…. نیست فقط…. من ام…والمو به نام شما میزنم … فکر …. کنم دیگه … هیچ امیدی به زنده….. بودنم نیست …
بعد در حالی که نفس نفس میزدم با یه ژست خفن گفتم :
_ بابا … من خیلی دلم براتون تنگ … میشه … من … اونجا … منتظر شما … می مونم … فقط … قبل از … رف…تنم ، ( صدامو بلند کردم و با حرص ادامه دادم ) اون طاهای بی خاصیت رو با من دفن کنین ! …
بابا که از مسخره بازیای من سر در نمیاورد با تعجب به مامان نگاه کرد . مامانم سرشو تکون داد که یعنی واسه بالاخونه اش اجاره نشین پیدا شده ! بابا پرسید :
_ طاها چی کارت کرده بابایی ؟
با بغضی ساختگی گفتم :
_ دیشب که طاها اومده بود واسه شام صدام کنه گوشی ای که الهام بهم داده بودو بی هوا از گوشم کشید و بعد پلاستیکش تو گوشم گیر کرد …
بابا پرید وسط حرفم :
_ چی گیر کرد ؟ پس چرا دیشب نیومدی بگی تا درش بیاریم ؟
_ اخه یادم رفت صبح که بیدار شدم فهمیدم یه خرده گوشم سنگینه ولی دلیلش یادم نمیومد تازه فهمیدم .
بابا با مهربونی دستمو کشید و گفت :
_ حالا اشکال نداره حاضر شو بریم دکتر باید گوشتو شست و شو بدن .
مامان _ کجا بریم شب جمعه ای ؟
_ دکی دیگه … به خدا زود باشین من دارم از دست میرما …
مامان با شیطنت گفت :
_ نترس دختر … بادمجون بم افت نداره …
عجب مامان باحالی دارم من ! همیشه گفتن دختر هووی مادره نمی دونستم مادر هم هووی دختره !
با ناراحتی از توی اتاق اورژانس بیرون اومدم . بابا پرسید :
_ چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ درد گرفت ؟
_ نه … اصلا هیچ کاریم نکرد گفت باید برم پیش متخصص اگه تا فردا ، پس فردا نرم شست و شو بدم ، پرده ی گوشم پاره میشه …
بابا ترسید و گفت :
_ پس باید بریم پیش متخصص نه ؟
_ اره دیگه ولی اینوقت شب که متخصص نیست …
بابا کلافه کیفو تو دستش جابه جا کرد و با نگرانی پرسید :
_ الان خیلی گوشت درد می کنه ؟
نمی خواستم بیشتر از این دلواپسش کنم ، با اینکه داشتم از درد گوش دیوونه میشدم ، جلوی خودمو گرفتم و با لبخند تصنعی گفتم :
_ نه بابا جون اصلا چیزیم که نیست … فقط یه خرده از دست طاها عصبانی بودم پیاز داغشو زیاد کردم وگرنه درد زیادی نداره …
نزاشتم بابا اعتراضی کنه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم :
_ وای … بابا دیر شده ساعت دوازده و نیمه بیاین بریم خونه من باید بخوابم فردا امتحان دارم .
بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و به بیرون هدایتم کرد . وقتی رسیدیم خونه ، طاها هم از شب نشینی با دوستاش اومده بود . داشت توی هال قدم میزد و کلافه به نظر میومد . معلوم بود به خاطر من عصبیه . کنار میز ناهار خوری ایستاد و دستاشو ستون بدنش کرد . پشتش به در بود و اومدن من و بابا رو ندیده بود . شیطونه میگفت برم بزنم پس کله اش که گردنش از وسط نصف بشه پسره ی خر ! ولی وجدان مهربونم میگفت ببخشمش چون از عمد این کارو نکرده الانم معلومه داره عذاب میکشه …. بابا اهسته گفت :
_ مجازاتش خیلی سنگین نباشه ها خب ؟
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم . بابا رفت که بخوابه و منم اروم اروم خودمو پشت طاها رسوندم . درست زمانی که می خواست یه نفس عمیق بکشه ، دو تا انگشتامو محکم تو پهلوش فرو کردم و دم گوشش جیغ کشیدم . نمی خوام حال اون بیچاره رو توصیف کنم فقط یادمه از خنده روده بر شده بودم و طاها هم بالا تنه اش رو میز افتاده بود و داشت از ترس نفس نفس میزد ! خب نمیشد که بی تنبیه ولش کرد ! بالاخره باید یه کسی این بچه ها رو ادب کنه یا نه ؟!دوباره سرمو بالا اوردم و صورت فاضلی رو موازات صورت خودم دیدم . اه برو کنار دیگه مرتیکه حواسم پرت میشه ! چه جوری کله شو فرو کرده تو برگه ی من !… داشتم می نوشتم که فاضلی بیشتر دلا شد تا بتونه سوال ته برگمو بخونه . عصبی شدم و خواستم یه چیزی تحویلش بدم … نگاهم به موهاش افتاد . موهای مشکیش مثل خودم مجعد بود و جلوش بلند و پشت سرش کوتاه بود . به جرات میگم که فاضلی یکی از خوشتیپترین استادای ما بود و من از نظر قیافه ، تکرار می کنم فقط از نظر قیافه(!) خیلی دوسش داشتم . خوب به خودش می رسید و خوش پوش بود .
داشتم قیافشو حلاجی می کردم که یه دفعه چشاشو بالا اورد و بهم زل زد . بعد هم دستشو دراز کرد و من ناخوداگاه کمی عقب کشیدم . نمی دونم چرا یه دفعه واکنش نشون دادم . ولی دیدم که انگشت کشیده اش روی برگه ام خورد و به سوال یک اشاره کرد و گفت :
_ بیشتر دقت کن .
اوه ! چقدر ذهن من منحرفه ! استغفر… خدایا توبه ! دیدم همونطور وایساده و دستاش تو جیبشه و به من زل زده . انگار منتظر بود بگم مرسی یا اینکه سریع جوابمو اصلاح کنم . نگاهی به سوال انداختم و دیدم که قسمت دوم سوالو حل نکردم . سرمو بالا گرفتم و با قدرددانی نگاش کردم . الهی قربون قد و بالات بره زنت !
بالاخره امتحان تموم شد و من برگمو تحویل دادم و از سالن امتحانات بیرون اومدم . فاضلی رو دیدم که داشت از پله ها بالا می اومد . لبخندی زدم و چند تا پله رو پایین رفتم که دیدم فاضلی بلند صدام کرد . با تعجب برگشتم . مگه بلندگو قورت داده بود ؟!
_ بله استاد ؟
فاضلی اخماش تو هم بود … اه اینم که تا تقی به توقی می خوره این پاچه های بزو تو هم می کنه !
فاضلی _ حواستون نیست ؟ دو بار صداتون کردم .
تازه به یاد معلولیت جسمانیم افتادم ! به بابا قول داده بودم بعد از امتحان میرم دکتر و نیازی نیست بیاد دنبالم . شرمنده جواب دادم :
_ نه استاد حواسم نبود معذرت می خوام . کاری داشتین ؟
فاضلی _ امتحانو چطور دادین ؟
_ خوب بود . خدا کنه مصححش هم دست بالا صحیح کنه …
فاضلی لبخند نصفه ای زد و گفت :
_ من انتظار بهترینها رو از شما دارم پروژتون بی نقص بود . اشکالات ترم قبلو جبران کرده بودین . نمره ی کامل متعلق به پروژه ی شماست .
الهی پرپر بشه واست زنت ! از خوشحالی تو پوست خودم جام نمیشد ! می خواستم بپرم لپشو بوس کنم ! ( پدر سوخته ی بی حیا !)
بالاخره نتونستم خودمو کنترل کنم و با لبخند گل و گشادی گفتم :
_ واااااای مرسی استاد ….خیلی خوشحالم کردین .
چند لحظه فقط بهم خیره شد و یه دفعه سینه اشو صاف کرد و سری تکون داد و شق و رق از کنارم گذشت . اوا ؟! چرا زد تو حالم ؟! مردک تخس !
با خوشحالی مثل بچه ها از پله ها پایین رفتم و دویدم توی حیاط دانشکده . خدا رو شکر خلوت بود . با خیال راحت می تونستم خودمو تخلیه کنم . دستامو از هم باز کردم و هوای پاییزی رو به داخل ریه هام کشیدم . بعد هم شروع کردم به بالا و پایین پریدن . مثل دیوونه ها می خندیدم و دور حوض می دویدم . تا خواستم دستمو ببرم توی اب دیدم که چند تا پسر اومدن تو حیاط … ای بابا شانس نداریم که ! کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و خیلی سنگین رنگین رفتم توی سالن .
دستم زیر مغنعه ام بود و گوشمو می خاروندم . بارون چند وقتی بود که شروع شده بود . الان داشتم فکر می کردم چه جوری برم دکتر که مهناز زد تو حال فکرم :
مهناز _ هوی کجایی ؟
_ جلو چشت .
مهناز که توسط خبر گزاری ها از بدبختی من اطلاع کامل داشت با دلسوزی پرسید :
_ خیلی درد می کنه ؟
_ اره
مهناز _ توی امتحان که اذیتت نکرد ؟
_ نه بابا این فاضلی جلوی روم وایساده بود و هی کمک های اولیه می داد !
مهنار پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ خدا نصیب کنه !
با خنده گفتم :
_ چیه ؟ می خوای زن دومش بشی ؟ هوو می خوای ؟
مهناز هم خندید و گفت :
_ نخیر فاضلی رو می خوام !
دستشو کشیدم و گفتم :
_ بیا بریم سوپری سر کوچه واست بخرم ! بدو مامانی …!
مهناز شونه به شونه ی من حرکت می کرد و پرسید :
_ ماشین داری ؟
_ نه بابا ما مفلس بیچاره ها ماشینمون کجا بود ؟
مهناز با تمسخر گفت :
_ اخی … بیچاره ها ! چقدر سختی می کشین و مزدا سه جدید سوارین !
اخمی کردم و گفتم :
_ چرا میگی سوارین ؟ ماشین منه ها !
مهناز گفت :
_ خب حالا چرا خودت نیومدی ؟
_ با این حالم بابا نزاشت رانندگی کنم گفت یه دفعه تصادف می کنم .
مهناز با خنده گفت :
_ راست میگه دیگه حتما دستتو فرو می کنی تو گوشت و از فرمون غافل میشی !
_ زهر مار مسخره !
مهناز _ حالا بیا با هم بریم .
_ باشه … تو که می دونی من تعارف ندارم بیا بریم .
و بازوی مهنازو گرفتم و با هم از سالن بیرون رفتیم . بارون شدت گرفته بود و باد قطره هاشو مثل شلاق به زمین میزد . به وجد اومدم و گفتم :
_ وااااااای مهناز بیا یه خرده بدوییم …
و بدون اینکه به مهناز اجازه ی اعتراض بدم دستشو کشیدم و بدو رفتیم طرف پارکینگ . مثل بارون ندیده ها ورجه وورجه می کردم و می خندیدم . مهناز می خواست دعوام کنه ولی وقتی نگاش به صورت خندونم میافتاد ساکت می شد بالاخره طاقت نیورد و گفت :
_ یهدا … چرا وقتی می خندی اینقدر خوشگل میشی ؟ابروهامو بالا بردم و گفتم :
_ ادم خوشگل همه جوره خوشگله !
مهناز رفت زیر سایبان پارکینگ و گفت :
_ باز تو خود شیفتگی پیدا کردی بچه ننر ؟!
واسش شکلک دراوردم و گفتم :
_ با چی اومدی ؟
مهناز دستاشو به سینه زد و گفت :
_ با خر بابام !
نگامو به اطراف چرخوندم ولی کسی رو ندیدم که در شان خر بابای مهناز باشه !
_ خب حالا چرا تشریف نمیاره ؟
مهناز_ کی ؟
_ اقا خره دیگه !
مهناز تکیشو از روی ماشین برداشت و به پشت سرم اشاره کرد :
_ تشریف اوردن .
سرمو برگردوندم تا بتونم اقای خرو رویت کنم که دیدم به به یوسف داره میاد ! دست مهنازو تو هوا گرفتم و با حرص گفتم :
_ چه خر خوشتیپی هم دارین !
مهناز با شیطنت گفت :
_ مرسی عزیزم ! اتفاقا قصد فروش داریم ! خریداری ؟
_ باید جوانب امرو بسنجم !
مهناز با خنده گفت :
_ وقتی سنجشت تموم شد خبرم کن ! بیچاره خیلی مشتاق فروخته شدنه !
_ ا ؟ چرا ؟ خب همینجا کنار صاحباش بمونه دیگه !
مهناز _ نمی شه دیگه بدجوری عاشق صاحب جدیدش شده !
فکر کنم کمی تا قسمت قابل توجهی سرخ شدم . خواستم جوابی واسه مهناز دست و پا کنم که یوسف از ماشین پیاده شد و همونطور که دستشو به در گرفته بود گفت :
_ پس چرا نمیاین ؟
نگاهی به ماشین آوانتای نوک مدادیش انداختم . رنگ لباس و ماشنش ست بود ! واقعا که !! مردم میرن با رنگ لباس زنشون ست می کنن این یا با رنگ چشماش ست می کنه یا ماشینش ! از همون فاصله داد زدم :
_ مزاحم نمی شیم .
با خودم فکر نکردم که بچه این که هنوز بهت تعارف نکرده که تو میگی مزاحم نمیشی ! یوسف لبخند پهنی زد و گفت:
_ خواهش می کنم بفرمایین تا سرما نخوردین !
مهناز زود به طرف ماشین رفت و تو صندلی عقب نشست و منم کنارش جا گرفتم . اهسته در گوشم گفت :
_ یهدا فکر نمی کنی یوسف بدش اومده ؟
فکم منقبض شد و گفتم :
_ همش یه باره ماشین نیاوردم و ایشون منو می رسونه ها !
مهناز _ نه منظورم این بود که انگار راننده مونه که هر دو تامون عقب نشستیم . اخه چرا نرفتی جلو ؟!
یه دفعه بلند گفتم :
_ جانم؟!
مهناز هیس بلندی گفت و یوسف از توی اینه نگاهی بهم انداخت . چشماش می خندید .
مهناز اروم نیشگونی از پام گرفت . منم بی جواب نزاشتم و در گوشش گفتم :
_ پسر عمه ی جنابعالیه یا من که برم ور دلش بشینم ؟!
مهناز با شیطنت نگاهی کرد و گفت :
_ عاشق منه یا جنابعالی که من برم جلو بشینم ؟
اروم پس گردنی بهش زدم و گفت :
_ ای خاک تو سر خیال بافت کنن !
مهنازم اروم به گوشم زد که دادم بلند شد . درست همون گوشم بود که باید میرفتم به دکتر نشون می دادم . یوسف و مهناز دستپاچه پرسیدن :
_ چی شد ؟
ای تو روحت مهناز ! اون از داداشمون اینم از دوستمون … خدایا مرسی که منو از دشمن بی نصیب کردی !
یوسف برگشت و با چهره ای نگران پرسید :
_ حالت خوبه ؟ چیزیت شده ؟
قشنگ می تونستم گرد شدن چشمای مهنازو حس کنم . نیمچه لبخندی زدم و گفتم :
_ خوبم . بریم .
یوسف دقیق تر نگام کرد تا مطمئن بشه و بعد برگشت و ماشینو روشن کرد . کمی که دور شدیم مهناز روی صورتم زوم کرد و اهسته گفت :
_ راستشو بگو … تا کجاها پیش رفتین ؟
مثل مونگلا پرسیدم :
_ کجا پیش رفتیم ؟
مهناز انگار که داشت با خودش حرف میزنه نجوا کرد :
_ خاک به سرم … بچه ی مردمو بی ابرو کردم ! حالا جواب پدر و مادرشو چی بدم ؟ چند بار بهت گفتم دختر … نرو کلاس ویولون … اما کو گوش شنوا ؟ گوشت کر که بود بدترم شد !
_ مهناز چی میگی واسه خودت ؟ چرا اراجیف می بافی ؟
مهناز _ چی چیو اراجیف می بافی ؟ اگه یه بلایی سر یوسف بیاد من خرخرتو می جوم … عمه نسرین این بچه رو به من سپرده .
به ! ما رو باش ! فکر کردیم داره واسه من دل می سوزونه که یوسف کاریم نکرده باشه اما زهی خیال باطل ! رومو برگردوندم و تقریبا بلند گفتم :
_ خیلی بیخودی مهناز .
بچه ها می دونستن که از این جور شوخیا به هیچ وجه خوشم نمیاد . البته خودم با بقیه تا دلم می خواد شوخی می کردم ولی کسی حق نداشت از گل نازکتر به من بگه ( عجب پرروییه !)
مهناز اونقدر بهم سیخونک زد و نازمو خرید که خر شدم و اشتی کردم . یوسف مقابل خونه ی مهناز توقف کرد و گفت :یهدا خانم اشکال نداره چند لحظه تشریف بیارین داخل ؟ من با دایی کار دارم اگه ممکنه بیاین تو .
موافقت کردم و با مهناز داخل خونشون شدیم . مهناز یه داداش بزرگتر از خودش داشت که توی نیویورک کامپیوتر می خوند و الان یه سالی می شد که اونجا بود . مهیار و مهناز اصلا شبیه هم نبودن . مهناز لاغر و استخونی ولی مهیار قد بلند و هیکلی بود . کلا خیلی خوشتیپ نبود ولی مثل مهناز به دل می نشست . اخلاقشم یه چیزی بین مامان و باباش بود . مامان مهناز پرستار بود و باباش متخصص قلب و عروق . مامانش خیلی زن خانوم و مهربونی بود . خیلی هم ساده بود . ولی باباش یه کمی مغرور بود و بی شک مهیار هم بیشتر روحیاتش به باباش رفته بود .
با آرزو خانوم مامان مهناز سلام و احوال پرسی کردم و باهاش دست دادم .
آرزو _ خوبی یهدا جون ؟ از این ورا … پس فاطمه جون کجان ؟
_ ممنون . ما که همیشه مزاحمتونیم . مامان خونه هستن من از دانشگاه دارم میام . داشتم میرفتم خونه که گفتم مزاحمتون بشم .
آرزو خانوم لبخند گرمشو به روم پاشید و گفت :
_ مزاحم چیه عزیزم ؟ من خیلی دلم برات تنگ شده بود . لطفا بیشتر با خانواده ات بهمون سر بزن .
همیشه عاشق این ابراز احساسات صادقانه ی آرزو خانوم بودم . مثل مهناز لاغر و استخونی بود و چهره ی دلنشینی داشت . اونقدر مهربون بود که بعضی وقتا دلم می خواست مریض بشم و اون پرستارم باشه .
اقا نوید پدر مهناز برای پیشواز اومده بود کنار ما و با یوسف سرگرم حرف زدن بود قد بلند و هیکلی درشت داشت و موهاش یکدست خاکستری بود . چهره اش خیلی مقتدرانه بود ولی گاهی وقتا اونقدر مهربون می شد که ادم تعجب می کرد کدوم یکی از این دو تا شخصیت اصلیشه . باهام احوالپرسی کرد و خوشامد گفت .
روی یکی از راحتیای هال نشستم و دستمو روی گوشم گذاشتم . بعضی وقتا دردشو فراموش می کردم ولی الان دیگه خیلی درد گرفته بود . بعد از اینکه پذیرایی شدیم ارزو خانوم از دانشگاه پرسید . کمی بعد انگار چیزی یادش اومده باشه بلند گفت :
_ اهان… راستی داشت یادم می رفت … مهناز دوستاتو واسه پنج شنبه دعوت کردی که ؟
مهناز اخمی کرد و معترضانه گفت :
_ اِ؟ مامان … چرا گفتی ؟ می خواستم غافلگیرشون کنم .
آرزو خانم خنده ای کرد و گفت :
_ پس زدم تو حالت اره ؟
مهناز هنوز اخم رو صورتش بود :
_ دقیقا .
من از این دو نفر پرسیدم :
_ مگه پنج شنبه چه خبره ؟
مهناز بی حوصله دستشو زیر چونه زد و گفت :
_ من که دیگه اشتیاقمو از دست دادم . مامان خودت براشون بگو .
ایش چه بچه ی لوسیه این مهناز ! آرزو خانم با شعف گفت :
_ حالا که کسی به جز یهدا خبر نداره پس بزار بهش بگم بعد برو بقیه رو سورپریز کن .
مهناز کمی از شدت اخمش کاسته شد ولی هنوز دستش زیر چونه اش بود و حالتی قهر گونه داشت .
آرزو خانوم ادامه داد :
_ چند وقت پیش واسه مهناز خواستگار اومده بود کیس مناسبی هم هست … از طرفی مهیار هم زنگ زده گفته می خواد واسه تعطیلات یه چند وقتی بیاد ایران . ما هم گفتیم واسه اینکه باب اشنایی بیشتر باز بشه یه مهمونی ترتیب بدیم هم به افتخار اومدن مهیار و هم برای اشنایی خانواده ها .
مطمئن بودم که فکم به سینه ام چسبیده ! مهناز بیشعور خواستگار داشت و به ما هیچی نگفت ؟ ای اب زیر کاه موزی ! اونقدر به صورتش زل زدم تا بالاخره نگاه کوتاهی بهم کرد و براش یه خط و نشون کشیدم که فهمید از دست من در امان نیست ! با ترس توی مبل جابه جا شد و اب دهنشو قورت داد . ارزو خانوم که داشت میوه پوست می کند گفت :
_ یادم باشه امشب به مامانت اینا زنگ بزنم دعوتشون کنم
_ نیازی نیست زحمت بکشین من خودم بهشون خبر می دم .
آرزو خانم _ نه عزیزم … خودم می خوام بهشون بگم اینطوری بهتره .
یه دفعه گوشم بدجور تیر کشید . نا خوداگاه دستم زیر مغنعه ام رفت و لاله ی گوشمو تو دستم فشردم . انگار با این کار دردشو تسکین میدادم ولی افاقه ای نکرد . دندونامو رو هم فشار دادم و تو دلم گفتم خدا کنه زودتر یوسف زودتر کارش تموم بشه می خوام برم دکتر …
یوسف با اقا نوید از اتاق خارج شدن در حالی که یه پرونده ی پزشکی دست یوسف بود . تا نگاه یوسف بهم افتاد ، لبخندی که روی لبش بود ماسید و بلند گفت :
_ یهدا چیزی شده ؟
همه بهم نگاه کردن . آرزو خانوم سریع از جاش بلند شد و گفت :_ وای خدا مرگم بده چرا اینقدر رنگت پریده عزیزم ؟ حالت خوب نیست ؟
دستمو روی گوشم برداشتم و گفتم :
_ نه چیزی نیست … فقط…
تا اومدم ادامه ی جملمو جور کنم ، گوشم طوری تیر کشید که یه دفعه صدای آخم بلند شد . مهناز و ارزو خانوم به طرفم هجوم اوردن و با نگرانی سعی داشتن چیزی بهم بگن … ولی من حرفاشونو نصفه می فهمیدم . ترس از اینکه پرده ی گوشم راس راستی پاره بشه کل وجودمو پر کرد . دو تا دستامو روی سرم گذاشتم و به پایین خم شدم . نمی دونم چقدر گذشته بود که مهناز و ارزو خانوم منو کشون کشون به طرف ماشین یوسف بردن و یوسف تا من سوار شدم ، بی معطلی به سمت اورژانس راه افتاد .

دکتر پلاستیکو جلوی صورتم گرفته بود و گفت :
_ بگیرش .
یه خرده به پلاستیک نگاه کردم و گفتم :
_ چی کارش کنم اقای دکتر ؟
دکتر بی حوصله گفت :
_ گفتم بگیرش .
اروم پلاستیک کوچیکو از دستش گرفتم و زمزمه کردم :
_ حالا چی کارش کنم ؟
دکتر رفت طرف میزش و گفت :
_ بنداز تو سطل اشغال نکنی تو گوشتا !
مرض ! مرتیکه ننرِ بداخلاق ! منتظر بودم تو بگی نکن منم بگم به روی دیده !
دکتر چند تا قطره برام نوشت و با جدیت گفت :
_ دفعه ی دیگه از این بی احتیاطیا بکنی جدی جدی پرده ی گوشت پاره میشه . فهمیدی دختر ؟
لحنش خیلی تحقیر کننده بود انگار من کلفت باباشم ! برگه رو از دستش کشیدم و با بدخلقی گفتم :
_ مطمئن باشین از قصد این بلا رو سر خودم نیوردم . خداحافظ .
تقریبا شوکه شده بود . انتظار نداشت با اون همه کولی بازی ای که اول دراوردم و بعد مثل مونگلا ازش پرسیدم پلاستیکو کجا بزارم ، اینجوری با غرور رفتار کنم . کمی سینه اش رو صاف کرد و گفت :
_ می دونی که داروخونه کجاست ؟
دیگه داشت روی سگمو بالا میاورد . این مرتیکه غلط کرده سر یه دقیقه باهام تو تو حرف میزنه . برگشتم و یه نگاه خیلی خفن بهش انداختم و وقتی فهمیدم اثر کرده از اتاق بیرون رفتم و درو بهم کوبیدم . از هیچی توی این دنیا بیشتر از مسخره شدن وبی احترامی بدم نمیومد .
وقتی وارد سالن شدم ، یوسف با نگرانی جلو اومد و تا اخمای تو هم و چشمای وحشتناکمو دید سنگ کپ کرد ! حقم داشت چون بقیه هم بهم گفته بودن که هیچ وقت خشمناک به کسی خیره نشم ممکنه شلوارشو خیس کنه ! با این فکر به خنده افتادم و پوزخند کمرنگی روی لبم نشست . یوسف محتاطانه پرسید :
_ چیزی شده ؟
به چشماش که نگرانی و ترس ازش می بارید نگاه کردم . یعنی من انقدر جذبه دارم که ازم می ترسه ؟ جای ترس تو این چشما نیست . بعضی وقتا خیلی دلم می خواست ساعتها بشینم و بدون اینکه کسی مزاحمم بشه تو چشاش زل بزنم . صدای زنگ موبایلم منو از توی فکر بیرون اورد . بابا بود :
_ سلام دختر بابا خوبی ؟ رفتی دکتر ؟
_ سلام اره بابا جون ممنون . الان تو اورژانسم .
بابا _ می خوای بیام دنبالت ؟ محیا اومده اینجا ها …
هه! بابا رو ! فکر کرده محیا بعد از عمری اومده خونه ما . نمی دونه صبحا که میره سر کار ، دخترش تو خونه ی ما پلاسه !
_ نه بابایی خودم میام . دارم راه میفتم .
_ باشه عزیزم . مواظب خودت باش .
_ شما هم همینطور خداحافظ .
به یوسف نگاهی انداختم و با لبخند گفتم :
_ ببخش که معطلت کردم .
یوسف اهی از سر اسودگی کشید و گفت :
_ مثل اینکه بهتری نه ؟
_ اوهوم .
یوسف نفسشو با پوف بیرون داد و گفت :
_ تقریبا داشتم می مردم .
با صدایی پر از تعجب پرسیدم :
_ چرا ؟
و خدا نکنه اش رو توی دلم گفتم .
یوسف نیم نگاهی بهم کرد و سرشو پایین انداخت و در حالی که به طرف ماشینش می رفت خیلی اروم گفت :
_ دلواپست بودم .
صدای ارومش به گوشم خورد . چون تازه گوشمو شست و شو داده بودن کاملا پیام صداشو دریافت کردم و کیلو کیلو قند تو دلم اب شد ! لبخند پهنی رو صورتم نشست و در جلو رو باز کردم . ماشینو روشن کرد و عینک افتابیشو زد . خیلی تابلو بود که می خواد کلاس بزاره چون تازه بارون بند اومده بود و اصلا خورشید تو اسمون نبود . حیف این چشا نیست که زیر عینک یه متری پنهون بشه ؟! ( یکی این دخترو جمعش کنه !)
یوسف از اولی که توی ماشین نشست لام تا کام حرفی نزد . اووووف این بچه چشه ؟! انگار به عشق هزار ساله اش اعتراف کرده که اینجوری قیافه می گیره ! داشتم از سکوت خفقان اور ماشین دیوونه می شدم . بی اختیار دست بردم و دکمه ی پخشو فشار دادم . اهنگ ملایم ویولونی فضای ماشینو پر کرد . فورا شناختمش . همون قطعه ای بود که من به خاطرش حاضر شدم ویولون زدن رو یاد بگیرم . بعد از بدون پوششی سکوت ، یوسف پرسید :
_ قشنگه ؟
می دونستم منظورش به اهنگه صادقانه جواب دادم :
_ محشره .
یوسف با تعجب گفت :
_ واقعا ؟
_ معلومه … من خیلی دوسش دارم .
یوسف _ خب … نظرت راجع بهش چیه ؟_ خیلی قشنگه … واقعا دارم از ته دل می گم من خیلی مشکل پسندم پس وقتی میگم چیزی قشنگه پس حتما بدون که عالیه .
یوسف اشکارا خوشحال شد و گفت :
_ واقعا بهم دلگرمی دادی … این اولین کار من با ویولونه .
با تعجب پرسیدم :
_ این اهنگو تو نوشتی ؟
یوسف سرشو تکون داد و گفت :
_ ممنونم که کارمو دوست داری یه هفته ی دیگه تو سالن ِ… اجرا دارم .
نه بابا … نمی دونستم یوسف اینقدر حالیشه ! با کنجکاوی پرسیدم :
_ از کی اهنگ می زنی ؟
یوسف _ خب ، خیلی وقته … تا اونجایی که یادمه از هشت سالگی شروع کردم به گیتار زدن و توی ده سالگی هم ویولون بهش اضافه شد .
نا خوداگاه سوتی زدم و گفتم :
_ خوش بحالت … پس با این حساب من هنوز هیچی بلد نیستم .
یوسف با اطمینان گفت :
_ اولا که هیچ وقت برای یادگیری دیر نیست . درثانی ، استعدادی که تو داری من مطمئنم که خیلی زود راه میفتی … پیشرفتت واقعا قابل تحسینه .
جلوی در خونه توقف کرد . خیلی دلم میخواست بیشتر کنارم باشه واسه همین فکر کردم و گفتم :
_ امم چیزه …
یوسف عینکش رو برداشت و بهم زل زد . با این کارش حرفمو سختتر کرد . به یقه ی لباسش خیره شدم و گفتم :
_ جلسه ی پیش کلاسمون واسه امتحان من رفت … میشه امروز بیای باهام ویولون کار کنی ؟
جوابی نشنیدم . وقتی نگاهمو بهش انداختم دیدم که با یه لبخندی که از سر رضایته بهم خیره شده . می دونستم الان هر دومون جو گرفته شدیم و نمی خوایم نگامونو بگیریم . اب دهنمو قورت دادم و با بیخیالی گفتم :
_ البته اگر کار داری مزاحم نمیشم …
یوسف _ نه نه … بریم .

با خوشحالی زنگو فشار دادم و در با صدای تیکی باز شد . اول به یوسف تعارف کردم و بعد پشت سرش راهی شدم . سر و صدای محیا و مامان میومد . تا در هالو باز کردم صدای محیا بلند شد :
_ مامان این یهدا خله اومد !
لب پایینمو به دندان گرفتم و گفتم خدا کنه محیا زیاد چرت و پرت نگه الان ابروم میره . دوباره صدای محیا از اشپزخونه بلند شد :
_ هوی اونی ، آنیوسیو … کِنچانا ؟ ( سلام اجی . خوبی ؟)
وای این یه قلمو کم داشتم حتما الان یوسف با خودش میگه اینجا تیمارستانه !
محیا دوباره گفت :
_ میگم مامان حتما زده امتحانشو خراب کرده که بو توش درنمیاد .
تو دلم گفتم می دونی خدا من یه زری زدم بیا بیخیل شو ! این تا پاک ابروی منو نبره ول کن نیست !
و بلند تر داد زد :
_ باز چه گندی زدی به امتحانت ؟! شماره ی یک یا دو ؟! ای بابا … دختر چند بار بهت بگم قبل از امتحان برو دستشویی که رو برگه هر کاریو نکنی هان !؟؟؟
و در حالی که یه تیکه خیار سبز تو دهنش بود از اشپزخونه بیرون اومد . لباس بیرون تنش بود . معلوم بود که دیگه داره میره . با دیدن یوسف ، دهنش از جویدن باز موند ! با صدای پر حرص من به خودش اومد :
_ تشریف می برین دیگه ؟
محیا با دهنی که نصفش از تعجب باز مونده بود و پر از خیار بود ، نگاهشو از یوسف گرفت و به من چشم دوخت . من کارد میزدی خونم در نمیومد . محیا همون خیاری که خوب جویده نشده بود رو پایین فرستاد و با صدای خش داری سلام کرد :
_ سلام اقا یوسف … خوبین ؟ مامان خوبن ؟ چه بی خبر تشریف اوردین … ببخشین من اطلاع نداشتم شما هستین وگرنه …
با اومدن مامان حرف محیا نصفه موند . مامان با خوشرویی از یوسف استقبال کرد و گفت :
_ بفرمایین بشینین الان به اکرم خانوم میگم چایی بیاره خدمتتون .
یوسف _ نه زحمت نکشین .
مامان چادرشو صاف کرد و گفت :
_ نه پسرم چه زحمتی … بفرمایین بشینین .
یوسف نگاهی بهم کرد و من گفتم :
_ لطفا برو بالا الان خدمت می رسم .
یوسف سری تکون داد و با اجازه ای گفت و به طرف پله ها حرکت کرد . مامان و محیا که از رفتار من تعجب کرده بودن با رفتن یوسف پرسیدن :
_ اینجا چه خبره ؟
_ سلامتی … من روزنامه ندارم .
محیا یه گاز به خیارش زد و گفت :
_ زهر مار بی مزه .
با حزص نگاش کردم و گفتم :
_ تو روت میشه تو چشای من نگاه کنی ؟
محیا _ چرا روم نشه ؟ همش یه سوتی دادما … تو که خودت خدای سوتی ای ! اینا که موردی نداره … پسر خوبیه به روت نمیاره … حالا واسه چی اوردیش خونه ؟
_ کلاس موسیقیم عقب افتاده بود اومده باهام کار کنه .
مامان _ الان که سر ظهره …
_ چی کارش کنم ؟ بگم بره ؟
مامان _ نه بابا … ناهار که داریم دور هم می خوریم دیگه . محیا یه زنگ به عادل بزن بگو نره خونه بیاد اینجا .
محیا با خوشحالی گفت :
_ ایول خدا عمر یوسف بده … اصلا حس ناهار درست کردن نداشتم .
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم :
_ ساعت دوازده اس … حس هم داشتی نمی رسیدی درست کنی تنبل خانوم.
از پله ها بالا رفتم . یوسف همون جای قبلی روی مبل هال خصوصی نشسته بود و به نقاشی های روی دیوار نگاه می کرد . نقاشی اول یه پرتره از من توی کودکی بود که محیا از روی عکس دوران بچگیم کشیده بود . چند سالی بود که محیا نقاشی میکرد و واقعا کارش حرف نداشت . من توی اون عکس یازده ساله بودم و موهای بلندمو باز گذاشته بودم . یه لباس عروس هم تنم بود . فکر کنم عکسشو واسه عروسی دایی فواد گرفته بودم . دوباره به یوسف نگاه کردم . داشت نقاشی رو ارزیابی می کرد .
جلو رفتم و گفتم :
_ چطوره ؟
یوسف بی انکه نگاهشو از روی نقاشی بگیره گفت :
_ خیلی خوشگله . چه چشایی داری یهدا …
سرخ شدم . منظورم عکس خودم نبود . منظورم کار نقاشی بود . خودمو جمع و جور کردم و کمی جدیت به صدام اضافه کردم :
_ منظورم نقاشی بود .
یوسف دستپاچه از جاش بلند شد . انگار تازه منو دیده . سوالمو بی جواب گذاشت و در عوض پرسید :
_ می خوای ویولون کار کنی یا گیتار؟
حرف قبلیشو فراموش کردم و گفتم :
_ ویولون . بفرمایین الان میام .
زود به اتاقم رفتم و دست و رومو با اب و صابون حسابی شستم . مانتو شلوارمو گوشه ای پرت کردم و دستمو به کمد لباسام بردم . اصلا وقت برای انتخاب کردن نداشتم . یه تونیک نوک مدادی استین بلند و شلوار خاکستری پاچه گشاد پوشیدم و شال نقره ایمو سر کردم . ویولونمو برداشتم و زدم بیرون .
یوسف داشت فنجون چاییشو به لبش نزدیک می کرد که با دیدن من دستش توی راه خشک شد و بهم زل زد . منم نگاهی به لباسام کردم و بعد به یوسف چشم دوختم . خیلی اتفاقی باهم ست شده بودیم . سرمو پایین انداختم و خودمو به اون راه زدم و رفتم پیشش . یادت باشه اقا یوسف امروز من چند بار به خاطر تو خودمو به نفهمی زدم !
یوسف دستاشو بهم مالید و گفت :
_ خب ، شروع کنیم ؟
سرمو تکون دادم و اونم شروع کرد به توضیح دادن درباره ی اهنگ . نتی که به عنوان تمرین بهم داده بود رو جلوی خودش گذاشت و ویولونو تو دستش گرفت . چونشو روی بالشتک گذاشت با کمک شونه اش ، جای ویولون رو توی دستش تنظیم کرد . ارشه رو روی سیم ها به حرکت در اورد و در حالی که می نواخت گفت :
_ حواست به انگشتام باشه .
چشمامو به انگشتای دستش دوختم که خیلی ماهرانه روی سیمها جا به جا می شد . بعد از اتمام کار گفت :
_ حالا نوبت توئه .
ویولونو به دستم داد و منم مثل خودش سعی کردم درست نگهش دارم . دستم رو روی سیمها گذاشتم و ارشه رو بالا بردم . هنوز خیلی نزده بودم که یوسف گفت :
_ داری اشتباه پوزیسیون رو عوض می کنی … حواستو جمع کن .
با بیچارگی به یوسف نگاه کردم و گفتم :
_ ببخشین ولی انگشت چهارمم واقعا ضعیفه … نمی تونم زیاد به کار بگیرمش .
یوسف _ تکنیک خاصی نداره … تنها راه حلش اینه که زیاد تمرین کنی …
ارشه رو برداشتم و گفتم :
_ ولی من نمی تونم توی خونه تمرین کنم .
یوسف _ چرا ؟ کسی با صداش اذیت می شه ؟
_ اونکه اره ولی من مشکلم فقط این نیست . کسی نیست که کمک حالم باشه … من نمی تونم رتیمو با حرکات ارشه هماهنگ کنم ، انگشتام خیلی روی گریف هلالی نمی شینه و صدای ارشه ام هم واضح نیست و خیلی مشکلات دیگه … بعضی وقتا فکر می کنم بهتره بی خیالش بشم .
یوسف تکیشو از روی مبل برداشت و به طرف من خم شد . دستاشو تو هم قلاب کرد و گفت :
_ من دلیل این همه نا امیدی رو نمی فهمم … چرا می خوای ازش دست بکشی ؟ تو که هنوز اول راهی .
یه دفعه از دهنم پرید :
_ خب ، وقتی می بینم تو اینقدر خوب میزنی ، از خودم ناامید می شم … من هیچی بارم نیست .
یوسف با شنیدن حرفم چشماش گشاد شد و بعد از چند لحظه شروع کرد به خندیدن . میون خنده گفت :
_ اخه اینم مشکله که واسه خودت می تراشی ؟ تو می دونی که من چند ساله دارم ویولون می زنم ؟ از ده سالگی تا حالا همش باهام بوده … بایدم عالی بزنم ولی تو هنوز یه ماه هم نشده که ویولون دستت گرفتی اونوقت می خوای مثل ویوالدی بزنی ؟
و دوباره شروع کرد به خندیدن . خب راست می گفت دیگه … انگار من بچه هفتی بودم ! یوسف بعد از مدتی ، بلند شد و ازم خواست وایسم . بعد هم گفت :
_ ویولونو تو دستت بگیر و همون نتو بزن .
دوباره ژست مناسبو گرفتم و ارشه رو حرکت دادم . این دفعه کامل هوش و حواسمو به انگشتام و ریتم اهنگ دادم . طول ارشه رو با اهنگ نتم تنظیم می کردم و تنها مشغله ی ذهنم ، این بود که نتم رو عالی بزنم .
داشتم انگشتامو روی سیم جابه جا می کردم و نگام به ارشه بود که یه دفعه داغی یه چیزی رو روی دستم حس کردم . یوسف با یه دست ارنجمو گرفته بود و با دست دیگه اش انگشت کوچیکمو صاف روی سیم می زاشت و اصلا حواسش به من نبود . ارشه از حرکت ایستاد و اهنگ قطع شد . یوسف هم همونطور که داشت جای انگشت منو روی سیم تثبیت می کرد ، بهم نگاه کرد تا علت تموم شدن اهنگو بفهمه . بعد از چند لحظه تازه فهمید چی کار کرده . سریع دستشو عقب کشید و به انگشتم نگاه کرد و گفت :
_ نباید ناخنت روی سیم قرار بگیره …
وقتی دید جوابی نمی دم نگاشو بالا اورد و بهم زل زد . انگار می خواست بی کلام عذر خواهی کنه ولی من اصلا ناراحت نشدم . نمی دونم چه مرگم شده بود . اگه هر کس دیگه ای غیراز یوسف به جاش بود ، حتما یه کاری می کردم ولی الان ذهنم کار نمی کرد . هنوز به هم خیره بودیم ولی من خیلی زود عقلمو به کار گرفتم و به خودم نهیب زدم :
زهر مار چته تو دختر؟ انگار چی کارت کرده … اون به عنوان یه معلم خواسته بهت یاد بده که دستتو چطور بگیری … خودتو جمع کن بچه !
نفس عمیقی کشیدم و با بازیگری گفتم :
_ چرا نباید ناخنم به سیمها بخوره ؟
یوسف انگار نشنید که چی پرسیدم . هنوز محو من بود . اسمشو صدا زدم و اون به خودش اومد و گفت :
_ هان ؟ … چیزی گفتی ؟
خودم هم تو وضعیت مناسبی نبودم . انگار قلبم واسه خودش ایروبیک می کرد از بس بالا و پایین می پرید ! ولی با این حال دوباره سوالمو تکرار کردم . یوسف چند لحظه فکر کرد تا تونست جوابمو بده و بعد از این پلیور دودیشو برداشت و گفت :
_ واسه امروز بسه … خسته شدی .
اصلا دلم نمی خواست که بره ولی صلاح بود که بیشتر اینجا نمونه . اصرار زیادی نکردم و یوسفو تا پایین همراهی کردم . اکرم خانوم و مامان داشتن میزو می چیندن . مامان با دیدن ما با لبخند پرسید :
_ کارتون تموم شد ؟ می خواستم واسه ناهار صداتون کنم
یوسف زودتر از من گفت :
_ نه نیازی به ناهار نیست فاطمه خانوم . دیگه من باید رفع زحمت کنم .
مامان اخم ظریفی کرد و پلیور یوسفو از دستش گرفت و به اکرم خانوم داد :
_ شما شکم خالی هیچ جا نمیری … باید دور هم یه لقمه غذا بخوریم الان علی و بقیه هم میان .
یوسف _ اخه …
مامان _ دیگه اخه و اما نداره پسرم
و رو به من گفت :
_ یهدا جان مامان اقا یوسفو ببر تو سالن ازشون پذیرایی کن تا بقیه بیان واسه ناهار .
چشمی گفتم و یوسفو به طرف سالن هدایت کردم . یوسف روی مبل نشست و نفسشو با اه بیرون داد . داشتم براش میوه می چیدم که با شنیدن اهش گفتم :
_ لابد خیلی خسته ات کردم … ببخشین .
یوسف صاف نشست و بشقابو از دستم گرفت و گفت :
_ نه نه … اصلا اینطوری نیست . من خواستم تو استراحت کنی .
لبخند بی جونی زدم . هر دومون می دونستیم چمونه ولی اعتراف کردن به وضع خرابمون ، واسه هردوتامون سخت بود .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!