رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

دیدم یوسف یه پاشو رو اون یکی پاش انداخت و بهم زل زد . چندین بار پلک زدم ولی انگار راست راستی خودش بود ! یه صدای اشنا باعث شد نگاه خیره امو از یوسف بگیرم :
_ سلام عروس گلم چطوری عزیزم ؟ بیا اینجا من ببینمت !!!
سرمو برگردوندم و دیدم نسرین خانم رو مبل کنار مامان نشست و با مهربانی منو نگاه می کنه . اب دهنمو قورت دادم … اینجا چه خبر بود ؟ یعنی … یعنی یوسف اینا اومده بودن خواستگاری من ؟ مگه این پسره دو ساعت پیش با من قهر نکرد و رفت ؟! پس اینجا چه خبره ؟؟؟ دیدم دستم سبک شده . نگاهی به روبه روم انداختم و دیدم محیا داره با چشماش منو می خوره …وقتی از کنارم رد می شد با عصبانیت گفت :
_ خاک تو سر خواستگار ندیده ات کنن !
نه مثل اینکه راست راستی اینجا خبراییه !!!( اه چقدر این دختره مخش آکبنده !)
بالاخره تونستم با این همه خبر خوش کنار بیام و برم مثل دخترای خواستگار ندیده ها کنار مامانم بشینم . ولی متاسفانه تا خواستم کنار مامان بشینم ، صندلی کنار مامان به وسیله ی لولو سر خرمن اشغال شد ! یه چشم غره به محیا رفتم و اونم خودشو زد به اوتوبان علی چپ !
چشم چرخوندم و دیدم تنها جای خالی کنار طاها و یوسفه . درست مبل کناری طاها رو انتخاب کردم و نشستم . یوسف و طاها موقع نشستن من صحبتشونو قطع کردن و یوسف نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب سلام کرد . ای بابا چقدر این پسره نازک نارنجیه ! اینجوری بخواد قطع امید کنه باید تا چهل سالگی ور دل ننه اش تو خمره بمونه ها ! منم جوابشو دادم و کنار طاها نشستم . سکوتی که به خاطر حضور من سالنو گرفته بود با صدای حبیب اقا شکسته شد :
_ خب یهدا خانوم … خوبی دخترم ؟
یکی از اون لبخندای نازمو که به کمتر کسی تحویل میدادم زدم و گفتم :
_ به لطف شما حبیب اقا …
حبیب اقا هم با لبخند گفت :
_ زنده باشی دخترم .
بعد هم دوباره شروع کردن به حرف زدن با بابا … دقیق نمی دونم اونجا مجلس خواستگاری بود یا حرف زدن اقایون درباره ی کار و رونق بازار و کسب و کار و چرت و پرتای همیشگی … مامان و نسرین خانوم هم طبق معمول کله هاشون تو کله ی هم بود و داشتن تند تند حرف میزدن . محیا هم مثل شوهر ذلیلا برای عادل میوه پوست می کرد و عادل با یه لبخند مکش مرگ ما کل بشقابشو میداد بالا … منم اگه اینجوری خدمت شوهرمو بکنم و خرش کنم شیش دنگ اقا در اختیارمه ! ولی واقعا این محیا یه موزماری بود که دومی نداشت ! توی جمع همش تعارف عادل میکرد ولی امان از دل عادل وقتی از سر کار برمیگشت خونه و این دختر غذای سوخته میذاشت جلوش ! وقتی هم که به محیا میگفتم حواستو جمع شوهر داریت بکن میگفت :
_ زن گرفته کلفت که استخدام نکرده !
دختره ی خیره سر ! تو خودم بودم که طاها زد به تیپ و تار ِرشته ی افکار و فحشام !
طاها _ چه خبرا یهدا خانوم ؟
دیدم یوسف نگاش به موبایلشه و مثلا داره اس بازی می کنه ! منم گفتم به درک که قهری ! باش تا اموراتت بگذره پسره ی ننر ! اصلا بلد نیست ناز خانوما رو بکشه ! اگه اینجوری پیش بره تو زندگی ایندمون دچار مشکل می شیما ! ( بعد هم میگه من عقده ی شوهر ندارم !)
رومو طرف طاها کردم . این داداش بی خیر من هم نباید بگه اینا خواستگارمن که از سر شب تا حالا خودمو نکشم ؟! لبخند شیطانی زدم و با حرص گفتم :
_ خبرا که دست شماست اقا داداش !
طاها حساب کار دستش اومد و پیش بینی کرد که طی چند ساعت اینده اسمانی پر از طوفان و رعد و برق و تگرگ پیش رو داره ! با حرف حبیب اقا نتونست جوابمو بده :
حبیب اقا _ خب با اجازه ی علی اقا بریم سر اصل مطلب ؟
بابام دستشو رو سینه اش گذاشت و با تواضع گفت :
_ اختیار دارین حبیب خان… بفرمایین .
منم تو دلم گفتم :
_ بعله ما هم که بوقیم ! مثل اینکه من می خوام عروس بشم اینا اجازشو میگیرن ! ولی خودمونیما … مامان من عجب هفت خطیه !
بعد از یه سری صحبتایی که همش به نوعی پاچه خواری از من بود ، نسرین خانوم گفت :
_ ولی هر چی ما بزرگترا از خوبی و متانت این دو تا جوون بگیم کم گفتیم …
خب بیشتر بگین ما هم ذوق مرگ میشیم !
نسرین خانوم _ من از همون اول که یهدا رو دیدم به دلم نشست … به خدا تو دلم گفتم کاش میشد این دختر خوشگل بشه عروس من و یوسفمو خوشبخت کنه …
صدای نسرین خانوم بغض دار بود . انگار از خوشبختی یوسف مطمئن نبود … ای بابا این حرفا رو نداریم که… اگه نخواست خوشبخت بشه با پا میام تو کلیه اش ! شوما حرص نخور نسرین جون !
حبیب اقا دنباله ی حرف نسرین خانوم رو گرفت و ادامه داد :
_ راستیتش یوسف هم انگار به یهدا خانوم علاقه داره .
اینجای حرف حبیب اقا زیر چشمی یوسفو نگاه کردم . دیدم داره دستاشو بدجوری تو هم می پیچونه . ای ای ای ! پدر عاشقی بسوزه ! عجب بچه ی محجوب و خجالتی ایه !
حبیب اقا _ حالا علی جان میمونه نظر شما و دختر گلت …
بابام سینه اشو صاف کرد و گفت :
_ حبیب اقا شما و خانومتون خیلی در نظر ما محترمین … اما باید دید نظر یهدا چیه . بالاخره زندگی اونه و نظر خودشه که تاثیر گذاره … ما که کاره ای نیستیم .
ای بابا شکسته نفسی نکن پدر من ! شما که تاج سر من و یوسفین ! الهی یوسف نوکرتون باشه !
نسرین خانوم با لبخند مهربونی گفت :
_ پس با اجازه ی شما و فاطمه جون این دو تا جوون برن حرفاشونو بزنن .
من که رسما می خواستم از خوشی پرواز کنم ! مامان با احترام گفت :
_ خواهش می کنم حتما .
بعد هم رو به من گفت :
_ یهدا جان مامان اقا یوسفو به طرف حیاط راهنمایی کن .
چقدر حیاطشو با تاکید گفت ! نترس نمی برمش تو اتاقم که اغفال بشه !
بلند شدم و یوسفو به طرف حیاط راهنمایی کردم . به خواست بابا ، حیاطمون سنتی ساخته شده بود . کلا دیزاین خونه خیلی جالب بود . یه خونه ی سه طبقه ی جنوبی که داخل خونه حسابی شیک و خارجی بود ولی حیاطشو سنتی درست کرده بودن مخصوصا توی شب که زیبایی حیاط خیلی بیشتر میشد .
با یوسف روی تخت گوشه ی حیاط نشستم و بهش خیره شدم . یوسف مشغول دیدن حیاط بود . معلوم بود تعجب کرده و منم فرصت برانداز کردن اونو داشتم . یه کت و شلوار اتو کشیده ی نوک مدادی پوشیده بود و پیرهنش هم سفید بود . تو دلم گفتم کاش یشمی می پوشیدی که رنگ چشمات بارز تر باشه … داشتم نگاش می کردم که سرشو برگردوند و با چشماش غافلگیرم کرد . سرمو پایین انداختم . صدای صاف کردن سینه اش رو شنیدم .
یوسف _ حیاط قشنگی دارین .
_ ممنون .
یوسف _ راستش … راستش من اصلا نمی خواستم دوباره مزاحمتون بشم … ولی مثل اینکه مادر از قبل هماهنگ کرده بودن و مجبور شدیم بیایم .
چی داشت بلغور می کرد ؟ مجبور شده ؟ این مثل اینکه حتما کتک می خواد ! عصبانیتمو خوردم و خیلی معمولی گفتم :
_ ببخشین من متوجه منظورتون نشدم .
یوسف کمی دستپاچه گفت :
_ نه اشتباه برداشت نکنین … منظورم این بود که من از قبل به مامان گفته بودم که می خوام باهاتون ازدواج کنم و منتظر یه فرصت مناسب بودم … اما امروز … شما جواب رد بهم دادین …
ناخوداگاه دهن وامونده ام باز شد و گفتم :
_ من جواب رد ندادم .
یوسف هم از حرفی که زده بودم خشکش زد …
یوسف _ ولی شما که تو کافی شاپ گفتین ….
اه ، عجب گندی زدم ! حالا با خودش فکر میکنه من کشته مرده اشم که داره جواب قبلیمو پس می گیرم … ( مگه نیستی ؟!)
با تته پته گفتم :
_ خب … خب تقصیر شما بود که منو شوکه کردین …
یوسف چند لحظه ساکت موند و کمی بعد پرسید :
_ یعنی الان جوابت مثبته ؟
ها ؟! حالا که فقط دارم باهاش حرف میزنم نباید اینقدر زود جواب بدم فکر می کنه هولم ! واسه همین با ارامش گفتم :
_ به نظرم برای جواب دادن زوده … اجازه بدین کمی فکر کنم .
یوسف لبخند ارامش بخشی زد و مثل اونایی که از یه بدبختی بزرگ نجات پیدا کردن یه آه کشید … الهی بگردم که آه میکشی !( این دختره اصلا جنبه نداره ! )
کمی بعد از خودش گفت . درباره ی کارش و اینکه موسیقی اصلا حرفه ی اصلیش نیست و داره برای فوق لیسانس می خونه گفت بعد از اتمام درسش مستقل از باباش کار می کنه . اخه روزایی که دانشگاه نداشت تو شرکت حبیب اقا مشغول بود . یادمه اولین بار که بابا گفت حبیب اقا شرکت مهندسی داره چقدر خنده ام گرفت … اخه به حبیب اقا با اون قد کوتاه و هیکل چاقش ، هر شغلی می خورد جز مهندسی !
بعد از اینکه یه خرده حرف زد ، محیا اومد رو حیاط و یه سینی میوه دستش بود . قبل از اینکه بشقابا رو جلومون بزاره ، یوسف گفت :
_ زحمت نکشین محیا خانوم … حرفای ما تموم شد .
محیا یه لبخند از سر خوشی به رومون زد و جلوتر از ما به راه افتاد . وقتی وارد پذیرایی شدیم ، نسرین خانوم رو به من گفت :
_ چی شد یهدا جون ؟ دهنمونو شیرین کنیم دخترم ؟
اینا مثل اینکه خانوادگی هولن ! با یه لبخند گفتم :
_ اجازه بدین فکرامو بکنم ایشالا جواب نهایی رو بعدا خدمتتون میگم .
بابا با رضایت نگام کرد . منم برای اینکه نسرین خانم خدایی نکرده ناراحت نشه گفتم :
_ اما دهنتونو شیرین بکنین !با دست کوبیدم پشت کله ی الهام :
_ خاک تو سرت نفهمت کنن !الهام سرشو مالوند و گفت :_ ااا؟ خاک تو سر خودت کنن ! چرا میزنی وحشی ؟_ بسکه خری !الهام _ خب راست میگم دیگه . با حرص گفتم :_ می خوام راست نگی ! دختره ی بی منطق !نفیسه در حالی که با ارامش کافی میکسش رو می خورد گفت :_ حالا تو چرا جوش میاری یهدا ؟ تو که دیگه اب از سرت گذشته و شوهر کردی …دستمو مشت کردم جلوی دهنمو با اعتراض گفتم :_ اِاِاِاِ؟؟؟ عجب ادم پستی هستی ! من که فقط اومدن خواستگاری هنوز جوابی ندادم که شوهر داشته باشم … لابد وقتی جوابشو دادم می خواین بگین تو که بچه هم داری پس تو مسائل مجردی دخالت نکن هان ؟سهیلا با خنده گفت :_ نه دیگه تا اونجا نمی تونیم پیش بریم ! از اونجا به بعدش دیگه خانوادگی میشه !یه نیشگون از بازوش گرفتم و گفتم :_ حیا هم خوب چیزیه والا !مهناز که تازه از حرف زدن با گوشی موبایل فارغ شده بود ، به میز نزدیک شد و گفت :_ باز چته یهدا ؟ کافی شاپو گذاشتی رو سرت !_ از این خانوم بپرس !و با دست به الهام اشاره کردم . الهام سرشو پایین انداخت و لبشو ورچید . در حالی که قهوه اشو هم میزد گفت :_ خب مگه شیه ؟! نِیخوام شوهر کنم !مهناز با چشمای ورقلمبیده گفت :_ چه خبره ؟؟؟ خواستگار داشتی و پروندی ؟پریدم وسط حرفش و گفتم :_ اره … دختره ی خرف ! می دونی چی شده ؟ یه پسر اقا ، سر به زیر ، درستکار ، نجیب ، از همه مهم تر خر پول (!) ، اومده این اوسکولو بگیره اما خانوم جواب رد داده … چرا ؟ چون اقا تحصیلات عالیه نداشتن !الهام با لحن حق به جانبی گفت :_ اوا ، یهدا چرا اینجوری میکنی ؟ خب هر کسی واسه ازدواج یه ملاکی داره … من مثل تو مادی گرا نیستم !با حرص گفتم :_ برو بمیر ! مگه من مادی گرام ؟ من یه تار موی یوسفو به صدتا شاهزاده نمیدم ! اونم گندیده اش !بچه ها با تعجب نگام کردن … مثل اینکه زیادی حرف زده بودم . یه هفته از خواستگاری یوسف می گذشت و قرار بود فردا مامان جواب مثبت منو به نسرین خانوم بگه . تو این چند روز از خوشی داشتم بال درمیاوردم ولی برای اینکه خیلی خودمو لو ندم هیچی نمی گفتم ولی مثل اینکه امروز خودم دستمو رو کردم … بالاخره نفیسه به حرف اومد :_ میگم با خودم این دو سه روزه رو هم نیست پس بگو چه مرگته … نه بابا ! خوشمون اومد … یهدا هم بالاخره رفت قاطی مرغا ! سهیلا با شادی دستاشو به هم کوبید و مثل بچه ها ذوق زده گفت :_ وااااااااای یهدا خیلی خوشحالم کردی !!! ای خدا جون شکرت !!! دیگه همه تو کافی شاپ برگشته بودن و زل زده بودن به ما ! ای دختره ی سبک جلف ! حالا اگه جلوشو نگیری مثل پیر زنا یه کلی میکشه که چهار ستون اینجا بلرزه ! تک سرفه ای کردم و گفتم :_ نه … اصلا اونجوریایی که شما فکر می کنین نیست !مهناز در حالی که داشت با گوشیش ور می رفت گفت :_ متاسفانه دیگه دیر گفتی دارم حرفتو به یوسف ارسال می کنم .با شنیدن این حرف مثل فنر از جام پریدم و داد زدم :_ چــــــــــــــی؟؟؟؟!!!!مهناز صفحه ی موبایلو رو به روم تکون داد و گفت :_ لئوناردو داوینچــــــــــــی ! وقتی دید که شوک زده به نوشته ی “درحال ارسال ” که روی گوشیش خودنمایی می کرد ، زل زدم ، ادامه داد :_ خب بیچاره ام کرد دیگه … هر روز دم به دقیقه زنگ می زد میگفت یهدا هیچی نگفت ؟ یهدا داره چی کار می کنه ؟ مواظبه یهدایی ؟ یهدا غذا می خوره ؟ کم مونده بود ساعتای توالتت هم ازم بپرسه ! حالا هم که بعد یه هفته تونستم یه حرفی زیر زبون وامونده ات بکشم بیرون لوس بازی درنیار بزار بهش بگم یه خرده دل خوش بشه!چند باز پلک زدم تا بتونم با حرفایی که مهناز گفت کنار بیام . تو این یه هفته خودمو قرنطینه کرده بودم . گوشیمو مثلا گم کرده بودم و نمی دونم کجاست و هر روز یه جایی پلاس بودم . نمی خواستم یوسف به ذهنش بیفته که دوسش دارم … دوست داشتم اولین اعترافو اون بهم بکنه . ( دختره ی نامرد ! مگه تو کنسرتش نگفت دوست داره ؟! _ نه اونجا ایهام داشت معلوم نبود عشقش کیه !)خیلی جدی روی صندلی نشستم و رو به مهناز گفتم :_ خب ، خودت خواستی از قدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه اما ادم به ادم میرسه ! مهناز _ بسه بابا تو هم ! _ تو که می دونی من بالاخره تلافیشو سرت درمیارم جاسوس !مهناز شکلکی دراورد و گفت :_ به گور خودت خندیدی !_ حالا خنده ام هم میبینی اجی !مهناز _ مال این حرفا نیستی … _ حالا وقتی یه بلایی به سرت نازل شد می فهمی مالش هستم یا نه … قضیه ی طاها رو که یادت نرفته ؟! تا دیروز تو دستشویی بود !سهیلا اخرین قطره ی اب هویج بستنیشو خورد و با ناراحتی گفت :_ خیلی ننری یهدا … اخه کی تو چایی داداشش مسهل میریزه که تو دومیش باشی ؟_ اه مگه حتما باید یکی قبلا این کارو بکنه که من نفر دوم باشم ؟! ولمون کن بابا ! هنوز تنبیه محیا مونده … !الهام _ چقدر تو انتقام جویی پست فطرت !زبونمو واسش دراوردم و گفتم :_ نه اینکه شما فرشته ی روی زمینی !الهام با اعتماد به نفس گفت :_ البته !_ البته که شما فرشته ای ! اونم از نوع عزرائیلش ! الهام _ الهی یرقان بگیری با اون زبونت !_ هه دعای گربه سیاه بارون نمیاد …. اصلا اینا به کنار ، یه سوال ازت میکنم مثل ادم جوابمو بده ، خب ؟ اگه یه ادمی که قدش تا شونه ات باشه و دکترا داشته باشه بیاد خواستگاریت قبول می کنی ؟چون می دونستم الهام مرد قد بلند خیلی دوست داره عمدا این سوالو کردم . اخه دختره ی نفهم یه خواستگار مایه دار واسش اومده بود ولی چون اقا دانشگاه نرفته بود الهام جواب رد داد . می خواستم با بند تنبون حلق اویزش کنم ! اخه تو این دوره بی شوهری دختر باید خودشو به همچین ادمی حسابی اویزون کنه ! الهام بدون هیچ تعللی گفت :_ اره میشدم .دهنم باز موند :_ الهام … گرفتی چی گفتم ؟ قدش تا شونه ات باشه ! می فهمی یعنی چی ؟الهام با امیدواری گفت :_ من مطمئنم که شعورش خیلی بیشتر از قدشه ! رسما خاک دو عالم تو اون فرق سرت با این امیدواریت !تازه از استخر برگشته بودم . امشب شب بله برونم بود . وقتی در خونه رو باز کردم ، از صحنه ی ای که دیدم دستم شل شد و کیفم رو زمین افتاد . باز چه خبر شده ؟چرا اینجا این شکلیه ؟ کل سالن پر بود از میز و صندلی مهمونی که بابا واسه ی مهمونی های بزرگ خریده بود . بعد از عروسی محیا تونسته بودم یه خرده نفس راحت بکشم ولی الان دوباره مهمونیای مزخرف شروع شدن !چند تا خدمتکار در حال گردگیری سالن پذیرایی بودن و مامان هم داشت به اکرم خانوم دستوراتی می داد . سرشو برگردوند و تا منو دید بلند داد زد :_ هیچ معلوم هست کجایی ؟ _ قبلا که گفتم یه سر میرم استخر و میام . مامان جلو اومد و گفت :_ خیلی دیر کردی … تا دو ساعت دیگه مهمونا میرسن . برو بالا حاضر شو . راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم و گفتم :_ اووووووه کو تا دو ساعت ؟ هنوز کلی وقت دارم … بعد هم یه دونه کاهو از توی سبد برداشتم و شروع کردم به خوردن . مامان دستمو کشید و گفت :_ بیا برو حاضر شو ببینم … چقدر باید از دست تو حرص بخورم دختر ! و منو به سمت پله ها هول داد . وقتی در اتاقمو باز کردم دیدم که محیا نشسته و داره ارایش می کنه . درو بستم و گفتم :_ باز که تو داری از اموال من استفاده می کنی … این ارایشا غصبیه ها ! محیا در حالی که داشت با دقت خط پایین چشمش رو می کشید گفت :_ اینقدر زر نزن ببینم … برو حموم دوش بگیر و بیا اینجا درستت کنم . در حالی که به سمت حموم می رفتم گفتم :_ من درست شدن نمی خوام . پاشو برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه … بلند شو ببینم .محیا _ اه … اینقدر حرف نزن دختر حواسم پرت می شه !زیر لب گفتم :_ اینگار داره مسئله انتگرال حل می کنه که تمرکز می خواد !بعد از یه دوش سریع ، نتونستم از دست محیا فرار کنم و مجبور شدم تن به ارایش بدم ! بالاخره بعد از یه ساعت محیا در حالی که با رضایت بهم خیره شده بود گفت :_ خیلی خوشگل شدی … الهی که من قربونت برم !_ الهی آمین ! تقه ای به در اتاقم خورد و طاها وارد شد . دو تا کت و شلوار دستش بود .با دیدن من سوتی زد و گفت :_ وای … ببین محیا چه کرده ! می گما این غش در معامله نیست ؟! به نظرت سر یوسف کلاه نمی زاریم ؟!_ به نظر من اگه شما اونجا وایسی و فقط زر بزنی سلامتیت تضمین نمیشه ! طاها _ واه چه عروس خانوم خشنی هستیا ! داد زدم :_ طاها … طاها با لحن لوسی گفت :_ جان …؟_ جونت بالا بیاد ! چی می خوای ؟طاها کت و شلوار سفید رنگ زنونه ای رو روی تخت گذاشت و گفت :_ چیزی نمی خوام اومدم اینو تحویل بدم و برم خودمو خوشگل کنم ! امشب می خوام امار تلفات بره بالا !_ چی کارت می شه کرد ؟ مرض خودشیفتگی داری دیگه !طاها شکلکی برام دراورد و از اتاق بیرون رفت . محیا رفت سمت لباس و گفت :_ کی اینو خریدی ؟ چه خوش دوخت هم هست … در حالی که دستبندمو دست می کردم گفتم :_ نخریدم . پریروز سفارش دادم . سولماز خانوم برام فرستاد . محیا _ خیلی قشنگه . پاشو بپوش ببینم . بعد از پوشیدن لباس ، خودم هم از دیدن خودم به وجد اومدم . کت و شلوار سفید رنگم خیلی بهم میومد . روی سر استیناش و یقه اش مروارید دوزی و کار دست بود و خیلی شیک بود . یه شال شیری رنگ رو سرم انداختم و صندلهای سفیدم رو هم باهاش ست کردم . سر و صدای زیادی از پایین میومد . معلوم بود که مهمونا رسیدن . استرس زیادی داشتم . بیشتر بزرگترای فامیل یوسف هم اومده بودن . محیا با مهربونی دستامو گرفت و گفت :_ چرا اینقدر یخ کردی دختر ؟ نمی خوان که سرتو ببرن ! _ نمی دونم چرا اینقدر اضطراب دارم … محیا _ خب معلومه دیگه خنگ خدا ! داری با یه مشت غریبه فامیل میشی … اونم یه گله ادم ! به خدا یهدا بعد از ازدواجت مهمونی ندیا … بدبخت میشی !لبخند محوی زدم و از محیا خواستم زود تر از من به سالن بره . می خواستم تو خفا تا جایی که میشه به خودم و ضعفم بد و بیراه بگم ! تو اینه به خودم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم . با خودم گفتم :_ الان میرم پایین . اول از همه میرم سراغ نسرین خانوم . بعد هم با کمک نسرین جون با بقیه ی قوم تاتار اشنا میشم ! اخر سر هم یوسفو میبینم . به اینجای حرفم که رسیدم تپش قلبم شدت گرفت . با مشت روی سینه ام کوبیدم و گفتم :_ زهرمار تو هم ! اسمش که میاد اینجوری بی تابی می کنی وای به حال وقتی که خودشو ببینی !با صدای پاشنه های کفشم روی پله ها کم کم سر و صداها خوابید . چشمامو به زمین دوخته بودم و با متانت پله ها رو طی می کردم . زمانی که سرمو بالا گرفتم ، تونستم تحسینو تو چشمای پر از اشک مامان ببینم . مامان به سمتم اومد و بعد از بوسیدن گونه ام اهسته طوری که فقط خودم بشنوم گفت :_ یعنی این خانوم خوشگل همون یهدا کوچولوی منه که بزرگ شده ؟ لبخندی زدم و سرمو زیر انداختم . صدای نسرین خانوم باعث شد منو مامان از هم جدا بشیم :_ سلام .نسرین خانوم _ سلام به روی ماهت عزیزم . چقدر ناز شدی امشب ! و یه ماچ ابدار از گونه ام کرد . یه خرده چندشم شد ولی زود خودمو جمع و جور کردم . نسرین خانوم دستمو گرفت و منو با خودش به سمت چهار تا خانوم تپل مپل مثل خودش برد . زن سمت راستی با دیدنم از جاش بلند شد و بعد از روبوسی به نسرین خانوم گفت :_ ماشالا چه دختر خانومی واسه یوسف جان پیدا کردی …نسرین خانوم نگاه پر عطوفتی به طرفم انداخت و گفت :_ آره یهدا واقعا لنگه نداره …اوووووه … خدایا یکی منو جمع کنه !!! از خوشی دارم پخش زمین می شم ! لبخند نمکینی زدم و ازشون تشکر کردم . نسرین خانوم دست روی شونه ی همون زنه گذاشت و رو به من گفت :_ ایشون خواهر بزرگتر من نسترن هستن . دستمو به طرف خاله نسترن گل یوسف جانم دراز کردم و تو دلم قربون صدقه ی اخلاق خوبش رفتم ! نسرین خانوم یکی دیگه از خانوما رو نشون داد و گفت :_ ایشون هم خواهر وسطیمون نوشین ، و به زن اخری که جوون تر از بقیه بود اشاره کرد و گفت :_ و خواهر کوچیکمون نگار … خواهر وسطی که نسرین خانوم گفت اسمش نوشینه سلام و احوال پرسی های مودبانه ی منو با یه سر تکون دادن جواب داد . یه دفعه با رفتار سردش همه ی اشتیاقی که برای جشن داشتم فرو کش کرد .بد جوری جلوی بقیه خرد شدم . ولی نگار خوش اخلاق تر از اون بود به جبران رفتار خواهرش بلند شد و صورتمو بوسید . منم خودمو کنترل کردم و تو دلم گفتم :_ گور پدر نوشین خانوم و اخلاق گندش ! نسرین خانوم منو با زن عموی یوسف هم اشنا کرد . پسرش عرشیا و عروسش ، آذر رو قبلا توی کنسرت یوسف دیده بودم . زن مهربونی به نظر میومد . به اصرار نسرین خانوم یه خرده کنارشون نشستم . چون توی هال خصوصی بودم نمی تونستم مردا رو خوب ببینم . بدجور می خواستم ببینم یوسف داره چی کار می کنه … میشه گفت از فضولی در حال انفجار بودم ! اما با توجه به شانس گند من این دو تا سر درد دلشون باز شده بود و هی حرف می زدن . بین حرفاشون هم از من بدبخت نظر می پرسیدن . خواهی نخواهی مجبور بودم بهشون گوش بدم و واقعا هم که چقدر چرت و پرت می گفتن ! اصلا معلوم نبود اینجا چه جور مجلسیه ! اگه بله برونه که باید درباره ی مهریه و شیر بها و کار و بار و هنر عروس و دوماد حرف بزنن … ولی درباره ی هر بنی بشری حرف زده شد جز مهریه ی بدبخت من ! داشتم حرص می خوردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . صفحه ی گوشیمو نگاه کردم . طاها بود:« چرا گم و گور شدی عروس خانوم ؟ این یوسف داره در به در دنبالت میگرده … یه چشش خونه یه چشش اشک ! بیا یه دقیقه اون چشم اشکی مجنون به جمالتون منور بشه…!»تو دلم گفتم چقدر تو یخی نمکدون ! تا اومدم جوابشو بفرستم ، مامان اومد تو حال خصوصی :مامان _ اوا … شما چرا اینجا نشستین نسرین جون ؟ بیاین بریم تو پذیرایی حبیب اقا می خوان صحبت کنن . نسرین خانوم بلند شد و منم به تبع اونا از جام بلند شدم . تو راه مهتاب خانوم ( زن عموی یوسف ) پرسید :_ یهدا خانوم چند سالته عزیزم ؟_ من بیست و یک سالمه . مهتاب خانوم _ ماشالا … شنیدم یوسف معلم موسیقیتون بوده …_ بله …داشتم باهاش درباره ی کلاس هام صحبت می کردم و وارد سالن شدیم . یه دفعه نگام به سمتی کشیده شد . انگار چشمام یه تیکه فلز بودن که اهنرباشون یوسفه … ناخوداگاه نگام به طرف یوسف کشیده شد و ضربان قلبم اوج گرفت . اونم به من نگاه می کرد . دلم نمی خواست یه لحظه رو هم از دست بدم . چقدر تو اون کت و شلوار کرم رنگ خوش تیپ شده بود … جایی که وایساده بود نورش نسبت به اطراف بیشتر بود . چشماش توی اون نور سفید درخشش خاصی گرفته بود … درست مثل یه دو تیکه زمرد درخشان . لبهاش به لبخندی از هم باز شد و سرشو با احترام خم کرد . منم لبخندی زدم و ناچار چشم ازش گرفتم ولی گهگاهی که بهش نگاه مینداختم میدیدم که اون حواسش بهم هست و غرق در خوشی می شدم .بزرگترا حرفاشون شروع شد و قرار شد مهریه ام رو خودم تعیین کنم . با این حرف حبیب اقا همه ی حاضران به سمت من چرخیدن و منتظر جواب من بودن . دست و پامو گم کرده بودم . به یوسف نگاه کردم . انگار با نگام اش کمک می خواستم … اخه حبیب اقا ، پدر من این چه سوالی بود که تو پرسیدی ؟ ! نمی گی من دچار معذورات اخلاقی و مالی میشم و نمی تونم صادقانه جوابتو بدم ؟! اب دهنمو قورت دادم و گفتم :_ اگه اجازه بدین در این مورد با اقا یوسف حرف بزنم … بعدا نتیجه رو بهتون می گم . حبیب اقا گفت :_ باشه دخترم … حرفی نیست … تا شما دو تا صحبتاتونو با هم می کنین ما هم به ادامه ی حرفامون می رسیم … شما برین … راحت باشین . داشتم با یوسف توی حیاط قدم میزدم . سوگل ، دختر خاله ی کوچیک یوسف هم تو حیاط داشت بازی می کرد . به عبارت دیگر ، یه سر خر درست و حسابی بود ! اول یوسف سکوت بینمونو شکست : _ خوبی ؟ _ مرسی . باز هم سکوت . من که کاملا در ارامش بودم ولی می دیدم که گهگاهی یوسف از شدت کلافگی با دکمه ی کتش بازی می کنه …. صدای صاف کردن سینه اش اومد : _ این چند روز نبودی … نتونستم باهات تماس بگیرم . با زیرکی خاص خودم گفتم : _ چطور ؟ کارم داشتی ؟ یوسف دوباره دستپاچه شد : _ کار که نه … فقط می خواستم احوالتو بپرسم … _ ممنون … من خوبم . یوسف _ خدا رو شکر . کمی بعد دوباره پرسید : _ خب … حالا چه تصمیمی داری ؟ _ بابت چی ؟ یوسف _ مهریه … آهان … مهریه … اصلا یادم رفته بود واسه چی باهاش اومدم بیرون ! فقط دلم می خواست کمی باهم باشیم … حالا چی بهش بگم ؟ به اندازه ی تاریخ تولد میلادیم سکه ی بهار ازادی بده خوبه دیگه نه ؟! …. نه فکر کنم بیچاره اینجوری از خواستگاریش پشیمون بشه !… ولی ارزش من از اینا خیلی بالاتره ها ! _ خب ، راستش … می خوام مهریه ام یه چیز خیلی خاص باشه … یوسف وقتی دید ادامه نمی دم گفت : _ می دونی که از نظر پولش مشکلی نیست … _ بله … فقط دلم می خواد مهریه ام خیلی خاص باشه مثلا هزار و نهصد و نود و یکی ، اینجای حرفم مکث کردم و یوسفو نگاه کردم . دیدم داره کمی متعجب میشه … لابد با خودش فکر کرده من چقدر ادم پول دوستی ام ! ولی نخیر الان بهت میگم که من چقدر خاصم ! نفسمو بیرون دادم و گفتم : _ مثلا بال مگس ! یوسف با تعجب و صدای بلند پرسید : _ چـــــــــــــی؟؟؟؟!!! حالا که نگفتم این همه بال مگس مهرم کن که اینجوری می کنی ! با خنده گفتم : _ فقط مثال زدم حرص نخور ! یوسف نفسشو با پوف بیرون داد و گفت : _ نزدیک بود به کشتنم بدی ! حالا جدی واسه مهریه ات چه برنامه ای داری ؟ نگاهی به گلهای محبوب شب و رز توی باغچه انداختم . ریه هامو با عطر محبوب شب پر کردم و ناگهان فکری تو اون مغز پوکم جرقه زد ! با خوشحالی به سمتش برگشتم و گفتم : _ فهمیدم … یوسف _ چیو ؟ دستامو تو هم گره کردم و در حالی که دور ابنمای کوچیک حیاط قدم می زدم گفتم : _ مهریه ام باید هزار و نهصد و نود و یکی شاخه ی گل رز باشه . یوسف چند لحظه چیزی نگفت و دستاشو تو جیب شلوارش کرد . انگار داشت حرفمو سبک سنگین می کرد . از پشت قطرات اب که توی فواره ی ابنما به رقص دراومده بودن ، نمی تونستم صورتشو واضح ببینم . اخر سر نگاهشو به من دوخت و با کمی شیطنت گفت : _ اونوقت فکر نمی کنی من از شدت گل خریدن ، ورشکست بشم ؟ با خنده گفتم : _ پس همون بال مگس بهتره نه ؟! یوسف ابنما رو دور زد و در حالی که می خندید گفت : _ از دست تو ! وقتی رو به روم قرار گرفت کمی بهم خیره شد و گفت : _ گل ها رو دوست داری ؟ همونطور که نگاهم به چشمای خوشرنگش بود گفتم : _ اره مخصوصا رز… یوسف اهسته پرسید : _ رز ؟… خب چه رنگیشو دوست داری ؟ تو دلم گفتم کاش رزی که رنگ چشمای تو بود وجود داشت … با این فکر لبخندی رو لبم نشست و گفتم : _ همه ی رنگاشو دوست دارم ولی بیشتر رنگ ِ… با جیغ سوگل ، هراسان به پشت سرم نگاه کردم و دیدم سوگل در حالی که با خنده سوسکی رو تو دستش گرفته ، به سمتمون میاد … اوف ! فکر کردم چیزیش شده … وقتی نزدیک یوسف رسید با ذوق کودکانه اش گفت : _ عمو یوسف … عمو یوسف ببین چی پیدا کردم … یوسف در حالی که می خندید گفت : _ این چیه دختر ؟؟؟ برو بندازش تو باغچه یهدا می ترسه … با تعجب گفتم : _ من کی گفتم می ترسم ؟ حالا نوبت یوسف بود که متعجب بشه : _ تو واقعا از این موجود چندش اور نمی ترسی ؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم : _ نه چرا از چیزی بترسم که هیچ ازار و اذیتی به من نمی رسونه ؟ من از این ادا و اطوارهای الکی که زنا دارن خوشم نمیاد … تازه اگه خوب بهش نگاه کنی میبینی چقدر خوشگل هم هست … بعد سوسکو از دست سوگل گرفتم و شاخه های نازکشو *نو ا زش * کردم . از سوسکا نمی ترسیدم … یعنی یادم نمیاد تا حالا از حشرات ترسیده باشم … تازه خیلی هم دوسشون داشتم ! یادمه طاها همیشه مسخره ام می کرد و می گفت : _ به خاطر نزدیک بودن به همه که دوسشون داری … بالاخره هر چی باشه شما از یه گروهین ! همونجور که سوسکو *نو ا زش * می کردم یوسفو دیدم که واسه ی یه لحظه ی کوتاه از شدت چندش پشتش لرزید ! … با خنده گفتم : _ پس معلومه از اینا خیلی بدت میاد … خدا رو شکر مهرمو همون بال مگس نزاشتم وگرنه چه جوری می خواستی مهرم کنی ؟! یوسف دستاشو با حالت بامزه ای بالا گرفت و گفت : _ اره بازم خدارو هزار مرتبه شکر … ولی یهدا اخلاقات خیلی برام جالبه … یه چیز خیلی تازه ای … اینو مطمئنم که هیچ وقت از انتخابم پشیمون نمی شم … ممنون که قبولم کردی . با شنیدن این اعتراف صادقانه ی یوسف ، غرق در خوشی و لذت شدم … می خواستم بهش بگم منم از اینکه تو رو قبول کردم دارم از خوشی له له می زنم ! ولی نمی دونم چرا دلم راضی به گفتن نمی شد … اون شب شب خیلی خوبی برام بود . حتی وقت شام هم منو یوسف کنار هم نشستیم و غذا خوردیم . هر لقمه ای که تو دهنم می زاشتم با لبخند یوسف مواجه می شدم … یادمه دیگه خیلی داشت ضایع بازی درمیاورد واسه همین با بازیگری گفتم : _ وای یوسف سوپ ریخت رو کتت … یوسف دستپاچه به کتش نگاه کرد و وقتی دید تمیزه ، با تعجب نگام کرد . با خنده ابروهامو بالا بردم و گفتم : _ حواستون کجاست اقای محترم ؟ بهتون نگفتن وقتی یکی داره غذا می خوره چشم به لقمه اش ندوزی ؟! فکر کنم این قاشق اخرین لقمه ای باشه که میره تو دهنم ! یوسف کمی به جلو خم شد و گفت : _ من به لقمه اش چشم ندوختم … به صاحب لقمه اشه که نگاه می کنم … یه دفعه ناگهانی گفت : _ یهدا خیلی ناز غذا می خوری عزیزم … اونقدر یه دفعه ای گفت که من اصلا امادگی شنیدنشو نداشتم . غذا تو گلوم گیر کرده بود و نزدیک بود خفه بشم ! یوسف هم دستپاچه شد و سریع لیوان دوغو به سمتم گرفت … این بچه اصلا بلد نیست جو سازی کنه ! یه بار دیگه این شکلی ابراز علاقه کنه باید برم سینه ی قبرستون ! بعد با چشمایی که از شدت سرفه سرخ شده بود بهش نگاه کردم … تشویش و نگرانی از چشماش می بارید … خنده ام گرفت و گفتم : _ تا تو باشی از من تعریف نکنی !بعد از شام ، نسرین خانوم از توی کیفش یه جعبه ی کوچیک زرشکی رنگ خارج کرد و به سمتم اومد . از سر جام بلند شدم . نسرین خانوم رو به مامان و بابا گفت : _ با اجازه ی شما … در جعبه رو باز کرد و حلقه ی زیبایی رو از توش بیرون اورد و به طرفم گرفت . حلقه ی خیلی قشنگی بود و زیادی روش کار شده بود و یه نگین بزرگ برلیان هم به شکل الماس روش حک شده بود . تشکر کردم و حلقه رو به دستم انداختم . وقتی سرمو بالا اوردم نگام با نگاه خندون و راضی یوسف تلاقی کرد . لبخندی از سر عشق بهم تحویل داد . با خجالت شالمو صاف کردم ولی نگین انگشتر به شالم گیر کرد و شالم نخ کش شد . اه … اینم از عاقبت خجالت کشیدن !
دیدم یوسف یه پاشو رو اون یکی پاش انداخت و بهم زل زد . چندین بار پلک زدم ولی انگار راست راستی خودش بود ! یه صدای اشنا باعث شد نگاه خیره امو از یوسف بگیرم :
_ سلام عروس گلم چطوری عزیزم ؟ بیا اینجا من ببینمت !!!
سرمو برگردوندم و دیدم نسرین خانم رو مبل کنار مامان نشست و با مهربانی منو نگاه می کنه . اب دهنمو قورت دادم … اینجا چه خبر بود ؟ یعنی … یعنی یوسف اینا اومده بودن خواستگاری من ؟ مگه این پسره دو ساعت پیش با من قهر نکرد و رفت ؟! پس اینجا چه خبره ؟؟؟ دیدم دستم سبک شده . نگاهی به روبه روم انداختم و دیدم محیا داره با چشماش منو می خوره …وقتی از کنارم رد می شد با عصبانیت گفت :
_ خاک تو سر خواستگار ندیده ات کنن !
نه مثل اینکه راست راستی اینجا خبراییه !!!( اه چقدر این دختره مخش آکبنده !)
بالاخره تونستم با این همه خبر خوش کنار بیام و برم مثل دخترای خواستگار ندیده ها کنار مامانم بشینم . ولی متاسفانه تا خواستم کنار مامان بشینم ، صندلی کنار مامان به وسیله ی لولو سر خرمن اشغال شد ! یه چشم غره به محیا رفتم و اونم خودشو زد به اوتوبان علی چپ !
چشم چرخوندم و دیدم تنها جای خالی کنار طاها و یوسفه . درست مبل کناری طاها رو انتخاب کردم و نشستم . یوسف و طاها موقع نشستن من صحبتشونو قطع کردن و یوسف نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب سلام کرد . ای بابا چقدر این پسره نازک نارنجیه ! اینجوری بخواد قطع امید کنه باید تا چهل سالگی ور دل ننه اش تو خمره بمونه ها ! منم جوابشو دادم و کنار طاها نشستم . سکوتی که به خاطر حضور من سالنو گرفته بود با صدای حبیب اقا شکسته شد :
_ خب یهدا خانوم … خوبی دخترم ؟
یکی از اون لبخندای نازمو که به کمتر کسی تحویل میدادم زدم و گفتم :
_ به لطف شما حبیب اقا …
حبیب اقا هم با لبخند گفت :
_ زنده باشی دخترم .
بعد هم دوباره شروع کردن به حرف زدن با بابا … دقیق نمی دونم اونجا مجلس خواستگاری بود یا حرف زدن اقایون درباره ی کار و رونق بازار و کسب و کار و چرت و پرتای همیشگی … مامان و نسرین خانوم هم طبق معمول کله هاشون تو کله ی هم بود و داشتن تند تند حرف میزدن . محیا هم مثل شوهر ذلیلا برای عادل میوه پوست می کرد و عادل با یه لبخند مکش مرگ ما کل بشقابشو میداد بالا … منم اگه اینجوری خدمت شوهرمو بکنم و خرش کنم شیش دنگ اقا در اختیارمه ! ولی واقعا این محیا یه موزماری بود که دومی نداشت ! توی جمع همش تعارف عادل میکرد ولی امان از دل عادل وقتی از سر کار برمیگشت خونه و این دختر غذای سوخته میذاشت جلوش ! وقتی هم که به محیا میگفتم حواستو جمع شوهر داریت بکن میگفت :
_ زن گرفته کلفت که استخدام نکرده !
دختره ی خیره سر ! تو خودم بودم که طاها زد به تیپ و تار ِرشته ی افکار و فحشام !
طاها _ چه خبرا یهدا خانوم ؟
دیدم یوسف نگاش به موبایلشه و مثلا داره اس بازی می کنه ! منم گفتم به درک که قهری ! باش تا اموراتت بگذره پسره ی ننر ! اصلا بلد نیست ناز خانوما رو بکشه ! اگه اینجوری پیش بره تو زندگی ایندمون دچار مشکل می شیما ! ( بعد هم میگه من عقده ی شوهر ندارم !)
رومو طرف طاها کردم . این داداش بی خیر من هم نباید بگه اینا خواستگارمن که از سر شب تا حالا خودمو نکشم ؟! لبخند شیطانی زدم و با حرص گفتم :
_ خبرا که دست شماست اقا داداش !
طاها حساب کار دستش اومد و پیش بینی کرد که طی چند ساعت اینده اسمانی پر از طوفان و رعد و برق و تگرگ پیش رو داره ! با حرف حبیب اقا نتونست جوابمو بده :
حبیب اقا _ خب با اجازه ی علی اقا بریم سر اصل مطلب ؟
بابام دستشو رو سینه اش گذاشت و با تواضع گفت :
_ اختیار دارین حبیب خان… بفرمایین .
منم تو دلم گفتم :
_ بعله ما هم که بوقیم ! مثل اینکه من می خوام عروس بشم اینا اجازشو میگیرن ! ولی خودمونیما … مامان من عجب هفت خطیه !
بعد از یه سری صحبتایی که همش به نوعی پاچه خواری از من بود ، نسرین خانوم گفت :
_ ولی هر چی ما بزرگترا از خوبی و متانت این دو تا جوون بگیم کم گفتیم …
خب بیشتر بگین ما هم ذوق مرگ میشیم !
نسرین خانوم _ من از همون اول که یهدا رو دیدم به دلم نشست … به خدا تو دلم گفتم کاش میشد این دختر خوشگل بشه عروس من و یوسفمو خوشبخت کنه …
صدای نسرین خانوم بغض دار بود . انگار از خوشبختی یوسف مطمئن نبود … ای بابا این حرفا رو نداریم که… اگه نخواست خوشبخت بشه با پا میام تو کلیه اش ! شوما حرص نخور نسرین جون !
حبیب اقا دنباله ی حرف نسرین خانوم رو گرفت و ادامه داد :
_ راستیتش یوسف هم انگار به یهدا خانوم علاقه داره .
اینجای حرف حبیب اقا زیر چشمی یوسفو نگاه کردم . دیدم داره دستاشو بدجوری تو هم می پیچونه . ای ای ای ! پدر عاشقی بسوزه ! عجب بچه ی محجوب و خجالتی ایه !
حبیب اقا _ حالا علی جان میمونه نظر شما و دختر گلت …
بابام سینه اشو صاف کرد و گفت :
_ حبیب اقا شما و خانومتون خیلی در نظر ما محترمین … اما باید دید نظر یهدا چیه . بالاخره زندگی اونه و نظر خودشه که تاثیر گذاره … ما که کاره ای نیستیم .
ای بابا شکسته نفسی نکن پدر من ! شما که تاج سر من و یوسفین ! الهی یوسف نوکرتون باشه !
نسرین خانوم با لبخند مهربونی گفت :
_ پس با اجازه ی شما و فاطمه جون این دو تا جوون برن حرفاشونو بزنن .
من که رسما می خواستم از خوشی پرواز کنم ! مامان با احترام گفت :
_ خواهش می کنم حتما .
بعد هم رو به من گفت :
_ یهدا جان مامان اقا یوسفو به طرف حیاط راهنمایی کن .
چقدر حیاطشو با تاکید گفت ! نترس نمی برمش تو اتاقم که اغفال بشه !
بلند شدم و یوسفو به طرف حیاط راهنمایی کردم . به خواست بابا ، حیاطمون سنتی ساخته شده بود . کلا دیزاین خونه خیلی جالب بود . یه خونه ی سه طبقه ی جنوبی که داخل خونه حسابی شیک و خارجی بود ولی حیاطشو سنتی درست کرده بودن مخصوصا توی شب که زیبایی حیاط خیلی بیشتر میشد .
با یوسف روی تخت گوشه ی حیاط نشستم و بهش خیره شدم . یوسف مشغول دیدن حیاط بود . معلوم بود تعجب کرده و منم فرصت برانداز کردن اونو داشتم . یه کت و شلوار اتو کشیده ی نوک مدادی پوشیده بود و پیرهنش هم سفید بود . تو دلم گفتم کاش یشمی می پوشیدی که رنگ چشمات بارز تر باشه … داشتم نگاش می کردم که سرشو برگردوند و با چشماش غافلگیرم کرد . سرمو پایین انداختم . صدای صاف کردن سینه اش رو شنیدم .
یوسف _ حیاط قشنگی دارین .
_ ممنون .
یوسف _ راستش … راستش من اصلا نمی خواستم دوباره مزاحمتون بشم … ولی مثل اینکه مادر از قبل هماهنگ کرده بودن و مجبور شدیم بیایم .
چی داشت بلغور می کرد ؟ مجبور شده ؟ این مثل اینکه حتما کتک می خواد ! عصبانیتمو خوردم و خیلی معمولی گفتم :
_ ببخشین من متوجه منظورتون نشدم .
یوسف کمی دستپاچه گفت :
_ نه اشتباه برداشت نکنین … منظورم این بود که من از قبل به مامان گفته بودم که می خوام باهاتون ازدواج کنم و منتظر یه فرصت مناسب بودم … اما امروز … شما جواب رد بهم دادین …
ناخوداگاه دهن وامونده ام باز شد و گفتم :
_ من جواب رد ندادم .
یوسف هم از حرفی که زده بودم خشکش زد …
یوسف _ ولی شما که تو کافی شاپ گفتین ….
اه ، عجب گندی زدم ! حالا با خودش فکر میکنه من کشته مرده اشم که داره جواب قبلیمو پس می گیرم … ( مگه نیستی ؟!)
با تته پته گفتم :
_ خب … خب تقصیر شما بود که منو شوکه کردین …
یوسف چند لحظه ساکت موند و کمی بعد پرسید :
_ یعنی الان جوابت مثبته ؟
ها ؟! حالا که فقط دارم باهاش حرف میزنم نباید اینقدر زود جواب بدم فکر می کنه هولم ! واسه همین با ارامش گفتم :
_ به نظرم برای جواب دادن زوده … اجازه بدین کمی فکر کنم .
یوسف لبخند ارامش بخشی زد و مثل اونایی که از یه بدبختی بزرگ نجات پیدا کردن یه آه کشید … الهی بگردم که آه میکشی !( این دختره اصلا جنبه نداره ! )
کمی بعد از خودش گفت . درباره ی کارش و اینکه موسیقی اصلا حرفه ی اصلیش نیست و داره برای فوق لیسانس می خونه گفت بعد از اتمام درسش مستقل از باباش کار می کنه . اخه روزایی که دانشگاه نداشت تو شرکت حبیب اقا مشغول بود . یادمه اولین بار که بابا گفت حبیب اقا شرکت مهندسی داره چقدر خنده ام گرفت … اخه به حبیب اقا با اون قد کوتاه و هیکل چاقش ، هر شغلی می خورد جز مهندسی !
بعد از اینکه یه خرده حرف زد ، محیا اومد رو حیاط و یه سینی میوه دستش بود . قبل از اینکه بشقابا رو جلومون بزاره ، یوسف گفت :
_ زحمت نکشین محیا خانوم … حرفای ما تموم شد .
محیا یه لبخند از سر خوشی به رومون زد و جلوتر از ما به راه افتاد . وقتی وارد پذیرایی شدیم ، نسرین خانوم رو به من گفت :
_ چی شد یهدا جون ؟ دهنمونو شیرین کنیم دخترم ؟
اینا مثل اینکه خانوادگی هولن ! با یه لبخند گفتم :
_ اجازه بدین فکرامو بکنم ایشالا جواب نهایی رو بعدا خدمتتون میگم .
بابا با رضایت نگام کرد . منم برای اینکه نسرین خانم خدایی نکرده ناراحت نشه گفتم :
_ اما دهنتونو شیرین بکنین !با دست کوبیدم پشت کله ی الهام :
_ خاک تو سرت نفهمت کنن !الهام سرشو مالوند و گفت :_ ااا؟ خاک تو سر خودت کنن ! چرا میزنی وحشی ؟_ بسکه خری !الهام _ خب راست میگم دیگه . با حرص گفتم :_ می خوام راست نگی ! دختره ی بی منطق !نفیسه در حالی که با ارامش کافی میکسش رو می خورد گفت :_ حالا تو چرا جوش میاری یهدا ؟ تو که دیگه اب از سرت گذشته و شوهر کردی …دستمو مشت کردم جلوی دهنمو با اعتراض گفتم :_ اِاِاِاِ؟؟؟ عجب ادم پستی هستی ! من که فقط اومدن خواستگاری هنوز جوابی ندادم که شوهر داشته باشم … لابد وقتی جوابشو دادم می خواین بگین تو که بچه هم داری پس تو مسائل مجردی دخالت نکن هان ؟سهیلا با خنده گفت :_ نه دیگه تا اونجا نمی تونیم پیش بریم ! از اونجا به بعدش دیگه خانوادگی میشه !یه نیشگون از بازوش گرفتم و گفتم :_ حیا هم خوب چیزیه والا !مهناز که تازه از حرف زدن با گوشی موبایل فارغ شده بود ، به میز نزدیک شد و گفت :_ باز چته یهدا ؟ کافی شاپو گذاشتی رو سرت !_ از این خانوم بپرس !و با دست به الهام اشاره کردم . الهام سرشو پایین انداخت و لبشو ورچید . در حالی که قهوه اشو هم میزد گفت :_ خب مگه شیه ؟! نِیخوام شوهر کنم !مهناز با چشمای ورقلمبیده گفت :_ چه خبره ؟؟؟ خواستگار داشتی و پروندی ؟پریدم وسط حرفش و گفتم :_ اره … دختره ی خرف ! می دونی چی شده ؟ یه پسر اقا ، سر به زیر ، درستکار ، نجیب ، از همه مهم تر خر پول (!) ، اومده این اوسکولو بگیره اما خانوم جواب رد داده … چرا ؟ چون اقا تحصیلات عالیه نداشتن !الهام با لحن حق به جانبی گفت :_ اوا ، یهدا چرا اینجوری میکنی ؟ خب هر کسی واسه ازدواج یه ملاکی داره … من مثل تو مادی گرا نیستم !با حرص گفتم :_ برو بمیر ! مگه من مادی گرام ؟ من یه تار موی یوسفو به صدتا شاهزاده نمیدم ! اونم گندیده اش !بچه ها با تعجب نگام کردن … مثل اینکه زیادی حرف زده بودم . یه هفته از خواستگاری یوسف می گذشت و قرار بود فردا مامان جواب مثبت منو به نسرین خانوم بگه . تو این چند روز از خوشی داشتم بال درمیاوردم ولی برای اینکه خیلی خودمو لو ندم هیچی نمی گفتم ولی مثل اینکه امروز خودم دستمو رو کردم … بالاخره نفیسه به حرف اومد :_ میگم با خودم این دو سه روزه رو هم نیست پس بگو چه مرگته … نه بابا ! خوشمون اومد … یهدا هم بالاخره رفت قاطی مرغا ! سهیلا با شادی دستاشو به هم کوبید و مثل بچه ها ذوق زده گفت :_ وااااااااای یهدا خیلی خوشحالم کردی !!! ای خدا جون شکرت !!! دیگه همه تو کافی شاپ برگشته بودن و زل زده بودن به ما ! ای دختره ی سبک جلف ! حالا اگه جلوشو نگیری مثل پیر زنا یه کلی میکشه که چهار ستون اینجا بلرزه ! تک سرفه ای کردم و گفتم :_ نه … اصلا اونجوریایی که شما فکر می کنین نیست !مهناز در حالی که داشت با گوشیش ور می رفت گفت :_ متاسفانه دیگه دیر گفتی دارم حرفتو به یوسف ارسال می کنم .با شنیدن این حرف مثل فنر از جام پریدم و داد زدم :_ چــــــــــــــی؟؟؟؟!!!!مهناز صفحه ی موبایلو رو به روم تکون داد و گفت :_ لئوناردو داوینچــــــــــــی ! وقتی دید که شوک زده به نوشته ی “درحال ارسال ” که روی گوشیش خودنمایی می کرد ، زل زدم ، ادامه داد :_ خب بیچاره ام کرد دیگه … هر روز دم به دقیقه زنگ می زد میگفت یهدا هیچی نگفت ؟ یهدا داره چی کار می کنه ؟ مواظبه یهدایی ؟ یهدا غذا می خوره ؟ کم مونده بود ساعتای توالتت هم ازم بپرسه ! حالا هم که بعد یه هفته تونستم یه حرفی زیر زبون وامونده ات بکشم بیرون لوس بازی درنیار بزار بهش بگم یه خرده دل خوش بشه!چند باز پلک زدم تا بتونم با حرفایی که مهناز گفت کنار بیام . تو این یه هفته خودمو قرنطینه کرده بودم . گوشیمو مثلا گم کرده بودم و نمی دونم کجاست و هر روز یه جایی پلاس بودم . نمی خواستم یوسف به ذهنش بیفته که دوسش دارم … دوست داشتم اولین اعترافو اون بهم بکنه . ( دختره ی نامرد ! مگه تو کنسرتش نگفت دوست داره ؟! _ نه اونجا ایهام داشت معلوم نبود عشقش کیه !)خیلی جدی روی صندلی نشستم و رو به مهناز گفتم :_ خب ، خودت خواستی از قدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه اما ادم به ادم میرسه ! مهناز _ بسه بابا تو هم ! _ تو که می دونی من بالاخره تلافیشو سرت درمیارم جاسوس !مهناز شکلکی دراورد و گفت :_ به گور خودت خندیدی !_ حالا خنده ام هم میبینی اجی !مهناز _ مال این حرفا نیستی … _ حالا وقتی یه بلایی به سرت نازل شد می فهمی مالش هستم یا نه … قضیه ی طاها رو که یادت نرفته ؟! تا دیروز تو دستشویی بود !سهیلا اخرین قطره ی اب هویج بستنیشو خورد و با ناراحتی گفت :_ خیلی ننری یهدا … اخه کی تو چایی داداشش مسهل میریزه که تو دومیش باشی ؟_ اه مگه حتما باید یکی قبلا این کارو بکنه که من نفر دوم باشم ؟! ولمون کن بابا ! هنوز تنبیه محیا مونده … !الهام _ چقدر تو انتقام جویی پست فطرت !زبونمو واسش دراوردم و گفتم :_ نه اینکه شما فرشته ی روی زمینی !الهام با اعتماد به نفس گفت :_ البته !_ البته که شما فرشته ای ! اونم از نوع عزرائیلش ! الهام _ الهی یرقان بگیری با اون زبونت !_ هه دعای گربه سیاه بارون نمیاد …. اصلا اینا به کنار ، یه سوال ازت میکنم مثل ادم جوابمو بده ، خب ؟ اگه یه ادمی که قدش تا شونه ات باشه و دکترا داشته باشه بیاد خواستگاریت قبول می کنی ؟چون می دونستم الهام مرد قد بلند خیلی دوست داره عمدا این سوالو کردم . اخه دختره ی نفهم یه خواستگار مایه دار واسش اومده بود ولی چون اقا دانشگاه نرفته بود الهام جواب رد داد . می خواستم با بند تنبون حلق اویزش کنم ! اخه تو این دوره بی شوهری دختر باید خودشو به همچین ادمی حسابی اویزون کنه ! الهام بدون هیچ تعللی گفت :_ اره میشدم .دهنم باز موند :_ الهام … گرفتی چی گفتم ؟ قدش تا شونه ات باشه ! می فهمی یعنی چی ؟الهام با امیدواری گفت :_ من مطمئنم که شعورش خیلی بیشتر از قدشه ! رسما خاک دو عالم تو اون فرق سرت با این امیدواریت !تازه از استخر برگشته بودم . امشب شب بله برونم بود . وقتی در خونه رو باز کردم ، از صحنه ی ای که دیدم دستم شل شد و کیفم رو زمین افتاد . باز چه خبر شده ؟چرا اینجا این شکلیه ؟ کل سالن پر بود از میز و صندلی مهمونی که بابا واسه ی مهمونی های بزرگ خریده بود . بعد از عروسی محیا تونسته بودم یه خرده نفس راحت بکشم ولی الان دوباره مهمونیای مزخرف شروع شدن !چند تا خدمتکار در حال گردگیری سالن پذیرایی بودن و مامان هم داشت به اکرم خانوم دستوراتی می داد . سرشو برگردوند و تا منو دید بلند داد زد :_ هیچ معلوم هست کجایی ؟ _ قبلا که گفتم یه سر میرم استخر و میام . مامان جلو اومد و گفت :_ خیلی دیر کردی … تا دو ساعت دیگه مهمونا میرسن . برو بالا حاضر شو . راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم و گفتم :_ اووووووه کو تا دو ساعت ؟ هنوز کلی وقت دارم … بعد هم یه دونه کاهو از توی سبد برداشتم و شروع کردم به خوردن . مامان دستمو کشید و گفت :_ بیا برو حاضر شو ببینم … چقدر باید از دست تو حرص بخورم دختر ! و منو به سمت پله ها هول داد . وقتی در اتاقمو باز کردم دیدم که محیا نشسته و داره ارایش می کنه . درو بستم و گفتم :_ باز که تو داری از اموال من استفاده می کنی … این ارایشا غصبیه ها ! محیا در حالی که داشت با دقت خط پایین چشمش رو می کشید گفت :_ اینقدر زر نزن ببینم … برو حموم دوش بگیر و بیا اینجا درستت کنم . در حالی که به سمت حموم می رفتم گفتم :_ من درست شدن نمی خوام . پاشو برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه … بلند شو ببینم .محیا _ اه … اینقدر حرف نزن دختر حواسم پرت می شه !زیر لب گفتم :_ اینگار داره مسئله انتگرال حل می کنه که تمرکز می خواد !بعد از یه دوش سریع ، نتونستم از دست محیا فرار کنم و مجبور شدم تن به ارایش بدم ! بالاخره بعد از یه ساعت محیا در حالی که با رضایت بهم خیره شده بود گفت :_ خیلی خوشگل شدی … الهی که من قربونت برم !_ الهی آمین ! تقه ای به در اتاقم خورد و طاها وارد شد . دو تا کت و شلوار دستش بود .با دیدن من سوتی زد و گفت :_ وای … ببین محیا چه کرده ! می گما این غش در معامله نیست ؟! به نظرت سر یوسف کلاه نمی زاریم ؟!_ به نظر من اگه شما اونجا وایسی و فقط زر بزنی سلامتیت تضمین نمیشه ! طاها _ واه چه عروس خانوم خشنی هستیا ! داد زدم :_ طاها … طاها با لحن لوسی گفت :_ جان …؟_ جونت بالا بیاد ! چی می خوای ؟طاها کت و شلوار سفید رنگ زنونه ای رو روی تخت گذاشت و گفت :_ چیزی نمی خوام اومدم اینو تحویل بدم و برم خودمو خوشگل کنم ! امشب می خوام امار تلفات بره بالا !_ چی کارت می شه کرد ؟ مرض خودشیفتگی داری دیگه !طاها شکلکی برام دراورد و از اتاق بیرون رفت . محیا رفت سمت لباس و گفت :_ کی اینو خریدی ؟ چه خوش دوخت هم هست … در حالی که دستبندمو دست می کردم گفتم :_ نخریدم . پریروز سفارش دادم . سولماز خانوم برام فرستاد . محیا _ خیلی قشنگه . پاشو بپوش ببینم . بعد از پوشیدن لباس ، خودم هم از دیدن خودم به وجد اومدم . کت و شلوار سفید رنگم خیلی بهم میومد . روی سر استیناش و یقه اش مروارید دوزی و کار دست بود و خیلی شیک بود . یه شال شیری رنگ رو سرم انداختم و صندلهای سفیدم رو هم باهاش ست کردم . سر و صدای زیادی از پایین میومد . معلوم بود که مهمونا رسیدن . استرس زیادی داشتم . بیشتر بزرگترای فامیل یوسف هم اومده بودن . محیا با مهربونی دستامو گرفت و گفت :_ چرا اینقدر یخ کردی دختر ؟ نمی خوان که سرتو ببرن ! _ نمی دونم چرا اینقدر اضطراب دارم … محیا _ خب معلومه دیگه خنگ خدا ! داری با یه مشت غریبه فامیل میشی … اونم یه گله ادم ! به خدا یهدا بعد از ازدواجت مهمونی ندیا … بدبخت میشی !لبخند محوی زدم و از محیا خواستم زود تر از من به سالن بره . می خواستم تو خفا تا جایی که میشه به خودم و ضعفم بد و بیراه بگم ! تو اینه به خودم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم . با خودم گفتم :_ الان میرم پایین . اول از همه میرم سراغ نسرین خانوم . بعد هم با کمک نسرین جون با بقیه ی قوم تاتار اشنا میشم ! اخر سر هم یوسفو میبینم . به اینجای حرفم که رسیدم تپش قلبم شدت گرفت . با مشت روی سینه ام کوبیدم و گفتم :_ زهرمار تو هم ! اسمش که میاد اینجوری بی تابی می کنی وای به حال وقتی که خودشو ببینی !با صدای پاشنه های کفشم روی پله ها کم کم سر و صداها خوابید . چشمامو به زمین دوخته بودم و با متانت پله ها رو طی می کردم . زمانی که سرمو بالا گرفتم ، تونستم تحسینو تو چشمای پر از اشک مامان ببینم . مامان به سمتم اومد و بعد از بوسیدن گونه ام اهسته طوری که فقط خودم بشنوم گفت :_ یعنی این خانوم خوشگل همون یهدا کوچولوی منه که بزرگ شده ؟ لبخندی زدم و سرمو زیر انداختم . صدای نسرین خانوم باعث شد منو مامان از هم جدا بشیم :_ سلام .نسرین خانوم _ سلام به روی ماهت عزیزم . چقدر ناز شدی امشب ! و یه ماچ ابدار از گونه ام کرد . یه خرده چندشم شد ولی زود خودمو جمع و جور کردم . نسرین خانوم دستمو گرفت و منو با خودش به سمت چهار تا خانوم تپل مپل مثل خودش برد . زن سمت راستی با دیدنم از جاش بلند شد و بعد از روبوسی به نسرین خانوم گفت :_ ماشالا چه دختر خانومی واسه یوسف جان پیدا کردی …نسرین خانوم نگاه پر عطوفتی به طرفم انداخت و گفت :_ آره یهدا واقعا لنگه نداره …اوووووه … خدایا یکی منو جمع کنه !!! از خوشی دارم پخش زمین می شم ! لبخند نمکینی زدم و ازشون تشکر کردم . نسرین خانوم دست روی شونه ی همون زنه گذاشت و رو به من گفت :_ ایشون خواهر بزرگتر من نسترن هستن . دستمو به طرف خاله نسترن گل یوسف جانم دراز کردم و تو دلم قربون صدقه ی اخلاق خوبش رفتم ! نسرین خانوم یکی دیگه از خانوما رو نشون داد و گفت :_ ایشون هم خواهر وسطیمون نوشین ، و به زن اخری که جوون تر از بقیه بود اشاره کرد و گفت :_ و خواهر کوچیکمون نگار … خواهر وسطی که نسرین خانوم گفت اسمش نوشینه سلام و احوال پرسی های مودبانه ی منو با یه سر تکون دادن جواب داد . یه دفعه با رفتار سردش همه ی اشتیاقی که برای جشن داشتم فرو کش کرد .بد جوری جلوی بقیه خرد شدم . ولی نگار خوش اخلاق تر از اون بود به جبران رفتار خواهرش بلند شد و صورتمو بوسید . منم خودمو کنترل کردم و تو دلم گفتم :_ گور پدر نوشین خانوم و اخلاق گندش ! نسرین خانوم منو با زن عموی یوسف هم اشنا کرد . پسرش عرشیا و عروسش ، آذر رو قبلا توی کنسرت یوسف دیده بودم . زن مهربونی به نظر میومد . به اصرار نسرین خانوم یه خرده کنارشون نشستم . چون توی هال خصوصی بودم نمی تونستم مردا رو خوب ببینم . بدجور می خواستم ببینم یوسف داره چی کار می کنه … میشه گفت از فضولی در حال انفجار بودم ! اما با توجه به شانس گند من این دو تا سر درد دلشون باز شده بود و هی حرف می زدن . بین حرفاشون هم از من بدبخت نظر می پرسیدن . خواهی نخواهی مجبور بودم بهشون گوش بدم و واقعا هم که چقدر چرت و پرت می گفتن ! اصلا معلوم نبود اینجا چه جور مجلسیه ! اگه بله برونه که باید درباره ی مهریه و شیر بها و کار و بار و هنر عروس و دوماد حرف بزنن … ولی درباره ی هر بنی بشری حرف زده شد جز مهریه ی بدبخت من ! داشتم حرص می خوردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . صفحه ی گوشیمو نگاه کردم . طاها بود:« چرا گم و گور شدی عروس خانوم ؟ این یوسف داره در به در دنبالت میگرده … یه چشش خونه یه چشش اشک ! بیا یه دقیقه اون چشم اشکی مجنون به جمالتون منور بشه…!»تو دلم گفتم چقدر تو یخی نمکدون ! تا اومدم جوابشو بفرستم ، مامان اومد تو حال خصوصی :مامان _ اوا … شما چرا اینجا نشستین نسرین جون ؟ بیاین بریم تو پذیرایی حبیب اقا می خوان صحبت کنن . نسرین خانوم بلند شد و منم به تبع اونا از جام بلند شدم . تو راه مهتاب خانوم ( زن عموی یوسف ) پرسید :_ یهدا خانوم چند سالته عزیزم ؟_ من بیست و یک سالمه . مهتاب خانوم _ ماشالا … شنیدم یوسف معلم موسیقیتون بوده …_ بله …داشتم باهاش درباره ی کلاس هام صحبت می کردم و وارد سالن شدیم . یه دفعه نگام به سمتی کشیده شد . انگار چشمام یه تیکه فلز بودن که اهنرباشون یوسفه … ناخوداگاه نگام به طرف یوسف کشیده شد و ضربان قلبم اوج گرفت . اونم به من نگاه می کرد . دلم نمی خواست یه لحظه رو هم از دست بدم . چقدر تو اون کت و شلوار کرم رنگ خوش تیپ شده بود … جایی که وایساده بود نورش نسبت به اطراف بیشتر بود . چشماش توی اون نور سفید درخشش خاصی گرفته بود … درست مثل یه دو تیکه زمرد درخشان . لبهاش به لبخندی از هم باز شد و سرشو با احترام خم کرد . منم لبخندی زدم و ناچار چشم ازش گرفتم ولی گهگاهی که بهش نگاه مینداختم میدیدم که اون حواسش بهم هست و غرق در خوشی می شدم .بزرگترا حرفاشون شروع شد و قرار شد مهریه ام رو خودم تعیین کنم . با این حرف حبیب اقا همه ی حاضران به سمت من چرخیدن و منتظر جواب من بودن . دست و پامو گم کرده بودم . به یوسف نگاه کردم . انگار با نگام اش کمک می خواستم … اخه حبیب اقا ، پدر من این چه سوالی بود که تو پرسیدی ؟ ! نمی گی من دچار معذورات اخلاقی و مالی میشم و نمی تونم صادقانه جوابتو بدم ؟! اب دهنمو قورت دادم و گفتم :_ اگه اجازه بدین در این مورد با اقا یوسف حرف بزنم … بعدا نتیجه رو بهتون می گم . حبیب اقا گفت :_ باشه دخترم … حرفی نیست … تا شما دو تا صحبتاتونو با هم می کنین ما هم به ادامه ی حرفامون می رسیم … شما برین … راحت باشین . داشتم با یوسف توی حیاط قدم میزدم . سوگل ، دختر خاله ی کوچیک یوسف هم تو حیاط داشت بازی می کرد . به عبارت دیگر ، یه سر خر درست و حسابی بود ! اول یوسف سکوت بینمونو شکست : _ خوبی ؟ _ مرسی . باز هم سکوت . من که کاملا در ارامش بودم ولی می دیدم که گهگاهی یوسف از شدت کلافگی با دکمه ی کتش بازی می کنه …. صدای صاف کردن سینه اش اومد : _ این چند روز نبودی … نتونستم باهات تماس بگیرم . با زیرکی خاص خودم گفتم : _ چطور ؟ کارم داشتی ؟ یوسف دوباره دستپاچه شد : _ کار که نه … فقط می خواستم احوالتو بپرسم … _ ممنون … من خوبم . یوسف _ خدا رو شکر . کمی بعد دوباره پرسید : _ خب … حالا چه تصمیمی داری ؟ _ بابت چی ؟ یوسف _ مهریه … آهان … مهریه … اصلا یادم رفته بود واسه چی باهاش اومدم بیرون ! فقط دلم می خواست کمی باهم باشیم … حالا چی بهش بگم ؟ به اندازه ی تاریخ تولد میلادیم سکه ی بهار ازادی بده خوبه دیگه نه ؟! …. نه فکر کنم بیچاره اینجوری از خواستگاریش پشیمون بشه !… ولی ارزش من از اینا خیلی بالاتره ها ! _ خب ، راستش … می خوام مهریه ام یه چیز خیلی خاص باشه … یوسف وقتی دید ادامه نمی دم گفت : _ می دونی که از نظر پولش مشکلی نیست … _ بله … فقط دلم می خواد مهریه ام خیلی خاص باشه مثلا هزار و نهصد و نود و یکی ، اینجای حرفم مکث کردم و یوسفو نگاه کردم . دیدم داره کمی متعجب میشه … لابد با خودش فکر کرده من چقدر ادم پول دوستی ام ! ولی نخیر الان بهت میگم که من چقدر خاصم ! نفسمو بیرون دادم و گفتم : _ مثلا بال مگس ! یوسف با تعجب و صدای بلند پرسید : _ چـــــــــــــی؟؟؟؟!!! حالا که نگفتم این همه بال مگس مهرم کن که اینجوری می کنی ! با خنده گفتم : _ فقط مثال زدم حرص نخور ! یوسف نفسشو با پوف بیرون داد و گفت : _ نزدیک بود به کشتنم بدی ! حالا جدی واسه مهریه ات چه برنامه ای داری ؟ نگاهی به گلهای محبوب شب و رز توی باغچه انداختم . ریه هامو با عطر محبوب شب پر کردم و ناگهان فکری تو اون مغز پوکم جرقه زد ! با خوشحالی به سمتش برگشتم و گفتم : _ فهمیدم … یوسف _ چیو ؟ دستامو تو هم گره کردم و در حالی که دور ابنمای کوچیک حیاط قدم می زدم گفتم : _ مهریه ام باید هزار و نهصد و نود و یکی شاخه ی گل رز باشه . یوسف چند لحظه چیزی نگفت و دستاشو تو جیب شلوارش کرد . انگار داشت حرفمو سبک سنگین می کرد . از پشت قطرات اب که توی فواره ی ابنما به رقص دراومده بودن ، نمی تونستم صورتشو واضح ببینم . اخر سر نگاهشو به من دوخت و با کمی شیطنت گفت : _ اونوقت فکر نمی کنی من از شدت گل خریدن ، ورشکست بشم ؟ با خنده گفتم : _ پس همون بال مگس بهتره نه ؟! یوسف ابنما رو دور زد و در حالی که می خندید گفت : _ از دست تو ! وقتی رو به روم قرار گرفت کمی بهم خیره شد و گفت : _ گل ها رو دوست داری ؟ همونطور که نگاهم به چشمای خوشرنگش بود گفتم : _ اره مخصوصا رز… یوسف اهسته پرسید : _ رز ؟… خب چه رنگیشو دوست داری ؟ تو دلم گفتم کاش رزی که رنگ چشمای تو بود وجود داشت … با این فکر لبخندی رو لبم نشست و گفتم : _ همه ی رنگاشو دوست دارم ولی بیشتر رنگ ِ… با جیغ سوگل ، هراسان به پشت سرم نگاه کردم و دیدم سوگل در حالی که با خنده سوسکی رو تو دستش گرفته ، به سمتمون میاد … اوف ! فکر کردم چیزیش شده … وقتی نزدیک یوسف رسید با ذوق کودکانه اش گفت : _ عمو یوسف … عمو یوسف ببین چی پیدا کردم … یوسف در حالی که می خندید گفت : _ این چیه دختر ؟؟؟ برو بندازش تو باغچه یهدا می ترسه … با تعجب گفتم : _ من کی گفتم می ترسم ؟ حالا نوبت یوسف بود که متعجب بشه : _ تو واقعا از این موجود چندش اور نمی ترسی ؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم : _ نه چرا از چیزی بترسم که هیچ ازار و اذیتی به من نمی رسونه ؟ من از این ادا و اطوارهای الکی که زنا دارن خوشم نمیاد … تازه اگه خوب بهش نگاه کنی میبینی چقدر خوشگل هم هست … بعد سوسکو از دست سوگل گرفتم و شاخه های نازکشو *نو ا زش * کردم . از سوسکا نمی ترسیدم … یعنی یادم نمیاد تا حالا از حشرات ترسیده باشم … تازه خیلی هم دوسشون داشتم ! یادمه طاها همیشه مسخره ام می کرد و می گفت : _ به خاطر نزدیک بودن به همه که دوسشون داری … بالاخره هر چی باشه شما از یه گروهین ! همونجور که سوسکو *نو ا زش * می کردم یوسفو دیدم که واسه ی یه لحظه ی کوتاه از شدت چندش پشتش لرزید ! … با خنده گفتم : _ پس معلومه از اینا خیلی بدت میاد … خدا رو شکر مهرمو همون بال مگس نزاشتم وگرنه چه جوری می خواستی مهرم کنی ؟! یوسف دستاشو با حالت بامزه ای بالا گرفت و گفت : _ اره بازم خدارو هزار مرتبه شکر … ولی یهدا اخلاقات خیلی برام جالبه … یه چیز خیلی تازه ای … اینو مطمئنم که هیچ وقت از انتخابم پشیمون نمی شم … ممنون که قبولم کردی . با شنیدن این اعتراف صادقانه ی یوسف ، غرق در خوشی و لذت شدم … می خواستم بهش بگم منم از اینکه تو رو قبول کردم دارم از خوشی له له می زنم ! ولی نمی دونم چرا دلم راضی به گفتن نمی شد … اون شب شب خیلی خوبی برام بود . حتی وقت شام هم منو یوسف کنار هم نشستیم و غذا خوردیم . هر لقمه ای که تو دهنم می زاشتم با لبخند یوسف مواجه می شدم … یادمه دیگه خیلی داشت ضایع بازی درمیاورد واسه همین با بازیگری گفتم : _ وای یوسف سوپ ریخت رو کتت … یوسف دستپاچه به کتش نگاه کرد و وقتی دید تمیزه ، با تعجب نگام کرد . با خنده ابروهامو بالا بردم و گفتم : _ حواستون کجاست اقای محترم ؟ بهتون نگفتن وقتی یکی داره غذا می خوره چشم به لقمه اش ندوزی ؟! فکر کنم این قاشق اخرین لقمه ای باشه که میره تو دهنم ! یوسف کمی به جلو خم شد و گفت : _ من به لقمه اش چشم ندوختم … به صاحب لقمه اشه که نگاه می کنم … یه دفعه ناگهانی گفت : _ یهدا خیلی ناز غذا می خوری عزیزم … اونقدر یه دفعه ای گفت که من اصلا امادگی شنیدنشو نداشتم . غذا تو گلوم گیر کرده بود و نزدیک بود خفه بشم ! یوسف هم دستپاچه شد و سریع لیوان دوغو به سمتم گرفت … این بچه اصلا بلد نیست جو سازی کنه ! یه بار دیگه این شکلی ابراز علاقه کنه باید برم سینه ی قبرستون ! بعد با چشمایی که از شدت سرفه سرخ شده بود بهش نگاه کردم … تشویش و نگرانی از چشماش می بارید … خنده ام گرفت و گفتم : _ تا تو باشی از من تعریف نکنی !بعد از شام ، نسرین خانوم از توی کیفش یه جعبه ی کوچیک زرشکی رنگ خارج کرد و به سمتم اومد . از سر جام بلند شدم . نسرین خانوم رو به مامان و بابا گفت : _ با اجازه ی شما … در جعبه رو باز کرد و حلقه ی زیبایی رو از توش بیرون اورد و به طرفم گرفت . حلقه ی خیلی قشنگی بود و زیادی روش کار شده بود و یه نگین بزرگ برلیان هم به شکل الماس روش حک شده بود . تشکر کردم و حلقه رو به دستم انداختم . وقتی سرمو بالا اوردم نگام با نگاه خندون و راضی یوسف تلاقی کرد . لبخندی از سر عشق بهم تحویل داد . با خجالت شالمو صاف کردم ولی نگین انگشتر به شالم گیر کرد و شالم نخ کش شد . اه … اینم از عاقبت خجالت کشیدن !
حالا دیگه من رسما نامزد یوسف بودم . به یوسف نگاه کردم . حواسش به طاها بود و داشت باهاش حرف میزد . بهش دقیق شدم . نیم رخ جذابش توی دید من بود . صورتش همیشه سه تیغ بود . دماغ و دهن گوشتی و کوچیکش و اون چشماهی خوش فرم سبزش واسم اندازه ی دنیا ارزشمند بود …. کی این همه علاقه توی من شکل گرفته بود ؟ چرا دوسش داشتم ؟ واقعا حسی که نسبت بهش دارم رو می شه عشق تعبیر کرد ؟ با جیغ من طاها گوششو گرفت و خودشو عقبتر کشید :_ وااااااای داره برف میاد ! طاها _ اه … برف ندیده ی جیغ جیغو … کر شدم ! و دوباره خم شد روی کتاب هشتصد صفحه ای قانون و تند تند نوت برداری کرد . حق به جانب گفتم :_ مگه مرض داری اینجا بشینی ؟طاها _ کوری ؟ نمی بینی برق رفته ؟ _ خب برق رفته باشه باید اینجا تلپ شی ؟طاها عینکشو برداشت و گفت :_ یهدا تو رو خدا بیخیال کل کل شو فردا وقت دادگاه دارم … اه این دیگه کی بود ؟! همیشه حال بهم زن بوده و خواهد بود ! وقتی دانشجو بود که همش کله اش تو کتاب و درس و مشق و امتحان ، حالا هم که وکیله هی پرونده میگیره تا معروف بشه و کارش بگیره … بیچاره زنش از دست این ! اون ذات خبیثم هی می خواست کرم بریزه و خودشو خالی کنه … ساعت کاری یوسف ، تو شرکت باباش بود و نمی تونستم مزاحم عشقم بشم ! پس میمونه طاها تا مورد اصابت ننر بازیهای من واقع بشه ! رفتم پشت کاناپه وایسادم و بندهای بلند کلاه پلیورشو به دست گرفتم . حواسش به نوشتن بود و توجهی به من نداشت . بندها رو دور گردنش گره زدم . می دونستم که داره میبینه باهاش بازی می کنم ولی مشغول نوشتن بود . اعصابم از دستش خرد شد … اه چقدر لوسه این پسر ! با حرص یه پس گردنی بهش زدم . زود خودشو صاف کرد و دوباره کله اشو کرد تو کتاب کوفتیش . دیگه دادم در اومده بود :_ مگه با تو نیستم ؟طاها بدون اینکه سرشو از روی کتاب برداره اروم زمزمه کرد :_ بنال _ مرگ … بی تربیت ! طاها خیلی جدی عینکشو برداشت و بهم زل زد و با خشم گفت :_ یهدا چرا زبون ادمیزاد حالیت نمی شه ؟ چرا وقتی بهت میگم کار دارم مثل کَنه بهم می چسبی و بیکاریتو با ازار رسوندن به من جبران می کنی ؟ چرا بعضی وقتا اینقدر بچه می شی ؟ اگه حوصله ات سر رفته برو بیرون دنبال یوسف، بزار منم به کارام برسم … و صورتشو از من برگردوند . بدجوری تو ذوقم خورده بود . ولی می دونستم که حق با طاهائه . با تانی از تکیه امو از روی کاناپه برداشتم و به طرف اتاقم رفتم . بی حوصله اولین چیزی رو که پیدا کردم پوشیدم و از اتاق زدم بیرون . طاها که لباس بیرون تنم دید گفت :_ میری پیش یوسف ؟همونطور که داشتم کتونی هامو می پوشیدم گفتم :_ هان . طاها _ به سلامت . تو دلم گفتم برو بمیر پسره ی بی خاصیت به درد نخور ! یه بار خواستم باهات بازی کنم که اونم لیاقتشو نداری بدبخت ! وقتی تو حیاط رسیدم تازه فهمیدم یه مانتوی نخی و شال پوشیدم . حتی ژاکت هم واسه سرما نداشتم ولی دیگه حس رفتن تو خونه و پوشیدن یه لباس تازه نبود . زود سمت پارکینگ دویدم و ماشینو روشن کردم . به سمت شرکت حبیب اقا روندم . یه هفته از نامزدی من و یوسف می گذشت و قرار بود دو ماه بعد از دوران نامزدی ، عقد و عروسی رو با هم برگزار کنیم . توی این مدت خیلی نتونسته بودیم هم دیگه رو ببینیم . مامان بابا که همش مشغول تهیه ی جهزیه ی شیک و پیک من بودن و منو دنبال خودشون اینور اونور می بردن و نمی تونستم خیلی یوسفو ببینم . اگه هم می دیدمش بیشتر توی جمعهای خانوادگی بود . ماشینو توی پارکینگ شرکت پارک کردم و به طرف اسانسور رفتم . تا درو باز کردم ، یوسف رو دیدم که تو اسانسور کنار وایساده و سرش پایینه و منتظره تا من رد بشم … معلوم بود که حواسش به من نیست … الهی دور اون چشم پاکت بگردم من ! چقدر تو محجوب و پاکی فدات شم !!! چند وقته ندیدمش اینا تو دلم عقده شده !!! تازه نگام به دستش افتاد . فهمیدم داشته اس ام اس بازی می کرده که سرش پایینه !!! یه خرده تو ذوقم خورد ولی بیخیال شدم و بلند گفتم :_ ســـــــــــلام !یوسف با شنیدن صدای من زود سرشو بالا گرفت و با شوق گفتم :_ سلام عزیزم … حالت خوبه ؟ با یه لبخندی که مطمئن بودم تا دندون عقل ناقصم پیداست ، گفتم :_ مرسی تو چطوری ؟ یوسف در حالی که جز به جز صورتمو از نظر می گذروند گفت :_ ای بد نیستم … شما که هیچ حالی از من نمی پرسی گوشیت هم که خاموشه … با تعجب پرسیدم :_ کی گوشیم خاموش بوده ؟ من که همیشه روشن می زارم . یوسف _ چند شب پیش که باهات تماس گرفتم خاموش بود . _ واقعا ؟ ساعت چند زنگیدی که یادم نمیاد … یوسف در حالی که از در شرکتو باز می کرد گفت :_ فکر کنم حول و حوش دوازده و نیم بود .بعد سریع یقه ی پالتوشو بالا داد و با لرز گفت :_ اوووف چه سوزی میاد …بدون توجه به سرما گفتم :_ من که دوازده و نیم خوابم یوسف … یه خرده زودتر زنگ بزن که با هم بحرفیم . یوسف _ باشه عزیزم …و به موازات هم توی پیاده رو شروع به حرکت کردیم . کمی بعد با لحنی که چاشنی خنده داشت گفت :_ این دیگه چه مدل حرف زدنه ؟ بحرفیم و بزنگیم و … !مدل تاریخیه …!دستامو از هم باز کردم و نیم چرخی زدم … با لبخند گفتم : وااااااای چه هوای خوبیه … یوسف شالگردنشو دور گردنش محکم تر پیچید و گفت :_ ترجیح می دم زودتر برم یه جای گرم … به شوخی گفتم :_ پسر تو چقدر سرمایی هستی ! تازه ببین چجوری خودتو لحاف پیچ کردی ! از من یاد بگیر !یوسف تازه نگاهی به سرتا پام انداخت و اخماش تو هم رفت و گفت :_ ااااا؟ این دیگه چه وضعشه ؟ می خوای سرما بخوری ؟ بیا اینجا ببینم …و بعد دستمو گرفت و با خودش به طرف پارکینگ کشوند . از این حرکت ناگهانیش خیلی شوکه شده بودم . برای اولین بار بود که ارادی دستمو می گرفت … پاهامو شل کردم و وایسادم . وقتی دید دنبالش نمیام برگشت تا ببینه چی شده . با اینکه این کارا بهم نمیومد ولی خیلی خجالت کشیده بودم . بعد از چند لحظه یوسف حلقه ی دستشو باز کرد و به جاش دست چپمو گرفت و فاصله اشو باهام کم کرد و درست روبه روم وایساد . سرم پایین بود و نمی خواستم چهره اشو ببینم چون میدونستم با نگاه کردن بهش درست مثل لبو میشم ! یوسف با انگشتاش حلقه ی نامزدیمو چرخوند و پرسید :_ یادم رفت ازت بپرسم … حلقتو دوست داری ؟از اینکه همیچین موضوعی به ذهنش رسیده بود تعجب کردم . اهسته گفتم :_ اوهوم … خیلی قشنگه . یوسف گفت :_ قابلتو نداره عزیزم … ولی می دونی که این حلقه چه معنی میده مگه نه ؟منظورش چی بود ؟! سرمو به علامت تصدیق تکون دادم . یوسف سرشو نزدیک گوشم اورد و اهسته زمزمه کرد :_ پس میدونی که این یعنی تو مال منی … پس دلیلی واسه ناراحتی نیست مگه نه خانومی ؟از گوشام هرم داغ بیرون میزد و نفسهام از شدت هیجان به سختی بالا میومد . اروم عقب کشیدم و دستمو از توی دستای گرمش خارج کردم . می تونستم لبخند یوسف رو حس کنم .انگار از دیدن خجالت من خوشحال میشد درست برعکس خودم ! شالمو کمی جلو کشیدم و با من من گفتم :_ امم….چیزه … میگم یوسف … قبل از عروسی … بیا زیاد به هم نزدیک نشیم … می فهمی که چی میگم …یوسف با صدایی که تهش خنده موج می زد گفت :_ باشه من که حرفی ندارم … حالا بیا تا یخمک نشدی خوشگله …و دوباره دستمو از توی هوا قاپید . ناخوداگاه وایسادم و پرسشگرانه بهش خیره شدم یوسف با مظلوم نمایی گفت :_ دختر جون دستت یخ کرده بزار یه خرده گرمش کنم … _ نه نه … نمی خواد …. خوبه .یوسف چپ چپ و با خنده نگام کرد . انگار از رفتارم خوشش اومده بود . تا پارکینگ دیگه حرفی نزدیم و وقتی به ماشین رسیدیم گفت :_ بیا با ماشین تو بریم فردا لازمت میشه . سوییچو به طرفش گرفتم و گفتم :_ پس لطف کن خودت برون . یوسف _ به روی دیده مادمازل … توی ماشین ازم پرسید : _ خب ، کجا بریم ؟ _ می دونی ، من می خوام یه ریزه برف بازی کنم …. بیا بریم پیست … یوسف با تعجب گفت : _ پیست ؟؟؟ الان که شبه یهدا … بزار واسه فردا صبح … مثل بچه ها لب برچیدم و گفتم : _ ولی من برف بازی می خوام … یوف یه خرده جدی شد و گفت : _ اون که دیگه حرفشم نزن … با این لباسا بخوای برف بازی کنی حتما زات الریه می کنی . ناراحت شدم … نا خواداگاه گفتم : _ من عادت دارم … تازشم من ذات الریه میگیرم تو که نمی گیری پس ناراحت نباش … یه دفعه برگشت و با تعجب نگام کرد . انگار اصلا انتظار این حرفو نداشت .خودم هم منظوری از حرفم نداشتم . کم کم رگه های خشم تو نگاه سبزش جون گرفت و روشو از من برگردوند . با حرص زمزمه کرد : _ انگار اصلا متوجه نیستی نه ؟ هر چیزی که مربوط به تو باشه به منم مربوطه شنیدی که ؟ اصلا نمی خواستم ناراحتش کنم . احساس بدی بهم دست داد . از اینکه ناراحتش کردم از دست خودم دلخور بودم . اهسته گفتم : _ من نمی خواستم ناراحتت کنم … به خدا منظورم اونی که تو فکر می کنی نبود … ببخشین . اونقدر اروم گفتم که تصور کردم نشنیده چون عکس العملی نشون نداد . هجوم اشکو تو چشمام حس کردم . اه … این قرتی بازیا چیه که من درمیارم ؟ تا حالا به یاد نداشتم کسی رو دلخور کنم و بعد خودم بشینم زانوی غم بغل بگیرم اما درمورد یوسف وضع فرق می کرد … چرا ؟ از دست خودم کلافه شدم . صورتم داغ شده بود و به هوای تازه نیاز داشتم وگرنه مطمئنا بغضم می ترکید . شیشه رو تا اخر پایین دادم و اجازه دادم هوای سرد روی گونه هام بشینه . یه دفعه باد تندی اومد و تا مغز استخونم یخ زد … شیشه بالا رفت و یوسف دستمو کشید . به طرفش چرخیدم . یه اخم روی صورتش نشسته بود . برگشت و بهم نگاه کرد . نمی دونم تو صورتم چی شد که اخم صورتش جاشو به یه خنده ی پررنگ داد . با انگشت به نوک دماغم زد و گفت : _ ببین با قیافت چی کار کردی دختر !!! سریع افتابگیر ماشینو پایین دادم و از توی اینه ی تعبیه شده توی افتابگیر صورتمو ورانداز کردم . مثل دلغکا دماغم قرمز قرمز شده بود ! خنده ی کوتاهی کردم و یه دفعه ای گفتم : _ منو بخشیدی ؟ یوسف به جای جواب دادن به من یه گوشه پارک کرد و از ماشین پیاده شد . در سمت منو باز کرد و گفت : _ افتخار همراهی نمی دی پرنسس ؟ اوه مای گاد !!! اگه قراره بعد از هر قهری اینجوری نازمو بخره پس همیشه باهم قهر کنیم ! از ماشین پیاده شدم و دنبالش به راه افتادم . منو توی یه پاساژ شیکی برد و رو به روی مغازه ای وایساد . به دکور مغازه نگاه کردم . مانتو ها و پالتو های رنگارنگ و زیبا از پشت ویترین بهم چشمک می زدن . از هیچ چیزی بیشتر از خرید خوشم نمیومد . دوست داشتم عابر بانک بابا رو بردارم و کل یه پاساژو بخرم ! یوسف در مغازه رو باز کرد و منتظر شد اول من رد بشم . زیر لب تشکری کردم و نگاهمو با دقت به لباسای اطرافم دوختم . مدلهای مختلف مانتو رو زیر و رو می کردم و دنبال یه چیزی که به دلم بشینه می گشتم . یوسف پشت سرم صدا زد : _ یهدا بیا اینجا . به طرفش چرخیدم و دیدم نزدیک پیشخوان وایساده و داره با یه پسر هم سن و سال خودش حرف می زنه . خوب که دقت کردم دیدم این عرشیا پسر عموی یوسفه . جلوتر رفتم و سلام کردم . عرشیا تا منو دید جوابمو با لبخند گرمی داد و گفت : _ خیلی خوش اومدین یهدا خانوم . پسر خیلی مودب و مهربونی بود . گفتم : _ ممنونم … عرشیا _ آه راستی داشت یادم می رفت بهتون تبریک بگم … امیدوارم خوشبخت بشین … من و یوسف همزمان تشکر کردیم و با راهنمایی عرشیا یه چند تا مانتو انتخاب کردم از مدلایی که به دستم می داد خوشم نمیومد . زیادی سنگین و رسمی بود . مانتو ها رو به سمتش برگردوندم و گفتم : _ مرسی از محبتتون ولی اگه اشکال نداره می خوام چند تا مانتو اسپرت انتخاب کنم . عرشیا _ نه چه اشکالی ؟ الان میارم خدمتتون . وقتی عرشیا رفت دستامو تو جیبم کردم و با نگاه به دنبال یوسف گشتم . کنار یه چند تا پالتو وایساده بود نزدیکش رفتم و گفتم : _ نگفتی عرشیا اینجا کار می کنه … یوسف _ کار نمی کنه … مغازه ی خودشه … _ اااا؟ مانتوهاش خوبه … یوسف پالتوی سورمه ای شیکی رو برداشت و جلوی من گرفت . یقه ی پالتو بلند و قشنگ بود . یه مدل جالب و تازه … ازش خوشم اومد . یوسف گفت : _ این رنگ خیلی بهت میاد … برو پروش کن … بی هیچ حرفی پالتو رو گرفتم و بعد از چند دقیقه پوشیده و حاضر از اتاق پرو بیرون اومدم . یوسف منتظرم بود وقتی منو دید سر تا پامو با یه لبخند که نشونده ی رضایتش بود برانداز کرد و گفت : _ خیلی بهت میاد عزیزم . مبارکت باشه . _ مرسی . خواستم برگردم تو اتاق پرو و درش بیارم که یوسف گفت : _ کجا ؟ مگه نمی خواستی بریم برف بازی ؟ پالتو باید تنت باشه والا نمی برمت . باورم نمی شد یوسف منو اورده واسم لباس بخره تا بریم برف بازی !… از خوشی رو پام بند نبودم اگه مکان عمومی نبود و عرشیا هم سر خرمون نبود حتما یه کاری دست خودمو یوسف می دادم ! بعد از خرید از پاساژبیرون اومدیم . دوباره برف شروع شده بود . با خوشحالی از پله های پاساژ پایین اومدم و صورتمو سمت اسمون گرفتم . اجازه دادم برفهای نرم و کوچیک روی گونه هام بشینن . یوسف استینمو کشید و با ناراحتی ساختگی گفت : _ بیا ببینم بچه ادم برفی شدی ! مثل بچه ها اصرار کردم : _ نه نه بزار یه ریزه دیگه بمونم … یوسف قاطع گفت : _ نه … بدو برو سوار شو … با التماس نگاش کردم . یه خرده تو چشمام خیره شد . بعد انگار برقش گرفته باشه کمی فاصلشو با من بیشتر کرد و با تشر گفت : _ ببین چه قیافه ای واسه خودت درست کردی … خدا می دونه چقدر سردته … در واقع اصلا سردم نبود . اگر هم بود به چشمم نمیومد . دوست داشتم زیر برف تا میتونم بمونم و یخ بزنم بعد یهویی برم یه جای گرم ! الاغی بودم واسه خودم ! صادقانه جواب دادم : _ نه به خدا … من زیاد سردم نیست … یوسف بی هوا دستمو گرفت و گفت : _ قسم نخور دختر ! ببین چه جوری یخ کردی بعد هم دستمو سمت دهانش برد و توش ها کرد و تو دستای گرمش فشار داد . هنگ کردم ! چند دقیقه طول کشید تا بفهمم داره دقیقا چی کار می کنه ! با یه حرکت خودمو ازش دور کردم و گفتم : _ من حالم … خوبه… سردم نیست . و خواستم تا دستای گرم شده با عشق یوسفو تو جیب های پالتوم مخفی کنم تا گرمای عشق از دستام خارج نشه … ولی بدجوری خورد تو پرم ! پالتوم جیب نداشت ! اه گندت بزنن یوسف با این سلیقه ی کجی که داری ! یوسف با خنده جلو اومد و گفت : _ مثل اینکه خانوم ما بدجوری ایرادات شرعی می گیرن ! … ای بابا چه جوری بگم یهدا تو زن منی اشکال نداره که دستتو بگیرم . میگم این هوله میگین نه !!! اخه هنوز نه به داره نه به باره می خواد زنش هم بشم !اگه کوتاه بیام لابد میخواد تا فردا منو ببره خونه خودش !!! سعی کردم کمی جدی تر باشم . دلم نمی خواست قبل از ازدواجمون خیلی به هم نزدیک بشیم . اهسته سینه امو صاف کردمو گفتم : _ چرا یوسف ، واسه من اشکال داره … می خوام دیگه این کارو نکنی … دو ماه که خیلی زیاد نیست نه ؟ یوسف مهربون نگام کرد . نمی دونستم داره به چی فکر می کنه فقط مطمئن بودم از دستم دلخور نیست . همونطور که نگاهش به چشمام بود خم شد و اهسته در گوشم گفت : _ خیلی دوستت دارم خانومم … کل وجودم گر گرفت . دیگه اصلا سرمای زمستونو حس نمی کردم . خودم و قلب عاشقم مثل یه بخاری گرما بخش بود … و چه گرمای لذت بخشی به وجودم هدیه می کرد … وقتی به خودم اومدم دیدم یوسف کنارم نیست . اطرافو نگاه کردم ولی تو پیاده رو هم نبود . کجا رفته بود ؟ با قدمهام برفهای تازه نشسته روی زمین رو کوبیدم و جلو رفتم . هر جا می رفتم پیداش نمی کردم . روبه روی چند تا مغازه وایسادم ولی یوسف نبود … نگران برگشتم سرجام . یعنی چی ؟ یهو کجا رفت ؟ کلافه زیر لب صدا زدم : _ یوسف… نمی دونم چندمین بار بود که دور تا دورمو نگاه می کردم تا بلکه یوسفو پیدا کنم . یه دفعه صدای اشنای یوسف به گوشم خورد . سریع چرخیدم : _ چرا نرفتی تو ماشین دختر ؟ بی توجه به سوالش ، دویدم جلو و با عصبانیت گفتم : _ کجا رفته بودی ؟ چرا منو اینجا تنها گذاشتی و بدون اینکه هیچی بگی رفتی ؟ یوسف با چشمای گشاد شده از تعجب نگام کرد و گفت : _ هان ؟ خوبی یهدا ؟ _ الان وقت احوال پرسیه !؟ نمی دونی چقدر نگران شدم ؟؟؟ دیگه اینجوری منو نپیچون … اصلا خوشم نمیاد . و دلخور رومو ازش گرفتم و به سمت ماشین رفتم . کمی بعد یوسف سوار شد و بسته ای که تو دستش بود رو به سمتم گرفت : _ بفرمایین خانوم بداخلاق . بدون اینکه به بسته نگاه کنم از دستش گرفتم و پایین پام گذاشتم . یوسف چند لحظه سکوت کرد و خم شد و بسته رو برداشت و از توش یه جفت دستکش بیرون اورد و گفت : _ به خاطر اینکه نگرانت کردم معذرت می خوام … می خواستم برم اینا رو برات بگیرم … حالا بچرخ طرفم . با کنجکاوی به دستکشا نگاه کردم . یه جفت دستکش دخترونه ی سبز روشن بود که یه دونه گل گنده پایینش بافته شده بود و هر جفت با یه نخ بافتنی بهم وصل می شدن . خیلی خوشگل بود . با ذوق دستکشا رو دستم کردم و دلخوری چند دقیقه پیش فراموشم شد : _ واااااای چقدر نازه ! مرسی یوسف ! یوسف با لبخند به بچه بازیام نگاه کرد و گفت : _ هر وقت من نبودم یا مثل الان نخواستی که من دستتو بگیرم اینو دستت کن … این مثل دستای من گرمت میکنه اشکال شرعی هم نداره ! … بهش نگاه کردم . می شد عشق رو از لابه لای نگاه پر حرارتش خوند .. اونشب بهترین شب زندگیم بود . اونقدر با یوسف برف بازی کردم که دیگه جونی تو تنم نمونده بود . اخر سر هر دومون روی نیمکت گوشه ی پارک افتادیم و از خستگی رو به موت بودیم … در حالی که نفس نفس می زدم گفتم : _ اخ… چقدر خوش گذشت … یوسف هم در حالی که داشت برفای شالگردنشو می تکوند و اونو روی گردنش مرتب می کرد گفت : _ اره … ولی تو خیلی جر زنی یهدا ! … تا دو دقیقه ازت غافل میشم هی منو با گلوله برفی می زنی … حقت بود مثل خودت برف بارونت می کردم ! با خنده گفتم : _ پس چرا نکردی ؟ یوسف _ خب نمی خواستم مثل من دکوراسیونت بریزه بهم … ببین با موهام چی کار کردی ؟… و به موهای ژلیده ی روی پیشونیش اشاره کرد و سعی کرد یه جوری بهشون حالت بده ولی تلاشش بیهوده بود . صاف نشستم و دستمو جلو بردم و موهاشو از روی پیشونیش کنار زدم . تقریبا روش خم شده بودم و داشتم موهای مجعدش رو مثل قبل مرتب می کردم که صدای پر شیطنتش به گوشم خورد : _ ای بدجنس ! اگه من دستتو بگیرم اشکال داره ولی تو موهای منو صاف میکنی اشکال نداره ؟! یه خرده تو چشمای سبزش خیره شدم و در حالی که لبخند معنا داری رو لبم بود گفتم : _ من که به موهات دست نمیزنم … خودت داری درستشون می کنی ! یوسف پرسوال نگام کرد . عقب کشیدم و دستامو که توی دستکش پوشیده بود نشونش دادم و گفتم : _ مگه نگفتی این دستای خودته ؟! خب پس اشکالی نداره ! یوسف تازه منظورمو فهمید و بلند شد تا به حساب زبون درازم برسه ! … با جیغ و خنده شروع کردم به دویدن که یه دفعه گوشیم زنگ خورد . با دست به یوسف اشاره کردم که وایسه : _ یه دو دقیقه تنفس بده ! و گوشیو جواب دادم : _ بله ؟ محیا بود : _ سلام خوبی ؟ کجایی دختر ؟ _ بیرون … چطور ؟ محیا _ هیچی با یوسفی اره ؟ _ اره چیزی شده ؟ محیا _ نه فقط با شوشوت بیاین خونه . نسرین خانوم اینا هم اینجان … _ اِ؟ باشه الان میایم . محیا _ کاری باری ؟ _ نه بای … و دکمه ی افو فشار دادم . یوسف یقه ی پالتوشو بالا داد و گفت : _ کی بود ؟ _ محیا یوسف _ چی گفت ؟ _ گفت بریم خونه ی ما … مامانت اینا هم اونجان . یوسف لبخندی زد و گفت : _ ا؟ چه خوب … پس مامان داره بهشون میگه … _ چیو ؟ یوسف در حالی که از پارک خارج میشد گفت : _ هیچی … فعلا زود بیا سوار شو بریم خونه … بدو تا قندیل نبستی … من نمی دونم چرا یوسف اینقدر سرمایی بود ؟ موقعی که برف بازی می کردیم هم همش چشماش پر اب می شد . فکر کنم چون چشماش روشنه برف و سرما اذیتش می کنه … امشب یه خرده اذیتش کردم … یادم باشه دیگه ازش نخوام بریم برف بازی … ولی حیف شد تو این مورد با هم تفاهم نداریم ! وقتی رسیدیم خونه و سلام دادیم ، همه با یه رنگ خاصی نگامون می کردن … چتونه ؟! دو تا زوج خوشگل و ترگل ورگل ندیدین ؟! وقتی داشتم به سمت پذیرایی می رفتم ، طاها هم از اشپزخونه بیرون اومد و سلام کرد . جوابشو ندادم یعنی من باهات قهرم ! خداییش پررو بودما ! به جای اینکه اون باهام قهر کنه من قهر کردم ! طاها همونطور که پشت سرم میومد گفت : _ عشقت کو ؟ _ گلاب به روم دستشویی ! طاها نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت : _ این پالتو رو تنت ندیده بودم . _ چون تازه خریدم . طاها _ امشب ؟ _ پَ نَ پَ پس پریشب ! طاها _ بامزه ! حتما خیلی بهت خوش گذشته که اینقدر کوکی و لپات گل انداخته ! _ اره … چیه حسودیت میشه ؟ طاها _ به چیت حسودیم بشه ؟ _ به شوهرم ! طاها _ نه مرسی من شوهر نمی خوام ! _ والا ! اگه خواستی تعارف نکنیا !!! خودم یکی خوبشو میرم واست می خرم ! طاها _ دیشب تو جورابات خوابیدی که انقدر نمک میریزی ؟! _ تو چقدر نق میزنی بچه ! یه کلام بگو داری از حسودی اتیش میگیری و خلاص ! طاها با شنیدن صدای مامان متلکمو بی جواب گذاشت و رفت تا چایی بیاره ! رفتم کنار مادر شوهرم نشستم ! قبلنا وقتی می دیدم عروس میره ور دل مادر شوهرش میشینه و هی تعارف تیکه پاره می کنه چندشم می شد ! ولی حالا کار دنیا رو ببین ! نسرین جون لبخند گرمی به روم پاشید و گفت : _ کجا رفته بودین ؟ _ اولش می خواستیم بریم پیست ولی دیگه دیروقت بود رفتیم پارک برف بازی کنیم . نسرین جون با تعجب پرسید : _ یوسف هم اومد ؟ _ خب اره دیگه تنها که نرفتم نسرین جون _ عجیبه ها … قبلنا وقتی برف میومد ، همیشه تو خونه میموند . هیچ وقت یادم نمیاد بره برف بازی یا پیست اسکی … بعد با خنده ادامه داد : _ معلومه که حسابی دلشو بردیا ! مثلا خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم ! ولی دلم خیلی واسه یوسف سوخت . کاش قبلش بهم میگفت دوست نداره بیاد … لابد خیلی اذیت شده … یوسف از دستشویی بیرون اومد و کنارم نشست . اکرم خانوم یه فنجون نسکافه ی داغ گذاشت جلو روش . همونجور داغکی کل فنجونو داد بالا و بیشتر توی مبل خودشو مچاله کرد . به لیوان اب سردم نگاه کردم و یه نگاه هم به سر وضع خودمو یوسف انداختم . یوسف پلیور پشمی یقه اسکیشو در نیاورده بود و درست روی مبل کنار شومینه نشسته بود ولی من پالتومو با یه بلوز استین بلند نخی عوض کرده بودم تازه به خاطر گرمای شومینه داشتم می پختم !!! نمی دونم چرا اینقدر سرمایی بود … یا اینکه من خیلی گرمایی بودم ! حبیب اقا تازه از بازی شطرنج با بابا فارغ شده بود اومد کنار یوسف نشست و شروع کرد به سخنرانی : _ خب یهدا خانوم گل ، بیرون خوش گذشت ؟ _ بله جای شما خالی … حبیب اقا _ زنده باشی بابا جون . راستی نسرین خانوم به فاطمه خانوم درباره ی سفرمون گفتی ؟ سفر ؟ کدوم سفر ؟ یوسف که جایی نمیره ؟! نسرین جون فنجونشو روی عسلی کنار دستش گذاشت و گفت : _ نه منتظر بودم شما بیاین تا بگم . من بی قرار پرسیدم : _ جایی قراره برین نسرین جون ؟ نسرین جون با لبخند مهربونی گفت : _ اره ولی شما هم باید بیاین … _ کجا ؟ نسرین جون _ قشم . یوسف هماهنگ کرده بود که برای دو روز اینده بریم قشم . قرار گذاشته بودن تا با یه مسافرت چند روزه هم خریدامونو بکنیم هم اب و هوایی عوض بشه . منم که از بچگی عاشق دریا بودم حالا که قرار بود با یوسف برم خوشحالیم صد چندان شده بود . با ذوق دستامو بهم کوبیدم و گفتم : _ وای مرسی ! خیلی می خواستم برم دریا … یوسف لبخند مهربونی تحولیم داد و گفت : _ پس خدا رو شکر که داریم با هم می ریم … برای بار هزارم رفتم جلوی اینه و شالمو عوض کردم . سر و صدای طاها بلند شد : _ چرا نمیای دختر ؟ الان جامون میزارن … با کلافگی گفتم : _ اه … طاها یه دقیقه بیا بالا … نمی دونم چرا اینقدر استرس داشتم . شاید چون واسه اولین بار بود با خانواده ی یوسف اینا مسافرت می رفتیم اینجوری شده بودم … همش فکر می کردم قیافه ام یه عیب و ایرادی داره .شال سورمه ای رو روی تخت انداختم و رفتم سراغ چمدونم تا یه چیز به درد بخور توش پیدا کنم . یه دفعه در باز شد و طاها اومد تو . منم که اصلا اعصاب نداشتم بهش توپیدم : _ باز تو کله اتو انداختی پشت پات و مثل گاو اومدی تو ؟! طاها با بی حوصلگی گفت : _ اه … ولم کن بابا … بنال ببینم چه مرگته که صدام کردی …. _ بعد سه ساعت که صدات زدم تازه میای ؟! طاها وسایل روی میز توالتم رو با سر انگشت کمی زیر و رو کرد و گفت : _ به جای اینهمه نق زدن کارتو بگو و زود حاضر شو تا یه ربع دیگه عشقت می رسه . شال و روسریهای روی تختمو نشون دادم و گفتم : _ چرا امروز هیچی بهم نمیاد ؟! طاها در حالی که چهره اشو تو هم کشیده بود و به برسم نگاه می کرد گفت : _ کی به تو بد قواره چیزی میومده که حالا دومیش باشه ؟! این ادم نیست که باهاش حرف بزنم ! پسرک خر مفت خر ِ بد سلیقه ! کیف دستیمو به سمتش پرت کردم که درست خورد تو سرش و مدل موهاش ریخت بهم ! با حرص دست به سرش برد و داد زد : _ چرا رم می کنی دختر ؟! _ حرف مفت نزن ! بیا اینجا بهم بگو کدومو سر کنم … زود باش دیرم شده ! طاها با مسخرگی گفت : _ نه بابا … دیر و زود هم سرت می شه ؟ _ به جای نطق کردن بگو تا ناقص نشدی ! طاها با هزار جور ادا اطوار یه شال کرم و یاسی رنگ انتخاب کرد و رو سرم انداخت . نزاشت خودم سر کنم . با انگشتاش تارهای موی پریشون رو صورتمو داخل داد و با لبخند گفت : _ چقدر قد کشیدیا … بعد هم لپمو اروم کشید و با خنده گفت : _ آجی کوچولوی خر من !!! مرض ! ابراز احساساتش هم مثل خودش می مونه ! چمدونمو تو بغلش انداختم و گفتم : _ به جای حرف زدن ، بارتو بیار حمال ! فحش زیر لبشو نشنیده گرفتم و رفتم دم در . وقتی تو کوچه رسیدم ، ماشین یوسف و حبیب اقا هم رسیده بود . داشتم با شوق به سمت ماشین یوسف می رفتم که در جلو باز شد و از دیدن کسی که پیاده شد ، فکم به اسفالت کوچه چسبید . این دخترک جلف بی خاصیت اینجا چی کار می کنه ؟ اونم تو ماشین یوسف ؟! نازه صندلی جلو ؟؟؟لبخند از روی صورتم کنار رفت و یه نگاه به ملیسا و یه نگاه به یوسف انداختم . یوسف مثل همیشه خندون جلو اومد و با انرژی گفت : _ سلام خانومم … صبحت بخیر . خوبی ؟ اما من حرفشو بی جواب گذاشتم و به ملیسا نگاه کردم . دخترک بی شعور به خودش زحمت سلام دادن هم نداد . با چشماش در حال ارزیابی نمای خونه بود که صدای یوسف اونو متوجه خودش کرد : یوسف _ با ملیسا که اشنا هستی نه یهدا ؟ … ملیسا ایشون نامزد عزیزم یهدا هستن … ملیسا با اون چشمایی که از شدت ریمل ، خوب باز نمی شد نگاهی بهم انداخت و با لبخند کجی گفت : _ بله ، معرف حضورم هستن . خشم و حسرت و تنفر از صداش می بارید … مثل خودش جبهه گرفتم و از یوسف پرسیدم : _ خبری شده ایشون تشریف اوردن خونه ی ما ؟ یوسف یه خرده با تعجب نگام کرد و با شکاکیت پرسید : _ اشکالی داره دختر خاله ی من بیاد خونه ی شما ؟ ملیسا به شک یوسف دامن زد و با معصومیت ساختگی گفت : _ لابد یهدا جون از من خوششون نمیاد که نمی خوان مزاحمشون بشم . دیدم داره بدجوری از موقعیت سواستفاده می کنه . خیلی خونسرد گفتم : _ نه عزیزم … این چه حرفیه ؟ اتفاقا از تعجبه که شما رو اینجا دیدم …چون هیچ وقت افتخار نمی دادین … کلمه ی افتخارو با یه لحن خاصی ادا کردم که خود ملیسا به خصومت نهفته ی حرفم پی برد . خواست حرفی بزنه که نسرین جون گفت : _ سلام عروس گلم … چطوری خانوم ؟ چرخیدم طرفش و با دیدن نوشین ، مادر ملیسا عصبانیتم به اوج رسید سرسری احوال پرسی کردم و به بهونه ی کمک کردن به هال رفتم . مامانو کناری کشیدم و با حرص گفتم : _ اینجا چه خبره مامان ؟ مامان در حالی که گره ی روسریشو درست می کرد گفت : _ خبر خاصی نیست داریم با هم میریم مسافرت . _ ا؟ من فکر کردم داریم میریم قبرستون ! این همه لشکر کشی می خواد چی کار ؟! مامان اخمی کرد و گفت : _ ا؟ یعنی چی یهدا ؟ خب خاله ی نامزدته دیگه … اشکالی داره باهامون هستن ؟ تازه خیلی وقت هم هست که شوهرش فوت شده … بیچاره نوشین خانوم تنهایی یه دخترو بزرگ کردن خیلی سخته … از بین دندونای تو هم چفت شده ام گفتم : _ مشخصه که چقدر این سختی بهش فشار اورده … چون هر کاری کرده جز تربیت و بزرگ کردن درست و حسابی شازده خانومش ! و مامانو با بهت تنها گذاشتم … با حرص پله ها رو یکی دو تا کردم و به اتاقم رفتم . اگه ملیسا بخواد تو این سفر باهامون باشه من دیگه نمیام … تا به در اتاقم رسیدم ، موبایلم زنگ خورد . مهناز بود . حوصله اش رو نداشتم ولی با این حال جواب دادم : _ بله ؟ مهناز _ سلام به تازه عروس و عشق دیرینه ی یوسف ما … خوبی ؟ خوش میگذره نه ؟ _ نه ! مهناز _ ا ؟ چرا ؟ یوسف واست قاقا لی لی نخریده و باهاش قهری ؟! جدی گفتم : _ مهناز حوصله ندارم … کارتو بگو . لحن مهناز عوض شد : _ چرا ؟ طوری شده ؟ _ اره … این دختر عمه ی بدترکیبت زده تو حالم . مهناز _ کی ؟! _ زنیکه خیکی ! خب این ملیسا دیگه … با اون اسم زاقارتش ! مهناز تک خنده ای کرد و گفت : _ چرا ؟ مگه چی کارت کرده ؟ _ کاریم نکرده داره به نامزدم خودشو اویزون می کنه و باهامون میاد قشم . صدای جیغ مهناز باعث شد گوشی رو یه متر از گوشم دورتر بگیرم : مهناز _ چـــــــــــییییی ؟؟؟؟ ملیسا هم هست ؟ _ اره … مگه نمی دونستی ؟ _ نه به خدا … من فکر می کردم قراره فقط ما باهاتون بیایم … اَه .. . الان که دیگه مسافرت نمی چسبه … این دختره اینقدر فیس و افاده داره که خدا می دونه … هر بار باهاش رفتم مسافرت ، زهرم کرد … بد عنق ! _ شما هم باهامون میاین ؟ مهناز _ اره … زنگ زدم بگم صبر کنین تا باهم بریم . بابا و مامان کاری نداشتن منم از فرصت استفاده کردم . _ فک و فامیل دیگه ای نیست که بخوای با خودت بیاریش؟! مهناز _ زهرمار! از خداتم باشه که من باهات میام … تازه میام اونجا هواتم رو دارم … نمی زارم ملیسا اذیتت کنه … نگران نباش . _ باشه . مرسی مَهی . مهناز _ خواهش … منتظر تماسم باش . بابای … گوشی رو قطع کردم و به سمت اینه رفتم . حالا که ملیسا هم هست باید بیشتر خودمو به یوسف نزدیک کنم که بفهمه این اقا مال منه . پس بهتره دورشو یه خط قرمز گنده بکشه و علامت ورود ممنوع هم بندازه تنگش ! جلو اینه رفتم و به خودم نگاهی انداختم . اگه یوسف عاقل باشه منو انتخاب می کنه . ماشالا بزنم به تخته کم خوشگل نیستم !!! ( اعتماد به نفس !) هیکلم هم که خوش فرم و تو پر … قدم که دیگه هیچی … بالای صد و هفتاد !!! غولی ام واسه خودما !!! ولی اگه یوسف از اون پسر درپیتی ها باشه که نیست ، میره طرف ملیسا … شکل و شمایل ملیسا رو به ذهنم اوردم . لاغر بود و قد متوسطی داشت ولی اندامش در عین لاغر بودن عالی بود . درست مثل مانکنای فرانسوی . ابروهای باریک رنگ کرده و موهای بدون پوشش فانتزیش اطراف صورتشو گرفته بود . فکر کنم دماغشو عمل کرده بود چون سرش رو هوا بود و لبهاش پهن و قلوه ای بودن . چشماش رنگ عسلی روشن بود . وقتی نگاش می کردم یاد خون آشاما می افتادم ! روی هم رفته جذاب بود اما خوشگل اصلا و ابدا ! خواستم یه کم خودمو واسه یوسف خوشگل کنم که ملیسا از چشش بیفته . ریمل رو به مژه هام نزدیک کردم ولی عقل ناقصم نهیب زد که این کارا رو بزارم سر وقتش … در ریملو بستم و از اتاق بیرون رفتم . همه توی پذیرایی نشسته بودن و صدای گفت و گو و خنده شون بلند بود . چشم چرخوندم تا ببینم یوسف کجاست که دیدم ملیسا درست کنارش نشسته و به طاها که روبه روشه چشم دوخته . مثل اینکه این دختره خیلی اشتهاش زیاده ! هم طاها هم یوسف ؟! رودل نکنی یه وقت ؟! شق و رق رفتم روی مبل کنار طاها و جلوی یوسف نشستم و پامو روی پام انداختم . به طاها نگاه کردم . امروز خیلی خوشگل شده بود . یه تی شرت عنابی رنگ و پلیور قهوه ای سوخته پوشیده بود و استیناشو تا ساعد بالا زده بود . روی مچ دست چپش ، ساعت اسپرت و گرون قیمتش خودنمایی می کرد . اونم پاهای درازشو مثل من روی هم انداخته بود و سرشو با موبایلش گرم کرده بود . مثلا می خواست بگه متوجه نیست که ملیسا داره با چشاش میخورتش ! پسره ی هفت خط موذی ! به یوسف نگاه کردم . حواسش به من بود . لبخندی به روم زد و بشقاب میوه اش رو بهم تعارف کرد . نگاهی به ملیسا انداختم .از عصبانیت و حسادت قرمز شده بود . عمدا لبخند پرمهری به یوسف زدم و گفتم : _ ممنون عزیزم . معلوم بود که هر چی قند و شکر بوده تو دل یوسف اب کردن ! یه مدت که گذشت صدای ملیسا بلند شد : _ اقا طاها قبلا شما رو ندیده بودم . طاها حتی زحمت بلند کردن سرشو هم نداد . الهی قربون غرورت برم البته بعد صد سال ! همونجور که با موبایلش کار می کرد گفت : _ می دونم . ملیسا حسابی تو ذوقش خورده بود ولی خودشو زد به اون راه و گفت : _ شما فارغ التحصیل شدین ؟ طاها _ بله . ملیسا با خنده گفت : _ ا ؟ ولی من دارم هنر می خونم . خب ، چه ربطی به طاها داره ؟! طاها حرفی نزد . ملیسا بازم ادامه داد : _ به قیافتون می خوره که به هنر علاقه داشته باشین . طاها بازم با گوشیش ور رفت و جوابی نداد . مثلا می خواست بگه من حواسم به تو نیست ! ای مارمولک ! ملیسا دیگه از کوره در رفت و گفت : _ حواستون با منه ؟ یه دفعه گوشی طاها زنگ خورد و اونم در حالی که بلند می شد جواب داد : _ سلام سپهر چطوری ؟ و از توی پذیرایی بیرون رفت . من و یوسف نگاهی بهم انداختیم و زیرزیرکی خندیدیم . ملیسا که از فرط عصبانیت مثل هندونه قرمز شده بود گفت : _ چیز خنده داری دیدین ؟ من که نتونستم خنده امو کنترل کنم و بلند تر خندیدم . البته واسه اینکه حرص ملیسا رو بیشتر دربیارم اینجوری می کردم وگرنه من اصلا پلید نیستم !( جون عمه ات !) ملیسا با عصبانیت گفت : _ خب معلومه وقتی بردار شما باشن چه رفتاری دارن …. شما هیچ کدومتون بویی از ادب نبردین . خنده ام از روی صورتم محو شد . دخترک بیشعور اون دهن گشادشو باز می کنه و هر چی دلش می خواد می گه . بدون توجه به زمان و مکان گفتم : _ تا حالا به خودت نگاه کردی ؟ بهتره اول خودتو درست کنی بعد از دیگران انتقاد کنی … اصلا ما بی ادب ، اشکال نداره ولی حداقل از تو که هیچی نجابت و پاکی سرت نمیشه بهتریم . بعد هم نگاهمو ازش گرفتم و از پذیرایی بیرون اومدم . طاها پشت در وایساده بود و مشخص بود که حرفامونو شنیده . این توهین ملیسا بدجوری عاصیم کرده بود . طاها جلو اومد و دستمو گرفت : _ یهدا … با صدایی که از خشم می لرزید گفتم : _ ولم کن طاها … طاها دستمو رها کرد و قدمی به عقب برداشت . خودمو به حیاط رسوندم و هر چی فحش تو دلم تلنبار شده بود و به ذهنم می رسید نثار جد و اباد اون دختره ی نفهم کردم ! وقتی خوب خودمو تخلیه کردم ، برگشتم تا برم داخل که صدای زنگ بلند شد . به سمت در رفتم و مهناز و ارزو خانوم پشت در وایساده بودن و اقا نوید تو ماشین نشسته بود . دیگه کم کم باید بار و بنه مونو جمع می کردیم . از توی حیاط صدا زدم : _ مامان … بابا … بیاین بریم … مهناز هم اومده … بعد از اینکه چمدون هرکس تو ماشین ها قرار گرفت ، مهناز بهم گفت : _ با کی میای ؟ قبل از جواب به سوالش ، به یوسف نگاه کردم . یه اخم بزرگ رو چهره اش نشسته بود . ملیسا پشتش به من بود و داشت با یوسف حرف میزد ولی یوسف از بالای شونه ی ملیسا منو دید که بهش نگاه می کردم . سریع ملیسا رو کنار زد و به سمتم اومد … وقتی رو به روم قرار گرفت ، آهسته پرسید : _ بهتری ؟ فقط با تکون دادن سر جوابشو دادم . یوسف گفت : _ با من میای ؟ می خواستم بگم اره که صدای نوشین خانوم مانع شد . در حالی که ساک به دست به سمت ماشین یوسف می رفت دستور داد : _ خاله بیا این درو باز کن … منو ملیسا با تو میایم . نمی دونم این مادر و دختر این همه وقاحتو از کجا اورده بودن … با حرص به نوشین خانوم نگاه کردم . قبل از اینکه چیزی بارش کنم ، طاها دستمو کشید و گفت : _ چرا سوار نمی شی ؟ و منو با خودش به سمت ماشین برد . معلوم بود که اونم مثل من عصبانی شده . وقتی روی صندلی عقب نشستم با حسرت به یوسف نگاه کردم . لبخند بی جونی تحویلم داد و با معذرت خواهی نگام کرد . بعد هم دستشو اروم بالا اورد و خداحافظی کرد . با حرکت سریع ماشین نتونستم جواب خداحافظیشو بدم … طاها با صدای اهسته ولی پر حرص گفت : _ اینا دیگه کین … تعجبم از یوسفه که هیچ کاری نکرد … با بی حالی گفتم : _ اره … ولی خوبیش اینه که منو دوست داره . طاها از کوره در رفت : _ دوستت داره که داشته باشه … یعنی چی همش به این دختره میدون میده ؟ سعی کردم ساکتش کنم : _ هیییییسسسس مامان بابا می فهمن … طاها لب پایینشو از شدت حرص به دندون گرفت و به بیرون خیره شد . منم سرمو به پنجره تکیه دادم . خنکای شیشه روی پوستم نشست . روی شیشه ها کردم و روی بخار شیشه نوشتم : _ بی معرفت … راستش دلم می خواست با یوسف می رفتم … کاش یوسف جلوی خاله اش درمیومد و میگفت این همه ماشین خالی خب با یکی دیگه برین … اما می دونستم که اون به بزرگترا چه احترامی می زاره و این مهربونیش داشت اذیتم می کرد … ……………………….. دیشب به قشم رسیدیم و یراست به هتل رفتیم . هتل خیلی شیک و مدرنی بود . ولی هوای شرجی و طوفانی دریا ، نمی زاشت از سفر لذت ببرم . همیشه از هوای گرم و افتاب بدم میومد . مانتوی نخیم به تنم چسبیده بود و تنها به سمت ساحل می رفتم . گمون کنم این سفر به عنوان بدترین خاطره ی زندگیم ثبت بشه … از همون وقتی که رسیدیم ، نوشین خانوم و ملیسا خودشونو به نسرین جون بند کردن و اصرار پشت اصرار که اتاق اونا یکی باشه … هنوز که بهش فکر می کنم می خوام از حرص بترکم ! من نمی فهمم خدا کلمه ی نه رو واسه چی افریده … خب نوشین خانوم پررو بازی دراورد یوسف و نسرین جون نمی تونستن یه کلمه بگن نه و جون منو به لبم نیارن ؟! اصلا چه معنی داره که ملیسا و یوسف توی یه اتاق هتل باشن ؟ مگه اتاق قحطه ؟ می مردن یه اتاق جدا واسه خودشون بگیرن ؟؟؟ با پام ضربه ای به شن های ساحل زدم و راهمو با حرص ادامه دادم . نزدیک دریا وایسادم و به ابی بی انتها و لاجوردی خیره شدم … تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه یه دیوونه ای از پشت هولم داد تو اب . من که حواسم نبود با صورت رفتم تو اب و کل دکوراسیونم ریخت بهم ! سریع صورتمو بالا اوردم و درحالی که هوا رو می بلعیدم به پشتم نگاه کردم . مهناز وایساده بود و ریز ریز می خندید طاها هم چند قدم اونطرف تر با دوربینش از این صحنه ی زیبا فیلم برداری می کرد . با مشت کوبیدم تو اب و با لباسهایی خیس بلند شدم و به طرف مهناز حمله کردم . مهناز جیغ بلندی کشید و پا گذاشت به فرار . پشت سر هم التماس می کرد : _ واااای یهدا … چرا رم می کنی دختر ؟! خب شوخی کردم بابا …. بیخیال … اه … عجب غلطی کردما … بابا جون من بیخیال شو … بی توجه به حرفاش به مانتوش چنگ زدم و پرتش کردم رو زمین . مهناز با جیغ و خنده سعی داشت جلومو بگیره . می دونستم مهناز چقدر قلقلکیه … چند تا قلقلک حسابی از پهلوش کردم و بعد از ریسه رفتنش ، مثل یه فرش لوله شده ، انداختمش تو اب . طاها هم در حالی که می خندید مثل خبرنگارا با دوربین دنبالمون راه میافتاد و از تک تک لحظه هامون فیلم برداری می کرد … بعد از اینکه مهنازو خوب چزوندم ، کمی از دریا فاصله گرفتم و با زرنگی خودمو پشت طاها رسوندم . توی یه حرکت دوربینو از دستش چنگ زدم و با تیپا پرتش کردم تو دریا . بیچاره همونجور با صورت تو ماسه ها پخش شده بود و موجها بی وقفه روش اب می پاشیدن . یه دفعه مثل فشنگ از زمین بلند شد و عین دخترا شروع کرد به جیغ و فریاد و هی لباسشو تکون داد . انگار یه چیزی تو تنش رفته بود . جیغ و دادش تا اسمون هفتم می رسید . واقعا این پسر مایه ی ابرو ریزی بود ! من و مهناز هم دستپاچه به طرفش رفتیم . هنوز داشت بالا و پایین می پرید که یه دفعه یه چیزی از توی پیرهنش بیرون افتاد . طاها ساکت به حلزون ابی کوچولویی که داشت خودشو تو صدفش پنهون می کرد خیره شد . من و مهناز یه خرده بهم نگاه کردیم و بعد مثل بمب از خنده منفجر شدیم . هی وسط خنده ام طاها رو به مهناز نشون می دادم و با قهقهه می گفتم : _ وای … چه ادایی از خودش دراورد … انگار مار تو تنش رفته !… طاها با چشایی به خون نشسته نگام کرد و با حرص نفسشو بیرون داد . بعد هم با انزجار ماسه ها رو از توی صورتش کنار زد و با تهدید بهم گفت : _ بیچارت میکنم یهدا … با تمسخر نگاش کردم و گفتم : _ وای نگو به خدا می ترسم ! طاها قسم خورد : _ به خدا یهدا بلایی سرت میارم که هر روز بیای بهم بگی غلط کردم … _ اینهمه حرص نخور دادا … واسه ات خوب نیست ! تازشم بلاهای تو از مسهل که بالاتر نیست نه ؟! طاها انتظار این حرفو اونم جلوی مهناز نداشت . حسابی خجالت کشید و به راه افتاد . وقتی کنارم رسید با حرص دوربینو از دستم گرفت و با تنه ای من و مهنازو تنها گذاشت . مهناز وقتی دید طاها ازمون دور شده با خنده گفت : _ آخی … چقدر هم روی قیافه و تیپش حساسه … شکلکی واسه طاها دراوردم و گفتم : _ واسه همین اداهاشه که حرصم میگیره … اه ! عینهو دخترای چهارده ساله ! ایــــــــششششش! یه خرده دیگه با مهناز اب بازی کردیم و وقتی از سر تا نوک پامون حسابی خیس شد به طرف هتل رفتیم . از سر و رومون اب میچکید با هر قدمی که برمی داشتیم ، اب از توی کفشامون بیرون می زد و حسابی به قیافه هامون می خندیدیم . پذیرش هتل ، که پسر جوون و سوسولی بود ، با تمسخر سر تا پامونو برانداز کرد و نگاه خیره اش روی مانتوی من ثابت موند . سریع به سر و وضعم نگاه کردم و یهو اه از نهادم بیرون اومد . از بس گرمایی بودم زیر مانتوم لباسی نپوشیده بودم و حالا با خیس شدنم ، لباسم کامل به تنم چسبیده بود و یه صحنه ی هالیوودی خفن واسه اقا درست کرده بود . زود چرخیدم تا بیشتر از این کیف عالم و ادمو نکرده . در حالی که زیر لب زیچار بار خودم و اون پسره می کردم به طرف لابی هتل رفتم . یه لحظه چرخیدم تا ببینم مهناز هم مثل منه یا نه ولی دیدم که مانتوی اون مثل من سفید و نازک نیست . خداییش خیلی خجالت کشیدم . هنوز به پشت سرم خیره بودم که محکم به یکی برخورد کردم . برگشتم و دیدم یوسف وایساده و با تعجب بهم نگاه می کنه . یه دفعه نگاشو از سر تا نوک پام به حرکت دراورد و با دیدن لباسم از عصبانیت قرمز شد . سریع موضوع رو فهمید و خواست سرم داد بزنه که صدای ملیسا مانعش شد : _ ا ؟ یوسف … زودتر از من اومدی ؟ گفتم صبر کن کارت رو بردارم و بریم … بریم ؟؟؟ کجا می خوان برن ؟ مگه من نامزد یوسف نیستم ، پس چرا ملیسا بیشتر از من اونو میبینه ؟ یوسف با صدایی که از عصبانیت دو رگه شده بود گفت : _ خودت تنها برو من کار دارم … و بدون اینکه منتظر اعتراض ملیسا بمونه دست منو گرفت و کشون کشون بالا برد . با تموم قدرت منو دنبال خودش می کشید ازش ترسیدم … نکنه به سرش بزنه و بلایی سرم بیاره … نه یوسف همچین ادمی نیست … اما الان شبیه همه چی هست جز ادم ! جلوی در اتاق ما توقف کرد . متوجه شدم کارت اتاق خودش دست ملیساست و نسرین خانوم و مامان اینا رفتن بیرون . به طرفم چرخید و از لای دندونای بهم چفت شده اش گفت : _ درو باز کن … اون لحظه خیلی ترسیده بودم پس بی چک و چونه دستورشو اجرا کردم . دستشو رو کمرم گذاشت و تقریبا هولم داد تو اتاق و درو بست . درست رو به روم وایساد و با صدایی اهسته ولی پر خشم گفت : _ یه نگاه تو اینه به خودت کردی ؟ قبل از اینکه بری بیرون حواست بود که چی تنت می کنی ؟ سرمو پایین انداخته بودم . طاقت نگاه به چشماشو نداشتم . جوابی هم نداشتم که بهش بدم . یوسف اینبار با فریاد گفت : _ چرا جوابمو نمیدی دختر ؟ یه دفعه با صدای فریادش ترسم ریخت و نگاه منم مثل خودش رنگ خشم گرفت . اصلا مگه من عمدا خودمو اون ریختی کرده بودم که صداشو واسم میبره بالا ؟ سرمو بالا اوردم و تو چشماش زل زدم . انگار دو تیکه زمرد وسط یه کوره ی اتیش بود . یوسف دوباره داد زد : _ دِ یه چیزی بگو یهدا … داری دیوونم میکنی … _ صداتو بیار پایین الان همه می فهمن … فکر کردی اینقدر بی حواسم که نفهمم چی می پوشم ؟ یوسف با این حرفم اتیش گرفت : _ پس از عمد اینو پوشیدی اره ؟ از شکاکیت مزخرفش دلم گرفت . با صدای لرزون گفتم : _ واقعا که یوسف … از تو انتظار نداشتم … فکر کردم تو این مدت دیگه منو خوب شناختی … واقعا دیدت نسبت به من اینه ؟ یعنی من اینقدر کوته فکرم ؟… یوسف چند لحظه تو چشمام خیره شد و سرشو پایین انداخت … بعد از یه مدت سکوت ، اروم گفت : _ می دونی از چی ناراحتم ؟ از اینکه اجازه نمی دی من که نامزدتم دستتو بگیرم ولی امروز با دیدن سر و وضعت جلوی اون همه ادم ، بهم ریختم … فکر می کنم تو خودتو فقط از من دریغ می کنی … _ اونی که خودشو دریغ می کنه تویی نه من … یوسف تا حالا متوجه شدی که از دیروز تا حالا این دفعه ی اوله که من تو رو خوب می بینم ؟ همش پیش ملیسایی … یوسف با اخم هایی درهم بهم نگاه کرد و گفت : _ منظورت چیه ؟ _ به نظرت منظورم واضح نیست ؟ من نامزدتم یا ملیسا که همش با اونی ؟ یوسف _ صبر کن ببینم یهدا … تو دچار سو تفاهم شدی … _ نه … تو صبر کن ، من نه دچار سو تفاهم شدم نه کوررنگی … دارم ناز و عشوه های اون دختر خاله اتو واست میبینم … یوسف _ نه … ملیسا همچین ادمی نیست … مطمئنا به خاطر دیروز از دستش ناراحتی و این حرفا رو میزنی … _ من ادم کینه ایی نیستم که این حرفا رو از روی ناراحتی بزنم … دارم واقع بینانه باهات صحبت می کنم … یوسف _ ولی یهدا من ملیسا رو مثل خواهرم دوست دارم … حرصم گرفت … جلوی من بهم میگه دوسش داره …حالا مهم نیست مثل خواهر یا مادر ! مهم اینه که نباید جلوی من این حرفو بزنه … _ هه ! … نه تو رو خدا بیا مثل زنت دوسش داشته باش ! یوسف از این حرفم وا رفت … زمزمه کرد : _ یهدا … دیگه نتونستم با ارامش جواب بدم . صدام از تنفر و خشم می لرزید : _ هان ؟ چیه ؟ مگه دروغ می گم ؟ … اصلا حرف تو درست ، مگه ملیسا هم مثل داداشش تو رو دوست داره ؟ کی رو دیدی که واسه داداشش هی ناز و عشوه ی خرکی بیاد ؟ … اصلا گیرم که اون فقط دوستت داره و مثل خواهرته … ولی تو چرا وایسادی و هیچ کاری نمی کنی ؟ چرا از خودت دورش نمی کنی یوسف ؟ یوسف _ خب ، من با همه ی دخترای فامیل اینجوری ام … حتی با مهناز … فکر کردم خودت می دونی … _ بله می دونم … ولی به نظرت این رفتاری که تو با کل دخترای فامیلت داری درسته ؟ ببینم تو خوشت میاد که من با پسرای فامیلم اونقدر جیک تو جیک بشم که اونا فکر کنن من عاشقشونم ؟ یوسف _ ببین یهدا من مشکلتو می فهمم ولی به خدا قسم فقط به خاطر اینکه ملیسا پدر نداره و بیشتر عمرشو تو تنهایی گذرونده باهاش مهربونتر از بقیه ام . _ اخه اینم شد دلیل ؟! اینکه بدتر از قبل شد … تو تا حالا متوجه ی نگاه اون به خودت نشدی ؟ نگو نه که باورم نمی شه … یوسف با صداقت گفت : _ باور کن نه … با خنده گفتم : _ پس گیراییت از منم پایین تره ! یوسف که دید دیگه عصبی نیستم ، موقعیتو مناسب دید و گفت : _ حالا منو می بخشی ؟ یه خرده از خودم خجالت کشیدم . درسته کار اون هم اشتباه بوده ولی منم باید به خاطر لباسم ازش معذرت خواهی کنم . دوباره با به یاد اوردن سر و وضعم گونه هام از خجالت گر گرفت و سرمو پایین انداختم . ای خاک دو عالم وسط فرق سرم ! با این ریخت و قیافه جلوش وایسادم و چه خطابه ای هم واسش ایراد می کنم ! صدای یوسف با ته خنده ای همراه بود : _ پس چی شد این جواب ؟ اره یا نه ؟ فکر کنم بیشتر قرمز شدم که بهم نزدیک شد . همونطور که سرم پایین بود بهش نگاه کردم . صورتش بهم نزدیک بود و هرم نفسهاش به گونه هام می خورد . وای خاک تو سرم ! نکنه بخواد کاری بکنه ؟ وای اگه از اون کارا بکنه من غش می کنم !!! برخلاف ذهن منحرف من یوسف لبشو به گوشهام نزدیک کرد و اروم زمزمه کرد : _ عصری حاضر شو بریم بیرون … فقط ما دو تا … قبل از اینکه جوابی بدم ، عقب رفت و دستشو بالا اورد و گفت : _ یادت نره ها … بای بای ! به جای خالیش نگاه کردم و نفسی رو که خیلی وقت بود تو سینه ام مبحوس بود ازاد کردم . ای یهدا خیلی وضعت خرابه ها ! تا بهت نگاه می کنه تو تا اخرش میری ! خاک تو سر منحرفت ! داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که صدای طاها از پشت سرم اومد : _ جنگ و دعواتون تموم شد ؟! مثل فنر از جام در رفتم و به سمتش چرخیدم . طاها جلوی اینه ی توی هال وایساده بود و موهاشو با حوله ی کوچیکی خشک می کرد . وای بی ابرو شدم ! این از کی تا حالا اینجاس ؟! بریده بریده گفتم : _ چند وقته اینجایی ؟ طاها در حالی که با دقت کرم موشو می زد گفت : _ تازه از حموم بیرون اومدم … البته صدای جیغ و ویغ تو که تا توی حموم هم میومد … بیچاره یوسف ! چه جوری می تونه با این صدای نکره ات تحملت کنه ؟! مرض ! به تو چه اخه ؟! نکنه چیزی هم دیده باشه ؟! از این موزمار هفت خط هیچی بعید نیست ! _ دقیقا کی اومدی بیرون ؟ طاها با شیطنت از توی اینه نگام کرد و گفت : _ چیه ؟! داشتین کاری می کردین که نمی خواستی من ببینم ؟! ای بی حیا !!! راست راست زل زده تو چشم من چه چیزایی می گه !!! دست و پامو گم کرده بودم ولی با اینحال گفتم : _ نه بابا … چه کاری ؟ طاها دوباره با موهاش مشغول شد و گفت : _ مثلا کارای دو نفره ! جیغ زدم : _ طــــــــــــاهــــــــــ ا!!!! طاها با ارامش گفت : _ اه ! چته تو ؟ منظورم از کارای دو نفره حرف زدنه ! _ مگه فقط دو نفر با هم حرف می زنن که میگی دو نفره ؟! طاها سشوارو تو برق زد و با خنده گفت : _ نمی دونم … تا حرفشون چی باشه ! فکر کنم حرفای شما دو نفره بود نه ؟! نخیر ! مثل اینکه تا منو از خجالت اب نکنه دست بردار نیست ! به طرف حموم به راه افتادم و وقتی از کنارش رد می شدم ، یه پس گردنی نثارش کردم و پریدم زیر دوش ! حوله رو مثل قیف بستنی دور موهام پیچیده بودم و تازه به خواب رفته بودم که صدای طاها بلند شد : _ هوی … اهای بستنی بلند شو عشقت اومده … سریع چشمامو باز کردم . وای خاک تو سرم ! چقدر زود عصر شد ! همونطور که هول هولکی دنبال لباسام بودم پرسیدم : _ چند وقته خوابیدم ؟ طاها در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : _ نمی دونم فقط می دونم مثل خرس قطبی خوابیدی … ناهارتم نخوردی ! _ خرس عمته ! به یوسف بگو واسته من دارم میام … زود شلوار لی ابی روشنمو پام کردم و مانتوی کرم رنگم رو پوشیدم . اینبار محض احتیاط ، زیر مانتوم یه تاپ تنم کردم با اینکه می دونستم از گرما می پزم ! یه شال ابی کمرنگ هم سرم کردم و قط وقت کردم تا یه مداد تو چشمام بکشم . بدو بدو کیفمو برداشتم و زدم بیرون . یوسف عینک افتابیشو روی چشمش گذاشته بود و به ماشین تکیه داده ، منتظر من بود . از دور واسش دستی تکون دادم اونم با لبخند ازم استقبال کرد .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!