رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

_ ببخش معطل شدی … خواب موندم . یوسف _ عیب نداره … بیا بریم . و بعد در جلو رو واسم باز کرد . زیر لب تشکری کردم و نشستم . خودش هم پشت فرمون قرار گرفت و ماشینو به حرکت دراورد . یه مدت که گذشت پرسیدم : _ خب ، کجا داریم میریم ؟ یوسف _ میریم تا من یه چیزی که خیلی وقته می خوام بهت بدم رو امروز تقدیمت کنم … ته دلم از خوشی قلقلک شد … چقدر از اینکه کنار یوسف بودم ، خوشحالم … حالا می فهمم که چقدر تو این دو روز دلم واسش تنگ شده بود … یوسف جلوی یه مرکز خرید پارک کرد و پیاده شد . با هم به سمت پاساژ رفتیم . توی پاساژ پر بود از مغازه های مختلف … از مبل فروشی گرفته تا لوازم ارایش . یوسف روبه روی یه مغازه ی جواهر فروشی وایساد و بهم گفت : _ همینجا بمون تا من بیام … داشتم از پشت ویترین ، زیور الات جورواجورو نگاه می کردم که چشمم به یه حلقه افتاد . یه حلقه ی نازک و ظریف بود که نگینشو به شکل قلب دراورده بودن . همیشه دلم می خواست حلقه ی ازدواجم ظریف باشه . نگاهی به حلقه ی خودم انداختم . بیشتر شبیه انگشتر بود تا حلقه . برلیان ها با طرحهای مختلف روی انگشترم کار شده بود . خیلی شیک و قشنگ بود ولی زیادی تو چشم میزد . اما چون کادوی یوسف بود دوسش داشتم . صدای یوسف از پشت سرم اومد : _ بریم ؟ _ کارت تموم شد ؟ یوسف _ ها ؟ اره … سفارش داده بودم حالا گرفتم … بیا بریم دریا خب ؟ _ باشه . توی ماشین یوسف ازم پرسید : _ مثل اینکه موسیقی رو گذاشتی کنار اره تنبل خانوم ؟ با خنده گفتم : _ من که نزاشتم کنار اقا … ما یه معلم سر به هوا داریم که هیچ وقت سر کلاسش حاضر نمیشه … اخه معلممون دارن دوماد میشن ! یوسف _ ا؟ خب چرا یه معلم خصوصی نمی گیری ؟! _ گرون میشه اقا ! نامروتا ساعتی بیست هزار تومن از ادم میگیرن ! ما که رو گنج ننشستیم ! یوسف _ حالا جدا از شوخی یهدا … کی می خوای دوباره شروع کنی ؟ _ من که کنار نزاشتم … الان توی تعطیلی هام هر شب تمرین می کنم . یوسف _ خیلی عالیه … حالا کدومو تمرین می کنی ؟ ویولون یا گیتار ؟ _ هر دوش ولی بیشتر ویولون … اخه توی ویولون ضعیفترم . یوسف _ خوبه … اتفاقا منم الان گیتارم باهامه … دوست داری یه کم با هم تمرین کنیم ؟ _ اره … ولی تو ماشین ؟ یوسف _ نه وقتی طبیعت به این قشنگی جلوته دیگه چرا تو ماشین ؟ پیاده شو … گیتارشو از توی صندوق عقب دراورد . کنار ساحل ، یه جای خلوتو پیدا کرد و با هم روی تخته سنگ بزرگی نشستیم . اول گیتارو به دست من داد و گفت : _ خب ، اینبار تو شروع کن . گیتارو از دستش گرفتم و گفتم : _ چی بزنم ؟ یوسف _ هر چی خودت دوست داری … یه اهنگ کلاسیک رو انتخاب کردم و اروم تارها رو به حرکت دراوردم . صدای دل نوازی از گیتار بلند شد . این اهنگ رو تازه گوش داده بودم و هر شب باهاش تمرین می کردم . بعد از تمومم شدن کارم ، یوسف گفت : _ خیلی عالی زدی … روز به روز داری پیشرفت می کنی … این خیلی خوبه . گیتارو به حالت نمایشی توی دستم چرخوندم و گفتم : _ خواهش می کنم …خواهش می کنم … من متعلق به همتونم … شرمنده ام نکنین ! یوسف _ خیل خب دیگه دور برت نداره ! … بده من ببینم . گیتارو از دستم گرفت و با یه ژست مناسبی شروع به زدن کرد . اول فکر کردم مثل بقیه ی کارهاش یه قطعه ی بی کلامه اما با شنیدن طنین خوش صداش واقعا غافلگیر شدم …. خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم، بگم دوستت دارم،بگم دوستت دارم از تو چشمای من بخون که من تو رو دارم ، فقط تو رو دارم،بی تو کم میارم نبینم غم و اشکو تو چشمات،نبینم داره میلرزه دستات نبینم ترس توی نفسهات، ببین دوست دارم منم مثل تو با خودم تنهام ،منم خسته از تمومه دنیا منم سخت میگذره همه شبهام ،ببین دوستت دارم دوست دارم وقتی که چشماتو میبندی ، با من به دردای این دنیا میخندی آروم میشم ببین ازغم و دلتنگی، بیا به هم بگیم دوستت دارم دوست دارم من تو چشمای قشنگ تو ، دارم واست میخونم این آهنگ تو هرچی می خوای بگو ازدل تنگ او ، بیا بهم بگیم دوست دارم دوست دارم …. تموم مدتی که می خوند چشمام بهش بود . کاملا معلوم بود که واسه من می خونه . به محض تموم شدن اهنگ چشماشو باز کرد . حرف نگاهشو خوندم . ازم می خواست که منم به شیرینی اون به عشقم اعتراف کنم اما … فکر کنم نمی تونم … آب دهنمو قورت دادم و با بازیگری گفتم : _ واااااو چقدر قشنگ زدی … پس نامزد ما یه ته صدایی هم داره ! نه بابا … ماشالا به این همه استعداد ! یوسف لبخند محوی زد ولی مشخص بود که می خواد همون سه کلمه ی کوتاه رو از زبونم بشنوه … اما من الان امادگیشو ندارم … پس بهتره بمونه به وقتش . یوسف یه جعبه ی ریزی رو از توی جیبش خارج کرد و به دستم داد . با کنجکاوی به جعبه ی مخمل یاقوتی نگاه کردم . پرسیدم : _ این چیه ؟ یوسف _ چرا بازش نمی کنی ؟ درشو باز کردم و یه گردنبند از توش در اوردم . زنجیر بلندی داشت و آویزش دو تا شکل کوچیک از حرف اول اسمم به انگلیسی بود . یکیشون پلاتین و دیگری طلای زرد ، با نگینای کوچیک توی حاشیه اش بود . خیلی به دلم نشست با ذوق گفتم : _ مال منه ؟ یوسف سرشو به علامت تصدیق تکون داد . با خوشی گفتم : _ وااااااای چقدر قشنگه … خیلی دوسش دارم … یوسف با صدای نجوا مانندی گفت : _ خیلی خوبه که ازش خوشت اومده … دوباره با لبخند به گردنبند خیره شدم . با تعجب پرسیدم : _ راستی چرا دو تا اویز تو یه دونه زنجیره ؟ یوسف با خنده گفت : _ نگو که نفهمیدی … _ ولی نفهمیدم ! یوسف _ معلومه عزیز دلم … اویز طلای زرد مال توئه و اون یکی مال من . _ چرا مال تو ؟ مگه این حرف اول اسم من نیست ؟ یوسف از این حالت بچگانه ام به خنده افتاد و گفت : _ به نظرت اسم من مش اصغره ؟! خب اسم من و تو که حرف اولش یکیه دختر ! تازه دوریالیم افتاد ! وای چقدر من خنگم ! بچه هامون به من نرن !!! ولی اسمامون چقدر بهم میاد : یهدا و یوسف …. به یوسف نگاه کردم و توی چمنزار سبز نگاش گم شدمبر خلاف تصورم این سفر چند روزه خیلی بهم خوش گذشت . یوسف دیگه مراعاتمو میکرد و خیلی با ملیسا گرم نمی گرفت … شاید به نظرتون خبیثانه باشه ولی از اینکه میدیدم ملیسا مثل اسفند رو اتیش جلز و ولز می کنه کیف می کردم ! تنها چیزی که تو سفر یه خرده اشفته امو کرد ، درد قلب حبیب اقا بود . اقا نوید (بابای مهناز ) پزشک معالج حبیب اقا بود و گفت که بهتره برای سلامتی حبیب اقا برگردیم خونه . نسرین خانوم هم مدادم اشک می ریخت . یه خرده تعجب کرده بودم اخه واسه ی یه درد قلب ساده که اینهمه ابغوره نمی گیرن ! … راستش رفتارای نسرین خانوم و حبیب اقا واسم مشکوک بود . همش میدیدم که به یوسف خیره میشن و اشک تو چشم هر دوشون میاد … انگار برای یه چیزی نگرانن … حالا اون چیز چیه ، الله و اعلم ! روزی که برگشتیم باید می رفتم کلاس . الهام و بچه ها واسه من و مهناز انتخاب واحد کرده بودن . وقتی فهمیدم اصول سیستم رو با فاضلی برداشتن می خواستم کلشونو بکنم : _ الهی گور به گور بشین ! من تازه داشتم این مردک نحس رو فراموش می کردم اما انگار باید تا صد سالگیم این استادم باشه ! اصلا مگه استاد قحط یود ؟ خب با مروتی می گرفتین دیگه … الهام داشت سعی می کرد ارومم کنه : _ یهدا …. با جیغ گفتم : _ ها ؟ سهیلا دو قدم پرید عقب ! نفیسه گفت : _ اینقدر کولی بازی درنیار بچه ! خدا وکیلی فاضلی بهتره یا اون زنیکه مروتی ؟ اه اه حالم از ریخت و قیافه اش به هم می خوره … به پشتش میگه دنبال من نیا که بو میدی ! با این حرف نفیسه خنده ام گرفت و گفتم : _ خب حتما بو میده دیگه !!! سهیلا _ اااااااااااه ! یهدا … حالمونو بهم زدی ! _ این حرفا به کنار … من سر کلاس این مرتیکه نر غول نمیرم … الهام _ اخه چرا ؟ ترم قبل که پاست کرد _ نه به خدا نکنه ! از چهار روز قبل امتحان تا بوق سگ نشستم خوندم بعد می خواد پاسم نکنه ؟! خودم شوتش می کنم مرتیکه الدنگ ایکبیری رو ! بعد مثل کسایی که خود درگیری دارن بلند گفتم : _ مرده شور برده ایکبیری هم نیست که بهش بگم ! مهناز با دست زد تو سینه اش و با قربون صدقه گفت : _ الهی بگردم که اینقدر خوشتیپه ! _ بله بله ؟ چشم اقا ایلیاتو دور دیدی که قربون شوهر مردم میری ؟! برم به ایلیا بگم پوست کله اتو بکنه ؟! مهناز سر مغنعه اش رو درست کرد و گفت : _ من به چشم برادری گفتم … _ هان جون دختر عمه ات ! مهناز با اشاره ی من به ملیسا صورتش جمع شد و گفت : _ وای گفتی ملیسا یاد یوسف افتادم … _ تو بیخود کردی با اوردن اسم اون ایکبیری یاد نامزد من بیفتی ! هر وقت اسم من اومد باید پشت بندش اسم یوسف باشه افتاد ؟ مهناز _ اینقدر چرت و پرت نگو بزار حرفمو بزنم … و خبر داد که دیشب حبیب اقا زیاد حالش خوب نبوده و مجبور شدن ببرنش بیمارستان . من مثل خنگا زدم تو صورتم و گفتم : _ وای یهو پدر شوهرم نمیره ! عروسیم تا یه سال میفته عقب ! بچه ها به ترتیب یه دونه پس گردنی نثارم کردن و مهناز گفت : _ میمیری بگی خدای نکرده ؟ _ خب حالا که الحمدالله چیزیشون نیست نه ؟ مهناز _ ای سود جو ! نه طوریشون نیست . سریع گوشیمو دراوردم و شماره ی یوسفو گرفتم . دیشب یه خرده صداش گرفته بود اما نگفت که چشه . با سومین بوق جواب داد : _ بله ؟ _ الو یوسف … خوبی ؟ حبیب اقا بهتره ؟ با خنده جواب داد : _ علیک سلام گل من … ممنون اره اقا جون بهتره … از کجا فهمیدی ؟ _ از مهناز … الان کجایی ؟ یوسف _ چطور ؟ _ بگو می خوام بیام پیشت … یوسف _ مرسی عزیزم ولی به خودت زحمت نده … مگه الان کلاس نداری ؟ _ نه دوست ندارم برم سر کلاس بگو کجایی تا بیام … یوسف بدخصوصی گفت : _ واسه من میخوای بیای یا نمی خوای بری سر کلاس ؟! _ ا ؟ یوسف …! یوسف جواب نداد و چند لحظه بعد بوق ازاد تو گوشی پیچید . با تعجب به گوشی زل زدم و زمزمه کردم : _ چرا قطع کرد ؟ یه دفعه با صدایی که درست در گوشم بود از جام پریدم : _ سلام گلم … یوسف وایساده بود و با یه لبخند گشاد نگام می کرد . بقیه ی بچه ها هم که از سر کار گذاشتن من خبر داشتن ، از خنده مرده بودن … با حرص به بچه ها بعد به یوسف زل زدم و گفتم : _ بی مزه ها … یوسف یه دست گل رز از پشت سرش بیرون اورد و گفت : _ گل واسه گل . دست گلو ازش گرفتم و بوش کردم … با خنده گفتم : _ چیه ؟ هنوز ورشکست نشدی نه ؟ یوسف _ نه حساب کتابش دستمه … تا امروز سی و چهار تا گل واسه ات خریدم … هزار و نهصد و هفتاد و پنج تا دیگه مونده ! _ خوشم میاد که سرت به حسابه ! … مرسی عزیزم … خیلی خوشگلن . سهیلا تک سرفه ای کرد و گفت : _ ببخشین وسط معاشقتون ! ولی اینجا دانشگاس و حراست الان میاد یقه تونو میگیره ! پریدم جلوی یوسف و گفتم : _ پس بیا زودی بریم . یوسف _ کجا ؟ _ پیش حبیب اقا دیگه . یوسف _ واسه چی بریم اونجا ؟ مگه تو الان کلاس نداری ؟ _ چرا ولی حبیب اقا واجبتره ! یوسف یه اخم تصنعی کرد و گفت : _ کلاست از هر چیز دیگه واجبتره … بدو برو سر کلاس … چی دارین ؟ با انزجار گفتم : _ اصول سیستم . یوسف _ اینکه خیلی اسونه … _ اسون هست ولی وقتی این فاضلی استادت باشه همه چی واست سخت میشه … مردک نحس ! یوسف با دست هولم داد جلو و گفت : _ بیا برو سر درست بچه … و رو به مهناز گفت : _ حواست باشه فرار نکنه ! مهناز با بدخصوصی گفت : _ من هیچ تضمینی نمی کنم … خودت بیا ور دلش میبینی چجوری نفستو میگیره ! _ غلط کردی من کی نفستو گرفتم ؟ مهناز _ نکردی ؟ یوسف پادرمیانی کرد و گفت : _ ا ؟ خانوما … یعنی چی هی کردم ، نکردم ؟؟؟؟!!!! کوتاه بیاین زشته ! بعد هم درحالی که کیفمو می کشید گفت : _ بیا بریم تو کلاس منم باهات میام … بدو تا رات نداده . نیم ساعت گذشته بود و بحمدلله هنوز چشم ما به جمال استاد گرامیمون روشن نشده بود ! از وقتی که با یوسف پامو تو کلاس گذاشته بودم کل بچه ها داشتن با چشاشون منو می خوردن . چیه ؟ مگه ندیدین یکی عروس بشه ؟! حالا یوسف هم عین خیالش نبود و کلشو کرده بود تو صندلی من و هی جزوه امو ورق می زد . کلاس کمی شلوغ بود ولی زیاد از کسی صدا در نمیومد . یه دفعه یوسف با صدای تقریبا بلندی گفت : _ اااا؟ یهدا چرا استادت نمیاد ؟! در حالی که از بازوش نیشگونی می گرفتم گفتم : _ چه خبرته بابا ؟ کل بچه ها فهمیدن … یه خرده صبر کن الان میاد … یوسف دستشو روی جای نیشگون من گذاشت و در حالی که مالش می داد گفت : _ اوه … چقدر زور داری دختر … جاش سیاه شد ! ته دلم ریش شد ! ( دخترننر !) دستمو رو بازوش گذاشتم و اروم گفتم : _ خیلی درد گرفت ؟ یوسف _ نه بابا … شوخی کردم … بعد دستشو روی دسته ی صندلیم گذاشت و زیر چونه اش مشت کرد و برو بر بهم خیره شد . اهسته گفتم : _ می دونی چیه ؟ یوسف _ چیه ؟ _ با این ضایع بازی که داریم درمیاریم مجبور میشم همه ی بچه های کلاسو واسه عروسی دعوت کنم … به من رحم نمی کنی به جیب بابات رحم کن ! یوسف خنده ی نازی کرد و تا خواست چیزی بگه ، در کلاس باز شد و قامت بلند فاضلی توی چارچوب در خودنمایی کرد … جایی که با یوسف نشسته بودم کامل تو دید فاضلی بود و اولین نفری که فاضلی چشمش بهش خورد ، من بودم . دستش که روی دستگیره گذاشته بود ، شل شد و کنار بدنش افتاد . با بلند شدن من از روی صندلی ، اون هم نگاهشو از من گرفت و با چند تا قدم بلند خودشو به پشت میز رسوند . جواب سلام بچه ها رو با یه حرکت اروم سر داد و به لیستش خیره شد . کمی بعد شروع به خوندن اسامی کرد . برام جالب بود تا حالا هیچ وقت حضور غیاب نمی کرد اما امروز چی شده ؟ بعد از اتمام حضور غیاب به یوسف که کنار من نشسته بود نگاه کرد و با جدیت پرسید : _ اسم شما توی لیست نیست ؟ یوسف _ نه استاد . فاضلی _ خب ، پس توی کلاس من چی کار می کنین ؟ اینقدر رک و راست سوالشو مطرح کرد که جا خوردم . یادم میاد هیچ وقت با دانشجویی که برای خودش نبود اینجوری برخورد نمی کرد . یوسف خودشو نباخت و مثل فاضلی جواب داد : _ قبلا شنیده بودم که حضور یه دانشجوی دیگه سر کلاستون موردی نداره . فاضلی با شنیدن این حرف ، چشماشو به من دوخت . نگاهش مثل نگاه یه بازجو بود . همونطور که به من خیره بود گفت : _ اشتباه به عرضتون رسوندن . لطفا بفرمایین بیرون . من دوست ندارم جمع کلاسم با حضور یه غریبه به هم بخوره … با ناباوری به فاضلی نگاه کردم . خیلی خونسرد نگاهشو ازم گرفت و به در کلاس اشاره کرد : _ بفرمایین . یوسف خیلی موقر از روس صندلیش بلند شد و بدون هیچ حرفی به طرف در رفت . تقصیر من بود که یوسفو تو کلاس کشوندم . قبل از اینکه بفهمم دارم چی کار می کنم از روی صندلی بلند شدم و به طرف در رفتم . قبل از اینکه دستگیره رو پایین بکشم ، صدای فاضلی به گوشم خورد : _ یادم نمیاد بهتون اجازه داده باشم که برین بیرون . این مردک چشه ؟! چرا اینجوری می کنه ؟ اصلا مگه اجازه ی من دست اینه که هر جا میرم ازش کسب تکلیف کنم ؟ با حرص برگشتم سمتش و گفتم : _ الان برمی گردم استاد . و قبل از اینکه مخالفتشو بشنوم از کلاس خارج شدم . چشم چرخودنم تا ببینم یوسف کجاست . دیدم داره از سالن خارج میشه و کنار کلاس داد زدم : _ یوسف … دیدم سر جاش وایساد و به طرفم چرخید . بدو به سمتش رفتم . یوسف با تعجب نگام کرد و گفت : _ چرا نمی ری سر کلاست ؟ بی توجه به سوالش گفتم : _ ببخشید … یوسف سر از حرفام درنمیاورد : _ چی رو ببخشم ؟ _ تقصیر من بود که اصرار کردم بیای سر کلاس … یوسف مثل منگا پرسید : _ مگه تو بهم گفتی بیام ؟! اه … حالا درست دم بزنگاه این خرفت میشه ! بیخیال عذر خواهی شدم و گفتم : _ ناراحت شدی ؟ دوباره مثل دفعه ی قبل تکرار کرد : _ چرا ناراحت بشم ؟! دیگه جوش اوردم و گفتم : _ یوسف چرا دیوونه بازی از خودت درمیاری ؟! سه ساعته دارم نازتو می کشم اما انگار نه انگار … یه چیزی بگو عذاب وجدانم بخوابه دیگه ! یوسف زد زیر خنده و گفت : _ اخه وقتی حرص می کنی خیلی باحال میشی !!! اصلا همون بهتر که فاضلی پرتت کرد بیرون ! اومدم برم که دستمو کشید و گفت : _ خیل خب … چقدر هم زود بدش میاد ! مثل من باش ببین استاد گند اخلاقت از کلاس بیرونم کرد ولی من که عین خیالم هم نیست ! _ باشه حالا ولم کن که منم رو دیگه راه نمی ده ! یوسف _ بعد از کلاست منتظرم بریم ناهار … _ اوکی … حالا برم ؟ یوسف _ نه نه وایسا … اون گردنبندتو بده من می خوام واسه اویز خودم زنجیر بخرم … دست بردم سمت یقه ام و گفتم : _ تا ناهار پسش بدیا … یوسف گردنبندو گرفت و گفت : _ نترس خسیس خانوم … برو گلم . و با اکراه دستمو ول کرد . همینکه ولم کرد مثل جت پریدم سمت کلاس . یه کوچولو در زدم و بدون اینکه منتظر جواب باشم درو باز کردم . فاضلی پای تخته داشت درسو توضیح می داد . وقتی وارد کلاس شدم ، کل بچه ها نگاهشو به سمتم برگشت ولی صدای فاضلی قطع نشد و بچه ها مجبور شدن دوباره به اون نگاه کنن . فاضلی اصلا به من توجه نکرد . انگار بود و نبودم اونجا فرق نمی کنه . منم مثل منگولا دم در ویساده بودم تا ایشون اجازه ی شرفیابی بدن !ولی وقتی دیدم سرش به کار خودشه منم درو محکم به هم زدم و شق و رق رفتم رو صندلیم . مهناز یه نگاه بهم کرد و اهسته گفت : _ دختره ی بی حیا ! مثل شوهر ندیده ها دم کلاس یوسف یوسف می کنی که چی ؟! _ خفه ! ندیدی این مرتیکه چجوری یوسفمو انداخت بیرون ؟ مردک عقده ای ! مهناز تا اومد جواب بده ، صدای خشن فاضلی مانع شد : _ خانوم بهنیا اگه حرف دیگه ای هم مونده که نزده باشین ، می تونین با دوستتون تشریف ببرین بیرون … به هر حال شما که مختارین ! از طعنه ای که بهم زد ، تا اونجام سوخت ! در حالی که دندونامو بهم می فشردم بهش خیره شدم . تا خواستم جوابی بزارم کف دستش ، روشو برگردوند تا درسشو ادامه بده . فقط می خواست یه چیزی بارم کنه ! مرتیکه خر ایکبیری ! دیگه فرق نمی کنه واقعا ایکبیری هست یا نه واسه من که مثل الاغ میمونه ! الاغ ِ ایکبیری !!! توی مدتی که درس می داد انگار کلافه بود و هی رشته ی کلام از دستش در می رفت . بعد از تموم شدن ساعت کلاس بدون اینکه به سوالات بچه ها توجه بکنه از کلاس خارج شد . الهام که از استاد سوال داشت با این حرکتش ، در جزوه اشو بست و با تعجب پرسید : _ این چش بود ؟ نفیسه _ انگار حالش خوب نبود … با انزجار گفتم : _ به درک … بره بمیره ! الهام _ تو چته ؟! نفیسه _ انگار تو هم حالت خوب نیست ! مهناز _ به درک برو بمیر!!! شکلکی واسه مهناز دراوردم و گفتم : _ برو دختر عمه اتو مسخره کن خوشمزه !!! مهناز تا اومد یه چیزی بهم بگه ، گوشیش زنگ خورد و با نگاه به صحفه اش صورتش قرمز شد . الهام اومد کنارم و اهسته گفت : _ مثل اینکه اقاشونن ! مهناز قبل از اینکه جواب بده با تهدید گفت : _ به خدا اگه حرف بزنین ، می کشمتون ! تا گفت الو ، منم بلند زدم زیر خنده . بقیه ی بچه ها هم کلکمو گرفتن و با من الکی الکی خندیدن ! چه کنیم دیگه ؟! الکی خوش بودیم ! مهناز هم هی چپ و راست می رفت و انگشتشو تو گوشش فرو می کرد تا صدای ایلیا رو بشنوه ولی مگه ما میزاشتیم ؟ مثل جوجه پشت سرش راه می رفتیم و هی جوک مورد دار می گفتیم و هرهر می کردیم . تا اونجایی که دیگه خود مهناز هم خنده اش گرفته بود . وقتی تلفنش تموم شد با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت : _ یهدا … به خدای احد و واحد قسم ، از وسط جرت می دم ! منم دیدم که واقعا میخواد تهدیدشو عملی کنه و پا گذاشتم به فرار … در حالی که می دویدم ، گوشیم زنگ خورد … بدون اینکه سرعتمو کم کنم با نفس نفس جواب دادم : _ الو … یوسف _ سلام یهدا … کلاست تموم شد ؟ _ ها … اره … یوسف _ چرا نفس نفس می زنی ؟ حواسم به سوالش نبود مهناز داشت بهم نزدیک میشد جیغ بلندی کشیدم و با خنده به طرف پله ها دویدم . صدای یوسف تو گوشی پیچید : _ یهدا حالت خوبه ؟! _ هان … کجایی ؟ یوسف _ من توی سالن پایینم … چقدر سر و صدا راه انداختین … وقتی دیدم چند تا پله بیشتر با سالن پایین فاصله ندارم ، گوشی رو قطع کردم و تند تند پایین رفتم که محکم به یه چیز سفت خوردم و تعادلمو از دست دادم و تلو تلو خوران پایین افتادم . قبل از اینکه نقش زمین بشم ، یوسف از پشت منو گرفت و بلند گفت : _ مواظب باش … در حالی که نفس نفس می زدم و ترسیده بودم ، سرمو بالا اوردم و دیدم فاضلی روی پله خم شده و جزوه امو که روی زمین افتاده بود برمی داره . پس من خوردم به این غول بیابونی ؟ یوسف کمک کرد تا صاف وایسم و همونطور که دستمو نگه داشته بود گفت : _ بهتری ؟ … اخه حواست کجاست ؟ قبل از اینکه جواب یوسفو بدم ، فاضلی دو قدم بهم نزدیک شد و جزوه امو به سمتم گرفت و با پوزخند گفت : _ مثل اینکه اینجا رو با دبستان اشتباه گرفتین خانوم بهنیا … یوسف به جای من جزوه رو گرفت و با این حرکتش ، فاضلی نگاهشو به اون دوخت . نگاهشون هیچ صمیمیتی نداشت . انگار با هم سر جنگ داشتن . با صدای مهناز چشمشونو از هم گرفتن : _ یهدا بیچاره ات می کنم !… و وقتی یوسف و فاضلی رو اونجوری دید ، روی پله ها با بچه ها وایساد و با تعجب بهمون نگاه کرد . الهام که دید فاضلی کاری نداره به سمتش اومد تا سوالی که توی کلاس نتونست بپرسه رو مطرح کنه . ولی فاضلی حواسش به دستای من و یوسف بود . منم وقتی نگاهش رو دیدم با خجالت دستمو از توی دست یوسف بیرون اوردم . نور افتاب که از پنجره میومد ، به حلقه ی نامزدیم خورد و من انعکاسش رو توی چشمای ماشی رنگ فاضلی دیدم و بعد هم نفس عمیقی که کشید … الهام هنوز داشت اشکالشو می پرسید که فاضلی با لحن عذرخواهانه ای گفت : _ ببخشین خانوم اکبری من یه کار مهم دارم … و بدون حرف دیگه ای ما رو گذاشت و رفت . الهام خیلی بهش برخورده بود . با حرص جزوه اشو بست و گفت : _ اگه نمی خواست جواب بده قبلش بهم می گفت که اینقدر حلقمو پاره نکنم ! یوسف در حالی که جزوه امو به دستم می داد گفت : _ ازش خوشم نیومد … منم در جوابش گفتم : _ وااااای چه تفاهمی ! منم می خوام سر به تن بی خاصیتش نباشه ! یوسف بی توجه به شوخیم ، دستمو با حالت مالکانه ای گرفت و یه خداحافظی سرسری با بچه ها کرد و منو بیرون کشید . توی ماشین هم توی فکر بود و چیزی نمی گفت . کنار یه رستورانت پارک کرد و قبل از اینکه پیاده بشم بهم نگاه کرد . انگار داشت صورتمو وارسی می کرد . بعد از کمی درنگ گفت : _ یه خرده مغنعه اتو بده جلو …جانم ؟! بابا غیرت !!! سریع به اینه ی توی افتابگیر ماشین نگاه کردم و دیدم که مغنعه ام بیشتر از حد معمول عقبه . زود جلو کشیدم و سرشو صاف کردم . یوسف هم با یه لبخند که حاکی از رضایتش بود ، در طرفم رو باز کرد و با هم به سمت رستوران رفتیم … تا به امروز تعصب یوسف رو ندیده بودم ولی فکر کنم به خاطر برخوردم به فاضلی کمی ناراحت شده بود و خواست مالکیتش رو اثبات کنه .
بعد از سفارش غذا یوسف دستشو زیر چونه زد و گفت : _ نمی دونم چرا از این استادت هیچ خوشم نیومد بعد هم سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد . قبل از اینکه چیزی بگه موضوعو عوض کردم : _ اهان … حبیب اقا رو کدوم بیمارستان بردین ؟ یوسف _ بیمارستان دایی نوید . پزشک معالجش هم داییه . _ قبلا هم اینجوری شده بودن ؟ یوسف _ اره … قبلا که خیلی قلبش درد می گرفت ولی تا بحال اینقدر جدی نشده بود … به هر حال سن و سالی ازشون گذشته … نا خوداگاه گفتم : _ چرا تو اینقدر دیر به دنیا اومدی ؟ یوسف با لحن شوخی گفت : _ به خدا من درست سر نه ماه دنیا اومدم ! _ نه … منظورم اینه که چرا مامان بابات اینقدر دیر بچه دار شدن ؟ یوسف شونه اشو بالا انداخت و گفت : _ بابا میگه دلشون نمی خواست بچه دار بشن … اخه اون موقع ها بابا توی پاریس درس می خوند … نمی خواستن با بچه دار شدن دست و بالشون بسته بشه … خب اینم از غذا … پیشخدمت بعد از چیدن میز رفت و من هم مشغول خوردن شدم . در حین خوردن نگام به ساعد یوسف افتاد . یوسف کت و پالتشو دراورده بود و یه تی شرت بیشتر تنش نبود . روی ساعدش یه جراحت بزرگ بود . انگار خیلی قدیمی بود ولی ردش روی پوستش مونده بود . _ اون جای چیه ؟ یوسف _ چی ؟ و به دستش نگاه کرد و گفت : _ اهان … این ؟ _ اره … تازه اینجوری شده ؟ یوسف _ نه بابا … مال خیلی وقت پیشه …فکر کنم از دوچرخه افتادم … _ خراش ناجوریه … یوسف _ دیگه بهش عادت کردم … تو غذاتو بخور بریم . پنج دقیقه بعد مامان بهم زنگ زد و گفت خاله فائقه دعوتمون کرده و بهتره برم خونه . یوسف گفت : _ باشه بزار برم حساب کنم ، بریم … وقتی برگشت ، در حالی که پالتوشو می پوشید ، گوشیش زنگ خورد . جواب داد : یوسف _ جانم مامان ؟ ….. یوسف _ اره کار زیادی ندارم چطور ؟ ….. یوسف _ چی ؟! یوسف _ من الان میام … وقتی گوشی رو قطع کرد آشفته به نظر می رسید . با نگرانی پرسیدم : _ یوسف ، حالا حبیب اقا بده ؟ یوسف با کلافگی دستشو تو موهاش کشید و گفت : _ نمی دونم … مامان گفت باید ببرنش ای سیو … باید برم . زود گفتم : _ پس بیا بریم تا دیر نشده … یوسف _ نه من اول تو رو میبرم خونه … بعد می رم … فقط زود باش . با لحن محکمش نتونستم مخالفت کنم . سرمو تکون دادم و مطیع دنبالش راه افتادم . تو طول راه سراسیمه بود و خیلی تند می روند . خدا رو شکر خودم عاشق سرعت بودم وگرنه با این سرعت یوسف حتما بالا میاوردم . یوسف جلوی خونه پارک کرد و قبل از اینکه پیاده بشم گفت : _ ببخش که تند رفتم … خیلی عجله دارم … واسه اقا جون دعا کن … سرمو تکون دادم و گفتم : _ بی خبرم نزار . باشه ای گفت و رفت … تازه از خواب بعد از ظهر بیدار شده بودم . ظهر هر چی منتظر موندم خبری از یوسف نشد . حتی با تلفنم هم تماس نگرفت . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نسرین خانوم هم موبایلشو جواب نمی داد . با حرص گوشی رو روی تخت انداختم و روی کاناپه ولو شدم . یه دفعه ذهنم به سمت مهناز پر کشید زود رفتم سراغ موبایلم و شماره اشو گرفتم . دیگه نا امید شده بودم که جواب داد . صداش خش دارش بیشتر نگرانم کرد : _ الو … ؟ _ الو مهناز … خوبی ؟ مهناز _ اره … تو چطوری ؟ _ ببینم چیزی شده ؟ مهناز _ ها ؟ اره … داره گلوم از درد سوراخ میشه می دونم چه مرضی افتاد به جونم و سرما خوردم … و چند تا سرفه ی خشک کرد . _ ببینم از یوسف خبری نداری ؟ مهناز _ نه مگه با تو نبود ؟ _ چرا ولی خبر دادن که حبیب اقا حالش بده نگران شد رفت بیمارستان … تا حالا خبری ازش ندارم . مهناز با تعجب گفت : _ حبیب اقا که زود بهتر شد … فقط یه خرده ضربان قلبش کند شده بود بابا ردیفش کرد الان خوب شده … من خودم تو بیمارستان بودم …دیدم که بهتر شد … _ یوسفو هم تو بیمارستان دیدی ؟ مهناز _ نه من زود رفتم ولی فکر کنم عمه نسرین با اون حالش بهش خبر داده … اوه نبودی ببینی که عمه نسرین چه غش و ضعفی کرد … _ من الان میرم بیمارستان … مهناز _ خنگ خدا الان که وقت ملاقات نیست … بری هم رات نمی دن که … بشین تو خونه ات . صدای مامان اومد : _ یهدا حاضر نشدی ؟ بجنب دیگه … _ مهناز من باید برم خونه خاله فائقه …اگه از یوسف خبری شد بهم بگیا … مهناز با صدایی که رو دست خروس زده بود گفت : _ باشه … فعلا من باید برم بیهوش بشم … داره جونم بالا میاد … گوشی رو گذاشتم و زود اماده شدم . هر چند هیچ میلی به مهمونی نداشتم . توی مهمونی که دیگه بدتر … همش با گوشیم ور می رفتم . طاها که کنارم نشسته بود طاقت نیاورد و گوشی رو از دستم کشید : _ ا ؟ مگه ازار داری ؟ بدش به من ببینم … طاها گوشی رو تو جیبش گذاشت و گفت : _ یه پنج دقیقه بهش تنفس بده دختر … گوشیت داغ شد از بس زنگ زدی … حالا چرا طرف جواب نمی ده ؟ _ نمی دونم یوسف کجاست … از عصر تا حالا هر چی بهش زنگ می زنم جواب نمی ده … طاها اخم کرد و گفت : _ چرا ؟ چیزی شده ؟ _ نه … و ماجرا رو براش تعریف کردم . طاها با گوشی خودش به یوسف زنگ زد و اینبار گفت : _ در دسترس نیست … گوشیشو گرفتم و دوباره خودم تماس گرفتم . اینبار صدای زنی که می گفت : _ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد … بیشتر از پیش خسته ام کرد … یعنی یوسف کجا رفته ؟ چرا خبری ازش نیست ؟… شب برای چند لحظه می خوابیدم و دوباره بیدار میشدم … دلشوره امانمو بریده بود و خواب راحت نداشتم . نمی دونم تا حالا چند بار بهش زنگ زده بودم و جواب نداده بود . دم دمای صبح از خستگی زیاد به خواب رفتم و با صدای تکبیر اذان از خواب پریدم . دلم گواهی بد می داد . یه دفعه گریه ام گرفته بود … نکنه یوسف طوریش شده ؟ دیشب خونشون هم کسی جواب نمی داد … امروز باید برم سر وقتشون … خدایا … نکنه اتفاقی افتاده باشه … ماشینو جلوی در خونشون پارک کردم و بدو پیاده شدم . تک تک سلولهام از اشفتگی فریاد می زدن … دل تو دلم نبود تا زودتر یوسفو ببینم . دستمو روی زنگ گذاشتم و بی وقفه فشار دادم . انتظار باز شدن نداشتم ولی باز هم مّصر بودم که یه دفعه با صدای تیک در جا خوردم . با سراسیمگی وارد حیاط شدم و صدا زدم : _ یوسف … نسرین جون … و پله های ایوون رو یکی دو تا طی کردم . در سالنو باز کردم . هال توی یه سکوت غم انگیزی فرو رفته بود . پرده ها کشیده شده بود و از هیچ روزنه ای نور به اتاق نمی تابید . اب دهنمو قورت دادم و دوباره صدا زدم : _ یوسف … حبیب اقا … نسرین جون … کجایین ؟ صدای قدمهایی خسته که از پله ها پایین میومد توجهمو جلب کرد دیدم نسرین جون با چشمایی گریون نزدیکم اومد و درحالی که سفت بغلم می کرد زار زد … از این حرکت تنم سفت شده بود . یعنی چی ؟ چی شده که اینجوری گریه می کنن ؟ … نکنه یوسف … با فشار نسرین خانومو از خودم دور کرد و با صدای بلند پرسیدم : _ یوسف کو نسرین جون ؟ نسرین خانوم عینکشو برداشت و اشک هاشو پاک کرد . درحالی که سعی می کرد هق هقشو بخوره با صدایی خش دار گفت : _ نمی دونم یهدا جان … نمی دونم کجا رفته … یعنی چی ؟ اینجا چه خبره ؟ نسرین جونو از سر راه کنار زدم و به دو به اتاقها خیز برداشتم . پله ها رو با سرعت تمام طی کردم و به اتاقی رسیدم که درش نیمه باز بود و درو با یه حرکت هل دادم . در به دیوار خورد و دوباره به طرفم برگشت . حبیب اقا روی تخت دراز کشیده بود و چهره اش درد مند بود . با شنیدن صدای در صورتشو به سمتم چرخوند و گفت : تویی یهدا ؟ جلوتر رفتم و گفتم : یوسف کجاست حبیب اقا ؟ حبیب اقا با چشمهایی اشکبار بهم اشاره کرد تا بهش نزدیک تر بشم . کنار تختش وایسادم و دوباره گفتم : _ شما میدونین کجا رفته نه ؟ حبیب اقا _ نمی دونم کجا رفته ولی فکر کنم باید با خودش کنار بیاد … این حرفا چه معنی داشت ؟ چرا به هرکسی که می رسم یه چیزی تحویلم میده که گیجتر بشم ؟ خدایا … دارم دیوونه می شم … حبیب اقا _ نگرانش نباش … فقط برامون دعا کن … با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم : _ بهم بگین اینجا چه خبره … حبیب اقا چشماشو بست و گفت : _ هیچی دخترم … فقط بدون که یوسف به خاطر اشتباه ما الان آواره است … براش دعا کن تا برگرده … مطمئنم به خاطر تو هم که شده برمی گرده … زانوهام شل شد و روی زمین چمپاته زدم … با صدایی پر بغض گفتم : _ چی شده ؟. چشمای حبیب اقا از التماسی که توی صدام بود ، به اشک نشست … حبیب اقا _ اینقدر اصرار نکن یهدا … نمی تونم چیزی بهت بگم … نمی تونم دوباره جلوی یکی دیگه شرمنده بشم … فقط برام دعا کن یوسف ببخشتم … با تمام توانم فریاد زدم : _ این حرفا چه معنی ای میده ؟ و بدون اینکه منتظر جواب باشم از اتاق بیرون زدم و بقیه ی اتاقها رو مثل دیوونه ها وارسی می کردم . زیر تخت ، کمد ، توی حموم و دستشویی ، همه جا رو میگشتم … انگار یوسف داره با من قایم باشک بازی می کنه و من مجبورم تا پیداش کنم … در اخرین اتاقو محکم باز کردم . یه اتاق که در و دیوار و کفش سنگ پوش سفید بود و پیانوی سفید بزرگی توی اون خودنمایی می کرد . گوشه ی اتاق تخت یه نفره ی نسبتا بزرگی که روکش اون هم سفید بود ولی طرحهای مواج مشکی روی روکش زیباش کرده بود . صدام توی اتاق منعکس شد : _ یوسف … اما اینبار هم جواب نداشت … به سمت پیانو رفتم و در حالی که کنارش راه می رفتم ، انگشتمو روی شاسی ها گذاشتم . صدایی ناهنجار از پیانو بلند شد . محکم دستامو روی شاسی ها زدم و بغضی که راه گلومو سد کرده بود فرو خوردم . وقتی چشممو باز کردم ، نمی تونستم چیزی رو که میبینم باور کنم … گردنبندم روی پیانو بود ولی فقط اویز خودم بهش بود … پس اویز یوسف چی ؟ … با دستانی لرزان گردنبندو برداشتم و بهش خیره شدم . خاطره ی روز سفرمون کنار دریا برام تداعی شد . شنیدن صدای زیبای یوسف ، که اهنگ عشقو برام زمزمه می کرد ، بهم جون تازه داد . انگار یه نوری به قلبم تابید و ندایی تو گوشم گفت : _ اون برمی گرده … به قفسه هاش نگاه کردم . پر از سی دی بود . یکی از اونها رو بیرون اوردم و دیدم که روش نوشته : البوم چهارم … یوسف سعیدیان … فهمیدم که یوسف تمام کارهاشو ضبط می کرده . کل سی دی ها رو برداشتم و توی کیفم ریختم . نمی دونستم دارم چی کار می کنم فقط می دونستم که کارام از روی اراده نیست . وقتی بیرون رفتم صدای نسرین جون رو شنیدم که داشت به حبیب اقا می گفت : _ کاش توی این موقعیت بهش نمی گفتیم … حبیب اقا _ فکر کنم روز های اخر عمرمه … من به یوسف مدیونم … باید بهش می گفتم و حلالیت می طلبیدم … خیلی دلم می خواست بدونم چی یوسفو فراری داده … اما می دونستم از نسرین خانوم و حبیب اقا چیزی دستگیرم نمی شه … اهسته در زدم و سرمو بردم داخل : _ نسرین جون من دارم میرم دنبال یوسف … نسرین جون _ فکر نکنم بفهمی کجاست … _ من دنبالش می گردم اگه پیداش نکردم که هیچ و اگه کردم ازش می خوام درباره ی این بساطی که به پا شده توضیح بده … و با خداحافظی کوتاهی اونها رو ترک کردم . ……………. صدای ملایم یوسف فضای ماشینمو عطر اگین کرده بود … به چند تا از دوستاش که میشناختم سر زده بودم ولی می گفتن که ازش بی خبرن … تو این چند روز کارم شده بود پیدا کردن عشق گمشده ام … دیگه نه دانشگاه می رفتم ، نه غذا می خوردم نه تو جمع های خانوادگی شرکت می کردم . چون روز بعد از ناپدید شدن یوسف ، توی خونه ی نسرین جون ملیسا و خاله نوشین رو دیدم . هیچ وقت زخم زبون خاله نوشین از خاطرم پاک نمی شه : خاله نوشین _ وا نسرین جون … مگه یوسف بچه ی چهار ساله اس که گم بشه ؟ من فکر می کنم یهدا خانوم یه چیزی گفته که یوسف ناراحت شده و چند روز رفته سفر … واقعا که چه دور و زمونه ای شده … فکر نمی کردم بند و بساط این عروسی به این زودی جمع بشه … مامان خون خونشو می خورد . نسرین جون هم همه اش داشت پا درمیونی می کرد بلکه خواهرش اون دهنشو ببنده اما زخم زبونهای خانوم تمومی نداشت اخرش هم طاها قد علم کرد و گفت : _ خیلی ببخشین ولی میشه بفرمایین کی گفته بند و بساط این عروسی جمع شده ؟ مثل اینکه شما از بهم خوردن این وصلت خیلی خوشحال میشین . نوشین خانوم دست و پاشو گم کرد و نتونست جوابی بده ولی در عوض پشت چشمی نازک کرد و گفت : _ خوبه والا …. زمونه ما یه احترام به بزرگتر حالیمون میشد اما جوونای امروزی … بابا از جاش بلند شد و در حالیکه از حبیب اقا عذر خواهی می کرد خیلی جدی گفت : _ امیدوارم هر چه زودتر اقا یوسف برگرده والا دیگه من با این وصلت موافقت نمی کنم … حبیب اقا و نسرین جون با شنیدن حرف بابا وا رفتن حال من هم که غیر قابل توصیف بود . می دونستم که بابا به خاطر عذاب ندیدن من می خواد یوسفو رد کنه ولی من کسی رو به جز یوسف نمی تونم تو قلبم راه بدم . به زور از روی صندلی بلند شدم بدون خداحافظی از خونشون خارج شدم . تو راه برگشت ، وقتی از بابا پرسیدم که چرا اون حرفو زده گفت : _ اون اگه دوست داشته باشه تا قبل از عروسی باید خودشو برسونه و تموم این حرفو حدیثا رو بخوابونه … این مسخره بازی ای که راه انداخته چه معنی ای می ده ؟ … حالا چه مشکلی واسش پیش اومده و چی شده بماند … ولی من اجازه نمی دم بقیه به گل دخترم توهین کنن … از اون روز به بعد قدر بابا رو بیشتر می دونم . برای ابروی خودم هم که شده باید دنبال یوسف بگردم . تو این مدت تنها همدمم ویولونمه و نتهای موسیقی یوسف … ولی هر شب با یه خوف عظیم به خواب می رم … اونم واهمه ی نبودن یوسفه … نفسمو با اه سردی بیرون دادم و با پام لگدی به سنگ گوشه ی حیاط زدم . یه هفته بیشتر به عروسیم نمونده بود و بیشتر از شش روز بود که از یوسف بی خبر بودم . مثل یه قطره تو دل خاک فرو رفته بود و هیچ جوری نتونستم پیداش کنم . چقدر تو این مدت به خاطرش حرص خوردم . چقدر از ملیسا و حتی سها ، دختر عموی خودم زخم زبون شنیدم . یادمه یه روز سها خیلی رک و راست بهم گفت: _ خب معلومه با این اخلاقی که تو داری هیچ کی قبولت نداره … من جای تعجبمه که چطور اومده خواستگاریت ! مثلا می خواست شوخی شوخی بچزوندم ولی محیا پشتم دراومد و خوب جوابشو داد : بالاخره یکی بیاد خواستگاری خواهر من خیلی بهتر از اینه که مثل شما هیچ کس ، واسش نیاد ! سها با عصبانیت لبشو جوید و چیز دیگه ای نگفت . از وضعیت تاسف بارم حالم بهم می خوره … ژاکتمو بیشتر دور خودم پیچوندم و نگاهمو به اسمون دوختم . مامان و بابا تو این مدت پا به پای من و نسرین خانوم دنبال یوسف بودن . گهگاهی اشکهای مامان و محیا رو برای خودم میدیدم ولی خودم تا حالا یه قطره اشک هم نریخته بودم . چون ایمان داشتم که یوسف میاد و فقط یه چیز کوچولو توی این ماجرا تکون خورده وگرنه یوسف من برمی گرده … اینو مطمئنم …نمی دونم چقدر به اسمون خیره شده بودم که یه دفعه قطره ای روی صورتم چکید … داشت بارون می گرفت . موهای بلندمو از توی ژاکتم بیرون اوردم و بازشون کردم . دلم میخواست بارون توی موهام شبنم بکاره … چشمامو بستم و دوباره سرمو بالا گرفتم . ناخوداگاه این اهنگو زیر لبم زمزمه کردم :ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته استببار امشب دل تنگه،همه درها به روم بسته ستببار ای ابر بارونی، ببار و گونه مو تر کنببار ای ابر بارونی،ببار این بغضو پرپرکنچشمام از هجوم اشک گرم شد و یه قطره اشک از لای چشمای بسته ام با قطره های بارون روی صورتم یکی شد … یه دفعه دو دست از پشت سر شونه هامو گرفت و اهسته فشار داد . دستای طاها رو تشخیص دادم . صداش اروم در گوشم گفت :_ سرما می خوری … بیا بریم تو . چشمامو باز نکردم . دلم نمی خواست گریه امو ببینه . همونطور که با کمکش به داخل ساختمون می رفتم ، صدام زد :_ یهدا … وایسادم ولی چشمام همچنان بسته بود . منو سمت خودش برگدوند و با مهربانی گفت :_ اشکال نداره اگه گریه کنی و اشکال هم نداره اگه برای یه بار مثل بقیه ی دخترا داداشتو بغل کنی … بیا اینجا اجی …اهسته چشمامو باز کردم . دستاشو باز کرده بود و منتظر من بود که به اغوش حمایتگرش پناه ببرم و از زمونه شکایت کنم … اروم بهش نزدیک شدم و چونه ام رو روی شونه اش گذاشتم . دستای مهربونش موهای خیسمو *نو ا زش * داد و گفت :_ از هیچی نترس … به نامزدت شک نکن … مطمئنم یوسف قبل از عروسی برمیگرده … باشه ؟صدامو صاف کردم و گفتم :_ باشه … داداش . فکر کنم واسه اولین بار بود که اینطور با محبت داداش صداش می زدم . فشار دستشو بیشتر کرد و بعد منو از خودش جدا کرد و گفت :_ حسابی خیس شدی … برو لباستو عوض کن حاضر شو بریم بیرون … با خنده گفتم :_ ولی الان که داره بارون میاد … دوباره خیس میشم . طاها روی دماغم زد و گفت :_ بچه جون من که مثل تو بی احتیاطی نمی کنم … پس چتر واسه چی خوبه ؟ با لبخند گفتم :_ صبر کن الان میام . اروم مشغول عوض کردن لباسام شدم . نمی دونم چرا امروز بدجوری دلم هوای یوسفو کرده بود . پالتویی که با هم خریده بودیمو پوشیدم و برای اینکه یوسفو پیش خودم حس کنم همون دستکشها رو دستم کردم . با لبخند بهش خیره شدم حرف اون روز یوسف به خاطرم اومد :« هر وقت من نبودم یا مثل الان نخواستی که من دستتو بگیرم اینو دستت کن … این مثل دستای من گرمت میکنه اشکال شرعی هم نداره ! …»دستکشها واقعا گرمم کرد . از اتاق بیرون اومد و دیدم طاها دم در منتظرم وایساده با دیدنم گفت :_ شب که کاری نداری ؟_ نه چطور ؟طاها _ مامان زنگ زد گفت بریم خونه دایی فواد . با اینکه حوصله اشو نداشتم ولی قبول کردم . وقتی ماشینو روشن کرد ، آلبوم ششم یوسفو توی ضبط گذاشتم و پخشو فشار دادم . صدای ملودی بی کلام یوسف سکوت ماشینو شکست طاها وقتی دید موسیقی بی کلامه با خنده گفت :_ اخی … خواننده اش لاله ! لبخند محوی زدم و سرمو به شیشه چسبوندم . طاها متوجه حالم شد و گفت :_ راستی این همه رفتی کلاس موسیقی هیچی یاد گرفتی ؟فقط سرمو به نشونه ی اره تکون دادم طاها باز گفت :_ ببینم نکنه خواننده ی این اهنگ تویی که لال شدی ها ؟!برگشتم سمتش و گفتم :_ چیه ؟ خیلی دوست داری صدامو بشنوی ؟طاها با خنده گفت :_ البته اگه صدایی داشته باشی ! فقط قبل از خوندنت بهم اطلاع بده که گوشامو بگیرم ! اخه صدای ویولون و گیتارت که خیلی نکره است وای به حال اوازت !بی توجه به شوخی مسخره اش ، ریتم اهنگو توی ذهنم با ترانه ای که باهاش بود هماهنگ کردم و کمی بعد صدای محزونم سکوت ماشینو شکست : میترسم پشت اون نقاب زیبا .تو نباشیمیترسم که دلم با این حقیقت رو به رو شهبـــرام نقش عاشق پیشه رو بازی کنی بازمیتــــــرسم که یهو برای من دست تو رو شهمثل دیوونه ها چشمامو بستمکه حقیقتو نبینمیک رازی پشت حرفاته که هنوزم من ازش ..چیزی نفهمیدم …ولی ای کاش اتفاق های زمونه جوری می افتادکه یک روز میــــشدحتی تو خواب هم شده آیندمو یک روزیمن از نزدیک میدیدماین اهنگ وصف حال من بود … واقعا می ترسیدم یوسف اونچیزی که فکر می کردم نباشه … صدای طاها منو از فکر و خیال بیرون کشید :_ صدای خیلی قشنگی داری … ولی دیگه اینجور اهنگیو نخون … چون مناسب تو نیست … تو نباید به یوسف شک کنی یهدا … اون پسر خوبیه …فقط در جواب حرفش آه کشیدم . که یه دفعه صدای خودم منو غافلگیر کرد . طاها با خنده ام پی تری رو جلوم تکون داد و گفت :_ چیه انتظار نداشتی صداتو ضبط کنم ؟ … ولی باید بگم این صدای بی نظیر واسه من یکی خیلی مهمه … چرا تا به حال برامون نخونده بودی ؟_ به همون دلیلی که تا به حال گیتار و ویولون نمی زدم … من فقط به خاطر یوسف حاضر شدم موسیقی یاد بگیرم … و حالا هم به خاطر احساسم به یوسف این اهنگو خوندم … طاها سرشو تکون داد و گفت :_ درکت می کنم یهدا … خب دیگه تریپ غم بسه … کجا می خوای بری ؟ دوست داری بریم پیست ؟با گفتن پیست یاد برف بازی اون روزم با یوسف افتادم با لبخند بی جونی گفتم :_ نه برو پارک ِ…طاها هم موافقت کرد و به راه افتاد … هر چی بیشتر به پارک نزدیک می شدیم ، قلبم تند تر می زد … انگار داره واسه خودش جشن میگیره … موبایل طاها زنگ خورد :طاها _ بله ؟…._ سلام جناب … حال شما ؟….._ بله من به اقای مجیدی هم در رابطه با پروندتون گفتم حالا باید دید نظر ایشون چیه … ….._ چی ؟ هنوز تنظیم نکردن ؟ … ای بابا ……._ باشه منم نزدیک همونجام لطفا تشریف داشته باشین من تا ده دقیقه ی دیگه خودمو میرسونم . ….خواهش می کنم . خداحافظ . فهمیدم که کار داره . بی اراده دستمو به سمت در بردم و بازش کردم . پارک توی چند قدمیم بود . طاها با تعجب صدام زد :_ ا ؟ یهدا چرا پیاده شدی ؟_ تو کارتو بکن … نیم ساعت دیگه بهم زنگ بزن تا بیام بیرون . فرصت حرف دیگه ای رو بهش ندادم . نمی دونم چرا عجله داشتم که زودتر خودمو به پارک برسونم . سرعت قدم هام لحظه به لحظه زیادتر می شد . از دور نیمکتی که با یوسف روش نشسته بودیم رو نگاه کردم . دیدم که یه مردی روی نیمکت نشسته و دستاشو تکیه گاه سرش کرده . با احتیاط جلو رفتم . با شنیدن صدای پاهام ، مرد سرشو بلند کرد . چیزی رو که می دیدم ، باور نمی کردم … این یوسف بود ؟؟؟؟ با ناباوری بهش زل زدم . تک تک اجزای صورتشو از نظر گذروندم . نه … خودش بود . بعد از دوهفته دوری ، چقدر فرق کرده بود … چقدر غمگین به نظر میومد . موهاش کمی ژولیده بود و بلندتر شده بود . ته ریشی روی صورتش خودنمایی می کرد و چشماش ، پای اون دو زمرد رویایی من ، به اندازه ی یه بند انگشت گود شده بود . چشماش سرخ سرخ بود . معلوم بود که گریه کرده . با به حرف اومدنش ، از توی بهت دراومدم : _ چقدر لاغر شدی … منم تغییر کرده بودم . توی این یه هفته حتی یه اب خوش هم از گلوم پایین نرفته بود . فقط زمزمه کردم : _ یوسف … از جاش بلند شد و با تانی به سمتم اومد . دستاشو روی شونه هام گذاشت و توی چشمام خیره شد . نمی دونم از سر دلتنگی بود یا دلخوری اما قطره ی اشکی از چشمم چکید . یوسف با یه لبخند محزون دست برد و رد اشک روی گونه ام رو دنبال کرد و با صدایی ارامش بخش گفت : _ بالاخره سد چشمات شکست … با گریه گفتم : _ تو این مدت کجا بودی ؟ نمی گی از ترس مردم … هزار جور فکر و خیال به سرم زد … هر جا که به ذهنم میرسید دنبالت گشتم اما نبودی … چرا ؟ چرا رفتی یوسف ؟… یوسف دستاشو از روی شونه هام برداشت و با خستگی روی نیمکت نشست . من از جام تکون نخوردم و فقط بهش نگاه کردم . بعد از چند لحظه شروع به حرف زدن کرد غم توی صداش موج می زد : _ یهدا یه سوالی ازت دارم … دلم می خواد که رک و راست بهم جواب بدی … باشه ؟ با تکون دادن سر بهش جواب دادم . ادامه داد : _ تو واسه چی منو قبول کردی ؟ بدون لحظه ای تامل جواب دادم : _ چون دوست دارم . خودم و یوسف از حرف ناگهانیم شوکه شدیم . ولی من حرف دلمو زدم . چیزی که واقعا بود … یوسف _ چرا دوستم داری ؟ _ چون … چون … خودم هم جوابی براش نداشتم … فکر کنم چون اون عاشقم بود منم دوستش داشتم … ناچار ساکت شدم . یوسف دوباره گفت : _ اگه من اون ادمی که فکر می کنی نباشم ، بازم حاضری باهام ازدواج کنی ؟منظورت چیه ؟ یوسف _ اول جواب منو بده … _ من نمی تونم بگم … تو چت شده ؟ حبیب اقا چی بهت گفته که اینجوری شدی ؟ … جوابمو نداد . داشت عصبانیم می کرد با حرص گفتم : _ اصلا می دونی حبیب اقا چه زجری می کشید ؟ چرا باباتو اونجوری ول کردی و رفتی نمی گی قلبش مریضه ؟ … با خودت فکر نکردی که … یوسف با فریاد حرفمو قطع کرد : _ نه فکر نکردم ….. تو اون لحظه اگه تو هم جای من بودی همین کارو می کردی … تو نمی دونی من چه حرفایی شنیدم … میفهمی یهدا ؟ … تو هیچی نمی دونی … صداش لحظه به لحظه بلند تر میشد . از خشمش ترسیدم … زیر لب گفتم : _ یوسف … سرش بین دستاش بود و موهاشو توی مشتش فشار می داد . نمی دونم چی اینقدر عصبانیش کرده بود … می خواستم ارومش کنم . اهسته کنارش رو نیمکت نشستم و زمزمه کردم : _ چی شده یوسف ؟ … باهام حرف بزن … خواهش می کنم . نمی دونم توی صدام چی بود که باعث شد دهن باز کنه : _ اگه یکی کل عمرتو بهت دروغ می گفت می بخشیدیش ؟ _ یعنی چی ؟ واضح حرف بزن ببینم … یوسف نگاهشو بهم دوخت و گفت : _ اگه بفهمی بابات یه دزد بوده ، می بخشیش ؟ با این حرفش ضربه ی سختی خوردم . دستام دو طرف بدنم افتادن … لبهام تکون خورد : _ یعنی حبیب اقا … یوسف _ منو دزدیده … صدای فریادم برای خودم هم نااشنا بود : _ چی ؟؟؟؟ یوسف پوزخند تلخی زد و گفت : _ چیه ؟ انتظارشو نداشتی ؟ انتظار نداشتی اقا جون مهربون من اینجوری از اب دربیاد ؟ حق هم داری … دستمو روی بازوش گذاشتم و محکم تکونش دادم : _ چی داری می گی ؟ … درست حرف بزن منم بفهمم … این اراجیف چیه که بهم می بافی ؟ یوسف _ کاش اراجیف بود … ولی حقیقت داره … مغزم از کار افتاده بود . حتما یوسف داره اشتباه می کنه … حبیب اقا یه همچین ادمی نیست … ولی پس چرا داشت ضجه میزد که یوسف ببخشدش ؟ … خدایا چی شده ؟ … نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _ همه چیزو برام تعریف کن … می خوام بدونم . یوسف لبشو با زبون تر کرد و گفت : _ اون روز که تو رو گذاشتم خونه رفتم بیمارستان … وقتی رسیدم دیدم اقا جون حالش اونقدر ها هم بد نیست … خواستم باهات تماس بگیرم تا از نگرانی دربیای که مامان گفت اقا جون می خواد باهام حرف بزنه … زود خودمو بالای تختش رسوندم . دستمو گرفت و با صدایی پر درد بهم گفت که می خواد یه چیزی رو بهم اعتراف کنه …. اینجای حرفش که رسید ساکت شد . سعی کردم به حرف بیارمش : _ خب ، بعد ؟ یوسف دست روی صورتش گذاشت و گفت : _ بدترین لحظات زندگیم همون موقع بود … حرفای اقاجون مثل پتک به سرم فرود میومد … اولش فکر کردم داره باهام شوخی می کنه ولی مدرکی که بهم نشون داد جای هیچ شکی رو باقی نذاشت … _ مگه چی بهت گفت ؟ یوسف به سختی گفت : _ اقا جون گفت … گفت که وقتی پنج سال از ازدواجش با مامان گذشته بود و بچه دار نشد ، فهمید که مشکل از خودشه … خواست مامانو طلاق بده اما مامان قبول نکرد . تصمیم گرفتن برای درمان برن پاریس …هه ! میبینی یهدا ؟ حتی درباره ی سفرشون هم بهم دروغ گفتن … بگذریم … اونجا درمان نمیشه و درسشو ادامه میده . بعد از ده سال میان ایران … به مناسبت سالگرد ازدواجشون میرن شمال که زلزله میشه … حرف زدن براش سخت شده بود . با صدای لرزانی ادامه داد : _ من اصالتا اهل رودبارم … اقا جون گفت پیدام کرده … ولی ، منو به بهزیستی تحویل ندادن … خانواده ام گم شده بودن … من بی سرپرست بودم ولی اقاجون بدون اینکه هیچ تلاشی برای پیدا کردن خانواده ام بکنه منو پیش خودش اورد … صداش از شدت بغض خش دار بود : یهدا … بیست سال بدون اینکه هویتمو بدونم زندگی کردم … می فهمی چه دردی داره ؟ می فهمی ؟ … _ ولی یوسف … تو داری اشتباه میکنی ؟ یوسف با عصبانیت گفت : _ چی رو دارم اشتباه می کنم ؟ … حقیقت عوض نمی شه … اقاجون منو دزدیده درحالی که می تونست با وجود این خیلی راحت خانواده امو پیدا کنه… و پلاکی رو که به گردنش اویزون بود بهم نشون داد . یه پلاک نقره ای یادگار جنگ بود … _ این …چیه ؟ یوسف پلاک رو توی دستش فشرد و گفت : _ گفت وقتی پیدام کرده این گردنم بوده … اگه الان هم بتونم خانواده امو پیدا کنم ، شک دارم که دیگه پدرمو ببینم … _ یعنی … این پلاک … یوسف _ گمون کنم برای پدر واقعیمه … دهنم باز موند … چرا یه دفعه همه چی بهم ریخت ؟ حالا تکلیف من چی میشد ؟ اب دهنمو قورت دادم و پرسیدم : _ تو این مدت دنبال خانواده ات بودی؟ یوسف اروم سرشو تکون داد و گفت : _ نه ، رفته بودم شمال … مثل دیوونه ها هر روز میرفتم لب دریا … هیچ کاری نمی تونستم بکنم … عقلم به هیچ چیز قد نمیداد … فقط می خواستم تنها باشم …. _ الان می خوای چی کار کنی ؟ یوسف _ نمی دونم … دیگه هیچی نمی دونم … همین حالا از شمال برگشتم . به یاد اون روزی که باهم اومدیم پارک اومدم اینجا … یادت میاد ؟ لبخند تلخی زدم . مگه میشد فراموش کنم ؟ یوسف نگاهی بهم کرد و گفت : _ چقدر لاغر شدی … _ قبلا گفتی . یوسف به دستام نگاه کرد و وقتی دستکشا رو تو دستم دید، گفت : _ بی اجازه هم که دستمو می گیری ! دستمو عقب کشیدم : _ مال خودمه ! یوسف خنده ای کرد و سرشو تکون داد . دلم برای خنده هاش تنگ شده بود . ناخوداگاه جلو رفتم و سرمو روی شونه اش گذاشتم . برای چند لحظه حرکتی نکرد . کمی بعد گونه اشو روی سرم گذاشت و زمزمه کرد : _ خیلی دلم برات تنگ شده بود … می خواستم بیام پیشت ولی نتونستم … منو می بخشی ؟ قاطع جواب دادم : _ نه . یوسف _ نه ؟! _ نچ … یوسف _ اخه چرا ؟! _ چون تو حتی جواب تلفنامو هم ندادی … خیلی نامردی . یوسف _ اگه تو هم جای من بودی همینکارو می کردی … اما دلم به زنگ زدنت خوش بود . شماره ات که روی گوشیم میفتاد ، بال درمیاوردم اما نمی تونستم بهت زنگ بزنم … موقعیتم خیلی ناجور بود … داشتم دیوونه می شدم . _ ولی ، من دلم می خواست اولین نفری باشم که توی شرایط سخت کنارته … یوسف ، من و تو داریم ازدواج می کنیم … بهتر نیست مشکلاتت رو تنهایی به دوش نکشی ؟ … من اینجام تا سختی ها و شادیها رو با هم قسمت کنیم … مگه نه ؟ یوسف با عشق بهم خیره شد … تک تک اجزای صورتمو زیر نظر گذروند و گفت : _ چرا اینقدر مهربونی ؟با اینکه دیگه می دونی که من پدر و مادری ندارم … می دونی ، توی این دو هفته ، تنها چیزی که بهم تسلی میداد این بود که سر راهی نیستم … اونجوری فکر می کردم که شاید یه بچه ی نامشروع باشم و این خیلی بد تر از الان بود … دلم براش سوخت … واقعا شراسط سختی داشت . بیست سال بدون اینکه یادش بیاد مادر و پدر واقعیش کین سر کرده بود… بدون اینکه بدونه با خانواده ی دروغینش زندگی می کنه … اروم پرسیدم : _ حالا می خوای چی کار کنی ؟ یوسف _ نمی دونم … واقعا مغزم کشش نداره … هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم . _ من میگم بیا با هم دنبالشون بگردیم . یوسف با تعجب گفت : _ با هم ؟ _ اره … بعد از ازدواج تو منو می بری ماه عسل شمال و منم به عنوان هدیه ی عروسی خانواده تو دو دستی تقدیم می کنم … به من میگن کاراگاه یهدا !!! یوسف لبخند محوی زد و گفت : _ می تونی با من ازدواج کنی ؟ برات فرقی نمی کنه من واقعا کی هستم ؟ _ نه … چون تو چیزی هستی که الان اینجایی … تو یوسف منی … فرق نداره مادر یا پدرت کیه … فقط مهم اینه که نامزد منی … می خواستم بگم عشق منی ولی نمی دونم چرا این زبون صاحب مرده به گفتنش نمی چرخید ! یوسف _ ولی یهدا … _ ولی و اما نداره … یادت باشه من هنوز تو رو نبخشیدما … تازشم من و تو قراره با هم ازدواج کنیم منم میشم زنت می خوام مادر شوهر راست راستکیمو بشناسم ! یوسف خنده ی زیبایی کرد و گفت : _ خیلی دوست دارم … چشمای نسرین خانوم برای یه ثانیه هم از روی یوسف بلند نمی شد . تازه خبر برگشتن یوسف رو به بقیه داده بودم و با هم به خونشون اومده بودیم . یوسف خیلی داشت سعی می کرد خودشو کنترل کنه . از اون وقتی که پاشو تو خونه گذاشته بود نسرین جون با چه شوق و ذوقی یوسفو تو بغل گرفته بود و پسرم پسرم می کرد . یوسف بعد از مدتی از اغوش نسرین خانوم بیرون اومد و با یه عذر خواهی کوتاه به اتاقش رفت . نسرین جون با این حرکت یوسف در هم شکست . من نمی دونستم باید طرف کیو بگیرم . اگه نسرین جونو دلداری بدم یوسف میگه چرا اینقدر زود می بخشیشون و اگه پیش یوسف برم ، نسرین جون بیشتر از قبل غصه اش می گرفت . خب تا حدودی حق رو به نسرین جون هم می دادم . ولی یوسف هم حق داشت … با کلافگی روی مبل نشستم و با خودم گفتم بهتره زمان این مشکلات رو حل کنه … بابا از اول مجلس کمی سرسنگین بود . مامان هم همه ی تلاششو می کرد تا نسرین جونو اروم کنه . حبیب اقا به خاطر تاثیر داروهاش هنوز خواب بود و کسی قصد بیدار کردنشو نداشت . کمی بعد زنگ خونه به صدا در اومد . مامان برای باز کردن در رفت و با طاها و محیا و عادل برگشت . طاها تا منو دید از دور واسم خط و نشون کشید که بعدا به حسابم می رسه . حق هم داشت . بدجوری تو پارک پیچونده بودمش . با نگاهم ازش عذر خواهی کردم ولی کوتاه بیا نبود . منم شونه هامو با بی خیالی بالا دادم و تو دلم گفتم به درک که نمی بخشی ! از یه چیزی خیلی خوشحال بودم اونم این بود که با برگشتن یوسف زندگی گذشته ی منم دوباره برگشته بود . باز شده بودم همون یهدای پر شر و شور و موذی ! نسرین خانوم بالاخره تونست گریه اشو بخوره و با صدایی که از شدت گریه خش دار شده بود بهم گفت : _ یهدا جان ، دخترم اگه میشه برو بالا حبیبو صدا کن … تا الان دیگه باید بیدار شده باشه … دلم می خواد تو این خبر خوشو بهش بدی … صداش موقع گفتن کلمه ی خبر خوش ، بغض داشت . با ناراحتی سرمو تکون دادم و از پله ها بالا رفتم . دیدم در اتاق حبیب اقا نیمه بازه . اهسته لای درو بیشتر باز کردم تا بتونم توی اتاقو ببینم . یه دفعه با شنیدن صدای گریه های مردونه ی یوسف قلبم فشرده شد …. داشت با ضجه با حبیب اقا حرف می زد : _ می خواین بازم بهتون بگم اقا جون ؟ …. به نظرتون توقع بی جایی نیست ؟ …. صدای هق هق های خسته ی حبیب اقا هم به گوشم می خورد و دلمو بیشتر ریش می کرد . یوسف وقتی دید حبیب اقا حرفی نمی زنه ادامه داد : _ باشه اقا جون … من که این همه سال از حقم گذشتم اینم روش … ولی شما رو به جون مامان قسم میدم ، … بهم بگو تا حالا هیچ وقت رفتی پی این ؟ فهمیدم که داره درباره ی پلاک حرف می زنه . دوباره صدای ناله اش بلند شد : _ آخه چرا ؟ … یه عمر توی بی خبری بودن من ارزششو داشت ؟ … هیچ وقت با خودت فکر کردی اگه یه جور دیگه می فهمیدم چی میشد ؟ … اقا جون تا حالا فکر کردی اگه نخوام ببخشمت باید جواب چند نفرو توی اون دنیا بدی ؟ صدای هق هق خشک حبیب اقا لحظه به لحظه بالاتر می رفت . دلم می خواست پا در میونی کنم و به یوسف بگم تمومش کنه … دیگه خفت کشیدن حبیب اقا بس بود … اما نمی تونستم دخالت کنم . حبیب اقا با صدای لرزانش جواب داد : _ اره … فکر کرده بودم … اما نمی تونستم ازت دست بکشم … یوسف با صدایی لرزون که نمی دونم از شدت بغض بود یا خشم فریاد زد : _ د اخه میوه ی زندگی یکی دیگه چه لذتی برات داشت لعنتی ؟ … صدایی جز گریه جوابش نبود . خودش هم با تمام قدرت دستشو جلوی دهنش فشار میداد تا صدای زار زدناش رو بقیه نشنون … دست و پامو گم کرده بودم . عشقم داشت گریه می کرد و من نمی تونستم هیچ کمکی واسه اروم شدنش بکنم . بی اراده چشمای منم شروع به باریدن کرد . دست منم به سمت دهنم رفت تا صدای هق هقم بقیه رو متوجه ی خودش نکنه … یوسف بعد از کمی قدم زدن دوباره از سر شروع به حرف زدن کرد : _ کاش حداقل کمی زودتر بهم می گفتی …. کاش فرصت میدادی تا با خودم کنار بیام … کاش می زاشتی قبل از اینکه با یهدا اشنا بشم بفهمم کیم … بدونم چی ام که خودمو حلاجی کنم ببینم به درد یهدا می خورم یا نه … اقا جون ، اگه من وصله ی تن یهدا نباشم چی ؟ … اگه لیاقتشو نداشته باشم چی کار کنم ؟ … می دونی دارم توی چه منجلابی دست و پا می زنم ؟ فریاد اشکارای یوسف باعث شد همه به طبقه ی بالا هجوم بیارن . نسرین خانوم بدو خودشو به اتاق رسوند و با التماس از یوسف می خواست اروم باشه … یوسف با چشمایی اشکی از اتاق بیرون اومد که نگاهش به من افتاد . واسه اولین بار بود که گریه ی یه مردو میدیدم … چقدر دردناک بود . چهره ی دوست داشتنیش خیس از اشک بود و چشمای سبزش رو هاله ای سرخ دربرگرفته بود . یه لحظه جلوم ایستاد ولی بعد با حالتی عصبی خودشو به اتاقش رسوند . ناخواسته دنبالش رفتم و صداش زدم : _ یوسف …. ایستاد ولی برنگشت . با صدایی که می لرزید جواب داد : _ تو ماشین منتظرم باش … الان میام . و بدون اینکه صبر کنه تا جواب بدم رفت تو اتاقش . برگشتم و دیدم که حبیب اقا با شونه های خمیده از روی تخت بلند شد تا به سمت اتاق یوسف بره . جلوشو گرفتم و گفتم : _ نه حبیب اقا … الان نه … نسرین جون با بغض گفت : _ تو رو خدا برو ببین چشه مادر … تنهاش نزار … سرمو به علامت تصدیق تکون دادم و گفتم : _ خیالتون راحت … حواسم بهش هست … و بعد از کسب اجازه از بابا رفتم سمت بیرون و به ماشین تکیه دادم . پنج دقیقه گذشت و یوسف بیرون اومد . فقط لباساشو عوض کرده بود . سوییچو به سمتم گرفت و با لحن خسته ای گفت : _ می رونی ؟ بدون تعلل قبول کردم و پشت رل نشستم . بعد از رسیدن به خیابون اصلی پرسیدم : _ کجا برم ؟ یوسف همونطور که ارنجشو به شیشه تکیه داده بود و با انگشت پشت چشماشو ماساژ میداد گفت : _ نمی دونم … ساعت چنده ؟ _ شیش و نیم … یوسف زمزمه کرد : _ الان اذان می گن … برو امامزاده … و سرشو به شیشه تکیه داد و چشماشو بست . بی هیچ حرفی به سمت امامزاده روندم و بعد از اینکه ماشینو پارک کردم به سمت یوسف برگشتم . به گنبد طلایی خیره شده بود و زیر لب سلام میداد . اروم از ماشین پیاده شد و چند قدم جلو رفت . انگار یادش رفته بود منم باهاشم . یه دفعه برگشت و گفت : _ میای ؟ جوابمو با بستن در ماشین دادم و نزدیکش رفتم . قبل از اینکه بره استین کاپشنشو گرفتم و اهسته گفتم : _ تکلیفتو با خودت روشن کن یوسف … نزار کسی که بیست سال مثل پدر بهت خدمت کرده بیشتر از این رنج بکشه … درکش کن . یوسف اه سردشو بیرون داد . بخار تنفسش رو با چشمام دنبال کردم که کمی بعد توی هوا گم شد . یوسف با صدای لرزانی گفت : _ دو هفته اس دارم راجبش فکر می کنم … قبل از اینکه مهلت حرف دیگه ای رو بهم بده داخل حرم شد . منم دنبالش توی حرم رفتم . قبل از اینکه وارد ضریح بشم چادر سفیدو از روی یه جالباسی برداشتم و روی سرم انداختم . اهسته وارد مقر ضریح شدم . قدمهامو اروم برمی داشتم و به ضریح چشم دوخته بودم . عطر خوش گلاب فضا رو عطر اگین کرده بود . زیر لب دعا می کردم … برای یوسف ، برای خودم ، برای حبیب اقا و نسرین جون … خودمو به ضریح اویختم و به نور سبزی که توی مقبره روشن بود خیره شدم … نمی دونم چقدر همونجا وایساده بودم که صدای اذان اومد . بعد از نماز ، سلام اخرو دادم و از توی حرم بیرون اومدم و به سمت ماشین رفتم . پشت رل منتظر یوسف نشسته بودم . بعد از نیم ساعت اونم بیرون اومد . بعد از سوار شدن پرسید : _ معطل شدی ؟ _ نه زیاد . به صورتش نگاه کردم . اثار خستگی تقریبا از چهره اش رخت بر بسته بود ولی غم عمیقی توی چشماش موج می زد . تقریبا نزدیک خونشون بودم که گفتم : _ فکراتو کردی ؟ نفس عمیقی کشید و جواب داد : _ اره … _ خب ؟ نتیجه ؟ یوسف _ همونی که تو می خوای شد … _ من اون چیزی رو می خوام که تو می خوای … دل خودت به بخشش راضی میشه ؟ یوسف به جای جواب دادن سوالم گفت : _ می دونی بعد از این جریان هنوز باورم نشده که یه گمشده ام ؟ … روزای اول با خودم فکر می کرد اقا جون داره باهام شوخی می کنه ولی وقتی این پلاکو می دیدم مطمئن میشدم که خواب نیستم … ولی … هر چی هم می خوام با منطق تصمیم بگیرم ، نمی شه … وقتی اقا جونو روی تخت دیدم که نمی تونه از جاش بلند بشه ، وقتی دیدم از نگاه کردن به چشمای من خجالت می کشه ، دلم زیر و رو شد … هنوز هم جای بابام می بینمش … چون نمی شه خاطرات بچگیمو فراموش کنم … یعنی نمی تونم … تا دو هفته ی پیش با خودم فکر می کردم که اقا جون بهترین پدر دنیاست … چون همه چی واسم فراهم کرد کافی بود تا من لب تر کنم و کل خواسته هام براورده بشه … همیشه پشتم بود … اما الان حقیقت داره روشن میشه ولی بازم نمی تونم از اقا جون کینه به دل بگیرم … حتی اگه حق بزرگ شدن تو خانواده ی خودمو ازم گرفت … یهدا … من از اقا جون می گذرم ولی می خوام بدونم مادر پدر اصلیم کیه … کمکم می کنی پیداشون کنم ؟ لبخند گرمی به روش زدم و گفتم : _ ممنون که بهترین راهو انتخاب کردی … همینو ازت انتظار داشتم … این رو هم بدون که من هیچ وقت تنهات نمی زارم … مطمئن باش حتی اگه تو هم دیگه نخوای بری دنبالشون من برات پیداشون می کنم … قول ِ قول ! یوسف خنده ی دلنشینی کرد و گفت : _ واسه چی نخوام ؟ مگه عقلم کمه ؟ با شوخی گفتم : _ لابد عقلت کمه که دارم می گم ! لپمو گرفت و محکم کشید و با حرص ساختگی گفت : _ که من عقلم کمه ها ؟_ نکن یوسف نکن … عجب زوری داریا ! بابا لپم کنده شد … لپمو رها کرد و بعد جای انگشتاشو بوسید . دوباره این بچه رو جو گرفت ! یه خرده نگاش کردم و دیدم که عاشقانه بهم خیره شده … نمی دونم چرا ولی همیشه یه جورایی از زیر رفتارای عاشقانه ی یوسف در می رفتم …دوست داشتم عاشقم باشه و بمونه ولی نمی دونم چرا نمی خواستم یه همچین برخوردایی داشته باشیم . با شوخی دستمو روی گونه ام مالیدم و گفتم : _ عجب خشنی هستیا ! یادم باشه هیچ وقت در اینده با تو شوخی نکنم ! سیاه و کبودم می کنی ! برگشتم و دیدم همینجوری خیره خیره منو نگاه می کنه . بدجوری معذب شدم . نا خوداگاه کمی شالمو جلوتر کشیدم و دستمو روی گونه های گر گرفته ام گذاشتم . داشتم دنده رو عوض می کردم که داغی دستشو روی دستم حس کردم . دنده رو توی مشتم فشار دادم و دعا کردم یوسف خودشو کنترل کنه … خدا جون این امشب حالش خوب نیست بیا و عقلشو بهش پس بده ! دیگه غلط بکنم به روش بخندم بار اخرم بود ! سعی کدم ذهنشو منحرف کنم : _ اهان … بهت گفته بودم وقتی نبودی رفتم خونتون و کل البوماتو برداشتم ؟ … همیشه توی ماشین گوششون می دادم … خیلی خوب میزنیا … راستی چرا قبلا نگفته بودی پیانو هم بلدی ؟ … واسه خودت یه پا بتهوونیا ! … یوسف دستمو از روی دنده برداشت و بوسه ی گرمی به روش زد . نزدیک بود فرمونو ول کنم ! ( ای بی ظرفیت !) لب پایینمو محکم گزیدم تا هر چی فکرای ناجور توی اون مغز منحرفم بود دود بشه بره هوا ! یوسف با لحنی که چاشنی خنده داشت گفت : _ یه چیزی رو می دونی ؟ در حالی که سعی می کردم صدام عادی باشه جواب دادم : _ چیو ؟ یوسف _ خیلی خوب از زیر کار درمیری ! استغفرلله !!! خدایا توبه !!!! چه کاری اخه ؟! اصلا ما کاری می کردیم ؟! یه حس غریبی داره بهم میگه امشب سالم نمی رسم خونه ! بهتره یوسفو همینجا پیاده کنم قدم بزنه یه خرده اون مغزش هوا بخوره ! اروم دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : _ من استعداد های نفهته ی زیادی دارم ! مونده به همش پی ببری ! یوسف _ ایشالا تا یه هفته ی دیگه به کال استعدادهات پی می برم ! با حواس پرتی گفتم : _ یه هفته ی دیگه ؟ مگه هفته ی بعد چه خبره ؟ یوسف چپ چپ نگام کرد و گفت : _ تاریخ عقد ننه بزرگمه ! زدم زیر خنده و گفتم : _ واقعـــــــــــا؟؟؟!!! چه ننه بزرگ باحالی داری ! ماشالا چه دل جوونی داره ، تو این سن و سال می خواد شوهر کنه ! یوسف یه لبخند کج زد و با کمی دلخوری گفت : _ یعنی یادت رفته هفته ی بعد عروسیمونه ؟ خب ، من همیشه دختر راستگویی بودم ولی اینجا باید یه دروغ مصلحتی تحویل بدم ! خدایا ببخش ! _ نه ! مگه میشه اتفاق به این مهمی رو یادم بره ؟؟؟ حرفا می زنیا ! یوسف _ یهدا اینقدر مسخره نکن … خدا رو شکر زودتر رسیدیم خونه ی حبیب اقا و من تونستم بازم از زیر جواب دادن به یویف در برم ! همونطور که پیاده میشدم گفتم : _ حالا اینا رو ول کن … پیاده شو بریم پیش مامان شوهرم دلم واسه اش یه ریزه شده ! یوسف در حالی که در ماشینو می بست نفسشو با پوف بیرون داد و گفت : _ امان از دست تو ! از اینکه یوسف تونسته بود با خودش کنار بیاد و حبیب اقا رو ببخشه خیلی خوشحال بودم ولی هنوزم وقتی به حبیب اقا نگاه می کردم رگه های پیشمونی رو توی نگاهش حس می کردم … با وجود اینکه برای پیدا کردن ردی از خانواده ی یوسف خیلی تلاش کرده بود ولی هنوز هم از دست خودش ناراحت بود . نسرین خانوم توی این روزا کم حرف تر شده بود و بیشتر با فراهم کردن مقدمات عروسی خودشو سرگرم می کرد . این روزا منم سرم به دانشگاه گرمه … بعد از دو هفتته غیبت اولین جلسه ام رو تاریخ اسلام دارم و بعد هم اصول کامپیوتر با فاضلی … خدا عاقبتمو ختم به خیر کنه . حوصله ی تاریخو نداشتم . کل بچه های کلاس دختر بودن و استادمون یه روحانی پیر بود که همیشه موقع درس دادن چشماشو می بست تا بلکه با دیدن ما حوریهای زمینی ، گناه نکنه ! منم فکر می کردم خوابه و نمی فهمه همش با بچه ها مسخره اش می کردم ! اگه الان برم سر کلاس بیکار می مونم و حوصله ام سر میره … پس همون بهتر که نرم ! یه خرده تو خیابونا چرخیدم و نگاهم به تابلوی مزون عروسی افتاد که لباسمو بهش سفارش داده بودم . صاحب مزون یکی از اشناهای زندایی نغمه بود و باهاش پارتی داشتیم . با خودم گفتم حالا که وقت دارم بهتره برم و لباسمو یه امتحانی بکنم . ماشینو یه گوشه ای پارک کردم و رفتم تو مزون . دیدم ایدا خانوم ( صاحب مزون ) پشت میزش نشسته و با تلفن حرف می زنه . کمی بین لباسا چرخ زدم و وقتی شنیدم که تلفنو قطع کرد برگشتم سر میزش . به احترامم از جاش بلند شد و باهام دست داد . ازش پرسیدم : _ ایدا خانوم سفارش من اماده است ؟ ایدا خانوم از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت : _ اماده هست ولی مگه شما قرار نیست با اقا داماد بیاین پرو ؟ تو دلم یه استغفرلله گفتم !… هنوز که با یوسف محرم نشده بودم … حالا درسته یوسف گاهی وقتا میزنه تو جاده خاکی و دستمو میگیره ولی تا حالا منو با لباس لباس ی عروس ندیده . _ نه ایدا خانوم … الان من سرم خلوت بود ، اومدم پرو … اگه میشه بهم بدینش … ایدا خانوم در حالی که به گوشه ی سالن می رفت گفت : _ اخه تنهایی پوشیدن که مزه نمی ده عروس خانوم ! بالاخره یکی باید باشه که ازت تعریف کنه یا نه ؟! با خنده گفتم : _ خب ، کی بهتر از شما ؟! ایدا خانوم لبخند نازی زد و با مهربونی گفت : _ من که بدون دیدن شما توی این لباس هم بهتون میگم که بهترینی ! تو دلم گفتم : _ باید هم بگی … پس واسه چی پول میگیری !؟ لباس عروس سفارشی رو از توی جعبه ای که به دستم بود در اوردم و با کمک دستیار ایدا خانوم پوشیدم . وقتی خودمو تو اینه دیدم باورم نمی شد که این لباس اینقدر بهم بیاد … هیکلم ظریفتر به نظر میومد و قد بلندم توی اون لباس خیلی تو چشم نمی زد . روی شکم تاپ ، تور دوزی بود و یقه ی نداشته ی تاپ ، شونه ها و گردنمو به زیبایی به نمایش گذاشته بود . کمی راه رفتم و خودمو بیشتر برانداز کردم . از اینکه دامن لباسم روی زمین کشیده می شد خیلی خوشحال بودم !ارزوم این بود که دامن لباسام به این بلندی باشه . سنگ دوزی های روی لباس واقعا بی نظیر بود . دامنش از مدلای پف پفی که ازشون متنفرم نبود . یه پارچه ی لیز که برق خاصی داشت و رنگ سفیدش ، بیشتر به نقره ای میزد …. می دونستم که باید برای این لباس پول زیادی خرج بشه … ولی خب ، چه میشه کرد ؟! هر که طاووس خواهد جور هندستان کشد ! از برهنگی زیاد تاپ ناراضی بودم . رو به ایدا خانوم گفتم : _ ایدا خانوم کُتی که روی لباس سفارش داده بودم رسید ؟ ایدا خانوم در حالی که داشت با تحسین نگام می کرد گفت : _ نه هنوز … تا فردا حاضر میشه … کت روی لباسم هم محافظ خوبی واسه ی سرمای هوا بود هم وسیله ای واسه راحت بودن بیش ازحد من ! نگاهی به موهای بافته شده ی بلندم کردم و با خودم فکر کردم مدل موهام چی باشه بهتره ؟ گیس بافته شده ام رو دو لایه کردم و بالای سرم اوردم تا یه شینیون فرضی واسه خودم بسازم … دیدم اصلا موی بسته بهم نمیاد … دستیار ایدا خانوم که داشت بهم نگاه می کرد گفت : _ فکر کنم مدل باز بیشتر مناسبتون باشه… کش پایین موهامو باز کردم و با کمک همون دختره موهای پرپشتمو باز کردم و اطرافم ریختم . چون موهام مجعد بود خیلی زود حالت می گرفت و به خاطر بافته شدن ، حالت فر درشت داشت . سیاهی زیاد موهام با لباس سفیدم تضاد خیره کننده ای ایجاد کرده بود . ایدا خانوم با لبخند گفت : _ واقعا که معرکه شدین … با چهره ای که شما دارین ، به نظرم ارایش هندی خیلی برازنده اتون باشه … حق با اون بود . چشمای درشت مشکیم و موهای پر کلاغی و پوست گندمگونم بی شباهت به هندیا نبود … البته باید از گذاشتن خال هندی صرف نظر کنم چون اصلا به لباس عروس نمیاد ! لباس رو با همون مشقتی که پوشیده بودم دوباره بیرون اوردم و خیلی سریع مانتو شلوارمو پوشیدم . بعد از خداحافظی کردن با ایدا خانوم از مزون بیرون اومدم و زود به طرف دانشگاه به راه افتادم . از بخت بدم به خاطر ترافیک دیر کرده بودم تقه ای به در کلاس زدم و بدون شنیدن جواب درو باز کردم . فاضلی روی لیستش خم شده بود و داشت اسامی رو می خوند . با اجازه ای گفتم و به طرف نزدیک ترین صندلی ای که در دسترسم بود رفتم و زود نشستم . بعد از اینکه اسامی رو خوند به طرف تخته رفت و قبل از اینکه گچ رو برداره رو کرد سمتم و گفت : _ خانم بهنیا بهتر نیست توی برنامه ی کلاساتون بیشتر دقت کنین ؟ از اینکه اینقدر واضح مخاطبم قرارداده بود کمی جا خوردم . پرسیدم : _ چطور مگه استاد ؟ گچ رو برداشت و اهسته به تخته زد تا گردش بریزه و همونطور که پشتش به من بود گفت : _ اخه اگه بیشتر از پنج جلسه غیبت داشته باشین ممکنه حذف بشین … اب دهنمو قورت دادم . تا حالا چهار جلسه ی کلاسم دود شده بود هوا … از حالا به بعد باید بیفتم دنبال این شازده تا بازم نمره گدایی کنم … اه دوباره مثل ترم قبل ! بعد از درسی که تقریبا هیچی ازش نفهمیدم ، بچه ها شروع کردن به تمرین حل کردن . منم مثل بچه های مظلوم به تمرینای مزخرفی که جلو روم بود خیره شده بودم و داشتم فکر می کردم چجوری جوابو کش برم . زیر چشمی بقیه رو نگاه کردم . نفیسه و الهام ردیف جلو نشسته بودن . مهناز و سهیلا هم درست پشت سر اونا … فقط من بودم که مثل منگولا روی اولین صندلی خالی ردیف پسرا جا خوش کرده بودم . یه دفعه یادم اومد که کارتای دعوت عروسی رو باید بین بچه ها پخش کنم … دست تو کیفم کردم تا ببینم به اندازه ی همه هست یا نه که حضور فاضلی رو کنار خودم حس کردم : _ حل کردین ؟ با حواس پرتی پرسیدم : _ چیو ؟ سری واسم تکون داد و نفس عمیقی کشید و گفت : _ الان واسه ی چی بهتون وقت دادم خانم بهنیا ؟ یادم اومد که باید تمرین حل میکردیم … لب پایینمو محکم به دندون گرفتم تا حرصم خالی بشه و کمی بعد گفتم : _ متاسفانه من جزوه ی شما رو نتونستم بگیرم … الان متوجه ی مطلبی که گفتین نشدم … فاضلی بر و بر نگام کرد و بعد چشماش روی کارت دعوتهایی که تا نصفه از توی کیفم بیرون اومده بود ثابت موند . بدون اینکه نگاهشو از روی کارتها برداره گفت : _ به نظرم ازدواج برای شما هنوز خیلی زوده … شما حتی نمی تونین واسه درستون برنامه ریزی مناسبی داشته باشین … چطور در اینده از پس زندگی برمیاین ؟ با شنیدن حرفش تکون سختی خوردم …. اصلا انتظار این حرفو اونم از جانب فاضلی نداشتم … در حالی که ابروهام از ناراحتی تو هم رفته بود ، سرمو روی کتابم خم کردم واینجوری بهش حالی کردم که بهتره بره بزاره باد بیاد ! … نظرت هم واسه خودت نگه دار ! مردک بد اخلاق ! بعد از مدتی از رو به روم کنار رفت و من تونستم نفسی رو توی سینه ام نگه داشته بودم بالاخره ازاد کنم … نمی دونم چرا حضورش بدجوری معذبم می کرد …. طوری که دچار استرس شدیدی می شدم … بعد از اتمام کلاس زود سمت بچه ها رفتم و کارتها رو پخش کردم . همه ی دخترا واسم ارزوی خوشبختی کردن . مهناز در حالی که داشت شعر روی کارتو بلند می خوند و مسخره ام می کرد از توی کلاس بیرون اومد . با خنده گفت : _ واه یهدا … فقط از هشت تا یازده و نیم ؟! چقدر خسیسی تو دختر ! _ دیگه تا کی میخوای تو خونه ی ما پلاس باشی ؟ شامتو بخور و بزار زندگیمونو بکنیم ! مهناز با شیطنت گفت : _ اوه ! یکی اینو جمع کنه ! چه زود میخواد زندگیشو شروع کنه ! بمیرم واسه دل یوسف !!! داشتیم میرفتیم سلف که فاضلی رو دیدم داشت با یکی از پسرا توی سالن حرف می زد . خواستم راهمو کج کنم و از یه راه دیگه برم که سهیلا منو با خودش کشید نزدیک فاضلی و گفت : _ وایسا می خوام درباره ی کنفرانسم بهش بگم … فاضلی صحبتشو با پسره تموم کرد و رو به ما کرد و گفت : _ بفرمایین . سهیلا _ ببخشین استاد اون کنفرانسی که گفتین … فاضلی حرف سهیلا رو قطع کرد و گت : _ اه بله … ببخشید بین صحبتتون میام ولی اجازه بدیم این نکته رو به خانم بهنیا متذکر بشم که جلسه ی اینده با شما کنفرانسشونو تحویل بدن … برنامه باید بی نقص باشه . با ناباوری گفتم : _ من ؟ فاضلی با خونسردی جواب داد : _ بله شما … _ ولی استاد من …. نمی تونم . فاضلی با بی رحمی ذاتیش گفت : _ اون دیگه به من مربوط نیست … باید برنامه رو ارائه بدین وگرنه نمی تونم توی میانترمتون که مطمئنا مثل دفعات قبل خراب می کنین کمکتون کنم … نقطه ضعف درسی من دستش اومده هی میامنترم میانترم می کنه ! اصلا صفرم بده به درک ! … وااااای یه بار خواستیم عروس بشیما باید هفت خان رستمو رد کنیم ! بعد از اینکه سهیلا و فاضلی حرفشون تموم شد زود دستمو از توی دست سهیلا بیرون کشیدم و شماتت بار نگاش کردم . سهیلا مظلومانه گفت : _ به خدا من نمی دونستم … _ می دونم تو نمی دونستی که می خواد ازم بیگاری بکشه ولی واقعا نمی دونی که من از این مردک متنفرم ؟!

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!