رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

بابا جون به کی بگم نمی خوام درسی که این مرده شور برده می ده رو بخونم حالا بهم میگه واسه جلسه ی بعد کنفرانس اماده کن … اَه ! و قبل از اینکه منتظر بقیه ی بچه ها بمونم زود به طرف پارکینگ رفتم …. دنده رو با حرص جا به جا کردم و واسه اینکه از ذهنم رفتار فاضلی رو پاک کنم ، صدای اهنگو زیاد کردم . گوشیم برای چندمین بار زنگ خورد و من بی اعتنا به اون می روندم . پشت چراغ قرمز دیگه زنگش کلافه ام کرده بود خواستم خاموشش کنم که چشمم به اسم یوسف افتاد که روی صحنه خودنمایی می کرد . دلم نیومد بی خبر بزارمش . بالاخره جواب دادم : _ بله . یوسف با نگرانی از اون طرف خط گفت : _ الو … یهدا … کجایی دختر ؟ سه ساعته دارم زنگ می زنم … چرا تلفنتو جواب نمیدی ؟ حوصله ی حرف زدن نداشتم فقط گفتم : _ کارم داری ؟ یوسف _ چیزی شده یهدا ؟ حالت خوبه ؟ … _ یوسف من تو چهارراهم … اگه زنگ زدی احوال پرسی کنی ، قطع کن چون حالم اصلا خوب نیست … خداحافظ . صدایی از یوسف بلند نشد و من گوشیو قطع کردم و رو صندلی انداختم . یه دقیقه بعد صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . پیامو باز کردم . یوسف بود : « باشه خانوم بداخلاق … اگه حالت خوب نیست بیا به این ادرس تا خوب خوب بشی … دیر نکن چون همه منتظر توان … لطفا بیا …» و ادرس باغ مادرجونو داده بود . اون این ادرسو از کجا اورده ؟ یادم میاد فقط روزای عید و جشن توی باغ مادر جون جمع می شدیم ولی بعد از فوت مادر جون فقط نوروز می رفتیم تا اب و هوایی عوض کنیم و سبزه ی سیزده رو گره بزنیم . دیدم تنها جایی که می تونه افکار مشوشم رو اروم کنه باغه . با رسیدن به اولین بریدگی دور زدم و به طرف باغ روندم . باغ مادرجون توی زمستون هم صفای خودشو داشت … ماشین رو جلوی در باغ پارک کردم و پیاده شدم . نم نم بارون خیلی وقت بود که شروع شده بود و بارون اهسته توی زمین سپید پوش فرو می رفت . دلم واسه دیدن درختای باغ تنگ شده بود . زود به سمت در رفتم و زنگو فشار دادم . در با صدای بلندی باز شد . در بزرگو هل دادم و قدم توی باغ گذاشتم . برف همه جا رو پوشونده بود . وای که چقدر این طبیعت سفید قشنگ بود …. دلم می خواست تا ابد همینجا وایسم و بوی بارون رو به ریه هام بکشم . خم شدم و برفای ریز رو توی دستام گرفتم . چه حس خوبی داشت … سردی برف ، اتیش خشممو مهار کرد … با سر خوشی برف بیشتری تو دستم گرفتم و پخش هوا کردم که یه دفعه یه گلوله برف مستقیم خورد به صورتم . برف و اب بارون با هم قاطی شده بود و گلوله های برف بیشتر حالت تگرگ داشتن و حسابی سنگین بودن … صورتم تقریبا بی حس شد … ولی به روی خودم نیوردم و چشم چرخوندم تا ببینم کی جرات کرده به منی که هیچ کس زیر دست گلوله برفی هام جون سالم به در نمی بره ، قد علم کنه … دیدم طاها و یوسف کنار هم وایسادن و صدای هرهر خنده شون لحظه به لحظه بلند تر میشه … با خشم به طرفشون رفتم و گفتم : _ مرض ! زیر برف بخندین ! یوسف دستاشو یه حالت تدافعی بالا اورد و با لحن بامزه ای گفت : _ به خدا من بی تقصیرم … این داداشت دکوراسیونتو اورد پایین !… سعی کردم عواقب کارو بهش گوشزد کنم اما تو گوشش نرفت . طاها محکم زد تو سر یوسف و گفت : _ ای آدم فروش ! … حالا برادر زنتو به نامزدت میفروشی ؟ نمی دونستم اینقدر دورویی ! دستامو به کمرم زدم و در حالی که چشمامو با سو ظن باریک کرده بودم گفتم : _ مهم نیست کی بی تقصیره کی مقصر ، بالاخره جفتتون باید کتکه رو بخورین ! یوسف یه قدم عقب رفت و اروم گفت : _ یهدا من باید برم دستشویی … مامان داره صدام می کنه ! _ نسرین خانوم تو دستشویی تو رو می خواد چی کار ؟! یوسف _ ها ؟! نه… یعنی ، … طاها زیر گوش یوسف یه چیزی رو زمزمه کرد و قبل از اینکه من بتونم عکس العملی نشون بدم ، هر دوشون مثل فنر از جا در رفتن … با جیغ و داد پشت سرشون دویدم : _ وایسین ببینم … یه پدری از جفتتون درآرم اون سرش ناپیدا …! طاها زود خودشو تو ساختمون انداخت و درو محکم بهم کوبید . من که درست پشت در بودم با این ضربه ی ناگهانی بینیم خورد به در … اوه اوه ! کل صورتمو ریخت بهم ! من چجوری اخر هفته با این قیافه عروس بشم ؟! در حالی که دستمو روی بینیم گذاشته بودم درو با یه حرکت باز کردم . همزمان با باز کردن در ، صدای ترکوندن یه فشفشه کنار گوشم بلند شد و بعد همه جلو اومدن و شروع کردن به دست زدن . مثل دیوونه ها به جمعیت روبه روم نگاه کردم و دهنم از تعجب باز مونده بود . کل خونه پر از بادکنک و اویز تولدت مبارک بود … کمی به ذهنم فشار اوردم تا فهمیدم که بله … امروز یه فرشته از اسمون خدا تلپی افتاده پایین ! وااااااااای ! امروز تولدمه ! با سرخوشی به بقیه نگاه کردم و دستامو بهم کوبیدم … طاها با صدای بلند گفت : _ به افتخار خانوم مهندس اینده ی جمع یه سوت بلند ! و خودش که توی سوت زدن دست همه رو از پشت بسته بود شروع کرد به سوت زدن . یه دفعه صدای یه سوت بلبلی بلند شد … طاها انگشتاشو تو دهنش دراورد و با تعجب به یوسف نگاه کرد و گفت : _ نه بابا شما هم اره ؟! یوسف با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت : _ پس چی فکر کردی بردار زن ؟! اولین نفر محیا جلو اومد و بعد از اینکه سفت بغلم کرد و دو تا ماچ گنده از لپام کرد بهم تبریک گفت . با لبخند جوابشو دادم و به پشت سرش نگاه کردم دیدم که به به ! واسه ماچ کردن من تو صف وایسادن ! با خودم فکر مردم اگه همه ی اینا بخوان ببوسنم و بغلم کنن که رسما از تهوع هلاک میشم ! قبل از اینکه مامانم واسه بغل کردنم جلو بیاد ، دستامو بلند کردم و طوری که همه بشنون گفتم : _ قبل از تبریکات صمیمانه ی شما بزارین بگم که من خیلی از لطفتون ممنونم … واقعا سورپرایز جالبی بود … مرسی از همگی ، فقط یه لطف کوچولو دارم و امیدوارم ناراحت نشین … خواهشا بدون اینکه منو بغل کنین و ببوبدن تبریک بگین ! … اخه من دارم احساس می کنم که کمی گلوم داره میسوزه و سرما خوردم… میترسم شما هم خدایی نکرده از من وا بگیرین! بفرمایین بشینین خواهش می کنم … طاها با شنیدن حرفم ، یه خنده ی بلند کرد ولی تا چشم غره ی منو دید زود خودشو جمع و جور کرد و گفت : _ اره … دیشب هم یه خرده تب داشت … لفظی تبریک بگین ، سلامتی خودتون تضمین میشه ! بعد از خوش و بش کردن با مهمونا مامان به سمتم اومد و گفت : _ برو بالا لباساتو عوض کن و زود یه دستی به سر و روت بکش … بی حوصله روی اولین مبل ولو شدم و گفتم : _ ولم کن مامان … بزار خستگی در کنم بعد … مامان که داشت مثل همیشه حرص میخورد گفت : _ بلند شو ببینم با این قیافت ابرو واسم نزاشتی ! دماغت چرا اینقدر قرمز شده ؟ واسه سرماخوردگیه ؟ در حالی که درد بینیمو به یاد میاوردم ، یه نگاه خشمناک به طاها انداختم و گفتم : _ نخیر ، دست گل اقا پسر خل جنابعالیه ! مامان در حالی که سعی می کرد بدون جلب توجه بلندم کنه گفت : _ خوبه تو هم ، هی به بچه ام تهمت بزن … زود هم پاشو وگرنه وقتی برسیم خونه حسابت با کرام الکاتبینه ! غر زدم : _ اخه من که اینجا لباس ندارم … مامان به سمت پله ها هلم داد و گفت : _ تو اتاق اخر یه دست لباسه … تازه خریدم کادوی تولدته … مبارکت باشه … از بوسیدن مامان نتونستم خودداری کنم . برگشتم و سفت بغلش کردم و گونشو بوسیدم . مامان به شوخی منو از خودش جدا کرد و گفت :_ اه … برو عقب الان سرما می خورم! توی پله ها با نغمه خانوم روبه رو شدم . تینا تو بغلش خواب بود و سینا هم از پشت سر چادر مامانشو گرفته بود و قطار بازی می کرد . یه خورده با نغمه خانوم احوال پرسی کردم و رامو به سمت اتاق بالایی کج کردم که صدای سینا رو شنیدم : _ ماما منم بغل کن … نغمه خانوم همونطور که تینا رو روی کولش جابه جا می کرد و با زحمت چادر لیزشو نگه داشته بود گفت : _ نمیشه گلم … نمیبینی تینا تو بغلم خوابیده … سینا با دلخوری پا رو زمین کوبید و گفت : _ منم بغل می خوام … تو همش مامان تینایی نه من ! نغمه خانوم دلا شد تا لپ سینا رو ببوسه ولی سینا خودشو عقب کشید و دست به سینه با اخم وایساد . نغمه خانوم به کشیدن دستی روی سر پسرش اکتفا کرد و با مهربونی گفت : _ پسر گلم من مامان هر دو تای شمام ولی مگه نمیبینی تینا دل درد داشت نمی تونست بیدار بمونه و حالش خوب نبود … واسه همین من بغلش کردم تا زود خوب بشه … اما تو که چیزیت نیست … سینا با لجبازی پاهاشو به زمین کوبید و گفت : _ نه منم مریضم … منم رو بغل کن ! نغمه خانوم دیگه داشت از دست سینا کلافه می شد … به پایین پله ها نگاه کرد تا شاید دایی فواد رو پیدا کنه اما من می دونستم دایی فواد وقتی مهمونی میره حواسش فقط و فقط به حرف زدن و نطقای باارزش خودشه نه چیز دیگه . به سمت سینا رفتم و روی زانو نشستم تا بتونم خوب ببینمش . کمی با اون چشمای عسلی خیسش بهم زل زد و با بغض گفت : _ من تینا رو دوس ندالم ! الهی که من بخورمت ! بی اراده تو بغلم گرفتمش و *نو ا زش *ش کردم . دیدم داره گریه می کنه ولی با این سن کمش دوست نداشت بغضش سر باز کنه . اروم بهش گفتم : _ مرد خوشگل خانواده !ناراحت نباشیا … الان خودم کولت می کنم و دور سالن می گردونمت چطوره ؟! سینا سرشو از روی شونه ام برداشت و با چشمایی که از فرط خوشی برق می زدن گفت : _ راست می گی ؟ _ معلومه که راست می گم …. بپر تو بغلم . و دستامو واسه در اغوش گرفتنش باز کردم . با ذوق تو بغلم پرید و از گردنم اویزون شد . موقع بلند شدن از روی زمین ، حواسم به سنگینی وزن سینا نبود و نزدیک بود بندازمش اما زود کمرشو گرفتم و اون هم به اولین چیزی که به دستش اومد چنگ زد تا از سقوطش جلوگیری کنه … صدای پاره شدن یه زنجیر رو شنیدم و بعد سوزش بدی رو روی گردنم حس کردم . سینا با صدایی بلند گفت : _ وای … یهدا جون داره گردنت قرمز میشه ! زود سینا رو پایین گذاشتم و گره ی روسریمو باز گردم . فهمیدم که گردنبند با ارزشم پاره شده و به خاطر فشاری که به گردنم اورده بود ، قسمت کوچیکی از گردنم خراش برداشته . بعد از سپردن سینا به نغمه خانوم به دستشویی رفتم و گردنمو اب کشیدم . بعد هم گردنبدو از توی جیب پالتوم بیرون اوردم . بدجوری پاره شده بود . سر خورده زنجیرو توی جیبم گذاشتم و با خودم گفتم که بعدا درستش می کنم . بعد از عوض کردن لباسام با یه بلوز شلوار بژ خوشدوخت ، روسری خاکستری رنگمو سر کردم و به صورت فانتزی درستش کردم . این مدل خیلی بهم میومد . واسه سرخوشی یوسف هم که شده یه ریزه ارایش کردم و از اتاق بیرون اومدم . اولین کسی که متوجه حضورم شد یوسف بود . با دیدنم لبخند عاشقانه ای تحویلم داد و به سمتم اومد : _ به به … چه لباس قشنگی … خیلی بهت میاد … چه ناز شدی ! در حالی که داشتم به شوخی عرق خیالی پیشونیمو میگرفتم گفتم : _ وای … نگو دارم از خجالت میمیرم ! کادوی مامانه … یوسف یه نگاه اجمالی دیگه بهم انداخت که لرز خفیفی به بدنم نشست . بعد هم با لبخندی که گوشه ی لبش جا خوش کرده بود گفت : _ ماشالا به سلیقه ی مامانت ! … واقعا جای تبریک داره ! راستی دوستات با مهناز اومدنا … یاد رفتار امروزم با سهیلا افتادم و لب پایینمو به دندون گرفتم . صدای سرخوش مهناز به گوشم رسید : _ وای یوسف ، باز چی به این عروس خانوم ما گفتی که شده عین چغندر ؟! سرمو بلند کردم و دیدم که مهناز و بقیه ی بچه ها در حالی که لبخند پهنی به لب دارن و هر کدوم یه بسته کادو دستشونه به سمتمون اومدن . مهناز بی اجازه بغلم کرد و دو تا ماچ ابدار از گونه ام کرد … به زور پسش زدم و اروم گونه های خیسمو پاک کردم و واسش خط و نشون کشیدم . اونم با یه چشمک اهسته در گوشم گفت : _ چه بخوای چه نخوای بالاخره باید عادت کنی ! الهام و نفیسه هم جلو اومدن و هر کدوم بعد از دادن کادو هاشون بهم تبریک گفتن الهام جلو تر اومد و گفت : _ نگران کنفرانست هم نباش … خودم واست جورش می کنم … اب تو دلت تکون نخوره ها ! لبخند شادی رو لبم نشست و به پشت سر الهام نگاه کردم . سهیلا در حالی که سرش پایین بود به طرفم اومد و دست گل رز رو به سمتم گرفت . می دونستم که دوباره شرمنده اس … اروم دسته گلو ازش گرفتم و قبل از اینکه اجازه بدم بهم تبریک بگه ، محکم بغلش کردم … دلم نمی خواست از رفتارش خجالت بکشه چون می دونستم از عمد منو با خودش اینور اونور نمیکشه … کلا آویزون بودن تو خونشه ! مهناز با اعتراض گفت : _ ااا؟ چرا بین ما فرق میزاری ؟ سهیلا رو از خودم جدا کردم و گفتم : _ چون این خوشگل یه کادوی عالی واسم اورده ولی شما … و به صورت نمایشی سری از روی تاسف تکون دادم . سهیلا اروم گفت : _ من که هنوز کادومو ندادم … زیر لب گفتم : _ هیس … صدات درنیاد ! یوسف با نگاهی پرسشگرانه سوال کرد : _ مگه کادوی سهیلا خانوم چی بوده ؟ ابروهامو بالا دادم و گفتم : _ خود شما ! یوسف با دست به خودش اشاره کرد و درحالی که نمی تونست جلوی تعجبش رو بگیره گفت : _ من ؟ _ بله … و داستان ثبت نام کلاس موسیقی رو به یوسف گفتم . اگه سهیلا نبود مطمئنا با یوسف اشنا نمی شدم … یوسف با لبخند عاشقانه ای که به لب داشت ازم تشکر کرد ولی به خاطر حضور بچه ها نتونست به طور کامل خوشحالیشو بروز بده ! قبل از اینکه جوابشو بدم ، طاها دستشو دور گردن یوسف انداخت و در حالی که نصف وزنش روی یوسف انداخته بود گفت : _ باز تو داری جلوی من با خواهرم لاس میزنی ؟ اخه تو کی می خوای ادم بشی ؟ یوسف با خنده گفت : _ محض اطلاعت بگم ایشون تا سه روز دیگه رسما و عقدا و کتبا زن من میشه … طاها _ خب بشه ! مهم اینه که الان نیست ! الانو دریاب پسر خوب ! یوسف سری تکون داد و انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت : _ راستی طاها ، تو کی می خوای از این تجرد چندین و چند ساله ات دست برداری ؟ طاها با همون دستی که دور گردن یوسف حلقه بود از توی سینی چای تعارف شده بهش ، یه فنجون برداشت و در حالی که با زور داشت به لبش نزدیک می کرد گفت : _ یه جوری میگی تجرد چندین و چند ساله انگار پیر پسرم … بابا من تازه اول خوشی و جوونیمه مگه مثل تو مغز خر خوردم که برم زن بگیرم ؟! یوسف بیشتر داشت تلاش می کرد تا دست طاها رو که داشت خفه اش می کرد رو از گردنش باز کنه . دیگه دیدم داره بی خودی زور می زنه واسه همین وارد عمل شدم و همونطور که فنجون چایی رو از دست طاها می گرفتم بهش توپیدم : _ اوی ! می خوای شوهرمو بکشی ؟! مگه اون یکی دستت چلاقه ؟ با اون یکی بخور ! طاها مثل بچه ها لب برچید و به یوسف نگاه کرد و در حالی که دستشو از دور گردنش باز می کرد گفت : _ می دونی چیه یوسف ؟! گاهی وقتا با خودم فکر می کنم تو مهربون ترین فرشته ی زمینی !یوسف با تعجب پرسید : _ چرا ؟ طاها _ اخه داری بزرگترین ارزوی من که نجات پیدا کردن از دست این یهدا خله هست رو براورده می کنی ! عاشقتم بابا ! و پرید بغل یوسف . من که بهم شمشیر می زدی یه قطره خونم بیرون نمیومد ! همچین کفری شده بودم که اگه یوسف اونجا نبود مطمئنا طاها رو مثل هندونه ی شب یلدا قاچ می کردم ! طاها بعد از اینکه صورت قرمز شده از خشمم رو دید ، چند قدم از من فاصله گرفت و در حالی که عقب عقب می رفت گفت : _ من کادوت رو تو ماشینم جا گذاشتم … الان میام . بچه ها هم هر کدوم از خنده ریسه رفته بودن ولی چون میدونستن این ارامش من ارامشی قبل از طوفانه ، هر کدوم یه بهانه ای اوردن و از محدوده ی خطر خارج شدن ! چشمای خشمگینمو به صورت خندون یوسف انداختم هنوز داشت با خنده به حرکات من نگاه می کرد . وقتی نگاه عصبیم رو دید ، خنده اش رو خورد و گفت : _ داداشت یه سنگ تمومی برات گذاشته که نگو … _ سنگ تمومش بخوره تو ملاجش پسره ی بیخود ! یوسف با مسخرگی گفت : _ نگو بچه گناه داره !!! یه کادویی برا خریده که انگشت به دهن بمونی … _ بله … من سلیقه ی اینو میشناسم … با خریداش چش بازارو کور می کنه ! یوسف _ این دفعه منم باهاش بودم … یه گردنبند خوشگل واست خریده که اسم من و تو روش حک شده … خیلی ظریفه … تا گفت گردنبد یاد گردنبد خودم افتادم و گفتم : _ اهان … تا یادم نرفته بزار اینو نشونت بدم . یوسف با کنجکاوی به دستم نگاه کرد و گفت : _ چیه ؟ زنجیر پاره شده رو نشونش دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم . به شوخی گفت : _ هی هی هی ، یه بار یه هدیه واست گرفتما …. ببین چه به روزش اوردی ! با شرمندگی گفتم : _ ببخش … به خدا تقصیر من نبود … یوسف با انگشت روی دماغم ضربه زد و گفت : _ اشکال نداره عزیزم … بده به خودم میدم واست درستش کنن … با خوشحالی گردنبدو به سمتش گرفتم و گفتم : _ ممنون … تا کی بهم می دی ؟ یوسف فکری کرد و گفت : _ میخوای به عنوان زیر لفظی سفره عقد بهت بدم ؟! _ زحمت میکشی ! خودم که می دونم چیه … دیگه زیر لفظی نمیشه … یوسف _ شاید یه چیزی هم ضمیمه اش کردم … ولی سر سفره بهت میدم … باشه ؟ قبول کردم و بعد با صدای عادل همه به سمتش برگشتیم : _ خب … حالا همه به افتخار ورود کیک خوشمزه سکوت کنین ! و خودش به اشپزخونه رفت و درحالی که با کمک محیا یه کیک بزرگ رو حمل میکرد ، از اشپزخونه بیرون اومد . همه شروع به دست زدن کردن … من با یوسف به سمت میزی که کیک رو گذاشته بودن رفتیم و به کیک خیره شدیم . تا طرح کیک رو دیدم لبخند رو لبم ماسید و یوسف زد زیر خنده . طرح روی کیکم عکس پو ( خرس زرد عروسکی ) بود که مثل همیشه یه کاسه عسل هم دستش بود و روی شیکم گنده اش با شکلات نوشته بودن : « تولد خاله خرسه یهدا مبارک » می دونستم این لوس بازیا کار طاهاست . چشم چرخوندم تا پیداش کنم که دیدم رو به روم وایساده و داره غش غش می خنده . تو دلم گفتم الان بخند وقتی نوبتت رسید یه پدری ازت درمیارم که کامل کیفور بشی ! محیا گفت : _ یهدا یه ارزو بکن و شمعا رو فوت کن … زود باش چشمامو بستم تا شمعا رو فوت کنم … اصلا به ارزو و اینا اعتقاد نداشتم … اما نمی دونم چرا توی دلم این عبارت پیچید : « خدایا به من و یوسف خوشبختی بده …» و با یه فوت ، شمعا رو خاموش کردم . همه شروع به دست زدن کردن و یه دفعه صدای یه اهنگ ملایم ، سالن رو پر کرد . سرمو چرخوندم و دیدم پیانوی بزرگ زیبایی گوشه ی سالنه و یوسف پشتش نشسته و داره اهنگ تولدت مبارک رو برام میزنه … کمی بعد صدای گرمش با اهنگش همراه شد : تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک لبت شاد و دلت خوش، چو گل خوش خنده باشی بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک داشتم با خوشحالی دست می زدم که صدای سوت بلند طاها کنار گوشم باعث شد که دیگه کنترلمو از دست بدم و یکی محکم بزنم پس کله اش !اون شب بهترین جشن تولدی بود که توی عمرم داشتم . خنده هرگز روی لبای من و یوسف کنار نمی رفت … هنوز هم باورم نمی شد که تا چند روز دیگه قراره با یوسف ازدواج کنم …یادت نره ها ساعت سه و نیم ارایشگاه باش با هم بریم آتلیه … یوسف بازم سرشو تکون داد و گفت : _ باشه یهدا … پیاده شو ارایشگر منتظرته … دستمو به دستگیره بردم و ناخوداگاه باز تکرار کردم : _ پس قرارمون ساعت سه و… دیگه یوسف از کوره در رفت . حق هم داشت از وقتی که سوار شده بودم تا حالا بیشتر از پنجاه بار گفتم یادت نره بیای دنبالم ! می دونستم از شدت هیجان و استرسه که اینجوری می کنم وگرنه کلا بی آزار بودم ! بازم مثل همیشه ارایشگاه زیبا خانومو انتخاب کرده بودم و داشتم زیر دستای تپلش خفه می شدم . نمی دونم در ان واحد چند تا کارو با هم می کرد ! داشت واسه من کریماس میکشید و با تلفن هم حرف می زد و ادامس هم می جوید ! بالاخره بعد از سه ساعت ارایش صورتم تموم شد و من تونستم یه خرده عضلات صورتمو به حرکت دربیارم . زیر دست زیبا خانوم تا میخواستم بخندم میگفت دهنتو ببند تا پلک می زدم میگفت چشمتو ببند تا عطسه ام می گرفت می گفت دماغتو ببند ! کلا مجبور بودم همه جامو تخته کنم ! نزدیکای ظهر بود که با یوسف تماس گرفتم تا یه چیزی بیاره من گشنه نمونم . بعد از سه تا بوق جواب داد . صداش خواب آلود بود : یوسف _ بله ؟ _ الو ؟ خواب بودی ؟ یوسف _ علیک سلام … تموم شد ؟ _ چی ؟ یوسف _ کارت ؟ _ نه بابا …تازه ارایش صورتم تموم شده … یوسف _ اوووف ! پنج ساعته اون تو چی کار می کنی ؟! _ وقتی بیرون اومدم می فهمی دارم چی کار می کنم !!! یوسف با خنده گفت : _ حالا امر خانم بنده ؟ _ من گشنمه ! یوسف _ قربون شکلت برم من مهندسم نه اشپز ! _ اینو می دونم ولی شکم من که مهندس و اشپز سرش نمی شه … یه چیزی بگیر من ناهار بخورم از صبح تا حالا هیچی نخوردم … الان پس میفتم بی عروس میشیا ! یوسف _ ای به چشم … حالا چی می خورین ؟ _ چی دارین ؟ یوسف _ منوی ما کامل کامله شما هر چی دوست دارین سفارش بدین ! _ من ه و س ماهی کردم … یوسف با صدایی که معلوم بود حالش بد شده گفت : _ آه ! ه و س چه چیزی هم کردیا ! _ دیگه دیگه … حالا میاری برام ؟ یوسف _ باشه تا نیم ساعت دیگه اومدم … _ راستی یوسف ؟ یوسف _ جانم ؟ _ اون گردنبند منم یادت نره بگیری … یوسف _ نه حواسم هست … الان میارم … بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم و روی کاناپه ی توی سالن ولو شدم . کمرم از بس که نشسته بودم بی حس شده بود . درست نمی دونم چقدر گذشته بود که زنگ در خورده شد و همکار زیبا خانوم رفت تا درو باز کنه . دویدم سمت ایفون که دیدم طاها به جای یوسف پشت در وایساده گوشی رو برداشتم و بلند پرسیدم : _ ا ِ ؟ طاها تویی ؟ طاها با خنده گفت : _ پ ن پ ! بردار دوقلوشم ! _ پس یوسف کو ؟ طاها _ وقت ارایشگاه داشت اینو داد من واست بیارم … _ گردنبند منو بهت نداد واسم بیاری ؟ طاها _ نه … چیزی دست من نداده … _ خیل خب برو … بای . بعد از خوردن ناهار دوباره رفتم زیر دست زیبا خانوم و دو ساعتی هم با موهام ور رفت . وقتی بالاخره دست از کار کشید و یه نگاه خریدارانه به سر تا پام انداخت ، نفس راحتی کشیدم و از جام بلند شدم . با کمک همکارش لباسمو پوشیدم و از توی اینه به خودم نگاه کردم … ماشالا چه خوشگل شدما ! پوستم با بند انداختن روشن تر شده بود و با ارایش ساده ای که زینت صورتم بود ، زیباییمو دو چندان می کرد . از حالت دلربای چشمام خیلی خوشم اومد ابروهای پر و پیوسته ام جاشونو به دو تا ابروی هشتی ِ بلند داده بود و مژه های پرم با اون آرایش کولاک می کرد ! … موهام هم باز گذاشته بود و فقط فر درشت کرده بود . ارایشم در نهایت سادگی خیلی قشنگ بود . همونی بود که میخواستم … بالاخره چشم از اینه کندم و از زیبا خانوم تشکر کردم . بعد از اینکه کت لباسمو پوشیدم به یوسف زنگ زدم . خیلی زود جواب داد : _ الو … دارم میام عزیزم … _ گردنبندمو گرفتی ؟ نمی دونم چرا اینقدر به اون گردنبند گیر داده بودم ؟ … واسم مهم بود … دوست داشتم هر دومون گردنبندهای مثل هم رو سر سفره ی عقد به گردن کنیم … یوسف _ آخ … دیدی یادم رفت … مثل بچه ها نق زدم : _ وای نه …برو بگیرش … یوسف _ آخه ساعت سه و نیم وقت آتلیه استا … دیر نمیشه ؟. هنوز نیم ساعت مونده …برو برو …. تو رو خدا … یوسف با کلافگی نفسشو بیرون داد و گفت : _ از دست تو دختر … _ یوسف ؟ یوسف _ بله ؟ _ مرسی ! یوسف _ خواهش می کنم … _ یوسف ؟ دیگه داشت کلافه میشد : _ جان ؟ _ سارانگهه !( عاشقتم / به کره ای ) و گوشی رو قطع کردم . از عمد کره ای گفتم که نفهمه ! کمی بعد صدای اس ام اس گوشیم بلند شد یوسف بود : « منم دوست دارم !» چشمام چهار تا شد … این از کجا فهمید چی گفتم ؟! نکنه کره ای بلده ؟! وااااای خاک تو سرم ! تو این مدت نامزدیمون اینقدر جلوی روش به کره ای قربون صدقه اش رفتم که نگو ! خدایا یکی منو از رو زمین محو کنه ! خیلی خجالت کشیدم !!! واسه اینکه ذهنمو از اون قضیه منحرف کنم ، شروع کردم به بازی کردن با گوشیم . یه بازی جنگی جدید نصب کرده بودم که کلی هیجان داشت … چنان تو بهرش فرو می رفتم که از زمین و زمان غافل میشدم … دیدم زیبا خانوم داره صدام می کنه . در حالی که هنوز سرم روی صفحه موبایلم بود و سعی می کردم پلیرم رو از دست چند تا جنگنده رها کنم ، جواب دادم : _ بله زیبا خانوم ؟ زیبا خانم _ ببخشین یهدا جون ساعت سه و چهل دقیقه استا … اقا داماد کی میاد دنبالتون ؟ با شنیدن این حرفش ، گوشی از دستم افتاد و سیخ نشستم . زود به ساعت دیواری نگاه کردم تا صحت حرفش واسم روشن بشه … نه مثل اینکه واقعا ساعت بیست دقیقه به چهاره … مگه میشه ؟ یوسف باید تا الان کارش تموم شده باشه … زود تلفنمو از روی زمین برداشتم و شماره یوسفو گرفتم … اشغال بود . دوباره گرفتم اما فایده ای نداشت . دلم مثل سیر و سرکه میجوشید … شماره ی طاها رو گرفتم … جواب نمیداد … دیگه داشتم ناامید می شدم که گوشی رو برداشت : _ یهدا من الان خیلی سرم شلوغه کارگرا دارن باغو درست میکنن … دو دقیقه دیگه باهات تماس میگیرم … و خیلی راحت قطع کرد . گوشی تو دستم موند . اروم سر خوردم و لبه کاناپه نشستم . چرا هیچکس جوابمو نمی ده ؟ دستم یخ کرده بود … چشمامو به ساعت دوختم . ثانیه شمار زودتر از اونی که فکر می کردم می گذشت … زیبا خانوم به همراه یه لیوان اب قند جلوم وایساد … همکارش کنارم نشست و شروع کرد به مالش دادن کمرم … زیبا خانوم همونطور که تند تند لیوانو هم می زد گفت : _ حالا عیب نداره ده دقیقه دیر کرده اینقدر نگرانی نداره که … ببین چه جوری رنگت پریده … و به زور خواست اب قند رو بریزه تو دهنم . دستشو کنار زدم و دوباره از سر جام بلند شدم . طول و عرض اتاق رو با قدمهام طی کردم . افکارم مشوش و درهم بود و می ترسیدم که حبیب اقا باز به یوسف چیزی گفته باشه که الان نیومده . با گذشتن این فکر از مغزم ، سریع شماره ی نسرین خانومو گرفتم . بعد از چندین بوق بالاخره گوشی رو جواب داد : _ بله ؟ _ الو نسرین خانوم …منم یهدا . نسرین خانوم با صدایی متعجب گفت : _ ا تویی یهدا ؟ سلام عزیزم … کجایین شما ؟ مگه الان اتلیه نیستین ؟ پس اون هم نمی دونست یوسف کجاست … بیشتر از این نخواستم دلواپسش کنم و بعد از خداحافظی مختصری گوشی رو قطع کردم … ساعت چهار و ربع بود … بالاخره به نشستن راضی شدم ولی چیزی نخوردم . گوشی رو روی میز جلوم گذاشتم و بهش زل زدم … انگار منتظر بودم که یوسف باهام تماس بگیره و به خاطر دیر کردنش معذرت خواهی کنه … لحظات خیلی سختی رو میگذروندم … عذاب اور ترین انتظاری بود که می کشیدم … اجازه نمی دادم فکرم به سمت حوادث ناگوار متمایل بشه … فقط می خواستم فکر کنم که یوسف کارش توی طلا فروشی طول کشیده … یا شاید ، ماشینش بین راه خراب شده … ولی چرا گوشیشو جواب نمی ده ؟ … حتما شارژش تموم شده … اره هیچ اتفاق بدی نیفتاده … من مطمئنم … و کاش مطمئن بودم … دوباره نگاهمو به ساعت دوختم … چهار و نیم … درست دو ساعت تاخیر … تا نیم ساعت دیگه جشن شروع میشد … و من هنوز تو ارایشگاه بودم . یه دفعه با صدای زنگ زدن گوشیم به هوا پریدم و سریع موبایلمو چنگ زدم …
بدون اینکه صفحه ی تلفن رو نگاه کنم جواب دادم . طاها بود . به تندی پرسیدم : _ دو دقیقه ات اندازه ی یه ساعت و نیم طول کشید … هیچ معلوم هست تو کجایی ؟ برای چند لحظه صدایی نیومد . فکر کردم طاها حرفمو نشنیده بلند تر از قبل داد زدم : _ الو ؟ چرا جواب نمی دی صدای لرزانش توی گوشی پیچید : _ یهدا … با شنیدن لرزه ی توی صداش ، زانوهام سست شد و بی اراده روی کاناپه نشستم . پرسیدم : _ یوسف کو ؟ جواب نداد … با لجاجت پرسیدم : _ با توام … میگم یوسف کو ؟ چرا نمیاد دنبالم ؟ … باز هم جوابم سکوت بود … داد کشیدم : _ مگه کری ؟؟؟ طاها کوتاه جواب داد : _ بیا پایین … منتظرتم … و بعد تنها صدای بوق ممتد اشغال بود که توی گوشی پیچید . برای چند لحظه به دیوار رو به روم خیره شدم … تا وقتی که محیا رو دیدم که رو به روم وایساده و چند تا سیلی محکم به گوشم میزنه … محیا اینجا چی کار می کنه ؟ … باز چی شده ؟ چرا یوسف نمیاد دنبال من ؟ محیا با چشمای اشکی دکمه های کتم رو بست و به زور شنلم رو روی سرم انداخت … با کمک زیبا خانوم منو که مثل یه عروسک متحرک شده بودم از روی کاناپه بلند کردن و به سمت در بردن … منتظر بودم که وقتی در ارایشگاه رو باز می کنم ، پایین پله ها یوسف با دسته گل من که تو دستاشه ، وایساده باشه … اما به محض باز کردن در دو جفت چشم عسلی غرق در اشک رو دیدم …زانوهام توان نگه داری وزنم رو نداشت … به زحمت سعی می کردم که غش نکنم … فقط می خواستم این کابوسو دنبال کنم تا ببینم تهش چی انتظارمو می کشه . بی هیچ حرفی توی صندلی عقب جای گرفتم . وقتی دیدم مسیر باغ رو نمیریم تمام حدسم به یقین مبدل شد ولی هیچ چیز نگفتم … نمی خواستم اون افکار مسموم ذهنمو باور کنم … همه چیز یه کابوسه نه واقعیت … وقتی بیدار بشم تموم این دردی که روی قلبم سنگینی می کنه برداشته میشه … باز هم حرفی نزدم . تنها صدای هق هق خفه ی محیا بود که سکوت عذاب اور ماشینو میشکست . وقتی طاها جلوی اورژانس پارک کرد ، ناخوداگاه تنفسم ، نامنظم شد … گرمای بدی کل وجودمو گرفته بود و احساس می کردم که دارم خفه میشم … زود در ماشینو باز کردم و بیرون اومدم .به صدای اعتراضهای مکرر طاها و محیا گوش ندادم … فقط می خواستم خنک بشم ولی اون داغی ، اون التهاب ازار دهنده ، دست از سرم برنمی داشت … شروع کردم به دویدن … سوز بدی توی هوا بود و باد مثل شلاق به پیکرم فرود میومد … با اون هیبتم ، وارد اورژانس شدم . همه نگام می کردن و هر کسی چیزی می گفت . از بین تموم اون نگاه ها دنبال نگاهی اشنا گشتم … شاید به دنبال دو جفت زمرد کمیاب بودم اما زهی خیال باطل … بابا رو دیدم که با عجله به سمتم دوید . چشماش قرمز قرمز بود … نگاهمو از چشماش گرفتم و به روبه روم دوختم . گوشه ای از سالن اورژانس ، چندین نفر تجمع کرده بودن اکثرا لباسای فاخر مهمونی تنشون بود . مردا کت و شلوار های اتو کشیده و زنا با صورتهایی بزک کرده و مانتوهای گرون قیمت و روسری هایی که به زور روی سرشون بند میشد … عده ای سعی می کردن دو نفر رو که تقریبا از شدت گریه در حال بیهوش شدن بودن به حال بیارن و بقیه داشتن اون طرف پرده رو دید می زدن … خواستم از کنار بابا رد بشم تا منم بتونم برم سمت اون ادمها که بابا زود بازومو چنگ زد و منو محکم کنار خودش نگه داشت . بهش نگاه نمی کردم . تنها تصویری که توی چشمم نقش می بست ، رفت و امد های مداوم پرسنل بیمارستان به اون طرف پرده بود … اونجا چه خبر بود ؟ صدای قدمهای چند نفرو شنیدم و بعد هم صدای عصبی بابا که گفت : _ واسه چی اینو اوردی اینجا ؟ اونم با این سر و وضع ؟ … مگه نگفتم برو دنبالش ببرش خونه ؟ صدای طاها خش داشت : _ نتونستم بابا … یه نگاه بهش بندازین … داغونه … کی رو می گفت ؟ با من بود ؟ من داغون شدم ؟ نه … من فقط منتظر یوسفم … به دست بابا فشاری وارد کردم ولی فایده نداشت . صدای گریه ی محیا باعث شد چشمامو ببندم … کاش یکی گوشهامو می گرفت تا این صدای عذاب اورو نشنوم … _ بابا حالا چی کار کنیم ؟ ای خدا چرا یهو اینجوری شد ؟؟؟ صدای بابا با اینکه اروم بود ولی به گوشم خورد : _ گریه نکن … گریه نکن الان یهدا تو شوکه … می فهمه حالش بد میشه … بیاین ببرینش تو محوطه … اینجا نباشه بهتره … نتونستم سوالی که از بابا شد رو بشنوم ولی جواب بابا و اون صدای غمناکش مثل پتک تو سرم خورد : _ تا حالا دو بار ایست قلبی داشته … با شنیدن این حرف انگار خون تو تنم یخ بست … یه دفعه دیدم جمعیت از جلوی پرده متفرق شدن و صدای جیغ بلند زنی به گوشم رسید و بعد تخت روانی رو دیدم که توسط چند پرستار حمل میشد … دست بابا یه دفعه بازومو ول کرد و من آزاد شدم … میدیدم که تخت داره از چشمام دور میشه … دستمو واسه نگه داشتنش بلند کردم انگار می خواستم از این فاصله مانع رفتنش بشم … صدای جیغ بلند نسرین خانوم رو از بین اون همه هیاهو تشخیص دادم : _ یوســـــــــف …. نه … بهم نگو که اونی که روی تخته ، یوسف منه …نه … نسرین خانوم نگو که یوسف منه که دو بار ایست قبلی کرد و الان هم … مرده ؟! … پاهام بی اراده به سمت تخت کشیده میشدن … قدمهای ارومم کم کم داشت به دو تبدیل میشد . یه دفعه دو تا دست محکم جلومو گرفت و نزاشت قدم دیگه ای بردارم … صدای گریون طاها رو کنار گوشم شنیدم : _ نه … نه ، یهدا … نمی دونم چه قدرتی توی وجودم حس کردم که با تمام توانم طاها رو عقب روندم . صدای برخورد محکمش با دیوار رو شنیدم ولی اهمیت ندادم و دویدنو شروع کردم . دامن بلندم از سرعتم می کاست ولی من هر کسی رو که دستمو می گرفت به شدت پس می زدم … تا خودم نبینم باورم نمیشه … اصلا این کابوسه نباید باورش کنم … این … این … به تخت رسیدم و پرستاری رو که سر تخت رو هل می داد به کناری زدم و لبه ی تخت ایستادم . این صورت سفید و بی رنگ و رو یه زمانی واسم اشنا بود … وقتی برام اشنا بود که رگه هایی از حیات توش دیده می شد ولی الان …. این واقعا یوسف منه که رنگ لبش سفید شده ؟ ..این واقعا یوسف منه که چند تا خراش عمیق رو گونه اشه ؟ … این واقعا یوسف منه که واسه همیشه اون دو تا جواهرو ازم دریغ کرده ؟ …. یوسف ، تویی ؟ …واقعا خودتی ؟! سریع چرخیدم و سمت راست تخت وایسادم . دست یوسف رو از زیر ملحفه بیرون اوردم . دستاش سرد سرد بود مثل یخ . التهاب وجودم با گرفتن دستای سردش خاموش شد … مثل بهت زده ها به پیکر خونی و زخم الودش خیره شدم … دو نفر دست یوسفو به زور از دستام بیرون اوردن و کمی بعد جسم بی جان یوسف روی تخت روان ، به آرومی از کنارم دور شد … به جای خالی تخت خیره مونده بودم . امکان نداشت که یوسف مرده باشه … مگه مردن به همین راحتیه ؟! خودم یه ساعت پیش باهاش حرف زده بودم … یه ساعت ؟! نه فکر کنم کمی دیرتر بود … شاید دو ساعت … اما اون موقع که چیزیش نبود چطور می تونست بمیره ؟ صدای شیون و گریه زاری بدجوری آزارم میداد . دستام بی اراده به سمت گوشام رفت و محکم گوشامو گرفتم . چشمام رو هم بستم تا ضجه های نسرین خانوم و بقیه رو نبینم … اما تا چشمامو بستم ، صورت سر و بی روح یوسف جلوی چشمام زنده شد … با کلافگی چشمامو باز کردم و چرخیدم تا دکترو ببینم … باید برای یوسف کاری کرد … همینجوری که ادم نمیمیره … شروع به راه رفتن کردم و از بین پرسنل بیمارستان دنبال یه دکتر می گشتم … همه بهم نگاه می کردن بعضیا با تعجب ، بعضیا با تاسف ، بعضی ها هم منو به کناریشون نشون می دادن و چیزی در گوش هم پچ پچ می کردن … از گشتن خسته شدم و روی نیمکتی نشستم . در اورژانس درست رو به روم بود … یه دفعه دیدم مهناز و ملیسا در حالی که چشماشون از گریه سرخ شده و رد اشک با ریمل روی صورتشون خشک شده بود به سمتم اومدن … مهناز با دیدن من همونجا ماتش برد و کمی بعد سریع به سمتم دوید و منو محکم بغل کرد و زد زیر گریه … بلند بلند گریه می کرد و یوسفو صدا می زد . در حالی که مهناز توی بغلم بود ، ملیسا رو دیدم که با چشمایی به خون نشسته نگام می کنه . وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با خشم به طرفم اومد و مهنازو از بغلم کند و کمی بعد برق سیلی بود که از چشمام پرید . با ناباوری دست روی گونه ام گذاشتم و به ملیسا خیره شدم . سینه اش از خشم بالا و پایین می رفت و اشکهاش تند تند روی صورتش سر می خوردن . صدای فریاد مهناز بلند شد : _ معلوم هست چه غلطی می کنی ؟ ملیسا بدون اینکه به اعتراض مهناز توجه کنه دو قدم بهم نزدیک شد و فاصله ی بین من و خودش رو از بین برد . در حالی که نفسهای خشمگینش روی صورتم پخش می شد بهم توپید : _ بالاخره کار خودتو کردی نه ؟ یوسفو از من گرفتی بس نبود باید از خانواده اش هم میگرفتی ؟ تو مسبب مرگشی … می فهمی ؟ توی نحس ، با اون پا قدم شومت ، باعث شدی که یوسف بمیره … وگرنه کدوم دامادی رو دیدی که روز عروسیش تصادف کنه ؟ … تو نحسی … تو شومی و اخر سر هم زهر خودتو به زندگیمون پاشیدی … ازت متنفرم … می فهمی ؟ از خودت و قیافت حالم بهم می خوره … تو باید به جای یوسف می مردی … تو … صدای وقیحش با کشیده شدن دستش توسط مهناز قطع شد . مهناز ملیسا رو به عقب هل داد و با فریاد گفت : _ این چرت و پرتا چیه میگی ؟ برو بیرون ببینم …و تا خواست به سمتم بیاد ، دستمو بالا اوردم تا وایسه … دیدم که طاها و محیا هم در حالی که با چشمای اشکی می دویدن به سمتم اومدن مهناز با اشاره ی من جلوشونو گرفت . نمی تونستم نزدیکی هیچ کسو تحمل کنم … نفسهام بریده بریده شده بود … انگار یه سیب بزرگ تو گلوم گیر کرده بود و داشت خفه ام می کرد . دستمو به سمت گلوم بردم و محکم فشار دادم . حرفای ملیسا بد جوری روی قلبم سنگینی می کرد . با مشت روی سینه ام کوبیدم تا این نفس لعنتی بالا بیاد ولی فایده ای نداشت . دو قدم برداشتم و یه دفعه زانوهام شل شد و دیگه هیچ چیز حس نکردم …. با مرگ ناگهانی یوسف انگار روح از زندگی منم پر کشیده بود . بیشتر از یک هفته بیهوش بودم . بیهوش که نه فقط چشمامو می بستم . سعی می کردم چشمامو روی حقیقت ببندم اما قرار نبود با ندیده گرفتن من حقیقت عوض بشه . هر وقت شب میشد چشمامو باز می کردم . از ترس کابوسهای وحشتناکی که میدیدم نمی خواستم بخوابم . توی تاریکی فکر می کردم که آیا واقعا همچین بلایی سر زندگیم اومده یا من هنوزم دارم توی یه کابوس دست و پا می زنم ؟ یه هفته توی بخش اعصاب و روان بیمارستان بستری بودم و روانکاوهای مختلف روم کار می کردن تا زبون باز کنم . اما هیچ صدایی از دهن من خارج نمی شد . همه به دیدنم اومده بودن … با لباسهای سیاه … کاش می فهمیدن که وقتی به لباساشون نگاه می کنم و چشمای سرخشون رو میبینم زبونم از حرکت می ایسته … تو این مدت بیشتر دوستام بودن که کنارم بودن و سعی می کردن با یاداوری روزای خوبی که باهم داشتیم منو از اون حصاری که دور خودم کشیده بودم خارج کنن . سهیلا زیاد پیشم نمیموند . نمی تونست خودشو کنترل کنه و هر وقت بهم نگاه می کرد میزد زیر گریه … دیگه این ترحم های همیشگی واسم عادی شده بود . غذاهایی که مامان با دلسوزی واسم درست می کرد رو نمی خوردم . هیچ حسی نداشتم حتی تشنگی و گرسنگی واسه همین روز به روز لاغرتر می شدم . فقط به یه جا خیره می شدم و هی اب دهنم رو قورت می دادم تا بلکه اون سیب لعنتی که راه گلومو بسته از بین بره ولی همیشه این بغض تو گلوم بود و شکسته نمی شد … روز هفتم شنیدم که مهناز با الهام حرف می زنه . چشمامو بسته بودم و اونا هم به خیال اینکه خوابم ، راحت گفت و گو می کردن : الهام _ مراسم کی شروع میشه ؟ مهناز با صدایی که بغض داشت گفت : _ حول و حوش پنج و نیم … تو هم میای ؟ الهام _ نمی دونم … به نظرت یهدا بهم احتیاج نداره ؟ مهناز _ نه دیگه … اون هنوز به هیچ کس احتیاج نداره … لام تا کام که حرف نمی زنه … دکتر گفته باید هر چه زودتر از این شوک خارج بشه و گریه کنه وگرنه آسیب جسمی میبینه … الهام آهی کشید و گفت : _ اصلا باورم نمیشه که این اتفاق با زندگیش افتاد … ضربه ای که خورده داغونش کرده … مهناز _ کم چیزی نیست الی … فکرشو بکن … تو لباس عروسی منتظر داماد باشی بیاد دنبالت … تو بهترین روز زندگیت ببینی که تصادف کرده … وای که وقتی بهش فکر می کنم دلم ریش میشه … و صدای هق هقش بلند شد . الهام سعی می کرد تا ارومش کنه : الهام _ هیس … یواشتر مهناز … خودتو کنترل کن … الان بیدار میشه … مهناز نتونست جلوی خودشو بگیره و همونطور که گریه می کرد گفت : _ الهی بمیرم واسه عمه نسرینم … نمی دونی چی میکشه … میگفت یوسفم نتونست خانواده اشو ببینه و ناکام از دنیا رفت … یادت نیست خود یهدا واسمون با چه اب و تابی می گفت که واسه ماه عسل میرن شمال دنبال خانواده ی یوسف ؟ … حالا ببین چی شده ؟ .الهی واست بمیرم یهدا … حالا الهام هم پا به پای مهناز گریه می کرد . دستامو زیر پتو مشت کرده بودم … پس واقعا یوسف من دیگه زنده نبود ؟ … مهناز دوباره به حرف اومد : _ دیروز وسایل یوسفو اوردن خونه عمه اینا … اونایی که تو ماشینش پیدا کردن … پلاکش هم تو داشبورد ماشین بوده … الهام _ الان کجاست ؟ مهناز _ من اوردم که هر وقت یهدا بهتر شد بهش بدم … شاید بخواد بره دنبالش … الهام _ اره اگه شماره پلاک رو بده بنیاد شهید رودبار شاید بتونه خانواده یوسفو پیدا کنه … مهناز _ پس میزارمش توی کشوی کمد … بعدا یادم بنداز بهش بدم … الهام _ باشه … میگم مهناز عمه ات رضایت میدن ؟ مهناز _ واسه کامیونیه ؟ الهام _ اره … به هر حال از قصد که نبوده … مهناز _ نمیدونم ولی الان نباید حرفی از رضایت زد … میدونی که چه حالین … الهام _ اره حق با توئه … راستی دیرت نشه ؟ مهناز _ چرا دیگه باید کم کم راه بیفتم … تو هم که میای؟ الهام _ میخوام بیام اما … مهناز _ نگران یهدا نباش … فکر نکنم حالا حالاها بیدار بشه … بیا یه نیم ساعت بیشتر نمیشینیم … زودی میایم … شب هفته باشیم یه تسلیت بگیم بهتره … الهام _ باشه … بریم . کمی بعد با صدای بسته شدن در اتاقم چشمامو باز کردم . نگاهی به کشوی کنار تختم انداختم . دست بردم و درشو باز کردم . پلاک نقره ای رنگ یوسف توش خودنمایی می کرد . حق با الهام بود حداقل می تونستم خانواده ی یوسفو ببینم . بهش قول داده بودم حتی اگه خودش همرام نباشه من پیداشون کنم … با یه تصمیم ناگهانی از جام بلند شدم و به سمت جالباسی رفتم . لباسمو پوشیدم و اروم بدون اینکه کسی رو متوجه خودم بکنم از بیمارستان بیرون اومدم . بدو به سمت خیابون رفتم . دیدم مهناز و الهام تازه سوار ماشین شدن . دستمو برای اولین ماشینی که از کنارم گذشت بلند کردم و یه دربست گرفتم . در حالی که پلاک رو تو دستم میفشردم گفتم : _ اقا دنبال اون تیبا ابیه برو …. یه ربع بعد جلوی ارامگاه پیاده شدم . پشت سر مهناز و الهام راه افتادم به سمت جمعیت شلوغی که رو به روم بود . هیچ کس متوجه من نبود . مداح با میکروفنش بلند اسم یوسفو صدا میزد و سعی می کرد چشمای خیس بقیه رو بیشتر به اشک بشونه . مداح _ حالا هفت روز از نبود اون شاه دوماد میگذره … اقا یوسف کجایی که بی تابی مادرتو ببینی ؟ … صدای فریاد بلند نسرین خانوم از بین گریه های بقیه هم به گوش میرسید : _ یا فاطمه ی زهرا … یا خدا … یوسفم … واااای … عجیب بود که دیگه مثل هفت روز پیش زانوهام سست نمیشد … فقط می خواستم برم جلو ببینم ایا واقعا این سر و صداها واسه یوسف منه ؟ می خواستم خودم ببینم که یوسف دیگه زنده نیست . با جراتی که در من سابقه نداشت جلو رفتم و جمعیتو شکافتم . کم کم گریه ها قطع شد و صدای پچ پچ و همهمه ای اهسته بین جمعیت پیچید . یه دفعه صدای متعجب طاها بلند شد : _ یهدا … بدون اینکه بهش نگاه کنم ، جلو رفتم و کنار نسرین خانوم که هنوز داشت گریه می کرد وایسادم . لباس سیاه نسرین خانوم خاک خورده بود و خاله نوشین که کنارش بود با نگاهی خصمانه سر تا پامو برانداز می کرد . نگاهمو ازش گرفتم و به قبری که سنگ سیاه بزرگی روش قرار داشت دوختم . کاش هیچ وقت سواد نداشتم و اون اسمو تشخیص نمی دادم . روی سنگ سیاه مرمر نوشته شده بود : « جوان ناکام ، یوسف سعیدیان…» چشمامو بستم تا تاریخ وفات و شعر روی مزارش رو نخونم … قلبم به تندی میزد و بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود بیشتر اذیتم می کرد . یه دفعه صدای دریده ی ملیسا به گوشم رسید : _ باز که این دختره ی نحس اومده … مگه نگفتم نذارین بیاد … به چه حقی اومدی اینجا هان ؟ فرود اومدن دو دست قوی رو روی سینه ام حس کردم و بعد تلو تلو خوران عقب افتادم . ملیسا هولم داده بود . اهسته چشمامو باز کردم . چشمام به شدت می سوخت ولی اشکی درکار نبود . انگار چشمه ی اشکم خشک شده بود با وجود اینکه برای این مصیبت حتی یه قطره اشک هم نریخته بودم . دو تا دست مهربون بازوهامو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد و بعد صدای حمایتگر بابا رو شنیدم که با لحن قاطعی می گفت : _ نوشین خانوم بهتره جلوی دخترتو بگیری … می دونم عزادارین ولی اگه یه ذره چشماتونو باز کنین میبینین که کی بیشتر از همه تو این مصیبت زخم خورده است … ملیسا پوزخند عصبی زد و گفت : _ زخم خورده ؟ این زخم خورده است ؟! اره از قیافش معلومه … ببینم مگه شوهرت نمرده هان ؟ پس چرا گریه نمی کنی ؟ مگه ادعات نمیشه عشقت مرده ؟ پس چرا بر و بر وایسادی منو نگاه می کنی ؟ تو اگه ادم بودی حداقل چهار تا قطره اشک میریختی … همهمه ای که توی جمعیت بود بالا گرفت . هر کسی یه چیزی میگفت . بیشتر از همه دلم از نسرین خانوم و حبیب اقا گرفت… چرا اونا هیچی نمی گفتن ؟ صدای طاها که از خشم دورگه شده بود بلند شد : _ اهای خانوم … احترام خودتو نگه دار … وقتی که علم چیزی رو نداری الکی حرف نزن … ملیسا با پررویی جواب داد : _ نه من علم سحر و جادو بلد نیستم این خواهرته که پا قدمش نحسه … طاها دیگه از کوره در رفته بود و اگه دو نفر جلوشو نگرفته بودن مطمئنا سیلی محکمی به ملیسا می زد . نوشین خانوم اصلا جلوی وقاحت دخترشو نگرفت . چه بسا با نگاهش ازش حمایت می کرد … پلاک رو از توی جیبم محکم فشار دادم خودمو از زیر دست بابا بیرون کشیدم . وقتی داشتم از بین جمعیت رد می شدم ، فهمیدم که بعضیا خودشونو کنار می کشن تا بهم نخورن … با این کار غم عمیقی به دلم چنگ زد … طاها خودشو بهم رسوند و پشت سرم راه افتاد . وقتی کمی از بقیه فاصله گرفتیم دست دراز کردم و بهش گفتم : _ سوییچ . طاها با ارامش گفت : _ خودم می رسونمت … دوباره تکرار کردم : _ سوییچ . نگرانی از چشماش می بارید فکر کردم نیاز به توضیح داره واسه همین اضافه کردم : _ میرم خونه . طاها _ خب خودم می رسومت . داشتم از کوره در میرفتم . درحالی که دندونامو رو هم فشار میدادم گفتم : _ سوییچ … خودم میرم . تنها . اینقدر صریح گفتم که طاها پی به حال خرابم برد و بی هیچ حرفی سوییچ مزدامو تو دستم گذاشت . از اینکه ماشین خودم بود کمی خوشحال شدم و زیر نگاه های نگران طاها به سمت ماشینم رفتم و بعد از روشن کردنش بی معطلی از اونجا دور شدم . نمی تونستم خوب رانندگی کنم . انگار یه سنگ اسیاب رو سینه ام گذاشته بودن . دوباره اسم روی قبر یادم اومد . دوباره نفسهام بریده بریده شد . بوق کشدار ماشینی کنار گوشم به صدا دراومد و ناسزاهای مردی باعث شد ماشینو منحرف کنم و به صورت اریب کنار خیابون پارک کنم … سرمو به پشتی صندلی چسبوندم . تنها صدای نفسهای نامنظم و عصبیم سکوت تلخ ماشینو میشکست .تو یه لحظه تمام صداهای سر مزار تو گوشم میپیچید و لحظه ای بعد تمام خاطرات خوشم با یوسف جلوی چشمام رژه می رفت . حال خودمو نمی فهمیدم . وقتی صدای یوسف تو گوشم میپیچید که اسممو صدا می زد ، از خود بی خود می شدم .. تصور اینکه واقعا از پیشم رفته ، رعشه بر اندامم می انداخت … چشمامو بستم تا دوباره حقیقت تلخی که مثل آوار روی زندگیم خراب شده بود رو ندیده بگیرم … ترمز دستی رو کشیدم و توی یه تصمیم ناگهانی به خارج از شهر روندم . به رودبار رسیده بودم . بدون وقفه تمام راهو اومدم . بدون احساس خستگی . یه هفته بود که هیچ حسی نداشتم چه برسه به خستگی . تمام مدت صدای یه اهنگ تو ماشینم می پیچید. اون رو برای اروم کردن خودم گذاشته بودم . می خواستم همیشه اون نوای عاشقانه ی ویولن تو ذهنم بمونه … وقتی یه دور اهنگ تموم میشد دوباره برمیگردوندم رو همون اهنگ . اجازه نمی دادم تا اهنگ بعدی شروع بشه . فقط و فقط ویولن یوسف رو گوش می دادم . چون این اهنگ واسه ی من نوشته شده بود … به کنار دریا که رسیدم از ماشین پیاده شدم و قدم تو ساحل خیس و ماسه ای گذاشتم . اینجا همون جاییه که بیست سال پیش یوسف من خانواده اشو گم کرد و فقط یه پلاک ازش موند . پلاک نقره ای رنگ رو از جیبم دراوردم و بهش خیره شدم … حالا باید از کجا شروع می کردم ؟ اصلا چرا اومدم اینجا ؟! حالا اگه خانواده اش رو هم پیدا کنم که دیگه فایده ای نداره … بهشون چی بگم ؟ بگم من و پسرتون با هم قرار گذاشته بودیم واسه ماه عسل بیایم اینجا تا با یه تیر دو نشون بزنیم ؟! هه ! چه مسخره ! ماه عسل ؟! راستی مگه من الان رودبار نیستم ؟ پس اومدم ماه عسل اره ؟!برگشتم تا ماشینو ببینم … اما ماشین من که گل نداره … ماشین عروس نیست … تازه داماد هم که باهام نیست … یه عروس تنها و بی کس و بیوه …. جدیدا یه چند تا صفت تازه هم پیدا کردم … شوم و بدقدم و نحس ! پوزخند تلخی زدم و بلند رو به اسمان گفتم : _ مرسی یوسف … مرسی که با رفتنت باعث شدی اینهمه مشهور بشم ! می خوام واسه جبران این لطفت برات مامان باباتو پیدا کنم می فهمی؟! حرفمو قطع کردم . با کی حرف می زدم ؟ با کسی که مرده ؟! نه … یوسف من نمرده … شاید دوباره گم شده … به ابی بی انتهای دریا خیره شدم … سوز سردی که اومد مجبورم کرد تا توی خودم مچاله بشم … دستامو بغل کردم و دوباره به نبود یوسف فکر کردم … یوسف قبلا همین جایی که من وایسادم وایساده بود … با همین حالی که من داشتم . پس اگه اینجا بوده ، اگه الان صداش بزنم شاید بشنوه … شاید برگرده پیشم مگه نه ؟! مثل کسی که کشف مهمی کرده باشه دستامو دو طرف دهنم قاب کردم و داد کشیدم : _ یوسف … یوسف … کجایی ؟؟؟ دریای طوفانی با موجهای سهمگینش انگار تنها موجود محرک کنار من بود … پس یوسف … ، دوباره فریاد کشیدم : _ یوسف … منم یهدا ، نامزدت … اونی که دم از عشقش می زدی … اونی که ادعا می کردی عاشقشی … حالا بیا ببین چم شده … می بینی ؟! میگن من جادوگرم … میگن شومم … نحسم … میبینی ؟ … آره ؟! انگار فریادهام ، گلومو خراش می داد و می خواست بغض چند روزه امو در هم بشکنه … از سر عجز و ناتوانی روی زانوهای تا شده ام افتادم و بلندتر از قبل گریه و زاری سر دادم . هیچ وقت یادم نمی اومد که اینجوری گریه کرده باشم … مثل جنینی از سرما گلوله شده بودم و زار می زدم . با مشت روی ماسه های خیس ساحل می کوبیدم و شکایتهامو فریاد می کردم … اونقدر گریه کرده بودم که به جانبیکه افتادم . سعی نکردم از روی زمین بلند بشم . بلکه طاق باز دراز کشیدم و دستامو از هم باز کردم . هنوز لایه ای از اشک توی چشمام موج می زد . به اسمون ابری خیره شدم و با غم زمزمه کردم : _ چرا رفتی ؟… چشمامو بستم و اشک از لای پلکهای بسته شدم روی صورت خیسم چکید . نفس عمیقی کشیدم و پلاک رو بالای سرم گرفتم . بهش خیره شدم . شماره ی روش رو خوندم … یعنی با این شماره می تونم خانواده تو پیدا کنم یوسف ؟ چشمامو دوباره بستم و نمی دونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم … …………………… با پاشیده شدن یک خروار اب سرد روم ، بالافاصله از خواب پریدم و تو جام نشستم . کمی طول کشید تا بفهمم چی شده و کجام … روی ساحل به خواب رفته بودم … دستام از سرما یخ کرده بود و هوا گرگ و میش بود . روسریم و موهام خیس شده بودن و کل لباسهام با آب دریا و شن و ماسه ها کثیف شده بود . اما … یه چیزی سر جاش نبود . پلاک … پس پلاکم کو ؟ دور خودم چرخیدم و به روی زمین خیره شدم … نه … نمیتونه گم بشه … مثل دیوونه ها افتادم به جون ساحل و ماسه ها رو با پنجه هام کنار زدم . از یه قسمت که ناامید می شدم به سراغ یه جای دیگه می رفتم و با گریه اونجا رو می کندم … اما هیچ جا پیدا نشد . یه دفعه فکری تو ذهنم جرقه زد . با چشمایی که ازشون اتیش میبارید به دریا خیره شدم … انگار دریا مسبب گم شدن پلاک بود … فهمیدم وقتی که خواب بودم و موج روم ریخته پلاک تو دستم بوده و دستام هم باز بودن . چه راحت پلاکو از دست داده بودم … چه راحت از دستم گرفتی … اینو فریاد زدم و به سمت دریا دویدم … اصلا تو حال طبیعی نبودم … وسط زمستون ، با اون هوای سرد و لباس کم تو دریا دست و پا میزدم و سعی می کردم پلاکو پیدا کنم … هر از گاهی زیر اب می رفتم ولی از شدت سرما و سوزش چشمام نمی تونستم چشمامو باز کنم و دنبالش بگردم … ناچار سرمو بیرون اوردم . دندونام از شدت سرما بهم میخوردن . یه دفعه احساس کردم بازومو نمی تونم درست حرکت بدم … شروع کردم به دست و پا زدن ولی در نهایت باعث شد درد بازوم بیشتر بشه . لبخند تلخی زدم و فهمیدم که دیگه کارم تمومه … ماهیچه ی بازوم گرفته بود و نمی تونستم شنا کنم … چند بار به زیر اب رفتم و تقلا کنان دوباره بیرون اومدم ولی بار اخر با خودم فکر کردم که دیگه زنده موندنم فایده ای نداره … نه یوسف پیشمه و نه پلاک … پس همون بهتر که منم برم … و با گذشتن این فکر از مغزم ، به زیر اب رفتم …. ……………………….. با پیچیده شدن صداهای خفه ای تو گوشم ، اهسته چشمامو باز کردم … اولین چیزی که به چشمم خورد سفیدی سقف بزرگی بود که چشمامو زد و باعث شد سریع پلک هامو رو هم بزارم . من کجام ؟ بهشت ؟ نه …اگه بهشت بودم دیگه درد و غمی نداشتم … پس این همه بغض و درد چیه تو گلوم ؟ چرا هنوز قلبم پر از غمه ؟…اشک از زیر پلکهام به بیرون تراوش کرد و گونه هام تر شد . تمام تنم کوفته شده بود و نمی تونستم دستامو واسه پاک کردن صورتم حتی یه میلیمتر جابه جا کنم . صدای باز و بسته شدن در اومد و یه مرد با ته لهجه ی شمالی گفت : _ هنو بیدار نشد ِ ؟ و صدای یه زن جوون که می گفت : _ نه هنوز … صداها از فاصله ی تقریبا دوری میومد . این دفعه با کنجکاوی چشمامو باز کردم مژه های خیسم روی پلکام سنگینی می کردن . سعی کردم کمی سرمو تکون بدم اما درد بدی تو گردنم پیچید و باعث شد صدام دربیاد : _ آخ … همه ی افراد حاضر تو اتاق به سمتم هجوم اوردن . یه زن جوون با چشمایی ابی و صورتی سفید و کمی تپل ، مرد چهارشونه با سبیلهایی کلفت و قدی تقریبا بلند و یه پیرزن که صورتش پر از چین و چروک بود و تسبیحشو دور دستش پیچیده بود و مدام ذکر می گفت . در حالی که نگاه تعجب بارشون روم بود توی گوش هم پچ پچ می کردن . کمی نگران شدم . شاید صورتم چیزیش شده . می خواستم به صورتم دست بکشم ولی نتونستم . با تیر کشیدن درد بدی تو دستام صورتم مچاله شد . زن جوون با دستپاچگی به سمتم متمایل شد و با نگرانی پرسید : _ خوبی ؟ اروم زمزمه کردم : _ چیزیم نیست … و با کمکش تو جام کمی بلند شدم و پشتمو به بالش تکیه دادم . زن پتوهایی که روم بود رو مرتب کرد . تازه نگام به سر و وضعم افتاد . با تعجب به لباسهایی که تنم بود نگاه کردم . یه پیرهن شمالی بلند زرد تیره تنم بود و روسری مشکی بلند که گلهای بزرگ قرمز توی حاشیه هاش بود سرم انداخته بودن . صدامو صاف کردم و پرسیدم : _ چرا اینجام ؟ بالاخره پیرزن دست از ذکر گفتن برداشت و با لهجه ای غلیظ که حتی یه کلمه اش رو هم متوجه نشدم گفت : _ مَر همین الانه ی از دریا ت َ بَردیم جُر . . . حالا خدا رو شکر غرقَ نوبوبی … خیره خیره بهش نگاه کردم . زن جوون فهمید که چیزی از حرفای پیرزن سر در نمیارم لبنخد نمکینی زد و گفت : _ ننه می گه که همین الان از تو دریا اوردیمت بیرون … حالا خدا رو شکر غرق نشده بودی … پیرزن سری تکون داد و دوباره ذکر گفتنو شروع کرد . صداش بلند و کمی جیغ مانند بود زن جوون بهم گفت : _ خیلی درد داری ؟ کمی سرمو تکون دادم و زمزمه کردم : _ نمی تونم تکون بخورم … این دفعه مرد به حرف اومد : _ برای اینکه تو این سرما داشتی تو دریا شنا می کردی … چرا ؟ دیگه ته لهجه ی شمالی نداشت . سوالش مثل کسی بود که داره از یه متهم بازجویی می کنه . حوصله ی اخم و تخم نداشتم . بی حال گفتم : _ بخاطر یه مسئله ی شخصی … شما نجاتم دادین ؟ مرد با ابروهایی که درهم گره خورده بود با طلبکاری گفت : _ بله … عیبی داره ؟سرمو که دیگه از درد سنگین شده بود و گردنم تحمل وزنش رو نداشت به دیوار تکیه دادم و با همون صدای اهسته ولی قاطع گفتم : _ بله داره … من صدا زدم کمک که شما نجاتم دادین ؟ مرد ابروهاش بیشتر تو هم رفت و گفت : _ نمی گفتی هم اجازه نمی دادم کسی تو ملک من خودکشی کنه … در حالی که یه تای ابرومو بالا می دادم گفتم : _ دریا ملک شماس یا خدا ؟ زن جوون بین بحث ما اومد و با لحن صلح جویانه ای گفت : _ ای بابا … حالا چیزی نشده که همه جا ملک خداست … پیرزن دوباره با صدای جیغ مانندش شروع کرد به نطق کردن : _ حجت تَ بَرده بیرون … بوشو بو ماهیگیری بَدِه بَکَتی آبِ مِن . . . نزدیک بو خفه بَبی مَر . . . ولی اینه قبل بی هوشَ بوبو بی . . . آهان از ترس بو ؟ دوباره به زن نگاه کردم تا برام ترجمه کنه . زن جوون سری تکون داد و گفت : _ ننه میگه شوهرم ، ( و به مردی که حجت نام داشت اشاره کرد ) رفته بوده ماهیگیری که دیده تو دریا افتادی و داری دست و پا می زنی … مثل اینکه از ترس بیهوش شده بودی … کمی فکر کردم . حق با اون بود . از ترس خودکشی جلوجلو مرده بودم ! لبخند محوی زدم و رو به مرد گفتم : _ ممنون واسه کمکتون … مرد اینبار با تعجب نگاهم کرد . براش توضیح دادم : _ درست فکر کردین … می خواستم خودکشی کنم ولی قبل از اون ماهیچه ی بازوم گرفته بود و داشتم غرق می شدم . زن جوون با دلسوزی نگام کرد و گفت : _ الان خیلی درد داری ؟ لبخند کجی زدم و گفتم : _ به اندازه ای که نمی تونم تکون بخورم . زن نچی گفت و شروع کرد به ماساژ دادن تنم . پیرزن هم دستی به سرم کشید و زیر لب دعایی خوند و به سمتم فوت کرد . زن جوون در حالی که بهم خیره شده بود لبخندی زد و گفت : _ خیلی وقته که یه چشم سیاه مثل شما ندیده بودم … جواب لبخندشو با لبخند ضعیفی دادم و زمزمه کردم : _ مرسی . با لحن ناراحتی گفت : _ می خوای گریه کنی ؟ از بس زار زده بودم گلوم موقع حرف زدن می سوخت . جواب دادم : _ الان نه … _ پس بعدا می خوای گریه کنی نه ؟ با فراغ یوسف اگه گریه نکنم چی کار کنم ؟ نگاهمو به دستام انداختم وای ، حلقه نامزدیم دستم نبود . با نگرانی به اطراف نگاه کردم . زن جوون فهمید دنبال چیم . اروم دست کرد تو جیبش و حلقه ی درخشانمو در اورد و با لبخند به دستم داد . زیر لب تشکری کردم و حلقه رو به انگشتم انداختم . زن جوون گفت : _ با شوهرت اومدی ؟ با یاد اوری واژه ی شوهر غم عمیقی به دلم چنگ زد . شوهر … قرار بود داشته باشم ولی ، شوهر نکرده بیوه شدم ! زن جوون دست به گونه ام کشید و با ناراحتی گفت : _ ببخشید … نمی خواستم ناراحتت کنم … تازه فهمیدم که گونه هام از اشک خیس شدن . اهسته سری تکون دادم و زن هم از کنارم بلند شد و با پیرزن به اشپزخونه رفت . مرد هم قبلا به یکی از اتاقا رفته بود . فرصت خوبی بود تا خونه رو دید بزنم . جام توی یه اتاق تقریبا کوچیک بود که روی دیوار سفید رنگش دو تا تفنگ بزرگ شکاری نصب شده بود . پوشش کف اتاق فرش پشمی بود و جالباسی کهنه ای گوشه ی اتاق جاخوش کرده بود و کنار دست اتاق چند تا مخده ی بزرگ قرمز و یک بخاری بزرگ قرار داشت که تا ضرب اخر می سوخت . چند تا ترک روی سقف هم خبر از کهنگی خونه میداد . در کل ساده و جمع و جور بود . از توی پنجره که درست کنار لحافم بود به بیرون نگاه کردم . شب شده بود و قرص ماه درست وسط اسمون بود . با خودم زمزمه کردم : _ دیگه اینجا جایی ندارم … پلاک گم شد . باید برگردم . چشمامو بستم ولی نبود یوسف مثل فرفره تو ذهنم می چرخید . دیگه نمی خواستم ازش فرار کنم … فقط باید باهاش کنار میومدم ولی اخه چطوری ؟…. مگه میشه با همچین چیزی کنار اومد ؟ کمی خودمو بالاتر کشیدم . تصویر چهره ام توی پنجره ی مه گرفته افتاد . چشمام همون برق گذشته رو داشت البته با نم اشک که از غم یوسف خبر می داد . صورتم لاغر شده بود و پای چشمای گود رفته ام کمی سیاه شده بود . صورت قلوه ایم که همیشه رنگ لبخند زیباش می کرد الان دیگه پژمرده بود . تنها چیز جدیدی که توی صورتم بود ، ابروهای خوش حالت هشتیم بود که برای عروسی رنگ قهوه ای کرده بودم… هه چه عروسی ای ! عروسی که برپا نشده عزا شد ! نگاهمو از پنجره گرفتم . زن جوون رو به روم وایساد بود و با لبخند در حالی که سینی غذا دستش بود کنارم نشست . پیرزن هم دوباره به اتاق برگشته بود و اومد کنار پنجره ، رو به روم نشست و بهم خیره شد . زن جوون کاسه رو برداشت و کمی با قاشق محتویاتش رو هم زد و بعد در حالی که اهسته فوتش می کرد به لبم نزدیک کرد . از بوی غذا ، حالت تهوع بهم دست داد … می دونستم اشکال از غذا نیست از منه … تو این مدت اصلا از راه دهان چیزی نمی خوردم . همش بهم سرم وصل بود و هرازگاهی از روی اجبار یه تکه نون تو دهنم میزاشتم با چند جرعه اب . حالا خوردن همچین غذایی برام سنگین بود . قاشقو پس زدم و سرمو برگردوندم تا حالت تهوعم بهتر بشه . پیرزن بالافاصله گفت : _ چَرِه تی غَذَ نوخونی ؟ … دوست نَدَ نی ؟ مو بَپَتَم ناچار به زن جوون نگاه کردم . کمی ناراحت بود که دستشو پس زدم ولی حوصله ی دلجویی نداشتم . _ ننه میگه چرا غذاتو نمی خوری ؟ میزا قاسمی رو خودش درست کرده … از دستش میدیا … خیلی عالیه … سعی کردم با لبخند محوی ازشون تشکر کنم . اهسته گفتم : _ نمی تونم بخورم … زن جوون در حالی که می خواست بلند بشه گفت : _ اصلا حواسم نبود … حامله ای نه ؟ … دیدم صورتت کمی تو هم شد … ویار داری ؟ هه ! حامله ؟! پوزخند تلخی زدم که تلخیش اشک رو دوباره به چشمام اورد . اروم گفتم : _ نمی خواد … نرو … فرقی نمی کنه … _ ولی داری از دست میریا … تو دلم گفتم بهتر ! و سعی کردم از موضوع غذا و حاملگی کذایی بیرون بیام : _ تلفن میخوام … دارین ؟ زن جوون از جا بلند شد و بیرون رفت . موندیم من و پیرزن کمی بعد گفت : _ تی مردَه کِ بِه خَ تلفن بوکنی ؟ با اینکه از حرفاش سر درنمیاوردم ولی فکر کردم می پرسه میخوای به کی زنگ بزنی . جواب دادم : _ به خانواده ام … زن جوون اومد تو اتاق و گفت : _ نه ، ننه می پرسه می خوای به شوهرت تلفن کنی ؟ نمی دونم چرا اینقدر این واژه برام عذاب اور بود … کاش دیگه اینو نشنوم . درحالی که تلفن رو ازش می گرفتم زمزمه کردم : _ نه . و با شماره گرفتن خودمو سرگرم نشون دادم تا دیگه سوالی نپرسه . بعد از اینکه خونه رو گرفتم ، هنوز بیشتر از یه بوق نخورده بود که صدای مشوش طاها تو گوشم پیچید : _ الو ؟… خدا می دونه چقدر نگرانشون کرده بودم . اهسته گفتم : _ طاها … مثل اینکه نشنید چون بلند تر گفت : _ الو …الو … یهدا ، تویی ؟ نمی تونستم بلند حرف بزنم . گلوم بدجوری می سوخت . ناچار گوشی رو به زن دادم و اشاره کردم که بگه بیان دنبالم … زن جوون گوشی رو گرفت و گفت : _ الو … نخیر من یهدا نیستم … ایشون اینجاست … …… _ نه … افتاده بودن تو دریا … به ! بهتر از این نمی تونست خبرگزاری کنه ! اخه به تو چه که میگی ؟! _ نه نه چیزیشون نیست … بله …بله … …. _ نه رودبار … …. _ بله ، یادداشت کنین . و ادرسو گفت و قطع کرد . منم نفسی از سر اسودگی کشیدم و ازش تشکر کردم . دیدم که پیرزن تو اتاق نیست . تو این فرصت از زن پرسیدم : _ ببخشین … من هنوز اسم شما رو نمی دونم . زن خنده ی مهربونی کرد و گفت : _ اسمم ، گلناره . اسم شما هم یهداس اره ؟ سرمو تکون دادم و اونم دنباله ی حرفشو گرفت : _ دیدم داره شوهرتون اسموتونو صدا می کنه … معلوم بود چقدر نگرانتونه . باز گفت شوهر !

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!