رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

در حالیه سعی می کردم از جا بلند بشم گفتم : _ گلنار خانوم … لباسهای من کجاس ؟ به جای گلنار صدای جیغ مانند پیرزن به گوشم خورد : _ ای لباسون تی هَمرَه هَنه . . . ولی اینه قد کوتاهه ..ماشالله عجب قد و بالای رعنایی دَنی بزنم به تخته گلنار خواست ترجمه کنه که با دستم اشاره کردم که لازم نیست . فقط می خواستم از اون محیط که فقط اسم شوهر و یاداوری تلخ مرگ یوسف بود بیرون برم . گلنار هم چیز دیگه ای نگفت و به اتاق دیگه ای رفت و با لباسم که خشک شده بود برگشت . با کمکش لباسای خودم رو پوشیدم و سر جام نشستم . گلنار با تعجب گفت : _ از حالا منتظر نشستی ؟ راست میگفت … ولی انقدر عجله داشتم که از اونجا بیرون برم که حواسم به زمان نبود . بی حرف به زیر پتو خزیدم و گفتم : _ وقتی اومدن دنبالم بیدارم کنین … ممنون . و اونا هم بی هیچ حرفی چراغو خاموش کردن و از اتاق بیرون رفتن . همه جا خاکستری بود … حتی اسمون و زمین هم خاکستری شده بود و انگار کسی منو اونجا رها کرده … قدمهای لرزانم دیگه توان همراهی کردن با منو نداشتن . توی قربستان بودم و همه ی قبرها رو از نظر می گذروندم . نمی دونستم کجا میرم فقط چشمم به یه جای اشنا بود . یه دفعه نگاهم روی یه زن سیاه پوش که بالای مزاری وایساده بود ثابت موند . دو سه گام جلوتر رفتم و پشت سرش وایسادم . صداش زدم ولی برنگشت . در عوض خم شد و سنگ سیاه رو از روی قبر برداشت . از ترس نفسم تو سینه ام حبس شد . زن به طرفم برگشت ولی من چشمم به سنگ سیاهی بود که از روی قبر کنار رفته بود و توی قبر خالی از خاک بود و گودی عمیقش به چشم می خورد . نگاهمو روی صورتش لغزوندم . باورم نمیشد … این ملیسا بود . رد خون جاری شده از چشماش تا پایین صورتش می رسید . دستمو گرفت و منو جلوتر کشید . از ترس به دستش چنگ زدم و با نگاهم ازش التماس کردم کاری به کارم نداشته باشه . لبخند کجی زد و بی رحمانه گفت : _ مگه نمی خوای شوهرتو ببینی … بیا نشونت بدم … با شنیدن این حرف چشمامو روی قبری که دیگه سرپوشی نداشت دوختم و یه قدم جلوتر رفتم . هنوز دستم اسیر انگشتای ملیسا بود . کمی به سمت قبر خالی متمایل شدم و سعی کردم توشو ببینم . یه دفعه جسم بی جان یوسف با صورتی خونین و یخ زده و چشمایی باز که دو زمرد رو به رخ می کشید ، در قعر قبر خودنمایی کرد . سریع دست ازادمو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم . این … این یوسفه ؟… هرم نفسای ملیسا رو حس کردم که به گوشم می خورد . لبهاش روی لاله ی گوشم به حرکت دراومد و زمزمه اش رو شنیدم : _ دیدار به قیامت … دستمو ول کرد و بعد منو هول داد توی قبر …. ……………….با صدای جیغ بلندی از خواب پریدم . از سوزش کشنده ی گلوم و نیم خیز شدنم تو رختخواب فهمیدم که خودم جیغ کشیدم . مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشه تند تند نفس می کشیدم . چند نفر به سرعت به سمتم هجوم اوردن . ولی من فقط به یه نقطه خیره شده بودم و تک تک صحنه های کابوسم جلوی چشمم رژه می رفت . قربستون …. اسمون خاکستری … ملیسا … صورت خونیش … قبر یوسف … چشمای یوسفم … حس پرت شدن توی قبر … با یاد اوری اینا لرزش بدی سر تا پامو گرفت و تمام دندونام از شدت لرز به هم می خوردن . یه نفر منو سفت تو بغلش گرفت و صدای بغض دارش به گوشم خورد که سعی می کرد لرزش بدنم رو بخوابونه : _ اروم … یهدا تو رو خدا اروم باش … هیچی نیست … الان خوب میشی . به سختی سرمو که از لرز متشنج شده بود بالا اوردم تا بتونم ببینمش . طاها با چشمایی اشکبار و صورتی که نگرانی ازش می بارید نگاهم می کرد . دستامو گرفت و از سردی بیش از حدشون شوکه شد . دست دیگه ای داشت شونه هامو ماساژ می داد . از مهربونی دستاش فهمیدم که ممکنه کی باشه . زیر لب زمزمه کردم : _ بابا … دستها از حرکت ایستادن و کمی بعد خودمو توی اغوش پر مهر و محبت بابا یافتم . شونه هاش از گریه می لرزید و با مهربونی سرمو *نو ا زش * می کرد . _ جانم بابایی … جانم … بغض ِ تو گلوم سر باز کرد . با صدایی خش دار به زحمت گفتم : _ می خوام بمیرم … دستای بابا از حرکت ایستاد و یه دفعه از اغوشش کنده شدم . دیدم که به سرعت از اتاق بیرون رفت . می دونستم که نمی خواد جلوی جمع بزنه زیر گریه … مرد ها که گریه نمی کنن … اما من گریه ی یوسفو دیدم … چه دردناک بود . قلبم از درد فشرده شد و دوباره روی لحاف ولو شدم . صدای تیز پیرزن به گوشم خورد : _ خواب بد بِدِه بو شومو بومَین … الان تشنج بوده … می پِسَره بوگوم دکتُره خَبَرَه کُنه ؟ گلناز بلافاصله گفت : _ میگه می خواین حجت دکتر خبر کنه ؟ طاها لبخند مهربونی زد و گفت : _ نه مادر جان ، نیازی به دکترنیست … گلناز با یه کاسه ی بزرگ به سمتم اومد و کنار رختخواب زانو زد . تا قاشقو خواست به لبم نزدیک کنه ، با صورتی درهم مانعش شدم . گلناز مستاصل به من نگاه کرد و گفت : _ تو رو خدا بخور… اگه نخوری حالت بدتر میشه ها … پیرزن رو به طاها گفت : زود باش تی زنه بوگو خو غَذَ بُخورِه وَگَرنَه اینه حال دوباره بَد بونِه ها . . . مَر بِیِه بُخور خوب بَبی…. گلناز بیا … ننه هم میگه بخور تا خوب بشی … سرمو چند بار به طرفین تکون دادم و با نگاهم ازش التماس کردم که ولم کنه . گلناز سرشو با تاسف تکون داد و از کنار رختخوابم بلند شد . طاها دست گرمشو رو پیشونیم گذاشت و بهم خیره شد . نگاهش به من مثل کسی بود که عزیزشو از دست داده … حق داشت دیگه از دست رفته بودم . به زحمت دستمو بالا اوردم و سعی کردم بیشتر سرشو جلو بیارم . منظورمو فهمید و زود خم شد . گوششو نزدیک دهنم اورد و گفت : _ جانم یهدا … بگو میشنوم . _ خونه… احساس می کردم اگه یه کلمه بیشتر حرف بزنم گلوم پاره میشه … طاها سرشو بالا اورد و موهای روی پیشونیمو کنار زد و گفت : _ میریم خونه عزیزم … حالت که بهتر شد میریم … دستشو که توی دستم بود کمی فشاردادم تا اینجوری اعتراضم رو بفهمه … فهمیدم که کمی کلافه است و نمی خواد منو ببره خونه . گونمو بوسید و با لحن مهربانی گفت : _ کمی دیگه صبر کن ممکنه تو ماشین حالت بد بشه . اخم ضعیفی کردم . و تو چشماش خیره شدم . طاها نفسشو با پوف از دهنش خارج کرد و دستش روی صورتش کشید و گفت : _ باشه الان راه میفتیم … واسا بابا بیاد . اب دهنمو قورت دادم و تمام قوامو جمع کردم و گفتم : _ ماشینم … طاها سریع گفت : _ جاش خوبه نترس … من و تو با ماشین من میریم … بابا هم ماشین تو رو میاره . حالا بخواب . و به زور چشمامو بست و وادارم کرد تا کمی بخوابم . باز سیاهی بهم هجوم اورد و داشتم تو منجلاب کابوس فرو می رفتم ولی همش به خودم می گفتم اینا کابوسه بیدار شو … فریاد می کشیدم و تقلا می کردم تا بیدار بشم . بالاخره با تکونهای شدیدی از خواب پریدم و دیدم طاها دو تا بازوهامو گرفته و منو تکون میده . وقتی دید چشمامو باز کردم ، چشمای عسلیش از خوشحالی درخشید ولی من داشتم همه جا رو تار میدیدم … کم کم همه چی داشت در نظرم سیاه می شد . چشمام کم کم رو هم افتادن و گوشهام بدون اینکه به التماس های طاها مبنی بر اینکه نخوابم توجه نکردن و خلسه ای تلخ منو در بر گرفت …. …………………….. سوزشی رو توی دستم حس کردم . انگار یکی نیشگونم گرفته . کم کم چشمامو باز کردم . دکتری روی من خم شده بود و داشت با چراغ قوه ی کوچیکش چشمامو وارسی می کرد . تا نور چراغ قوه به چشمم خورد سریع چشمامو از درد بستم . صدای هیجان انگیز دکتر رو شنیدم : _ یا خدا … معجزه شده … بیداره … صدای مسن تری اومد : _ مگه میشه ؟ دکتر با همون هیجان تکرار کرد : _ بله دکتر … بیاین ببینین …. علائم حیاتیش برگشته . صدای قدمهایی رو شنیدم و کسی نبضم رو گرفت و علائم حیاتیمو چک کرد . دستی روی پیشونیم نشست و صدای پر مهری گفت : _ دخترم ، صدامو میشنوی ؟ کمی لای چشمامو باز کردم . پیرمردی با ریش پروفسوری سفید و موهایی که کمی از جلو ریخته بود بهم خیره شده بود . صورت مهربونش با دیدن چشمای بازم با لبخند از هم باز شد و بعد گفت : _ نمی دونم چقدر خدا دوستت داره … می تونی حرف بزنی ؟ سرمو با بیحالی تکون دادم و زبون خشکم رو به لبهام کشیدم و گفتم : _ من کجام ؟ _ بیمارستان … اخم ظریفی روی صورتم نشست و گفتم : _ کی اومدم ؟ _ حدود ده روزه که توی اغمایی … درجه ی هوشیاریت روز به روز کمتر می شد … الان می خواستم برم و خانواده ات رو ناامید کنم که بحمدلله بهوش اومدی … الان درد داری ؟ نمی دونستم به جز درد همیشگی روی قلبم و زخم خنجر روزگار روی روحم ، جای دیگه ای از بدنم درد می کنه یا نه . دستمو کمی حرکت دادم ولی نه … درد نداشت . خیلی راحت دستمو بالا اوردم . دکتر مسن دستمو گرفت و با لبخند گفت : _ خدا رو هزار بار شکر که پیش پدرت شرمنده نشدم … سرمو با تعجب کمی کج کردم . چه ربطی به بابا داشت ؟ دکتر متوجه سوالم شد و با خنده گفت : _ یعنی این یهدا خانوم بزرگ عمو رضاشو فراموش کرده ؟ عمو رضا ؟ عمو رضا دیگه کی بود ؟ کمی به خودم فشار اوردم تا ببینم کسی به اسم عمو رضا تو گذشته ها بوده یا نه … چیزی دستگیرم نشد . با شرمندگی به دکتر خیره شدم و گفتم : _ متاسفانه شما رو به جا نمیارم . دکتر لبخندی زد و دندونای مرتب و ریزش خودنمایی کرد . _ حق هم داری … منم کسی رو که توی چهار سالگی باهاش کلی بازی می کردم به یاد نمیارم . ببینم ، لیلی رو چطور ؟ لیلی رو یادت میاد یا نه ؟ چهار سالگی ؟توی چهارسالگی من چه اتفاق مهمی افتاده که با این اقا اشنا بودم ؟ … لیلی ؟ اسمش آشناست ولی خوب توی ذهنم نیست . سرمو با کلافگی به طرفین تکون دادم . دکتر دستی روی پیشونیم کشید و گفت : _ اشکال نداره … به خودت فشار نیار … کمی غم توی چشماش بود . فکر کردم شاید به خاطر اینکه من فراموشش کردم ناراحت شده . بهش گفتم : _ از دست ناراحتین ؟ با تعجب جواب داد : _ نه … چرا ناراحت باشم ؟ قبل از اینکه بتونم جوابی بدم ، در باز شد و همون دکتر جوون که چراغ قوه توی چشمم روشن کرد ، با خانواده ام ریختن توی اتاق . دکتر جوون داشت سعی می کرد سر و صداها رو کمتر کنه . هی با التماس می گفت : _ هیس … خواهش می کنم اقا ، خانوم ، ارومتر … اینجا بیمارستانه … بالای سر مریض نباید سرو صدا باشه … لطفا خودتونو کنترل کنین . کمی بعد وقتی دید تلاشش ثمری نداره ، سری تکون داد و از در بیرون رفت . دکتر مسن یا همون عمو رضا پیش بابا رفت و گفت : _ علی ، چرا نمیای جلو ؟ گریه های شبونت بالاخره نتیجه داد … خدا بهت نظری کرد و دخترت خوب شد . چشمای درشت و سیاه بابا آبستن اشک بود ولی اجازه ی باریدن نداشت . مامان با گریه جلو اومد و محکم منو بغل کرد و سر و صورتمو بوسید و با صدایی لرزون گفت : _ خدایا شکرت که دخترم دوباره بیداره … خدایا هزار مرتبه شکرت و دوباره منو به سینه اش چسبوند . عطر مادرمو با تموم وجود به ریه هام کشیدم . همه فکر می کردن من خوب شدم . نمی خواستم از تصور خوبشون رو خراب کنم . نمی دونستم چرا توی این ده روز بیهوش بودم ولی اینو می دونستم که قرار نیست با مرگ یوسف به این راحتی کنار بیام . اونقدر این ضربه برام ثقیل بوده که جسممو برای یه مدت از کار انداخته و ساکن بیمارستان شدم . حالا کی قراره روحم دوباره خوب بشه ؟… همونطور که تو اغوش مامان بودم ، دست *نو ا زش * بابا رو روی سرم حی می کردم . بابا خم شد و بوسه ای عمیق روی پیشونیم کاشت . نگاه همه بهم با مهر و عطوفتی خاص همراه بود … مهری که می تونستم به جرات بگم اسمش ترحمه … خدایا کی می تونم از دست این دلسوزی نجات پیدا کنم ؟! صدای خندون طاها اومد : _ شما مادر و پدر نمی خواین دو دقیقه این خواهر ما رو بهمون قرض بدین ؟! ما به نگاه کردن هم راضی ایم ! نگاهش کردم . معلوم بود داره بغض تو گلوش سنگینی می کنه چون هی اب دهنشو قورت می داد و لبخندش با نهایت سعی ای که می کرد باز هم مصنوعی بود . دکتر با شوخی بابا رو کنار کشید و گفت : _ چرا نمی شه عمو جون ؟ من خودم این علی رو گرفتم بدو خواهرتو بغل کن ! طاها _ ای قربون شما عمو جون که هوامو دارین . پرسشگرانه به رفتار صمیمی دکتر و طاها نگاه کردم . این کی بود که طاها اونو یادش میومد ولی من نه ؟ … کمی بعد تو اغوش طاها بودم . طاها با محبت بغلم کرد و در گوشم گفت : _ دیگه نمی خوام خودتو عذاب بدی یهدا … می خوام بازم همون یهدای همیشگی باشی . خندون و شاداب . باشه ؟ با صداقت گفتم : _ سعی می کنم . و واقعا هم می خواستم سعی خودمو بکنم ولی نمی دونم نتیجه ای داشت یا نه ؟… با تعجب به دکتر نگاه کردم و گفتم : _ واقعا ؟؟؟؟ بابا به جای عمو رضا جواب داد : _ بله … خب تو کوچیک بودی ، حق داری یادت نیاد . راست می گفت . هیچی از اون وقتا یادم نمیومد . اصلا یادم نبود اون روزای بچگیم تو تهران ، چه همبازی خوبی داشتم . لیلی یه دختر عین خودم بود . پر شر و شور و بابای مهربونش مثل بابای خودم . عمو رضا همسن بابا بود . با بابا دوست مدرسه بودن ولی بابا توی دانشگاه تغییر رشته داد و رفت مدیریت بازرگانی خوند . چون می دونست از همون اول به درد تجربی نمی خوره چه برسه به پزشکی . ولی هنوز با عمو رضا رابطه داشت . حتی خونه هامون هم کنار هم بود . یادم اومد که هر روز صبح زود بیدار میشدم و هول هولکی صبحونه می خوردم و می رفتم خونه ی عمو رضا تا با لیلی گرگم به هوا بازی کنم . ولی همه ی رابطه ی خوبمون با رفتن عمو رضا به امریکا واسه گرفتن تخصص تموم شد . من که دیگه کم کم فراموش کردم که لیلی زمانی همبازیم بوده چون همیشه بعد از یه مدت مسائل رو فراموش می کردم . دست خودم نبود . هنوز تو گذشته ها سیر می کردم که در باز شد و محیا و عادل با یه دختر جوون و خوشگل اومدن تو اتاق . محیا با دیدنم پر کشید سمتم و منو بغل کرد . با گریه قربون صدقه ام می رفت و منو به خودش می فشرد ولی یهو یه دفعه منو ول کرد و در حالی که داشت اشکاشو پاک می کرد گفت : _ ببخشین … یادم نبود دوست نداری کسی بغلت کنه … لبخند محزونی زدم و گفتم : _ دیوونه ! … اون مال قدیما بود . چه راحت می گفتم قدیما ! انگار نه انگار که این قدیما همین یه ماه پیش بود ! محیا منو بوسید و بعد به سمت دختر چرخید . دستشو گرفت و اونو جلوتر اورد . با لبخند به من گفت : _ خب ، یهدا خانوم … این دختر خانم خوشگلو میشناسی ؟ به دختر خیره شدم . پوست سفیدی داشت .و چشمای کشیده ی مشکی رنگش ، زیباترین اجزای صورتش بودن . مژه های فرش تا نزدیک ابروهای کمونیش می رسید و قدش نسبت به من کوتاه بود . شاید تا سر شونه ام برسه . دماغش کمی سر بالا بود و لبهاش با لبخندی زیبا از هم باز شده بود . یه مانتوی ساده ی زیتونی با شال مشکی و شلوار کتون مشکی پوشیده بود . بدون هیچ آرایشی . سر و وضعش به دختر یه دکتر متخصص که چندین سال توی امریکا زندگی می کرده شباهتی نداشت . پس از فکر لیلی بیرون اومدم . رو به محیا گفتم : _ نه . محیا با چشمایی گشاد شده گفت : _ وا ؟ مگه میشه لیلی رو یادت نیاد ؟ اصلا باورم نمیشد این لیلی باشه … اخه این همه سادگی و خاکی بودن به منزلت اجتماعیش نمی خورد . با لبخند محوی گفتم : _ اولش فکر کردم ممکنه لیلی باشه ولی با دیدن سر و وضعش نظرم عوض شد . لیلی با تعجب و کمی شوخی که از حرکاتش پیدا بود به سر و وضعش نگاه کرد و گفت : _ وا ؟؟!! یهدا ؟؟؟!!! مگه سر و وضعم چشه ؟؟؟ این برخورد صمیمانه اش بعد از چندین سال به دلم نشست . چقدر دلم می خواست منم با شوخی بگم : _ چش نیست ! ادم یاد دختر کارگرا میفته ! مگه بابات پولش کمه که اینهمه ساده می گردی ؟؟!! ولی نمی تونستم بگم . من دیگه اون یهدا نیستم …. نمی تونم بعد از یوسف باز هم مثل قبل باشم . چشمام رنگ غم گرفت . به لیلی نگاه کردم . حواسش به من بود . انگار داشت از صورتم فکرمو می خوند . با لبخند بهم نزدیک شد و سرمو تو اغوشش گرفت . بوسه ای روی موهام زد و گفت : _ خیلی دلم واست تنگ شده بود همبازی ! دستشو که روی شونه ام بود فشار دادم و اروم گفتم : _ منم . لیلی ازم جدا شد و با خنده گفت : _ خیل خب ، دور خانوم به اصطلاح مریضو خلوت کنین ! من و یهدا حرفا با هم داریم ! باید واسم روشن کنه چرا منو یادش نیومده !!! ای چش سفید ! این بود جواب اینهمه محبت ؟ یادت رفته چقدر تو اون قوری پلاستیکی واست چایی ریختم ؟؟!! بشکنه این دست که نمک نداره ! روحیه ی شادابش منو یاد خودم می انداخت . خنده ام گرفت و در حالی که می خندیم به بقیه گفتم : _ راست می گه … برین استراحت کنین . اما بقیه یه میلیمتر هم تکون نخوردن . مامان و بابا چشمایی که نور امید بهش تابیده بهم خیره شده بودن و طاها و محیا از خوشی با لبخند نگام می کردن . خنده ام خشکید و گفتم : _ چیزی شده ؟ محیا با احساس گفت : _ آره … دوباره اون خنده ی قشنگتو دیدیم … و بلافاصله بعد از این حرف ، بغضش شکست و با معذرت خواهی کوتاهی از اتاق بیرون رفت . عادل با نگرانی به رفتنش خیره شد و گفت : _ میرم پیشش . و دنبال محیا از اتاق خارج شد . باز فضا رو غم برداشته بود . پوزخند تلخی زدم . لیلی با همون لحن قبلی گفت : _ ای بابا … هنوز که وایسادین … بیاین برین دیگه ! مامان و بابا سری تکون دادن و بعد از بوسیدن من از اتاق خارج شدن . ولی طاها هنوز همونجا وایساده بود . لیلی دست به سینه زد و گفت : _ ای خدا ! باید دونه به دونه بیرونتون کنم ؟! طاها با ژستی دختر کش روی صندلی کنار تختم نشست و پاهاشو روی پاش انداخت و گفت : _ نه ، من از کنار خواهرم جم نمی خورم . لیلی با لحن عصبی گفت : _ چرا ؟؟؟مگه جنابعالی وکیل وصی شی ؟؟؟ طاها یه تای ابروشو بالا انداخت و جواب داد : _ فکر کن اره . لیلی _ من حوصله ی فکر کردن درباره ی شما رو ندارم … بفرمایین بیرون . طاها لبخند عصبی زد و گفت : _ نه والا منم کشته مرده ی اینم که درباره ی من فکر کنی ! در ثانی من خواهرمو تنها نمیزارم . از بین این دو تا قیافه ی من از هر دوشون جالبتر بود . تا طاها حرف میزد به سمتش می چرخیدم و با جواب دادن لیلی ، برمی گشتم طرفش ! تا لیلی خواست حرفی بزنه با داد گفتم : _ اااااه … بس کنین دیگه ! گردنم خرد شد بسکه چرخیدم ! طاها و لیلی با تعجب به قیافه ی عصبانی من نگاه کردن . کمی بعد لیلی اومد کنار طاها وایساد و گفت : _ بیاین بیرون کارتون دارم . طاها لب باز کرد تا بگه چی که لیلی مهلت نداد و گفت : _ زود باش دیگه ! و بالاخره از اتاق کشیدش بیرون . چند دقیقه گذشت و نیومدن . دلم داشت پیچ و تاب می خورد و نیاز شدیدی به دستشویی داشتم . دستشویی درست کنار در اتاقم بود . بعد از اینکه کارم تموم شد و داشتم از دستشویی خارج می شدم که صدای طاها که درست بیرون اتاقم وایساده بود به گوشم خورد : _ یعنی می تونی براش کاری بکنی ؟ لیلی _ تمام سعی خودمو می کنم . طاها _ اخرش چی میشه ؟ خوب میشه ؟ لیلی _ نمی دونم … امیدوارم درمانمو بپذیره … ولی گمون کنم باید یه مدت از شما دور باشه … واسه خودش خوبه . طاها _ دور باشه ؟ یعنی چی ؟ لیلی _ یعنی ، یه جایی باشه که دیگه کمتر به یوسف فکر کنه … کمتر خاطراتشو به یاد بیاره … با افراد جدید اشنا بشه و سعی کنه زندگیشو دوباره بسازه … طاها با صدای ناراحتی گفت : _ اره … حق با توئه … راستی ببخشین واسه ی برخوردم … نمی دونستم تو روانشناسشی . روانشناس ؟! لیلی روانشناسه ؟! پس ، اشنا شدن دوباره ی لیلی با من ، برگشتن عمو رضا و اون ، همه ی اینا بازی بوده تا من بدون اینکه بفهمم درمان بشم ؟ … اخه چرا به خودم نگفتن که می خوان واسم روانشناس بگیرن ؟ من که مخالفتی نداشتم … دلم گرفت . به سمت تختم رفتم و روش نشستم . یعنی توی این مدت اینقدر رفتارم بد بوده که مامان بابا به سلامت روانیم شک کردن ؟ اصلا متوجه ی برگشتن لیلی به اتاق نبودم . دیدم که کنارم زانو زده و با نگرانی نگام می کنه . به دلم نشسته بود . خودش ، رفتارش ، حرف زدناش ، … همه چیزش مثل خودم بود . دوسش داشتم و ازش دلگیر نبودم . می دونستم می خواد کمکم کنه . یه دفعه گفتم : _ باشه … من با درمان حرفی ندارم ولی یه کاری نکن یوسفمو فراموش کنم … نمی تونم ازش دل بکنم …. و زدم زیر گریه … فراموش کردن یوسف برام از هر چیزی سختتر بود … خودش که رفت ، دیگه دوست نداشتم خاطراتش هم بره … لیلی اشکامو پاک کرد و منو تو اغوش گرفت . همونطور که سرمو *نو ا زش * می کرد گفت : _ نگران نباش … همه چی درست میشه …. پایان جلد اول مرثیه ی عشق .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان مرثیه ی عشق پارت اول

رمان مرثیه ی عشق پارت دوم

رمان مرثیه ی عشق پارت سوم

رمان مرثیه ی عشق پارت چهارم

رمان مرثیه ی عشق پارت پنجم

رمان مرثیه ی عشق پارت ششم

رمان مرثیه ی عشق پارت هفتم

رمان مرثیه ی عشق پارت هشتم

رمان مرثیه ی عشق پارت نهم

رمان مرثیه ی عشق پارت دهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!