رمان دو راهی عشق و هوس قسمت اول

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت اول

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت دوم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت سوم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت چهارم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت پنجم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت ششم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت هفتم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت هشتم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت نهم (آخر)

خلاصه رمان :رها و خواهر و برادرش بعد از فوت مادرشان با پدرش که با دخترخاله اش ازدواج کرده مشکل دارند و همه با احتیاط و سیاست با پدرشان برخورد می کنند تا بتوانند سهم الارث مادری خود را بگیرند ولی پدر زیاده روی کرده و در آستانه ورشکستگیست. رها که بتازگی ۱۸ ساله شده ناچار است با تهدیدات شاهین مغرور و خودخواه که خانواده اش و ثروتشان را نابود میکند و پدرش را به زندان می اندازد تن به ازدواجی اجباری بدهد. ولی از او متنفر است و سعی در آزار شاهین دارد. شاهین که عاشق رهاست سعی در جلب محبت و نزدیکی با او را دارد در عین حال رها در دوراهی عشق و هوس گیر افتاده و باور اینکه شاهین واقعا عاشق اوست برایش غیرقابل قبول است و او را هرزه و کثیف می شمارد که حتی اجازه دست زدن به خود را نمی دهد ، او بعد از دیدن کامران پسرخاله تازه از خارج برگشته اش احساساتی تازه در خود می یابد ولی به کامران نمی گوید که ازدواج کرده.. بعد از مدتی کامران پی میبرد و سوء تفاهماتی در زندگی رها و شاهین پیدا میشود و رها …

نور ماه در تاریکی اناق روشنایی رویایی و وصف ناپذیری را بوجود اورده بود…

همه جا پر از سکوت ناگفته ها بود بسختی میتوانستم عکس های البوم را مشاهده کنم ولی از بوی فضای البوم و تصویر های محو البوم فضا را حس میکردم حس هی متضاد به قلبم چنگ میانداختند خوشحالی دیروز….اندوه امروز …بد بختی فردا
در ذهنم خاطراتی محو از گذشته جریان داشت خانواده ای خوشبخت ..صمیمی ..خانواده ای پنج نفره که حالا ریشه اش در دستان باد بود در تاریکی به چهره ی زیبا و مهربان مادرم که در عکسی لبخند خود را داشت چشم دوختم بی اختیار اشک از چشمانم روان شد…دو سال میگذشت ولی وجودش در قلبم لبریز بود همه جا اسم مادرم بود در حاشیه کتابهایم …هر صفحه خاطراتم و نجوا های شبانه ام وقتی او رفت بهار زندگی ما به خزانی اشفته تبدیل شد و من تازه طعم تلخ بدبختی را به معنای واقعی میچشیدم و ان را با تمام وجود مزه مزه میکردم در همین افکار بودم که صدای قهقه های منفور روشنک در فضای خانه پیچید احتمالا پدرم وارد خانه شده بود با سرعتی باور نکردنی موقعیت خود را یافتم و به حالت خواب چشمانم را بستم انگار پچ پچ میکرد چرا پدر نمیفهمید زندگی هوس نیست …چرا مادرم را بدبخت کرد و ما را به خک سیاه نشاند انهم به خاطر یک افریته اما همه ی چشمها بسته شده بود خواهر و برادر بزرگترم که ازدواج پدر را به معنای ازادی تمام معنا میدیند و به هر بهانه ای از پدر باج میخواستند هیچ نگرانی نداشتند ولی من ..من که کوچکترین عضو خانواده ی افشار بودم خطر را نزدیک میدیم خیلی نزدیک
از تابش مستقیم نور خورشید بر چشمانم ناچار از خواب بیدار شدم نرگس خانوم مستخدم خونه باغ در حالی که اتاقمومرتب میکرد بشاشو شادمان صبح بخیر گفت
-صبح بخیر نرگس خانم….دیشب بهزاد اومد؟
نرگس چهره اش تو هم رفت و کنارم روی تخت نشست ارام در گوشم نجوا کرد –خانوم جان حمل بر سخن چینی نباشه ولی بهزاد خان شب نیومد وقتی واسه نماز صبح بیدار شدم دیدم تلو تلو خوران اومد خونه …
سرشو نزدیک تر اورد و دم گوشم گفت –فکر کنم مست بود …منم از ترسم نماز نخونده رفتم اتاقم ..اخه جسارت نباشه ولی میگن ادم مست خطرناکه
مونده بودم از حرف های نرگس بخندم یا گریه کنم اما به وضعیت ما گریه بیشتر میومد سر تاسف تکون دادم و از نرگس تشکر کردم اگر او را نداشتم چه میکردم
میز صبحانه مثل همیشه اماده و مرتب و باسلیقه عالی نرگس چیده شده بود کنار سایه نشستم و اروم سلام کردم بابا مثل همیشه نه تنها جواب سلام منو نداد بلکه اضافه بر اون محکم سرم داد زد –تو رفتی سراغ صندوقچه؟
مطمن بودم کار روشنکه نگاه پر از نفرتمو تو چشماش دوختم و با صدای از ته چاه در امده گفتم –چقدر خبرا زود میرسه
پدر باشدت زیادی فریاد کشید بطوریکه در جای خود م محکم لرزیدم –با توام رها….اونجا چه غلطی میکردی مگه نگفتم هیشکی حق نداره بهش دست بزنه
به زور جلوی فوران اشکهایم رو گرفتم و از جا پاشدم با لبهای لرزان داد زدم – بابا من حق دارم با مامانم خلوت کنم …برای چی میخوای خاطراتش بمیره …
سایه دستمو گرفت و ازم خواست بشینم اما خشم من مجرای واسه لبریز شدن یافته بود فریاد زدم –من نمیذارم یاد مادرم تو این خونه بمیره …روشنک جان شما هم همه تلاشتو بکن
اینبار سایه سرم فریاد زد –بشین رها حق نداری سر بابا داد بزنی …روشنک جای مادر ماست
سرم رو به نشانه ی تاسف تکان دادم ایا او خواهر من بود اشک هایم روان شدند و از ته دل داد زدم –واقعا که ….
به سمت اتاقم به راه افتادم تا به بهانه ی مدرسه از اون محیط مسموم و نفرت انگیز خلاص شم
مثل همیشه مهسا منتظرم دم در ایستاده بود و این و پا و اون پا میکرد وقتی منو دید با شور و نشاط همیشگی سلام کرد
-میخواستی دیرتر بیای الان به زنگ اخر هم نمیرسیم …
-اخه سایه مجبورم میکنه صبحونه بخورم نمیدونم چرا از وقتی مامانم فوت کرده همه حتی اون افریته میخواد مادر من باشه
مهسا لب به دندان گزید و گفت –داری زیاده روی میکنی رها خودتو وقف بده پدرتو هم انسانه دوست داره تو این سن یکی باشه بهش برسه
میدونستم زیاده روی کردم برای همین نمیخواستم دیگه حرف بزنم تمام طول راه فقط مهسا حرف میزد و من شنونده بودم توی مدرسه هم انقدر ذهنم درگیر بود که حتی کلمه ای در ذهنم بر جا نمیموند دبیر تاریخ و فلسفه و …همچنان به من تذکر میدادند ولی من توی لاک خودم بودم
مهسا و سیما هم مدام نمک به زخمم میپاشیدند سیما وسط شوخی از من میخواست که با وضیعت جور شم حرفاش حقیقت بود
سه تایی با هم درحال برگشت به خونه بودیم که سیما شروع به موعظه ی من کرد –رها ..تو تازگیها اصلا درس نمیخونی ..اصلا هم بهت نمیاد عاشق باشی …به خاطر موضوع های پیش و پا افتاده زندگیتو خراب نکن چشم باز میکنی میبینی ته دره ای
مهسا-وللله گه منم قیافه به این نازی داشتم استخاره نمیکردم تو که پول هم داری نیاز به درس خوندن نداری یکی رو انتخاب کن هم از دست نامادری راحت میشی هم زندگیت عالی میشه
سر تکان دادم و با اندوه گفتم –اولا که چی بشه از چاله بیفتم تو چاه ..دوما از الان که نمیتونم به فکر باشم بعد از بیستو پنج سالگی
تا خونه با ذهنم و پندو اندرزهای سیما و مهسا کلنجار رفتم ولی به نتیجه ای نرسیدم وارد خونه که شدم از بوی غذاهای متنوع دلم غنج میرفت با خوشحالی به بهزاد که رو مبل لم داده بود و سیگار میکشید گفتم –خبریه ؟مهمون داریم ؟
بهزاد از سیگارش کامی گرفت و گفت –خبریه ولی خیر نیست مهینو و خانوادش شام میان اینجا …
خنده رو لبهام ماسید شروع کردم به داد فریاد –اخه مگه اینا زندگی ندارن بهزاد تو یه چیزی بگو من خوشم نمیاد هی مهین و اون پسرای چشم ناپاکش با اون شوهر الکلیش بیان اینجا بابا میخوام تو خونه خودم راحت باشم
بهزاد سیگارو تو جا سیگاری خاموش کرد و با لحن دلسرد کننده ای گفت –رها از غر زدن هات خسته شدم بسه دیگه ..اگه سهم الارثتو میخوای باید کنار بیای روشنک دختر خاله ی باباست مادر ما بازیچه بود واسه بالا رفتن بابا همه میدونستن پدر عاشق روشنکه ..برای پس گرفتن حق مادر هم که شده کوتاه بیا نذار ارث ما بیفته دست این نوکیسه ها
حرفاش ارومم میکرد در حال فکر کردن بودن که با صدای گرمش به خودم اومدم –خواهر کوچولو برو درساتو بخون که شب مشکل نداشته باشی
لبخندی به وسعت اسمان به رویش پاشیدم نمیدونم چرا ولی امیدوار شده بودم انگار من هم باید افکار بچگانه رو رها میکردم و با سیاست بیشتری عمل میکردم
تا عصر درس خوندم تازه نتیجه گرفته بودم که نباید برای مسایل خونوادگی خودمو بدبخت کنم شاید تحصیلات روزی دست اویزی شد برای فرار از نحسی زندگی من
لباسی ساده پوشیدم به توصیه ی سیما تصمیم گرفتم واسه اینکه کمتر در معرض خطر باشم شالی رو حتی اگه نصفه و نیمه سرم کنم تا نظر اشکان و شاهین رو به خودم جلب نکنم برای اخرین بار نگاهی خریدارانه به خودم انداختم واقعا نمیدانستم برای داشتن این زیبایی چگونه خدا را شکر کنم واقعا نمیتوانستم منکر زیبایی خود شوم حتی از سر تواضع یاد حرف مهسا افتادم که همیشه میگفت –چشمهای طوسی دور مشکی کم پیدا میشه قدرشو بدون
دست اخر شالی قرمز و پر حرارت را که به شدت به پوست سفیدم می امد بر سر انداختم عجیب بود اما با وجود شال احساس امنیت خاصی میکردم
وقتی از پله ها پایین اومدم صدای فریاد نرگس منو بیخود کرد –وای خانوم چقدر خوشگل شدید قربونتون برم حجاب خیلی بهتون میاد
لبخندی زدم و تشکر کردم –نرگس جون میشه من امشب کارها رو بکنم ؟
نرگس موذیانه ابروشو انداخت بالا و گفت –چرا رها جون شما باید سروری کنی کمک کنی که چی بشه پس من واسه چس حقوق …
وسط حرفش پریدم –نرگس جون اخه …نمیخوام زیاد تو مهمونی باشم سرم گرم باشه بهتره
انگار منظورمو فهمیده بود به نشانه تایید سرتکان داد صورت گوشتالودشو بوسیدم عجیب مرا یاد مهر مادری میانداخت
کم کم همه از اتاقاشون بیرون اومدن و هرکس تعریفی از من کرد حتی روشنک که البته موجی از حسادت رو میشد تو صداش دید
همه اماده روی مبل ها نشسته بودیم که صدای زنگ اهنگین در همه را ازجا پراند پدر در را باز کرد و برای استقبالشان به باغ رفت
من اما همهمه ای در درونم به پا بود دلم نمیخواست حتی ریخت پسر های مهین را ببینم با صدای قهقه های جلف و سبکسرانه مهین خانواده راد پور به داخل اومدن
مهین –وای عزیزم رها چقدر خوشگل شدی حیف این موهای ابریشمیت نیست تو روسری بگنده راحت باش با با الان قرن بیست و یکه
از تعریفش بالاجبار لبخند زدم منوچهر و پدرم در میانشان نبودند اشکان بعد از مادرش دستش رو به جلو اورد و مانند همیشه نگاه هرزه اشو به صورتم دوخت
-ببخشید من توبه کردم
-جدا….باشه ولی من که توبه نکردم جور تو رو هم من باید بکشم ؟
دون شان خودم میدیم جواب جملات کثیفشو بدم حوصله ی درگیری با شاهین رو نداشتم برای همین سلام کوتاهی کردم و به اشپزخانه پناه بردم ملتمسانه رو به نرگس جون میخواستم به من کاری بده
-نرگس جون یه کاری بگو من انجام بدم
-اخه رها خانوم تو که کاری بلد نیستی مادر ….تو میخواستی از شر اونها در امان بمونی که درامانی ..راستش نمیخوام زحمت خودمو دوبرابر کنم
از بیکاری این پا و اون پا میکردم و با وسایل اشپزخانه بازی میکردم که با صدای منحوس و خشن روشنک به خودم اومدم
-رها…اینجا چیکار میکنی ؟برا چی نمیای تو سالن
-اخه من …حوصله ندارم حالم خوب نیست …
-ببین عزیزم …من این کار تو رو یک نوع بی احترامی میدونم پس بهتره واسه خودت مشکل ایجاد نکنی
همه ی تهدید های دنیا از جمله قطع پول توجیبی ومنع خارج شدن ازخونه و..توی این یک جمله بود پس چاره ای به جز اطاعت نداشتم
توی سالن پر بود از دود سیگار مهین واقعا ارایش صورتش جلف زننده بود ارام ر وی مبل تکنفره ای نشستم و چشمهامو به گلهای فرش گرانقیمت دستباف دوختم
مهین –عزیزم امروز چه خبره؟ساکتی؟
-نه هیچی خستم راستش درسا خیلی فشار میارن خیلی هم افت تحصیلی داشتم
-ای بابا ..خوب رشته شاهین هم که با تو یکی شاهین حالا که بیکاری بیا کمکش کن تا شام حاضرشه منوچ و هوشنگم بیان طول میکشه
اگر قدرتشو داشتم قطعا مهین رو خفه میکردم شاهین که قند تو دلش اب میشد –ماکه از خدامونه
تا چشم باز کردم من و او تنها توی اتاق بودیم وای کاش میمردم و اون جمله لعنتی روبه زبان نمیاوردم روی تخت نشستم و با بغض گفتم –ببخشش شاهین نمیخواستم اذیتت کنم اخه من اینو گفتم که مهین جون زیاد کنجکاو نشن میتونی بری
شاهین که حتی ثانیه ای نگاهشو از من بر نمیداشت سرحال نجوا کرد –نه بابا..اتفاقا دنبال بهانه ای میگشتم که بیام اینجا میشه سری به کتابخونه ات بزنم؟
با بیچارگی غریدم –نه اخه اون کتابا …
اما اون نیازی به اجازه ی من نداشت کتاب هارو دونه دونه بررسی کرد و یک رمان رو انتخاب کرد چسبیده به من روی تخت نشست
خودم رو عقب کشیدم و ساکت به زمین چشم دوختم –جالبه توی کتابخونت پره از رمان عاشقونه پس چرا انقدر دلت سنگه چرا وقتی من بهت میگم دوستت دارم نمیفهمی؟
اولین باری نبود که با گستاخی این جملات رو ادا میکرد صلاح دیدم جواب ندم
-سکوت علات رضاست ازت انتظار ندارم بگی دوسم داری ولی منو از عشقت محروم نکن فقط بگو نه یا اره
-نه…من دوستت ندارم ..اینو میخواستی بشنوی فکر کنم بارها شنیدی
-ببین رها تو خودت میدونی من هرچی رو بخوام بدست میارم پس بچه نشو خودت با زبون خوش دوسم داشته باش من هم پولدارم هم خوشتیپ تو چه مرگته
اشک هام در شرف ریختن بود بغض و کینه امیخته با هم اشک هایم جاری شد نمیتونستم گریه نکنم فشار درد هام به اندازه کوه سنگین شده بود
-دیوونه گریه میکنی؟ببینمت
دستمو در دست گرفت خیلی سعی داشتم ستمو از دستش در بیارم ولی خیلی قوی بود چونه امو بالا گرفت و مثل حیوان درنده که با لذت به صیدش نگاه میکنه نگاهم کرد
-تو خیلی هوس برانگیزی مخصوصا وقتی میخوای از دست ادم در بری …عاشق گریزهاتم …تا میتونی فرار کن یک شیر دنبال اهویی میگرده که برای خورده نشدن تا میتونه فرار کنه ..
دلم میخواست قدرت داشتم تا …خوب میدونستم کاری نمیتونم بکنم –شاهین ازت بدم میاد دستمو ول کن ..نمیخوام حتی یک بار هم ببینمت ..
-خیلی بد شد پس چه جوری میخوای یک عمر با من زیر یه سقف زندگی کنی ..
در که به صدا در اومد انگار حکم ازادی من امضا شده باشد به سمت در پر کشیدم بهزاد
مثل همیشه مواظبم بود
سر میز شام اصلا دلم به غذا خوردن نمیرفت حالات بابا منو نگران میکرد بابا سرشو روی میز گذاشته بود و چرت میزد انگار توی دلم رخت میشستند درگوش سایه با اکراه گفتم –سایه بابا رو ببین از وقتی با هوشنگ رفتند تو باغ و برگشتند یه بند داره چرت میزنه
سایه اما با لاقیدی شونه هاشو بالا انداخت و گفت –بس کن رها ..بابا پیر شده توقع داری وسط سالن بالانس بزنه مثل همیشه چشمشو رو واقعیات بست و با اشتهای تمام به غذا خوردن ادامه داد اما من نمیتونستم بی تفاوت بگذرم با نگرانی بابا رو چند مرتبه صدازدم
-بابا…بابا …حالت خوب نیست ؟بابا چرا اینجوری شدی
به جای دریافت پاسخ از پدرم صدای کلفت منوچهر جواب داد چیزیش نیست عمو زیادی خورده مست کرده روشنک ببرش تو اتاق
نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم یعنی پدرم مست بود اونهم پدر من که همیشه برادرم رو نصیحت میکرد نزدیک بود از عصبانیت به حالت انفجار برسم از سر میز پاشدم و بدون کلمه ای حرف فضا رو ترک کردم
امتحانات شروع شده بودن و من مجبور بدم برای اولین بار با بی میلی تمام کتاب رو ورق بزنم سیما سعی میکردتو درسها کمک کنه و لی مهسا رو کم تر از گذشته میدیم امتحانات که به پایان رسید دلم میخواست ازاین حال و هوا خارج بشم مدام به پدرم غر میزدم که بذاره با کمپ مدرسه به مسافرت برم ولی پدربهانه ای میاورد
یکروز خسته و بی حوصله به دیوار اتاق تکیه داده بودم که با هیاهوی سایه به خودم اومدم –وای رها پاشو وسایلاتو جمع کن بابا گفته میتونیم بریم مسافرت
چشمامو تنگ کردم و پرسشگرانه نگاهش کردم
-بابا گفته مهین و روشنک و دایی مسعود دارن میرن بابا به خاطر کارخونه میمونه تهران ولی ما میتونیم باهاشون بریم
از عصبانیت دندانهایم رو رو هم فشار دادم –اخه چرا باید سر بار یک مشت غریبه باشیم به نظر من که نریم سنگین تریم
-ای بابا بس کن دیگه …غر غرو ..پاشو وسایلاتو جمع کن ساناز هم میاد تنها نیستی
پاشنیدن اسم ساناز غرق شادی شدم و با فریاد گفتم –راست میگی ؟چه خوب
-به جون تو …عمو به بابا گفته که ساناز دوست داره اب وهوا عوض کنه
دیگه سر از پا نمیشناختم غرق شادی بودم من و سایه لباسهامونو توی چمدون کوچک مشترک گذاشتیم ساناز اخر شب به خانه ما اومد تا اشکان بیاد دنبالمون وراه بیفتیم
اشکان با نیم ساعت تاخیر دم خونه ی مابود من و سانازانقدر سر به سر هم گذاشتیم که سایه عاصی شده بود م مدام غر میزد
هنوز سوار ماشین نشده پرسش های تلمبارشده و درگوشی ساناز شروع شد-رهااشکان چقدر بزرگ شده سه سالی میشه که ندیدمش …چقدرم خوشتتیپه
-اره خیلی…منتهی ذاتش به خوشتیپیش غلبه میکنه
پرسشگرانه نگاهم کرد و سرتکون داد
-وقتی اینه رو رو صورتت تنظیم کرد میفهمی
ساناز که تازه متوجه حرفم شده بود با ذوق و شوق گفت –وای نه خدانکنه میترسم یه وقت ذوق مرگ بشم …حالا جدی میگی؟
-خودت کم کم میبینی …
ساناز تنها برای سی ثانیه سکوت کرد و دوباره شروع به صحبت کرد –راستی یه برادر بزرگتر داشت چشمهاش مشکی بود …یه بار تو رو انداخت تو حوض
نمیخواستم اسمشو به زبون بیارم برای همین فقط سرتکون دادم –خوب؟اونم هنوز زندست ولی فکر نمیکنم اومده باشه یعنی انشالله که نیومده
-نه بابا کاشکی اومده باشه من اصلا به خاطر گل جمال ایشون اومدم وایسا الان میپرسم
ره هر وسیله ای سعی کردم منصرفش کنم ولی نشد هرچقدر چشم غره رفتم و نیگونش گرفتم فایده نکرد با همون لحن ذوق زده و بچه گانش داد زد –اشکان خان برادرتون ….اسمش چی بود؟اهان….اقا شاهین نیومدن ؟
نگاه سنگین اشکان با اون چشم های گستاخ از اینه به صورتم برخورد کرد پوزخندی همیشه بی معنی بود
-رها ..انقدر دلتنگشی؟
میخواستم دستمو از پشت ماشین دور گردنش حلقه کنم و اونقدر فشار بدم تا زبون درازش صامت بسه ولی با خجالت گفتم –نه خیر ایشون انقدر عاشق دل نگرون داره که به ما نمیرسه
لبخندی از سر رضایت زددلش نمیخواست نسبت به شاهین اندکی محبت داشته باشم دعا میکردم قضیه رقابت نباشه
شاهین با خنده رو به سایه گفت –میبینی سایه …همه عاشق این داداش ما ان ببین چی شده که وصفش به سانازخانوم هم رسیده هیشکی به من نمیگه خرت به چند من ؟
ساناز خجالت کشیده بود و سرشو پایین انداخته بود سرمو نزدیک گوشش بردم و با لحن سرزنشگرانه گفتم –خیالت راحت شد ؟
ساناز به هم دهن کجی کرد و روشو برگردوند
خدارو شکر ساناز انقدر خجالت کشیده بود که تا وقت ناهار حرف نزنه وگرنه مطمننا سر سام میگرفتیم شاهین ماشینو جلای یه رستوران زیبا در فضایی سر سبز نگه داشته بود اما هوا به قدری رطوبت داشت و گرم بود که کسی دلش نمیخواست بیرون پرسه بزنه البته به جز من که استثنا بودم
بعد از انتخاب غذابه طرف محوطه ی باغ رفتم تا گلهارو تماشا کنم و سایه هم مانع نشد میون گل ها راه میرفتم و بوی گل رز رو به داخل ریه هام هل میدادم درحال خوندن قطعی شعری از فریدون مشیری بودم که دستی بر شانه ام به ضرب درامد وحشتزده برگشتم –ای وای اشکان تویی ترسیدم
با انگشت سبابه به الاچشقی اشاره کرد و گفت –بیا بریم اونجا بشینیم مبخوام باهات حرف بزنم
الاچشق انقدر زیبا بود که ذهن مرا از پرسش جمله ی (درموردچی؟)منحرف کرد
جلوتر از او به طرف الاچیق دویدم و خودمو له درون ان انداختم اشکان هم به سرعت من دوییده بود کنارم نشست و منتظر شد تا بیانات من نسبت به زیبایی الاچیق تموم بشه
-رها خیلی رک ازت بپرسم …تو..به شاهین علاقه داری
سوالش خیلی غیر منتظرانه بود دستهامو در هم قلاب کردم و سرمو به زیر انداختم
-تو که بهتر از هرکس میدونی …ازش متنفرم
-اگه قرار باشه بین من و اون یکی رو انتخاب کنی چی؟
کم کم داشتیم به سوال همیشگی میرسیدیم
-ببین اشکان من نه به تو و نه به شاهین اونقدر علاقه ندارم یعنی چطور بگم علاقه ی عاطفی ندارم
شاهین دستم رو گرفت و روی قلبش گذاشت هر کاری کردم نتونستم مانع او شوم –ببین رها واسه تو داره اینجوری میزنه دلت میاد؟دلت میاد بهش بگی نه
از حرارت عشقش که به دستهاش سرایت کرده بود میسوختم دستمو پایین اورد و گفت –رها با من بازی نکن خواهش میکنم …… شاهین یه گرگه شاید دوستت داشته باشه ولی دست اخر میدرتت ولی من عاشقم حاضرم به خاطر تو باهاش بجنگم
بدون توجه به جمله های محبت امیزش بلند شدم و فریاد زدم –سگ زرد برادر شغاله …بس کنیداین بازی رو امروز تو …دیروز شاهین …امروز تو ….فردا هم لابد سیاوش …نکنه من رو گنج نشستم و خبر ندارم
اشکان به یکباره از جا پاشد و صاف جلوی من ایستاد دیگه ان لحن محبت امیز تو نگاهش نبود حلا اتشی بود درانبوه کاه –چرند نگو خودت خوب میدونی که ما اگه بیشتر از شما اموال نداریم کمتر هم نداریم
-حرف حق جواب نداره..ولی من چیزی درخودم نمیبینم که همه عاشقم بشن اینقدر هم بچه نیستم که تا یکی گفت دوستت دارم خودمو بندازم بقلش
تا حالا اشکان رو اینجوری ندیده بودم ارواره هاش رو چنان روی هم فشار میداد که مطمن بودم که فکش خورد میشه چشمهای زیرک و کشکیش رو به چشمهام دوخت و گفت –من بدستت میارم تهمت های مزخرف و چرند تو هم ارزونی خودت حرفات خیلی بد بود بدجوری بهم برخورد ولی من هم واست یه چیزایی تو استین دارم
سرمو به علامت تاسف تکون دادم و راهمو کج کردم ساناز در چارچوب گنبدی الاچیق ظاهر شد –غذا یخ کرد ها چیکار میکنید شما؟
-هیچی ایشون اومدند برن دسشویی یک سری هم به اینجا زدند بیا دیگه اشکان
خودم مونده بودم چجوری به این سرعت چنین جملاتی رو سرهم کردم بالای سر اشکان هم یه علامت سوال بزرگ بود ناگهان به طور اتفاقی جفتمان شروع به خندیدن کردیم
توی ویلای مادرجون همه جمع بودن مهین مسعود منوچهر سیاوش و از همه نفرت انگیز تر شاهین و سمیرا
ثانیه چندین هزار بار خدا رو شکر میکردم که ساناز همراه ماست وگرنه باید چه میکردم میون اونهمه گرگ که به خونم تشنه اند
بزرگترها در طبقه پایین ویلا با هم حرف میزدند و من و ساناز هم ترجیح دادیم به اتاقی که قرار بود شب توش استراحت کنیم رفته و وقت بگذرانیم با خنده و شور وشوق از پله ها بالا میرفتیم که چشمم به سمیرا افتاد انقدر ارایشش غلیظ صورتش توی ذوق میزد که چهره اش قابل تشخیص نبود بلاخره اون هم دختر مسعود بود دختری سبزه به شدت لاغر و بدون ذره ای زیبایی
-به رها جون تو هم اومدی …چه خبر خوشگله
دیگه اثری از لبخند روی صورتم نبود سرمو پپپایین انداختم و با سردی جواب دادم –خوبم
-برید بالا الان میرم بقیه رو هم صدا کنم
نگاه پرسشگر ساناز روی صورتم غلت میخورد –این دیگه چجور جونوری بود؟
-جونور؟حیفق از اسم جونور بیا بریم
با هم کنارشومینه خاموش روی سرامیک های خنک اتاق نشستیم و ساناز هم شروع کرد به تعریف مجدد جوک هاب بی معزه ای که تا بحال بیشتر از صد بار اونهارو شنیده بودم من هم با بی تفاوتی به هرکدام میخندیدم که با صدای باز شدنم در صاف سررجام نشستم همهی بچه ها داخل شدند فقط سایه میان انها نبود
سیاوش-به به …رها خانوم از ما خبر نمیگیری…نمیگی مردیم زنده ایم …معرفی نمیکنی؟
-وا..سیاوش مگه توم ساناز رو نمیشناسی …یادته چند سال پیش بعضیا منو هل دادن تو حوض یه دختر بود پیشمون گریه اش گرفت
-اهان حا لا یادم اومد …چه قدر بزرگ شدید ساناز خانوم
اشکان کنار من نشست میدونستم میخواد چیزی بهم بگه وگرنه جرات اینکارو مخصوصا جلوی شاهین نداشت
انقدر وایساد که همه حواسشون از ما منحرف شد و اروم در گوشم گفت –مواظب خودت باش
تا اومدم منظورشو بپرسم از جلوی چشمم غیب شد هزار سوال بر ذهنم هجوم اورد در حال فکر کردن به جمله عجیب اشکان بودم که نگاهم با نگاه عصبی شاهین برخورد کرد –رها چته تو فکری ؟
خدا خدا میکردم چیزی نپرسه ملتسمانه به ساناز نگاه کردم انقدر گرم حرف زدن با سیاوش بود که حتی نیم نگاهی به من نمیکرد
از سر ناچاری شونه هایم رو بالا انداختم –من حق ندارم تو فکر باشم ؟
نگاهی به اطراف انداخت و بلند گفت –رها اینا که سرگرم کارن بیا بریم از تو باغ چوب جمع کنیم اخه دایی مسعود سیخ ها رو جا گذاششته
میدونستم قراره سوال پیچ بشم با صدایی که نمیتونستم روش کنترل داشته باشم گفتم –نه ..میخوام با بچه ها باشم با سمیرا جون برو
سمیرا –مرسی خودت باهاش برو ما امروز با هم دعوا کردیم
حالا همه ی نگاه ها به من دوخته شده بود اهی از اعماق وجود کشیدم و بلند شدم دلم نمیخواست برایم شایعه درست شود
جلوتر از او به را ه افتادم چقدر از ویلا دور بودیم سعی کردم اصلا توجهی به شاهین نداشته باشم
اما شاهین هوس دعوا به سرش زده بود روی تخت سنگی نشست و به من که دنبال چوب میگشتم خیره شد –بشین
ناباورانه نگاهش کردم اندفعه فریاد زد-گفتم بتمرگ
-شاهین حالت خوبه …چرا داد میزنی …اروم م بگی میشینم
انقدر هول شده بودم که اب دهانم خشک شده بود به درختی تکیه دادم هوا انقدر شرجی بود که نفس را تنگ میکرد
روبرویم ایستاد و به چشمانم خیره شد از ترس اب دهانم رو قورت دام با صدای از ته چاه درامده پرسیدم –چیزی شده؟
-برای چی نشستی زیر پای اشکان …فکر کردی حالیم نیست واسه چی اشکان هی میاد درگوش تو پچ پچ میکنه ..تو که دختر هرزه ای نیستی هستی….
از حرفش قلبم به درد اومد ایا اگر مادر داشتم کسی میتوانست این جمله را به زبان اورد مطمنن اندام مادرم هزار بار در گور لرزید
-خفه شو …خفه شو ..هرزه تو ای و داداشت ….بعدشم من با هرکس دلم بخواد پچ پچ میکنم هنوز پدر و برادرم نمردند پس به تو هیچ ربطی نداره خیلی نگران داداشتی از راه بدر نشه جلوی دهنشو بگیر که هی نیاد دم گوش من غزل سرایی…
مثل سگ از گفته ی خودم پشیمان شدم چنان از جملات خود متجیر شدم که با دو دست جلوی دهانم را گرفتم در چشمان سیاه و شرورش اتش زبانه میکشید دیگر برای ماندن جایی برای من نبود با دستان ظریفم پسش زدم تا ازجلوی هیکل ورزیده اش رد بشم
اما هنوز یه قدم دور نشده بودم که چنان مچ ظریفم را با دستان قویاش گرفت که حس کردم استخوان دستم صد تکه شده از درد فریاد زدم
محکم مرا به تنه ی درخت کوبید و گفت –پس حدس من درست بود اره ؟بگو خانم واسه اینکه منو از سر راهش کنار بزنه رفته زیر پای داداش خام ما نشسته به خدایی که میپرستی قسم اگه ببینم یکبار دیگه دور برش بچرخی گردنتو میشکنم
از اینکه اورا اونجوردر حال سوختن میدیم لذتی وصف ناپذیر وجودمو پر میکرد پئزخندی معنا دار تحویلش دادم و گفتم –چشم بهش میگم
احساس کردم اتش گرفت با حیرت تمام نگاهم کرد-میبنم که گستاخ هم شدی…حالا دیگه منو مسخره میکنی
فشار دتش رو دور مچم بیشتر و بیشتر کرد مطمنم لگدم را روانا زانوش نکرده بودم دستم شکسته بود تنهایی صدایی که درحال فرار میشنیدم صدای ناله های پی در پی اش بود
برای ساناز قضیه رو سیر تا پیاز تعریف کردم و ساناز هم با چشمان گرد شده همه را گوش میکرد و دراخر هم با شوق و ذوق گفت –خوبه بازعمو دو جلسه کلاس کاراته گذاشتت و گرنه الان فسیلت هم نمونده بود
تا شب با ساناز سرو کله زدم و خندیدیم روحیه ام را عجیب شاد میکرد اما این خوشی های من هیچگاه به بیشتر از دوساعت استمرار نمیافت چون اقا مسعود همه رو برای شام صدا کرد
سر میز شام کنار ساناز نشستم از ترس شاهین جرات نمیکردم حتی جلوی پام رو نگاه کنم هنوز مچم از درد ذق ذق میکرد در حال بازی کردن با غذا بودم که صدای مهین منو وادرار کرد که سرمو بلند کنم –وا…رها جون قیمه دوست نداری….یکم الویه هم هست میخوای بگم سمیرا بیاره؟
دست از غذا کشیدم و در حال بلند شدن از میز گفتم –ببخشید ولی من اصلا اشتها ندارم …یکم خستم بهتره برم استراحت کنم ..شب همگی به خیر
انقدر با نگاه ها سنگین بود که حس کردم نمیتونم نفس بکشم از پله ها بالا رفتم شاید اگر زودتر میخوابیدم به نفعم بود دستم رو روی دستگیره گذاشتم که ناگهان با صدای اشکان از جا پریدم –وای تویی چرا یهو عین جن ظاهر میشی ؟مگه تو الان سر سفره نبودی
-جدا تو نفهمیدی من سر سفره نیستم
-نه اخه سرم گررم ….با دین صورتش حرفم نیمه کاره موند –چرا پای چشمت کبوده ؟
دستش رو روی محل کبودی گذاشت و گفت –یعنی تو میخوای بگی نمیدونی
در رو باز کردم و گفتم –حقته …میخواستی دور و بر من نپلکی
هنوز قدمی برنداشته بودم که دستمو گرفت –واقعا که من به خاطر تو کتک خوردم …خیلی نمک نشناسی
لبخند تمسخر امیزی زدم و گفتم –نوش جانت…در ضمن تو حتی اگر به خاطر من بمیری هم نه به تو و نه بو اون اقا داداشت یه نگاه نمیندازم پس خودشیرینی رو بذار کنار
انقدر عصبانی شد که عضلات ارواره هایش در قالب میلغزید دستم را رها کرد و گفت –تو یه اشغال لیاقت منو نداری همون باید بری زیر دست شاهین که هر روز کتک بخوری این رفتارتو تا اخر عمر فراموش نمیکنمم و قول میدم تلافی کنم
مجدادا همون لبخند معنادار را به صورت خشمگینش تقدیم کردم و با ارامش تمام گفتم –تمام شد…از جلودر برو کنار میخوام دروببندم
اتش خشم از درون اورا میسوزند قصد داشت مراهم بسوزاند برای همین هم طوطی وار این جملات را ادا میکرد –تو به عروسک خوشگلی که من فقط تو رو واسه یکروز میخوام شاهینم همینطور هیشکی عاشق اخلاق گند توی عوضی نمیشه پس دلتو خوش نکن …..
انصافا اتش گرفتم صورتم از خشم ملتهب شده بوداما قبل از اینکه بتواند دو دو زدن حلقه اشک را در چشمانم ببیند در را با شدت به رویش بستم او حقیقت را گفته بود و حقیقت هم تلخ بود تلخ تر از زهر خودم را دمر بر روی تخت انداختم شالی را که به حرف شنوی از نرگس سر کرده بودم بر کناری انداختم موهایم خیس از اشک بود –خداوندا ایا کسی در این دنیا ی خاکی نیست که چهره ام را نبیند و عاشق سیرتم شود ایا کسی نسیست که به جای تعریف از چشمهای طوسی دور مشکی ام از سیرت و باطنم تعریف کند قسم به بزرگی خودت که انروز همه ی وجودم را تقدیمش میکنم
شب به سختی خوابم برده بود و تا نیمه های شب گریه میکردم صبح با نواز دستان سایه بر روی موهایم بیدار شدم
-خواهر کوچولو خوشگلم بیدار نمیشی؟
-سایه ساعت چنده ؟
-ساعت دوازده ظهره نمیخواستم بیدارت کنم روشنک گفت بیدارت کنم یه چیزی بخوری
-گرسنه نیستم دلم میخواد برگردیم تهران …بقیه کجان ؟
-رفتن کنار دریا فقط منو روشنک اینجاییم …پاشو لوس نشو یه چیزی بخور تا نهار ضعف نکنی ممکنه دیر برگردند
با اصرار سایه چند لقمه نان و مربا خوردم تازه میفهمیدم که چقدر گرسنه بودم روشنک هم مقابل من نشسته بود و درحال صحبت با سایه بود اصلا کلمه ای از حرفهایشان را نمیفهمیدم در حال بررسی اطراف بودم که چشمم به تلفن روی کابینت اشپزخانه افتاد
به میان حرف ان دو پریدم و گفتم –روشنک جون تلفن کار میکنه
-اره عزیزم …حالا به کی میخوای زنگ بزنی؟
-به بهزاد …
با کسب اجازه تلفن رو برداشتم و شمارهی تلفن همراه بهزاد رو گرفتن انقدر بوق زد که دیگر نا امید میخواستم تلفن رو قطع کنم بلاخره صداش درگوشی پیچید
-بفرمایید
-سلام بهزاد…مگه قرار نبود یه سر بیای اینجا؟
-سلام رها …چرا اتفاقا میخواستم امشب راه بیفتم ولی یکروز بیشتر نمیتونم بمونم
با شنیدن این جملاتت چنان خوشحال شدم که اروم جیغ زدم –راست میگی چه خوب پس منم با تو برمیگردم
-چرا مگه سایه میخواد بیاد ؟
به دور برم نگاه کرد م و اروم گفتم –شاهین منو اذیت میکنه
-غلط کرده …دور و برش نچرخ تا بیام ببرمت
از توی گوشی برایش بوسه ای فرستادم و خدافظی کردم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم صبر کردن تا شب برایم سخت نبود بلاخره بقیه هم امدند ساناز انقدر سرش گرم خوش زبانی های سیاوش شده بود که مرا از یاد برده بود و منهم از این بابت ناراحت نبودم
ساناز بر گردنم اویز شدو با شوق و ذوق گفت –چرا نیومدی جیگر انقدر خوش گذشت
شاهین –منم جای تو بودم نمیومدم
از پشت ساناز نگاهم به رخسار زیبا و با جذبه اما منفور شاهین افتاد با حاضر جوابی گفتم –جای تو رو که تنگ نکردم بعدشم زیاد غصه نخور فردا با بهزاد برمیگردم
سایه که در اشپزخانه مشغول خرد کردن کاهو بود از پیشخوان اشپزخانه گفت –چی؟بهزاد ؟مگه قراره بیاد اینجا ؟
به علامت مثبت سرتکان دادم –اه پس منم با شما میام دیگه وقتی تو و بهزاد نباشید من اینجا بمونم چیکار؟
شونه هامو بالا انداختم روشنک روزنامه ای را مثلا چند دقیقه پیش غرق در ان بود روعسلی مبل پرت کرد و با غیظ گفت-سایه جون اون بچه است با شاهین درگیر شده تو برا چی بری؟
-اخه تنها اینجا چه کار …تازه معنای متلک روشنک رو فهمیده بودم عصبانی گفتم –ببخشید روشنک جون ..من با کسی مشکل ندارم حوصله ام سر رفته شما حق نداری به جای من نظر بدی
سایه لبش را گزید و چشم غره رفت روشنک هم با لبخند کار را تمام کرد هیچگاه نمیگذاشت کار به حای با لا کشیده بشه انقدر با سیست بود که خودش رو با نقش بازی کردن در دل همه جا کنه
ساناز-اگه تو وسایه برید تکلیف من چی میشه
خودم رو روی کاناپه نارنجی رنگ انداختم و بدون اینکه به او نگاه کنم با لحن بی تفاوت اما دستوری گفتم –معلومه ما اوردیمت ما هم میبریمت
شاهین که انگار سوزه ای پیدا کرد ه باشد دست به سینه به دیوار روبه روی من تکیه داد و نگاه خیره اش را به من دوخت –ساناز جون یه دختر چموش خود خواه میتونه حتی یه زندگی رو به هم بزنه و به جای دیگران هم تصمیم بگیره حتما توقع داره همه بگن چشم
از کوره به در رفتم و نا خوداگاه چند قدم به پیش رفته و صاف جلوش ایستادم –میشه ازت بخوام تو نظر ندی پدرش اونو به ما سپرده و از ما هم تحویل میگیره بعد سرم را نزدیک گوشش بردم و اهسته زمزمه کردم –چیه خوشتیحالا نوبت این شده
پوزخندی زد وارام تر از من گفت –نه …تا وقتی عروسکی به این خوشگلی هست چرا برم سراغ اون
سرمو به نشانه تاسف تکان دادم و روزنامه ای را که چند دقیقه پیش دردست روشنک بود را برداشتنم درحین روزنامه خوندن با طعنه گفتم –ساناز زود برو لباساتو جمع کن تا بعضیا تورت نکردن
ساناز متعجب نگاهم کرد و سرتکون داد چون رفتن سایه و روشنک به باغ را با چشم دیده بودم جرات بیشتری یافتم و داد زدم –گفتم برو ..نمیخوام تو هم عاشق سینه چاک بشی بعد ببرمت
ساناز یه حالتی پیدا کرده بود انگار فهمیدئه بود فریاد های من فقط هارتو پورته چون رو لبش لبخندی تمسخر امیزلانه کرده بود و با همون لبخند به طبقه بالا رفت
شاهین هم که انگار منتظر همین رفتار باشه بلافاصله تکیه اش رو از دیوار برداشت و کنار من روی کاناپه نشست
-عزیزم چرا انقدر خودتو به در و دیوار میزنی ..تو که اخر قصه رو میدونی گفتم که عاشق گریزهاتم ولی تو دیگه داری کارو به چموش بازی میکشی چرا نمیخوای با من کنار بیای
هر کلمه اش تکه تکه ی سلولهایم را میسوزاند احساس حقارت میکردم فکم از عصبانیت چفت شده بود با بغض نگاهم را به سمتش برگرداندم از چشمانش شرارت میبارید لبهایم را به سختی باز کردم و گفتم –قصه ای درکار نیست مطمن باش اخرش تو میبازی شاید هم با همین ساناز بری زیر یه سقف …تو لیاقتت دخترایی که با یه دوستت دارم خر میشن تو لیاقت منونداری ….اگر یکبار دیگه
انگشتم را به نشانه ی تهدید جلوی صورتش تکان میدادم که دستم را گرفت دستانش انقدر داغ بود که میترسیدم دستم را ذوب کند مانند حیوانی که از ترس گشتارگاه جان میکند تقلا میکردم –میبینی تو حتی نمیتونی دستتو از دست من بیرون بکشی پس واسه من رجز نخون من اگه بخوام میتونم بی ابروت کنم به طوریکه خودت به دست و پام بیوفتی
بعد دستم را به سمت لبش برد و ناغافل بوسه ای طولانی بر ان مهر کرد کاش میمردم و اون صحنه رو نمیدیم داد زدم خیلی کثیفی ….اشغال حیوون ازت متنفرم
بدون اینکه خودم بخواهم اب دهانم را به صورتش انداختم دستم را رها کرد و با ارامش تمام دستمالی از جیبش در اورد
-ادم جواب بوسه رو اینجوری نمیده …بلاخره ادبت میکنم دختره چموش گستاخ
از جا بلند شدم و تا اتاق ساناز یک نفس دویدم چنان در را با لگد باز کردم که ساناز از جا پرید –چته دیوونه …
درحالیکه نفس نفس میزدم گفتم هیچی هیچیم نیست تو لباساتو جمع کن
تمام شب به اتفاقات ظهر فکر میکردم ایا او واقعا میتوانست به من دست درازی کند ؟جواب معلوم بود اری او میتوانست چقدر خطرناک بود چقدر حیوان صفت و پست بود سر میز شام روبرویم نشسته بود همه مشغول غذا خوردن بودند بدون اینکه خودم بخوام سرمو بلند کردم و به چشمهای وحشی و گرسنه اش چشم دوختم شاید میخواستم بدانم که ایا او واقعا میتواند به من اسیب برساند یا حرفش بلوفی بیش نیست خیلی سریع متوجه نگاه من شد او هم نگاهش را به من دوخت و چشمک زد لبخند لبانش چنان ترسناک بود که تمام وجودم لرزید چهره اش زیبا بود ولی پرده باطنش خبر از بیمار بودن او میداد سریع نگاهم را از او دزدیدم درحال بازی کردن با غذا بودم که زنگ ویلا به صدا دراومد انگار پرنده ای باشم که از قفس ازاد شده با شور و شوق فریاد زدم –بهزاده ..من باز میکنم
سمیرا –باشه بابا حول نشو کسی نمیخواد داداشتو بخوره
امامن بی توجه به متلک او فقط میدویدم خودم را به باغ رساندم و در اهنی باغ را با عجله باز کردم بهزاد بود چقدر چهره اش مهربان و دوست داشتنی بود خودم را در اغوشش انداختم و گونه اش را چند بار بوسیدم بزور حلقه ی دستانم را ازگردنش باز کرد –چته دختر خفه ام کردی …
-وای بهزاد زودتر منو از دست این خانواده ی عوضی نجات بده
بهزاد خندید و گفت –باشه اما اول بار یه چیزی بخورنم که انرزی داشته باشم نجاتت بدم …شام خوردین؟
-نه ..یعنی داشتیم شام میخوردیم که تو اومدی
دستم را گرفت و با هم به داخل رفتیم از او استقبال گرمی شد تازه متوجه شدم که اشکان سر میز نیست برای اینکه حرص شاهین را دربیاورم بلند گفتم –مهین جون اشکان کجاست ؟
نگاه تند شاهین به سرعت نور بر صورتم چرخید –چیه مادر نگرانشی؟
از عصبانیت شاهین لذت میبردم چه عیبی داشت اشکان هم نبود که بر خودش بگیرد برای همین از قصد پشت چشمی نازک کردم و گفتم –اره اخه جاش خیلی خالیه
-الهی قربونت برم خاله ..با دوستش رفته شکار
ساناز که درحال اب خوردن بود اب درگلویش شکست و به سرفه افتاد سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت –دلت میخواد شاهین جفتتونو بکشه ؟
-چرا شلوغش میکنی ؟من فقط کنجکاو شدم
روشنک لبخندی رضایتمندانه بر گوشه لبش بود احتمالا فکر کرده بود که من عاشق اشکانم که دلنگرونش شدم با خودم فکر کردم شاید این شایعه پخش بشه شاید دیگران شاهین را مجبور کنند دست از سرم برداره پیچوندن اشکان خیلی راحتتر از شاهین بود
بعد از شام همگی جلوی تلویزیون نشسته بودیم و سرگرم دیدن سریالی بودیم که هر شب ان را دنبال میکردیم البته بزرگترها در سالن پذیرایی در طبقه پایین صحبت میکردند شاهین تمام شب را بق کرده بود و فقط جلوی تلویزیون نشسته بود مطمن بودم حتی یک کلمه از فیلم را هم نفهمیده هرچند من هم دست کمی از او نداشتم همه به نعی مشغول بودند که در باز شد همه نگاه ها به سمت در برگشت سیاوش-به اقا اشکان کجایی که یکنفر از ناراحتی دغ کرد
اشکان کوله پشتی اش را بر زمین انداخت و خسته و نزار خودش را کنار سیاوش انداخت –جدا؟چه عجب مادر به فکر ما هم افتاد
سیاوش –نه بابا مادر کدومه بچه ننه منظورم …
سیاوش انگار نه انگار که حسابی خسته بود صاف سر جایش نشست –چی؟منظورت کیه ؟
حیف که دستم به سیاوش نمیرسید تهدید گرانه نگاهش کردم ولی او اخر با نگاهش به سمت من اشاره کرد تا خواستم حرف بزنم اشکان نگاه خسته اش را به من دوخت و گفت- جدا؟من هم نگرانش بودم
سمیرا که از شدت حسادت در حال خفگی بود با غیظ گفت –میشه برید اتاق بغلی بهم ابراز عشق کنید
با این حرف سمیرا شاهین به حد انفجار رسید فریاد زد –میشه خفه شید کدوم نگرانی؟کدوم عشق و عاشقی؟ داره فیلم بازی میکنه این عروسک همه رو بازی میده همه رو تشنه میبره لب اب تشنه هم بر میگردونه
سیاوش که میخواست جو حاکم رو عوض کنه گفت –نه بابا نکنه تو هم عاشق عروسک شدی ؟به خدا قیافه اصلا ملاک نیست به قول خودت این اتیش پاره است ادم باید یکی انتخاب کنه که اتیش نسوزونه مگه نه ساناز خانوم ؟
ساناز لپهاش گل انداخت و تا بنا گوش سرخ شد خوب بحثو منحرف کرده بود من هم کم نیاورد م و متکای را که زی دستم بود به سمتش پرت کردم –خیلی بیشعوری سیاوش حالا دیگه من اتیش پاره شدم
سمیرا که رگه های حسادت رو میشددر همه ی رفتار و حتی صداش دید و دنبال یک مجرا برای سریز ان حس لعنتی اش میگشت با لحن مرموز و طعنه امیزش گفت –نه عزیزم تو اصلا اتیش نمیسوزونی فقط یه فامیلوانداختی به جو ن هم ….داری برادرو به جون برادر میندازی ..ادم خوب نیست از زیبایش سو استفاده کنه تو که اخرشم هیچکدومو نمیپسندی براچی پابندشون میکنی و قلبشون رو میشکونی از تو بعیده که…
اومدم حرفی بزنم و از خود دفاع کنم که اشکان مجال نداد –خفه شو مگه همه مثل تو ان؟تو که همچین اش دهنسوزی هم نیستی هر روز خودتو بزک میکنی و یکی تور میکنی وای به حال اینکه خوشگلم باشی نزار واسه همه قضیه افشین و پاساز رو و کنم
سمیرا چشمانش گرد شد میدانست که دیگر کلمه ای هم نباید حرف بزند اما شاهین خوب طنابی برای کشیدن پیدا کرده بود –تو خفه شو اشکان ..مگه غیر از اینه که رها داره همه پسرای فامیلو بازی میده ولی من ادمش میکنم ما که عروسک خیمه شب بازی خانوم نیستیم
اشک د رچشمانم حلق زد چه توهین هایی که اونروز نثار من نکرددند ساناز دستش را دورم حلقه کرد دستش را پس زدم صدای روشنک از طبقه پایین به بحث خاتمه داد –دخترا یکودومتون برید لباسهارو از اونور جمع کنه بیاره
من که دنبال راه فراار برای خلاص شدن از جو حاکم میگشتم داد زدم –الان میام روشنک جون و با عذر خواهی از همه به طبقه پایین رفتم
تا رسیدن به رختشور خانه خیلی راه بود در واقع اونجا امارت بود من از ترس میلرزیدم قدم هایم را سریع بر میداشتم صدای جیرجیرکها و تکان خوردن شاخ و برگها ادم را بدجوری میترساند راه زیادی را طی کردم تا به رختشورخانه رسیدم در را باز کردم و لباسها رویکی یکی خارج کردم از پشت سر صدایی شنیدم تمام اندامم میلرزید نفسم را حبس کردم که دستی را بروی شونه ام احساس کردم برگشتم چهره ی اشکان با عث شد ترسم فروکش کند
بی تفاوت لباسها رو داخل سید ریختم که گفت –بشین رها ترو خدا میخوام باهات حرف بزنم –نمیشه کار دارم
جلوم وایساد چنان سرش را نزدیک صورتم اورد که حرارت نفسهایش پوستم را میسوزاند میخواستم از کنار رد بشومم که دستش را به دیوار زد و مرا گوشه سه کنج دیوار زندانی کرد –عزیزم از من فرار نکن اگه جواب مثبت بهم بدی خوشبختت میکنم
از چشماش میترسیدم میترسیدم هوس بر او غلبه کند حالا وقت نقش بازی کردن نبود باید اورا ازوضع حال در میاوردم بغضم ترکید و درحالی که گریه میکردم گفتم-اشکان شاهین راست میگه من اون حرفو سر میز شام زدم تا شاهین دچار سو تفاهم بشه و دست از سرم برداره من واقعا علاقه ای به تو یا به شاهین ندارم
خنده رو لبهایش ماسید اما خود را نباخت –تو طعم عشق و نچشیدی اگر یکبار طعمشو بچشی دیگه دلت نمیخواد ازش دل بکنی من واقعا به تو نیاز دارم
با دست ازادش موهایم را که وحشی و ازاد روی چهر ها م ریخته شده بود کنار زد نفسم از ترس حبس شده بود با صدای ازقعرچاه در امدهبود گفتم –منو ببخش اما دوستت ندارم
با دست شانه هایم را محکم نگه داشت و سرش را نزدیک و نزدیک تر اورد دستهایم را جلوی صورتش گرفتم و گفتم –چیکار میکنی؟…دیوونه شدی؟منکه معذرت خواستم
-دستانم را مهرار کرد و پشتم قفل کرد –تقصیر خودته عزیزم نباید اینقدر با دم شیربازی کنی بلاخر من یک مردم از مرد هم توقعی جز اتش نیاز نمیشه داشت مطمن باش اینجوری عاشقم میشی من فقط ازت یه بوسه میخوام
داد زدم –تروخدا اشکان قسمت میدم تو رو جون مادرت
با صدای در به خودش اومد و به سمت در برگشت

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت اول

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت دوم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت سوم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت چهارم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت پنجم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت ششم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت هفتم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت هشتم

رمان دو راهی عشق و هوس قسمت نهم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!