رمان شراره پارت اول

رمان شراره قسمت اول

رمان شراره قسمت دوم

رمان شراره قسمت سوم

رمان شراره قسمت چهارم

رمان شراره قسمت پنجم

رمان شراره قسمت ششم

رمان شراره قسمت هفتم

رمان شراره قسمت هشتم (آخر)

خلاصه رمان :این داستان درباره دختری به نامِ پریا می باشد که بسیار شیطون و سرزنده است و زندگی خوب و آرامی دارد ولی زندگی آرام این دختر با رفتن به دانشگاه به هم میخورد و این دختر برای …

.سروش دستت رو بردار ،می خوام عکس رو ببینم.در همین حال صدای پدرم را شنیدم که گفت:بچه ها حاضر شید، می

خوایم بریم.سرم را بلند کردم و نگاهی به صورت سروش انداختم و گفتم:شانس اوردی.از اتاق خارج شدم و کیفم را برداشتم

.از عمو و زن عمو خداحافظی کردم .به طرف سروش که تازه از اتاقش بیرون امده بود رفتم.خیلی قاطع به صورتش نگاه کردم

و گفتم:من دیدم اون عکس منه ولی تو گفته بودی سوخته.بعد بدون انتظار پاسخ به سوی در رفتم و از خانه عمو خارج شدیم

.به خانه که رسیدیم بدون انکه لباسم را عوض کنم روی تخت نشستم تمام فکر و ذکرم روی عکس مانده بود .محال بود ان

دختر کسی غیر از من باشد.مخصوصا رنگ موهایم که از دور مشخص و نمایان بود با همان بلوز زرشکی .همان عکسی بود که

در خانه عمو گرفتیم .ان روز که عکس می گرفتیم به سمانه گفته بودم ،یادت باشه این عکس مال خودمه به کس دیگه ای نده

.سروش که در کنار سمانه ایستاده بود گفت:همچین می گه هر کی ندونه فکر می کنه عکسش به چه درد ما می خوره ؟این

عکس فقط به درد صاحبش می خوره و بس .سروش پس از چاپ عکسها گفت:نه به تو رسید نه به ما .عکس سوخته.اصلا نمی

توانستم باور کنم این همان سروشی است که تا چند سال قبل می گفت:شانس آوردی تو قرون وسطی به دنیا نیومدی و گرنه

با این موهای قرمز و این چشمای وحشی درسته توی اتش کبابت می کردند .از این که کم کم به این نتیجه می رسیدیم که

ممکن است سروش به من علاقه داشته باشد می ترسیدم.امروز احساس تازه ای در مقابل او داشتم .نمی توانستم چون

گذشته خیلی راحت با او حرف بزنم ،سر به سرش بگذارم یا حتی اسمش را صدا کنم .از این که بدون اطلاعم یک سال تمام

عکسم در دستش بود احساس خوبی نداشتم . به طرف کیفم رفتم و قاب را در اوردم .ان را روی دیوار مقابلم قرار دادم .از پنج

سال پیش به این طرف که وسایل شیوا از این اتاق جمع شده بود روی این میخ چیزی قرار نگرفته بود .قاب را روی دیوار زدم

و از اتاق خارج شدم .نمی فهمیدم چرا خود نویسی که انقدر برایم عزیز بود را به او دادم.بعد از خوردن شام،در اشپزخانه

ظرف ها را می شستم که عمو به همراه زن عمو ،سروش و بقیه خانواده به خانه ما امدند .به استقبالشان رفتم.سمانه را بوسیدم و برای دومین بار عمو و زن عمو را بوسیدم .با بهزاد دست دادم و با دیدن سروش دوباره به یاد عکس افتادم و فقط

گفتم :خوش امدی .فکر کنم از این بابت ناراحت شد این را می شد از قیافه اش فهمید .ظرف شیرینی را برداشتم و مشغول

پذیرایی شدم .به سروش که رسیدم گفت:به بهزاد حسودیم شد حالا دیگه ما غریبه شدیم ؟متوجه خود نویس شدم که حالا

مال او بود .خود نویس در جیبش قرار داشت .فهمید نگاهم به خود نویس افتاده است گفت:خود نویسقشنگیه.

از مشهد خریدم خوب نگهش دار.

روز چهارم فروردین به قصد خانه عزیز ،از تهران به بابلسر حرکت کردیم .ساعت از دو گذشته بود که به انجا رسیدیم .خانه

عزیز نزدیک به ساحل نبود .خانه او درست وسط یک باغ زیبا و بزرگ قرار داشتکه پر از درخت های سیب و پرتقال بود و

باغچه جلوی خانه مثل همیشه پر از گل های رنگارنگ بود.عزیز صورتم را بوسید .ویدا را بغل کرد و مثل همیشه قربان صدقه

اش رفت .احوال خانواده عمو را گرفت و از کارش سوال کرد .من هم مثل هر سال چمدانم را به اتاقی بردم که به سمت باغچه

پر گل عزیز باز می شد .از بچگی به همین اتاق می امدم .با دیدن ملحفه جدید تخت که به رنگ ابی بود از اتاق بیرون امدم و

به عزیز گفتم:عزیز جون روتختی رو عوض کردین خیلی قشنگ شده .چهره عزیز خندان شد و با تبسمی که همیشه بر روی

لب هایش بود گفت:می دونستم که رنگ ابی رو دوست داری.مرا بیشتر از نوه های دیگرش دوست داشت همیشه می گفت،تو

شبیه مادرمی .ان وقت دستی به موهایم می کشید و چشمانش پر از اشک می شد. گاهی این علاقه انقدر زیاد می شد که

سپیده دختر،خاله ناهید به زبان می آمد و با گلایه به عزیز می گفت:تو بچه های خاله نرگس رو بیشتر از بقیه دوست

داری،حتی این اتاق رو از بچگی برای شراره اماده کردی .و البته این در حالی بود که اگر من انجا نبودم ،خودش از این اتاق

استفاده می کرد. برای شام خاله ناهید ،سپیده ،شایان و اقا منصور به همراه زن دایی اشرف و پسر دایی فرامرز به انجا

امدند.سحر دختر خاله ناهید به همراه همسرش بهرام و دخترش مریم نیز آنجا بودند . ولی نسرین دختر دایی ام به همراه

همسرش به رامسر نزد خانواده شوهرش رفته بودند .می شد گفت ان شب عزیز همه بچه ها و نوه هایش را به دور خود جمع

کرده بود .ویدا همبازیش مریم را یافته بود .من هم با سپیده مشغول صحبت بودم .هر دو در سال دوم دبیرستان درس می

خواندیم.سپیده گفت:فرامرز خیال داره مغازه اش را عوض کنه.

برای چی.

با خنده گفت:حتما وضعش بهتر شده ،می خواد یه مغازه بزرگ تر بخره.با حرف سپیده به فرامرز نگاه کردم و گفتم:فرامرز خیال داری مغازه رو عوض کنی؟فرامرز با لبخندی گفت:از دست این مادر ها ،هنوز حرف از دهن من در نیومده به گوش همه

رسید .پدر با شنیدن حرف های ما موضوع صحبتش را با اقا منصور تغییر داد و پرسید :فرامرز قراره مغازه جدیدی بگیری ؟نه

اقا جلال فعلا معلوم نیست. شایان پسر خاله ناهید ،که دو سال از من کوچکتر بود گفت:ولی ما شنیدیم مغازه ات رو فروختی و

تقریبا خرید مغازه جدید هم قطعی شده. فرامرز با تعجب پرسید این حرف رو کی زده؟زندایی گفته.از دست این زن دایی شما

،حرف فروش مغازه رو به کجا رسونده. راستش برای مغازه یه مشتری خوب اومده ولی هنوز نفروختم.مغازه ای رو دیدم ولی

هنوز برای خریدش مطمئن نیستم.بعد اقا منصور با فرامرز مدتی درباره شغلش حرف زد .جمله آخر صحبت شهن را اقا منصور

با صدای بلند ،طوری که دیگران هم بشنوند گفت:امیدوارم تو کارت موفق باشی .به نظر من حالا که همه چیزت فراهمه ،بهتره

آستین هات رو بالا بزنی. فرامرز سرش را پایین انداخت و گفت:حالا وقت زیاده.چی رو وقت زیاده ،الان مناسبترین موقع برای

ازدواج توئه.من بیست وپنج سالم بود که عمه ات رو گرفتم .تو چند سالته؟بیست و پنج سال. خب وقتشه دیگه.نفهمیدم چرا

فرامرز به طرف من برگشت و نگاهم کرد و گفت:اقا منصور ولی فکر کنم چند سال دیگه باید صبر کنم.

باز نفهمیدم چرا سپیده از نگاه فرامرز به من ناراحت شد.این مسئله را به راحتی می شد از چهره او تشخیص داد .منظور

فرامرز چه بود ؟چرا به من نگاه کرد و ان حرف را زد ؟برای اینکه سپیده را از فکر در اورم به او گفتم:بلند شو بریم بیرون یه

گشتی بزنیم هوا حیلی خوبه.با هم از خانه خارج شدیم به چهره گرفته سپیده نگاه کردم و گفتم :

چرا تو یک دفعه تو فکررفتی؟

چیز مهمی نیست

-تو نمی تونی منو گول بزنی.از حرف فرامرز ناراحت شدی ؟

سعی کرد از ان حالت خارج شود ولی نتوانست احساساتش را کنترل کند و به جای پاسخ فقط سکوت کرد .می دانستم

چندان علاقه ای به درس و مدرسه ندارد .اگر خواستگار خوبی در ان سن و سال برایش می آمد حتما ازدواج می کرد.

چرا با حرف فرامرز یک دفعه پکر شدی ؟راستش رو بگو

در چشمانش خواندم برای گفتن حرفش دو دل است .عاقبت در حالی که سرش پایین بود گفت: شراره اگه چیزی بهت بگم

در موردش با کسی حرف نمی زنی؟

نه مطمئن باش. از حرفی که به سرعت بر زبان راند جا خوردم

من فرامرز رو خیلی دوست دارم .

o> لحظاتی با تعجب نگاهم را به صورتش دوختم و از او پرسیدم:مطمئنی ؟آخه تو فقط شونزده سالته

o> خب مگه دختر های شونزده ساله حق ندارن یا نمی تونن کسی رو دوست داشته باشم

آخه …. حرفم ناتمام ماند ،چون سپیده گفت:همه مدام به او پیشنهاد می کنن که ازدواج کنه البته فکر نمی کنم که فرامرز از

من خوشش بیاید .شراره می ترسم .من نه مثل تو سر و زبون دارم و نه مثل تو قشنگم .امروز متوجه شدم فرامرز به تو طور

دیگه ای نگاه می کرد.

حدسم درست بود سپیده از حرف و نگاه فرامرز ناراحت شده بود . سعی کردم لحنم به گونه ای باشد که خیالش آسوده شود .

کی گفته تو قشنگ نیستی ؟از خودت حرف در نیار .خیلی دلش بخواد که تو دوسش داشته باشی . شراره چون دلت برام می

سوزه این حرف رو می زنی . شراره اگه فرامرز با یکی دیگه عروسی کنه من دق می کنم .

هر چی خدا بخواد همون می شه .

تو کسی رو دوست نداری تا بدونی من چی می گم .دعا کن هیچ وقت کسی رو دوست نداشته باشی تا زمانی که به

خواستگاریت بیاید و بعدا عاشق همسرت بشی .

حرف خوبی زد ولی از کجا می دانست من کسی را دوست ندارم .سپیده حساسیت زیادی به فرامرز داشت ،ولی برای من

فرقی نمی کرد او با کدام دختر ازدواج می کرد .با یاد اوری سروش و اینکه اگر سروش روزی با دختر دیگری ازدواج کند

،چیزی در وجودم تکان خورد و تمام بدنم به لرزه افتاد. تا ان لحظه به این موضوع فکر نکرده بودم ولی سپیده این فکر را به

سرم انداخت .ترس او به منم منتقل شد گفتم: بی خیال پاشو بریم تو همه چیز درست می شه

دلم می خواست به سپیده کمک کنم ولی چه کاری از دستم بر می امد .برای خوردن شام به ساختمان رفتیم و همه بر سر

سفره نشستیم .فرامرز که روبه رویم نشسته بود دیس غذا را به طرفم گرفت و گفت:شراره بگیر بکش .

در ان لحظه به سپیده نگاه کردم می دانستم در دلش چه غوغایی بر پاست .دیس را گرفتم و برنج کشیدم .بعد از خوردن غذا

من و سپیده ظرف ها را شستیم .کم حرف تر و گوشه گیر تر از گذشته شده بود.گفتم

سپیده مطمئن باش که من به فرامرز هیچ علاقه ای ندارم و بهش حتی فکر هم نمی کنم .لحظه ای تامل کرد و اندیشید تا

توانست این حرف را به زبان آورد .ولی اگه یه روز….

اما حرفش را کامل نکرد و ساکت ماند.

در هر زمانی مطمئن باش حرفم عوض نمی شه

ولی من چطور باید این موضوع را به فرامرز می فهماندم اصلا از کجا معلوم که این توهمات سپیده نباشد .شاید ان بنده خدا

به من هم فکر نمی کرد باید مطمئن می شدم اگر هم اشتباه می کردم ، چه افتضاحی به بار می امد .اما من تصمیم خود را

گرفته بودم .هر طور شده باید در همین هفته با فرامرز صحبت می کردم .خانواده خاله به همراه زن دایی و فرامرز یک ساعت

پس از شام رفتند ولی من از سپیده خواستم پهلوی من بماند .زمانی که هر دو تنها شدیم به او گفتم:

سپیده سعی می کنم یه کاری برات انجام بدم .

منظورت رو نمی فهمم.

شاید پر رویی به نظر برسه ولی می خوام با فرامرز صحبت کنم.

از حرفم تعجب کرد و گفت :

خیال داری چی بهش بگی؟

خودمم نمی دونم باید دید چی پیش می آد .فعلا دارم فکر می کنم چطوری باهاش حرف بزنم .همان موقع فکری به ذهنم

اسید به طرف سپیده برگشتم و گفتم:بدو تا دیر نشده و بقیه نخوابیده اند به عزیز بگم نخود و لوبیا خیس کنه برای فردا اش

بپزیم.سپیده خیلی زود فهمید چه در سر دارم با شیطنت گفت:خیلی بلایی دختر .در حالی که از اتاق خارج می شدم گفتم

:حالا کجاش رو دیدی ،همه سعی خودم رو می کنم که دختر خاله ام مایوس نشه .عزیز مشغول صحبت با مادرم بود بهش

گفتم:عزیز جون می شه برای فردا اش درست کنی ؟تبسمی که همیشه روی لب هایش بود پر رنگ تر شد .چیه دختر هوس

اش کردی

.تنها من نه سپیده هم هوس اش کرده . مادرگفت :شد ما یه بار بیایم اینجا تو عزیزت رو به درد سر نندازی .تو که می دونی

عزیز چطور اش درست می کنه ؟باید به همه محله یه ظرف اش بده .خب من و سپیده چه کاره ایم کمکش می کنیم.عزیز با

کف دستش به پشتم زد و گفت :

خیلی خوب دختره زبون باز فردا آش درست می کنیم.دیگه چی می خوای؟ در حالی که از جایم بلند می شدم به عزیز نگاه

کردم و گفتم:سلامتی شما رو .

و به همراه سپیده از اتاق خارج شدم .سپیده که به دنبالم می آمد گفت:خیلی زبلی حالا فکر می کنی بتونی یه کاری انجام

بدی ؟

امیدوارم

با گفتن این کلمه روی یخت پریدم سپیده هم کنارم نشست. در صورتش نگرانی را می خواندم ولی سعی کردم با یک لبخند

به او ارامش دهم از کاری که قصد انجامش را داشتم مطوئن نبودم .ممکن بود اینها توهمات سپیده باشد. صبح که شد برای

تهیه اش در آشپزخانه برو بیایی بود .نزدیک ظهر آش اماده شد و حالا موقع پخش کردن ان در بین همسایه ها بود .من و

سپیده اش ها را به همسایه ها دادیم و برای بردن آش به خانه زن دایی رفتیم .سر کوچه زن دایی از سپیده خداحافظی کردم

و او نیز اش خود را به خانه برد .به سوی خانه دایی به راه افتادم .زنگ را فشردم و فرامرز جلوی در امد با دیدن آش در

دستانم سلامم را جواب داد و با لبخند گفت:عزیز آش پخته؟ سرم را تکان دادم .بله عزیز گفت اینم برای شما بیارم.در حالی

که ظرف اش را از دستم می گرفت گفت:این اش خوردن داره بیا تو .نه دیگه باید برم فقط اومدم اش رو بدم .از حرفم دلخور

شد و با لحن اصرار امیزی گفت:خونه غریبه که نیست سالی یکیا دو بار که بیشتر پات به اینجا باز نمی شه ،اگه مادر بیاد و

ببینه نیومدی تو دلخور میشه .بیا تو الان دیگه پیداش می شه .برای تبریک عید به خونه یکی از همسایه ها رفته .وارد خانه

شدم .می بایست حرفهایم را چطور و از کجا شروع می کردم؟ در کناری نشستم فرامرز مشغول پذیرایی شد .ناگهان خودم

هم نفهمیدم که چطور شد همه چیز را ان طور بی پروا به او گفتم:فرامرز می خوام با تو در مورد موضوع مهمی حرف بزنم.اگر

اشتباه نکرده باشم فکر کنم دیشب منظورت رو از چند سال بعد فهمیدم .نکنه منظورت من بودم؟از این که اینقدر رک و

پوست کنده سر اصل مطلب رفته بودم تعجب کرد .نگاهش را به زمین دوخت و لحظه ای هیچ نگفت.سپس سرش را بلند کرد

و گفت:درست حدس زدی می دونستم منظورم رو می فهمی.

فرامرز ولی من می خواستم بهت بگم که دوست دارم تو برای همیشه پسر دایی ام باشی و نه چیز دیگه ،بهتره فکر منو از سر

بیرون کنی .نمیدانم از حرف هایی که از زبان من می شنید شوکه شده بود یا نمی توانست انها را باور کند.

منظورت از این که فکر تو رو از سرم بیرون کنم چیه؟

فرامرز اگه درست حدس زده باشم تو تا یکی دو سال دیگه قصد ازدواج داری درست نمی گم ؟دقیقا همین طوره که می گی

.اما من خیال دارم به دانشگاه برم.

ولی این که دلیلی برای ازدواج کردن نمی شه .نسرین هم هنوز درسش تمام نشده ولی می بینی که ازدواج کرده.

نمی دونم چند وقته در این مورد فکر می کنی ،ولی من قصد ندارم تا چند سال دیگه یا حداقل تا پایان دانشگاه ازدواج

کنم.دوست ندارم اگه به خواستگاری من اومدی و جواب رد شنیدی از من ناراحت بشی ،چون من اصلا نمی خوام ناراحتت

کنم تو پسر خوبی هستی و می تونی هر دختری رو خوشبخت کنی ولی من به دردت نمی خورم.

شراره حرف هایی که زدی به سنت نمی خوره حالا کو تا دو سال دیگه شاید تا اون موقع نظرت عوض شد

سرم را به علامت رد کردن حرفهایش به چپ و راست تکان دادم .اخه چطوری بگم من اون دختری که می خوای نیستم اصلا

چرا به سپیده فکر نمی کنی؟ انتظار این حرف را نداشت خیلی سریع گفت:من فکرش رو هم نمیکنم که سپیده زن من بشه.

حرف او سبب شد عین جمله اش را تکرار کنم. پس با این حساب منم فکرش رو هم نمی کنم که تو شوهرم بشی .نه این که

بد باشی ،ولی من به تو هیچ علاقه ای ندارم بهتره سپیده رو در نظر بگیری چون اون تو رو دوست داره. با تعجب چشمانش را

به من دوخت و گفت:تو از کجا می دونی خودش به تو گفته؟نه به طور دقیق ولی دیشب رفتار تو اونو ازار دادو در طول شب

ناراحت بود اما تو اصلا متوجه اش نشدی .از جایم بلند شدم و گفتم ببخش که اینطوری حرف زدم .بهتر بود که این حرفها رو

حالا می شنیدی تا چند سال بعد.سپس سریع انجا را ترک کردم< .

نفهمیدم مسافت انجا تا خانه عزیز را چگونه پیمودم .وقتی به خانه رسیدم اشفته و پریشان بودم تا حدی که عزیز نگران شد

و پرسید:دختر چی شده اتفاقی برات افتاده ؟نه عزیز چیزی نیست.با مهربانی کاسه آش را به طرفم گرفت و گفت:حالا دیگه

خودت هم این کاسه اش را بگیر و بخور.عزیز جون فعلا اشتها ندارم ،بعدا می خورم .وقتی به طرف اتاق میرفتم شنیدم که

مادر گفت:تو که هوس اش کرده بودی ،پس چی شد ؟فقط می خواستی عزیز رو به زحمت بندازی؟باورم نمی شد که من ان

حرفها را زده باشم .همه می گفتند پررو هستی ولی من حرفهایشان را دروغ می پنداشتم .اما امروز هر چه را که می خواستم

راحت به زبان اوردم.حرف هایی که شنیدن ان از زبان یک دختر شانزده ساله عجیب و شاید خنده دار باشد .من تا حدی

پیش رفتم که فرامرز شوکه شد .او را دوست داشتم چون تنها پسر داییم بود .جوانی خوش اخلاق و خوش برخورد و زحمت

کش که سرپرستی خواهر و مادرش را به عهده داشت.از حرفهایی که به او زده بودم خجالت کشیدم .دیگر نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم .در این افکار بودم که سپیده به اتاقم امد .نگاهی به چهره اش انداختم و فهمیدم حال او بهتر از من

نیست با عجله پرسید:شراره چی شد؟همه چیز رو گفتم.فکر نمی کنم دیگه اصلا به من هم فکر بکنه .در مورد تو هم سعی

خودم رو کردم ولی دیگه نمی دونم چی می شه.

منظورت چیه فرامرز بهت چی گفت؟

سرم را تکان دادم و به ارامی گفتم:در واقع هیچی نگفت.

حدسم درست بود ،به تو فکر می کرد درست نمی گم؟قطره های اشک در چشمانش جمع شده بود و اماده بود هر لحظه فرو

ریزد.

سپیده برای چی گریه می کنی ؟من که همه چیز را بهش گفتم.اون دیگه به من فکر نمی کنه ،اینو بهت قول می دم .تازه من

هیچ وقت زنش نمی شم .با لحنی گرفته و محزون گفت:تو نمی فهمی من چی می کشم.

سپیده گریه نکن به خاطر من .قول می دم که فرامرز نظرش به طرف تو جلب می شه .اصلا تا یک سال دیگه یادش می ره یه

زمانی تو فکرش می خواسته چه کسی همسرش باشه.بهت قول می دم.سرش را بلند کرد و نگاه دقیقی به صورتم انداخت

.کاملا کشخص بود که گریه کرده است.تبسمی کرد و گفت:راست می گی؟می ترسیدم حرف هایم درست از آب در نیاید .اگر

کارها را بدتر کرده باشم چه؟اگر با این کارم باعث نفرت فرامرز نسبت به سپیده بشوم چه؟تکلیف سپیده با حرف هایی که به

او زده ام چه می شود ؟من به جای اینکه به او بگویم سرت را از این فکر ها بیرون بیار و به درست فکر کن ،داشتم به او

میگفتم:بهش فکر کن شاید روزی همونی شد که تو می خوای .تردید به سراغم آمده بود نمی دانستم کاری که انجام داده ام

درست بوده است یا نه.

روز بعد منزل خاله دعوت داشتیم .ان روز احساس کردم از حرف هایی که خودم در مورد صحتش تردید داشتم ،سپیده ارام

گرفته بود .ناهار را در منزل خاله خوردیم و به منزل عزیز برگشتیم .شب قرار بود به خانه زن دایی اشرف برویم .می

ترسیدم،توان رویارویی با فرامرز را در خود نمی دیدم .از چشم در چشم شدن با او ،بعد از حرف های دیروز واهمه داشتم .اما

بالاخره باید این اتفاق می افتاد .با ورودمان زن دایی به استقبالمان آمد وبا دیدنم گفت:خوش امدی عزیزم .فرامرز سر سنگین

بود و فقط سلام کرد .در طول مهمانی می شه گفت تقریبا هیچ حرفی نزد و ساکت نشسته بود عزیز به او گفت:پسرم اتفاقی

افتاده ؟فرامرز به جای انکه به عزیز نگاه کند به من خیره شد و گفت:نه ،مگه قراره اتفاقی بیفته ؟

آخه خیلی ساکتی.

راستش دیروز از یه دوست حرف هایی رو شنیدم که اصلا انتظارش رو نداشتم.

باز هم کنایه شروع شده بود .گوشه کنایه های سروش کم بود حالا این یکی هم اضافه شده بود و باید ان را تحمل می کردم.

عزیز پرسید این دوست رو کجا دیدی که با حرفهاش تو را اینقدر ناراحت کرده و باعث شده تو ،تو فکر بری ؟مگه اون چی

گفت:شنیدم که فرامرز ادامه داد:دیروز اتفاقی دیدمش .اول حرف هاش بد جوری اعصابم رو بهم ریخت ،احساس کردم اون

حرف ها شایسته شخصیتش نیست ولی حالا که یک روز از اون جریان گذشته ؛می بینم حرفاش همه از روی دلسوزی بوده و

همین باعث شده اینقدر بد صحبت کنه و متوجه رفتارش نشه.

با شنیدن این حرف ها سرم را بلند کردم و ناخود اگاه نگاهم به نگاهش افتاد .در چشمانش می خواندم که هنوز از دستم

دلگیر است .صحبتهایش کمی راحتم کرد .چقدر خوب می توانست حرفهایی را که مخاطبش من بودم ،بدون اینکه کسی

بفهمد بر زبان اورد.

زن دایی با شنیدن حرفهای پسرش گفت:کدام دوستت را می گی در مورد چی باهات حرف زد؟

شما نمی شناسیدش.در مورد کار حرف هایی زد که حالا می بینم پر بی راه نگفته و حالا حق رو به اون می دم .زن دایی اجازه

نمی داد که بعد از خوردن شام من ظرف ها را بشویم ولی با اصرار مادر او راضی شد.

مشغول شستن ظرف ها بودم که فرامرز به اشپزخانه آمد .هنوز قادر نبودم به تنهایی با او روبرو شوم .از کار دیروز خجالت

میکشیدم گفت:شراره کمک نمی خوای ؟ظرف ها خیلی زیاده.

نه چیزی نیست ،خودم می شورم .کمی مکث کردم به او نگاه کردم و گفتم:فرامرز اگه حرف های دیروز باعث ناراحتی تو شده

منو ببخش ،ولی باور کن باید اون حرف ها رو می زدم .هم به خاطر تو ،هم به خاطر خودم و هم به خاطر …… حرفم را خوردم

ولی او متوجه شد .در حالی که به کابینت اشپزخانه تکیه داده بود گفت:به خاطر سپیده درست نمی گم ؟سرم را به علامت

تایید بالا و پایین بردم و به طرفش برگشتم و گفتم:نمی خوام از دستم ناراحت باشی .دوست ندارم پسر دایی عزیزم رو ببینم

که با دلخوری نگاهم می کنه و یه عمر کینه منو به دل داشته باشه .از حرفم به خنده افتاد.

حالا کی گفته کینه ازت به دل دارم ؟به هر حال شاید من هم اشتباه می کردم و تو درست گفته باشی و ما به درد هم

نخوریم.می دونم تو به فکر من بودی حتی به فکر سپیده ،و گرنه می تونستی مثل خیلی از دخترای دیگه بذاری به تو فکر کنم و خیلی راحت وقتی به خواستگاریت اومدم بگی نه ،و این قضیه برایت اصلا اهمیت نداشته باشه .ولی حالا با شنیدن

حرف های تو وضعیت فرق کرده و می خوام به حرف های تو گوش کنم و همون طوری عمل کنم که تو گفتی .من اصلا دلم نمی

خواد دختر عمه هایم از دستم ناراحت باشند.

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .یعنی او به همین راحتی حرف های مرا در عرض یک روز فراموش کرده بود ؟اگر

چه در نگاهش ناراحتی را می دیدم ،ولی …

فرامرز ازت ممنونم .نمی دونی از دیروز چی کشیدم و از این که تو در مودرم فکر های اشتباه بکنی ….حرفم تمام نشدم بود

که به میان حرفم آمد و گفت:ناراحتی من از تو چند ساعت بیشتر طول نکشید .من هیچ وقت نخواستم تو رو ناراحت ببینم یا

ناراحتت کنم .و با گفتن این جمله آشپزخانه را ترک کرد.

می دانستم از دستم ناراحت است ولی از برخوردی که کرد خوشحال بودم.

امید با تمام کردن این قسمت دفتر را بست و از اتاق خارج شد .وقتی سر میز نشست ،اقای میلانی از او پرسید :داری چکار

می کنی که دلت نمییاد از اتاقت بیرون بیایی ؟خاطرات اولین مریضم رو می خونم.خانم میلانی گفت:منظورت شراره ست؟بله

مادر . نازنین دوباره از برادرش پرسید:نمی دونم تا کی می خواد در این وضع بمونه.

به خواهرش نگاه کرد و گفت:نگران نباش ،من به دوست تو کمک می کنم ،البته تا اونجا که بتونم .شراره به خاطر شوکی که از

دیدن صحنه تصادف پدر و مادرش به او وارد شده ،از نظر روحی مشکل پیدا کرده .اون تو اتفاقات بحرانی زندگیش داره دست

و پا می زنه و همین باعث بروز چنین رفتارهایی می شه.امروز اونو دیدم که در زمان یازده سالگی خودش سیر می کرد .اون

موقع اصلا تو رو نمی شناخت .یعنی تو براش وجود خارجی نداشتی .توی اون شرایط حتی خواهرش ویدا را نمی شناسه ولی

در زمانهای دیگه تو رو می شناسه ولی شیوا صدات می کنه .می دونه تو دوستش نازنین هستی ولی می خواد خواهرش شیوا

باشی و نمی خواد قبول کنه اونو از دست داده .شراره تو رو خیلی دوست داره ،می تونم بگم به اندازه شیوا و تو ناخواسته در

دوران دبیرستان جای شیوا رو براش پر کردی .اما مطمئن هستم که شراره خوب می شه .نازنین به برادرش نگاه کرد و

گفت:ولی تو حرف های شراره همیشه یه جور حسلدت به شیوا رو حس می کردم .جوری که انگار اصلا دوستش نداشت.شراره

به تو نمی گفت که دوست داره ؟نازنین سرش را به علامت قبول حرف برادرش تکان داد و امید دوباره سوال کرد :نمی گفت اخلاقت شبیه شیواست ؟نازنین باز هم سرش را تکان داد .چطوری هم تو رو دوست داشته هم می گفته اخلاقت شبیه

شیواست .شراره کسانی رو اخلاقی شبیه شیوا داشتند دوست داشته و چون احساس می کرده شیوا قشنگ تر از اونه بهش

حسادت می کرده.

یعنی به منم حسادت می کرده ؟

امید به حرف انزنین خندید و با این کار مقدمات کدورت خواهرش را فراهم ساخت.نه خواهر من بازم منظورم رو نفهمیدی

.شراره هر چه قدر به شیوا حسادت می کرده،دوستشم داشته ،چون خواهرش بوده و دو قلو بودنشان زنجیر عاطفی محکمی

بین شیوا و شراره می ساخته .درسته که شراره به شیوا حسادت می کرده وهنوز هم این احساس رو در مورد دخترایی با این

ظاهر داره اما اخلاق خواهرش و مهربانی اون رو دوست داشته و احساس نیاز بودن در کنار شیوا همیشه با اونه .به خاطر همین

هم با وجود تفاوت های تو با شیوا ،گاهی تو رو به اسم اون صدا می کنه .امیدوارم فهمیده باشی .خانم میلانی رو به همسرش

کرد و گفت:می بینی پسرت کارش رو به طور رسمی شروع کرده .نازنین با یاد اوری چیزی به طرف امید برگشت و گفت:مادر

بزرگ شراره در مورد پول ویزیت و دارو از من سوال کرد .بهتره بهش بگی برادرم گفت هیچ چیز نمی خوام ،نه به خاطر اشنا

بودن بلکه خیال داشتم اولین مریضم رو بدون دریافت پول درمان کنم .آقای میلانی گفت: آقای رسولی همون که در مورد

کارت در بیمارستان باهاش صحبت کردم یه ساعت پیش تماس گرفت و گفت می تونی فردا عصر پیشش بری .این طور که

معلومه کارت جور شده .همه از این بابت خوشحال شدند .بعد از شام امید به اتاقش رفت.دفتر شراره را باز کرد و در تخت

دراز کشید.

ان روز صبح می خواستیم به تهران برگردیم .مشغول جمع اوری وسایلمان بودیم که خانواده خاله همراه زن دایی و فرامرز به

خانه عزیز آمدند .با یک نگاه به سپیده فهمیدم سرحال تر از گذشته است.خاله ناهید گفت:شراره ،این مدت که اینجا بودی

این دختر بالاخره از گوشه گیری در اومد.من که کاری نکردم مشکل سپیده از یه جای دیگه اب می خورد و اگه خدا بخواد بعد

از این همیشه سرحاله .به طرف فرامرز برگشتم و گفتم :غیر از اینه فرامرز ؟شایان با شنیدن کلام آخر من با تعجب پرسید:این

وسط گفتن اسم فرامرز چه صیغه ای بود ؟اخ از دست این زبان بدون چفت و بست من .فورا سعی کردم موضوع رابرطرف کنم.

برای همین گفتم:اشتباهی به جای سپیده گفتم فرامرز .یاد یه چیزی افتادم می خواستم به فرامرز بگم ،این شد که اسمها رو جا به جا گفتم.پدر مشغول صحبت با آقا منصور بود .مادر هم این دم دمای آخر تازه حرف هایش گل کرده بود و می خواست

حرفی ناگفته نماند .همه اماده بودند به جز من .به همراه سپیده به اتاقم رفتم و مشغول بستن چمدان شدم .سپیده با لحنی

که سرشار از سپاس گذاری بود گفت:شراره خیلی خوشحالم.

از بابت چی ؟ صورتم را بوسید و با خنده گفت:از این بابت که شراره دختر خاله منه ،و برای اینکه بعد از حرف های تو رفتار

فرامرز عوض شده .از این که او را شاداب می دیدم خوشحال بودم .وقتی چیز هایی را که خود در سر داشتم با سپیده مقایسه

می کردم ،تفاوت بین ما بیشتر محسوس میشد .تنها چیزی که سپیده در حال حاضر می خواست ،علاقه فرامرز بود .انگار

ارزویش به همین ختم می شد . ولی من چیزهایی در سر داشتم که بسیاری از انها در حد یک رویا بود و بقیه نیز به سختی به

دست می امد .در ان لحظه سپیده دختر قانعی به نظرم امد که فقط رسیدن به یک چیز او را قانع می کرد .با لبخندی به او

گفتم :من که کاری نکردم .به من زنگ بزن دلم برای تنگ می شه .در ضمن بعد از این حالت رو از خاله می پرسم ،وای به

روزی که بفهمم دوباره تو خودت رفتی .پدر صدایم کرد .چمدانم را به دست گرفتم و با سپیده از اتاق خارج شدم.خودم را به

اغوش عزیز سپردم .عزیز گفت:با رفتنت دوباره خونه ساکت و اروم می شه.

عزیز جون تهران منتظرتونیم ،حتما بیاین .اگر تونستم چشم.

عزیز ویدا را در آغوش کشید .من هم از بقیه خداحافظی کردم.به فرامرز که رسیدم گفتم :امیدوارم بخشیده شده باشم؟

تو خطایی نکردی که بخوام ببخشمت.

آخه نمی خوام از دستم ناراحت باشی.

فکر کنم قبلا بهت گفتم که هیچ وقت از دستت ناراحت نمی شم

. خداحافظی ها انجام شد .سوار ماشین شدیم و جاده تهران را در پیش گرفتیم………

ان شب عمو زنگ زد و قرار گذاشتیم چهارشنبه دوازدهم و سیزدهم فروردین به باغ عمو در کرج برویم .قراربود ساعت شش

صبح از جلوی منزل عمو حرکت کنیم .خانواده رضا داماد عمو نیز همراه ما می آمدند .اتبته ندا و نیره ازدواج کرده بودند و

نغمه تنها فرد مجرد خانواده و دانشجوی رشته ادبیات بود .بیشتر از دو یا سه بار با او برخورد نکرده بودم ،ولی در همان چند

برخورد ،او را دختری خون گرم و صمیمی یافتم که می توانست هم صحبت خوبی برایم باشد.مادر در اشپزخانه مشغول جمع

آوری وسایل مورد نیاز فردا بود .پیشش رفتم و کمی کمکش کردم .وقتی کارهایمان تمام شد همگی زود خوابیدیم .مادر صبح زود بیدارم کرد .لباس پوشیدم و همراه پدر وسایل را به پشت ماشین منتقل کردیم .ویدا همچنین در خواب بود .پدر

بدون انکه او را بیدار کند ،در آغوشش گرفت و به داخل ماشین برد .چند دقیقه بعد جلوی منزل عمو بودیم .با نیم ساعت

تاخیر یعنی شش و نیم از جلوی منزل عمو حرکت کردیم .صبحانه را در باغ خوردیم .هنوز بساط صبحانه جمع نشده بود که

سروش با یک ظرف اجیل از ساختمان خارج شد.رضا با دیدن ظرف اجیل گفت:دم صبح اجیل رو کجا جا بدیم؟

کسی مجبورت نکرده بخوری ،میذارم وسط ،در عرض یک صدم ثانیه ناپدید می شه .می گی نه نگاه کن.با تمام شدن حرفش

،ظرف اجیل را وسط گذاشت و گفت:حالا جون من بیاین بخورید تا روی این اقا رضا سیاه بشه.

تعدادمان زیاد بود و برداشتن یک مشت هر کدام ،کافی بود تا اجیل تمام شود .وقتی رضا دید همه به حرف سروش گوش

کردند و دیگر اثاری از اجیل نمانده ،گفت:برای این همه ادم یک کاسه اجیل آوردی ،خب معلومه تمام می شه.

از این حرف همگی بلند خندیدند .پس از خوردن اجیل ،مردها مشغول اماده کردن کباب ظهر شدند .ناهار را اماده کردیم و

بعد از خوردن ناهار،میوه و شیرینی …کار ان روزمان بود.بعد از ظهر رضا تعدادی سنگ از رو زمین برداشت .بهزاد سوال کرد

:با این سنگ ها خیال داری چکار کنی .یه قل دو قل.سروش به دست رضا نگاه کرد و گفت:مهارتت از دو کیلومتری داره داد

می زنه.اونم با این سنگ های کج و معوج .من یه فکر دیگه ای دارم ،می دونی الان با این همه ادم چی می چسبه ؟وسطی هم

غذا زودتر هضم می شه و هم من می تونم یه دلی از عزا در بیاورم.رضا چینی به ابرویش انداخت و گفت:منظورت چیه؟

تو روزهای معمولی با توپ که نمی تونم به کله ات بکوبم،آخه تو کله خرابی یه دفعه خواهر منو طلاق می دی ،ولی تو بازی

هیچ مسئله ای نیست.بازی اشکنک داره سر شکستنک داره.

ملوک خانم به سروش نگاه کرد و گفت:پس رضا با شما می گرده که تو خونه اینقدر شلوغ می کنه.

آحه من بنده حدا تو سال بیست روز هم تهران نیستم .این بشر ذاتش خرابه .دوستی با این رضا و اون شهاب که الان شیرازه

اگه سر منو به باد نده خوبه.

به سروش نگاه کردم و گفتم:البته اگه تو قبلش سر اونا رو به باد نداده باشی.سرش را به طرفم برگرداند و گفت:باشه شراره

خانم به جای دفاع اتیش بیار معرکه می شی.بعد بلند فریاد زد: حالا کیا وسطی بازی می کنن؟دست ها بالا رفت و سروش

مشغول شمارش شد و گفت:هفت نفر می شیم یا یکیار می اد یا شراره نخودی می شه.کفرم در امد داد زدم :من با این هیکل

نخودی بشم؟نگاهی به قد و بالام کرد و گفت:درسته،در بین خانم ها از همه درازتری ولی در شناسنامه از همه فنقل تری. پدر از جایش بلند شد و گفت:دختر منو دست می ندازی ؟منم میام و دمار از روزگارت در میارم اقا سروش.حالا بیا یار

کشی،از الان بگم شراره تو گروه منه.سروش با لحنی شکایت امیز گفت:عمو خیلی زرنگین دارین یار خوبی رو بر می

دارین.بدون این که معلوم بشه کی اول باید یار کشی کنه؟پدر به رضا نگاه کرد و گفت: ببینم این اقا نبود که تا حالا داشت

دختر منو نخودی می کرد؟حالا بهوته میاره ،یا شراره با من یا ما دو تا از بازی بیرون می ریم.نغمه گفت:اقا جلال حرف شما

قبوله شراره با شما .رضا گفت:چی چی قبوله .این که نمی شه اقا جلال رسم و رسوم بازی رو داره به هم می ریزه .از این که

پدر به هواداری از من برخاست و نگذاشت که سروش بیشتر از این اذیتم کنه ،کیف کردم.سمانه گفت:یک ربع گذشته و سر

یه یار کشی داریم بحث می کنیم.پس کی قراره بازی کنیم؟سروش نگاهی به من کرد و گفت:خیلی راضی هستی هم گروهی

پدرت باشی؟چشمم را به صورتش دوختم و گفتم :کم نه.

خیله خوب ،عمو جان نغمه خانم با من ،رضا رو هم کشیدم .پدر گفت:بهزاد و مینا با من .و سروش با گفتن سمانه بازی را

شروع شده اعلام کرد.شیر یا خط انداختیم و انها وسط بودند.من و پدر در یک سمت و بهزاد و مینا در سمت دیگر ایستاده

بودند.اول از همه توپ به سمانه خورد و بعداز او ،رضا از بازی خارج شد .سروش با گرفتن یک توپ رضا را به بازی اورد .در

هدف توپهایم به .« ای کاش من به جای نغمه بودم »؛ آخر نغمه و سروش ماندند .یک دفعه حسادت به جانم افتاد و در دل گفتم

جای سروش نغمه بود تا از بازی بیرون برود و بالاخره او را با توپ زدم.با برخورد توپ به سروش بازی تمام شدو نوبت به ما

رسید .من و سروش یارهای زرنگ این بازی بودیم که از تشویق تماشاچی ها بی نصیب نمی ماندیم .از اینکه نمی توانستند مرا

بزنند کیف می کردم.رضا گفت:شراره من از نفس افتادم تو چطور هنوزم سر پایی؟سروش گفت:آخر خودم می زنمش.

خواهیم دید.پریدم توپ را که سروش پرتاب کرد بگیرم:ولی مستقیم به صورتم خورد.سروش با خوشحالی گفت:بالاخره

زدمش.سرم گیج رفت نغمه جلو پرید و با نگرانی گفت:شراره از بینی ات خون میاد.و یک دستمال به دستم داد .از ضربه

سنگین توپ والیبال به صورتم ،سرم به شدت درد گرفته بود.سروش را روبرویم دیدم .چهره اش نگران به نظر می

رسید.گفت:شراره بزار صورتت رو ببینم.و دستمال را به کناری زد .خون بینی ام خیال بند امدن نداشت.خودم را به دستشویی

رساندمو به پیشانیم آب زدم.پنج دقیقه ای انجا ماندم.در این بین فهمیدم پدر ،مادر،سروش و …انگار همه پشت در دستشویی

ریخته بودندو با داد و بیداد حالم را می پرسیدند.من هم فریاد کشیدم چیزیم نیست.اگر چه هنوز هم از بینی ام خون می

امدو دستمالی روی بینی ام قرار داشت ولی از دستشویی بیرون امدم .سمانه در دیدن من در ان وضعیت گفت:هنوز خونش بند نیومده.مادر گفت:شراره هفت هشت ساله بود یک بار با صورت زمین خوردو از همان وقت هر بار به بینی اش ضربه بخوره

طول می کشه تا خونریزیش بند بیاد.چشمم به سروش افتاد او را عصبی و ناراحت دیدم .با دیدنم گفت:همه اش تقصیر

منه.پدر به طرف سروش برگشت و گفت:خودت رو سرزنش نکن،تقصیر تو نبود .اتفاقیه که افتاده .چند دقیقه بعد خون بینی

ام بند امده بود ،اما سرم به شدت درد می کرد .روی کاناپه دراز کشیدم و نهمیدم کی خواب رفتم.وقتی چشمم را باز کردم

،هوا تاریک شده بود .اطرافم را نگاه کردم جز سروش که تلویزیون نگاه می کرد ،کس دیگری را ندیدم .پرسیدم:بقیه کجا

هستند ؟

به طرفم برگشت و گفت:بیدار شدی؟

لبخند زدم.

حالت چطوره ؟بهتری؟

بله بهترم،دیگه سرم درد نمی کنه .نگفتی بقیه کجا هستند.

قراره کجا باشند،توی باغ.البته به جز خانواده رضا که رفتند.نغمه می خواست ازت خداحافظی کنه ولی خواب بودی ،گفت از

طرفش خداحافظی کنم .سپس گله مند گفت:آخه مجبور بودی توپ رو بگیری ؟با عصبانیت گفتم:نه خیر بدهکار هم شدیم

.من باید از تو طلبکار باشم نه تو.

درسته ببخشید.

به سختی خنده ام را کنترل کردم .قیافه مظلومی به خود گرفته بود که با نمکش می کرد .سرش پایین بود و موهای خرمایی و

لختش روی صورتش ریخته بود .قیافه اش عین پسربچه های شیطان و نادم شده بود .گفتم:این قیافه رو به خودت نگیر

.مظلوم نمایی اصلا بهت نمیاد .ولی از این به بعد یادت باشه زورت رو توی بازی وسطی با توپ والیبال نشون ندی.

.به سا عت روی دستم نگاه کردم .ده و نیم را نشان می داد.سرم را بلند کردم و گفتم:وای الان که وقت شامه

. همین طوره خانم خوش خواب.حتما توی باغ شام می خوریم.بقیه که این خیال رو دارند.از جایم بلند شدم سروش تلویزیون

را خاموش کرد و با هم به باغ رفتیم.عمو خیال قلیان کشیدن داست،چون بهزاد مشغول چرخاندن زغال بود و نور قرمزش که

گاهی جرقه های سرخ به اطراف می پراکند از ان فاصله دیده میشد .زن عمو که چای می ریخت با دیدنم گفت:یه چای بخور

حالت رو جا می یاره .چای رو برداشتم و مشغول نوشیدن شدم .با دیدن سبزه هایی که در کنار دیواره باغ رشد کرده بود به ان سمت رفتم .یاد حرف عزیز افتادم که می گفت:سبزه گره زدن در روز سیزده به در شگون داره .اولین سبزه را داشتم گره

می زدم که سروش گفت:می بینم سبزه گره می زنی.

آره می گن شگون داره.

منم شنیدم سبزه گره زدن دخترای جوون بختشون رو باز می کنه .به طرفش برگشتم و گفتم:آره می خوام بختم باز بشه چه

اشکالی داره؟

هیچی اتفاقا سمانه پارسال سبزه های همین قسمت رو گره زد.

بهت قول میدم که من یکی به این زودی ها بختم باز نمی شه ،حتی اگر تمام این سبزه ها رو گره بزنم.کلمات آخر را با تاکید

بر زبان آوردم و ادامه دادم:سروش،داغ این بر دلم مونده همون طوری که با بقیه دختر های فامیل حرف می زنی با من هم

حرف بزنی .

سرش را تکان داد و گفت:نچ،آخه راستش اونا خانمند ولی تو … به چشمانش که از شیطنت برق می زد چشم دوختم و

نگذاشتم حرفش را تمام کند.

اونا خانمند من چی هستم؟

لبخندی لبانش را از هم گشود و گفت:این قدر خودت رو الکی عذاب نده .اونا خانم اند تو فرشته ای.با فرشته ها که عین خانم

ها رفتار نمی کنن.

عصبانی شده بودم و دندان هایم را به هم می فشردم .انکار از اینکه مرا عصبانی می دید لذت می برد .با شیطنت گفت:ساکت

شدی ؟نکنه دوست داری بازم ازت تعریف کنم؟

مگه چیزی هم مونده که بخوای بگی؟

خیلی چیزها.

مثلا؟

مالیات داره.

نگاهی از سر خشم به او دوختم و او قهقهه ای سر داد.بر سرش فریاد زدم ولی فایده ای نداشت.برای اقا جوک می گن که این

طور بلند بلند می خندی؟

شراره چقدر راحت می شه تو رو از کنترل خارج کرد.بعد سرش را تکان داد و ادامه داد :خودت نظر دیگه ای داری ؟

بله هر کس دیگه ای جای من بود یکی تو کله تو می کوبید و یکی تو کله خودش.با تعجب پرسید:دیگه چرا تو کله خودش؟

من مثل اسفند روی اتش شده بودم ولی در عوض او کاملا خونسرد بود .با صدای بلند گفتم:وای که دیوانم کردی ،من چه می

دونم چرا تو کله خودم می کوبیدم.

پس بهتره در موردش فکر کنی.سپس به سمت بقیه رفت.احساس می کردم حوصله اش که سر می رفت به سراغ من می امد و

چند تا متلک بارم می کرد و بعد سرش را پایین می انداخت و به دنبال کارش می رفت.از دست کارهایش خونم به جوش امده

بود .سر شام اصلا حرف نزدم .ساکت بودم بهتر بود تا اینکه حرفی بزنم و منجر به یک بحث طولانی بین من و او شود .ولی

انگار تحمل سکوت مرا هم نداشت .غذایم که تمام شد دیس را به طرفم گرفت و گفت:بیا بکش.

دیگه جا ندارم.

اون غذایی که تو خوردی غذای یه گنجشک بود .خودتم خوب می دونی که اندازه یک…وسط حرفش پریدم و گفتم :سروش

بس کن ،بذار فک خودت و من یه مقدار استراحت کنه .رضا گفت:آخ گل گفتی ،این پسره باید اسمش رو تو کتاب رکوردداران

ثبت کنه اونم به خاطر پرحرفی.سروش به رضا نگاه کرد و گفت:نه این که خودت کم حرفی .یادت نیست خودت یه بار فکت

لق شده بود توش پلاتین کار گذاشته بودند.رضا گفت:تو یه موقع تو جواب کم نیاری.بهزاد به هر دوی انها نگاه کرد و گفت:بس

کنید،هر دو تون لنگه هم هستید .هم تو پر حرفی هم تو لودگی.سروش به بهزاد نگاه کرد و گفت:خان داداش دیگه از شما

انتظار نداشتیم.

خواهش می کنم می خوای بازم تعریف کنم .و این حرف و حدیث ها تا وقت خواب ادامه داشت.چراغ ها خاموش شد و همه به

خواب رفتند .یک ساعتی در رختخواب غلت زدم ولی چون ظهر پنج ساعت خوابیده بودم ،خواب به چشمام نمی امد . تصمیم

گرفتم بیرون بروم .وارد باغ شدم و روی صندلی نشستم .یه نفر دیگه هم مثل من بی خوابی به سرش زده بود و او کسی نبود

به جز سروش .متوجه ام شد و از دیدنم تعجب کرد و گفت:مگه نخوابیدی؟

خوابم نمی برد.

اگه منم جای تو بودم خوابم نمی برد .با اون خوابی که تو کردی باید هم خوابت نبره.کمی مکث کرد و بدون مقدمه از اقوام

مادرم پرسید و گفت:چه خبر از فامیل ها چکار می کنن…فرامرز ….فرامرز خیال زن گرفتن نداره؟

خیالش رو داشت،اما حالا دیگه فکر نکنم فعلا قصد زن گرفتن داشته باشه .پس هم صحبتی با تو همیشه منجر به مجرد

موندن می شه.نه خیر فکر کنم حالا دیگه خیلی بهتر به این مسئله فکر می کنه.

می دونی کی مد نظرشه؟نگاهش کردم و گفتم :نترس اون شخص من نیستم.قیافه بی تفاوتی به خودش گرفت وگفت:باید از
چی بترسم ؟فقط می خواستم بدونم به تو چیزی گفته یا نه.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان شراره قسمت اول

رمان شراره قسمت دوم

رمان شراره قسمت سوم

رمان شراره قسمت چهارم

رمان شراره قسمت پنجم

رمان شراره قسمت ششم

رمان شراره قسمت هفتم

رمان شراره قسمت هشتم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!