رمان هفت دختر هفت پسر قسمت اول

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت اول

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت پنجم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت ششم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هفتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هشتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت نهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت یانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دوازدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سیزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت چهاردهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت پانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت شانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هفدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هجدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت نوزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیستم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و یکم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و سوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و پنجم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و ششم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و هفتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و هشتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و نهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی ام

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و یکم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و سه

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و پنجم (آخر)

خلاصه رمان : رمان “هفت دختر هفت پسر” بر اساس داستان عامیانه ای که از قرن پنجم میان مردم عراق و میان رودان دهان به دهان میشده نوشته شده.

کتاب در سه فصل تقسیم بنده شده است. فصل اول از زبان پوران دخترک یازده ساله شروع میشود. فصل دوم را امیرزاده ای به نام محمود ادامه میدهد و فصل سوم را دوباره پوران قهرمان رمان تعریف میکند. با اینهمه هیچ انفصالی در بیان ماجرا های کتاب به وجود نمی آید.

آنچه میخوانید کلماتیست که سالها پیش پوران دختر مالک دکاندار فقیری از اهالی بغداد به خط خود نوشته است تا کودکان او کودکان کودکان او و تمام کودکانی که پس از ان ها به دنیا خواهند آمد از چگونگی تشکیل خانواده ی با شکوه و پرآوازه شان با خبر باشند.

شگفتا و شگفتا!که تمام این مطالب را او به دست خود و به حروف زیبای عربی نوشت چراکه پدرش به هنگام کودکی بر خلاف سنت زمان -که خواندن و نوشتن را برای دختران منع مینمود-به او خواندن و نوشتن آموخته بود.پس آنچه را که در پی می آید بخوانید و چشمان حیرت زده ی خود را به شگفتیهایی که خداوند مقرر کرده است کاملا بگشایید.

من پوران چهارمین دختر از هفت دختر مالک و مادر گرامیم زبیده هستم.به پدرم لقب ابوالبنات -پدر دختران-که لقب غرور آمیزی نیست را داده بودند. خداوند مصلحت ندیده بود تا پسر یا پسرانی به او اعطا کند و آنچه بعدها بر سر ما امد از همینجا ناشی میشد.آه فرزندانم!مشیت الهی خارج از درک و فهم بشری است. آنچه به تصور ما رحمت است!ای بسا زحت و آنچه به تصور ما زحمت است ای بسا رحمت باشد.

زنجیره ی حوادث حیرت انگیزی که میخواهم برایتان تعریف کنم از شبی شروع شد که با پدرم در حیاط خانه نشسته بودیم و شطرنج بازی میکردیم.

آن شب شبی بهاری بود. بوی یاس هوا را انباشته و خورشید تازه غروب کرده بود. همچنان که مهره ها را یکی یکی حرکت میدادیم اخرین پرتو های خورشید نیز پهنه ی آسمان را ترک میکرد. ماه هنوز از انتهای افق بالا نیامده بود. خواهرانم پشت دریهای چوبی پنجره های خانه ی کوچک و آجریمان را کنار زده بودند و چراغهای روغنی داخل خانه با روشنایی خود بر کف حیاط مربعهایی از نور میساختند.صفحه ی شطرنج ما آنقدر از پنجره ها دور بود که نوری بر ان نمیتابید. کم کم هوا آنچنان تاریک شد که دیگر مهره هارا به خوبی نمیدیدیم.

پدرم با دست مهره هارا به کناری انداخت و گفت :آه دخترم! برای امشب دیگر کافیست قبول دارم تو بردی.

گفتم :ولی پدر من حتی به شما کیش هم ندادن.

پدرم خندید و گفت: چه فرقی میکند ؟ تا هفت هشت حرکت دیگر مثل همیشه یه شاه کیش میدهی و بعد هم مرا مات میکنی. چه روز بدی بود روزی که این بازی را یادت دادم.مادرت کلی سرزنشم کرد. میگفت به صلاح دختر است که به جای این سرگرمیهای مردانه سرش را با نخو سوزن گرم کند. آهسته گفتم: آه پدر خوشحالم که به حرفش گوش نکردی.

میدانستم که خود اوهم خوشحال است. پدرم عاشق بازی شطرنج بود.چراکه این بازی فرصت گرانبهایی بود برای او تا مدتی کوتاه ار انهمه تلاشی که هرروز برای گذران زندگی خانواده ی پر تعداد ما میکرد بیاساید. پدرم که نه پسر داشت و نه فرصت کافی تا به دکانهای بازار برود و با دوستانش شطرنج بازی کند باید این بازی را به یکی از دخترانش یاد میداد . او در این میان مرا انتخاب کرده بود.

شاید به این دلیل مرا انتخاب کرده بود که دختری دستو پا چلفتی بودم و از پس کارهایی که مادرم در خانه بر عهده ام میگذاشت بر نمی آمدم .او احساس میکرد بهترین کسی که ممکن است مادرم او را در کارهای خانه ندیده بگیرد منم.شاید هم به این دلیل که در میان خواهرانم تنها کسی بودم که با تمام وجودم میل به آموختن داشتم مرا انتخاب کرده بود.

روی زمین زانو زدم تا مهره های پراکنده ی شطرنج را جمع کنم. در همین همنگام صدای گفتوگوی عده ای را که از خیابان پشت دیوار خانه میگذشتند و صدای انعکای قدمهای آنهارا شنیدم. قدمها پشت در خانه ی ما از حرکت ماندند. از لای درز تخته های در نور فانوسی که اطراف را روشن میکرد و در روشنایی آن حاشیه ی دو سه جبه ی راه راه باب روز و اعلا را تشخیص دادم. من حتی پیش از آنکه پدرم حرفی بزند میدانستم چه کیس پشت در ایستاده است.

پدرم آمرانه گفت: برو تو! به مادرت هم بگو دوغی چیزی آماده کند. بعد آهی کشید و گفت : عمویت با چندتا از پسرهایش به دیدن ما آمده اند. این بار آه پدرم واقعا از ته دل بود.

خانه ی ما کوچک بود . پدرم جز اینکه تا مادرم کمی دوف و شیرینی آمده میکرد آنهارا در حیاط خانه معطل کند چاره ی دیگری نداشت .

مادرم با لحنی گلایه آمیز گفت:نمایش فقر.با این همه چه میشود کرد؟ارم ندارمان توی خانه همین است.

حق با او بود. با دلخوری ادامه داد:عمویت باید خیلی بی ملاحظه باشد که برای دیدن برادرش به خانه ی او ما آید. خودش از همه بهتر میداند که ما نمیتوانیم به خوبی از او پذیرایی کنیم. چرا طبق معمول برای دیدن پدرت به دکان او نرفته است؟

وقتی دوغ و شیرینی آماده شد من و مادرو خواهرانم به اتاق دیگر خانمان رفتیم.بزودی خواهرانم مشغول دوختو دوز و نخ ریسیو غیبت کردن شدند. هرچه فکر کردم انها که نه جایی میرفتند نه کسی را میدیدند اینهمه حرف را از کجا می آوردند سردر نمی آوردم.
با این همه وقتی میدیدم در حالی که من شب و روز نگران آینده ی آنها خودم و همهی افراد خانواده هستم آنها کوچکترین نگرانی و تشویشی در این مورد به خود راه نمی دهند حسودیم میشد.خواهرانم همیشه میگفتند:خدا روزی رسان است. خدا روزی رسان است. و بعد مشفول وصله پینه ها و پچ پچ های پایان ناپذیرشان میشدند. آنها به آنچه بودند و داشتند راضی بودند. گاهی دلم میخواست کس دیگری جز خودم بودم. دلم میخواست جای پسر عموهایم حسن یا علی بودم. آن شب این دو و عمویم به دیدن پدرم آمده بودند.

کنار پرده ی در ایستادم و به گفتوگوی پدرم عمویم و دو پسر او گوش دادم. کار درستی نبود اما هم من به آن عادت کرده بودم و هم مادرو خواهرانم.حالا دیگر مدتها بود که آنها برای این عادت ناپسند حتی سرزنشم هم نمی کردند. فکر میکنم از این کار من خوشحال هم بودند چرا که بعدا میتوانستم آنچه را که شنیده ام برای آنها هم بازگو کنم.

پدرم در حالی که برادر و برادرزاده هایش را از حیاط به ایوان و بعد به داخل اتاق اصلی خانمان راهنایی میکرد مودبانه به انها گفت:با تشریف فرمایی خود کلبه ی محقر مارا منور کردید. عمو گفت : خوب پدر دختران! آمدن ما بی دلیل هم نیست.

صدای مغرور و ریشخند آمیز او همیشه آزارم میداد. پدرم چطور میتوانست نسبت به او اینقدر مودب و از دیدارش اینقدر خوشحال باشد؟بی تردید دلیل این رفتار پدرم این نبود که به علت فقر از برادرش انتظار کمک داشته باشد. گرچه عمویم آنقدر ثروت داشت که اگر برای هر هفت نفر ماهم جهیزیه تهیه میکرد کوچکترین تاثیری به حالش نمیکرد. رفتار پدرم با همه همینطور مودبانه و با وقار بود. برای او فرقی نمی کرد با گدایی هم صحبت است یا با ثروتمندترین تاجر بغداد اما عمویم از این موضوع بی خبر بود. او فقط به دلیل ثروتش به تملق خو گرفته بود. اغلب کسانی که با او برخورد میکردند فکر میکردند میتوانند چیزی از او بگیرند. پدرم بهتر از دیگران از این موضوع آگاه بود.

پدرم با اصرار به او گفت :برادر جان خواهش میکنم بنشینید. خواهش میکنم پیش از انکه علت قدم رنجه ی امشب خودرا بگویید کمی دوف میل کنید. پدرم هرگز عمویم را پدر پسران یا حتی ابو حسن صدا نمی کرد. او به عمویم قثط برادر جان می گفتو این تنها عبارت رنجش آمیزی بود که اجازه ی به زبان وردن آنرا به خود میداد. با اینهمه فکر نمیکنم عمویم اصلا توجهی به ان میکرد. او عادت نداشت به حرف کسانی که از او پایینتر بودند گوش کند.

خودم را به پرده نزدیکتر کردم و آنرا طوری کنار زدم که بین پرده و چهارچوب در فاصله ی باریکی ایجار شد.اکنون از لای درز پرده داخل اتاق را میدیدم.پدرم عمویم و پسران او به متکاها نکیه داده بودند و با لیوانهای مسی دوغی را که مادرم درست کرده بود مینوشیدند. پدرم به شیرینی ها دست نزد عمویم نیز برای رعایت ادب فقط ناخنکی به آنها زد اما حسن و علی ته بشفاب ها را در آوردند. انها نمیدانستند که به بهای شکم بارگیشان هفت دختر عموی انها باید تا اخر هفته فقط با آب نخود و پیاز سر کنند.

عمو گفت:گوش کن پدر دختران حسن بزرگترین برادرزاده ی تو به وظیفه ی خود نسبت به افراد فامیل به خوبی آگاه است. به همین دلیل پیش شما آمده است تا اجازه ی رفتن بگیرد. حسن فردا صبح با طلوع سپیده دم همراه کاروانی که به بندر میرود عازم آنجاست تا با کشتی به اسکندریه برود.

پدرم فریاد زد:اسکندریه!اسکندریه!چه راه دوری!برادرزاده ی عزیزم چرا به انجا میروی؟

دلم میخواست منهم فریاد بکشم. با این که حسن شکمو بود و تمام شیرینی هارا خورده بود اما از میان هفت پسر عمویم از همه بیشتر مهر اورا به دل گرفته بودم. وقتی بچه بودم حسن با تمام برادرانش فرق داشت. در آن موقع با انکه من دختر بودم او با من قایم باشک بازی میکرد. البته همینطور که سن ما بیشتر میشد دیگر اجازه نداشتین رودررو یکدیگر را ببینیم. با این همه گاهی مثل امشب از پشت پرده یا پنجره اورا میدیدم. اکنون او با چشمانی سیاه موهایی مجعد و مشکی و دهانی کشیده و متبسم مردی خوش سیما شده بود.

نگاهم را به او دوختم که در پاسخ پدرم به حرف آمد و گفت: عمو جان من به دستور پدرم به اسکندریه میرم. او سرمایه ی کافی در اختیارم گذاشته است تا در انجا دکانی باز کنم . میدانید به جای آنکه فقط به بغداد قناعت کند چه سودی از این دو شهر عایدش میشود؟

علی با غرور گفت: به محض آنکه حسن روی پاهای خودش بایستد منهم از اینجا میروم. اما من قصد دارم به جزیره ی قبرس سفر کنم.

عمو گفت:راستی که پسر چه نعمتی است!خداوند بیش از حد انتظار لطف خود را شامل حال من کرده است. هفت پسر!هفت پسر سالم و عاقل. پدر دختران! حتی تصور چنین نعمتی هم برای تو ممکن نیست.

پدرم آرام پاسخ داد:دختران من همه زیبا و محجوبند. هریک از آنها برای من از خزانه ی جواهرات خلیفه هم گرانبها تر است.

عمویم با فروتنی گفت:البته، البته.طبیعی است که آنها را خیلی دوست داری.تک تک آنها دختران خوبی هستند، ولی آخر این همه دختر به چه دردی میخورد؟

بعد تبسمی کردو جرعه ای از دوغش را سر کشید. پدر بیچاره ام چیزی به او نگفت. چه می توانست بگوید؟ تمام اهالی بغداد در همان حال که برادرش را برخوردار از نعمت الهی می دانستند، او را محروم از این نعمت تصور میکردند.فقر او و ثروت برادرش نیز به این گونه تصورات دامن میزد.

علی حرف هایش را ادامه داد: عمو! بعد از آنکه من در قبرس سر و سامان گرفتم ، برادرم ابراهیم هم به صیدان خواهد رفت. وقتی او هم روی پای خود ایستاد، نوبت بعدی و بعدی و بعدی خواهد شد. آنگاه طولی نخواهد کشید که در هر یک از شهر های مهم شرق دریای مدیترانه، شعبه ای از تجارتخانه ابو حسن، مشغول فعالیت خواهد بود. آن موقع است که تمام کالاها و اندکی پس از آن هر چه پولو ثروت است به چنگ ما خواهد افتاد!”

پدرم بدون آنکه کوچکترین نشانه ای از طعنه و کنایه در حرفهایش وجود داشته باشد، گفت: بهتر است کمی هم برای مشتریهایتان باقی بگذارید وگرنه آنها چطور میتوانند باز هم از شما خرید کنند؟

حسن که چشمان سیاهش در روشنایی چراغ می درخشید، گفت: ناراحت نباش عمو ! پسران پدرم همان طور که در می آورند، خرج هم میکنند. ما که نمی خواهیم در شهر هایی که تجارت میکنیم مثل گداها زندگی کنیم.زندگی ما باید درخور شان و مقاممان باشد…”

پدرم به میان حرف او دویید و گفت:” در خور شان و مقامتان، اما نه بیشتر.”

حسن که هنوز لبخند بر لب داشت، گفت: و نه کمتر

من هم از پشت پرده لبخند زدم. حسن طی این همه سال تغییر نکرده بود. شاید اکنون به تاجری موفق بدل شده بود، اما خوش مشربی اش را همچنان حفظ کرده بود.

پدرم دست برادرش را گرفت. سپس در حالی که پیشانیش چروک میخورد و صدایش چنان که حرف زدن برایش مشکل باشد به زحمت از گلویش خارج می شد، به او گفت:”آه برادر جان! فکر نمیکنی به صلاح حسن است که پیش از رفتن به شهری غریب،با انواع وسوسه های شیطانی و دور از راهنمایی ها و محبت های شما،ازدواج کند؟”

گرچه تبسمی بر لبهای عمویم ظاهر شد، اما چشمانش را تنگ کرد و با لحن سردی گفت:” پدر دختران! نکند همسر مناسبی برای او در نظر گرفته ای؟”

پدرم سرش را خم کرد و گفت:” بله، پوران را در نظر گرفته ام.”

آنقدر صدایش آهسته بود که به زحمت صدایش را شنیدم، اما وقتی نام مرا برد، قلبم از جا کنده شد.اولین آرزویم به قدری رویایی بود که جرئت به زبان آوردنش را هم نداشتم، اما دومین آرزویم ازدواج با پسر عمویم حسن بود. شاید اگر دومین آرزویم عملی می شد، حاضر می شدم از آرزوی اولم کاملا دست بکشم.

صدای حسن توی اتاق پیچید:” پوران شما؟ پوران شما؟”

من از پشت پرده او را که به شدت سرش را تکان میداد، میدیدم.پدرم این حرکت او را ندید. او همچنان که سرش را بلند میکرد و محکمتر از پیش حرف میزد، گفت:” چه اشکالی دارد؟ مادرش به یاد ملکه پوران که شکوه مراسم ازدواجش پس از دویست سال هنوز بر سر زبانهاست، اسم او را پوران گذاشته است.” بعد به زحمت تبسمی کرد و ادامه داد:” البته خود شما هم می دانید که من نمی توانمجهیزیه سنگینی برای او تهیه کنم، اما این موضوع چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که پوران من مثل هم اسمش زیبا و باهوش است.ازینها گذشته، پوران دختر عموی شماست. چه کسی از او مناسبتر؟”

عمویم مودبانه گفت:” آه برادر! باور کن اگر او با کمترین جهیزیه هم به خانه شوهر برود من لحظه ای دچار تردید نخواهم شد. با این همه آگر دختر بزرگت فاطمه را که به نظر من از همه قشنگتر است را پیشنهاد می کردی، مناسبتر بود.” بعد شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد:” گرچه فرقی هم نمی کرد. نه حسن و نه هیچ یک از پسران دیگرم، با دختران تو ازدواج نمیکنند.”

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت اول

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت پنجم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت ششم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هفتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هشتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت نهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت یانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت دوازدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سیزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت چهاردهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت پانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت شانزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هفدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت هجدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت نوزدهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیستم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و یکم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و سوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و پنجم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و ششم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و هفتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و هشتم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت بیست و نهم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی ام

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و یکم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و دوم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و سه

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و چهارم

رمان هفت دختر هفت پسر قسمت سی و پنجم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!