رمان باگرد قسمت اول

رمان باگرد قسمت اول

رمان باگرد قسمت دوم

رمان باگرد قسمت سوم

رمان باگرد قسمت چهارم (آخر)

متن معرفی کتاب:
اول همه چیز ساده است. یک رمان ساده و معمولی که توی یک روز معمولی شروع می شود و … نه یک روز معمولی ساده. روزهای کوی دانشگاه است و شلوغی هایی که چند روزی کشور را گیج کرده بود. بیژن رفته است خیابان انقلاب تا کارهای بانکی انجام بدهد که توی شلوغی گیر می کند. فرار میکند تا کتک نخورد و توی یک کوچه ی بن بست کشیده می شود داخل یک خانه ی قدیمی. آن جا همراه دختری جوان (مستاجر خانه که با مادر پیرش زندگی می کند،) توی پاگرد پله ها منتظر هستند تا چه خواهد شد. داستان خواننده را جذب خود می کند. مجذوب روایت پیش می روی.
محمد حسن شهسواری، در شروع هر فصل جدید، داستان جدیدی را آغاز میکند. هر کدام کاملا بیربط از دیگری، ظاهرا. کودکی تازه بالغ وارد محله یی تازه می شود و همسایه ی جدیدشان، زنی بیوه است با پسری شر. عاشق دختر همسایه شان می شود. جایی در میانه ی جنگ، سربازها آماده ی نبرد می شوند، اواخر جنگ هشت ساله ی ایران و عراق است. در دهی دورافتاده، یک معدن است و مردم ده وابسته به معدن. آمپول زن بهداری دارد برای دکتر جدید داستان دکتر قبلی را می گوید. روزهای کوی دانشگاه است. شخصیت های اصلی رمان توی پاگرد منتظر هستند و هی آدم های جدید به داخل خانه کشیده می شوند.
هر فصل که جلو میروی، داستان ها در کنار هم پیش می روند و هر صفحه که جلوتر میروی، کنار گذاشتن کتاب سخت تر و سخت تر می شود. شهسواری خیلی خونسرد خواننده را به میان تله یی میکشاند که خود با دقتی وسواس گونه ساخته است. شهسواری انگار یک عمر رنج نسلی که در جوانی تا به خود آمد انقلاب شد و بعد انقلاب فرهنگی و تصفیه ی دانشگاه و سرانجام آوار جنگ را روی سرش دید، نسل سوخته یی که شهسواری خود از میان آنان بلند شده را در میان این رمان کوتاه ۲۸۸ صفحه یی گرد آورده است. یک نسل میآیند و میروند و رمان که تمام می شود، مبهوت برجای می مانی. مبهوت که چه گذشت و چه ماند. «پاگرد» یکی از جذاب ترین رمان هایی است که در زبان فارسی نوشته شده است،رمانی که شاید بتوان آن را دارای مدت عمر مشخصی خواند، اما الان جواب می دهد، بدجوری جواب می دهد.
بیژن درباره ی آدم های خوش شانس چیزهایی شنیده بود؛ کسانی که کاملا تصادفی یک شبه ره صدساله می روند. شنیده بود آن ها در یک زمان مناسب در مکانی مناسب قرار می گیرند. اما هیچوقت به موقعیتی برعکس فکر نکرده بود یا فکر کره بود و حالا یادش نمی آمد.یعنی وقتی آدم در زمانی نامناسب در یک مکان نامناسب قرار می گیرد. شک نداشت که در آن لحظه درست در چنین موقعیتی قرار گرفته است اما کم کم داشت به این نتیجه می رسید تعریف بدی برای همه ی زندگی اش پیدا نکرده.
چندبار مصمم شده بود حساب بانکی اش را از روبروی دانشگاه به جای دیگری منتقل کند؛ جایی که با هر بار گذر از آن، این قدر آزار نبیند. اما انگار در این سال ها خود آزاری هم مثل خیلی چیزهای دیگر عادت شده بود. هرچند نتوانسته بود با دیدن سردر بتونی و بی روح دانشگاه به حس گزش انتهای گلو عادت کند. و آن روزها، چهارده سال پیش، چه ذوقی کرده بود که همان روز ثبت نام، درست روبروی دانشگاه، حساب بانکی باز کرده بود.
این، مکان نامناسب او بود.
با این که می دانست یکی دو روز گذشته این دور و برها شلوغ است ولی چاره ای نداشت باید می آمد. سر طهر را برای آمدن انتخاب کرده بود؛ زمانی که شاید دو طرف بخواهند استراحت کنند.وقتی که آمد و دید وسط خیابان، درست روبروی بانک، یکی از آن ها دارد اذان می گوید و بقیه به صف پشت سر هم ایستاده اند، خوشحال شد. فکر کرد به موقع آمده است.اما بعد از اینکه کارش در آن بانک شلوغ تمام شد و بیرون آمد.
و این، زمان نامناسب او بود.
می دانست جایی برای ایستادن و توضیح دادن نیست.گروهی از فراری ها او را همراه خودشان از خیابان اصلی به خیابان فرعی بردند. اول فکر می کرد دویدن که برای او عمل تندی به نظر می آمد، مسئله را چاره می کند. اما آهِ کوتاه و عمیق جوان کنار دستی اش که از خوردن یک چوب دستی بود، کمی گیجش کرد. دسته ی کیفش را محکم تر فشار داد.حس کرد به پاهایش بیشتر فرمان می دهد.نمی دانست به قدر کافی تند می دود یا نه. نا خودآگاه به پاهایش نگاه کرد.هنوز داشت افسوس نداشتن کفش های ورزشی را می خورد که تندی رنگ قرمزی چشمش را زد.کمی سرش را بالا گرفت. جوان غرق خونی را دید که خمیده از کوچه ای بیرون می آمد.فرصت هیچ عکس العملی نبود. محکم به او خورد. هرچه سعی کرد نتوانست خودش را نگه دارد و با شانه ی چپ محکم خورد به دیوار. سرش صدا می داد. نگاهش به پشت سر افتاد. جوان تلوتلو خوران توی جوی آب افتاد. همان لحظه دو نفر از کوچه بیرون زدند و رفتند کنار جو. یکی از آن ها دست برد توی جو و یقه ی جوان را از پشت گرفت. دیگر ی که خم شده بود تا به همراه اش کمک کند، چشم اش به بیژن افتاد. نگاه شان در هم قلاب شد. زمزمه ای دور از مغز بیژن شروع شده بود که می گفت نباید بایستد. اما انگار دیگر اعضا نمی شنیدند. طرف مقابل هم انگار به وضع او دچار شده بود. همان طور خم مانده بود و زنجیری را که در دست داشت ریز تکان می داد، بی هیچ حرکت دیگری. آن یکی از دوستش می خواست به او کمک کند. جوان را چندبار تا میانه های جو بالا آورده بود اما هر بار از دستش رها شده بود. سیاهی آب جو میان قرمزی تن جوان دویده بود. همین که نگاهش را از بیژن کَند تا به همراهش چیزی بگوید. انگار قفل بدنش باز شد. با جهش بلندی خودش را از کنار دیوار کند. فریاد بلندی از پشت سر شنید.
_ بگیر این بچه سوسولو
هر لحظه بدنش بیشتر باز می شد. همه ش ذهن اش متوجه پاهایش بود که بیشتر از هم بازشان کند. خانه ها و کوچه ها مثل باد از کنارش می گذشتند. از تابلوی کوچه ها تنها زمینه ی آبی و خطوط درهم سفید را می دید.نمی خواست باور کند اما سر چهار راه بعدی یک ماشین ایستاده بود، چند نفرهم کنارش. هنوز متوجه او نشده بودند. دوباره سرش را برگرداند. دنبالش بود.
لحظه ای خواست بایستد. فکر کرد این بازیِ او نیست. چرا باید برایش تلاش می کرد. اگر هم به او می رسیدند، نهایت یکی دو لگد و مشت می خورد و چند ضربه ی زنجیر. و اگر بدشانس تر بود، دو سه شب بازداشت.که همه ی این ها به آنچه تا به حال به سرش آمده بود چیزی اضافه نمی کرد؛ حداقل طوری که یادش بماند. اما همین که حس کرد این فکر به دلیل ضعف به سراغش آمده آن را پس زد. فکر کرد دویدن حقش است. آن ها جلوی این یکی را نمی توانستند بگیرند. به میل خودش وارد بازی نشده بود اما به میل خودش که می توانست از آن خارج شود؛ یا حداقل سعی کند. این بود که تندتر دوید.
آن که پشت سرش بود با فریاد داشت سر چهارراهی ها را صدا می زد. تنها دو کوچه به چهارراه مانده بود. پیچید در اولین کوچه. قبل از وارد شدن احتمال می داد کوچه بن بست باشد، ولی نمی خواست طعمه ی آسانی باشد. حتی تصمیم گرفته بود اگر مجبور شد از دیوار خانه ها هم بالا رود. به نیمه های کوچه که رسید مطمئن شد حدسش درست بوده و کوچه بن بست است.چند قدم مانده به انتهای کوچه ایستاد، برگشت.آن که پشت سرش بود حالا سر کوچه ایستاده بودو داخل نمی آمد. داشت نفس تازه می کرد. انگار خیالش از بابت او راحت شده بود. دو نفر دیگر هم از سمت چهارراه ظاهر شدند. بیژن سرش را چرخاند. عقب عقب رفت. پشتش چسبید به در زرد دو لنگه ی کوتاهی که انتهای کوچه بود.یک لحظه علمک گاز را کنار خودش دید. آن ها آرام جلو می آمدند. همان اولی، زنجیرش را در هوا می چرخاند. بیژن تصمیمش را گرفت. دسته ی کیف را به دندان گرفته بود که صدای در پشت سرش را شنید.
در خانه داشت از جا کنده می شد. با مشت و لگد به جان در افتاده بودند و فحش های رکیک می دادند. بیژن به دور و برش نگاه کرد.جلوی پاگرد بود؛ پاگرد یک خانه ی قدیمی.یک راهروی باریک به حیاط می رسید. هر طرف راهرو، روبروی هم اتاق قرار داشت. موزائیک های کف ساییده شده بود. پله هایی که به طبقه ی بالا می رفت از همان جنس بود، با نرده های چوبی و رنگ زردی که تقریبا بیشتر جاهایش پوسته پوسته شده بود.
_ ببخشید طوری که نشدید؟
بیژن اول باور نکرد این خانم بیست و هفت هشت ساله او را این طور پرت کرده باشد داخل خانه. بیژن گفت: (( تا یک شکستگی جا داشتم.))
بعد به در اشاره کرد و گفت: (( گمانم چیز بیشتری در انتظارم بود.))
دختر یک پیراهن یقه هفت قرمز یا گل های کوچک سفید به تن داشت که روی دامن بلند پر چین مشکی اش افتاده بود. موهای بلند و سیاهی داشت با چین و شکن زیاد. بیژن از حرکت چشمان درشت و سیاه دختر حس کرد به نگاه آشنایی نگاه می کند. اما چیز زیادی یادش نیامد. شاید هم اشتباه می کرد.
_ آذر هستم.
_ من هم بیژن هستم. اما فکر نمی کنم همین کافی باشد. کلی هم تشکر به شما مدیونم.
دیگر از پشت در سر و صدا نمی آمد. بیژن گفت : (( مثل اینکه رفتند. من رفع زحمت می کنم.))
آذر لبخند زد.
_ پس انگار دست کم شان گرفته اید.
بیژن به طرف در رفت. گفت: (( الان مطمئن می شویم))
آذر پرید سمت او و آستینش را کشید. اما انگار حس کرده باشد زیاده روی کرده یک قدم عقب رفت.
_ این کار را نکنید. یک بار همین اتفاق افتاد، پشت در قایم شده بودند. جوان بدبخت را کتک زنان با خودشان بردند.
بیژن دستش را از دستگیره ی در برداشت و گفت: (( معلوم است دفعه ی اولتان نیست.))
_ اما انگار شما دفعه ی اولتان است.
اول آذر خندید. بیژن هم از خنده ی او خنده اش گرفت.
_ آذر!…آذر!
صدای پیرزنی از داخل یکی از اتاق ها می آمد. ته لبخندی روی لب های آذر مانده بود. گفت: (( مادرم است.))
بلافاصله رفت.
رنگ کرم دیوار راهرو از چرکی به خاکستری می زد. از کف تا ارتفاع یک متری دیوار هم رنگ آبی تندی بود که آن هم کدر شده بود، با خطوط کج و معوج و ریختگی زیاد. از حیاط تنها تنه ی کاج بزرگی دیده می شد و اندکی از باغچه.
صدای درِ طبقه ی بالا آمد. در باز شد، اما کسی بیرون نیامد. بیژن تقلای کسی را پشت در حس می کرد. بعد صدای مالش لباس به در آمد. بالاخره هیکل نحیف پیرمردی از میان در بیرون آمد. کمی پشتش خمیده بود. پیراهن زرد بلندی تنش بود که انداخته بودش روی یک شلوار راحتی گشاد. عصای چوبی اش را چندبار به زمین زد. کلی طول کشید تا با کشیدن پا به زمین هر دو دمپایی اش را پیدا کند و پا کند. آمد روی اولین پله ایستاد. پوست گونه هایش چروک خورده بود و در چانه به هم رسیده بود. بیژن حس کرد به او خیره شده است. فکر کرد حداقل برای فرار از نگاه خیره ی پیرمرد هم شده باید چیزی بگوید.
_ سلام!
پیرمرد اعتنایی به او نکرد ولی نگاهش را از او گرفت. از لای نرده پایین را نگاه کرد. دوباره عصایش را چندبار پشت سرهم به زمین زد. بیژن بهتر دید از جلوی پله ها برود کنار. رفت طرف در و به آن تکیه داد. صدای پیرمرد زنگ دار و ضعیف بود.
_ آذر خانم!…آذرخانم!
صدایی از راهرو نیامد.
آذر خانم! خانم مُدقق! باز صدایی نیامد. پیرمرد لحظه ای صبر کرد. این بار انگار تمام انرژی اش را جمع کرد و با صدایی جیغ مانند گفت: آذر خانم! اول صدای آذر از اتاق بیرون آمد. چندبار پشت سر هم گفت: (( بله…بله…)) بعد خودش. این بار یک روسری کرم رنگ سرش بود. وسط راهرو که رسید لبخندی به بیژن زد و سرش را به آرامی بالا آورد. انگار می خواست به او بفهماند نگران نباشد. آذر آمد جلوی پاگرد و دستش را به نرده ی چوبی گرفت. بله آقای برزویی؟
برزویی چیزی نگفت. داشت نفس تازه می کرد.
_ آقای برزویی اتفاقی افتاده؟ خدایی نکرده قلبتان است؟
_ نمی خواهد نشان بدهید که نگران قلب من هستید خانم! چون باور نمی کنم.
برزویی عصایش را به طرف بیژن گرفت.
_ من اگر سالم هم باشم با این کارهای شما باید همیشه روبه قبله باشم.
آذر یکی دو پله بالا رفت. گفت: (( دوباره که شروع کردید آقای برزویی. من نمی فهمم این چه اصراری ست که شما می کنید؟))
_ یعنی چی خانم! ناسلامتی اینجا خانه ی من است. باید بفهمم چی توی آن می گذرد یا نه؟
آذر بقیه ی پله ها را تا کنار پیرمرد بالا رفت، زیر بغلش را گرفت، صدایش را پایین آورد و همدلانه گفت: (( آقای برزویی چرا این قدر خودتان را عذاب می دهید. این ها که کاری با شما ندارند. یکی دو ساعت می مانند و می روند.))
آذر همان طور که حرف می زد برزویی را به طرف در خانه اش می برد.
_ اصلا فکر کنید بچه های خودتان هستند.
برزویی قبل از اینکه وارد خانه اش شود، برگشت. چشم هایش را تنگ کرد. انگار می خواست بیژن را بهتر ببیند. گفت: (( بچه های من؟!))
هردو وارد خانه شدند.

ثریا را اول من پیدا کردم.تازه همسایه مان شده بودند. دیوارشان با خانه ی ما یکی بود. ولی در خانه شان توی خیابان پشتی بود. از ظهر که از مدرسه آمده بودم کلافه بودم. آخرین امتحان را داده بودم ولی باز بی حوصله بودم. نه به این خاطر که روز اول سه ماه تعطیلی با روز اول ماه رمضان یکی شده بود.نه، به این دلیل نبود.توی حیاط بودم. داشتم می رفتم دستشویی که متوجه حرکت راه راه سفید و قرمزی شدم. ایستادم. داشت موهای خیسش را در ایوان خانه شان شانه می زد. بدنم سست شد و دستم ناخودآگاه سمت دیوار رفت. مادر داشت در آشپزخانه از رادیو، قرآن خط می برد. دو سه ساعتی به افطار مانده بود. ثریا اول من را ندید. سرش را خم کرده بود و برس را محکم روی موهای طلایی خیس اش می کشید. بعد به سرعت سرش را بالا آورد که موهای بلندش روی شانه هایش ریخت. چشمش به من افتاد. چند لحظه بی هیچ حرکتی نگاهم کرد.بعد در حالی که لبخند محوی روی صورتش بود برگشت و رفت توی خانه. تازه وقتی رفت صدای نفس هایم را شنیدم. روی پنجه ی پاهایم نشستم و به دیوار تکیه دادم و چشم هایم را بستم. پشت پلک هایم گر گرفته بود.یکی دو دقیقه گذشت. کم کم پاها و دست هایم رمق گرفت و بلند شدم.
نیم ساعتی همان طور کنار دیوار راه می رفتم و به ایوان خانه شان نگاه می کردم.برای آن که بتوانم تمام ایوان شان را ببینم باید به دیوار می چسبیدم وگرنه دیوار روبرویی مانع می شد.زیر چشمی خانه ی خودمان را هم می پاییدم که پدر یا مادرم بویی نبرند. خبری نشد. در تمام آن نیم ساعت دو دل بودم که آیا موضوع را به سیاوش بگویم یا نه.بارها پیش خودم عهد کرده بودم دیگر با سیاوش حرف نزنم اما خیلی زود آن را می شکستم. یک کم به خاطر آن که سیاوش تنها پسر هم سن و سالم توی کوچه بود. اما بیشتر به خاطر خود سیاوش بود که هیچ وقت از کارهایش سر در نمی آوردم. بعضی وقت ها مثل پروانه دورم می گشت طوری که انگار رفیقی جون جونی تر از من ندارد. بعضی وقت ها هم که اصلا من را نمی دید؛ یخ مثل میت. هر روز توی راه رفت و برگشت مدرسه با هم بودیم. سیاوش بود که من را با دنیای دخترها آشنا کرد. ولی چیزی را که هیچ وقت نفهمیدم این بود که چرا نصف دخترها دیوانه اش بودند. به نظر من که با آن گردن دراز و لب های کلفت و ورقلمبیده اش مجسمه ی نچسب و بی نمکی بود.چهار سال پیش که تازه آمده بودیم توی آن محل، اولین کسی که دیدم او بود.همان طور که ما داشتیم اسباب هایمان را تو می بردیم او هم با دوچرخه اش ور می رفت.معلوم بود بی خود لفتش می دهد و دارد مارا می پاید. تا ما بودیم او هم بود. بعد از ظهر که توی صف نانوایی ایستاده بودم یکی محکم زد به پشتم. صف خیلی شلوغ بود. سه ربعی بود که معطل بودم و حالا جلوی صف بودم. برگشتم. خودش بود. داد زد: ((سلام، چه طوری بابا!))
چند نفر چپ چپ نگاه مان کردند. مواظب بودند مبادا برایش نان بگیرم. جرئت اینکه حتی نگاهی به او بیندازم، نداشتم. اما سیاوش بی ترس و با خنده گفت: (( چندتا می گیری؟))
_ اوهوی برو بایست تو صف!
پسری بود هم سن خودمان که کلاه بافتنی اش را تا پایین گوشش پایین کشیده بود. سیاوش سرش را توی سینه ی پسر برد و گفت: (( به تو چه؟))
_ به من چه؟ یک ساعت توی صف ایستادیم…
بعد رو به جمعیت کرد و گفت: ((آن وقت آقا از راه نیامده می خواهد نان بگیرد.))
بعد دستش را گذاشت روی سر سیاوش. چند نفری دورمان جمع شدند. سیاوش دست پسر را با شدت از روی سرش کنار زد و گفت: ((چرا زر بیخود می زنی؟ کی گفت می خواهد برای من نان بگیرد. این پسر عموی من است.))
بعد دستش را جلو آورد مشت من را باز کرد. ده تومانی را که دید لبخند زد. ده تومانی را به همه نشان داد و با صدای بلندتری گفت: ((نگاه کنید. اگر از ده تا بیشتر گرفت.))
من پنج تا بیشتر نمی خواستم. دستم را کشیدم اما او بیشتر فشار داد. انگشت هایم درد گرفت. حالا نفر اول بودم. شاطر داد زد: (( چندتا؟))
سیاوش گردن کشید و گفت: (( آقا شاطر ده تا بهش بده تا بقیه فکر نکنند این جا کسی دارد جا می زند.))
بعد به صف مردها و زن ها نگاه کرد. شاطر ده تومانی را از دستم قاپ زد و انداخت توی دخل.سنگینی نگاه مردم را حس می کردم. سیاوش که انگار آنجا کاری ندارد یکی دو قدمی از صف دور شد، آرام دستش را بالا آورد و به پسر کلاه بافتنی بیلاخی داد و دوید. دیگر هوا تاریک شده بود. متوجه نشدم به کدام سمت رفت.
_ زنبیلت را بیار جلو! عاشقی؟!
شاطر ده تا نان انداخت توی زنبیل. شانه هایم کشیدهه شد. خودم را از شلوغی جلوی صف بیرون کشیدم. از همان لحظه هزار جور فکر و نقشه می کشیدم که چه طور گرفتن آن همه نان را توجیه کنم. پدر هیچ وقت نان تازه ی صبح را از دست نمی داد و هیچ چیز بیشتر از نان شب مانده عصبانی اش نمی کرد. دست آخر به این نتیجه رسیدم سفت و سخت بایستم و بگویم خودشان گفته اند ده تا نان بگیرم.فکر بدی نبود. حداقل من را راضی کرد. خوشحال به طرف خانه راه افتادم. از کوچه ی نانوایی بیرون آمدم. خواستم عرض خیابان اصلی را طی کنم که سایه ای پرید جلوم.
_ مرد و مردانه بگو خودت چندتا نان می خواستی؟
ترسیده بودم.نزدیک بود زنبیل از دستم بیفتد.
_ اسم من سیاوشِ. اسم تو چیه؟
_ من پنج تا می خواستم.
خودش را انداخت توی بغلم و گفت: (( معلوم است یک بچه محل درست و حسابی گیرمان آمده.))
دست های بلندش تا پایین کمرم می رسید. صورتم از آب دهانش خیس شد.اول نفهمیدم دارد بی صدا می خندد. بی صدا می خندید.
_ ولی…ولی…
نمی توانست حرفش را تمام کند. نایستادم یکی دو قدم که برداشتم دوید دنبالم.
_ کجا پسر عمو؟!
دوباره بی صدا خندید. خم شده بود. با قد بلندی که داشت شبیه تیوپ پنچر دوچرخه اش شده بود. حرکت که کردم به حرف آمد.
_ صبر کن ببین چه می گویم. خانه ی مارا که بلدی؟ الان وقت ندارم. برو پنج تا نان مارا بده.
ایستادم و بهش نگاه کردم. گفتم: (( من خانه ی شمارا نمی شناسم.))
_ چی؟ بابا خانه ی کناری خودتان دیگر.
آمد نزدیک من دستش را گذاشت روی آرنجم. انگار داشت بهم قوت قلب می داد گفت: (( کاری ندارد که. می روی زنگ می زنی. اصلا غیر مامان جانم کسی خانه ی ما نیست.))
با چنان لحن دوستانه ای حرف می زد که حتی لحظه ای نمی توانستم باورش نکنم.حتی حالا هم نمی دانم کدام لحن، لحن واقعی او بود.آن لحن غمخوارانه ی بچه محلی اش، لحن تخس و مردم آزارش و یا آن لحن لفظ قلمش موقع حرف زدن با دخترها. شاید هیچ کدام واقعی نبودند، شاید همه شان واقعی بودند.
دست چپش را آورد زیر آرنج دیگرم و ملایم گفت: (( کاری ندارد که. مامان جان منتظرتان هستند. تو فقط زنگ بزن. خودشان می آیند پایین.))
انگار موافقت را در چشمانم خواند که چند قدم عقب رفت. گفت: (( دمت گرم…ها!))
چیزی نگفتم. شروع کرد به دویدن. چند متری که دور شد ایستاد.
گفت: (( راستی نگفتی اسمت چی بود؟))
بعد انگار که جواب خودش را می دهد داد زد: (( گفتم که، پسرعمو.))
دوباره مثل یک تیوپ پنچر خم شد و بی صدا خندید و دور شد. حالا دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. در خانه شان آهنی بود و یک روزی خاکستری. سنگ مرمرهای حاشیه ی در همه لب پر شده بود. صدای زنگ توی خانه شان پیچید. خبری نشد. چند لحظه ای صبر کردم و دوباره زنگ را فشار دادم. این بار بعد از چند لحظه صدای بز شدن پنجره ی رو به کوچه را شنیدم و هم زمان صدای بی حوصله ی زنی که گفت: (( کیه؟))
سرم را بالا گرفتم ولی چیزی ندیدم.
_ باز کنید خانم!
_ سیاوش خانه نیست. برو یک وقت دیگر بیا.
_ نه…نه
اما پنجره بسته شده بود.چند لحظه صبر کردم. پاهام یخ کرده بود.
دوباره زنگ را فشار دادم. صدایی نیامد. یک بار دیگر فشار دادم. پنجره باز شد.
_ کیه؟
این بار معطل نکردم، گفتم: (( خانم برایتان نان گرفتم.))
_ نان؟
پنجره بسته شد. حالا سرما همین طور داشت از بدنم بالا می آمد. دستی که با آن زنبیل را گرفته بودم یخ بسته بود. صدای کشیده شدن دمپایی روی پله ها آمد. بالاخره در باز شد.
_ چه می گویی تو؟
اول فقط یک پیراهن آبی دیدم. بعد سرِ زیر آن، نگاهی به دور وبر انداخت. مطمئن شد غیر از من کسی توی کوچه نیست با جرئت بیشتری سرش را بیرون آورد. بر عکس سیاوش لب های نازکی داشت با دماغی نوک تیز. یک سالک بزرگ قهوه ای تمام گونه ی چپش را پوشانده بود. پیراهن آبی مردانه ای هم انداخته بود روی سرش.
_ برای تان نان گرفتم.
_ تو کی هستی اصلا؟
_ پسر همسایه تان. همین بغلی.
چشم های تنگش را گشاد کرد و گفت: (( شما که تازه دیروز آمده اید؟))
ذوق زده گفتم: (( بله.))
_ یعنی سیاوش به این زودی تو را هم خر کرد؟
بدجوری دلم مالش رفت. صدایی هم در سرم افتاد. انگار چیزی محکم خورده بود بهش. سوزشی هم افتاد توی گلو و دماغم.
_ حالا چرا وایسادی؟
نگاهی به بیرون کرد. پیراهن را جلوتر آورد. نان ها را شمرد و پنج تا برداشت. همین طور که داشت نان هارا برمی داشت دستش به دستم خورد. دستش را روی دستم نگه داشت. گرم بود ولی زمخت و استخوانی.
_ اِ پسرجان تو که یخ بستی. زودتر برو خانه تان.
بعد نان ها را تا کرد و بدون اینکه حرفی بزند در را بست. دوباره صدای کشیده شدن دمپایی ها روی پله ها. سوزش گلو و دماغم هنوز ادامه داشت. دوباره دستم را روی زنگ بردم و فشار دادم. صبر نکردم. دوباره فشار دادم. صدای پنجره آمد.
_ کیه؟
_ خانم پولش!
_ کی هستی تو؟
_ همسایه ی بغلی، همانی که برای تان نان گرفت. پول نان ها را ندادید. تا چند لحظه صدایی نیامد. ولی بعد صدای عصبانی اش آمد.
_ مگر برای نان چندبار پول می دهند؟ پول را به آن سیاوش جز جگر گرفته دادم. عرضه داشتی از خودش می گرفتی.
پنجره با صدا بسته شد. دوباره زنگ زدم. این بار پنجره بلافاصله باز شد.
_ کیه؟
_ پسرتان پولی به من نداد.
_ گُه خورد با تو. حالا می روی یا فردا بیایم مدرسه تان پیش آقای ناظم؟
پنجره را بستو هر قدر پاها و دست هایم یخ بود، سرم داغ بود. زنبیل را زمین گذاشتم و با مشت و لگد به جان در افتادم. دست و پاهایم از درد و سرما تیر می کشید. در لق بود و صداهای وحشتناکی می داد. پنجره به سرعت باز شد.
_ کیه؟
چندبار پشت سر هم گفت کیه اما من دست بردار نبودم.
_کیه؟ پدر سگِ مادر مرده در را شکستی.
پنجره محکم بسته شد. بلافاصله صدای کشیده شدن دمپایی ها روی پله ها بلند شد.چنگ زدم زنبیل را برداشتم و از کوچه بغلی زدم به خیابان. نیم ساعتی را آن حوالی قدم زدم. کمی هم امیدوار بودم سیاوش را ببینم. بعد که مطمئن شدم خبری نیست. رفتم خانه. گفتم بقیه پول را گم کردم و تا مرز کتک خوردن پیش رفتم. آن شب اولین باری بود که با خودم عهد بستم دیگر با سیاوش حرف نزنم. اما عهدی بود که خیلی زود شکسته شد. مثل دفعات بعد.

روزی که ثریا را برای اولین بار دیدم در مورد سیاوش عهدی نبسته بودم ولی باز هم دودل بودم. برای آخرین بار گردن کشیدم اما خبری نبود. رفتم توی زیرزمین. قرآن مادر تمام شده بود. هنوز یک ساعتی به افطار مانده بود ولی کوچه هنوز خلوت بود. لحظه ای جلوی خانه ی سیاوش ماندم و بعد رد شدم و رفتم سر کوچه. آن جا هم زیاد نایستادم. دوباره برگشتم جلوی خانه ی سیاوش. چند لحظه مردد ماندم اما دست آخر دستم را روی زنگشان فشار دادم.خود سیاوش آمد دم در.
_ ها؟
تکیه داد به در. پاچه های زیر شلواری اش را تا روی زانوها بالا زده بود. پاهایش خیس بود.گفتم: ((داشتی چی کار می کردی؟))
به پاهای خیسش نگاه کردم. کفش پایش نبود. آرام خم شد و پاچه های زیر شلواری اش را پایین داد.
_ هیچی…کاری داشتی؟!
پشیمان شده بودم. یعنی از همان لحظه ای که زنگ را فشار دادم پشیمان شدم. گفتم: (( اگر کاری داری برو!))
_ نه بابا…چه کاری؟ ولی خوب حوصله ی بیرون آمدن را ندارم.ا آنکه دل و دماغی نداشتم، قضیه ی دختر روی ایوان را گفتم. سیاوش اول سر ذوق آمد. گفت: ((اِ…پس آن ها هم دختر دارند؟…))
ولی یک دفعه جدی شد. گفت: (( ولی بهتر است این یکی را بی خیال بشویم. خطری است! باباش از آن حاج آقاهاست…))
ته دلم کمی خالی شد، ولی خودم را از تک و تا نینداختم.
گفتم: (( حالا مگر فرقی هم می کند؟))
_ په! باباش اگر بفهمد، خشتکمان را می کشد روی سرمان. حالا راستی موهایش طلایی بود؟
_ طلایی؟! مثل آن هنرپیشه که فیلمش را دیدیم. حتی از آن هم طلایی تر.
_ جدی!
_ دروغم چیه؟
کمی ساکت شد. گوشش را خاراند. مدتی چیزی نگفتم. یک دفعه صدای مادرش بلند شد.
_ سیاوشِ لندهور!
مادر سیاوش در این سال ها زود پیر شده بود.شاید هم من این طور فکر می کردم. سیاوش که به هیچ بنی بشری باج نمی داد، جلوی مادرش موش بود. مادرجان از دهانش نمی افتاد.
_ مادر جانم هستند. تو برو. ولی من را در جریان بگذار!
در را محکم بست. معطل نکردم. سریع پریدم توی خانه و به ایوان رفتم. از تیغه خودم را بالا کشیدم. سیاوش داشت پاچه های زیرشلواری اش را بالا می داد.
جلوش یک تشت بزرگی بود که زیلوی کهنه شان توی آن بود. تشت را تا کنار دیوار هل داد. بعد توی آن رفت و شروع کرد به لگد کردن. هم زمان گردن درازش را میخ کرده بود به ایوان همسایه. از جایی که بودم ایوان همسایه دیده نمی شد. خودم را پایین انداختم و رفتم آن طرف ایوان. خبری نبود.سریع برگشتم سمت خانه ی سیاوش. همچنان داشت با حوصله زیلو را لگد می کرد. از کشیک دادن هم غافل نبود. اما انگار خبری نبود. کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. بعد اتفاقی افتاد. برقی در چشمان سیاوش دوید. می دانستم از جایی که ایستاده خوب نمی تواند ایوان همسایه را ببیند. چون دیوار خانه ی ما بین آن ها حائل بود. از ایوان همسایه هم حتما خانه ی آن ها خوب دیده نمی شد. یک دفعه از تشت بیرون پرید و رفت توی زیرزمین خانه شان. از دیوار پایین پریدم و به طرف دیگر ایوان رفتم. در ایوان نبود اما پشت پنجره ایستاده بود. با همان پیراهن بافتنی سرخ و سفید و موهای طلایی. موهایش را بسته بود. نگاهش به بیرون بود ولی معلوم بود جای خاصی را نگاه نمی کند. انگار متوجه چیزی شد. نگاهش دقیق تر شد. به سمت دیگر ایوان دویدم. از تیغه خودم را بالا کشیدم. سیاوش توی ایوان خانه شان آمده بود. شلوار ورزشی اش را پوشیده بود و پیراهن قرمز تیم محله که شماره ی ۷ بزرگ پشت آن دوخته شده بود، تنش بود. خودش را مشغول سبزی های پهن شده در ایوان نشان می داد. پشتش به ایوان همسایه بود. کمی که سبزی ها را هم زد بلند شد و آمد جلوی ایوان و تکیه داد به نرده ها و به آسمان خیره شد. رویش به ایوان همسایه بود اما سمت نگاهش به طرف دیگری بود.از تیغه خودم را انداختم پایین و رفتمم سمت دیگر ایوان، هنوز پشت پنجره بود ولی سوی نگاهش به سمت سیاوش. دویدم کنار تیغه. سیاوش همچنان به طرف مقابل نگاه می کرد. نوع نگاهش و حالت چهره اش طوری بود که انگار دارد به چیز عمیق و مهمی فکر می کند. چشم هایش را تنگ کرده بود و گوشه ی لب هایش را پایین آورده بود. بعد سرش را آرام به سمت ایوان همسایه گرداند. لحظه ای به آنجا خیره شد. بدون آنکه چیزی در صورتش تغییر کند سرش را پایین انداخت و از پله ها پایین آمد. به طرف دیگر ایوان رفتم. پنجره را باز کرده بود و سرش را بیرون آورده بود. خیره دنبال چیزی می گشت. رفتم طرف دیگر ایوان. سیاوش تشت را کشیده بود زیر دیوار ما. از ایوان همسایه آنجا دیده نمی شد. شلوار ورزشی اش را تا بالای ران بالا زده و داشت زیلو را لگد می کرد. همزمان زیر لب هم زمزمه می کرد. پریدم طرف دیگر ایوان. مثل قبل خیره نبود. چند لحظه همان جا ماندم. بعد رفتم طرف دیگر. سیاوش همچنان مشغول بود، ولی ناگهان زمزمه اش را قطع کرد. سریع از تشت بیرون آمد و پاچه ی شلوار ورزشی را پایین داد. به سر تا پایش نگاهی کرد و بعد انگار عجله دارد و حواسش به کار خودش است، توی ایوان آمد. خم شد چیزی را برداشت و بدون آنکه به جایی نگاه کند پایین رفت. پریدم طرف دیگر ایوان. دوباره خم شده بود روی پنجره. انگار وسط یک حرکت شدید مانده بود. بعد آرام از هم باز شد. تکیه داد به پنجره.دست برد به بافته ای از موی طلایی رنگش و آن را *نو ا زش * کرد. پریدم طرف دیگر ایوان. سیاوش دوباره پاچه ی شلوارش را تا بالای ران بالا زده بود و داشت زمزمه می کرد و زیلو را لگد می کرد. به نظرم رسید دارد می شمرد. توانستم لب خوانی کنم. (( نود و هفت، نود و هشت، نود و نه، صد.)) بعد سریع از توی تشت بیرون آمد. پاچه ی شلوارش را پایین داد.این بار آرام از پله ها بالا آمد. رفت کنار نرده و دوباره همان طور رویایی به دوردست خیره شد. سرش را هم انگار به نشانه ی افسوس تکان می داد. خم شد و گوشه ی پارچه ی سبزی هارا کمی جابه جا کرد. بلند شد. لب پله ها نگاهش را آرام به سمت ایوان خانه ی آن ها برد. چند لحظه بی حرکت نگاه کرد. بعد به آرامی لب هایش از هم باز شد. لبخندی زد و دستش را روی سینه اش گذاشت و تا کمر خم شد. پریدم سمت دیگر ایوان. دستش را گذاشته بود جلوی دهانش و داشت می خندید. سیب گلویش تکان می خورد. دستم سست شد،گرفت به دیوار سیمانی و پوستش برگشت. سریع از پله ها پایین آمدم و به حیاط رفتم. کنار دیوار ایستادم. از آنجا دیده می شدم. دستم می سوخت. به کمرم فشارش دادم. کنار دیوار می رفتم و می آمدم. حالا سرش را تکیه داده بود به پنجره و انگشتش را روی بینی اش گذاشته بود. همچنان سوی نگاهش به ایوان خانه ی سیاوش بود. دستم به شدت از کمرم جداشد و رفت سمت دیوار. مشتم از درد باز نمی شد.
سرم را بالا گرفتم. من را دید. خنده اش را قطع کرد و چین های پیشانی اش را درهم کرد.
_ ثریا!
اخم هایش را بیشتر درهم کرد.
_ کجایی دختر؟
_ آمدم مامان.
درد از دستم به کتفم رسید. پنجره را بست و رفت. به دستم نگاه کردم. کبودی اش تازه بود. از پله ها بالا رفتم. خودم را از تیغه بالا کشیدم. سیاوش زیلو را از تشت بیرون آورده بود و آن را لگد می کرد تا آبش برود. زیر شلواری پایش بود و داشت آهنگی را آرام با سوت می زد.

بیژن کنج پاگرد بین در و دیوار تکیه داده بود. هرچند از کل ماجرا خیلی سردر نیاورد ولی دلش نمی خواست به هیچ صورتی مزاحم باشد. تا همین جا هم این خانم او را حداقل از یک کتک مفصل نجات داده بود. حتما بعدها اگر فرصتی پیش بیاید از او تشکر خواهد کرد. خم شد کیفش را برداشت و در را باز کرد.احتمال اینکه آنها از آن موقع تا حالا سکوت کرده باشند تا او را فریب دهند کم بود. حتی کمی دلش خواست آن ها صبر و حوصله ی این جور حیله ها را داشته باشند. اما با خودش عهد کرده بود طعمه ی آسانی نباشد. در باز بود اما بیرون نرفت. به زمین نگاه کرد. سایه ای نبود. سمت چپ دیوار کوچه بود. آن قدر جا بود که یک نفر با باریک کردن خودش را پنهان کند. سریع با دست راست به آن قسمت چنگ انداخت. دستش تنها هوای خالی را لمس کرد. کیفش را دست به دست کرد.همان کار را با سمت دیگر در کرد. خبری نبود. خندید. به ناظر احتمالی خودش فکر کرد که حتما گمان می کند او دیوانه شده. با این حال ممکن بود سر کوچه ایستاده باشند. نمی دانست در این صورت موضع شان طوری هست که متوجه باز شدن در شوند یا نه. ممکن بود حالا سر کوچه منتظرش باشند. بیرون آمد.سرش را به عقب برگرداند. صدای آذر از داخل خانه ی برزویی آمد.پشت در بود، اما خودش پیدا نبود. حتی صدایش هم آشنا بود. انگار جایی در گوشه ی ذهن بیژن چیزی خواب بود.تصمیم گرفت اگر آنها را دید برگردد. نباید می گذاشت احساس مزاحم بودن او را وادار کند کار احساساتی دیگری بکند. با دقت به سر کوچه نگاه کرد. اولین چیزی که به چشمش خورد دوباره رنگ آبی زمینه ی تابلوی کوچه و حروف سفید میان آن بود. سکوت بود. بعد صدای یک موتور سیکلت؛ ضعیف آمد، قوی شد و دوباره ضعیف. در را نبست. هم به خاطر آنکه می خواست طعمه ی آسانی نباشد و هم اینکه ممکن بود صدای در آذر را متوجه او کند. در این صورت مجبور بود برای کارش دلیل بیاورد که در آن لحظه حوصله اش را نداشت. فکر کرد سیستم متعادل ساز ذهنش دوباره به کار افتاده است. سیستمی که همواره هنگام به وجود آمدن یک قضاوت، او را در موضع مخالف آن می انداخت. گاهی فکر می کرد ذهنش را با اراده ی شخصی این طور تربیت کرده است. ولی در مخالفت با این ایده گمان می کرد شاید همین چیز عجیب و غریب که اسمش را گذاشته اند زندگی او را مجبور کرده این درس را بیاموزد. هم چنان که داشت با قدم های آهسته به سر کوچه نزدیک می شد فکر کرد چرا چند لحظه پیش مطمئن بود آذر جلوی او را می گیرد؟ مگر او چه اهمیتی برای آذر داشت؟ از حرف های برزویی معلوم بود که کار هر روزش است.
چیزی به سر کوچه نمانده بود که صدایی شنید؛ صدایی شبیه کشیده شدن چیزی روی زمین. صدا انگار سکوت را می برید. هنوز صدا را به طور کامل در دهنش بازشناسی نکرده بود که نوجوانی تلو تلو خوران در پیاده رو اصلی ظاهر شد. دست راستش را روی کتف چپش گذاشته بود. به همین خاطر کمی قوز کرده بود. هنوز بیژن به هیچ عکس العملی فکر نکرده بود که نوجوان محکم خورد به تابلوی کوچه.یکی دو قدم به راست آمد، دور خودش چرخی خورد و محکم با پشت به دیوار خورد. بلافاصله زانوهایش خم شد، ولی به زمین نیافتاد. دست راست نوجوان از کتفش جدا شد و بیژن تازه فهمید پر خون است. بیژن جلوتر رفت. نوجوان تا متوجه او شد با تکیه به شانه اش از دیوار جدا شد. انگار می خواست دوباره حرکت کند.بیژن ایستاد. انتظار دیدن چنین کسی را در آن روز و در آن احوال نداشت. نوجوان به احتمال زیاد کارگر ساختمانی بود. شلوار کردی آجری رنگش را با کمربندی محکم به دور کمرش بسته بود. پیراهن زرد و کلفتش را توی شلوارش کرده بود. به نظر شانزده ساله می آمد، ولی استخوان بندی درشتی داشت. روی چندجا از موهای قهوه ای رنگش گچ و سیمان خشک شده بود. دوباره دست راستش را روی کتفش گذاشت. نگاهش به بیژن بود، با چشمانی به شدت هراسان و همان قدر کودکانه و وحشی. بیژن یک قدم دیگر برداشت، آرام. این بار عکس العمل نوجوان تنها در چشم هایش بود. شاید بقیه ی اعضای بدنش توانی نداشتند. بیژن گفت: (( من باهات کار ندارم، می بینی؟))
بیژن به خودش اشاره کرده بود و امیدوار بود منظورش را بفهمد. چشم های نوجوان بیش از حد گشاد شده بود. معلوم بود به زور آن ها را باز نگه داشته، بیژن معطل نکرد. دست راست نوجوان را روی کتف خونی اش برداشت.
خودش را کمی خم کرد و دست او را دور گردنش انداخت. دست چپش را هم همراه با کیفش دور کمر جوان محکم کرد. تمام این کارهارا بی اختیار انجام داد. انگار یک عمل غریزی بود که بارها انجام شده بود. اما وقتی سنگینی نوجوان را روی شانه هایش حس کرد مطمئن نبود می خواهد چه کار کند. لحظه ای فکر کرد اصلا چرا رفته زیر این بار؟ به خیابان نگاه کرد. خبری نبود. ناخودآگاه دستی که کمر نوجوان را گرفته بود شل شد. فشار زیادی به گردنش آمد. به نوجوان که نگاه کرد دید سرش رها به جلو خم شده بود. از حال رفته بود.
_ چرا ایستاده اید؟ کمک می خواهید؟
این صدا؟ این صدا از کجا می آمد؟بیژن سرش را برگرداند. آذر روسری کرم رنگ را پشت گردنش گره زده بود. مانتویی تنش بود با دکمه هایی باز؛ شاید از عجله. اگر واقعا بیژن او را جایی دیده بود که بعید بود، حتما با مانتو و روسری بوده. آذر چیزی نمی گفت. دست هایش را جلو آورده بود. بیژن فکر کرد شاید هم از اول می خواسته نوجوان را به خانه ی آذر ببرد. نگاه آذر که این را می گفت. جوان را کمی بالا کشید و دست چپش را دور کمر او محکم کرد. آذر کیف را از دست او گرفت. هر دو راه افتادند.

در حیاط را بستند. بیژن پرسان به آذر نگاه کرد. آذر انگار منظورش را نفهمید. بیژن گفت: (( کجا بگذارمش؟))
_ آها! خوب.
آذر به دور و برش نگاه کرد، به راهرو و ابتدای پاگرد. بیژن از نگاهش فهمید نمی خواهد او را به داخل اتاق ها ببرد.
_ پس لطف کنید سریع یک پتو بیاورید.
آذر حرکت کرد.
_ یک ملافه ی کهنه و تمیز هم بیاورید تا روی پتو بیندازیم. احتمالا خونی می شود. اگر نبود چندتا روزنامه بیاورید.
شاید اعتماد به نفس موجود در صدای بیژن بود که باعث شد آذر با سرعت بیشتری برود. بیژن به دیواره ی پله ها تکیه داده بود و جوان را هم به خودش. آذر سریع از اتاق بیرون آمد. یک پتو بدون ملافه آورده بود و یک دست روزنامه.
_ همین جا پهنش کنید.
آذر سریع پتو را تا کرد و کنار دیوار جلوی پای بیژن پهن کرد. نوجوان به هوش آمده بود. داشت زیر لب زمزمه می کرد. بیژن کمی او را از خودش جدا کرد.
_ طوری نیست.آرام باش!
این را زمزمه وار کنار گوش او گفت. نوجوان در لحظه خاموش شد.آذر سریع چند لایه روزنامه روی پتو پهن کرد. بیژن دستش را گذاشت روی شکم نوجوان و خودش همراه او خم شد تا روی زمین او را به پهلو خواباند. دکمه های لباسش را سریع باز کرد. بوی مخلوط عرق و خاک و گچ به مشامش خورد. پیراهن جوان را درآورد. زیرپوش از فرط عرق ماسیده زرد شده بود. آن را بالا زد. بدن نوجوان ورزیده و کار کرده بود. او را به شکم خواباند. بالای کتف چپش پاره شده بود و جریان آرام خون هنوز ادامه داشت.
_ پارچه ی تمیز. زیاد باشد. اگر باند دارید که چه بهتر.
آذر بی هیچ مکثی دوید. به اتاق قبلی که روبروی مادرش بود رفت. نوجوان دوباره زمزمه کرد. بیژن کلمات آذری را تشخیص داد.
_ آذر!آذر!
صدای مادر بود که از اتاق دیگر می آمد. صدای ضعیف آذر از اتاق روبرو آمد.
_ بله.
_ چه خبر است؟
_ هیچی، الان آمدم.
کلمات آخرش واضح تر بود. بعد خودش داخل راهرو شد. یک ملافه ی آبی دستش بود. سرش را توی اتاق مادر کرد و گفت: (( آمدم.))
همان پنج شش قدم تا بیژن را دوید. ملافه را به او داد. یک بسته باند کشی نو هم رویش بود.
_ من چه کمکی می توانم بکنم؟
_ الان هیچی، جواب مادرتان را بدهید.یژن سریع پایین ملافه را روی زمین گذاشت. با دندان بالای ملافه را کمی از هم باز کرد. بعد با دست تا آخر آن را پاره کرد. دوباره سر پارچه را به دندان گرفت. نگاهش به آذر افتاد که هنوز بالای سرش ایستاده بود و داشت او را نگاه می کرد.
_ آذر!
آذر انگار هم از نگاه بیژن هم از صدای مادرش جا خورد. بی هیچ حرفی رفت. بیژن نصف ملافه را دوباره پاره کرده بود. آن را کمی تا کرد و گذاشت روی زخم جوان، محکم فشار داد.
_ کَپَه اوغلی!
بیژن لبخند زد. گفت: (( قارداش آرام باش.))
_ دَدَم چخیب ده بابا!
درد جوان را هوشیارتر کرده بود. گردنش را خم کرد تا بیژن را ببیند. بیژن گفت: (( زیاد تکان نخور همشهری))
نوجوان گردنش را بیشتر بالا آورد. گفت: (( ترک سن؟))
_ نه! متاسفانه فارسی سن.
بیژن باز هم خندید. فهمید اشتباه گفته. پارچه ها خونی شده بودند.آن ها را روی روزنامه ها انداخت و یک دسته ی دیگر برداشت و دوباره روی زخم فشار داد.
آخ! معلوم بود نوجوان جلوی خودش را می گیرد تا فریاد نزند. بیژن با دست دیگرش باند کشی را باز کرد؛ با دندان گیره هایش را برداشت، بلند شد، زانویش را گذاشت روی پارچه های زخم تا هر دو دستش آزاد شود. باند کشی را چندبار از زیر بغل جوان رد کرد و بعد خیلی محکم آنرا با گیره ها سفت کرد. بلند شد. به پانسمان نگاه کرد. بد نشده بود. نوجوان حالا کاملا هوشیار شده بود. بیژن گفت: (( احوال بچه ی آذربایجان؟)) کوچیک ایم.
_ اسمت چیه؟
_ حیدر.
_ اسم من هم بیژنِ. حالا حیدر آقا حرف نزن. همین طور دراز بکش.
آذر از اتاق بیرون آمد. اول به حیدر نگاه کرد و بعد به بیژن. آمد کنارشان. به بیژن آرام گفت: (( وضعش چه طور است؟))
حیدر ناگهانی از جا جهید. فریادی هم از درد کشید. اول دور و برش را گیج نگاه کرد. بعد پیراهنش را که کنار دیوار افتاده بود چنگ زد. خواست تنش کند. دست چپش را که بالا آورد دوباره فریادی کشید. آذر هراسان به بیژن نگاه کرد. گفت: (( این چی شد؟))
_ فکر کنم بدانم چی شده.
سریع نشست روبروی حیدر. مچ دستش را گرفت و گفت: (( چه کار می کنی؟ صبر کن. لازم نیست لباس تنت کنی.))
خون زیادی از بدن حیدر رفته بود ولی فشار زیادی به انگشتان بیژن می آورد تا مچش را آزاد کند.
_ ول کن آقای دکتر.
همین که بیژن خندید حیدر دستش را آزاد کرد و توی آستینش برد.
بیژن با خنده گفت: (( مگر نمی گویی من دکترم. پس پیراهنت را تنت نکن!
_ شما آقای دکتر خیلی احترام داری ولی ما بی ناموسی نمی کنیم.
بیژن از زیر پیراهن دستش را به پانسمان زد. خیس شد.
_ بیا! دوباره خونت راه افتاد.
بعد صدایش را بلندتر کرد و آمرانه گفت: (( تکان نخور ببینم.))
همان طور که آستین حیدر را از توی دستش می کشید گفت: (( آذر خانم شما هم لطف کنید چند لحظه بروید.))
از روی شانه پاهای آذر را دید که دور شدند. به حیدر گفت: (( خوب است دختر چهارده ساله نیستی. این رگ غیرت را می خواستی برای کسی که این طور زده لت و پارت کرده کلفت کنی. حالا چی شده؟ رد چاقوست انگار.))
گیره های باندکشی را باز کرده بود و داشت کل باند را باز می کرد.
_ ها؟ چاقوست؟
حیدر جوابی نداد. بیژن نگاهش کرد. سرش به جلو خم شده بود. از هوش رفته بود.
_ احمق!
دوباره او را به شکم خواباند. ملافه های تکه شده تمام شده بود. چند برش دیگر درست کرد. آن ها را گذاشت روی زخم و فشار داد. به صورت حیدر نگاه کرد. عکس العملی نشان نداد. باند کشی را چندبار از زیر بغل او رد کرد و محکم بست. خودش هم به نفس نفس افتاده بود. بلند شد پانسمان را نگاه کرد. از دفعه ی قبل بهتر شده بود. چشمش افتاد به پیراهن کلفت و زرد حیدر. بهتر بود آن را روی تنش بیندازد. ممکن بود دوباره به هوش بیاید و بخواهد از ناموسش دفاع کند. پیراهن را طوری روی حیدر انداخت که بتواند تمام تنش را بپوشاند. وقتی ایستاد نفس عمیقی کشید. به راهرو نگاه کرد. سر آذر تا بینی از در اتاق بیرون بود. بیژن خنده اش گرفت.
_ خطر رفع شد. بیایید.
با این همه آذر با نوک پا به او و حیدر نزدیک شد. با حرکات دست و چشم از بیژن پرسید چه خبر؟
_ چیزی نیست. فقط خون تقریبا زیادی ازش رفته. فکر کنم چاقو خورده. تعجبم توی این درگیری ها چه کار می کرده.
آذر که انگار مطمئن شده بود حیدر هوشیار نیست، نفسی بیرون داد.
لحظه ای به حیدر نگاه کرد بعد به بیژن گفت: (( شما پزشکید؟))
_ زیر سینه ی بیژن لحظه ای تیر کشید. چشمش را بست و باز کرد. خندید، یعنی سعی کرد. گفت: (( چه طور؟ اتفاقا حیدر هم همین فکر را می کرد. می دانید اسمش حیدر است.))
آذر انگار با خودش زمزمه کرد (( حیدر)) بعد بلند گفت: ((می دانید رفتار شما طوری است که آدم فکر می کند پزشک اید.))
_ شاید می خواستم شمارا گول بزنم.
_ به تان نمی آید حوصله ی همچین کارهایی داشته باشید.
بیژن کمی یکه خورد. نفهمید این میزان صراحت از کجا آمد. این را در آذر ندیده بود. کیفش را برداشت، وقتش رسیده بود برود.
_ به هر حال نظر لطف تان است که فکر می کنید رفتارم شبیه پزشک هاست.
آذر با گوشه ی روسری اش بازی می کرد. گفت: (( شوخی بامزه ای نبود.))
بیژن دوباره یکه خورد. گوشه ی لب های آذر به خنده باز شد. گفت: (( یک وقتی عاشق پزشکی بودم.))
بیژن نمی خواست صحبت ادامه پیدا کند، یه تلخی گفت: (( عاشق پزشکی یا پزشک ها؟))
آذر لحظه ای ساکت به فضای خالی پشت بیژن نگاه کرد. هنوز داشت با گوشه ی روسری اش بازی می کرد. بعد انگار فهمید باید حرفی بزند گفت: (( آه نه! پزشک ها آدم های بیچاره ای اند. بیشترشان دچار گه گیجه اند.از یک طرف سلطان بدن های ما هستند و از طرف دیگر تقریبا هیچ کاری نمی توانند برای مِلکشان بکنند))
بیژن فهمید حسابی آذر را دست کم گرفته. و این شاید از مردم گریزی این سال هایش بود. اول فکر کرده بود آرامشی که در آذر می بیند غریزی است. ولی حالا کم کم معلوم می شد آرامشی تربیت شده و پس از توفان است. بیژن گفت: (( خب من به اندازه ی شما از پزشک ها اطلاع ندارم.))
آذر با لبخن گفت: (( چیز زیادی را هم از دست ندادید.))
بعد نگاهش افتاد به در.از بیژن رد شد و کنار در رفت. گفت: (( حسابی حواسم پرت شده ها. البته یک خرده هم حق دارم. تا حالا یک مجروح نداشتیم.))
سرش را به کنار در چسباند. ظاهرا حاشیه ی بین در و دیوار روزنی بود که می شد بیرون را دید. آذر داشت بیرون را نگاه می کرد گفت: (( تو این دو سه روز شلوغی حداقل ده نفری آمدند اینجا.))
صدایش خفه بود. رویش را برگرداند و گفت: ((خوب مثل اینکه خبری نیست.))
آذر حالا برای بیژن جدی تر شده بود. همین آذری که جلوش بود نه آن یکی که در گوشه های ذهن دنبالش می گشت. تا حالا فکر می کرد شاید از روی کنجکاوی، سرگرمی و یا دلسوزی دخترانه این کارهارا می کند. اما انگار چیزی بیشتر پشت قضیه بود. بیژن گفت: (( چرا خودتان نمی روید آن بیرون؟))
آذر که داشت از کنار او رد می شد تا به اتاق برود ایستاد.
_ کی؟ من؟
_ بله شما! این طوری که پیداست برای تان مهم است. اگر ارزشش را دارد چرا بیرون نمی روید؟ شما که تقریبا همسایه ی دانشگاه هستید.
_ آه… این دانشگاه! خوب تا حالا با هم کنار نیامدیم. اما در مورد رفتن من به بیرون که حتما شوخی می کنید.
بیژن چیزی نگفت. آذر ادامه داد: (( دیگر از سن من گذشته بیرون بروم. تازه من یک مادر پیر دارم.))
_ دلیل های لاغری هستند.
حالا شاید آذر از سرسختی بی سبب او یکه خورده بود.
_ شما چه قدر تلخ هستید. اسم تان چی بود؟ پژمان؟…نه…
_ یعنی یادتان نیست؟!
آذر چیزی نگفت. بیژن گفت: (( حتما باید خجالت بکشم که من همه چیز یادم است. اسم تان آذر مدقق است.نه؟…من بیژن هستم.))
آذر خندید. زیر لب گفت: (( یک آدم تلخ.))
باز خندید. بعد گفت: (( اگر راستش را بخواهید من باید خجالت بکشم.))
معلوم بود سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد. گفت: (( حالا آقا بیژن را بیشتر دوست دارید یا بیژن خالی را؟…ها؟…کدام یکی؟))
زهری که بیژن ریخته بود، بی حال به خودش برگشته بود. حتی خودش را هم عمیق نگزیده بود. روز خوبی نبود. کیفش هنوز توی دستش بود. رفت به طرف در.
_ خیلی لطف کردید. فقط اگر حیدر به هوش آمد…
نزدیک در شد. دست برد به دستگیره تا آن را باز کند. آذر خودش را به او رساند. دستش را روی شانه اش گذاشت و او را عقب کشید.
_ بچه نشو بیژن! اگر از فضولی های من خسته شدی دلیلی ندارد خودت را به کتک بدهی.
دستِ گرمی داشت. گرمایی پذیرنده که زیر پوست بیژن خزید. کمی هم سست شد. ناخودآگاه یک قدم عقب آمد. آذر انگار از جلوی او لغزید. رفت جلوی در. بیرون را نگاه کرد. خبری نبود انگار. بلافاصله بیژن را عقب زد و در را باز کرد. بیژن از جایی که بود بیرون را نمی دید. آذر فریاد کشید: (( خانم…خانم!))
با حرکت شدید دست کسی را به آنجا می خواند.
_ بیایید این جا! زودتر.

مرجان از خواب که بلند شد بلافاصله رفت روی ترازوی کنار تختخواب. یازده کیلو اضافه وزن داشت. عصبانی شد. می دانست با یک شب شام نخوردن اتفاقی نمی افتد. دیشب را به همین دلیل چه قدر بد خوابیده بود. فکر کرد عالی می شد اگر یک روز از خواب بلند می شد و می دید لاغر و قلمی شده است. جلوی پنجره رفت. پرده را کمی عقب زد. خندید. مهرداد سر کوچه یک پایش را تکیه داده بود به تیر چراغ برق و سرش پایین بود. ساعت را نگاه کرد. ده بود.این بار خنده ای بلندتر کرد و رفت دستشویی. چشم ها و صورت پف کرده اش را درون آینه دید. یاد نوش آفرین افتاد. حتما از همین حالا دارد حرص می خورد که مرجان دیر سر قرار می آید.
_ مرجان! صبحانه حاضر است.
اما قبل از رفتن به آشپزخانه به اتاقش رفت. پرده را کنار زد. مهرداد هنوز همان جا بود. می دانست که مهرداد پاهای لاغر و بی قواره ای دارد، دماغش زیادی گوشتی است، ابروهای پرپشتش به هم پیوسته است، دیپلم ردی است و به قول نوش آفرین جز جماعت گله است و جلوی حرکت را می گیرد؛ ولی باز هم به حضور او عادت کرده بود. حتی در همین روزهای شاوغی اگر نگاهی به دور و بر می انداخت و او را نمی دید، حس خوبی نداشت. مهرداد از ترس نوش آفرین همیشه با فاصله ی چند متری از آن ها حرکت می کرد؛ حتی دیروز که کمی شلوغ تر شده بود و چوب به دست ها دنبالشان کرده بودند.
به پذیرایی رفت. پدر از همان موقع صبح بساطش را پهن کرده بود. تکیه داده بود به دیواره ی اوپن آشپزخانه. شیشه ی رنگی و ظروف بادام زمینی جلویش بود. تا مرجان را دید گفت: (( چه طوری رزا لوگزامبورگ؟))
_ تو چه طوری حافظ تهرانی؟
مرجان فقط خودش خندید. وارد آشپزخانه که شد پدر دیگر دیده نمی شد. ولی صدایش از پشت دیوار می آمد. به مادر گفت: ((خانم این را زودتر شوهرش بدهیم برود. بالاخره خنده هاش سقف را پایین می آورد.))
_ مگر دخترم چش است؟ خنده هاش خیلی هم روح بخش است.مادر با آن هیکل چاق و ریزه اش پارچه ای دور سرش بسته بود و مثل همیشه تر و فرز دور و بر را دستمال می کشید. اگر او هم بعدها هیکلش مثل مادر می شد چی؟ نه حتما رژیم را جدی می گرفت.هرچند پدر همیشه سر به سرش می گذاشت و می گفت: (( تو هم عین مادرت می شوی. فقط اینکه تو دیگه یک دستمال دور سرت نمی اندازی و یکی هم توی دستت. این مسئولیت حقیر را حواله ی مرد خانه می کنی.))
میز صبحانه مثل همیشه مفصل چیده شده بود. بریده های نان بربری، پنیر لیقوان، چند برش کره، مربای به، هویج و بالنگ و سه تخم مرغ آب پز.
همان لحظه مادر از توی قهوه جوش قدیمی برایش یک لیوان بزرگ شیر داغ ریخت و گذاشت روی میز.
_ مامان! آخر این ها چیست چیدی روی میز؟ مثلا رژیم دارم ها.
مادر کمی سرش را عقب کشید و با تعجب به او نگاه کرد.مرجان گفت: (( آه مامان تو را به خدا این طوری نگاه نکن. به قول نوش آفرین انگار تو خانه ی ما مهم ترین وظیفه خوردن است.))
صدای پدر از پشت دیوار آمد.
_ چی شد؟ چی شد؟این دویت تلکتوئل شما چی غرغره کرده؟
_ خوب راست می گوید دیگر. یازده کیلو اضافه وزن دارم.
نوش آفرین آن جمله را وقتی گفت که برای اولین بار به خانه شان آمده بود. پدر که حالا دور برداشته آن روز حسابی دور و بر نوش آفرین می پلکید و از جوانی هایش تعریف می کرد. از دو سالی که به دانشگاه رفته بود. البته به نوش آفرین نگفته بود که آن قدر واحد پاس نکرده تا بیرونش کرده بودند. اما مرجان می دانست پدرش دخترباز قهاری بوده و سرش کجاها گرم بوده. چیزی که خود پدر هم هیچوقت انکار نمی کرد. کلی هم خاطره داشت که هر چند وقت یک بار رو می کرد. پدربزرگ هم بالاخره قید درس خواندن پسرش را می زند و می گذاردش سر فرش فروشی خودش. وقتی نوش آفرین فهمید پدر مرجان خسرو گلسرخی را دیده دیگر وضع فرق می کرد. ولی مگر پدر ول کن بود؟ مرجان اصل ماجرا را می دانست؛ در آن سال ها پدر به واسطه ی یکی از دوستانش که اهل شعر و شاعری بوده، یکی دو باری به جلسه ی شعری می رود. پدر خودش گفته بود آن روزها گلوش پیش یک دختر شاعر زیبارو گیر کرده بوده.
ظاهرا در آن جلسات گلسرخی هم شرکت داشته که پدر اصلا متوجه او نشده بوده. بعدها که اعدامش می کنند، همان دوست، گلسرخی را یادش می آورد که باز هم چیز زیادی یادش نمی آید. ولی پدر ول کن نبود. هر جا می نشست طوری ماجرا را تعریف می کرد که انگار با گلسرخی رفت و آمد خانوادگی داشته. خسرو از دهانش نمی افتاد. هر چند از سجایای دختر شاعر هم چیزی کم نمی گذاشت که بالاخره یکی از بچه های مهندسی غرش می زند و با خودش می برد آمریکا. پدر هر وقت یکی از حکایت های جوانی اش را تمام می کرد رو به مادر می گفت: (( ولی ما هم بهترین شانس زندگی مان را آوردیم. آن هم یک شانس صد و بیست و هشت کیلویی.)) و بعد خودش می زد زیر خنده.
مادر لیوان شیر را سر داد سمت مرجان. معلوم بود حرف نوش آفرین حسابی عصبانی اش کرده. گفت: (( خوب است آن دختر لاغر مردنی هنوز نفس می کشد. می خواستی ازش بپرسی چرا وقتی می رود مستراح یک ساعت می نشیند تا شکمش کار کند؟))
انگار آن طرف دیوار ترکید.پدر بود که انگار موقع بالا انداختن خندیده بود. صدای چند سرفه پشت سر هم آمد و به هم خوردن ظروف و بعد هم پدر شروع کرد به زدن سوت و کف.
_ احسنت شاه بانو.
دوباره سوت و کف زد.مادر همان طور که داشت زیر گلدان کوچک کاکتوس را دستمال می کشید خندید. بعد شانه بالا انداخت و زمزمه کرد: (( والله!))
پدر گفت: (( خوشم آمد. به خدا انگشت روی خوب جایی گذاشتی. مرجان! مرد نیستی این را ازش نپرسی.))
هایده محکم در اتاقش را باز کرد و آمد توی پذیرایی.
_ اَه. تورا به خدا ساکت! مثل اینکه بعد از ظهر گزینش دارم ها.
مرجان به هایده نگاه کرد. هایده جزوه بدست ایستاده بود وسط پذیرایی. دو سالی از مرجان بزرگتر بود. صدای پدر بلند شد. از همین ساعت صبح دیگر صدایش کش آمده بود. گفت: (( خواهر لطف کنید مسائل مربوط به بول و غائط را توضیح بفرمایید.))
مرجان و پدر زدند زیر خنده. مادر گفت: (( ستوده!))
ولی او هم خندید. هایده ساعت چهار بعد از ظهر همان روز، گزینش استخدام داشت و مثل تمام دوران تحصیل این امتحان را هم جدی گرفته بود.
از یک ماه قبل هر کسی را که گزینش رفته بود، تخلیه ی اطلاعاتی کرده بود؛ رساله ها را زیر و رو کرده بود، روزنامه های روز را خوانده بود و ماحصل همه را در یک دفتر چهل برگ به صورت جزوه در آورده بود. از سه روز پیش هم خودش را توی اتاق حبس کرده بود.
_ بخندید! بخندید! ولی هیچ کدام تان می دانید حکم فضله ی پرندگان حرام گوشت چیست؟
پدر بی معطلی گفت: (( نجس است. تازه مال انسان و هر حیوانی که خون جهنده داشته باشد هم نجس است سرکار خانم!))
مرجان به هایده نگاه کرد که وسط پذیرایی بور شده بود. گفت: (( پوزت خورد؟ تو رساله حریف بابا نمی شوی.))
پدر ریز مسائل شرعی را می دانست.خودش می گفت: (( بابا خدایی نکرده نوه ی آخوندم ها! تازه بابام هم از این جنبه کم و کسری نداشت. این آخر عمری خودش را تف و لعنت می کرد چرا نرفته چرا همان جوانی نرفته پی علم و فضیلت. گمانم بیشتر نگران آن دنیایش بود که توی فرش فروشی تر زده بود به آن.))
هایده خواست برگردد توی اتاق که مرجان گفت: (( صبحانه خوردی؟))
_ مثل سگ!
دوباره برگشت سمت آشپزخانه و گفت: (( اما باز هم مثل سگ گشنه ام.))
مادر گفت: (( الهی بمیرم. از بس می خوانی.))
مرجان گفت: (( نه بابا از بس راه می رود. حتما پاهاش تا حالا تاول زده. تورا به خدا هایده بگذار پات را ببینم.))
هایده عادت داشت وقت درس خواندن راه برود.مرجان خم شد تا پای هایده را که یک هوا از خودش چاق تر بود بالا بیاورد.
_ برو گمشو بی مزه!

هایده پایش را عقب کشید. بعد گفت: (( آن سبد نان را بده به من. تو مگه رژیم نداری مرجان خانم!))
بعد رو کرد به مادر و گفت: (( می بینی؟ دیشب که شام نخورده بود چه قشقرقی راه انداخته بود. حالا دارد جبران می کند و دو برابرش را می خورد.))
_ چه کارش داری هایده. بگذار بخورد.
_ من؟! این قدر بخورد تا بترکد.
هایده یک لقمه ی بزرگ از کره و مربای بالنگ برای خودش درست کرد همان طور که توی دهانش می گذاشت، گفت: (( هر چند، باید انرژی بگیرد. بس که این روزها توی خیابان ها داد و فریاد می زند.))
مرجان لبش را گزید و با چشم به مادر اشاره کرد که پشتش به آن ها بود. هایده با دست زد به گونه اش. مادر برگشت. مادر برگشت. هر دو خودشان راجمع کردند. مادر خیره نگاه شان کرد.
_ مرجان!
_ بله مامان.
_ مگر تو نگفتی این روزها کلاس های شما تعطیل نیست؟
_ خوب، چرا!
_ پس این منظورش چی بود؟
_ کی؟ هایده؟ شوخی می کند بابا.
مادر دستمالش را دور انگشت هایش پیچاند و آمد نشست روی صندلی روبروی مرجان.
_ به خدا مرجان اگر بروی توی این شلوغی ها راضی نیستم. شیرم را حرامت می کنم.
مرجان دستش را در هوا تکان داد، گفت: (( مامان این حرف ها چیه؟ کی گفت من می روم تظاهرات؟))
مادر بلند شد، گفت: (( اصلا نمی گذارم بروی دانشگاه. شهر امنیت ندارد. نمی بینی روزنامه هارا؟))
_ بابا!
مرجان در این طور مواقع امیدش فقط به پدر بود. هم به دلیل نفوذ زیادی که روی مادر داشت و هم به دلیل آسان گیری خودش. این را در مقایسه با پدر دوستانش می دید.در تمام این سال ها یکی دو بار بیشتر نصیحتش نکرده بود. آن هم درباره ی چیزهایی که بعید می دانست دیگر پدرها به دخترهای شان بگویند؛ درباره ی روابطش با پسرها و راه هایی که نگذارد زیاد شلوغ کنند. همیشه همه چیزش را به پدر می گفت. روز اولی هم که نوش آفرین او را به یک جلسه ی برد به پدرش گفت. پدر فقط گفته بود: (( خوب است. هم بازی جوان هاست. اما زیاد جدی نگیرش. هر چند اگر بچه ی منی، این یکی هم زود دلت را می زند.))
ماجرای هیجان انگیز این روزهارا هم شب به شب برای پدر تعریف می کرد و گاهی شعله ای را ته چشمانش می دید.یک بار هم پدر پرسیده بود یعنی دارد اتفاق می افتد؟
_ بابا می بینی مامان چه می گوید؟
_ خوب حق دارد دخترم.
مادر نفس راحتی کشید. اما مرجان می دانست پدر راهش را بلد است. پدر گفت: (( مگر نمی بینی شهر چه قدر شلوغ است؟ خوب مادر است نگران می شود. از کجا معلوم چهارتا دانشجوی دیوانه کلاس های شما را هم تعطیل نکنند و نریزند توی خیابان.))
مادر لبخندی زد و حق به جانب گفت: (( بفرما! این هم از پدرت.))
صدای کش آمده ی پدر از پشت دیوار آمد که گفت: (( خانم تو می گویی مرجان را چه کارش کنیم؟))
_ نمی گذاریم برود.
_ این که مهم نیست. مسئله ی اصلی شوهر است. ترش کرده مانده روی دست مان. هرچند اصل کاری این هایده ی زشت بود که ردش کردیم رفت.
اِ…بابا…خیلی لوسی! وای وای…دردم آمد آبجی.
مرجان و مادر خندیدند. مرجان فهمید پدر دارد کاری می کند تا قضیه ی اصلی فراموش شود. خودش هم باید کمک می کرد. به هایده گفت: (( جدا امروز گزینش داری؟))
_ آره. ساعت چهار.
_ حالا زیاد نخوان با این شلوغی هایی که من شنیدم فکر کنم رژیم عوض شود.
هایده در حالی که داشت لقمه ی بزرگ دیگری درست می کرد گفت: (( رژیم عوض بشود، گزینش که عوض نمی شود.))
_ حالا کدام سخت تر است؟ احکام یا سیاسی؟
_ نه بابا احکام. یعنی این طور که شنیدم نماز از همه مهم تر است که بابا فولم کرد.
تمام هفته ی گذشته را پدر با هایده درباره ی نماز کار می کرد؛هم قرائت و هم احکامش را.
یعنی آسان تر است؟ آره خوب آدم بالاخره یک چیزهایی شنیده.مثلا تو می دانی بهزاد نبوی و مرتضی نبوی کدام شان چپی است و کدام راستی؟
_ مگر این چیزها هم می آید؟
_ بَه خانم را! اصل همین چیزهاست دیگر.
مرجان آخرین لقمه صبحانه را فرو داد و از سر میز بلند شد. گفت: (( خوب حالا کدام شان کدام طرفی اند؟))
_ خیلی ساده. چون چپی ها سوسول اند، بهزاد چپی است و آن یکی برعکس.
صدای خنده ی پر حجم پدر از پشت دیوار آمد.
_ خدا بگویم چه کارت کند دختر. کل مملکت را خراش خروش کردی رفت.
و باز خندید. مرجان گفت: (( پس درستش همین بود ها؟))
_ دقیقا!
خنده ی پدر فروکش کرد. در انتهای خنده اش گفت: (( اما شما یادتان نمی آید. آن اوایل برعکس بود. بلا به دور…))
پدر حرفش را در نیمه رها کرد. مثل بیشتر وقت هایی که می خواست یک حرف جدی بزند.

خوب آقای دکتر خیلی خوش آمدید. بگذارید در را باز کنم. بفرمایید. این هم بهداری، محل حکومت شما. انگار اهل شوخی هستید. خیلی خوب است. همه می گویند من پیرمرد شوخی هستم. البته “معدن” خیلی خوشش نمی آید. می گویند بعضی وقت ها شوخی هایم زیادی شوخی است. یا اینکه زیادی جدی است. معدن آدم های جدی می خواهد. من را هم می گویند چون بهیار محلی ندارند، نگه داشته اند. خودمانیم، نمی خواهم توی دلتان را خالی کنم. به هر حال قرار است دو سال طرح تان را این جا بگذرانید. راستی کدام دانشکده درس خوانده اید؟ شاید می گویید این پیرمرد از این چیزها چی سرش می شود. اما سی سال است اینجا بهیار هستم. کلی دکتر جوان آمده اند و رفته اند. فکر نکنید می خواهم فخر فروشی کنم. خودم از آدم هایی که چون یک کاری را زیاد کرده اند به دیگران فخر می فروشند، خوشم نمی آید. منظورم این بود که چون سی سال است آقا دکترهای جوان بعد از تمام شدن دانشکده طرح شان را این جا می گذرانند آن ها را از دانشکده شان می شناسم. دانشگاه ملی ها که حالا شده اند بهشتی، هیچ را قبول ندارند. دانشگاه تهرانی ها هم هستند که خودشان را مادر تمام دانشگاه ها می دانندو البته شیرازی ها هم هستند که می گویند آمریکایی ها هنوز هم مدرک مارا قبول دارند. بقیه هم که جای خودشان را دارند. مشهد، زاهدان…برای این بود که پرسیدم. می بینم شما زیاد بند این حرف ها نیستید.پیش خودمان بماند، چند سالی هست که آقا دکترها زیاد بند این حرف ها نیستند.انگار خیلی برایشان مهم نیست. حالا نه اینکه بگویم فقط آقا دکترها این طوری هستند. آقا مهندس های معدن هم همین طورند. زیاد بند دانشگاه هایشان نیستند. سرتان را بیاورید جلو! جلوتر! هیج جا درز نکند. به خصوص معدن نفهمد. من فکر می کنم معدن خیلی برای شان مهم نیست. یعنی کار را جدی نمی گیرند. حقوق آخر ماه برای شان مهم تر است. چی؟! شما هم همین طور؟! آقا دکتر این را بلند نگویید. معدن نباید بفهمد. مثل اینکه به سوالی که توی ماشین کردید باید زودتر جواب بدهم. راستش به خودم گفتم آقا دکتر جدید که آمد هیچ چیز از آقا دکتر قدیم نگویم، اما معدن از من خواسته برای جلوگیری از تکرار حوادث گذشته چیزهایی برای تان بگویم. یعنی به من رسانده اند که خود معدن گفته است، برای جلوگیری از تکرار حوادث گذشته. خودم زیاد از این کار خوشم نمی آید. هر چند همه می گویند پیرمرد آمپول زن پر حرفی هستم. چرا پنهان کنم؟ از حرف زدن بدم نمی آید. من می گویم آدم ها باید حرف بزنند. اگر نه پس چه فرقی با سنگ و چوب دارند. اما هر حرفی گفتن ندارد؛ به خصوص تعریف از کارهای آقا دکتر قبلی که حکایتی بود. چی؟ خب حق دارید نگران باشید. بله من هم وظیفه دارم شمارا در جریان بگذارم.بالاخره زیر دست شما کار می کنم. اما حالا که وجنات شما را می بینم مطمئنم شما از آن گرفتاری هایی که آقا دکترقبلی داشت، نخواهید داشت، چه گرفتاری هایی؟ در مرکز چیزی نگفته اند؟ آها! دیدید گفتم شما با آقا دکتر قبلی فرق دارید. او هیچ وقت این قدر رک درباره ی زن ها حرف نمی زد. معلوم است من و شما با هم کنار می آییم. خب از یک نظر شاید ولی نه آن طور که شما فکر می کنید. زن ها مسئله ی آقای دکتر مشفق نبود. بله فامیلش مشفق بود. منظورتان این است که حوصله ی شنیدن همه چیز را ندارید؟ حالا عجله نکنید آقای دکتر. دو سال تمام باید این جا باشید. آن هم در روزهای گرم کویر که هیچ جایی برای گشتن نیست و مجبوریم تمام روز را تو بهداری باشیم. باور کنید تنها چیزی که سرگرم تان می کند همین حکایت های من است.البته معدن نباید بفهمد ما روزهایمان را این طوری می گذرانیم. این را هم پیش خودتان نگه دارید. معدن از اینکه کسی مستقیم به چشم هایش نگاه کند خوشش نمی آید. چه قدر به این دکتر مشفق گفتم. اما او از جنس دیگری بود. گوش نمی کرد. نه اینکه آدم شری باشد. این تنها وصله ای بود که به اش نمی چسبید. اما تا دلتان بخواهد کله شق و حرف گوش نکن بود.آن هم برای این مردم که هنوز ریق را از شربت تشخیص نمی دهند. هفته ی دومی که دکتر مشفق آمده بود این جا یک روز مرا کشید کنار گفت: (( محمد طالب مگر در این دهات دور و اطراف چند نفر شهید شده اند؟))
_ شهید آقای دکتر؟
_ مگر زمان جنگ چندتا از مردهای این منطقه جبهه بودند؟ تازه الان حداقل هفت، هشت سال از جنگ می گذرد. اما این ها بچه های یکی دو ساله را می آورند و می گویند بچه ی شهید است.
تازه فهمیدم چی می گوید. خوب است شما هم بدانید آقای دکتر یعنی حقیقتش بهداری برای آن هایی که برای معدن کار می کنند مجانی است. اما چند سالی است که معدن اجازه داده از آبادی های اطراف هرکس خواست، بیاید پیش دکتر معدن. پولش را هم درصدی بین دکتر و معدن قسمت می کنند. می بینید! نمی توانید بگویید معدن قلب ندارد. از افرادش خیلی خوب حمایت می کند. نمی دانید کار کردن برای معدن چه ارج و قربی دارد.
ملا یونس یک بار توی مسجد گفت: (( اهالی روستای ما بندگان خاص خدا هستند، چون برای معدن کار می کنند.))
بله؟ قضیه ی بچه های شهید را می گفتم؟ خوب بله. یعنی من همان روز اول که یکی از زن های دی ” سنگ سوخته ” بچه اش را آورد و دکتر مشفق گفت پول نگیرم، حتی برای دارو ها، آمپول را هم مجانی بزنم، گفتم: (( آقای دکتر! این سنگ سوخته ای ها خیلی بی چشم و رو هستند. اگر بفهمند شما مجانی درمان می کنید از فردا همه شان برای رضای خدا هم که شده مریض می شوند و می آیند. تازه داروها مال معدن ست. همه شان فاکتور شده.))
دکتر از پشت میز چند لحظه ای نگاهم کرد. خوب می دانید از حق نگذریم چشم های نازنینی داشت. همیشه انگار دو دقیقه قبلش گریه کرده باشد خیس بود. گفت: (( محمد طالب این وظیفه ی انسانی ماست. از من فقط همین کار برمی آید. اما در مورد داروها حق با توست. فاکتورهایش را بیاور تا آخر ماه با معدن حساب کنیم. از حقوقم می دهم.))
اما مگر کارها به همان یک روز ختم شد؟ تقریبا هر روز یکی دو مریض بچه داشتیم. هم از ” سنگ سوخته ” و هم از ” چوب سوخته “. دکتر همه را مجانی درمان می کرد، دارو و آمپول هم مجانی. مدام هم تکرار می کرد: (( محمد طالب پول هایش را فراموش نکن. حتما جایی بنویس تا آخر ماه با معدن حساب کنیم.))
بله؟ خوب به آنجا هم می رسیم. چشم! چشم!از همان روز هفته ی دوم می گویم که دکتذ گفت: (( مگر چه قدر شهید داریم؟))
_ چه طور مگر آقای دکتر؟
سرش پایین بود. انگار خجالت می کشید حرف بزند. همین طوری بود. برای بعضی کارها که اصلا مهم نبود، مثل یک دختر چهارده ساله رنگ عوض می کرد و برای بعضی کارها که کار هر نبود، مثل شیر می پرید وسط میدان. آدم غریبی بود. گفت: (( فکر نکنی محمد طالب برای پولش می گویم. برایم جالب است از موضوع سردر بیاورم.))
خوب آن روز هم من همین حرف هایی را زدم که برای شما می زنم. البته شما ازتان معلوم است آدم سر و ساده ای نیستید که الکی دل بسوزانید. خوشحالم که می خندید. بله، اصل موضوع الان می گویم. مسئله این است که مولوی ” عثمان طاها ” هفت سال پیش فتوا داد هرکس در جنگ با دولتی ها یا توی زندان ها کشته شود شهید حساب می شود. اتفاقا دکتر مشفق هم مثل شما تعجب کرد. ولی خوب او از پشت میز بلند شد و آمد کنارم.
_ چه می گویی محمد طالب! مگر مردم این طبقه با دولت می جنگند؟
_ آقای دکتر خیالتان راحت باشد. اهالی روستای ما حسابشان از بقیه جداست. ما با معدن هستیم. معدن اصلا از این یاغی گری ها خوشش نمی آید. ولی خوب این چیزها هست دیگر.
_ چرا اصل حرف را نمی زنی؟
_ اصل حرف؟ ها! خوب، خوب اصل حرف. اصل حرف همین قاچاق است دیگر. هروئین و * دود * و باقی قضایا.
اِ… چه جالب شما دارید می خندید. اما دکتر مشفق نخندید. گفت: (( محمدطالب)) بعد چیز دیگری نگفت. رفت روی صندلی هایی که برای مریض ها چیده ایم دراز کشید. بیشتر آقا دکتر ها تو این سی سال همین کار را می کنند. شما هم بد نیست امتحان کنید. بله،بیایید جلو. می بینید؟ بد چیزی نیست. خیلی وقت ها می شود همین جا دراز کشید. خوب تا خوابگاه که راه زیاد است. دراز بکشید. نه! قشنگ دراز بکشید. از من خجالت نکشید. فکر کنید من یکی از وسایل بهداری هستم. یعنی این را یکی از آقا مهندس ها گفت. سال پیش بود فکر کنم. گفت از بس وقتی می آییم بهداری و محمد طالب آمپول را آمپول به دست می بینیم، دیگر نمی بینیمش. فکر می کنیم یکی از وسایل بهداری است، مثلا در یا پنجره. بله، بله، دراز بکشید. صبر کنید این را بردارم.بفرمایید می توانید این کتاب “هریسون” را بگذارید زیر سرتان. هرچند می دانم آقا دکترها چقدر از این کتاب بدشان می آید. بس که دوره ی دانشجویی دمار از روزگارتان درآورده. صبر کنید. سرتان را بالا بیاورید. حالا بهتر شد. تقریبا تمام آقا دکترها همین کتاب را می گذارند. نمی دانم پانزده سال پیش بود یا شانزده سال پیش، یکی از آقا دکترها که مال دانشگاه شیراز بود برای خودش یک بالش آورده بود. هرچه گفتم خطرناک است گوش نکرد. بالاخره کاری که نباید شد. معدن فهمید. باور کنید آخر هفته نشده اخراجش کردند. معدن اصلا از تنبلی خوشش نمی آید.

هوای خوبی است آقای دکتر، نه؟ فقط در همین وقت سال است که این طور هوایی داریم.بیشتر آقا دکترها هم بدشان نمی آید. بعداز ظهرها، اینجا بیرون روستا قدم بزنند. معلوم است که همین وقت سال وگرنه بیشتر وقت ها که “شن باد” دین آدم را برباد می دهد. چه طور؟ مگر چیزی در مورد بشکه ها نشنیده اید؟خوب مردم حق دارند جوابتان را ندهند. آن ها از هر چی که ربطی به دکتر مشفق باشد، چیزی نمی گویند.
می دانید معدن در این مورد چیزی نگفته.یعنی نگفته چیزی نگویید، اما مردم همین که احساس می کنند معدن از کاری خوششان نمی آید زبانشان را در دهانشان نگه می دارند.دنبالم بیایید آقای دکتر.کنار آب انبار هوا خنک تر است. جدی می گویید؟! تعجب می کنم. تمام آقا دکترهایی که آمده بودند این را در کتاب های درسی شان دیده بودند. تو بهداری کتابش را داریم.خوب اگر راستش را بخواهید آبادی ما بعد از معدن به همین کرم ها معروف است. حتی یک بار چند تا دکتر ژاپنی آمدند تحقیق. البته هیچ تا زمان دکتر مشفق برایم توضیح نداد حکایت این ها چیست.یکی از خوبی های دکتر مشفق این بود که همه را داخل آدم حساب می کرد. می بینید؟ این هم یک نفر دیگر با چوب کبریت به پا. عادت می کنید. می خندید؟ چه قدر شما با دکتر مشفق فرق می کنید. بعدازظهر روز اولی که دکتر مشفق آمده بود، تو بهداری تنها بودم.کم کم داشتم حاضر می شدم که بروم.توی دستشویی بودم که در بهداری با صدا باز شد. صدای ناله و هق هق می آمد. فکر نکنید آدم سنگدلی هستم. راستش بعد از سال ها به آه و ناله ی مریض ها عادت کرده ام.از سر حوصله کارم را در دستشویی تمام کردم. دکتر مشفق اگر می فهمید هم چین کاری کردم سرم را می برید. از دستشویی که بیرون آمدم، خبری از مریض نبود. اما در اتاق دکتر باز بود.صدا از توی اتاق می آمد. عصبانی رفتم تا مریض پر رو را از آنجا بیرون کنم. خوب نظم باید رعایت شود.معدن هم چین چیزهارا از آدم می خواهد. یکی دو تا داد کشیدم و رفتم تو اتاق، اما بدجوری خجالت کشیدم. دکتر مشفق روی صندلی پشت میز نشسته بود. دست هایش روی میز پهن بود و سرش هم روی آنها. شانه هایش می لرزید.
_ آقای دکتر!آقای دکتر! چی شده؟
سرش را آرام بالا آورد. چشم هایش سرخ بود و خیس.
_ محمد طالب!
_ بله آقای دکتر._ من فکر می کردم این ها همه اش تو کتاب هاست.
یکی دو هق دیگر زد، بعد گفت: (( این انسانی نیست.))
اگر یک نفر از من بپرسد دکتر مشفق بیشتر از همه چه کلمه ای را می گفت، می گویم، انسانی. انگار ذکرش همین بود.
_ چی شده آقای دکتر. به من بگویید.
راستش خیلی بد می شد اگر مریض ها دکتر را آن طور می دیدند. مردم دکتری را که گریه کند، قبول ندارند و این برای معدن خوب نیست. معدن کارگرهای قوی و سالم می خواهد. بله؟ بله بله، حق دارید. خیلی حرف می زنم. نه چرا ناراحت شوم. درست است که دکتر مشفق هیچ وقت از این حرف ها به من نمی زد. خوب یعنی منظورم این است که حتی دکتر مشفق هم این کرم ها را توی کتاب دیده بود.شاید باور نکنید اما عکس توی کتاب را از توی آبادی ما برداشته اند. آن پاهایی که توی عکس است پاهای اسماعیل بدری است، پدر همین یوسف بدری. حالا البته مرده. عکس هم خوب قدیمی است. بله؟ بله، دکتر مشفق هم عکس را دیده بود. خوب این آخرها که خیلی توی کارهای معدن فضولی می کرد ما هم از معدن فهمیدیم دکتر مشفق را دو سال از دانشگاه اخراج کرده بودند. انگار آنجا هم توی کارهای دانشگاه فضولی می کرده. این را من خودم شنیدم. حالا نپرسید از کجا می دانید که معدن از این حرف ها خوشش نمی آید. قضیه ی کرم ها؟ حیف که جزوه هایی که دکتر مشفق درست کرده بود این جا نیست. وقتی زورش به معدن نرسید که برای اینجا آب لوله کشی درست کنند، خودش دست به کار شد. یک روز صبح رفت شهر. بعد از ظهر با چندتا کتاب آمد. شب ها توی بهداری می ماند و تا صبح کتاب می خواند. هفته ی بعد که رفت شهر جزوه هایی تایپ شده آورد که همه را خودش نوشته بود.
کلی هم تکثیر کرده بود. یک کارتن می شد. من همه چیز را از توی همان جزوه ها بلدم. بعد که دکتر را بیرون کردند معدن جزوه هارا آتش زد. آن هایی هم که دست مردم مانده بود خودشان آتش زدند. یعنی خیلی ها جزوه نگرفتند. آخر آدم باسواد توی روستا کم است. سواد؟! خوب یعنی بله، من البته سواد ندارم. اما این را که می خواهم بگویم خیلی ها بهم گفته اند. یعنی دکتر مشفق یک بار گفت: (( محمدطالب تو حافظه ی وحشتناکی داری.))
جمله جمله از روی جزوه می خواند و من حفظ می کردم. بعد هم که همه را خوب حفظ شدم مرا برد مسجد. هر شب بعد از نماز مغرب مرا می برد مسجد تا قسمتی از آن را که آن روز حفظ کرده بودم برای مردم بگویم. می گفت وقتی مردم از دهان یکی مثل خودشان بشنوند، بهتر قبول می کنند. این چیزهارا می فهمید. اوایل خجالت می کشیدم. حفظ بودم ولی خجالت می کشیدم. اما بعد روان شدم و هر شب می گفتم. تا این که یک بار بهم فهماندند معدن از این کار خوشش نمی آید. نزدیک بود سرم را از دست بدهم. خدا می داند چرا هنوز زنده ام. بله؟ بگذارید از همان جزوه ها برای تان بگویم که نگویید این پیرمرد اباطیل سر هم می کند.
(( این کرم اسم اصلی اش ” دراکنکلوس مدنیس ” است. کرم بلند و خطرناکی است که زیر پوست پا زندگی می کند. به محض این که رطوبتی را حس کند پوست را سوراخ کرده، سرش را بیرون آورده و بچه هایش را می زاید و درون آب می ریزد. سپس بچه ها وارد آب انبار شده و درون بدن یک سخت پوست کوچک که در آب های راکد زندگی می کند، نفوذ می کنند و بزرگ می شوند. آن گاه زمانی که کسی از آن آب می نوشد سخت پوست را هم همراه آن می خورد. سخت پوست در اسید معده کشته شده و تجزیه می گردد. ولی کرم نیمه بالغ سالم مانده و از طریق روده جذب می شود و به زیر پوست اندان تحتانی رفته و زندگی اش را شروع می کند.))
آه…دیدید آقای دکتر همه اش یادم بود. با اینکه چند ماهی می گذرد ولی باز هم یادم بود. برای همین بود که دکتر مشفق می گفت: (( محمد طالب تو حافظه ی وحشتناکی داری.))
خوب کل قضیه همین است. حالا بد نیست چند دقیقه ای این جا کنار آب انبار بشینیم. حتما یکی از اهالی می آید. می بینید که همه شان چه طور پاچه های شلوارشان را تا بیخ ران بالا زده اند! خیلی دیدنی است. همین که کنار آب انبار می رسند این دراکنکلوس مدنیسن ها مثل مثل فشنگ از زیر پوست می زنند بیرون. می بینید چه قیافه های وحشتناکی دارند؟ مثل دایناسور می مانند. البته این را هم بگویم که اهالی هم مسلح می آیند. همه همراهشان چندتا چوب کبریت دارند. همین که دراکنکلوس مدنیسن ها برای هوا خوری می زنند بیرون، اهالی سریع یک چوب کبریت می گیرند کنارشان و آنها را دورش می پیچند تا نتوانند دوباره بروند داخل. برای همین است که می بینید بیشتر اهالی هر کدام چندتا چوب کبریت دور پاهایشان است. این طوری بعد از یکی دو روز دراکنکلوس مدنیسن ها ریق رحمت را سر می کشند. شما که نباید نگران باشید. این از همان اول چاره داشت. یعنی از اولین آقای دکتری که آمد چاره داشت. ما توی بهداری فقط آب جوشیده می خوریم. توی خوابگاه مهندسین هم همین طور.
شما نباید نگران باشید. خوب بله من از اولین آقای دکتری که آمد همین را پرسیدم. گفت ما فقط می توانیم برای خشک شدن چرک ها آنتی بیوتیک بدهیم. پیشگیری بهترین راه است. دکتر مشفق هم همین را گفت. اما فرق او با دیگران این بود که خودش پیگیری را شروع کرد. این بشکه های درب و داغان هم باقی مانده ی همان پیگیری هاست دیگر. نمی دانید چه روزهایی بود. گفتم که من هر روز می رفتم مسجد و توصیه های بهداشتی را می گفتم. مهم ترینش هم این بود که اهالی آب را بجوشانند بعد بخورند یا حداقل به جای آب چای بخورند. ولی کسی گوش نداد. یعنی چیزی که آقای دکتر فکر می کرد نشد. چند نفری از اهالی حسود حرف در آوردند که این حرف ها مال خود محمد طالب است. چرا خود دکتر نمی آید صحبت کند؟ راستش آقای دکتر اینجا همه غریب پرستند. خلاصه اینکه فقط یکی دو خانواده گوش کردند. بقیه به ما می خندیدند. هرچند من مسجد را می رفتم. تا این که یک روز ملا یونس جلوم را گرفت که بس است. بعدها فهمیدم از معدن بهش گفته بودند. خودش بنده ی خدا تقصیری نداشت. من هم از خدا خواسته نرفتم. چون این آخر کاری ها چندتا از این جوان های نخاله که سال تا سال توی مسجد پیدای شان نمی شد، می آمدند مسجد و مرتب سر به سرم می گذاشتند. حرف مفت بارم می کردند که آقای دکتر این جای مان درد می کند چه کار کنیم؟
اما بدبختی ها که به همین جا ختم نشد. هفته ی اول که گذشت دکتر مشفق مطمئن شد که کسی آب را نمی جوشاند. دوباره یک روز جمعه غیبش زد. ظهر با یک وانت بار که تو بارش چند بشکه بود برگشت. من را صدا کرد سوار وانت شدم. رفتیم کنار آب انبار. بشکه هارا پیاده کردیم. همه را خودش خریده بود. به جز بشکه ها صدتایی آجر بود و یک کیسه گچ.
_ بیا محمد طالب! قبلا فکرش را کرده ام اینجا صاف تر است.
نمی فهمیدم دارد چه کار می کند، اما خودش که شروع کرد به کار برایم همه چیز را توضیح داد. با آجرها چهار اجاق درست کردیم و بعد تمیز دورشان را با گچ محکم کردیم. از حق نگذریم دکتر مشفق دست به کارش حرف نداشت؛فرز بود و کاری. تا بعد از ظهر کارمان طول کشید. بعد سر و کله موسی قاطر چی با دو بار قاطر هیزم پیدا شد. معلوم شد قبلا دکتر پول کلی هیزم را بهش داده است. بشکه ها را گذاشتیم روی اجاق، هیزم هارا هم زیر آن ها. دکتر مشفق گفت: (( حالا محمدطالب شروع کنیم.))
یک ساعتی طول کشید تا هر چهار بشکه را پر از آب کنیم. اهالی دورمان جمع شده بودند، ولی هیچ هنوز جلو نیامده بود تا کمکمان کند.دکتر گفت: (( من محاسبه کردم محمد طالب، یک ساعتی طول می کشد تا آب به جوش بیاید.))
همان طور شد. آب که جوش آمد دیگر شب شده بود. زیر بشکه هارا خاموش کردیم و درهایشان را گذاشتیم و برگشتیم بهداری. تو بهداری دکتر از کیفش دو تا هزار تومانی درآورد و گفت: (( محمدطالب! یکی از جوان های بیکار ولی کاری روستا را پیدا کن و بگذارش پای بشکه ها. کار را هم خودت یادش بده. فقط مواظب باش هم آب خوب بجوشد و هم اینکه سر شب آتش را خاموش کند تا صبح آب ها خنک شده باشد. بعد به هرکس خواست آب بدهد.))
بعد ساکت شد . به فکر فرو رفته بود.
_ صبر کن!
دوباره دست تو کیفش کرد و چهار تا هزار تومانی دیگر درآورد.
_ بیا محمدطالب! چندتا جوان دیگر هم پیدا کن تا آب ها را ببرند در خانه ی مردم. این طوری برای راحتی خودشان هم که شده ترجیح می دهند از این آب مصرف کنند.
_ اگر آب مفت ببرید در خانه های شان حتما قبول می کنند اما چرا پول به این توله ها بدهیم.
_ پس چی بدهیم؟
_ غلط کردند! باید از خدای شان هم باشد. این ها تا مغز استخوان مدیون معدن هستند.
منِ خر آن موقع فکر می کردم دکتر مشفق برای کارهایش از معدن اجازه گرفته است، اما فکر می کنید اهل این حرف ها بود؟ تازه جوابی بهم داد که سرم سوت کشید. گفت: (( من که معدن نیستم محمدطالب.))
خنده ام گرفت. خوب، خنده هم داشت. البته گفتن همین جمله هم خیلی جرئت می خواست. خیلی ها برای کم تر از این حد حداقل شغل شان را از دست داده اند.
_ حرف هایی می زنید آقای دکتر! خوب زبانم لال معلوم است شما معدن نیستید. ما همه نوکر معدن هستیم.
چنان محکم زد روی میز که به خودم گفتم حتما شیشه ی روی میز شکست.
_ من نوکر هیچکس نیستم محمدطالب.
می بینید چه طور آدمی بود؟ به خاطر همین فکرهای خرابش بود که اوضاع این طوری شد. آرام رفتم پهلوش و در گوشش حرف زدم.
داد زد: (( چی زیر گوشم پچ پچ می کنی محمدطالب؟ بلندتر بگو!))
گفتم: (( برای من مسئله ای نیست. یعنی هست، ولی بیشتر برای خودتان می گویم. دیگر این حرف هارا نزنید.))
_ محمدطالب چرا حرف را می پیچانی؟ ما داریم یک کار انسانی می کنیم. یعنی دقیقا همان کاری که معدن شعورش به آن نمی رسد.
پیش خودمان بماند آقای دکتر، اگر خود معدن به من اجاره نداده بود به خاطر جلوگیری از تکرار حوادث گذشته این حرف ها را بزنم، محال بود چنین مزخرفاتی از دهنم بیرون بیاید. آن روز هم مثل قاطر تیر خورده از بهداری زدم بیرون. چون داشت پشت سر هم بد و بیراه می گفت.

آذر با حرکت سریع دست کسی را به سمت خود می خواند.
_ بیایید اینجا، زودتر!
صدای گام های محکمی به انتهای کوچه رسید.
_ زودتر بیا تو.
صدایی که نفس نفس می زد در جواب آذر گفت: ((نه. هنوز بعضی از بچه ها تو خیابان هستند. صبر کنید بیایند.))
_ اشکالی ندارد.
صدای دختری بود. بیژن جلوتر آمد.دختر مانتو شلوار خاکستری ساده ایی تنش بود. هر دو به سر کوچه خیره شده بودند. دختر گوشه ی روسری خاکستری اش را از روی بینی رد کرده بود و به طرف دیگر روسری بسته بود.بیژن دقیق تر که شد متوجه شد دو طرف روسری با دکمه ی چفتی به هم محکم شده اند. معلوم بود فکر همه چیز را کرده و آدم بی تجربه ای نیست. آذر به دختر گفت: ((خودتان که سالم اید؟))
دختر بدون آن که نگاهش را از سر کوچه بگیرد فقط یک کلمه گفت: (( بله))
بیژن از شکل و شمایل دختر فهمید مثل او و حیدر و شاید آذر از بد حادثه به آنجا پناه نیاورده بود. قد بلندی داشت. لاغر بود و انگار برای هر حرکتش دلیلی داشت و حاضر بود آن ها را برای هر ناباوری عرضه کند. بیژن هنوز چیزهای دیگری را هم درباره ی دختر در ذهنش می پروراند که صدای ناله مانند او را شنید.
_ مرجان!
بعد بلندتر فریاد زد: (( مرجان! مرجان!))
بیژن بیرون نرفت. آن دو نفر طوری جلوی در ایستاده بودند که او نمی توانست بیرون برود. دختر با صدایی که از زیر روسری کمی خفه بود، گفت: (( آه احمق. این پسره این جا چه کار می کند؟))
بعد با حرکت شدید دست به سر کوچه اشاره هایی کرد. آذر با دست راست گونه اش را چنگ زد.
_ دنبالشان هستند.
دختر فریاد زد: (( زودتر!))بعد دوید. بیژن هنوز به دیوار تکیه داده بود. از جایی که ایستاده بود بیرون را نمی دید. آذر فریاد می زد. چند لحظه بعد دختر دو نفر را هل داد تو. پسر و دختر جوانی بودند. آذر هم تو آمد. خواستند در را ببندند.بیژن دو سفیدی راپشت در تشخیص داد. در را به داخل فشار می دادند. دختر و آذر بازو به در گذاشته بودند و فشار می دادند. آن طرفی ها فریادهای وحشتناکی می کشیدند و همراهش فحش های رکیک می دادند. رنگ صورت آذر قرمز شده بود. صورنش را برگرداند سمت بیژن اما چیزی نگفت. روسری دختر از صورتش افتاد. او هم برگشت. با چشم های تنگش به بیژن نگاه کرد. در نگاهش بیشتر خشم دیده می شد تا خواهش. داشتند شکست می خوردند و در، هر لحظه بیشتر باز می شد. دختر رو به بیژن فریاد زد: (( آهای آقا چرا مثل چوب ایستادی؟ ))
پسر جوان که هنگام آمدن زمید خورده بود، بلند شد و به طرف در رفت، دست هایش را ستون کرد.آن طرفی ها که متوجه فشار جدید شده بودند فحش هایشان را بلندتر دادند. پسر هم شروع کرد به فحش دادن. یک نفس فحش می داد. فحش هایش دست کمی از آن طرفی ها نداشت. بالاخره این طرفی ها پیروز شدند و در بسته شد. در که بسته شد آن طرفی ها علاوه بر فحش تهدید هم می کردند. می گفتند خانه را شناسایی کرده اند. تهدید می کردند خانه را آتش خواهند زد. پسر یکی دو فحش دیگر داد و بعد، از آرنج دستش را به سمت در حواله داد. دختر لاغر و قدبلند از روی غیظ با دست پسر را هل داد.
_ مهرداد خان! به اندازه ی کافی نشان دادی چقدر بی تربیتی!
مهرداد که رگ های گردنش متورم شده بود و رنگ صورتش کبود انگار تازه فهمید کجاست. دختر قد بلند و آذر را که جلوش ایستاده بودند با شتاب کنار زد.
_ بگذارید ببینم مرجان چی شده؟
مرجان خودش را کشانده بود روی پله ی دوم و پشت سر هم ناله می کرد. روی شکمش خم شده بود. چاق و سبزه بود، با نرمه مویی بر لب بالایی. مهرداد هم رفت جلو و خم شد روی مرجان.گفت: (( بی پدر و مادرها بازنجیر زدنش.))
دختر با دست، کمی او را عقب زد و گفت: (( خودم دیدم، برو کنار.))
بعد روسری اش را که شل روی سرش بسته بود چنگ زد و گذاشت تو جیب مانتوش.موهای حنایی رنگ کم پشت و کوتاهی داشت. عرق کرده و چرب به هم چسبیده بودند. با دست صورت مرجان را *نو ا زش * داد.
_ ای مرجان سربه هوا!
این جمله را مهربانانه زمزمه کرد. مهرداد دوباره جلو آمد. گفت: (( دو سه قدمی اش بودم، اما نشد. مادر قحبه از پشت با یک زنجیر دو متری زد توی کمرش.))
آذر لبخند زد. بیژن از جایش تکان نخورده بود. دختر خیره به مهرداد نگاه کرد ولی چیزی نگفت. مهرداد دوباره گفت: (( زنجیر خورد به کمرش.))
_ یک بار بهت گفتم خودم دیدم، برو عقب.
بعد رو به آذر و بیژن کرد و گفت: (( تازه مرجان برای عروسک بازی که نیامده بود.))
مهرداد دو قدم عقب گذاشت. او به آذر و بیژن نگاه می کرد. گفت: (( پس چرا تو زنجیر نخوردی؟))
دختر بلند شد و راست ایستاد.

برای اینکه آدم احمقی مثل تو بیست و چهار ساعت دنبالم نیست.
مهرداد چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین. دستش با سگک بزرگ و فلزی کمربندش بازی می کرد. شلوار جین گشادی پایش بود. تی شرت یقه هفت قرمز چسبی هم تنش بود.
_ آقای دکتر! آقای دکتر!
بیژن که هنوز به دیواره ی پاگرد تکیه داده بود، راهرو را نگاه کرد.
متوجه نشد حیدر کی به هوش آمده و پیراهنش را تنش کرده و از پهلو به دیوار تکیه داده بود. نگاهش به بیژن نبود اما باز می گفت آقای دکتر.
بیژن تکان نخورد. آذر گفت: (( شمارا صدا می کند.))
بیژن چیزی نگفت. رفت طرف حیدر. پهلویش نشست.
_ چی شده همشهری؟ مگر نگفتم تکان نخور.
حیدر چند کلمه ای به ترکی گفت که بیژن چیزی از آن سردر نیاورد.بیژن پیراهنش را بالا زد. خونی از پانسمان بیرون نزده بود که نشانه ی خوبی بود.پیراهنش را پایین زد و دوباره او را به شکم خواباند.
_ آقا بیژن این خانم را چه کار کنیم؟
آذر بود که پای پله ها ایستاده بود. مهرداد و دختر هم بیژن را نگاه می کردند. بیژن بی حوصله بود. گفت: (( اگر واقعا فقط زنجیر خورده کار زیادی نمی شود کرد. تو یخچال یخ دارید؟
_ بله!
آن ها را خرد کنید و تو یک پلاستیک بپیچید و بگذارید روی زخم. اگر ایبوپروفن هم دارید دو تا بهش بدهید. البته اگر معده اش خالی نیست که شاید این آقا بداند. بیژن فکر کرد حرف هایی که زده کافی است شاید هم اضافی. همان طور که کنار حیدر ایستاده بود یک پایش را به دیوار تکیه داد.آذر رفت.بیژن به کفش هایش نگاه می کرد که مثل همیشه از عرض وارفته بودند و لنگه ی راست یکی دو درز هم باز کرده بود. یک جفت کفش سفید اسپورت جلوی نگاهش امد. سرش را بالا آورد. عرق صورت دختر خشک شده بود اما هنوز سرخی کم رنگی روی صورتش مانده بود. آن قدر بود که روی پوست سفید و بی حالتش خود را نشان دهد. کاملا مشخص بود دختر عصبی مزاجی است ولی داشت خودش را کنترل می کرد. آرام به بیژن گفت: (( آقا اگر واقعا پزشک هستید بهتر است خودتان دست به کار شوید.)) بیژن چیزی نگفت. دختر بیست و یکی دو سالی داشت. در تمام صورتش خطوط تیز و صافی بود که به هم وصل شده بودند. حتی ابروهای کم پشتش هم دو خط صاف بودند با لبه ی تیز و شکسته. انگار کم کم داشت انرژی ای را که برای صحبت کردن جمع کرده بود از دست می داد. صدایش لرزید. اگر برای بستن در قسم نخورده اید برای درمان بیماران کخ قسم خورده اید؟
بیژن یکه خورد. چه جمله ای؟! دختر چندبار سریع سرش را تکان داد؛ انگار او هم متوجه شده بود. بیژن چشم هایش را گشاد کرد. گفت: (( بله؟!))
دختر لبخندی زد. بیژن هم خنده اش گرفت. فهمید دختری است که می داند چه کار کند.اول که او را دید که چطور روسری را حرفه ای روی صورتش بسته، فکر کرد از آن دست آدم هایی است که برای آرمان یا هر آرمان دیگری حاضر به همه جور کاری است. اما حالا فهمید اشتباه کرده. آن آدم ها این طوری نمی خندند. بیژن بلندتر خندید. دختر دستش را آورد بالا، انگار می خواست جلوی چیزی را بگیرد اما نتوانست. او هم بلند زد زیر خنده.
از ساعتی پیش بار سنگینی روی سینه ی بیژن افتاده بود. انگار این خنده های بی سبب داشت سبک ترش می کرد. آذر که از اتاق بیرون آمد، بیژن داشت قهقهه می زد. آذر مبهوت به آن دو نگاه کرد. بیژن نخواست مستقیم به چهره ی آذر نگاه کند، هرچند خنده اش قطع نشد. سرش را که برگرداند، مهرداد را دید که در دو قدمی او مشتش را گره کرده. تنها فرصت کرد سرش را خم کند.بادی از کنار گوشش گذشت. قدمی عقب تر رفت. مهرداد تعادلش را از دست داده بود. سکندری خورد اما خودش را جمع کرد. آماده ی مشتی دیگر شد که دختر رو به رویش ایستاد.
_ به خدا مهرداد اگر بخواهی اینجا لات بازی دربیاوری.
مهرداد مشتش را پایین آورد.مرجان ناله ای کرد. مهرداد و دختر به سمت او رفتند. آذر هنوز داشت بیژن را نگاه می کرد. بیژن نمی خندید. رفت کیسه ی یخ را از دست آذر بیرون کشید. آن را به دندان گرفت. دختر و مهرداد را از جلوی مرجان که روی پله ی دوم بود کنار زد. مرجان داشت زیر لب هزیان می گفت. بیژن پشت کرد به او. دست هایش را گرفت و قفل کرد دور گردنش. بلند شد. سنگین بود. از کنار آذر که می گذشت با سر به او اشاره کرد دنبالش بیاید. به اتاق روبه رویی اتاق مادر رفت. کنار دیوار پتویی پهن بود. مرجان را روی آن خواباند. کیسه ی یخ را روی زمین گذاشت. دست برد طرف دکمه های مانتوی مرجان. دست نگه داشت. آذر کنارش ایستاده بود. به او گفت: (( لباس هایش را دربیاورید و کیسه ی یخ را بگذارید روی زخم. پروفن داشتید؟ ))
آذر بی هیچ حرفی مشتش را باز کرد. قرمزی قرص ها را دید.
_ خوب است.
دختر و مهرداد جلوی در ایستاده بودند. نیامده بودند تو. بیژن نگاهی به آن ها انداخت. به آذر گفت: (( به این خانم و آقا بگویید من دکتر نیستم.))
آذر چیزی نگفت، نشست کنار مرجان و دکمه های مانتویش را باز کرد. بیژن بیرون رفت. کنار در به دختر گفت: (( بهتر است شما هم بروید تو.))
دختر گفت: (( اسم من نوش آفرین است.))
دستش را بالا آورد. بیژن دست مرطوب و سردش را گرفت. احساس بدی بهش دست داد. زود آن را رها کرد.
_ من هم بیژن هستم.
دختر فهمید انگار. نگاهش را پایین انداخت. خواست برود تو که بیژن گفت: (( در ضمن آدم تو زندگی زیاد قسم می خورد، نباید که همه اش را جدی بگیرد. شما که بهتر می دانید.))
نوش افرین لحظه ای به او نگاه کرد و بعد رفت داخل اتاق، مهرداد هم پشت سرش. نوش آفرین متوجه او شد. برگشت. انگار بیش تر از آنکه عصبانی باشد تعجب کرده بود.
_ تو کجا می آیی؟
_ من باید بدانم شما دارید چه کار می کنید.

نوش آفرین دست گذاشت روی سینه ی مهرداد و او را به آرامی هل داد. گفت: (( برو ببینم. تو مگر چه کاره ای؟ بدو برو بیرون!))

بعد برگشت. مهرداد جلوتر نرفت، اما از اتاق هم خارج نشد. صدای مادر آذر از اتاق روبرو آمد.

_ آذر! آذر آنجا چه خبر است؟

_ چیزی نیست. آمدم.

آذر آمد دم در. کنار مهرداد که رسید به او گفت: (( آقای محترم بهتر بود غیرتتان را برای آن هایی که این طور زده اند ناقصش کرده اند خرج می کردید. حالا هم بیایید بیرون تا ما به کارمان برسیم.))

بعد بدون آنکه به بیژن نگاهی بیندازد به اتاق مادرش رفت. بیژن هم آرام رفت سمت پاگرد.

از رخوتی که به جانش نشسته بود خوشش نیامد.در حالت عادی باید کیفش را برمی داشت و می رفت. یا حداقل در را باز می کرد و نگاهی به بیرون می انداخت.اما هیچ کدام از این کارها را نکرد. فاصله ی بین کنتور برق و دیوار پر بود از تار عنکبوت قدیمی و پاره. پای چپش را به دیوار پاگرد تکیه داده بود.نگاهش حاشیه ی آبی پایین دیوار تا رنگ کرم قسمت بالا را رج می زد. تمام دیوار پوسته پوسته شده بود و لایه های پوک رنگ و گچ دهان باز کرده بود. میخ بزرگی که کنتور را به دیوار نگه داشته بود زنگ زده بود. مهرداد از اتاق بیرون زده بود اما به طرف او گوشه ی پاگرد نیامده بود. دو سه قدمی در اتاق نشسته بود. پتوی زیر حیدر از تکان هایش مچاله شده بود و روزنامه ها پخش شده بودند. حالا دوباره داشت تکان می خورد. دو سه کلمه ای نامفهوم گفت و بعد چشم هایش را باز کرد. هوشیار بود. چشم هایش را گرداند. بیژن را که دید دستش را ستون کرد و بلند شد. بیژن تکانی خورد. خواست بگوید بهتر است همان طور بماند ولی چیزی نگفت. حوصله نداشت. حیدر به سختی نشست و شانه ی راستش را به دیوار تکیه داد. موهای کم پشت روی صورتش حنایی رنگ بود. هنگام بلند شدن چهره اش درهم شده بود اما حالا که بی حرکت، نشسته به دیوار تکیه داده بود، صورتش آرام گرفته بود. دوباره به بیژن نگاه کرد.

_ لاکردار حالا که سرد شده بیشتر درد گرفته.

بیژن زمزمه کرد: (( همیشه همین طور است.))

بعد نخواست بیشتر از این به چیزی که منظور حیدر نبود میدان دهد. رفت روی پتو، روبروی حیدر نشست. حیدر به سختی شانه اش را از دیوار جدا کرد و دستش را گرفت جلوی بیژن.

بیژن گفت: (( داری چه کار می کنی؟ ))

_ مگر نمی خواهید چیز کنید…معاینه.

_ نه آقا حیدر. آخر کی به تو گفته من دکترم. تو هم حتما مثل همه ی مریض ها اگر استراحت کنی خوب می شوی.

_اِی آقای دکتر! شما هم چیز می کنی ها. نکند فکر کرده ای بچه شهرستانی ایم نمی فهمیم؟ها؟!

بیژن با خنده گفت: (( مثل اینکه من خودم بچه شهرستانم ها.))چشم های حیدر گشاد شد.

_ نه بابا؟! ترک سن؟

بیژن خواست همان اشتباه قبلی اش را بکند که خنده اش گرفت. حیدر نگاه مشکوکی کرد و گفت: (( بابا اوغلانی دیگر.))

بیژن خنده خنده دستش را بالا آورد. چشمش به مهرداد افتاد که زیر چشمی او را می پایید. حتما با خودش فکر می کند چه آدم الکی خوشی. و دوباره از این فکر خودش خنده ای بلند تر کرد. حیدر هم خنده ی مشکوکش را رها کرد و بلند خندید.

سینی چای از آذر زودتر دیده شد. بیژن ناخودآگاه خنده اش را خورد.

از این مسئله بدش آمد اما خنده دست خودش نبود که دوباره بیاوردش.نیامد. آذر از اتاق مادر درآمد و به اتاق روبرویی رفت. چند لحه بعد با سینی بیرون آمد. گرفت جلوی مهرداد. مهرداد برنداشت. آذر اصرار کرد. لبخند می زد.آخر سر آذر یک لیوان چای از توی سینی برداشت. ولی نمی دانست آن را کجا بگذارد. خم شد تا سینی را بگذارد زمین که مهرداد خجالت زده لیوان را از او گرفت. آذر دوباره لبخند زد و قند تعارف کرد.مهرداد سریع یکی دوتا قند برداشت و زیر لب تعارفی پراند. آذر ته لبخند را روی لب هایش نگه داشت. آمد طرف آن ها. بیژن هنوز به دلیل بریده شدن خنده از خودش دلخور بود.برای همین تکان نخورد. حیدر اما پاهایش را جمع کرد. انگار درد بدجوری اذیتش کرد که آه بلندی گفت.

آذر گفت: (( راحت باش آقا حیدر، حالا که وقت تعارف نیست.))

نگاه حیدر پایین بود.

_ نه! چیز…

نتوانست حرفش را ادامه دهد. آذر خم شد و سینی چای را روی زمین گذاشت. بیشتر پتو را حیدر و بیژن گرفته بودند. آذر لحظه ای به پتو نگاه کرد. کمی مردد بود ولی انگار تصمیمش را گرفت. گوشه ای از پتو را که کنار بیژن خالی مانده بود صاف کرد و نشست. نصف تنش روی زمین بود. بیژن فکر کرد؛آذر بی تکلف نشست، بدون آنکه بخواهد چیزی را نشان دهد. وسط سینه ی بیژن تیر کشید. آرام و قدیمی می نمود. پاهایش را جمع کرد و خودش را عقب تر کشید.

_ ببخشید.

همین کلمه را هم جویده بود. شاید آذر این کار را از روی قصد نکرده بود اما بیژن چه طور می توانست بفهمد. انگار آذر متوجه حال بیژن نبود. خودش را کمی جلوتر روی پتو کشید و با خنده به حیدر گفت: (( خوب دلاور آذربایجان، نوه ی ستارخان! تو این شلوغی ها چه کار می کردی؟!))

حیدر چشم های خواهنده اش را لحظه ای به آذر انداخت و بعد سریع به زمین نگاه کرد.

آذر گفت: (( چای سرد نشود.))

آذر تک خنده ای رها سر داد و ادامه داد: (( شنیده ام بچه های آذربایجان چای را داغ داغ می خورند، ها؟))

حیدر این بار سرش را بیشتر بالا گرفت و گفت: (( بله))

خم شد تا چای را بردارد. از درد آخی گفت و دوباره تکیه داد. آذر گفت: (( وای! ببخشید. از حواس پرتی من است.))

آذر لیوان چای را برداشت، برد جلوی حیدر و با دست دیگرش سه چهار تا قند گرفت جلوش.

_ بفرما!

حیدر تا جایی که می شد خود را عقب کشید. چند لحظه ای دست های آذر در هوا ماند. با خنده گفت: (( اوف. سوختم. داغ است به خدا بگیر!))

حیدر اول گیج بیژن را نگاه کرد. انگار از نگاه مات بیژن چیزی دستگیرش نشد. از او که ناامید شد دستش را جلو برد. لیوان را سریع گرفت. برد دم دهانش هورت کشید. بیژن حس کرد دهان حیدر سوخت، اما به روی خودش نیاورد. معلوم بود آذر دارد خنده اش را می خورد.

_ آقا حیدر! قند.

حیدر لیوان را در فاصله ی بردن به دهان نگه داشت و بعد برد نزدیک دهانش.

آذر گفت: (( قند نمی خوری؟!))

حیدر زیر لب گفت: (( نه خانم دکتر. ما قند نمی خوریم.))

آذر خنده ای را که چند لحظه پیش نگه داشته بود رها کرد.خنده اش انگار مسری بود. حیدر لیوان به دست خندید. لب های بیژن هم از هم باز شد که خوشش نیامد.آذر دست پر قندش را بیش تر جلو آورد، جلوی حیدر.

_ قندها را بخور! می خوای از آقا بیژن هم بپرس. قند برایت خوب است. اصلا بگذار چایت را شیرین کنم.

ته لبخندی روی لب های حیدر بود.رام شده بود.آذر لیوان چای را از او گرفت. نگاهی برای گرفتن تایید به بیژن کرد. بیژن می دانست چیزی که آذر می خواهد در نگاهش نیست.آذر ولی انگار به چیزی که می خواست رسیده بود؛ قندهارا در لیوان ریخت و سز حوصله آن ها را به هم زد.

_ چای شیرین برایت خوب است، آقا بیژن بهت نگفتند آب قند بخوری؟

حیدر که حالا نگاهش ثابت روی آذر بود،گفت: (( بابا آقای دکتر که مارا تحویل نمی گیرند که. فکر می کنند ما چون بچه شهرستان ایم هیچی نمی فهمیم.))

آذر لیوان چای را که شیرین شده بود به حیدر داد، گفت: (( آقا بیژن خودشان به تو گفتند دکتر هستند؟))

حیدر چای شیرین را تا ته با صدا سر کشید. لیوان را با زحمت روی زمین گذاشت.

گفت: (( بابا مثل اینکه ما توی ده خودمان یک خانه ی بهداشت داریم ها. دکترها را از صد کیلومتری می شناسیم.))

_ چند وقت است آمدی تهران؟

_ کی؟ ما؟ یک ماهی می شود. یعنی قبلا هم چندباری آمده بودم.

_ کاسبی خوب است؟

_ بد نیست.

حیدر که انگار به موضوع مورد علاقه اش رسیده بود آسوده تر می نمود. گفت: (( ولی خوب این افغانی ها بازار را خراب کرده اند.))

بیژن فکر کرد باید مدت ها می گذشت تا او می توانست این طور با حیدر صمیمی شود. یعنی حیدر با او صمیمی شود. آذر پاهایش را کم کم دراز کرده بود و حیدر هم راحت تر به دیوار تکیه داده بود.

_ بچه ی کجا هستی آقا حیدر؟

_ سراب.

_ به به. نگفتی تو این شلوغی چه کار می کردی؟

معلوم بود آذر از همان اول هم دنبال جواب این سوال بود، اما مهربانی اش توی ذوق نمی زد. انگار همان قدر که جواب سوال برایش مهم و جدی بود، مهربانی کردن هم مهم بود. حیدر حالا راحت تر به نظر می رسید. چای شیرین هم البته تاثیرش را کرده بود. ساده تر از قبل جابه جا شد. گفت: (( بابا این اوستای ما یک آدم نامردی است که نگو. ما این چهارراه پایین توی یک ساختمان هشت طبقه کار می کنیم؛ پشت اداره ی بیمه، بالای مغازه ی مش اکبر. می شناسید که؟))

آذر فقط گفت: (( خوب؟))

_ هیچی، هرچی مش اکبر گفت بابا اوس غلام این روز ها شلوغ است، حیدر را نفرست دنبال بربری، مگر گوش کرد؟این مش اکبر از بچه های خودمان است. یعنی بچه ی آذر شهر است، ولی خوب خیلی مرد است.

آذر جدی گفت: (( برعکس اوستات؟ها؟))

حیدر گفت: ((یعنی حالا ما آدم زیر آب زنی نیستیم ها. ولی خوب دیگر اوس غلام هوای مارا ندارد.))

_ چرا آرام از یک گوشه نرفتی که کارت نداشته باشند؟

انگار توضیح این قسمت برای حیدر جدی تر بود که صورتش را جمع کرد.

گفت: (( عجب حرف هایی می زنید خانم دکترها؟ ما که کاری به کسی نداشتیم. تقصیر این دانشجوهای سوسول است دیگر. ما داشتیم از توی پیاده رو راه خودمان را می رفتیم که یک دفعه چندتاشان آمدند سمت ما. تا خواستیم تندتر کنیم شلوغ شد. من نمی دانم این ها که عرضه ی دعوا ندارند چرا می آیند خیابان. یعنی یکی دو تاشان چندتا سنگ پرت کردند. اما وقتی چندتا از ریش دارهای پیرهن سفید آمدند همه شان فلنگ را بستند.))

بعد حیدر انگار که بخواهد مطلب مهمی را بگوید به مهرداد که هنوز کنار در اتاق ایستاده بود، نگاهی کرد، صدایش را پایین تر آورد گفت: (( این ها اهل دعوا نیستند.))

بعد با صدای معمولی گفت: (( فکر نکنید این حرف خودم است، بابای خدابیامرزم زمان انقلاب تو گارد مراغه بود. خودش تعریف می کرد. من را این طوری نگاه نکنید. بابام یک هیکلی داشته یه برابر من.))

آذر همدلانه گفت: (( پدرت فوت کرده؟ )) از داربست افتاد. رفیق نامردش داربست را شل بسته بود. بچه ی اردبیل بود رفیقش. اردبیلی ها خانم دکتر همه شان نامردند.

آذر گفت: (( پدرت تو گارد مراغه چه کار می کرده؟))

_ سربازی دیگر خانم دکتر. آن وقت ها که مثل حالا نبوده که.تعریف می کرد یک سرگروهبانی داشتند بچه ی زابل. یک هیکل داشته سه برابر بابای ما. یعنی یک چشم هایی داشته که بابای ما با آن هیکل، خودش را خیس می کرده.

آذر خندید. حیدر چند لحظه بعد فهمید خراب کاری کرده. کمی سرخ شد و ساکت ماند. آذر با تلاشی خنده اش را خورد. حیدر اما ادامه نداد.

آذر پاهایش را کاهلانه جمع کرد و گفت: (( پس پدر خدا بیامرزت گارد مراغه بوده، ها؟ بابات هم می گفت دانشجوها همه سوسول اند؟ ))

حیدر یکی دو جمله ی اول را خجالت زده گفت اما بعد افتاد روی دور.

_ یک بار که داشت برای عموهام تعریف می کرد، شنیدم. یکی از روزهای انقلاب گارد مراغه را می آورند تهران، تو همین میدان انقلاب. سرگروهبان زابلی به هر کدام از سربازها یکی یک کابل کاردرست می دهد، بعد هم با آن چشم هایش می گوید: باهر ضربه ی کابل شما یکی از خراب کارها باید بیفتد روی زمین.

نه فکر کنید خانم دکتر بابای ما اهل دعوا بوده ها، نه.یعنی ترسو هم نبود.یک بار که با یدالله سر دهی دعواش شد با هر دوتا دست بلندش کرد و از دیوار باغ مان انداختش تو رود. این جور آدمی بود بابای ما. ولی خوب بی خود دعوا نمی کرد. همیشه می گفت: دعوا کار آدم های بی کار است. آدم زن و بچه دار سرش به کاذ خودش است.

آذر بی حوصله شده بود انگار، گفت: (( پس سرگروهبان زابلی کابل ها را می دهد به آن ها.))

_ حالا ما نمی خواهیم بگوییم ولی به هر کدام یکی دو فحش آبدار هم می دهد. بابام می گفت وقتی رسیدند تو جمعیت، چشمش که به چشم سرگروهبان زابلی افتاده، دست خودش نبوده. کابل را می آورده بالا و محکم می زده. خودش می گفت این دانشجوهای سوسول هرکدام با یک کابل می افتادند زمین. بابام از همه بهتر می زده، طوری که سرگروهبان زابلی تو همان شلوغی می آید جلو و به بابام می گوید: ماشاالله سرباز سمندری! چهل و هشت ساعت تشویقی.

یعنی خانم دکتر سرگروهبان هم خیلی مرد بوده. چهل و هشت ساعت تشویقی را همان فردا به بابام می دهد. بابا هم تو آن دو روز رفته سه تا فیلم فردین دیده.بابا یارو خیلی مرد بوده!))

آذر چند بار سرش را تکان داد و گفت: (( نه، معلوم است خیلی مرد بوده!))

بیژن جلوی خنده اش را نگرفت. قسمت متعادل کننده ی ذهنش کار خودش را کرده بود. بی خود دل خور شده بود و حالا از این حس آزاد شده بود. علاوه بر ماجراهای حیدر، بازی زنانه ی آذر هم برای او جالب بود.می دانست برای آن که بتوان یک بازی را خوب ادامه داد، باید آن را جدی گرفت نه بازی. شاید هم آذر بازی نمی کرد. اگر او در بیست سالگی ازدواج کرده بود حلا یک بچه ی هفت هشت ساله داشت.پس می توانست کمس به میل مادری اش میدان دهد.

_ دیگر چای نمی خواهی؟

_ نه دیگر خانم دکتر.

نگاه حیدر به بیژن افتاد. گفت: (( این قدر حرف زدیم که چای آقای دکتر هم سرد شد.))

آذر بی تکلف به بیژن نگاه کرد و گفت: (( آقا بیژن چای تان را عوض کنم؟))

_ بله؟ نه. اگر بگویم سرد می خورم دروغ گفتم. درست تر این است که اصلا چای نمی خورم. حداقل حالا نه. ناراحت نمی شوید اگر نخورم؟

آذر خنده ی ساده ای کرد. گفت: (( هه…چه حرف ها!))

موضوع را همان جا تمام شده فرض کرده بود. نه ناراحت شده بود نه چیز دیگر. حیدر داشت با تعجب آن دو را نگاه می کرد. بیژن فهمید تعجب او از چیست. اما انگار، آذر متوجه نشده بود. بیژن نمی خواست حیدر حرفی بزند. از میدان دادن به سوءتفاهم او بدش می آمد. از این که حیدر در جملات بعدی اش به آذر نمی گفت خانم دکتر، فهمید حدسش درست بوده. بیژن بلند شد. آذر چای سرد را گذاشت روی سینی. به حیدر گفت: (( پس همه اش تقصیر این دانشجوهای سوسول بود، ها؟)) و خنده ای کرد.

بیژن روبه آذر گفت: (( باید نوش آفرین را صدا کنید تا ببیند حیدر چه می گوید.))

_ حیدر راست می گوید.

بیژن که روی زانو خم شده بود سرش را بالا گرفت. نفهمیده بود مهرداد کی نزدیک آن ها شده. مهرداد خم شد و لیوان خالی چای را روی سینس گذاشت و از آذر تشکر کرد. انگار فهمیده بود هر سه منتظر بقیه ی حرفش هستند.

_ یک مشت بچه ننه ریختند توی خیابان، فکر می کنند چه خبر است. زاییده اند! فکر می کنند کلاسور گذاشته اند زیر بغلشان می آیند دانشگاه کله دار دنیا شده اند. هر کدام شان دو تا پس گردنی که می خورند راه خانه شان را می پرسند.

بیژن از همان اول باید می فهمید مهرداد وصله چسب نوش آفرین و مرجان نیست. البته حدس هایی زده بود. مهرداد حالا باغیظ داشت بیژن را نگاه می کرد. بیژن خندید. گفت: (( آقا به خدا من دانشجو نیستم. از سر کچلم باید بفهمی ترک کردم.))

مهرداد خواست چیزی بگوید که حیدر پرید تو حرفش.

_ یعنی راستش بچه تهرانی ها همه شان سوسول اند.

مهرداد حرفی را که خواست بزند، خورد.بی لحظه ای تامل به حیدر گفت: (( تو چی غرغره می کنی کَتّی؟ آجرت را بده بالا…شاسکول!))

معلوم بود این چیزها بیش تر راه دست مهرداد بود. حیدر احتمالا معنی تمام حرف های مهرداد را نفهمیده بود.اما متوجه شده بود چیز خوشایندی نیست. دست هایش را به زمین تکیه داد تا بلند شود اما هنوز نیم خیز نشده روی شکم ولو شد. آذر به بیژن نگاه کرد. بیژن که دوباره روی پتو نشسته بود با نگاهش جواب خاصی به او نداد. حیدر پشت سر هم به ترکی چیزهایی گفت. مهرداد جلوتر آمد. پاهایش نزدیک صورت حیدر بود.

_ درست صحبت کن ببینم چی زرت و زورت می کنی.

حیدر دوباره دست هایش را ستون کرد تا بلند شود که این بار هم با آخی کشیده روی زمین افتاد. باز ترکی چیزهایی گفت. این بار مهرداد انگار بعضی از آن ها را فهمید. در چشم به هم زدنی لگدش زیر گردن حیدر کوبیده شد. حیدر به خِرخِر افتاد. آذر بلند شد ایستاد روبروی مهرداد یک سرو گردن از او کوتاه تر بود. پرده های بینی اش می لرزید. این همه خشم را بیژن در وجود آذر باور نمی کرد.

_ خیلی پهلوانی نه؟

مهرداد رک تو صورتش گفت: (( بله ))

بیژن به دست هایش فشار آورد تا بلند شود. لحظه ای او نفهمید چه اتفاقی افتاد. فقط دید شانه ی راست آذر تکان خورد. بعد صدای بلندی شنید و بعد مهرداد که طرف چپ صورتش را گرفته بود. حالا عضلات صورت آذر هم می لرزید.

دوباره گفت: (( خیلی پهلوانی نه؟))

پنج شش بار این جمله را پشت سر هم گفت. انگار نمی فهمید چه دارد می گوید. یا داشت آنقدر تکرار می کرد تا باورش کند. بعد ساکت شد و یک قدم عقب آمد. سریع خم شد سینی چای را برداشت و به سمت انتهای راهرو رفت. ایستاد. دو قدمی در برگشت. صورتش آرام تر شده بود. اما سینی چای همچنان می لرزید.

_ همه تان همین را بلدید. این قدر به جان هم می افتید تا همدیگر را پاره کنید. همیشه از یک طرف بام می افتید. یا چنگ و دندان برای هم تیز می کنید یا مثل گوسفندها موقع سلاخی بع بعِ سرخوشی سر می دهی. از حرف زدن هم فقط داد کشیدن را یاد گرفته اید. کلی هم سینه جلو می اندازید که مرد هستید.

ناگهان ساکت شد. همه را یک نفس گفته بود. معلوم بود جمله های زیادتری داشت اما منصرف شده بود. حتی چند باری دهانش را تا نیمه شد. اما ادامه نداد.

_ آذر!…آذر! مادر آنجا چه خبر است؟

انگار سر و صداها، نوش آفرین را هم متوجه خود کرده بود که سرش را از اتاق بیرون آورده بود و آن ها را نگاه می کرد. قرمزیِ خونِ پشت حیدر چشم بیژن را زد. از حال رفته بود.

اگر نخواهم تو را و پیش از آن خودم را فریب بدهم باید بگویم حتی وقتی مطمئن شدم آن سرباز قد بلند که با دو کوله پشتی، یکی به پشت و دیگری به دست کنار کامیون ایستاده و شاید هم به نگهبانی از آن، تو هستی، باز هم نخواستم باور کنم. شاید خودت هم ندانی برای من یادآور چه چیزهای زجرآوری هستی. و آن موقع فکر می کردم نباید هم بدانی.و باز فکر می کردم چون نه قدت به این حرف ها می رسد و نه خودت باور داری این همه را از خودت.آن هم با موقعیتی که من داشتم: رفیق، هم رزم و به قولی دست راست سروان. حتی تو هم باور نمی کردی من یک سرباز ساده باشم. همان طور که هیچ فکر نمی کرد سروان، سروان باشد. کاش این سوال را همان موقع از تو می کردم؛ همان موقعی که حالا نبود. چندبار خواستم بپرسم ولی از جوابت ترسیدم. هیچ وقت نفهمیدم که تو سروانِ من را چقدر جدی گرفتی؟ از تو انتظاری نداشتم. ولی حتما در آن فاصله از افسرها و درجه دارها چیزهایی پرسیدی یا خودشان برایت گفتند. چون همه شان با چشم های گشاد سروان را نگاه می کردند و مرتب زیر گوشی از هم می پرسیدند ، این همان سروان است؟ حتی سرگروهبانی که من را می برد تا کامیون نارنجک ها را نشانم دهد همین را پرسید.
_ می بخشید! آقایی که همراه تان بود خود سروان اند؟
تند می رفتم و برای این که به من برسد تقریبا می دوید. زیر لب گفتم: (( بله ))
این طور حرف زدن را طی دو سالِ کنارِ سروان یاد گرفتم. سرگروهبان ولی دلش حداقل از تو بیشتر می خواست بداند.
_ آخر دیدم درجه ندارند.
_ سروان همیشه همین لباس هارا می پوشند.
دوباره سکوت کردم. تنها چند لحظه توانست صبر کند.
_ راست است که درجه شان قبل از انقلاب سروان بوده؟
این بار فقط سری تکان دادم.
_ می گویند آن موقع دوره ای نبوده که ندیده باشد. هم ایران، هم خارج و حتی می گویند تو آمریکا و اسراییل هم دوره دیده.
از تو حداقل نباید پنهان کنم که این موضوعی بود که آن را دوست داشتم. از سروان حرف زدن نهایت لذت هایم بود. می دانی با تو راحت ترم. خودت می دانی که همیشه این طور نبوده. هرچند فکر کنم هیچ وقت به این چیزها فکر نمی کردی. این بار سخاوت بیشتری به خرج دادم و گفتم: (( سروان تو دوره های چتربازی، مخابرات، تخریب، غواصی، تروریستی و ضد تروریستی و حتی ستاد و چندین و چند دوره ی دیگر همیشه نفر اول بوده. قبل از انقلاب تو ارتش به او می گفتند سوگلی شاه.))
_ ولی می گویند سال ۵۵ از ارتش فرار می کنند.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان باگرد قسمت اول

رمان باگرد قسمت دوم

رمان باگرد قسمت سوم

رمان باگرد قسمت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!