رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

در پاسخ او گفتم : او خیلی به من علاقه داشت . وقتی فهمید زندگی با او جز درد و رنج چیز دیگری برای من در بر ندارد
و چون از او خواهش کردم ، زندگی راحتم را به من بازگرداند به این جدایی رضایت داد. با صدای گرفته ای پرسید: یعنی تو در تمام مدت که در بحرین بودی عذاب کشیدی؟ نفس بلندی کشیدم وگفتم : بله عذاب به معنای واقعی وتازه باید درحضوردیگران وانمود می کردم که زن خوشبختی هستم و این رنج مرابیشترمی کرد . ازچهره اش پیدا بود که ازشنیدن این مسایل شدیدا در رنج است . در همان حال دستی بر پیشانی خود کشید . گفت : من چقدر احمق بودم که فریب نامه های تو را خوردم وفکر می کردم تو زندگی خوشی را می گذرانی . گفتم : تو مقصر نیستی از کجا می توانستی خبر داشته باشی ، انسان که علم غیب نادرا که از همه چیز مطلع باشد . آه بلندی کشید و گفت : ای کاش از اول تن به قبول این ازدواج نداده بودی . گفتم : اگر قبول کردم ، نه بخاطر علاقه به فرید بود ، نه اینکه آرزوی زندگی آنچنانی را داشتم . فقط می خواستم به این وسیله مانع خوشبختی را از سر راه زندگی تو و لیلا بردارم . علی با عصبانیت و بر افروختگی گفت : چه کسی گفته بود تو مانع خوشبختی من هستی؟ گفتم : لازم نبود کسی بگوید ، من به خوبی در ک می کردم که تو سالها پیش باید ازدواج می کردی و تشکیل زندگی می دادی و در کنار همسر و بچه هایت از زندگی لذت می بردی . ولی وجود ما که همیشه وبال گردن تو بودیم مانع از این کار می شد . با صدای محزونی پرسید :پس توبه همین خاطر پیشنهاد فرید را قبول کردی ؟ گفتم : بله ، و در ضمن لیلا هم بود . اینکه تا من در این منزل بودم ، لیلا شانسی برای ازدواج نداشت . یک حقیقت بود چرا که این مطلب بعد از رفتن من ثابت شد . آه بلندی کشید و گفت : اینطور که پیداست تو فدای دیگران شدی . گفتم : من به این صورت به موضوع نگاه نمی کنم. بلکه فکر می کنم تتمام این جریانات قسمتی از سرنوشت من بود که باید اتفاق می افتاد . با این همه خدا را شکر می کنم که عاقبت هر چه بود تمام شد .
علی نگاهی به سویم کرد و گفت : بهتر است که دیگر اصلا فکرش را نکنی ، بعد از این ما دور هم خانواده ی خوشبختی خواهیم بودومن همه ی سعیم را خواهم کرد تا تو زندگی راحتی داشته باشی و اگر قرار شد بار دیگری ازدواج کنی این بار یک ازدواج موفق و حساب شده خواهی کرد . میان حرفش پریدم و گفتم : خواهش می کنم دیگر از ازدواج حرف نزن ، می خواهم تا آخر عمر مجرد بمانم . پوزخندی زد و گفت : پس خیال داری تارک دنیا بشوی؟ گفتم : چه اشکالی دارد ؟ تازه می شوم مثل تو . همان طور که می خندید از جایش برخاست و دست مرا گرفت و گفت : حالا بیا برویم با مادر چایی بخوریم . درضمن از تو خواهش می کنم دیگر راجع به گذشته فکر نکنی . رفتار علی این روزها خیلی تغییر کرده و درست مثل سابق متین ، خوشرو ، مهربان و فداکار شده بود . زندگی ما رنگ و روی تازه ای به خود گرفته بود و همگی از ، در کنار هم بودن راضی و خوشنود بودیم . من سعی می کردم مسئولیت بیشتر کارهای منزل را بر عهده بگیرم . مادر را هر روز به بهانه ی خرید لوازم ضروری به بازار روانه می کردم . قصدم این بود که هر روز سرش هوایی بخورد و احساس دلتنگی نکند . روحیه ی مصطفی با محبتهای بی دریغ علی خیلی خوب بود و کمبود پدر را کمتر احساس می کرد . در یکی از روزها علی که خسته از کار برگشته بود ، مقداری پول جلو مادر گذاشت و گفت : این برای مخارج این ماه و این هم نزدتان باشد . اگر برای خود و یا مصطفی نیاز به چیزی بود تهیه کنید . مادر به نگاهی به پولها پرسید : این همه پول را از کجا آوردی؟ علی لبخندی زد و گفت : این پول ماموریتی است که رفتم در ضمن بخاطر اتمام دوره تخصصی حقوق ماهیانه ام اضافه تر شده است و فکر می کنم از این پس دیگر هیچ کمبودی نخواهیم داشت . هنگامی که در آشپزخانه سرگرم ریختن چای بودم صدای علی را شنیدم که مرا فرا می خواند وقتی که متوجه اش شدم ، گفت : پاکتی در کشو کنار تختت هست که متعلق به توست . پرسیدم : پاکت محتوی چیست ؟ سرش را پایین انداخت و گفت : چیز مهمی نیست فقط مقداری وجه نقد است که اگر به چیزی احتیاج پیدا کردی برای خودت فراهم کنی . همراه با لبخند تشکر آمیزی گفتم : من به پول احتیاج ندارم . چرا که مقداری دارم و آ« حسابی که برایم باز کردی هنوز دست نخورده است پس خواهش می کنم بیش از این مرا شرمنده نکن.با حالتی که دلخوریش را نشان می داد گفت : هیچ وقت از شمندگی با من صحبت نکن ، من هرچه دارم متعلق به توست و اگر یک بار می بینم مثل غریبه ها صحبت می کنی دیگر با تو حرف نخواهم زد، روشن شد ؟ با لبخندی گفتم : (بله قربان، امر دیگری باشد).درجوابم خندیدوگفت:امربعدی اینکه زودترچای بیاورخیلی خسته هستم .باخنده ی غلیظی گفتم :چشم قربان خوشحال بودم که علی را آنطور سرحال می دیدم . این روزها رنگ و رویش را بازیافته بود و دیگر از آن چهره زرد و لاغر خبری نبود .
عاقبت محمود از سفر برگشت و بعد از اطلاع از مرگ پدر حال بدی پیدا کرد . مادر برای تسکین او از بد حالی پدر گفت و اینکه حالا او دیگر درد نمی کشد و آنهمه رنج را تحمل نمی کند . علی همه ی تلاش خود را بکار برد تا محمود را سرگرم نگاه دارد تا تحمل این درد را برایش آسانتر کند . با این همه تجربه ثابت کرده است که بهترین دارو برای هر اندوهی گذر زمان است پس از گذشت چند روز حال روحی محمود بهتر شد . یک روز که همگی دور هم سرگرم گفتگو بودیم ، محمود نگاهی به سویم کرد و گفت : متاسفم که طلاق گرفتی . با تبسمی گفتم : متاسف نباش ، چرا که الان خیلی راضی و خوشحال هستم . گفت : من از اول هم می دانستم رفتن تو به بحرین کار اشتباهی است ولی هیچ اقدامی نمی توانستم بکنم . در هر صورت خوشحالم که به ایران برگشتی، بخصوص که حالا مادر تنهاست . وجود تو در این خانه واقعا نعمتی است . از او تشکر کردم و گفتم : من تا آخرین لحظه ی زندگیم ، مواظب مادر خواهم بود .
محمود تحت تاثیر گفته ی منبا خشنودی گفت : تو خیلی مهربانی ، تو برای مادر حتی از دختر واقعیش مهربانتری . در یک لحظه متوجه اشتباهش شد و رنگ از رویش پرید . همزمان همه با حالتی نگران به هم نگاه کردند . علی مات و مبهوت مرا می نگریست و مادر حیران بود که چه بگوید . چون فضای موجود را ناراحت کننده دیدم ، لبخندی زدم و گفتم : نگران نباشید پدر همه چیز را به من گفته است و مدتیست که می دانم دختر واقعی شما نیستم . ولی این در اصل موضوع هیچ تاثیری نمی گذارد ، چرا که من همه ی شما را به اندازه ی یک خانواده ی تنی دوست دارم شاید هم بیشتر از آن
علی که رنگش تغییر کرده بود ، با صدای آرامی گفت : پس تو از همه چیز خبر داری ؟ پس چرا به روی خودت نیاوردی؟ گفتم : برای اینکه زیاد حائز اهمیت نبود . اما تنها مسئله ای که برایم مهم است و علاقه دارم که از آن مطلع شوم این است که بدانم مرا چگونه و در کجا پیدا کرده اید . چون پدر توان آنرا نداشت که همه ی ماجرا را برایم بازگو کند و فقط متذکر شد مرا بطور معجزه آسایی پیدا کرده اید . حال که این راز فاش شد خواهش می کنم کل ماجرا را برایم تعریف کنید.
مادر به آرامی گفت : از اینکه تو همه چیز را می دانی آنقدر جا خورده ام که حد ندارد. به خصوص اینکه تو چقدر صبوری که نگذاشتی هیچیک از ما به این موضوع پی ببریم . همراه با تبسمی گفتم : مادر حالا که می دانید من از همه چیز اطلاع دارم ، لطفا اصل موضوع را همانطور که بوده برایم تعریف کنید .
او پس از لحظه ای تفکر ، مثل آنکه بخواهد به گذشته ها برگردد با حالت متفکرانه ای گفت : موضوع مربوط به نوزده سال پیش است . مثل اینکه اوایل تابستان بود . من همراه با عباس و بچه ها از یکی از شهرستانها بر می گشتیم . آن موقع لیلا یک ساله بود و نرگس ، گمان می کنم چهار سال داشت . علی از همه بزرگتر بود و دوازده سال داشت . اکبر سه سال از او کوچکتر بود و محمود قرار بود به کلاس اول رود . سفر خوشی بود و زیبایی مناظر اطراف ما را محو تماشای خود کرده بود . ناگهان صدای اتوبوس با صدای گوشخراشی از کار افتاد . راننده به ناچار به کناری زد و به مسافران گفت : اشکالی پیش آمده و یک ساعتی معطلی داریم . به اجبار همه پیاده شدند . آنجایی که اتوبوس توقف کرده بود محل سر سبزی بود و از تپه های بزرگ و کوچک و سنگ لاخها و دشت پهناوری تشکیل شده بود . ولی تا آنجا که چشم یارای دیدن داشت از خانه یا آبادی خبری نبود . مسافرین هرکدام سرگرم کاری بودند و هرکس به نحوی خود را سرگرم می کرد. در آن میان بچه ها هم مشغول بازی بودند . علی آنروز به دنبال پروانه ای می دوید و می گفت : می خواهم آنرا بگیرم و برای خود خشک کنم . برای چند لحظه علی پشت تپه ای ناپدید شد . وقتی برگشت متوجه رنگ پریده ی او شدم . به سوی من دوید و گفت : مادر بیا اینجا کارت دارم . در همان حال دست مرا می کشید و من نمی دانستم موضوع از چه قرار است ، پرسیم خوب بگو چه کاری داری؟ علی نگاهی به بقیه مسافران انداختو گفت : اینجا نمی شود ، بیا یک کار خیلی مهم با تو دارم . عاقبت مرا به دنبال خود تا پشت تپه ها کشاند . درآنجا بود که در کمال تعجب نوزاد کوچکی را دیدم که در پتویی پیچیده شده بود و در حالیکه گرادگرد او را چند قلوه سنگ گذاشته بودند ، نوزاد را در میان سنگها خوابانده و رفته بودند . در وهله ی اول فکر کردم بچه مرده است و اما علی ترا بغل زد و گفت : مادر ببین چه بچه زیبایی است .در این لحظه نگاهی به سوی علی کردم و او را غرق در افکار خود دیدم . مثل اینکه او هم به گذشته برگشته بود . صدای مادر توجه مرا به خود جلب کرد . او ادامه داد : صورت تو خشک بود مثل اینکه ساعتها شیر نخورده بودی . وقتی نگاهت کردم شدیدا نگرانت شدم . ترا در آغوش گرفته به طرف عباس رفتم . او از دیدن تو دهانش از تعجب باز مانده بود . با صدای آرامی گفت : کدام از خدا بی خبری این بچه را اینجا تنها رها کرده و رفته است . چون متوجه تشنگی و بی حالی تو شده بودم ، گفتم حالا وقت این حرفها نیست ، شیشه ی شیر لیلا را بده بگذارم دهان این زبان بسته ، پیداست که ساعتهاست چیزی نخورده است . در همان حال دور از چشم مسافرین ترا زیر چادرم نگاه داشتم . عباس برای اینکه مطمئن شود کسی در پی تو نمی گردد ، تمام دور و اطراف را از نظر گذراند ولی از هیچکس خبری نبود . ما چاره ای نداشتیم جزآنکه ترا همراه ببریم . در آن زمان وضع مالی ما خوب نبود ، حتی بودجه ی نگهداری از بچه های خود را به سختی تامین می کردیم . به همین خاطر وقتی به منزل رسیدیم . من و عباس تصمیم گرفتیم ترا به پرورشگاه واگذار کنیم . اما علی آنقدر گریه و التماس کرد که ما از این فکر منصرف شدیم . علی عقیده داشت که تو هدیه ای هستی که خداوند برای ما فرستاده است . او می گفت اگر غیر از این بود حتما شخص دیگری ترا پیدا می کرد
از شنیدن این ماجرا کف دستهایم عرق کرده بود . آه بلندی کشیدم و گفتم : عجب سرنوشت عجیبی ، محال است کسی این ماجرا را باور کند.
مادر در حالی که نگاهم می کرد گفت : شیرین این عین واقعیت بود که خدای بزرگ شاهد است که ذره ای کم یا زیاد نگفته ام . با تبسمی گفتم : ممنونم که همه چیز را برایم تعریف کردید و ممنونم که در تمام این سالها زحمت مرا کشیدید . سپس به سوی علی برگشتم و گفتم : از تو هم متشکرم که مانع از بردن من به پرورشگاه شدی و اگر حالا یک خانواده ی خوب و مهربان دارم ، فقط به خاطر لطف پروردگار و تلاش تو بوده است .

علی با نگاه پر مهری گفت : لطف خدا شامل حال ما هم شد چرا که فرشته ی نازنینی را به ما هدیه کرد .لبخندی از روی رضایت زدم و در حالیکه از او تشکر می کردم از مادر پرسیدم : راستی اسم مرا چه کسی انتخاب کرد ؟ مادر این بار هم ، نگاهی به علی انداخت و گفت : او ، علی معتقد بود از وقتی تو به خانه ما آمدی زندگی ما شیرین تر شده . به همین خاطر اسم ترا شیرین گذاشت . هنگامی که به علی نگاه کردم ، چشمانش برق می زد . همراه با لبخندی گفتم : واقعا که خوش سلیقه ای ، همیشه از اینکه اسمم شیرین است راضی بوده و هستم . مادر گفت : من و پدرت چند بار تصمیم گرفتیم که حقیقت امر را با تو در میان بگذاریم ، ولی هر بار ترسیدیم شنیدن این مطلب در روحیه تو اثر بدی بگذارد . به همین دلیل همیشه آنرا به بعد موکول می کردیم . نگاهی از سر مهر به مادرانداختم و گفتم : خوشحالم که حقیقت را به من گفتید . حالا نه تنها ناراحت نیستم ، بلکه از بودن در میان شما و اینکه عضوی از خانواده ی شما هستم به خود می بالم و برایم مایه ی کمال و افتخار است . آنشب علی همه ی ما را برای شام به بیرون دعوت کرد . بعد از مرگ پدر اولین شبی بود که به همه ی ما خوش گذشت .
عصر یکی از روزها ، خانم مرتضوی یکی از همسایگان ما به نزد مادر آمده و اجازه خواست که جشن عروسی دخترش را پنجشنبه همان هفته برگزار کند . اینکه خانم مرتضوی برای گرفتن اجازه به منزل ما آمده بود فقط رسم احترام بود . در شهر ما رسم بر این بود که اگر خانواده ای عزادار بودند و برحسب اتفاق ، همسایه ای خیال برگزاری جشنی را داشتند ، به خاطر احترام از خانواده ی عزادار اجازه می گرفتند . مادر با لبخندی گفت : اجازه ی ما هم دست شماست . انشالله که مبارک است . خانم مرتضوی به هنگام خداحافظی کارت دعوتی به مادر داد که حتما باید در جشن شرکت داشته باشد .من و مادر به احترام عروسی لباسهای سیاهمان را برای یک شب بیرون آوردیم و هردو سرمه ای پوشیدیم . جشن خوبی بود ، بخصوص که عروس و داماد از نظر ظاهر کاملا برازنده ی هم بودند . فرشته خواهر عروس که او هم دختر دم بختی بود ، خیلی به ما می رسید و دائما از ما پذیرایی می کرد . یکبار که ظرف شیرینی جلوی مادر گرفته بود ، مادر همرا با لبخندی گفت : شیرینی عروسی ترا بخوریم . فرشته با خنده ی بلندی گفت : به شرط آنکه عروس شما باشم . مادر همراه با خنده گفت : چه سعادتی بالاتر از این . هنگامی که فرشته دور شد مادر خطاب به من گفت : فرشته را پسندیدی؟ گفتم دختر خوب و زیبایی است. در حال که چهره اش شاد به نظر می رسید ،گفت : می خواهم برای علی خواستگاریش کنم . با لبخند اجباری گفتم : مبارک است ، ولی قلبم فرو ریخت . مادر اضافه کرد : این روزها احساس می کنم علی هم بدش نمی آید ازدواج کند ، در این فکر بودم که حتما علی راجع به فرشته چیزی به مادر گفته است ، در غیر این صورت مادر این مسئله را مطرح نمی کرد . با خود گفتم ، حتما علی طی مدتی که در ایران نبودم برای فراموش کردن من ، دل به مهر این دختر بسته است و موضوع علاقه اش را با مادر در میان گذاشته است . دچار سر درد عجیبی شده بودم ، مایل بودم هرچه زودتر به خانه برگردم و استراحت کنم . از طرفی دلم نمی آمد مادر را که از بودن ، در جشن عروسی شاد شده بود ناراحت کنم . تا پایان جشن با حال بد خود ساختم . هنگامی که به خانه برگشتیم ، علی و محمود شامشان را خورده بودند . بعد ا سلام یک راست به اتاقم رفتم و استراحت کردم . فردای آن شب جمعه بود . صبح که از خواب برخواستم ، هنوز سر گیجه داشتم . وقتی در آینه به خود نگاه کردم ، زیر چشمانم راهاله ی کبودی گرفته بود و رنگ چهره ام پریده به نظر می رسید . موقع صبحانه علی متوجهم شد و پرسید : تو حالت خوب است ؟ گفتم چرا باید بد باشد ؟ همنطور که مستقیم نگاهم می کرد گفت : رنگت حسابی پریده ، گفتم : چیز مهمی نیست ، کمی سرگیجه دارم . فکر می کنم فشارم پایین آمده است . در حالی که نگران به نظر می رسید ، گفت : اگر تا عصر بهتر نشدی با هم به بهداری می رویم تا ببینیم علت چیست . گفتم : حتماخوب خواهم شد.مادرموقعیت رامناسب دیدوشروع به تعریف ازعروسی شب قبل کرد.همانطورکه با آب وتاب ازهمه چیزسخن می گفت : ناگهان ازعلی پرسید : توفرشته رادیده ای ؟ علی گفت : بله اوراچندین باردیده ام مادر گفت : به نظرت ا زحیث ظاهر چطور است ؟ علی گفت : دختر زیبا و متینی به نظ می رسد . نمی دانم چرا از اینکه علی از فرشته تعریف کرده بود احسا حسادت کردم و گونه هایم از ناراحتی داغ شده بود . مادر با لبخند رضایتی گفت : پس پسندیدی ؟ وسایل صبحانه را کردم و به بهانه ی بردن آنها ، از اتاق خارج شدم . درآشپزخانه خود را با شستن ظروف سرگرم کردم که مجبور نباشم که حرفهای آنها را بشنوم . پس از گذشت دقایقی صدای هل هله ی مادر را شنیدم و دانستم که موافقت علی را جلب کرده است . بغض شدید گلویم را می فشرد . همه ی سعیم این بود که جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم ، ولی بی اختیار گونه هایم از اشک خیس شد . هنگامی که مادر به آشپزخانه آمد ، مشتی آب به صورتم پاشیدم که متوجه بحران حالم نشود . با خوشحالی گفت : نگفتم ، علی خیال ازدواج دارد . همانطور که پشت به او ایستاده بودم ، پرسیدم : مگر بله را از او گرفتید ؟ همراه با لبخندی گفت : بله گرفتم . علی قول داد بعد از سال پدر جشن عروسی را راه بیندازد و خیال ما را راحت کند . به آرامی گفتم : مبارک است . آن روز بعد از صرف نهار ، مادر و مصطفی به منزل خاله رفتند . من چون حال نداشتم ، از رفتن صرف نظر کردم . به مادرگفتم سلام مرا به همه برسانید و از طرف من عذر خواهی کنید که نتوانستم به دیدنشان بروم . بعد از رفتن آنها من هم به اتاق رفتم و خوابیدم . عصر بود که با صدای ضربه ای به در اتاق بیدار شدم . محمود بود ، گفت : ببخش که بیدارت کردم ، خواستم بپرسم با من کاری نداری؟ می خواهم به استادیوم بروم . امروز صنعت نفت بازی دارد . به حالت خواب آلودی گفتم : نه ، کاری ندارم . ولی برای شام بر می گردی؟ گفت : معلوم نیست ، شاید شام را با اکبر بیرون باشیم سپس خداحافظی کرد و رفت . بعد از رفتن او خواستم باز هم بخوابم ولی نشد . کمی اتاقم را نظافت کردم و برای رسیدگی به بقیه کارها به حیاط رفتم . ظرف های ظهر هنوز در ظرف شویی بود . هنگامی که سرگرم شستشوی آنها بودم صدای علی را شنیدم که گفت : خسته نباشی . تشکر کردم و همزمان نگاهی به سویش انداختم . موهایش زولیده و صورتش خواب آلود بود در حالی که دستی به موهایش می کشید . پرسی : در بساط شما چایی تازه دم پیدا نمی شود ؟ گفتم اگر صبر کنی دم خواهد کشید . همانطور که به درگاه آشپزخانه تکیه داده بود ، با پوزخندی گفت : صبر من زیاد است . با نگاهی گذرایی به سویش گفتم مثل اینکه عاقبت به پایان رسید . با کنجکاوی پرسید : چه چیزی به پایان رسید . گفتم : صبرت . گفت : از کجا می دانی ؟ گفتم :همیشه در این فکر بودم که تو چه انسان صبوری هستی شاهد ازدواج همه ی دخترها و پسر های فامیل بوده ای ، خودت هیچ اقدامی در این مورد نکردی . اما امروز شنیدم که عاقبت صبر تو هم تمام شد و قرار است به زودی شاهد ازدواج تو هم باشیم . لحظه ای خاموش نگاهم کرد سپس گفت : اگر من می خواهم ازدواج کنم برای این است که همدمی برای تو بیاورم ، آخر تو اینجا خیلی تنها هستی . کرد،سپس گفت:اگرمن می خواهم ازدواج کنم برای این است که همدمی برای توبیا ورم،آخر تواینجا خیلی تنها هستی . ظرفها تمام شده بود . دستم را خشک کردم و به هنگام خروج گفتم : من تا آن موقع از اینجا رفته ام . علی دستش را جلوی راهم سد کرد و با قیافه ی درهمی پرسید : چه گفتی ؟ صدایم کمی لرزید ، نگاه از او برگرفتم و گفتم : من تا آن وقت اینجا نیستم . حالا خودش کاملا روبرویم ایستاده بود و مانند سدی راه خروجم را بسته بود . در همان حال پرسید : منظورت چیست ؟ گفتم منظورم خیلی واضح است ، تا فرا رسیدن زمان عروسی تو من حتما جای دیگری برای زندگی پیدا می کنم . با چهره ی نگرانی پرسید : منظورت این است که تو هم قصد داری ازدواج کنی ؟ پوزخندی زدم و گفتم : نه ، من که قبلا گفتم که دیگر ازدواج نخواهم کرد . ولی لازم است که ما دیگر مستقل زندگی کنیم و متکی به خود باشیم . منظورم از ما من و مادر و مصطفی است . ما می توانیم در خانه ی من با هم زندگی کنیم ، فقط کافیست مستأجرش را جواب بگوییم . بعد با خیال راحت کاری پیدا کرده و زندگی خود و آندو را اداره می کنم . علی با پوزخندی تمسخر آمیز گفت : فکر نمی کنی من این اجازه را به تو نمی دهم که هرچه دلت خواست انجام بدهی ؟ گفتم : نگران نباش در آن زمان تو آنقدر با فرشته خانم سرگرمی که وقت اینکه به من اجازه بدهی یا ندهی را نداری . اخمش را در هم کشید و گفت : فرشته ؟ حالا چه کسی گفته که همسر من قرار است فرشته باشد ؟ گفتم : علی آقا لازم نیست انکار کنی ، من از همه ی جریان خبر دارم . در حالیکه به من خیره شده بود ، نفس بلندی کشید و گفت : متاسفانه تو از هیچ چیز خبر نداری . منظورش را درک کردم و برای آنکه سر به سرش گذاشته باشم گفتم : تو اشتباه می کنی ، من همه چیز را می دانم . اعصابش تحریک شده بود .با صدای بلندتری گفت : ولی این تویی که اشتباه می کنی . همیشه در مورد من اشتباه کردی و هیچوقت به منظور واقعی من پی نبردی . شیطنتم گل کرده بود و با تبسمی گفتم : با همه ی این حرفها ، حاضرم شرط ببندم که از همه چیز خبر دارم . با نگاه مخصوصی گفت : از حالا می دانم که شرط را باخته ای . گفتم :به فکر من نباش فقط بگو ، سر چه چیز شرط ببندیم ؟ علی بلافاصله گفت : بر سر رفتن تو شرط می بندیم . اگر تو شرط را بردی آزادی که هر کاری که دلت خواست انجام بدهی ، ولی اگر باختی باید تا هر وقت که من بخواهم اینجا بمانی . لبخندی برویش زدم و گفتم : قبول است . حالا چند دقیقه صبر کن الان برمی گردم . او در آشپزخانه ماند و من به طرف اتاق براه افتادم . هنگامی که برگشتم دستهایم را در پشتم نگه داشته بودم . وقتی روبروی او رسیدم ، دستم را جلو آوردم و او دفترچه شعرش را در دست من دید و در یک لحظه چهره اش تا بناگوش قرمز شد . در حالیکه صدایم میلرزید گفتم : تو شرط را باختی . نگاه او با من در آمیخت و احساس خوشایندی به من دست داد . نگاهم را به زیر انداختم تا او متوجه حالم نشود و با صدای آرامی گفتم : حالا آزادم که از اینجا بروم . در همان حال چرخی زدم و پشتم را به علی کردم . ناگهان چنگال او با شدت هر چه تمام تر در موهایم فرو رفت و با صدای که کاملا می لرزید ، گفت : پس تو در تمام این مدت ، از همه چیز خبر داشتی و اصلا به روی خودت نیاوردی و گذاشتی من باز هم زجر بکشم ؟ بر اثر فشار پنجه های او در موهایم گفتم : آخ …….. سرم درد گرفت . دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت : این درد ، در مقابل دردی که من سالها کشیدم ، خیلی ناچیز است . با این کلام ، موهایم را رها کرد و پرسید : چطور راضی شدی که در این چند ماه باز هم آن همه رنج را تحمل کنم ؟ همراه با شرم گفتم : نمی توانستم به روی خود بیاورم ، آخر مطمئن نبودم که بعد از بازگشت من احساس تو مثل سابق باشد و در ضمن از چگونگی احساس خودم هم خبر نداشتم . اما دیشب وقتی مادر گفت ، که فرشته را برای تو در نظر گرفته است ، دلم مالامال از غم شد و اکمروز صبح که بحث ازدواج ترا پیش کشید و بعد از خوشحالی هل هله کرد ، بی اختیار گریه کردم و تازه متوجه شدم که چه احساسی به تو دارم .
علی به من نزدیک شد و دستهایش را از دو طرف در میان موهایم فرو برد سرم را بالا آورد و همرا با نگاه پرمهری پرسید : تو امروز گریه کردی ؟ آنهم به خاطر من ؟ نگاهم را پایین انداختم و به آرامی گفتم : دست خودم نبود بدبختانه من کمی حسود هستم . همراه با لبخندی گفت : اما من در مورد تو خیلی حسود هستم . پس مواظب باش حسادت مرا تحریک نکنی . نگاه دلربایی به سویش کردم و گفتم : چشم قربان ، امر دیگری باشد .
با خوشحالی پیشانیم رابوسید و در کنار گوشم زمزمه کرد : اوامر بعدی باشد برای زمانیکه رسما همسر من شدی .
نسیم خنکی که بر ما می وزید خبر از آغاز پاییز می داد ، اما برای من و علی آغاز بهار زندگیمان بود .

پایان

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!