رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

از دیدن این همه تجملات و تشریفات دچار سرگیجه شده بودم و کمی احساس کسالت میکردم.حمیرا نگاهش بمن افتاد و پرسید:حالت خوب نیست؟گفتم:خوبم فقط کمی احساس ضعف میکنم.با نگاه محبت آمیزی گفت:آه ببخشید مثل اینکه خیلی پر حرفی کردم تو بعدها فرصت کافی خواهی داشت تا همه جا را ببینی .حالا بیا با هم به اتاقت برویم و جامدانت را باز کنیم من کمک میکنم که لباسهایت را مرتب کنی.به هنگام بازگشت متوجه فرید شدم همراه با تبسمی پرسید:تو کجایی من دربدر دنبالت میگشتم.با لبخندی گفتم:حق داری در این خانه مرا گم کنی .در حالیکه چشمانش از شادی برق میزد دستم را گرفت و گفت:من تازه ترا پیدا کردم پس مطمئن باش به این سادگی گمت نخواهم کرد.بعد پرسید:همه جا را سر کشی کردی؟گفتم:بجز آشپزخانه تقریبا همه جا را دیدم حالا هم میخواهم با کمک حمیرا لباسهایم را جابجا کنم.با فشاری به دستم گفت:در ضمن برای امشب آن پیراهن گوجه ای رنگت را بپوش.همراه با شرم گفتم:حتما و به شوخی اضافه کردم:امر دیگری نیست قربان؟در حالیکه انگشتانم را به شدت میفشرد همراه با چشمکی گفت:اوامر بعدی باشد برای آخر شب.از بیان این حرف در حضور حمیرا تا بناگوشن قرمز شد و سرم را پایین انداختم حمیرا دستم را کشید و گفت:خجالت نکش ما به این حرفهای فرید عادت کردیم.همانطور که با او به طبقه بالا میرفتم در این فکر بودم در صورت نبود من فرید این جمله ها را به چه کسی میگفته که آنها به شنیدنش عادت کرده بودند.
پس از باز کردن جامدان همانطور که سرگرم مرتب کردن لباسهایم بودم با خود گفتم:چه خوب شد که از لباسهای قبلیم مقدار زیادی با خود نیاوردم و همه جامدانم را از البسه ای که فرید برایم خریده بود انباشته بود.
به هنگام جابجایی آنها نگاهم به کت اهدایی علی افتاد.آنرا برداشتم به سینه چسباندم .و با بوئیدن آن یاد علی و محبتهایش برایم زنده شد.اشکهایم از نگاه حمیرا پنهان نماند و چون به حالم پی برده بود به کنارم آمد و گفت:میدانم که برای خانواده ات دلتنگ شده ای ولی سعی کن کمتر به آنها فکر کنی تا زندگی در اینجا برایت آسانتر باشد .او را در آغوش گرفتم و به خاطر لطف و محبتش او را بوسیدم.آنشب با پیراهن گوجه ای رنگم همراه با آرایش ملایمی سر میز شام حاضر شدم.شام در چند نوع غذاهای خوشمزه فراهم شده بود و اشتها را تحریک میکرد.فائزه و شوهرش (خالد)هم حضور داشتند.عجیب این بود که با همه این تجملات زنها در اینجا از لباسهای راسته و گشاد با مدل ماکسی استفاده میکردند و به جای نحوه لباس پوشیدن خیلی به آویختن زیور آلات طلا علاقه داشتند.آنشب متوجه شدم در منزل دایی قدرت مطلق زینت خانم است و دایی مثل موم اسیر دست اوست.از طرفی میدانستم که فائزه هم روی شوهرش نفوذ زیادی دارد.خالد در تمام مدتی که مشغول صرف شام بود جرات نمیکرد نگاهی بمن بیندازد یا هم کلامم شود. بعد از شام به سالن نشینمن رفتیم.سرگرم برنامه های تلویزیون بودیم که زنگ در به صدا در آمد.خالد به آنسو رفت و به محض باز کردن در ۳ خانم سر آسیمه هجوم آوردند.

با دیدن آنها رنگ از روی حاضرین پرید من متحیر از این رفتار به تازه واردین نگاه میکردم.یکی از خانمها که بی شباهت به مادر فرید نبود با کلام لهجه داری مخلوط از فارسی و عربی سراسیمه به طرف فرید رفت و شروع کرد و فحش و ناسزا گفتن زندایی سعی در آرام کردن او داشت و فرید با رنگی پریده سرش را به زیر انداخته بود .در این میان خانم دومی به طرف دایی رفت و به زبان عربی شروع به صحبت کرد .اما نفر سوم که در کنار ستون میانی ایستاده بود و با حالت کینه توزی بمن نگاه میکرد .کتوجه حال دگرگونش شدم .او به شدت اشک میریخت .در حالیکه با دلسوزی نگاهش میکردم مایل بودم هر چه زودتر بدانم موضوع از چه قرار است .عاقبت زینت خانم توانست خانم مربوطه را آرام کند و به زبان عربی مطالبی را به او گفت که کمی از آتش خشمش فرو کش کرد.سپس خطاب به فائزه گفت:برو زن برادرت را بیاور امشب باید تکلیف این ماجرا روشن بشود .از کلمه زن برادر جا خوردم نمیدانستم منظور کدام برادر است .فائزه به کنار زن جوان رفت و در حالیکه دستش را میگرفتت او را با خود آورد و به روی یکی از مبلها نزدیک مادر نشاند.از رفتار همه آنها هاج و واج شده بودم .در این میان زینت خانم که خطاب بمن صحبت میکرد مرا متوجه خود کرد.در حالیکه سعی میکرد خود را همه کاره جریان نشان بدهد گفت:فرصت پیش نیامد ولی حالا هم دیر نشده قبل از هر چیز باید بدانی که این دو خانم خواهران من هستند با نگاهی متوجه نگاه پر کینه آنها شدم.زندایی ادامه داد:و این عایشه دختر خواهر من و همینطور عروس من است.از شنیدن کلمه عروس سرم به دوران افتاد با خود گفتم فرید که هیچوقت در مورد برادر بزرگش صحبتی نکرد پس این عایشه زن کدام پسر دایی است؟در همان حال صدای مادر فرید را دوباره شنیدم که گفت:تقریبا ۱۸ ماه پیش ما عایشه را برای فرید عقد کردیم و آنها زندگی خوبی داشتند.ولی بعد از گذشت یکسال متوجه شدیم که او قدرت بچه دار شدن را ندارد.ما همه تلاشمان را برای او کردیم و او را به چند پزشک معروف نشان دادیم اما همه آنها ما را ناامید کردند .سپس به این فکر افتادیم که همسر دیگری برای فرید اختیار کنیم .این بود که با اصرار به ایران آمدیم و ترا برایش خواستگاری کردیم و قسمت هم این بود که شما دو نفر بهم برسید .حالا تو و عایشه عروسهای عزیز من هستید هر دو باید مثل خواهر در کنار یکدیگر زندگی کنید.
شنیدن این حرفها لحظه به لحظه سرگیجه ام را شدیدتر میکرد.تا حدی که احساس تهوع بمن دستداد سعی داشتم بلند بشوم و خود را به دستشویی برسانم اما هنوز قدمی برنداشته بودم که کنترلم را ازدستدادم و دیگر هیچ نفهمیدم.هنگامی که به هوش آمدم در اتاق خود بر روی تخت به حالت دراز کش بودم .فرید نگران در کناری ایستاده بود .حمیرا هم کمی آنطرفتر به لبه تخت تکیه داده بود.زینت خانم از همه بمن نزدیکتر بود و مشغول آب پاشی به صورتم بود .کمی که هشیارتر شدم بیاد اتفاقاتی که در طبقه پایین رخ داده بود افتادم.با دیدن فرید نسبت به او احساس تنفر میکردم و دلم میخواست آب دهانم را به صورت او و مادرش که اینهمه به ما دروغ گفته بودند و با حیله و نیرنگ مرا به عقد فرید در آورده بودند بپاشم.ولی آقدر ضعف داشتم که هیچ حرکتی نکردم.فائزه همراه با لیوان شربتی به درون آمد و لیوان را بدست مادرش داد.زینت خانم سعی میکرد از محتوای لیوان بمن بخوراند.ولی انگار دندانهایم به یکدیگر چفت شده بود.بغض همچون گلوله ای سخت راه گلویم را بسته بود و مانع تنفسم میشد فکرم کار نمیکرد و نمیدانستم چه باید بکنم.فقط این را میدانستم کهدیگر دلم نیمخواست روی هیچکدامشان را ببینم.همه نیرویم را به کمک طلبیدم و غلتی زدم.در حالیکه پشتم را به آنها میکردم با صدای بلند شروع به گریه کردم.لحظه ای بعد دستی به پشتم خورد و صدای زندایی را شنیدم که گفت:چرا گریه میکنی؟حالا که اتفاقی پیش نیامده.از عصبانیت شدید زبانم که تا آن لحظه سنگین شده بود به حر کت در آمد و با صدای ناله مانندی گفتم:مرا تنها بگذارید خواهش میکنم بروید میخواهم تنها باشم.
صدای محکم زینت خانم را شنیدم که خطاب به دیگران گفت:بهتر است برویم به مرور آرام خواهد شد.صدای فرید را شنیدم که با کلام عربی مطلبی را عنوان کرد ولی مادرش با تحکم گفت:تو هم فعلا برو خود به خود بهتر میشود.پس از چند دقیقه صدای بسته شدن در اتاق مرا مطمئن کرد که همگی اتاق را ترک کرده اند .به سختی از جایم بلند شدم و در را از داخل قفل کردم و اینبار به حالت چمباتمه کنار تخت نشستم و های های گریستم .زاری کنان با خود سخن میگفتم و از راه دور مادر را سرزنش میکردم که چرا باعث این ازدواج شد.مثل اینکه روبرویم نشسته باشد گفتم:دیدی مادر با زندگی من چه کردی؟حالا کجایی که اینهمه خوشبختی را ببینی؟آخ مادر همه به ما دروغ گفتن.برادرت زن برادرت و حتی فرید با آن ظاهر متین هم یک دروغگو بود.همراه با گریه آنقدر نالیدم که دیگر نفسی برایم نماند و بیحال به روی تخت افتادم.وقتی چشمانم را باز کردم هوا کاملا روشن شده بود.من به حالتی که زانوهایم را در بغل داشتم بخواب رفته بودم.فضای اتاقم کمی سرد بود و تمام استخوانهایم درد میکرد به آرامی از جا برخاستم از لباسی که به تن داشتم چندشم شد .به سارغ لباسها رفتم و یکی از پیراهنهای قدیمی خودم را به تن کردم.تصمیمی گرفته بودم باید به هر طریقی که میشد به ایران باز میگشتم هنگامی کهدر آینه خود را دیدم چشمهایم شدیدا قرمز و پلکهایم متورم شده بود.موهای نسبتا بلندم بهم ریخته و آشفته به نظر میرسید.دستی به موهایم کشیدم و آنها را مرتب کردم آنها نمیباید بیچارگی مرا ببینند.به هیچکس اجازه نمیدادم برایم دل بسوزاند.صدای ضربه ای که به در خورد در اتاق پیچید.به طرفش رفتم و آنرا گشودم .فرید بود که با قیافه ای شرمسار و رنگی پریده روبرویم ایستاده بود .با نفرتی که از او در دل احساس میکردم پرسیدم:کاری داشتید؟در حالیکه سرش پایین بود پرسید:میتوانم داخل شوم؟جلوی در ایستادم و گفتم:فکر نکن همه چیز به خوبی به پایان رسیدتازه اول ماجراست.در ضمن تو که هنز آنقدر مرد نشده ای که برای زندگشیت تصمیم بگیری پس برو به مادرت بگو بیاید.میخواهم با او صحبت کنم .او که انتظار این توهین را از طرف من نداشت رنگش پریده تر شد و گفت:حق داری با من به این نحو صحبت کنی اما باور کن هیچوقت قصد نداشتم ترا ناراحت کنم و با به تو دروغ بگویم ولی ترس از اینکه اگر حقیقت را بدانی راضی به ازدواج با من نخواهی شد مانع از گفتن این موضوع شدبعد از اتمام کلامش لحظه ای به من نگاه کرد و چون متوجه نگاه نفرت بار من شد سرش ررا پایین انداخت و از آنجا دور شد.
دیری نگذشت که صدای ضربه ای به در باز بلند شد و متعاقب آن مادر فرید با حالت نیمه عصباتی وارد شددیگر از دیدن قیافه عصبانی او هراسی نداشتم و به قول معروف حنایش دیگر برایم رنگی نداشت.چرا که فهمیده بودم با تمام زرق و برق ظاهری و با حالت رئیس منشانه ای که به خود میگرفت یک دروغگوی پست بیشتر نبود.
او مبله کوچک جلوی میز آرایش را جلو کشید و روبروی من نشست و پرسید با من کاری داشتی؟سرم را بلند کردم و پس ار نگاهی به چشمان موذیش و با صدایی که به دلیل ناراحتی کمی ارتعاش داشت شروع به صحبت کردم و بدون مقدمه چینی بر سر اصل مطلب رفتم و در یک کلام گفتم:میخواهم به ایران برگردم.با پوزخندی گفت:جدی؟در جواب گفتم:در تمام عمرم هیچوقت به اندازه حالا جدی نبوده ام پس گمان نکینید که قصد شوخی دارم .بادسته کلیدی که در دست داشت گوشه ابرویش را خاراند و بعد با حالتی که کینه و نفرتش را یکجا نشان میداد گفت:پس تکلیف ما با اینهمه خرجی که کردیم چه میشود؟گفتم:هیچکسی شما را مجبور به انجام این خرجها نکرده بود شما که قصدتان فقط جوجه کشی بود میتوانستید در همین جا دختر زبان بسته و بدبختی را گی بیاورید و با مخارج کمتر او را به تولید مثل وادار کنید.خانواده من که نامه فدایت شوم برایتان نفرستاده بودند این خود شما بودید که به ایران آمدید و هر خرجی هم که شده مقصر خودتان هستید.از گوشه چشم نگاه وحشتناکی بسویم کرد و گفت:فکر نمیکردم اینقدر زبان دراز باشی .گفتم:تا به حال نبوده ام ولی بعد از این لازم است که از حق خود دفاع کنم.همراه با پوزخندی گفت:مثل اینکه یادت رفته است اینجا کجاست؟اگر نمیدانی بدان کهدر این خانه و در این مملکت هیچ حقی نداری که از آن دفاع کنی.در ضمن خیال بازگشت به ایران را هم از سرت بیرون کن .هر کس در زندگی یکبار خطا میکند و خطای من این بود مه به خواسته فرید عمل کردم و برای خواستگاری تو به ایران اومدم .ولی مطمئن باش نمیگذارم این اشتباه دوباره تکرار شود تو آنقدر اینجا خواهی ماند تا از فرید بچه دار شوی پس از آن اگر خواستی میتوانی به ایران برگردی.در پایان نطقش بلند شد و به عزم خارج شدن بطرف در رفت اما هنوز خارج نشده بود که بسویم نظری انداخت و گفت:اگر سعی کنی رفتار خوبی داشته باشی ما هم با تو مهربان خواهیم بود اما اگر بدخلقی کنی به ضررت تمام خواهد شد پس فکر کن و عاقلانه تصمیم بگیر.
در آن لحظه فکر کیدم تمام درهای امید برویم بسته شده است و خود را بدبخترین انسان روی زمین میدانستم.از اینکه مادر فرید مرا اینطور بیچاره و دست و پا بسته گیر آورده بود از خود بیزار بودم مثل مرغ سرکنده ای مدام طول اتاق را پیمویدم و فکر چاره ای بودم.فکر اینکه آنها فقط مرا به خاطر بچه دار شدن میخواستند زجرم میداد و دیوانه ام میکرد پس تصمیم گرفتم به هر قیمت مانع اینکار شومو نگذارم آنها به مقصودشان برسند این تنها کاری بود که در مقابل رفتار پر از نیرنگ و فریب آنها میتوانستم انجام دهم.با خود گفتم:اگر لازم باشد تمام مدت عمرم در این اتاق زندانی باشم و دیگر هیچوقت روی وطن را نبینم باز هم نباید اجازه بدهم آنها به آرزوی خود برسند این تتصمیم مایه تقویت روحیه من شد و مرا کمی آرامتر کرد.ظهر بود که ضربه ای هب در خورد هنگامی که در را گشودم حمیرا رادیدم که سینی غذایی در دست داشت با اجبار لبخندی به رویش زدم و گفتم:چرا زحمت کشیدی؟بعد در حالیکه سینی را از دستش میگرفتم به داخل دعوتش کردم با خوشرویی وارد شد و پرسید:بهتر شدی؟شانه هایم را بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:هنوز نفس میکشم.با عطوفت نگاهی بمن انداخت و گفت:میدانم که چقدر ناراحتی به تو حق میدهم که اینطور بدحال بشویشاید اگر در موقعیت تو قرار میگرفتم تاب و تحمل ترا نداشتم گفتم:خداوند بعضی از بندگانش را خیلی صبور و متحمل خلق میکندبا دلسوزی گفت:غذایت را بخور تو از دیشب تابحال چیزی نخورده ای.

گفتم:میل به غذا ندارم.در کنارم نشست و موهایم را *نو ا زش * کرد و گفت:میدانم ناراحتی تو بیشتر به این دلیل است که فرید و پدر و مادرم در ایران حرفی راجع به عایشه نزدند ولی باور کن در این میان فرید گناهی ندارد حقیقتش را بخواهی او از اولین سفری که به ایران کرد شدیدا دلباخته تو شد و همیشه از تو صحبت میکرد اما مادر عایشه را برایش در نظر گرفته بود و آنقدر در این مورد اصرار کرد تا عاقبت حرف خودش را پیش برد.ولی وقتی متوجه نازایی او شد به فرید پیشنهاد کرد که برای بار دوم ازدواج کند.از آنجایی که فرید هنوز هم در فکر تو بود اولین کسی که پیشنهاد کرد تو بودی مادر عقیده داشت بهتر است همسر دوم فرید باز هم از دختران فامیل که ساکن همین جا هستند باشد.اما فرید زیر بار نمیرفت و حرفش این بود که یا ترا برایش بگیرند و یا آنکه هرگز برای بار دوم ازدواج نخواهد کرد.نگاهی بسویش کردم و گفتم:اگر فرید واقعا تا این حد به من علاقه داشت نباید اجازه میداد که کانون زندگی ما بر روی دروغ و ریا بنا شود میان حرفم پرید و گفت:ببین شیرین جان برای یک لحظه کلاه خود را قاضی کن و بگو اگر حقیقت را با تو در میان میگذاشت آیا باز هم تو راضی به ازدواج با او میشدی؟پس از مکث کوتاهی گفتم:نه نمیشدم.در پاسخ گفت:پس حالا میبینی با علاقه ای که بتو داشت نمیتوانست حرفی راجع به ازدواج اولش بزند .حق را به حمیرا میدادم .اما این مسئله هیچ چیز را عوض نمیکرد.از نظر من فرید حق نداشت به خاطر احساس خود زندگی مرا به بازی بگیرد.گرچه طرز تفکر من تغییری نکرده بود ولی صلاح کار را در این دیدم که فعلا خود را موافق حذفهای او نشان بدهم.گفتم:حق با توست حالا همه چیز برایم روشن شد.
خوشحال از قانع کردن من گفت:خوب حالا بیا تا با هم غذا بخوریم چون منهم غذایم را آورده ام که با تو بخورم .غذاها کمی سرد شده بود و منهم کلا میلی به خوردن نداشتم .ولی چند لقمه را بزور فرو دادم تا با او همراهی کرده باشم.بعد از صرف غذا پیشنهاد کرد که با او به طبقه پایین بروم ولی چون آمادگی برخورد بادیگران را در خود نمیدیدم عذر خواستم و گفتم:میخواهم کمی استراحت کنم عصر بعد از اینکه دوش گرفتم سری به پایین خواهم زد.به هنگام رفتن به خاطر زحماتش از او تشکر کردم.
در تمام مدتی که تنها بودم با خود نقشه میکشیدم که چطور رفتار کنم که هم خاری باشم به چشم مادر فرید و هم موقعیت خود را خراب نکنم.غروب بود که صدای ضربه ای به در مرا به خود آورد با گشودن آن چشمم به فرید افتاد .از دیدن من چهره اش گلگون شد و پرسید:میتوانم داخل شوم؟کناری ایستادم و در را بازتر کردم.پس از ورود در کنار من بر روی تخت نشست و در همان حال پرسید:حالت چطور است؟گفتم:هنوز زنده ام.سرش پایین بود و به آرامی صحبت میکرد گفت:بابت دیشب متاسفم هیچ دلم نمیخواست در اولین شب ورودت اینطور ناراحت بشوی.گفتم:وقتی بمن دروغ میگفتی باید فکر اینجای کار را هم میکردی.با لحن ملتمسانه ای گفت:باور کن دلم نمیخواست به تو دروغ بگویم اما مجبور بودم اگر مایل باشی میتوانم همه چیز را برایت توضیح بدهم.دستم را با بیحوصلگی تکان دادم و گفتم:لازم نیست قبلا حمیرا همه جیز را برایم تعریف کرده است.گفت:پس اگر همه چیز را میدانی باید حق را بمن بدهی که مسئله عایشه را مطرح نکردم.همراه با نگاه خشم آلودی گفتم:چه حقی؟تو چطور به خودت اجازه این صحبت را میدهی؟تو اگر واقعا مرا دوست داشتی و برای وجودم اهمیتی قائل بودی زندگیم را اینطور خراب نمیکردی .حتما خبر نداشتی قبل از آمدن شما چه زندگی راحت و بی دردسری داشتم و از بودن در کنار خانواده ام چه لذتی میبردم.شاید پیش خودت فکر کردی بودن در چنین خانه ای منتهای آرزوی من است.اینطور نیست؟ولی اگر اینطور فکر میکنی باید بگویم سخت در اشتباهی چرا که من بودندر کنار خانواده ام و همان خانه کوچک را ۱۰۰ بار به زندگی در این عمارت ترجیح میدهم.فرید بلند شد و قدم زنان به آنسوی اتاق رفت و در حالیکه بهد یوار روبرو تکیه میداد با صدای بم و گرفته ای گفت:میدان که اشتباه کرده ام من خیلی خودخواه بودم که زندگی ترا به این نحو بهم ریختم آرزوی من این بود که ترا خوشبخت کنم و در کنار تو طعم خوشبختی را بچشم اما حالا میفهمم که همه حسابهایم غلط از آب در آمد .حالا هر کار که بخواهی برای جبران خطاهایم خواهم کرد.به شرافتم قسم هر کاری که لازم باشد جز بازگشت تو به ایران چرا که پدر و مادرم مانع از اینکار خواهند شد و دل من هم راضی به بازگشت تو نیست ولی اگر تو در اینجا بمانی هر کاری بخاطر رضای تو خواهم کرد.
سرم را بلند کردم و لحظه ای به چشمان او نگاه کردم نگاهش معصوم و غم گرفته بود گفتم:قول میدهی هر چه از تو بخواهم آنرا انجام بدهی؟با صداقت گفت:بله.گفتم:پس قول مردانه بده که از این لحظه به بعد هیچ نوع رابطه زناشویی با من نداشته باشی.با حالت متعجبی به طرفم آمد روبرویم ایستاد و پرسید:منظورت چیست؟گفتم:من اصلا آمادگی همسر بودن را ندارم تو باید هر چقدر لازم است صبر کنی و هیچوقت در این مورد به زور متوسل نشوی تا وقتی که خودم به تو بگویم.البته نمیدانم این مدت چقدر طول خواهد کشید و کی این آمادگی را پیدا خواهم کرد شاید تا یکماه شاید یکسال یا بیشتر ولی در هر صورت باید قول بدهی که از من هیچ توقعی نداشته باشی تا اعلام آمادگی کنم.قول میدهی؟او که از تعجب چشمانش گرد شده بود و در پی بهانه ای میگشت گفت:ولی ممکن است خانواده ام از این موضوع مطلع شوند که برای من خیلی سرکشستگی دارد. به او اطمینان دادم نمیگذارم کسی ار قضیه مطلع شود در ضمن روزها در حضور دیگران با هم رفتار گرم و صمیمی خواهیم داشت و مانند یک زوج خوشبخت رفتار میکنیم.شبها تو دور از چشم دیگران نزد همسر اولت باز خواهی گشت یا در اتاق دیگری میخوابی .سپس برای آنکه جای امیدی برای فرید گذاشته باشم اضافه کردم:البته همه این برنامه ها فقط برای مدت معینی است و بعد از آنکه از نظر روحی آمادگی لازم را پیدا کردم همه چیز روال عادی را پیدا میکند حالا موافقی؟
فرید ه از برنامه ریزی من هاج و واج مانده بود پس از سکوت طولانی گفت:قبول میکنم .گفتم:این کافی نیست تو باید قول مردانه بدهی .در همان حال دستم را برای اخذ قول و فشردن دست او جلو بردم دستم را فشرد و گفت:قول شرف میدهم هر چند که قبول این امر برایم مشکل است ولی بخاطر جبران خطایم و برای آنکه بتو ثابت کنم که تا چه حد دوستت دارم این کار را خواهم کرد ولی چطور یک عروسی دروغین راه بیندازیم.گفتم:من فکر این را هم کرده ام و بعد بتو خواهم گفت.سپس دستم را گرفت و گفت:حالا اگر موافقی بیا تا با هم به طبقه پایین برویم و شام را با هم بخوریم.برای اینکه حتما به قولش عمل کند لازم بود که ظاهرا با او مهربان باشم.بهمین خاطر همراه با لبخندی گفتم”اگر کمی صبر کنی الان حاضر میشوم.
من و فرید شانه به شانه هم وارد سالن پذیرایی شدیم.به هنگام ورود لبخند پیروزی را بر روی لبان زینت خانم مشاهده کردم و منهم در دل به او خندیدم.موقع صرف شام متوجه نگاههای حسادت آمیز عایشه شدم و دلم برای او سوخت .تصمیم گرفتم به نحوی از در دوستی با او رد آیم و او را به ترتیبی متوجه حقیقت جریان بکنم.
فرید مدام از من پذیرایی میکرد و سعی داشت مرا خوشنود کند هنگتمی که میز شام را ترک کردیم و به سوی قسمت نشینمن رفتیم به آرامی به او گفتم کمی رعایت حال عایشه را بکن و در حضور اینقدر بمن توجه نکن.
در حالیکه سعی میکرد تکیه کلام مرا تقلید کند گفت:چشم قربان امر دیگری باشد؟خندیدم و ضربه آرامی بهروی بازویش زدم.طی روزهای بعد رفتار زینت ظاهرا با من خیلی بهتر شده بود و سعی داشت با حالتی متظاهرانه مرا مورد محبت خود قرار بدهد.از بعضی رفتار او که تظاهر را به وضوح نشان میداد منزجر بودم ولی سعی میکردم با محبتهای مصنوعی عمل مقابل به مثل انجام دهم.در پنجمین شبی که از ورود ما به بحرین میگذشت .همه ما در سالن نشینمن سرگرم تماشای تلویزیون بودیم که مادر فرید صدایم و گفت:شیرین جان بیا اینجا بنشین و اشاره به مبل نزدیک خود کرد به طرفش رفتم و نزدیکش نشستم.پس از کمی زمینه چینی پرسید:نوبت ماهانه ات به پایان رسید؟به آرامی گفتم بله.لبخندی از روی خشنودی زد و گفت:پس امشب فرید به نزد تو می آید دختر خوبی باش و او را اذیت نکن.با شرم سرم را پایین انداختم و گفتم:چشم مامان.به تازگی مادر فرید را مامان خطاب میکردم.این برای پیش برد اهدافم بود.با لبخند رضایتی از مطیع بودن من خطاب به فرید گفت:دیر وقت است نمیخواهی بخوابی؟در همان حال او را با اشاره ای نزد خود فراخواند و آرام مسئله ای را به متذکر شد.برای لحظه ای چشمم به عایشه افتاد و از دیدن چهره او دلم گرفت .میخواستم به کنارش بروم و به او بگویم که امشب هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .اما به هیچ وجه نباید پرده از این راز برمیداشتم.صدای فرید مرا از عالم خیال بیرون کشید پرسید:نمیخواهی بخوابی؟از اینکه حالا دیگران راجع به ما چه فکری خواهندکرد شدیدا خجالت میکشیدم و در حالیکه از شرم سرم را پایین انداخته بودم به دنبال او به طبقه بالا رفتم.وقتی هر دو وارد اتاق شدیم در را ازداخل قفل کردم.فرید که نمیدانست چه نقشه ای در سرم دارم حیران ایستاده بود و منتظر عکس العمل من بود روبرویش ایستادم و همه جریان را که باید انجام میشد برایش توضیح دادم سپس رفتم و جایش را مرتب کردم.

صبح وقتی ضربه ای به در خورد با سرعت از تخت پایین آمدم و در را به آرامی گشودم . زینت خانم بود ، بعد از سلام و صبح بخیری که بین ما ردوبدل شد پرسید : فرید هنوز خواب است ؟ با شرم و حیای تصنعی گفتم : او دیشب تا دیر وقت بیدار بود ، به همین خاط هنوز در خواب است . با افتخار لبخندی زد و گفت : تو هم برو استراحت کن . امروز صبحانه را در اتاقتان بخورید . تشکر کردم و در را بستم و پشت به آن تکیه داده ایستادم و لبخندی از روی رضایت زدم . در همان حال متوجه فرید شدم که نگاهم می کرد. از دور چشمکی برایش زدم و گفتم : همه چیز روبراه است . در ضمن قرار شد صبحانه ی ما را به اینجا بیاورند و به شوخی اضافه کردم ، بهتر است شما استراحت کنید چرا که دیشب شب خسته کننده ای برایتان بوده . در تخت غلتی زد و به طرف من برگشت و با نگاه پر تمنایی سر تا پای مرا برانداز کرد و گفت ای کاش به تو قول نداده بودم . از این شب به بعد هر شب بخاطر قولی که به تو دادم ، خودم را لعنت خواهم کرد. خندیدم و گفتم : اما تو قول مردانه دادی ، پس نباید زیر آن بزنی بعد رو تختی را برداشتم و در همان حال گفتم :نظر به این که شب گذشته تو روی زمین خوابیده بودی حالا من اینجا می خوابم تو همان بالا . بعد از گذشت ساعتی ضربه ای به در خورد و این بار فرید برای گشودن آن برخاست و پس از گفتگوی کوتاهی سینی صبحانه را گرفت و در را بست .
صبحانه مفصلی بود و ما با اشتهای زیاد آنرا در حالیکه درباره شب پیش صحبت می کردیم خوردیم . در همان حال به او گفتم : در ضمن برای اثبات واقعی بودن دیشب ، چیزی روی میز آرایش است که باید آن را به مادرت نشان بدهی . همراه با پوزخندی گفت : فکر می کردم که مادرم زرنگ ترین و زیرک ترین زن دنیاست . اما حالا می بینم که از تو فریب خورده است . به خاطر تثبیت موقعیتم همراه با اخم تصنعی گفتم : این کار من بخاطر فریب دادن مادرت نبود ، فقط برای حفظ آبروی تو بود . تصور کرد که از حرفش دلگیر شده ام به همین خاطر از در عذر خواهی در آمد و برای اینکه جبران کرده باشد ، لقمه ای گرفت و به زور در دهانم کرد .قبل از ظهر گرماااابه رفتم و دوش گرفتم . بعد از تعویض لباس ، همراه فرید به طبقه پایین رفتیم . دو نفر از خدمتکاران منزل که زنهای مسن و جا افتاده ای بودند به محض دیدن ما به سبک عربها هله کردن . حمیرا جلو آمد و مرا بوسید . دایی طالب و زینت خانم با چهره های بشاش مشغول تماشای ما بودند و من و فرید هر دو جلو رفتیم و صورت هر دوی آنها را بوسیدیم . در همان حال هریک از آندو سکه ی طلایی به عنوان چشم روشنی به من اهدا کردند . در آن میان دلم برای عایشه شور می زد . نمی دانستم اکنون او در کجاست . ولی تصمسم گرفتم به هر طریق پیدایش کنم و حرفهایم را با او در میان بگذارم . در میان گفت و شنود دیگران به طبقه بالا رفتم و یکراست مسیر اطاق عایشه را در پیش گرفتم . به دنبال ضربه ای به در با چشمان متورم در را برویم باز کرد . با مهربانی سلام کردم و پرسیدم : می توانم داخل شوم ؟ متعجب از حضور من کنار رفت و مرا بدرون دعوت کرد . در حالی که در را می بست پرسید : از من چه می خواهی ؟ نزدیکش شدم و به آرامی گفتم : از تو چیزی نمی خواهم جز اعتماد . با شک و تردید نگاهی به سویم کرد و پرسید : منظورت چیست ؟ گفتم : اگراجازه بدهی کمی با تو صحبت کنم ، متوجه منظورم خواهی شد . هر دو بر روی لبه تخت نشستیم و من شروع به صحبت کردم . گفتم : قبل از هر چیز باید بدانی که من قبل از ازدواج با فرید ، اصلا خبر نداشتم که او متاهل است در غیر اینصورت تحت هیچ عنوان پیشنهاد ازدواجش را قبول نمی کردم . باور کن از طرف من هیچ نوع علاقه ی شخصی باعث این کار نشد . قسم می خورم که این عین حقیقت است و من ذره ای به او علاقه ندارم . اما در حال حاضر اینجا در بندم و به زور مرا نگه داشته اند. البته این اطمینان را به تو می دهم که ابدا قصد تصاحب فرید را ندارم و نمی خواهم جانشین تو باشم . اگر می بینی شب گذشته او را به اتاقم اره دادم فقط از روی اجبار بود . ول بعد از این هرگز این اتفاق تکرار نخواهد شد و حتی اگر فرید شب را نزد تو باشد من خوشحالتر خواهم شد . در عوض فقط از تو یک خواهش کوچک دارم و آن اینکه اولا به من اعتماد کنی ، ثانیا حرفهایمرا با هیچکس حتی خانواده ات در میان نگذاری . من هم قول می دهم در اولین فرصت و به هر ترتیب که بشود از زندگی شما خارج شوم . خوب حالا قول می دهی ؟ عایشه با لبخندی موافقت خود را اعلام کرد . گونه اش را بوسیدم و گفتم : من و تو از امروز دوستان خوبی برای هم خواهیم بود . در ضمن اگر می بینی رفتارم با فرید در حضور دیگران با صمیمیت و مهربانی است فکر بد نکن تمام اینها فقط ظاهر است، یرای اینکه کسی به احساس واقعیم پی نبرد .
عایشه با حالتی نگران گفت : اگر تو شب گذشته باردار شده باشی ، آنوقت چه می کنی ؟ همراه با لبخندی گفتم : نگران نباش. مطمئنم که این اتفاق پیش نیامده ، حالا برو صورتت را آب بزن و پایین بیا وبه کسی هم نگو که من به اطاقت آمده ام . بعد آهسته خارج شدم . در آخرین نگاه فهمیدم که حسن اعتماد او را جلب کرده ام
وقتی به طبقه پایین برگشتم ، دیگران سرگرم صحبت درباره ی ایران بودند . در لحظه ای که زینت خانم مرا تنها گیر آورد گفت : گفت : بهتر است نامه ای به خانواده ات بنویسی . گفتم : اتفاقا در همین فکر بودم . او اضافه کرد : سعی کن مطالب خوبی در نامه بگنجانی و از مطرح کردن مسائل ناراحت کننده پرهیز کنی . چرا که ممکن است اگر مطلب ناجوری در نامه باشد آن نامه هیچوقت به ایران نرسد . منظورش را کاملا درک کردم و از اینکه اینطور به وضوح مرا تهدید کرده بود شدیدا عصبانی شدم . ولی باز هم تحمل کردم و بروی خود نیاوردم
دیروز جواب نامه ام از ایران رسید . آه که از دیدنش چقدر شاد شدم . خدا می داند که چند بار آن را بوسیدم . نمی دانم جواب نامه ام چرا اینقدر دیر به دستم رسید . امروز یک ماه است که در این خانه ی لعنتی به سر می برم . نامه را با عجله باز کردم . دلم می خواست با چشم کلمات آنرا بخورم . با لذت زیاد کلمه به کلمه ی آنرا خوندم اینطورآغاز شده بود :
شیرین عزیزم .
سلام گرم من و پدرت را از راه دور بپذیر . دانستم که نامه از زبان مادر است ولی یا خط درشت لیلا نوشته شده بود . شیرین جان ، نامه سرشار از مهر تو ، چند روز پیش به دستمان رسید و همه ما را خوشحال کرد . از این که گفته بودی آنجا راحت و آسوده هستی بی نهایت خوشحالم . هر چند دوری تو برای ما عذاب آور است ولی همینکه می بینیم تو خوشبخت شده ای ما هم راضی هستیم . گفته بودی از خودمان برایت بنیسیم . همه ی ما خوب هستیم فقط پدر اینروزها سرفه هایش بیشتر و در عوض اشتهایش کم شده است و روز به روز نحیف تر می شود . از مصطفی برایت بگویم که از وقتی تو رفته ای ، خیلی یرایت دلتنگی می کند . وضع نمراتش هم خیلی خوب نیست و خیلی افت کرده است . هاله ی اشکی جلو نگاهم را گرفت . بغضم را فرو دادم و با سر انگشت دانه های اشکی که بر گونه هایم روان شده بود پاک کردم و به خواندن ادامه دادم . شیرین جان نوشته بودی از احوال علی برایت بنویسم . راستش این روزها خودمان هم او را خیلی کم می بینیم . از وقتی که از ماموریت برگشته ، اخلاقش هم خیلی عوض شده است . دیگر حوصله ی هیچکس را ندارد و بیشتر اوقات را در خارج از خانه به سر می برد . اگر در طول روز هم ساعتی در منزل باشد درون اتاقش و پشت در بسته است . نمی دانم چرا اینطور شده . اوایل فکر می کردم از تجرد خسته شده است و خواستم یکی از دختران همسایه را برایش خواستگاری کنم . ولی وقتی این مسئله را فهمید چنان جنجالی به راه انداخت که بیا و ببین . خلاصه مرا از کار خود پشیمان کرد . شیرین جان می بخشی که همه ی مطالب ناراحت کننده بود ولی من به عادت قدیم دوست دارم هرچه در دل دارم برای تو بازگو کنم . حالا که تو نیستی قدر تو را بیشتر می دانم چرا که حسابی دست تنها شده ام و سرم خیلی شلوغ است . پدرت گله می کند که ما به او نمی رسیم . او هر روز از تو یاد می کند و می گوید وقتی شیرین اینجا بود مدام به داد من می رسید ، ولی از وقتی مه او رفته هیچکس به من توجهی نمی کند . پدر راست می گوید چرا که من آنقدر گرفتار شده ام که ئقت رسیدگی به او را ندارم . لیلا هم که کارهای خودش را به زور انجام می دهد ، چه برسد به آنکه کمک یار ما باشد . در اینجا لیلا در پرانتزی نوشته بود ( شیرین اینها قدر مرا نمی دانند ) . در ادامه نامه چنین خواندم : راستی یک خبر خوش ، هفته پیش فرشید ازدواج کرد . با اینکه عروس رابه همان آرایشگاهی بردیم که تو رفته بودی ولی آرایشش زیاد جالب نشد . یکخبر هم از محمود ، او به تازگی به سر کار می رود و در یک تراشکاری مشغول به کار شده است ، درآمدش هم بد نیست . خوب مثل اینکه خیلی سرت را درد آوردم در پایان صورت ماهت را از دور می بوسم و ترا به خدا می سپارم . از طرف من به فرید و خانواده اش سلام برسان . برای طالب و زینت هم نامه ای نوشته ام که با همین نامه پست می کنم .

در پایان از طرف همه برایم سلام رسانده بود نامه را دوباره خواندم و در تمام مدت اشک ریختم . تازه فهمیده بودم چقدر از خانواده ام فاصله دارم و تا چه حد دلم برایشان تنگ شده است . خواندن نامه باعث شد دلم برای سه نفر به شور بیفتد ، پدر به خاطر بیماریش که روز به روز بدتر می شد ، علی که پیدا بود در حالت روحی بدی به سر می برد و مصطفی که هم نگران خودش بودم و هم دلواپس درسهایش. بلافاصله نامه ای در جواب نوشتم و سفارش کردم که به حال پدر و درس مصطفی رسیدگی کنند . همزمان نامه ای به علی نوشتم و در آن از او خواهش کردم دلیل ناراحتیش را برایم شرح دهد و اگر حرفی دارد که نمی تواند با دیگران در میان بگذارد لااقل در نامه ای برای من بنویسد . در گوشه ای از نامه اشاره کردم که زندگی هر فردی همیشه لحظات شکست و نا امیدی هست . ولی اگر در عمق نا امیدی ، امید به خالق را از دست ندهی آنوقت است که حق آدمیت را به جا آورده ای . زندگی مجموعه ای از خوشیها و ناخوشیهاست . پس نصیحت خواهر کوچکت را بشنو و در خوشیهای زندگی خوش باش و در ناخوشیها صبور و متحمل .
من تغییرات اخلاق علی را به جریان علاقه ی او به دختر کذایی مربوط می دانستم و فکر می کردم حتما به نحوی علی را از سر خورده کرده که علی اینطور گوشه گیر و منزوی شده است . امیدوار بودم نوشته های من تا حدودی بتواند التیام بخش دل دردمندش باشد . اگر می توانستم برایش می نوشتم که من زخمدیده ای هستم که با داروی امید به آینده ، مرحم بر زخم قلب خود می گذارم شاید به این ترتیب او کمی آرام می شد . ولی افسوس ک ه اگر کلمه ای از اندوه خود می نوشتم آن نامه هیچوقت به دست او نمی رسید ..
روزها از پی هم می گذشتند و من کم کم به زندگی دراین محل عادت می کردم البته نه زندگی به معنای واقعی بله مانند محکومی بودم که بر اثر گذشت زمان به سلول خود خو می گیرد . با این تفاوت که سلول من شکل و ظاهر زیبایی داشت تنها دل خوشی من دیدن نامه هایی بود که گه گاهی از ایران برایم می رسید . به هنگام قرائت مانند تشتنه ای که در بیابان به آب رسیده باشد با شوق زیاد هر کلمه آنرا چند بار می خواندم . بعد از نامه ای که به علی نوشته بودم ، انتظار داشتم اگر چه خیلی کوتاه ولی جوابی از او داشته باشم . اما این چهارمین نامه ای بود که از ایران می رسید ، اما دریغ از یک خط که نشانگر پاسخ او باشد ..
نیمه های اسفند ماه بود . سرسبزی درختان و شکوفه های درختان و هوای بسیار عالی خبر از فرا رسیدن قبل از موعد بهار را می داد . در مناطق نسبتا گرمسیر در نیمه های آخرین ماه زمستان بهار پیشدستی می کند . و با یک دنیا زیبایی از راه می رسد . قبل از ظهر بود و من در باغ قدم می زدم و از هوای فرحبخش آنروز لذت می بردم و گرمی تابش خورشید را به جان می خریدم . نامه ی تازه رسیده در دستم بود و به خبرهای تلخ وشیرین آن فکر می کردم . پدر بیماریش شدت پیدا کرده بود و در منزل بستری بود . لیلا عاقبت طلسم بختش باز شده و قرار بود در تعطیلات نوروز جشن عروسیش را بر پا کنند . محمود هم از شغل قبلی بیرون آمده و در کشتیرانی به عنوان کارگر روی کشتی استخدام شده بود و می توانست به این وسیله به کشورهای خارجی سفر کند . خاله طلعت در یک زمین خوردن دستش شکسته شده بود و مدت یک هفته بستری بوده است . مصطفی وضع درسش بهتر شده بود و نمراتش رو به بهبود بود . علی سرگرم گذراندن یک دوره ی شش ماهه ی تخصصی بود بجز ساعات کار روزی سه ساعت را در کلاس درس و آموزش فن می گذراند .مادر در پایان از مشغله کاری خود گفته بود و خواهش کرده بود که اگر می توانم برای عروسی لیلا به ایران بروم . آه که این منتهای آرزوی من بود . ظهر که فرید از بانک برگشت موضوع را با او در میان گذاشتم . با شک و تردید گفت : فکر نمی کنم فصتی پیش بیاید ولی تلاشم را می کنم اگر شد خواهیم رفت . اگر از نظر شغلی مسئله ای داری می توانی در تعطیلات نوروز مرخصی بگیری و سه چهار روز هم کافی است . نگاه مشکوکی به سویم انداختو گفت : مشکل من فقط این نیست و مشکلات دیگر هم هست که به این آسانی رفع نخواهد شد. برای آنکه سوءظنش را تحریک نکرده باشم دیگر اصرار نکردم و فقط گفتم : خیلی دلم می خواست که در عروسی لیلا حضور داشته باشم ولی اگر نمی شود خوب مهم نیست.

خانواده دایی با آنکه سالها در یک کشور عربی زندگی کرده بودند و حتی این کشور زادگاه بچه های آنها نیز بود ، ولی هنوز سنتها و رسم و رسوم ایرانیان را فراموش نکرده بودند . از چند روز قبل به مناسبت رسیدن ایام نوروز زینت خانم دستور داده بود همه ی منزل را نظافت کنند . او که دوستان زیادی در بحرین داشت و معمولا کسانی که به منزل آنها رفت و آمد می کردند از طبقه ی صاحب منصبان بودند ، خیلی به ظاهر زندگی و دکوراسیون منزل اهمیت می داد . البته از ظاهر خود و دخترانش هم غافل نمی ماند . در آن سال من هم به خانم های طالبی اضافه شده بودم . در یکی از روزها او با آرایشگر مخصوص خود تماس گرفت و قرار ملاقاتی برای دو روز بعد گذاشت . در آن روز من همراه خانم ها ، برای انجام امر مربوطه به آرایشگاه رفتیم . من که اصلا تمایلی برای زیباتر شدن نداشتم . رفتن خود را بی مورد می دانستم . اما زن دایی اصرار داشت که حتما دستی به ظاهر خود بکشم و از این حالت دخترانه بیرون بیایم . مدت زمانیکه زینت خانم ، فائزه و عایشه صرف رسیدگی به خود کردند دست هشت ساعت از وقت مسئول آرایشگاه را گرفت . ولی من و حمیرا کار زیادی نداشتیم . به هنگام بازگشت به منزل از اینکه خود را مانند آنها هفت رنگ نکرده بودم احساس رضایت می کردم . فرید همانطور که با شیفتگی نگاهم می کرد گفت : چه خوب شد که موهایت را رنگ نکردی . گفتم مامان خیلی اصرار داشت ، ولی من سادگی را ترجیح می دهم . با کلام ه و س آلودی زمزمه کرد : همین سادگی توست که مرا شیدا کرده . وقتی نگاهم به چشمان او افتاد متوجه سرخی آنها شدم ، طرز نگاهش خبر از طوفان درونش می داد . باقلبی که از ترس ،تپشش تندتر شده بود به آرامی از کنار او برخاستم وبه بهانه ای از آنجا دور شدم . آنشب مهمان داشتیم ،همه در آشپزخانه جمع بودند . زن دایی فقط دستور می داد و دیگران اجرا می کردند . از ظاهر امر پیدا بود که مهمان امشب باید شخص مهمی باشد که زینت خانم آنطور دستپاچه بود . لباسی که به تن داشت ، از پارچه ی گرانقیمتی بود که سرتا سر جلوی آنرا با نخ طلایی رنگ نقشهای گل و بته انداخته بودند . موهای رنگ شده بلوطیش را پشت سر جمع کرده بود و مقنعه بسیار زیبایی که از هندوستان برایش آورده بودند ، و کاملا با لباسش هماهنگی داشت به سر انداخته بود . فائزه هم دست کمی از مادر تداشت و درست الگوی مقابل مادرش بود . با این تفاوت که او موهایش را طلایی رنگ کرده بود . عایشه نیز به تقلید از خواهر شوهر همان رنگ رابرای موهای خود انتخاب کرده بود و با آنکه ماکسی رنگ رنگی ظاهر خنده داری پیدا کرده بود .دلم برای او می سوخت چراکه مانند عروسک کوکی مطیع دستورات زینت و فائزه بود و هیچ اراده ای از خود نداشت . فقط یک نکته ی مثبت داشت و آن راز داریش بود . از وقتی حقیقت امر را به او گفته بودم بطور پنهانی با من خیلی مهربان بود . اما در حضور دیگران رفتارعادی و بی تفاوتی را داشت . یک بار که می خواست صحت حرف های مرا باور کند نیمه های شب به دم اتاق من آمد و با ضربه ای به در مرا از خواب بیدار کرد . وقتی با او روبرو شدم پس از نگاهی به طریقی که ناراحتیش را نشان می داد گفت : مگر نمی گفتی فرید هر شب پیش من باشد خوشحالتر می شوی ، پس چرا الان مدتی است که او یک شب در میان به اتاق من می آید ؟ از اول هم نباید حرفهای تو را باور می کردم . تو مرا ساده گیر آوردی و قصد داشتی با آن دروغها جای خودت را بازتر کنی ..
تازه متوجه مطلب شدم . از سوء تفاهمی که برایش پیش آمده بود خنده ام گرفت . همراه با لبخندی گفتم : من به تو دروغ نگفته ام ، اگر باور نداری بیا و همه چیز را از نزدیک ببین . در همان حال دست او را گرفتم و به درون اطاق آوردم . با تعجب نگاهی به سویم کرد و پرسید : پس او کجاست ؟ این بار او را به طرف اطاق مقابل بردم و آهسته در را گشودم . فرید آرام و بی صدا بر روی تخت خوابیده بود.عایشه که چشمانش از تعجب گرد شده بود پرسید : چرا اینجا تنها خوابیده ؟
در حالی که آهسته از آنجا خارج می شدیم گفتم : این قرار ما بود ، که او شبها اینجا بخوابد . آخر من بهانه آورده ام که فعلا آمادگی همسر بودن را ندارم و خواهش کردم ، تا وقتیکه به او نگفته ام به اتاق من نیاید . البته به اتاق تو هم نمی تواند بیاید ، چرا که اگر هر شب پیش تو باشد ، دیگران خواهند فهمید . در ضمن فرید نمی داند که با تو صحبت کرده ام و هیچوقت نباید این را بداند . . در غیر اینصورت ممکن است به زور به اتاق من وارد شود تا آبرویش محفوظ بماند . در پایان صحبتهایم پرسیدم : حالا همه چیز را فهمیدی؟
عایشه با اشاره سر جواب مثبت داد و من اضافه کردم : مواظب باش یک وقت از دهانت بیرون نیاید که می دانی فرید شبها تنها می خوابد . این یک راز است که اگر برملا شود هم به زیان تو است هم برای من بد می شود . از آنشب به بعد عایشه مطمئن شد که من همه ی حقسقت را به او گفته ام و در نهان رفتارش خیلی دوستانه و صمیمی بود.
زینت خانم نگاهش به من افتاد و گفت : شیرین بهتر است لباست را عوض کنی . برو لباس مناسب بپوش ، چرا که امشب مهمان عزیزی به اینجا می آید . به اتاقم رفتم و در میان لباس هایم شروع به جستجو کردم که چشمم به لباسی افتاد که هفته ی قبل خریده بودم .
آنروز با فرید و عایشه و حمیرا به بازار رفته بودیم. برای اولین بار بود که برای خرید از منزل خارج می شدم . بعد از مدت زیادی که در محیط خانه به سر برده بودم ، حالا بر اثر دیدن خیابانهای پر سر و صدا ،فروشگاههای مختلف و شور و نشاط مردم به وجد آمده بودم . تمام مدت دست حمیرا را در دست داشتم و سعی می کردم با او همگام باشم . هر بار که فرید به بهانه ای سعی می کرد دست مرا بگیرد و همراهیم کند به او متذکر می شدم که اینگار باعث ناراحتی عایشه می شود و خدا را خوش نمی آید
او با غرغری دستش را در جیب فرو می کرد . در حالیکه می گفت : عجب گیری کرده ایم از ما پیشی می گرفت . در آن روز همه ی سعی ام این بود که به طریقی رفتار کنم که مایه ی رنجش عایشه را فراهم نسازم
به مناسبت رسیدن سال جدید قرار بود مقداری هدایا بخرم و برای خانواده پست کنم . رسم هدیه دادن یکی از سنتهایی بود که من خیلی به آن علاقه داشتم . با خود گفتم : امسال که از خانواده دور هستم ، می توانم با فرستادن این هدایا یاد خود را برای آنها زنده کنم . برای خانواده ی فرید هم چیزهایی خریدم که هنگام تحویل سال به آنها هدیه کنم . البته هیچ نوع دلبستگی باعث این کار نبود . فقط نمی خواستم حس حسادتشان را نسبت به خانواده ام تحریک کرده باشم . در موقع خرید چشمم به لباس عربی زیبایی افتاد که به رنگ فیروزه ای بود . لباس از دو قسمت تشکیل شده بود و کاملا ساده بود . تور نازکی به همان رنگ سر تا سر لباس را می پوشاند و در قسمت جلویش نقش زیبایی زر دوزی شده بود . آنرا پسندیدم و از فرید خواستم تا آنرا برایم خریداری کند . او با شوق و شعف لباس را خرید و این جریان را به فال نیک گرفت .
آنشب وقتی چشمم به لباس تازه ام افتاد آنرا انتخاب کردم . بعد از به تن کردن آن ، موهایم را شانه زدم و همه را به صورت باز روی شانه ام رها کردم . پس از آرایشی ملایم گوشواره های فیروزه ای که هدیه فرید در شب ازدواجمان بود را به گوش انداختم . با نگاهی در آینه پی بردم که همه چیز خوب و مرتب است . به هنگام خروج از اتاق سرو صدای عده ای در طبقه پایین مشخص کرد که مهمانان تازه رسیده اند . چند لحظه صبر کردم تا احوالپرسی ها به پایان برسد . سپس به آرامی از پلکان سرازیر شدم . به خاطر هیجانی که از روبرو شدن با عده ای غریبه که ظاهرا از رجال مملکت بودند به من دست داده بود ضربان قلبم تندتر و کف دستهایم عرق کرده بود .به محض ورود همه ی نظر ها به سوی من کشیده شد . زینت خانم که برق رضایت و شادی در نگاهش هویدا بود به طرفم آمد و در حالیکه دست روی شانه ام می گذاشت ، مرا به مهمانانش معرفی کرد . با خوشرویی و همراه با عربی دست و پا شکسته ای به آنها خوش آمد گفتم . به هنگام نشستن فرید جایی در کنار خودش برایم باز کرد
مهمانان آنشب عرب زبان بودند و اصلا کلام فارسی نمی دانستند . در عوض انگلیسی را چون زبان مادری صحبت می کردند . خانم خانواده زنی خوشرو بود که سه دختر و سه پسر داشت که همه ی بچه ها ارث زیادی از زیبایی مادر برده بودند . اما پدر خانواده مرد چشم ریز آبله روی بود که صورت کبودی داشت .
پس از گذشت ساعتی مجلس برایم کسل کننده شد . بخصوص که همه ی آنها به زبان عربی سخن می گفتند و من حتی کلمه ای از صحبتهای آنها را نمی فهمیدم . گر چه طی این مدت که در بحرین بودم و به خاطر دروس عربی که در مدرسه آموخته بودم چند کلمه ای از زبان عربی می دانستم ولی از حرفهای اینها چیزی دستگیرم نمی شد . از بیکاری سرگرم تماشای تازه واردین بودم و سعی می کردم پی به شخصیتشان ،البته از روی ظاهر خود را مشغول کنم . همانطور که سرگرم تماشا بودم چشمم بر روی پسر بزرگ خانواده ثابت ماند و برای لحظه ای در او دقیق شدم . ناگهان نگاهش به سویم چرخید و چون مرا متوجه خود دید لبخند شیطنت آمیزی به رویم زد . پشیمان از نگاه خیره ی خود سرم را به زیر انداختم . لحظاتی گذشت تا توانستم بر اعصابم مسلط شوم . در همان حال فرید سرش را به کنار گوشم آورد و به نجوا گفت : در چه فکری هستی ؟ به طف او برگشتم و گفتم : هیچ ، فقط حوصله ام سر رفته است . صدای آن مرد ما را متوجه او کرد . به زبان عربی جمله ای گفت که معنایش را نفهمیدم . فرید خطاب به من گفت : فاروق پیشنهاد می کند که تا وقت شام در باغ قدم بزنیم ، تو مایلی همراهمان بیایی ؟ گفتم : درست نیست که من تنها بیایم ، اگر حمیرا هم بیاید بهتر است . از طرز نگاههای حمیرا به آن مرد جوان که دانستم اسمش فاروق است پی بردم در دل او خبرهاییست و می خواستم به این طریق کمکی هم به حمیرا کرده باشم . گردش در باغ مورد استقبال دیگر جوانها هم قرار گرفت و خواهران و برادران فاروق هم به ما پیوستند . طی مدتی که در باغ بودیم ، لحظه ای حمیرا را تنها گیر آوردم و از او در مورد حدثی که زده بودم پرسیدم . او بی پرده از علاقه ی خود به فاروق صحبت کرد ، ولی خاطر نشان کرد که هنوز هیچ عمل مشابهی از طرف او ندیده بود ، که از چگونگی احساس او مطمئن باشد . علاقه مند بودم در این مورد کمکی به حمیرا کنم به همین خاطر گفتم : اگر از دست من کاری بر می آید بگو تا انجام بدهم . با نگاهی به سویم گفت : خیلی دلم می خواهد ، نظر او را در مورد خود بدانم . گفتم : مشکل من این است که اصلا زبان عربی نمی دانم و گرنه راجع به این موضوع با او صحبت می کردم .
با خوشحال گفت : جدا این کار را می کردی ؟ با اطمینان گفتم : البته چرا که نه مگر اشکالی دارد ؟ با شادی که در چهره اش نمایان گفت : او کمی زبان فارسی را می داند ، فکر می کنم اگر با او صحبت کنی همه چیز را می فهمد ، اما در حضور جمع که نمی شود
گفتم : تو نگران نباش من در هر فرصتی که پیش آمد ، اقدام خواهم کرد. فرید و فاروق سرگرم گفتگو بودند . عجیب بود که چشمان فاروق مرا به یاد علی می انداخت . از یاد آوری خاطه ی علی دلم مملو از غم شد . همیشه برای زندگی او که اینطور با درد و غم همراه بود ، نگران بودم . وجود علی در خانه همانند شمعی بود که خود می سوخت تا به اطرافش روشنی بدهد و این شمع روز به روز در حال آب شدن و از بین رفتن بود . اعلام وقت شام ما را دوباره به داخل عمارت کشید . میز شام به نحو خیره کننده ای مملو از غذاهای خوشمزه و خوش تزئین ، همراه با انواع سالادها و دسرهای مختلف بود . بعدا فهمیدم که پدر فاروق رئیس دفتر شیخ است و حکم دست راست او را دارد . مشغول بریدن میگوی میان ظرفم بودم که متوجه نگاه پر شیطنت فاروق شدم . از بخت بد صندلی او درست روبروی من قرار داشت و همین موجب شد که اصلا طعم غذاهای خوشمزه ی آنشب را نفهمیدم ، چرا که در تمام مدت معذب و نگران سعی کردم نگاهم با نگاه او تلاقی نکند . او در حین شام خوردن با فارسی دست و پا شکسته ای گفت : هیچ می دانستید که من زبان شما را می دانم . مخاطبش من بودم و در پاسخ گفتم : اگر صحبت نمی کردید متوجه نمی شدم . ولی باید بگویم که مایه ی افتخار من است که سعی در یادگیری زبان فارسی کرده اید . همراه با لبخندی گفت : زبان فارسی شیرین است و من دوست دارم آنرا بطور کامل یاد بگیرم .گفتم به عنوان یک ایرانی از شما متشکرم و به دنبال آن سرم را پایین انداختم که گفتگو را ادامه ندهد . اما مثل اینکه او سوژه ی خوبی برای صحبت پیدا کرده بود و ادامه داد : البته به نظر من فراگیری زبان فارسی از انگلیسی هم مشکلتر است و صرف وقت و دقت زیادی لازم دارد . فاروق این سخنان را با لهجه ی زیاد و سختی ادا می کرد . در پاسخش گفتم : یادگیری هر چیزی نیاز به زمان دارد . ولی اگر این آموزش با علاقه همراه باشد مشکلی نخواهید داشت . او که با غذای میان ظرفش بازی می کرد ، سرش را بلند کرد و نگاه خیره ای به سویم انداخت و گفت : بله در هر کاری اگر علاقه باشد همه ی مشکلات حل خواهد شد . در همان لحظه چشمم به حمیرا افتاد و لبخندی به رویش زدم . خوشبختانه فرید بحث جدیدی را پیش کشید و مرا از شر مصاحبت با فاروق خلاص کرد . آنشب به مهمانان خیلی خوش گذشت . بعد از شام دنباله ی پذیرایی در باغ جلوی عمارت به عمل آمد و مایه ی مسرت بیشتر آنها شد . واقعا که زینت خانم ازنظر پذیرایی سنگ تمام گذاشته بود . ولی نمی دانم آخر شب از چه چیز دلخور و دمق بود ..
به هنگام خداحافظی مادر فاروق همه ی ما را برای دو شب بعد به منزلشان دعوت کرد . فاروق به هنگام خداحافظی خطاب به من پرسید : اگر گاهی اوقات برای فراگیری کلمات فارسی به اشکال برخوردم ، می توانم مزاحم تلفنی شما بشوم و اشکالم را بپرسم ؟ به جای من حمیرا گفت : البته که شما می توانید چه اشکالی دارد . با نگاهی به او منظورش را فهمیدم و در جواب فاروق گفتم : خواهش می کنم هیچ مسئله ای نیست . هنگامی که بنز سفید رنگ مهمانان از باغ خارج شد ، ما هم به عمارت برگشتیم . در حین بازگشت فرید با ناراحتی گفت : فاروق در موقعیتی است که اگر اراده کند می تواند بهترین استادان زبان فارسی را به استخدام خود در آورد. پس چه لزومی دارد که می خواهد در این زمینه از تو کمک بگیرد ؟ روی سخنش با من بود ، شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من که دلیلش را نمی دانم راستش را بخواهی من که ایرانی هستم هنوز هم با زیر و بم کامل دستور زبان فارسی آشنا نیستم و امیدوارم هیچ وقت از من توقع کمک نداشته باشد . خیلی خسته بودم و حوصله ام از این تشریفات بازیها حسابی سر رفته بود . به همین خاطر با یک شب بخیر از دیگران جدا شدم و به اطاقم رفتم . بعد از تعویض لباس و خاموش کردن چراغ کنار پنجره آمدم و پرده را به سویی کرده و دریچه ی پنجره را گشودم . همزمان نسیم خنکی به صورتم خورد . بوی دریا به راحتی به مشامم می رسید نمی دانم چرا آنقدر دلتنگ بودم . از فاصله دور نور لامپهای اسکله و چشمکهای فانوس دریای ، چهره ی شب را خدشه دار می کرد . دیر وقت بود و اغلب مردم در خواب بودند . با خود گفتم : حتما حالا خانواده ی من هم در خوابند و پیش خود چهره ی تک تک آنها را در خیال زنده می کردم . مصطفی که در خواب دهانش را کاملا باز می گذاشت . مادر که از خستگی روزانه مدام در خواب می نالید . پدر باجسمی فرتوت و بی حال دائما سرفه می کرد . چهره علی را نمی توانستم خوب ببینم چرا که او همیشه یک بازو را جلوی چشم خود حائل می کرد و لیلا که حتما این شبها ، اصلا خواب به چشمش نمی آمد و فقط در رویای عروس شدن شب را به صبح می رساند . با صدای آرامی گفتم : خوب بخوابید عزیزانم و بدانید که همیشه دوستتان دارم . قدر در کنار هم بودن را بدانید چرا که درد تنهایی سخت و جان فرساست . بی اراده دستم را به طرف صورتم بردم و دانه های اشک را که از گونه هایم سرازیر بود ، پاک کردم .

صبح فرید موتوجه چشمهای قرمزم شد و پرسید:دیشب دیر به خواب رفتی؟با نگاه گذرایی گفتم:خوابم نمیبرد.پرسید:چرا؟گفتم دلیل بخصوصی نداشت فقط دلم کمی گرفته بود.نگاه پرسشگری به سویم کرد اما سخنی نگفت سرش را پایین انداخت و با صحبانه اش سرگرم شدبعدازظهرفائزه و خالد هم به جمع ما اضافه شدندخالد اینروزها کمی با من خودمانی تر شده بود و لااقل موقع صحبت کردم رنگ به رنگ نمیشد بحث خانمها بیشتر بر سر نحوه لباسی بود که میخواستند برای شب مهمانی بپوشند از بودن در جمع آنها کسل شدم و به اتاقم رفتم.سرگرم نوشتن نامه ای برای خانواده ام بودم که ضربه ای به در خورد و پس از آن حمیرا داخل شد سرحال بود و چشمهایش برق میزد وقتی متوجه شد سرگرم چه کاری هستم میخواست برگردد اما مانع شدم و گفتم:بقیه اش را بعدا مینویسم و نامه را عجالتا جمع کردم.سر صحبت را باز کرد و پس از کمی زمینه چینی گفت:شیرین فردا شب بهترین فرصت خواهد بود که راجع به من با فاروق صحبت کنی .از قولی که د ر این زمینه داده بودم پشیمان شدم ولی دیگر چاره ای نبود گفتم:حمیرا جان من همه تلاشم را میکنم که در مورد تو با او صحبت کنم ولی اگر فرصتی پیش نیامد تو نباید مرا مقصر بدانی.دستش را به دور گردنم انداخت و گفت:مطمئنم که پیش می آید بعد از مکث کوتاهی پرسید:راستی تو فردا چه لباسی میپوشی؟گفتم:برایم زیاد فرقی نمیکند یکی از همین لباسهایم را خواهم پوشید.حمیرا گفت:ممکن است لطفا در انتخاب لباس بمن کمک کنی؟با خوشرویی گفتم:البته که میکنم و همراه او به اتاقش رفتیم تا یکی از بهترین لباسهایش را برای شب بعد انتخاب کنیم.
مهمانی با شکوهی بود و به جز ما عده زیادی از دوستان صاحب خانه در آن شرکت داشتند .من از اینکه مجبور بودم با عده زیادتری از این مردم بیگانه که نه زبانشان برایم مفهوم بود و نه اصولا از رفتارشان خوشم می آمد چرا که فکر میکردم تمام این گردهماییها و مجالس فقط به این خاطر بود که خود و جواهراتشان را به رخ یکدیگر بکشند معذب و ناراحت بودم.خانواده فاروق در یکی از شیکتریم منازل ممکنه زندگی میکردند تابحال خانه ای این چنین مجلل مگر در بدنا ندیده بودم .ولی هیچ دوست نداشتم خود را ندیده نشان بدهم بهمین خاطر اصلا به روی خود نیاوردم که چقدر دیدن چنین جایی برایم جالب توجه است.چندین خدمتکار سرگرم پذیرایی از مهمانان بودند مادر فاروق در لباس زیبا و جواهرات گرانقیمتش سعی داشت که به همه مهمانان خوش بگذرد از لحظه ورود فاروق که آنشب لباس برازنده و خوش رنگی بتن داشت لحظه ای از ما غافل نمیشد همانطور که زیرکانه هوای همه راداشتم پی بردم که حمیرا تنها نیست که دلباخته فاروق است بلکه یکی دو تا دختران حاضر در جمع سعی فراوان اشتند که توجه او را بخود جلب کنند .همه خانمهای مهمان از جواهرات و زیور آلات گرانقیمت و پر زرق و برق استفاده کرده بودند در جمع خانمها دو خانم اروپایی هم دیده میشد که یکی اهل هلند و دیگری سوئیسی بود که گویا از دوستان صمیمی مادر فاروق به شمار می آمدند .خدمتکاران اغلب فیلیپینی و هندی بودند و خیلی تند و سریع به همه امور رسیدگی میکردند.
در آن میان هر کس همزبانی پیدا کرده بود و با او سرگرم صحبت بود منهم فرصت را غنیمت شمرده گوشه دنجی پیدا کردم و نشستم و از دور همه را زیر نظر داشتم.همانطور که نگاهم در اطراف سیر میکرد چشمم به فرید و فاروق افتاد که با هم سرگرم گفتگو بودند.هر دو خوش اندام و خوش لباس فرید به نحوی قرار داشت که پشت بمن ایستاده بودو به عکس فاروق تقریبا روبروی من قرار داشت و در بین صحبت هر چند لحظه یکبار نگاهی بسویم می انداخت.برای آنکه در مسیر نگاه او نباشم قدم زنان از در بزرگ سالن که رو به باغ زیبایی باز میشد و در جلوی آن تراس خوش نمایی قرار داشت بیرون رفتم.بر روی تراس میز و صندلیهایی از نوع بامبو چیده بودند بر روی یکی از صندلیها پشت به سالن و رو به باغ نشستم.با شیفتگی سرگرم تماشای منظره روبرو بودم که صدایی از پشت سر پرسید:چرا تنها نشسته اید؟برگشتم و فاروق را دیدم که بمن نزدیک میشد گفتم:دیدن زیباییهای این باغ برای من دلپذیر تر از بودن جمع انجاست.
صدایش را کمی آرامتر کرد و با فارسی که به سختی تلفظ میشد گفت:از همان برخورد اول فهمیدم که شما طبع لطیفی دارید.پوزخندی زدم و پرسیدم:دیگر راجع بمن چه فهمیدید؟
در حالیکه سعی میکرد به چهره ام نگاه کند گفت:فهمیدم شما در کشور ما اصلا خوشحال نیستید و شدیدا احساس دلتنگی و تنهایی میکنید و همین حالا هم مایل بودید به جای بودن در این مجلس در میان خانواده خود باشید درست نمیگویم؟نگاهی بسویش کردم و گفتم:مثل اینکه شما میتوانید به راحتی افکار دیگران را بخوانید.
گفت:این جزیی از رشته تحصیلی من است بعد اضافه کرد:مایلید قسمتی از باغ را که بسیار خوش نماست به شما نشان بدهم؟فکر اینکه اگر با او تنها در باغ قدم بزنم چه پیش خواهد آمد مرا از قبول دعوت منصرف کرد گفتم:نه متشکرم ترجیح میدهم از همینجا باغ را تماشا کنم.همراه با لبخندی گفت:میترسید با من تنها باشید؟ابروهایم رادر هم کشیدم و گفتم:اینکار خوبی نیشت.پرسید:چه کاری خوب نیست؟گفتم:اینکه شما فکر دیگران را بخوانید.دوباره لبخندی زد و گفت:بله حق با شماست ولی باور کنید این دست خودم نیست آخر چشمهای شما مثل آینه نمایانگر افکار شماست.از نگاه کردن به چشمهایتان میشود همه چیز رادانست.سرم را پایین انداختم و میخواستم به سالن برگردم که به یاد موضوع حمیرا افتادم لحظه ای مکث کردم بعد گفتم راستی میخواستم راجع به مسئله ای با شما صحبت کنم .در حین گفتن این جملات آرام بطرف یکی از ستونهای تراس حرکت کردم تا کسی مزاحم نشود و من بتوانم راحتتر صحبت کنم خوشحال مرا دنبال کرد و پرسید:چه مسئله ای؟برایم مطرح کردن آن جریان کمی مشکل بود و فرصت زمینه چینی هم نداشتم بهمین خاطر گفتم:موضوع دختری است که به شما علاقه دارد و میخواهد نظر شما رادر مورد خود بداند و اضافه کردم:باور کنید این اولین باری است که در این نوع مسایل میانجی میشومولی به این دلیل که آن دختر یکی از نزدیکان من است خواستم برایش خدمتی انجام داده باشم حالا میخواهم شما راجع به احساسی که به او دارید خیلی بی پرده صحبت کنید.من به ستون تکیه داده بودم و در پناه آن بودم و فاروق هم با کمی فاصله در کنارم ایستاده بود.با لبخند مرموزی گفت:میتوانم بپرسم آن دختر کیست؟با کمی شرم گفتم:حمیرا خواهر فرید.او مدت زیادی است که به شما دلبسته است ولی تا کنون جرات ابراز نداشته بهمین خاطر از من خواست که در اینباره با شما صحبت کنم و نظرتان را جویا شوم.فاروق کمی جدیتر شد و گفت:قبلا هم پی برده بودم که او نظر لطفی نسبت بمن دارد ولی متاسفانه با آنکه او دختر خوب و متینی است ولی من در خود هیچ تمایلی نسبت به او نمیبینم.

از جواب صریح او ناراحت شدم و قصد داشتم گففتگو را خاتمه داده و یکسره به سالن برگردم که در یک لحظه صدای فرید مرا در جای خود میخکوب کرد او با تظاهر به خونسردی اما کلامی محکم پرسید:شیرین تو اینجا چه میکنی؟از ددین فرید چنان جا خورده بودم که رشته کلام از یادم رفته بود

در این بین فاروق به دادم رسید و گفت:من از شیرین خانم دعوت کردم که باغ را تماشا کند.فرید که از نگاه و کلامش سوءظن و ناراحتی نمایان بود .با لحن کنایه آمیزی گفت:اگز تماشایت به پایان رسید برگرد ##### دیگران چون همه متوجه غیبت تو شده اند.با این کنایه برق از سرم پرید چرا که میدانستم در کشورهای عربی عملی که من انجام داده بودم از نظر دیگران یکنوع ننگ است و یک زن با گفتگوی خصوصی با یک مرد بیگانه مرتکب گناه میشود.یا قدمهایی که توان راه رفتن نداشتو از ترس میلرزید بسوی سالن براه افتادم.بهنگام ورود همه نگاهها بسوی من برگشت .در آن لحظه آرزو داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد و میدانستم حالا دیگران در مورد من چگونه قضاوت خواهند کرد که این مایه رنج من بود.
حمیرا که پی به حالم برده بود دست در بازویم انداخت و مرا به گوشه ای از سالن برد و پرسید:خوب چه شد؟گفتم:بخاطر ت تو بد دردسری افتادم خدا بخیر کند.با هیجان پرسید:فرصت کردی در مورد من صحبت کنی؟در حالیکه دست و پایم از ترس یخ کرده بود از دست حمیرا حرص میخوردم که در این گیر و دار به فکر خودش بود گفتم:حالا اصلا نمیتوانم حرف بزنم بعدا برایت تعریف خواهم کرد.آنشب چندین بار متوجه نگاههای کینه توزانه زندایی شدم .رفتار فائزه هم دست کمی از او نداشت و موقع شام هیچ اشتها نداشتم فقط برای خالی نبودن ظرفم کمی غذا کشیدم و خود را با آن سرگرم کردم .بعد از شام فرید به بهانه ای از میزبان و دیگران خداحافظی کرد و مرا هم مجبور به ترک آنجا کرد.طی راه حتی یک کلمه صحبت نکرد فقط وقتی به منزل رسیدیم راننده ما را پیاده کرد و خود دوباره برگشت.
یکراست به اتاقم رفتم دوباره آن دل درد لعنتی به سراغم آمده بود در حالیکه میلرزیدم لباسهایم را بیرون آوردم.هنوز لباس مناسبی نپوشیده بودم که در اتاق به شدت باز شد و فرید سراسیمه به طرف من هجوم آورد رنگ چهره اش کاملا پریده بود و چشمانش همچون دو کاسه خون گلگون بود.در حالیکه با خشم نگاهم میکرد گفت:کثافت هرزه بمن خیانت میکنی؟در همان حال سیلی محکمی به گونه ام زد که برق از سرم پرید ولی آنقدر ترسیده بودم که صدایم در نیامد.دهانش بوی ضدعفونی میداد و رفتارش از حالت طبیعی خارج بود.با آن شانه هایم را گرفته بود و با عصبانیت تکان میداد با صدای گرفته ای گفت:مرا بگو که فکر میکردم تو آنقدر نجیب و عفیفی که حتی خجالت میکشی شب را با من که شوهرت هستم بگذرانی ولی اینطور که پیداست تو خودت را برای دیگران ست نخورده نگهداشتی.شنیدن این حرفها از دهان او دردش برایم خیلی سنگینتر از آن سیلی بود.همراه با گریه گفتم:تو اشتباه میکنی .موهایم را بیرحمی چنگ زد و گفت : من قبلا اشتباه میکردم ت یک ظاهر فریب مظلوم نما بیشتر نیستی و این باعث ننگ من است که ترا همسر خود بدانم. در حین ادای این کلمات یک دستش در موهایم چنگ شده بود و دست دیگرش مثل حلقه آهنی به دور گردنم فشار می آورد.در همان حال مرا با چنان ضربتی پرت کرد که کنترل خود را از دست داده با شدت هر چه تمامتر به روی میز آرایش افتادم.بر اثر این برخورد ساعد دست راستم بالبه تیز میز آرایش برخورد کرد و آنچنان درد شدیدی گرفت که جیغ بلندی کشیدم و بیهوش بر زمین افتادم. در آخرین لحظات صدای عظیم شکستن شی ای به گوشم رسید.
وقتی بخود آمدم روی زمین به حالت درازکش خوابیده بودم و بر رویم ملافه ای کشیده شده بود.زبیده و سکینه دو خدمتکار خانه بالای سرم بودند.یکی آرام بر گونه ام میزد و دیگری با نگرانی نگاهم میکرد.میخواستم از جایم بلند شوم متوجه سنگینی دست راستم شدم.به هیچ وجه نمیتوانستم آنرا حرکت بدهم.با ناله ای گفتم:دستم حرکت نمیکند.آنها که فارسی را کم میدانستند با ابهام به یکدیگر نگاه کردند.سکینه میخواست مرا یاری کند بهمین منظور دستم را بلند کرد.از درد جیغ بلندی کشیدم و او با ترس خود را کنار کشید.در همین مو قع دایی و زینت خانم و بقیه وارد اتاق شدند.دایی طالب از دیدن من جا خورد و به لحن تندی دستوراتی به خدمتکاران داد.مادر فرید به نزدیکم آمد و پرسید:چه شده؟همراه با ضعف گفتم:دستم حرکت نمیکند؟با نگاهی خطاب به آن خطاب به دایی گفت:بهتر است هر چه زودتر او را به بیمارستان برسانیم.حمیرا در حالیکه اشک میریخت با کمک فائزه لباسهایم را بمن پوشاندند و شبانه مرا به بیمارستان بردند .عکسی که از دستم گرفته شد نشان میداد که استخوان ساعد در دو قسمت شکسته است.همان لحظه از مچ با بالای بازو را گچ گرفتند.
وقتی دوباره به خانه برگشتیم اتاقم کاملا تمیز شده بود و تکه های اینه را که بر اثر برخورد با من شکسته بود جمع کرده بودند.
آنشی بر اثر مسکن قوی که بمن تزریق شده بود راحت خوابیدم.اما صبح زود درد شروع شد و مرا بیتاب کرد.سرم هنوز گیج بود و کنار لبم ورم کرده بود و زق زق میکرد.در حالیکه اشک میریختم چندین بار طول اتاق را طی کردم به سراغ قرصهای مسکن که دکتر تجویز کرده بود رفتم و یکی را برداشتم ولی از آب خبری نبود.باید از یخچالی که در راهرو بود آب برمیداشتم.بهمین منظور در را گشودم که به راهرو بروم در همان حال صدای از اتاق روبرو توجهم را جلب کرد .فرید با سر و روی آشفته میان درگاه ایستاده بود و مرا نگاه میکرد.از دیدن او بشدت ناراحت شدم و از برداشتن اب منصرف گشتم.میخواستم به اتاق برگردم که با یک جهش خودش را بمن رساند و مانع از بستن در شد.چشمانش قرمز و متورم بود و مثل اینکه تمام شب را نخوابیده بود نگاهم را از او برگرفتم و به کنار تخت رفته و بر روی لبه آن نشستم.
فرید با قرمهای سنگین به کنار تختم آمد و جلوی من بر روی زمین نشست و با حالت تضرع پاهایم رادر آغوش گرفت و گفت:شیرین مرا ببخش خیلی بتو بد کردم.صدایش بغض آلود و گرفته بود ادامه داد:من یک شوهر حسود و احمق بیشتر نیستم.دیشب حمیرا به اتاقم آمد همه چیز را برایم تعریف کرد .نمیدانی بخاطر اشتباهی که از رفتار تو کردم چقدر از خود متنفر شدم.در حین بیان این جملات چشمانش را هاله ای از اشک پر کرده بود.با لحن نادمی و صدایی که با لرزش همراه بود ادامه داد:من هیچ وقت لیاقت تو را نداشته ام اگر تو هر قدر نسبت بمن بی مهر باشی و حتی تا آخرین لحظه عمرم مرا نزد خود راه ندهی حق داری.احساس بدی داشتم میان فشار دو حالت بخصوص زجر میکشیدم.از طرفی بخاطر تهمتی که بمن زده بود شدیدا رنجیده بودم و حالا با دیدن چهره پشیمانش و آنهمه التماسهایش دلم برایش به رحم آمده بود در حالیکه نگاهش میکردم با صدای گرفته ای گفتم:بهتر است همه چیز را فراموش کنی.
دستش را بر روی دست گچ گرفته ام گذاشت و گفت:نمیتوانم فراموش کنم تا مرا نبخشی هیچ چیز را از یاد نمیبرم.میدانم که این عمل من یک دیوانگی محض بود ولی بخدا قسم وقتی ترا آنطور صمیمی و نزدیک با فاروق در حال گفتگو دیدم از حسادت دیوانه شدم.من خیلی حسود هستم بخصوص در مورد تو بدبختانه عشق و علاقه من همیشه مایه آزار تو بوده است.در حین بیان این کلام سرش را روی زانوانم گذاشت.لرزش شانه های مردانه اش گواه گریه او بود وقتی سرش را دوباره بلند کرد چهره اش از اشک خیس بود با حالت مظلومانه ای پرسید:مرا میبخشی؟از سر مهر دستی بر سرش کشیدم و گفتم:من از تو رنجشی به دل ندارم شاید مقصر من بودم که رعایت همه اصول را نکردم ولی در هر صورت هر چه بود گذشت تو هم سعی کن همه چیز را فراموش کنی.
به دنبال ختم کلامم دستم را چند بار پی در پی بوسبد.بعد با آوردن لیوان آب مسکنم را بمن خورانده و جایم را مرتب کرد تا استراحت کنم و خود به آرامی از اتاقم خارج شدم.

از آن حادثه به بعد زندگی در آن خانه برایم مشکلتر شد دیگر از همه چیز و همه کس بیزار بودم و هیچ چیز موجب دلخوشیم نمیشدواشتهایم را از دست داده بودم و فقط برای جلوگیری از ضعف با اکراه کمی غذا میخوردم.مسئله ای که بیش از حد ناراحتم میکرد آن بود که نمیتوانستم برای خانواده ام نامه بنویسم چرا که هم گچ دستم مانع از اینکار میشد و هم آنکه هر وقت سعی میکردم قلم بدست بگیرم دچار درد شدیدی میگشتم.
سال نو هم از راه رسید ولی بر خلاف سالهای قبل با روی باز به استقبالش نرفتم.اصلا آمدنش برایم هیچ لطفی نداشت.کلا از نطر روحی به حالتی دچار شده بودم که هیچ حادثه ای برایم مهم نبود روزها یک صندلی جلوی پنجره اتاقم میگذاشتم و ساعتها به تماشای منظره بیرون مینشستم.
تنها لطف این ایام در این بود که زینت خانم دیگر کاری بمن نداشت و وجود مرا نادیده میگرفت و من از این نظر واقعا راضی بودم حمیرا هم از وقتی که از احساس فاروق نسبت به خودش آگاه شده بود آن شادابی همیشگی را نداشت و پشیمان بود که چرا مرا به این دردسر انداخته است.
بعد از طی ۳۰ روز به بیمارستان رفتم و گچ دستم را باز کردم.پوست دستم حالت بدی پیدا کرده بود و مثل اینکه چروکیده بنظر میرسید اما بعد از چند بار مالش در اب گرم پوست دستم حالت طبیعی خود را بازیافت.
نامه ای از ایران رسید که در آن نوشته بود چرا مدتی است برایشان نامه ننوشته ام .مادر گله کرده بود که مدتی است چشم براه نامه تو هستیم آیا آنقدر سرگرم هستی که ما را از یاد برده ای؟با خواندن سطور نامه پی بردم که حال پدر خیلی وخیمتر شده است و او را در بیمارستان بستری کرده اند .از این خبر شدیدا غمگین شدم .مادر نوشته بود خیلی دست تنها هستم و لیلا مدتی است که به خانه بخت رفته است محمود هم با یک کشتی حمل کالا راهی کشورهای خارج شده است.بقیه هم هرکدام سرگرم زندگی خود هستند.فقط در این میان علی به داد من و پدرت میرسد.از وقتی پدر را بستری کرده ایم علی مدام یا در خانه به مشکلات رسیدگی میکند و یا در بیمارستان مواظب پدر است.اگر او بنود خدا میداند که چه بر سر ما می آمد.شیرین جان ببخش که سرتاسر نامه پر از خبرهای ناجور و ناراحت کننده بود ولی دخترم اگر به تو نگویم با که دردو دل کنم .ترا بخدا نوشتن نامه را پشت گوش نینداز و زود به زود ما را از حال خود با خبر کنچند خط پایانیمختص رساندن سلام بود.بلافاصله جواب نامه را نوشتم و متذکر شدم ننوشتن نامه بخاطر شکستن دستم در یک حادثه سقوط از پلکان بوده است و از این بابت عذر خواهی کردم .وقتی نامه را به پایان رساندم از فرید خواهش کردم تا آنرا سفارشی پست کند.
هوا رو به گرمی میرفت اواخر اردیبهشت ماه بود و دیگر استفاده از بهترین سرگرمیم که همان قدم زدن در باغ و لذت بردن از زیبایی و سکوت آنجا بود بریام مشکل شده بود.به دلیل ضعف جسمی با کمی قدم زدن در هموای گرم دچار سرگیجه و تهوع میشدم.این حالت من باعث سوءتفاهمی برای زینت خانم شده بود.او این حالت مرا به دوران بارداری تعبیر کرد.از این فکر به خنده افتادم و برای تفریح سعی کردم به روی خود نیاورم که او اشتباه میکند.ماجرا را با فرید هم د رمیان گذاشتم و از او خواهش کردم با من همگام باشد.او پس از شندین حرفهای من خندید و گفت:شیرین جان این دیگر شوخی خطرناکی است و ممکن است برای ما گران تمام شود.گفتم:نگران نباش مدت کوتاهی بیشتر طول نمیدهیم بعد میگوییم که همگی اشتباه کرده ایم.
این روزها مثل تافته جدا بافته شده ام آنقدر بمن میرسند که دیگر حالم بهم میخورد.یکبار عایشه مرا تنها گیر آورد تا صحت موضوع را جویا شود خیالش را رحت کردم و متذکر شدم که این فقط یک شوخی کوچک است.او که از دروغ بودن جریان خیلی خوشحال شده بود ضربه ای به پهلویم زد و با خنده گفت:تو خیلی بدخصوصی.
در یکی از روزهایی که به خاطر بدحالی بر روی تختم دراز کشیده بودم و با خود فکر میکردم که چطور این مسئله باردای خیالی را بر هم بزنم ضربه ای به در اتاق خورد و به دنبال آن حمیرا در حالیکه تلگرافی در دست داشت وارد اتاق شد.در حالیکه تلگراف را بدستم میداد گفت:این تلگراف همین الان از ایران رسیده است.از دیدن آن قلبم فرو ریخت و با دستان لرزان آنرا گشودم و اینچنین خواندم:شیرین جان پدرت در حال اغماست و دکترها امید از او بریده اند در لحظاتی که به هوش می اید فقط نام تو را بر زبا ن می آورد و ترا میخواند.هر چه زودتر خودت را به ایران برسان قربانت مادر.در حالیکه ورقه تلگراف را در دست داشتم با صدای بلند شروع به گریه کردم.در بین گریه از جمیرا خواستم با فرید تماس بگیرد که هر چه زودتر خودش را بمن برساند.حمیرا دیگر معطل نشد و با سرعت با فرید تماس گرفت.دیری نگذشت که صدای ترمز اتومبیل فرید را در باغ شنیدم وقتی با عجله وارد اتاق شد مرا بر روی کف اتاق نشسته و در حال زاری دید.همانطور که سعی میکرد مرا ارام کند جریان را از حمیرا جویا شد.پس از اطلاع از بدحالی پدر او هم به شدت نگران شد.در میان های های گریه هایم با صدای بلندی گفتم:زودتر بلیطی برای فردا تهیه کن.با چهره ناراحتی گفت:نمیتوانم برای فردا بلیط تهیه کنم.در آن لحظه هیچ عذر و بهانه ای را نمیپذیرفتم.از شدت ناراحتی گفت:اگر برایم بلیط نگیری خود را بهدریا می اندازم و با شنا نزد پدر میروم حتی اگر به قیمت جانم تمام شود اینکار را خواهم کرد فهمیدی؟
فرید که مستاصل شده بود گفت:آخر چطور روز یکشنبه میتوان بلیط گیر آورد؟در عین ناامیدی به یاد فاروق افتادم و از فرید خواستم تا از او کمک بگیرد گفتم:برایش توضیح بده که چه مشکلی پیش آمده مطمئنم که او اقدامی خواهد کرد.
فرید به سراغ تلفن رفت و همه چیز را با فاروق در میان گذاشت.او قول داد که حتما برایمان بلیطی فراهم خواهد کرد و نتیجه اش را تا ساعتی بعد به ما اطلاع میدهد.دیگر معطلی را جایز ندانستم جامدان کوچکی برداشتم و وسایل ضروریم را در آن جای دادم.عمدا چیز زیادی بر نداشتم که سوءظن فرید تحریک نشود.در آن لحظه به قدری نگران بودم که اصلا به این فکر نمیکردم که این پیشامد بهترین بهانه برای فرار من است.در آن لحظه تنها چیزی که فکر مرا بخود مشغول کرده بود بیماری پدرم بود و اینکه آیا میتوانم خود را بموقع برای دیدار او برسان یا نه.
فاروق که قرار بود تلفنی موضوع را اطلاع بدهد ساعتی بعد خودش همراه با دو بلیط به خانه آمد با مشاهده من در آن حال شدیدا نگران شد و در حضور دیگران سعی داشت مرا بنحوی آرام کند.
زینت خانم و دایی طالب که در یک عمل انجام شده قرار گرفته بودند و عزم ما را برای رفتن جزم میدیدند اعتراضی نکردند.فط به هنگام حرکت زندایی سفارش کرد که مواظب جنین باش و خودت را زیاد ناراحت نکن.دایی هم متذکر شد اگر به وجود ما نیاز بود سریعا ما را خبر کنید حرکت خواهیم کرد.
به هنگام خداحافظی با یک یک آنها روبوسی کردم و برای آخرین بار حمیرا را سخت در آغوش کشیدم.حمیرا که از رفتن من غمگین بنظر میرسید سفارش کرد که زود برگردیم.او را بوسیدم و گفتم:سعی میکنم زود برگردم و با قدمهای لرزان سوار اتومبیل شدم و همرا با فرید به طرف فرودگاه حرکت کردیم.در فرودگاه فروق برای بدرقه ما آمده بود هنگامی که فرید پرسید :چرا زحمت کشیده ای او یاد آور شد که بلیطها را بطور اضطراری گرفته است خودش نیز آمده است تا مشکلی پیش نیاید وقتی فرید برای تحویل بارها به طرف جایگاه مخصصی رفت فاروق با نگاه غمگینی گفت:حس ششم بمن میگوید که دیگر شما را نخواهم دید و از این بابت بسیار نگرانم.در پاسخ گفتم:اگر حدس من درست باشد و شما به همان اندازه که فکر میکنم خوب و مهربان باشید باید از این پیشامد بخاطر من خوشحال باشید.در ضمن از شما برای کمک دز این زمینه بسیار متشکرم و تا لحظه ای که زنده هستم این لطف شما را هرگز فراموش نخواهم کرد.
همانطور که با نگاه محزونش مرا مینگریست گفت:این کمترین خدمتی که میتوانستم برایتان انجام دهم و هر چند با این عمل خود را از دیدن عزیزی برای همیشه محروم کردم.
فرید بما نزدیک شد و گفت:بهتر است حرکت کنیم فرصت زیادی نمانده است.به هنگام خداحافظی دست فاروق را به گرمی فشردم و برای همه چیز از او تشکر کردم.او با صدایی مرتعش برایم ارزوی سلامتی کرد سپس همراه فرید به طرف سالن دیگری براه افتادیم وقتی هواپیما با تکان شدیدی بر روی زمین ایران نشست در دل خدای بزرگ را به خاطر لطفی که بمن کرد شکر گفتم.هیچکس از حرکت ما مطلع نبود.پس با یک ناسکی بطرف کنزل حرکت کردیم.از لحظه ای که پایم را زا پلکان هواپیما پایین گذاشتم و با ولع زیاد به همیه چیز نگاه میکردم حالت کسی را داشتم که از دنیای دیگری به دنیای خود بازگشته است .باورم نمیشد اینجا واقعا شهر من است.نسیمی که بوی پالایشگاه و شرجی هوا را یکجا با خود همراه داشت با لذت بلعیدم و سینه ام را از هوای شهرم پر کردم.وقتی به سرگوچه مان رسیدیم همه چیز مثل سابق بود .بعضی از بچه ها سرگرم بازی بودند .طبق عادت همیشه چون عصر شده بود عده ای جلوی خانه هایشان را آب پاشی میکردند بمحض ورودم چند تن از همسایگان با خوشرویی جلو آمدند و شروع به احوال پرسی کردند با عجله احوال همگی را جویا شدم و بعد بطرف منزل براه افتادم.هنوز چند قدمی بادر فاصله نداشتم که در باز شد و مصطفی بیخیال از آن بیرون آمد ولی به محض آنکه سرش را بلند کرد و نگاهش بمن افتاد با فریاد بلندی در آغوشم پرید او را سخت در آغوش گرفتم و همراه با گریه سر و رویش را غرق بوسه کردم.بعد او را به آرامی رها کردم تا با فرید احوال پرسی کند و خود با عجله وارد خانه شدم.در ابتدای ورود اکبر و نرگس را دیدم هر دو را بغل کردم و همراه با گریه بلند آنها را بوسیدم.باورم نمیشد که یکبار دیگر به خانه برگشته ام.از سر و صدای ما دیگران از اتاق بیرون آمدند و من قبل از همه خود را در آغوش مادر انداختم.
عاقبت احوال پرسیها به پایان رسید همه اهل منزل با فرید به گرمی برخورد کردند .من برای دیدار پدر بیتاب شده بودم از مادر خواستم تا مرا نزد او ببرد.او گفت:دیروز از بیمارستان مرخصش کردند دکتر معالجش گفت:بهتر است در خانه و میان خودمان باشد.بعد اضافه کرد:شیرین جان پدر خیلی تغییر کرده است بهتر است قبلا خودت را آماده کنی.گفتم:مادر او در هر حالیکه باشد من میخواهم هر چه زودتر او را ببینم.مادر مرا بسوی اتاق پدر برد و در را به آرامی گشود.با دیدن جسد خشکیده ای که روی تخت قرار داشت به خود لرزیدم و با قدمهایی که تاب و تحمل وزن مرا نداشت به جلو رفتم و کنار بستر پدر نشستم.در یک طرف دیگر یک کپسول اکسیژن و در یک طرف دیگر مقداری دارو قرار داشت.اتاق پدر بوی یاس و ناامیدی میداد .همه چیز از آن حکایت میکرد که صاحباخانه فقط تا چند روز یا چند ساعت آنجا مهمان است .در حالیکه طعم شور اشکهایم را میچشیدم دست استخوانیش رادر دست گرفتم.اندام او به قدری نحیف شده بود که به راحتی استخوانهایش از زیر پوست قابل رویت بود.سرم را نزدیک صورتش بردم و ارام گفتم:پدر من آمدم چشمهایت را باز کن.پس گذشت لحظه ای پلکهای بی رمق او از هم باز شد و در جستجوی من آرام سرش را گرداند.با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:شیرین این تو هستی؟به او نزدیکتر شدم و گفتم:بله من آمدم و دیگر هیچوقت از پیش شما نمیروم.پدر نگاه بیفروغ خود را در اتاق به چرخش در آورد و گفت:تو تنهایی؟گفتم:بله من و شما در اتاق تنهاییم.گفت:در را ببند میخواهم با تو صحبت کنم.در موقع بیان کلمات نفسش به شماره می افتاد و محبور بود بین کلمات نفسی تازه کند پس از بستن در دوباره در کنارش نشستم و دستش را گرفتم مثل اینه تلاش زیادی میکرد تا بتواند صحبت کند گفت:شیرین جان چیزی به پایان عمر من نمانده و اگر تا امروز دوارم آورده ام چشم انتظار تو بودم باید قبل از مرگ تو را میدیدم .در اینجا نفس صدا داری کشید و مثل اینکه وقت زیادی نداشته باشد ادامه داد:موضوعی است که باید حتما قبل از مرگم آنرا بتو بگویم وگرنه روحم هیچوقت آسایش نخواهد اشت.بعد در حالیکه سعی میکرد در کمال ناتوانی دست مرا بفشارد گفت:تو دختر خوب و عزیز من هستی و لی باید بدانی که من و مادرت پدر و مادر واقعی تو نیستیم.شرح تمام ماجرا از توان من خارج است.فقط بدان که ترا بطور معجزه آسایی پیدا کردیم.در اینجا برای چندمین بار نفسش بند آمد و با عذاب نفس کم جانی کشید و ادامه داد:همیشه میترسیدم که تو این مطلب را از زبان شخص دیگری بشنوی و ما را بخاطر پنهان کردن حقیقت سرزنش کنی.علی چند بار اصرار کرد که حقیقت را بتو بگویم ولی همیشه بیان این مطلب برایم مشکل بود.حالا هم اگر بوی مرگ را در دو قدمی خود احساس نمیکردم جرات گفتن حقیقت را نداشتم.دوباره نفسی تازه کرد و گفت:ولی اینرا بدان که تو همیشه دختر عزیز من و مادرت بوده ای و مهر تو ذره ای کمتر از بقیه بچه ها نبوده است.میخواهم در این آخرین دم حرفم را باور کنی و قول بدهی که هیچوقت به مادر با خواهر و برادرانت به چشم یک بیگانه نگاه نکنی.سر پدر را در آغوش کشیدم و همراه با بوسه گفتم:مهم نیست مرا از کجا و به چه وسیله ای پیدا کردید مهم این است که من همه شما را به یک اندازه دوست دارم و این محبت حالا هم که حقیقت را میدانم ذره ای کم نخواهد شد.
ضربه ای به در خورد و مرا به خود آورد و به دنبال آن در باز شد و فرید به درون آمد.در نگاه اول او از دیدن پدر در آنحال تکان خورد و در حالیکه نگرانی از چهره اش هویدا بود به طرز آرامی با پدر حال و احوال کرد.بیش از آن تاب و تحمل نگاهداشتن بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود نداشتم.آرام از کنار پدر بلند شدم برخاستم و به اتاقی که قبلا متعلق بمن بود رفتم.هنوز تختم در جای خود قرار داشت.سرم را میان دستهایم گرفتم و با صدای بلند شروع به گریه کردم.احساس پوچی و بیهودگی میکردم.دلم میخواست که من جای پدر بمیرم مادر و خاله به درون آمدند و سعی در دلداریم داشتند پس از گذشت دقایقی فریاد فرید بلند شد و مادر را فرا خواند.
هنگامیکه سراسیمه خود را به اتاق پدر رساندیم او با تبسمی بر لب برای همیشه بخواب رفته بود.خود را روی جسد خشکیده پدر انداختم و با تمتم توان زاری کردم.نمیدانم چه مدت در آن حال بودم که احساس کردم دو دست نیرومند شانه هایم را کرفت و از پدر جدایم کرد.
مادر و بقیه در حال شیون بودند وقتی بسوی شخصی که مرا بلند کرده بود برگشتم در کمال تعجب علی را دیدم.برای لحظه ای از خود بی خود شدم و به آغوش او پناه بردم و با گریه گفتم:علی پدر مرد او برای همیشه ما را تنها گذاشت .علی که همراه من اشک میریخت سعی میکرد آرامم کند ولی من مانند برگ خشکیده ای در مقابل باد در آغوش او میلرزیدم و پس از گذشت دقایقی دیگر توان ایستادن نداشتم و همانجا در میان بازوان علی از حال رفتم.حال عجیبی بود نمی دانستم در عالم خواب هستم یا بیداری . گاهی چشم هایم را می گشودم و متوجه عده ای می شدم که در اطرافم بودند و با هم به نجوا سخن می گفتند و همچون سایه های تیره ای در رفت و آمد بودند . اما برایم تشخیص هویت آنها مشکل بود . لحظه ای بعد در مسیری راه می رفتم که به دروازه ی بزرگی منتهی می شد. همه چیز آنجا برایم تازگی داشت . می دانستم که برای دیدار پدر به آن مکان آمده ام . وقتی از مامور ورود و خروج نشانی پدر را گرفتم ، با دست به سویی اشاره کرد . آنطرف دروازه باغ بزرگی بود که در تمام عمرم جایی به زیبایی آنجا ندیده بودم . عده ی زیادی از مردم در حال رفت و آمد بودند . به اشاره ی آن مرد نگاهم به آنسوی باغ افتاد . پدر را دیدم که با چند نفر مشغول گفتگو بود . کمی جلوتر رفتم و صدایش کردم . سرش را برگردانید و لبخندی از سر مهر برویم پاشید . با مشاهده ی او دهانم از تعجب بازماند . پدرم هیچ شباهتی به مرد بیمار و رنجوری که در بستر خوابیده بود نداشت . او دست کم ده سال جوانتر شده بود . از خمیدگی قد در او خبری نبود . چهار شانه و سرحال به نظر می رسید .با دیدن من به سویم آمد و دستهایش را از دو طرف برای در آغوش کشیدنم باز کرد . گرمی آغوشش و عطر تنش درست همچون سابق بود . در حالیکه او را می بوسیدم با حالت گلایه آمیزی گفتم : پدر چرا ما را تنها گذاشتی؟ همراه با لبخندی گفت : چاره ای نداشتم وقت من دیگر به پایان رسیده بود . پرسیدم کجا رفتی ؟ گفت : آنجا که همه می آیند بعضیها زودتر و بعضیها دیرتر. گفتم حالا ما بی تو چه کنیم ؟ خندید و گفت : توکل به خدا کن که همه چیز در دست اوست . سپس مرا برای لحظه ای ترک کرد. وقتی برگشت ظرفی پر از میوه به دستم داد و گفت : این برای تو است با خودت ببر و سلام مرا به همه برسان . میوه های درون ظرف به نحو عجیبی براق بودند . هنگامی که دستم را برای برداشتن یکی از آنها جلو بردم ، متوجه دستی شدم که دست مرا لمس می کرد و مرا به نام می خواند . پلکهایم را با سنگینی از هم گشودم . مرد میانسالی کنار بسترم ایستاده بود و به نرمی بر گونه ام می زد . پلکهایم دوباره سنگین شد . دستی مایعی را قطره قطره به دهانم ریخت . مایع بد طعمی بود و به همراه آن سردی عجیبی فضای دهانم را پر کرد . دوباره به خواب عمیقی فرو رفتم . این بار وقتی چشم گشودم ، دستی را بر روی پیشانیم احساس کردم فرید کنار بسترم نشسته بود ، وقتی متوجه بیداری من شد لبخندی زد و پرسید : حالت چطور است ؟ همراه با ضعف شدید گفتم : خوبم . صدای مادر را شنیدم که گفت : رنگش هم بهتر شده است . به طرف صدا برگشتم مادر را در لباس سیاه عزا دیدم . دستم را به سویش دراز کرده و دستش را گرفتم . همزمان قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد . مادر در حالی که آن را از چهره ام پاک می کرد گفت : گریه نکن عزیزم پدرت راحت شد و دیگر درد نمی کشد . با صدای ضعیفی گفتم : من او را دیدم در یک باغ بزرگ ، او خیلی جوان و سرحال بود . مادر گفت : خدا رحمتش کند . او یک انسان واقعی بود و جایش حتما در باغ بهشت است . هنگامی که از بستر بیماری برخاستم ، سه روز از فوت پدر گذشته بود . باحالی بیمار گونه لباس سیاهی بر تن کردم و زیورآلات را از خود دور ساختم و موهایم را به طور ساده ای پشت سر جمع کردم . فید در فرصتی که به دست آورد در کنارم نشست و گفت : من مرخصی زیادی ندارم و باید هر چه زودتر برگردم . در پاسخ گفتم : تو برو اما من باید بمانم . پرسید : تو تا چه وقت می خواهی اینجا باشی ؟ باقاطعیت گفتم : فعلا تا شب چهل اینجا هستم و بعد از آن هرگاه تصمیم گرفتم برگردم برایت تلگرافی می فرستم که به دنبالم بیایی . با نگاه نا امیدی از کنارم برخاست و گفت : پس من میروم که برای خود بلیط تهیه کنم . او رفت و من با خود عهد بستم که دیگر به هیچ وجه به بحرین باز نگردم .
مراسم شب هفت به خوبی برگزار شد و علی برای هرچه بهتر انجام شدن این مراسم از هیچ کوشش و خرجی کوتاهی نکرد . معمولا ما علی را خیلی کم در خانه می دیدیم . او بیشتر اوقات سرگرم رسیدگی به کارها در بیرون منزل می شد . از وقتی که به ایران برگشته بودم ، حتی یکبار فرصت نشد که با او به طور خصوصی صحبت کنم . اولین بار وقتی که متوجه علی شدم ، آه از نهادم بر آمد چرا که او طی این چند ماه به اندازه چند سال پیرتر شده بود . رنگ چهره اش به زردی می گرایید و چند تار موی سفید در لابه لای موهای شقیقه اش خودنمایی می کرد . باخود گفتم ، بیماری و مرگ پدر علی را از پای در آورده است . از آن لحظه تصمیم گرفتم هر کاری برای بهبودی حالاو لازم باشد انجام بدهم . با خود گفتم علی جان تو دیگر دین خود اربه همه ادا کردی و حالا نوبت من است که این کار را بکنم . لااقل برای جبران سالیانی که پدر و مادر با محبت هرچه تمامتر مرا در آغوش خود بزرگ کردند و به من درس زندگی را آموختند و با محبتهای بی دریغ خود نهال عاطفه را در وجودم کاشتند . حالا من باید جبران آنهمه فداکاری را بکنم . همراه با این اندیشه نگاهم بر علی ثابت مانده بود . وقتی نگاه او برای لحظه ای با من تلاقی کرد رنگ رخسارش تغییر یافت و سرش را دوباره به زیر انداخت . بعد از مراسم هفت ، رفت و آمد مردم ، نسبتا کمتر شد و عده ای از فامیل که طی این چند روز مدام با ما بودند به خانه های خود رفتند و سرمان کمی خلوت شد . مادر تکیده تر از آن بود که برای روبراه کردن خانه اقدامی بکند . من هم که دست راستم هنوز کارایی چندانی نداشت ، نمی توانستم کارهای سنگین انجام بدهم . با همه ی این احوال به پیشنهاد من و به کمک لیلا و نرگس کمی منزل را تمیز و روبراه کردیم و همه ی وسایل پدر را در گوشه ای جمع نمودیم تا مشاهده ی آنها غم مادر را تازه نکند . یک شب که همه ی افراد خانواده دور هم جمع بودیم ، علی که برای اولین بار در جمع ما حضور داشت ، خطاب به من پرسید : شیرین تا چه وقت در ایران می مانی ؟ گفتم : نمی دانم ، هنوز مشخص نیست . علی گفت : فرید می گفت ، بعد از چهل برای بردن تو می آید . گفتم : شاید ، هنوز معلوم نیست . به او گفنه ام که به موقع خبرش خواهم کرد . علی دیگر سوالی نکرد و سرگرم نوشیدن چای شد .

مراسم چهل با احترام هرچه تمامتر برگزار شد ، همه چیز در حد عالی بود . از عده ی زیادی که در مراسم شرکت کرده بودند به خوبی پذیرایی شد . دو روز بعد از انجام مراسم ، علی به خانه آمد و گفت : در ادامه دوره ی تخصصی که هنوز به پایان نرسیده است ، باید برای یک دوره ی عملی مدت دو ماه به جزیره خارک برود . به هنگام خداحافظی از من بخاطر آمدنم به ایران تشکر کرد و آرزو کرد زندگی خوبی داشته باشم . بعد مقداری پول در اختیار مادر گذاشت و متذ کر شد که برج بعد هم باز پول خواهد فرستاد . در همان حال به بچه ها سفارش کرد که مواظب مادر باشند ، وخود راهی خارک شد .
اواسط مرداد ماه بود و گرمی هوا بیداد می کرد . غروب بود و من بعد از شستشوی حیاط در حالیکه احساس خستگی می کردم به کنار مادر آمدم و ##### او روی لبه ی سیمانی کنار باغچه نشستم با عطوفت نگاهی به سویم کرد و گفت : خسته نباشی . نگاه پر مهری به او کردم و گفتم : تا لحظه ای که در کنار شما هستم هیچوقت احساس خستگی نمی کنم . نفس بلندی کشید و گفت : چه فایده ، تو همین روزها از ##### من می روی و آنوقت من میمانم و یک دنیا تنهایی . دست دور شانه اش گذاشتم و گفتم : ولی من دیگر هیچوقت شما را تنها نمی گذارم . نگاهی از روی تعجب به من کرد و گفت : مگر می شود ؟ تو زن مردم هستی و هر وقت که فرید به دنبالت بیاید تو مجبوری با او بروی . گفتم : نه مادر ، من با او نمی روم و به هر قیمتی که شده است طلاقم را از او می گیرم . با دهانی که از تعجب باز مانده بود گفت : این چه حرفیست که می زنی ؟ خدا نکند که تو طلاق بگیری. من هیچوقت راضی نمی شوم به خاطر ما زندگیت را از هم بپاشی . به او اطمینان دادم که من از روز اول هم با فرید و در خانه ی آنها زندگی درستی نداشته ام و حتی لحظه ای احساس شادی نکردم . هنگامی که مادر با نگرانی علتش را جویا شد ، همه ی ماجرا را برایش بازگو کردم . او که تحت تاثیر جریان ، چشمانش را هاله ای از اشک پوشانده بود با تاسف گفت : می بینی که چه زمانه ای شده است ؟ دیگر به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد . اینهم از بستگان نزدیک ، حتی فکرش را هم نمی کردم که اینطور سر همه ی ما را کلاه بگذارند . گفتم : در آنجا من از کمتر آزادی بی بهره بودم . وقتی مسئله ادامه تحصیل را عنوان کردم ، گفتند : این مایه ی ننگ است که زن شوهر دار برای تحصیل به مدرسه برود . خلاصه هرچه از سختی آنجا بگویم کم گفته ام و حالا به هیچ وجه به بحرین باز نخواهم گشت ، حتی اگر به قیمت جانم تمام بشود . فردا به فرید نامه ای می نویسم و او را از تصمیم خود مطلع می کنم . مادر که هنوز از شنیدن موضوع گیج و مبهوت بود ، پرسید : شیرین تو مطمئنی که قصد داری طلاق بگیری ؟ با قاطعیت گفتم : مادر این تنها راه حل است و من همه ی فکرهایم را کرده ام . فقط تنها مسئله ای که مرا نگران کرده موضوع خانه است . شاید به خاطر طلاق مجبور باشم آن خانه ای را که به نام من خریده اند ، عودت بدهم . در این صورت شما ناراحت نمی شوید ؟ مادر اطمینان داد که از دست دادن آن خانه ذره ای حائز اهمیت نیست و اضافه کرد : همینطور که می بینی ما هنوز به آن خانه نقل مکان هم نکرده ایم . هنگامیکه دلیل را پرسیدم گفت : علی مانع از رفتن ما شد و پیشنهاد کرد که آنجا را کرایه بدهیم و پول اجاره بهایش را برای تو پس انداز کنیم . از شنیدن این مطلب سخت تعجب کردم و خوشحال شدم که در صورت از دست رفتن آن خانه کسی ناراحت نخواهد شد . فردای آنروز تلگرافی برای فرید به مقصد بحرین فرستادم . یک هفته بعد در یکی از روزهای گرم مرداد ماه فرید به ایران آمد . در برخورد اول ، متوجه نگاه پریشانش شدم و به خاطر این که دیدن ظاهرش در انجام مقصودم تزلزل ایجاد نکند نگاه از او بر گرفتم در حالی که صدایش کاملا می لرزید ، پرسید : این بود قراری که با هم داشتیم ؟ پس تو هم به من دروغ گفتی ؟ از این که می دانستم او را خواهم رنجانید شدیدا درعذاب بودم . با این حال گفتم : متاسفم ، ولی چاره ی دیگری ندارم ، خودت بهتر می دانی که هیچ گاه دوست نداشتم تو رااز خود دلگیر کنم. اما من نمی توانم همسر شایسته ای برایت باشم به همین خاطر تصمیم به جدایی گرفته ام . در ضمن بدان که برای من بازگشت به بحرین غیر ممکن است . حاضرم بمیرم ولی هرگز به آنجا برنگردم . وقتی دوباره به سخن در آمد صدایش آنقدر بغض آلود بود که فمر کردم هم اکنون اشکش سرازیر خواهد شد گفت فکر می کردم لااقل ذره ای به من علاقه داری . نمی دانستم تا این حد از من متنفری ؟ گفتم : برعکس ، من هیچ تنفری از تو به دل ندارم . تو همیشه برای من دوست خوبی بودی . تنها دل خوشی من مدت حبس در بحرین ، اخلاق تو بود . اگر آنقدر به من محبت نمی کردی ویاور و غم خوارم نبودی ، مدت ها پیش از غصه مرده بودم .به خاطر آن محبتها از تو متشکرم و امیدوارم مرا برای تصمیمی که گرفته ام عفو کنی . و حالم را بفهمی . با حالت ناامیدی گفت : انتظار داری به همین سادگی دست از تو بشویم و بروم پی مارم ؟ گفتم : چاره ای نیست من در هر صورت طلاقم را خواهم گرفت . پس چه بهتر که این جدایی به صورت دوستانه ای انجام پذیرد. در تمام مدتی که حرف می زدم ، به نحوی نشسته بودم که صورت او را نبینم . ولی در این لحظه فرید روبرویم قرار گفت وبا چشمانی اشک آلود گفت : حالاکه تو اینطور با عزم راسخ تصمیم به جدایی گرفته ای ، من نمی توانم خلاف میل تو عمل کنم . و لی بان که بعد از تو من هیچ گاه رنگ خوشبختی را نخواهم دید . سرش را به زیر انداخت تا قطرات اشکی که از چشمانش سرازیر شده بود را پنهان کند و با عجله خارج شد . پس از رفتن او احساس کردم که گونه هایم از اشک خیس شده است .

. با صدای خاموشی در دل دعا کردم که او درکنار عایشه ، زندگی خوبی داشته باشد و مرا زود فراموش کند . چند روز بعد ، نامه ای از ثبت رسید که در آن از من خواسته شده بود برای امضای طلاق نامه به آنجا بروم . فرید به طور غیابی همه ی کارها را انجام داده بود و فقط امضای من لازم بود که همه چیز تمام شود . به هنگام امضای طلاق نامه دانستم که فرید خانه ی مذکور را به یادگار ، در مالکیت من گذاشته است . مثل پرنده ای بودم که از قفس آزاد شده باشد ، آن روز بعد از مدت ها همراه با مادر ومصطفی غذای سیری خوردم. ازروز بعد مثل اینکه جان تازه ای به کالبدم دمیده باشند با انرژی زیادی شروع به نظافت کلی منزل کردم . همه ی شستنیها را شستم و همه جا را دستمال را دستمال کشیدم. ازاین اتاق به اتاقی دیگر هر چه بود نظافت کردم . وقتی سرگرم روبراه کردن اتاق علی بودم ، تصمیم گرفتم با جابجایی تختش نما ی زیباتری به آنجا بدهم . در حین جابجا کردن تخت ، متوجه شیئی شدم که مابین تخت و دیوار قرار داشت و بر اثر تکان تخت بر زمین افتاد . هنگامی که برای برداشتن آن خم شدم ، چشمم به همان دفترچه شعر قدیمی افتاد . حالا دیگر جلدش از تمیزی برق نمی زد و همه جای آن را گرد و خاک پوشانده بود . آنرا به وسیله ی دستمالی تمیز کردم و به یاد گذشته ، برگ های آن را ورق زدم . کنجکاوانه به صفحات آخر دفترچه نگاه کردم شاید اشعار تازه ای درآن یاد داشت شده باشد ، در یکی دو صفحه آخر چشمم به این نوشته ها افتاد . نوشته بود : امروز روز مرگ من است ، روز مرگ احساسم ، مرگ عاطفه هایم . امروز او می رود و مرا با یک دنیا غم به جای می گذارد . فکر این که چگونه بعد از این بی او سر کنم ، دیوانه ام می کند . او می رود بی آنکه بداند به حد پرستش دوستش داشتم . آه …….. زمانه ، آخرین بازیت را هم با من کردی و تنها دلخوشیم را از من گرفتی . ولی هر که نداند تو که می دانی او حق مسلم من بود . چرا که او هدیه ای بود که خدا برای من تنها فرستاده بود . پس چرا تنها مایه ی زندگیم را از من گرفتی؟ پاهایم دیگر تاب تحمل ایستادن را نداشت . آرام در گوشه ای از اتاق بر زمین نشستم و با قلبی که از شدت هیجان مانند پرنده ای خود رابه دیواره های سینه ام می کوبید ، هر آنچه خوانده بودم دوباره مرور کردم . وقتی به صفحه ی اول برگشتم تاریخ روز حرکت من از ایران بالای صفحه یاد داشت شده بود . مانند کوری که یکباره همه جا می بیند و به حقیقت اطاف خود پی می برد ، با ناله ای که از دل بر می کشیدم با خود گفتم ، خدای من پس دختری که علی آن همه شیدایش بود من بودم . دست یخ زده ام را بر روی پیشانی داغم گذاشتم . مغزم از هجوم افکار گوناگون به درد آمده بود . چطور طی این مدت من احمق پی به این علاقه نبرده بودم . ولی آخر همیشه فکر می کردم علی یرادر من است ، چطور می توانستم فکر دیگری داشته باشم در تمام این سالها هیچ وقت مرا به چشم یک خواهر نگاه نکرده بود . او در تمام لحظاتی که با من حرف می زد ، مرا درس می داد ، وقتی بر سرم داد می کشید ، هنگامی که نصیحتم می کرد ، وقتی برایم چیزی می خرید و آن موقع که با علاقه از من پرستاری می کرد ، در تمام آن لحظه ها احساس دیگری نسبت به من داشته است . حالا معنی نگاه های او و حرفهایی که در لفافه گفته می شد را می فهمم . اکنون این حقیقت برایم روشن شد که چرا قبول ازدواج با فرید آنقدر برای علی گران تمام شد . آخ علی چقدر در این مدت زجر کشیدی و من نفهمیدم . چه مواقعی بدون آنکه بخواهم باعث درد و رنج تو شدم . حالا می فهمم چرا وقتی می خواستم او را مانند بقیه ببوسم رنگ به رنگ می شد و مانع از این کار می گشت . علی با احساسی که داشت خود را به من نامحرم می دانست . سرم به شدت درد می کرد و دیگر توان ادامه ی کار را نداشتم . دفترچه را با خود به اتاقم بردم و در گوشه ای پنهان کردم . در همان حال با فکربه حوادث گذشته به خواب رفتم . هنگامی که دوباره به خود آمدم کسی ملافه ای به رویم انداخته بود . در اتاق پذیرایی صدای گفتگوی عده ای به گوش می رسید . وقتی به آنجا رفتم خاله طلعت را همراه عروسش دیدم که برای احوالپرسی من آمده بودند . الحق که خاله با تمام گرفتاریهایش هر چند روز یکبار به دیدن ما می آمد . چشمش که به من افتاد ، گفت : شنیده ام امروز حسابی به زحمت افتادی و اینطور که پیداست خودت را بیمار کرده ای ؟ گفتم : نه خاله جان ، کمی خسته بودم دراز کشیدم و خوابم برد . حالا هم کاملا سرحالم . آنشب آنها تا دیر وقت نزد ما ماندند و سرمان را حسابی گرم کردند . خداوند در وجود خاله طلعت حسنی گذاشته بود که به هر کجا می رفت با خود گرمی و صفا می برد . من همیشه از دیدن او شاد می شدم . از لحظه ای که پدر حقیقت امر را با من در میان گذاشته بود ، با آنکه می دانستم مادر ، مادر حقیقی من نیست و خاله هم خاله واقعی من نیست ، ولی احساس من حتی ذره ای تغییر نکرده بود و همه ی اعضای خانواده ام را همچون گذشته دوست داشتم . ولی از وقتی که به راز علی پی بردم ، دیگر به او مانند یک برادر فکر نمی کردم . حالا احساس من به او حالت عجیبی داشت که از درک آن عاجز بودم..در روز های بعد همه ی سعیم این بود که زندگی مادر و مصطفی روال عادی خود را پیدا کند . نگرانی مادر بیشتر از جهت محمود بود . می ترسید جای خالی در صدمه ی زیادی به او بزند . در میان دلداریهایم به مادر گفتم : خداوند در وجود هر بنده ای ، قدرت تحمل درد و ناراحتی را هم در کنار بقیه ی خصلتهای انسانی قرار داده است و همین غریزه باعث می شود که گاهی اوقات انسان چون کوه در مقابل مشکلات و سختیهای زندگی مقاومت می کند . نگران محمد نباشید او وقتی بداند که پدر از درد جانکاهی خلاص شده و به آرامش ابدی دست یافته است ، راحت تر می تواند غم از دست دادنش را تحمل کند

در یکی از بعد از ظهرهای آخر شهریور ماه بود . مادر و مصطفی به منزل اکبر رفته بودند . من به دلیل کارهایی که داشتم در خانه ماندم . پس از اتمام کارها به گرماااابه رفتم . در حیاط مشغول خشک کردن موهایم بودم که زنگ در به صدا در آمد . لحظه ای که در را گشودم ، چشمم به علی افتاد . متحیر نگاهم کرد می دانستم که انتظار مرا نداشته است . برای آنکه او را از آن حالت بهت بیرون بکشم سلام کردم . با خستگی جوابم را داد و داخل شد . در حالیکه مسافت حیاط را می پیمودم ، پرسید : شما هنوز نرفته اید ؟ گفتم نمی شد مادر را به این زودی تنها بگذارم . با رفتن تو و نبودن محمود ، مادر و مصطفی در این خانه به تنهایی دیوانه می شدند . بر روی یکی از مبلها نشست و گفت : پس با آمدن م تو خواهی رفت اینطور نیست ؟ گفتم : نه فعلا مدتی در ایران خواهم بود . سیگاری از جیب بیرون آورد و با فندک آنرا مشتعل کرد و پک محکمی به آن زد . سپس پرسید : فکر نمی کنی شوهرت از این برنامه ناراحت می شود ؟ گفتم : قبلا رضایت او را جلب کرده ام . با رضایت او می توانم تا هر وقت دلم بخواهد در ایران بمانم . بعد پرسیدم : چایی می خوری ؟ پیداست که خیلی خسته ای ؟ نگاه گذرایی به سویم کرد و گفت ” بله ، خسته ام اگر زحمتی نیست یک فنجان چای می خورم . وقتی به آشپز خانه رفتم ، از حال خود تعجب می کردم نمی دانم چرا از نگاه کردن به او شدیدا شرم داشتم و دائم نگاهم را از او می دزدیدم . دانستن این مطلب که او چه احساسی نسبت به من دارد ، بیش از پیش باعث شرمم می شد و از اینکه در خانه با او تنها هستم معذب بودم . فنجان چای را در سینی جلویش گذاشتم و پرسیدم : اگر چیزی می خوری مقداری از غذای ظهر مانه ، برایت داغ کنم . گفت : میلی به غذا ندارم و پرسید : مادر کجاست ؟ گفتم : به منزل اکبر رفته است . پرسید : پس چرا تو نرفتی ؟ گفتم : کمی کار داشتم به همین خاطر در خانه ماندم . فنجان چای را در دست داشت و با حبه ی قند بازی می کرد. گفت : می توانم از تو یک سوال کنم . برای لحظه ای نگاهش کردم ، سپس سرم را به زیر انداختم و گفتم : البته که می توانی . پرسید : چرا از بحرین که آمدی آنهمه لاغر و رنگ پریده بودی ، مگر در زندگی زناشویی تو اشکالی هست که ترا اینطور از بین برده بود ؟ نمی خواستم در آن لحظه که او اینطور خسته و شکسته بنظر می رسید حرفی از غمهای خود به میان آورم . به همین خاطر گفتم : نه ، اشکالی نبود فقط درد غربت مرا اینطور آب کرده بود . در این مدت به خاطر دوری عزیزانم ، خیلی رنج کشیدم . به دنبال مکث کوتاهی گفت : که اینطور، پس لاغری تو فقط به این دلیل بود . سپس پرسید : راستی تو چه وقت بالای سر پدر رسیدی ؟ گفتم هنگامیکه رسیدم پدر هنوز زنده بود و با من کمی حرف زد ولی در موقعی که برای چند دقیقه اتاقش را تر ک کردم ، او جان به جان آفرین تسلیم کرده بود . در حالیکه مستقیما نگاهم می کرد ، پرسید : او حرف بخصوصی با تو نزد ؟ فهمیدم که راجع به موضوعی کنجکاوی می کند . ولی هنوز آمادگی آنرا نداشتم که به او بگویم ، می دانم که دختر واقعی این خانواده نیستم . به همین خاطر گفتم : نه ، فقط از دیدن من خوشحال شد و حرفهای محبت آمیزی زد . در آخرین لحظات فهمیدم که او بهترین پدر دنیاست . نفس بلندی کشید و گفت : بله ، او واقعا پدر نمونه ای بود با بیان این جمله جامدانش را برداشت و به اتاقش رفت .
لحظه ای بعد از درون اتاق با صدای بلندی پرسید : چه کسی تخت مرا جابجا کرده است . به نزدیک درگاه اتاقش رفتم و درحالیکه به آن تکیه می دادم گفتم : من اینکار را کردم . پرسید : چرا خودت را به زحمت انداختی؟ لبخندی زدم و گفتم : زحمتی نبود ، ه و س کردم ظاهر اینجا را عوض کنم و با اجازه ی شما این تابلو و گلدان را هم به تزئینات اینجا اضافه کردم. همانطور که محو تماشای تابلو شده بود پرسید : اینرا از کجا گیر آوردی؟ گفتم : اینرا وقتی به دبیرستان می رفتم به عنوان کاردستی دوخته بودم . اما وقتی قرار شد به بحرین بروم دیگر قابش نکردم وآن را در یکی از کارتونهای زیر تختم گذاشته بود . مشخص بود که در این مدت که من نبودم ، هیچکس به سراغ آن نرفته بود . چرا که ، چند روز پیش وقتی سرگرم نظافت بودم ، چشمم به این تابلو افتاد . آنرا به قاب سازی بردم تا برایم قاب بگیرند و خلاصه در پایان کار سر از این اتاق در آورد . همراه با لبخندی گفت : تو به من خیلی لطف داری ، به خاطر همه ی زحماتت متشکرم . گفتم : من کاری نکردم که نیاز به تشکر باشد .
در حالیکه دستی به برگهای گیاه گلدان می کشید ، گفت : وقتی اینجا هستی ، اینقدر به ما محبت نک ، چرا که وقتی نیستی دوری تو خیلی زجرمان می دهد . همراه با شوخی گفتم : چشم قربان امر دیگری باشد . به دنبال این کلام از آنجا دور شدم . در آشپزخانه به ظرفشویی تکیه داده بودم و سخت در این فکر بودم که چطور مسئله طلاقم را با علی در میان بگذارم . در همان حال صدای او مرا به خود آورد . پرسید : به چه چیز فکر می کنی ؟ گفتم در این فکر بودم که برای شام چه تهیه کنم . علی که حوله ی گرماااابه در دستش بود و نشان می داد ، می خواهد به گرماااابه برود ، گفت : برای شام از باشگاه کباب می گیرم ، تو مخلفاتش را آماده کن . همراه با لبخندی گفتم : چشم قربان . پوزخندی زد و به طرف گرماااابه رفت . سر شب بود که مادر و مصطفی به خانه برگشتند. وقتی فهمیدند علی برگشته است خیلی خوشحال شدند . علی با کباب و نانی که در روزنامه بسته بندی شده بود وارد شد و با مادر و مصطفی حالو احوال کرد . سفره ی شام را سریع آماده کردم . مادرحین خوردن غذا ، با علی صحبت می کرد و برایش از وقایعی که در مدت غیبت او رخ داده بود حرف می زد . ناگهان خطاب به من پرسید : شیرین راجع به جریان خودت به علی گفتی؟
علی با تعجب سرش را به طرف من برگرداند و گفت : چه جریانی ؟
لقمه ای که در دهان گذاشته بودم راه گلویم رابست . کمی آب خوردم و بعد از باز شدن گلویم از شرم سرم را به زیر انداختم و گفتم : چیز مهمی نیست بعدا خواهم گفت . علی متوجه مادر شد و گفت: اگر او خجالت می کشد شما برایم بگویید که چه شده ؟ مادر نگاهی به من انداخت سپس گفت :شیرین از فرید طلاق گرفت . در یک لحظه چهره علی گلگون شد و چشمانش از تعجب گرد شد و با صدای آرامی گفت : طلاق ! بعد همانطور به حالت مات زده به مادر خیره ماند . دیگر نمی توانستم آن وضعیت را تحمل کنم . به حیاط رفتم و در گوشه ای کنار باغ نشستم . پس از گذشت دقایقی ، علی از اطاق بیرون آمد و لحظه ای از دور مرا نگریست . بعد به نزدیکم آمد و در کنارم نشست . سیگاری میان انگشتانش بود و با فندک بازی می کرد . در همان حال پرسید: چرا مرا زودتر در جریان زندگیت نگذاشتی و راجع به مشکلاتت حرفی نزدی ؟ گفتم : در بحرین به هیچکس دسترسی نداشتم . در نامه هم هیچ اشاره ای نمی توانستم بکنم . چرا که نامه هایم (بازرسی) می شد. از لحظه ای که به ایران برگشتم ، تو آنقدر خودت را از من دور گرفتی که دیگر مجالی برای مطرح کردن مشکلاتم پیش نمی آمد . پس به تنهایی راه نجات زندگیم را پیدا کردم و همینطور که می بینی موفق هم شدم .
پرسید : چطور فرید به طلاق رضایت داد؟

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!