رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

به نحوی که دیگران متوجه نشوند به سمت فریدون اشاره کرد و گفت:آن اقایی که کت و شلوار سرمه ای پوشیده را میبینی؟همان که کنار فریدون نشسته.

نگاهی به آن سمت کردم و گفتم:بله چطور مگر؟

نرگس با خوشحالی گفت:آن مرد جناب سروان است گویا از فریدون راجع به تو سوالاتی کرده و حالا مایل است که با تو اشنا شود .وقتی دوباره به آن سمت نگاه کردم مرد خوش چشم و ابرویی را دیدم که تقریبا ۳۰ ساله بنظر میرسید و بسیار خوشتیپ و برازنده بود.من که از سر شب متوجه نگاه های خیره او شده بودم با ناراحتی گفتم:بیخود میخواهد با من آشنا شود مگر اینجا اروپاست یا من آنقدر آستین سر خود هستم که هر کس از راه رسید بخواهد راحت در آشنایی را باز کند .نرگس که اصلا انتطار این جواب را نداشت نگاه شماتت آمیزی بسویم کرد و گفت:حالا مگر چه شده؟باید از خدا بخواهی که چنین خواستگاری داشته باشی اینطور که فریدون میگفت او از مردهاست که هر کسی را تحویل نمیگیرد.حالا تو داری ناز میکنی؟

چون متوجه دلگیری او شدم با لحن آرامتری گفتم:ببین نرگس جان میدان تو خیر و صلاحم را میخوای اما مسئله اینجاست که من در حال حاضر دوست ندارم فکرم جایی مشغول باشد میخواهم فقط به درس فکر کنم متوجه میشوی؟

از رفتارش مشخص بود که از لحن تند خود پشیمان شده بهمین خاطر با لبخندی گفت:یک آشنایی ساده که اشکالی ندارد در ضمن چوناز فریدون خواسته که تو را به او معرفی کند اگر قبول نکنی برای فریدون بد میشود حالا برو سلامی بکن بعد هم اگر نخواستی دیگر به او توجهی نکن.چطور است موافقی؟

با آنکه اصلا به این کار راضی نبودم ولی بخاطر نرگس و فریدون قبول کردم.در همان لحظه خاله سر رسید و در حالیکه دستهایم را میکشید گفت:اگر نوبتی هم باشه دیگر نوبت توست که برقصی.خود را در میان مجلس دیدم ولی هر چه کردم شرم اجازه نمیداد که برقصم بدنبال صندلی خالی میگشتم که صدای فریدون مرا متوجه او کرد با آنکه معذب بودم به طرفش رفتم.او چند قدمی جلو آمد و دست بر شانه من گذاشت و گفت:بیا با جناب سروان مولوی آشنا شو آن مرد به احترام من از جایش بلند شد و دستش را برای سلام و ادای احترام جلو آورددستش را فشردم و متقابلا احوالپرسی کردم.

فریدون صندلی را که آقای مولوی بود به من تعارف کرد و گفت:شیرین جان اگر زحمتی نیست چند دقیقه شما سر جناب سروان را گرم کن تا من برگردم.با ناراحتی به روی صندلی مذکور نشستم.اولین بار بود که آنهمه نزدیک به یک مرد غریبه مینشستم بهمین خاطر قلبم به شدت میزد.صدای آقای مولوی توجهم را بسوی او جلب کرد خیلی شمرده و آرام صحبت میکرد .با صدای خوش طنینی گفت:به فریدون میگفتم که چه کم سعادت بودم که تابحال با بستگان او آشنا نشده بودم و چقدر خوشحالم که این سعادت امشب دست داد بوی مطبوع ادکلن را به راحتی استشمام میکردم از ظاهرش پیدا بود که مرد دقیق و منظمی است .کفشهای واکس خورده و براقش پیراهن شفید که از زیر کت سرمه ای خود نمایی میکرد .و کراوات جگری رنگش که با یک گیره ظریف و زیبا تزیین شده بود.همه نشانگر دقت و ظرافت طبع او بود .

در پاسخ گفتم:به عنوان یکی از بستگان فریدون از شما ممنونم و باید اضافه کنم آشنایی با شما هم مایه افتخار ماست چهره اش شادابتر شد و گفت:حقیقتش را بخواهید امشب برای آمدن به اینجا ۲ دل بودم وقتی تصمیم گرفتم بیایم به قصد این بود که مدت کوتاهی در اینجا باشم ولی باور کنید به دلایلی قدرت برگشت از من سلب شده است و همینطور که میبینید ساعت های آخر شب است و من هنوز اینجا هستم.

با آنکه منظورش را کاملا درک کرده بودم اما خود را به نادانی زدم و گفتم:شاید دلیلش سرما باشد حتما پاهای شما از سرما خشک شده است و بهمین خاطر قدرت حرکت ندارید.

خنده بلندی کرد و گفت:به به اهل مزاح هم که هستید باید بگویم هم اسمتان شیرین است و هم کلامتان.

در جواب گفتم:باز هم این از لطف شماست که اینطور فکر میکنید چرا که دیگران خلاف اینرا میگویند.با تعجب پرسید:منظورتان چیست؟

گفتم:شنیده ام که بعضی ها میگویند زبان همچون نیش مار زهر آلود است.در همان حال نگاهی بسوی فرشید کردم و متوجه نگاه های چپ چپ او به خودم شدم.صدای آقای مولوی را شنیدم که پرسید چرا کسی راجع به شما باید اینطور قضاوت کند؟

گفتم:شاید برای اینکه من نمیتوانم با دیگران بخصوص با آقایان خوب صحبت کنم.در حالیکه متعجب نگاهم میکرد گفت:جدی میگویید ولی ابدا اینطور بنظر نمیرسد.

گفتم:شاید به این خاطر میگویید که رعایت شما را میکنم و سعی دارم با شما درشتی نکنم.با حالت بخصوصی گفت:میشود بپرسم چرا من استثنا هستم؟لازم بود کمی بی پرده باشم بهمین خاطر گفتم:فقط برای اینکه رییس فریدون هستید و هیچ دلیل دیگری ندارد.
قیافه جناب سروان کمی در هم شد و بعد از مکثی گفت:در هر صورت من که از آشنایی شما خیلی خوشحال شدم.دیگر از نشستن او خسته شده بودم بهمین خاطر سریع ولی شمرده گفتم:من هم همینطور و امیدوارم شب خوشی را در اینجا گذرانیده باشید فعلا با اجازه و از آنجا دور شدم.

آنشب به همه خوش گذشت فقط پدر کمی بیحال بود و علی هم مثل بعضی وقتها بی جهت بدخلق شده بود.
وقتی بمنزل برگشتیم اکبر موضوع پروین را پیش کشید و راجع به او با پدر و مادر صحبت کرد و قرار بر این شد که چند روز بعد برای خواستگاری اقدام کنند علی بی آنکه با کسی صحبت کند یک راست به اتاقش رفت و خوابید و صبح خیلی زود که بیدار شدم و به قصد دستشویی به حیاط رفتم.

هنوز هوا کاملا روشن نشده بود و بقیه افراد خانواده در خواب بودند.وقتی وارد حیاط شدم از دیدن علی که روی لبه سیمانی باغچه نشسته بود جا خوردم با آنکه هوا کاملا سرد بود لباس کمی به تن داشت و مشغول سیگار کشیدن بود نزدیکش رفتم و پرسیدم:چرا اینجا نشستی؟

هوای به این سردی با این لباس مریض میشوی در ضمن با معده خالی سیگار کشیدن خیلی ضرر دارد.نگاه پر کینه ای بمن کرد و با عصبانیت گفت:به تو ربطی ندارد که چرا اینجا نشسته ام و چکار میکنم از این ببعد هیچ چیز من بتو مربوط نمیشود فهمیدی؟
در حالیکه با ناباوری نگاهش می کردم سوزش اشک را در چشمانم احساس کردم او با حرکت تندی از جایش بلند شد و به طرف اتاق رفت.وقتی دوباره به بستر برگشتم.تا لحظه ای که مادر صدایم کرد که برای مدرسه آماده بشوم تمام مدت اشک میریختم و شاید ۱۰۰ بار از خود پرسیدم مگر چه خطایی از من سر زده بود که علی به این طریق تنبیهم کرد.به هنگام صرف صبحانه مادر پرسید:چرا چشمهایت اینطور شده؟پرسیدم مگر چه شده؟البته متوجه سوزش آنها بودم ولی نمیدانستم منظور مادر چیست.گفت مثل ۲ کاسه خون شده با این کلام همه نظرها متوجه من شد سرم را پایین انداختم و گفتم:نمیدانم شاید بخاطر کم خوابی دیشب باشد .چون میلی به صبحانه نداشتم سریع بلند شدم و بسوی مدرسه براه افتادم.
به مدت۳ روز کوچکترین حرف یا برخوردی میان من و علی پیش نیامد آنقدر از دستش دلخور بودم که حتی بسویش نگاه هم نمی کردم. شب جمعه فریدون و نرگس همراه با پیمان کوچولو به منزل ما آمدند مادر برای شام کوکو سبزی و کشک بادنجان درست کرد.بعد از شام نوبت تنقلات بود در حال تخمخه شکستن سرگرم گفتگو بودیم که خطاب به نرگس و فریدون گفتم:دستتان درد نکند جدا که جشن خوبی بود واقعا زحمت کشیده بودید بعد از من هر کس به نحوی از کیفیت مراسم جشن تعریف کرد.در بین صحبت ها فریدون نگاه کنجکاوانه ای بسویم کرد و گفت:شیرین مگر تو به جناب مولوی چه گفتی ؟

اینطور که پیدا بود حسابی ناکدان شده بود .

پرسیدم مگر حرفی بتو زد؟

فریدون با تبسمی گفت:نه حرفی که نزد اما آنطور که سرخورده بنظر میرسید پیدا بود باز نیش زبانت کار خود را کرده است.مولوی بین صحبتهایش یکبار از دهانش پرید و گفت:تابحال دختری به رکی تو ندیده است.

من که یاد آنشب و قیافه جناب سروان افتاده بودم با پوزخندی گفتم:دیدم جناب مولوی زیاد از خودش متشکر است این بود که خیلی با احتیاط و مودبانه رویش را کم کردم تا او باشد دیگر دختر مردم را دید نزند.با این حرف همه به خنده افتادند و بحث و شوخی بالا گرفت.آخر شب که نرگس و فریدون عزم رفتن بودند مادر از نرگس خواست که شنبه شب به منزل ما بیاید تا به همراه خاله طلعت به خواستگاری بروند.نرگس با تعجب پرسید :خواستگاری برای چه کسی؟مادر تمام جریان برایش تعریف کرد نرگس پس از شنیدن موضوع گفت:ای بابا حالا اکبر چه عجله ای دارد اگر هم نوبتی باشد نوبت علی است نه اکبر.

علی میان حرفش پرید و با صدایی که گرفته بود گفت:این چه حرفیست ؟من که حالا خیال ازدواج ندارم پس چرا مانعی برای دیگران باشم.
نرگس همراه با شوخی گفت:پس بفرما ۲ تا دبه بخریم یکی برای شیرین دیگری هم برای تو .علی با تبسمی گفت:فکر بدی هم نیست.نرگس موقع خداحافظی قول داد که شنبه سر ساعت اینجا باشد.
موقع خواب به مادر گفتم:فردا جمعه است پس لطفا شیپور بیدار باش نزنید .همانطور که کیسه آب گرم پدر را آماده میکرد موافقتش را با تکان سر اعلام کرد پدر هنوز هم از درد سینه مینالید.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم همه صبحانه خورده بودند و فقط من و لیلا مانده بودیم.در آشپزخانه سرگرم درست کردن نیمرو بودم که دستی از پشت چشمهایم را گرفت از این شوخی خوشم آمد و خواستم طرف را شناسایی کنم با لمس کردن دستها فهمیدم که دست مردانه است ولی مطمئن بودم که دست پدر نیست .با لمس دوباره برجستگی انگشتری که در انگشت کوچک دست چپ بود برایم مشخص کرد که صاحب دست علی است.ولی آنقدر از او دلگیر بودم که نمیخواستم به این راحتی با او آشتی کنم.همانطور که دستهایش چشمهایم را پوشانده بود گفتم:فایده ندراد این کارها تلافی آن حرفهایی که زدی نمیکند.

سرم را به عقب کشید کنار گوشم گفت:راضی نشو غرور یک مرد به خاطر آشتی با تو خورد بشود.

گفتم:اما همین مرد بدون هیچ دلیلی غرور مرا شکست این مهم نیست؟

گفت:میدانم که بعضی موقع ها مثل دیوانه ها میشوم ولی باور کن دست خودم نیست.آنروز که آنطور بیرحمانه با تو برخورد کردم تمام شب را تا صبح بیدار بودم در آن لحظه از همه کس و همه چیز بیزار بودمو تا نگاهم بتو افتاد دق و دلم را سر ت خالی کردم.
حالا تا مرا نبخشی رهایت نمیکنم.طی این چند روز قهر با او زجر کشیده بودم بهمین خاطر گفتم:تو را بخشیدم ولی به یک شرط

علی که دستش را از روی چشمهایم برمیداشت گفت:هر چه باشد قبول دارم.گ

فتم:به شرط آنکه کاپشن چرمت را بدهی یک روز بپوشم و با آن ژست بگیرم.خنده ای از روی شادی کرد و گفت:تو اگر آنرا بپوشی تویش گم میشوی ولی قبول دارم.
با خود گفتم ای کاش شرطم این بود که اسم دختر مورد علاقه اش را بمن بگوید.با این فکر تخم مرغها را توی ماهیتابه شکستم.

علی که خوشحال بنظر میرسیدگفت:کمی بیشتر درست کن منهم با شما صبحانه میخورم آخر اشتهایم باز شده است .

خندیدم و گفتم:چشم قربان امر دیگری باشد.این تکیه کلام من بود و هر وقت که سر حال بودم آنرا بکار میبردم .آنروز او به هر بهانه ای سربه سرم میگذاشت و سعی میکرد به هر نحو که شده کدورت قبلی را از دلم پاک کند.

جمعه ها همیشه برای من روز نظافت بوده است .در این روز همه اتاقها را از زیر و رو و مرتب میکردم.آنروز عصر بعد از نظافت اتاق مشترک من و لیلا به سراغ اتاق علی رفتم.سرگرم جمع آوری وسایل بودم که چشمم به یک دفترچه بسیار ظریف افتاد .جلد دفترچه از جنس مخمل زرشکی بود و این حروف به رنگ طلایی روی آن به چشم میخورد(راز من ).وقتی آنرا باز کردم اشعار زیبایی که اکثرا رباعی بودند و با خط خوانایی نوشته شده بود توجه ام را جلب کرد .همه شعرها یکی پس از دیگری جذاب و دلنشین بود همانطور که دفترچه را ورق میزدم .یکی ار دو بیتیها را با خود زمزمه کردم.
ای حاجت صد چون من مسکین نگه تو
چون آب به شب بوسه به روی چون مه تو
دانم که میسر نبود وصل من و تو
من سائل عشقم که نشینم به ره تو
در کنار هر شعر تاریخ روز بخصوصی یادداشت شده بود .یکی از رباعیها بیشتر از بقیه نظرم را جلب کرد.در کنارش تاریخ آن شبی بود که علی گفت تا صبح بیدار بوده است آنرا به آرامی با خود زمزمه کردم.
من امشب از فراق یار گریم
بسان عاشقان زار گریم
رفیق نیمه ره شد یار دیرین
دلم افسرده است بسیار گریم
نیمدانستم که علی این اشعار را از کجا یاداشت کرده ولی هر چه بود تمام صفحات بجز چند برگ آخر نشانگر اشعار دلنشینی بود که خبر ازدلی شیدا و سری شوریده میداد.صدای علی مرا بخود آورد پرسید به چه ماتت برده؟به سویش برگشتم و او دفترچه را در دستم دید.برای لحظه ای تمام چهره اش گلگون شد و با تعجب پرسید:اینرا از کجا پیدا کردی؟

چون فکر نمیکرم خواندن آن دفترچه کار خطایی باشد

گفتم:همینجا کنار تختت پیدایش کردم و اضافه کردم ممکن است این دفترچه را چند روزی بمن قرض بدهی؟میخواهم تمام اشعارش را بخوانم.

فکری کرد و گفت:اشکالی ندارد میتوانی نگهش داری فقط سه لحظه بده.آنرا از من گرفت و ورق کاغذ تا شده ای را از میانش بیرون کشید و دوباره آنرا به دستم داد و سفارش کرد مواظب باشم به دست کسی نیفتد و از بین نرود همراه با شوخی گفتم:چشم قربان.
شنبه شب مادر و خاله همراه با پدر و نرگس و اکبر به مجلس خواستگاری رفتند.پدر از علی خواست که با آنها همراه بشود اما او که همیشه رعایت اصول آداب و معاشرت را میکرد گفت:همین تعداد هم که هستین بیش از حد معمول است پس دیگر بیش از این جایز نیست.ب

عد خطاب به اکبر گفت:متین و سر بزیر باشی مبادا در حضور دیگران چشم چرانی کنی.

اکبر در پاسخ با لبخندی گفت:نه علی جان من قبلا دیدهایم را زده ام .این حرف باعث خنده همه شد .نرگس گلها را بدست او داد و همگی براه افتادند .در حال برگشت بسوی اتاق نگاهی به علی انداختم و گفتم امیدوارم یک روز برای تو به خواستگاری برویم.نگاهی گذرا بسویم کرد و گفت:اگر نوبت من بشود دیگر از این دردسرها نداریم.با این کلام در حالیکه سرش را بزیر انداخته بود زودتر از بقیه وارد اتاق شد.
برای آماده کردن درسها به اتاقم رفتم.بعد از مرور در برنامه درس خیالم آسوده شد که درس سنگینی برای فردا ندارم.برنامه کلاس را آماده کردم و به هنگام بستن کشو چشمم به دفترچه شعر علی افتاد .برای آنکه بیکار نباشم آنرا برداشتم و از صفحه اول شروع به خواندن کردم.همه اشعار زیبا بود ولی بعضی از آنها با تار و پود انسان بازی میکرد و به قول بعضیها احساسات را قلقلک میداد.یکی از رباعیات که خیلی بر من اثر گذاشت اینطور سروده شده بود:
با سر انگشتان لرزان مینویسم نامه ای
تا بخوانی قصه پر غصه دیوانه ای
جای پای اشک ها بر هر سطور نامه ام
با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ای
تحت تاثیر شعر چشمهایم نمناک شده بود.در تمام صفحات دفترچه بدنبال نام شاعر یا شاعرانی که آن اشعار را سروده بودند گشتم ولی هیچ اسمی را ندیدم.کنجکاوی راحتم نیمگذاشت و فقط علی بود که جواب سوالم را میدانست بهمین خاطر دفترچه را برداشتم و به اتاق پذیرایی رفتم.لیلا و مصطفی سرگرم تماشای تلویزیون بودند.حدس زدم او باید در اتاقش باشد بعد از ضربه ای به در اتاق صدایش را شنیدم که گفت بیا تو.در را باز کردم و داخل شدم.علی در حالیکه دراز کشیده بود سرگرم مطالعه بود.کنارش بر روی لبه تخت نشستم و گفتم ببخشی که مزاحم شدم.

با نگاه محبت آمیزی گفت:تو هیچوقت مزاحم نیستی.بعد پرسید کاری داشتی؟

گفتم:فقط یک سوال اگر ایرادی ندارد میخواهم بدانم شاعر اشعاری که در این دفترچه یاداشت شده کیست؟و چرادر کنار اشعار هیچ اسمی ذکر نشده؟حقیقتش من آنقدر به این اشعار علاقه مند شدم که میخواهم بدانم مدام طبع لطیفی آنها را سروده است؟

تبسمی کرد و پرسید:از این سبک شعر خوشت می آید ؟گفتم من کلا دوستدار شعر هستم ولی اینها به عقیده من از یک قلب زخم دیده تراوش کرده است.صاحب افکاری که کلام را اینطور به بازی گرفته است کسیست که رنج زیادی را تحمل کرده است.هر کلمه از این اشعار حکایت از درد درون میکند و میدانم که همین امر ترا به جمع آوری آنها در یک جا راغب کرده اگر حرف مرا حمل بر گستاخی نکنی فکر میکنم تو به این وسیله میخواستی حرف دلت را به نگارش در بیاوری اینطور نیست؟

با نگاه متعجبی گفت:تو همه چیز را میدانی جز آنچه که باید… و دنباله کلامش را ناتمام گذاشت.

با کنجکاوی پرسیدم:من چه چیز را بیاد بدانم؟

انگشتش را از لای کتابی که در دستداشت بیرون کشید و کتاب را به کناری گذاشت بعد کمی جابجا شد و بصورت نشسته پشتش را به قسمت بالای تخت تکیه داد و گفت:چیز مهمی نیست اما راجع به شاعری که این اشعار را سروده است باید بگویم که او یک شخص گمنام است و کسی به درستی او را نمیشناسد.
پرسیدم:پس تو این شعرها را از کجا گیر آوردی ؟از طریق یک دوست یک روز دفتر شعری را در دست یکی از همکارانم دیدم وقتی چند بیت از آنرا خواندم متوجه شدم که به قول تو حرف دل را به نگارش در آورده است بهمین خاطر از او خواهش کردم دفتر را دو سه روزی بمن امانت بدهد و طی این مدت سعی کردم تا آنجایی که ممکن بود رباعیات دلنشین آنرا به این دفترچه منتقل کینم.گرچه این شعرها سروده شخص گمنام و ناشناسی است ولی ارزش زیادی برای آنها قائلم و این دفترچه برایم خیلی گرانبهاست.در اینجا ساکت شد و پس از مکث کوتاهی با نگاه کنجکاوی گفت:راستی یک سوال برای من پیش آمده؟

پرسیدم چه سوالی؟نگاهش حالت مخصوصی بخود گرفت و گفت:چرا این اشعار اینقدر به دل تو نشسته؟تو که هنوز به آن مرحله نرسیده ای که معنی درد و هجران با غم فراق را بدانی پس چه چیز این اشعار اینطور ترا جذب کرده است؟

خندیدم و گفتم:منظورت این است که چون هنوز به کسی دل نبسته ام نمیتوانم معنی این شعر ها را درک کنم اینطور نیست؟اما این دلیل نیمشود که دختر بی احساسی باشم.بر خلاف آنچه که اطرافیان بمن میگویند آنقدرها هم بی احساس و خشک نیستم بر عکس در سینه من دل حساس و زودرنجی وجود دارد .علی که پیدا بود سراپا گوش است سیگاری آتش زد و با پک محکمی آنرا مشتعل تر کرد. برای اولین بار بود که حرفهای ناگفته را بزبان می آوردم و بعد از مکثی اینطور ادامه دادم:هیچکس تابحال نفهمیده که در قلب من چه میگذرد.بعضی مواقع برایم مسائلی پیش آمده که شدیدا از آن رنج برده ام ولی در حضور دیگران خود را راضی و خشنود نشان داده ام.

علی نگاه محزونی بسویم انداخت و با لحن ناراحتی پرسید:پس چرا تابحال راجع به غصه هایت با من صحبت نکردی؟

با نگاهی به او گفتم:عمدا اینکار را نکردم چون میخواستم بار آن غمها را بتنهایی تحمل کنم.و راضی نبودم حتی تو که اینقدر بمن نزدیکی در مورد افکارم و با غصه هایم چیزی بدانی به این نحو احساس رضایت بیشتری میکردم.میدانی؟مسئله اینحاست که من همیشه احساس تنهایی میکنم شاید اینرا یک نوع مالیخولیا فرض کنی ولی حقیقت این است که هر چند یک خانواده خوب و مهربان دارم و گرچه در کنار پدر و مادری با محبت و در زیر سایه خوبیهایشان بزرگ شده ام و برادری مهربان و فداکار چون تو دارم ولی با اینهمه بیشتر اوقات شدیدا احساس تنهایی میکنم و از این موضوع رنج میبرم.اغلب برای فرار از این تنهایی به درس یا کارهای متفرقه پناه میبرم.
علی با نگرانی پرسید:چرا احساس تنهایی میکنی؟

سرم پایین بود و به آرامی گفتم:نمیدانم تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که همیشه از یک سوال که در مغزم صدا میکند رنج میبرم.

با حیرت پرسید چه سوالی؟

گفتم:اینکه چرا من اینهمه از نظر ظاهر با افراد خانواده ام فرق دارم و به چه دلیلی حتی ذره ای شبیه به هیچیک از آنها نیستم.اوایل راجع به شکل ظاهری تو هم برایم سوال پیش می آمد ولی وقتی فهمیدم مادر زیبایی داشتی جوابم را پیدا کردم.ولی من چطور؟من که از روزی که به یاد دارم در آغوش گرم پدر و مادر بوده ام و جه تعریفهایی که در مورد بدنیا آمدنم شنیده ام .نگاهی به علی انداختم چهره اش را هاله ای از اندوه پوشانده بود.دلم میخواست هر آنچه را که در فکرم میگذشت با او در میان بگذارم.

به همین خاطر گفتم:میخواهم موضوعی را برایت بازگو کنم حوصله شنیدنش را داری؟

با لبخند محزونی گفت:هر چه در دل داری برایم تعریف کن من همیشه مشتاق شنیدن صحبتهای تو هستم.
با نگاه تشکر آمیزی گفتم:یکبار شاهد برنامه ای در تلویزیون بودم موضوع برنامه زندگی بچه های پرورشگاه را نشان میداد که وضع فلاکت باری داشتند .مجری برنامه از پدر و مادرهایی که قادر نبودند صاحب فرزندی بشوند تقاضا میکرد این بچه ها را به فرزندی قبول کنند و آنها را همچون بچه هی خود بدانند.آن شب این فکر برایم پیش آمد که نکند منهم یک بچه پرورشگاهی هستم.که پدر و مادر مرا به فرزندی قبول کرده اند .مدتها از این فکر در رنج بودم ولی عاقبت به این فکر خندیدمچرا که آنها با این عیال سنگین و در آمد کم مگر دیوانه بودند که بخواهند بچه ای را هم به نان خورهای خود اضافه کنند.

علی در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند با دست موهایم را بهم ریخت و گفت:ای دیوانه این چه فکری بود که تو کردی؟بعد به آرامی گفت:شیرین هیچوقت ظاهر خودت را مورد سوال قرار نده و فقط بدان که خداوند به تو بیشتر از دیگران لطف داشته است و ترا دختری زیبا و مهربان آفریده پس بخاطر این محبت از او سپاسگذار باش.

بعد از تخت پایین آمد و دست مرا گرفت و گفت:راستش را بخواهی اگر دلت می پذیرفت پدر چند تایی از بچه ها را به پرورشگاه میفرستاد تا از شرشان خلاص بشود پس دلت را خوش نکن که تو را از آنجا آورده باشد.حالا بلند شو برویم الان سر و کله اکبر و بقیه پیدا میشود در ضمن دیگر نبینم که از این فکرهای خام کنی .

بعد هر دو دستش را در طرفین سرم گذاشت و سرم را مانند هندوانه کوچکی میان دستهایش فشرد و گفت:این یکبار و برای همیشه میگویم تو شیرین رستمی دختر عزیز خانواده هستی و یک نفر هم اینجاست که به تو خیلی علاقه مند است و اگر بداند بعد از این راجع به این مسائل بیخود فکر میکنی شدیدا ناراحت میشود شیرفهم شدی؟

در جواب همراه با لبخندی گفتم:بله قربان .

در همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.
مادر و بقیه خندان و سر حال وارد شدند پیدا بود که جواب مثبت را در اولین جلسه گرفته اند.خاله طلعت چادرش را روی مبل انداخت و با آب و تاب جریان خواستگاری رابرایمان بازگو کرد.لیلا که معمولا از جلسه خواستگاری دل خوشی نداشت با حالت بی اعتنایی گفت:مگر هول بودند در جا جواب مثبت دادند؟

خاله در جواب با خوشرویی گفت:لیلا جان وقتی در یک امر خیر هر دو طرف قضیه راضی باشند دیگر معطلی جایز نیست .بر خلاف تو من فکر میکنم آدم های خوبی بودند چرا که تکلیف ما را همین امشب روشن کردند .قرار بر این شد که ۵شنبه شب هم یک نامزدی مختصر و مفید بگیریم و مراسم عروسی بماند برای بعد از محرم و صفر.به اکبر تبریک گفتم علی هم صورتش را بوسید و برایش آرزوی خوشبختی کرد .از آنشب تا شب نامزدی اکبر و پروین با دو نفر از بزرگترها چند بار برای خرید لوازم ضروری و آشنایی بیشتر با هم به خیابان رفتند و خلاصه در یک مراسم مختصر ولی صمیمی آن دو رسما نامزد شدند.

فصل بهار در شهرهای جنوبی یکی از بهترین و زیباترین فصلهاست.شهر ما در آغاز فصل بهار مصادف با شروع سال جدید نیز هست مهماندار عده زیادی از هموطنان که ساکن دیگر نقاط کشورمان هستند میباشد.مهمانان نوروزی برای تفریح و تغییر آب و هوا در این ایام به شهرهای معتدلتر می آیند .در تعطیلات نوروز علاوه بر همه هتلها و مهمانسراها اکثر مدارس و پارکها هم مملو از این تازه واردین میشود.در یکی از همین روزها بود که من و لیلا برای خرید لباس به بازار رفته بودیم.یک هفته بیشتر به عروسی اکبر نمانده بود اما من و لیلا برای خود لباسی تهیه نکرده بودیم از این فروشگاه به فروشگاه بعدی دربدر بدنبال لباس دلخواهمان میگشتیم.وجود اشخاص مختلف و شور و شوق آنها برای خرید جلوه خاصی به خیابانها داده بود.در بعضی از مسیرهای کم عرض ازدحام تازه واردین عبور و مرور را مشکل میکرد.در همین گیر و دار در جلوی فروشگاهی به خانواده ای برخوردیم که از ظاهرشان مشخص بود که از مهمانان نوروزی هستند.خانم خانواده برای انتخاب بلوز دلخواهش دچار مشکل شده بود و با آنکه چندین رنگ مختلف از آنرا پیش رو داشت اما قدرت تصمیم گیری و آنکه کدامیک برازنده تر است را نداشت. در همان حال یکی از بد رنگترین را جدا کرد و در حالیکه از تک تک افراد خانواده اش نظر خواهی میکرد آنرا جلوی سینه خود نگاه داشته بود آنهایی که همراهیش میکردند و از دو دلی او بتنگ آمده بودند نظر مساعد دادند و گفتند همین خوب است بگیر تا برویم.اما او قانع نشد بطرف من آمد که در کنارش ایستاده بودم برگشت و پرسید:بنظر شما این رنگ بمن می اید؟

از آنجاییکه میخواستم نظر درستی داده باشم گفتم:با عرض معذرت باید بگویم که اصلا رنگ جالبی نیست در عوض این بلوز خردلی رنگ مناسب سن و هماهنگ با رنگ پوست شماست.با شیفتگی بلوز انتخابی مرا برداشت و چنان نگاهش کرد مثل اینکه برای اولین بار است آنرا میبیند و همراه با لبخندی گفت:وای این بلوز چقدر زیباست.بعد در حالیکه آنرا جلوی سینه قرار میداد به فروشنده سفارش کرد که همانرا برایش بپیچد و دوباره بسوی من برگشت و گفت:متشکرم که کمک کردید متقابلا همراه با تبسمی تشکر کردم .

پرسید شما اهل همینجا هستید؟گفتم بله.همانطور که لبخند خوش آیندی میزد گفت:شهر شما دیدنی و خوش آب و هواست و اهالی این شهر همه خونگرم و مهربانند.

با لبخندی تشکر کردم و گفتم:این از لطف شماست که اینجا را خوب دیده اید ولی در مورد آب و هوا باید بگویم در حال حاضر اعتدال هوای این منطقه دلچسب و لذت بخش است.ولی تا یکی ۲ ماه دیگر آنچنان گرمایی آغاز میشود که تحملش برای خود ما هم مشکل است چه رسد به تازه واردین.

همانطور با علاقه نگاهم میکرد گفت:پس چه خوب است که با وجود این گرما پوستی به این لطافت و زیبایی دارید.با شرم تشکر کردم و به آرامی از آنها فاصله گرفتم.

لیلا پیشنهاد کرد به طبقه بالای فروشگاه برویم.و از لباسهای آن قسمت هم دیدن کنیم.به همراه او از پلکان بالا رفتیم و در آنجا لباسهای مورد علاقه نا را پیدا کردیم.
من با باقیمانده پولی که همراه داشتم مقداری هدایا برای یک یک افراد خانواده به رسم عیدی خریداری کردم.پیراهن برای پدر بلوزی برای مادر فندک زیبایی برای علی و ۲ اسپری مردانه برای اکبر و محمود.همینطور گل سر برای لیلا و ماشین کوکی برای مصطفی کل هدایایی بود که خریداری کردم. بهنگام بازگشت بمنزل هوا کاملا تاریک شده بود .بعد از فشردن زنگ مصطفی آمد در را باز کرد و با خوشحالی گفت:دایی آمد.

پرسیدم:کدام دایی؟

در حالیکه با هیجان صحبت میکرد گفت:دایی طالب از خارج آمده.منظور او از خارج کشور بحرین بود.من و لیلا نگاهی به ظاهر خود انداختیم و به طرف اتاق براه افتادیم.کفش های زیادی در حیاط بچشم میخورد اینطور که پیدا بود خاله هم همراه با خانواده خودشان را رسانده بودند.کنار ایستادم و حق تقدم را به لیلا دادم و سپس بدنبال او داخل شدم.بمحض ورود سلام کردم و در میان جمعیت بدنبال چهره های تازه میگشتم که مادر مرا به مرد نسبتا چاق و تیره پوستی که بی شباهت به مادر و خاله طلعت نبود معرفی کرد دستم را جلو بردم و همراه با لبخندی خیر مقدم گفتم.دایی طالب که پیدا بود از ۲ خواهر بزرگتر است با نگاهی حاکی از حیرت و کنجکاوی دست مرا بگرمی فشرد و گفت:به به ما خواهرزاده به این زیبایی داشتیم و خودمان خبر نداشتیم.بعد با لبخندی که ۲ از دندانهای روکش طلایی اش را مشخص میکرد گفت:اینهم پسر من فرید و اشاره به مرد جوانی که روبرویش نشسته بود با خوشرویی دستم را بطرف فرید دراز کردم و گفتم:خوشوقتم خیلی خوش آمدید.مرد جوان که لهجه ای مانند پدر داشت گفت:منهم از زیارت شما خوشحالم. پسر دایی بر خلاف پدرش خوش قیافه بود و خیلی هم خوب لباس پوشیده بود.یک انگشتر طلایی درشت همراه با یک ساعت گرانقیمت در دستش خود نمایی میکرد.بعد از احوالپرسی برای تعویض لباس به اتاقم رفتم و در آنجا متوجه قیافه درهم لیلا شدم.بسویش رفتم و دستهایم را بدور کمش حلقه کردم و به آرامی گفتم:بیا عهد ببندیم که در این ایام عید به خاطر هیچ موضوعی از هم دلخور نباشیم.بعد در حالیکه لبخندی برویش میزدم پرسیدم:موافقی؟

در همان حال گونه اش را بوسیدم او هم بوسه نیم بندی از گونه من گرفت و از اتاق خارج شد.هدایایی که خریده بودم در گوشه ای گذاشتم تا سر فرصت آنها را به صاحبانشان تقدیم کنم.در بین آنها فقط فندک علی را در زرورق زیبایی پیچیدم و با روبان قرمز پاپیون کوچکی درست کردم و برای تزیین بر روی آن چسباندم. و در یاداشتی نوشتم(تقدیم به عزیزترین عزیزها به خاطر همه محبتهایش) آنرا تا کردم و همراه با فندک به اتاق علی بردم و بر روی میز کوچک کنار تختش گذاشتم.به هنگام بازگشت او که متوجه خروج من از اتاقش شده بود به کنارم آمد و پرسید:به چیزی احتیاج داری؟

متبسم گفتم نه ولی هر وقت فرصت کردی سری به اتاقت بزن بر روی میز کنار تختت چیزی هست که انتظار ترا میکشد.
علی با نگاه شیطتنت آمیزی و همراه با لبخند گفت:اتفاقا درون کشوی کتابهای تو هم چیزی هست که منتظر توست.با تعجب نگاهش کردم و با خوشحالی بسوی اتاقم رفتم.با شوق کشوی کتابها را گشودم و بسته ای که در زرورق زیبایی پیچیده شده بود یافتم مشتاق برای دیدار چیزی که درون آن بسته بود سریع آنرا باز کردم و در کمال تعجب کت بسیار زیبا و خوشدوختی را دیدم که از جنس کرپ ژرژت بود .بقدری از دیدن آن خوشحال شدم که نهایت نداشت همیشه آرزو داشتم که چنین کتی داشته باشم.با شادی آنرا به تن کردم و خود را در آینه آرایش برانداز کردم.بینهایت برازنده و شیک بود دلم میخواست به همان صورت بمیان جمع بروم تا همه آنرا ببینند.ولی ترسیدم باعث ناراحتی لیلا بشوم بهمین خاطر منصرف شدم کت را بیرون آوردم و در میان لباسهایم آویختم.وقتی که به میان جمع برگشتم متوجه علی شدم چشمهایش از شادی برق میزد .مثل اینکه او هم پی به شادی من برده بود به کنارش رفتم و به آرامی گفتم:خیلی متشکرم واقعا که خوش سلیقه ای.همراه با لبخندی در پاسخ گفت:منم متشکرم هدیه تو هم عالی بود.در همان حال سیگاری بیرون آورد و با آتش فندک آنرا مشتعل کرد.
شام آنشب را علی از باشگاهی که وابسته به شرکت نفت بود و در نزدیکی منزل ما بود تهیه کرد.مادر مایل بود پذیرایی بطور کامل و در حد عالی باشد.بهمین خاطر بسرعت دستور صادر میکرد و از شوق دیدار برادر کاملا دستپاچه شده بود.اینبار دایی طالب واقعا لطف کرده بود و به نامه مادر که در آن خواهش کرده بود حتما برای عروسی اکبر به ایران بیاید جواب مثبت داده بود همراه پسرش راهی وطن شده بود.او در خلال صحبتهایش مطرح کرد که بخاطر مشکل ویزا نتوانسته همه اعضای خانواده را بیاورد.ولی مادر بهمین هم راضی بود.
از آنشب به بعد همه سعی ما بر این بود که به دایی و پسرش خوش بگذرد.طی این مدت اکبر و علی لحظه ای فرید را تنها نمی گذاشتند.و مدام او را برای گردش و تفریح به جاهای دیدنی شهر میبردند دایی طالب محبت کرده و مقدار زیادی سوغاتیهای مختلف برای هر دو خانواده با خود آورده بود.او به این طریق میخواست غیبت طولانیش را جبران کند.و خلا عاطفی را که با گذشت سالها میان او و خواهرانش بوجود آمده بود پر نماید.در این روزها بخاطر مراسم عروسی و انجام کارهای ضروری وقت سرخاراندن نداشتیم .مدام مشغول انجام کارها بودیم .در این میان خاله و نرگس و همینطور فریده در تمام کارها با ما همگام بودند .۲ روز بعد از ورود دایی طالب خاله همه را برای صرف نهار بمنزلش دعوت کرد.روز خوبی بود و همه شاد بودیم .بعد از صرف غذا من و فریده همه ظرفها را شسته و خشک کردیم.بعد از مرتب کردن آشپزخانه به حیاط رفتیم بچه ها سرگرم بازی با صحبت با هم بودند .آفتاب بهاری و لذتبخش بود من و فریده در مورد لباس شب عروسی با هم صحبت میکردیم.تاش آفتاب باعث کرختی و سستی میشد و ه و س خوابیدن را در انسان زنده میکرد.خمیازه ای کشیدم و به فریده پیشنهاد کردم به اتاق خواب برویم و استراحت کنیم.
ولی او با لبخندی گفت:فعلا خواب بی خواب بهتر است بروی در بحر لیلا و ببینی که چه پذیرایی از فرید میکند.نگاهی به آنسوی حیاط انداختم لیلا و فرید را زیر سایه درخت گل ابریشمی در حال گفتگو دیدم.لیلا سرگرم پوست کندن پرتقالی بود و در همان حال با فرید صحبت میکرد.آخر سر پرتقال را جلوی فرید درون پیشدستی گذاشت و با خوشرویی به او تعارف کرد.

با نگاهی به فریده گفتم:انقدر بخیل نباش مگر نمیدانی مهمان نوازی یکی از خصوصیات بارز جنوبیهاست.خوب لیلا هم مشغول همین کار است.

فریده با پوزخندی گفت:حالا که من اعتراضی نکردم.بعد پرسید راستی شیرین تو با عروس به آرایشگاه میروی؟

گفتم:فکر نمیکنم.با تعجب پرسید چرا؟

گفتم:برای اینکه ضرورتی ندارد من ترجیح میدهم موهایم را به صورت ساده ای پشت سر جمع کنم.پس دیگر احتیاجی به آرایشگاه ندارد.در ضمن لیلا و نرگس با پروین میروند پس عروس خانم تنها نیست و دیگر نیازی بوجود من ندارد.فرشید که سرگرم توپ بازی بود فریاد زد شیرین و فریده بیایند وسطی بازی کنیم.فریده برخاست و دست مرا برای بلند شدن کشید گفتم:تو برو من اصلا حوصله بازی کردن ندارم.در همان حال بطرف اتاق براه افتادم.

بزرگترها سرگرم صحبت در باره عروسی بودند پدر گفت:اگر علی وام حقوقی نگرفته بود من نمیتوانستم این جشن را برگزار کنم.اکبر فقط چند ماه است که مشغول کار شده و هیچ پس اندازی ندارد.منهم که از شما چه پنهان قسط های ماهیانه اجازه نمیدهند پس اندازی داشته باشم پس در این میان فقط علی را داشتیم که همیشه آماده فداکاری است.علی که سرگرم حل جدول بود آنرا به کناری گذاشت و در پاسخ پدر گفت:اختیار دارید منکه کار مهمی نکرده ام این وظیفه ام بود که حرکت مثبتی برای اکبر انجام دهم.در این بین فرید هم به جمع ما پیوست و بر روی مبلی کنار من نشست. خاله برای هر دوی ما چای ریخت و کنارمان گذاشت.

با تبسمی گفتم:دست شما درد نکند جدا که چای داغ میچشبد.

فرید در حال برداشتن فنجان چای نگاهی بسویم کرد و گفت:شما خیلی خسته شدید از وقتی رسیدیم تا بحال مدام در زحمت هستید.با تشکر گفتم:این وظیفه من است اینجا برای من با خانه خودمان هیچ فرقی ندارد.اندوه کلامش کاملا هویدا بود در همان حال گفت:ای کاش ما هم ساکن ایران بودیم و در آنصورت میتوانستیم بشتر با شما و عمه طلعت رفت و آمد کنیم.نمیدانید چقدر لذت میبرم وقتی اینهمه صمیمیت را میبینم .

در پاسخ او که صادقانه سخن گفته بود گفتم:باز جای شکرش باقیست که این فرصت پیش آمد و با هم آشنا شدیم.گرچه من با آنکه قبلا هیچیک از شما را ندیده بودم ولی مثل دیگران دورادور به همه شما علاقه مند بودم و حالا که سعادت دیدار شما دست داد علاقه من دو چندان شده.همراه با لبخندی گفت:باور کنید ما هم به همان اندازه به همه شما علاقه مند شدیم بعد از این نمیگذاریم فاصله دیدارها زیاد طولانی شود.علی که تا آن لحظه به صحبتهای ما گوش سپرده بود با فرید مشغول گفتگو شد و راجع به شغلش در بحرین سوالاتی کرد.در این بین مشخص شد که او لیسانس حسابداری دارد .فرید هم مانند علی هنوز دم به تله ازدواج نداده بود چرا که عقیده داشت همیشه برای ازدواج فرصت هست.پس چرا عجله کند و خود را به دردسر دوران تاهل بیندازد.با خود گفتم عجیب است که پسرها تا این اندازه با هم اختلاف عقیده دارند یکی مانند اکبر که به قول معروف هنوز سر از تخم بیرون نیاورده ه و س زن گرفتن کرده است و کسانی مانند علی و فرید زیر بار ازدواج نمیروند.

جشن عروسی در سالن همان باشگاهی که نزدیک محل ما بود برگزار شد.مراسم با شکوهی بود و عده زیادی از دوستان و آشنایان عروس و داماد در آن شرکت داشتند من همراه با چند نفر برای آماده کردن وسایل ضروری قبل از دیگران به باشگاه رفتیم.در ۲ طرف طول سالن میز و صندلیهایی برای پذیرایی از مهمانان چیده شده بود در قسمت روبروی سالن سن قرار داشت که محلی برای نوازندگان بود .کاناپه خوش رنگی که با ۲ سبد گل طبیعی در طرفین تزیین شده بود محلی برای نشستن عروس و داماد بود .مراسم عقد در منزل آقای رستگار پدر پروین صورت میگرفت.از روز قبل یکی از اتاقها را برای برگزار ی این مراسم آماده و تزیین کرده بودند.
من بخاطر نظارت و همکاری امور سالن نتوانستم در آن مراسم حضور داشته باشم.در حالیکه با برگهای میان میوه را تزیین میکردم صدای فرید را شنیدم که گفت:شما سرشار از ذوق و سلیقه هستید با تشکر گفتم:ببخشید که امروز شما را بزحمت انداختیم بد شد که شما نتوانستید در مزاسم عقد حضور داشته باشید.

فرید که در کت و شلوار مشکی رنگش برازنده تر بنظر میرسید همراه با لبخند و نگاه شیطنت آمیزی گفت:باور کنید در کنار شما بودن به هر مراسمی ترجیح دارد .در ضمن خود من داوطلب شدم به اینجا بیایم هر چند تابحال بجز نگاه کردن به کارهای شما و لذت بردن کار دیگری انجام ندادم.

با لبخند زیرکانه ای گفتم:پس حالا که بیکارید لطفا این ظرف میوه را روی آن میز گوشه سالن بگذارید.در حیت برداشتن ظرف میوه گفت:با کمال میل.

در همان حال علی صدایم کرد و گفت:مهمانان در حال آمدن هستند آیا همه چیز حاضر است؟

به او اطمینان دادم که همه چیز مرتب است و در ضمن برای آنکه سربسرش گذاشته باشم گفتم:داماد آینده امیدوارم شما در موقع عقد کنان مرا بدنبال نخود سیاه نفرستید و این افتخار را بمن بدهید که در لحظه انجام مراسم آنجا باشم.با لبخندی که چهره اش را جذابتر میکرد گفت:اگر تو نباشی که اصلا عقدی صورت نمیگیرد اینرا مطمئن باش.

با خوشحالی گفتم:ببینیم و تعریف کنیم.

در حال جدا شدن از او بودم که گفت:راستی شیرین امشب با این لباس معرکه شدی.

با رضایت گفتم: متشکرم ولی صبر کن دو سه ساعت دیگه کت مشکیم را بپوشم بعد تعریف کن.آنشب در تمام مدت در حال پذیرایی بودم در یک فرصت مناسب تغییر لباس دادم و کت اهدایی علی را بجای کت صورتی رنگی که بتن داشتم پوشیدم.بعد از ورود به سالن احساس رضایت بیشتری کردم چون آنهایی که متوجه تعویض لباس من شدند همگی از حسن سلیقه ام در باب انتخاب رنگ مشکی و صورتی تمجید کردند.در این میان لیلا با حالت بخصوصی پرسید:این کت را از کجا آوردی؟برای آنکه از علی کینه ای بدل نگیرد گفتم:مدتی بود که از علی خواهش کرده بودم برایم کتی شبیه به این بخرد از قضا چند روز پیش خواهشم بر آورده شد.
لیلا با حسادت علنی گفت:پس چرا قبلا بهم نشان ندادی؟

گفتم:میخواستم برایت تازگی داشته باشد.

در همان حال بسوی علی رفتم او که از دور متوجه من شده بود با لبخند رضایتی گفت:واقعا که این لباس برازنده توست جلویش نیم چرخی زدم و گفتم:این برازندگی ار حسن سلیقه برادر عزیزم است.

همانطور که نگاهم میکرد پرسید:شام خوردی؟

گفتم آنقدر خسته بودم که میلی به غذا نداشتم.ولی برای برطرف کردن ضعف چند لقمه به اجبار خوردم.دستم را کشید و گفت:تو امشب به اندازه کافی زحمت کشیدی حالا بیا بشین تا دیگران بجای تو پذیرایی کنند . مرا روی یکی از صندلیها در کنار خو د نشاند.وقتی نشیتم تازه متوجه ذق ذق پاهایم شدم.به علی گفتم:اگر گفتی الان چه چیز لذت داره؟

با نگاهی گفت:حتما یه چای داغ.

گفتم:آنکه جای خود دارد ولی الان یه جای راحت برای خوابیدن جدا لذت بخشه.

دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:میدانم خیلی خسته ای یکی دو ساعت دیگر مراسم به پایان میرسد وقتی بخانه برگشتیم یکسره به رختخواب برو و راحت بخواب.فردا هم لازم نیست زود از خواب بیدار شوی تا هر موقع که مایل بودی استراحت کن.
عروس و داماد در آخرین دقایق نیمه شب دست یک یک مهمانان را فشردند و برای حضورشان از همگی تشکر کردند.وقتی همه بخانه برگشتیم نگاه مادر بمن افتاد و گفت:شیرین تو خیلی خسته ای زودتر برو استراحت کن.با یک شب بخیر کوتاه به اتاقم رفتم و پس از تعویض لباس با تنی خسته و بیحال به بستر افتادم و تا نیمه های روز بعد هیچ نفهمیدم.بلیط هواپیمای دایی و فرید برای روز چهاردهم فروردین تهیه شده بود و در روز سیزده همگی ما و خانواده خاله به همراه خانواده پروین برای بدر کردن سیزده به جای سرسبز و با صفایی رفتیم.بر اثر شلوغی بسختی جای برای نشستن پیدا کردیم.روز خوبی بود و همه مردم شاد و سرزنده بودند .اکبر و پروین مثل دو پرنده خوشبختی لحظه ای از هم غافل نمیشدند مادر و خاله هم تمام سعیشان این بود که در آخرین روز به برادر و برادر زاده یشان خوش بگذرد.بهمین خاطر مدام از آنها پذیرایی میکردند در این میان فرید کمی گرفته بود و زیاد سیگار میکشید در حال تهیه سالاد بودم که دایی را مخاطب قرار دادم و گفتم:

دایی جان قول میدهید که از این به بعد لا اقل سالی یکبار بما سر بزنید؟البته در سفرهای بعدی سعی کنید بقیه افراد خانواده را همراه بیاورید.

همراه با لبخندی گفت:اگر فرصتی پیش بیاید حتما اینکار را میکنیم.

با اعتراض گفتم اینکه نشد قول.

فرید که تا آن لحظه متفکر و مغموم نشسته بود گفت:شیرین خانم من بجای پدرم قول میدهم باور کنید در این مدت آنقدر بما خوش گذشت که از فردا بمدت یکسال روزشماری میکنیم که دوباره به ایران برگردیم.به دنبال این کلام پرسید راستی چند سال دیگر به پایان تحصیل شما مانده؟

بجای من مادر با خوشحالی گفت:۲ سال دیگر دیپلمش را میگیرد و درسش تمام میشود.آنوقت است که باید بار سفر ببندد با تعجب پرسیدم:مگر قرار است به کجا بروم.؟

خاله همراه با خنده گفت:بمنزل شوهر.علی سرش را از روی جدولی که در دست داشت بلند کرد و گفت:از حالا این حرفها را در مغز شیرین نکنید درست نیست.خاله خطاب به او گفت:علی آقا شما طوری راجع به ازدواج صخبت میکنید مثل اینکه گناه کبیره است.یک نگاه به اکبر و پروین بیندازید آنوقت میفمید که نصف عمرتان به هدر رفته که هنوز ازدواج نکرده اید.

علی با پوزخندی گفت:نگران نباشید خاله جان ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.
آنروز فرید از همه ما در حالتهای مختلف عکس گرفت به نظر من آخرین عکس او ا ز همه بهتر بود چرا که همگی دسته جمعی نشستیم و از آقای رستگار خواهش کردیم عکس ما را بگیردقرار بود فیلم را فرید با خود ببرد و در همانجا عکس ها را ظاهر کند.مادر از او خواهش کرد یه سری کامل از روی عکسها برای ما چاپ کند.صدای اعتراض خاله بلند شد پرسید پس کسی به فکر من نیست ؟فرید قول داد حتما برای او یک سری بفرستد.
ساعت حرکت هواپیما ۱۰ صبح بود و من بخاطر رفتن به دبیرستان نمیتوانستم آنها را بدرقه کنم.مادر و خاله طلعت همراه با دیگران برای درقه رفتند به فرودگاه به هنگام خداحافظی از دایی خواستم که سلام گرم مرا به یک یک افراد خانواده اش برساند.دست فرید را بگرمی فشردم و خاطر نشان کردم که نامه را فراموش نکند.با حالت بغض آلودی گفت:قول میدهید حتما جواب نامه هایم را بنویسید؟

با خوشرویی گفتم:قول صد در صد و اضافه کردم:راستی اگر در بعضی مواقع بشما در اینجا بد گذشت ما را ببخشید.فرید که چمشهایش با هاله اشک براقتر بنظر میرسید لب زیرینش را بدندان گرفت و گفت:این حرف را نزن باو ر کن هیچوقت خاطره این سفر را فرموش نخوام کرد.بعد اضافه کرد همیشه از خداحافظی بیزار بودم پس فقط میگویم به امید دیدار.
شروع دوباره کلاسهای درس دوباره مرا مشغول کرده بود دیگر به هیچ چیز بجز امتحانات ثلث سوم فکر نمیکردم در یکی از روزهایی که خسته از مدرسه به خانه برگشتم متوجه نامه ای شدم که از بحرین رسیده بود .نامه حاوی پاکت سفارشی هم بود که همه عسک ها را در آن گذاشته بودند.اول عکسها را با هیجان نگاه کردم همه آنها خوب و با کیفیت عالی بودند محیط شلوغ عکسها و سرسبزی مکان و زیبایی آنها را دو چندان کرده بود.بین آنها متوجه عکسی شدم که در حالتهای مختلف از من گرفته شده بود .

وقتی لیلا مرا خوشحال از تماشای آنها دید با حالت طعنه گفت:از همه فلیم فقط چند عکس مربوط به دیگران است و بقیه فقط از تو گرفته شده.در جواب گفتم باور کن هیچ نفهمیدم این عکسها ی از من گرفته شده علی که سرگرم خواندن نامه فرید بود گفت:مثل اینکه اسم فرید را باید به لیست طرفداران شیرین اضافه کنیم.مادر نگاهی بمن کرد و گفت:اتفاقا طالب راجع به این موضوع اشاره ای هم کرد و پرسید که شیرین خیال ازدواج ندارد؟من که از قبل میدانستم جواب تو چیست گفتم تابحال چندین خواستگار برایش آمده ولی او زیر بار نمیرود.تصمیم دارد فعلا به درسش برسد در ضمن سفارش کرده تا پایان دبیرستان هیچ خواستکاری را قبول نکنیم.بعد از این صحبت طالب دیگه حرفی ار این مطلب پیش نکشید.
امتحانات ثلث سوم با همه هیجانش به پایان رسید آخرین امتحان ما درس زبان بود .وقتی که برگه ها را داده و از سالن خارج شدیم نگاهم به آقای صالحی افتاد او که متوجه من شده بود پرسید:امتحان چطور بود؟

با خووشحالی گفتم:خیلی خوب بود آقا نحوه سوالات عالی بود.او با لبخند مرموزی گفت:که اینطور خوب ببینیم و تعریف کنیم.بر اثر تبسم او برق از سرم پرید در یک لحظه فکر کردم نکند آقای صالحی بخاطر رفتار من نمره ام را کم کند.در رابطه با این فکر گفتم:البته زیاد هم نمیتوانم روی خوب روی خوب بودن نمره ام تاکید کنم.با تعجب و همراه با پوزخندی گفت:چرا؟

گفتم:میترسم این اواخر باعث دلگیری شما شده باشم و همین موضوع در نمره ام تاثیر بگذارد.عینک ظریف آفتابیش را بچشم زد و گفت:اگر میتوانستم اینکار را میکردم ولی افسوس که وجدانم بمن این اجازه را نمیدهد.
تابستانهای شهر ما همیشه طولانی و طاقت فرساست .بادهای گرم آفتاب سوزان دم کردگی هوا و شذجی از مشخصات بارز این مناطق است.هر چند در خانه های سازمانی وجود چند کولر گازی هوای درون منزل را خنک و لذتبخش میکند.ولی اگر لحظه ای آنرا خاموش کنیم هوای خانه مثل جهنم میشود.
بعضیها معتقدند این گرما برای این مناطق لازم و ضروری است چرا که اگر هوا تا به این حد گرم نشود میوه نخل خرما خوب رسیده نخواهد شد.خرما یکی از بارزترین محصولات کشاورزی کشور ما محسوب میشود و سالانه مقدار زیادی از این محصول به کشورهای دیگر صادر میگردد.به اصطلاح مردم این نواحی گرمترین زمان در طول تابستان را گرمای خرما پزان میگویند.
نیمه های مرداد ماه بود که پدر پیشنهاد کرد همگی برای زیارت به مشهد مقدس برویم.این پیشنهاد مورد استقبال همه قرار گرفت.وقتی خاله از جریان با خبر شد با خوشحالی گفت:چطور است هر دو خانواده با هم به این سفر برویم ؟چون همه با این نظر موافق بودند مینی بوس مرتبی را برای مدت ۲۰ روز کرایه کردیم و عازم سفر شدیم.شاید این مسافرت یکی ار بهترین خاطرات زندگی من باشد.به هر صورت هر چه بود سراسر خوشی و تفریح بود همراه با حوادث بیاد ماندنی.نظر به اینکه همه وسایل ضروری را بهمراه داشتیم در بین راه هر جا به فضای و محیط با صفایی بر میخوردیم توقف کرده و به استراحت و تهیه غذا میپرداختیم.شبها را حتما در یکی از شهرهای بین راه اطراق میکردیم.و با آغاز روز حرکت ما هم آغاز میشد خاله تمام مدت را به شوخی و مزاح بادیگران مشغول بود.مادر هم مسول ریختن چای و یا پخش تنقلات بود.از آغاز حرکت تمام لحظه های جالب رادر دفتری یادداشت کردم.به هنگام طی مسیر هر کس هر لحظه مایل بود جایش را با دیگری عوض میکرد.علی رانندگی را میدانست .در ساعاتی که راننده خسته بود به کمک او میرفت.اکبر و فریدون هم در موقع لزوم پشت فرمان مینشستند.آقای راننده که مرد میان سالی بود از این سفر و همراه بودن با ما راضی بنظر میرسید.او با همه صمیمی شده بود و تقریبا یکی از افراد فامیل به حساب میامد هنگامی که به مقصد رسیدیم تقریبا همگی خسته بودیم.نخستین روز به پیدا کردن مکان و نظافت شخصی گذشت.ولی روز بعد همگی به پابوس امام رفتیم.برای اولین بار بود که این سعادت نصیبم شد.وقتی وارد صحن شدیم با عده زیادی از زائرین مواجه شدم .در دل با خود گفتم هر یک ار این مردم برای اجابت حاجت خود به این مکان آمده اند .در جایگاه اصلی فشار زوار بیش از حد تصور بود.در این میان هر چه سعی میکردم دستم را به ضریح برسانم فشار دیگران مرا جابجا میکرد.مانند پر کاهی در دست امواج به این سو و آن سو میرفتم در حین همین جابجاییها در عین ناباور ی خود را کنار ضریح دیدم.با دو دست محکم به آن چسبیدم و دسیتم را به کنگره های آن تکیه دادم.صدای گربه و زجه دیگران مرا منقلب کرده بود.در حالیکه میلرزیدم گونه هایم از اشک خیس شده بود.دلم میخواست منهم از امام چیزی طلب کنم ولی برای خود هیچ نمیخواستم پس با خلوص نیت برای همه مردم دعا کردم.در حالیکه با امام راز و نیاز میکردم سلامتی همه را از او طلب کردم بر اثر فشار دستهای دیگران چادرم لیز خورد و بر روی شانه هایم افتاد .در این فکر بودم که جایم را به زائر دیگری بدهم که دستی چادر را دوباره بر سرم کشید.وقتی به عقب برگشتم علی را دیدم که به فاصله کمی دورتر از من ایستاده و چشمانش قرمز و متورم بود.برای بیرون رفتم از میان جمعیت دستش را گرفتم و با سختی راهی به خارج پیدا کردم.وقتی به حیاط رسیدیم دیگران در انتظار ما بودند .طی مدتی که در شهر مشهد بودیم چندین بار برای زیارت به حرم رفتیم و در فرصتهای دیگر از مناطق دیدنی شهر بخصوص باغ وکیل پارک شهر و بازار معروف امام رضا دیدن کردیم.یک روز را هم برای خرید سوغاتی اختصاص دایدم.در بازگشت احساس عجیبی داشتم و دلم شدیدا گرفته بود.
یک هفته بعد از آنکه از سفر برگشتیم برای ثبت نام در سال پنجم به دبیرستان رفتم.در آنجا عده ای از همکلاسانم را که برای امتحان دروس تجدیدی به مدرسه آمده بودند ملاقات کردم.بعد از خوش و بش های اولیه به گوشه ای از حیاط مدرسه رفتیم و مشغول صحبت شدیم.هر کس از دردی سخن میگفت ثریا دوست هم نیمکتی من خبر نامزدی را داد و گفت بعد از امتحانات شهریور ازدواج خواهد کرد.با خوشحالی به او تبریک گفتم و برایش آرزوی خوشبختی کردم.
منیژه گفت:راستی شیرین خبر ازدواج آقای صالحی را شنیدی؟با تعجب گفتم:اوه…پس بالاخره مستر صالحی ازدواج کرد.

منیژه گفت:با یکی از دختران اقوامش ازدواج کرد.

همراه با تبسمی گفتم:امیدوارم زندگی خوبی داشته باشند.آنروز بچه ها خبرهای دسته اول را برایم بازگو کردند منهم به نوبه خود از چیزهایی که دیده یا برایم اتفاق افتاده بود تعریف کردم.
سال پنجم دبیرستان هم مانند سالهای دیگر گذشت و حادثه بخصوصی رخ نداد .تنها حوادث قابل ذکر آن سال بچه دار شدن اکبر بود که حالا دیگر با ما زندگی نمیکرد و یک خانه نقلی اجاره کرده بود.در اواخر سال سربازی محمود به پایان رسید و او با قدی بلند و چهره ای مردانه تر بخانه بازگشت.فرشید که چند ماهی بود در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار بود به تازگی با یکی از دختران همسایه نامزد شده و عروسی آنها به چند ماه بعد موکول شده بود.علی هنوز هم مجرد بود و اصلا خیال ازدواج نداشت.لیلا هم مثل سابق روال زندگی عادی زندگی را میکذراند و این اواخر سرش را به خیاطی گرم میکرد.سرفه های پدر اینروزها شدیدتر و عذاب آورتر شده بود او ظاهرا هم خیلی ضعیف بنظر میرسید .در این ایام فقط صبحها به اداره میرفت و علی مانع آن شد که شغل دومش راداشته باشد.مادر هم مثل سابق مایه گرمی و صفای خانه بود. با وجود او همه چیز برای دیگران قابل تحمل بود .مصطفی سال جهارم دبستان را هم با موفقیت پشت سر گذاشت و من او را برای کلاس پنجم دبستان و خود را برای سال ششم نام نویسی کردم.
دیروز نامه ای از بحرین رسید که همه از دیدنش خوشحال شدند دایی طالب در نامه اظهار دلتنگی کرده بود و نوشته بود آرزویش این است که دوباره بتواند سفری به ایران داشته باشد.

روز اول مهر اونیفورم جدیدم را که به تازگی تغییر رنگ داده بود به تن کردم .امسال بر خلاف سالهای قبل از بلوز سفید رنگ و سارافن سرمه ای استفاده میکردیم.با نگاهی در آینه لبخند رضایت آمیزی بخود زدم ولی وقتی با خود گفتم این آخرین سالی است که به دبیرستان میروم دلم عمیقا گرفت و برای آینده نامعلوم خود نگران شدم.اما لحظه ای بعد همه چیز را به دست سرنوشت سپردم و در حالیکه شانه هایم را بالا می انداختم با خود گفتم هر چه باداباد ولی حقیقت این بود که آرزو داشتم بعد از اخذ دیپلم به د انشگاه یا سر کار بروم.
۲ ماه از سال تحصیلی میگذشت و به دلیل رسیدن زمستان هوا زودتر از معمول تاریک میشد.خسته از مدرسه بخانه برمیگشتم که از فاصله ای نه چندان دور متوجه مصطفی شدم.با خوشحالی بسویم می آمد طبق روال همیشه یک بسته بیسکوییت کرم دار برایش خریده بودم.چهره اش خندان بود و مثل اینکه میخواست خبر خوشی را بمن برساند با آنکه فاصله اش کم بود با صدای بلند گفت:آمدند من که تحت تاثیر هیجان قرار گرفته بودم پرسیدم:کیا آمدند ؟خندان گفت:دایی زندایی فرید هم آمده است .با لبخندی گفتم:به به خوش آمدند.طی مدتی که بطرف خانه میرفتیم از او پرسیدم چه وقت رسیدند؟او که سرگرم باز کردن پوسته بیسکوییت بود گفت:ساعت ۲ بعد از ظهر.پرسیدم خاله طلعت هم آمده است ؟

مصطفی با خوشحالی گفت:بله آنها هم آمده اند.زنگ را فشردم محمود در را برایمان باز کرد میخواست خبر ورود مهمانان را بدهد که مصطفی گفت من به شیرین گفتم که دایی آمده.در آشپزخانه لیلا و فریده سرگرم آماده کردن وسایل شام بودند.با هر دو احوالپرسی کردم و گفتم:چشمتان روشن.فریده با لبخندی گفت:چشم تو هم روشن.پرسیدم:راستی زندایی چه شکلی است؟لیلا گفت:برو خودت ببین من که اصلا از او خوشم نیامد خیلی از خودش متشکر است.از حرف لیلا تعجب کردم و بطرف اتاق براه افتادم.بمحض ورودم همه ساکت شدند .بعد از احوالپرسی با دایی برای بوسیدن خانمش جلوتر رفتم ولی او باسردی هر چه تمامتر با من برخورد کرد و با اکراه بوسه ای از گونه ام گرفت.او خانم سفید رویی بود که چشمان خندانی داشت دهانش گشاد ولی با وجود صورتی خوش خالت زیبا بنظر میرسید.پیراهن بلندی به شیوه زنهای عرب بتن داشت و مقنعه سیاه رنگی را به دور سر پیچیده بود و با یک گیره طلا به شکل پرنده محکم میشد.طرز کلامش مانند دایی مخلوطی از فارسی و عربی بود دستانش با مقدار زیادی النگو مزین شده بود گردنبند قطور چشم گیریهم به گردن داشت.
بعد از او بطرف فرید رفتم که به احترام من به پا ایستاده بود و چشمانش از خوشحالی برق میزد.دستم را بگرمی فشرد و برای اینهمه مدت دوری ابراز دلتنگی کرد.

در جواب گفتم:دل ما هم برای شما تنگ شده بود و چه خوب شد که دوباره تشریف آوردید.بخصوص که اینبار چشم ما هم به جمال ماه مادر شما هم روشن شد.

صدای زندایی را شنیدم که با فارسی لهجه داری گفت:اختیار دارید از وقتی فرید از ایرن برگشت بقدری از شما تعریف کرد که مشتاق بودیم زودتر از اینها شما را زیارت کنیم ولی متاسفانه فرصت دست نمیداد.

همراه با لبخندی گفتم:فرید خان محبت دارن .

بعد سرگرم احوال پرسی با خاله و بقیه شدم و بدنبال آن برای تعویض لباس به اتاقم رفتم وقتی دوباره بمیان جمع برگشتم بحث بر سر این بود که دنیا وفا ندارد و در این قلیل عمر باید از حال یکدیگر باخبر بود.
برای تازه کردن دست و رویم به حیاط رفتم سردی هوا دلچسب بود چرا که در شهر ما به قدری تابستانهای گرم و طولانی داریم که هوای سر برایمان کوارا است.نسیمی را که میوزید با تمام وجود بلعیدم و بطرف آشپزخانه رفتم.

بمحض ورود فریده گفت:خوب چطور بود؟

پرسیدم چی چطور بود؟

با حالت بخصوصی گفت:زندایی را میگویم.

گفتم:زن نسبتا زیبا و با آن همه طلایی که بخود آویزان کرده میشود

گفت:زن گران قیمتی است.اما هر چه هست از برخوردش زیاد خوشم نیامد در ضمن فکر کنم از آن زنهاست که در منزل فرمانروای مطلق هستند.
وقتی لیلا و فریده نظرشان را مطرح کردند متوجه شدم زندایی در اولین قدم بد آورده و در دل هیچکس جایی باز نکرده.صدای زنگ در بلند شد و من آنرا باز کردم.علی بود که مقدار زیادی مواد غذایی خریده بود و هر دو دستش پر بود.خسته نباشید گفتم و یکی از بسته ها را از او گرفتم.وقتی بطرف آشپزخانه میرفتیم پرسید:با مادر فرید آشنا شدی؟

گفتم:بله ولی اصلا بدلم ننشست.

با لبخندی پرسید چرا نمیدانم شاید بخاطر اینکه بدجوری براندازم کرد.در حالیکه نگاهم میکرد پرسید:چرا این برداشت را کردی؟

گفتم:باور کن جدی میگویم درست مثل این بود که میخواهد برده ای را بخرد راستش را بخواهی از نگاهش حرصم گرفت .علی خندید و گفت:مهم نیست سعی کن به دل نگیری در عوض دایی و فرید آدمهای خوبی هستند.
همراه با لیلا و فریده دو نوع شام همراه با مخلفاتش تهیه کردیم.و من برای اینکه روی زندایی ممتکبرم را کم کرده باشم سفره شام زیبایی چیدم و گلدان کوچکی از گلهای باغچه را برای تزیین در میانش جا دادم..در حین انجام کارها متوجه بودم که تمام حرکات مرا زیر نظر دارد و از گوشه چشم لحظه ای از من غافل نمیشود.یکبار فرید متوجه نگاههای خیره او شد و با زبان عربی مطلبی را با او در میان گذاشت مادرش پشت چشمی نازک کرد و به همان زبان پاسخش را داد.
موقع صرف شام انقدر از نگاههای وقت و بی وقت او بتنگ آمده بودم که زود دست از خوردن کشیدم.علی که بعد از من شامش را نیمه خورده رها کرد در کنارم نشست و پرسید چرا غذایت را نخوردی؟به آرامی گفتم:از دست بعضیها اشتهایم کور شد.سیکاری روشن کرد و گفت:اهمیت نده.در جواب گفتم:تو هم که غذایت را کامل نخوردی؟دود سیگارش را به هوا فرستاد و گفت:نمیدانم دلم چرا شور میزند با نگرانی پرسیدم:دلواپس چه هستی؟نگاه عمیقی بسویم کرد و گفت:نمیدانم ولی احساس میکنم که حادثه بدی اتفاق خواهد افتاد.

بطرفش نگاه کردم و گفتم:انشاالله که هیچ اتفاقی نمی افتد.صبح وقتی بیدار شدم بقیه را مشغول صرف صبحانه دیدم بعد از سلام بلند بالایی که با لبخند همراه بود به سوی حیاط رفتم.سطح حیاط خیس بود و خبر از باران شب گذشته میداد.محو تماشای سبزه های شاداب و گلهایی که بر اثر ریزش باران شاخه هایشان خم شده بود و قطره های باران که هنوز در لابلای بعضی از گلبرگهایشان بچشم میخورد بودم که صدای فرید مرا متوجه او کرد در حالیکه بمن نزدیک میشد گفت:طی این دو سال که شما را ندیده ام خیلی عوض شده اید .

بطرفش برگشتم و همانطور که موهای افشانم را مرتب میکردم گفتم:خوب این امر طبیعی است که گذشت زمان انسان را پیرتر میکند ولی امیدوارم که این پیری را زیاد بروز نداده باشم.

همراه با لبخندی گفت:منظورم اصلا این نبود بلکه میخواستم بگویم که شما بسیار زیباتر شده اید .

از کلام بی پرده او کاملا خجل شدم و در حالیکه هچوم خون را به چهره ام احساس میکردم گفتم:متشکرم این نظر لطف شماست البته این مسئله در مورد شما هم صدق میکند چرا که شما هم بهتر و جا افتاده تر از دو سال پیش شده اید.

لبخندی صورت را از هم گشود و در همان حال پرسید:جدا اینطور است؟

با تبسمی گفتم:من عادت به دروغگویی ندارم .صدایش را شنیدم که با خوشحالی گفت:این فقط چشمای شماست که همه چیز را بهتر میبیند .در همان لحظه همراه با باز شدن در اتاق مادر فرید به حیاط آمد .برای فرار از نگاههای او با یک معذرت مختصر از فرید جدا شدم و بطرف دستشویی رفتم.بعد از صبحانه به همراهی لیلا سرگرم آماده کردن ضروریات غذای ظهر بودیم که لیلا در حال پوست کندن سیب زمینیها پرسید:اگر سوالی بکنم قول میدهی راستش را بگویی؟گفتم:هر چه باشد اگر بتوانم حتما حقیقتش را خواهم گفت”با تردید و دو دلی پرسید:اگر تو را برای فرید خواستگاری بکنند قبول میکنی؟ار این حرف مثل برق گرفته ها خشک شدم و برای چند لحظه مات و متحیر به او نگاه کردم بعد پرسیدم مگر در این مورد صحبتی پیش آمده؟در حالیکه سعی میکرد قیافه مرموزی بخود بگیرد گفت:تو هنوز جواب مرا ندا ده ای اول بگو ببینم قبول میکنی یا نه؟تا بعد منهم جوابت را بدهم.گفتم:آنقدر گیج شده ام که اصلا نمیتوانم جوابی به این سوال بدهم .در حال بریدن مرغ بودم و در یک لحظه لبه تیز کارد را بر روی انگشتم فشار دادم و همراه بادرد شدیدی متوجه بریدگی آن شدم.همانطور که با دست دیگر محل بریدگی را محکم گرفته بودم بسوی لیلا برگشتم و با ناله ای گفتم:دستم برید.متوجه جای بریدگی شد و با نگرانی گفت:وای چه خونی.در همان حال با عجله از آشپزخانه خارج شد .لحظه ای بعد مادر به همراهی فرید وارد شدند از دیدن فرید معذب بودم و تمام سعیم این بود که نگاهم به او نیفتد.مادر با نگاهی به دستم گفت:مثل اینکه رگ را بریدی حواست کجا بود؟بعد اضافه کرد:خونریزش زیاد است فکر میکنم باید بخیه شود.در حالیکه محل بریدگی ذق ذق میکرد گفتم:بخیه لازم نیست فقط کمی محلول ضد عفونی و باند بیاورید وقتی آنرا ببندیم خود بخود خوب خواهد شد.فرید که نگران بنظر میرسد مداخله کرد و گفت:نه این کافی نیست حتما پزشک باید دستت را ببیند .چرا که ممکن است جای زخم عفونت کند .هر چه کردم از این فکر منصرف بشوند نشد.بناچار همراه فرید و محمود به بهداری رفتیم در آنجا به تشخیص پزشک متوجه بریدگی رگ شدیم.پزشک معالج نحوه بخیه زدن را به یکی از پزشک یاران متذکر شد .بعد از اتمام کار یک آمپول کزاز هم نوش جان کردم.بهنگام بازگشت بخاطر خون زیادی که ازدستم رفته بود احساس ضعف و سرگیجه میکردم.در همان حال سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و ارام به خواب رفتم.با تکان دست محمود فهمیدم که به منزل رسیدیم.به هنگام ورود همه را منتظر خود دیدم .در خانه چون کاری از دست من بر نمی آمد به پیشنهاد دیگران به اتاقم رفتم و دراز کشیدم.دقایقی بعد ضربه ای بدر مرا متوجه خود کرد با بی حالی گفتم:بیا تو.در باز شد و فرید با لیوانی آب پرتقال بدرون آمد و کنارم نشست.همانطور که لیوان را ##### تختم میگذاشت پرسید:ضعف داری؟گفتم:سرم کمی دوران داره.با تبسمی گفت:این را بخوری بهتر میشوی در حین برداشتن لیوان تشکر کردم.اینبار با نگاه مخصوصی گفت:مثل اینکه طی این ۲ سال نه تها زیباتر بلکه کمرو تر شده ای.بعد از نوشیدن جرعه ای شربت پرسیدم:به چه دلیل این برداشت را کردید؟با نگاه زیرکانه ای گفت:آخر از صبح تابحال دائم سعی کرده اید از من فرار کنید در صورتی که قبلا اینطور نبودید.گفتم:شاید بخاطر این است که قبلا خامتر بودم و معنی نگاهها را نمیفهمیدم.در حالیکه لحن کلامش با لبخندی همراه بود پرسید:حالا که معنی نگاه مرا بهتر درک میکنی میشود لطفا بگویید از نگاهم چه فهمیدید؟در اتاق باز شد و مادر فرید بدون آنکه ورودش را به وسیله ضربه ای اعلام کند به سرعت داخل شد درست حالت کسی راداشت که میخواست مچ گیری کند .اما وقتی مرادر حالت نشسته در بستر و فرید را با فاصله معینی در کنار من دید شرمنده از عمل خود همراه با لبخند تصنعی پرسید:شیرین جان حالت بهتر است؟از این همه بدخصوصی لجم گرفته بود ولی بروی خود نیاوردم و گفتم:ممنون کمی بهترم.فرید از ورود بی موقع مادرش سرخ شد و با کلام عربی به تندی مطلبی را به او متذکر شد.ولی زندایی اصلا به روی خودش نیاورد و همانطور که ##### من مینشست گفت:فرید مثل اینکه عمه ترا صدا میکند.فرید که منظور مادرش رادرک کرده بود بلند شد و با چهره ای گرفته از اتاق خارج شد.

از تنها بودن با مادر فرید واقعا ناراحت بودم با این وجود سعی میکردم نسبت به آن مهربان باشم در حالی که از هر دری سخنی میگفت بعد از کلی زمینه چینی پرسید:شیرین تو قصد ازدواج نداری؟از سوال بی موقع او چنان معذب شده بودم که تا چند لحظه جوابی برای گفتن نداشتم.سپس به آرامی گفتم:مسئله ازدواج برای هر دختری یک امر طبیعیست دیر یا زود گریبانش را خواهد گرفت اما من تابحال راجع به آن فکر نکرده ام .پس از نگاه کنجکاوی گفت:مدتی است که برای فرید در فکر پیدا کردن یک همسر خوب هستیم ولی نمیدانیم چه کسی را انتخاب کنیم گه خدایی ناکرده پشیمانی پیش نیاید حقیقتش را بخواهید فرید از اولین سفرش به ایران مدام از شما صحبت میکرد و تعریف خوبیها و محسناتتات را میکرد از دیشب تا بحال میبینم که تعریفهای او بی علت هم نبوده حالا میخواستم نظر ترا راجع به او بپرسم و اینکه اگر مایل به ازدواج با تو باشد قبول خواهی کرد؟سرم پایین بود و به لیوان درون دستم نگاه میکرم با صدایی که با لرزش همراه بود گفتم:به نظر من فرید خان یکی از ایده آل ترین مردهاست و هیچ عیب و ایرادی ندارد ولی مسئله اینجاست که من هنوز آمادگی ازدواج رادر خود نمیبینم.نگاه پر افاده ای بسویم انداخت و گفت:مگر ازدواج آمادگی هم میخواهد در زمان ما که هر چه بزرگترها میگفتند ما چشم بسته قبول میکردیم و حتی معنای کلمه آمادگی را بدرستی نمیفهمیدیم حالا دخترها در سنین بالا بهانه های عجیب و غریب میگیرند.از ناراحتی و عصبانیت دچار سر درد شدیدی شده بودم.سرم پایین بود و با تمام قدرت به سطح بیرونی لیوان فشار وارد میکردم.

خوشبختانه مادر به دادم رسید و اعلام کرد که غذا آماده است میلی به غذا نداشتم و دلم میخواست به جای بودن بر سر این سفره رنگین و میان این جمع در محل آرام و کاملا ساکتی باشم.میخواستم تنها باشم تنهای تنها در حال بازی با غذایم صدای فرید مرا بخود آورد پرسید:چرا غذا نمیخوری؟برای لحظه ای سرم را بلند کردم و نگاهم به نگاه مضطرب او افتاد گفتم:زیاد میل ندارم.با کلام مهربانی گفت:سعی کن برای تجدید قوا هر چقدر میتوانی بخوری.به خاطر سپاس از ابراز محبتش گفتم سعی میکنم و با بی میلی چند لقمه فرو دادم.سپس به آرامی دست از غذا کشیدم و به باغ پشت منزل رفتم.بعد از گذشت ساعتی صدای باز و بسته شدن در را شنیدم و بدنبال آن متوجه مادر شدم که بسویم می آمد پرسید:چرا تنها نشسته ای؟نگاهی به چهره خسته اش انداختم و گفتم:اینجا راحت ترم.در کنارم نشست و پرسید:در چه فکری هستی؟بی مقدمه پرسیدم:مادر دیشب دایی راجع بمن با شما صحبتی نکرده؟چهره اش کمی از هم باز شد و گفت:دیشب وقتی همه شما بخواب رفته بودید طالب و زینت(زندایی)با من و پدرت صحبت کردند و ترا برای فرید خواستگاری کردند .پرسیدم:شما در پاسخ چه گفتید:نگاه موشکافی بسویم کرد و گفت:تابحال که جوابی نداده ایم چرا که اول باید نظر ترا جویا میشدیم حالا بگو ببینم فرید را میپسندی؟
با ناراحتی گفتم:مادر اشکال من فرید نیست قبلا اینرا به زندایی هم گفته ام که فرید از نظر من هیچ عیب و ایرادی هم ندارد اما مشکل من اینست که خود را آماده برای قبول این مطلب نیمبینم.با کلام مهربانی گفت:شیرین جان پس چه وقت این آمادگی را پیدا میکنی؟تا بحال هر چه خواستگارانت را جواب کردی اعتراضی نکردم و گفتم بخاطر ادامه تحصیلت بوده ولی امسال که درست به پایان میرسد و دیگر مشکلی نخواهی داشت.در ضمن همیشه شانس به این خوبی برای انسان پیش نمی اید.باور کن من خیر و صلاح ترا میخواهم.تو با این ازدواج خوشبخت خواهی شد.در اینجا کمی تامل کرد و با نگاهی به چهره ام میخواست به میزان تاثیر گفته هایش پی ببرد.سپس ادامه داد:با قبول این وصلت هم خوشبخت خواهی شد . هم ما سر و سامانی پیدا میکنیم.با کنجکاوی پرسیدم:منظورتان چیست؟به دنبال مکث کوتاهی گفت:طالب قول داد به شرط آنکه تو به این پیشنهاد جواب مثبت بدهی خانه ایدر این شهر بنام تو خریداری کند ۵۰ سکه طلا به عنوان پشت قباله در نظر گرفته خواهد شد میبینی آنها چقدر برای تو ارزش قائلند و چطور برایت سنگ تمام گذاشته اند.در حالیکه از حرفهای او بیشتر عذاب میکشیدم گفتم:مادر ثروت که خوشبختی نمی آورد باور کنید دل خوش از هر چیزی در دنیا با ارزشتر است دل من گواهی میدهد که با فرید خوشبخت نخواهم شد.با لحن معترضی گفت:این چهه حرفی است چه کسی بهتر از فرید؟گفتم:اما من به او علاقه ای ندارم .مادر سعی میکرد مرا به هر طریقی قانع کند گفت:عشق قبل از ازدواج زود فروکش خواهد کرد در صورتی که عشق و علاقه ای که در اثر با هم زندگی کردن پیش بیاید خیلی محکمتر و بادوامتر خواهد بود .در ضمن فرید آنقدر بتو علاقه مند است که خیلی زود ترا شیفته خود میکند .در اینجا پس از مکث کوتاهی گفت:تو باید به فکر دیگران هم باشی با تعجب پرسیدم منظورتان ازدیگران کیست؟گفت:در وهله اول راجع به علی میگویم میدانی اگر طالب خانه ای بنام تو خریداری کندما میتوانیم در آنجا زندگی کنیم و دیگر سربار او نباشیم .در آنصورت علی میتواند با خیال راحت ازدواج کند و تشکیل زندگی بدهد آخر او بخاطر ماست که تابحال تن به ازدواج نداده است انصافا کدام دختری می آید یا اینهمه فامیل شوهر زندگی کند مسلما اولین شرط هر دختری این است که زندگی مستقلی داشته باشد.علی هم با آگاهی از این مطلب و اینکه او نمیخواهد ما را سرگردان اینجا و آنجا کند اصلا به فکر خودش نیست.اما ما تا کی باید وبال گردن او باشیم.لیلا هم در این میان به آتش تو میسوزد این یک حقیقت تلخ است که تا وقتی تو هستی کسی به خواستگاری او نخواهد آمد .پس میبینی با ازدواج تو همه مشکلات حل خواهد شد .راجع به علی و لیلا حق با مادر بود ولی با اینهمه قبول این پیشنهاد برایم دشوار بود.پس از گذشت دقایقی مثل آنکه سکوت مرا دلیل بر رضایتم دانسته بود گفت:خوب حالا نظرت راجع به این وصلت چیست؟
مانند شیئی بودم که میان دو جسم سنگین در حال پرس شدن باشد وقتی لب به سخن باز کردم اندوه کلامم گواه بر رنج درونم بود گفتم:مادر تصمیمی گیری برایم خیلی مشکل است لااقل کمی فرصت بدهدی تا درباره این مسئله حیاتی بیشتر فکر کنم.همانطور که از کنارم برمیخاست گفت:هر چه دلت میخواهد فکر کن فقط در لحظه تصمیم گیری به آینده علی و لیلا و اینکه ازدواج تو راهگشای زندگی آنهاست بیندیش.بعد از این کلام از آنجا دور شد و مرا با یک دنیا غم بر سر دو راهی گذاشت.
هجوم افکار گوناگون سر درد شدیدی به همراه داشت .با آنکه هوای اطرافم خنکی مطبوعی داشت احساس داغی میکردم .مثل اینکه تب داشتم در اتاقم به سراغ قرصهای مسکن رفتم دکتر آنها را بخاطر درد انگشتم تجویز کرده بود .یکدانه را هوراه با آب خوردم و در بستر دراز کشیدم و خواب مرا در ربود نمیدانم چند ساعت به آنصورت گذشت که دست سردی را بر روی پیشانی داغم احساس کردم .وقتی چشم گشودم علی در کنار بسترم نشسته بود .وقتی متوجه بیداری من شد احوالم را پرسید و با لبخند گفت:دسته گل به آب دادی؟لبخند محزونی به رویش زدم و گفتم:از یک آشپز ناشی چه توقعی داری؟دست باند پیچی شده ام رادر دست کرفت و گفت:تو وناشی گری؟بعد از مکث کوتاهی اضافه کرد:حتما حواست جای دیگری بوده که به این روز افتادی؟مادر وارد اتاق شد و گفت:حالت بهتر اشت؟گفتم:کمی بهترم.علی گفت:ولی هنوز تب داری.گفتم:مهم نیست برطرف میشود.مادر گفت:اگر کسالتت برطرف شده بیا پیش مهمانها همه نگران تو هستند. با اکراه برخاستم و به دیگران ملحق شدم.ه محض ورود دایی طالب احوالم را جویا شد تشکر کردم و به آرامی بر روی یکی از مبلها نشستم .فرید گفت:از کم شانسی ماست که این اتفاق برای شما رخ داد.در حالیکه بسویش نگاه میکردم گفتم:این چه حرفیست؟اولا که مسئله مهمی پیش نیامده ثانیا مقصر خود من هستم که بی احتیاطی کردم .در همان حال زنگ در بصدا در آمد و مصطفی برای باز کردنش بسوی آن دوید .خاله و بچه ها بودند .نرگس و فریدون هم کمی بعد به جمع ما پیوستند.شوخی و خنده بالا گرفت .فضای موجود حالت خوش آیندی بخود گرفته بود .در این نگاهم به فرشید و نامزدش افتاد نسرین دختر محجوب و ساده ای بود و به نحوی فرشید را نگاه میکرد که انسان به یاد لیلی و مجنون می افتاد .در دل با خود گفتم چقدر خوب است که پیوندها با علاقه همراه باشد و عشق بانی و اساس این کار نه اجبار .اما وقتی به قلب خود رجوع میکردم هیچ احساسی نسبت به فرید در آن به چشم نیمخورد با خود گفتم آخر تا کی؟شاید هیچ وقت شیفته مردی نشیدم در آنصورت تکلیف من چیست ؟باید تصمیم خود را میگرفتن لااقل بخاطر علی و لیلا.
صدای علی را شنیدم که پرسید:چه چیز فکر ترا اینطور بخود مشغول کرده؟با لبخند کمرنگی گفتم:چیز مهمی نسیت.همانطور که به او نگاه میکردم با خود گفتم تو برایم آنقدر ارزش داری که به خاطر تو تن به این ازدواج اجباری بدهم.صدای مادر رشته افکارم را پاره کرد او در کنار در ورودی تاتقم ایستاده بود و در حالیکه نگاهم میکرد مرا نزد خود فراخواند.بعد از آنکه هر دو وارد اتاق شدیم ناه موشکافی بسویم کرد و پرسید:فکرهایت را کردی؟سرم پایین بود و به آرامی صحبت میکردم گفتم:بله من برای ازدواج با فرید حرفی ندارم البته به دو شرط.مادر با نگرانی پرسید :چه شرطی؟گفتم:شرط اول اینکه اجازه بدهند سال تحصیلی را به ایان برسانم و شرط دوم اینکه اگر عجله دارند فعلا عقد مختصری انجام بدهند و عروسی بماند برای بعد از اتمام سال تحصیلی.با نگاه خندانی گفت:در مورد درس فرید پیشنهاد کرد که پرونده هایت را بگیریم تا او بتواند ترا در دبیرستان مخصوص ایرانیان مقیم بحرین ثبت نام کند و قول داده که از همه نظر بتو کمک خواهد کرد و اما در مورد خواسته بعدیمثل اینکه قرار بر این است که در صورت رضایت تو طی چند روز اینده مراسم ساده عقد کنان برپا کنیم که فرید بتواند پاسپورت و ویزای ترا تهیه کند و بعد جشن عروسی مفصلی خواهیم گرفت و تو به سلامتی همراه آنها میروی.در اینجا از فکر اینکه مجبورم از عزیزانم جدا بشوم و به شهر و دیار غربت بروم فشار سنگینی از غم را بر روی سینه ام احساس کردم و اشک بی اراده از چشمانم سرازیر شد.
مادر با نگاهی مهربان سرم رادر آغوش گرفت و *نو ا زش *م کرد و گفت:گریه نکن عزیزم ما فقط به فکر خوشبختی تو هستیم.سرم را بلند کردم و همراه با هق هق گریه گفت:مادر برای من دوری از شما سخت و ناگوار است .در غربت از غصه دق خواهم کرد.با لحن مهربانی در پاسخ گفت:فرید قول داده که هر سال ترا به ایران بیاورد .بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:البته در ابتدا این جدایی هم برای تو مشکل است هم برای ما ولی باور کن خیلی زود با آن محیط خو میگیری و شاید وقتی برسد که حتی سالی یکبار هم از پدر و مادر پیرت یاد نکنی.او را سخت در آغوش کشیدم و در میان گریه گفتم:این حرف را نزنید بخدا قسم اگر تن به قبول این ازدواج دادم فقط بخاطر شما بود نه چیز دیگر .با عطوفت چند بار گونه ام رابوسید و گفت:مطمئن باش که هیچ وقت پشیمان نخواهی شد.بعد در حالیکه اشکهایم را پاک میکرد با خوشحالی گفت:بختر است برویم و این خبر را به دیگران هم بدهیم باور کن فرید از دیشب تابحا خیلی نگران جواب توب وده است.او هر شرط و شروطی را که پدر پیش کشید قبول کرد و به هر دوی ما قول داد در صورت موافقت تو زندگی خوبی را برایت فراهم کند .هنگامی که دوباره به میان جمع برگشتیم همه نگاهها متوجه ما شد .مادر دست مرا رها کرد و بطرف دایی و زندایی رفت و مطلبی را بطور آهسته با آنها در میان گذاشت که مایه لبخند رضایت هر دوی آنها شد.بدنبال آن طنین صدای دایی در اتاق پیچید که خطاب به پدر گفت:جناب رستمی مثل اینکه عروس خانم بالاخره رضایت دادند پس لازم شد که یکبار دیگر رسما و در حضور همه شیرین را از شما خواستگاری کنم و اظهار موافقت شما و او را همه با هم بشنویم.
پدر با نگاهی بمن گفت:والا طالب خان منکه از اولم حرفی نداشتم و اگر شرطی را مطرح کردم بخاطر احترام و آبروی دخترم بود در ضمن این خود شیرین است که باید راجع به زندگیش تصمیمی بگیرد پس هر چه او گفت ما هم قبول داریم.
میدانستم که باید موافقت خود رادر حضور همه اعلام کنم ولی انجام اینکار برایم دشوار بود .حال خیلی بدی داشتم .باز هم این دلدرد لعنتی و همراه با آن سر گیجه .همه نگاهها متوجه من بود وقتی شروع به صحبت کردم صدایم با لرش همراه بود و به سختی از گلویم خارج میشد گفت:همه شما میدانید که من به این زودی خیال ازدواج نداشتم ولی حالا شرایط بخصوصی موجب این تصمیمگیری شد در هر صورت من با اجازه پدر و مادرم و همینطور برادر بزرگم موافقت خود را اعلام میکنم.صدای دست زدنها همراه با هل هله مادر و خاله طلعت بلند شد.زینت خانم برای چند لحظه از جمع ما خارج شد وقتی برگشت جعبه چهار گوشی که جلد زیبایی داشت همراه آورده بود.پس از باز کردن آن با تانی گردنبند طلایی را از میانش برداشت و به گردن من آویخت.سپس دستبندی با همان طرح هم به دستم بست بعد در کمال بی مهری گونه ام را بوسید.به دنبال مادر فرید همه افرادی که آنجا حضور داشتند بمن و فرید تبریک گفتند و در همان حال مادر و خاله طلعتو بقیه دخترها به گرمی مرا بوسیدند.نگاهم برای لحظه ای به پدر افتاد و اندوه پنهانی رادر چشمان او مشاهده کردم.بعد نظری به سویی که علی نشسته بود انداختم از علی خبری نبود.نگران از غیبتش میخواستم بدنبالش بگردم و دلیل قبول این وصلت را برایش توضیح بدهم.ولی منصرف شدم چرا که او اگر میدانست تحت چه شاریطی تا به این ازدواج دادم حتما مانع از آن میشد در اندیشه علی صدای فرشید را شنیدم ه برای تبریک گفتن بمن نزدیک شده بود در حالیکه دستم را میفشرد به آرامی گفت:فکر نمیکردم مادیات تا به این حد برایت مهم باشد .کلامش و نگاهش هر دو از رنجش او سخن میگفت.
فرید از خوشحالی سر از پا نمیشناخت آنشب را به یاد بدترین شب زندگیم هیچگاه فراموش نخواهم کرد.
اینطور که از ظاهر امر پیدا بود علی از منزل خارج شده بود و تا وقتی مهمانان رفتند و بقیه آماده خواب شدند خبری از او نشد.هنگامی که مطمئن شدم که همه در خوابند آرام و پاورچین به حیاط رفتم میخواستم آنقدر در آنجا منتظر باشم تا او برگردد.ولی هوا بسیار سرد بود و بهمین خاطر به آشپزخانه رفتم و پشت در بسته به انتظار علی نشستم.نمیدانم چه مدت گذشت آنقدر به بازیهای زندگی و اینکه چطور در گرداب حوادث فرو رفته بودم فکر کردم که متوجه گذشت زمان و باز شدن در حیاط نشدم.صدای پایی را بر روی سطح سیمانی حیاط شنیدم که با سنگینی قدم برمیداشت .سپس طحظه ای جلوی در آشپزخانه توقف کرد و در همان حال دستگیره را فشرد در با ناله کم جانی باز شد و من روبروی خود کسی را دیدم که بی شباهت به علی نبود .البته نه آن علی همیشگی او مانند مرده ای بود که از گور برگشته است.وقتی مرا با آن حالت چمباتمه کف آشپزخانه دید برای چند لحظه مات و متحیر نگاهم کرد بعد با صدایی که به شدت بغض آلود بود پرسید:این وقت شب چرا اینجا نشسته ای؟تحت تاثیر ظاهر او چیزی همراه با درد راه گلویم را گرفت و به سختی گفتم:منتظر تو بودم باید با تو صحبت کنم .از روی بی حوصلگی پوزخند خشنی زد و گفت:حالا دیگر چه حرفی مانده که با من بزنی تو حتی بخودت زحمت ندادی که قبل از تصمیم گیری با من کشورت کنی ترسیدی مانع ازدواجت بشوم؟بعد مثل اینکه بخواهد نیش آخر را بزند گفت:اگر میدانستم اینقدر مشتاق ازدواج هستی زودتر از اینها کسی را برایت پیدا میکردم.
دیگر نمیتوانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم در میان هق هق گریه گفتم:تو اشتباه میکنی من هیچ تمایلی به ازدواج نداشتم و اگر حالا رضایت دادم فقط برای اینکه مصلحت ایجاب میکرد.
با خشونت گفت:مصلحت؟کدام مصلحت اگر راست میگویی بگو ببینم چه چیز مصلحت آمیزی باعث قبول این پیشنهاد شد؟
با عجز گفتم:نمیتوانم توضیح بدهم همینقدر میگویم که در آینده متوجه این مطلب خواهی شد و آنوقت میفهمی که به چه دلیل راضی به انجام این وصلت شدم.با حالت بیتفاوتی گفت:انسان همیشه برای کارهایی که انجام میدهد دلایلی دارد حتما تو هم به این دلایل میگویی مصلحت .بعد همراه با پوزخندی که همه نفرتش را نشان میداد گفت:حتما یکی از مصلحتها هم وجود همین گردنبند و دستبند زیبایی است که بتو آویخته اند.پس از مکث کوتاهی با تکان سر چنین ادامه داد:افسوس که درباره تو اشتباه میکردم من تصور میکردم که تو با بقیه دخترها تفاوت زیادی داری و همه تلاشم این بود که از تو انسان با سواد و فهمیده ای بسازم ولی حالا فهمیدم که ثروت و ظواهر زندگی چیزهای دیگر را تحت الشعاع خود قرار میدهد .با این کلام مرا در همان حل رها کرد و از آنجا دور شد.
آنشب تا نیمه های شب در بستر بیدار بودم و اشک میریختم با خود گفتم عاقبت روزی خواهد رسید که علی پی به اشتباه خود ببرد و آنروز از حرفهایی که بمن زد احساس ندامت و پشیمانی خواهد کرد.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم چشمهایم متورم و قرمز بود .سعی کردم با آب سرد سوزش آنرا برطرف کنم که احساس کردم شخصی بمن نزدیک شد و سرش را بطرف گوشم آورد و به آرامی گفت:صبح بخیر خانم طالبی.متوجه فرید شدم و با لبخند اجباری گفتم:صبح شما هم بخیر آقای طالبی.با چهره ای بشاش گفت:صبح من که کاملا بخیر است و امروز بهترین روز زندگیم است ولی ببینم چشمهایت جرا انقدر قرمز شده؟
گفتم:هر وقت شبها دیر بخوابم صبح چشمهایم قرمز است.با نگاه شیطنت آمیزی گفت:پس باید مواظب باشم که شبها حتما زود بخوابی در ضمن اگر سرکار خانم شستشوی دست و رویتان تمام شد لطفا بیایید صبحانه بخوریم که دیگر صبر من تمام شد.با تعجب پرسیدم مگر شما هنوز صبحانه نخورده اید؟با تبسم گفت:نه من صبر کردم تا صبحانه را با نامزد عزیزم بخورم.همراه با طنز گفتم:بفرمایید بنده در خدمتم و هر دو بطرف اتاق براه افتادیم.زن دایی نسبت به رفتار فرید با من کاملا حساس بود و این حساسیت را در رفتارش نشان میداد .نیمه های روز بود که علی با عجله بخانه برگشت و گفت:از طرف اداره ماموریت دو ماهه ای برایش پیش آمده که باید به گچساران برود و متذکر شد که همان ساعت باید حرکت کند از این خبر قلبم فرو ریخت این به معنای آن بود که من تا وقت رفتن علی را نمیدیدم دیگران هم از این ماموریت نابهنگام تعجب کرده بودند مادر گفت:حالا چه وقت به ماموریت رفتن بود؟علی با کمی تندی که از خصلت او به دور بود گفت:شغل اداری همین است مگر من میتوانم در امور اداری دخالت کنم که چرا حالا پیش آمده .بدنبال این حرف بطرف اتاق رفت و پس از گذشت دقایقی همره با جامدان کوچکی بیرون آمد و با همه خداحافظی کرد .از دایی و همسرش عذر خواست و با فرید دست و به او تبریک گفت و عذر خواهی کرد که نمیتواند در جشن عروسی حضور داشته باشد .در موقع حرکت نگاه سریعی بمن کرد و خداحافظی کوتاهی گفت و با عجله بیرون رفت.
در حالیکه بغض کرده بودم بدنبالش دویدم در میان کوچه به او رسیدم و صدایش کردم وقتی بسویم برگشت رنگ چهره اش پریده بود و صورتش خشک بود.نزدیکش رفتم و دست و بازویش را گزفتم همانطور که بی اراده اشک میریختم گفتم:میدانم که ازدست من دلگیری ولی بعدها میفهمی که چقدر اشتباه کردی در آینده دلیل رضایت مرا از مادر بپرس آنگاه پی مبیری که قضاوتت درباره من غلط بوده است.با بی حوصلگی گفت:حالا که دیگر همه چیز تمام شده در ضمن من عجله دارم باید زودتر بروم.اشکهایم را پاک کردم و گفتم:میدانم که عجله داری ولی لااقل اجازه بده که با تو خداحافظی کنم میترسم به هنگام رفتن تو اینجا نباشی و خدا میداند که دیگر چه وقت ترا دوباره ببینم پس اجازه بده آنطور که دوستد ارم با تو خداحافظی کنم بدنبال این حرف منتظر عکس العمل او نشدم جلو رفتم و دستهایم را از دو طرف به دور کمرش حلقه کردم و سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و در حالیکه گریه امانم نمیداد گفتم:علی جان تو عزیزترین کس من هستی به خاطر همه محبتهایی که در طول زندگی بمن کردی ممنونم .از من دلگیر نباش و بدان که در تمام لحظات زندگی به یادت خواهم بود.با دست شانه هایم را گرفت و مرا آرام از خود جدا کرد.چهره اش از اشک خیس بود به آرامی و با صدای گرفته ای گفت:آرزو میکنم هر جا هستی خوشبخت و سلامت باشی .سپس جامدانش را برداشت و با شتاب از آنجا دور شد .تا چند لحظه در جای خود ایستاده بودم و دور شدنش را تماشا میکرم و اشک میریختم که دستی را بر روی شانه ام احساس کردم وقتی برگشتم فرید را مقابل خود دیدم او با کلمات محبت آمیز سعی در آرام کردن من داشت.مراسم عقد در عین سادگی برگزار شد و در آن گیر و دار هیچکس نفهمید که شناسنامه فرید المثنی است و شناسنامه واقعی او نیست.بعد از انجام عقد من هر روز به کلاس درس مرفتم به سفارش فرید یک جعبه بزرگ شیرینی به کلاس بردم و از دبیران و بچه ها پذیرایی کردم.به این طریق همه از ماجرای عقد من مطلع شدند حلقه زیبایی که به انگشت داشتم حس حسادت بعضی از بچه ها را برانگیخته بود از روز بعد از عقد فرید برای رفت و برگشت از دبیرستان همراهیم میکرد.یکبار وقتی سرگرم خداحافظی با او بودم متوجه آقای صالحی شدم که با نگاه خیره ای به ما وارد مدرسه شد.
پاسپورت و ویزای من با وجود پارتی کلفتی که دایی در سفارت داشت ۲۰ روزه درست شد در این مدت همه چیز برای برگزاری مراسم عروسی مهیا شده بود وقتی خود را در لباس سپید عروسی ورانداز کردم به جای شوق از زیباتر شدن دلم به شدت گرفت و در حالیکه هاله ای از اشک نگاهم را تار میکرد با خود گفتم:علی کجایی که خواهرت رادر لباس عروسی ببینی؟جشن عروسی با شکوه هر چه تمامتر انجام شد ولی در تمام مدت من چشم در میان مردم به دنبال گمشده ای میگشت.وقتی عکاس در حال گرفتن عکس از من خواست که لبخند بزنم همه تلاشم را کردم ولی تنها چیزی که بر لبانم ظاهر شد پوزخند محزونی بود که به سرنوشت خود زدم.
یکی از اتاقهای منزل را برای عروسی ما آراسته بودند.اما خاله متوجه شد باید عروسی به تعویق بیفتد مادر با شندین این مطلب بادست ضربه آرامی بر گونه خود زد و با نگرانی گفت:چه بدشانسی حالا چه وقت این برنامه بود .ابتدا منهم از چهره نگران او ترسیدم اما وقتی متوجه این ماجرا شدم از خدای خود به خاطر پیش آمدن این مطلب تشکر کردم.
خبر اتفاقی که افتاده بود سریع به گوش دیگران رسید و فرید در کمال تاسف دانست که آنشب و چند شب بعد را باید دور از من باشد مادر بیش ازدیگران ناراحت بود همه نگرانی او به این خاطر بود که ما دو روز دیگر ایران را ترک میکردیم.او با چهره ای گرفته گفت:خیلی بد میشود که در شب عروسی تنها هستی و هیچکدام از ما آنجا نیستیم.برای دلداریش گفتم:این مسئله مهمی نیست در عوض شما مادر فرید آنجا هست و از من مراقبت خواهد کرد.
۲ روز بعد در حالیکه به پهنای صورت اشک میریختم با یک یک عزیزانم خداحافظی کردم.مادر در آخرین روز همه فامیل نزدیک را به خانه دعوت کرده بود.م.قع وداع با پدر سخت نگرانش بودم چار که به شدت لاغر و فرسوده شده بود.او را در حالیکه میگریستم در آغوش کشیدم و به آرامی گفتم:خیلی مواظب خودتان باشید و سلام گرم مرا هم به علی برسانید.مادر را با اشتیاق زیادی میبوسیدم.او با من اشک میریخت و سفارش کرد زود به زود برایش نامه بفرستم.لیلا برای اولین بار مرا با محبتدر آغئش کشید و برایم گریه کرد .در این میان جدا شدن از من برای مصطفی سخت تر از دیگران بود چرا که واقعا بمن وابسته شده بود.مصطفی چهره اش را میان دستانش پنهان کرده بود و با صدای بلند میگریست .او را بغل کردم و در حال بوسیدنش سفارش کردم که با خط خودش برایم نامه بنویسد و قول دادم که زود به زود برای دیدارش به ایران بیایم .هواپیمای ما به مقصد بحرین در ساعت دو و چهل و پنج دقیقه بعد از ظهر به پرواز در آمد و مرا با خود بسوی سرنوشت نامعلومی میبرد.

در تمام مدتی که در راه بودیم و حتی لحظه ای که چرخهای هواپیما با تکان سختی به زمین برخورد کرد گونه هایم از اشک خیس بود فرید که در کنارم نشسته بود سعی میکرد آرامم کند اما بی فایده بود عاقبت چشمه اشکم خشکید و فقط بغضی مانند گلوله در گلویم بجا ماند.
در فرودگاه بحرین راننده دایی همراه با کادیلاک سرمه ای رنگش منتظر ما بود .او قبلا تلفنی از ساعت حرکت ما مطلع شده بود .فکر میکردم دیگر افراد خانواده فرید را در فرودگاه منتظر خواهیم دید.اما هیچکس زحمت استقبال به خود را نداده بود نتیجه گرفتم که حتما ورود عروس خانواده چنان حائز اهمیت نبوده است.همگی سوار اتومبیل شدیم و مسیر منزل رادر پیش گرفتیم .راننده در حال رانندگی به زبان عربی خوش و بشی با فرید کرد که من چیزی از آن دستگیرم نشد دایی طالب از او کرد و برای هر کدام پاسخی شنید.البته همه مکالمه به زبان عربی بود و من حتی یک کلامم درک نکردم .گذشتم از خیابانهایی که د ر دو طرف آن دیوارهای ### از شمشاد و تخلهای زینتی و بی عاریه چشم میخورد مرا به یاد شهرم می انداخت و آسمان بحرین هم همچون دل من گرفته و ابری بود .بعد از طی مسافتی به محوطه ی رسیدیم که خانه های خوش نمایی در آنجا بنا شده بود هر یک از منازل در اطراف خود محیط سرسبزی داشت که با گیاهان و درختان مخصوص گرمسیر تزیین شده بود راننده جلوی پارکینگ یکی از منازلی که نمای بیرونی آن بسیار زیبا بود متوقف شد و با به صدا در آوردن بوق اتومبیل پیرمردی در ورودی پارکینگ را باز کرد و در همان با لبخندی که لثه بی دندانش را نمایان میکرد به زبان عربی خیر مقدم گفت دایی طالب به هنگام پیاده شدن دستوراتی به راننده داد و فرید برای پیاده شدن به من کمک کرد .نمیدانم بر اثر وارد شدن به یک محیط بیگانه و یا بخاطر شکوه و جلال منزل دایی بود که کمی ددستپاچه شده بودم به نحوی که توجه دیگران را جلب نکنم نگاهی بخود کردم تا از آراسته بودنم مطمئن باشم .دایی و زینت خانم جلوتر در حرکت بودند فرید دست در بازوی من انداخت و گفت بیا با خانواده ام آشتا شو.
در ورودی ساختمان باز شد و دو زن جوان و یک مرد که تقریبا ۳۰ ساله بنظر میرسید همینطور پسر بچه ای تقریبا دوازده ساله بیرون آمد ند و با گرمی با دایی و زندایی حال و احوال کردند.از قبل میدانستم که فرید ۲ خواهر داره و یک برادر که احتمالا همین پسر بچه بود که بر خلاف دیگرا با شور و شوق زیاد جلو آمد و با فرید و من سلام و روبوسی کرد.از همان ابتدای امر مهر حمید برادر فرید به دلم نشست.یکی از خواهران فرید همراه با مرد جوانی که حتما همسرش بود (چرا که میدانستم یکی از خواهران او متاهل است)با تانی جلو آمد و با ما احوال پرسی کردند فائزه خواهر بزرگ فرید مرا یاد لیلا می انداخت چون از نظر شکل و ظاهر شباهت زیادی به او داشت .ولی حمیرا خواهر کوچکتر از او بهتر بنظر میرسید و کمی از زیبایی مادر را به ارث برده بود.حمرا در برخورد با من صمیمی تر بود و لااقل بوسه او سرد و بی مهر نبود .بعد از آشنایی با تک تک آنها همگی به درون عمارت رفتیم.انصافا برای اولین بار بود که به خانه ای به آن بزرگی و مجللی داخل میشدم.بهمین خاطر کمی معذب و ناراحت بودم.ناراحتی من وقتی بیشتر میشد که حاضرین بدون رعایت حال من مدام به زبان عربی سخن میگفتند.بعد از گذشت مدتی به فرید گفتم:من خسته هستم ممکن است اتاقم را نشانم دهی؟وقتی متوجه حال من شد همراه با عذر خواهی گفت:مرا ببخش آنقدر برای تعریف مراسم عروسی عجله داشتم که از یاد بردم تو چقدر خسته ای .بدنبال آن از جا برخاست و خطاب به حاضرین گفت:فعلا با اجازه شیرین را به اتاقش میبرم تا کمی استراحت کند و در همان حال دست مرا کشید که همراهیش کنم.به هنگام عذر خواهی به خاطر ترک آنجا متوجه لبخند موزیانه و نگاه معنی داری بین زندایی و فائزه شدم.
اتاق خواب من در طبقه دوم ساختمان قرار داشت و اتاق بزرگ و نورگیری بود که ۲ پنجره عریض داشت که نمای باغ و عمارتهای روبرو را نشان میداد.یکی از پنجره ها در جهتی بود که میشد به وضوح سطح آبی دریا را تماشا کرد و مرغان ماهی خوار را دید که بی پروا در فضای ساحل در پرواز بودند.در زیر پنجره قسمتی از نکای باغ که از گلهای شاه پسند و دیواره ای از گلهای کاغذی و پیچکهای سرسبز پوشیده شده بود خود نمایی میکردندتزیینات داخل اتاق هم جلوه خاصی داشت.تخت دو نفره سفید رنگ که در قسمت بالای آن کنده کاری بسیار ظریفی داشت و در گوشه تخت دو آباژور که کلاهک آنها از نی های ظریف بامبو بطور کنگره ای و مشبک ساخته شده بودزیبایی خود را به رخ میکشید.میز ارایش با آینه ای مدوربه رنگ سفید همراه با کتابخانه ای به همان رنگ که در دیوار قرار داشت و دو گلدان طبیعی در دو گوشه اتاق همه و همه خود برای زیباتر کردن فضای اتاق به نمایش گذاشته بودند.هر دو پنجره با پرده تو ر سفید که در قسمت پایین حالت دالبر داشت و در حاشیه پایین آن شکل قوهای سفید و برجسته ای را نشان میداد پوشیده شده بود .دیوارها به رنگ صورتی یاسمنی بودند که باعث آرامش انسان میشد .کنار پنجره در ال تماشای باغ بودم که ضربه ای بهدر اتاق مرا از عالم نخیل بیرون کشیده و به آنسو برگشتم و حمیرا را دیدم که با خوشرویی وارد شد .همراه با لبخندی گفت:از اتاق خوابت راضی هستی؟بیشتر وسایل اینجا را من به سلیقه خود انتخاب کردم.با لبخن متقابلی گفتم:سلیقه شما حرف ندارد به خاطر زحمتی که برای من کشیدی بینهایت متشکرم.بعد پرسیدم خانه شما چند طبقه است؟حمیرا توضیح داد:خانه در دو طبقه خلاصه میشود ولی هر طبقه از دو قسمت مجزا تشکیل شده است مثلا در این قسمت علائه بر اتاق خواب شما دو اتاق خواب دیگر هم هست و همینطور دو سری گرماااابه و دستشویی در این قسمت ساخته شده است و اگر ار هال وسط بگذریم درست شبیه این ساختمان در قسمت دیگر هم بنا شده است.اما در طبقه همکف فقط یک طرف مجخز به سرویس است و سمتدیگر کلا به سالنهای پذیرایی اختصاص دارد.آشپزخانه هم که برای خودش یک ساختمان بزرگ و مجزا دارد.پرسیدمکفائزه هم با شما زندگی میکند؟در حالیکهدستم را میگرفت مرا بسوی پنجره کشید و گفت:نه بیا تا خانه او را نشانت بدهم.ساختمانی که کمی با آنجا فاصلهداشت و تقریبا کوچکتر از این عمارت بود را نشانم داد.بعد پرسید:راستی خستگیت برطرف شد؟با تشکر گفتم:بله بهترم .پس حالا که خسته نیستی بیا تا همه جا را از نزدیک نشانت دهم.در همان حال دستم را کشید و من همراه او راه افتادم.حمیرا تقریبا هم سن و ساله من بود و اینطور که بنظر میرسید دختر خئنگرم و مهربانی بود وجود او در آن خانه برای من نعمتی به حساب می آمد .حمیرا همه اتاقهای طبقه بالا را نشانم داد .یکی از آنها که درست مخالف اتاق من بود نظر مرا بیشتر از بقیه بخود جلب کرد وجود تخت دو نفره و میز ارایش همینطور عکس فرید که در قاب عکس زیبایی روی میز آرایش خود نمایی میکرد سبب شد بپرسم اینجا اتاق خواب کیست؟او که از سوال نا به هنگام من کمی دستپاچه شده بود از روی اجبار پاسخ داد:این اتاق قبلا مطعلق به فرید بود ولی وقتی خبر ازدواج شما را شنیدیم اتاق دیگری برای شما مهیا کردیم.من که معنی این کار را نمیدانستم پرسیدم:چرا خودتان را به زحمت انداختید؟در این اتاق هم میشود به راحتی زندگی کرد.چهره برافروخته حمیرا خبر از التهاب درونش میدادو گفتن پاسخ را برایش مشکل کرده بود با اینهمه گفت:این عقیده فرید بود که آن اتاق را برای شما تهیه کنیم .در حینی که سرگرم صحبت بود در آنجا را بست و مرا به طبقه پایین برد .۳ اتاق خواب طبقه پایین توسط دایی و همسرش حمیرا و حمید اشغال شده بود.سالنهای پذیرایی بسیار مجلل بودند .کف ساختمان از سنگهای مر مر ### رنگی پوشیده شده بود.فرشهای دست باف درجه یک ایرانی در میان سالنها نمای خاصی داشت .وجود لوسترهای بزرگی از جنس کریستال که از سقف سالنها آویزان بود مبلهای گران قیمتی که در سالن پذیرایی به چشم میخورد و هماهنگ با سرویس غذا خوری بود .بوفه ای از چوب گردو که سرتاسر یکی از دیوارهای سالن غذاخوری را بخود اختصاص داده بود و با انواع ظروف نفیس تزیین شده بود گلدانهای مر مری که در گوشه و کنار سالن همراه با گیاهان سرسبز و خوش نمای خود طراوت ظبیعت را به خاطر می آورد .وجود ستونهایی که از سنگ سفید که در میان مسیر ربط سالنها به یکدیگر به صورت مارپیچ تا زیر سقف کشیده شده بود تابلوهای پر ارزشی که بر دیوارها خودنمایی میکرد و پرده های خوش رنگی که با رنگ دیوارها انتخاب شده بود و همه و همه شکوه و جلال خاصی به محیط آنجا داده بود.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!