رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

خلاصه رمان : داستان دختری بسیار زیبا، مهربان و خوب به نام شیرین است که به خاطر این صفات مورد توجه همگان است. در خانواده پر جمعیت و فقیری زندگی می کند که تفاوت ظاهریش با افراد خانواده برایش تعجب آور است. از همه بیشتر برادر بزرگترش علی به او محبت می کند کم کم بر اثر تلاشهای علی خانواده از حالت فقر بیرون میاید دایی خانواده و پسرش فرید برای شرکت در عروسی برادر شیرین از بحرین به ایران میاید و فرید هم به جمع دوستداران شیرین افزوده می شود.
در این میان شیرین متوجه می شود که برادر بزرگترش هم بشدت عاشق دختری است ولی راضی نمی شود اسم و مشخصات دختر را به خانواده بگوید، بعد از یک سال دوباره دایی و فرید این بار به همراه زندایی به ایران میایند و شیرین را خواستگاری می کنند …

زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از کلاسها بیرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند .من و لیلا هم کیفهایمان را برداشتیم و راهی منزل شدیم .نیم روز بود و هوا نسبتا گرم مسیری که ما برای رسیدن به خانه انتخاب کرده بودیم یکی از کوتاهترین و متنوعترین راهها بود چون که وجود بازارچه ای که تقریبا نیمی از راه را بخود اختصاص داده بود سبب میشد خستگی راه را کمتر احساس کنیم.وجود مغازه های مختلف و رفت و آمد مردم سر و صدای اتومبیلهای در حال حرکت و داد وفریاد دست فروشها که هر کدام سعی داشتند جنس خود را به فروش برسانند همیشه باعث تفریح ما میشد .من .لیلا بیشتر اوقات در موقع عبور از جلوبازارچه دقایقی را صرف نگاه کرد به تک تک مغازه ها میکردیم و غافل از گذشت زمان از دیدن خوراکیهای گوناگون در حال و هوای آن مکان لذت میبردیم.آنروز بعد از ریسیدن به سر کوچه مان تازه فهمیدیم که باید قدمهایمان را کمی تندتر کنیم تا زودتر به خانه برسیم در همان حال از دور متوجه شلوغی و هیاهوی عده ای شدیم.بی اختیار به طرف لیلا برگشتم و با نگرانی پرسیدم:بنظرت چه شده؟لیلا هم که از چهره اش پیدا بود به هیجان آمده با لحن ناراحتی گفت:حتما همسایه ها به جان هم افتاده اند.کمی که نزدیکتر شدیم دانستم حدس لیلا درست بوده است .کوچه ما به میدان مبارزه تبدیل شده بود طرفین دعوا در وسط معرکه مشغول فحش و ناسزا گویی بودند و عده زیادی از مردم محل دایره وار به گرد آنها حلقه زده بودند.چند نفر هم به حالت میانجیگری سرگرم جدا کردن طرفین دعوا بودند مادر منصور که روسریش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود یک پایه جدال و طرف مقابلش مادر مجید بود که او هم از نظر آشفته دست کمی از آن یک نداشت و از شدت عصبانیت کف سفیدی به دهان آورده بود.مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دلیل هنوز پای مردها به میان نیامده بود .در دل خدا را شکر کردم که مادر من در این جریان دخالتی نداشته.همانطور که با هیجان سرگرم تماشا بودیم صدای مادر ما را به خودمان آورد .با لحن تحکم آمیزی گفت:بچه ها برای چه آنجا ایستاده اید ؟به ئنبال لیلا با عجله از میان مردم گذشتیم بعد از سلام داخل منزل شدیم.لیلا با عجله کیف و لباسهایش را درون اتاق پرت کرد و رفت که بقیه ماجرا را دنبال کند و من مجبور شدم علاوه بر وسایل خود لوازم او را هم جمع و جور کنم.وقتی به حیاط برگشتم مصطفی برادر کوچکم به دامنم چسبید و گفت:شیرین امروز برایم چیزی نخریدی؟به یاد شکلات توی جیبم افتادم و گفتم:اول بگو ببینم امروز پسر خوبی بودی؟با حالت بامزه ای که دندانهای شیری کرم خورده اش را نشان میداد خندید و گفت:بله بودم.دستش را گرفتم و گفتم آفرین پسر خوب بیا تا یک شکلات خوشمزه به تو بدهم.
سرگرم مصطفی بودم که مادر و لیلا و پشت سرشان علی وارد حیاط شدند.خواستم بپرسم دعوا به کجا کشید ؟ولی چهره عصبانی علی مرا ساکت کرد با صدای بلندی بر سر لیلا فریاد کشید:صدبار نگفتم در این مواقع حق نداری از منرل خارج بشوی؟آخر مگر تو سر پیازی یا ته پیاز که در میان جمع ول میگشتی؟لیلا از ترس به پشت مادر پناه برده بود علی با حالت گلایه خطاب به مادر گفت:اگر شما نمیرفتید به دعوای مردم نگاه کنید این وروجک هم آنجا نمی ایستاد به آن چرندیات گوش کند.مادر آرام غر غری کرد و بطرف آشپزخانه رفت لیلا هم از ترس پرید توی دستشویی وبا کمی ترس و لرز سلام کردم.داداش علی متوجه من شد و لحن کلامش که تا آن لحظه تند و عصبی بود کمی نرمتر شد و به آرامی گفت:سلام دختر خوب.از طرز بیانش و کلمه دختر خوب لبخندی زدم و در همان حال جلو رفتم و بسته های میوه ای که در دستش بود گرفتم.نگاه پر مهرش را بمن انداخت و پرسید:امروز درسها چطور بود؟گفتم امتحان ریاضی داشتیم که خوب دادم.فردا هم تاریخو جغرافیا داریم با آنکه چهره اش خسته بود ولی لبخندی زد و گفت:س امروز هم درسهایت را بخوان که امتحانات فردا هم خوب بشود دوست دارم امسال هم ما را روسفید کنی .سرم را زیر انداختم و گفتم:چشم داداش. موقع صرف نهارمادر جریان دعوای همسایه ها را با آب و تاب برای پدر تعریف کرد و گفت:بالاخره با پادرمیانی قضیه خاتمه پیدا کرد ولی در این میان همه فهمیدند که خواهر مجید شبها جایش را خیس میکند و منصور با دختر همسایه بغلی بی اجازه بابا و ننه نامزد شده اند.حالا بگذریم راست یا دروغ چه تهمتهایی که به آنها زدند.من و لیلا و نرگس به هم نگاه کردیم و یواشکی خندیدیم .علی به صدای بلتد گفت:بس کنید مادر همه حرفی را که نباید جلو این بچه ها به زبان آورد .وقتی میگویم این نیم وجبی نباید برود به این دعواها نگاه کند به خاطر همین حرفاست.مادر دیگر چیزی نگفت و سخن را کوتاه کرد.بعد از اتمام غذا سفره را جمع کردیم و طبق روال هر روز سینس چای را همراه با زیر سیگاری جلوی پدر گذاشتیم.
پدر مرد آرام و خوش خلقی بود که به صفات خوب او بردباری و زحمت کشی را هم میتوان اضافه کرد.چرا که هر روز صبح زود تا ظهر در اداره آب کار میکد و بعد از صرف نهار و کمی استراحت در جای دیگری مشغول به کار میشد شغل دومش تا نزدیکیهای شب به طول می انجامید و معمولا وقتی بخانه بر میگشت کاملا خورد و خسته بود.در این دوران اکثر مردم از سطح در آمد کمی برخوردار بودند و به همین خاطر پدر مجبور بود برای رفاه ۹ سر عائله اش بیشتر تلاش کند .گرچه در این میان علی هم از هیچ تلاشی کوتاهی نمیکرد.او به گفته همه دوستان و آشنایان پسر پاک و نجیبی بود که همیشه یک هدف را دنبال کرده بود درس و همراه آن کار که هم خرج خود را در بیاورد و هم آنکه کمک خرج زندگی ما باشد.اکبر و محمود هم که هنوز محصل بودند خود را مجبور به انجام کاری نمیدانستند مصطفی هم که هنوز به مدرسه نرفته بود.من و لیلا فقط یک سال تفاوت سن داشتیم بقول مادر شیره به شیذ بودیم ولی خواهر بزرگم نرگس ۳سال از لیلا و ۴ سال از من بزرگتر بود .اگر بعضی وقتها مشکلات مالی در بین نبود خانواده خوشبختی بودیم یا دست کم در بین بقیه همسایه ها که هر روز سر و صدای یکی از آنها بلند بود و دائما درگیری داشتند خانواده ما آدمهای کم سر و صدایی بودند.
این روزها مادر توجه بیشتری به نرگس میکرد.بعضی وقتها جسته و گریخته از او میشنیدم که میگفت باید به فکر تهیه لوازمی برای نرگس باشم چرا که او دیگر بزرگ شده است و امروز فردا است که به خانه بخت برود تعجب من از این بود که مادر چرا حرفی از علی بمیان نمی اورد هر چه باشد او از همه بزرگتر بود با این فکر یکبار که دوباره مسئله نرگش را پیش کشید پرسیدم:مادر چرا علی ازدواج نمیکند؟مثل اینکه چیز تازه ای شنیده باشد از گوشه چشم نگاهی بمن کرد و با حالت بخصوصی گفت:او تازه مشغول کار شده بعد از یک عمر سختی کشیدن حالا که کمی دست و بالمان باز شده نه بدار نه ببار فوری گرفتارش کنیم؟میدانی اگر ازدواج کرد دیگر ریالی به ما کمک نخواهد کرد و آنوقت برمیگردیم به جای اولمان بگذار کمی زندگیمان سر و سامان بگیرد به موقع برای او هم اقدام خواهیم کرد.خوشبختانه چیزی که زیاد است دختر دم بخت .از مادر تعجب میکردم که چطور راجع به پسر بزرگش اینطور قضاوت میکند مگر زندگی علی با نرگس چه فرقی داشت که به خاطر رفاه بقیه او باید زحمت میکشید ؟وقتی دوباره قضیه نرگس را پیش کشید حرصم گرفت و بلند شدم که به سراغ درسهایم بروم.
یکی از روزهای آخر خرداد بود و هوا دیگر حسابی گرم شده بود من و لیلا عرق ریزان از سر جلسه آخرین امتحان به خانه برمیگشتیم.لیلا با آنکه یکسال از من بزرگتر بود چون سال قبل در جا زده بود همکلاس من بود امسال برای هر دوی ما حائز اهمیت بود چرا که در صورت قبولی سال بعد به دبیرستان میرفتیم و این موضوع با تعریفهایی که نرگس از دبیرستان میکرد خیلی برایمان مهم بود.البته خیال م بیشتر از بابت لیلا ناراحت بود چون او از نظر درسی ضعیف بود .معمولا برای پیش برد او در اوقات فراغت معلم سر خانه او بودم و هر چه را که یاد میگرفتیم باید به زور در مغز او فرو میکردم.بقیه بچه ها خودشان را راحت کرده بودند و کاری به کار او نداشتند حتی بمن هم اگر احتیاج داشتم کمکی نمیکردن در اینطور مواقع اگر اشکالی برایم پیش میامد به سراغ علی میرفتم و از او کمک میگرفتم.علی همیشه با یک دنیا مهربانی هر چه قدر که لازم بود وقت صرف من میکرد تا همه مطالب را خوب یاد بگیرم .بعضی وقتها هم برای تشویق یواشکی میگفت:من به نرگس و لیلا امیدی ندارم ولی امیدوارم تو در تحصیل علم به مراتب بالایی برسی و مایه افتخار من و خانواده باشی.در پاسخ محبتهای او قول دادم که همه تلاش خود را بکنم.بین افراد خانواده داداش علی را بیش از همه دوست داشتم چرا که او یکپارچه محبت گذشت و فداکاری بود.البته نه اینکه به دیگران بی علاقه باشم اما رفتار بقیه خواهرها و برادرهای من به نحوی بود که همیشه باعث ایجاد فاصله بین ما میشد.
شاید همه اینها به خاطر تفاوت ظاهری ما بود چون من شبیه به هیچیک از افراد خانواده نبودم.معمولا در برخورد با دیگران همه متوجه این تفاوت میشدند و با تعجب و کنجکاوانه اینو به رخ خانواده ام میکشیدند و همین امر بیشتر سبب میشد که فاصله بین ما روز به روز عمیقتر شود.در این میان رفتار ۲ خواهرم با من حالت بدی بخود میگرفت.و بیشتر اوقات کینه و کدورت را در نگاه یا اعمالشان احساس میکردم.در عوض رفتار مهر آمیز پدر و مادرم و محبتهای بی پایان علی جبران همه چیز را میکرد.خانواده من رنگ پوستی تیره داشتند همراه با موهای وزوزی و صورت برجسته روی هم رفته همه بچه ها بی شباهت به پدر و مادر نبودند.فقط علی از این قاعده مستثنی بود البته او هم پوست نسبتا سبزه ای داشت ولی در عوض همه اعضای صورتش تک تک خوش حالت و زیبا بود چشمهای درشت و سیاه رنگش مانند آینه ای نمایانگر احوال درونش بود مثلا مواقعی که خوشحال بود یا نگران بخوبی میشد از حالت چشمها یا نگاهش فهمید در موقع عصبانیت یکی از ابروان سیاه رنگش خود به خود به طرف بالا تمایل پیدا میکرد و طره ای از موهای شبحی رنگش به روی پیشانی می افتاد.روی هم رفته از آن تیپهایی بود که وقتی در مجلس یا جمعی حضور داشت ئخترها سعی فراوان میکردند که توجهش را بخود جلب کنند.دختران همسایه هم از این قائده مستثنی نبودند و مواقعی که علی در منزل بود به بهانه سوالات درسی به خانه ما می آمدند و با هزار ناز و ادا از او کمک میخواستند.این برنامه وقتی قوت گرفت که علی در شرکت نفت استخدام شد.بعد از آن ما دیگر از دست مزاحمتهای آنها آسایش نداشتیم.خلاصه از علی که بگذریم مشکل اصلی من ظاهر خودم بود نمیدانم چرا از نظر شکل ظاهر اینهمه با افراد خانواده ام تفاوت داشتم .وقتی در آینه نگاه میکردم بجای سپاس از لطف خدای مهربان که به من ظاهری خوب عطا کرده بود همیشه با خود میگفتم چرا؟دلیل اینهمه تفاوت چیست؟یکبار که همراه با مادر سرگرم انجام کارهای آشپزخانه بودیم پرسیدم:راستی چرا من شبیه هیچیک از شما نیستم؟و برای اینکه به او بر نخورده باشد اضافه کردم خیلی دلم میخواست شکل شما باشم.مادر با بخندی گفت:ای دروغگگو منظورت اینست که تو به خاطر اینهمه زیبایی ناراحتی؟خجالت کشیدم و گفتم:مسئله این نیست که من زشتم یا زیبا چرا شبیه شما نیستم؟او سرش را پایین انداخت و همانطور که برنجها را پاک میکرد گفت:تو شبیه به مادر خدا بیامرز من هستی او هم درست به زیبایی تو بود ولی متاسفانه من و خاله طلعت هیچکدام از زیبایی او به ارث نبردیم .پس از آن حرف را عوض کرد و از مسائل دیگر سخن به میان آورد.
نیمه های تیر ماه بود که من و لیلا نتیجه هایمان را گرفتیم.خوشبختانه هر ۲ قبول شدیم خوشحالی من بیشتر برای لیلا بود چرا که اگر او قبول نمیشد آغاز دردسر من بود بعد از ظهر علی از پالایشگاه برگشت و به هر دوی ما نفری ۵۰ تومن داد که برای ما پول زیادی بود.وقتی آنرا میگرفتم همراه با تشکر گفتم:داداش این من هستم که باید به شما هدیه ای بدهم چرا که اگرزحمات و کمکهای بیدریغ شما نبود من به این راحتی قبول نمیشدم.نگاه پر مهری بمن کرد و گفت:تو بهترین هدیه را بمن دادی و آن معدل عالی تو بود نمیدانی چقدر خوشحالم.
پدر هم وقتی آنشب از کار برگشت به مناسبت قبولی ما یک جعبه شیرینی خریده بود.شب خوبی و همگی خوشحال بودیم اما چهره نرگس در این بین از نگرانی سخن میگفت.مادر با لبخندی گفت:تا ببینیم نرگس امسال چه کار کرده؟او با چهره ای که رنگ به رنگ میشد در دفاع از خود گفت:درسهای دبیرستان خیلی سخت است مثل دبستان که نیستو بالاخره وقتی نتیجه را گرفت ار ۷ درس تجدید شده بود .اکبر و محمود هم دست کمی از او نداشتند و آنها هم هرکدام چند تایی تجدید آورده بودند.در یکی از روزهای آخر تابستان بود که پدر زودتر از معمول بخانه برگشت از ظاهرش پیدا بود که از موضوعی ناراحت است بعد از تعویض لباس و شستشوی دست و صورت با مادر مشغول صحبت شد آرام صحبت میکرد با آنکه گوشهایم را تیز کرده بودم ولی چیزی از حرفهای آنها نفهمیدم.فقط متوجه شدم که مادر کمی ناراحت شد و گفت:خدا رحمتش کند.و در حالی که از پهلوی پدر بلند میشد اضافه کرد:این شتری است که دم هر خانه ای میخوابد.خیلی مایل بودن بدانم چه شده.چه کسی را خدا رحمت کند و جریان شتر چیست؟تا آنجایی که من خبر داشتم در همسایگی ما اتفاقی پیش نیامده بود پس صحبت بر سر که بود از نرگس پرسیدم تو میدانی موضوع از چه قرار است؟او هم اظهار بی اطلاعی کرد.در آشپزخانه سرگرم تهیه مخلفات سفره بودیم که علی از راه رسید نرگس سفره را براداشت و به اتاق رفت تازگیها به خاطر افتضاحی که در درسها بالا آورده بود سعی میکرد بیشتر در کارهای منزل کمک کند.وقتی برگشت با حالت عجیبی گفت:علی داشت گریه میکرد از این خبر دلم لرزید بشقابها را برداشتم و به اتاق رفتم.در حالیکه آنها را روی سفره میچیدم همه حواسم به علی بود.او در حالی که سرش به پایین بود به حالی نشسته بود که یک زانو را در ستون آرنجش کرده بود وبا همان دست شقیقه هایش را میفشرد.فهمیدم که شدیدا از چیزی در رنج است و میخواهد اندوهش را از دیگران پنهان کتد.لرزشی بر تمام قامتم افتاده بود و آن دل درد لعنتی که در موقع دلهره به من دست میداد به سراغم آمده بود.بی اختیار بغض کردم تا بحال هیچ وقت او را به آنحال ندیده بودم.اکبر و محمود هم که همیشه
br br
نسبت به اوضاع و احوال بیتفاوت بودند حالا به حالت مغموم در یک گوشه اتاق نشسته بودند.مادر که با آمدن من رشته کلامش پاره شده بود دوبراه شروع به صحبت کرد و گفت بهتر است امروز حرکت کنی و لااقل تا مراسم شب ۷ آنجا باشیبعد پرسید:میتوانی مرخصی بگیری؟ علی همانطور که سرش پایین بود گفت:تا ببینیم چه میشود.وقتی مادر برای کشیدن غذا به آشپزخانه آمد به التماس گفتم:مادر خواهش میکنم بگو چرا داداش ناراحت بود؟مگر چه کسی مرده که او اینطور ناراحت است ؟نگاه عجیبی بمن کرد و گفت:لازم است که موضوع را بدانی ولی بعدا حالا بیا این دیس برنج را ببر بگذار روی سفره .دیگر سوالی نکردم.و عصر همان روز وقتی برای گرفتن بلیط از منزل خارج شد مادر جریان را برایم فاش کرد که حتی در خواب هم باورش برایم مشکل بود او گفت:وقتی با عباس ازدواج کردم او از همسر اولش صاحب یک پسر ۳ ساله بود مادر به نحوی صحبت میکرد مثل اینکه به زمانهای گذشته برگشته بود.او چنین ادامه داد عباس راجع به همسر قبلیش زیاد صحبت نمیکرد تنها چیزی که از طوبی(زن قبلی پدر)میدانم این بود که او زن زیبا و دلربایی بوده ولی متاسفانه همین زیبایی باعث بدبختیش شد.او با داشتن علی که فقط ۳ سال داشت و شوهر مهربانی چون عباس فریب مرد شیطان صفتی را خورد و یکروز بیخبر با آن مرد به جای نامعلومی فرار کید.تا مدتی همه از او بیخبر بودند ولی از جایی که خداوند شاهد و ناظر بر همه اعمال بنده هاست و چوبش بیصدا به تن گناهکاران خواهد خورد چند سال بعد در یک حادثه آتش سوزی صورت و بدن طوبی دچار سوختگی میشود و در آن میان مردی که فریبش داده بود به تنهایی رهایش کرده و خود به جای نامعلومی میرود سالها بود که طوبی همراه پدر و مادرش در اراک زندگی میکرد علی که همه سرگذشت مادر را از آغاز تا پایان میدانست اوایل خیلی از او بیزار بود ولی نامه سراسر پشیمانی مادر بدستش رسید کمی نسبت به او نرمتر شد این اواخر هر وقت فرصتی پیش میامد به دیدنش میرفت هر ماه مقداری پول برایش میفرستاد .در اینجا مادر نفس عمیقی کشید و گفت:از قدیم گفته اند بد نکن تا بد نبینی این هم عاقبت کار حالا دیگر از عذاب این دنیا راحت شد خدا او را بیامرزد و از سر تقصیراتش بگذرد .بی اختیار گفتم آمین و قطره اشکی را که از گوشه چشمم روان بود با سر انگشت پاک کردم.
وقتی برگشت اطلاع داد برای ساعت ۷ همان شب بلیط گرفته است بعد متوجه من شد و پرسید:شیرین چرا گریه میکنی؟به او نزدیک شدم و دست روی بازویش گذاشتم و با صدای بغض آلود گفتم:داداش من خبرنداشتم که تو…اما نتوانستم حرفم را تمام کنم و به گریه افتادم او سرم را در آغوش گرفت و *نو ا زش * کرد بعد با کلام مهربانی گفت:گریه نکن خدا او را بیامرزد ولی او فقط اسما مادر من بود مادر واقعی من اینجاست و خداوند او را برای همه ما نگهدارد حالا برو صورتت را آب بزن دوست ندارم تو را غمگین ببینم.وقتی سرم را از روی *س ی ن ه * علی بلند کردممتوجه مادر شدم که تمام صورتش از رضایت و خوشحالی از کلام علی برق میزد.این عین واقعیت بود که علی مادر را خیلی دوست داشت در تمام عمرم حتی یکبار ندیدم که او به مادر بی احترامی کند یا او را از خود برنجاند.چند روز بعد وقتی از سفر برگشت ظاهرش کمی عوض شده بود ریشهایش کمی در آمده و لاغرتر به نظر میرسید .طی این چند روز غیبتش دلم خیلی برایش تنگ شده بود .به محض دیدنش جلو دویدم و به او سلام کردم با خوشرویی جوابم را داد و احوالم را پرسید بعد با همه احوالپرسی کرد آنروز خانه ما شلوغ بود چرا که خاله طلعت و بچه هایش مهمان ما بودند .خاله را خیلی دوست داشتم زن بذله گو و خوشرویی بود .با آنکه سن و سالی از او میگذشت ولی زنده دل و سر حال بود.به عکس او شوهرش مردی آرام و کم حرف بود که تا لازم نمیشد صحبتی نمیکرد .بچه های خاله همگی اخلاق مادر را به ارث برده بودند و شیطان و پر سر و صدا بودند.آنروز به همه ما خوش گذشت بعد از صرف نهار سرگرم دور گرداندن ظرف بزرگ هندوانه بودم که سر شوخی خاله باز شد.سر به سر همه میگذاشت و با شوخیهایش همه را به خنده می انداخت بعد یکباره ساکت شد و همه را دعوت به سکوت کرد و گفت:لطفا همگی ساکت میخواهم موضوعی را مطرح کنم.لحن گفتارش به نحوی بود که باز عده ای را به خنده واداشت.اینبار کمی جدیتر گفت:امروز به اینجا آمده ام که عروس خود را خواستگاری کنم.بر اثر اعلام این خبر غیر مترقبه همه حاضرین با تعجب به هم نگاه کردند.چشم من برای لحظه ای به مادر افتاد و لبخند مرموزی را روی صورت مشاهده کردم و دانستم که او از موضوع خبر داشته است.تحت تاثیر لبخند او منهم خندیدم و نگاهم را روی بقیه به گردش در آوردم در همان حال چشمم به علی افتاد و متوجه پریدگی رنگ او شدم.از دیدن حالت چهره او خنده رو لبم ماسید و تعجب کردم که چرا او ناراحت است .در میان صدای پدر مرا بخود آورد او با لحن ملایمی پرسید :خوب حالا این عروس شما کی هست که ما خبر نداریم؟خاله چشمهای شوخش را به طرف نرگس چرخاند و گفت:عروس خانم که خودش میداند که مقصودم کیست من فقط اینجا آمده ام که در حضور همگی بله را از شما و از او بگیرم .دیگر برای همه ما مشخص شد که منظور او نرگس است.نگاهی به نرگس انداختم و چهره او را که از شرم گلگون شده بود دیدم.وقتی همه را متوجه خود دید سرش را بزیر انداخت و از اتاق خارج شد .فریدون پسر بزرگ خاله هم دست کمی از او نداشت و از شرم خیس عرق بود وفریدون پسر قد بلند خاله بعد از گرفتن سیکل وارد ارتش شد و بعد از گذراندن یک دوره یکساله به درجه گروهبام دوم نائل شد.به تازگی هم خیلی به خودش میرسید و از نظر ظاهر جوان برازنده ای شده بود.صدای خاله را شنیدم که همراه با لبخندی پرسید:عباس آقا بله؟پدر خندید و گفت:طلعت خانم مثل اینکه ما را با عروس خانم اشتباه گرفتی؟بر اثر این حرف همه به خنده افتادند .خاله میان خنده گفت:اختیار دارید عباس آقا ولی عروس خانم به رسم خودش با علامت سکوت رضایتش را اعلام کرد.
از طرف خواهرم هم که خیالم راحت است .فقط میماند شما که بزرگی کنید و اجازه بفرمایید.پدر همراه با تعارف گفت:اجازه ما هم بدست شماست اگر دختر و پسر به این امر راضی باشند ما هم میگوییم مبارک است.در همان حال خاله و مادر با صدای بلند هلهله کردندو مبارک باد گفتند.پدر و شوهر خاله هم صورت یکدیگر را بوسیدند و فریدون صورت هر ۲ را بوسید.خاله که موقعیت را مناسب یافته بود سینی چای را جلو کشید و محتویان آنرا خالی کرد و در حالی که با آن ضرب میگرفت با صدای گرمی شروع به خواندن کرد.از اتاق بیرون آمدم و بدنبال نرگس به اتاقهای دیگر سرک کشیدم.او را متفکر در یکی از اتاقها پیدا کردم.نزدیکش نشستم و بعد از زمینه چینی پرسیدم:تو و فریدون از قبل به یکدیگر علاقه داشتید؟نرگس که گونه هایش گلگون شده بود همراه با لبخندی سرش را به علامت مثبت تکان داد.به او تبریک گفتم و برایش آرزوی خوشبختی کردم.وقتی به اتاق برگشتم علی را تو جمع ندیدم.نمیدانم چه مدت طول کشید چرا که با اشتیاق به هنرنمایی خاله نگاه میکردم که علی صدایم کرد.وقتی به حیاط رفتم متوجه ظرف بستنی در دست او شدم.با لبخند آنرا بمن داد و گفت:اینهم شیرینی عروسی نرگس خانم زودتر تا آب نشده ببر همه بخورند.به چهره اش نگاه کردم دیگر اثری از ناراحتی نبود و بجایش لبخند نشسته بود.ظرف بستنی را گرفتم و با خوشحالی سرگرم پذیرایی شدم.یک هفته بعد نرگس و فریدون با هم نامزد شدند و قرار شد جشن عروسی را در آبانماه برگزار کنند.
من و لیلا خود را برای شروع سال تحصیلی آماده میکردیم و هیجان عجیبی داشتیم.مادر باری هر دوی ما روپوش مخصوص را که از بلوز زرد و ۲ سارافون طوسی تشکیل میشد تهیه کرده بود به علاوه جوراب و کفش جدید البته همه اینها از برکت وجود علی بود چرا که تمام مخارج تحصیل ما را به گردن گرفته بود.
شروع دبیرستان برای من با دو حالت متضاد همراه بود.از اینکه وارد محیط آموزشی بزرگتری شده بودم و با دوستان تازه ای آشنا میشدم واقعا خوشحال بودم ولی از دیدن اعمال لیلا که این روزها حساستر شده بود و سعی میکرد به هر طریق مرا برنجاند سخت ناراحت میشدم.هر چقدر سعی میکردم جلوی دیگران با او کنار بیایم ممکن نبود در این مواقع او عصبی تر و لجوجتر میشد .وقتی مشکلم را با مادر در میان گذاشتم با حالتی شبیه سرزنش خطاب بمن گفت:هر چه هست او خواهر بزرگ توست و باید رعایت حالش را بکنی لیلا در درسها ضعیف است و احتیاج به کمک تو دارد شاید این موضوع باعث ناراحتی او میشود .هر چه هست تو سعی کن با خواهرت کنار بیایی و او را از خودت نرنجانی.از اینکه مادر اینگونه قضاوت کرده بود دلخور شدم.ولی بروی خود نیاوردم .آنروز جمعه بود و به خاطر خوبی هوا با خاله طلعت قرار داشتیم به پیک نیک برویم.در شهر ما هوای پاییز بسیار دلچسب بود و اهالی شهر پس از پشت سر گذاشتن چند ماه گرمای شدید میخواستند به هر طریق استفاده کامل را از هوای خنک پاییزی ببرند به همین منظور در روزهای تعطیل در پارکها و جاهای سرسبز و با صفا مملو از جمعیت بود.در این روزها هر کس به فراخور حال خود غذایی می آورند و در نقطه باصفایی در کنار خانواده خستگی یک هفته کار و زحمت را از تن بیرون میکرد.مادر آنروز از صبح زود مشغول تهیه غذا و مخلفاتش بود.نرگس و لیلا از عصر ۵شنبه به منزل خاله رفته بودند.اکبر هم قرار نبود با ما بیاد او گفته بود مسابقه فوتبال دارد و نهار را هم با دوستانش خواهد خورد.اکبر سال قبل دیپلمش را گرفته بود و قرار بود که همین روزها به سربازی برود.ار اینکه مجبور بود از تیم جدا بشود خیلی ناراحت بود و او هم مانند فریدون قد بلند و ۴شانه بود به همین خاطر سمت دروازه بانی تیم را داشت .در روزهایی که اکبر بازی داشت علی و محمود از تماشاچیان ردیف اول بودند.
سرگرم بسته بندی وسایل لازم بودم که صدای بوق مینی بوس رادر جلوی در خانه شنیدم.وقتی به مادر اطلاع دادم پرسید:همه چیز را گذاشتی؟چیزی از قلم نیفتاده؟او را خاطر جمع کردم که همه چیز تکمیل است.وقتی بمن نگاه کرد با تعجب گفت:تو هنوز حاضر نشدی ؟برو تا دیر نشده لباست رو عوض کن.من با عجله به اتاق رفتم و خیلی سریع آماده شدم وقتی بیرون آمدم همه وسایل به درون مینی بوس برده شده بود.فریدون بخاطر راحتی بیشتر آن وسیله نقلیه را اجاره کرده بود.وقتی به مقصد رسیدیم متوجه حضور عده ای شدیم که از ما زرنگتر بودند و بهترین نقاط را گرفته بودند.بعد از چند دور زدن بالاخره جای سرسبزی را پیدا کردیم و جایگزین شدیم.هوا عالی بود و لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد .بچه های خاله طناب و توپ را فراموش نکرده بودند و به محض رسیدن بازی و شیطنت را آغاز کردند.غذای آنروز با خنده و مزاح صرف شد و بسیار دلچسب و خوشمزه بود.بعد از جمع آوری سفره هر کس به سرگرمی مورد علاقه اش مشغول شد.در این میان بزرگترها سرگرم بحث راجع به ضروریات جشن عروسی بودند.فریدون و نرگس در حالیکه دست همدیگرو گرفته بودند قدم زنان از ما دور شدند.در همان حال متوجه لیلا شدم که به حالت بخصوصی به آندو نگاه میکرد.احساس کردم او بدلیلی ناراحت است برای آنکه بیکار نباشم به طرف بچه ها که سرگرم توپ بازی بودند رفتم و با آنها به توپ بازی پرداختم.هنوز دقایقی نگذشته بود که پسر خاله فرشید که سعی میکرد زودتر از من به توپ برسد پایش لیز خورد و روی من افتاد.درد شدیدی در ناحیخ *س ی ن ه * احساس کردم و با ناراحتی از روی زمین بلند شدم.در حال مالش ناحیه ضرب دیده بودم که نگاه علی بمن افتاد پرسید چه شده؟گفتم:زمین خوردم.نگاه ملامت باری به من کرد و گفت:نمیدانستی این بازی مناسب دخترهای خوب و متین نیست؟فکر کردم از دستم دلگیر شده اما وقتی نگاهم به او افتاد متوجه لبخندش شدم و به شوخی گفتم:دیگه تکرار نمیشه قربان.از وقتی شنیده بودم که مادر واقعی علی شخص دیگری بوده همیشه سعیم این بود که بیشتر به او محبت کنم و هیچ وقت باعث ناراحتیش نشوم.نزدیک بساط چای نشستم و همانطور که برای خود چای میریختم صدای او را شنیدم که گفت:لطفا برای منهم بریز.فنجان چای را جلویش گذاشتم بر حسب اتفاق نگاهم به یکی از دخترانی که در نزدیکی ما بودند افتاد ه و س کردم کمی سر به سر علی بگذارم به همین خاطر با لحن
بخصوصی گفتم :هان…حالا فهمیدم چرا از وقتی آمدیم علی به این درخت بیعار(درختی مخصوص نواحی جنوب)دخیل بست و تکان نمیخورد.او که از حرف من تعجب کرده بود پرسید:منظورت چیست؟با لبخندی گفتم:منظورم را شما بهتر میدانید و هم زمان بسوی آن دختر نگاه کردم و از قضا متوجه نگاههای خیره علی به اوشدم .محیط را مناسب شوخی دیدم و به خاله گفتم:لطفا هر چه قرار است برای عروسی تهیه کنید مقدارش را ۲ برابر کنید .خاله طلعت با خنده گفت:نکنه تو هم خیلا ازدواج داری؟گفتم:برای خودم نمیگویم بلکه منظورم شخص دیگری است..بعد در حالیکه به علی نگاه میکردم گفتم ببینید چطور زمین گیر شده است یک فکری بحال این بنده خدا بکنید مثل اینکه چشمش گرفته است…هنوز حرفم تمام نشده بود که علی با یک خیز موهایم را که در پشت سر بسته بودم به چنگ گرفت و محکم کشید همراه با جیغ گفتم:غلط کردم غلط کردم.صدای او را شنیدم که گفت تا تو باشی دیگر شیطنت نکنی.بعد موهایم را رها کرد و از جایش بلند شد و گفت:برای آنکه ثابت کنم که دخیل نبسته ام میخواهم کمی این اطراف قدم بزنم اگر دوست داری تو هم بیا.از خدا خواسته بلند شدم تا همراه او بروم .در همان حال بطرف مادر برگشتم و پرسیدم :با من کای ندارید؟بجای مصطفی آمد کنارم و گفت منهم میخواهم بیایم.پرسیدم از پیاده روی خسته نیمشوی؟با سماجت گفت:نه خسته نیمشوم.دستش را گرفتم و هر ۳ به راه افتادیم.ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که لیلا و فریده خواهر فریدون هم به جمع ما پیوستند.

فردای آنروز با روحیه ای شاد و یه عالمه تعریف برای دوستانم سر کلاس رفتم.
۱۰ روز بعد نرگس با لباس سفید عروسی به خانه بخت رفت.جشن عروسی برگزار شد و به همه حاضرین خوش گذشت.فقط در این میان مادر کمی افسرده بود چرا که یکدانه برادرش یه عروسی نیامد.چند روز قبل نامه ای از کشور بحرین رسید که در آن اظهار تاسف شده بود که دایی طالب نمیتواند برای جشن عروسی خود را به موقع برساند ولی سعی خواهد کرد حتما در فرصت مناسبی به ایران بیاید و دیداری تازه کند.
من هیچوقت دایی طالب را ندیده بودم.از قرار معلوم خیلی پیش از این که من دنیا بیایم او بدنبال کار راهی کشورهای حوزه خلیج فارس میشود و پس از کمی جستجو در کشور بحرین که ایرانیان زیادی در آنجا ساکن هستند شغل مناسبی بدست می آورد و پس از چندی با یکی از خانواده های ایرانی مقیم بحرین وصلت میکند و برای همیشه در آن کشور ماندگار میشود.اینطور که از ظاهر امر پیدا بود او در آن کشور از وضع مالی خوبی برخوردار بود.گهگاهی نامه ای یا مقداری سوغاتی از غبیل اجناس خارجی برای هر ۲ خواهر میفرساتد و به این طریق از راه دور در دل هر دو جایی باز کرده بود ولی هیچوقت
به خودش زحمت نداده بود که برای ددین خواهران خود سری به ایران بزند.به هر صورت مادر خیلی دوست داشت او را ببیند و عروسی نرگس بهترین بهانه بود که البته نشد.این روزها جای خالی ۲ نفر در خانه کاملا پیدا بود نرگس که ازدواج کرده و اکبر که به سربازی رفته بود.بعد از رفتن نرگس جای خالی او باعث دلتنگی من میشد .هر چند گاهی اوقات با من رفتار خوبی نداشت ولی به هر صورت خواهر بزرگم بود و دوستش داشتم.در این میان مادر بیش از دیگران برای او دلتنگی میکرد .بعضی وقتها در حالیکه چشمهایش پر از اشک میشد میگفت:دختر مهمان است و باید بالاخره برود.برای آنکه سر حالش بیاورم گفتم اگر همه رفتنها همچون رفتن نرگس باشد خیلی عالیست او یک روز در میان اینجاست .نگاهی بمن کرد و گفت:درست است که به دیدن ما میاید ولی دیگر به اینجا تعلق ندارد.حتی اجازه ماندنش هم دست خودش نیست دیدی که هر وقت فریدون بلند میشود و اعلام حرکت میکند نرگس هم بی چون و چرا اطاعت میکند.در اینباره حق را به مادرم دادم چون میدانستم در زمانه ما دختر وقتی بله میگوید دیگر هیچ اختیاری از خود ندارد.به عقیده مرد ایرانی زن خوب یعنی بره مطیع و سر بزیر.ولی سعی میکردم مادر را به محوی قانع کنم که ازدواج آنقدرها هم بد نیست به همین خاطر گفتم:این دیگر قانون طبیعت است و ما هم جزئی از آن هستیم .در طبیعت ماده همیشه ار نر پیروی میکند چرا که برای حفظ بقا لازم است.مثلا در نظر بگیرید اگر یکوقت همه زنها اعتصاب کنند و نخواهند از مردها بچه دار شوند میدانی چه خواهد شد ؟بعد از مدتی نسل آدمی از بین میرود.پس یک زن با تمتم مطیع بودنش وجود سازنده ای است میبینید که زن و ازدواج کردن چندان بد هم نیست.

او در حالیکه سبزیها را پاک میکردبا شاخه ریحان یکی بر سرم زد و همراه با لبخندی گفت:دختر تو این حرفها را از کجا یاد گرفتی؟خیلی بزرگتر از خودت صحبت میکنی.منهم با لبخندی از کنارش بلند شدم و گفتم:این اطلاعات از مزایای درس خواندن است.
در سن ۱۴ سالگی علائم بلوغ در من پیدا شد در ظاهر بصورت شکل گیری اندامم خود را نمایان کرد.بصورتی که هر گاه در آینه خود را برانداز میکردم از رشد سریع بعضی از اعضای بدنم تعجب میکردم.اما در درونم این تحولات با درد شدیدی همراه بود.وقتی برای اولین بار متوجه این حالت شدم از دیدن آن وحشت کردم ولی مادر برایم توضیح داد که فقط بروز یک نوع تکامل است و در دخترانی که به سن بلوغ میرسند یک امر طبیعیست.این تکامل برای من بادرد همراه بود و باعث شد که ۲ روز از کلاس درس عقل بمانم.علی که دلیل این بیماری را نمیئانست اصرار داشت که مرا به پزشک نشان دهد .ولی مادر او را قانع کرد که نیازی به این کار نیست و این بیماری خود به خود برطرف خواهد شد.از روزی که علی پی به کسالت من برد با خرید چیزهای مقوی سعی در برطرف کردن ضعف من داشت .او همیشه با محبتهایش مرا بیش از پیش بخود وابسته میکرد.سال دوم دبیرستان را میگذرانیدم که یک روز علی خبر خوشی را به ما داد.که بزودی یک منزل سازمانی خواهد گرفت که همگی میتوانیم در آن زندگی کنیم و متذکر شد که محیط آنجا خیلی تمیزتر و بهتر از اینجاست .این خبر برای ما که در خانه نسبتا کوچک استیجاریمان در یکی از محله های پایین شهر زندگی میکردیم بسیار مهم و حائز اهمیت بود و همگی از شنیدن این خبر واقعا خوشحال شدیم.مادر که بیش از دیگران خوشحال بود برای آنکه فکر علی را محک زده باشد گفت:علی تو بزودی باید برای خودت تشکیل زندگی بدهی و سر وسامان پیدا کنی ما نمیتوانیم همیشه وبال گردن تو باشیم.علی مثل اینکه از حرف مادر دلخور شده باشد با تحکم و قاطعیت گفت:مادر از طرف من خیالتان راحت باشد اولا که در حال حاضر به هیچ وجه قصد ازدواج ندارم ثانیا اگر چند سال دیگر عقیده ام عوض شد مسلما دختری را انتخاب میکنم که با کمال میل حاضر باشد با شما زندگی کند پس خیالتان از هر جهت آسوده باشد و فقط به فکر جمع آوری وسایل باشید.
جابجایی ما به منزل جدید با تلاش و زحمت زیادی همراه بود.هر وقت درس نداشتم به مادر در کارهای جستجوی فرشها و بسته بندی لوازم خانه کمک میکردم.اینکه همه وسایل را تمیز کنیم وبعد هر کدام را در کاتون مخصوص جا دهیم مقدار زیادی وقت ما را میگرفت و تازه وقتی بمنزل جدید رفتیم همه آن کارها به صورت بر عکس انجام شد.اما با تمام این زحمات همه ما از این جابجایی راضی بودیم.بعد از گذشت ۲هفته همه چیز در جای خود قرار گرفت و منزل جدید ما مزین به پرده های جدید و یک دست مبلمان زیبا شد.وجود گلدانهای طبیعی در قسما پذیرایی نمای ساختمان را ۲ چندان میکرد.من هم به نوبه خود ابتکار عمل به خرج دادم و ۲آویزه زیبا درست کردم که مجموعه ای از ماهیان کوچک و بزرگ و رنگارنگ بود با روبان ومهره های رنگی درست شده بود.شبها که لامپها را روشن میکردیم نمای آویزها موجب تحسین و تمجید ناظرین میگشت.
مادر خیلی زود با همسایه ها آشنا شد و در دوستی و صمیمیت را باز کرد.کلا محیط جدید و سبک خانه های سازمانی به نحوی بود که باعث صمیمیت اهالی میشد.خانه های نزدیک بهم که دو ردیف روبروی یکدیگر قرارداشت ۱ کوچه را تشکیل میداد .دربهای حیاطها ۲ تا ۲تا روبروی هم باز میشد.خانه ها همه شبیه به هم و یک شکل بودند خانه ای که ما در آن زندگی میکردیم از ۴ اتاق خواب و یک پذیرایی بزرگ تشکیل میشد.حیاط ۴ گوش بود در یک سمت آن آشپزخانه و ۱ پستوی کوچک(انباری)گرماااابه و توالت در یک ردیفقرار داشت و در سمت دیگر باغچه های عریض و ۴ گوش که تا جلوی درب حیاط ادامه پیدا میکرد.گلها و گیاهان زیبای باغچه جلوه خاصی به حیاط میداد و هر گاه در آشپزخانه سرگرم کاری بودیم منظره گلهای کاغذی که سطح دیوار را پوشانیده بودند همینطور عطر گل یاسی را که یک زاویه باغچه را بهخود اختصاص داده بود و منظره گلهای ناز که تمام سطح باغچه را پوشانده بودند و روبرویمان قرار داشت بسیار دلپذیر و زیبا بود و خستگی اسباب کشی را از تنمان بیرون میکرد.در قسمت پشت ساختمان هم باغچه نسبتا بزرگی وجود داشت کخ محدوده آن با دیوار سرسبزی از شمشاد معین میشد.سقف شیروانی که از جنس ایرانیتهای نارنجی رنگ شکل گرفته بود نمای بیرونی این منازل را دیدنی میکرد.در خانه های سازمانی ۲ نوع آب لوله کشی وجود داشت یکی همان آب تصفیه شده قابل مصرف بود و دیگری آب نسبتا گل آلودی که از اروندرود گرفته میشد و بیشتر برای آبیاری بغ منازل گرفته میشد. در اینجا به عکس محل قبلی از خاک و کثافت خبری نبود.همه کوچه ها از اسفالت محکم و صافی پوشیده شده بود.در قسمتهایی که زمین اسفالت نبود چمن سرسبز و خوشرنگی مفروش بود.در کنار خیابانها درختان سرسبز و چتر مانند بیعار خود نمایی میکردند.در گرمای تابستان سایه این دختها بهترین سر پناه برای عابران پیاده بود .وجود این درختان نه تنها باعث زیبایی بود بلکه مقدار زیادی از گرمای هوا را نیز کم میکرد.جالب اینجا بود که خانه های سازمانی به وسیله عدد نامگذاری شده بود مثلا خانه ما شماره ۲۰ و بعدی ۲۱ و همینطور الی آخر.عصرها کوچه از تمیزی برق میزد چرا که همسایگان با هم جلوی منازل خود را میشستند.مثل اینکه در این محل یک رسم بود که حتما عصرها حیاط را با آب بشویند.معمولا بعد از اتمام کار اغلب همسایه ها بیرون می آمدند و چند ساعتی را به گفت و شنود و خنده و شوخی میگذراندند.من که شیفته این صمیمیت و پاکیزگی شده بودم یکبار تحت تاثیر همین احساس به علی گفتم:ای کاش ما را زودتر به این محل آورده بودی.او که مشغول مطالعه مجله صنعت نفت بود سرش را بلتد کرد و نگاه موشکافی به من انداخت و پرسید:از اینجا خوشت آمده؟
عاشق اینجا هستم.
همه چیزش را دوست دارم بخصوص سرسبزی و صمیمیتش را .علی لبخند زد و گفت:اگر مایل باشی میتوانی تا وقتی که من بازنشست بشوم همینجا بمانی.ئستم را با خوشحالی در هوا تکان دادم و با خوشحالی گفتم:هورا…هورا…مادر که مشغول ریختن چای بود سرش را بسوی من چرخاند و گفت:زیاد خوشحالی نکن تو خیلی اینجا باشی ۲ یا ۳ سال دیگر بیشتر مهمان ما نیستی و باید مثل همه دخترها راهی خانه بخت شوی.اما اگر با یکی از کارکنان شرکت نفت ازدواج کنی باز هم میتوانی از این نوع منازل داشته باشی.
باز مادر حرفی زد که حسابی زد توی ذوقم مثل این بود که یک سطل آب سرد رویم پاشیده باشند.علی که ظاهرا متوجه حال من شده بود گفت:حالا ناراحت نباش از کجا معلوم شاید هم با یکی از شرکت نفتیها ازدواج کنی .بعد از این حرف دوباره مشغول مطالعه شد.
برای سال سوم اسمم را در دبیرستانی که ۲ ایستگاه با خانه مان فاصله داشت نوشتم.لیلا که ۲ سال پشت سر هم در کلاس اول مانده بود ترجیح داد ترگ تحصیل کند و بجای آن به کلاس آموزش خیاطی برود.
من خمیشه در ارتباط با لیلا نهایت سعیم را میکردم که برخوردی بینمان پیش نیاید ولی متاسفانه در بعضی مواقع بدون آنه بخواهم موجب دلخوری و کدورت خاطر او میشدم.یکروز که مادر تازه از خرید رگشته بود به ما اطلاع داد که برای آنشب مهمان داریم.چون متوجه نگاه پرسشگر ما شد اضافه کرد:در راه متوجه حضور خانمی شدم که بطرف منزل ما میامد چون مرا هم مسیر خود دید پرسید:منزل آقای رستمی همینجاست؟گفتم بله فرمایشی داشتید؟همراه با حجب و حیا گفت:با خانم رستمی کار داشتم.لبخندی زدم و گفتم:خودم هستم بفرمایید.خلاصه با کمی زمینه چینی گفت:که میخواهند امشب به منزل ما بیایند در ضمن متذکر شد برای امر خیر مزاحم میشوند.
آنروز به کمک لیلا همه خانه را مرتب و تمیز کردیم.لیلا به گرماااابه رفت و لباس زیبایی پوشیدمنهم موها و صرتش را مرتب کردم.در لحظه ای که مهمانا وارد شدند هر دوی ما در آشپزخانه بودیم و از پشت شرده پنجره زاغ سیاه آنها را چوب میزدیم.تازه واردین عبارت بودند از ۲ خانم چادر مشکی و ۲ آقا که یکی مسن و دیگری جوان بود و دسته گلی در دستش خود نمایی میکرد.با آرنج یکی به پهلوی لیلا زدم و با لبخند گفتم:ای ناقلا تکه خوبی به تور زدی.با لبخند رضایتی همراه با شوخی گفت:من تا بحال او را ندیده ام که به فکر تور کردنش باشم.سرگرم آماده کردن شربت بودیم که صدای مادر را شنیدیم که لیلا را برای انجام پذیرایی فراخواند.شربت را میان لیوانها ریختم و برای تزیین یک شاخه گل نسترن هم ار باغچه چیدم و در کنار سینی گذاشتم و آنرا بدست لیلا دادم و گفتم برو ببینم چه میکنی.سینی را گرفت و بطرف اتاق براه افتاد.در حالیکه هیجان را در رفتارش مشاهده میکرم.در دل برایش آرزوی موفقیت کردم.گذر لحظه ها برایم طولانی شده بود .در حال انجام کارها انتظار لیلا را میکشیدم.اما مثل اینکه خیال بازگشت نداشت.اینبار صدای مادر را شنیدم که مرا احضار میکرد و ار من خواست طرف میوه را به اتاق ببرم.نگاهی به ظاهر خود انداختم آمادگی روبرو شدن با مهمانان رادر خود ندیدم به همین خاطر ظرف میوه را تا پشت در اتاق بردم و همانجا مادر را به آرامی صدا کردم و از او خواستم طرف میوه را همراه ببرد.
چون متوجه منظورم شده بود پرسید:چرا داخل نمیشوی؟خواستم عذری بیاورم که در کاملا باز شد و خود را ناگزیر از داخل شدن دیدم .با شرم بدرون رفتم و سلام گفتم.بازتاب آن یک علیک بلند و همگانی بود.میخواستم ظرف را بگذارم و برگردم که مادر به آرامی از من خواست با میوه از مهمانان پذیرایی کنم.در ابتدای امر با خانم مسنی روبرو شدم که چهره ای نورانی و متبسم داشت.دستش را بنرمی از پشت چادر بیرون‌اورد و در حال برداشتن سیبی با تشکر و لبخند گفت:هزار ماشاالله خانم رستمی این دختر خانمتون را کجا پنهان کرده بودید؟سرگرم تعارف میوه به نفر بعد بودم که صدای مادر را شنیدم در پاسخ گفت:ما او را پنهان نکردیم معمولا شیرین در جمع کتمر ظاهر میشود و انزوا را ترجیح میدهد.مخاطب مادر در جواب گفت:حتما این اخلاق از محاسن و دلیل بر نجابت اوست.مادر بجای من تشکر کرد.از جو موجود و اینهمه تعریف و تمجید دستپاچه شده بودم.بعد از پذیرایی از پدر خانواده ظرف میوه را جلوی مرد جوانی که احتمالا جناب داماد بود گرفتم.بعد از نگاه خریدارانه ای همراه با لیخند میوه ای برداشت و تشکر کرد.احساس کردم او را قبلا جایی دیده ام در این فکر از پدر هم پذیرایی کردم .نفر بعد علی بود با لبخند و بصورت آرامی گفتم:بفرمایید .در همان حال نگاهم به چهره او افتاد و خنده از یادم رفت.نکاهش محزون و رنگ چهره اش بشدت پریده بود با صدایی کاملا گرفته گفت که چیزی میل ندارد.
مدر هم دست تعارف مرا رد کرد.ظرف را بروی میز گذاشتم و آماده خارج شدن بودم که صدای یکی از خانمها مرا متوجه خود کرد.همراه با لبخندی گفت:کجا شیرین خانم تشریف داشته باشید تا شما را بیشتر زیارت کنیم.با شرم گفتم:اگر اجازه بفرمایید کمی کار دارم که باید به آنها برسم.اینبار مادر با لحن مهرباین گفت:کار بماند برای بعد بیا اینجا بنشین و با دست اشاره به مبل پهلویی خود کرد.به ناچار همانجا نشستم و سرم را بزیر انداختم .روال صحبتها کم کم به جای حساس کشیده شد.خانمی که مشخص بود مادر خانواده است سخنش را به مسئله ازدواج کشید و اینکه هر پسر و دختری عاقبت باید تشکیل زندگی بدهدو شانس با آن کسی است که جفت خوبی نصیبش بشود بعد اضافه کرد ما خوشحالیم که داریوش در این مورد حسن سلیقه به خرج داده و دختری خوب از یک خانواده ایده آل را انتخاب کرده است.حقیقتش مدتها بود که به او پیشنهاد میکردیم در صورت تمایل دستی بالا کنیم و زندگیش را سر و سامان بدهیم اما او هر بار بهانه می اورد و زیر بار نمیرفت نمیدانیم چه شد بعد از آنکه بر حسب اتفاق دختر خانم شما رو در مسیر رفت و برگشت به دبیرستان دیده بود عقیده اش نسبت به ازدواج تغییر کرد و ما امشب به پیشنهاد و درخواست او مزاحم شدیم .پدر و مادر همکلام گفتند اختیار دارید شما مراحمید.در این میان به فکر لیلا بودم و اینکه چرا خودش حضور ندارد.با خود گفتم حتما رسم بر اینست که هنام صحبت خواستگاری راجع به دختری خودش نباید حضور داشته باشد.و ناخودآگاه به یاد شرم و حیای نرگس و خارج شدنش از اتاق موقع خواستگاذی خاله افتادم.با این فکر به بقیه صحبتها گوش سپردم.مادر داریوش ادامه داد حالا ما در خدمت شما هستیم در ضمن محض اطلاع بگویم که پسرم ۴ سال پیش دیپلمش را گرفته و خدمت سربازیش را بپایان رسانده در حال حاضر هم در یکی از بانکها به عنوان کارمند مشغول به کار است.از نظر وضع مالی به قول قدیمیها دستش به دهانش میرسد.از نظر ظاهر هم اینکه میبینید و من تعریف گزافی نمیکنم و قضاوت را مسپرم به خودتان اگر او را به کوچکی قبول کنید ما را خوشحال کردید.ضمنا از طرف ما خیالتان راحت باشد چرا که ما عروس خانم را پسندیدیم فقط میماند نظر شما.
مادر رشته کلام را بدست گرفت و در پاسخ خانم مربوطه گفت:من با نظر شما در مورد تشکیل زندگی دختر و پسرهای جوان کاملا موافقم اما بعد از همه این صحبتها شرط اول خواستن و رضای طرفین مورد بحث است و بقیه مسائل گرچه لازم و ملزوم است ولی جزئی از تشریفات بیش نیست.حالا که پسر شما نظر مساعد دارد میماند نظر خواهی از شیرین که من از پدرشان خواهش میکنم اجازه بدهند او نظرش را راجع به این مسئله مطرح کند.تازه متوجه شدم صحبت بر روی من است نه لیلا چنان دچار شرم و ناراحتی شده بودم که احساس میکردم همه خون بدنم به صورتم هجوم آورده است.با گونه های ملتهب سرم را بلند کردم تا با نگاه به مادر بفهمانم که من خیال ازدواج ندارم اما او را متوجه پدر دیدم برای یک لحظه نگاهم به علی افتاد و در حالیکه بمن خیره شده بود بنحو مخصوصی مرا مینگریست.تابحال نگاه او را این چنین ندیده بودم مثل این بود که میخواست با نگاهش مطلبی را بمن بفهماند پدر به آرامی شروع به صحبت کرد وقتی مسئله امر خیر به میان می اید انسان دوست ندارد کلامی بر خلاف مسیر مثبت بگوید چرا که همیشه پیوند ۲ جوان شروع یک زندگی تازه است و آرزوی هر پدر و مادریست که شاهد این پیوندها باشد .ما همانطور که مادر شیرین مطرح کردند اصل مطلب خود جوانها هستند و این روزها هم که دیگر ازدواج به سبک گذشته به صورت چشم و گوش بسته انجام نمیشود و خوشبختانه فرهنگ مردم آنقدر پیش رفته که اجازه بدهند در مجلس معارفه دختر یا پسر اگر حرفی برای گفتن دارند مطرح کنند دیگر مشکلی در بین نیت به همین خاطر به دخترم پیشنهاد میکنم اگر صحبت یا نظری دارد همینجا بیان کند.با کلام آخر پدر همه مسولیت به دوش من گذاشته شد و همه نظرها برای شنیدن بسوی من برگشت.
چون انتظار این برنامه را نداشتم حسابی دستپاچه شده بودم و از ترس و هیجان کف ددستهایم خیس عرق شده بود .گر چه در کل دختر کم حرف و کم رو نبودم ولی در آن موقعیتحرفهای عادی هم از یادم رفته بود صدای ارام مادر را شنیدم که گفت شیرین جان اگر حرفی برای گفتن داری خجالت نکش و آنرا مطرح کن .تمام قدرتم را بکار گرفتم و با صدایی که با ارتعاش همراه بود شروع به صحبت کردم.
قبل از هر چیز باید بگویم که خیلی خوش آمدید گر چه فکر نمیکردم که مجلس امشب بخاطر من برگزار شود ولی خوب ایرادی نیست چرا که همیشه سوء تفاهم پیش میاید .در اینجا مکثی کردم و بعد از تازه کردن نفس ادامه دادم:پدر و مادرم خواستند که نظر مرادر همین ابتدای امر بدانند هر چند مشکل است دختری ابتدا به ساکن بتواند نظر خود را در مورد این موضوع مهم بیان کند اما چون برای من اصولا مسئله ازدواج فعلا مطرح نیست و حتی خیالش را هم ندارم میتوانم راحتتر صحبت کنم قبلا بگویم که من خواهری دارم که یک سال از من بزرگتر است و تا او ازدواج نکند من به هیچ وجه بخود این اجازه را نخواهم داد.در ضمن در حال حاضرتمام فکر و خیالم در پیرامون درس و تحصیلم دور میزند و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکنم.البته این را هم بگویم که خواستگاری از طرف خانواده شما باعث افتخار و مباهات ماست .اگر قسمت نیست پیوندی انجام گیرد از کم سعادتی ماست.تمام تلاشم را بکار گرفته بودم که جواب صریحم غرور آنها را جریحه دار نکرده باشد و چون دیگر حرفی برای گفتن نداشتم با یک ببخشید اتاق را ترک کردم.
با اعصابی ناراحت پشت در آشپزخانه انتظار میکشیدم که صدای خداحافظی آنها را شنیدم.در آن لحظه فقط به این فکر بودم که اکنون لیلا در چه حالی بسر میبرد و راجع بمن چگونه قضاوت میکند.دلشوره داشتم و میدانستم تا مدتی باید رفتار بد لیلا را نادیده بگیرم.در باز شد و علی با سینی لیوانهای نیمه خورده شربت وارد شد.وقتی نگاهم به او افتاد متوجه چهره بشاش او شدم لبها و چشمهایش هر دو میخندیدند.با غرور گفت:آفرین واقعا که امشب با جوابت خوشحالم کردی.سینی را ازدستش گرفتم و گفتم در حال حاضر هر خواستگاری برای من بیاید همین جواب را خواهد شنید.
بعد پرسیدم:راستی علی امشب متوجه شدم از چیزی نگرانی چه چیز باعث ناراحتی تو شده بود؟لبخند مرموزی زد و گفت:راستش را بخواهی من از اول هم میدانستم که آنها بخاطر تو اینجا آمده اند اما بخاطر لیلا حرفی نزدم.به همین خاطر نگران بودم ترسم از این بود که مبادا پیشنهاد آنها را قبول کنی و از تحصیل دست بکشی.وقتی صحبت میکرد سرش پایین بود و بمن نگاه نمیکرد.در همان حال مادر وارد شد و بدون مقدمه گفت:بیچاره ها حسابی وا رفتند.بعد با پوزخندی اضافه کرد وقتی تو مشغول صحبت بودی جناب داماد رنگ از رویش پریده بودباور کن اگر کاردش میزدی خونش بیرون نمی آمد اصلا انتظار این جواب را از تو نداشت.در خود احساس ناراحتی میکردم پرسیدم:راستی شما چطور فهمیدید آنها بخاطر من آمدهاند؟
در حالیکه صدایش را کمی ارامتر میکرد گفت:در موقع ورود لیلا همه آنها جا خوردند از رفتارشان کاملا مشخص بود که انتظار شخص دیگری را میکشیدند لیلا که متوجه حالت غیر عادی آنها شده بود شربت را تعارف کرد و به اتاقش رفت و دیگر بیرون نیامد خانم توکلی بعد از زمینه چینی پرسید شما دختر دیگری ندارید؟وقتی راجع بتو صحبت کردم لبخند رضایتی زد و با کمی شرمندگی گفت که امشب بخاطر تو آمده اند.با ناراحتی گفتم :ای کاش لیلا جریان امشب را بدل نگیرد.به خدا اگر میدانستم آنها به چه قصدی قرار امشب را گذاشته اند به هیچ وجه اجازه آنرا نمیدادم.بعد به حالت خواهش گفتم مادر لطفا از این ببعد هر کس به قصد خواستگار از من وقت میخواست قبول نکنید در حالیکه اخم کرده بود پرسید:منظورت را نمیفهمم مگر تو خیال داری هرگز ازدواج نکنی؟گفتم:نه منظورم این نبود منهم یک روز مثل بقیه دخترها ازدواج خواهم کرد اما نه حالا در حال حاضر اجازه بدهید درسم را تمام کنم بعدا سر فرصت به اینجور مسائل هم میرسیم.با پوزخندی بطرف علی برگشت و گفت:علی یادت بماند یک دبه بزرگ و چند کیلو سرکه اعلا بخر میخواهم شیرین را ترشی بندازم علی که تا این لحظه ساکت گوش به حرفهای ما سپرده بود خطاب به مادر گفت:شیرین درست میگوید فعلا دو او را قلم بگیرید و بگذارید به تحصیلش برسد همیشه برای ازدواج فرصت هست پس اینقدر عجله نکنید .
مادر دیگر مخالفتی نکرد و گفت هر طور که مایل است من دیگر حرفی ندارم.چون از ناحیه لیلا خیلی نگران بودم خطاب به مادر گفتم:راجع به رد کردن خواستگاران جدی گفتم مبادا مسئله امشب دوباره تکرار شود لیا دختر حساسی است و این نوع حوادث در روحیه اش اثر بدی خواهد گذاشت.حالا هم بروید و به نحوی ناراحتی را ازدلش بیرون کنید نمیخواهم به خاطر یک اتفاق کوچک از من دلگیر شده باشد.در حال رفتن گفت:تو چه تقصیری داری خواستگار داشتن که گناه نیست.
علی هنوز همانطور به درگاه تکیه داده بود و به گلهای باغچه نگاه میکرد.در حین شستن لیوانها گفتم:علی خوس بحالت.نگاه متعجبی بمن کرد و گفت:چرا؟گفتم:برای اینکه تو دختر نیستی و از این دردسرها ندای پس غصه ای هم نداری.
نگاهش حالت بخصوصی داشت پرسید:از کجا میدانی من غصه ای ندارم ؟چون پسر هستم دلیل نمیشود انسان بی غمی باشم.تا بحال فکر نکردی ممکن است غم من خیلی بیشتر و عمیقتر از غمهای کوچک شما باشد.
آنقدر آرام و محزون صحبت میکرد که بی اختیار نگاهم بسوی او برگشت د ر آنلحظه احساس کردم از غم بزرگی در رنج است.دستهایم را شستم و به کنارش آمدم پرسیدم:جدا تو هم غصه داری؟پس چرا تا بحال در مورد آن با من صحبت نکردی؟برای لحظه ای بمن خیره شددر نی نی چشمانش هاله ای از غمی پنهان نهفته بود.نفس عمیقی کشید و گفت:آخر همه حرفها را که نمیشود به زبان آورد.گفتم:ولی من فکر میکردم ما با هم صمیمی هستیم.همراه با لبخند محزونی دست به زیر چانه ام زد و سرم را کمی بالا آورد و در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه میکرد به حالت نجوا گفت:هستیم در این مورد شک نکنواما با این همه از من نخواه از غمهایم برایت صحبت کنم مخصوصا برای تو.
با رنگی پریده دستش را کشید و به سرعت از آنجا دور شد.حال عجیبی داشتم همانطور به صورت مسخ شده ایستاده بودم .این اولین بار بود که علی را در آن حالت میدیدم.در نگاهش چیزی بود که همه وجودم را لرزاند.تا بحال هیچگاه به آنصورت با من برخورد نکرده بود.دست خیسم را بگونه داغم گذاشتم .از فکری که برای یک لحظه به فکرم خطور کرد لرزیدم و با خود گفتم بر شیطان لعنت او برادر من است.برای آنکه خود را از هجوم افکار بد در امان بدارم سرگرم شستن بقیه ظروف شدم.در روزهای بهد بازتاب رفتار لیلا همانطور که حدس میزدم بود و تلاش من برای بهبود روابط تا مدتی بی ثمر بود. ولی به مرور زمان او هم جریان را فراموش کرد.
سربازی اکبر هم تمام شد و او سرحال و و سلامت با موهای ماشین شده به خانه برگشت.حالا نوبت محمود بود که جای او را پر کند و بخصوص که ترک تحصیل کرده و خانه نشین بود .جمعه ها را همیشه دوست دارم.بخصوص اگر مهمان هم داشته باشیم .زنگ در بصدا در آمد مصطفی در را باز کرد ابتدا نرگس و در پی آن فریدون وارد شدند.نرگس به حالت بخصوصی راه میرفت آخرین ماه بارداریش بود و همه اتنظار زایمان او را میکشیدند.
آنروز خانواده خاله هم دعوت داشتند .ساعتی بعد آنها هم رسیدند دوباره خانه شلوغ شد.من عاشق این رفت و آمدها بودم.در روزهایی که مهمان داشتیم با شوق زیاد در کارهای منزل به مادر کمک میکردم.سرگرم آماده کردن وسایل بودن که صدای خاله را از حیاط شنیدم.با خنده گفت:شیرین بیا میخواهم قدت را ازاندازه بگیرم.با تعجب پرسیدم:اندازه قدم را برای چه میخواهید؟خنده بلنتری کرد و گفت: مگر قرار نیست خودت را ترشی بیندازی؟خوب میخواهم یک دبه هم قد قواره خودت پیدا کنم.تازه متوجه موضوع شدم و با خنده گقتم:زحمت خاله جان با این وضعی که من میبینم و کمبود پسرها نسبت به دخترها احتیاجی به سرکه و دبه نیست همینطوری خود بخود ترش خواهم کرد از میان کسانی که در محیط جمع بودند فرشید جلو آمد و گفت:این چه حرفی است شیرین جان مگر من برگ چغندرم که بگذارم شما بترشی هیچ نران نباش کافیست اشاره کنی برای هر نوع فداکاری حاضرم.در حال گفتن این جمله پایش لیز خورد و کم مانده بود بزمین بیفتد.با صدای بلند و با لحن شوخی گفتم:تو مواظب باش زمین نخوری لازم نیست برای من فداکاری کنی.شلیک خنده همه بلند شد و فرشید با چهره ای گلگون از شرم نگاه قهر آمیزی به سویم کرد و گفت:بگذار شغلی برای خود پیدا کنم آنوقت نشانت خواهم داد.
آنروز به همه خوش گذاشت.عصر پسرها پیشنهاد کردند که همگی به سینما برویم.بزرگترها از این پیشنهاد استقبال نکردند قرار شد بزرگترها و بچه ها در منزل بمانند.مصطفی که حالا در کلاس پنجم درس میخواند مداخله کرد و گفت:من بزرگ شده ام و میخواهم با شما بیایم.بعد از تعویض لباس همگی براه افتادیم.در سالن سینما آنقدر عده ما زیاد بود که یک ردیف کامل را بخود اختصاص دایدم.علی جای هر کس را به نحوی ترتیب داد که پسرها در طرفین دخترها قرار گیرند.مصطفی اصرار داشت که حتما پهلوی من بنشیند.صندلی من در جایی قرار داشت که در یک طرفم مصطفی و در سمت دیگرم علی نشسته بود.با شروع فیلم همه حاضرین ساکت شدند.داستان فیلم ماجرای عشق دختر و پسر جوانی بود که شدیدا به یکدیگر علاقه داشتند و هر دو خانواده با این رابطه و همینطور ازدواجشان مخالف بودند و سرانجام وقتی رضایت دادند که دختر مشرف به مرگ بود .تحت تاثیر ماجرای فیلم با اندوه زیاد اشک میریختم.در همان حال برای پیدا کردن دستمال دستم رادرون کیفم بردم ولی از دستمال خبری نبود.علی متوجه من شد و دستمالی بسویم گرفت.با تشکر آنرا گرفتم و گونه های خیسم را پاک کردم.مصطفی چند دقیقه ای بود که آرام و قرار نداشت .بطور آهسته صدایم کرد پرسیدم:چه میخواهی؟گفت:دستشویی دارم.پرسیدم نیمتوانی تا پایان فیلم صبر کنی؟گفت نه خیلی شدید است.میخواستم او را با یک از پسرها بفرستم اما لجبازی کرد و با سماجت گفت فقط با تو میایم.با ناراحتی عازم رفتن بودم که علی پرسید کجا؟گفتم دستشویی دارد گفت تو بنشین من با او میروم.مصطفی با لجاحت گفت:میخواهم یا شیرین بروم.علی با عصبانیت گفت مگر فرقی میکند پادرمیانی کردم . گفتم اشکالی ندارد من میروم . براه افتادم.علی هم از پشت سر با ما همراه شد.نزدیک دستشویی شلوار مصطفی را باز کردم که آلوده نشود و بیرون در به انتظار ایستادم.علی روبری من به دیوار تکیه داد و بعد از نگاهی پرسید:چه شده؟گفتم چیزی نشده.گفت:پس چرا مدتی است که رفتارت با من تغییر کرده؟پرسیدم چرا این فکرو میکنی؟با نگاهی مستقیم گفت:دروغ نمیگویم تو دیگر آن شیرین قبلی نیستی.کم محبت شدی و با من زیاد صحبت نمیکنی.حتی در مشکلاتت هم از من کمک نمیگیری؟دنبال بهانه ای میگشتم سپس گفتم:مدانم که اینروزها خیلی گرفتاری بهمین خاطر مزاحمت نمیشوم.پوزخندی زد و گفت:این دیگر عذر بدتر از گناه است چون خودت که هیچ وقت مراحم من نیستی پس اینها را بهانه نکن .تنها چیزی که به مغزم خطور کرد به زبا آوردم و گفتم تو بعنوان برادر بزرگتر من نمیتوانی همه حرفهایت را با من در میان بگذاری حتما منهم نمیتوانم مثل گذشته باشم.با حالت متعجبی گفت:آه..پس جریان اینست .مصطفی که کارش به پایان رسده بود بیرون آمد و من شلوارش را دوباره مرتب کردم.هر ۳ بطرف سالن سینما براه افتادیم.در بین راه علی به من نزدیک شد و به ارامی گفت:عاقبت یکروز همه حرفهایم را با تو در میان میگذارم.وقتی وارد محیط تاریک سینما شدیم برای لحظه ای چشمهایمان جایی را نمیدید.علی دست من و مصطفی را گرفت و ما را راهنمایی کرداحساس کردم انگشتانم از فشار دستش در حال شکستن است اما برای آنکه ناراحتش نکنم اعتراضی نکردمو بیصدا بدنبالش حرکت کردم.لحظه های پایان فیلم بود و صحنه مرگ دختر فیلم را نشان میداد.دوباره شروع به گریه کردم اینبار در حین پاک کردن اشکهایم صدای علی را شنیدم که به ارامی گفت:گریه نکن اینها همه صحنه پردازیست و حقیقت ندارد تو باید به حال آنکسی گریه کنی که با تمام وجود عاشق است اما بدلیل معذوراتی نمیتواند احساسش را بروز دهد.بی اختیار بطرف او برگشتم و در پرتو شعاع نوری که از صحنه فیلم منعکس میشد چشمان سیاه او را دیدم که با هاله ای از اشک برق میزد.با خود گفتم پس علی شدیدا دلباخته کسی است ولی اینکه آن شخص کیست و چه معذوراتی مانع گفتن این حقیقت میشود معمایی بود که باید حلش میکردم.آنقدر فکردم مشغول این مطلب بود که متوجه پایان فیلم نشدم.
با روشن شدن چراغها فهمیدم که نرگس و لیلا و بقه دخترها گریه کرده اند.فرشید که متوجه چشمهای اشک آلودم شده بود سعی داشت مرا اذیت کند به همین خاطر با تمسخر گفت:چه عجب بالاخره ما احساس شیرین خانم را دیدیم مرا بگو که فکر میکردم او مثل سنگ خارا سخت و بی احساس است.بی حوصله تر از آن بدم که جوابش را بدهم به همین خاطر پشتم را به او کردم . براه افتادم.آنشب خیلی به علی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم.دلم میخواست به هر نحو که شده به این جریان پی ببرم و در این رابطه اگر بتوانم کمکش کنم با این فکر بخواب رفتم.
محمود هم برای گذراندن خدمت سربازی راهی زاهدان شد.۲ روز بعد برایش آش پشت پا درست کردیم.چند تن از همسایه ها هم در این کار کمک کردند.آنروز آش با خنده و شوخی خانمها خیلی خوشمزه در آمد .موقع تقسیم آشها من مسئول تقسیم ضرفهای آش بودم.ناهید یکی از دختران همسایه که به تازگی زیاد به خانه ما رفت و آمد میکرد به کنارم آمد و با لبخندی گفت:چقدر با سلیقه نقش انداختی.تشکر کردم و گفتم:اگر دوست داری تو هم کمک کن با خوشحالی شروع به همکاری کرد و سعی کرد مانند من نقش بیاندازد.در همین موقع علی برای برداشتن زیر سیگاری به آشپزخانه آمد (تازگیها سیگار میکشید)با دیدن ما که سرگرم کار بودیم لبخندی زد و گفت:به به عجب آشهای ه و س انگیزی دستتان درد نکند چقدر خوب نقش انداخته اید.ناهید که با ورود علی گونه هایش گلگون شده بود همراه با ناز گفتکمن که تازه شروع کرده ام همه اینها را شیرین نقش انداخته است.علی با تحسین نگاهی بمن کرد و گفت:میدانستم که شیرین از هر انگشتش هنری میریزد.شما هم سعی کنید از او یاد بگیرید به درد آینده میخورد.من که متوجه حال ناهید شده بودم سعی داشتم علی را بیشتر در آنجا نکه دارم و حواسش را بطرف او معطوف کنم.گفتم:ناهید جان شکسته نفسی میکند والا خودش یک پا هنرمند است.در ضمن دختر متین و محجوبی هم هست اگر قرار بود همسر آینده ات را من انتخاب کنم حتما دختری را انتخاب میکردم که شبیه ناهید جان باشد چرا که از هر نظر ایده آل است اینطور نیست؟علی با لبخند مرموزی همانطور که به من نگاه میکرد گفت:بر منکرش لعنت پر مسلم است که ناهدی خانم ئختر خوب و ایده آلی است شک ندارم هر کس سعادت ازدواج با او نصیبش شود مرد خوشبختی خواهد بود .در ضمن میدهم هر وقت خیال ازدواج داشتم حتما از تو نظر خواهی کنم موافقی؟
میدانستم که او دارد جواب سر بالا میدهد به همین خاطر گفتم ببینیم و تعریف کنیم.عصر همان روز مادر یک ظرف آش برای خاله فرستاد و ظرفی هم برای نرگس برد.آخر شب پیغام فرستاد که درد زایمان نرگس شروع شده و فعلا در آنجا میماند.
فردای آنروز فریدون خوشحال همراه با یک جعبه شیرینی خبر زایمان را به ما داد و در حالیکه سر از پا نمیشناخت گفت:نوزاد یک پسر ۴کیلویی است که شبیه نرگس از آب در آمده.همه ما از شنیدن این خبر خوشحال شدیم.به طرف پدر رفتم و همراه با وسه ای گفتم:تبریک میگم پدربزرگ.در حالیکه لبخندی میزد گفت:منظورت آن است که پیر شدم.منهم خندیدم و گفتم:اختیار دارید دود از کنده بلند میشود.
آنسال برای همه ما سال خوبی بود بخصوص برای من که سال سوم را با نمرات خوبی پشت سر گذاشتم و با شوق زیاد برای سال چهارم ثبت نام کردم.
اکبر به تازگی شغلی در یک شرکت حمل و نقل پیدا کرده بود و به عنوان راننده در آن شرکت مشغول به کار شد.محمود هم طی گذراندن دوران سربازی هر از گاهی به دیدنمان میامد.بعضی وقتها هم سوغاتیهای مخصوص زاهدان را همراه می آورد.مصطفی سال سوم دبستان را میگذراند و با کلاسهای تقویتی که برایش در منزل دایر کرده بودیم وضع نمراتش خوب بود.و اما علی هنوز نتوانسته ام به راز او پی ببرم .همیشه حالتهای دگرگون او برایم مورد سئوال است .بعضی اوقات شاد و سر حال بنظر میرسد و در بعضی مواقع بی هیچ دلیلی غمگین و افسرده میشود یکبار راجع به او با مادر صحبت کردم پیشنهاد این بود که با توافق او یکی از دختران فامیل و یا همسایه ها را برایش خواستگاری کنیم.شب هنگام وقتی همه به دور او جمع بودیم مادر سر صحبت را باز کرد و بعد از کمی زمینه چینی خطاب به علی گفت:میخواهم یکی از دختران همسایه را برایت خواستگاری کنم.او اخمهایش رادر هم کشید و گفت:مار دست از سر من بردارید در حال حاضر به هیچ وجه تمایلی به این کار ندارم مگر مجرد بودن من شما را ناراحت میکنه؟مادر که از طرز بیان علی رنجیده بود با دلخوری گفت:من بخاطر خودت این پیشنهاد را کردم والا به من چه مربوط که در مسائل دخالت کنم.علی که از تند خویی خود پشیمان شده بود و سعی میکرد به نحوی جبران خطایش را بکند گفت:اختیار دارید مادر این چه حرفیست ؟شما سرور و صاحب اختیار من هستید؟اگر روزی خیال ازدواج داشتم این شمائید که باید همه مسئولیتها را بعهده بگیرید.من که احساس میکردم باعث همه این حرفها و ناراحتیها هستم سعی کردم با جمله ای و موجود را عوض کنم.به شوخی گفتم:پس لطفا تا وقتی که علی ه و س ازدواج کند برای او هم یک دبه و چند کیلو سرکه تهیه کنید.بد نیست ترشی علیته درست کینم.ازاین حرف همه به خنده افتادند و مسیر صحبت عوض شد.
در شهرهای جنوب معمولا تغییر هوا و پیدایش سرما با یک طوفان ضعیف همراه است.هر سال در اواسط یا اواخر پاییز هوا بطور ناگهانی و همراه با باد و رگبار شدید و رعد و برقهای زیاد تغییر میکند.این تغییرات همیشه باعث شادی من میشد.چرا که ریزش باران وزش بادهای موسمی و صدای غرش و رعد و برق را دوست دارم.وقتی قطره های باران با سرعت به در و دیوار برخورد میکند .با علاقه به آن نگاه میکنم و با خود میگویم حتما خداوند باران را آفریده تا همه ناپاکیها را بشوید و صورت خشک زمین از تماس با قطره های آن تازه و سیراب شود.درختان لباسهای ### خود را بشویند و گیاهان و سبزه ها خودرو فرصتی برای خود نمایی بیابندبنظر من باران مظهر پاکی است آسمان مظهر شکوه و گلها و سبزه ها مظهر زیبایی هستند .همیشه دوست داشتم موقع ریزش باران زیر آن قدم بزنم و نمناکی قطرات آنرا با تمام وجود حس کنم ولی مادر مرا از اینکار منع میکرد وهیچ وقت اجازه این کار را بمن نمیداد.عاقبت یکروز بر حسب اتفاق به آنچه که میخواستم رسیدم.
یکی از چهارشنبه های آذر ماه بود زنگ آخر بادبیر زبان درس داشتیم.میدانستم برای آنروز مکالمه خواهیم داشت.به همین خاطر قبلا خود را آماده کرده بودم.اتفاقا آقای صالحی بعد از اینکه با یکی از بچه ها به صورت مکالمه ای صحبت کرد مرا به نام خواند بلند شدم و آمادگی خود را اعلام کردم .به زبان انگلیسی و بعد از احوال پرسی پرسید:امروز را چطور میبینید؟به همان صورت گفتم:بسایر عالی؟سپس پرسید:چرا؟گفتم برای آنکه آسمان ابریست و من عاشق باران هستم آقای صالحی همراه با لبخند و به زبان فارسی به نحوی که حواس پر تی اش را میرساند با حالت مخصوصی پرسید:دیگر عاشق چه هستید؟از طرز نگاهش و شیوه بیانش خجل شدم و در حالیکه سرم پایین بود گفتم:همین دیگر هیچ.از ظاهرم پی به ناراحتیم برد و با مهربانی گفت:لطفا بنشینید.
از اینکه در حضور بقیه شاگردان اینطور رفتار کرده بود شدیدا عصبا نی بودم .چرا که میترسیدم این طرز رفتار باعث شایعه پراکنی بعضی از آنها شود.مدتی بود که آقای صالحی در موقع درس توجه خاصی بمن نشان میداد و این باعث نگرانی من میشد.به این که نه میتوانستم نسبت به او رفتار خشنی پیش بگیرم و نه دوست داشتم رفتار محبت آمیز او بهانه ای به دست یاوه گئیان بدهد.
وقتی زنگ پایان کلاس بصدا در آمد نفس راحتی کشیدم و بعد از خداحافظی با دوستان براه افتادم.آسمان حسابی تیره و تار بود و نوید یک باران شدید را میداد .کتابهایم را به *س ی ن ه * فشردم و راه خانه را در پیش گرفتم.به قدری از هوا لذت میبردم که دلم نیمخواست زود به مقصد برسم به همین خاطر با تانی و آرام قدم بر میداشتم.نگاهان صدای مهیب رعد و برق چنان مرا به وحشت انداخت که بی اختیار جیغ کوتاهی از ترس کشیدم.به قدری از این عکس الهمل خود شرمنده شدم که ح نداشت .آرام نگاهی به اطرافم انداختم تا ببینم کسی متوجه من بوده یا نه؟پشت سرم آقای صالحی را دیدم که از حالت من بخنده افتاده بود وقتی مرا متوجه خود دیدی قدمهایش را تندتر کرد و وقتی نزدیک شد پرسید ترسیدید؟رنگتان که حسابی پریده.گفتم مهم نیست برطرف میشود.همراه با لبخندی گفت:اما یادتان باشد به محض رسیدن به منزل یک لیوان آب بخورید اگر شی طلایی هم در آن باشد بهتر است .سربزیر و مطیع گفتم چشم آقا اینکار را خواهم کرد.بعد از مکث کوتاهی دوباره پرسید:مسیر منزلتان خیلی طولانیست ؟همیشه نیبینم که پیاده میروید.گفتم:پیاده روی را دوست دارم .منزلمان هم همین دور و اطرف است.لحظه ای بعد صدایش را شنیدم که پرسید:حتما ردیف خانه های بیست به بالا هستید؟با آنکه میدانستم جوابم کاملا ابلهانه است ولی در پاسخ گفتم:اگر بگویم یادم نمانده باور میکنید؟لبخند موزیانه ای کرد و گفت:نه باور نیمکنم ولی مهم نیست اگر بخواهم به راحتی میتوانم این اطلاعات را بدست بیاورم پرونده کامل شما در اتاق بایگانی است و کافیست سری به اونجا بزنم.از این حرف کمی جا خوردم و پرسیدم:ببخشید آقا میتوانم بپرسم آدرس منزل ما را برای چه میخواهید؟همانطور که شانه به شانه من راه میرفت برگشت و با نگاه کنجکاوی پرسید:واقعا نمیدانید یا آنکه ترجیح میدهید به روی خود نیاورید؟خود را به نادانی زدم و گفتم:آخر از کجا باید بدانم .در پاسخ گفت:فکر میکردم دختر باهوشی هستید.گفتم:ایم به هوش من ربطی ندارد من که نمیتوانم افکار دیگرام را بخوانم .این بار نگاه ناباورانه ای به من کرد و در حالیکه لحن کلا مش عوض شده بود پرسید:میتوانم یک سوال خصوصی از شما بکنم؟با بی میلی گفتم:بفرمایید.از ظاهرش پیدا بود که کمی معذب است با این حال پرسید:شما نامزد ندارید؟در حالیکه از شرم سرخ شده بودم گفتم:نخیر ندارم.چهره اش اندکی از هم باز شد و به ارامی گفت:خیالش را چطور؟گفتم:متوجه منظورتان نمیشوم.گفت:منظظورم این است که خیال ازدواج هم ندارید؟از وضعی که پیش آمده بود خیلی ناراحت بودم.بخصوص که در فاصله کمس از ما بچه های مدرسه بصورت پراکنده به خانه هایشان میرفتند و مسلم بود راجع به این گفتگو فردا شایعات زیادی بر سر زبانها می آفتاد.با این فکر لازم دیدم حرف آخر را بزنم و خود را از شر این سوال و جوابها خلاص کنم.بهمین خاطر گفتم :نه آقا به هیچوجه خیال ازدواج ندارم چون در حال حاضر مایلم تحصیلاتم را ادامه بدهم و در صورت امکان به یاری خدا به دانشگاه بروم.آقای صالحی که انتظار جواب رک و صریح مرا نداشت با افسردگی گفت:که اینطور.پس از مکثی ادامه داد خوب موفق باشید من باید خداحافظی کنم چون بقیه راه را سواره میروم.در حالیکه به انتظار تاکسی ایستاده بود با یک خداحافظی کوتاه از او دور شدم.
باران نم نم شروع به باریدن کرده بود به دنبال احساس خوشی که بمن دست داد با خود گفتم ببار ببار و همه ناپاکیها را با قطراتت پاک کن .مثل اینکه صدای من به گوش ابرها رسید و بدنبال آن باران با شدت هر چه تمامتر شروع به باریدن کرد .همه عابرین برای فرار از رگبار باران بدنبال سرپناهی میگشتند و هر کس به گوشه ای مخزید ولی من که سر تاپایم خیس شده بود هیچ به روی مبارک خود نمی آوردم و تنها نگرانیم از بابت کتابهایم بود که مبادا خیس بشوند وقتی بخانه رسیدم آب تا روی پوست بدنم نفوذ کرده بود.پیشبینی مادر در مورد بیمار شدنم درست از آب در آمد.فردای آنروز تب شدیدی کردم و لوزه هایم بشدت عفونت کرد .همراه علی به بهداری محل رفتم و او با درفترجه بیمه اش داروهای مرا گرفت و از بخت بد به خاطر عفونت گلو باید ۴ آمپول پنیسیلین نوش جان میکردمبعد از گرفتن داروها مرا به اتاق تزریقات هدایت کرد.آن دلدرد کذایی باز هم به سراغم آمده بود و بعد از تزریق اولین آمپول نمیتوانستم بخوبی راه بروم و کمی میلنگیدم.علی که متوجه حالم شده بود مرا بطرف یکی از صندلیهای میان راهرو برد و گفت:کمی استراحت کن تا ارامتر شوی.در همان حال خودش هم کنارم نشست خیلی ناراحت بنظر میرسید.با لحن گلیه آمیزی گفت:چرا اینکار با خودت کردی؟پرسیدم چه کاری؟چرا از عمد زیر باران رفتی و خودت را به این روز انداختی؟آخر مگر تو بچه ای؟میدانی حالا چقدر باید دارو بخوری و درد بکشی تا سلامتیت را بدست بیاوری؟از لحن کلامش فهمیدم که خیلی از دستم دلخور است با صدای آرامی که شبیه ناله بود گفتم:علی ببخش میدان که همه شما را به دردسر انداخته ام ولی باور کن چاره ای نبود بین راه بودم که باران به شدت شروع به باریدن کرد سرپناهی هم که آن اطراف نبود بهمین خاطر آنطور خیس شدم.با لحن معترضی گفت:نمیتوانستی با یک تاکسی بمنزل برگردی؟گفتم:این بفکرم رسید ولی متوجه شدم که پول ندارم.در حالیکه متعجب و ناراحت بنظر میرسید پرسید:پول نداشتی پس پولهایت را چه کردی؟درد گلویم صحبت کردن را برایم دشوار کرده بود با آنحال برایش توضیح دادم که پولهایم را به لیلا دادم با عصبانیت گفت:لیلا که به اندازه تو پول تو جیبی میگرد پس آنها را چه کرده است.گفتم:نمیدانم در هر صورت حتما لازم داشته است که از من گرفته لطفا این مطلب را پیش رویش نیاور.ممکن است ناراحت بشود.بازویم را گرفت و به ارامی بلندم کرد و گفت:تو به فکر همه هستی اما هیچکس بفکر تو نیست.در همان مرا آرام به صورتی که به او تکیه داده بودم بطرف در خروجی برد.
وقتی بخانه رسیدیم داروهایم را به خوردم داد و مرا در بستر خواباند گفتم:به خاطر همه زحماتت ممنونم نمیدانم چطور محبتهایت را جبران کنم.پتو را کمی بالاتر کشید و گفت:لازم نیست بفکر جبران باشی فقط سعی کن هر چه زودتر خوب بشوی این برای من از هر چیزی مهمتر است.دستش را که بر روی پتویم بود در دست گرفتم و چشمهایم را روی هم گذاشتم..هنوز کاملا بخواب نرفته بودم که احساس کردم او دستم را محکم گرفت و برای چند بار پی در پی بر آن بوسه زد.از سر و صدای عده ای بیدار شدم گویا تمام بعد از ظهر را در خواب بودم و متوجه ورود مهمانان نشده بودم.خاله طلعت فرشید و فریده همینطور فریدون و نرگس همراه با پسر کوچکشان به نام پیمان برای احوال پرسی آمده بودند.در حالیکه متوجه بیماری من شده بودند همگی احوالم را پرسیدند و برای بیماریم اظهار نگرانی کردند.فرشید طبق روال همیشه شروع به سر به سر گذاشتن کرد و با لحن شوخی گفت:میدانستم که شکم چرانی ولی مگر چیزی بهتر از سرما پیدا نکردی که آنرا خوردی؟فکر نکردی که سرما خوردگی عواقب دارد .

با بیحالی گفتم:سر به سرم نگذار میبینی که اصلا حال ندارم.

گفت:اتفاقا الان بهترین موقع برای تسویه حساب با تو است.چرا که وقتی سر حالی مثل خروس جنگی نمیتوان به تو نزدیک شد زبانت هم مانند نیش مار تیز و زهر آلود است.پس حالا از ضعف و بیماری تو استفاده میکنم و همه دق و دلم را بر سرت خالی میکنم.

با ناله گفتم:مگر با تو چه کرده ام که اینطور از من بد میگویی؟در حالیکه تن صدایش رنجش بیشتر از شوخی نشان میداد گفت»عجب سوالی بگو چکار نکردی؟دیگر میخواستی چه کنی؟کن مانده مثل فرهاد تیشه بدست راهی کوه و بیابان بشوم.

صدای بعضی ها را شنیدم که گفتند:آه…خاله که پی به مقصود پسرش برده بود همراه با شوخی گفت:فرشید جان بهتر است فرهاد نشوی و همان فرشید باقی بمانی چون این شیرینی که من میبینم دم به تله هیچ فرهادی نمیدهد پس خیال باطل را از سرت بیرون کن.

نمیخواستم در این بین غرور فرشید جریحه دار شود به همین خاطر به آرامی گفتم:خاله جان حرفهی فرشید را جدی نگیرید قصد او فقط شوخی است و منظور دیگری ندارد او میداند که من همیشه مثل یک برادر دوستش دارم و برایش احترام زیادی قائلم پس بگذارید هر چقدر میخواهد شوخی کند.
فرشید که از حرفهای من سرخورده شده بود سعی میکرد بروی خودش نیاورد و مشغول بازی با پسر فریدون شد.

خاله که محیط را کسل کننده دید شروع به صحبت کرد و خطاب بمن گفت:شیرین جان سعی کن هر چه زودتر سالم بشوی چون دوشنبه برنامه داریم با تعجب پرسیدم:

چه برنامه ای؟

با لبخند گفت:جشن ختنه سوران پیمان را میگیریم دلم میخواهد تا آنشب کاملا خوب شده باشی.

از این خبر خوشحال شدم و گفتم:مبارک است انشاالله جشن عروسیش را بگیرید .مسیر صحبتها به نحوه برگزاری جشن کشیده شد و من خوشحال بودم که قضیه فرشید زیاد کش پیدا نکرد.

بعد از ۲ روز استراحت با کمی ضعف از بستر بیماری بلند شدم .علی صبح زود وقتی از منزل خارج میشد سفارش کرد اگر هنوز احساس کسالت میکنم امروز را هم استراحت کنم ولی من نمیخواستم ۲ رزو غیبت داشته باشم چرا که ۵ شنبه را هم به مدرسه نرفته بودم به هنگام حاضر شدن مادر متوجه ام شد و گفت:تو هنوز رنگ و رویت جا نیامده چرا میخواهی با اینحال به مدرسه بروی ؟

به آرامی گفتم:درسها فشرده و سنگین است نمیشود زیاد غایب بود.

مادر همراه با نگرانی گفت:ممکن است حالت دوباره وخیم شود برای آنکه نگرانیش را کم کرده باشم گفتم:نگران نباشید مواظب هستم در ضمن خود را گرم میپوشانم .با این کلام به اتاقم رفتم تا برنامه درسی آنروز را آماده کنم.
سر کلاس همه دوستانم اطرافم را گرفتند و احوالم را پرسیدند

ملیحه گفت:۵شنبه جایت خیلی خالی بود زنگ خانه داری آش رشته پختیم نمیدانی چقدر خوشمزه بود اما چه فایده بیشترش را به دفتر بردند و آنجا نوش جان کردند.

با لبخند کمرنگی گفتم:همان بهتر که نبودم در این چند روز آنقدر سوپ و آش خوردم که از اسمش هم بدم می آید .زنگ خورد و همه بچه ها خود را برای درس ریاضی حاضر کردند.در تمام زنگها سردرد و احساس ضعف لحظه ای مرا راحت نگذاشت و بدتر از آن اینکه همه دبیرانی که با آنها سر و کار داشتیم متوجه کسالت من شدند و ملامتم کردند که چرا به مدرسه آمده ام

زنگ آخر انگلیسی داشتیم .از یاد آوری صحبتهایی که بین من و آقای صالحی مطرح شده بود احساس شرم میکردم.در موقع شروع درس سرم پایین بود و خود را سرگرم نوشته های کتاب نشان میدادم.

صدای آقای صالحی که مرا میخواند توجهم را جلب کرد پرسید خانم رستمی چه شده؟و در همان حال به نیمکت ما نزدیک شد.

گفتم:چیز مهمی نیست کمی سرما خورده ام.

با کلام دلسوزانه ای گفت:چرا سرما خورده ای ؟

با آنکه معذب بودم ولی ناگزیر بودم در پاسخش توضیحی بدهم به همین خاطر گفتم:۴شنبه زیر باران ماندم و کاملا خیس شدم همین باعث بیماریم شد.

با یادآوری آنروز لبخندی زد و گفت:اتفاقا آنروز وقتی سوار تاکسی شدم و باران به شدت شروع به باریدن کرد به یاد بچه هایی افتادم که خانه هایشان همین اطراف است و معمولا پیاده به منزل میروند.

در ادامه صحبتهایش به نحوی مثل آنکه با خود حرف میزد گفت:بعضی وقتها باران بجای آنکه رحمت خدا باشد غضب اوست که بر سر بنده های بی احساسش میریزد و همراه با پوزخندی به جلوی کلاس رفت.زنگ پایان کلاس مرا از چرت زدن بیرون آورد .با تنی خسته و بیحال از مدرسه خارج شدم .سوز سردی میوزید دستهایم را در جیب لباسم فرو کردم تا از سرما محفوظ بماند.و در همان حال متوجه مقداری پول شدم ۴اسکناس ۵ تومانی بود خوشحال شدم از وجود آنها یک تاکسی صدا زدم و سواره بمنزل برگشتم.
صبح روز ۲شنبه حالم کاملا خوب شده بود فقط کمی احساس ضعف میکردم .ظهر که از مدرسه برگشتم مادر را آماده رفتن به منزل خاله دیدم.لیلا از صبح به آنجا رفته بود .مادر که دست مصطفی را گرفته بود در موقع خارج شدن سفارش کرد غذایت را بخور و سفره را برای پدرت و بقیه حاضر کن .عصر هم سعی کنید زود به آنجا بیایید چون تنها بودم ترجیح دادم غذایم را با بقیه بخورم .معمولا علی و اکبر ساعت ۲ از سر کار برمیگشتند ولی پدر زودتر می آمد سرگرم انجام کارهایم بودم که زنگ در بصدا در آمد.حدس زدم باید پدر باشد ولی علی را بجای او دیدم .با لبخند سلام کردم با خوشرویی جوابم را گفت.

وقتی وارد شد گفت تنهایی؟

برایش توضیح دادم که بقیه به کجا رفته اند آنروز کاپشن جدیدش را پوشیده بود .کاپشن او از جنس چرم و رنگ مشکی بود و واقعا برازنده اش بود همانطور که نگاهش میکردم سوتی زدم و گفتم:

به به خوشتیپ شدی بگو ببینم از سر کوچه تا اینجا چند تا تلفات داشتی؟

پشت گردنم را گرفت و با دست محکم فشار داد از درد جیغ کشیدم.

گفت:تا تو باشی دیگر مرا دست نیندازی و دستش را برداشت.

با خنده گفتم:باور کن جدی گفتم در تمام این محل مردی به خوشتیپی تو پیدا نمیشود یادت هست آنروز که بادخترهای همسایه داخل کوچه ایستاده بودم و تو از راه رسیدی در یک لحظه همه نگاه ها بسوی تو برگشت نمیدانی از اینکه آنهمه مورد توجه بودی چه لذتی بردم بخصوص وقتی آنطور باوقار و پر جذبه از جلوی آنها رد شدی و به خانه رفتی.واقعا بوجودت افتخار کردم.بعد با نگاه شیطتنت آمیزی گفتم :راستی علی میشود بگویی چرا خودت را اینهمه برای دخترها میگیری؟نکند ناجنس یواشکی دید میزنی ؟با لبخندی که دندانهای سفیدش را در زیر سبیلهای پرپشت و سیاه رنگش نشان میداد گفت:محض اطلاع تو بگویم که من هیچکس را دید نمیزنم و اصولا به هیچ دختری نظر خاصی ندارم بجز یکنفر که او هم متاسفانه از احساس من بیخبر است.

با خود گفتم حالا بهترین لحظه برای پی بردن به راز اوست.به همین منظور گفتم:خوب چرا به او نمیگویی؟

علی که پیدا بود با خو در جدال است نگاهش را بمن دوخت و گفت:میترسم اگر او بداندهمین اندک محبتش را هم از من دریغ کند.

گفتم این چه حرفیست؟محال است اینطور باشد مگر از تو بهتر میخواهد باید از خدا بخواهد که تو دوستش داشته باشی .

علی با اندوهی که در چهره اش نمایان بود گفت:آخر او که من حرفش را میزنم با بقیه فرق دارد دختر پاک و عفیفی است که به سادگی دل به مهر کسی نمیبندد و تا بحال دل خیلی از عشاق خود را شکسته پس میبینی که کنار آمدن با او خیلی مشکل است.چون احساس میکردم که علی سرخورده و نا امید است

گفتم:اینطور که پیداست دختری مغرور و از خود راضیست.اگر دستم به او برسد میدانم چه بلایی بر سرش بیاورم.

با حالت بخصوصی گفت:راجع به او اینطور صحبت نکن او برای من خیلی عزیز است.
از این همه علاقه حس حسادتم گل کرد گفتم:پس تقصیر توست که او را لوس کردی از من بتو نصیحت مدتی بی اعتنایش کن و اصلا تحویلش نگیر میبینی که چطور ادب میشود.من راز دلبری را میدانم راه حل مرا امتحان کن بتو ثابت میشود که دروغ نگفته ام.

پوزخندی زد و گفت:پس تو برای دلبری به همه بی اعتنایی میکنی؟

ضربه ای به بازویش زدم و گفتم:مسئله من با تو فرق میکند .در همین لحظه زنگ در مرا به آنسو کشید در حین رفتن به حیاط خطاب به او گفتم:گمانم پدر باشد لباست را عوض کن غذا را بکشم.در را باز کردم پدر را خسته و تکیده دیدم مدتی بود که از درد سینه مینالید و سرفه های خشک رهایش نمیکرد سلام کردم و احوالش را پرسیدم گفت:حالش هیچ خوب نیست و احساس کسالت میکند.دستم رادر بازویش انداختم و گفتم:بعد از نهار یک قرص مسکن میخوری و یک بخور ویکس هم برایت حاضر میکنم وقتی بخور کردی حسابی استراحت کن.حتما خوب میشوی.
سفره غذا را برای ۳ نفر آماده کردم به هنگام صرف غذا اکبر هم رسید و با ما هم غذا شد.بعد از جمع کردن وسایل سفره قرص را برای پدر مهیا کردم و جای خوابش را مرتب کردم .بعد از آنکه او به خواب رفت سرگرم ریختن چای برای علی و اکبر بودم که سر صحبت باز شد .

اکبر پرسید:شیرین تو آن دختر قد بلندی را که ساکن خانه شماره ۲۶ است میشناسی؟

گفتم:حتما پروین را میگویی؟

گفت:فکر میکنم همان باشد بنطر تو جطور دختری است؟

من که جز برخوردهای کوتاه شناخت دیگری روی پروین نداشتم گفتم:احتمالا دختر خوبیست مگر خیالاتی داری که میپرسی؟

همانطور که لبخندی میزد گفت:حقیقتش را بخواهی احساس میکنم چشمم او را گرفته در ضمن او هم نظر لطفی بمن دارد خواستم عقیده تو رابدانم.

با خنده گفتم:علف بدهان بزی شیرین باشد .اکبر که پیدا بود سر حال است و قصد شوخی دارد گفت:پس تو علف بودی ما خبر نداشتیم ؟

از حرصم و برای اینکه از او نخورده باشم گفتم:اگر من علفم پس تو هم بزی وای به حال تو.علی مداخله کرد و گفت:با هم شوخی های بیمزه نکیند و خطاب به اکبر اضافه کرد اگر قصد بخصوصی داری تا دیر نشده اقدام کن چرا که بزودی محرم و صفر شروع میشود و در این ۲ ماه نمیتوان اقدامی کرد.

اکبر که قند توی دلش اب میشد گفت:امشب با پدر و مادر صحبت میکنم فقط در این بین یک مشکل دارم

علی پرسید :چه مشکلی؟

اکبر توضیح داد که منظورش خانه است چون اگر ازدواج کند دیگر نمیتواند در اینجا بماند و با ما زندگی کند.

علی گفت:بعد همه چیز روبراه خواهد شد نگران نباش .عصر که پدر بیدار شد حالش کمی بهتر شده بود آماده شد که همراه ما به خانه خاله بیاید.
حیاط منزل خاله طلعت بزرگ و دلباز بود و از هر نظر برای مراسم برگزاری جشن مناسب بود.آنشب اطراف حیاط را صندلی چیده بودند و جلوی هر ۴ صندلی یک میز برای پذیرایی موجود بود.لامپهای رنگی که در چند ردیف نصب شده بود نما و زیبایی محیط را ۲ چندان میکرد.با آنکه هوا سرد بود ولی صدای موزیک و جنب و جوش مهمانان مجلس را گرم کرده بود .پدر ترجیح داد در اتاق بماند و استراحت کند .من مسول پخش شیرینی و چای بودم .به هر آشنایی ظرف شیرینی را تعارف میکردم با لبخندی میگفت شیرینی عروسیت را بخوریم شیرین خانم.

وقتی از فرشید پیذاریی میکردم گفت:نمیدانم شیرین را بخورم یا شیرینی را؟

گفتم:بهتر است به شیرینی اکتفا کنی چرا که میترسم اگر مرا بخوری حناق بشوم و در گلویت گیر کنم.

با دلخوری شیرینی را برداشت و گفت:من هیچوقت از پس زبان تو بر نمی ایم .ظرف شیرینی را جلوی علی گرفتم و گفتم:به امید آنروز که شیرینی عروسی تو و آنطرف مربوطه را بخوریم.

با خنده عمیقی گفت:انشاالله.

سرگرم پذیرایی از دیگران بودم که متوجه نگاه های یکی از دوستان فریدون شدم از نگاه خیره او معذب بودم و بعد از اتمام کارم به نوی نشستم که در معرض دید او نباشم.هنوز خوب مستقر نشده بودم که سر . کله لیلا و فریده پیدا شد.فریده در حالیکه با تحسین نگاهم میکرد گفت:چه لباس قشنگی اینرا کی خریدی؟

با تشکر گفتم:لیلا زحمتش را کشیده

.لیلا با تعجب به لباسم نگاه کرد:من دوختم؟

هنوز توی ابهام بود که به یادش آوردم که ۲ هفته قبل این لباس را برایم دوخته است.و گفتم:یادت نیست؟

در حالی که شک داشت گفت یادم نرفته ولی آن پیرهنی که من دوختم خیلی فرق داست.

گفتم:آخر کمی در بعضی از قسمتهای آن دست بردم و تغییرش دادم .لیلا با بهت به لباسم نگاه میکرد و باور نداشت که من بتونم به این خوبی اشکالات آنرا برطرف کنم.لباس کاملا تغییر کرده بود و او حق داشت آنرا به یاد نیاورد.سرگرم صحبت با آنها بودم که شنیدم احضارم میکنند.نرگس بود وقتی بطرفش میرفتم چهره اش خندان بود وقتی به کنارش رسیدم با لبخندی گفت:شیرین جان شانست گرفته .

پرسیدم چرا در حالیکه کمی به هیجان آمده بود گفت:جناب سروان مولوی چشمش حسابی تو را گرفته .

پرسیدم:جناب سروان مولوی دیگر کیست؟

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان تقدیر شیرین قسمت اول

رمان تقدیر شیرین قسمت دوم

رمان تقدیر شیرین قسمت سوم

رمان تقدیر شیرین قسمت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!