رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

آه چقدر وحشتناک . پس من چرا متوجه نشدم .
‏روی تختم نشستم و با یک دستم به مرتب کردن ملحفه مشغول شدم . او نیز در صندلی راحتی که در گوشه ای از اتاق خواب قرار دارد فرو رفته است . به دقت به چهره اش نظر دوختم یک مرد جذاب و خوش سیما . من چرا از او وحشت دارم . گفتم تو مرا از چنگال به قول خودت دیوی ربودی . ولی از تحمل خیال تعلق من به دیگری که اکنون وجود خارجی دارد دیوانه می شوی! مثلا صفدر یک نوکر بدبخت . حتی به او بدبین هستی . آه ای کاش می دانستی که برای من چشیدن ساغر مرگ ازدست تو چقدر شیرین است . دراین صورت لازم نیست که من خود را به لمس انگشتان شاهزاده تسلیم کنم . مرا بکش و راحتم کن . باور کن دیگر در فکر همسرم نیستم فقط بچه ام را می خواهم .
‏ناگهان مانند تیری در قفس جستن کرد و گفت : اسم شاهزاده را در خانه ی من به زبان مران .

در این لحظه خیال غرورآمیزی از خاطر وی گذشت . دستم را گرفت و گفت بیا . بیا .
‏مرا کشان کشان به دفتر کارش که در مجاور اتاق پذیرایی بود برد . در کنار میز تحریر بزرگی در گاوصندوق را باز کرد . بین مدارکی که همه سپرده های بانکی و غیره بود یک برگ سند را مقابل چشمم گرفت و گفت : بخوان! سواد داری بخوان!
‏مبلغ بسیار قابل توجه ای که در تصورم نمی گنجید پول نقد و دیگر اسناد اعم از قباله های مختلف و چک های مسافرتی و غیره . . . همه پخش زمین شدند .
گفت : بیا این همه ثروت با شرافت به دست آوردم . روزی هیجده ساعت کار، ثمره ی یک عمر تلاش . نه عرق فروش بودم، نه قاچاقچی! نه قاتل، نه ساواکی! دیوسی هم نکردم . بردار! آتش بزن! همه مال تو . حالا تو مرا بکش و راحتم کن .
اما من سکوت کرده بودم . چه می توانستم بکنم و بگویم . ناگاه به آرامی گفت : تو دیگر با لحنی که در آهنگ صدایت استهزایی تلخ از آن به مشام می رسد از من چیزی مپرس .
در همین اثنا با تبسم غمگینی که بر لب داشتم به چهره ی او نظر دوختم . ناله ای در لب های من شکست . گفتم : احتیاجی به این بزرگواری نیست . بساطت را جمع کن . من دنبال پول نیستم . ندار هم نیستم .
دیدم طهارت انسانی در چهره ی او آشکار شد . نزدیک آمد و مرا به خود فشرد و گفت : بت من!
دستش را گرفتم . این اولین باری بود که بعد از سه ماه حبس در آن خانه ی قدیمی که نامش را دیر وحشت نهاده بودم می گذشت . او دستهای مرا که به *نو ا زش * محبت آمیز دور کمرش حلقه کرده بودم حس کرد . از پله ها بالا رفتیم و به اتاق خوابی که شب اول در آنجا بودم رسیدیم . بسیار سرد بود . زیر لحافی از پر قو که از هلند آورده بود رفتیم . صبح مانند شقایق از خواب بیدار شدیم . زندگی خندید و گل از گلبن شکفت . به صفدر زنگ زد . او بالای شهر در خانه ی منطقه ی الهیه بود . صفدر در عرض نیم ساعت خودش را به ما رساند . هرمز درب را گشود . من فقط صدای آنها را از بالا می شنیدم .
او سفارش کرد ببین خانم چی می خواهد .
بالاخره ما یک غذای پیک نیکی که شامل چند عدد زبان گوسفند می شد با سس قارچ در ظرف گرمکن گذاشته شده بود به طرف ارتفاعات پربرف گردنه قوچک حرکت کردیم . پس از مدت ها برای اولین بار خیابان ها را دیدم . راه افتادیم و به گردنه قوچک رسیدیم . سلام بر طبیعت . هوا سرد و صاف و نیمه آفتابی بود . سوز شدیدی حاکم بود . ناهار را در ماشین خوردیم . یک ساعت دیگر به طرف تهران در حرکت بودیم تا به منطقه ی الهیه رسیدیم . منزل مسکونی پدر هرمز که ملک بسیار بزرگی بود . با توصیف فراوانی که در محورش صحبت می کرد آنجا را دیدم . صفدر و همسرش از آنجا نگهداری می کردند . سپس به منزل رسیدیم . فیدل به استقبال ما آمد و مرتب به پر و پای هرمز می پیچید . غروب آن روز خیابان از آدم خالی بود . ابر سیاهی که در آسمان بود کم کم رخت بربست و پراکنده شد . باد سختی که مقدمه ی برف بود می وزید . سکوتی مرگبار بر آن خانه مستولی شده بود . هرمز به جای اینکه بعد از پارک کردن اتومبیل داخل خانه شود دور تا دور حیاط قدم می زد و بلند بلند حرف می زد . فکر کردم که کم کم خسته شده و بالاخره به داخل خواهد آمد . ناگهان احساس کردم که او دستخوش اختلال و گسیختگی هولناکی شده است . به درخت غول آسایی شبیه شده بود که هیزم شکنی بی پروا بر او ضربه های مرگبار وارد می آورد . بعد از قدم زدنهای طولانی و حرف زدن های بی دلیل به داخل آمد . من می ترسیدم، این انس و الفت امروز هم به جایی نرسیده بود . درست مثل آن روزی بود که می خواستم از خانه بیرون روم و به دنبالم به خیابان آمد و در آن حال دستم را گرفت و از رفتنم جلوگیری کرد . دقیقا حالت آن روز را داشت . آن شب دریافتم که علاقه ی او نسبت به من رو به تزاید رفته و اما من در وفای عاری از خودپرستی و بی ریا به او گفتم : مثل این که مشکل داری؟ چی شده؟
گفت : من نه دیوانه ام و نه دچار کابوس وحشتناکی شده ام . اما احساس می کنم چند روزی بیشتر به پایان زندگی من نمانده است . بدین جهت می خواهم قبل از مرگ روح دردناک خود را از زیر بار آلام جانکاهی که بی رحمانه بر آن فشار می آورد آسوده کنم . آلامی که دیر زمانی است اعصاب و مغز مرا خورده و متلاشی ساخته است .
هرمز از بیست و شش سالگی آب می خورده ولی در مدتی که من با او زندگی می کردم و بهتر بگویم زندانی او بودم پایبند میخوارگی شدید شده بود و به همین سبب مزاج سالم او تباه و خلق سلیم او دستخوش فساد و عصیان شده بود . جمله ی ( چند روزی به زندگی من نمانده) مرا تکان داد . بر خویشتن لرزیدم . از آن روز به بعد افسرده تر شدم . او نیز روز به روز عبوس تر و آتشین خوتر و نسبت به عواطف من بی اعتناتر شده بود . از صورت یک انساس پاکدل به صورت یک آدم رذل حسود و بی رحم درآمده بود . در این وضع بحرانی تنها سعی من در این بود که نسبت به او که اینک همسر قانونی من بود و من از او باردار بود کلمات تند به کار نبرم . اما او به سرعت عجیبی رو به فنا می رفت . تغییر حالت و تباهی خلق او به حدی محسوس بود که حتی فیدل زبان بسته هم فهمیده بود . دیگر وقتی که هرمز در حیاط بود سگ بیچاره به سراغش نمی رفت . او خود حس کرده بود که من و حیوان بدبخت از او می گریزیم . باید اعتراف کنم که خود من هم هر وقت او را می دیدم از او می رمیدم . او در اتاق خودش و من در اتاق خودم بودم . من باید طغیان های روحی او که با دیدارم روح انسانیش فرار می کرد او را ترک می کردم و باز مثل هر روز درها بسته و تلفن قطع بود . شب ساعت ده بود و من به نوشتن نامه برای صالحه مشغول بودم . به قدری افکارم در هم و مشوش بود که همانجا در پشت میز تحریر خوابم گرفته بود . زمانی چشم باز کردم دیدم ساعت دوازده ضربه نواخت . اوه چقدر از صدای ناقوس وار این ساعت تنفر داشتم . احساس تشنگی می کردم . حوصله نداشتم از بالا به پایین طبقه ی اول بیایم . ولی یخچال در آشپزخانه ی طبقه ی زیرین قرار داشت . من خواب آلود پله ها را طی کردم و به پانزدهمین پله که رسیدم تمام چراغ ها خاموش شد . از بیست و پنج پله ی کج و معوج، هنوز پانزده تا را بیشتر طی نکرده بود . علت خاموشی را نمی دانستم . آیا برق رفته؟ دیدم نه آن بالا در اتاق خواب من برق از دور سوسو می زند . نور آن به اتاق راهرو بالا می زد . پس دریافتم که برق نرفته . به جای اینکه بالا برگردم برعکس جلو رفتم تا کلید را بزنم . ترس برم داشت . چون لباس بلندی بر تن داشتم خواستم برگردم . دامنم زیر پایم ماند . باز مجبور شدم جلو بروم . پله ها را شمرده بودم . یکی به آخر مانده دستم را بردم تا کلید برق را بزنم . ناگهان دستم با یک صورت گرم و نفس گرم برخورد کرد . فریاد زدم و پله ها را یکی دو تا کرده و به طرف بالا فرار کردم . پاهایم سست شده و راه رفتن برایم غیرممکن گردید . نفسم در سینه حبس شده بود . صدای به هم خوردن روبدوشامبر بلند و کلوشی که هرمز به تنش کرده بود مانند باد پیچید . گفتم : کجایی تو؟
فریاد زدم و چراغ روشن شد و لوستر با آن عظمت با هفده لاله ی شمعی و چهل لامپ یک جا روشن شد و چشمم را خیره کرد . هیچ ندیدم . وقتی چشمم روشنایی را گرفت صدای قهقهه ی هرمز به طرز مرموزی بلند شد .
گفت : ترسیدی؟!
آرام بی آنکه صدایی از من بلند شود به صدای گرفته ای گفتم : چه شوخی بی مزه ای .
او از کتابخانه می آمد . گفت : خواستم غافلگیرت کنم . امشب چقدر زیبا شدی . بیا، بیا با هم کنار بار با دست های قشنگت برایم ساقی گری کن .
ولی من نه قدرت ایستادن داشتم و نه نای راه رفتن . نمی دانم او را چطور نگاه کردم . ناگهان تمام احساسات انسانی من جای خود را به خشم و نفرت فراوان مبدل کرد . خشم و نفرتی که به مرور ایام به کینه و دشمنی تبدیل شد . سرانجام وسیله ی سقوط و فنای واقعی مرا فراهم اورد . از آن به بعد دیگر حرفی را که هر روز تکرار می کردم و می گفتم امروز برو بلیط بگیر . حتما جا هست تا به پیش آماندا برویم را تا مدتی کنار گذاشتم و در صدد نجات خود برآمدم .
هر روز دربها را بررسی می کردم و با زرنگی تمام کلیدهای درب ها جستجو می کردم . او کلیدها را روی جیب سینه اش می گذاشت . بارها شده بود که در اثر غلطیدن به یک طرف دسته کلید همانند زخم بستر گوشتش را لیچ کرده بود . ولی باز تکرار همان روزهای گذشته و مراقبت شدید او که مبادا فرار کنم .
از جمله کالاهایی که وارد می گرد، یخچال صندوقی بود که با کشتی از یکی از بنادر ایران مثل خرمشهر ترخیص می شد . بعد از آن ترخیص، موردهایی که در اثر نقل و انتقال آسیب دیده بودند به زیر زمینهای خانه و قسمتی از حیاط منتقل می شدند . من تا یک ماه به خصوص شبها صدایی شبیه نواختن سم یک گله اسب را انگار که طوفانی از دور دست ها برخیزد می شنیدم . می پرسم صدای چی بود؟ می گفت زمین لرزه است . گفتم صدا از سقفهاست . یا زمین؟ می گفت : فکر می کنید، من که صدایی نمی شنوم .
تا این که یک شب به آشپزخانه رفتم . در یک نگاه با گربه ای صوسی رنگ با چشمانی به شکل آلبالو گرد و سیاه و براق روبرو شدم . بعد از فرار و در امتداد لوله ی روکار شوفاژ که داخل سقف کاذب می شد متوجه شدم که او موش است ولی چرا به آن بزرگی . از بهت و تعجب بسیار ساعت های متوالی خوابم نبرد . صبح ماجرا را به هرمز گفتم . اظهار بی اطلاعی کرد . ولی این بار کاملا ترس بر من چیره شده بود . چون اغلب شبها در خواب و بیداری بودم . باز به صدای هجوم سم اسبها بیدار شدم . به طرف پنجره رفتم . کف حیاط سایه ی برجسته ای به بزرگی دو عدد چادر مشکی پهن شده را به صورت دایره مشاهده کردم . فقط نور ماه بود که باعث شد جنب و جوش سایه و یک برجستگی بزرگ در حال نیمه نشسته با دستهای رو به بالا که با صدای ه و س هیسو که برای موش های دیگر سخنرانی می کرد مشاهده کنم . برای این که از اشتباه بیرون بیایم دو دستم را از پنجره بیرون بردم و کف زدم . ناگهان تمام موش ها با هجوم زیاد و وحشتناک به طرف زیرزمین و درون کالاهای حیاط پناه بردند و من غرق در حیرت و دهشت زیاد پنجره را بستم . این ها موش های صحرایی بودند که یک جفت از آن همراه کالاها وارد شده در این خانه زاد و ولد کرده بودند . صبح آنچه را دیده بودم به هرمز گفتم . او هر شی به حدی آب می خورد که صدایی از من شنیده که هیچ اگر واقعا زلزله هم می امد خبردار نبود . شاید هم به این صدا عادت کرده بود .
او گفت : خوبه چه داستان قشنگی! ببینم تو کارگردان فیلم های وحشتناک نیستی؟!
هرچه خواستم او را متقاعد کنم که ساعت دوازده شب به تماشای صحنه ای که من دیدم بنشیند قبول نکرد .
گفتم اگر این موش ها غذایی برای خوردن نداشته باشند تو را که با این تلخی هستی خواهند خورد .
دیگر کار به جایی رسیده بود که موش ها مانند یک بچه ی نوپا سطل آشغال را بر می گردادندند . اولین تماس تلفنی هرمز با انسیتو پاستور و اقدام به ریشه کنی آنان نیز ماجرایی داشت .

‏یک روز با خود گفتم زندگی یعنی لحظه ها . لحظه هایی که با ترس و وحشت و در تنهایی و بی خبری سپری می شود، زندگی نیست؛ بلکه مرگ تدریجی است . شدیدا عوض شده بودم . نگاهم دیگر آن نگاه آشنا و مهربان نبود . او خود این را حس کرده بود . دیگر رو در رو با هم حرف نمی زدیم و دیگر در مسیر راه من قرار نمی گرفت . هر وقت مرا از دور می دید با ترس از من می گریخت . چند بار او را در آن حال دیدم . متاثر شدم . شاید هنوز از شفقت و ترحم گذشته به آن اندازه در نهاد من باقی مانده بود که ازدیدن وضع حزن آور او ناراحت باشم . اما او . نمی دانم شما هیچ دقت کرده اید که گاهی یک حس خودسری و عناد، یک میل شدید آزردن و بدکردن در وجود انسان بیدار می شو د . این حرص و تمایل شدید مولود عامل نیرومندیست که در اعماق قلوب بشری نهفته است . یکی از آن انگیزه های قوی، یکی از آن نیروهای سرسخت و مغلوب ناشدنیست که بر تمام اخلاق و اعمال ما تسلط دارد . اگر عدالت هم نیز مانند عدل خداوندی موارد استثنایی مخصوص را درک می کرد . اگر ان لیاقت را داشت که تفحص کند و جویا شود که از جانی و قربانی، گناهکار و بی گناه، ظالم و مظلوم کدامیک اهریمنند . آنگاه من هم می توانستم راحت زندگی کنم . آه چقدر دوست دارم به جنگ دنیا برخیزم و قوانینی را درهم بریزم و نابود کنم . همین روح عناد و میل به آزردن با تمام قدرت و سیطره خود به سراغ هرمز هم آمده بود . او می خواست گناه کند . جنایت کند . مرتکب اعمال تبهکارانه شود . فقط به صرف آنکه می دانست نبایستی این کارها را بکند .
‏یک روز به او گفتم : در را باز کن! می خواهم خودم دنبال بلیط برم . من از تو نمی ترسم وگرنه کاری می کنم که دیگر فراموش کنی، زشت خویی یعنی چه؟

‏چه جراتی پیدا کرده بودم! او پیش آمد و با حیرت و تعجب مرا برانداز کرد . لحظه ای به فکر فرو رفت و من از این حالتش چیزی سر در نیاوردم . ولی ناگهان فکری به خاطرم خطور کرد . این که وقتی او در خواب است کلید را برداشته و از آن خانه فرار کنم .

‏باز دیدم او تنها در صندلی راحتی اش فرو رفته و میخوارگی می کند . با خود گفتم شاید خاموش کردن چراغ یک شوخی واقعأ بی مزه ای بوده . دلم به حالش سوخت . چون شفقت و حس ترحم در نهاد من سرشته شده، من هیچ وقت نمی توانم بد باشم . آن روز در حیاط به فیدل غذا می دادم . درب حیاط را با نوک کلیدی پی در پی زدند . برسیدم : کیه؟
‏جواب داد : مأمور آب .
‏گفتم : صبر کنید کلید را بیاو رم ، در بسته است .
به او رسیدم، گفتم : مأمور کنتور آب است .
‏فوری بلند شد و من متعاقبظ راه افتادم . به من گفت : تو کجا ‏می آیی؟گفتم : می خواهم خیابان را ببینم .
‏گفت : پس در را باز نمی کنم . مامور آب هم خواهد رفت . آنوقت تو آب هم نداری .
‏چون می شناختمش قبول کردم که خودش رفته و در را باز کند و همین کار را هم کرد .

‏او مرا در اتاق گذاشت و در را بست و بعد به حیاط رفت . مامور را بعد از دیدن کنتور بدرقه کرد و سپس در حیاط را بست و آمد . در اتاق را باز کرد و من به حیاط رفتم . مقابل آن خانه لعنتی در طبقه دوم دکتری به نام دکتر «ک» مطب داشت . این زن مرا از روی ایوان خود تماشا می کرد و اغلب از زاویه ی پنجره اش مرا دید می زد . گاهی به او دست تکان می دادم تا با او طرح دوستی بریزم . یک روز به حیاط رفتم و از پارکینگ او را صدا زدم : خانم دکترا
‏خانم «ک» با شنیدن صدای من به کنار ایوان آمد . گفت : بله .

‏گفتم : دوست دارم شما را ببینم . لطفأ پشت در بیایید . خیلی واجب است .
‏هوا بسیار سرد بود . بعد از ده دقیقه او آمد و من از پشت در با او حرف زدم و گفتم : شوهرم بسیار بدبین است و اجازه نمی دهد پا از خانه بیرون بگذارم . ازشما خواهش می کنم یک ساعت دیگر زنگ در خانه ما را بزنید و از شوهرم بخواهید که پیش شما بیایم . فقط به خاطر دوستی . او قبول کرد . ولی یک ساعت شد دو ساعت و چهار ساعت تا شب شد و هرمز نیامد . خانم «گ» یک ساعت بعد آمد و من گفتم : که هنوز نیامده .
‏گفت : هر وقت آمد سگ را بهانه کن و به حیاط بیا . با دیدن تو من هر ساعتی که شده پیش شما می آیم و از او خواهش می کنم که چون تنها هستم دوست دارم با خانم شما معاشرت کنم .
‏ساعت از یازده شب گذشته بود . ذکلید در قفل چرخید و صدای بستن در شنیده شد و او مست مست و نیمه دیوانه، پس از سرگردانی و دربدری که معلوم نبود به کجا رفته و آب خورده بود آمد . شب در اتاق خودش خوابید و صبح که بیدار شد گفت : من به بانک می روم . حاضر شو تا برگشتم با هم برای هواخوری بیرون برویم .

من هم بذیرفتم . دو ساعت بعد از رفتن او به گرماااابه رفتم و دوش گرفتم . وقتی از داخل وان پاپم را بیرون گذاشتم لرزش مرگباری همه پیکرم را لرزاند . پایم را بلند کردم . و با نوک دستم دمپایی ها را جلو کشیده و پوشیدم . دست دراز کردم تا حوله را که روی رادیاتور شوفاژ گذاشته بودم بردارم، ناگهان برق مرا گرفت و به یک متری پرتاب شدم . من با پهلو به زمین خوردم ولی خداوند کمکم کرد . آسیب چندانی ندیدم . فقط احساس کردم که چون حامله هستم شاید بچه طوری شده باشد . زیرا قسمتی از من قرمز شده بود . سپس در صدد حادثه برآمدم که این برق شوفاژ از کجا بود . این خانه اصلأ موتور خانه و مشعل ندارد . لباس پوشیدم و به پایین رفتم . چشمم به کنتور زیرزمین خیره ماند . دیدم سیم سیار جاروبرقی را که جهت کشیدن جارو به راهروها طویل بود برداشته از یک سو به کنتور و از سوی دیگر به لوله شوفاژی که در امتداد گرماااابه قرار داشت وصل کرده است . فوری بالا رفتم . این بار از حیاط اندرونی خارج شدم که زوددتر برسم . دربالا پشت در که مشرف به پله های بالایی بود قایم شدم . نای ایستادن نداشتم . به زمین زانو زده و صبر کردم . قلبم می زد و احساس می کردم که عنقریب خواهم مرد . صدای کلید در قفل به آرامی چرخید . درب طوری بسته شد که من فکر کردم هنوز آن را نبسته است . پله ها را طوری بالا امد که هیچ صدایی از او شنیده نمی شد . حدس زدم که چکار می خواهد بکند . یک راست به گرماااابه رفت . بی آنکه مرا صدا کند . وقتی که مشاهده کرد در گرماااابه نیستم مرا صدا کرد : الی! الی! به طرف اتاق خوابم رفت . من نبودم . با تکیه کلام همیشگی اش که می گفت پیش مسخره است . برگشت وقتی وارد سالن پذیرایی شد خونسردی ام را کاملا حفظ کرده و پشت سر او به آرامی ایستادم . کم کم به او نزدیک شدم .
‏گفتم : چی شده؟
‏نفس گرم و صدای من او را به قدری به وحشت انداخت که هر کس دیگر بود سکته می کرد . گفت : ای وای ترسیدم . چرا بی صدا ئنبالم می آیی . آهی، اوهوی، حرفی بزن! صدا بکن!
گفتم : نامت را فراموش کردم . شما را به چه نام صدا کنم؟ جانی! آدم کش! قاتل! قصاب! کدام یک .
گفت : منظورت چیست؟ نمی فهمم امروز چت شده؟
هیچ نگفتم . یک راست به اتاق رفتم . چمدان بزرگم را باز کردم و تند تند لباس هایم را از چوب رختی کنده و مچاله مچاله در آن جای دادم . بالای سرم ایستاده بود و مرا نگاه می کرد . من گریه کردم .
گفت : حرف بزن . گریه کن تا سبک شوی .
او نیز گریه کرد . آه خدای من علت گریه او از چیست؟ دوست داشتن؟! خاموش بودن؟! اذیت کردن؟! و تازه ادعای عشق هم می کند! واقعا که بعضی ها چقدر احمقند .
در این هنگام اشک ندامتی که در دیدگانش حلقه زده بود فرو ریخت . تو گویی نسیم فتوت و جوانمردی او وزیدن گرفت که شرمگینش کرده بود و از آنچه بر من گذشته بود خود را نادم و پشیمان می دید .
به پای من افتاد و تقاضای عفو کرد . آیا هنوز نمی داند که من کنتور را دیدم یا می داند .
گفت : تو قلبی پاک و تابناک داری .
مرا در آغوش کشید و گفت : بگو که گذشته های تاریک و هولناک را فراموش می کنی . بگو که مرا نفرین نخواهی کرد . آخه من محتاج ذره ای از محبت تو هستم . من تو را بی نهایت دوست دارم . می ترسیدم تو را از دست بدهم . حاضر به مرگ تو هستم ولی حاضر به از دست دادنت نیستم .
سخت احساس ندامت می کرد . حالش دگرگون شده بود . گویی در سیمای من اثری از یک عشق گمشده و آرزوی بر باد رفته را می دید .
آن روزها ویار نان تازه کرده بودم . وقتی به یاد نان تازه و داغ با عطر اشتهاآورش می افتادم حالم دگرگون گشته و دندان هایم کلید می شد . یک روز صبح از او خواستم که نان برایم تهیه کند . مست مست بود و یارای حرکت نداشت . خودم جرات کردم کلید را برای اولین بار از بالای سرش برداشتم . گفش پوشیدم و در را باز گردم و به مقابل نانوایی رسیدم . نان بربری پخت می شد . تا بوی نان به مشامم رسید دست هایم شروع به لرزیدن کرد . از خانمی که نانش را خریده و در حال حرکت بود، تکه ای گرفتم و همان جا با اشتیاق آن را بلعیدم . نه این که گرسنه باشم بلکه دوست داشتم بو کنم و سیرمانی نداشتم . باز بو کردم و تکه ای دیگر خوردم . پنج نفر جلوتر از من بودند . بالاخره یک نان تازه داغ گرفته، آن را زیر بغل زدم و راه افتادم . در را از زیر چادر نماز عذراخانم زن صفدر که سرم کرده بودم تکه ای دیگر درآورده، بو کرده و می خوردم . تا به خانه رسیدم . او بیدار شده بود . همه جا را برای پیدا کردن من گشته بود . دید آمدم . لباس پوشیده و آماده روی تخت دراز کشیده بود . چادر نماز را به چوب رختی که در بالای سرش بود آویزان کردم . او از زیر، بازوی مرا که در حال آویزان کردن چادر نمازم بودم می دید . ناگهان دستم را گرفت و فریاد زد : کی تو را به مغازه کشیده؟ این جای انگشتان کیست؟
ترسیدم . گفتم : کدام انگشتان؟ کو؟
وقتی دستم را بلند کردم دیدم راه راه های نان داغ بربری از گرمایی که داشته شیارهای خود را به زیر بازوی من حک کرده و قرمز شده اند . انگار که با انشگتان شخصی کشیده شده باشد . توضیح دادم که ه و س نان تازه داشتم . رفتم تهیه کنم .
گفت : داریم . خیلی هم داریم . مگه نه؟ بیا!
مرا به طرف فریزر صندوقی شکل بزرگی که در گوشه ی آشپزخانه قرار داشت مرا به طرف فریزر بزگی که در گوشه ی آشپزخانه قرار داشت برد . در آن را باز کرد . از نان باگت گرفته تا نان تست، لواش، بربری و سنگک همه را صفدر خریده و قطعه قطعه به ترتیب در فریزر جای داده بود .
گفتم : بله من نانی که بوی پختنش بلند بشه و تازگی آن مغزم را آشفته کرده می خواستم . آخه من حالم خوش نیست و ه و س نان تازه دارم .
گفت : خوبه .
در این حال نان را مقابل بینی خودم گرفته بودم و بو می کردم و هم تکه ای از آن را می خوردم . او آرام شده بود و من به خوردن مشغول بودم .
گفت : این چه نوع مریضی ای هست که هم می خوری و هم راه می رویم .
گفتم : من باردار هستم .
ـ پیش مسخره است .
این کلمه جای تمام فکر بد آدمی را که اگر به اخلاقش وارد بوده می شورد و با گفتن این از کنار موضوع رد می شود .
گفتم : حال که اینطور شده پس از زندانی کردن من بگذر و بگذار زندگی کنیم . بیا و به قولت وفا کن . هرچه زودتر حرکت کنیم . خانمی در خیابان بلند بلند به دوستش می گفت رفت و آمد هواپیماها از سر گرفته شده . پس ما نیز می توانیم حرکت کنیم .
گفت : من کارهای زیادی دارم که باید انجام بدهم .
او کالاهایی داشته که به حراج گذاشت . این سومین روزیست که از ماجرای برق گرفتگی من می گذرد و عذرا آمده تا به کارهای خانه برسد . در کمد را گشودم و دو سر سیم رابط را مشاهده کردم . او آن را از زیر زمین باز کرده و به همان ترتیبی که من نهاده بودم سرجایش گذاشته بود . از آنجه که خداوند مصلحت از بین رفتن من و بچه ای را که در شکم داشتم نمی دید، جان سالم به در بردم . بی آنکه دست به سیم رابط بزنم، عذرا را صدا کردم . جلوی گریه ام را نمی توانستم بگیرم . به عذرا گفتم این بچه تو دلم مرا می خورد . اگر این بچه طوریش می شد، چکار باید می کردم؟!
به عذرا گفتم : از آقا تبفن را بگیر به شوهرت تلفن کن . آنگاه من با تلفن حرف می زنم .
همین کار را کرد و من در یک فرصت به مادرم زنگ زدم و ادرس هرمز را دادم . گفتم : به ادریس بگو هر چه زودتر پیش من بیاید و گوشی را گذاشتم .
هرمز سمبل پلیدی و زشتخویی بود . حتی یک صفت خوب هم نداشت که دلم را به آن خوش کنم . آن جذابیت و زیبایی که کمتر کسی یا مردی باید دارا باشد دارا بود، ولی اخلاق ناپسندش تمام این محسنات از ثروت گرفته تا تحصیلات و غیره را تحت الشعاع قرار می داد . حال در می یافتم که اخلاق نیک در خانواده مسائلی را حل می کرده که ارزشش بالاتر از زیبایی و ثروت و غیره است . ثروت و زیبایی را خداوند به او داده بود ولی چه سود؟ عجب از خداوند که تا این حد رحمان و رحیم است . با این همه از نعمت عافیت و آرامش بی نصیب مانده بود . چرا؟ چون حسود بود . هر لباسی که می پوشیدم یا پاره اش کرده بود یا لک های سیاه روغن در آن دیده می شد .
روزی به من اطلاع داد که خواهرش به ایران می آید . مثل هر زن دیگر که به بهداشت صورتشان اهمیت می دهند خواستم آرایش صورتم را کامل کنم . تا خواستم ماتیک بزنم لبم پاره شد سیل خون از آن جاری گشت . وقتی به روژ لبم نگاه کردم، خشکم زد . خدایا این تکه تیغ شکسته را کی داخل ماتیک فرو کرده؟ همیشه در چنین مواقعی که بی پروا و بی محابا فریاد می زدم : جانی تو با من چکار داری؟ سکوت کردم . لبم را با چسب بستم و مداد را که بل مشکی در مقابل میز آرایشم بود انتخاب کردم که به چشمم بکشم ولی ناگهان چشمانم به حدی سوزش پیدا کرد که عنقریب کور شوم . ذرات فلفل قرمز را در نوک مداد دیدم . در جلوی من دشت بی کران ابدیت و سرای دیگر گسترده شده بود و من در پشت سر خویش صدای چرخ های گردونه ی مرگ را می شنیدم که با شتاب هر چه تمام تر هر آن نزدیک تر می شود .
ساعت ده صبح بود و خواهرش نیامده بود . دو دستم را زیر چانه ام تکیه دادم . آرنج هایم را روی میز آرایشم گذاشته بودم . هنوز چشمانم می سوخت . وقتی به آینه نگریستم او را پشت سر خود دیدم که مرا نگاه می کند .
گفت : این زیبایی که مایه ی ناز توست درپا نیست و در بدن عاج مانند تو فریاد دل دردمند من مدتی طنین افکن نخواهد بود . روزی خواهد آمد که کرم ها با آنچه تو آن را از من دریغ داشتی شکمی سیر کنند و شهرت زیبایی تو و آرزوی من خاک و خاکستر شوند .
این در حالیست که تمام وجودم در اختیار اوست . او چه چیز دیگری از من می خواهد نمی دانم . او به حدی حسود است که حتی آرایشی را که برای احترام به خواهرش کردم عذابش می داد . وقتی به گذشته او فکر می کردم، می دیدم او با هیچ یک از زنانی که در زندگیش بودند با محبت رفتار نکرده به همین دلیل در زندگی زناشویی شکست خورده است وگرنه مگر یک زن دیوانه باشد با این همه موقعیت مناسب و در اوج تکامل جسمی و روحی یک مرد در سن چهل و پنج سالگی نتواند او را مهار کرده و زندگی کند . پس عیب را باز از خود او می دانستم نه از زنانی که در زندگیش بودند . بالاخره صدای زنگ بلند شد . بله خواهرش بود . مانند حبشه ایها با موهای فر و وز و چشمهای کوچک و ریز . لباسهایی به رنگ بنفش بر تن داشت . ببلوز و شلواری مانند سوارکاران پوشیده بود . من در وسط راهرو ایستاده بودم . او چشم از من بر نمی داشت . نزدیک شد و مرا بوسید .
گفت : داداش این دوشیزه چقدر زیباست . این بار به سلیقه ات احسنت باید گفت .
برادرش با پررویی تمام گفت : بله ولی بیوه بود گرفتمش، اگر دختر بود از این هم زیباتر بود .
خواهرش گفت : باز این فرهنگ غلط را شما دارید . من که خیلی از او خوشم آمده .
در حین صحبت به سالن پذیرایی رفتیم . المیرا چه اسم قشنگی، خیلی قشنگ است .
ـ الی جان اگر شال گرمی بدهی تا روی زانوانم بگذارم ممنون می شم .
رفتم و آوردم . من طبعا در برابر هر چیز تازه ای شرم زده می شدم . بخصوص چهره ی تازه او در من به یک نحو تشویش تولید می کرد که مواجهه ی با آن را بسیار دشوار می یافتم . مانند آن است که حس امیدواری در من مرده و به جای آن نیروی یادآوری من نیرومندتر گشته باشد . همواره شیفته چهره های بسیار آشنا و اطلاعات کهنه ی خویشم . دلم را خوش کردم که با این خانم می توانم درد دل کنم تا به نحوی با او همسفر شوم . او پیش ما ماند . مدتی به هم عادت کرده بودیم . در این روزها دیگر صفدر و همسرش مرتب پخت و پز می کردند و همه چیز روبراه بود . تلفن برقرار شد با مادرم تماس گرفتم و گفتم : چرا ادریس را نفرستادی؟
گفت : او د رخارج از کشور است و دیگر ندیدمش و تو هم شماره تلفن به من نداده بودی و اصلا درباره خودت هم صحبتی نکردی . این که نتوانستم کنجکاو باشم . با خود فکرکردم من با این وضعی که دارم اکنون کجا می توانم بروم . پیش مادرم که نه و اما اگر بگویم مادرم پیشم بیاید با رفتار و اخلاق هرمز چگونه کنار بیاید . من صبر می کنم تا وضع حمل کنم . زندگی در هر شرایط یک نوع مبارزه است . پس من مبارزه می کنم . شاید پیروزی نصیبم شود . مادرم مکث مرا دید و گفت : چرا حرف نمی زنی؟ گفتم : چی بگم هنوز دنبال برنامه رفتنم هستم وقتی آماده شد بهت خبر می دهم . خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . یک تلفن هم به صالحه زدم با آماندا صحبت کردم . قلبم از درد فشرده می شد . می گفت : مامان توماس با من قهر کرده . گفت : توماس کی هست؟ گفت : دوستم ، پدر برام خریده . خوب نمی دانستم مطلب کودکانه او را تجزیه و تحلیل کنم . فکر کردم که واقعا از شخصی حرف می زند . دوباره گفتم : راجع به توماس بیشتر برایم حرف بزن . اینجا بود که صالحه به طوری که در پشت گوشی می شنوم با احترام به اوگفت : آماندا جون اجازه می دهی من با مامان حرف بزنم و به او بگم که توماس چه شکلی است؟ اول گفت نه من خودم می گم . صالحه طبق عادتی که داشت و من تداعی می کردم ایستاده و اجازه داده آماندا صحبت کند . بعد گفت : بیا .
گوشی را به صالحه داد و او گفت : پدرش تا حالا سه بار به بچه سر زده است و هر بار دنیایی از اسباب بازی های مختلف را برای او آورد . آخرین بار ک هفته پیش بود یک روبات بسیار زیبا هم قد خودش برای او آورد، ولی باتری اش دردسر درست می کند . چون خیلی روشن می کنه . ضعیف می شود، مثل الان که حرف نمی زند . . تمام گفتارهای یک همبازی و دوست را عبدل کاظم به حافظه اش می دهد . ولی وقتی باطری اش تمام می شود، آماندا افسرده شده گوشه ای می نشیند و با او مشغول به صحبت می شود . این بار می گفت : توماس تومریض شدی!
صالحه مقداری از شاهزاده صحبت کردو گفت : اگر او را ببینی نمی شناسی، عصبی، پیرو لاغر شده است . بیشتر کلاه و عینک به چشم دارد بسیار مرموزانه رفت وآمد می کند . هنوز هم که هنوز است چشم به راه توست . آه خدای من این که پیشنهاد او بود . اصلا چرا این طور شد . باز با گریه بی امان دنباله حرفم را گرفتم که صالحه حرفی را به تو می گویم جایی درز پیدا نکند . من همسر شخصی شدم که قصد داشت مرا از ایران خارج کند . ولی بعد از مراسم عقد زیر قولش زد و به تعهد خود عمل نکرد . من ماندم و او، اکنون از او ناخواسته باردار هستم . تو باید مرا درک کنی . او گفت : می فهمم . به او گفتم : هرمز((ق)) همان آقایی که با سناتور به منزلمان آمد . به او سفارش کردم که به جای تلفن برایم به آدرس فرزانه نامه بنویس . من نهایت سعی ام را خواهم کرد . که پیش شما بیایم . ولی
مدتی طول خواهد کشید . زیرا من از آن کسانی نیستم که آمدنی را بی موجبی خوش آمد بگویم و اسباب سفر آن راکه رفتنی است زودتر فراهم کنم که وی رامجال درنگ نباشد . آری خداحافظی کردم و دو دستم را به صورت گرفتم و لحظه ای ساکت و صامت ماندم . درایوان میز سه نفره برای صرف ناهار اماده بود . خدای من چرا ایوان!؟ هوا خیلی سرد است . خواهرش به اتفاق هرمز داخل شدند . صحبت از تمدید بلیط بود . باز مرا بوسید . عذرا را صدا کردم . ایوان برای چی؟ هوا سرد است و مناسب نیست . گفت : ارباب دستور دادن . برف زمین را از دیشب پوشانده بود . درخت توت قرمز همچون کلبه اسکیموها را چتری از برف خیمه زده بود . آب حوض یخ بسته بود . قیدل خود را به برف ها می مالید و خمیازه می کشید . منظره ای عجیب داشتم هر چی بود به من نمی چسبید . ولی از دیدگاه هرمز جالب و جذابیت خاص خودش را داشت . به طرف اتاق راه افتادم . همهمه خواهر و برادر را می شیندم . ن

  • بله خواهر! این زیبا صنمی که می بینی یکی از جنایت هایی است که این خانواده مرتکب شده وحالا باید من تقاصش را پس بدهم و هر لحظه فکر می کنم که شوهرش دستو رداده مرا ترور کنند . چرا که کاری را انجام دادم که از واقعیتش بی خبر بودم . اگر می دانستم او زنش است دست به چنین کاری نمی زدم . خواهرش گفت : حالا چکار باید بکنی . اینها ول کن نخواهند بود . و این قصه سر دراز دارد . داداش بگذار با هم برویم تا پیش من وضع حمل کند . سپس راهی فرانسه خواهد شد . هر کاری که می خواهد و هر راهی که صلا ح می داندانجام دهد . هرمز گفت : بگذار فکر کنم . به طرف ایوان در حرکت بودند که از درب مشرف به ایوان خارج شدند و من برگشتم واز سالن رفتم . بالاپوش تنم کردم . ناهار به خاطر خواهرش قورمه سبزی داشتیم که دوست داشت و سوپ قارچ، هوا سرد و سوپ داغ می چسبید . من زودتر به درون آمدم . ولی هر دو مشغول نوشیدن آب بودند . خواهرش سیگار می کشید . انگار که وسط تابستان است . آیا سردشان نیست! از پشت پنجره آنها را می دیدم . گونه پر از آبله خواهرش که یادگار کودکی اشت بود مایه اندوه من میشد . شاید این همه پایبندی به گذشته یک نوع ناخوشی و خودبینی باشد که در مزاج من رخنه کرده است . یا آنکه موجب این علاقه چیز دیگری است و آن این که چون بچه عزیزم را که در آرزوی دیدنش لحظه شماری می کنم مرا رها نمی کنند . دوست داشتم در بستر کوچک آماندانا خفته باشم یا بر بالین او بیدا ر نشسته و او را به خواب کرده و تماشا کنم . هر بامداد با وی بیدار شده *نو ا زش * غمخوارانه مادر را نثارش نمایم . درست بسان پیران و بزرگان خانواده ما که من در سایه عطوفت آنها تربیت می شدم و در حفظ آداب و رسوم کهن تعصب داشتند . هر نیمه شب بپا خاسته و روی کودکا ن خود را می پوشاندند و توجه زیادی به بچه ها داشتند . چرا که مادرم همیشه این کار را انجام می داد .
    برای استراحت به اتاقم رفتم . در روبروی تختم دو شمشیر که متعلق به هرمز بود به دیوار آویخته شده بود . یکی از رشته های ورزشی هرمز، شمیشیربازی بود و یک بار در سن بیست و دو سالگی در ایتالیا به درجه قهرمانی رسیده بود . زیرا این شمشیرها دو قاب عکس که یکی او را در حال گرفتن کاپ از دست یک فرد خارجی و دیگری رئیس فدراسیون ورزشی آن دوره نشان می داد، به دیوار زده شده بود . چشم به آنها دوخته بودم که چشمم به هم آمد و به خواب رفتم . وقتی بیدار شدم خواهرش بربالینم نشسته بود . خیلی اظهار لطف داشت . یک لیوان آب انار بالا سرم به لبه تخت نهاد و گفت : من می دانم داداش آدم دل رحمی نیست . باور کن او ازموضوعی رنج می برد و حق هم دارد . ولی شما به قدری بزرگوارید که او را دو دل کرده اید . نمی داند و نمی تواند کاری بکند . از یک سر عاشق تو است و از سوی دیگر از این که به شخص دیگری تعلق داشتی و اشتباه از خود تو بوده او را زخر می دهد . او میگوید من که ا ز او و از سناتور ((ب)) سوال کردم چرا حقیقت را به من نگفتند . حالا هم با یک اتفاق باردار شده و هر لحظه هم دل او می ریزد که به دستور همسرت شاید ترور شود . من این صحبت ها را از پشت در شنیده بودم و اکنوت اوتکرار می کرد و تکرار این گفته ها مرا به خود آورد و دلم سخت برای هرمز سوخت که او حق دارد . خواهرش می گفت» من آرزو دارم عمه شوم . چون خاله خیلی از بچه های خواهرانم هستم ولی عمه نشدم .
    دقیقا هفده دی ماه باید بچه به دنیا می آمد و پانزده روز دیگر باقیست . سفر خواهرش به کشور هلند تایید نشده بود و طبق برنامه دوست داشت فقط خانم دکتر((گ)) همسایه روبرویم زمان زایمان را پیش بینی کرده بود . ولی به اتفاق عمه خانم که این لقب را هنوز بچه بدنیا نیامده به او داده بودم و او از این لقب لذت می برد . به پیش دکتر خواجوی اول فرمانیه رفتیم . بار دوم در بیمارستان ایرانمهر توسط فرزانه او را ملاقات کردم . تحت نظر او بودم . اکنون پانزده دی ماه است و من به اتفاق عمه خانم و هرمز به کرج رفتیم . تا چند نهال میوه خریداری کرده و در حیاط بکاریم . بله حدود سی درخت که بعضی از آنه آلبالو بود خریده و بعد از صرف ناهار به تهران آمدیم . ساعت دو از هواپیمایی مطلع شدیم که عمه خانم باید ساعت هشت صبح فردا تهران را به قصد هلند ترک کند و افسوس می خوردکه ای کاش یک یا دو روز دیرتر می رفت . من تنها ماندم . هرمز بعد از رفتن عمه، صفدر را موقتا جواب کرد . و به جای او همسرش کارها را انجام می داد . عذرا هر روز با من بود . صبح ها ساعت هشت می آمد . عصر ساعت چهار مرخص می شد . ما نیز کم کم خود را آماده می کردیم تا به ملک الهیه رفته و در آنجا ساکن شویم . اما چون امروز و فردا زایمان من صورت می گرفت تصمیم بر این شد بعد از زایمان اسباب کشی کنیم . هر مز ساعت هشت و نیم از فرودگاه برگشت و ما به اتفاق هم تفریحی درختکاری کردیم .
    هرمز گفت : کاری را که صفدر بلد هست ما هم بلد میشویم . اول زمین را به شکل مخروطی می کند و یک درخت تازه درون چاله گذاشته اطراف آن را با خاک پر می کرد . بیست و پنج درخت را به همین کیفیت کاشت از سه عدد نهال که اغلب آلبالو بودند پنج تا مانده بود که گفتم : اگر این کار را من هم انجام بدهم زایمانم آسانتر خواهد بود .
    وقتی درخت آخری را کاشتم گفت : صبر کن، این یک گلابی است . اسمش را بگذار پسرم . چون علم غیب داری .
    تعجب کردم! دیدم هر چیزی را که برای خواهرش تعریف کرده یا گفته بودم به برادرش گفته بود . روزی در خواب دیده بودم که انگوری در دست دارم . هر چقدر بالا می برم دم انگور را نمی بینم . خوشه انگور قرمز و زرد و کهربایی بلندی که هر چقدر بلندش کردم، باز نه آن را ندیدم . بیدا رشده و سر میز صبحانه برای عمه خانم تعریف کردم . او گفت : پسری به دنیا خواهم آورد .همان شب بعد از درختکاری درد شدیدی در دلم احساس کردم . فوری سوار ماشین شدیم و به بیمارستان ایرانمهر رفتیم . مامای شیفت خانمی به نام نسیم اهل پاکستان بود . فوری به دکتر خواجوی تلفن کرد و او آمد . در شانزده دی ماه ساعت چهار صبح پسری به دنیا آوردم . بعد از پنج روز مراقبت ویژه که فرزانه عهده دار آن بود به منزل برگشتم . از آن پس زندگی ام رنگ گرفت . هرمز صاحب وارثی شده بود که بهش می بالید . میگفت من نایب دارم . به عمه تلفن کرد که سلسله این طایفه منقرض نخواهد شد واو خوشحال شد . . دیگر تمام تلاش هرمز برای بچه بود . اورا به جدی دوست داشت که تمام جانش را حاضر بود برایش فدا کند . دو ماه بود بچه اسم نداشت و تمام فکر و ذکر هرمز این بود که نامی زیبا انتخاب کرده که شایستگی نام فامیلی او را داشته باشد . حتی مشورت هم کرد که تو هم نظر بده، ولی من برایم فرقی نمیکرد، فقط از بچه گفتن خسته شده بودم . سرانجام گفت نامش را می گذاریم انوشیروان که انوش صدایش می کنم که با نام فامیلی او جور باشد .
    در آن تنگنای جهنمی که خود ساخته بودم، به ناگاه ترس دیگری بر وجودم رخنه کرد . روبروی اتاق خواب من ساختمان نیمه خرابی بود با دیوار کوتاه و پهن، پنجره های ساختمان خرابه را که رنگ و رو رفته وکهنه و گلی بود، تا رعنکبوت بسته بود . نیمی از شیشه های شکسته اش به صورت نیمه باز بود که با وزیدن هر باد از خوردن آن قلبم از حرکت باز می ایستاد .
    خانه دربی چوبی داشت . که هیچ گاه بسته نبود . درون آن خانه پیرزنی ارمنی با قامتی بلند و چاق دقیقا هشتاد ساله زندگی می کرد . او آب می خورد و در تنهایی با خودش صفا می کرد . لباس او اغلب یک پیراهن رکابی کوتاه بود . چون همیشه مست بود، سرما و گرما سرش نمی شد . در راهرو میزوصندلی برای نشستن خود می گذاشت و تنها دلخوشی او دیدن من بود .
    او عادت داشت حتی اغلب شبها تا دیر وقت مرا تماشا کند که در اتاق از کدام سو به کدام سو می روم . نیمه شب از چراغ قوه بسیار بزرگی که گوبا مال شوهر مرحومش که زمانی فانوس بان راه آهن بوده استفاده می کرد . او دقیقا ساعت دوازده شب چراغ قوه را به طرف اتاق خواب من که مشرف بود میگرفت و توری بسیار قوی به اتاق من می افتاد .
    او می دانست که من در این موقع از شب بچه را شیر می دهم و شاید بغل کرده و می گردانم . اگر چنین صحنه هایی را نمی دید دل تنگ می شد . باز چراغ می انداخت، با خودش بلند بلند حرف می زد و شاید همانند مالیخولیایی ها جن وپری را از خود دور می کرد، زیرا فریاد می زد که برو! برو! گفتم برو! من فکر می کردم که واقعا شخصی مزاحم اوست ولی بعدها فهمیدم که اوهام و تصورانی را در اطرافش می دید .
    شاید با روح همسرش دعوا داشت .
    روزها یک سطل پلاستیکی را به طنابی می بست و به این سوی دیوار من می فرستاد و من اغلب میوه و غذا برایش می گذاشتم و او آرام آرام طناب را می کشید . این دوستی با او هر چند که روزها برایم خالی از لطف نبود ولی شبها بسیار می ترسیدم . یک روز او رادر مقابل خود که همیشه به عنوان سمبل وحشت که افزودن بر وحشت خانه دیر بود نیافتم . فردا و فردا نیز همینطور . سرانجام شبی با وزیده باد ماه دوم پاییز که با توفان همراه بود و پنجره ها چنان به هم خورد که فکرم را متوجه خبر شومی کرد . پرده سفیدی که با گذشت زمان از دود وچرک به سیاهی گرویده بود با دو میخ از دو طرف درب آویزان بود، که با وزش باد به بیرون رانده می شد ودرها به آرامی بسته می شدند . ناگهان هر دو لنگه در باز می شد و باز به هم می خورد . بیرون آمده و از چهار پایه ای بالا رفتم و مردی را که در زیرزمین آن خانه ساکن بود صدا زدم . مش قلی! سروش خانم کجاست؟
    او گفت : من هم چند روزی است که او را ندیدم و صدایی از او نمی شنوم . او را وادار کردم که به خانه او سر بزند . متاسفانه یا خوشختانه او را درون دستشویی به صورت چمباتمه، خشک شده یافتند . بسیار وحشتناک بود . از مراسم تدفین او که توسط خواهر زاده اش انجام گرفته بود یک ماه می گذشت . هنوز درها و پنجره های آن خانه به همان کیفیت باقی بود و از شدت باد و زوزه توفانی که برپا می شد مرادر اندوهی بی پایان فرو می برد . یک شب برای تماشای برفی که در شرف باریدن بود مقابل پنجره اتاقم قرار گرفتم، ناگهان در راهروی دیوار کوتاه و پهن مقابل خودم که دیوار مشترک ما وسروش خانم بود او را چراغ به دست و قدم زنان با قامتی راست به حالت رژه مشاهده کردم . سرتاسر دیوار را طی کرد و برگشت و به انتهای دیوار فرو رفت . من به وضوح و عیان او را می دیدم . حتی به این باورکه خواستم او را صدا بزنم . ناگهان به فکرم رسید که او مرده، چطور می تواند زنده باشد و از روی دیوار اه برود!
    هر چند که یک بار این صحننه رامشاهده می کردم و گریه امانم نمی داد . به هرمز گفتم که او را دیدم به این شکل با قدم هایی بلند روی دیوار حیاط راه می رود . درست ساعت دوازده شب،باور کن . و او مسخره ام می کرد و می گفت من بیشتر نگران این بچه هستم چرا که تو دیوانه شده ای . تا روزی که در اثر نیمه باز بودن پنجره سرمایه اتاق وارد می شد و او بلند شد تا پنجره را ببندد . و من متعاقب او پشت سرش ایستاده بودم . گفت : پیش مسخره است این زن که نمرده .
    من بلافاصله نگاهم به روی دیوار دوخته شد و هر دو دیدیم که خانم سروش با چراغ قوه قدم زنان داخل انتهای دیوار شد .
    هرمز عرق کنان و حیران و ترسان به طرف آَشپزخانه رفت تا آب بخورد ولی فوری برگشت و گفت : تو هم بیا میوه ای بخور .
    اینجا بود که متوجه ترس اوشدم . دست رو دست بسیار است و جنایات و مکافات فراوان، به یاد صحنه هایی افتادم که چطور و چگونه از عذاب دادن من لذت می برد . ولی حال این او بود که با دیدن روح سروش خانم و شاید جسم تخیلی او بدنش مانندمردگان سرد شده بود .
    اکنون وقت آن بود که من حرکت کنم . روزی نبود که بگویم پس چرا بلیط نمی گیری . قرار بر این شد که به هلند رفته و از آنجا به دیدار آماندا بروم . به اوگفتم : عمه خانم خودش را برای پذیرایی از من آماده کرده است . ما قرار است همگی سفر کنیم . ولی به ناگاه فکر پلید او به کار گرفته شد که مبادا اگر فرانسه رفتم شاهزاده را نیز ببینم . گفت : من سری به هلند زده وقتی برگشتم تو با بچه برو .
    بعد از یک سال و شش ماه زندانی شدن تازه درب ها به رویم گشوده شد . آن هم بنا به سفارش هرمز که مادرش را پیش من به عنوان نگهبان گذاشته بود . بالاخره سفر یک هفته ای او به پایان رسید . صبح یک روز گرم تابستان بود . من مشغول رسیدگی به غذای بچه بودم که صدای درب ورودی را شنیدم . بله هرمز بود . به محض این که چمدانهایش را زمین گذاشت و بچه را بغل کرد، صدای زنگ در نواخته شد . با تعجب درب را که همچنان می کوبیدند و زنگ می زدند، گشودم . یک نفر که عده ای هم پشت سر او قرار داشتند، گفت : حاج خانم لطفا حجابتان را رعایت کنید . این خانه محاصره شده است .
    درب را بستم و اجازه خواستم چادر نمازی سر کنم . تا هرمز جریان را فهمید به طرف طبقه دوم فرار کرد و از آنجا به زیر شیروانی و از پشت بام به مدرسه ای به بیرون رفت . فقط این را می دانم که او رفت . در را گشودم، ده تن افراد مسلح به درون خانه ریختند . این واقعه دقیقا قبل از پیام هفت ماده ای امام خمینی بود . چون پیش از آن می ریختند، می گشتند و می بردند . وقتی آنها وارد اتاق خواب من شدند اول به زیر تختخواب رفتند . در یک چشم به هم زدن اتاق خواب به بیغوله ای تبدیل شد .
    سپس تمام خانه وارسی شد . گاو صندوق را با یک سنجاق یا چیزی شبیه به آن در یک چشم به هم زدن باز کردند که انگار کلید خودش بوده . هر چه که محتوای گاوصندوق بود برداشتند . دو عده خمره ی فیروزه ای رنگ به ارتفاع یک متر بیشتر آب قرمز در یکی از زیرزمین ها بود و با مشاهده بار آب وغیره با بی سیم به مرکز اطلاع دادند ومثل این که آنهارا فراخواندند و رفتند . جز محتوای گاو صندوق به چیزی دست نزدند .شب ساعت هفت ونیم خیلی راحت هرمز به درون آمد تا خواست به خودش بجنبد از دیوار کوتاه حیاط به درون ریختند . قیدل با صدای یک تیر هوایی ساکت شده بود . وقتی او را بردند . متعاقب او عده ای پنجره ها را گشودند و تمام آبات بار را بطر، بطر به حیاط پرتاب کردند . آب های گازدار مانند توپی ترکیدند و از صدای مخوف آنان بچه در آغوشم گریه می کرد . خمره های آب را از زیر زمین بیرون آوردند و به زمین برگرداندند و سرانجام رفتند . حال من ماندم و بچه وآن خانه وحشت! شب ترس برم داشت و نمی توانستم یک لحظه تفنگ های آنان را ازیاد ببرم . به خانم دکتر((گ)) روی آوردم . که من می ترسم . از او اجازه خواستم تا به منزلش رفته یا این که او مرا تنها نگذارد، خواهش مرا ردکرد . او می تر سید . چرا؟ نمی دانستم ترس از سرگذشتی که به سر ما آمده بود یا نه ! او ترس عجیبی داشت . به هر حال مرا از خود راند وگفت من وضعیتی ندارم که شما را در منزل خود نگهداری کنم . بعدها فهمیدم که جزو حزب منحله ای بوده و او را نیزگرفتند و در زندان انداختند . و در زندان بچه ای به دنیا آورد و بعد ازگذشت چهار سال اززندان آزاد شد و سرگذشت غم انگیزی را پشت سر نهاده است .
    ‏من دیگرنمی تو انستم در آن خانه بمانم به منزل منطقه الهیه رفتم و پیش صفدر و عذرا ساکن شدم . خانه الهیه بسیار بزرگ و دارای امکانات رفاهی بیشتری بود . بخصوص آب و موای آنجا برای بچه لازم بود . در ساختمان تنها بودم . صفدر وعذرا در ضلع شرقی حیاط ساکن بودند . با این وجو د شب ها بازمی ترسیدم . ولی به خو دم مسلط شدم . رفته رفته احساس آرامشی در این تنهایی بعد ازگذشت چندین ماه به من دست داد . فکرمی کردم تازه متو لد شدم . برای بچه و خودم احتیاج به لوازم داشتیم . باید به دیر وحشت می رفتم . وقتی در را باز کردم . صفدرگفت : خانم، اقایی با ثماکاردارند . او یک پاسدار بو د . نزدیک آمد وگفت : حاج آقا پیغام دادند شما می تو انید بچه را به دیدنش ببرید .
    ‏من همان روزبا حجاب کامل به زندان اوین رفتم . ازدور مردی را دیدم که با ریش سفید و سیاه با بلوز و شلوار راه راه که نگهبانی همراهی اش می کرد به پیش می آید . خیلی شبیه هرمز بود . !‏بله او خودش بود . من به اتفاق بچه درگوشه ای از راهروی بلند ایستادم . نگهبان در فاصله دوری ایستاد . او نزدیک شد . سلام کرد . من تعجب کردم آیا او سلام هم بلد بود؟ ‏
    گفت : بیرون هرکاری که می توانی بکن .
    ‏تا زانو انم خم شده بود،کم مانده بود به پاهایم بیفتد گفتم : زشته بلند شو .
    ‏گفت : بگوکه مرا خواهی بخشید .
    ‏من با بچه به الهیه برگشتیم . شب هنگام با خود فکرهاکردم به پسرنوپا نظردوختم . به سرنوشت این . به سرنوشت آماندا . به خودم . روزملاقات هرمزبه آهستکی گفت : برو وکیل بگیر . هرکاری می توانی بکن . اینها مرا خواهندکشت .
    گفتم : به کدا مین کناه؟
    گفت : تنها نسبتی که به من دادند، سرمایه داریست . دیگرهیچ!
    یک ماه از مدت بازداشت اوگذشته بود و من یک بار دیگر به ‏ملاقاتش وثتم . انتظار دیدن مرا نداشت . شاید هزار و یک فکرکرده بود . تعجب کرد . به ناگاه ازدهانش پرید : تو هستی؟ نرفتی؟ گفتم : کجا؟
    ‏فکرکردکه تا به حال باید به خارج ازایران رفته باشم . چون ذهن ‏اورا خوانده بودم، به او بازگو نکردم . وقتی مطمئن شد . گفت : دیگر اینجور جاها پیدایت نشود .
    ‏من می دانستم چرا این حرف را زد . چون یک پاسدار جوان مرا تا پیش اوهمراهی می کرد واوازاین بابت دلگیرشد وتعصب احمقانه به خرج می داد . وقتی من و بچه را دوباره به همراه آن جوان دیدکه بیرون می آییم هنوز ازپشت سرما را نگاه می کرد .
    ‏دوماه و پانزده روزگذشته بود ومن درمیان بازوانم بچه را بازی می دادم . کنار حوض سنگی با مرمرکبودکه دروسط باغ بود، آب زمزمه وار با وزش هر نسیم می رقصید . پاهای پسرم را به آب حوض فرومی بردم واوقهقهه کودکانه اش را مانند بلبلان درفضای پردرخت طنین اندازمی کرد . فواره حوض پهن بود وآب را به صورت چشمه ای ‏درمی آورد . ناگهان بچه ازدستم دررفت ودرحوض غلطید خود را به آب اندا ختم و بچه را بیرون آوردم . لباس هایم خیس شده و به تنم چسبیده بود . صدایی از پشت سرشنیدم که می گفت : یک باره بدون پوشش بشوی بهترازشناکردن با لباس است که این چنین نمایش بدهی .
    ‏اوهرمزبود . بازدلم لرز ید . مرا برانداز کرد وگفت : خوب! خوب! من نبودم آبی زیر یوستت رفته، چاق شدی ، خوب خوش گذشته!
    ‏بر ایش چای أوردم . بچه را بغل کرد . ریش های جوگندمیش بچه را به گریه آورد . از روزی که در منزلش بودم او را یک بار با ریش نتراشیده ونامنظم ندیده بو دم . ‏
    کمد های خانه وحشت کشویی بود . وقتی برای اولین بار آنها را گشودم درطبقه زیرین بسیت جفت کفش نوبا مدل مای مختلف بود . همه کریستیان دیور . لباس ها،کت شلوارها،کراوات ها همه با مارک های دان هیل وغیره . اواکنون درلباسی جزیک پیراهن که دکمه وسطش کنده شده بود و یک تقلو ارکه اغلب درخانه می یو شید . چیز دیگری بر تن نداشت . شکسته و خوار و رنجور شده بود . به گرماااابه رفت . حوله جهت خشک کردن اونبود . زیرا تمام اسباب واثاتیه او و من درخانه وحشت بود .
    ‏بازتلاش برای رفتن، هنوز چمدان هایی که ازسفربرگشته بود باز نکرده بودم . یک ساک بزرگ از بسیکویت لخا گرفته تا خوراکی های مغذی دیکر، لباس برای بچه . آنقدر زیاد بودکه شایئ برای دو سال دیگرش بس بود . چمدان های بزرگی که ما موقع رفتن عمه خانم آنها را برای بردن فرش خریده بودیم اکنون پرازلباس برگشته بودند . تمام لباس هایی که برایم آورده بودند گرانقیت بودند‏ . از نرع لإمی هایی که نظیر شان را در پاریس خریده بودم . کفش ها و لوازم آر ایش و غیره آیا من چشمی هم داشتم ء آنها را ببینم؟ دیگر روح ‏افسرده من با دیدن هیچ لباسی وزیوری به شوق ‏نمی آمد . چشم دیدن زرق وبرق وشادی را نداشتم . من خیلی راحت به بدی هایی که به من شده بود خو کرده بودم . من برای آخرین بار به خانه وحشت رفتم هنوزدرراه بو دیم . احساس می کنم که با هوای آزاد وبی قید وبند سر وکار دارم . اینجا نفس تازه و شیرین آسمان ها را استشمام می کنم و می فهمم که بهار تازه ای یا به جهان گذاشته است . هرچندکه آسایش روح ازبند خیالات جانگداز برمن میسرنیست وایام گذشته را پیش چشم مجسم می کنند و به یادم می آورندکه روزی چه بودم و امروز چه هستم؟اوه!نمی دانم آسمان چه در سر داشت که تقدیر مرا این چنین فناکرد . اما بگذار دراین پیشگویی خداوند شک نداشته باشم، ازکجا که آنچه مقرر شد در نتیجه قصور من این زجرها و مشقت ها واقع شد . چرا باید ازدیگری شکایت آغاز کنم . درحالی که هرچه به من رسید و می رسد ازخو د من است .
    چند لحظه دیگر به خانه وئحشت به آن دیر لعنتی می رسیم . ما تمام اسباب و اثاثیه آنجا را به خانه الهیه منتقل کر دیم و فیدل را به الهیه آور دیم . هرمز به خانه وحشت سر می زد ، روزگار باز چندی گذشت .
    ‏بالاخره اولین روز سفرم را با یادآوری شکست پادشاهی که در مو قعیت چهار راه تمدن در خاورمیانه قرار گرفته بود و کم کم لقب امپر اطو ر را به خود القا می کرد نابو د شده می دیدم . خوب می دیدم که وحشت درمیان سربازانش که ارتش بزرگ نامده می شد و ساواک که او را یکی از مخوف ترین و قدرتمندترین سازمانهای امنیتی منطقه می دانستند اینک پس از فروپاشی ، هرکسی در میان جست وگریز از هر سو تلاش مذبوحانه ای برای نجات جان خود داشت و آهنگ ناامیدی در اندیشه مغر ورترین آنان رخنه کرده بود . بخصوص گارد شاهنشاهی که بزرگترین امید و محوراندیشه سردمدارایران بود ازهم پاشیده شده است . همه را به عینه می بینم و اینک تاریخ ورق خورد . با همه جفا ورنجهائی که برمن رفت چه خوب شدکه ماندم ودیدم و شدم قطره ای از دریای بیکران از توده مردمی که ظالم ترین آنان به وجد آمده و اشک شوق ازدیده فرو می ریزد . موقعی به سفر می روم ‏که ارتش که روزی غرش ذعدآسای توپ و تفنگش در درون درب های بسته آن دیر یا خانه وحشت مرا به هراس وا می داشت و شاه که درمیان گردابی از توفان و از توده مردم خشمگین سر به زیر انداخته و با چشمانی گریان رفته بود . توده مردمی که شبیه به امواج دریا شده بودند که سر بر صخره تاریخ دو هزار پانصد ساله می کوبیدند با قدم های استو ارو پر غرور در زیر بارانی از شعار های ندای أزادی .
    ‏در فرودگاه مهر آباد ایران را به قصد فرانسه ترک کردم . هدف فرزندم بود و خاک فرانسه که میعادگاه عشق مردمانی شده بودکه زمانی رهبرشان را پناه داده و پذیرای وجو دش شده بهودند . آری هواپیمای ارفرانس درشهرنیس به زمین نشست . من آماندا وصالحه و همسرش عبدل کاظم را به اتفاق پسرشان دیدم که به استقبالم آمده بودند . آماندا کلاه برسر نهاده بو د . لباسی به سبک بالرینها و به رنگ قرمزبر تن داشت . مانند پروانه زیبا شده بود . مرا دید و دوان دوان به سویم شتافت و فریاد شوق برکشید . من نگاهش می کردم و قر بان صدقه اش می رفتم و بویش می کردم و می بوسیدم . جز این که بگویم دیدی آمدم؟ دیدی به تو قول داده بودم؟ حرفی نداشتم .
    ‏اوگفت : این که زود نیست!
    گفتم : بالاخره اومدم .
    گفت : پس نی نی کو؟
    ‏ماندم چی بگویم . بله شب قبل از پروازم قرار بود با پسرم به این سفر بروم و من این قول را به آماندا داده بودم . اما بازشیطنت و بدخصوصی هرمزگل کرده بود ودرست درآخرین لحظه بچه راگرو نگه داشته بودکه من عرض یک هفته برگردم واما ویزای من درصورتی تحصیل شدکه ادریس کاری که باید بکند وقولش را داده بود به انجام رسانده بود . زیرا به هر مزگفته بودم که یک شناسنا مأ ایرانی به نام خودش برای آماندا بگیرد . او قبول نکرد وگفت : فردا وارث ثروتم می شود . چرا باید این کاررا بکنم . ‏اکنون وقت آن است که منزل آماندا راکه درآنجا چشم به جهان گشوده بود، دوباره ببینم . بله زندگیم همان بودکه رهایش کرده بودم . سبک دکوراسیون تمام تزیینات خانه به همان منوال باقی بود .

اتاق ‏خوابم درست درکیفیتی بودکه حتی کتاب مطالعه ام درشبی که صبح فردایش باید عازم ایران می شدم با مطالعه پنجاه صفحه اش در بالای تختم بازبود وصالحه هرگز پا به آن اتاق ‏ننهاده بود، مشاهده می کردم . گنجه راکه درآن مدارک مورد نیازمن بود بازگردم . چیزی راکه برایم با ارزش بود در آن ندیدم . جواهرات و اسناد بانکی ام دست نخورده باقی بود . دیگرمدرک مهمی که به داشتنش بسیار نیازمند باشم نبو د . کاری هم نمی توانستم بکنم . رفتم حساب های بانکی را رو براه کردم . و آن آپارتمان که به نام من بود در اختیار صالحه قرارگرفت که ماهیانه مبلغی را به عنو ان اجاره بها به سبک ایران که درمحضرمنعقدکردیم به ایران بفرستد، تا آماندا خرج هزینه تحصیلش کند . به ایران برگشتم . زیرا کودک تازه از شیر گرفته ای را در ایران داشت و خو د را تسلیم سرنوشت کردم . فقط یادداشتی مبنی بر عدم اقدامات جدی و قاطع از طرف شاهزاده برای نجاتم که در آن زمان همسر قانونی اش به حساب می آمدم به همراه گلایه های نگفته دیگربرایش نوشتم وبرای همیشه از اوخداحافظی کردم .
‏این بار فقط هرمز در فرودگاه مهر آباد بود . آه خدای من بچه کجاست؟! چی شده؟! زبانم بند آمده بود . من ازبچه سؤال می کنم و او به جای جواب من آماندا را برانداز می کند . با او دست می دهد . دوباره هراسان سراغ بچه را ازاوهی گیرم .
‏_ حالش خوبه؟ چرا نیاوردیش . او الان باید بیدار باشد . اکنون ساعت نه صبح است .
گفت : پیش مادرم است .
‏در دل گفتم : آه که تو جز عذاب کار دیگری از دستت برنمی آید .
چرا زود تر نمی گو یی .
‏او وردی راکه در دل می راندم به زبان جاری شده نشده فهمید .
‏گفت : یچرا غرغر می کنی . گفتم که پیش مادرم است .
‏به خانه رسیدیم بچه در خواب بو د . خانه بی روح با بودن آماندا روشن شده بود . جان گرفته بود . آماندا در اطراف تخت برادرش رژه می رفت و منتظر بود تا اوبیدار شود . هرمز عصبی شده بود . هی به آماندا نهیب می زد که بنشیند . با تظاهر به محبت می گفت بیا پیش ددی . ولی آماندا در آرزوی لمس نی نی می سو خت و لحظه شماری می کردکه بیدار شود . بالاخره بچه بیدار شد و او را در آغو ش اماناا جای دادک . برای مادر هیچ کدام نسبت به دیگری برتری نداشت ولی هرمزکودک را از آغوش آماندا که محکم به شکمش فشرده بو ذ تا نیفتد گرفت و به روی زانوانش نشاند . آماندا پیشش رفت دستش را گرفت تا بازی کند .
هرمزکفت : انگشتش را ول کن در می رود . ‏آماندا بیشتر پیله کرد . هرمز به زبان فرانسه با آماندا صحبت می کرد . اصلأ عشق نی نی آماندا را به سوی من و ایران کشیده بود . خستگی راه و سنگینی شب همه و همه حضور خود را بر چشمان او مستولی کرده و روی مبل راحتی گوشه اتاق ‏خواب، به خواب عمیقی فرو رفت .
‏از همان شب فرمز بنای ناسازگاری با آماندا را شروع کرد .
‏_ مگر اتاق دیگری نیست که جلوی پات خوابوندیش .
‏_او تنهاست وهنوزبه اینجا عادت ندارد . هر روزبیشترازروزپیش به بچه خودش محبت می کرد . و آماندا را به این کیفیت زجر می داد . روزی حس کنجکاویم تحریک شد . وقتی این سه تنها بودندگوش فرا داده ببینم بین این دودررابطه با بچه چه می گذرد . به هوای گرماااابه آن سه را تنها گذاشتم ولی گرماااابه نرفتم بلکه آهسته در پشت دراتاق نشیمن به گوش نشستم .
هرمز بیسکویت لخا را درداخل شیر به صورت پوره درآورده بود، مثلأ مثل سرلاک وبا قاشق به بچه می داد . آماندا با هرقاشقی که بچه می خورد زبانش را به لب زیرین می کشید ونگاه می کرد . به ناکاه گفت : من هم دوست دارم .
‏هر مزگفت : نه این مال تو نیست تو فقط فقط نگاه کن ببین چطو ر قشنگ می خورد .
‏آماندا گفت : من هم دوست دارم بخو رم . گفت ‏نه تو فقط بو کن .
‏خوا ست دهانش را بازکند تا بخوردکه هرمزقاشق را می کشید و ‏این چنین طفل معصوم را آزار می داد . شب و شب های دیگر مرتب می گفت : اتاق دیگری هم هست که آماندا در آنجا بخوابد .
‏ولی درساختمانی به این بزرگی با آن اتاق های درندشت و سرد چطور ممکن بود بچه هفت ساله تنها باشد . من دلم را خوش کرده بودم که وقتی مهرماه به مدرسه رفت یک اتاق هم به او و هم به بچه اختصاص داده بشود . ولی اکنون چون هرمز راضی نبود دروسط اتاق بخوابد او بهانه می کرد . به قدری رختخواب کنار تختم ریختم تاهمسطح تخت بچه شد و در آنجا خوا بیدکه این خود بیشتر از پیش ناراحتش کرد و آزارها و اذیت هایش بیشترشد تا حدی که روزی آماندا پاهایش را به زمین کوبید وگفت : مامی منوبگذارسطل اشغال ‏تا پدر بیاید منو ببرد .
‏برادرم مرتب می گفت : آوردن بچه به ایران اشتباه بوده ،چون ناپدری درست و حسابی ندارد .
‏آماند با آدم آهنی هم قد خودش که توماس نام داشت بهتر توانست ارتباط برقرار کند تا با هرمز . اسباب بازی هایش را بهانه کرده بود . این حرف ها و حرف های دیگر بود که مجبور شدم پس از شش ماه آماندا را دوباره به پیشنهاد برادرم و پدرش به پیش صالحه بفرستم .
‏برادرم در آخرین پروازش به دستور سران گذشته شخصی را به خاک امارات برده و از آنجا به امریکا رفته ، پناهنده شده بود، اکنون در بوستون زندگی می کرد . سرانجام به خاطر خلاء تنهایی خود ش آماندا را پیش خود بُرد . از آن تاریخ نه سال می گذشت و پدر آماندا از سوراخ موشش سر درآورده ، به کمک آماندا شتافت و این در حالی است که من از هرمز یک پسر نه ساله دارم و او آنچه که بر من گذشته بود از زبان برادرم مفصلا ‏شنیده بو د . روزی برادرم تلفنی به من اطلاع داد که : آماندا با اجازه پدرش با پسر نخست وزیر مراکش نامزد شده ،اگر د و‏ست داری به دید ارش بیایی بر ایت دعوت نامه بفرستم .
‏من جا خوردم هنوز کالج آماندا تمام نشده ،اوخیلی بچه است و دختر شانزده ساله که ازدواج نمی کند .
‏ادریس گفت : اتفاقأ درکالج با هم آشنا شدند و اقدامات نامزدی و مراسم هم در حضور پدرشدر منزل من صورت گرفت . اولا یک فیلم از او می فرستم تا او را بینی . ثانیأ دعو ت نامه ترا به سفارت امریکا در اتریش می فرستم
هرمز از مراقبت های پدر آماندا و نظارت به تحصیلش خبردار نبود و رابطه ادریس و پدر آماندا را نمی دانست وگرنه از رفتن من جلو گیری می کرد . من مبالغی راکه به ایران آورده بودم در حساب های ‏بلند مدت بانک گذاشته بوذم . مقذاری ازآن را برداشت کرده تا خرج هزینه سفرکنم .
‏به اتریش رفتم که ازآنجا به امریکا بروم ولی رفتنم به آمریکا به مشکل برخورد . به ناچار آماندا با نامزدش به اتفاق برادرم وهمسرش به اتریش آمدند . برادرم داماد را معرفی کرد . او شبیه محمدعلی کلی مشت زن معروف بود . موهای فر، قهوه ای رنگ و با نمکی داشت که برایم به عنوان یک مادرکه می دیدم دخترم سرانجام گرفت است شادی آفرین بود . دخترم بسیار زیبا شده بو د .
‏در اتریش یک ماه بودیم . بسیار خوش گذشت . به خاطر چهار فصل بو دن سرزمین اسپانیا یا جزایرقناری که آب وهوای مشابه ایران را دارد یک هفته ازیک ماه را درآنجا بودیم . همه وهمه درکنار دخترم ، نامزدش برایم شادی آفرین بود . بعد به ایران برگشتم و أنها عازم آمریکا شدند .بامداد یک روز بارانی من برإی تماشای و‏یرانه های نیمه خراب شده خانه وحشت که روزگاری کانون بدبختی من شده بود رفتم . کارگران افغانی سقف ها و دیو ارها و ستون های آن جا را خراب کرده بودند . دیگر هیچ نشانی از دیر وحشت نمانده بود . مگر فقط یک دیوار و آن هم دیوار اتاق خواب من . اتاقی که مدتی کانون سعادت پسرم شد و حالا درحال فرو ریختن بود .
‏روزگار می گذشت و طبیعت بی رحم جوانی و زیبا یی را ترور می کرد . می سوزاند و خراب می کرد آری من زندگی را باخته بودم .
‏روزی از روزهای بهاری از میدان هفت تیر به طرف تجریش در حرکت بودم ناگهان اتومبیلی به سرعت با ماشین من تصادف کرد . سمت راننده و سمت راست اتومبیل من شدیدأ خراب شده بود و حتی رادیاتور اتومبیل اوازبین رفته بود . شدت تصادف را نمی توانم ‏تعریف کنم که واقعأ فاجعه ای بودکه شاید عمر هردوی مان دراین دنیا بود، پیاده شدم و پسرم راکه بسیار ترسیده بود پایین آوردم . راننده نیز پایین أمد . بعد از اینکه آرام شدو . گفتم : آقا چه خبره می بینید چه شد . گفت : متآسفم، شما سالمید؟ من فقط پسرم را در آغوش می فشردم و مرتب موهایش را دست می کشیدم . اما راننده بدون آنکه حرفی بزند مرا نگاه می کرد . دیگران نیز همینطو ر متوجه نگاه اوبودند،اودیگرحرف نمی زد . مردمی که برای کمک جمع شده بودند با تعجب متوجه نگاه راننده بودند که چی شده . مجبو ر شدم بگویم؛ چیه؟ مقصر هستید تازه طلب کار هم شدید؟ نگاهم را از نگاهش برداشتم . مردی او را به خو د ورد : هی آقا حالتان خو ب نیست . بفرمایید پیاده رو تاکمک کنیم بروید بیمارستان! وقتی این حرف را شنیدم دوباره نگاهم به نگاه راننده افتادکه بازمانند ایمکه به خو اب مغناطیسی رفته باشد مرا نگاه می کند . گفتم : من شما را به جا نمی آورم؟گفت : من همو نم که قربونی نذر چشمات کردم . آه خدای من این کریم است . حس تله پاتی یا الهام یا هرچیزی که نامش باشد . نمیدانم یک نیروی عاطفی ازطرف من . دلم گرفت او رو به مردم کرد و وگفت : مسئله مهمی نیست، به خیر گذشته . دستپاچه شده بود . گفت : هر کسی کمک کند ماشین را به طرف پیاده رو ببرم لطفش را جبران می کنم . اغلب مردم کمک کردند ماشین را به طرف راست خیابان بردند ومن اتومبیلم راکناری کشیدم . او پسرم را بوسید واحوال پرسی کرد و تمام این اتفاقات را به فال نیک گرفت . ازمن پر سید . ازخودش گفت . کارت نظام پزشکی ، آذرس محل کارش . . . همه وهمه را به من نشان داد . دربیمارستان لبافی نژاد جراح کلیه بودکه با دکترسیم فروش کارمی کرد . . . پرسید چند تا بچه دارم . ماندم چه بگویم . به اوگفتم دو تا یک دخترهم دارم که در ایران نیست وسرانجام خداحافظی کردیم .
‏و او مانند تا ماشینش را بُکسل کنند . وقتی به خانه رسیدم . داستان تصادف را تعریف کردم . و برای اولین بار به دروغ متوسل شدم که راننده متخلف زد وفرارکرد . عذاب وجدان به این دروغ مرا می آزرد، زیرا تنها شیوه قشنگی که در زندگی دارم و داشتم این که بزرگترین در زندگی حقیقت است . حال به دلیلی برای کتمان این مطلب یا موضوع پیش آمده داشتم نمی دانم . خوب به او چه بگویم اگر بگویم باید واقعیت ها راگفت . . .
‏زمان گریز پا می گریخت . شب، روز را دنبال می کرد و لحظه ها را که همان عمرناپایدارباشند ترور می کنند و میگریزند ومرا در دنیای خیال آن روزهای گم شده می برند به خانه پدری و ‏یاد کریم که در روزهای عزاداری شال سیاه برگردن نوحه خو انی می کند، غوطه ور کرده وچشمان مرا که از فرط گریه ما و انتظار های بی پایان که سرانجامی نداشت پر اشک کرده بود و عنقریب که فرو ریزند صدای پسرم مرا به خو د آورد . مادر ترا پای تلفن می خو اهند . این کریم بود . سلام . فقط جواب سلام او را دادم ودیگر سکوت چه بگویم . بگویم اشتباه کردم . بگویم غرور زیاد باعث شکست من شد یا نفرینت دامن گیر من شد یا زرق و برق دنیا چشمان مرد که زمانی تو عاشقش بودی کور کرده بو د؟ بله به او چه بگویم . به او بگویم اکنون که از پا افتاده ام!نه !اوکه از زندگی من خبر ندارد او فقط عاشق است این را میدانم و ازنگاهش فهمیدم آن نیروی عظیمی که عشق نام دارد . اگر چه خاکسترشده ولی درزیر این خاکسترآتش نهفته ای ست که هرآن امکان شعله ورشدن آن وجود دارد ولی آیا من هم أشتی نهفته ای دارم که با هم درآمیزد و فوران أتش نشانی را بوجود آورد که قامتی را بتوان عشق گذاشت؟ بله کریم گفت : چرا سکوت کردی . یه چیزی بگو . اگر مزاحم هستم قطع می کنم . به اونگفتم نه . دوباره درمقابل سکوت من گفت می خواهم خسارت ماشین را بدهم آیا می توانم شما را ببینم؟ هنوز جمله ای راکه در ذهنم بود به زبان جاری نکرده بودم که هرمز رسید وگوشی به تلفن با فاصله دوقدمی منتظر شنیدن گفت و شنود من شد که با ادای کلمه ببخشید گوشی را گذاشتم . گفت : کی بود . گفتم : اداره راهنمایی و رانندگی بود داشتم اطلاعاتی در خصوص تصادف می پرسیدم .
‏ساعت ده صبح یک روز بدون تلفن بدون اینکه بدانم کریم در بیمارستان هست یا خیر به طرف بیمارستان لبافی نژاد راه افتا دم . از اطااعات سوال کردم که دکتر کریم . . . هستند یا چیزهای دیگر بله اودر اتاقی عمل بود . نشستم و پیغام دادم که به ایشان بگویند خانمی به این نام . . . در انتظار دید اش در سالن نشسته . حرفی نداشتم، اصلأ برای چی به آنجا رفته بودم . ازدیدن او چه منظوری داشتم، نمی دانم . پسرم دلتنگی می کرد چند بار عزم رفتن کردم . بازنیروی غیرارادی نهیبم زد که بنشینم و سرانجام انتظاری که به پایان رسید . مقابل خو د دکتری را با لباس اتاق‏عملی مشاهده کردم . کریم از من دعوت کرد تا به اتاث کارش برویم تعارف آب میوه، چای،کیک و بستنی کرد . هچنان در سکوت خود محکم ایستا دم ولی طبق عادت تبسم همیشه بر لب را حفظ کرده ام و این باعت شدکه جای برای من و آب میوه برای پسرم سفارش داد . در مقابل سکوت من گفت : نگفتید خسارت ماشین یحقدر هست؟ بی محابا دنبال حرفش راگرفت وگفت : هنوز هم قشنگی . فقط تماشایم می کرد . سپس از پسرم پرسیذ چند سال دارد و کلاس چنذم است . گفت : ازخانواده شماکسی پیدا نشد تا آدرس شما را به من بدهد . وقتی از بلقیس آدرس منزل آقا ادریس را پرسیدم گفت : نمی دانم درکجای تهران است . واما شما چرا آدرسی، تلفنی ، نشانی ندادی؟ چرا سراغی از من نگرفتی که من کجایم؟ آخه جز تو در دل ‏من کسی خانه نکرده بود و چیزی نبودکه به این آسانی ازبین برود . آخرین باری که ترا دیدم دوماه به اتمام سربازیت مانده بود . مگر قول نداده بودی که به تهران می آیی؟ توکه آدرس و تلفن دانشکده مرا داشتی ! نداشتی؟ هیچ چیز قابل توضیح نداشتم . دست در کشوی میزش کرد و عکس های مرا که از مجلات برش داده بود بیرون آورد . من تازه فهمیدم که کیستم . چقدر مهم بودم که خود نمی دانستم از وجود خود بی خبر بودم . اشکهای درشت من سیل آسا صورتم را فرا گرفت . درمیان گریه هایم سرم را با لاکردم . دیدم کریم نگاهم می کند . بی آنکه گریه کند . گفت : من گریه هایم راکردم وشبها نخوابیدم، قبل از اینکه مجله ای به بازار بیاید مقابل دکه روزنامه فروشی یک ساعت جلوتر حاضر می شدم که مبادا مجله تمام شود و عکس جدید ترا نداشته باشم . بله دیگر اشکی برای ریختن ندارم . آدرس ترا ازهرکسی که می شناختم پی گرفتم ولی کسی نداد،ندا شت . به خصوص از مادرتان مریم خانم خیلی گله دارم . روزی به مجله زن روز رفتم و عکس ترا نشانشان دادم و آدرس ترا خواستم . گفتند : ما نداریم و اجازه هم نداریم آدرس کسی را به اشخاصی که نمی شناسیم بدهیم . به پیش سردبیر مجله رفتم . آقای مطیعی نیز همان حرف را زد . در مجموع شش عکس بیشتر نیست، نگاه کن این عکس نفراول ازسمت راست چقدر دوست داشتنی است . لباست چقدرزیباست . نگاه کردم عکسی رانشانم داد که اول شده بودم . زیر عکس نوشته شده بود دوشیزه خانم . . . ننراول از آذربایجان در آن عکس هویدا نخست وزیر، فرح روی پارسا و دیگر اشخاص سرشناسی آن دوره را نشان می داد و عکس های دیگرهم به همین ترتیب بودند . پسرم گفت : مامان بریم و من باید بلند می شدم حقدر خود راکوچک احساس می کردم . اصلأ برای چی به آنجا رفته بودم مرا عذاب می داد . آیا اورا تحقیر کردم، یا ‏خود را، یا هر دو را . به قدری فکرم مشغول شده بود که نمی توانم توصیف کنم . ولی چکار می تو انستم بکنم او همسر و دو فرزند داشت وقتی از من ناامید شده بود با دختر خاله اش ازدواج کرده بود و ناخواسته تن به ازدواجی داده بود که پدر و مادرش انتخاب کرده بودند .
‏هنگام خداحافظی پاکتی را ازکشوی میزش درآورد وگفت این امانتی مال شماست در طول این سالها آنها را از جان عزیز تر داشتم و حال خوشحالم که بدست صاحب اصلیش می سپارم نامه هایی است که در رویاهای جوانی و در خیال خود برای تو نوشته بودم :
“این جا لب حوض نشسته بودی و پاهایت را تا مچ در آب حوض فروکرده بودی، آب سرد بود ولی انگار نه انگار!
‏حاشیه چشمانت خیس شده بود از باران یا اشک ! و تو در زلال آب حوض می نگریستی که پاهایت چه وقت کرخت می شود و یا خسته می شوی! ولی انگار نه انکار!
‏من ایستاده بودم تکیه بر درخت نارون و با حسرت تو را می نگریتم و تو انگار نه انگار!
صدای گنجشکان روی درخت نارون غوغا می کرد و قارقارکلاغان از دور و نزدیک سرما را خبر می دادو تو همچنان خیره به آب حوض، انگار نه انگار!
‏من ملتمسانه زل زده بودم به موهایت که نه پریشان بود و نه صاف و بافته . و هی دلم می خواست که نگاهم کنی یا سرت را بالا بگیری و ببینی من آنجا ایستاده ام اما تو انگار نه انگار!
‏ماهی حوض پرید و با ماهی دیگر جنگ و دعوایی داشتند یا شاید هم بازی می کردند و یا نه شاید راز و نیاز می گفتند و سر به سر هم می گذاشتند اما تو همین جور به پاهایت زل زده بودی یا به آب حوض انگار نه انگار که در این جا جنبنده ای هست!
‏صدای زن همسایه می امدکه کودکش را دعوا می کرد که چرا آب حوض را گل می کنی و با پرخاش می گفت ذلیل نشده چرا خودت را ‏خیس می کنی و تو انگار نه انگار!
‏و من شک کرده بودم که نکند اتفاقی افتاده باشد و می خواستم تکانی به خود بدهم و بیایم و جلوتر که چه شده است؟ و فکرکردم که تو متوجه شده ای ولی انگار نه انگار!
‏صد ایت زدم به نام!و تو در غوغای گنجشکان و غارغار کلا غان شاید نشنیدی ولی چند بار صد ایت زدم به نام وگفتم مگر نمی شنوی؟ و صدایم را تکرار کردم و باز هم تکرار کردم ولی تو انگار نه انگار!
‏در من غوغا یی بود نمی تو انستم جلوتر بیایم انگار پاهایم را به درخت بسته بودند!چند بار عزم کردم که به سویت بیایم و بپرسم که چه شده است؟تو را چه می شود؟ ازکه دلگیری؟ از من یا هر دو؟ یا از روزگار یا از . . . چه کلنجاری من داشتم و تو انگار نه انگار!
‏صدای شلیک گلوله ای آمد یا به ذهنم آمد، تمام گنجشکان روی درخت پریدندوازهمهمه و جیک جیک انآن سر و صدایی شدکه نگو و نپرس حتی قارقارکلاغان در ان کم شد یهو همه چیز به هم ریخت ولی تو انگار نه انگار!
سنگ بودی یا مجسمه؟ یا خیره به آب یا پاهایت در حوض! یا در دور دستها منو می کردی یا این جا نبودی و فقط جسمت حضور داشت؟ به راستی چه بودی و که؟ من می پرسیدم از خودم یا تو نمی دانم ولی تو انگار نه انگار!
‏طاقت نیاوردم خم شدم خودم بودم یا سایه ام نمی دانم !سنگی از زمین برداشتم، سنگ سرد بود دستان من نیز! سنگ را در اب حوض پرت کردم ماهیها جستی زدند و آب به هوا برید حلقه حلقه آب را به هم زدند، قطره ای آب بر پیشانیت نشست ولی تو انگار نه انگار!
‏صدای زنگ بود، زنگ در، متعاقب آن نامه ای داخل ‏حیاط سرید حتمأ پستچی بودکه نامه را آورده!ازکه بود؟ حتمأ باید ازکسی باشد؟ شاید هم نامه ای اداری بود یا قبض آب یا برق یا تلفن؟ یا اخطاریه ای و یا اعلامیه ای بود . ولی انگار نامه بود پاکت در بسته سفید . از این فاصله معلوم نبود روی آن چه نوشت شده! سرم را به طرف در برگردانده بودم نامه را دیدم که به آرامی روی برگهای زرد درختان سرید و بین آنها آرام گرفت نامه آمده بود همانی که منتظرش بودی، ولی باز هم انگار نه انگار!
‏جادو شده بودی یا آب حوض طلسم ات کرده بود یا نه پاهایت یخ زده بود و از آن جا سرایت کرده بود به همه جسم و جانت؟ سردت بود؟ یا نای حرف زدن نداشتی؟ اما نگاه که می تواتسنی بکنی؟ خشکیده بودی یا طلسم شده بودی یا با من این چنین می کردی؟ همه اینها را من با تو حرف می زدم ،صدا می زدم نه فریاد می کردم ولی تو انگار نه انگار!
‏ساعتها بودکه همین جور زل زده بودی به پاهایت که تا مچ در آب حرض فرو برده بودی، شاید هم سالهاست که به همین حالت مانده ای نه یادم می آید از صبح که من آمدم همین طور بودی یا نه، شاید من خواب می بینم . پایین بود،برکهای زرد همه جا را پوشانده بود گنجشکها دوباره برگشته بودند ممهمه می کردند، گنجشکی از شاخه ای به شاخه دیگر پرید برگی از درخت جدا شد و درست وسط حوض افتاد . ولی تو انگار نه انگار!
‏جرئت نداشتم به طرفت بیایم نمی دانستم چه اتفاقی می افتد می ترسیدم یخ زده باشی نه! نه! می ترسیدم همین جور زل زده خوا بت برده باشد با چشمان باز! می ترسیدم که ا از همه بدتر می ترسیدم نگاهم نکنی و بیشتر از هر چیز از همین می ترسیدم!نه جرئت نداشتم از درخت جدا شوم، یک قدم جلو آمدم دوباره پس نشستم دوباره جلو آمدم و باز هم . . . و تو انگار نه انگار!
‏یادت می یاد تعریف کرده بودی بچه که بودی یک روز با ماهی های حوض بازی می کردی سر به سر آنها می گذاشتی و هر کاری می کردی نمی توانستی آنها را بگیری آخر سر با سر افتادی داخل حوض !زمستان بود سرد سرد!حوض یخ بسته برد تو که با سرافتادی یخ حوض شکست !ماهیها فرارکردند، تو اسیر آب شدی ،آب یخ زده، منجمد شده بودی لبانت کبود نای نفس کشیدن نداشتی خدایی شدکه ما در نزدیک بود از صدای افتادنت توی آب مترجه تو شد و همین طور که تو را از آب می گرفت دعوایت می کرد و تو بیچاره مثل گنجشکی که خیس شده باشد واسیر صیاد! لبانت کبود، صورتت قرمزقرمز! و چنان می لرز یدی که صدای به هم خوردن دندان هایت می آمد . یک ماه تمامم بستری بودی! حالا پاشو می ترسم یخ بزنی ! خدای ناکرده باز بستری بشی! پاشو!صدایم ازگلو بیرون نمی آمد ولی من فریاد می زدم ! و تو انگار نه انگار!
‏دل به دریا زدم ا از درخت جداشدم به سویت آمدم نه ! رفتم به طرف در ورودی که نامه را بردارم راستش جرتت نداشتم به سویت بیایم! صدای قدم هایم بر روی برگها خش خش میکرد و مشخص بودکسی در حال راه رفتن است . حال به کدام طرف مهم نبود . مهم بود؟ برگشتم و بی صدأ پشت سرم را ‏نگاه کردم گفتم شاید تو به صرافت نگاه کردن یا حتی تکان خوردن افتاده ای ،ولی . تو انگار نه انگار!
‏نامه را ‏برداشتم و برگشنم . این بار به سوی تر آمدم! مقابل تو ایستادم طوری که محکم در آب حوض افتاد، سرم زیرپای تو بود ولی تو انگار نه انگار!
‏معلوم نبود نامه ازکیست ؟ ‏روی پاکت فقط نشانی منزل نوشته شده بود به خطئ خوش نوشته بود . خواستم بازکنم ببینم از کیست و برای چه کسی نوشته شده؟ اما فکرکردم شاید نامه ها مال تو باشد نه نباید بإزکنم . به بهانه نامه خواستم با تو حرف بزنم، گفته بودم اسم هیچ کس روی آن نیست، نه فرستنده نه ‏ گیرنده، با یه خط زیبایی نوشت ولی معلوم نیست برای کیست؟

فقط نشانی اینجا را نوشته! تو منتظر نامه کسی بودی کسی قرار بود برای تو نامه بدهد؟ همین جور پشت سر هم می پرسیدم ولی تو انگار نه انگار!
‏اصلأ نمی دانم مید انستی من آن جاهستم یا نه !چون چنان زل زده بودی به پاهایت که تا مچ در آب حوض فروکرده بودی یا به أب حوض یا ماهی هاکه خوش خیالی بود اگر فکر می کردم که می دانی من آن جا هستم یا نه ! آخه من از صبح این جا بودم همین امروز صبح . خودت در را به رویم بازکردی و با هم آمده بودیم تا کنار حوض نه من طبق عادت رفته بودم کنار درخت نارون و تو هیچ با من حرف نمی زدی به جز همان دو سه کلام!
‏_ سلام، چطوری؟ این ها را نگفته بودی یا من خیال می کردم که گفت بودی ! شاید هم من همه این ها را خیال می کردم که امروز صبح آمده ام و تو در را بازکرده ای ! بعد نمی دانم که چه طور شده بودکه نشستی وکفشهایت را در آوردی و پاهایت را تا مچ در آب حوض فروکردی روی کناره دیوار حوض ! غیر از این بود و من و پرسیده بودم که من از صبح این جا هستم؟ و تو انگار نه انگار!امه را به سویت دراز کردم وگفتم فکرکنم مال توست! چون من کسی را ندارم که برایم نامه بنویسد! تو انگار منتظر کسی بودی یا نه منتظرنا مه کسی بودی خودت به من گفته بودی این طور خیال می کردم !ولی یادم می یادکه . یک بارگفته بودی که الان چند وقت است که فکر می کنم کسی می خواهدبرای من نامه بنویسد همین روزها ست که پستچی برایم نامه بیاورد چون من خواب دیده ام که کسی دارد برایم نامه می نویسد یا نه نامه را نوشته و پستچی می آورد!تو این ها راگفته بودی و من در ذهنم بود و من گفت بودم بیا این نامه ای که منتظرش بودی مال توست بگیر! دستم را دراز کرده بودم ولی تو انگار نه انگار!
‏مادرگفته بود مواظب تو باشم یا “ماهی ها” یا خانه، یا نمی دانم چه چیزی!و بعد چادر سرکرده . بود و رفته بود!‏و من ‏آمده ام که مواظب تو باشم ولی مادراین جا بود و صبح گفت من خرید می روم مواظب منزل باشید تا من برگردم! به توگفته بود یا من! یا به هر دو و من مواظب بودم؟ توکه اصلأ حرف نمی زنی ! مواظب آب حوض یاگنجشکها یا درختان یا برگهای زرد ریخته شده روی زمین ،یا ماهی های حوض ! من باید از تو مواظب می کردم ولی توکه مثل مجسمه همینطور زل زده ای به پاهای کرخت شده ات که حالا ازکرختی انگار یخ زده !چند ساعت است که همینطور زل زده ای به آنها! تو یخ نکردی؟ خسته نشدی؟ من بودم که پرسیدم و تو انگار نه انگار!
‏آفتاب رفته بود ولی غروب نبود! ظهر بود . صلوه ظهر ولی آفتاب نبود! هوا ابری شده بود . ابرهای شیری سیاه می شدند،حیاط انگار تاریکتر شده بود ولی هنوز ظهر بود . گنجشکان غوغا می کردند الان است که باران ببارد! اگر همین طور بنشینی و زل بزنی به پاهایت، خیس می شوی ، مریض میشوی!سرما می خوری، مثل اون موقع که افتادی داخل آب یخ بسته حوض و یک ماه تمام توی رختخواب افتاده بودی، سینه پهلو کرده بودی ! الان هم مریض می شوی، باران می آید خیر می شوی!راستی همین حالا هم یخ زده ای، نزده ای؟ آخر مادرگفته که مواظب تو باشم نگفته؟ داد زده بودم نه دلم نمی آمد سر تو داد بزنم پوسیده بودم با صدای بلند و تو انگار نه انگار!جرئت نزدیک شدن را هم نداشتم .
‏دستم خسته شده بود نامه را نمی گرفتی و من هی اصرار می کردم که بگیر مال توست . همانی است که منتظرش بودی ولی نه ، تو این جا نبودی . نامه از دستم داخل حوض افتاد تا آمدم آن را بگیرم خیس خیس شده بود! درست وسط حوض افتاده بود! مجبور شدم دور بزنم تا به نامه برسم چند قلپ آب خورده بود! خدایی شد که غرق نشد!گذاشتم لب حوض که خشک شود . آفتاب نبود! تمام خط روی پاکت که با جوهر نوشت شده بود پخش شده شیار باریکی از مرکب مشکی روی آب زلال حوض خش اند اخت!و آدرس روی پاکت نیز محوشد انگاری با آب روی پاکت نوشته باشند! پاکتی بی نام و نشان ! حال هرکس می تو انست بگوید این نامه مال من است! و من خدا خدا می کردم که نامه داخل پاکت با مرکب نوشته نشده باشد والا . . . ؟ رنگم پریده بود و دستانم می لرزید ولی توانگار نه انگار!
‏دلم می خواست این جا ننشسته بودی در جنگلی بودیم و می دویدیم و برگها زیر پاهای مان خش خش می کرد تو می دویدی و من دنبالت می کردم و بعدکه خسته می شدیم می افتا دیم روی برگ های درختان و تو می گفتی خسته شدم دیگر بس است ونفس زنان می خندیدی ومن گفتم نه!‏تا آفتاب هست باید بدویم این ما را به توگفته بودم یا ازذهنم گذشت ولی گفته بودم و تو انگار نه انگار!
‏اسمان سیاه سیاه شده بود ظهر بود ولی همه جا تاریک بودو رعد و برق می زد و آسمان غرومبه حکایت از باران داشت . الان است که باران ببارد هوا سردتر شده بود و تو نمی ترسی؟ ولی اون وقت ها ازصدای آسمان غرومبه می ترسیدی خودت را پرت می کردی در بغل من نه یادت می یاد حالا چرا نمی ترسی مگر عوض شده ای یا ترست ریخته؟ اگر باران ببارد و تو همین طور نشست باشی خیس می شوی و پاهای کرخت شده ات؟ سردت نیست؟ نمی ترسی؟ با تو هستم! و تو انگار نه انگار!
‏باز صدای زنگ آمد این بار صدای زنگتلفن بودکه صدای آن از اتاق به گوش می رسیدگفتم این بار حتمأ از جایت بلند می شوی و به سمت تلفن می روی گفته بودی منتظر تلفن هستم کسی قرار است با من تماس بگیرد این ها را خودت گفت بودی دیروز یا دیشب یا امروزصبح نمی دانم ولی گفته بودی که منتظر تلفن هستم و حتمأ کسی با تو کار داشت صدای زنگ تلفن را مگر نمی شنوی؟ تلفن هم چنان مدام و یکنواخت زنگ ‏می زد بیشتراز دو دقیقه بودکه زنگ می زد قطع نمی شد ودوباره زنگ زد . شاید مادر باشد با تو کار دارد و یا می خواهد پیغامی بدهد . تلفن هم چنان زنگ می زد وزنگ می زد و توانگار نه انگار! ‏خواستم روبه رویت بنشینم وکفشها و جوراب هایم را در یاورم و پاهایم را در آب حوض فروکنم تا مچ و دست هایم را روی زانوانم بگذارم و سرم را روی أنها و زل بزنم به تو نه! به پاهایم که کی کرخت می شود یا خسته می شوم ولی باز جرئت نکردم، هم از تو هم از خودم ! فکرکردم مثل تو می شرم یخ می زنم منجمد می شوم و هیچ حرکتی نمی کنم !ترسیدم، ولی نه تو یخ نزده ای تو شاید نمی خواهی با من حرف بزنی یاکه نه با خودت یا چه می دانم با همه چیز با ماهی ها با تلفن با نامه با درختان با همه چیزا آمدم درست روبه رویت ایستا دم، خم شدم و دستم را فروکردم در آب حوض بعد آرامش آب را به هم زدم ! رعد و برق زد و اسمان انگار ترکید ولی تو انگار نه انگار!
‏عجیب است انگار این حالت تو را یک بار دیگرهم دیده بودم !ولی نه خیال می کردم راستی چرا بعضی وقت ها این طور می شود یعنی آدم فکرمی کند خیال میکند که چنین اتفاقی یک باردیگر با همین حالت و وضمیت رخ داده است ا؟ هیچ برای تو پیش آمده است حتمأ، اما تو هیچ چین نمی گویی!هیچ حرفی نمی زنی پلک هم حتی نمی زنی ! تکانی ! جنبشی! به قدر یک نگاه حتی!نه! تو خودت به من گفته بودی که بیایم که کار داری که می خواهی با من حرف بزنی !که خیلی حرفهای ناگفته را می خواهی به من بگویی!که خیلی حرف های ناگفته داری چه حرفی است که تا حالا نگفته ای و می خواهی بگویی! و من خودم را آماده کرده بودم که ساعت ها پای حرف های توبنشینم و گوش بدهم و توهی بگویی و من هی بشنوم بدون این که بحث و جدلی باشد! بدون این که مناظره و مجادله ای باشد! و من دلم برای حرف های تو برای گفتنی های تو تنگ شده بود و دلم می خواست همه خستگی ها و آزردگی هایت راکنار بگذاری و ‏برایم گویی و بگویی و بگویی . . . همین دیروز صبح یا دیشب یا امروز صبح بودکه پیغام داده بودی نه تلفن زده بودی و مرا‏خواست بودی!من همین طور سر خود راه نیفتاده بودم می آمدم تو را می دیدم اما ملاحظه هم می کردم نمی تو انستم بی محابا بیایم،سرخود و دعوت نشده ! نه نیازی به دعوت و از این تعار فات نبود ولی خوب هر چه بود باید رعایت می کردم حلا ‏مرا این جاکشانده بودی که از صبح پاهایت را در آب فروکنی و زل بز‏نی به آنها که کی کرخت می شوند یا خسته می شوی . ! ‏یا نمی دانم یخ می زنی و همین طور مثل مجسمه نه خدای من بی حرکت نشست ای وزل زده ای به پاهایت بدون پلکی و تکانی ! آب حوض راکه آشفقم گفتم منم آمدم می خواهی مرا ‏ببینی و تو انگار نه انگار! .
‏متوسل به آسمان شدم خدایا هر چه زودتر ببار! این همه رعد وبرق چرا بارانی ندارد! شاید باران ببارد شاید خیس شدی و از جایت تکان بخوری! شاید از باران بترسی که تو را خیس کندو بلند شوی و بروی داخل اتاق بعد خودت را خشک کنی همین طور که موهایت را ‏خشک می کنی و لباس هایت را ‏عوض می کنی حرف بزنی و بگویی چه می خواستی بگویی همه آن حرف ها راکه من منتظرش بودم . شاید سال ها در انتظار آن ها به سر می بردم همه آن ناگفته ها را بگویی و من بشنوم و بعد قیافه ام با حرف وکلام تو تغییرکندگاهی متعجب شوم و شاید تو بغض کنی و منم مثل تو بغض کنم و بعد بخندی و در حال گریه بخندی و حرف بزنی و تشر بزنی و عصبانی بشوی نه عصبانی نشو! من این جا آمده ام که حرف بزنی که نا گفته ها را بگویی که سکوت سالیان را بشکنی ! من این جا ایستاده ام رو به روی تو!مگر خودت نگفته بودی که می خواهی با من حرف بزنی مگر نخواسته بودی که من این جا بیایم تو با من گپ بزنی . ! ‏من این جا هستم رو به روی تو نگاهم هم نمی کنی ! نه . !‏پرسیده بودم و تو انگار نه انگار!
‏باران شروع کرد به باریدن . نم نمک می بارید و هوا را می شست و با خود به زمین می ریخت قطرات باران برروی آب حوض موج می اند اخت و دایره دایره جا می گذاشت و ماهی ها آن زیر ازاین سو و آن سو می رفتند، باران دما دم تند ترمی شد و من هی نگاهت می کردم که شاید تکانی به خودت بدهی و یا حتی پلک بزنی و این که چشمانت رااین سو به آن سو و یا نه سرت را بالا بگیری و مثل اون وقت هاکه می گفتی از بارش قطرات باران روی صورتم لذت میبرم دلم می خواهد همین طور صورتم را ‏بالا بگیذم و خیس خیس از قطرات باران شود این بار هم سرت را بالا بگیری و با چهره شادمان قطرات باران را روی صورت ات روی گونه هایت حس کنی ! نه خیس کنی ! طوری که از صورتت به گددنت سرازیر شودو یک دفعه تمام تنت مورمور شود و تو بخندی و دندان های ردیفت نمایان شود وذوق ‏کنی . بگویی چه قدرزیباست! ‏چه کیفی دارد! و مثل اون وقت ها غش غش بخندی! این ها راگفته بودم یا فکر می کردم ولی تو انگار نه انگار!

دوباره صدای زنگ آمد این بار صدای زنگ ساعت شماطه دار بودکه می نواخت ! باید ساعت پنج باشد! ‏مادر همیشه ساعت را روی پنج صبح کوک می کردکه برای نماز بیدار شوداما طبق عادت دیرینه همیشه زودترازساعت بیدارمی شد! از موقعی که سرش را روی بالش می گذاشت تا وقتی که بیدار شود و وضو بگیرد و نماز بگذارد دست کم پنج بار بیدار می شد و ساعت رانگاه می کرد یا آسمان راکه کی سپیده می زند وهی از خود یا دیگران معلوم نبوده ولی عادت کرده بود و می پرسید ساعت چند است؟ وقت نماز شده! درهمه این سال ها هیچ وقت نگذاشته بودکه ساعت زنگ بزند و دیگران را بیدار کند همیشه زود تر از ساعت از خواب بیدار می شد اصلأ انگار بیدار بود تا موقع نماز خوابش نمی برد همیشه حول این را داشت که نکند خوابش ببرد و نمازش قضا شود!ولی هیچ وقت هم ساعت بیدارش نکرد و اؤ بودکه ساعت را خواب می کرد و نمی گذاشت زنگ بزند! و حالا سر موقع ساعت زنگ زد ولی ساعت پنج بعد ازظهر بود و مادر هنوزنیامده بودوکوک ساعت در حال تمام شدن بود تا این که زنگ قطع شد،ولی تو انگار نه، انگار!
‏دارد باورم می شودکه اتفاقی افتا دههست . مگر می شودهمین طور زیر باران که قطرات درشتش صورت را آزار میدهد و و آن لطافت را ندارد ساکن و سأکت ایستاد، نه نشست و هیچ حرف وکلإمی نزد و هیچ حرکتی نکرد!مگر می شود خیس شوی وسردت شود و از سرما ببلرزئ و یخ بزنی وهیچ عکس العملی نشان ندهی ! مگر می شود؟!
‏تو را چه شده است . من واقعأ باورم شده که اتفاقی افتاده است ! خیس شده م دارم می لرزم و سر تا پایم خیس خیس از باران است مثل سگ ترشدهام !یاد خروس خاله مرجان در کتاب فارسی دبستان در آن شب سرد زمستانی که زیر باران مانده بود افتا دم ولی او تو پیش من ! هنوز هم شب نشده . از سرما می لرزیدم حتمأ مریض می شوم حتمأ بستری می شوم، فکر خودت ‏نیستی فکر من باش من نمی توانم از اینجا تکان بحورم فکر تو هستم !نکند من هم مثل تو سنگ شده ام !نگاه کن حال مرا و ‏ببین به چه روزی افتاده ام، خیس خیس شده ام می لرزم به فکر خودت نیستی فکر من باش ! با تو هستم ولی تو انگار نه انگار!
شاید خوابت برده باشد ولن نه نباید بخوابی اگر خوابت ببرد یخ می زنی ! منجمد می شوی نباید خوابت برده باشد، خواب به این سنگینی !مگر می شود . اینهمه اتفاق بیفتد و باران ببارد نه سیل بارد و تو از باران خیس شوی . طوری که سیل از تو سرازیر شود و از خواب بیدار نشوئ !نه خواب به این سنگینی ندیده ام نه ! آره خوابیده ای خواب به این سنگینی آن هم زیر این باران در این هوای سرد؟ نشستم و نگاهت کردم گفتم شاید چشمانت ‏بسته باشد ولی چشمانت باز باز بود، خواب با چشمان باز مثل اهو! واقعأ خوابیده ای؟ زیر شلتاق باران فریاد می زدم و تو انگار نه انگار!
‏نه !باید کاری کرد چشمم به پاکت نامه افتاده بودکه یعنی گذاشته بودم که خشک شود! ولی دیگرازخیسی وارفت بود نامه از پاکت جدا شده بود نامه را درآوردم که بر ایت بخوانم متاسفا نه ان هم با مرکب نوشته شده بود اما نوشته محوی نمایان بودکه :
‏سلام عزیزم!
دیشب می خواستم بر ایت گل کاغذی درست کنم کاغذ های رنگی سبز، سرخ، سفید روی میز پخش بود همه وسایل را از دیروز اماده کرده بودم که برای روز تولدت گل های کاغذی درست کنم و بفرستم که به یادگار نگه داری می دانم که تو گل کاغذی دوست نداری اما می دانی که من از این فاصله نمی توانم بر ایت کل بفرستم فقط برای ماندگاری آن گل کاغذی درست می کنم و بریت می فرستم چون می دانم که تو از وسایل خوب نگهداری می کنی !بخصوص چیزهایی که بر ایت مهم باشد و آنها را خیلی دوست داشته باشی ! اگر به گل کاغذی بسنده می کنم باید مرا ببخشی می دانم که تو میان همه گلها گل مریم را بیشتر از همه دوست داری من دلم می خواهدکه یک بار ماشین بر ایت گل مریم بفرستم تا تو هر روز یکی از شاخه ها را درگلدان بگذاری و بوکنی و یاد من باشی بخصوص شبها که بوی مریم همه جا را پر می کند و تو بو بکشی و شاید یاد من بیفتی اما دریغ که فرستادن این همه گل مریم از این فاصله امکان ندارد ولی من سعی می کنم که با کاغذ سفید چیزی شبیه مریم بر ایت درست کنم و بفرستم هر چندکه نمی شود شکل مریم را درآورد اما به آن سطر مریم می زنم تا تو احساس کنی که همیشه گل مریم در خانه داری ! اگرچه پستچی یادش نرود که گل های کاغذی را بر ایت بیاورد و تو هم یادت نرود که انها را جا بگذاری؟
‏راستی خواب دیده بودم که در باغی هستم پر ازگل مریم است دسته گل مریم می چیدم و کنار می گذاشتم و چه بویی می داد این مریم ستان !من مست مست شده بودم و نمی تو انستم حرکت بکنم چنان عطر وگل مرا با خود برده بودکه هی سعی می کردم دست دست مریم بچینم وکنار بگذارم تا سالها که هر روز یک شاخه مریم بر ایت بفرستم ولی حیف که زود بیدار شدم و د یدم که خواب بوده است .
‏و یادم آمد که روز تولد تو نزدیک اسمت و حالا سیم و ‏گاغذ کل دستم گرفته ام که بر ایت گل . . . .
‏و ادامه نوشته محو شده بود نام نویسنده هم محو شده بود کاغذچسیبده بود و چیز هایی شبیه پرز به کاغذ چسبیده بود، لاب همان کاغذ گل بود!
‏کاغذ در دستم وار رفت و افتاد و همراه شیار باریک آب که باران درست کرده بود راه افتاد و با باران رفت . انگار که از اول نامه ای نبوده است !گفته بودم نامه مال توست بگیر خودت گفته بودی که منتظر نامه هستی ! این همان نامه بود؟ چرا ‏به من نگفته بودی؟ توکه انکار می کردی؟ توکه انکار می کردی نه! ‏چرا حرف نمی زنی؟ چرا نامه ات را خودت نمی خوانی؟ بگیر مال توست ! اشکم درآمئه بود و خیس از باران و اشک بودم !و تو انگار نه انگار!
‏نوشته های کریم به خواب زیبای لیلت که گاه می خندد وگاه به یاد دلدار فرو می رود، شبیه است . زیرا حال او به میوه شیرین و معطری می ماند که هم دهان را خنک می کند ، هم دل را نشاط می بخشد و زیبا یی گفتار و فکر پاک کریم در نوشته هایش مرا به یاد دعای لیلا به پیشگاه خداوند برد واین که می گویند حضرت آدم غیر ازحوا همسر دیگری داشت به نام لیلت که همان لیلاست آنجا که ‏می گوید :

“خداوندا به من وعده مرگ ده تا شادی زندگی را احساس کنم . مرا از نعمت پشیمانی برخور دارکن . تا لذت گناه را دریابم . به من طعم رنج را بچشآن تا قدر خوشی را بفهمم” .

‏امروز که خزان های بسیار بر نو بهار عمر من گذشت است ، نمی دانم این سخن مرا باید ابلهانه پنداشت یا عاقلانه که می گویم اگر زن بتواند ازچهل سال حوادث عمرخویش گذشته وبه آغازصباوت برگردد حق خواهد داشت بدون أن که به خودپرستی وخویشتن بینی متهمگردد جوانی خویش را دوست بدارد؟ اما من آیا مستحق این مجازات شدید بودم . این حوادث مرا بیدارترکرد .
‏ولی من چون عاشق فرزندان خود هستم اکنون یک لحظه راحتی و آسایش آنان را با پادشاهان وملکه های دنیا عوض نمی کنم . چرا که زندگی بسان رودی خر وشان و پر تلاطم همچنان درجریان است .

پــایانامه را به سویت دراز کردم وگفتم فکرکنم مال توست! چون من کسی را ندارم که برایم نامه بنویسد! تو انگار منتظر کسی بودی یا نه منتظرنا مه کسی بودی خودت به من گفته بودی این طور خیال می کردم !ولی یادم می یادکه . یک بارگفته بودی که الان چند وقت است که فکر می کنم کسی می خواهدبرای من نامه بنویسد همین روزها ست که پستچی برایم نامه بیاورد چون من خواب دیده ام که کسی دارد برایم نامه می نویسد یا نه نامه را نوشته و پستچی می آورد!تو این ها راگفته بودی و من در ذهنم بود و من گفت بودم بیا این نامه ای که منتظرش بودی مال توست بگیر! دستم را دراز کرده بودم ولی تو انگار نه انگار!
‏مادرگفته بود مواظب تو باشم یا “ماهی ها” یا خانه، یا نمی دانم چه چیزی!و بعد چادر سرکرده . بود و رفته بود!‏و من ‏آمده ام که مواظب تو باشم ولی مادراین جا بود و صبح گفت من خرید می روم مواظب منزل باشید تا من برگردم! به توگفته بود یا من! یا به هر دو و من مواظب بودم؟ توکه اصلأ حرف نمی زنی ! مواظب آب حوض یاگنجشکها یا درختان یا برگهای زرد ریخته شده روی زمین ،یا ماهی های حوض ! من باید از تو مواظب می کردم ولی توکه مثل مجسمه همینطور زل زده ای به پاهای کرخت شده ات که حالا ازکرختی انگار یخ زده !چند ساعت است که همینطور زل زده ای به آنها! تو یخ نکردی؟ خسته نشدی؟ من بودم که پرسیدم و تو انگار نه انگار!
‏آفتاب رفته بود ولی غروب نبود! ظهر بود . صلوه ظهر ولی آفتاب نبود! هوا ابری شده بود . ابرهای شیری سیاه می شدند،حیاط انگار تاریکتر شده بود ولی هنوز ظهر بود . گنجشکان غوغا می کردند الان است که باران ببارد! اگر همین طور بنشینی و زل بزنی به پاهایت، خیس می شوی ، مریض میشوی!سرما می خوری، مثل اون موقع که افتادی داخل آب یخ بسته حوض و یک ماه تمام توی رختخواب افتاده بودی، سینه پهلو کرده بودی ! الان هم مریض می شوی، باران می آید خیر می شوی!راستی همین حالا هم یخ زده ای، نزده ای؟ آخر مادرگفته که مواظب تو باشم نگفته؟ داد زده بودم نه دلم نمی آمد سر تو داد بزنم پوسیده بودم با صدای بلند و تو انگار نه انگار!جرئت نزدیک شدن را هم نداشتم .
‏دستم خسته شده بود نامه را نمی گرفتی و من هی اصرار می کردم که بگیر مال توست . همانی است که منتظرش بودی ولی نه ، تو این جا نبودی . نامه از دستم داخل حوض افتاد تا آمدم آن را بگیرم خیس خیس شده بود! درست وسط حوض افتاده بود! مجبور شدم دور بزنم تا به نامه برسم چند قلپ آب خورده بود! خدایی شد که غرق نشد!گذاشتم لب حوض که خشک شود . آفتاب نبود! تمام خط روی پاکت که با جوهر نوشت شده بود پخش شده شیار باریکی از مرکب مشکی روی آب زلال حوض خش اند اخت!و آدرس روی پاکت نیز محوشد انگاری با آب روی پاکت نوشته باشند! پاکتی بی نام و نشان ! حال هرکس می تو انست بگوید این نامه مال من است! و من خدا خدا می کردم که نامه داخل پاکت با مرکب نوشته نشده باشد والا . . . ؟ رنگم پریده بود و دستانم می لرزید ولی توانگار نه انگار!
‏دلم می خواست این جا ننشسته بودی در جنگلی بودیم و می دویدیم و برگها زیر پاهای مان خش خش می کرد تو می دویدی و من دنبالت می کردم و بعدکه خسته می شدیم می افتا دیم روی برگ های درختان و تو می گفتی خسته شدم دیگر بس است ونفس زنان می خندیدی ومن گفتم نه!‏تا آفتاب هست باید بدویم این ما را به توگفته بودم یا ازذهنم گذشت ولی گفته بودم و تو انگار نه انگار!
‏اسمان سیاه سیاه شده بود ظهر بود ولی همه جا تاریک بودو رعد و برق می زد و آسمان غرومبه حکایت از باران داشت . الان است که باران ببارد هوا سردتر شده بود و تو نمی ترسی؟ ولی اون وقت ها ازصدای آسمان غرومبه می ترسیدی خودت را پرت می کردی در بغل من نه یادت می یاد حالا چرا نمی ترسی مگر عوض شده ای یا ترست ریخته؟ اگر باران ببارد و تو همین طور نشست باشی خیس می شوی و پاهای کرخت شده ات؟ سردت نیست؟ نمی ترسی؟ با تو هستم! و تو انگار نه انگار!
‏باز صدای زنگ آمد این بار صدای زنگتلفن بودکه صدای آن از اتاق به گوش می رسیدگفتم این بار حتمأ از جایت بلند می شوی و به سمت تلفن می روی گفته بودی منتظر تلفن هستم کسی قرار است با من تماس بگیرد این ها را خودت گفت بودی دیروز یا دیشب یا امروزصبح نمی دانم ولی گفته بودی که منتظر تلفن هستم و حتمأ کسی با تو کار داشت صدای زنگ تلفن را مگر نمی شنوی؟ تلفن هم چنان مدام و یکنواخت زنگ ‏می زد بیشتراز دو دقیقه بودکه زنگ می زد قطع نمی شد ودوباره زنگ زد . شاید مادر باشد با تو کار دارد و یا می خواهد پیغامی بدهد . تلفن هم چنان زنگ می زد وزنگ می زد و توانگار نه انگار! ‏خواستم روبه رویت بنشینم وکفشها و جوراب هایم را در یاورم و پاهایم را در آب حوض فروکنم تا مچ و دست هایم را روی زانوانم بگذارم و سرم را روی أنها و زل بزنم به تو نه! به پاهایم که کی کرخت می شود یا خسته می شوم ولی باز جرئت نکردم، هم از تو هم از خودم ! فکرکردم مثل تو می شرم یخ می زنم منجمد می شوم و هیچ حرکتی نمی کنم !ترسیدم، ولی نه تو یخ نزده ای تو شاید نمی خواهی با من حرف بزنی یاکه نه با خودت یا چه می دانم با همه چیز با ماهی ها با تلفن با نامه با درختان با همه چیزا آمدم درست روبه رویت ایستا دم، خم شدم و دستم را فروکردم در آب حوض بعد آرامش آب را به هم زدم ! رعد و برق زد و اسمان انگار ترکید ولی تو انگار نه انگار!
‏عجیب است انگار این حالت تو را یک بار دیگرهم دیده بودم !ولی نه خیال می کردم راستی چرا بعضی وقت ها این طور می شود یعنی آدم فکرمی کند خیال میکند که چنین اتفاقی یک باردیگر با همین حالت و وضمیت رخ داده است ا؟ هیچ برای تو پیش آمده است حتمأ، اما تو هیچ چین نمی گویی!هیچ حرفی نمی زنی پلک هم حتی نمی زنی ! تکانی ! جنبشی! به قدر یک نگاه حتی!نه! تو خودت به من گفته بودی که بیایم که کار داری که می خواهی با من حرف بزنی !که خیلی حرفهای ناگفته را می خواهی به من بگویی!که خیلی حرف های ناگفته داری چه حرفی است که تا حالا نگفته ای و می خواهی بگویی! و من خودم را آماده کرده بودم که ساعت ها پای حرف های توبنشینم و گوش بدهم و توهی بگویی و من هی بشنوم بدون این که بحث و جدلی باشد! بدون این که مناظره و مجادله ای باشد! و من دلم برای حرف های تو برای گفتنی های تو تنگ شده بود و دلم می خواست همه خستگی ها و آزردگی هایت راکنار بگذاری و ‏برایم گویی و بگویی و بگویی . . . همین دیروز صبح یا دیشب یا امروز صبح بودکه پیغام داده بودی نه تلفن زده بودی و مرا‏خواست بودی!من همین طور سر خود راه نیفتاده بودم می آمدم تو را می دیدم اما ملاحظه هم می کردم نمی تو انستم بی محابا بیایم،سرخود و دعوت نشده ! نه نیازی به دعوت و از این تعار فات نبود ولی خوب هر چه بود باید رعایت می کردم حلا ‏مرا این جاکشانده بودی که از صبح پاهایت را در آب فروکنی و زل بز‏نی به آنها که کی کرخت می شوند یا خسته می شوی . ! ‏یا نمی دانم یخ می زنی و همین طور مثل مجسمه نه خدای من بی حرکت نشست ای وزل زده ای به پاهایت بدون پلکی و تکانی ! آب حوض راکه آشفقم گفتم منم آمدم می خواهی مرا ‏ببینی و تو انگار نه انگار! .
‏متوسل به آسمان شدم خدایا هر چه زودتر ببار! این همه رعد وبرق چرا بارانی ندارد! شاید باران ببارد شاید خیس شدی و از جایت تکان بخوری! شاید از باران بترسی که تو را خیس کندو بلند شوی و بروی داخل اتاق بعد خودت را خشک کنی همین طور که موهایت را ‏خشک می کنی و لباس هایت را ‏عوض می کنی حرف بزنی و بگویی چه می خواستی بگویی همه آن حرف ها راکه من منتظرش بودم . شاید سال ها در انتظار آن ها به سر می بردم همه آن ناگفته ها را بگویی و من بشنوم و بعد قیافه ام با حرف وکلام تو تغییرکندگاهی متعجب شوم و شاید تو بغض کنی و منم مثل تو بغض کنم و بعد بخندی و در حال گریه بخندی و حرف بزنی و تشر بزنی و عصبانی بشوی نه عصبانی نشو! من این جا آمده ام که حرف بزنی که نا گفته ها را بگویی که سکوت سالیان را بشکنی ! من این جا ایستاده ام رو به روی تو!مگر خودت نگفته بودی که می خواهی با من حرف بزنی مگر نخواسته بودی که من این جا بیایم تو با من گپ بزنی . ! ‏من این جا هستم رو به روی تو نگاهم هم نمی کنی ! نه . !‏پرسیده بودم و تو انگار نه انگار!
‏باران شروع کرد به باریدن . نم نمک می بارید و هوا را می شست و با خود به زمین می ریخت قطرات باران برروی آب حوض موج می اند اخت و دایره دایره جا می گذاشت و ماهی ها آن زیر ازاین سو و آن سو می رفتند، باران دما دم تند ترمی شد و من هی نگاهت می کردم که شاید تکانی به خودت بدهی و یا حتی پلک بزنی و این که چشمانت رااین سو به آن سو و یا نه سرت را بالا بگیری و مثل اون وقت هاکه می گفتی از بارش قطرات باران روی صورتم لذت میبرم دلم می خواهد همین طور صورتم را ‏بالا بگیذم و خیس خیس از قطرات باران شود این بار هم سرت را بالا بگیری و با چهره شادمان قطرات باران را روی صورت ات روی گونه هایت حس کنی ! نه خیس کنی ! طوری که از صورتت به گددنت سرازیر شودو یک دفعه تمام تنت مورمور شود و تو بخندی و دندان های ردیفت نمایان شود وذوق ‏کنی . بگویی چه قدرزیباست! ‏چه کیفی دارد! و مثل اون وقت ها غش غش بخندی! این ها راگفته بودم یا فکر می کردم ولی تو انگار نه انگار!

دوباره صدای زنگ آمد این بار صدای زنگ ساعت شماطه دار بودکه می نواخت ! باید ساعت پنج باشد! ‏مادر همیشه ساعت را روی پنج صبح کوک می کردکه برای نماز بیدار شوداما طبق عادت دیرینه همیشه زودترازساعت بیدارمی شد! از موقعی که سرش را روی بالش می گذاشت تا وقتی که بیدار شود و وضو بگیرد و نماز بگذارد دست کم پنج بار بیدار می شد و ساعت رانگاه می کرد یا آسمان راکه کی سپیده می زند وهی از خود یا دیگران معلوم نبوده ولی عادت کرده بود و می پرسید ساعت چند است؟ وقت نماز شده! درهمه این سال ها هیچ وقت نگذاشته بودکه ساعت زنگ بزند و دیگران را بیدار کند همیشه زود تر از ساعت از خواب بیدار می شد اصلأ انگار بیدار بود تا موقع نماز خوابش نمی برد همیشه حول این را داشت که نکند خوابش ببرد و نمازش قضا شود!ولی هیچ وقت هم ساعت بیدارش نکرد و اؤ بودکه ساعت را خواب می کرد و نمی گذاشت زنگ بزند! و حالا سر موقع ساعت زنگ زد ولی ساعت پنج بعد ازظهر بود و مادر هنوزنیامده بودوکوک ساعت در حال تمام شدن بود تا این که زنگ قطع شد،ولی تو انگار نه، انگار!
‏دارد باورم می شودکه اتفاقی افتا دههست . مگر می شودهمین طور زیر باران که قطرات درشتش صورت را آزار میدهد و و آن لطافت را ندارد ساکن و سأکت ایستاد، نه نشست و هیچ حرف وکلإمی نزد و هیچ حرکتی نکرد!مگر می شود خیس شوی وسردت شود و از سرما ببلرزئ و یخ بزنی وهیچ عکس العملی نشان ندهی ! مگر می شود؟!
‏تو را چه شده است . من واقعأ باورم شده که اتفاقی افتاده است ! خیس شده م دارم می لرزم و سر تا پایم خیس خیس از باران است مثل سگ ترشدهام !یاد خروس خاله مرجان در کتاب فارسی دبستان در آن شب سرد زمستانی که زیر باران مانده بود افتا دم ولی او تو پیش من ! هنوز هم شب نشده . از سرما می لرزیدم حتمأ مریض می شوم حتمأ بستری می شوم، فکر خودت ‏نیستی فکر من باش من نمی توانم از اینجا تکان بحورم فکر تو هستم !نکند من هم مثل تو سنگ شده ام !نگاه کن حال مرا و ‏ببین به چه روزی افتاده ام، خیس خیس شده ام می لرزم به فکر خودت نیستی فکر من باش ! با تو هستم ولی تو انگار نه انگار!
شاید خوابت برده باشد ولن نه نباید بخوابی اگر خوابت ببرد یخ می زنی ! منجمد می شوی نباید خوابت برده باشد، خواب به این سنگینی !مگر می شود . اینهمه اتفاق بیفتد و باران ببارد نه سیل بارد و تو از باران خیس شوی . طوری که سیل از تو سرازیر شود و از خواب بیدار نشوئ !نه خواب به این سنگینی ندیده ام نه ! آره خوابیده ای خواب به این سنگینی آن هم زیر این باران در این هوای سرد؟ نشستم و نگاهت کردم گفتم شاید چشمانت ‏بسته باشد ولی چشمانت باز باز بود، خواب با چشمان باز مثل اهو! واقعأ خوابیده ای؟ زیر شلتاق باران فریاد می زدم و تو انگار نه انگار!
‏نه !باید کاری کرد چشمم به پاکت نامه افتاده بودکه یعنی گذاشته بودم که خشک شود! ولی دیگرازخیسی وارفت بود نامه از پاکت جدا شده بود نامه را درآوردم که بر ایت بخوانم متاسفا نه ان هم با مرکب نوشته شده بود اما نوشته محوی نمایان بودکه :

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!