رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

گفتم : اگر اجازه بدهی من به پانسیون بر می گردم و از همانجا که رهایش کرده بودم از سر می گیرم . گفت : بعد از مراسم به فرانسه می فرستمت . برو در آنجا بمان . کلاس برو و زندگی تازه ای را شروع کن . من مشکلی از بابت آمدن به آنجا نخواهم داشت . هر وقت بخواهی پیش تو خواهم بود . مشکل ایران است که خیلی محدود هستم . خیلی حرف زدیم . عقده هایم را خالی کردم . کم کم شب، سنگینی خود را به اسمان پر از ستاره ها نشان می داد که باید اندک اندک ستاره هایش روی پنهان کنند . بسیار خسته بودم . خواستم لباسم را عوض کنم و بخوابم . بازوانش را برای در برگرفتنم گشود و مرا همسرم خطاب کرد . به چهره او نگاه کردم . عرق کرده بود . قلبم به تندی می زد . بی اختیار سر بر سینه اش گذاشتم و های های گریستم . گفت : حرف آخر ملکه مادر چی بود؟

را باید می کردیم . . او د رپانسیون ملاقات کنید . عبدل کاظم زوج خوب و مناسبی برای اوست . او را نیز به پدرش معرفی کنید . در عوض خانم اعلایی به جای صالحه به مدت یک هفته در لواسانات پیش شما خواهد بود .
قبول کردم پس از دوساعت گفتگو و برنامه ریزی، سفارشات از تمام جهات داده شد و خداحافظی کردیم . هلیکوپتر ا زمیدانگاه باغ بلند شد و من چشم به آسمان دوخته، او را جستجو می کردم . خانم اعلایی، من، عبدل کاظم و دو نفر خدمتکار عازم لواسانات شدیم . و صالحه با یک محافظ به پانسیون رفت . من بدون صالحه نمی توانستم آرامش داشته باشم . او تنها مونس من بود . او به جای خواهرم بود . همر از من بود . یک هفته رافقط تلفنی تماس داشتیم . می گفت پدرش سراغ مر اگرفته و به اوگفته که من پیش پدر و مادرم رفتم . از کویت برایمان چای، ترشی انبه و خیلی چیزهای دیگر آورده بود . سابق بر این هم فرستاده بود . هفته اول بدون صالحه به سختی گذشت تا این که برنامه ریزی شد و صالحه را پیش من آوردند . زندگی ام رنگ دیگری گرفت . ولی تلفنی از شاهزاده نداشتم . این دومین هفته ای است که از پیشم رفته است . پ
غرو ب کوهستان لواسانات با آسمان سرخ فامش، آب نیلگون سد لتیان همه وهمه برای من رنگ باخته بودند . من تک و تنها در قایقی روی آب نشسته بودم که صالحه مرا به پای تلفن فرا خواند . گوشی را گرفتم . او بود . صدای مردانه اش در گوشم طنین انداز شد . بغض در گلویم شکست . گفت : تو گریه می کنی؟ گفتم : نه! فقط اشک می ریزم تا رودی باریک و زلال به و سعت هستی ام . . . . . . . نتوانستم ادامه بدهم فقط راجع به واحدهای غیر حضوری که گرفته بودم . و از اینکه پیشرفتی نداشتم و مرا نگران کرده بود صحبت کردم . گفت مهم نیست من تا آخر هفته دیگر می آیم . اجازه نذاد تا استادم با من کار کند . گفت وقتی در تهران هستم در این مورد صحبت خواهم کرد . و بعد ادامه داد چی لازم داری؟ چیزهایی برایت خریده ام . سلیقه مرا هم امتحان کن . دوستت دارم . خداحافظ .
می دانستم پیش همسر و فرزندانش نمی تواند با من صحبت کند . بالاخره یک ماه مثل یک سال گذشت و او از تهران با من تماس گرفت . بعد از یک ماه مسافرت، دید و بازدیدها و کارهای عقب افتاده باعث شده بود فقط تلفنی با هم حرف بزنیم . درست چها روز دیگر به مراسم ازدواج من مانده بود . این سردی و بی توجهی سخت آشفته ام کرده بود . با خود فکرهایی می کردم . با برادرم که شش روز دیگر عازم ماموریت بود تماس گرفتم . با او مقدمات عقد را برنامه ریزی کردیم که اگر تا مدت مقرر انجام نگرفت او به سفر خودش برود . در غیر این صورت تنها شاهد ازدواج من او خواهد بود . همسر شاهزاده را برای اولین بار در منزل ملکه مادر دیدم . با آن که سنی از او گذشته بد ولی هنوز زیبا بود ولی دلیلی برای ناراحتیم پیدا نکردم . هر چند که بی انگیزه نمی توانست باشد . نه این که حسودی کرده باشم که چرا یک ماه به هاوایی و دیگر جاها به مسافرت رفته نه! بلکه خودم دلم گرفته بود . تصمیم گرفتم که دیگر در این دنیا نباشم . دوشیزه ای را از خودش خواستگاری کردند سپس او را در کاخی زندانی ساختند . به هیچ وجه از نظر من قابل قبول نبود . و هیچ ادله واستدلالی هم برای آن پذیرفتنی نبود . شروع به نوشتن یادداشتی کردم تا پس از آن خواسته ام را عملی سازم . صالحه آن را برایم پاکنویس کرد .
ای جان شیرین! اکنون که به عشق من دلبستگی نداری و تقدیر چنین نبود که وجود عزیز تو از آن من باشد حال که نیروی عشق من از جلب مهر و محبت تو عاجز ماندو تیر آمال و آرزوی عمر من به هدف نرسیدد و به خاک نشست . اکنون که مشیت آسمانی چنین بود و تغییر آن امکان پذیر نیست من نیز سر می نهم و شکایتی ندارم . و نیز آن امیدی را که به من داده بودی اینک پس بگیر . پس بگیر که میان من و تو فاصله ای است بسیار . کسی چه می داند، شاید همین امروز دنیا به آخر برسد . گوش بده . مثلا من امیدوارم بودم که به محض ورود به تهران پیش من آمده و مقدمات ازدواج را چیده و به خواست من بها می دادی . ولی خوب مهم نیست . کجاست آن مرد یا زنی که آرزویی کرده و کاملا به آرزویش نایل آمده باشد . آیا هیچ اراده ای یافت می شود که پرده تن را حجاب مقصود نیاید؟ پس من چرا از تو اندوهگین و ناراضی باشم .
صالحه به نوشته هایم چشم دوخته بود . من همچنان ساکت بودم . اشک هایم را که حلقه زده بود . فرو ریختم و نامه را امضا کردم و در پایان فقط به نوشتن نامم اکتفا نمودم . الی تو . صالحه از جا برخاست هیجان عجیبی به او دست داده بود . پیراهن نازکی برتن داشت . رنگ سیاه و خوش ترکیب او، مهر و محبتی که به هم داشتیم، مرامتاثر می کرد و این که بعد از من سر نوشت او به کجا ختم خواهد شد . تصمیم گرفتم خواسته ام را عملی کنم . صدای ترمز اتومبیل از بیرون شنیده شد . صالحه جلوی مرا گرفت و آرامم کرد . نامه همچنان در دستم بود شاهزاده با رنگی پریده شتابان پیشم آمد . محافظین او در سرسرا ماندند . صالحه از اتاق بیرون رفت . او را دیدم که چقدر هراسان بود . مرا در آغوش گرفت و چشمان پر از اشکم را با بوسه هایش پاک کرد . هرگز او را تا این حد منقلب ندیده بودم . نامه ار که در دستم مچاله شده بود از من گرفت . او نیز پابه پای من گریست .
گفت : ای کاش من یک کشاورز یا یک کارمند بودم . آن وقت برای دیدن تو مشکل نداشتم . اوتنها حامی من بود . مانند بوته اقاقیا با محبت او بزرگ شدم و بال و پر گرفتم . از نظر من او اولین کسی و نجیب ترین مرد دنیا بود . یاد حرف صالحه افتادم که می گفت شاهزاده مرد فرصت طلبی نیست زیرا اگر بود تا به حال دوشیزه نبودی . این مردانگی او بیشتر از هر چیز شیفته ام کرده بود . با این وجود گفتم : از اینجا می روم یا خواهم مرد .
گفت : چرا؟؟ فقط به خاطر این که دیر آمده ام؟ نامه ام را خواند .
گفتم : اگر اجازه بدهی من به پانسیون بر می گردم و از همانجا که رهایش کرده بودم از سر می گیرم . گفت : بعد از مراسم به فرانسه می فرستمت . برو در آنجا بمان . کلاس برو و زندگی تازه ای را شروع کن . من مشکلی از بابت آمدن به آنجا نخواهم داشت . هر وقت بخواهی پیش تو خواهم بود . مشکل ایران است که خیلی محدود هستم . خیلی حرف زدیم . عقده هایم را خالی کردم . کم کم شب، سنگینی خود را به اسمان پر از ستاره ها نشان می داد که باید اندک اندک ستاره هایش روی پنهان کنند . بسیار خسته بودم . خواستم لباسم را عوض کنم و بخوابم . بازوانش را برای در برگرفتنم گشود و مرا همسرم خطاب کرد . به چهره او نگاه کردم . عرق کرده بود . قلبم به تندی می زد . بی اختیار سر بر سینه اش گذاشتم و های های گریستم . گفت : حرف آخر ملکه مادر چی بود؟

صالحه که به قول دوستان همیشه حاضر جواب بود : پاسخ داد : می گویند ال هلو .
شلیک خنده در فضای قصر پیچید . سرانجام به سالن پذیرایی رفتیم . هرچی من دوست داشتم بخورم شاهزاده هم همان را میل می کرد . خنده و تعجب بانوی کاخ مرواید اوج گرفته بود .
ساعت سه من واو به اتفاق در باغ کنار دریاچه قصر مرواید قدم زدیم و سوار بر قایق مسافتی را طی کرده سپس پیاده شدیم . موقع برگشت تا مقابل در ورودی قصر مسابقه دو گذاشتیم و هر دو با هم رسیدیم . داخل قصر شدیم . ، دیوارهای قصر با کاغذ دیواری مخمل قرمز برجسته تزیین شده بود . دستی به دیوار زد . دیوار نصف شدو به کنار رفت . اتاقی در مقابل ما ظاهر شد که دارای یک شومینه و پشتی های ترکمن و کوسن هایی با رویه ساتن که با اختلاف سطح یک یا دو پله که به دیواره قوس دارد تکیه داده شده بود تزیین داده شده بود . کمی د رآنجا استراحت کردیم . سپس به دیدن پاسیوی گل ها و آکواریوم ماهی های کمیاب رفتیم . رو به من کرد و گفت : خسته شدی؟ گفتم : نه ! گلهای زنبق را با عمر ناپایدارشا به او نشان دادم . گفت : داری برایم عجیب می شوی . تو دختر افسانه ای مشرق زمین هستی . ما دیگر شب را نماندیم زیرا شاهزاده باید به منزلش می رفت . خانم شمس هم شب مهمان داشتند . از جمله چند هنرپیشه خارجی که پول براینر هنرپیشه معروف آمریکایی نیز از آن جمله بود . از ان روز به بعد هر چند که وقت یکبار یکی دو ساعت را با هم دیدا رمی کردیم . زندگی می گذشت . زمستان هم تمام شد و بها رآمد . از اول خرداد ماه من به خزر شهر شمال رفتم . یک ماه در آنجا بودم . شاهزاده هر سه روز در میان پیشم بود و مرتب تلفنی با هم ارتباط داشتیم . در شمال بیشتر تفریح ما قایق رانی بود . آقای جواد((ش)) در متل قو ناجی مخصوص و قایقران من بود . روزی در بندر انزلی بودیم . به مردابی به نام جزیره گل رفتیم . من درآب افتادم . شکی در شناگری من نبود ولی ناگهان در زیر انبوهی از گل های چتری نفس کم آوردم و اگر آقای جواد((ش)) و شاهزاده به کمک من نمی آمدند قدرت بالا آمدن از آب را نداشتم . بالاخره به روی آب آمدم وتن بی حال مرابه ساحل رساندند . با کمی استراحت بهتر شدم . همان شب به تهران برگشتیم . دلیلی برای ناراحتیم پیدا نکردم ولی خانم اعلایی متوجه موضوع بود . به خاطر اطمینان بیشتر با دکتر برادران تماس گرفت و او آمد . بعد از معاینات صحت گفته های خانم اعلایی تایید شد . بله من باردار شده بودم زندگی من از آن تاریخ عوض شد و رنگ دیگری گرفت . از وضع پیش امده، شاهزاده هم خوشحال بود و هم ناراحت . مرتب اه می کشید از این که ما پنهانی زندگی می کنیم و این موضوع ا و را ناراحت می کرد . بیشتر از هر چیز زندگی من گرمی بیشتری به خود گرفته بود . اوایل پاییز بود . در این موقع یازده ماه از آغاز زندگی من با شاهزاده می گذشت . من برای این که خطری متوجه او نشود می بایست ایران راترک می کردم و بقیه دوران بارداری را در فرانسه سپری می کردم . یک روز گفت : فردا بعد از تنیس با یک مقام دیدار می کنم . شب را منزل ملکه مادر مهمان هستم . گفتم : ضیافت است!
گفت : نه! نمی دانم چرا اصرار داشتم که من هم باید در آن مهمانی خودمانی شرکت کنم . نهی از او، اصراز از من . نخواست دلم را بشکند .
گفت : باشد .فتن مرا به مهمانی ملکه مادر پیشاپیش با او در میان گذاشت . قرار شد صالحه را به عنوان مخبر خانواده ی امیر کویت معرفی کنند . من نیز همواره ایشان باشم .
زمستان آهسته از سوی مال به پایتخت می خزید و تهران را در سرمای گزنده ای فرو می برد . سرسبزی و شادی محوطه ی قصرهای سلطنتی که در تابستان با زیبائی خیره کننده شان شکوه و جلال باغهای افسانه ای را زنده می کرد . اینک به تدریج برگ هایشان ریخته می شد . وقتی وارد ساختمان شدیم ملکه مادر را دیدم که در سالن مجلل شاهانه ی خویش پشت مبل سلطنتی با عظمتی نشسته است و با یکی از نوه هایش ـ لیلا ـ سرگرم بود . گلدان های چینی،مجسمه های طلائی و برنزی، تابلوهای نفیس سوزن دوزی از شمایل حضرت مسیح و دیگر اشیاء لوکس، خاصه شمایل حضرت علی (ع) که قرآن به دست با سیمای جذابش در بافت ابریشمین و تابلوی بسیار گرانقیمت دیوار را زینت بخشیده بود،توجه مرا به خود جلب می کرد و ظاهرا نشان می داد که واقعا خانه ی مادربزرگ است .
من در یک لباس قشقایی بلند به رنگ طلایی و صالحه با لباس عرب در منزل ملکه مادر حضور به هم رساندیم . با دیدن من ملکه با سر به علامت خوش آمدگویی ما را فراخواند . زانو زده دستش را بوسیدیم .
گفت : دخترم خوش آمدید .
آن طرف تالار تقریبا همه جمع بودند . ملکه فرح دیبا و شاه هر دو گیلاس در دست ایستاده و مشغول صحبت بودند . فرحناز، رضا (ولیعهد) و علی رضا و چند جوان دیگر از دخترخاله ها و پسرعمه ها گرفته گرم گفتگو بودند . لیلا پیش مادربزرگ بود . خانواده ی شاهزاده همه در جمع خانوادگی حضور داشتند . من آن شب برای اولین باراز نزدیک شاه و فرح دیبا را می دبدیم . با یکایک اعضا دست دادم . جای تعجب همه بود که نباید غیر از خانواده ی سلطنتی کس دیگر حضور یابد . خانم شمس نیز وارد شدند . اشرف با همراهانش آخرین مهمانانی بودند که آمدند . خیلی ساده و به دور از تشریفات . اکثر برخوردها با دیده بوسی و احوال پرسی ها با شوخی بود . ملکه مادر بچه ها را نوه های عزیزم صدا می زد . موزیک آذری پخش شد و سکوت همیشگی و سنگین کاخ را شکست .
شمسی نگاهش را از شاهزاده بر نمی داشت . مرتب خنده بر لب داشت و در مورد مهمانی در کلوپ شاهنشاهی و تنیس بازانی که از تمام دنیا در آن شرکت خواهند کرد صحبت به میان می آورد و در محور غذای خرچنگ که باید با چه سسی باشد حرف می زدند . شاهزاده به عنوان میزبان آن مهمانی و تدارکاتی را که باید می دید صحبت می کرد و چشم از من بر نمی داشت . تمام حرف ها را با حوصله خاصی بیان می کرد چرا که درست رو به روی من قرار گرفته بود . انگار دوست داشت بانوی کاخ مروارید از مقابل او قدم برندارد . به ناگاه صدای موزیک غربی همهمه ی بحث را شکست .
من و صالحه به اتفاق یکی از پرنسس ها که از لباس صالحه خوشش آمده بود در قسمتی از تالار در مورد کتاب تسخیر خوشبختی راسل صحبت می کردیم . صالحه راسل را دیوانه می پنداشت و ما مخالف بودیم . این گفتگو تنها سرگرمی من بود . از طرفی ورد احترام ملکه مادر بودم . شام در آرامش صرف شد . من مقداری روس بیف و صالحه آرتیشو میل کرد . برای بچه ها اسپاگتی هم بود که ملکه مادر می گفت غذایی مقوی است و بچه ها را تپل می کند و مرتب به پرنسس کوچک می رسید . دوباره به سالن پذیرایی برگتشیم . رقص شروع شد و لیلا چرخی زد و ایرانی رقضید . پدرش نگاه می کرد . فرحناز به وسط رفت و شاه از رقص دخترش لذت می برد . مانند پدر خودم که وقتی شیرین کاری می کردم او لذت می برد . پدر گیلاسش را به افتخار فرحناز بلند کرد .
ولیعهد ساعت ده و نیم منزل مادربزرگ را ترک کرد . پدر با جمله ی رضا خوش بگذره از او خداحافظی کرد . ناگهان شاه را پشت پیانو مشاهده کردم . دانوپ آبی را می نواخت . شاهزاده دستش را روی شانه ی وی گذاشته بود و زیر چشمی مرا نگاه می کرد . دیگر طاقت نیاورد . مرا با اشاره ی سر فراخواند . تا نزدیکی پیانو قدم برداشتم، شاهزاده مست بود . نحوه ی موزیک عوض شد . بی محابا دستم را گرفت و ما در میان موجی از صدای پیانو به وسط سالن کشیده شدیم . همه ی جمع که مشغول خوردن دسر و نوشیدنی های دیگر ‏ بودند من جمله همسر شاهزاده استکان چای بر دست مات و مبهوت ما را می نگریستند . من عرق کرده بودم . از دحشت دلم در سینه بی تابی می کرد . از طرفی به خاطر باردار بودن سرم به دوران افتاده بود .شاهزاده دستم را بوسید و بدون اعتنا رهایم کرد و به طرف شمس رفت . باز گیلاسی دیگر نمی دانم در چهره ی زنش چیزی را که من دیده بودم او هم دیده بود یا نه! فاصله ای نکشدی که ندیمه ی ملکه به نام . . . خ . . . ملائکی همسر سناتور فهیم مرا تعارف به صرف چای کرد . کف دستم یادداشتی گذاشت و من چای به دست به طف صالحه رفتم . وقتی مکتوب را خواندم نوشته بود بیرون ماشین منتظر است . هنوز کلمه ی است تمام نشده بود که نوشته محو شد که به قلم نامرئی بود . انگار که کاغذ از اول سفید بود . من و صالحه یکایک از حضار خداحافظی کردیم .
بیرون آمدیم و با اتومبیل تا نزدیک میدانگاه هلیکوپتر رفتیم . سپس در آن موقع شب پرواز کردیم و از فراز شمیرانات گذشتیم . در پایین تهران چون گوی می درخشید و تمام شهر مانند یک کرده ی زیبا که ستاره های رنگ وارنگ بر آن مزین شده باشد زیر پایمان تلالو می زد . ما به کاخ لواسان رفتیم و این قرار ما بود .
خانم اعلایی را در سالن دیدم که به انتظار نشسته است . بلند شد و از حالم جویا شد . اصلا رو به راه نبودم . نوعی ترس احاطه ام کرده بود . فکر می کردم که اتفاقی می افتد . صالحه آرامم کرد و به خوداب رفتم . تا دو روز از شاهزاده خبر نداشتم . دو روزی که دو سال گذشت و نگرانی من بیشتر شد که چی شده است . شب ساعت هشت لباس خواب پوشیدم که بخوابم . تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم . شاهزاده بود . حالم را پرسید ولی خلا تنهایی مرا این احوال پرسی ها پر نمی کرد . گفت با دکتر برادران صحبت کرده که مسافرت من به خارج از کشور بلامانع است . کم کم خودم را آماده سفر می کردم . چقدر دوست داشتم که برادرم یک خلبان کشوری بود و من با او سفر می کردم . ولی متاسفانه او در ایران نبود که کمکم کند و نمی دانم ماموریت او چقدر طول خواهد کشید . دستور پزشکم برای پیاده روی، دلجویی های شاهزاده، مراقبت های خانم اعلایی و صالحه تنها دلگرمی من بودند .
بالاخره او آمد . باز عاشقانه و عارفانه مرا بغل کرد . بلند بلند گفت : بگذار زخم عشق تو بر دلم بنشیند تا خونی که از آن بیرون خواهد جهید چون گوهری لعل گون ارمغان تو کنم . ای الاهه ی سنگدل اگر اصرار تو به رفتن مهمانی نبود همه چیز رو به راه بود . خوب باز به فال نیک می گیرم و این نیز بگذشت . امروز به شمال می رویم . دوست دارم شکار کنم . تا هفته ی دیگر خیلی وقت است . انشاءالله در فرانسه این مسائل نخواهد بود و می توانیم نفسی بکشیم .

من باز به همراه او به شکار رفتم . هرچند گفت صدای تیر و سرما ناراحتم خواهد کرد و با شرایط و حال و روز من ماسب نیست ولی اصرارش بی فایده بود . وقتی پا به درون کلبه ی شکار گذاشتم گرمای شومینه ذغالی و بوی کباب ذایقه ام را تحریک کرد . به خاطر سرما ترجیح دادم در کلبه بمانم . جنگلبان پیر و یک محافظ به نام آقای خانی بیرون از کلبه از من محافظت می کردند . با یک تیکه آتش که از داخل شومینه برداشتم سیگاری روشن کردم . مدتی متفکر و تنها نشسته بودم و سیگار می کشیدم . به خاطر وضعیت خاصم دکتر کشیدن سیگار را منع کرده بود . از دور دست صدای تیر شنیده می شد . کوه های شمال پوشیده از برف بود . ناگهان هوا تاریک شد و صدای مهیبی مانند غرش دریاهای دوردست به گوش رسید . از جای خود جستم و بیرون را نگاه کردم . دیدم باد زمستانی در میان ابرها می غرد . آرزو کردم که ای کاش صالحه نیز پیشم بود . به یاد شاهزاده افتادم . قلبم سرد و چشمانم تیره گردید . نمی دانم در این طوفان چه بر سرش امده است . ولی خود را تسلی دادم . گفتم اکنون بر می گردند . در همان لحظه غرش باد مهیب تر و هوا تاریک تر شد . من آقای خانی را به دنبالشان فرستادم . شاهزاده و همراهانش پنج نفر بودند . خانی سوار جیپ شد و به دنبالشان رفت .
برف شدید در میان مه غلیظی شروع به باریدن کرد . به طرف در مقابل رفتم و لای آن را باز کرد . باد به شدت در را با صدای مهیبی به هم می زد . بیرون را نگاه کردم همه جا تاریک بود . مه بسیار غلیی زمین و آسمان را فرا گرفته بود و باد از ناله های جان گداز خود برف ها را به اطراف می پراکند . هولناک تر از همه ی این ها گوئی فریاد انسانی به گوشم رسید . در را بستم و با قلب گرفته به کنار بخاری خزیدم . اتاق تاریک تر از سابق شد . روشنایی آتش روی دیوار می رقصید . ساعت مانند طپش قلب من وهم انگیز بود . ناگهان در میان و ولوله ی طوفان صدای خش خشی از در خانه بلند شد . قلبم از حرکت ایستاد . فریاد خوفناکی مانند ناله ی ناقوس مرگ به گوشم رسید . در را باز کردم و به بیرون نگریستم، چیزی ندیدم . ولی حس کردم جسمی آن طرف تر از من حرکت می کند . به پایین نگاه کردم دیدم جنگلبان پیر که برای آوردن هیزم به بیرون رفته بود، زمین خورده و خود را کشان کشان به در کلبه رسانده است . نتوانستم کاری بکنم . فقط فریاد زدم : کمک! کمک!
در آن سرما و طوفانی که به پا خاسته بود به خاطر وضعیتی که داشتم نه قدرت ایتاسدن داشتم که او را تا موقع برگشت گروه دلداری دهم و نه می توانستم او را داخل کلبه بکشانم . بعد از یک ساعت همگی با ماشین جیپ برگشتند . شکار آنها یک آهو بود . وضع نابسامانی که در مقابل کلبه رخ داده بود همه را متثر می کرد . مرد پیر جنگل گوئی سالهاست مرده بود . آن شب جنگل را با «ن خاطره ی تلخ و پرحادثه ترک کردیم . آن چه واقع شد به نظر من مانند خواب پریشانی بیش نبود . دنیایی از برف و آسمانی پر از باد و خاطره ای در دل جنگل .
آخرین هفته ای است که در ایران هستم . خودم را اماده رفتن می کنم . تمام لوازم شخصی و اشیاء مورد علاقه ام را جمع می کنم . به فکر فرو می روم . انگار همین دیروز بود که در جزیره ی کیش روی عرشه ی کشتی تفریحی قدم می زدیم . شاهزاده بانگ برداشت و گفت : ای خالق هستی از تو سپاسگزارم که ایم فرشته را به من ارمغان داشتی . آشنایی من با او، ازدواجم، مسافرت هایی که با هم داشتیم، غصه هایی که خوردم، شادی هایی که در کنارش بود . همه و همه مثل اثاث جمع اوری شده در ذهنم به تکاپو می افتند . از طرفی به دوست داشتن فکر می کردم . او چیزی را از من دریغ نکرده بود فقط نمی توانست مال من باشد . وقتی با من ازدواج کرد تمام هستی اش، شئونات خانوادگی اش، شاهزادگی اش و خیلی چیزهای دیگر را به مخاطره انداخته بود . من چگونه از او دلگیر باشم . حال لحظه، لحظه ی رفتن است .
سحرگاه روز شنبه آخر اسفند ماه به همراهش ایران را به قصد نیس در جنوب فرانسه منطقه ای به نام کودازور ترک کردم . شاهزاده یک شب بیشتر در کنارم نبود . شروع زندگی من در آنجا بسیار جالب بود . آپارتمان بزرگ دوبلکسی نزدیک مجتمع وگ رونیر رو به دریای بی کران مدیترانه سکنی گزیدیم . صالحه و عبدل کاظم در قسمتی از ساختمان ساکن شدند . با استخدام خدمتکار فیلیپینی و خرید اتومبیل برای عبدل کاظم و دیگر مایحتاج زندگی جز وجود همسرم چیزی کم نداشتم . هوای خوب، محیط سالم،بهداشت و تغذیه خوب، پیاده روی هر روزه، گردش و تفریحات سالم، دیگر همه و همه شادی آفرین بودند، اما افسوس!
خبر امدن برادرم ادریس را شنیدم . او با کوله باری از خاطرات کودکی پیشم آمد . امروز روزی است که شاهزاده به مدت هشت ساعت پیش من است . به اتفاق به هتل رستوران نگرسکو نزدیک بلوار آنگله رفتیم . پرفسور عدل را دیدیم . این دومین باری است که ایشان را می بینیم . اول بار در تهران که از مقابل الدورادور به بالا می رفتیم تا به کلوپ برسیم به ما ملحق شد و شوخی کنان قدم ردیم . دوستی نزدیک با شاه داشت . اکنون با شاهزاده گرم گفتگو بود . ساعت عزیمت او با شاهزاده یکی بود . من به اتفاق برادرم برای مشایعت وی به فرودگاه رفتیم . موقع خداحافظی گفت : چی لازم داری بفرستم؟
یک فرش شصت متری چهار فصل ابریشم داشتم که به اندازه ی سالن بود . این بار قالیچه ی آن را خواستم به همان طرح و نقشه .
گفت : برایت تلفن می زنم . عبدل کاظم را بفرست تحویل بگیرد .
هواپیما به سمت ایران پرواز کرد . من، برادرم، صالحه و عبدل کاظم به خانه برگشتیم . زندگی من رنگ زیبایی به خود گرفته بود . روح داشت و همه چیز بر وفق مراد بود .
یک روز ساعت ده صبح به وقت ایران به تهران زنگ زدم . گوشی را برداشت . بسیار دلتنگ بودم . سکوت مرا درک کرد .
گفت : باز دلت گرفته، بگو . چرا حرف نمی زنی؟ بگو که دلت گرفته .
بنای *نو ا زش * را از پشت گوشی گذاشت . می خندید و سر به سرم می گذاشت و خداحافظی کردیم .
میان صحبت های اخیرش گفته بود به آمریکا خواهد رفت . زمانی که با او صحبت می کردم تازه از دیدار یک مقام رسمی برگشته بود . ده صبح با او تماس داشتم و اکنون ده شب است و من خود را برای صرف شام آماده می کردم که دیدم او وارد شد . آه خدا من تو چه قدر مهربانی! چه صحنه ی با شکوهی! اصلا تصورش را هم نمی کردم . او و همسرش عازم آمریکا بودند و در مسیرش با توقف دو ساعته در نیس به دیدارم آمده بود . شادی غیرمنتظره ای مرا فراگرفته بود .
گفت : حال باز هم بگو دلم گرفته . هرچی ه و س کردی بگو .مام کارها با عجله بود . عبدل کاظم متعاقب او پایین رفت . مقداری خاویار و گوشت شکار برایم سوغاتی آورده بود . سپس وعده ی دیدار را موقع برگشت از امریکا موکول کرد . دیگر زایمان من نزدیک بود . دلم سخت هوای مادرم را کرده بود . چرا که موقع زایمان خواهر بزرگم، مادرم پیشش بود . من می ترسیدم . از طرفی به او قول داده بودم که چند روزی را پیش پدر و مادرم خواهم بود که انجام وظیفه نکرده بودم . با خودم فکر می کردم که شاید مادرم هنوز هم چشم به راه من اسن . در شهر پاریس در بیمارستان سنت آنتوان با یک دکتر ایرانی که چم آپم کرده بود اشنا شدم ولی به خاطر دوری راه بیمارستان سیمیه در بالای کوه نیس تحت نظر دکتر ولتر دختری به دنیا آوردم . وقتی که به هوش امدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم . اتاقم را دکترها و پرستارها پر کرده اند . میان دکترها قیافه ی یک پزشک ایرانی را تشخیص می دهم . دکتر جاوید است . بالای سرم صالحه را می بینم .
می گوید : مثل خودت خوشگل است . خدا را شکر . راحت شدی .
با خود می پرسم این همه مراقب چرا!
پرسیدم : چی شده؟
صالحه گفت : بین مرگ و زندگی به سر می بردی . فشارت به حدی پایین بود که هیچ کس امیدی به زنده ماندن تو نداشت .
سه روز در بیمارستان بودم . وقتی مرخص شدم، تمام هزینه های بیمارستان و دیگر تشریفات را سناتور «ب» انجام داده بود . او تنها کسی بود که راز ازدواج من و شاهزاده را حفظ کرده بود . تمام کارهای اداری ام را او انجام می داد . به خانه رسیدم . صدای گریه ی بچه سکوت خانه را شکست و من ضمن استراحت به صالحه گفتم : آیا من هنوز زیبا هستم؟
در این هنگام سایه ی یلندی از لای در به روی زمین خزید . صدای خنده ی مردانه ای برخاست و گفت : تو قشنگی! تو امیدی! تو به دلفریبی آرزوئی!
پای تخت من نشست و ادامه داد : ببیبن که به پای تو افتاده ام و به حقیقت سوگند از ان دم که در پناه لطف تو قرار گرفته ام معنای زندگی را درک کرده ام .
بچه را گرفتم و گفتم : نگاهش کن!
بر دست و صورت بچه بوسه زد و او را بو کرد .
صالحه کمک کرد تا بنشینم . او پیشدستی کرد و مرا نشاند . بچه را شیر دادم . فقط تماشایم می کرد و به خواب رفت . صالحه او را گرفت و به اتاقش برد . او کنار من جای گرفت . به خواب رفتیم . نمی دانم از چه چیزی به وحشت افتاده بود . وقتی پرسیدم : نام او را چه بگذاریم؟
گفت : بگذار فکر کنم . باید لیستی تهیه کنیم و یک اسم اصیل ایرانی برایش بگذاریم .
صبح به اتفاق سناتور «ب» به ایران برگشتند . حالا دیگر هر روز تلفن می کرد . روزی سه بار تلفن می زد . فرزند خوشگل من نوپا شده بود . خبر بارداری صالحه را به او دادم . او نیز شاد شد . روزها از پی هم می گذرند و هیچ نشانی از خود نمی گذراند . اکنون آماندای من چهارساله شده بود . برایم پیغام دادن که سناتور «ب» از ایتالیا تلفن کرده و ساعت چهار بعدازظهر به اتفاق دوستش پیش ما خواهد بود .
من تا به حال مهمان از ایران نداشتم . آقای «ب» با یک تاجر دیگر به نام هرمز «ق» اجازه ی ورود خواستند . من هر دو را از بالای پله ها نگاه می کردم . به صالحه گفتم : بگو تشریف داشته باشند .
وقتی به آن دو پیوستم بعد از معرفی و صحبت های مختلف بحث از قایق های موتوری به میان آمد . که در ورای صحبت هاشان معلوم بود که گویا اقای جمشید «ب» چندین دستگاه از این آقا خریده است و در سد کرج همان کلوپ ورزشی و تفریحی که میعادگاه خانم اعلایی و آقای «هـ» بود به آب انداخته اند . قایق های دیگر را آقای جواد «ش» در متل قو خریده بود . من از خاطرات قشنگی که در متل قو داشتم یاد کردم . سفارشات مرا که به سفارش شاهزاده آورده بود، به عبدل کاظم داد و بعد وی آنها را به هتل رسانید . به دستور همسرم سفری دو ماهه به بوستون امریکا داشتم . وقتی برگشتم عبدل کاظم و صالحه در مورد ایران سخنانی را بر زبان جاری می کردند که با توجه به ساواک که امنیت کشور را تضمین می کرد و کوچک ترین حرکت منفی را از نطفه خفه می ساخت باورکردنش برایم بسیار مشکل بود . برای اولین بار در یک روزنامه که از شاه ایران به بدی یاد کرده بو د تعجب کردم . اوضاع وخیم ایران را برایم توضیح دادند .
‏آمدن شاهزاده به فرانسه دیر به دیر صورت می گرفت . زندگی همچنان جریان داشت . آماندای من به مهد می رفت . کلاس موزیک داشت . صالحه به اتفاق بچه اش که نامش را قاسم گذاشته بود راهی کویت شده بود . عبدل کاظم با خدمتکار من تمام کارها را به دوش گرفته بودند . بعد از یک ماه صالحه با پسرش نزد ما آمد . باز زندگی رنگ گرفت . من بدون صالحه احساس غربت می کردم . آماندا به قاسم یسر صالحه عادت کرده بود .
‏عبدل کاظم گفت : تلویزیون را روشن کنید . اخبار فرانسه مجلس شورای ملی را نشان می داد . هر شخصی که پشت تریبون می رفت نسبت به عملکرد های شاه اعتراض داشت . تمام کسانی که به شاه پشت کرده بودند روزی از همنشینان و تمجیدگویانش بودند .

روزی شاهزاده به من گفته بود باید این طور باشد و زمان آن فرا رسیده که دیگر شاهی درکشور ایران مطرح نشود . یاد روز چهارم آبان افتادم که من در جشن شرکت داشتم و یک دبیر ورزش داشتیم به نام آقای «و» اهل انزلی که رتیس فدراسیون ورزشی بود . با شروع نرمش یک صدا می گفتیم : خدا ـ شاه ـ میهن . من در ذهن خود شاه را از داخل کادر که این سه کلمه ترسیم شده بود حذف کردم و به جایش چیزی یا کلمه ای که بتوانم خود را با آن کلمه مانوس بیابم نیافتم . و این معما باقی ماند که خدا-؟ – میهن . اگر در بودم . چرا! ولی چون در نبودم، شاید خدا را دوبار تکرار می کردم . خدا ـ خدا ـ میهن .
‏دو ماه بود که از شاهزاده خبری نداشتم . شنیدم که تمام تلفن های خارج از کشور کنترل می شود . هر روز از جراید و رسانه های گروهی می شنیدم و می دیدم که مردم علیه شاه ایران شعار می دهند . اکنون پنج شش ماهی است که از او خبر ندارم . شنیدم که تمام اطرافیان شاه و درباریان به کشورهای خارجی پناهنده شده اند . من خیالم راحت شد که شاهزاده حتما از ایران خارج شده . ما لحظه به لحظه منتظر خبر دیگری بودیم . پس اگر خارج از ایران است چرا تلفنی به من نکرده؟ آیا تا این حد می ترسد؟ آیا علت پنهان شدن و ‏تلفن نکردنش این است که جایش مشخص نباشد؟ نه من این را باور ندارم . اصلا راجع به خروج این یک نفر در هیچ جرایدی صحبت نشد . او که نمی تواند آب شود و به زمین فرو برود .
‏پسر صالحه سیاه و مو فرفری مثل خودش عروسکی بود و همبازی آماندای من . اکنون دیر زمانی است که همسرم را ندیدم .
‏به صالحه گفتم : آماندا را به تو می سپارم و به ایران برمی گردم . تا هم خانواده ام را ببینم و هم خبری از ایشان بگیرم . من نه این که کنجکاو باشم . بلکه دنبال بدر فرزندم بودم . دیگر منی مطرح نبود . هر چند می دانستم اشتباه می کنم . عازم ایران شدم . در هواپیما کنار صندلی من برحسب اتفاق آقای هرمز«ق» نشسته بود . او را یک بار با سناتور «ب» به صرف قهوه در منزلم پذیرا بودم . این تاجر چهل و هفت ساله که شریک سناتور «ب» در واردات قایق موتوری به ایران بود، به قدری دقیق منظره ی برگشت مرا توضیح داد که اگر راهی مثل جاده ماشین رو برایم امکان داشت عقب عقب برمی گشتم . من به اشتباه خود پی بردم و نیک می دانستم که هرگز نمی توانم از ایران خارج شوم . حال دیگر غیر از این چاره ای نبود . کاری بود که انجام گرفته بود . آقای هرمر «ق» آدرس و شماره تلفنش را به من داد تا اگر کمکی خواستم بر ایش زنگ بزنم .
‏بعد از ورود به ایران اول به هواپیمای ما اجازه نشستن ندادند . سپس چون شخص با نفوذی در هواپیما بود در فرودگاه مهر آباد به زمین نشتیم .
‏در فرودگاه منتظر گرفتن چمدان هایم بودم که آقای «ق» گفت : اتومبیلم در فرودگاه است مسیرتان را بفرماثید تا برسانم .
‏اینجا بود که نمی دانستم کجا باید بروم . من نه کسی را داشتم و نه می تو انستم منزل کسی رفته و درد دل کنم . یکسره به هتل شرایتون رفتم و در اولین فرصت به برادرم تلفن زدم .
‏اوگفت : حرف نزن . فقط بگو کجا هستی .
‏اسم هتل و شماره اتاقم را دادم . او بعدازظهر همان روز به ‏ملاقاتم آمد . به حدی عصبانی بود که دندان هایش به هم کلید می شد .
گفت : چرا آمئی؟ جی شده؟ بچه کجاست؟
‏همه را توضیح دادم .
‏گفت : تو دیوانه ای . داری دیو انگی می کنی .
حتی گفت : تو یک احمقی!
‏من نتوانستم متقاعد شوم و او نهیب می زد و می گفت : بدبخت شدی . هم آماندا را بیچاره کردی! هم خودت را!
‏تمام جزئیات جو ایران را که حاکم بر اوضاع بود شرح داد . راستی راستی گیج شده بودم . تصمیم گرفتم که برگردم . حال ویزای فرانسه ندارم . سندی، شناسنامه ای، مدرکی که مبنی بر وجود دخترم
در فرانسه باشد همراهم نبود و اگر بازگو کنم و کلمه را مطرح نمایم ممکن است جان بچه ام در آنجا به خطر بیافتد . اوضاع و احوال خودم نیز ممکن است به کلی خراب شود . به صالحه تلفن زدم . متوجه تمام جریانات بود . یک حساب مشترک در یکی از بانک های سوثیس داشتیم . گفتم تا من برگردم آماندا را به تو می سپارم .
‏اوضاع ایران را او بهتر از من می دانست .
‏گفت : من که گفتم نرو . شاهزاده تلفنی تماس گرفت . من مجبور بودم بگویم جریان از چه قرار است . او گفت چه اشتباهی کرده . گفت : به تو بگویم اگر می توانی از طریق خوی با سناتور «ب» و یا توسط اطرافیان او عازم ترکیه شو . احتمالأ سری به فرانسه خواهم زد . سفارش می کنم، آماندا را مواظب باشید . خداحافظی کرد و گوشی را گذاشتم .
‏صالحه گفت : الی جان من می دانستم که با رفتن تو شیرازه زندگیت از هم می پاشد ولی نخواستی بشنوی . شاهزاده گفت که الی از نظر من هیچ توجیهی برای رفتن ندارد و او را طلاه دادم و دیگر آزاد است .

‏بعد از این تلفن تصمیم گرفتم پیش خانواده ام برگردم . دو روز بعد به منزل پدرم رفتم . آه خدای من مادرم چقدر شکسته شده بود و پدرم چقدر پیر . عزیزانم را دیدم و در آغوشم فشردم . در دلم می گفتم ای کاش آماندا را می دیدند و می دانستند زن چه کسی شده ام . شب در بستر مادرم خوابیدم و از او سوال کردم که دستت درد نکند از سینه ریزی که به من دادی . گفتم ادریس چطور این ها را از شما گرفت .
لب به سخن گشود و گفت : من و پدرت ماجرا را می دانیم . فقط اگر لب تر می کردیم گویا تو دیگر دراین دنیا نبودی . درسته دخترم!
گفتم : بله، درسته مادر جان .
ادریس به پدرت گفت : ساواکی ها هم مرا می کشند و هم خواهرم را ولی موقعیتی که اکنون خواهرم پیدا کرده برای هزکسی پیش نمی آید . به خاطر افتخار و سربلندی تو آن چه که داشتیم به مقابلش گذاشتیم و او شمش و گردنبند را انتخاب کرد و به تهران آورد .
‏صورت مادرم را بوسیدم . گریه امانم نداد و به خواب رفتم . صبح مادرم در گوشی گفت : چقدر آرزو دارم بچه تو را ببینم باید مثل خودت قشنگ باشه .
‏عصر همان روز مادرم سخت مریض شد . دکتر احتمال سینه پهلو را داد . من و خواهر بزرگم که برای دیدن من به آنجا آمده بود گرفتار پرستاری مادرم بودیم . که در این میان بر اثر غم غربت احساس محبت بیشتری بین من و مادرم وجود داشت .
‏بیماری مادرم یک هفته ادامه داشت . روزی برای درست کردن چای از مادرم سوال کردیم که کلید صندوق خانه را که پیشش بود بدهد . مادرم صندوق چوبی بسیار بزرگی را که از آن مادرش بود و در روسیه ساخته شده بود و قدمتش به جنگ جهانی اول برمی گشت داشت . درون آن را آنطور که از بچگی شاهدش بودیم از صابون های عطری گرفته تا پارچه های زربفت و دیگر لوازم مورد علاقه اش با سلیقه خاص خودش قرار داده بود . و هیخچ گاه به ما جرات باز کردن آن را نمی داد . در این صندوق از قباله های املاک و سند ازدواج خواهرانم و جواهرات خودش و غیره نگهداری می شد ولی این بار فرق می کرد او مریض بود و خود نمی توانست به سر صندوق رفته تا چای خوش عطری که از مکه به عنوان هدیه برایش آورده بودند را بیاورد تا ما قاطی چای ایرانی بکنیم . چشم در چشم من دوخت و یک نگاه پر از عطوفت به خواهر بزرگترم انداخت . دو دل بود که کلید را به دست کدام یک از ماها بدهد . سپس گفت : ربابه بیا کلید را بگیر و برو بالاخانه و چای را که در گوشه ای از صندوق قرار دارد بیاور و درش را خوب ببند .
‏وقتی خواهرم پائین آمد رنگ از رخسارش پریده بود و با دستهای لرزان و هیجان زده مرا نگاه می کرد و کلید را به مادرم داد . و او آن را طبق معمول بانوان محافظه کار دوران خود به درون جیب پیراهنش سنجاق کرد و ما با چای تازه دم در ایوان خانه دور هم نشتیم . من از بوی کاه گل ایوان خانه پدری که از ابپاشی حیاط اندرونی بلند می شد سرمست بودم . و با تکیه دادن بر ستون چوبی ایوان در عالم کودکی ام سیر می کردم . به یاد کریم اولین خواستگارم افتادم . در این اثنا خواهرم با فشردن بازویم افکار مرا برهم زد و مرا به خود آورد و گفت بیا بریم به حیاط بیرونی با تو حرف دارم . قبول کردم . در حین قدم زدن در زیر درختان تبریزی گفت در صندوق مادرم چیزی را دیدم که داثی خدا بیامرزم یک عمر به خاطر آن با مادرم دعوا داشت .
گفتم : آن چیست؟
گفت : اگر یک بار دیگر کلید را از مادر بگیریم نشانت می دهم .
به ایوان برگشتیم . این بار سبزی خوردن درون آبکش چوبی بزرگی به همراه یک سینی از نان خانگی و پنیر لیقوان مرا با اشتیاق فراوان به خوردنش دعوت کرد ولی خواهرم در خودش نبود . به او گفتم : عزیز دل تو را با خویشتن یک دل نمی بینم . چرا نگرانی؟ بخور به ما هم بچسبد . دستی در سفره ی گلدوز مادرم چرخاند و لقمه ای نان و پنیر و سبزی برداشت ولی حوصله خوردن را نداشت . چشمش به نقطه ای خیره شده بود .
گفتم : مادر که حالش داره بهتر میشه تو چرا اینقدر در فکری؟
ربابه گفت : نه بابا در فکر نیستم بیشتر به تو فکر می کنم که چقدر عوض شدی .
‏بلقیس ننه که زن صیغه ای پدرم بود به جمع آوری سفره و ریختن چای مجدد مشغول شده بود . این زن زمانی به عنوان کارگر مادرم پا به خانه ما گذاشته بود . مادرم او را که پدر مادری نداشت شوهر داده بود و بعد از فوت شوهرش باز در خدمت مادرم بود . تا روزی که پدرم با بودن نجابت و زیبایی مادرم او را به زنی پذیرفت . بعد از مشاجرت فراوانی او را درکنار زندگی مادرم جا داد که حاصل زندگیشان همان ادریس برادر بزرگم بود .
‏ربابه گفت : بیا با یک بهانه ای کلید را از مادر بگیریم تا راز نهفته در صندوق را به تو نشان دهم . هیح بهانه ای جز برداشتن صابون عروس و شستن دست و صورتمان نداشتیم . مادرم کلید را به خو اهرم داد و ما به قسمت بالا رفتیم وقتی درب صندوق را گشود عطرگل محمدی و بوی صابونها و مهر تربت امام رضا(ع) و غیره باز مرا به سن هفت سالگی ام برد . جانمازهای سوقاتی مشهد مقدس، پارچه های دست نخورده و دیگر اشیای مورد علاقه مادرم را مشاهده کردیم . مادرم همچنان سلیقه گذشته اش را حفظ کرده بود . خواهرم دو حلب روغن نباتی پنج کیلوئی جهان را که پر از لپه بود به من نشان داد . تعجب کردم این صندوق که جای حبوبات نبود . گفتم : خوب این ها چی هستند . روی لپه را کنار زد و اشرفی هایی که دل را می برد ظاهرشد .واهرم گفت : این ها همان اشرفی هایی هستند که بعد از فوت مادر بزرگ داثی خدا بیامرز برای یافتنش با مادرمان سالها مشاجره داشت و سرانجام داثی متقاعد می شود که وقتی مادربزرگ زنده بود آنها را فروخته بود . حالا در این صندوق جا خوش کرده اند . سپس گفت کسی از این موضوع بویی نبرد . در صندوق را بست و با صابون عروس پیش مادر رفتیم . کلید را به او دادیم .
‏ما آن شب در ایوان کنار هم نشستیم و تا پاسی از شب به گفتگو یرداختیم و من به خواهرم گفتم که چیزی که به مادربزرگ وفا نکرد و همچنین به دائی به مادر هم وفا نخواهد کرد . بطوری که می بینی برای حفاظت و نگهداریش دل خوش است و اما بعد از فوتش به عنوان یادگار شاید به هر یک از وراثش مقداری برسد . باید از این دیده ها چشم پوشی کنی . او نیز قبول کرد . و چون دیر وقت بود به اتاق برگشتیم و صبح آن روز خواهرم راهی شیراز شد .
‏روزی برای آوردن نان به زیرزمین رفتم باز غرق در رویای کودکانه خویش گشتم . سقف زیرزمین از تیرهای چوبی وجب به وجب میخ کوبی شده بود و خوشه های انگور رنگ به رنگ به طو ل یک متر به موازات هم آویزان بودند . درکنار دیوار دوازده خمره ی فیروزه ای رنگ که به قد یک آدم می رسید تا نیم تنه به زمین چال شده بودند . یکی پنیر لیقوان، یکی دو تای آن گوشت قرمه برای تهیه خور اکهای محلی، یکی شیره انگور، یکی ترشی و آن دیگری روغن خالص را مشاهده کردم و و و . . . در ضلع دیگر یک قطعه ی تخته ی پهن به عرض یک متر و به طول دو متر با زنجیر به صووت تاب از سقف آویزان شده و نان خانگی را روی هم همانند کوههایی که از سنگهای آذرین بوجود آمده باشد تل انبار شده مشاهده کردم . من در یی یافتن چیزی وارد زیرزمین شده بودم . چشمم در جستجوی انگیزه ام بود که ناگهان از هشت خمره ی هم قد دو تای آن را مقداری بلندتر از دیگری یافتم . دست بردم، حرکتش دادم . شل بود، متوجه شدم که اشرفی ها در زیر این خمره ها قرار دارند . خیالم راحت شد و دلم برای مادرم سوخت که اینچنین برای نگهداری آنها تلاش می کند و دل خوش کرده است . وقتی بالا رفتم از مادرم راجع به کریم پرسیدم . او گفت بعد از رفتن تو به تهران خانواده نعمت اله خان دیگر با ما حرف نزدند از این و آن شنیدیم که دختر سادات را گرفته و در تهران زندگی می کنه کریم اصلا خوشبخت نیست . گاهی کوکب به ما می گفت هر وقت کریم به پیش مادرش بر می گردد از او می پرسیده که از الی چه خبر، کوکب می گفته کریم را فراموشش کن او دیگه رفته . کریم در جواب می گفته : چطور می توانم فراموشش کنم او به من قول داده بود و هنوز هم دوستش دارم . کوکب گریه های کریم را می دیده و پا به پای کریم می گریسته . کریم به کوکب گفته بود اگر یک روز هم به عمرم باقی مانده باشد او را به همسری خواهم گرفت . اینجا بود که من به مادرم گفتم که مادر اصلا بیا و صحبت را عوض کنیم فراموشش کن؛ گذشته گذشت و من اشتباه کردم .
‏وقتی که چمدان هایم را می بتسم، مادرم شماره تلفن فرزانه را به من داد و گفت : او قسم داده که اگر ترا دیدم بگویم تلفنی با او تماسی بگیری .
من بعد از هفت سال دوری از فرزانه او را در تهران در منزل جدیدش ملاقات کردم . باز هم مثل سابق با گیسوانی بلند و مشکی ولی لاغر و رنگ پریده . اول فکر کردم که بیمار است . یک دستمال به دور گردنش بسته بود . یکدیگر را بوسیدیم و از سر شوق گریه کردیم . او به قدری متاثر بود و گریه می کرد که مجال صحبت را از دست داده بود . از وضع او پرسیدم .
‏گفت : ازدواج کرده و یک دختر هفت ساله دارد و در بیمارستان ایرانمهر در بخش مامایی کار می کند و تازه از شیراز برگشته .
‏در ضمن گفتگو رفت چای بیاورد . یک تلفن به صالحه زدم . تمام خطوط تلفنی خارج از کشور اشغال بود . از اپراتور مخابرات خواستم برایم شماره ی نیس فرانسه را بگیرد . وقتی صالحه گوشی را برداشت حال آماندا را پرسیدم .
‏گفت : مگر نگفتم نرو . همسوت همین امشب آمد . وقتی فهمید که هنوز در ایران هستی تمام رگ های گردنش از فرط عصبانیت ورم کرده بود . با مشت به روی میز کوبید . اصلا از این که تو بیایی یا بیاردت حرفی به میان نیامد . فقط به این جمله اکتفا کرد که بهش بگو خودت این طور خواستی این مطلب را گفت و به طرف گنجه رفت و جعبه ای را که بسیار مواظبش بودی برداشت . از داخل آن چند کاغذ را در جیب بغل خود گذاشت و آماندا را بوسید و در آغوش کشید . ضمنا یادداشتی برای شما نوشت که هنوز در بسته است و رفت .
‏وقتی که من این حرف ها را شنیدم . انگار با پتک بر مغزم کوبیدند . گفتم : نامه را بازکن و بخوان .
‏او یادداشت را این چنین قرائت کرد :
به هر دلیلی که به ایران رفتی این ظلمی بود که نسبت به این بچه و خودت کردی و عذرهای ناموجه را برای غرض رانی خودتان اختراع کردید و من باید رفع ظلم کنم؟ اگر انجام این کار محتاج به ریختن خون من هم باشد به آن اقدام خواهم نمود . ولی چطوری؟
‏در پایان از تو خواهش دارم . اگر ممکن است نقاب از رازهای نهانی برمدار و از سکوت خارج نشو . زیرا این سوگندی است که ترا به یک مقصود نهایی مقید می دارد . اگر چنین است به عهد خویش وفا کن . تو در فرانسه همه چیز داشتی که رفتی و اکنون خیالم از بابت بچه آسوده است چرا که همه چیز دارد .
‏فعلا خداحافظ

من دنبال بلیط بودم . برادرم قول داده بود که اگر نتوانستم بلیط برای ت ترکیه تهبه کنم با یکی از دوستانش که خلبان کشوری است . اگر شده در کابین هواپیما هم جایت بدهد مرا خواهد فرستاد .
‏فرزانه گفت : کو تا یک هفته بیا دو سه روزی به شمال برویم . من دلم خپلی گرفته است .
‏تلفنی به برادرم اطلاع دادم . قبول کرد . فرزانه تنها بود . اول فکر کردم که شوهرش در شیراز است و دخترش هم همینطور . به قدری گرفتار ناراحتی روحی بودم که حتی فرصت کنجکاوی در محور زندگی فرزانه را نداشتم .
‏بعد گفت که طلاق گرفتم . گفت الی اصلا این حرف ها را ول کن من رفتم مرخصی بگیرم .
‏شش صبح مقداری از لوازم مورد نیاز را در پشت اتومبیل فرزانه جای دادیم و مقداری خرید کردیم تا کم کم به سد کرج رسیدیم . پیاده شده خاطرات گذشته را از نظر گذراندم . سپس راه افتادیم .
‏هدف چالوس بود . ولی مسیر را عوض کرده از جاده ی کناره به طرف بابلسر به خزرشهر رفتیم . به آن ویلایی که من قبلا در آنجا بودم سر زدیم . هیچ کس در باغ نبود . فقط صدای پارس سگی باعث شد تا یک مرد چاق با لباس نگهبانی که مسلح هم بود جلو در ظاهر شود .
‏گفت : چه می خو اهید؟
‏گفتم : برای اجاره ویلا یا اتاق امدیم .
‏گفت : اینجا مصادره شده و اجاره ای هم نیست . ببخشید!
‏راه افتادیم . لحظه ای کنار ساحل منظره دریا را دیدم . دریا آبی نبود . شاید در مقابل دریای مدیترانه دریاچه خزر با آسمان غم گرفته اش به دودی می زد . دیگر از آن قایق های موتوری رنگ وارنگ روی آب دیده نمی شد . دیگر آن سایه بان های چتری و پلاژهای چوبی و حصیری به چشم نمی خورد . از مردمانی که در بستر ساحل دل را به دریا می سپردند، اثری دیده نمی شد . بالاخره خاطراتی که در اطراف وجوانب دریا پراکنده بود روح مرا چنان به درد می آورد که آنجا را ترک گفتم و به دامان جنگل و مشغولیات آشفته آن پناه بردم . ویلایی بود با تمام تجهیزات ممکن . اتاقی را به مدت دوشب اجاره کردیم . خانم میزبان بسیار لطف داشتند . با غذاهای محلی از ما پذیرایی می کرد . بعد از شام آماده استراحت شدیم . من روی تخت دراز کشیدم .
فرزانه سیگاری آتش زد و گفت : الی جان نکنه دود سیگار اذیتت کنه .
گفتم : نه راحت باش تو که کار خودت را می کنی دیگه گفتن نداره . خندید و رفت پنجره را باز کرد . مثل سابق وقتی که ساندویجش را تمام می کرد دو دستش را به هم می مالید و می گفت : تمام شد بریم کلاس . این بار نیز وقتی سیگارش را دور انداخت گفت : تمام شد بخوابیم .
خواست ملحفه را روی خودش بکشد که از او پرسیدم : چرا لباس خواب نمی پوشی؟ بلند شولباست را عوض کن .
گفت : نمی توانم پیش تو لباسم رابکنم . چرا؟ این که خجالت نداره . اگر خیلی ناراحت هستی . چراغ را خاموش کن . با آن دکمه های فلزی که به بلوزت هست راحتی؟

  • موضوع این ها نیست . اگر بدن منو ببینی وحشت می کنی و ناراحت می شوی . خیلی ساده گفت : مگه هیولایی . هان!
    خنده های من فضا را پر کرد . شروع به کندن لباس هایش کرد . اول دستمال گردنش را باز کرد . وقتی دگمه های لباسش را می کند گریه های بی امانی
    بی امانی را شروع کرد که از ضجه زدنش مو به تنم سیخ شد . وقتی بلوزش باز شد چشم هایم از حدقه بیرون آمد . ناگهان احساس کردم که دارم بالا می آورم . دامنش را در آورد فریاد زدم دیگه بسه . سرم را به زیر ملحفه بردم . قلبم تند تند می زد تکان نمی خوردم . چند ثانیه که بدین منوال گذشت . دست لرزان فرزانه به موهای من کشیده شد و چون نفس گرمش را احساس کردم فهمیدم که می خواهد مرا *نو ا زش * کند . خودم را جمع کردم . اشک پهنای صورتش را پر کرده بود . گفت : نترس من عادت کردم . گفتم : بگو چی شده؟ ترابه خدا بگو چرا در تهران برایم نگفتی؟
    -لزومی نداشت ناراحتت کنم . حالا هم خودت اصرار داشتی که لباسم را عوض کنم . داستانش درازست . بله فرزانه سوخته بود . آن هم به طرز وحشتناکی تا حدی که سینه هایش به هم چسبیده بود و گوشته های قرمز اضافی بدنش را پوشانده بود . شکمش سه لایه گوشت شیار دار اضافه در آورده بود . که دیدنش از تحمل هر انسانی خارج بود .
    گفت : وقتی از تو جدا شدم به شیراز رفتم . در دانشگاه با یکی از دانشجوهای دانشکده آشنا شدم . و با هم ازدواج کردیم . دوره مامائی من تمام شد ولی او در رشته روانپزشکی دوره دکترایش را می گذرانید . چهار سال از من بزرگتر بود . حاصل زندگی مشترکمان دختری شد به نام لیلا . به علت عدم توافق اخلاقی از هم جدا شدیم . بعد از دوسال به اصرار همکارم با علی که همسن و سال بودیم ازدواج کردم . لیلا را با خودم به منزلش بردم . ماراحت بودیم و احساس خوشبختی می کردیم . لیلای من دیگر ناپدری اش را برپدرش ترجیح می دادو شوهر سابق من اغلب از لیلا دیدار می کرد ولی بچه راغب نبود، پدرش را ببیند . من از این جهت خیالم راحت بود که فرزندم با یک انسان خوب زیر یک سقف زندگی می کند . روزگار هنوز روی زشت خود را به مانشان نداده بود . تا این که یک روز که رب گوجه فرنگی می پختم؛ خواستم که دیگ را از روی اجاق بردارم که دیگ از از یک دستم در رفت و به سینه ام برگشت با غلظتی که داشت مانند خمیر تکه تکه به تمام گردنم پرید و من دیگر چیزی نفهمیدم . سرانجام در بیمارستان چشم گشودم و دیدم که در وان یخ هستم . سه ماه در بیمارستان بودم . یک سوم بدنم سوختگی از نوع درجه سه بود . روزها میگذشت . زخم های عمیق تنم عقونت می کردند تا این که پوست زیر شکم مادرم را برداشتند و به روی سینه ام، آنجایی که دنده هایم بیرون زده بود، پیوند زدند و بهبودی نسبی حاصل شد .
    از علی که لیلا را نگهداری می کرد خواستم بچه را به بیمارستان بیاورد تا ببینم . بعد از دو ماه لیلا را آورد . رنگش زرد شده بود و چقدر لاغر . گفتم» علی چی شده؟ بدنم درد گرفت بیا بچه را از روی شکمم بلند کن . خواست جلو بیاید . بچه می خواست از سرم بالا رود با صدای من خانم پرستار آمد و او را از تخت پایین آورد وبه دست علی داد بچه همچنان جیغ می کشید . علی گفت : اگه گریه می کنه واسه اینه که تو لی لی به لالاش گذاشتی . دفعه دیگه به دیدنت نمی آورم .

دیگر هیچ چیز نگفتم و رفتند . من ماندم و فکر بچه که چرا می ترسید و چقدر لاغر و رنگ پریده شده بود . یک هفته دیگر گذشت . گفتم : علی بچه را بیار ببینم . م گفت : دیدی که آوردم و چی شد! تو خونه راحته، صبح ها می برم مهد و ساعت سه می آرم خونه دیگه چیکار کنم؟
دیدم نه چون من به این روز افتادم علی آقا دیگر دم در آورده است . من مطمئن بودم که دیگر روی من حساب نمیکند . سه هفته بعد از بیمارستان مرخص شده به خانه رفتم و یک سره به اتاق لیلا سر زدم . صدایش کردم . جوابم را نداد .
دوباره گفتم : لیلا جان! مادر اومده . مامان کجائی؟ دیدم رفته پشت تختش قایم شده . رفتم کنارش . فریادزد : نه نمی گم! نه نمی گم! دیگه نه به هیچ کس نمی گم! وحشت کردم . دیدم بچه ام مر انمی شناسد . او روانی شده بود و با ترس نگاهم می کرد . دوباره فرار کرد و رفت پیش تختش . بدنش کبود بود . خانم صاحبخانه را خبر کردم وبه کمک او با تنی رنجور طفل معصوم را به بیمارستان رساندم . بعد از معاینه دکتر گفت : به او زور شده و شکنجه روحی سختی دیده . بلافاصله دستور بستری شدنش را صادر کرد و برایش پرونده تشکیل داد . بله عامل همه بدبختی ها و دربدری هایم علی بود . علی ای که من او را حامی کودک خردسالم می دانستم . کسی که شریک زندگیم بود . . .
آه خدای من . پس علی! علی چی شد . اصلا کارش چی بود .

  • کار آزاد داشت . حدود چهارماه است که در زندان است .پنج شنبه محاکمه می شود . صحبت فرزانه تمام شده بود . ولی گریه امانم را بریده بود و دست بردار نبود . اشک های فرزانه مثل چشمه ای که از دل سنگ بیرون زده باشد از سرچشمه خنک شده بود . او دیگر اشک نمی ریخت . حرف نمی زد . این من بودم که به جای او گریه می کردم . بغلش کردم . گفتم : من به جای تو گریه خواهم کرد . سیگاری روشن کرد با یک غلیظی آن را بلعید و به همراه آه دودش را به هوا فرستاد . ساعت ا زچهار صبح گذشته بود . خورشید کم کم طلوع می کرد . هواخنک شده بود . هنگام صبح وقتی چشم به آسمان دوختم آسمان ابری بود . طبق روال معمول بلند شدم . لباس پوشیدم . کفش ورزشی پاکردم و به ساحل رفتم . سیاهی شب خود را به روشنایی روز مبدل کرده بود . مرغان دریایی سکوت فضا را شکسته طعمه ها را می بلعیدند، آب دریا امواج را با کف های سفید به ساحل می راند . چشمم به دور دست های دریا دور زد . ای دریاچه نازنین! هنوز سال گردش خود را به پایان نرسانده است . اکنون مرا بنگر که باز مثل آن موقع آمده ام تا به تنهایی در کنار امواج عزیز تو که با رها بر آن سوار شده ام تماشایت کنم . آن موقع هم به همین سان که اکنون امواج خود را به ساحل می زنی . به سینه من می سائیدی . آن زمان نیز همین طور موج های کف آلوده خود را بر پاهای من نثار می کردی . به یاد داری شبی را که من و او روی آب های تو پارو می زدیم و هیچ صدایی به جز نوای پاروی ما که به ملایمت سینه امواج خوش آهنگت را می شکافت شنیده نمی شد . خم شدم و مقداری صدف جمع کردم و به نیت خروج از کشور، دانه دانه به دریا پرت کردم تا نیت من بر آورده شود . اگر موجی را رد می کرد به فال نیک می گرفتم .
    وقتی به ویلا بازگشتم، دیدم فرزانه هنوز خواب است . کیفم را برداشته به خرید رفتم . چیز دلخواهی پیدا نکردم . برگشتم . فرزانه باز خواب بود . پیش خانم میزبان رفتم پول دادم تا مقداری خوراکی برایمان تهیه کند . گفت : ناهار چی دوست دارید؟ به اختیار خودش گذاشتم . هنوز فرزانه خواب بود . هوا شرجی بود . لباس به تنم چسبیده بود . دوش گرفتم و به خواب رفتم . این بار این من بودم که به خواب سنگینی فرو رفتم . وقتی بیدار شدم . ساعت سه بعدازظهر بود . فرزانه ناهارش را خورده بود . شب برای شام به یک رستوران رفتیم . خیلی ه و س خورشت فسنجان با مرغابی را کرده بودم . نداشتند . باز به ماهی روی آوردیم که معلوم بود تازست . از فرانسوی ها یاد گرفته بودم که به رستوران های سطح بالا نروم زیرا به دلیل مشتری کم غذایش یا مانده است و یا گوشتش بوی یخچال می دهد . غذا راباید در رستوران های شلوغ خورد . چون غذایش به دلیل فروش زیاد همیشه تازه است . سوار اتومبیل شدیم . فرزانه شیشه هایش را پایین آورد تا نم نم باران را احساس کند . موسیقی ملایمی که خاطره ای از دوران خوش گذشته داشت پخش می شد . این آهنگ من و فرزانه را به دوران دبیرستان کشاند . شب خوشی با هم داشتیم . وقتی به خانه رسیدیم هر کدام به تخت خود رفته و با دیگری کاری نداشت . کتاب خداحافظ گاری کوپر از رو من گاری را به دست گرفته بودم حوصله خوندنش را نداشتم . دیدم فرزانه شعری را زمزمه می کند . سکوت کردم تا گوش کنم . می گفت : مرا در تابوت سیاهی بگذارید، تا همه بدانند که در تاریک ترین گور، گوری به نام زندگی جان کنده ام . دو دست هایم را از تابوت بیرون نهید، تا همه بدانند که به آنچه که می خواستم نرسیده ام . قالب یخی را بر مزارم بگذارید، تا با طلوع تابش آفتاب قطره قطره آب شود و به جای عزیزم برایم اشک بریزد . و . . . . . . . . . . . . . .
    آرزو دارم بدانم اولین قطره اشک را چه کسی بر مزارم می ریزد و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست؟ خودم را به خواب زدم وکتاب به همان ترتیب در دستم بود . واقعا به خواب رفتم . صبح وقتی بیدار شدم دیدم فرزانه سر جایش نیست . لباس پوشیدم و کنار پنجره آمدم . دیدم با خانم میزبان حرف می زند و سفارش فسنجان با مرغابی را برای ناهار تدارک می بیند . خودم را راضی احساس کردم . برای فرزانه این مسافرت خیلی لازم بود . بعد از ناهار آماده حرکت شدیم . صحبت را من شروع کردم که وقتی تهران رفتیم به دیدن لیلا دختر فرزانه به بیمارستان بروم . فرزانه گفت : پنج شنبه با من به دادگاه بیا و در محاکمه علی شرکت کن . بیا تا من تنها نباشم . فرزانه و من د ردادگاه حضورداشتیم . من با روسری و عینک و دامن مشکی ماکسی که بلوز آستین بلندی را به روی آن انداخته بودم و فرزانه چادر سرش بود . او گریه می کرد . گفتم : خوب دیگه اگر آدم بخواد بچه ای سالم داشته باشد باید محیطش مساعد باشد . یک کانون گرم خانواده با وابستگی های محکم عاطفی . پدر و مادری که از هم جدا نشوند و از نظر روانی و عاطفی و مادی تامین شود . وقتی این شرایط جمع شود مطمئن باش آدم خوب می شه و می تونه بچه ای سالم بزرگ کنه . در مورد این علی با آن خانواده ا ز هم پاشیده که برایم تعریف کردی کافیست که حیوانی بی رگ مثل اوباشه که زندگی طفلی را زا هم بپاشونه . اینجور آدم ها پر ترس برم داشت . گفتم : راستی راستی شما شوهرتان را خفه کرده اید! خنده کجکی کرد و چانه اش را که شبیه به پوزه روباه بود به طرفی خم کرد و گفت : ظلاقش دادم .
    گفت : تو چقدر سوال می کنی . اگر حاضر هستی آدرس می دهم با تاکسی به عمارت Fg قسمت شماره یک اتاق پنج بروید و تقاضای ملاقات با موسیو آدام را بکن . او از شما سوالاتی خواهد کرد . بعد به شما ویزای فرانسه خواهد داد . البته قدر ی معطل خواهید شد . اما او به من قول داده که همین امروز بعدازظهر وضع شما را روشن کند . خواهش می کنم تشکر نکنید . بلند شدم راه افتادم . پیدا کردن عمارت Fg که گویا یک شرکت خصوصی بود و برای این قبیل کارها ویا چیز دیگری که من اطلاع نداشتم دایر شده بود بسیار مشکل بود . بالاخره در خیابان لوئز آتا ترک پیدایش کردم . آسمان خراش بزرگی بود با آسانسور . به سرعت به طبقه نوزدهم رسیدم . مقابل اتاق شماره پنج چند نفر صف کشیده و نوبت گرفته بودند . من نیز با تسلیم و رضا جا گرفتم و منتظر نوبت خودم ایستادم . سه دختر بچه چهارده تا پانزده ساله گریه می کردند و خانمی که نفر جلویی من بود با پالتو پوست گرانبهایی که بر تن داشت پیوسته اشک هایش را پاک می کرد . وقتی نوبت به او رسید . به داخل رفت و مدت کوتاهی بیشتر آنجا نماند . موقع خروج او به نظرم رسید که کمتر از وقت واردشدن متاثر است . از پشت شیشه مات صدائی گفت : نفر بعدی .
    داخل شدم . پشت میزی به رنگ قهوه ای مردی با قیافه چاق و هوشمند فرانسوی نشسته بود . در آن سرما فقط پیراهن بر تن داشت . خیلی راحت فارسی صحبت می کرد . گویا این آقا، پسر خانم(( آنچه)) بود، اشک داشتم . چون خیلی شبیه او بود . نگاهش در وهله اول به من اعتماد و آرامش بخشید . وقتی پرسشنامه ام را دید، رقمی را در دفتر نوشت .
    با دست پاچگی گفتم : موسیو آدام نمی دانید که چقدر دلم برای فرزندم تنگ شده . پس می توانم برم؟
    نگاهی به من کرد . دلم فرو ریخت . نگاهی که حالت خاصی داشت . چطور بگویم مثل آدم ها تشنه بود .
    گفت : یک شعر یونانی برایت می خوانم : طبیعت شاخ را به گاو داد و اسب را سم بخشید/ . چابکی را به خرگوش عطا کرد و دندان نیز را به شیر داد . شناوری را به ماهی آموخت . و پرواز را به مرغ . قوع تعقل رانیز به مردان داد و دیگر برای زنها چیزی نماند . پس به ایشان جمالی داد که جانشین شمشیر و سپر است . شما با این زیبایی که دارید بر آتش و آهن نیز غلبه می کنید . اگر بخواهید احساس مرا درک کنید می توانید بروید . درسته؟
    گفتم : منظورتان را نمی فهمم . من که به اندازه کافی پول به خانم ((آنچه )) دادم . پس مشکلی در کار نیست . اعصابم ناراحت بود باز با حالت دیگری گفت : پولتان برای خودتان نگهدارید . چون درمسافرت لازمتان می شود . در سن شما اندازه علاقه ای که می توانید به همراه ببرید خیلی محدود است . مقداری هم از هیجان من وخودت! هان چطوره! آهوی رمیده! دستش را جلو آورد تا دستم را از پشت میزی که ایستاده بودم لمس کند . گفت : و مقداری هم! دراین هنگام دستم را به عقب کشیدم و با خشم به او خیره شدم .
    گقت : خودخواهی . . . . . . . و در صورت تمایل مقداری . . . . . . مگر نه . آه خدای من چیزی نمانده بود که جان بسپارم . عرق از سرو رویم جاری شد . قلبم چنان می زد که نزدیک بود درهم بشکند . در حالت بسیار عصبانی که من بودم موسیو آدام مرا با نگاهی پر از ترحم نگریست و درمقابل حرف من که این چیزها را که برایم تدارک دیده اید کنار بگذارید . مدادش را به لب زیرینش فشار می داد . ساکت بود . سرسختی مرا دید .
    لحظه ای فکر کرد و سپس با لحنی قاطع گفتک خانم المیرا! چیزی که فعلا برای شما لازم است وصلاح شماست تحصیل یک ویزای موقتی است . گفتم : اگر این تنها راه معمای من است با کمال میل قبول دارم . گفت : البته این راه حلی برای معمای شماست، اما متاسفانه این راه حل در اختیارمن نیست .
  • پس در اختیار کیست؟
  • باید به خود سفارت فرانسه بروید/ . آنها راهنمایی ات خواهند کردو اگر هم باز تصمیمتان عوض شد من در اختیار شما خواهم بود . بسیار ناراحت شدم کیفم را که رو دوشم سنگینی می کرد به دست گرفتم و بیرون زدم . یک راست پیش خانم (( آنچه )) آمدم . خدمتکار خانم (( آنچه)) سلامی کرد و کنار ایستاد تا من وارد شدم . گفتم : لطفا یک لیوان آب . بی اختیار با دستی لرزان دست در کیفم کردم و یک قرص والیوم که در ایران از فرزانه گرفته بودم بخورم، خدمتکار فکر کرد که دارم خودکشی می کنم . گفت» : خانم الی رنگتان مثل مس شده . آخر بگویید چه اتفاقی افتاده؟ چطور شده؟ مردی که دوستش داشته اید شما را ترک گفته؟
    مطمئن باشید که این جدایی به خودکشی نمی ارزد . دختر جوان با موهای بور و صورتی شبیه به شمایل حضرت مریم با افسردگی گفت : اگر می دانستید من خودم چند بار تاکنون آرزوی مرگ کرده دام و بعد از آن از حماقت خودم پشیمان شده ام . حتی نیم ساعت پیش بدم نمی آمد که بی سرو صدا و بی دردسر از این دنیا بروم/ . ولی حالا از این که زنده مانده ام و می توانم کنار شما باشم . یک دنیا خوشحالم . گفتم : اسمت چیه؟
    گفت : روزالینا . گفتم : خانم روزالینا . گفت : ببخشید دوشیزه روزالینا . دوباره گفتم : دوشیزه روزالینا موضوع عشق مرد در میان نیست . بلکه یک عشق شیرین و جانکاه درمیان است عشق مادر نسبت به فرزند پنج ساله اش . او منتظر من است . من باید بروم . راستی! خانم آنچه کجاست؟
    گفت : در اتاقش . رفتم پیشش تا مرا نگاه کرد . گفتم : این مردیکه چه جور آدمیه که منو پیشش فرستادی؟ آدم هم پول بده و هم قاچاق ردکنه . واقعا که مسخره است . مردیکه قصد سوئی نسبت به من داشت .
    پیرزن با آن قیافه زشت و پوست چروکیده با دندان های مصنوعی سرش را بالا کرد و قاه قاه زد زیر خنده . در این حالت پوست گردنش مانند طناب های پیچ در پیچ کش می آمد و منظره چندش آوری را به وجود می آورد . چمدانم را بستم و مقداری پول بابت هزینه دوشب مقابلش گذاشتم و آن دلارهایی را که بریا تحصیل ویزا به او داده بودم جدا دریافت کردم و بیرون آمدم . شخصا به سفارت فرانسه رفتم . مشکلی برای داخل شدن نداشتم . درمصاحبه از من طبق فرمی که پرکرده بودم . شناسنامه بچه با پاسپورت یا دعوت نامه مبنی بر اقامت فرزندم در فرانسه خواستند ولی هیچ کدام را همراه نداشتم . خانم کنسول گفت : هرگاه حاضر کردید در خدمت شما خواهم بود . بایمن هم با نسیم ساختگی گفتم : بای . بیرون آمدم شب در هتل آذ ر که صاحب آن زن و شوهری ایرانی بودند . ماندم . تلفنی به صالحه زدم که من گیر کردم به من ویزا نمی دهند اگر دسترسی به شاهزآده یا سناتور ((ب)) دارید این آدرس من است . او گفت : من از جا و مکانشان اطلاعی ندارم . گفتم یعنی تا این حد می ترسد؟ به کدام سوراخ موش فرو خزیده! اگر تلفن زد و یا آمد فوری دست به کارشود و گرنه نمی دانم چه کنم . البته از وضع او چندان بی اطلاع هم نبودم . فرزندانش، همسرش و خود او در رابطه با سرگردانی درباریان که شاید گریبانگیر آنها نیز می شد متاثر بودم . خودم را سرزنش می کردم که چرا فرزندم را با خود نیاوردم چرا چنین ریسکی را کردم . درست دو ماه درترکیه بودم . هنوز از هیچ کدام خبری نشد، ودر هتل آذر کسی گفت یک نفر هست از طریق بلغارستان و رومانی مسافر می بردو مبلغ پیشنهادی اش هم برایم مناسب بود . اما خانم دیگری گفت چه بسا کسانی که این راه را رفتند یا وسط راه بدون پوششش کرده ورها یش کردند یا کشته شدند . ولی من فقط منتظر یک تلفن از آن طرف بودم که هر دو خبردار شوند که در ترکیه هستم . پول تلفن به فرانسه و ایران سرسام آور بود . روزها با سرگردانی طی می شد و غروب ها تلفن به صالحه می زدم و هر آن منتظر جوابی بودم . چه بیهوده سرمای شدیدی ترکیه رافراگرفته بود، تحمل می کردم . دلم لبریز از غم و تنهاییست . طعم تلخ غربت و بی باوری سخت بود . آه می کشیدم خدای من ولی قلبم همچون پرستوی پرشکسته به نیمه می تپید و جان وروح مرا که در اشتیاق دیدار فرزندم می سوزد از حرکت باز می دارد . خدایا در آن دم که روح از نومیدی می نالد روبه سوی که باید کرد . در قسمت لابی هتل درست کنار صندلی من خانمی نشسته بود . و مانند یک روانکار چهره ام را بررسی می کرد . او را اغلب در قسمت بولینگ هتل یا در استخر می دیدم . پیشم آمد و گفت : سخت نگیر چرا تا این حد افسرده اید . از آنجایی که زن پرو با تجربه ای به نظر می رسید و اوخود برای ویزای امریکا در آن هتل بود، مقداری با او درددل کردم . تصمیم گرفتم به ایران برگردم که ای کاش بر نمی گشتم . فقط یک اشتباه باعث دربدری من شد . و آن ترس از افشای کلمه آماندا بود که شناسنامه و پاسپورت آماندا راز پنهان را برملا می ساخت و ای کاش این ریسک را می کردم که نکردم . و حال هشت صبح فردای آن روز استامبول را به مقصد ایران ترک کردم . با زمنزل فرزانه که همه چیز را در برداشت . ولی چقدر دوست داشتم که ای کاش با زن برادرم قهر نبودم و پیش برادرم می رفتم، ولی فرزانه جای همه را برایم پر کرده بود . در زدم . فرزانه در خواب بود . وقتی در را گشود با دیدن من از خوشحالی در پوست نمی گنجید . خیلی خوشحال شد و گفت : بیا تو . ببین چه کسی با منه . دیدم . دخترش لیلاست که به خواب ناز فرو رفته است . از حالش پرسیدم . گفت : بهتر شده، سه روزه که پیش من است . من هم خوشحال شدم و تقریبا شب را نخوابیدم . فرزانه آن روز مرخصی گرفت تا پیشم باشد . از سفرم تعریف کردم وا زاین که موفق نشده بودم ویزا بگیرم او نیز ناراحت شد . ناهار را به اتفاق برادرم در منزل فرزانه خوردیم . برادرم گفت : من شنیدم سناتور((ب)) به ایران برگشته، درصددم با او تماس بگیرم . گفتم : اگر او در ایران باشد، حتما به شریکش آقای هرمز((ق)) سر می زند . با شماره تلفن آقای هرمز((ق)) که در فرودگاه به من داده بود، تماس گرفتم . بسیار خوشحال شد . گفت : از دستم هر کاری برآید خواهم کرد، ولی متاسفانه ایشان همین امشب ساعت هشت پرواز داشت . اگر زودتر زنگ زده بودید موفق می شدید . او همه داستان را برایم تعریف کرده و گفت که شما درایران هستید . در خصوص دیدار ما در هواپیما هم صحبت شد . بسیار خوشحال خواهم شد . اگر دیدار دوباره ای داشته باشیم . قرار گذاشتیم فردا روز دوشنبه ساعت چهار بعد ازظهر به منزل ایشان برویم . تصادفا درست لحظه رفتن به فرزانه زنگ زدند که یک زایمان اورژانسی دارند و من مجبور شدم تنها بروم . در ماشین فکری در محور فرد موردنظر که سناتور((ّب)) به دوستی با او می بالید دور می زد . این که او فردی است تحصیل کرده سوئیس و دوستی با این فرد را جزو افتخاراتش می دانست و این که او در سن بیست و پنج سالگی جوان ترین و خوش پوش ترین عضو اتاق تجارت تهران بود . حال که او را در فرانسه با سناتور((ب)) دیده بودم و ودوست و شریک او بود دیگر شکی نداشتم که اگر او را تنها ملاقات کنم، نخواهم ترسید . اصلا چنین تصور کردم که او تنها کسی است که می تواند کمکم کند چرا چون فقط جای سناتور را ایشان می دانست و من توسط او می توانستم به بچه ام برسم . حدود ساعت چها رمقابل درب منزل آقای هرمز((ق)) بودم . زنگ در خانه را به صدا در آوردم . زنگی قدیمی با صدی کر کننده طوری که از بیرون به خاطر این صدا ناراحت شدم . هرمز جلوی در آمد و آن را تماما گشود و از من خیلی با احترام استقبال کرد . ترس برم داشته بود که چطور جرات کردم با این آقا در این خانه ملاقاتی داشته باشم . هر قدر سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم نمی توانستم . بالاخره با بفرمائید گفتن ها سالن درازی راکه مانند سالن امتحانات بود به نیمه طی کردیم . و وارد اتاق بزرگی شدیم . روی مبل آبی رنگی نشستم . آقای هرمز از من پذیرایی مختصری کرد و با دست پاچکی گفت : خوب دیگه مجردی جز این نمی شه . در حالی که روی میز مقدار زیادی میوه و پای سیب وجود داشت . هرمز گفت : پذیرایی قشنگی که شما از من در فرانسه کردیدیادم هست . این پذیرایی به پای آن نمی رسد . چشمم به درودیوارهای ساختمان دوخته شده بود . حرف های ما بیشتر درمورد خانه مسکونی هرمز دور می زد . ساختمان بزرگ و قدیمی بود . با درب های چوبی به شکل منبت کاری شده مانند پنجره های سرای مشیر شیراز، بیشتر از هر چیز نظرم راجلب کرده بود . سالن پذیرایی اندرونی بامبلمان آبی با پرده های آبی از شال با لبه هایی از تور آبی رنگ زینت گرفته بودند . سالن بیرونی که ناهار خوری بود با میزناهار خوری بیست وچهار نفره و در گوشه ای میز چوبی کنده کاری شده برای تلفن و یک جفت شمشیر که می گفت از یک سفر به ایتالیا به یادگار آورده بود دیده می شد . فرش ها همه زیر خاکی و رنگ و رو رفته با نقش و نگارهای حیوانات از سالن گرفته تا تمام قسمت های طبقه زیرین که می دیدم، پوشانده شده بود . در سالن پذیرایی پایین در کنار یک ساعت قدیمی به شکل کبوتر که بسیار دقیق کار می کردو باصدای ناقوس مانند به چشم می خورد که سر هرساعت با نواختن ضربه ای قلب آدم را فرو می ریخت . او گفت وقتی ساعت دوازده شب، دوازده ضربه می نوازد شکوه بیشتری دارد . در حالی که برای من همین یک ضربه نواختن قبض روحم می کرد، چه رسد به دوازده ضربه نواختن . شاید او لذت می برد . به هرحال سلیقه ها متفاوت است . تصویر افراسیاب در یک قاب دایره از جنس بونز که با کلاهخود زرهی همانند شوالیه ها با چهر ه ای شبیه به اسکندر مقدونی در بالای مبل چهار نفره راحتی انسان را به یاد دوران گذشته و یادبودهای فراموش شده اقوام مختلف می انداخت .
    در سرسرای دایره شکل پله های کج و معوج حدود بیست وپنج تا بالا می رفت . من با مشاهده این پله ها که مشرف به درب سالن پذیرایی بود گیج شده بودم . آقای هرمز کنجکاوی مرا دید .
    پرسیدم : چند سال پیش اینجا ساخته شده . گفت : هشتاد سال قبلا این مکان خندق بود . از من خواست تا قسمت های این ساختمان را فقط به خاطر کنجکاویم نشانم بدهد . پله ها با فرش قرمز که کناره هایی از گل های بوته جقه ای داشت، فرش شده بود . دیواره سر سرا به طور دایره به ارتفاع شش متر تا سقف طبقه دوم بود که لوستر تمام کریستال بسیار بزرگش با آن لاله های قرمز رنگ مرا به یاد قصر ملکه مادر می انداخت . نظیر این لوستر را در کاخ مرمر که به دعوت یکی از دوستان خانم اعلایی که هم ندیمه ملکه مادر بود . وهم مدیریت اداره کاخ را بر عهده داشت . دیده بودم . از پله ها بالا رفتیم سبک طبقه بالا همانند سبک طبقه زیرین بود . دقیقا پله هایی با همان سبک از بالا به درب خروجی دیگر می پیچید . ساختمان سه درب را شامل می شد . درب پارکینگ، درب ورودی پایین و دربی که از طبقه بالا به بیرون راه داشت . در پله های سرسرا قاب های برنز یا عکس های ناپلئون بناپارت از کودکی تا به پیری را نشان می داد . از هر چهار پله که به بالا قدم بر می داشتی یک قاب عکس به دیوار نصب شده بود تا به طبقه دوم رسیدیم . دو اتاق خواب که سرویس های خصوصی داشت . تمام لوازم این سرویس ها از وان و توالت فرنگی که درکمتر خانه ای یافت می شد، در این خانه قدیمی بود . کمدها و گنجه ها همه پر از ظروف با اشکال مختلف بود که فقط سرویس سرامیک ایتالیایی به رنگ زرد و سیاهش صدو پنجاه پارچه را شامل می شد . بیشتر جلب توجه می کرد . این ساختمان چهار ده اتاق داشت و ارتفاع اتاق ها و راهروها به قدری بلند بود که نیم متر سقف کاذب زده بودند . . در قسمت ناهار خوری طبقه دوم یک بار آب با بدنه سیاه از چرم و رویه قرمز از نوع چوب توسکا ساخت . کشور مالزی که به صورت دایره به ارتفاع یک متر بود . روی آن چیزی حدود صدو پنجاه نوع آبات الکی با بطری هایی به اشکال گوناگون دیده می شد .
    آقای هرمز توضیح داد یک چهارم دنیا را گشته است . از هر کشوری سمبل بهترین آب آن کشور را با خود آورده که این کلکسیون را شامل می شود . یک ظرف بشکه ای که بر روی چهار پایه ای از یک قطعه چوب با برش بیضی شکل قرار داشت، داخل آن آبجو پربود . چهارگیلاس چوبی نیزدرمقابل آن بود .
    ‏پشت باررفت وازشیری که به بشکه تعبیه شده بود یک لیوان پر کرد و به من تعارف نمود . من امتناع کردم . به پایین رفتیم سپس به حیاط اندرونی وارد شدیم . در این حیاط که با آجر قرمز زینت یافته بود یک زیرزمین قرار داشت که بسیار روشن و با پنجره ای کوتاه مشرف به خیابان بود . درکنار انباری آشپز خانه ای قرار داشت که دارای یک حوضچه کوچک باکآشیهای سفید بو د و به جای کابینت یک میزسنگی درکناردیواربا ظرفشویی استیل کار گذاشته شده بود . یک یخچال بسیار بزرگ،شکم دار و بد هکیل توجه مرا بیشتر از هر چیزی به خود جلب کرد . وقتی پرسیدم : این چیست؟
    ‏گفت : این یخچال نفتی است . اولین یخچالی بوده که ما داشتیم . سپسیخچال فریزرهای مدرن را دیدمکه گفت آخرین واردات من است . واردات دیگر را نام برد ازاتومبیل هایی که ازکشور رومانی وارد می کرد وموتورهای پرشی ازایتالیا و کاغذ دیواری ها و کالاهای دیگر ازکشورهای که گوناگون . درحین صحبت به زیرزمین های دایره دایره وتو درتو رسیدیم . آب اباری را نشانم داد بسیار تاریک که درته تاریک آن یک شکاف سه متری به عرض نیم متر که صدای چکه چکه آب از درون آن شنیده می شد . این آب انبار دریچه نیم دایره داشت و یک سطل مسی که زنجیر نیم متری به آن وصل بود و الباقی را طناب کلفتی به دنبال داشت که با یک میخ به دیوار گره خورده بود . با این توضیح که با این سطل درقدیم آب را از آب انبار بیرون می آوردند و آب بسیار خنکی داشت . ازدرون حیاط چشمه ای جاری بودکه آب انباررا پرکرده و از آن شکاف گذرکرده و به چاهی می ریخت که هنوز هیچ کس ازاین راز باخبر نیست که به کجا می ریزد و به کجا راه دارد . ساختمان با داشتن رادیاتور شوفاژ بدون موتور خانه بود .
    ‏به حیاط می رویم . دو سه درخت کاج و توت سیاه سرخم کرده و حوض با سنگ کبود فواره ای دروسط آن آب را به زلالی آب چشمه به نمایش گذارده است . سنگ های حیاط باز با اجرهایی به رنگ حنا با عرض و طول سی سانتیمتر با نقوش نعل اسب تمام سطح را پوشانده بود . وسط حیاط خاکی بود نشان می داد اگر این خانه کدبانو یی داشته چه گل هایی را پرورش می داده . با شش پله به سمت بالا به ایوانی می رسیم . دو ستون مرمر به طور استوانه بالا رفته است . هر دو طرف ایوان را مجسمه شیر سنگی بزرگ کار گذاشته اند . پنجره ها همان بودند که درون سالن پایین را نشان می دادکه من روی مبل آبی رنگی نشسته بودم . دررا بازکر دیم و وارد شدیم . این بار یک استکان چای را برای رفع خستگی سرکشیدم . آنگاه صدای پارس سگی را شنیدم . وقتی به ایو ان برگشتم مقابلم زانو زد ئ دمش را به عاامت دوستی تکان داد .
    ‏گفت : فیدل را معرفی می کنم . او پنج ساله است .
    ‏بله یک ساعت ازوقت عزیزمن به تماشای این دیر تاریخی تلف شد . سرانجام به علت معماری زیبا یی که داشت گویا شهرداری اجازه تخریب آن را نمی داد .
    گفت : خوب وقتتان راگرفتم .گفتم : نه خیر این خود من بودم که کنجکاوی کردم . اصلأ احساس سرما نمی کردم .
    ‏گفت : این خانه تابستان های خنک وزمستان های گرم دارد . چون دیوارها دو جداره هستند . به طوری که می بینید اصلأکولر نداریم و ضد صدا نیزهست .
    ‏من منزل صادق هدایت نویسنده معروف را که به سبک شاه عباسی بود دیده بودم . واقعأ زیبا بود . حیاط اندرونی ، زیبا یی ‏خاصی داشت . ولی حیاط بیرونی باکاشی کاری های سبک آن دوره انسان را مجذوب می کرد . زیرزمین های خانه هدایت خنک بود ولی به خنکی این خانه که مانند دیرهای قدیمی که در شهر آتن یا کشور یونان نظیرش را دیده بودم ، نبود . ساعت را نگاه کردم، پنج عصر بود . رسیدیم به اصل مطالبی که باید درمحورش صحبت می کر دیم .
    ‏گفت : آقای سناتور«ب» سرسبته مسائلی را برایم مطرح و پیشنهاد کردکه به هرطریق ممکن شما را ازکشورخارج کنم . نمی دانم این یک دستور و تهدید بود یا یک پیشنهاد دوستانه و باز نمی دانم شما چه وضعی دار ید . دوستی شما با آقای به هم خورده . در هرصورت اگر بدانم قضیه ازچه قرارا ست شاید بتوانم کمکتان کنم . من امروز صبح باکشور ایتالیا با نماینده کالاهای مو رد قراردادم و همچنین رو‏مانی با آقای نیکلای صحبت کردم وازطرفی این طور که پیش آمده احتمالأ تجارت خارجی به دست دولت می افتد . البته من حدس می زنم . پس اگر بخواهید یک دعوت نامه برای شما از رابط تجاری او ازشرکت فرآنسوی به نام کمپانی مولیه بخواهم به همراه من به عنوان منشی بفرستند تا دراین سفر همراه من باشید . البته ببخشید .
    حرفش را خورد وناتمام گذاشت .
    گفتم : داشتید می گفتید چه چیزی موجب شدکه من باید شما را ببخشم؟
    ‏و بازامید وارو مرا خو اهید بخشید . سناتورگفتند اگر شده حتی
    صوری با او ازدواج کن . بلکه بتوانی خارجش کنی . آیا شما تا این اندازه طالب رفتن هستید؟
    گفتم : بله . آه خدای من . آخه چطوربگویم شما درجریان زندگی من نیستید . من مشکل بزرگی دارم . ای کاش می تو انستم با شما حرف بزنم .

بغض درگلویم شکست . بعد ازاین که گریه هایم تمام شد دردلم گفتم چطور به تو بگویم که من شوهو دارم . چطورمی توانم بگویم کلمه دوستی با که نام می برید ازنظرکن یک توهین است . این باربا اعتماد به نفس گفتم : آقای «ب» چطورنتوانسته شمارا با حقیقت زندگی من . . .
‏حرفم را خوردم وگفتم : هیچ ولی ای کاش با سناتور«ب» بیشتر حرف میزد ید .
‏تا دید حرفم را خوردم و نگاهم به نگاهش افتاد . آبجو یی که در دستش بود بالا برد وگفت : خانم چشم های شما به جای تکلم سخن می رانند . چرا حرف نمی زنید .
‏گفتم :
‏دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم
‏وین درد نهانسوز نهفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
‏دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم
چه شعرزیبایی، دنباله ندارد؟ چرا چرا!!
‏_ پس به قول شاعر عزیز اگر حرفی دار ید بگویید من گوش می کنم .
‏بازگفتم : من درآنجا بچه دارم . شما می دانید یعنی چه؟ من فقط به خاطردخترم به آنجا می روم . بازمی دانید یعنی چه؟
‏گفت : این که کاری ندارد . اگردو ست دار ید بچه پیش شما باتد به طرف مقابل بگویید بچه را به مهماندار هواپیما سپرده و شما در فرودگاه تهران اورا تحویل بگیرید .
ولی من درآنجا چیز های دیگری هم دارم که نمی توانم از آنها ‏هم بگذرم . صالحه دوستم تمام موقعیت اقتصادی خواستم بگویم شوهرم و جا انداختم _ بازگفتم : بچه ام .
‏سپس گفتم : ببخشید ازدواج سوری یعنی چه که آقای سناتور «ب» به شماگفتند؟
‏_ این که من با شما ازدواج می کنم بعد از رفتن و رسیدن به ‏فرانسه طلاق می گیریم .
_ آیا این برای طرف مقابل شما ظلم نخواهد بود!!
‏به چشمانم خیره شده بود وگیلاسش را بالا برد و سر کشید . گفتم : دیر وقت هست با اجازه شما من باید مرخص شوم . با این ‏حساب مثل این که کلید معمای ما دست شما ست .
‏وای چقدر با تربیت بود . کوچه ترین جسارت و بی نزاکتی ازاو سر نزد . بسیار جدی و محترما نه رفتار می کرد . از او تشکر کردم که لطف می کنید مرا می رسانید . به حیاط رفتیم . یک بیوک ریورای نقره ای رنگ در حیاط پارک بود .
‏گفت : مال شمس بود . یک هفته بیشتر زیر پایش نبود . ازش خوشم آمد و خریدم .
‏از بیست و پنج شهریور به راه افتادیم . در مسیری که می رفتیم پیشنهادکرد : افتخار می دهید شام را به اتفاق به یک رستوران برویم .
‏مردد ماندم چی بگم ، قبول کردم . درراه فکر این که دیگربالاتراز این که تنها ناجی من آقای «ب» حتی پیشنهاد چندش آوری را به او کرده نیست آه خدای من . ازدواج سوری هرگز این کلمه را در هیچ کتابی و از هیچ کسی نشنیده و نخوانده بودم . ماشین از انتهای سلطنت آباد گذشت و به طرف جاده لشکرک پیش می رفت . ما به طرف زرد بند درحرکت بودیم تا به رستورانی به نام لیدی بر رسیدیم . بعد از توقف وارد شدیم . این رستوران دخمه دخمه بود و اُردور ‏خوبی داشت .
‏ساعت ده شب در تهران بودیم . درب منزل فرزانه را به صدا درآوردم . ازاو تشکرکردم وبه فرزانه که ازبالاما را نگاه می کرد دست تکان دادم . موقع خداحافظی تعظیمی کرد و دستم را بوسید .
‏گفت : مواظب خودتان باشید . این چهره برایتان دردسر درست می کند . گوش به زنگ تلفن شما هستم . فقط امربفرمایید .
‏فرزانه بیدار بود و ظرف می شست . تمام ماجرا را از سیر تا پیاز بر ایش تعریف کردم . فرزانه هم یک عادت و تکیه کلامی که داشت و سر چیزکه برایش جالب بود می گفت : عجب، عجب . و من واقعأ عصبی می شدم .
‏گفتم : اگر موقع صحبت من یک بار دیگرکلمه عجب را بکار ببری دیگرحرف نحو اهم زد .
‏بازگفت : عجب . دیگرسکوت کردم .
‏به هر حال تنها شبی بود که من امیدوار شده بودم . به خو اب رفتم . فردا صبح برادرم به دیدنم آمد و گفت : چه خبر؟ تمام ماجرا جز مسئله ازدواج سوری را برایش تعریف کردم . حذف این جمله فقط به خاطر ملاحظات اخلاقی بین خواهر و برادر بود . نگفتم زیرا نمی دانستم او از این محبت چه برداشتی می کند و من شرم داشتم این کلمه را به زمان آورم . اما وقتی شنیدکه آقای هرمز«ق» قراراست مرا به عنوان منشی همراه خود به فرانسه ببرد از خوشحالی پر درآورده بود . من تمام تلاشم این بودکه هر روز تلفنی با آقای هرمز «ق» در تماس باشم و اومی گفت : با آقای سناتور«ب» تماس نگرفتم . با این حال می تو انید خودتان تشریف بیآورید تا در حضورتان مشخصات شما را بنویسم که دعوت نامه ای راکه قرار است بفرستد پرکنیم .

جادو شده بودم . به خاطر بچه ام اگر جهنم هم بود می رفتم . چه رسد پیش آقای هرمز «ق» و آن خانه عجیب و غریبش . چراکه تنها راه نجات من بود . ساعت یازده صبح به منزلش رفتم . خدمتکار شدرب را گشود . هرمز بالای پله ها در انتظارم ایستاده بود . دست داد و تعظیمی کرد و درست در جایی نشستم که هفته قبل به آنجا آمده بودم . بوی غذا از آشیز خانه می آمد . خانه به قدری درسکوت بود که حتی نفس خودم را نیز می شنیدم . این بار راحت تر بودم . چرا که با بودن خدمتکار احساس امنیت بیشتری می کردم . گذرنامه من همرامم بود . زمانی که از کشور خارج شده بودم مشکلی نداشتم . ولی این بار باید تمدید می شد واگراجازه همسرمی خواستند چگونه می تو انستم از کشور خارج شوم . مشکلی بودکه به قوت خود باقی مانده بود . این تنها مشکلی بودکه من داشتم و برادرم را زجر می دادو لی باید تمدید می کردم . آقای هرمز « ق ‏» کار خو دش را کرد . تمام مشخصات مرا نوشت و گفت در اولین فرصت تلکس خوا هدکرد . ده دستگاه تلکس در دفتر کارش بود . مجاور دفتر کارش کتابخانه بزرگی قرار داشت . از ایشان اجازه خواستم کتاب هایتان را ببینم . اغلب کتاب های ، رومان های تاریخی، حقوقی وکتاب های اقتصادی بود . کتابی از ناپلئون بناپارت و همسرش ژوزفین به دست گرفتم و آمدم بنشینم .
گفت : کتاب خوبی است . بخصوص برای خانم ها تا بخوانند و درس عبرت بگیرند . ماشاءالله این پادشاه در ول خرجی برای زنش سنگ تمام گذاشته است .
‏بعد از مکثی کوتاه گفت : خوب تمام شد، شما کی می خو اهید گذرنا مه را تمد ید کنید .
‏نفسم در سینه حبس شده بود . نمی تو انستم حرف بزنم . گفتم : بله مشکل من اینجاست .
‏گفت : یعنی چطور؟ آخه اگربه رضایت همسرنیازباشد چی؟از چه کسی باید . . .
‏مکث کرد وگفت : اگر . . . باز حرفش را ناتمام گذاشت ‏من پیش دستی کردم وگفتم : شماره تلفن آقای سناتور«ب» را به من بدهید . ممنون خواهم شد .
‏گفت : ولی متاسفانه او جای مشخصی ندارد . این طورکه بوش میاد تمام رجال مملکت از کشور خارج شدند . چون اکنون تحت تعقیب هستند . منجمله آقای «ب» . ایشان آجودان شاه هست . من از وقتی که با ایشان شریک شدم لحظه ای را ندیدم بی دربارزندگی کرده باشند . پس چگونه می تواند جایی ساکن شود و علنی زندگی کند
‏گفتم : پس شما چی .
‏گفت : من یک تاجرم . درتمام دنیا جا دارم . جزو اشخاصی هستم که دارای یک تز مشخص ام . نه راستگرا بودم نه چپگرا . میانه رویی ثابت و خواهان یک دمکراسی واقعی .
گفتم : چرا نمی روید .
‏گفت : اتفاقأ آقای «ب» گفت یا برو یا ازدواج کن . به نظرشما من کدا مین را انتخاب کنم .
‏گفتم : خوب ازدواج کن .
‏خندید وگفت : یک چرخش سیصد و تصت درجه برگشتیم مجای اول . اگر صد و هشتاد درجه بود، موضوع فرق می کرد . من یک بار با یک زن آلمانی ازدواج کردم ء موفقیت چندانی نداشتم . بار دوم ازدواج کردم که ملاحظه می فرمایید تازه ازگرفتاری این طلاق دوم درآمدم .
‏اظهارنامه ای مبنی بر طلاقی در دادگاه خانواده را نشانم داد . من مات و مبهوت مانده بودم . اصلأ باورم نمی شد او در سن چهل و ‏پنج سالگی دوازدواج قانونی داشته باشد . من را بگوکه فکرمی کردم او یک پیر پسر است . تازه سوالی را در ذهن آماده می کردم که ازاو بپرسم که چرا همسرندارد و یا چرا تا به حال ازدواج نکرده است و خودش گفت . این بار او با جسارت از من سوال کرد آیا تا به حال همسری اختیارکردید؟
‏اینجا بودکه نه می تو انستم بکویم آره . چون می پرسید با چه کسی؟ و اگرمی گفتم نه . می گفت پس بچه مال کیه . نمی دانستم چه بگویم . قلبم شروع به زدن کرد . حالت خود را نمی تو انستم بیابم . چه جوابی بدهم . قلبم حالت بیماران درانتظار عمل جراحی راگرفته بو د . گویی از سینه بیرون بود و با صدای تاپ تاپ عنقریب بو د که ازکار بیافتد . پس نمی تو انستم بگویم آره و همسرم همانی است که در منزلش قهره صرف کردی . پس باید سکوت می کردم . ‏به ناگاءگفتم : نه .
چون مرد آگاهی بود وسرد و گرم روزگار را چشیده بو د بلافاصله موضوع صحبت را عوض کرد . در غیر این صورت چراهایی مطرح میشد که من نمی توانستم به آنها پاسخ بدهم . و باز سکوت و سکوت .
‏ایشان مرا همراهی کردند و به منزل فرزانه رساندند . وقتی زنگ زدم فرزانه پایین آمد و با هرمز «ف» آشنا شد و ضمن تعارفات بی حساب به بالا رفتیم . پذیرایی مختصری با چای و میوه و شیرینی صورت گرفت وگفتگو بازدرمحور ویزا ازکشور فرانسه توسط شرکت مولینه که طرف مقابل رابطه تجاری هرمز بود و دعوت نامه فوق را باید می فرستاده دورمی زد . آنگاه زنگ درب نواخته شد .
‏فرزانه گفت : شاید ادریس باشد . چون قبل از ظهر به من تلفن کرده که به اینجا خواهد آمد .
‏همان هم شد . وقتی درب راگشودیم برادرم بود و به ما ملحق شد . تکیه کلامش همیشه بعد ازسلام این بودکه می گفت خوب چه خبر . این بارهم گفت : خواهر! چه خبر؟
‏من رشته صحبت را در دست گرفتم و در مورد آقای هر مزکه چقدرلطف دارند وکمک بزرگی می کنند حرف زدم . ادریس از آقای سناتور «ب» سوال کردند . و این که خاطره ای در نیس با هم داشتند صحبت به میان آورد او می گفت کوت دازور از اول اسپانیا تا ایتالیا ادامه دارد و در تمام شهر های آن استراحتی کرده است . هروقت در فرودگاه نیس از هواپبما پیاده می شد با اتومبیل خودش تمام ساحل نیس را طی می کرد . با یک مسافرت ده ماهه به یاد ماندنی به ایران برمی گشت .
‏به برادرم ماجرای دادن مشخصاتم را به آقای «ت»گفتم . او گفت : که فردا باید به اداره گذرنا مه رفته و پاسپورتم را تمدید کنم .ناگهان برادرم عصبانی شد وفریاد زد این وضع مسخره کی تمار می شو د . تو به چه حقی فرانسه را ترک کردی و حال اشتباه دیگر به چه حقی از ترکیه به ایران برگشتی؟ تو فقط یک دیوانه ای! مگر نمی دانستی گذرنا مه ات باید تمدید شود . توچرا این ریسکراکردی؟ هدفت چیست؟
‏درب راگشود وخواست ازخانه خارج شود که آقای هرمز«ت» مقابلش ایستاد واورا دعوت به أرامش کرد . اوراست می گفت . اگراز ترکیه به ایران برنمی گشتم خیلی کارها می توانستم بکنم . ولی تنها زیستن درکشوری همچون ترکیه و دسترسی نداشتن به اشخاص محترم و واجد شرایط چگونه امکان داشت . چاره ای جز این نبود به صالحه تلفنی گفتم که به شاپور و سناتور«ب» بگوید که من د رترکیه هستم هر کاری می توانند انجام دهند ولی خبری ازهیچ کدام از آنان نداشت . پس از دو ماه سرگردانی و عذاب دلار هایم ته کشیده بود و مرتب تلفنی به فرانسه و ایران می کردم . به ناچار مجبو رشدم برگردم ولی کوگوش شنوا!کو کسی که مرا درک کند!
‏دراین اثنا برادرم گفت : چند روزاست که به صالحه زنگ زدی تا فتوکپی شناسنه آماندا را بفرستند؟
‏گفتم : امر وزو فردا باید دستم می رسید .
‏از طرفی پول تلفن فرزانه به خاطر صحبت های من با سالمه سرسام آور بالا بود با اخطار دوم قطع می شد،که می بایست فکری از این بابت می کردم .
‏برادرم گفت : تلفنی از صالحه بپرس ببین فرستاده یا نه؟
زنگ زدم او گفت : بله، فرستادم .
‏گفتم : خبر جدید چی داری؟
گفت : آقای «ب» دو سه بار برای دیدن آماندا آمدند و به آماندا ‏گفت غصه نخور مامان به زودی برمی گرده . و وقتی از او پرسیدم که جریان چیه؟گفت که مادرش درایران دورخودش می چرخد . آیا این به معنی طعنه نیست .
در پشت تلفن به قدری عصبانی شدم که نه می تو انستم فریاد بزنم ونه هق هق گویه هایم را فرو برم .
گفتم : اوکه وضع مرا می داند چرا باید چنین حرفی را بزند . چرا یک روز دیگر معطل من نشدکه سراغی از من بگیرد، تا مرا همراه خود ببرد .
‏برای این که روحیه صالحه را خراب نکنم خیلی آرام حرف می زدم . چون هر ناملایما تی که پیش می آمد روی آماندا انعکاس بد ‏می گذاشت .
‏شب از یازدهگزشته بود . هرمز و برادرم سوار ماشین شدند و رفتند . قرارشد برادرم را به منزلش برساند . فردای آن روزبسته ای را از پست حویل گرفتم . چند عکس از آماندا و فتوکپی هایی که خواسته بودیم و مقداری لوازم آرایش که برای فرزانه بود ‏
درست یک هفته ازاین ماجرا می گذشت . ادریس ییش من آمد و گفت : مدارک بچه و خودت را بده ببینم چه کارمی توانم بر ایت انجام دهم .
‏من از آنها فتوکپی گرفتم و به اودادم . موضوع ویزا از فرانسه راکه قرار بود دعوت نامه از شرکت مولینه بر ایمان بفرستند آمده بود مبنی بر این که هیچ گونه رابطه تجاری از هیچ کشوری با ایران انجام نمی گیرد . من ماندم با مشتی افکارگسیخته . چقدر احساس بدبختی می کردم . به قدری افسرده شده بودم که شبی نبود بدون قرص خواب به بستر بروم . فرزانه تنها یاورم بود مثل دوران تحصلیمان که می گفت چیزی نیست خوب می شه . می گفتم چی خوب می شه در جواب پاسخی نمی شنیدم . ولی آقای «ق» هرروزتلفن می کرد ، جو یای حال من می شد . یک روز تلفن کرد و با عجله کلماتی را به زبان جاری کرد که متوجه هیچ مسئله ای نمی شدم . فقط گفت من شما را امروز باید ببینم ، زیرا آقای «ب» در تهران هستند .
‏دنیای قشنگی برایم باز شد . لباس عوض کردم . مدارک موجود در ایران را برداشتم و پیششان رفتم . نهایت احترام را بجای آورد . مثل همیشه اظهار لطف می کردند . نمی دانستم در محور چه موضوعی بحث خواهند داشت ولی خودم را آماده هرپیشنهاد و پیش آمدی کرده بودم . وقتی به آنجا رسیدم سناتور «ب» از آشفته حالی من سخت ناراحت شد و با وجودکمی وقت آقای «ب» سربسته به من گفت : من کوچکترین مدرکی مبنی بر ازدواج شما با شاپور را در ایران ندارم . فقط خروج من به ویزای فرانسه بستگی دارد . اگر امروز انجام بگیرد ‏بهتراز فرداست .
‏گفتم : چطور و چگونه؟
‏گفت : به محضر رفته و به عقد آقای هرمز «ق»درمی أیید تا بتو انید به عنوان همسر با او به قصد دیدار از نمایشگاه مولینه به فرانسه بروید . من بلیط را برای سه نفرگرفتم . دو روز دیگر پرواز خواهیم کرد .
‏وقتی از معاون و دوست صمیمی شوهرم چنین دستوری را برای خروج از ایران دریافت کردم . تمام دنیا به سرم چرخید نمی دانستم چه بگویم و چه بکنم . آیا این به دستور شوهرم بود؟! آن که مرا غیابی با یادداشتی که پیش صالحه گذ اشته بود طلاق داده واگر غیر از این باشد حس ترحم سناتور بقایی به خاطر آماندا و تلا‏ش او برای خروج فوری من از ایران است . در غیر این صو ت چی؟! آقای «ب» چون بچه دار نمی شد آماندا را به حدی دوست داشت که او را مثل او‏لاد خو دش می دانست وگویا به او قول داده بود که هر چه زودترمادرت پیش توخو اهد آمد . هیچ چیزی درزندگی بدون انگیزه نمی تواند باشد . من فقط دوست داشتم به آماندا برسم . بالاخره با پیشنهاد آقای «ب» تن به این ازدواج سوری دادم . به طور خصوصی عاقد را به منزل آوردند و با دو نفر شهود کار انجام گرفت . تمام برنامه ها توسط سناتور «ب» طراحی شده بود . بی آنکه هرمز خبردار شود . محضر دار با دریافت پول اؤل یک طلاق نامه غیابی صادر کرد، سپس با پاسیورت به ازدواج سوری آقای هرمز «ق» در آمدم . . در این روزها چون همسرم هیچگونه اقدامی برای نجات من نکرده بود . نفرت و انزجاردردلم خانه کرده بود . آیا او تا آن حد به دنبال سوراخ موشی بودکه حتی نمی بایست کوچکترین تلاشی برای نجات من از برزخی که در آن گرفتار آمده بودم می داشت . آیا تا این حد و به این سادگی از عشق و فداکاری من می باید می گذشت؟ قلب چرکین من در وابر این همه ناملایمات چه باید می کرد ؟‏با فرض اینکه دو روز دیگر که به فرانیه می رسیدیم این ازدواج فیخ گرد ید . از طرفی در اداره گذرنامه دستور جدید داده بودند که یک روزه تمام کارهای پاسپورتی انجام گیرد و من گذرنا مه ام را تمدید کردم . بلیط گرفتیم و لحظه موعود فرا رسید . با وجود عشق و نفرت من از صمیم قلب به پدر آماندا وفادارهستم . ولی ازدواج سوری ام مسئله بغرنجی را پیش آورده است و آن علاقه شدیدی است که آقای هرمز«ق» نسبت به من پیدا کرده است . از وقتی هم که قانونأ همسرش شدم این علاقه شدید ترشده است . کاربه جایی رسیده که وقتی از آقای سناتور«ب» سوال می کردم که در فرودگاه مشکل خواهیم داشت؟ هرمز فو ری عصبانی می شد و می گفت : از من هم می توانستی سوال کنی . لزومی نداردکه خطاب به ایشان این مطلب را مطرح کنید .
‏به ناگاه خطاب به سناتور «ب» می گفت : آقای «ب» این خانم مدتها است که درایران به سرمی برد . اگر با شاهزاده دوست بو ده که جدا وگر نه اگر همسری دیگراختیارکرده و یا دارد باید دراین مدت خبری از ایشان می گرفت . اگر شما عجله ای به این سفر دار ید می تو انید تشریف ببرید ولی من به یک هفته استراحت احتیاج دارم . لطفا بلیط شما باطل نشود .
‏وای بیچاره من . شروع به لرزیدن کردم .
‏آقای «ب» که خودکار دستش بود آن را روی میزکوبید و فریاد زد : آیا تو درک نمی کنی که در آن سوی آب ها یک کودک به انتظار این زن جوان به عنوان مادر چشم به راه ایستاده؟ تو ازاین روحیه داغون چه خواهی ساخت . به صد دلیل دریافتم که ذهن تو را می توان خواند . فکرا ازاول هم پلید بود .
من سکوت اختیار کرده بودم . ولی این پیشنهاد آقای «ب» بود و باید به این نقطه هم فکر می کردکه نکرده بود .
‏گفت : جسارت نشه فکرکرده بودم که شما به عقد من درآیید تا راحت تر برویم . ولی شما که زندگی مرا می دانید . من همیشه مسئله داشتم و این قولی است که هم به آماندا دادم و هم به همسرت که ترا برگردانم . چقدر دوست داشتم با راحتی سوار هواپیما شده به پیش آماندا می رفتید . مثل این که تقدیر چنین نمی خواست . پس حاضر شوید یک سفر پرماجرا را شروع کنیم . من مجبورم زمینی از طرف خوی راهی ترکیه و سپس به فرانسه برویم .
‏دراین گفتگوها بودیم که هرمز با صدای بلند نعره برآورد : آقای «ب» آن زمان مُردکه تهدید می کرد ید و خط ونشرن می کشیدید .
‏دست هایش را ازهم بازکرد ودرب راگشود و با تمام توان فریاد کشید : من خودم از تو یک می سازم که بتوانی جولان بیشتری بدهی . آیا بازار داری؟ حیف که شریکم بودی وگرنه چرا باید بدین سان به دوستی دیگری تا این اندازه بها بدهی! ‏اگر واقعأ قصد داشتی او را ببری چرا از اول خودت چنین کاری را نکردی!
‏آقای «ب» دستم را گرفت تا از خانه خارج شویم . هرمزمرا فراخواندکه یرگردوگفت : با برادرتان تماس بگیرید تا با هم صحبتی کرده باشیم .
‏باز خواستم از در خارج شوم مقابلم ایستاد . ملتمسانه گفت :
‏واقعأ تشریف می برید؟
گفتم : بله .
‏از لای درکنار رفت و من عبور کردم .
‏گفت : من مجبورم علیرغم میل باطنی خوده شما را به هرکجا که تشریف می برید برسانم .
‏به طرف در پارکینگ حرکت کر دیم سوارشدیم . گفت : خوب که این طور، یک زن شوهردارکه خانه اش را ترک نمی کند این جزو اصول اخلاقی نیست .
‏گفتم : قرارداد ما غیر از این است . شما خواستید از این طریق کمکی به من و بچه ام کرده باشید وگرنه . . .
‏دیگر حرفی برای گفتن پیدا نکردم . او هنوز با ورنمی کردکه من هم دلی دارم . دوست دارم درکنار کودکم زندگی خوبی داشته باشم . ولی چطور می توانم به ناگاه همه شئونات خانوادگی ، عاطفی و نابسامانی اقتصادی خودم را نادیده بگیرمگفتم : اگر برادرم بفهمد برای هیچ کسی خوشایند نخواهد بود . اکنون ازلحظه خروج ازخانه بیست دقیقه می گذرد . وقتی پشت اتومبیل را نگاه کردم آقای «ب » را دیدم که متعاقب ماشین هرمز پیش می آید . دست ثکان داد . مر دد کنار زدند . بالای خیابان فرشته، اول خیابان الهیه بودیم .
‏آقای «ب»گفت : من فردا باید عازم شوم . آخرین حرف تو چیست؟
‏گفتم : می آیم و یا خودم را خواهم کشت .
‏این دومین مورد برای از بین بردن خودم بود . دیدم تاریخ تکرار می شود . یک بار شکست برای تحصیل ، تنهایی و بی کسی ام که در زندانی به نام کاخ بودم . و این بارکه نمی دانم چه کنم . به جای خانه فرزانه ، برگشت و مرا به خانه خودش بُرد تا صحبت کنیم . او نیز برگشت ، ماشین داخل شد . درب ها را پشت سر بست . از آقای «ب» صدایی بلند نشد . گفتگوها آرام بود . هرمز به یک جمله و آن جمله آخراکتفاکرد : دوستش دارم . اگر اقدام دیگری بکنید به پلیس اطلاع می دهم که ازکشور خارج نشوی .
‏آقای «ب» سخت پشیمان بود . گفت : اگر قول مردانگی این است من حرفی ندارم .
‏از در خارج شد . من ماندم تا شاید بتوانم رامش کرده که با من کنار بیاید . زیرا می ترسیدم . وحشت تمام بدنم را می لرز انید . نمی دانستم در بین مردان و زنان گویا ازدواج سوری برای یهودیان و اشخاص با نفوذ و اعیان و اشراف مد روز شده است . هر زنی که دارای موقعیت مادی و و غیره بود و قصد داشت ازکشور خارج شود بلافاصله با یکی ازکار مندهای سفارت خانه ها،هواپیمایی یا تاجرانی که کارت بازرگانی دارنذ وافرادی که ذرخارج از کشور مقیم هستند و می توانند سالی یک باربه اتفاق همسر به خارج ازکشور سفرکنند خیلی راحت از زن گرفته که می توانست شوهر بگیرد و ببرد واز مرد گرفته تا همسری اختیار می کرد و این خو د یک تجارت بسیار باب روزی شده بود . دقیقأ به محض ورود به کشور مورد نظر، دل ها پاره شده و عقد فسخ می گرد ید و در فرصت مناسب مرا حل قانونی را انجام می دادند و بودند اشخاصی که چه بسا مردانی همانند هرمز زن را ازنظر عرف وشرع همسر قانونی خود دانسته و ول کن بنده خدایی مثل من نبودند . تمام این جریانات را در ذهنم مرور میکردم که صدای به هم خور دن در را شنیدم . سپس کلید در قفل چرخید . این درورودی بود . دویدم تا ببینم که آقای «ب» رفتند یا نه؟ در را بسته دیدم و با خشم هرمز روبه رو شدم . به حیاط فرارکردم . فیدل سگ مهربان جلو پای من خودش را لوس می کرد و به دنبال من اونیزمی دوید . تا در پارکینگ را بازکردم دیدم آقای «ب» انتهای کوچه را با ماشین پیچیده است . هرمزدستم راگرفت . مرا به داخل هل داد . هیجان غیرقابل وصفی را دروجودم حس کردم . نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم . فقط گفتم : دستم را ول کن بچه ام را می خواهم . با تکرار این جمله در حیاط به پای درخت توت قرمز نشستم وگریه کردم . سگ بیچاره به حال من متأثرشده بود . همچنان درکنارم دودستش را به جلو دراز کرده و خوابیده بود . گاهی دستی را به علامت دلداری به زمین می زد وگاهی چشم هایش را به شکل مثلت درمی آورد و رویش را از من برمی گرد انید . هق هق کوتاهی را از بالای سرم حس کردم . وقتی سرم را برگرد اندم هرمزرا دیدم که یک دستش را به درخت کاج تکیه داده و دست دیگررا به کمرزده وگریه می کند .
‏درب پارکینگ را قفل کرد . هنوز چند قدم ازدرفاصله نگرفته بو د که چند ضربه به در نواخته شد . خدمتکار به صدای آرام گفت : آقا .
آقای هرمز بی آنکه درب را بازکند . از پشت درگفت : صفدر برو خبرت می کنم .
‏من ماندم و فیدل . نه احساس گرسنگی می کردم ونه تشنه بودم . فقط خوابم می آمد . سرم را به تنه درخت توت تکیه دادم . شاید مدت یک ساعت را خواب بودم . با صدای پارس فیدل پریدم و فیدل را در حال پرش به ارتفاع یک مترشاید بیشتر به طرف بالای دیوار حیاط که در آن بالا گربه ای رژه می رفت و این سگ بدبخت را عصبی می کرد دیدم . یاد آخرین شیرین زبانی های آماندا افتا دم که می گفت : مامی تو کجایی کجایی . مامی بیا پشم . که من به او قول داده بودم به زودی با او خواهم بود . درکتابی خوانده بودم که درزمان های دور دختر ناتال در ساحل فریگیه به سنگ تبدیل شد و پاندپون به صورت پرستو درآمده و پرواز کرد . اگر برای من هم امکان داشت آرزو داشتم که به صورت شاهین درآیم، پرو ازکرده و هر چه زودتر آماندا را زیر بال خود بگیرم .
‏اگرخاک تیره، آب ها را می نوشدودرختان ، شیره خاک را ودریا، سیلاب ها را می آشامد و خورشید، دریا را . ماه نیز از روشنایی خورشید تشنگی خویش را فرو می نشاند . پس چرا آماندای من از نعمت مهر مادری بهره مند نگردد وگرمای آغوش مادرش را نچشد . من دراین فکرغوطه وربودم . دیدن آماندا برایم رویا شده بود . ناگهان دستی به شانه ام خورد . هرمز مست مست بودگفت : ماه عسل کجا را دوست داری؟
‏تمام حیاط دور سرم چرخید . نتوانستم نگاهش کنم . سرم را به زیر اندا ختم وگفتم : این از جوانمردی به دور است . به هر زبانی که گفته اند : قیصری عیار، لوطی ، جوانمرد و مرد . کدام یک روی شما اطلاق می شود!
‏بی آنکه حتی تبسمی کند . شوخی کنان گفت : قیصر یک کلمه عربی است و من بیشتر می پسندم . دیگر بالاتر از این که نخواستم و نگذاشتم همراه نامحرم سفرکنی ئ با یک نامرد دیگرکه نامشپهلویه معاشقه داشته باشی!
‏نتوانستم تحمل کنم . این توهین بزرگی بو دکه به من می شد . کیفم را بازکردم ، فتو کپی شناسنامه آماندا را با فتوکپی پاسپورت فرانسوی که داشت و صالحه برایم پست کرده بود و شناسنامه او را به او نشان دادم . اینجا بود که او محکم بر پیشانی خودش کوبید و ادای احترام کرد . مرا که عاشقانه دوست داشت وازرفتنم جلو گیری کرده بود . این بارگفت : ترا به حد پرستش دوست دارم .
‏با خودگفتم : به به تازه کارم درآمد . این که بدتر شد . اول فکر می کرد زنی هستم که گمراه شدم و حالا که فهمید پاکم و همسری داشتم و آن هم چه کسی، بیشتر از پیش مجذوبم شد . هم ترسید اطرافیان طرف من او را ترور کنند و هم مرا از ذست بدهد . دستم را گرفت ولباسم راکه کت ودامن مشکی رنگی بود ودراثر نشستن روی سنگفرش خاکی شده بود خواست بتکاند . مانع شدم . راه افتا دیم وبه ‏سالن نشیمن در سرسرای دایره مانند زیر لوستر خمره ای شکل تمام کریستال که ازسقف طبقه دوم به نیمه پله های کج ومعوج آویزان بود، روی مبلی های چرم مشکی رنگ نشستم . کفش هایم راکه برانگشتانم فشار آورده بود درآوردم . پا هایم کش آمد . درعرض ده دقیقه احساس کردم که بادکرده و دیگربه کفشم فرو نرفت . دنبال دمپایی یا چیزی مثل آن می گشتم تا بپوشم .
‏گفت : اگر چیزی لازم دار ید غیر ازکفش رو فرشی و . . . برایتان
‏تهیه کنم .
‏به فرزانه تلفن زدم . گفت ادریس بیچاره شده دنبالت می گشت .
‏تلفن آقای «ق » را نداشتم بهش بدمم . بگو چه کارکنم .
‏گفتم : هنوزهیچی نگو تا ترا در جریان وضع پیش آمده بگذارم . حداحافظی کردم وگوشی راگذاشتم . هنوزامیدوارم بودم خطاب به هرمزگفتم : من باید به منزل فرزانه بروم ، تو هرتصمیمی داری بگیر و مرا آگاه کن .
‏باگستاخی تمام گفت : من اجازه نمی دهم که زنم بدون اجازه من به جز منزل من درجای دیگری باشه . حالا درها را قفل و تلفن را قطع می کنم تا چنین ه و سی نکنی .
‏کیفم را بلند کردم تا به طرفش پرت کنم . درهوا آن راگرفت . با سیلی به صورتم نواخت . سپس چنگ به موهایم زد و مرا در اغوش گرفت . نتوانستم تعادل خودم را حفظ کنم وافتادم . دست درکمرمن و به حالت نیمه جان دست دیگر را به زیرزانوانم حلقه کرد و به طبقه دوم یرد وروی تخت اند اخت وفریاد زد : بگوکه ازمن فرار نمی کنی . مگرمن کی هستم . چرا ازمن بدت میاد . لباسم را با دکمه هایتی کند . ‏بلند شدم . دیگرصبرم لبریزشده بود . گفتم : فقط قول بده که مرا پیش آماندا می بری دیگرهیچی ازتونخواهم خواست .
مکث کوتاهی کرد و گفت : قول میدهم . قول مردانه میدهم .
اینجا بود که تا حدودی خیالم راحت شد .
گفتم : پس چرا منو زندانی کردی . درها را قفل کردی . چرا نمیذاری منزل فرزانه برم . چرا تلفنو قطع کردی؟ چرا؟چرا؟
او سکوت را شکست و گفت : غذا میخورید؟

  • نه!
  • آب میخورید؟
  • نه!
  • یک تبسم بکنید تا من احساس غرور کنم .
    ‏نکردم . بعد از چند لحظه بی اختیار احساس کردم که سراپای او دستخو ش هیجانی خاص وناگفتنی آست . مثل این بودکه روح و قلب از با بحران درونی طاقت فرسایی دست به گریبان است که سراسر ذرات وجود او را تکان می دهد . برای این که بهتر به ماهیت این کشمکش رو حی از پی ببرم سعی کردم به چشمانش نگاه کنم . اما وی چشمهایش را به زیر افکنده بود و حتی یک لحظه نیز آنها را برای دیدن من بلند نکرد . عجیب این بودکه حتی دست خود را نیز به سمت من درازنکرد و این عدم توجه او به من فرصتی بودکه بهتردر قیافه و حالاتش کنجکاو شوم . بالاخره نوع ناراحتی مرموزا و راکشف کردم . این ناراحتی مال کسی بودکه خودش را گناهکار می داند . اما هنوز خودش نمی داند که گنامش چیست؟ حالت آدم پشیمانی را داشت که ازعلت پشیمانی خودش بی خبرا ست و فقط می داندکه از این بابت رنج می برد . تعجب من وقتی بیشترشدکه وی حتی به من که زنش شده بودم نزدیک نشد . فقط گفت نمی دانید چقدر متاسف و ناراحتم . این راگفت و به اتاقی دیگری رفت .
    ‏من ماندم و تنهایی و خاموشی غم انگیز و دل افسرده ام ، آه چه سرنوشت عجیبی برای من رقم زده شده است . همیشه سرگردانی، همه جا بی کسی و تنهایی! هیچ کس در این دنیا به یاد من که با قلبی اندوهگین ازسرزمینی دوردست آمده ام نیست . هیچ کس نیست که با رنج من هم آواز شود و با دست های التیام بخش خود بر زخم دلم مرهم گذارد . بدون شام خوابم برد . وقتی که صبح از خواب بیدار شدم . رفتم دوش بگیرم . کلیدی در پشت درب گرماااابه نیافتم . مجبور شدم دوش نگیرم . او را در سالن نشیمن دیدم . سلام کرد . یکی دوبار خواستم چیزی بگویم . گمان می کنم او نیز می خواست با من صحبتی داشته باشد .
    ‏به اجبار گفت : چه کمکی می توانم به شما بکنم؟
    ‏گفتم : یا باید منزل فرزانه برم یا باید لباس هایم را بیاورند .
    انگار دنیا را به او دادند . فوری برخاست .
    ‏_ من حاضرم چکار باید بکنم .
    ‏گفت : تلفن بزنم لوازم مرا آماده کنند تا بیاوریم .
    ‏کیفم را برداشتم و راه افتادیم . فرزانه به خاطر من منزل مانده بود . ساعت ده صبح به آنجا رسیدیم و تمام چمدان هایم را که چهار تا می شد برداشتم . از این چهار چمدان یکی لوازم و وسایلی اعم از چیزهای مورد علاقه من بود که از مادرم به یادگار گرفتم که به فرانسه ببرم و مقداری چیزهای مورد علاقه آماندا که از مادر بزرگش به او هدیه شده بود و دو چمدان لباس هایی که از فرانسه به ایران آورده بودم و جزء لوازم شخصی ام می شد . برداشته و به منزل هرمز آوردم . هوا بسیار سرد شده بود . خود او نیز این سرما را حس می کرد . گفت : به صفدر، خبر بدهم بیاید کمک کند تا بخاری ها را روشن کنیم؟
    ‏به راستی انسان چه زودباور و فراموشکار است و چه آسان تحت تاثیر افکار و احساسات متضاد دل آزرده یا شادمان می شود . وقتی به این خانه پا گذاشتم چشمم گریان و دلم مالامال از غم و اندوه بود . اما چند دقیقه بعد خندان و مغرور بودم که برای نجات خود و شادمانی آماندای مهربانم با او سفر کرده به فرانسه خواهم رفت . باز به خود آمدم . آینده ی من چه خواهد شد و چطور او را متقاعد کنم که هرچه زود تر حرکت کنیم . در غیر این صورت بیچاره آماندای من که از سرگردانی من همیشه ناراحت و اشک بار خواهد بود و بیچاره تر خودم که کاخ نیکبختی آینده ام را به خاطر دیگری به دست خویش ویران و خراب کرده ام . دوباره به یاد دخترم افتادم . به خاطرم آمد که او در آرزوی دیدار من است . مخصوصأ پشت تلفن گفته بود که مامی بیا تا تو را مثل عروسکم بغل کنم و ببوسم .
    هوا بسیار سرد شده بود و برف زیادی زمین را بو شانده بود . به جستجوی لباس گرم پرداختم . نیافتم . او که در تالار نشسته بود پیشم آمد گفت : چرا لباسهایت را به هم ریختی .
    ‏گفتم : لباس گرم ندارم . من برای یکی ژ دو هفته از فرانسه بیرون ‏آمدم نه شش ماه . اول شهریور هوا گرم بود حالا چی؟
    ‏گریه امانم نداد . برگشتم به طرف درب گرماااابه گفتم : کلید ندارد؟
    گفت : احتیاجی به کلید نیست من که نامحرم نیستم .
    ‏آنقدر منتظر شدم تا بیرون رفت و من داخل گرماااابه شدم . وقتی شستشو تمام شد و شیر آب را بستم با حوله ای که به اطرافم بسته بودم بیرون آمدم . دیدم در همانجا ایستاده . وحشت کردم . با حجب و حیای زنانه فریاد زدم . می خواستم دوباره به گرماااابه پناه ببرم . دست برد کراواتش را باز کرد و گفت : من دوست و حامی تو هستم . از اینها گذشته تو همسرم هستی . نمی گذارم آسیبی به تو بوسد . حوصله کن تو را به فرزندت خواهم رساند . حالا بیا به اتاق من هوای آنجا گرم تر است .
    گفتم : نه!
    چون از فرمان او سرپیچی کردم کمرم را گرفت و با یک حرکت از زمینم ربود و به اتاق خود برد . بدین ترتیب دور تازه ای در زندگانی من آغاز شد که شدیدترین شکنجه های روحی را برای من به همراه داشت . من از میان آن همه آمال و آرزوهای دور و دراز اینک فقط در زیر بار یک آرزو می سوختم و آن باز شدن قفل های در ورودی ساختمان و یک تلفن بود . جریان زندگانی زناشویی ما به این صورت ادامه نیافت و من باردار شدم . اکنون بادهای سرد زمستانی می وزید . درعالم خیال آماندا را در اغوش می گرفتم تا به نونهالی که سر از سبزه به در می کند، در آغوش گیرم و نی نی گویان در عوض کردن لباسش کمکم کند . ناگهان پرده ی خیالم را صدای پسر جوانی پاره کرد . که می گفت : باز کنید . در را باز کنید .
    ‏به درمی کوبید . تمام طول راهرو را تند تند طی کردم .
    گفتم : کیستی؟! چی می خواهی؟
    ‏پسر گفت : خانم تو را به خدا باز کنید وگرنه کشته می شویم .
    ‏ولی متأسفانه در قفل بود . از پله های سرسرا بالا رفته و از پله های خروجی طبقه فوقانی به پایین رفتم . باز قفل بود . هیچ کمکی نتوانستم بکنم . صدای تیری شنیده شد و آن گاه سکوت بود و خاموشی وهم انگیز . به ناچار پنجره اتاق بالایی را به زور باز کردم . آه چقدر خوشحال شدم . چرا قبلا امتحانش نکرده بودم . باز به اتاق برگشتم و به تماشای تلویزیون نشستم . دیدم حالم خوب نیست بلند شدم به طرف پنجره راه افتادم و بیرون را نگاه کردم که گرمای نفسی را در کنار گوشم حس کردم . گفت : به به راه دزد را نشان می دهی؟ چرا پنجره را باز کردی؟
    ‏گفتم : می خواهم ببینم . می خواهم برم بیرون . می خواهم پیش ادریس برم .
    ‏_ ادریس حتمأ متوجه شده که از ایران خارج نشدم . اگر بفهمد برایت گران تمام خواهد شد .
    ‏از چشمانش شعله های سوازن حسد نمایان بود . بانگ برداشت و گفت : چرا؟! صفدر جلوی درایستاده تو او را نگاه می کردی؟
    ‏قسم خوردم که من اصلا نوکر این خانه را ندیدم . شاید همین الان رسیده باشد . چون در مورد صفدر توضیح دادم بهتر شد . سکوت سنگینی بر همه جا مستولی شده بود . هنوز پنجره باز بود . این سکوت با انعکاس قدم های موزون یک دسته سرباز و به هم خوردن تجهیزات آنان که در دست داشتند در هم می شکست . همراه با این صدا آوازهای دیگری هم به گوش می رسید . هرمز به طرف من خیز برداشت و پنجره را بست . تمام پنجره را پتو زد و دور آن را با میخ به دو سانت در دو سانت کوبید . یک ساعت روی این پنجره کار کرد و خسته شد . من به پایین آمده بودم . او دربالا پشت بار نشسته بود و تا خرخره و سرحد مرگ آب خورده بود . می ترسید . می غرید . دیوانه شده بود . من شب نتوانستم در اتاق راحت باشم . خدایا! این دیگر چه بدبختی است؟ این دیگر یخه ترس احمقانه ای است که سراپای مرا گرفته؟ از پشت پنجره نگاه می کنم . داخل اتاق خواب می شود . من به آن می نگرم و کم کم حیرتم بر وحشتم غلبه می کند! از کدام در به اتاق آمد . من که در را بسته بودم . این در هم که به حیاط باز ‏می شود و من پشت آن هستم و از پنجره می بینم . به پشت شیشه نزدیک می شوم . آه به من خیره می شود . از باران پی در پی پاهایم یخ زده است . دیگر در بیرون نمی توانم بمانم . ولی می خواهم بفهمم او از کجا به اتاق وارد شده . با انگشت به پشت پنجره می کوبد . گفت : بیا . چرا فرار میکنی . در را باز کرد و من داخل شدم . درب به ایوان مشرف بود و پشت در یک نعل اسب نقره ای رنگ کوبیده شده است . وقتی وارد اتاق شدم، یرسیدم : تو از کجا داخل شدی .
    ‏گفت : من در گرماااابه بودم .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!