رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

منتظرم تا ادریس خلبانی اش تمام شود . حالا پاشو پاشو . بخواب که چای هم نخوردیم و آن وقت ساعت از چهار صبح گذشته بود . مادر گفت بگذار اذان را بشنوم و نماز صبح را بجا آوریم . میشه صبح هم خوابید . دو روز دیگر ماه مبارک رمضان است جای ادریس خالی بود که بر بالای پشت بام صدای اذانش به عرش پیچید و موج های صدایش تا به خدا برسد . اذان صبح را دوست دارم من صدای اذان را دوست دارم به خصوص صدای اذان آقای موذن زاده اردبیلی را دوست دارم من با صدای این اذان بزرگ شده ام . آن روز بعد از نماز صبح تا دوازه ظهر خواب وبدم وقتی بیدار شدم یاد م آمد که دیشب مطلبی ا که می خواستم به مادر بگویم نگفتم . وقتی یاد گفته های مادرم افتادم و سرگذشتی که مادرم پشت سرگذاشته بود غمی عجیب وجودم را گرفتم . قلبم فشرده شد یاد دختری به نام سونا افتادم که او را ببینم . از بس که این سرگذشته به نظرم عجیب و در عین حال جالب وغم انگیز آمد غم خود را فراموش کرده بود . م . آخه من که غم نداشتم آن کاهدان، آن حاج علی خان، آن احمد بیگ، سونیا یا سونا به روایتی( آری زولار یا آرزو) همه و همه جالب ود ولی چطور ممکنه! آیا پدر می دانست که تا به حال حرفی از این بحث ها به میان نیامده یا نمی داند . حتما می داند چون وقتی با مادر ازدواج کرد می دانست که مادرم دوشیزه نبوده وحتما می دانسته شوهری داشته به آن نام . پس حتما زنده بودن بچه مادر را نمی دند آیا می داند؟ چرا از مادرم نپرسیدم . . . . . باز شب شد و من به سراغ مادرم رفتم فکر کردم که این بار مرا از سرش باز کند ولی مثل اینکه او هم بی میل نبود با من درد دل کند . انگار که سالیان درازیست که منتظر یک همدل بوده که باهاش حرف بزند حال من به تفقد حالش افتادم که شاید مرهمی به زخمهای کهنه او باشم . بله این بار با یک سینی پر از میوه و آجیل و چای با مادرم خلوت کردم . خواهرم آمد یاشار نیز به ما ملحق شد ولی طولی نکشید که آنها رفتند من دوباره شروع کردم که مادر نپرسیدی دیشب چه مطلبی را می خواستم برایت عنوان کنم . مادرم گفت حالا بگو . مادر باز نگاهش را در نگاهم گره خورد برای اینکه او را از جو اوضاع فعلی در بیاورم تند تند میوه به دستش می دادم تا به یاد سونا نیفتد . گفتم : من می خواهم کریم را ببینم و از او خداحافظی کنم . او گفت : چرا تکلیف او را روشن نمی کنی به کار و زندگیش برسد تو که او را دوست نداری . گفتم ای شمائید که با شوهر کردن من دو دختر بزرگتر از من را سیده بخت حساب می کنی . بخت برگشته می بیینی، سنگ بپا خورده فکر می کنی، تا اینها را شنید فهمید که یک جای کارش ایراد داشته و عیب از کجا ب ود . دنبال حرف می گشت پیدا نکرد فقط گفت تو اینقدر خوشگلی که اگر به ده خواستگار جواب رد بدهی صد خواستگاری دیگه برایت سربلند می کنند . حالا اگر جواب رد به کریم بدهی دنیا که به آخر نرسیده مگر اینکه واقعا عاشق باشی و آن اینکه می تواندصبر کند تا خواهرانت شوهر کنند . حالا چه وقت شوهر کردن توست . من دیگه جواب را گرفته بودم . پس همه مخالف ازدواج من وکریم هستند مگر پدرم . اولین روز ماه مبارک رمضان است و اولین ماه رمضانی که ادریس در بین ما نیست . طبق آدام و رسوم اجدادی ماه مبارک رمضان روزهای احیا را هیات عزاداری طبق معمول همه ساله در افطاری ما شرکت داشتند و بعد از سحری و نماز می رفتند و باز برای آخرین بار بود که کریم با صدای قشنگش قرآن تلاوت می کرد . توسط بلقیس پیغام فرستاد که می خواهد مر اببیند . پیش مادرم رفتم وبه او گفتم که باید با من بیاید و درکنار من باشد تا با او صحبت کنم . و خداحافظی کنم . او نیز قبول کرد . صبح روز پنج شنبه است . یک روز دیگر به عید فطر باقی است مادر غروب آن روز را در حیاط اندرونی برای این ملاقات خود را آماده می کند . انگار که یک جانی یا یک دزد را به خانه راه می داد . مگر این همان کریم نبود که شب پیش از افطار تا سحری در همان منزل بیدار بود . قرآن می خواند اذان می گفت . حالا در حیاط اندرونی با مواظبت و مراقبت وسلام و صلوات وصد تا استغفراا . . . . . گویان و گوشت صورتش را کندن اوا خدا مرگم بده واینها؛ پسره بیچاره را به آن طرف حیاط هدایت کرد در صورتی که کریم از بچگی در آن خانه همبازی من و دیگر اعضای خانواده بود و با مابزرگ شده بود حالا که می خواهد دکتر شود و قلبش پیش یک دختر گیر کرده چرا باید این چنین رفتاری با اوشود . نمی دانم . به هر حال مادرم گفت . برو همانجا حرف بزنید من پشت این درخت مواظبم تا حرفتان تمام شود واین خود بیشتر از پیش باعث یک نوع تنش در من بود . مثل معروفی است که هر چیزی دزدکی باشد هیجان بیشتری دارد . آرام پیش رفتم کریم فقط به چهره ی من نگاه می کرد و هیچ چیز دیگری را نمی دید . شاید درهمان حال به هیچ چیز جز من فکر نمی کرد . هنوز شال دیشب دورگردنش بود گوشه شال گردنش را گرفت به پشت انداخت و قدمی جلو برداشت و سلام کرد و گفت : خوب حرف دلتو بگو! زن من می شی! ؟ سرم پایین بود . دوباره تکرا ر کرد وسرم را بالا کردم وقتی نگاهم به نگاهش افتاد رنگش پرید انگار خونی دربدن او نبود . گفتم : چرا نه! دستش را به طرف دستم دراز کرد تا دستم را بگیرد سایه مادرم لابه لای درختان نفس را در سینه می برید گفت : پس با من بیا . گفتم تو برو من هم به تهران می آیم . همه چیز درست می شود همه چیز درست می شود همانطور که گفتم همه چیز در تهران . این قول را دوباره از من گرفت و بلیط قطارش را نشانم داد که فردا ساعت هفت صبح حرکت می کندک و این تنها خداحافظی ما بود . می رفت نه مثل آمدنش . افتاده وسلانه ازحیاط اندرونی به مقابل ایوان رسیدیم و از حیاط بیرونی با تکان دادنه دست از درخارج شد . او رفت و من ماندم و تنهایی . . احساس عجیبی داشتم احساسی دوست داشتنی . مادرم گفت خوب مصلحت همین بود . خداوند قفل زبان کسی را که قسمتش نیست می بندد اگر قسمت بود حتما تا به حال هر دو فرار کرده بودید حالا خیالم راحت شد خدا خوشبختش کند . چه پسر خوبی بود نعمت ا . . . . . خان جواهر دارد . ماشاا . . . . . . . . مادرم نمک روی زخمم می پاشید . ولی عمدی نبود او می خواست خودش را توجیه کند، ولی نمی توانست . وا ما من از اول مهرماه شش ماه دوره آموزش را در عجب شیر شروع کردم . حدودهفت ماه از دوره سربازی من می گذشت قانونی بود که باید اطاعت می کردیم و آن اینکه در حین خدمت لباس فرم به تن داشتیم . روزی در دامنه تپه ای با عده ای ا زهمکارها قدم زنان صحبت می کردیم . که مستخدم مدرسه پیغام آورد که کسی به دیدار من آمده، راهی مدرسه شدم . او کریم بود . همانطور ساده پوش، بی آلایش سلام کرد . مرا در لباسی دید که در ذهنش تجسم کرده بود با خنده گفت من می دانستم این لباس مقدس برازنده توست . خوب خسته نباشی کارت سخت نیست؟ گفتم نه . گفت بعداز اتمام دکترا دوره طرح خود را شاید در همینجاها بگذرانم . کریم را با مقداری میوه و انگور که از اولیای دانش آموزان برایمان رسیده بود پذیرایی کردم . او دنیای قشنگی داشت . عاشق همیشه زندگی می کند . عاشق وجود دارد . او عاشق بود . آفتاب می رفت و سیاهی شب بر زمین چمن سایه گستر بود که کریم عزم رفتن کرد . می گفت خداحافظی کلمه ای است قشنگ ولی من دوست ندارم . از این کلمه انرژی منفی می گیرم . و اگر اجازه بدهی به جای خداحافظی که همان خدایی که تر ا خلق کرده که حافظ توباشد . بگذار بگویم سلام چون دل رفتنم نیست ولی ناچار باید پذیرفت وباید رفت . من به خاطر تو درس می خوانم به خاطر توتنهایی را تحمل می کنم . می دانم یک روز مال من می شوی . گفت وگفت و گفت پا بپایش تا دم اتوبوس رفتم این همان رفتنی بود که دیگر او را هرگز ندیدم وقولی که از من گرفته بود به او انرژی می داد و من فقط نامه هایش را دریافت می کردم نامه هایی که چه امیدواری در آن نهفته بود . در آخرین نامه اش نوشته بود برایم بگو اگر پایان خدمت را گرفتی به تهران می آیی ور وز ورودت را به من اطلاع خواهی داد ولی من دوماه از دوسال را به کرمانشاه رفتم و در یک اردوی انفرادی شرکت داشتم وا ردوهای دسته جمعی به صورت مختلط از شهرهای دیگر به خصوص تهران شرکت داشتند . وقتی به عجب شیر برگشتم که فقط خداحافظی از کدخدا و همکارها و بچه ها و خانواده هایشان بود و با خاطرات تلخ و شیرین آنجا را ترک کردم . روزی ادریس زنگ زد و گفت من یک دختری را دوست دارم و می خواهم با او ازدواج کن . یاد مادرم افتادرم که منتظر است تااو دانشکده خلبانی را پشت سر بگذارد و ب خواستگاری سونا برود بسیار ناراحت شدم این مطلب رابه مادرم گفتم پدر هم فهمید، پدرم مخالفت نکرد ولی مادرم گفت : هرگز در عروسی او شرکت نخواهم کرد . گفتم : مادر خوب جوونه دیگه . تهران جای وسوسه انگیزی است . من انتظار آن را داشتم که او این کار را خواهد کرد . و اماپدر با خوشحالی پذیرفت و درمراسم عقد آنها نیز حضور داشت وقتی من جریان سونا را به ادریس گفتم او گفت من هیچ وقت به مادر قول نداده بودم . و او را نیز دوست ندارم چرا باید اینکار را بکنم؟ و دیگر کاری بوده که شده . او یکی را دوست داشت و آن را به زنی پذیرفت . بعد از مدتی من نیز پیش ادریس رفتم و اولین روز سفرم را بطوری که قبلا ذکر شد آغاز کردم . چه فرجام بی سرانجامی داشت که نگو با یاد آوری این خاطرات در ذهنم حوله رابه صورتم گرفتم و چشمانم را که از فرط گریه سرخ شده بود پاک کردم . و به تختخوابم بر گشتم . صالحه بقدری محبت می کرد که من او را بهتر از خواهرانم می دانستم آن روزها گذشت دوستی ما به اوج رسیده بود به قدری با هم ندار شده بودیم که اگر ساعتی را صالحه یا من دیر به پانسیون می رسیدیم دلواپس هم می شدیم .

اغلب عصرها تا اوایل شب به دانسیتگی که در پشت دانشگاه تهران بود می رفتیم . صاحت دانسیتگ هتلی در خیابان سعدی داشت و پسر صاحب آن دوست صالحه بود . یک روز نحوه آشنایی شان را از صالحه پرسیدم . گفت : فقط نشانه به اسم مان باعث این آشنایی شد . صالحه گفت : اغلب اینجا می آمدم که غذا بخورم . به طوری که می دانی شام به عهده دانشجوست . ولی صبحانه ونهار را پانسیون می دهد . یک روز تصمیم گرفتم تولدم را به اتفاق چند تا از بچه های خوابگاه دور هم باشیم . یک میز پنج نفره رزرو کردم که مجبور شدم نامم را بگویم . جالب این که همان پسر پشت میز بود و با یادداشت نامم خندید و گفت من هم صحاب هستم . نام صالحه و صحاب چه قدر با هم جورند . از آن روز ما با هم درحد یک سلام و احوال پرسی دوست شدیم . من و صالحه هر هفته د و سه بار در گوشه ای از رستوران، کنجی را انتخاب کرده می نشستیم . موزیک زنده را دوست داشتیم . تیپ های مختلفی را در پیست رقص می دیدیم که از بعضی جهات موجب خنده ما می شدند . یک روز دختر و پسری که از دانشجویان و از همکلاسی های صالحه بودند درپیست دیدم . من و صالحه از رقص دختری که مانند کانگرو دو دستش را ناخودآگاه جفت کرده و خمیده به طرف صورت پسر نشانه می رفت و دو پایش را جفت جفت بالا و پائین می برد، کلی خندیدیم . یا روز دیگر من از دیدن پسری به نام ابراهیم((ک)) که از جوانان فعال و سرشناس دانشکده بود و گرایشات مذهبی داشت، تعجب کردم . او با دختری که پوششی متین و آراسته داشت در گوشه ای شام می خورد . وقتی یکدیگر را دیدیم، ابتدا با برخوردی سرد سرش را پایین آورد و سلام کرد . سپس از جا برخاست و سر میزمان آمد . من از همراهش خواهش کرم که به جمع ما ملحق شوند و با ما باشند و در خصوص ترم جدید و واحدهایی که قرار بود انتخاب کنیم، صحبت کردیم . ابراهیم شم داشت و به اصطلاح از بچه های دانشکده ما بود و جزو کسانی بود که اولین سال تحصیلی من د رآن دانشکده به همراه عدهای با پرتاب سنگ، شیشه های دانشکده را شکسته بودند و به دنبال آن اعتصاب غذا کردند . ساواکی ها ابراهیم را با ضربات چاقو از پای در آورده وبدن نیمه جانش را در جوی آب جلوی درب منزلشان رها کرده بودند . به علت خونریزی و نرسیدن خون به مغزش شوکه شده بود .روزی جلوی درب ورودی رستوران چشمم به یک آگهی روی دیوار افتاد . که نوشته بود(( به یک منشی جهت کار در دفتر وکیل نیازمندیم، )) من آن را یادداشت کرده و به اتفاق صالحه داخل رستوران شدم . طبق معمول در جای همیشگی خود نشستیم . صحبت در محور پیداکردن آدرس و آگهی بود که صدای مردانه ای از پشت صندلی مان شنیده شد .

  • خانم ببخشید فضولی نکرده باشم . ضمن خوردن قهوه، صحبت های شما را شنیدم . من دلبر حقیقی وکیل محکمه مزبور که در آگهی قیده شده هستم . دفتر من در میدان بیست وچها راسفند جنب بدناست . صالحه پیشدستی کرد و گفت : شرایط شما چیست بفرمایید . آقای وکیل گفتند : که چون صبح ها دردادگستری هستم . بعدازظهرها از ساعت سه به منشی نیاز دارم . صالحه تعارف کرد . صندلی ایشان چرخی خورد و روبروی من نشست . و قرار بر این شد که اگر به درسهای من لطمه ای نخورد من با ایشان همکاری کنم . قرار و مدارهایمان همانجا بسته شد . با شب بخیر و خداحافظی طبق معمول ساعت ده دقیقه به هشت به پانسیون آمدیم . چه شبی بود می توانم به جرات قسم بخورم که از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم . من قبلا مصاحبه استخدام در شرکت نفت که با شرایط درسی من نیز جور نبود موفق نشده بودم و دیگر هیچ کاری را آبرومندانه و فراخور وضعیت خود سراغ نداشتم تا اینکه آن شب چنین اتفاق دل انگیزی برایم افتاد . چرا که کار منشی گری آن هم دریک دفتر وکالت کاری آبرومندانه برایم بود . چون هم به پانسیون نزدیک بود و هم در مسیر دانشکده قرار داشت . چرا که از کرج که بر می گشتم دربیست و چهار اسفند پیاده می شدم . درست مقابل دفتر وکالت آقای دلبر، دو سه روز دیگر زمستان شروع می شد . صالحه بعداز مدت ها دوستی و زندگی مشترک برای اولین بار از من جدا می شد و به قصد دیدار خانواده اش به کویت می رفت . بعد از رفتن صالحه اتاق سوت و کور بود . بسیار غمگین بودم و قدری دلتنگ و ملول که اگر گلهای با غچه زیبای خانه پدریم که همواره شاهد شیطنت های کودکانه ام بودند، وبه من می خندیدند، می دانستند که دل من چگونه مجروح است از شمیم دلپذیر خود مرهمی برای زخم هایم می فرستادند . اگر بلبلان سرمست از بوی آن گل ها آگاه بودند که من چقدر پژمرده و افسرده هستم برای دلداریم نغمه های نشاط انگیزشان را بدرقه ام می کردند . اگر بر فراز آسمان کودکی ام ستارگان طلائی از درد من خبر داشتند هرا ز گاه فرود می آمدند و مرا دلداری می دادند . افسوس که که هیچ یک از اینان در د مرا نمی دانستند . خسته وتنها با دلی از آکنده از غم کتابی را ورق می زد م که صدای زنگ تلفن بلند شد . با خود گفتم که یا صالحه است یا صحاب که حتما تلفن کرده تا ببیند که صالحه زنگ زده یا نه؟ گوشی را برداشتم . گفتم : الو!
    ولی جوابی که از آن طرف شنیدم صدای آقای دلبر بود، همان آقای وکیل . ضمن سلام و احوالپرسی گفت اگر مایلید شنبه در دفتر من حضور داشته باشید . چون من مسافرتی کوتاه در پیش دارم . ضمنا افتخار بدهید شام را به اتفاق بخوریم . ماندم چی بگویم، نمی توانستم تصمیم بگیرم . می ترسیدم اگر قبول نکنم تصمیم ایشان برای کار من عوض شود و اگر قبول کنم، راضی نبودم در ان موقع از شب که ساعت هشت بود از پانسیون به تنهایی بیرون بروم . به من و من افتاده بودم و او منتظر بود .
    گفت : چون فرصت خوبی است که بتوانم در مورد کار، مسئولیت شما، مسافرت چند روزه هام و چیزهای دیگر صحبت کنم . به نا چار قبول کردم . ده دقیقه طول کشید تا من آماده شدم . پوشش من اغلب بلوز یو شلوار یا لباس ساده اسپرت بود . با اتومبیل دنبالم آمد و من در دفتر حضور و غیاب ساعت زدم و رفتم . اول فکر کردم که به یک رستوران خواهیم رفت ولی ماشین میدان بیست و چها راسفند را دورزد و جلوی بدنا توقف کرد . همان آدرس بود . از پله ها بالا رفتیم . دفترشان را به من نشان داد . آپارتمان شیک و جمع و جوری بود که در فراخور دفتر وکالت بود . چشمم در جست وجوی اتاقی که برای من تعیین شده ، می گشت . سپس مجاور اتاق کار خودشان را به من نشان داد و صحبت از کارو برخورد با موکلین و ارباب رجوع و غیره شد . مقداری ژامبون و نان تست و غیره روی میز بود که من اصلا میل نداشتم ولی برای آن که دور از ادب نباشد تکه ای از آن را برداشتم . سپس ساعت نه به پانسیون برگشتم هوا خیلی سرد بود . سرما از یک سو و اضطراب و نگرانی از تاخیر به خوابگاه از سوی دیگر مرا سخت آشفته کرده بود . زنگ زدم . مستخدم درب را گشود ونگاهی حاکی از تحقیر که بی سابقه بود به من انداخت . از لای در کنار رفت و من وارد شدم . تعجب اواز این بود که من هرگز مانند دختران دیگر دیر به پانسیون نیامده بودم . کنار دفتر حضور و غیاب رفتم . ساعت زدم به اتاقم رفتم . چکمه هایم را کندم، کتم را درآوردم و روی تخت دراز کشیدم . پاهایم را بالای شوفاژگذاشتم . خوابم گرفت . بعد از ساعت ها سرمای چندش آوری بر جانم نشسته بود و وقتی به خود آمدم ساعت دوازده ضربه نواخت . ساعت پانسیون بزرگ بود و قدیمی که صدای ضربانش آرامش را از آدم سلب می کرد . دیگر خوابم نبرد . کمی مطالعه کردم و ساعتی را با مرتب کردن گنجه ی لباس هایم وقت گذراندم . دوباره به خواب رفتم .
    صبح که از خواب برخاستم حرفی داشتم که به سرپرست پانسیون بگویم . عذرم را موجه می دانستم زیرا به خود می بالیدم که با تمام دخترهای دیگر فرق داشتم . چرا که همیشه در پانسیون به عنوان یک الگو از من یاد می شد . در پانسیون پنجاه نفر عضو بودیم که بین آنها من تنها کسی بودم که هیچ گاه مسئله ای نداشتم . طبق معمول خود را آماده می کردم که به صبحانه برسم . گاهی جریان حوادث جور در می آید و تصادف های محتلف چنان عجیب و معجزه آسا دنبال هم قرار می گیرند و با هم کار می کنند که آدم بی اختیار از خود می پرسد آیا واقعا می توان همه ی اینها را به عنوان تصادف ساده تلقی کرد؟ چون گرسنه بودم، اگر زودتر نمی جنبیدم طبق قانون پانسیون بعد از ساعت هشت حق درخواست صبحانه را نداشتیم، مگر دلیل موجهی برای این کار داشته باشیم . از جمله مریضی دانشجویان که آن وقت صبحانه به اتاقشان آورده می شد . وقتی حاضر شدم و از پله ها پایین رفتم و با دعایی که زیر لب می خواندم وارد هال گشتم و سپس نزدیک به در سمت راست ناهار خوری که دفتر سرپرست پانسیون بود رسیدم . قامتی را لای در حس کردم . وحشت زده قدم آهسته کردم . شنیدم صدای گرفته ای گفت :
    ـ سلام، صبح بخیر الی جان . دیشب تاخیر داشتید .
    من تا کنون چنین لحن و صدای زنگ داری را نشنیده بودم . از ترس زبانم بند آمده بود . فکر می کردم که شاید خطا کردم . اصلا چرا باید تا این حد دلواپس می شدم؟ وقتی که صورت خواب آلود سرپرستمان را دیدم بی اختیار لبخند زدم .
    ـ سلام صبح به خیر . من امروز با یک وکیل همکاری خواهم کرد به همین منظور دیشب یک ساعت تاخیر داشتم .
    گفت : ضمن این که در مورد شما دختر عاقل مسئولیت دارم توضیه می کنم بیشتر مواظب خودتان باشید .
    با کلمه ی موفق باشی به صرف صبحانه در سالن غذاخوری حاضر شدم .
    بعد از صرف صبحانه راه افتادم . قرار بود از دانشکده یکسره راهی دفتر وکالت شوم . با کلیدی که شب قبل آقای دلیر به من داده بودند در را باز کردم . کیفم را در کمد جای دادم وقتی پشت میز جای گرفتم ساعت سه بعدازظهر بود . صدای پائی در پله ها پیچید . بله آقای وکیل بودند . کیفشان را روی میز گذاشتند و با دیدن من تبسمی کردند . از این که به موقع در دفتر بودم از من تشکر کردند . خدمتکاری برایی تمیز کردن و اوردن چای در اینجا بود . برایم چای آورد . صدای زنگ تلفن بلند شد . تلفن پشت تلفن از موکلین گرفته تا پرس و جوهای مختلف و چندین ارباب رجوع .
    به همین منوال روزها یکی پس از دیگری می گذشت تا یک روز ساعت دو و نیم قبل از موقع در دفتر بودم که صدای خانمی را از پشت در شنیدم که به مستخدم می گفت :
    ـ ببخشید آقای وکیل تشریف دارند؟
    صدای ظریف و با لهجه بود و کاملا مشخص . چون بلند بلند حرف می زد . ایشان را راهنمایی کردم نشستند . شش ماه از منشی گری من در دفتر وکالت می گذشت . در بین مراجعین افراد مختلفی از زن و مرد بودند . از قاتل و قاچاقچی گرفته تا کسی که چک بی محل کشیده و یا نزول خورده بود . از مزور و متصادف و زناکار تا ظالم و مظلوم؛ از مردانی که بدون اجازه زن قبلی زن گرفته بودند و غیره . . . پرونده های گوناگونی در محکمه دیده می شدند . به نظر من دفتر وکالت یک دادگاه تمام عیار شده بود . من به اوضاعی که در آنجا حکم فرما بود کاملا مسلط شده بودم و با تجربیاتی که کسب کرده بودم بیشتر به زندگی آینده ام امیدوار می شدم . حال این خانم با ظاهری کاملا استثنایی به آنجا آمده اود . برای اولین بار در این مدت بیشتر از همه توجه مرا به خود جلب کرد . خانم مذکور با هیکلی کاملا زنانه سی و پنج ساله به نظر می رسید . با چادر نازک سفیدش روی هم رفته زیبا به نظر می رسید . صورتش برجسته بود . چشمهای درشت مشکی داشت . بلوز یقه بازی پوشیده بود که بدن او را کمی نمایان می کرد . از نظر من واقعا جالب بود . هر بار که چشمم به او می افتاد توجه مرا بیشتر به خود جلب می کرد . نمی دانم چرا نیرویی مرموز به من نهیب می زد که این زن را من می شناسم و جایی دیده ام . جوراب نازک شیشه ای پوشیده بود . از حرکت و جابجایی پاهایش متوجه ساق های خوش ترکیب و خوش تراش او شدم .
    وقتی چادرش را روی پاهایش حائل می نمود، نگاهش به من افتاد . با کمی دستپاچگی از من پرسید که :
    ـ آقای وکیل کی تشریف می اورند؟
    خواستم جوابش را بدهم، دیدم بلند شد و امد پیش من . تعارفش کردم که در کنارم روی صندلی بنشیند . گفتم :
    ـ معمولا ساعت چهار تا چهار و نیم باید بیایند .کی از خصوصیات من و کارم این بود که سعی می کردم با تمام مراجعین برخوردی دوستانه داشته باشم . و اگر راجع به مشکلاتشان مطلبی را می پرسیدند در فراخور اطلاعاتم جوابگوشان باشم . این خانم تا نشست زد زیر گریه آن چه گریه ای . دست بردار نبود تا آنجه که از هق هق گریه سینه هایش به لرزش می افتاد . از او پرسیدم باید مسئله مهمی باشد که شما را تا این اندازه غمگین و ناراحت کرده است .
    ـ بله خانم . چی بگم .
    لهجه اش ترکی بود و نشان می داد خانم باسوادی است . باز به فکر فرو رفتم که من این خانم را کجا دیده ام . اگر دیده ام با این پوشش نمی توانست باشد . با خودم کلنجار می رفتم . چادرش نازک و از جنس وال با گلهای صورتی بود که امروز به عنوان چادر عروس یا چادر نماز به کار می رود . چادرش را دوباره با دست از قسمت سر به جلو کشید و لبه ی آن را لای انگشتانش پیچاند و به طرف چانه اش آورد . در مجموع در زیر پوششی این چنین که حجاب عصر خود را داشت قطعا هرکس با دیدنش احساس شوق می کرد .
    من با کمی حوصله گفتم : شما از کجا امده اید؟
    ـ مسافرم . پنج روز است در تهران هستم . از پی شوهرم آمدم و هنوز موفق به دیدارش نشدم . خودش را به من نشان نمی دهد . شوهرم خانه را ترک کرده و به تهران آمده، چون پدر و مادرش در اینجا زندگی می کنند .
    عرق کرده بود . با دست های تپل و انگشتانی کشیده، موهای پیشانیش را کمی عقب کشید و چادر را به جلو آورد .
    پرسیدم، شوهر شما چند سال دارد؟
    ـ بیست و چهار سال .
    تبسمی کردم ولی او متاثر شد . نگاهم روی ساعت دیواری افتاد با خودم گفتم آقای دلیر دیر کرده اند . دستش را که انگشتری از یاقوت سرخ درشت آن را زینت داده بود مقابل صورتش گرفت . این بار گریه اش را آهسته تر کرد زیرا دو نفر از مراجعه کنندگان وارد شدند و دیگر تنها نبودیم . برایش سفارش چای دادم و نامش را پرسیدم .
    گفت : پروانه .
    سیگاری از کیفش بیرون آورد و روشن کرد . پک غلیظی به سیگارش زد .
    ـ من برای خودم ناراحت نیستم بلکه به سرنوشت تاخی که دخترم پیدا کرده و من باعث این پریشانی شده بم، ناراحتم .
    من فکر کردم که قتلی صورت گرفته یا خیلی چیزهای دیگر که معمولا در دفتر شاهد گفتارهای کردم و پرونده هایشان بودم . کنجکاو شدم .
    گفتم : چای شما سرد شد، بفرمایید . انشاءا . . . هرچی هست درست می شه . یه مقدار بر اعصابتان مسلط باشید .
    ـ یعنی گمشده ام پیدا می شود؟
    من از تکه تکه حرف زدن او کلافه شده بودم . حوصله ام سر رفت و گفتم : بفرمایید مشکل شما چی هست؟
    گفت : چهار سال پیش در عجب شیر اتاقی را به یک سپاده دانش اجازه دادیم . البته من مخالف بودم . دوست داشتم اتاقی را که قرار است به او اجاره داده شود به یک خانم سپاهی بدهیم نه به یک آقا . چرا که بچه هایم بتوانند مشکلات درسی خود را از او بپرسند . ولی شنیدم که این جوان معلم پسرم است و دنبال اتاقی بود . این مطلب را دوستش حسین «ب» برایم گفت . چون او برای ما کارگر آورده بود و گرماااابه می ساخت .
    ناگهان به خودم آمدم . هراسان و با عجله پرسیدم : این حسین «ب» سپاه عمران اهل تبریز نبود؟!
    گفت : چرا .

من که شوکه شده بودم به قدری جذب این خانم شدم که دیگر نمی توانستم ولش کنم . به گذشته به دوره ی سربازی و خاطرات شیرین آن زمان برگشتم . اسمش را دوباره پرسیدم . گفت : من دختر کدخدا نعمت اله خان هستم . تازه فهمیدم که وی را قبلا آن هم نه در این شکل و شمایل بلکه با پوششی متین تر دیده ام . کمی چاق شده و کشسته شده بود . گذشت زمان باعث شده بود که من فراموشش کنم . بیشتر کنجکاو شدم .
گفتم : ادامه بده . دیگه چی شد .
گفت : حسین «ب» قبلا از خالی بودن اتاق در خانه ی ما مطلع بود و آن را با شوهرم در میان گذاشته بود .
من هیجان داشتم و می خواستم بدانم چه اتفاقی افتده است .
گفت : در ضلع جنوبی حیاط اتاقی که سه پله بالا می رفت بدون هیچ تجهیزاتی به بهرام اجاره دادیم .
اینجا بود که من فهمیدم در این قصه ی شیرین من نیز سهیم هستم . در دل گفتم ای خانم قشنگ، اگر شده تو را به پانسیون ببرم خواهم برد تا بدانم آخر داستانت به کجا می انجامد . آن طور که شروع کرده ای باید تمامش کنی .
پروانه گفت : شبها اغلب بچه ها را دوی خودش جمع می کرد و آنها را در دسهایشان یاری می داد به خصوص ریاضی دخترم که بسیار ضعیف بود با او کار می کرد .
تازه من به عنوان مدیر مدرسه ی ده گرخ گولاخ، متوجه یکی از شاگردانم به نام رضا شدم که نوه ی کدخدا نعمت بود . به رازی پی بردم که ریشه در گذشته من داشت . به قدری موضوع خانم پروانه مرا گرفته بود که نتوانستم تحمل کنم .
گفتم : شب کجا هستی؟
ـ در هتل لاله .
ـ مرا می شناسی؟
ـ نه!
ـ دوست داری بدانی که با کی حرف می زنی؟
ـ البته .
خودم را معرفی کردم . داستان آموزگاری خودم را، حتی فرستادن شیره ی انگور توسط پسرش به مدرسه و صحبت در مورد چیزهای مختلف و این که فقط شوهرش را می دیدم و خودش از آمدن به مدرسه امتناع می کرد . بلند شد و مرا بوسید . انگار که در گردابی گرفتار بود و حال دستش به تخته ای رسیده باشد . از او خواستم شب در پانسیون پیش من باشد و او قبول کرد . به او گفتم : من باید بدانم قصه ای که شروع کردی به کجا ختم می شود .
دنباله ی گفت و شنودهایمان را به شب موکول کردیم . آقای وکیل آمدند . طبق معمول هر روز ساعت هفت و نیم دفتر را بسته و با پروانه راهی خوابگاه شدیم . پروانه را به عنوان خاله ی خودم معرفی کردم . از مدیر پانسیون اجازه گرفتم که چند شبی مهمان من باشد و از تخت صالحه استفاده کند . پروانه آن شب پیش من ماند و تا نیمه های شب با هم گفت و گو داشتیم چون قبلا اطلاع داشتم که نوه ی کدخدا نعمت در عجب شیر درس می خواند و از آنجایی که پسر کوچک وی شاگرد کلاس بهرام بود . همه چیز در نظرم تداعی می گشت . به یاد می آورم روزی را که به علت غیبت رضا پسر کوچک پروانه نامه ای برای پدر و مادرش فرستادم که به مدرسه امده تا از غیبت فرزندشان مطلع شوم که مادرش امده بود ولی نه این چنین که حالا می بینم بلکه زنی با لباس روستائی و حجابی سنگین، چون دیدار مجددی نبود پاک فراموشش کرده بودم . به هر حال از همان شب اول گفت و گو سرگرفت . پروانه روی تخت صالحه نشسته بود و من روی تختم دراز کشیده بودم .
پروانه می گفت : من جهت نوعدوستی بیشتر به خاطر پسرم از پدر بچه ها خواسته بودم اجاره خانه از ایشان نگیرد . روزها گذشت و پاییز تمام شد . در یک روز سرد زمستان اطلاع یافتم که بهرام مریض است . من مقداری سوپ برایش درست کردم تا زمانی که بچه ها از مدرسه آمدند، بدهم برایش ببرند . در این حین در زدند و وقتی در را باز کردم، آقای حسین «ب» را دیدن که با بسته ای در دست گویا به عیادت بهرام آمده بود . کاسه سوپی را که درست کرده بودم برداشتم و به اتفاق به اتاق بهرام رفتیم . بهرام را تا آن موقع به دقت نگاه نکرده بودم اصلا او به قدری سر به زیر بود که من تصور نمی کردم حتی روزی چشم های او را ببینم . ولی اکنون جوانی با هیکل درشت و قامتی کشیده با موههای خوش فرم می دیدم که در رختخوابش افتاده بود . یاالله ای به من گفت . از او خواستم حرکت نکند . سوپی را که برده بودم در کنارش روی زمین گذاشتم تا میل کند . گقدر از من تشکر کرد . قلبا احساس می کردم که وی احتیاج به این محبت را داشته زیرا بلافاصله سوچ را فوت کرد و با کاسه سرکشید . گفت و گوی میان بهرام و حسین گرم شد و من ضمن خداحافظی گفتم برای شام شما مقداری فرنی درست می کنم تا بچه ها برایتان بیاورند و از پله ها پایین آمدم . وقتی برگشتم بچه ها از مدرسه آمده بودند . پسر کوچکم فوری دوید پیش معلمش که از او احوالی بپرسد من هم ناهار بچه ها را دادم . از پشت پنجره دیدم که حسین آقا هم رفتند . همان روز عصر مقداری فرنی درست کردم و مقداری هم سوپ که از ظهر بود، گذاشتم داخل سینی و دادم به پسرم برایش ببرد . ولی هنوز قدم اول را برنداشته بود که کاسه از داخل آن لیز خورد که آن را گفتم و مجبور شدم خودم ببرم . چادرم را سر کردم و سینی را برداشتم و از پله های بالا رفتم . در زدم و وارد شدم . بهرام خوابیده بود و یک مجله جوانان در دست داشت . با صدای وارد شدن من سرفه ای کرد و یاالله گفت . حالش را پرسیدم .
گفت : تب دارم .
نشان می داد که سخت مریض است . خواست بلند شده و بنشیند . لحاف زیرش مانده بود و نتوانست .
گفتم : بلند نشید خواهش می کنم . راحت باشید .
در بیرون از اتاق سرما و طوفان بیداد می کرد . من کمی بخاری ذغالی را شعله ور کردم . سپس با کمال حسن نیت در کنارش روی زانو نشستم و سوپ و فرنی را که آورده بودم به ایشان دادم . از من خواهش کرد که به او کمک کنم چون نمی توانست کاسه را در دست بگیرد . نمی دانم حس نوعدوستی بود یا این که از معلم بچه هایم بود! نمی توانستم کمکش نکنم . کاسه ی سوپ را در دست گرفتم و در مقابل او نگه داشتم و ایشان با قاشق جرعه جرعه میل کردند . ناگهان نگاه های بهرام را در چهره ام مشاهده کردم . با دو چشم درشت و تب آلود مرا می نگریست . از این نگاه به خودم لرزیدم . . گفتم : ببخشید لطفا کاسه را بگیرید، من باید بروم . شام بچه ها دیر شده . سرم را بالا کردم که بلند شوم چادر از سرم افتاد . شرمم شد که موهای عریان مرا دید . گفت : شما یک فرشته اید . از او خواستم تا موقع خواب اتاق را همچنان گرم نگهدارد . خداحافظب کرده و خواستم اتاق را ترک کنم . صدایم زد و گفت می شه کاسه را گرفته و کناری بگذارید؟ ناچار برگشتم و خم شدم که کاسه را از دستش بگیرم . دستم را گرفت از وحشت آخی گفتم ولی او دستم را ول نکرد و روی صورت داغش برد و بوسید . دستهایش لرزشی خفیف داشت و رنگ پریده بود . به نفس نفس افتاده بود و گفت من چطور می توانم محبت شما را جبران کنم . من دستم را از دستش کشیدم و از اتاق خارج شدم . پیش بچه ها رفتم . پسر کوچکم از این که معلمش مریض بود کارهای خرید و آوردن نفت و ذغال را به عهده گرفته بود . گفت : مادر اتاق آقا معلم گرم است یا نه؟ گفتم : آره دخترم . پرسید : پس می شه برم پیشش اشکالات درسی ام را بپرسم؟ گفتم : نه .
آن روز گذشت، فردا صبح که بچه ها را راهی مدرسه کردم با صبحانه ای مفصل به دیدنش رفتم . بهرام خواب بود . به طور غریزی فکر کردم که نکنه مرده وگرنه با سر و صدایی که من وارد اتاق شده بودم باید بیدار می شد . این بود که جلو رفتم تا ببینم چه وضعی دارد . دستم را روی پیشانی اش گذاشتم . از تب می سوخت . بیدار شد و گفت : شما چقدر مهربان هستید . دست های شما خیلی خنکه . باز که به زحمت افتادید، اگر دکتر برم بهتره .
گفتم : فعلا مقداری ناشتایی میل کنید . با کمی حرکت دستم را گرفت و مرا به سمت خود کشاند . احساس عجیبی به من دست داد . نمی دانستم چکار باید بکنم . چادرم را برداشتم و از اتاق خارج شد . ظهر به بهرام سر نزدم . به بچه ها گفتم بهش سر بزنند . وقتی برگشتند،شنیدم که حالش بدتر شده . سراغ دکتر فرستادم . شوهرم با ماشین جیپ دکتر را بر بالینش آورد . تمام داروهایش را از شهر فراهم کردیم . آرام نگرفتم با یک سینی سوپ مرغ و مقداری کمپوت که از هلوی خشک شده درست کرده بودم پیشش رفتم . چشم به در منتظر من بود . با دینم سلامی کرد و گفت خانم پروانه کمی برایم صحبت کنید . گفتم چه صحبتی آقا بهرام؟ شما حالتان خوب نیست . بهتره که استراحت کنید نگاهش کردم چهارشانه، بلند قد با گونه های استخوانی که دندان های بسیار زیبا در چهره ی وی می درخشید . جلو رفتم و گفتم : آیا قصد ندارید به خانواده ات اطلاع دهید که به دیدارت بیایند؟
گفت : نه .دتی از این در و آن در صحبت کردیم تا حرف هایمان به شما رسید که مدیریت در ده بی نظیر است . بهرام می گفت : یک ده هست و خانم المیرا . و از مهربانی شما و مساعدت هایی که توسط شما به خانواده ها می شد، صحبت کردیم . صحبت مان که تمام شد خواستم خداحافظی کنم . گفت لیوانآب را به من بدهید و این کلمه را بدون هیچ ببخشید و معذتی ادا کرد . لیوان را به دستش دادم . دستم را گرفت و مرا بی پروا به سمت خودش کشید . چرا نخواستم فریاد بزنم؟ چرا خواستم به او پرخاش کنم؟ نمی دانم چرا این طور شد؟ چرا؟ و هنوز هم که هنوز است نتوانستم به این چراها پاسخ بدهم . چادرم را که به زمین پخش شده بود برداشتم و با قدم های تند و لرزان و دلی لبریز از طوفان به خانه رفتم . فردا از پشن پنجره با بچه ها خداحافظی می کردم که دیدم بهرام لباس پوشیده و شال گردن بسته به طرف مدرسه به راف افتاده است . طوفانی که علاوه بر احساساتم، زندگیم را هم ویران کرده بود . پدر بچه ها یم مردی نجیب و یک خان زاده بود که رعیت ها بسیار احترامش را نگه می داشتند . از در وارد شد و از حال آقا معلم پرسید . نمی دانم چرا زبانم ناگهان بند آمد و تپق افتادم . گفتم : خوب شده، امروز با بچه ها به مدرسه رفت . شوهرم را که شانزده سال از من بزرگتر و مردی آبرومند بود بسیار دوست داشتم ولی طوفانی که به پا شده بود دامن او را نیز می گرفت . می رفت تا ماجرایی به بزرگی جدایی و آبروریزی و سلب آسایش و آرامش در خانواده ی خان فراهم کند . من تا کلاس سوم دبیرستان درس خواندم . شعری را از دوران اول دبیرستان حفظ کرده بودم که با وضعیت من جور در می آمد .
چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گاهی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
و این را زمزمه می کردم .
بهرام می گفت چه وردی می خوانی . این شعر را برایش گفتم و او هم آن را نوشت . از آن به بعد هر روز بو را به نوعی ندا می دادم که بهانه ای از جلوی پنجره ام رد شود تا ببینمش . شعر من باعث شد تا او هرازگاهی برایم نامه بنویسد . پروانه نامه ها را از کیفش بیرون آورد و به من داد تا سر فرصت بخوانم .
نامه ها را از او گرفتم و از وی خواستم تا برود بخوابد و بقیه داستان را به فردا موکول کند . با حوصله و اشتیاقی وصف ناپذیر شروع به خواندن نامه ها می کنم . اولین نامه چنین نگاشته شده بود :
پروانه وقتی مرا فرا می خوانی همه چیز را فراموش می کنم . می بینم که حالت عادی خود را حفظ کرده است . چون همیشه با آهنگی مشخصی ثانیه ها را پشت سر می گذراد . اما بیچاره دل من که چه می لرزد . نمی ترسد که می لرزد . زیر سنگینی بار عشق یارای ایستادن ندارد . خود نوید می دهد که تحمل کن چون به دیدن جانان می روی . می رومی تا ماهروئی که چهره ی خود را از قاب پنجره ی اتاقش به نمایش گذاشته اسن بنگری . به خدا گام هایم سست، قلبم ایست می کند . چشمانم خیره می ماند . آهنگ حرکتم تغییر می کند . حتما تا به حال در مراسم رژه شرکت داشته ای . وقتی که گروه موزیک حرکت یکنواخت و موزون را در گروهی جلوه گر می سازد زیبا و تماشایی است . بر سکوی آنان که سان می بینند، می رسند و سر را به آن سمت بر می گردانند . و پس از چندین قدم دوباره به حالت عادی بر می گردند . اما زمانی که دلم عزم دیدار تو را کرده است به محض رسیدن به اولین پیچ خانه ات بدون آن که فرمانی از فرماندهی صادر شود و موزیک و رژه و سان و بیننده ای باشد نظر را به راست می گردانم . در آغاز خانه ات با گام های مصمم و آهنگی موزون دار پیش می آیم . هرچه نزدیکتر می شوم فاصله قدم های کوتاه تر . باور می کنی خود را آن چنان محو تماشای تو می بینم که در یک کلام می گویم همه چیز را از من می ربائی . دوست دارم بایستم اما نمی توانم . یعنی می توانم اما نمی خواهم که ملالی بر خاطرات رخنه کند . می روم نه آن چنان شتابان که آمدم بلکه لنگان لنگان . . . وا رفته . . . انگار کسی که جانش را از وجودش سفر می کند . می روم، افسرده، غمگین با یاد تو که در میان پنجره اتاقت چون ماهی در آسمان می درخشی . می دانی که دوستت دارم و می دانی که هر لحظه حلقه ی عشقت بر گلویم تنگ تر می شود .
پس طنابی از حفاظ پنجره ات آویزان کن تا بر آن چنگ زنم . شاید به حریمت رسم و آنگاه که به آرزویم رسیده باشم . و این عهدی است که با تو بسته ام .
قربانت بهرام .
به یاد بهرام افتادم که زمانی همکارم بود . چقدر خوش تیپ، سر به زیر، میتن ولی همیشه افسرده بود .
صبح فردا طبق معمول باید به دانشکده می رفتم . باید از یکی از استادانم جزوه می گرفتم . از این که واحدهایم را غیر حضوری گرفته بودم مشکلی در کار نبود که پروانه هم همراه باشد . وقتی از کرج به تهران برگشتیم ناهار را بیرون خوردیم و ساعت سه به دفتر وکالت رفتیم . طبق معمول هر روز ساعت هقت دفتر وکالت را ترک کردیم . رفتیم به سمت مخابرات، پروانه گفت ما دیگر در ده نیستیم در خود عجب شیر زندگی می کنیم . او با بچه هایش تلفنی حرف زد و خیالش راحت شد . شب هنگام طبق معمول هر شب ضمن خوردن شام دنباله ی صحبت هایش را ادامه می داد و من نامه های دیگر را که در دستم بود مطالعه می ککردم که دختر پروانه به بهرام و جواب نامه های بهرام به او که بسیار محافظه کارانه نوشته شده بود :
سلام . بایاد تو آغاز می کنم آنچه را می نویسم با تو نوشته ام . طوفان های زمان آرام گرفتند . تندبار حوادث به نسیمی مبدل گشت . افق خاطرات جلوه گری کرد . ابرهای تیره و تار کنار کشیدند . گنجشکان صحرایی نغمه سر دادتد و جلوه و جمال طبیعت را ستودند . چرا؟ چون بهار آمد . به رسم آئین سفره ی هفت سین گسترده شد . درون تنگی بلورین ماهی قشنگی رقص کنان فضای این سفره رنگین را جلوه ای خاص می داد . نمی دانم چرا بدون اینکه دیگر این چیزها را نگاه کنم دل در گرو ماهی قشنگی که با حرکت زیبایش موجی بر آب می انداخت گذاشته بودم . با اینکه نمی دانستم آنکه در دل دریائی من خانه گزیده است ماهی نازنینی است که بعد از سپری شدن اندک زمانی نامش را با طنین صدای قشنگش برایم بازگو کرد . این اسم قشنگ برایم واژه ای زیبا و دوست داشتنی شده است . بدان که اگر آگاه شوم به پاس اسم مقدس تو کسی قصد صید ماهی را داشته باشد از خدا می خواهم که دست های او بیجان و قایق صیدش اسیر طوفان گردد . چرا می خواهد موجودی را که نامش با اسم محبوب من یگانگی دارد به دام اندازد . از من خواستی خوابت را تعبیر کنم . نازنینم بلندی کوه قامت توست ـ غار دهلیز قلب ـ سردی هوا لرزش بزرگی عشق ـ خفاش ها پیام آور عشق بودند که می خواستند صدای لرزان عاشقی بی قرار را که در غل و زنجیر عشق تو در انتهای غار نشسته است به تو برسانند زیرا دیدی تا آمدی و در آغوشش جا گرفتی سنگینی بار عشق و حرارت سوزان درونم آنچنان تو را در آتش کشید و از خود بی خود کرد که عالم رویایی خواب را رها کردی و دیدگان زیبایت را با عالم بیداری آشنا ساختی ای محبوب ترینم .
دوش در خواب لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما به بود از عالم بیداری ما .

گفتم : خوب کجا بودیم؟
از همانجا که قطع کرده شروع به صحبت کرد .
گفت : تصمیم گرفتم خانه ی شوهرم را مدتی ترک کنم و به منزل پدرم بروم تا شاید از طوفانی که گرفتار آن شده بودم نجات یابم . ولی هیچ علت و دلیلی برای ترک خانه ی خان نیافتم . بعد از نه ماه این طوفان به اوج خود رسیده بود و من از شوهرم تقاضای طلاق کردم . انقلابی در خانواده ام شد . چون آبروی شوهرم مطرح بود . بی سر و صدا او را ترک کردم و بچه ها را به همراه آوردم . به خانه ی پدرم امدم و با بهرام ازدوج کردم .
من وقتی کلمه ی « با بهرام ازدواج کردم» را از دهان پروانه شنیدم، سرم گیج رفت . چهره ی بهرام را درست مانند دایره ای که از تنه ی درخت بیرون آمده باشد تداعی کردم . چقدر ذلیل بود . پس او به خاطر این ماجرا هر روز در مدرسه با من مسئله داشت . حالا فهمیدم چرا تا دیروقت در مدرسه بود و کلاسش را تعطیل نمی کرد . حالا می فهمم چرا غیبت داشت . چرا بچه ها افت تحصیلی داشتند و سرانجام موقع امتحانات ثلث ناگهان همه قبول می شدند . بازرس می آمد و از من به عنوان مدیر مدرسه انتقاد می کرد . با بهرام همواره بحث و جدل داشتم و اکنون به راز او پی می بردم . گرچه گذشت زمان خیلی از مسائل را به دست فراموشی می سپارد ولی خیلی چیزها را هم به یاد می آورد .
شکی نیست که من دوباره بهرام را خواهم دید . داستانی که پروانه شروع کرده بود پایانش به کجا می انجامید . این خود برایم معمائی شده بود . آن شب تا ساعت سه صبح صحبت کردیم سپس به خواب رفتیم .
صبح که از خواب بیدار شدم چشم به آسمان دوختم و خدا را جستجو کردم و با عمق وجودم ندا سر دادم که ای خالق هستی! ای خدای مهربان! این همه مهر و محبت را از چه رو در قلب انسان گذاشته ای که با یک کرشمه عاشق می شود و زجر شیرین عشق را به جان می خرد . سپس تنفر و کینه را ز چه رو در مقابل عشق قرار دادی که از شراره های آن آتش زبانه می کشد و آشیانه ها بر باد می رود . خدای خوب من! چرا؟ آخر چرا؟!
پروانه را که هنوز در خواب بود نگاه می کردم . زیبائی وحشی او دوست داشتنی بود . چقدر ساده دل بود . چطور توانسته بود به خاطر یک عشق بی سر انجام خانه و کاشانه اش را ویران کند .
در این اندیشه بودم که پروانه غلطی زد و پلک هایش را گشود . مرا در مقابل پنجره ایستاده دید . گفت : چقدر زود بیدار شدید .
گفتم : تو بخواب .
گفت : نه دیگه بیدار شدم . راستی ببخشید دیشب سرت را با گفته هایم درد آوردم .
گفتم : نه ابدا این طور نیست . بلکه تو به حدی مرا شیفته گفته هایت کردی تا نفهمم آخر ماجرایت به کجا می کشید ولت نمی کنم که هیچ، کمکت هم نخواهم کرد .
تا خواست بقیه ی صحبت را شروع کند، گفتم بگذار برای شب، وقتی که از محکمه برگشتیم .
ساعت هفت و نیم به سالن غذاخوری رفتیم و صبحانه خوردیم . اغلب بچه ها می گفتند خاله خانم چقدر خوشگل است چون تکیه کلام من خاله پروانه بود . چرا که به این عنوان اجازه ی اقامتش را در پانسیون گرفته بودم . باز طبق معمول به اتاق برگشتیم . تا ظهر خیلی وقت بود . روی تختم دراز کشیدم و کتابی را مرور کردم . پروانه مشغول مرتب کردن لباسهایش بود . نمی دانم چرا نوشته های کتاب را نمی خواندم . همه اش به گذشته فکر می کردم . به دوران خدمت دو ساله ام، به روزهای خاطره انگیزی که در آنجا گذشته بود . به پایان یک روز قشنگ که از مدرسه و بچه ها به امید دیدار فردا جدا می شدم . به افق روستا که الاهه ی غروب از بالای تخت نیمرنگ خود تبسم کنان جهان آرام را بدرود می گفت . به گوسفندان خواب آلود که در سایه ی روشن شامگاهان از میان چمنزارهای پهناوری به سوی خوابگاه خود روان بودند و صدای زنگوله های آنان با آهنگی موزون آهنگ بدرود روز را می نواخت . به آخرین تابستانی که در آن روستا بودم، به فرش چمنی که همه جا را در برگرفته بود . شوق دوباره دیدن همه ی اینها تبسمی را بر گونه ام جاری می ساخت .
بعدازظهر ساعت سه در دفتر وکالت آقای دلیر بودم و طبق معمول هر روز ساعت هفت محکمه را ترک گفته و شام به یک رستوران رفته سپس به پانسیون برگشتیم . نامه ای دیگر در دستم بود و مطالعه می کردم .

بغض در گلویم نشسته و دیده ها در انتظار یافتن فرصتی برای گریستن . دل در کالبد وجودم چون قایقی در دل طوفان سرگردان . نه می توانم عقده دل بگشایم و نه یارای این را که سیلاب اشک جاری کنم زیرا هر دو فاش می گویند آنچه را در وجودم خانه گزیده است . پس با صورت بسته و دلی شکسته سخن می گویم حال نه کسی از آه سینه سوزم خبردار می شود و نه هق هق گریه هایم را می شنود . باور کن آنقدر آهسته با دلم سخن می گویم و درد دل می کنم که گاهی متوجه می شوم سینه ام چون بادکنکی باد می کند که همنشینان حالت دگرگونی مرا می بینند . اگر بپرسند نمی دانم چه پاسخی خواهم داد . آیا مجبور خواهم شد اعتراف کنم؟
آیا اسرار بزرگی که در دلم نهفته است می توانم بازبگویم؟ نه هرگز . چون اگر بدانند دیگر من نیستم آنکه بودم و ندانم کیستم آنکه خواهم بود!

پروانه که اشتیاق و عطش من را می دید، دنباله ی داستان زندگیش را شروع می کرد .
گفت : بهرام دیگر مانند روز های اول نبود . رفته رفته بداخلاق می شد . بهانه می گرفت وقتی با من صحبت می کرد به چشمانم نگاه نمی کرد . تمام این مسائل را به حساب جوانی و اختلاف سنمان می گذاشتم . بسیار دیر به منزل می آمد . چون از ازدواج من او کسی جز خانواده ی من خبر نداشت به همین خاطر نمی توانستم زیاد در زندگیش کنجکاوی به خرج دهم .
چون دوره ی دو ساله خدمت بهرام تمام می شد مجبور بود محل زندگی دائم خود را انتخاب کند . می گفت پایان خدمتم را که گرفتم به تهران می رویم و خیلی چیزهایی دیگر که اوایل با شهامت و صداقت ببیان می کرد ولی این بار دیگر صحبت از آینده نبود . حتی می گفت مادرم نباید از ازدواح من و تو بویی ببرد . یک روز ظهر برای ناهاز ایراد گرفت و با قهر خانه را ترک کرد . من هنوز در شگفت بودم . غذا که ایرادی نداشت . چی شده؟ از دخترم هم خبر نداشتم . گاهی از دبیرستان یک راست به مدرسه ی بهرام می رفت تا ریاضی کار کند . یک روز دخترم دیر کرده بود . رفتم مدرسه دنبالش . مدرسه تا خانه ی ما چهارصد متر بیشتر فاصله نداشت . بهرام و دخترم را دیدم که به طرف خانه می ایند . هر سه با هم برگشتیم . همان شب بهرام گفت : پروانه من چند روز دیگر به تهران خواهم رفت . این مطلب مرا نگران ساخت . پدرم که از رفتن او با خبر شد گفت : بهرام! پسرم اگر موضوع مادیات هست من کمکت ی کنم چون تو زندگی دخترم را به هم زدی، ترک کردن این زن روا نیست . ما آبرو داریم . بهرام بدون هیچ کلامی راهی مدرسه شد و بدین طریق یا دیر می آمد یا بهانه می گرفت .
دخترم بزرگم ماریا هیجده سال بیشتر نداشت . شش ماه از ازدواج من و بهرام می گذشت . یک روز خانه تکانی می کردم که چشمم به یک بسته کاغذ افتاد . آن را برداشتم . نامه هایی که به دست خط بهرام بود . موضوع آنها به من مربوط نمی شد . ناگهان قلبم فروریخت و خشکم زد . نای حرکت نداشتم . حتی نمی توانستم اشکی بریزم و سبک شوم .
بغض پروانه در گلویش شکسته بود . انگار که اشکهایش خشک شده باشد . اشکی برای ریختن نداشت . شاید گذشت زمان باعث شده بود به خودش بیاید اکنون فقط به فکر چاره بود . ولی از گفتن این مسائل هم باکی نداشت و راحت صحبت می کرد . و من این نامه را از بهرام می خواندم :
با اولین نگاهت دیگر کاروان خواب از چشمان من کوچ کردند . دلم شبیه ویرانه ای می ماند . آسایش معنایی ندارد . خنده غریبانه نگاهم می کند . پاهایم یارای حرکت ندارند . ولی با این همه به خود می بالم زیرا احساس می کنم نطفه ی وجودم دوباره در رحم گیتی جان گرفته است . احساس می کنم دوباره افسانه هائی که در کتاب ها خوانده ام به یقین مبدل گشته و در گوشم زمزمه می کنند بنال چون نی از تنهائی، از غربت، از عشق از شرری که سینه ات را می سوزاند و تاب و توان را از وجودت می گیرد . چون مجنون به یاد لیلی آواره کوه و دشت می شوی از مردم گریزانی زیرا همه چیز در عشق به او و وجود او می بینی . راست می گویند زیرا تمام لحظه هایم توئی . افکارم به جز سوی تو به جهت دیگری سوق نمی یابد . حال که صدای زیبای تو را می شنوم این چنین دیوانه وار به خود می پیچم . پس اگر بر وحود نازنینت دست یابم نمی دانم چه واژه ای برایش انتخاب کنم . ای محبوب نازنینم!پروانه گفت : وقتی نامه ها را خواندم به فکر راه چاره افتادم . اول گفتم نه دیر شده شاید که دیگر دخترم دوشیزه نباشد . شاید فقط به نامه ختم شده . شاید حامله است . شاید فرار کند . شاید و هزاران شاید دیگر که نتوانستم پاسخ دهم . عصر بود . ساعت از شش گذشته بود . به طرف مدرسه به راه افتادم . چراغ مدرسه روشن بود . از پشت پنجره تخته سیاه را دیدم که نوشته هایش درس ریاضی بود . پس این ها کجایند؟! جلو رفتم . خبری نبود . از پشت پنجره کلاس دیگری را نگاه کردم، نبودند . جلوتر رفتم . ناگهان دو موجود را در سایه ی نیمه روشن مشاهده کردم . تنگ یکدیگر را در آغوش گرفته بودند . این درست همان بلایی بود که حدس می زدم بر سرم آمده بود . نفسم در نمی آمد . حالت خفگی به من دست داد . نتوانستم چشم از دیده بردارم . حتی پلک هم نمی زدم . بهرام بود، بهرامی که عاشقش بودم و زندگیم را به پایش ریخته بودم . این دختر من بود که در بغل شوهرم بود . خدایا این چه خاکی بود که با دست خودم بر سرم ریخته بودم . هر دو را از نیمرخ می دیدم . حواسشان به خودشان بود . من دیگر چشمانم سیاهی رفت . فقط صدای افتادنم را بر روی سنگفرش زمین شنیدم . دیگر هیچ نفهمیدم . زمانی که چشم باز کردم دیدم در منزل هستم و در اطرافم جز بهرام کس دیگری نیست . دیگر لال شده بودم . حرفی نداشتم . حتی نگاهش هم نکردم . او نیز با من حرفی نداشت . هیچ نگفت . من هم نگفتم چرا؟ حالا دیگر علت مراجعت او را به تهران دانستم . پیش وجدان خود احساس خجلت می کردم . سخت پشیمان بودم . چقدر اشتباه کردم . ساعت چهار صبح صدای در را شنیدم . او رفت و راه تهران را در پیش گرفت و من زیر بار مسئولیتی دردناک به همراه ظلمی که بر خود و خانواده ام روا داشته بودم قرار گرفتم . به تهران آمدم اکنون سه ماه است که از بهرام خبری نیست . آمده ام تا وکیل بگیرم، تا با بهرام صحبت کنم . او را به سر زندگی ام برگردانم یا طلاقم را بگیرم . وقتی پروانه حرف هایش را زد و اشک هایش را گه مانند سیلاب جاری شده بود پاک کرد و با گوشه ش چادرش که از پاک کردن اشک هایش خیس شده بود لب های خشکیده اش را تر کرد .
ساعت دو بعدازظهر بود . بعد از صرف ناهار به دفتر وکالت برگشتم . آقایی را که برای تخلیه مستاجرش با وکیل کار داشت راهنمایی کردم و پیش پروانه برگشتم . کار پروانه مشکل بسیار بزرگی بود که با احساس و عاطفه توام شده بود . مشکلش چیزی نبود که با قانون بتواند آن را حل کرد . اگر قانون نتواند عادلانه قضاوت کند حق یکی از اینها ضایع خواهد شد .
ماجرا را به طور خلاصه برای آقای وکیل شرح دادم . قرار شد یک اخطار قانونی برایش بفرستیم و او را احضار کرده تا مسئله را پیگیری کنیم . من شدیدا علاقمند شده بودم تا پایان ماجرا پیش بروم . اول پیشنهاد کردم که پروانه به منزل مادر بهرام رفته و به عنوان همسر بهرام خودش را معرفی کند و اگر شوهرش او را می خواهد همانجا بماند و زندگی کند . بعد نظرم عوض شد . گفتم بهرام را فراخوانده و از او سوال می کنیم که کدام یک : مادر یا دختر را انتخاب می کند . قطعا وجدانی هم مطرح است نباید احساسات پسر بیست و پنج ساله را نادیده بگیرمی و اگر بهرام مرا ببیند جی؟! شاید عاقلانه عمل کند . آیا او پیش من شرمنده خواهد شد . شب به فکر فوو رفتم و یاد یکی از دوستانم که در مجله مطلب می نوشت افتا دم . به قدری درگیر این ماجرا شده بودم که صبح اولین کارم این بودکه قضیه را برای او مطرح کنم . توسط اونیزهمین کارراهم کردم . طبق یک نقشه قبلی بهرام را به اتفاق پروانه به دفتر مجله فراخو اندیم . اینجا بودکه با دیدن من بهرام بغض کرد نه می توانست غرور مردانه اش را بشکند وگریه کند . و نه اشتیاقدیدار با من را ابرازدارد . پیش دستی کردم ونگاهم درنگاهش ثابت شد و أنگاه قطره های اشک مانند رودخانه طغیان کرد گفتم این اشکهای شوق و ازدیدن من است یاکه . . . سکوت معنی داری حکم فرما شد و هنگام احوا لپرسی او فقط خجالت می کشید .
‏گفتم : دست شما درد نکند . به عنوان یک همکار حتی راضی نشدی یک استکان چای ازدواجت را بنوشیم .
‏گفت : در این مورد اصلا صحبت نکنید .
نشستمان بیش از دو ساعت طول کشید تا این که از بهرام خواسته شد تا نظرش را در مورد مسئله ای که پیش آمده بیان کند . بهرام گفت من باید فکرکنم . آن شب با خاطره ای به یاد ماندنی دفتر مجله را ترک کر دیم . من،پروانه و بهرام را به رستورانی که پاتوق همیشگی ما بود بردم . صالحه را در أنجا دیدم او ازکشورش برگشته بود . جمع ما گرمی بیشتری به خود گرفت صالحه از پدر و مادرش تعریف کرد . من با معرفی بهرام به عنوان همکار دوره سربازیم و پروانه، ماجرای آنها را خیلی سربسته بر ایش بازگو کردم . بیار علاقه مند شدکه ببیند آخر این قضیه به کجا می کشد .
‏بهرام با من درد دل کرد . برایم گریه کرد از این که عاشق دختر پروانه است و اما به خاطر از هم پاشیدن زندگی پروانه وجدانش اجازه نمی دهد، آینده ای غیر ازسعادت پروانه ساخته شود . صالحه از ‏این مطالب که بهرام به من می گفت اگاهی نداشت . خیلی کنجکاو شده بود . گفت بیا شرط ببندیم که بهرام مادر را انتخاب می کند یا دختر را .
‏گفتم : سر چی؟گفت : سر یک ناهار درکلوپ شاهنشاهی .
‏در نشست دوم که با حضور سردبیر و مشاور امور خانواده و دیگر روان شناسان که در دفتر مجله شکل گرفت . بهرام گفت من تمام ماجرا را برای مادرم که در اینجا حضور دارد اعتراف کردم . و او نیز راهنمایی ام کرد . اینجا بودکه نفس ما در سینه حبس شده بودکه بهرام چه تصمیمی می گیرد . بعد از تب و تاب فراوان و فکرهای زیاد آخرین اظهاراتش را این گونه بیان کرد که با سرنوشت پروانه نمی توانم بازی کنم . او فعلأ همسر قانونی من است و به امید من زندگی می کند . اگر مرا ببخشد چون دوستش دارم زندگی او را در تهران به اتفاقش از سر خواهم گرفت . در دست بهرام کاغذی را مشاهده کردم . او آن را به پروانه داد .
‏تقدیر و سرنوشت چنین خواست . نه هوی و ه و س است نه نیازپرستی . غریزه ا‏ی که خداوند در وجود هر یک از مخلوقاتش به ودیعت سپرده است شاید به خیال من از میان میلیون ها سلولی که درکالبد انسان وجود دارد یاخته ای هم خود را با عشق به معرض نمایش می گذارد . می کوشد تا خود را ‏به دهلیز دل رساند و در آنجا مأواگزیند . او پرورش میابد تا به طریقی دیگرنقش خویش را بازی کند . حالید او تأثیرپذیراست . گاهی متأثرمی شود و زمانی مستانه شادی را ‏در آغوش می گیرد . وجه تمایزی میان این دو حالت است هم شادی و هم غم . اما هردو نشأت گرفته از دل است که وجود انسان را چگونه به تسخیرخود درآورد . آری باید پذیرفت واقعیت را هرگزنمی توان ‏انکار نمود . عشق و دوست داشتن جدأ زیبا ست و درکنارش غمی جانگاه و بی الیم . پس مرا دریاب که چگونه درهجرانت و در عشقت می سوزم و از این سوختن به خود می بالم . می بالم چون خاکسترم بیهوده ‏بر جای نمی ماند . چون ریشه عشق آتشینم هرگز نخواهد سوخت و بدان چون باران خالق عشق فرود آید دوباره نهال عشقم سر بر اسمان ساید و فریاد زندکه عشق نمی میرد و مصداق حالتی دارد که بگویم
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ‏ثبت است بر جریده عالم دوام م ‏همه دست زدند و تبریک گفتند . تصمیم جمع بر این شد دختر پروانه با داشتن خواستگاران زیادی که دارد و با اعترا فات بهرام که هرگز به دختر خیانت نکرده است، بین بهرام و زنش أشتی صورت گرفت و آنان دست در دست هم به اتفاق مادر بهرام از دفتر مجله خارج شدند و به سوی خانه برای شروع یک زندگی مشترک حرکت کردند .
‏فردای آن روز آقای وکیل عذر مرا میزخواست چرا که معتقد بود محکمه اش جای تهیه سوژه برای مجلات نیست .

زندگی من تقریبأ روال عادی خود را طی می کرد و با سرگرم کردن خود به درس و دانشکده زمان سپری می شد . در آن سال بنا به پیشنهاد دوستان و نزدیکان، خود را در انتخاب دختران شایسته ایران کاندید کردم . روزی که ملکه مادر برای دیدن دختران شایسته که در هتل شرایتون با تالار های چند منظوره برگزار می شد شرکت داشت . من توسط خانم لیلا «ا»که دستم را به نشانه امتیاز برتر بلند کرده بود با لباس سبزو بلند در روی صحنه ظاهر شدم . شومنی گرداننده برنامه بود و تلویزیون هم مراسم را پخش می کرد این شومن با شوخی و خنده های خاص خود به همراه تعریف و تمجید های انچنانی مراسم را اداره می کرد . تمام دوشیزگان هر کدام ازاستا نهای مختلف و با معرفی سن ، تحصیل ، هنر، زیبا یی و دیگر محاسناتشان که توسط گوینده ای از پشت بلندگو اعلام می شد به روی صحنه می آمدند . طبق برنامه ازقبل طراحی شده مراسم سان در برابر مادر شاه انجام گرفت و همگی از مقابلش رژه رفتیم . تمام این برنامه ها مرا شاد و مسرور ساخته بود . برگشت یکایک دختران به ‏رخت کن برای تعویض لباس و تلاش آرایشگرانی که هرکدام به نوبه خود برای زیبا جلوه دادن هرچه بیشرکاندیدای موردنظر خود می کردند دیدنی بود . حال لحظه های براضطرابی که قلب از طپش باز می ایستد تا نفر اول اعلام شود . توام با هیجان فراوان تمام دختران را در برگرفته بود و من با سادگی و غرور و با اعتماد به نفس در انتظار اعلام نتایج بودم که خانمی خود را اعلا یی معرفی کرد و مرا به پیش ملکه مادرفراخواند ملکه مرا بوسید و برایم آرزوی موفقیت کرد . چند دقیقه درکنارش جای گرفتم با معرفی دختر شایسته ایران ختم برنامه اعلام شد . دست بوسی کرده و به رختکن برگشتم . این اولین دیدارمن از یک مقام سلطنتی بود . صالحه دست بردار نبود . می گفت من بردم هم دختر شایسته ایران شدی و هم بهرام مادر را انتخاب کرده است . آن شب در هتل یک شب فراموش نشدنی راگذراندیم ، آرزو داشتم دخترشایسته دنیا باشم چرا که بشر با خاطراتش زندگی می کند . و هر نوجوانی به آرزو های دست نیافتنی هم فکر می کند .
‏یک روز پنج شنبه به جای این که به کلوپ شاهنشاهی برویم به کلوپ ورزشی سد کرج وفتیم تا قایق رانی کنیم . طبق برناما همیثگی مان سعی ص کر دیم زیاد ول خرجی نکنیم . میزی کنار پنجره مشرف به دریاچه انتخاب کر دیم . بعد دستور نوشیدنی دادیم . هنوز نیم ساعتی از استراحت ما در آنجا نمی گذشت که خانم اعلا یی را با مرد مسنی دیدیم که وارد شدند . از همان لحظه ورود مرا دید و مستقیم پیش من آمد . ضمن احوال پرسی تعارف کردیم که بنشینند . خانم اعلا یی اول از همه سر اپایم را برانداز کرد و سپس لبخندی بر چهره اش نقش بست . سرش را نزدیگ گوشم آورد وگفت : تو فوق العاده ای . شاهزاده از تو خیلی خوشش آمده، می گفت یک روز باید تو را پیشش ببرم . آن روز را شما تعیین کنید . اما هرچه زود تر .
‏درکنارش اقایی نشسته بود . مردک پیر مانند گربه گرسنه ای که به گوشت خیره شده باشد بِربِرنگاهم می کرد . داشتم ازچشمان هیزش وحشت می کردم .
‏خانم اعلا یی گفت : ببخشید اصلأ متوجه نشدم همراهم را معرفی کنم . ایشان آقای «ه» یکی از بازرگانان و شخصیت های سرشناس کشورند . دوباره گفت : آه خدای من چقدر دستپاچه شدم ، نمی دونم از چشمان شما تعریف کنم یا از اندام زیبایتان . چه هیکلی دار ید . زیبا یی شما بی نظیراست . خیلی ها با شما رقابت می کنند .
‏اینجا بودکه من به حرف آمده وگفتم : خانم اعلا یی من خودم را با دوشیزه «و» برابر نمی بینم . این تعریف و تمجید شایسته ایشان است . واقعأ هم استحقاقش را داشتند . امیدوارم که ایشان هم در زندگی شخصی شان نیز همواره اول و موفق باشند .
صالحه آهسته از من پرسید که این خانم کیست و ازکجا می شناسمش .
‏گفتم : روز جشن انتخاب دختران شایسته با ایشان آشنا شدم و ‏دیگر هیچ .
‏گفتم : خانم اعلا یی چه تصادفی شما کجا و اینجا کجا؟
‏گفت : خیلی دوست داشتم شما را ببینم . رفتم پانسیول گفتند تشریف ندارید و از دفترخوابگاه سؤال کردم آدرس اینجا را دادند .
‏تعجب کردم . یعنی چی؟ این خانم با من چه کاردارد؟ ازکجا رد منوگرفته ، این همه راه برای چه منظوری آمده است . مانده بودم چی بگویم . به نظرم خانم محترمی می رسید . به خصوص که دست راست شاهزاده هم بود . کنجکاو شدم . در این فکر بودم که خانم اعلایی خطاب به هر دوی ماگفت : دوست دارید عضوکلوپ شوید؟
صالحه همیشه حاضر جواب بود . گفت : ما دانشجو هستیم! ‏بودجه نداریم تا این ول خرجی ها را بکنیم .
‏اقایی که همراه خانم بود و تا آن لحظه ساکت نشسته بود لب به سخن گشود وگفت : شما فکر پولش را نکنید . من دوستدار علم هستم . به دانشجوها کمک می کنم . مدرسه می سازم . اخیرأ شهرکی ساختم با فضای ورزشی . از این قبیل کارها برای همنوعان شما زیاد کردم .
‏به طور خودکار حرف می زد . سرانجام گفت هفته ای دو روز از اسکی روی آب گرفته تا قایق رانی ودیگر تفریحات سالم . نگران رفت و برگشت تان هم نباشید
صالح گفت : الی نظر تو چیه؟
‏من به ورزشی تنیس علاقه داشتم و در دانشکده تنیس بازی می کردم . ولی این بار صحبت از اسکی رو ی آب و قایق رانی و دیگر ورزش ها بود . تازه وقتش را نداشتم
‏صالحه گفت : خوب گاهی می آئیم هر وقت که تو بخواهی مانده بودم که چی بگویم منتظر آره یا نه من بودند .
‏گفتم : باشد .
‏پس از صرف غذا که پر از مخلفات بود . نگاه من به دور دستها بود به آبی آب سد کرج با قایق های رنگ وارنگش با مردمانی که در حال تفریح بودند .
‏صالحه گفت : الی بریم قایق سواری!اگهان آقای «ه» با دستپایگی از جا بلند شمد و دو دستش را به طور زاویه بازکرد . طوری که به بدن من نخورد . با احترام ما را به سوی قایق مخصوصش هدایت کرد . از پله ها پایین رفتیم ومقابل پلاژ ایشان از اسکله کوچکی تا نزدیک قایق رفته و سوار شدیم . دو نفر نجات غریق که با فرمان ایشان به تکاپو افتاده بودند ما را دروسط سد ‏به گردش بردند . موقعی که برگشتیم دیگرساعت نزدیک به شش عصر بود . هنگام بازگشت راحت بودیم چون خانم اعلا یی ما را رساندند وگفت وگویمآن با وی به اینجا ختم شدکه یک روزناهاررا به اتفاق در ضیافتی در جوار شاهزاده باشیم . قرار و مدار را به روز سه شنبه موکول کردند .
‏روز شنبه من امتحان داشتم و باید به دانشکده می رفتم . روز سه شنبه فرا رسید . طبق برنامه قبلی ساعت دو ونیم تلفن زنگ زد . صالحه گوشی را برد اشت . ازصحبت هایش متوجه شدم که باید ازطرف چه کسی باشد . گوشی راگذاشت خطاب به من گفت : تا ده دقیقه دیگر یک اتومبیل سورمه ای مقابل پانسیون خواهد بود .
هردو حاصرشدیم . طبق عادت و برنامه خوابگاه برای ترک پانیون ساعت زدیم . همان طورکه گفته بودند ماشین مورد نظر در مقابل درپانسیرن بود . راننده پیاده شد ودررا برای هردوی ما بازکرد . خانم اعلا یی هم جلو نشسته بود . پایین آمد و هردوی ما را بوسید . سوارشدیم وبه طرف مقصد حرکت کردیم . ازخیابان که مانند تونلی از درخت بود پیش رفتیم . به تجریش واز آنجا به خیابان ها و کوچه پس کوچه های پردرخت و ساکتی که محله اعیان نشین ها بود رسیدیم . کاخی بود با دورنمای بسیار زیبا با اتومبیل پنج دقیقه طول کشید تا از درورودی آن تا مقابل ساختمانش برسیم . بیشترشبیه به پارک بود . بزرگ و تا چشم کار می کرد پر ازگل وگیاه . داخل سالن شدیم دونفرازمحافظین کاخ مقابل ما تعظیمی کردند وما را به اتفاق همراهمان به داخل مشایعت کردند . لوسترهای تمام کریستال برق می زدند . فرش های نفیس از چهار قطعه صد متری یک دست،کل تالار را زینت بخشیده بود . وارد سالن بزرگی شدیم . آنچه من دیدم از اشیاء وکالاهای عجیب و غریب بود . گوشه ای از سالن مجسمه ای ‏بود از یک دوشس متعلق به دربارلوئی درکنار میز مشبکی از چوب بلوط که کار استادان همان دوره بود وکنده کاری های آن چشم را خیره می ساخت . در سمتی دیگر روی قفسه های عریض وکنگره دار بشقاب هایی از آثار هنر مندان ژاپنی و چینی با تقش و نگارهای رنگارنگ هم چیده شده بودند و درکنار آنها نمونه هایی ازکار میناکا ری های برنارد پالیسی هنرمند معروف گذاشته شده بود . از آنجا گذشته به یک سرسرای بزرگ رسیدیم که ته تالار بود، چهار پله بالا می رفت . در و دیوارها از بهترین اشیاء قیمتی که هرکدام متعلق به کشور خاصی بود، به چشم می خورد .
‏تعداد زیادی تا بلوهای گوناگون که بعضی از آنها نقاشی آب رنگ و بعضی مینیاتو ر بودند با یک نگاه فکر بیننده را به نفیس بودن اشیاء قدیم متوجه می ساختند . دربالای سقف لوستر بسیارزیبای خمره ای شکلی آویزان بود . پرده ها از مخمل ونوس فرانسوی عنابی رنگ با تصاویری ازگل های رز ابریشمین نمایان بود . همه جا اشیاء مختلف دیده می شد . قاب های چینی ،گلدان های مذهب کار ساکس و مجسمه ای از نوح سور دیده می شد . در حالی که خانم اعلا یی آنها را به ما نشان می داد و تعریف می کرد، به قامت بلند و قد خمیده اوکه دقت کردم می دیدم که از حیث قیافه نیز در شمار اشیاء ماقبل تاریخ درآمده . همه جا مثل سایه پابه پای ما همراهی مان می کرد . به هرشیئی که نگاه من به آن معطوف می شد، فوری شرحی ازنفاست و داستان آوردن آن به ایران و هدیه کردنش از فلان ملکه یا پادشاه یا رئیس جمهور آن کشور به صاحبش را بر ایمان شرح می داد .
‏در حین تماشا صالحه به من نزدیک شد وگفت : الی به قیافه خانم اعلا یی دقت کن . صالحه نیز مثل من فکر می کرد . وقتی به او دقیق شدم واقعأ مثل این بودکه او هم رفته رفته در میان اشیاء درون ‏قصر به صورت یک عتیقه درآمده بود . روی پیشانی صاف و سیقلی شده اش چند تار موی پریشان ریخته بود و از میان صورت گرد و آر ایش کرده اش دو چشم کوچک مثل نگاه صرافان رباخوار می درخشید .
‏رو به من کرد وگفت : حالا دیگر خسته شدید بفرماییدکمی استراحت کنید .
‏به همراه صالحه که هم گرسنه بود و هم تشنه به طرف سالن نشیمن هدایت شدیم . ائینه تمام قدی را مقابل خود دیدم . لباسی که من وصالحه برتن داشتیم اسپرت بود . کلاه وکیفمان راکه بیشتر ازهر چیز ما را شبیه به ماهیگیران کرده بود برداشتیم و روی یک آرمیچر لم دادیم . خانم اعلا یی که با هیجان آمیخت به احترام که حالت خاصی به لحن وگفتارش داده بود . گفت : اگر دوست دار ید بد انیدکه کجا تشریف آوردید باید بگویم که اینجا یکی ازقصر های ماست .

من بلافاصله به فکرفرو رفتم که کدام یک ازآنها می تواند باشد . چرا اسم نمی برد .
‏سپس رو به من کرد وگفت : امشب شام را به اتفاق ‏شاهزاده و یک نفر دیگر که دیدنش شاید برای هر دختری آرزو باتد . صرف خواهیم کرد .
‏من گفتم : اون شخص کیست؟ اما جوابی نشنیدم .
‏فقط گفت : شخصی که ازهرحیث لایق دوست داشتن آست . به طرف صالحه نگاه کرد وگفت : چطوره هان! دختر بانمک یه
چیزی بگو . چرا ماتت برده؟ حالااگردوست دارید خودتان را مرتب کنید . اینجا لباس خیلی زیاد است . آرایشگرهم هست . خیالتات ازهر جهت آسوده باشد .
‏من به خاطردیدارازملکه ترجیح دادم همان کاری را انجام دهم که پیشنهاد شده . صالحه گفت اگر قراراست که ازیک شخصیت دیدار کنیم من هم می پذیرم .
‏لباس هایمان را عوض کردیم . آرایش مختصری که فقط ماتیک صدفی بود زدم ودیگرهیچ . وقتی به آئینه نگاه کردم به خودم بالیدم و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم . زیرا خیلی زیبا تر از روز جشن انتخاب دختران شایسته شده بودم . لباس شبی بر تن کردم که خیلی برازنده من بود . یک پیراهن دکولته کوتاه مشکی از زیر و یک ربدشامبر بلند لمه نقره ای رنگ یقه هفت با آستین های بلند شمشیری که ازهر دو طرف بازو از مقابل تا نوک پا زربافت نقره ای یک دست داشت . و جوراب شلواری بسیارنازک مشکی به همراه کفش مشکی رنگ که در حین سادگی کاملأ زیبا بود . همه این ها انتخاب خانم اعلا یی بود . خیلی به من توجه داشت . با سادگی تمام مقابل خانم مذکور ایستادم .
‏گفت : مثل حوری ها شدی .
‏صالحه با یک لباس بلند همانندکنیزکان دربار عثمانی، لب های سیاهش را با ماتیک صورتی صدفی برق انداخته بود . ما به اتاقی رفتیم که با دو پله اختلاف سطح استخری با بدنه کریستال در آن دیده می شد . درکنار این استخر بیست متری یک تخت و یک مبل چرمی بزرگ راحت دیده می شد . آب استخرها فشاراز کف آن به بالا می آمد . طوری که منظره زیبا یی مانند آب معدنی هایی که از دل زمین می جوشد جلوه گر می نمود . من وصالحه مشرف به صحنه روی مبلمان سفید رنگ نشستیم . خدمتکاری با یک سینی طلایی که درآن دوگیلاس بلند بستنی ایتا لیایی قرار داشت از سمت چپ اول از صالحه سپس ازمن پذیرا یی کرد . خانم اعلا یی ازاین بستنی که در نوع خود بسیار خوشمزه بود وگویا توسط خلبان مخصوص صاحب منصب آن قصرکه دو روز در میان آن را به ایران می آوردند، ‏تعریف می کرد .وی میز انواع میوه ها با دیس زیبا یی تزیین شده بود . بادام زمینی های درشت و ترد که محصول مزرعه کشاورزان امریکا ازجمله کارتر بود قرار داشت . صالحه مشغول خوردن بود من هنوز شروع نکرده بودم که صدای ملایم موزیکی پخش شد . سپس دیدیم دختری با قد بلند وارد آب شد و پسری سیاه متعاقب او به آب خزید . دختر رقص پروانه در آب را شروع کرد . این منظره چنان ما را مات و مبهوت کرده بودکه صالحه قاشق بستنی در دهانش وامانده بود .
‏خانم اعلا یی گیلاس بستنی را به دستم داد . از او تشکرکردم سپس نمایشی دیگردرآب توسط یک اسب آبی تربیت شده با دختری سوئدی داده شد . غرق تقاشای این صحنه های هیجان انگیزبودم که وجود کسی را درکنارم حس کردم . سرم را بلند کرده تا ببینمش . با صدای مردانه ای گفت : ازرقص شنا خوشتان آمد؟ پشت دستش را به نیم رخ صورتم کشید وگفت چه پوست نرم و لطیفی دارید . به ناگاه تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد . نمی دانستم اوکیست؟ چه بگویم . چه کار بکنم . نگاهم با نگاهش تلاقی کرد .
‏گفت : الی چشم عسلی آره اگر اشتباه نکنم!
‏دستش سرد بود، وحشت تمام وجودم راگرفته بود . صالحه یک لحظه هم مرا نگاه تکرد . انگار که دررختکن یا درموقعی مناسب به او سفارش کرده بودند . چرا صالحه این طور مبهوت شده بود نمی دانستم . ریتم آهنگ عوض شد . نگاهم را دوباره به استخر انداختم یک دختر و پسر رقص تانگو در آب می کردند . و با حرکاتی خاص حباب هایی را به روی آب می فرستادند . صحنه ای تحریک انگیر بود . در این اثنا خانم اعلایی با قامت بلندش در پشت سرم قرار گرفت و با اشاره دست به خدمتکار یک گیلاس آب حیا ‏دست من داد و دهانش را به طرف گوشم آورد وگفت ایشان یرنس . . . . هستند . گیلاسش را به گیلاسم زد و به افتخار اشنایی مان گیلاسش را بلند کرد . من هرگز آب نخورده بودم حتی آبجو . نگاهی به صالحه کردم . دیدم جرعه جرعه از آبش را می نوشذ . آنگاه دوباره چشم در چشم من نهاد و من یک جفت ابروی مشکی و پرپشت راکه بر دو چشم درشتش حائل بودند، دیدم . اوکه خیره مرا نگاه می کردی به من نزدیک شد . گیلاسم را روی میز نهادم . من در سکوت عمیقی فرو رفتم . به او چه بگویم . نه!باید از او بیرهیزم و احتیاط کنم . دستم را در دست گرفت . مدتی با اشتیاق دست را در دست داشت . لب به سخن گشودم . و در باب دیدار ملکه مادر با او حرف زدم . درضمن صحبت هرلحظه اشتیاق بیشتری نشان می داد تا بداند از این کار رضایت دارم یا نه؟ دستم را رها نکرد . ناگهان در میان جمله ای،درست درمیان یک کلمه ، با اشتیاقی خاص مرا بطرف خود کشید . همانند تششع نوری از اتاق بیرون جستم و او متعاقب من بیرون آمد . گفت : چی شد؟
‏می خواستم فریاد بزنم : نه! با تمام وجودم احساس می کردم که باید فریاد بزنم : نه!لیکن در عین حال دریافتم که تلاشم بی فایده است . آتشی در دل من افکنده بود که تمام پیکرم را شعله ور می ساخت . می سوختم ، شعله می زدم . . . گریه می کردم . گفتم چرا مرا بو سیدی . می ترسم .
‏ناگاه مانند این که طفلی را بغل کند مرا در آغوش کشید . بمان غزالی تیز پای از وی می گریختم گرچه درون من وهمه وجود حقیقی من فریاد شعف بود و آواز می خواند و به اهتزار درآمده بود . تا آمدن ملکه یک ساعت باقی بود . من مست ازسُکر آبی که در وجودم رخنه کرده بود و به اقتضای سنی که داشتم هنوز هوشیاری خود را ‏حفظ کرده بودم .
گفت : المیرای عزیز! آن چه راکه درخرابه ای می جستی حال در کاخی خواهی یافت . اما درعوض تو ازسخاوت دوچشم بی همتایت برمن مضایقه نکن .
‏این وضع برایم رویایی بیش نبود . آیا دارن خواب می بینم؟ من او را شاه می پنداشتم که درمقابلم سر تعظیم فرود آورده بود . دستپاچه شده بودم ودنبال صالحه می گشتم . چشم به هرسو می گرد اندم ولی او را نمی دیدم . پرسیدم : دوست من کجا ست؟
‏گفت : اونیز راحت است . بیآئید به قسمت های دیگرساختمان سر بزنیم و آنجاها را نشانتان دهم .
‏دست سرد و لررانش را به صورتم گرفت وگفت : تو چقدر می لرزی .
‏دستم را در دست گرفت به تماشای اتاقی رفتیم که در ضلع شرقی کاخ که مخصوص خواب بود برد . خود را عقب کشیدم و از ورود به آنجا امتناع کردم . در مقابلم دربی مشرف به باغ بود آن را باز کردم و از اوخواستم کمی برای هواخوری قدم بزنیم . ساعت خفت و نیم بود . خوا خنک شده بود ولی من احساس سرما می کردم . آن روز اول مهرماه بود . نباید من به أن حد می لرز یدم . هم می ترسیدم و هم خوشحال بودم . احساس عجیبی داشتم . تا به حال کسی مرا نبوسیده بود . به خاطر احساس سرما دست هایم را به حالت ضربدر روی شانه هایم گذاشته بودم . چیزی نرم و گرم را بر شانه هایم حس کردم . بالا پوشش از پوست پلنگ بودکه خانم اعلا یی به دوشم انداخته بود که اودرهر قدم ما را همراهی می کرد . تعجب من ازاین بودکه چرا این خانم پشت سر شاهزاده درست با ده قدم فاصله حرکت می کرد . شاید رسمشان بر این بود . مرد محافظ دیده بودم ولی زن محافظ خیر .
لطافت و نرمی بالاپوش که بر شانه هایم انداخته شده بود صورتم را *نو ا زش * می داد . احاسش برایم بسیار خوش آیند بود . ده دقیقه قدم زدیم . شاهزاده همراهیم می کرد در حین قدم زدن حرف می زدیم .
گفت : شنیدم که از شهری تاریخی آمده ای . یکی دوبار از آنجا دیدن کردم . به علت گود بودنش در منطقه کوهستانی آب و هوای خوبی دارد .
‏ما بین صحبت هایش اشاره به من، پدر و مادرم و این که چه موقع به تهران آمدم، از تحصیلات ،از دانشکده و محل زندگی ام در تهران و غیره حرف زد . حیرت کردم که چطوردرعرض یک روز تمام داستان زندگی ام را می داند، به سالن برگشتیم زمان بسیارکنا می گذشت . پانزده دقیقه دیگر باید ملکه تشریف می آوردند . از آمدنش بیم داشتم ، سعی می کردم به نیامدنش امیدوار باشم . اما انتظار به پایان رسید و ملکه با چهار نفر گارد محافظ وارد شدند . به محض این که چشمم به اوافتاد قلبم فروریخت وشروع به تپیدن کرد . جلو رفتم . خیلی ساده نه تشریفاتی دست ملکه را بوسیدم . او بر پیشانی من بوسه زد .
‏در سالن پذیرا یی پشت مبل سلطنتی جای گرفت . آن شب عبدالوهاب «ش» مهمان بود و آواز می خواند . شام را به طور رسمی خور دیم . ازاین به بعدگفتگوها صورت خودمانی به خودگرفت . بعد از شام همه دور میز پوکر نشستیم . راستش را بخوامید من هیچ وقت پوکر بازی نکرده بودم و بلد هم نبودم . اما در شطرنج چرا بازیکن خوبی بودم . آن شب حواسم بیش از آنکه صرف بازی باشد متوجه صالحه بودکه چطور دست بازیکنان را نگاه می کرد . اوبا من محترما نه رفتارمی کرد . سراپایم را با دقت مورد مطالعه قرار می داد . نمی تو انستم حدس بزنم که اوچند ساله است با لباس های فاخر وگرانبهایی که بر ‏تن داشت طوری آرایش کرده بودکه سن واقعی وی معلوم نبود . از جدی بودن و ظرافت رفتار او خوشم آمده بود، احساس می کردم او نیز از من خوشش آمده است زیرا این را در دل خود نیز نسبت به او حس می کردم .
‏ملکه گفت : شب همگی بخیر بلندشد و به اتفاث همراهان و محافظینش که در سالن به انتظارش نشسته بودند و از یک نفرشان لباسش راکه کت بسیارزیبایی بود گرفت و پوشید وازعمارت خارج شد . من و صالحه و خانم اعلا یی و شاهزاده و عده ای دیگردرفاصله دورتر ایستاده بودیم و تا مقابل در او را بدرقه کر دیم . یک ماشین اسکورت جلو و ماشین ملکه دروسط و یک اتومبیل دیگرمتعاقب او حرکت کردند . رو به صالحه کردم که ما باید به پانسیون برگردیم .
‏خانم اعلا یی گفت : چه موقع رفتن است . اکنون ساعت دوازده نیمه شب است . همین جا بمانید،صبح شما را با ماشین می رسانیم . خانم اعلا یی دست مرا به مهربانی فشرد و مرا به اتاق خوابی که از قبل برایم آماده شده بود راهنمایی کرد . اتاق با عطرکریستیندیور معطر گشته بود .
‏گفتم : لطفأ صالحه را صدا بزنید تا بخوابیم .
گفت : برحسب یک قانون مندی برای استراحت فکرنمی کنید که این هم یک نوع تنوع می تواند باشد؟ تنهایی هم برای خود عالمی دارد .
‏اتاقم با روتختی پوست شیر، به اندازه ای طبیعی تزیین شده بود که در یک نگاه خود شیر را در نظر تداعی می کرد . آباژوری همرنگ قفسه کتاب ها درگوشه دیگر تخت قرار داشت . یک تلویزیون صفحه بدنایی بزرگ در دیوار جا سازی شده بود . هوای دامنه های سلسله جبال البرز با نسیم خنک خود در جریان بود . چنان لرزشی به بدنم ‏نشسته بودکه انگار وسط زمستان است . خانم اعلا یی شومینه مثلثی شکل راکه سبیار شبیه نمای یک کلیسا بود روشن کرد و از نور و گرمای أن آرامش نسبی به من دست داد . ایشان کمک کردند لباسم را درآوردم و لباس خواب زیبا یی را بر تنم کرد . از این لباس بوی عطری ه و س انگیزکه هرگز نظیر آن به مشاهم نرسیده بود برمی خاست و فضای اتاق را آکنده می ساخت . این عطر دریک لحظه چنان تمایلات و غر ایزم را تحریک کردکه پنداشتی همه عطرهای مرموزو افسانه ای را یک جا دراین اتاق گرد آورده ودرهم آمیخت اند تا اعصابم را متشنج سازند و تاب و توان ازکفم بربایند . نگاهی به خانم اعلا یی کردم . دیدم نه! مسلمأ این زن، زن خوبی به نظرنمی آید . این را حس کردم . او از آن حسی که ما بدان اخلاق و تقوی نام نهاده ایم، به کلی بی بهره بود . نه این که سنگدل یا بد نهاد بود،نه! به عکس وی تا سرحد افراط خوش قلب ومهربان و ملایم به نظرمی رسید وازهوش و عقل زیرکا نه ای نیز بهره داشت . خیلی کم حرف می زد و به هیچ یک از پرسش هایی که درباره او می شد جواب نمی داد . از نظر من یک زن خوب نبود، زیرا هیچ اثری از هیجان ما و احساسات و غر ایزی که یک انسان نوعدوست دارد دراو دیده نمی شد . در یک دستش لباس هایی راکه درآورده بودم قرار داشت و دست دیگرش به بدنه ویترین یاگنجه کتاب بود . به شکل یک بانوی پارسی پیراهن زیبا با نیمتنه ای خاکستری بر تن کرده بود وکلاه گردی با لبه بلند برسر نهاده بود . این لباس با زیبا یی خاصی که داشت در تن او خیلی بی مقدار جلوه می کرد . چشمان ریز انگیزش سراپای مرا مرتعش می کرد . به من نگریست درچهره اش هیچ نشانی ازعلاقه یا نفرت به من، شادمانی و یا خشم وجود نداشت . من به فکر فرو رفته بودم . مرا به خود آورد و گفت : نمی خو اهید استراحت کنید .
‏درحالی که خواب چشمان مرا فراگرفته بود . گفتم : نه می خواهم برگردم، فوری صالحه را صداکنید .
‏اوبه پریشانی وآشفتگی فراوان من پی بردکه وحشتی وجودم را فراگرفته است ، زیرا با أهنک مخصوصش که سعی برنازک کردن آن داشت گفت : چرا پریشان هستید .
‏بی اختیارخویشتن را به پای اوافکندم واشک ریزان فریاد زدم : خانم من شما را تا سرحد جنون دوست دارم ترا به خدا اتومبیلی فراهم کنید تا به خوابگاه برگردیم .
‏سخن مرا شنید و دوباره با نگاه انگیزش که همچنان از آن برق شیطنت می بارید و قلب مرا می آزرد، به من نگریست . آنگاه بازوان خود راگشود و مرا به گرمی در آغوش گرفت وبا خونسردی گفت : عجب! پس چرا زودتراین را به من نگفتید .
‏دستم راگرفت مرا به اتاق صالحه برد . درمسیرشاهزاده را دیدم که گیلاسی دردست داشت وتنها درسالن روی مبلی درست پشت اتاق من نشسته بود وشاید حرف های مرا نیز می شنید .
‏صالحه روی تخت دراز کشیده بود و دستش را به زیرزلفان پریشان خود برده بود . جامه اومنحصربه پیراهن بلند ونازک به رنگ طلایی بودکه فقط نیمی ازساق های بدون پوشش وی را می پوشانید . گفتم : صالحه بریم خوابگاه .
‏صریح گفت : این موقع شب الآن در پانسیون بسته است . تازه صبح هم حالشوندارم علت تاخیر ورودم را به خانم ایران توضیح بدهم . یکباره می گویم شب مهمان بودیم .
‏خانم اعلا یی گفت : فکرخانم سرپرست نباشید ازاین به بعد او به شما سخت نخواهدگرفت چون من ازشما پشتیبانی خواهم کرد . من گفتم : نه خیر نیازی به این کار نیست . خانم ایران مثل مادر ‏مواظب مان هست . من ازاودلگیرنمی شوم .
‏به هر حال حرف صالحه را قبول کردم که شب را در همانجا بخوا بیم . من و صالحه به اتاقی که مخصوص من بود برگشتیم . در همانجا به خواب رفتیم . وقتی که بیدارشدم چنین به نظرم رسیدکه این خاطره عجیب، خوابی بیش نبوده است . ساعت ازهشت گذشته بود . صالحه نیز غلطی زد و بیدار شد . اطراف را نگاه کرد هر دو خندیدیم . دیگر ترسی که شب داشتم از بین رفته بود . هردو بلند شدیم . ناگهان لای در باز شد و خانم اعلا یی تشریف آوردند . ضمن سلام وصبح بخیرگفت : دیشب خوب خوابیدید!
‏من احساس گرسنگی می کردم . خانم اعلا یی کمک کرد تا لباس هایم را عوض کنم . گفت : یک دوش گرم کسآلت شما را برطرف می کند . قبو ل کردم
‏بعد ازگرماااابه من وصالحه هردئ آماده شدیم وبرسرمیزصبحانه رفتیم . جلوتر ازما شاهزاده منتظر بود با دیدن من برق آسا بلند شد . او را دراین حالت ازنظرگذراندم . درهمان نگاه اول چنان دل من تپیدن گرفت وچنان حالم دگرگون شدکه حتی قدرت نگاه نیز ازمن سلب کردید . گلویم خشک شده بود وکلمه ای از آن بیرون نمی آمد . خدمتکار جوانی صندلی ام را عقب کشید و من نشستم . هنوز او ایستاده بود . سپس گفت : شب راحت خوا بیدید .
گفتم : بله .صبحانه شامل املت گوشت قرقاول وچیزهای دیگربود . ازبین این مخلفات من فقط به خوردن یک لیوان شیر وکمی املت اکتفا کردم . صالحه نیزهمین طور . شاهزاده نگاهش را ازمن بر نمی داشت . گفت : خوشا به حال آن کسانی که قلبشان می شکند . رحمت ‏خدا جز از شکاف یک قلب شکست نمی تواند به زندگانی کسی راه ‏یابد .
‏نمی تو انستم نگاهش نکنم . حجب و غرور زنانه خود را کنار گذاشتم و ازاو پرسیدم : من شما را به چه نام صدا بزنم .
‏خندید وگفت : در تمام دوره زندگی ام شیرین تر از این کلمه نشنیده بودم . تو مرا به هر نامی که دوست داری صداکن . اصلأ بگو های چطوره هان .
‏تبسم مردانه ای رخسارش را پرکرد . دستپاچه شده بودم .
‏گفت : سردی تو نسبت به من به سبب نالایقی من بود . از نامهربانی دیشب تو فهمیدم که پاکی چه نعمت بزرگیست . درس خوبی گرفتم . امروز برای امتحان طبع عالی و سخاوتمند تو صبحانه خود را با تو صرف می کنم اگر دوباره زیارتت نمی کردم و می رفتم، نمی تو انستم به کارهای روزانه ام برسم .
‏قدم جلو نهاد و پیشم آمد وگفت : تو ای پری ازسعادت حقیقی بی خبری . نمی دانی بهترین زندگانی کدام است . پس ازمن بشنو و در همین بوستان درنگ کن . بگذار طعم خوشبختی را بچشیم .
‏اینک من و اوکنار یکدیگر نشسته ایم . سر برداشته با منتهای غرور برچشمان وی نظر دوختم . عاقبت دانستم که مرا می پرستد . از بسیاری تعجب، قلبم متورم شده بود . مردد ماندم که چگونه رفتار کنم . . . دقایقی چند در این حیرت بگذشت و قلب من بر تورم خود می افزود . دیدم که این شاهزاده در آن لحظه از آن من است . به روی خود نیآوردم . اگر چه ضیافت دیشب درآن قصر پرشورو با نشاط بود ولی با لحظه فعلی فرق داشت . ناگهان به یک باره احساس کردم که به خوابی مانند خواب وبیداری فرورفته ام . چه لحظه عجیبی که با تمام زندگانی من برابری می کرد . نه! از همه زندگانی من بالاتر بود زیرا با جمله ای کوتاه گفت : تو باید همسر من شوی .
این یک حرف این یک پاسخ ساده بی سوال زندگانی مرا عوص کرد و جریان حیاتم را به کلی تغییرداد . خواست خداحافظی کند، که گفتم : من باید به دانشکده بروم و تمام روزرا درس دارم
‏موافقت کرد . بعد ازخداحافظی ازایشان مرا به همراه صالحه به خوابگاه رساندند . خانم اعلایی درطول مسیرصحبت می کرد واشاره به این که بالاخره موفق شدم .
‏گفتم : چطور؟
‏کفت : کودک من چیزی نپرس . بگذار شیرین ترین لحظه های ‏زندکیم را بچشم .
‏خواستم راجع به همسر ایشان سوال کنم با نگاه پرستی گرگفت : نجابت زیبا یی را تکمیل می کند . زیبا یی ستودنیست و باید آن را ستود . الی جان این مطلب مهمی است که بعضی ها روی آن خیلی حساسند .
‏به خوابگاه رسیدیم . راننده در را بازکرد و ما از ماشین پیاده شدیم . وقتی وارد پانسیون شدیم به کناردفترحضوروغیاب رفتیم و ساعت زدیم . خوا ستیم از پله ها بالابر ویم که خانم ایران را دیدم که با محبت بیشتراز روزهای قبل صدایم کرد ومرا بوسید .
گفت : دخترم ! عزیزم!هرچی احتیاج داشتی بگو به اتاقت بیاورند .
‏با احترامی بیش از حد معمول من و صالحه را تحویل گرفت داخل اتاق شدیم . گل ار کیده در سه زاویه اتاقم گذاشته شده بود . جزوه ها را برداشتم وسراسیمه به خانم اعلایی که بیرون به انتظار ایستاده بود ملحق شدم و به سوی کرج حرکت کر دیم . بیش از یکساعت دردانشکده کارنداشتم وقتی به طرف تهران در حرکت بودیم چون ماشین مورد نظر نمره داشت مشکلی که اتومبیل های . . .

دیگرداشتند ما نداشتیم، به خوابگاه رسیدم از خانم اعلایی خداحافظی کردم و یکسره به ناهار خوری رفتم . ناهار از فراوانی و کیفیت حدو حسابی نداشت، زیرا سفارش ها و غیره از بالا صورت گرفته بود، که دیگر دانشجویان هم بی بهره نماندند . بعد از صرف ناهار به اتاقم رفتم و تا ساعت شش عصر مطالعه کردم ولی افکارم مرتب روی شب گذشته و شب های دیگر دور می زد . چه روز طولانی ای بود . از شدت باران بی پایانی که از عص شروع به باریدن کرده بود کاسته می شد .
رگبار شدید اوایل مهرماه تخفیف می یافت . سروصدای روی شیروای خوابگاه به تدریج آرام می شد . اما هنوز باران نرم و ملایمی غالبا آنطور نرم می بارد که به نظر می آید، بند آمده است، من از پشت شیشه های اتاقم بیرون رانگاه می کنم . نه این باران تمام شدنی نیست . پرده ها را می کشم . چراغ ها را روشن می کنم . به درک اصلا خیال می کنم شب است . روی صندلی راحتی جلوی میزم می نشینم . افکار خود را دنبال می کنم . پی در پی در این خصوص می اندیشم که آیا این موضوع یا پیشامد نشان از خوشبختی من دارد یا بدبختی من؟ زیرا چنان ناگهان برایم پیش امد که واقعا نمی توانم چه اسمی را روی ان بگذارم . آن چنان ناگهانی و این چنین غیر منتظره . یادآن چشم های سیاهی که در زیر مژگان بلند مرا می نگریست افتادم . فقط توانستم این را بفهمم که آن چشم ها آن چنان عاشقانه در من خیره می شد در قیافه ای نه چندان جوان بلکه با اختلاف سنی بیش از بیست و دو سال از من فرار داشت . روی هم رفته رخسار مردانه اش برای جذاب و با محبت بود و صدای مردانه اش نیز مبهم و گرم . افکارم در این خیال سیر می کرد که چند ضربه به در نواخته شد . رفتم دستگیره در را گرفتم . . هنوز در را درست باز نکرده بودم که احساس غریبی چنگال در قلبم فرو کرد . در را باز کردم دهانم باز ماند با مطلبی کوانه که شما . . . . . . . . .
چنان از وجود او پر و لبریز شده بودم که همه چیز از یادم رفته بد . حتی به فکر نیفتادم که نباید او را این قدر پشت در نگاه دارم . و باید به او می گفتم بفرمایید داخل .
به هر حال او از خودش دعوت کرده بود . داخل اتاق می شد . از آستانه د رگذشت . ومن بی آنکه چشم از صورت او بردارم آهسته در را بستم . همین طور بدون انکه بدانم آیا بهتر است که من علت آمدن او را بپرسم یا نه؟ دست و پایم را گم کرده و مجذوب او شده بودم . درتس مانند کسی که به خواب مغناطیسی فرو رفته باشد برجای خود خشکم زده بود . خندید . خنده اش نیز گرم بود . چرا من از او خواهش نکردم که بنشیند . به طرف پنجره رفت وگوشه پرده را کنار زد . بیرون را نگاه کرد . باد پر زور و باران تند شده بود . اما شاهزاده اعتنا نکرد . گفت : پذیرایی طبیعت خشمگین بسی گوارتر از پذیرایی دختران سنگدل است .
فکر کردم باید چیزی در جوابش بگویم . به او نزدیک شدم . در نظر دختران جوان عادتا مردی چهل و پنج ساله و یا کمتر خیلی پیر و سالخورده جلوه می کند . ولی من نه، به سن او کار داشتم و نه به موهای جو گندمی اش . به قدری به او نزدیک شدم که این بار او نفسم را حس می کرد .
ناگهان فریادی از شوق برکشیدم که ای نیمه اسمانی جان من! دوستت دارم . اگر هنگامی که به خواب رفته باشم با سر انگشت خود رشته عمرم را بگسلی بار دیگر د رآغوش تو چشم خواهم گشود . دست هایش را دو رگردنم حلقه کرد و سر بر شانه ام گذاشت .
گفت : منتظر کلمه ای بود م که شنیدم . خیالم راحت شد .
سرانجام شاهزاده پیش از آن که اتاقم را ترک کندگفت : دوست داری بار دیگر پیش تو بیایم؟
گفتم : اگر خانم ایران اجازه بدهند که دادند مانعی ندارد . اما اگر زیاد مزاحم شوید بیرونتان خواهم کرد .
در میان موج خنده من انگشتری با سه قیراط جواهر به انگشتم کرد و یک خودکار و خودنویس طلا با مارک پارکر به دستم داد و از پله ها پایین رفت . از پشت پنجره او را با محافظینش دیدم که در اتومبیل مشکی رنگی سوار شد و حرکت کرد . فردا نیامد . پس فرداهم نیامد . د راین دو روز من خیال کردم که او دیگر نمی آید نه این که من میل داشتم و اینطور خیال بکنم . این خیالی بود که به سرم می زدو ناراحتم می کرد . حالا که قول داده بود بیاید باید به قولش وفا کرده باشد . در این دو روز فقط یک بار تلفنی حرف زده بودیم، آن هم کوتاه . روز سوم آمد . از دم در شروع به خندییدن کرد . همان خنده هستی سوز .
گفت : شما را منتظر گذاشتم . ، اگر می خواهی از من اعتراف بگیری اکنون آن موقع فرا رسیده است . آری اعتراف می کنم که بدونه تو نمی توانم زندگی کنم . همه جا چشمان ترا می بینم .
با این حرف ها به وسط اتاق می رسد . به اطراف نگاه می کند . به دری که سه روز پیش از آن داخل شده بود خیره می شود . چشم ها را به من دوخته نزدیک تر می شود . صورتم را در دست هایش می گیرد . چشم هایم را می بوسد .
اضافه می کند : آیا چیز مورد علاقه ای داری که همراه خودت بیاوری؟

  • جز کتابهایم دیگر هیچ .
    خانم سرپرست وارد می شود .
  • دستور می دهم که در اولین فرصت کتابها را برایتان بیاورند . من بارانی سفیدم را که برادرم برایم خریده بود به تن می کنم و دست شاهزاده را گرفته از پانسیون خارج می شوم . جلوتر از من صالحه در ماشین لم داده بود . من پانسیون را به قصد یک زندگی جدید ترک می کنم . و خانم ایران اشک هایش را بدرفه راهم می کند . زیرا بازرسی کل خوابگاه های دولتی تهران را به او داده بودند .
    ناهار را در جمع خودمان صرف کردیم . دیگر نمی ترسیدم . صالحه درسالن پذیرایی پا روپا انداخته و مانند مجسمه خشک شده ای مرا برانداز می کرد . بلند شد وعر ض احترام کرد . جای تعجب بود با خود گفتم : این آداب و رسوم درباری را کی فرا گرفته . مانند یک پرنسس رفتار می کرد . وقتی پیشش رفتم به آرامی گفتم : تو چقدر عوض شدی .
    او اصلا خنده هم نکرد . دختره پاک شستشوی مغزی شده بود . خانم اعلایی به آرامی گفت : دستو ردادند . شما به عنوان بانوی خانه تمام اختیارات را داشته باشید . اگر دستو رمی فرمائید خدمتکاران را عوض کنید و یا دکور اینجا راعوض کنید امر خواهید فرمود .
    شاهزاده دم گوشم نجوا کرد : دوست دارم شب و روز در جوار عزیزم باشم که اگر راز وجود نازنینش فاش شود متحمل مشکلاتی جبران ناپذیر خواهم شد .
    من نیز تدریجا بدو علاقه بسیار یافتم، چنان که اندک اندک موضوع ازدواج ما از صورت یک امر شفاهی زور کرده وبه صورت توافق قلبی در آمد .
    ما با یکدیگر نامزد شدیم . در این هنگام ظاهرا خوشبختی و آرامش آینده من تامین شده بود . ما یا خارج از کشور بودیم و یا درشمال و بقیه روزها من با معلم موسیقی داشتم و با کلاس زبان و یا در دانشکده بودم . تنها دلخوشی من صالحه بود که زندگی مان از اول به هم گره خورده بود .
    روزی خانم اعلایی با نکته سنجی هر چه تمام گفت : یکی از عادت های شاهزاده انعام ندادن به افراد زیر دست و رد تقاضای نقدی هست . این شیوه را به خاطر ولخرجی های زیردستان و یا این که به یک باره به طور مداوم از شر دادن انعام ها خود را رهاساخته باشد انتخاب کرد . هر چند که همه کلمه خاست را بر پیشانی ایشان حک کردند . ولی گفته شما فرق می کند . الی جان خوشحال می شوم اگر هب شاهزاده بگویی که حقوق ماهیانه من را دو برابر کند . راستی تولد شما هم نزدیک است . چرا نمی خواهید این ملک را به نامتان کنند .
    خانم اعلایی با بیان این مطالب بار سنگینی را بردوشم نهاد . هر چند که من درمحور پاره ای از مسائل اقتصادی تجربه نداشتم ولی این خود خالی از لطف نبود که بتوانم دراین خصوص فکر کنم . بیشتر به خانم اعلایی فکر می کردم . با تمام رازداری هایش نسبت به شاهزاده و به ظاهر صمیمیتی که بین آنها می دیدم جرات نمی کرده است خودش تقاضایی را از او بکند .
  • آیا تا به حال تقاضای کتبی از ایشان کرده اید؟
    گفت : هرگز .
    ده روز به تولد من باقی بود . افکارم از گفته های خانم اعلایی بسیار مغشوش بود تا این که به نحوی باید مورد پیشنهادی خانم اعلایی مطرح شود . زمان لحظه به لحظه سپری می شد . یک روز شاهزاده گفت : روز تولدت را به فرانسه خواهیم رفت و سه روز را در ساحل نپس سپری خواهیم کرد .
    گفته های خانم اعلایی همچون پوتکی در مغزم صدا می کرد . دراین فکر بودم که به نحوی موضوع را مطرح کنم . ولی شاهزاده به ناگاه گفت : الی جان تو که اینجا نخواهی ماند . چون به فکر فرداهای بهتری برای تو هستم . ملک فرانسه را به عنوان هدیه تولدت به نام تو کردم . خودت را برای یک سفر شیرین آماده کن . اینجا بود که من از طرح پیشنهاد خانم اعلایی را جع به قصر مسکونی ام منصرف شدم و گفتم : خانم اعلایی تقاضا کردند که حقوق ماهیانه اش را دوبرابر افزایش دهید .
    گفت : این پدرسوخته هم دوست دارد از آب گل آلود ماهی بگیرد . چرا به خود من نگفته؟ بعد از این که از فرانسه برگشتیم .
    یک روز تلفنی به من اطلاع دادند که برادرم ادریس از آمریکا برگشته وبه خوابگاه رفته است و سراغ مرا گرفته، وبی صبرانه آرزوی دیدار مرا دارد . جواب خواستند به او چه بگویند .ز طرفی بین من و شاهزاده مسائلی مطرح بود که نباید به بیرون درز پیدا می کرد، من مانده بودم که چطور با این جو حاکم بر اوضاع که اینک بوجودآمده روبرو شودم اگر بگویم که من نامزد چه کسی هستم . واکنش او درمقابل مطلب فوق چه خواهد بود . نمی دانستم چه باید بکنم . اگر نمی گفتم پس باید سرم را به زیر افکنده، راهی منزل برادرم می شدم . ولی دلم برایش خیلی تنگ شده بود، طاقت نیاوردم . جواب دادم که همانجا باشد تا من برسم . یادداشتی نوشتم و به خانم اعلایی دادم . راننده ام مرا به پانسیون رسانید . وقتی ادریس را دیدم یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتیم . و مدتی دراز گریستیم . سپس از سفرش به آمریکا صحبت کرد وموضوع های مختلف دیگر منجمله اختلاف من و همسرش که باعث شده بود من منزلشان را ترک کرده و در پانسیوه زندگی ک

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!