رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

خلاصه رمان : این داستان روایت زندگی زنی است که در یکی از روستاهای آذربایجان دوره سپاهی دانشی را گذرانده و پس از قبولی در دانشگاه برای زندگی و تحصیل به تهران می رود. او در دوره دانشجویی نامزد ‘دختر شایسته’ می شود و در این مسابقه رتبه اول را به دست می آورد. پس از این انتخاب, او پایش به دربار باز می شود و مسیر زندگی اش تغییر می کند و…..

افسانه عمرم آورد خواب
عمری که نبود خواب دیدم
در سیرگذشت روزگاران
افسانه به پیچ و تاب دیدم
ازحاصل عمرمن چه پرسی
من دسته گلی بر آب دیدم
نگاهش را از من برنمی دارد . چقدر هم زیبا ست . از داخل کتابی که در دست داشت یک ورق به زمین می افتأد خم می شود آن را بر میدارد . باز نگاهم به او خیره می شود . انگشتانش را لای موهای انبوهش فرو می برد و از پیشانیش به عقب می زند، با نیم نگاهی دوباره به من نظرمی دوزد . چقدر به نظرم آشنا ست . او راکجا دیده ام . زنی به این زیبا یی چه دلرباست! آه چرا یادم نمی آید . خجالت راکنار گذاشته ، قدم به جلو می گذارم . از او اجازه می خواهم تا درکنارش روی نیمکت بنشینم . از لابلای کتابچه اش دوباره همان ورق شبیه پرواز کبوتر به موج افتاده به زمین می غلتد،کمکش می کنم ، آن را بر میدارم و به او می دهممی گویم مثل این که این ورقه همچون پرنده دوست دارد پرواز کند . حالا چی هست؟ . !‏آهی می کشد و می گوید :
‏_ این دفترچه خاطرات من است خیلی وقت پیش شروع به نوشتنش کرده بودم چند روز قبل به طور اتفاقی چشمم به آن افتاده بی اختیار چند صفحه اش را ورق زدم . از یادآوری سرگذشتی که داشتم دلم سخت فشرده شد . خواستم پاره اش کنم و دور بریزم ولی نمی دانم چرا به خواندش راغب شدم . امروز دلم گرفته بود . به پارک آمدم و بقیه خاطرات را همان طور که می بینید مطالعه می کنم که به قول شما ورقش در حال پرواز است آن هم نه به طرف بالا بلکه به جای سعود، سقوط می کند .
‏می گویم اگراشکالی ندارد اجازه دهید نگاهی گذرا به این نوشته بکنم .
سکوتش باعث می شود ازنزدیک ،چشمان عسلی او را که درآن گاه به گاه برقی مرموزو عجیب می درخشید،تماشا کنم . ناگهان روحم به وجد می آید می پرسم الی جو اب می دهد، بله شما اسم مرا از کجا می دانید . خودم را معرفی می کنم . به شوق می آید همدیگر را در اغوش می گیریم . لحظه ما رنگ می گیرد . او همان طور زیبا ست . قد بلند با همان هیکل متناسب در پوششی متین با صدایی ملایم و آهنگی نرم
‏می گوید : دوست خوبم چه تصادفی!
‏قیافه ناراحت به خود می گیرد . از این که مرا نشناخته ، متاسف می شود . می گویم من هم مثل شما . زمانه عوض شده به قدری مشغله فکری پیدا کردم که حتی خودم را هم فراموش کرده ام چه رسد به المیرای زیبا یی که عزیز ترین دوست من است . نه! اگر اشتباه نکنم چون زیباتر شدی به همین علت نشناختمت .
‏می گوید : اغراق می کنی من دیگر پیرشدم .
گفتم : شکسته نفسی نکن باز هم همان هستی که اولین بار دیدمت . یادت هست در استخر، تمام زنان و دوشیزگان به تماشای اندام موزون تو در حیرت مانده بودند؟
‏آری او اندامی داشت که پنداشتی مجسمه مرمرین را یک پیکرتراش خلق کرده باشد . بدنش از هرچه فکرکنی لطیف تر بود چنان نرم و لغزنده که گویی از آب روان پدید آمده باشد . او همچون ماهی بود به خمین خاطرنگاه ها بدو معطوف می شد . مخصوصأ طرز راه رفتنش که ازهمه عجیب تر بود . شیک و تند . نگاهش می کنم اونیز با یاد گذشته مرا بر انداز می کند . بینی خوش فرم او در چهذه گندم گونش زیبا یی خاصی را به لب های برجسته اش می بخشید .
‏می پرسم : در این مدت کجا بودی ، چه میکردی ، تعریف کن .
می گو ید : داستانش درازاست .
‏حال من با او بودم با او که تمام دوران تحصیل را با هم سیری کرده بودیم . اکنون بعد ازچندین سال جد ایی درگوشه دنجی از پارک ساعی روی نیمکتی نشسته و صحبت هایمان در محور سرنوشتی که رقم خورده بودء دور می زد . باز، زیباست وکمی هم جا افتاده . انگ همین دیروز بو د که تمام جراید و رسانه های گروهی کشور،او را به عنوان یکی ازکا ندیدهای دخترشایسته ایران معرفی می کنند وهمه به داشتن دوستی با اوبرخود می بالند و برایش دست و پا می شکنند از او امضاء می گیرند، عکس می گیرند و عکس هایش را از مجلات برش میدهند روی جلد دفترها وکتاب هایشان را با آن زینت می دهند وبا آب و تاب تمام شرح شخصیت او را زمان به زمان می رانند . از حالش میپرسم میگوید ازکجایش تعریف کنم تو که درکارت استادی اگر ان را بنویسی به قول قدیمی ها داستان هزار و یک شب است . اشک در چشمانش حلقه می زند . با چرخش نگاهش از سویی به سوی دیگرفرو میزید و میگوید :
‏_ یادت مست در شروح کارت دنبال ان دختر شهرستانی که اغفال شده بود واز شهرستان به تهران گریخته بود دنبالش می دویدی تا یک داستان واقعی برای مجله ات بنویسی؟ و پیش سردبیر مجله اظهار وجود کنی؟ و برای خودت جا بازکنی؟ هان! حالا می توانی بدون زحمت یک سرگذشت زنده را بنویسی . مستند مستند زیرا خودت شاهد زندگی من بودی چه ن با سرنوشت من کمابیش أشنایی بهتر می توانی بیان واقعیات را خلق کنی . زیرا با داستان های خیالی و تخیلی فرق می کند .
‏می پرسم : اکنون چه کارمی کنی،کجا زندگی می کنی، چند تا بچه داری و . . .
‏می گوید : امروز با دخترم برای انجام کاری بیرون آمدم او مقداری باید معطل می شد لذا خودم را در پارک مشغول کردم تا با او برگردم وکمی هم از طبیعت استفاده کنم .
مگر دخترت خارج ازکشور بود؟ ‏بله .
‏دفترش را با خواهش و معذرت می گیرم و بازمی کنم . دست خطش چندان خوب نیست ولی گفتاری شیوا و بیانی زیبا دارد . رازی در آن نهفته است که ترس از فاش شدنش دارد . شرحی از دفتر خاطراتش می دهد و من سراپاگوشم .
‏می گویم : به طوری که اطلاع داری طبق شیوه کارم یک شنونده هستم، باورکن با همه وجودم گوش می کنم . مطمئنأ اگر مطالب جالبی داشته باشد کتابش خواهم کرد
‏من در هنگام صحبت با إلی به تک تک اعضای صورتش توجه داشتم و او را که در دوران تحصیل دیده بودم با وضعی که اکنون داشت مقایسه می کردم هنوز هیچ فرقی باگذشته نداشت . همان طور زیبا بود . اگر زیبایی الی را مکررأ به زبان می رانم به خاطر این است که اگر او زیبا نمی بود کاندیدای دختر شایسته ایران نمی شد . در پس زیبایی اوقلب مهربان و بی کینه ای قرار داشت . اگرچه سالها از اودور بردم ولی با دیداری دوباره با تمام وجود احساس می کردم که باز در همان دوران نوجوانی هستم زیرا صفا و صمیمیت او همان بود که دیده بودمش . در اواسط محبت های او با کوچک ترین مکثی یک هیجان وکشش خاصی مرا تکان می داد . مجبور می شدم بپرسم که دیگر چه شد؟
‏از او دعوت کردم به منزلم أمده تا با صرف یک فنجان چای دنباله داستانش را بگوید .
‏می گوید : من وقت ندارم و نمی تو انم دعو ت شما را بپذیرم . زیرا بسیار محدود هستم به قدری که شاید همین حالا همسرم همانند سایه یا شبهی در پشت سرم باشد . حتی برای آوردن فرزندم ازمدرسه تا به خانه برایم وقت می گذارد .
‏پس از او تقاضا می کنم که اگر دوست داشت باشد دفترش را به منزل برده، مطالعه کنم . تا سرنوشتی را که خداوند به زندگانی این موجود ظریف رقم زده ورازهای نهانی راکه در قلبش مدفون ساخته، بیرون بکشم و هرچند گاه با دیداری تازه سخنانش راکه مانند ترانه ی دلکشی که ازسادگی وسلامت روزگارکهن حکایت داشته و نواخته می شد . با آن آمنگ صدایش که دل را در برو می گشاید و مرا در سرچشمه ای زلال شستشو می دهد، بنویسم و در ارتباط با دفترش اثری راکه دوست دارد به یگانه دخترش به یادگار بگذارد تهیه کنم . من نام دوستم را که المیرا می باشد به مخفف الی صدا می زنم . او اصرار دارد که رازنهانش را به کسی نگویم.
‏رو به من کرد وگفت : راست بگو . قول بده که اگرهمه راگفتم جز یک نوشته که برای دخترم به یادگار بماند دیگر به کسی چیزی نگویی ‏حرفم را تکرار کردم و به او قول دادم که اطاعت کنم . خواست أن راز نهان را بگوید زبانش برگشت حرف را عوض کرد و از این که کتابچه اش دست من بود به فکرفرو رفت . دریافتم که تمام گفته هایش را در این دفتر نوشته است .
‏گفتم : از چهره ات پیداست . می فهمم که راستش را نمی گو یی . زبانت برگشت اشتباهأ چیزی راگفتی . آخر فایده این همه پنهان کردن چیست؟
‏گفت : اگرمی بینی بعد از مدت های مدید سکوت را می شکنم . سکوت به معنای رضایت نبو ده، بلکه فرصتی هم برای شکایت نبرد من هم شخصیتی بودم که بخاطر نوع تربیت و نجابت ذاتی ای که داشتم نمی تو انستم شکایتی داشته باشم .ز همچنان سرش را در بین دستانش گرفته بود،با آمنگ نرمش ادامه داد :
‏_اگر تا به حال به کسی چیزی نگفتم به خاطر این است که می ترسم جان دخترم به خطر بیفتد . پس اول از دفترم شروع کن و هر کجا به پرسش مطالبی نیاز بود حضوری یا تلفنی از من بپرس تا این نوشته هاکامل تر شود .
‏به اوگفتم : اگربه صو رت یک کتاب جالب درأ مد اجازه می دهی چاپ شود .
گفت : باید فکر کنم .
و این دفتر چین ورق خورد . . .

دوره شش مامه آمورش سربازی من به عنوان سپاه دانش در عجب شیر بود و بعد در دهی به نام گرخ گولاخ خدمت کردم . فرزانه دوست صمیمی من که از اول ابتدایی با هم بودیم خوشبختانه جزو هم دوره ی سربازی من نیز بود . من و او در منزل کدخدا نعمت خان اطاقی را اجاره کرده بودیم . نه نفر شاگرد در کلاس اول و پنج نفر هم در کلاس دوم بودند . که این چهارده شاگرد در یک کلاس در دو ردیف می نشستند . فرزانه کلاس سوم و چهارم را تدریس می کرد . پسری به نام بهرام که از تهران آمده بود معلم کلاس پنجم بود . حسین «ب» نیز از تبریز که سپاه بهداشت بود در یک خانه ی قدیمی دو اتاقه، بهداشت ده را بر عهده داشت.
اولین روز آموزگاری خود را با شرایطی آغاز کردن که دو گروه در یک کلاس بودند . اگر برای کلاس دومی هال تدریس می کردم اولی ها با توجه به مبتدی بودنشان و عدم اشنایی به دروس برایشان سخت می شد . شاید نزدیک به یک ماه طول می کشید که من آنها را به طرز برخورد و آموزش تربیت کنم . به هر حال اداره ی چنین مقطع تحصیلی با دومی ها بسیار مشکل بود ولی چاره ای هم نبود چون کلاس کم داشتیم و ناچار باید به طریقی کنار می آمدیم . طبق برنامه ی هفتگی که مرتب انجام می گرفت، معلم بهداشت هفته ای یک روز به نظارت محیط مدرسه و واکسیناسیون و دیگر موارد بهداشت بچه ها رسیدگی می کرد . فرزانه به همراه یکی از شاگردانش که خیاطی بلد بود، عصرها به تعلیم خیاطی برای اولیا می پرداخت و اگر زایمان در ده صورت می گرفت به اتفاق معلم بهداشت آقای حسین «ب» به منازل آنان رفته و کمک می کرد . او در مدت سربازی در آن ده سه فرزند به دنیا آورده بود .
در این میان من به عنوان مدیر مدرسه که با اعضای پرسنل آن به بیست و شش نفر می رسیدیم، خدمت می کردم . اغلب اولیای خوب دانش آموزان با محبت شان ناهار و صبحانه و شام ما را که شامل نان خانگی با عطر گندم دیمی و گاهی پنیر، شیر و سرشیر همراه بود تقبل می کردند . در هفته دختر کدخدا نعمت خان تخم مرغ های تازه را از قلم نمی انداخت، چرا که اغلب اهالی ده دامداری داشتند . بهرام اجاره نشین منزل دختر کدخدا نعمت بود . بعد از مدرسه به کشاورزان سواد می آموخت . دو هفته در میان وقتی به دیدار خانواده ام می رفتم فرزانه بار سنگینی از کره، پنیر و چیزهای دیگری را حمل می کرد . در تمام مدت سپاهیگری از هیچ کوششی برای هدایت شاگردانم دریغ نکردم . دانش آموزان من مانند فرشتگانی بودند که انسان ممکن نبود بتواند روح و جان این پرندگان زیبا را بیآزارد . سال تمام می شد و من دستم هرگز برای تنبیه به روی انان بلند نمی شد . بعد از درس فرصتی را برای گردش علمی اختصاص داده بودم و این شامل تمام بچه های مدرسه می شد . اکنون که به گذشته بر می گردم و خاطره ای را که در ذهنم شکل گرفته از نظر می گذرانم دو شاگرد داشتم که با هم خواهر بودند . یکی از خواهران بعدازظهری بود و همیشه دیر به مدرسه می آمد . و من همیشه او را سرزنش می کردم تا اینکه یک روز خواستم او را با خادم مدرسه راهی منزلشان کنم که گریه کرد و گفت : خانم اجازه آخه می دانید چرا به مدرسه دیر می آیم؟ گفتم بگو . او گفت آخه خواهرم و من فقط یک جفت کفش داریم من اینقدر منتظر می مونم تا او برگردد ومن کفشهایش را بپوشم و به مدرسه بیاپم و من هنور هم اشکهای گرم شاگردم دلینا را که بر پهنای صورتش فرو می ریخت حس می کنم . اکنون که سالها از آن روزها می گذرد اگر کسی از فقر حرف بزند من صدای آن شخص را نمی شنوم بلکه آن را حس می کنم . و روزهای قبل را با تحسر و تاثر به یاد می آورم . می بینم پیش از این دنیا برای من مسکنی موافق و جایگاهی مساعد بود . عمر من چقدر به خوشی و آرامش می گذشت . امروز آن خرمی و آسودگی سپری شده، همه چیز در نظرم حزن انگیز، غیر موزون، نامتناسب و ملال آور شده است .
‏چنین روحیه ای باعث شده که اغلب اوقات به هنگام بیکاری ام قلم را دردست گرفته و خاطرات دوران گذشته را که گوشه ای از تاریخ زندگی من است به روی کاغذ بیآورم . بعد ازگرفتن پایان خدمتم تصمیم گرفتم به اتفاق برادرم به تهران آمده و دنباله ی تحصیلاتم را از سر بگیرم . زیرا قبل از سربازی اولین شکست کنکور را تجربه کرده بودم . اولین سفرم را به شهر بزرگ تهران که درباره ی آن تعریف و تمجید های بسیاری شنیده بودم به یاد می آورم . قطار مرا با شادی و هیجان و شوق بسیار به سوی آرزوهای دوردست می کشاند و لحظه به لحظه پیش می رفت . می رفت تا سرنوشتم را با آرزوهایم پیوند دهد . شب را تا صبح بیدار بودم . با تمام سادگی و غرور و کنجکاوی از قطار پیاده شدم .
برادرم گفت : خوب این هم تهران، بدو که برویم . اکنون زن داداش بی صبرانه منتظر ماست .
کنجکاو بودم . چشمم به هر سو دور می زد . همه چیز توجه مرا به خود جلب می کرد . شلوغی راه آهن، رفت و آمدهای مردم که در هم می لولیدند . دخترها و پسرها دست در دست هم، دوش به دوش با بی قیدی تمام قدم می زدند . تمام این مناظر را از مسیر راه آهن تا خانه ی برادرم شاهد بودم . بله شهر بزرگی که تهران بود محل اقامت من شد . در خانه ی برادرم اتاقی در اختیارم گذاشتند . بعد از دو روز در دبیرستان خزائلی در خیابان شاه آباد در کلاس کنکور ثبت نام کردم . این مدرسه را فرزانه معرفی کرده بود . زیرا خودش در آنجا ثبت نام کرده بود . از آنجا که فرزانه پدرش کارمند راه آهن بود به تهران منتقل شده بودند . اگر فرزانه در تهران نبود امکان نداشت من حتی اسمی از تهران را به زبان بیاورم . من و فرزانه اغلب روزها را با هم می گذراندیم . با هم به کلاس می رفتیم و روزها و شب ها در منزل برادرم و یا پیش پدر و مادر فرزانه با هم بودیم . گاهی آنها از خانواده ی برادرم دعوت می کردند که شام یا نهار را منزل فرزانه مهمان باشیم . این دوستی به حدی صمیمی و نزدیک بود که فکر می کردم یک روح در دو بدن بودیم . هدف من از زندگی کردم به دور از پدر و مادر فقط تحصیل بود . با وابستگی های شدیدی که به خانواده ام داشتم دلم برای آنها تنگ می شد . شغل پدرم زرگری و مادرم فرهنگی بود . از نظر یک اولاد و شاید از دیدگاه من مادرم در شایستگی و فداکاری نمونه و یا بهتر بگویم او را یک الگوی خوب می دانستم . یکی از خصوصیات بارز مادرم گذشت از خطاهایی بود که پدرم مرتکب می شد که ما برادرها و خواهرانم اغلب شاهد آن بودیم . من چهارمین دختر خانواده بودم . یمی از برادرانم یاشار حقوق خوانده بود و برادر بزرگترم که پیش او زندگی می کردم، خلبان بود . یک روز دلم سخت هوای خانواده ام را کرد و خواستم برای اولین بار برای مادرم نامه بنویسم . دست خطم را از مادرم به ارث برده بودم و بسیار بد خط شروع به نامه نوشتن کردم :
مادر خوبم! دوست دارم در این نامه با هم سفری به گذشته داشته باشیم . بلند شو سری به جواهر فروشی پدر بزنیم که حتما باز مشغول در آوردن النگوی یک بیوه زن چاق و چله است یا به بهانه ی گیر کردن انگشتری در دستش با لمس و ور رفتن با دست و بازویش جگر هر شوهر مرده ای را آب می کند . مادرجان! اگر خسته نشدی یه سری هم به میخانه ی دایی علی بزنیم . خوب باز که سیاه مست با لپ های سرخ و چشمهای سنگین تو را ورانداز می کند و می گوید این زن پدرم را دراورده است و تو از همسرش دفاع می کنی . مادر! دلم برای خواهرانم تنگ شده، مامان فرزانه به شما پیغام داده بگویم که موقع برداشت محصول انگور، پیش شما آمده و در باغ خانه سماور ذغالی را با صدای ساز نوایش علم کنی و به قول خودش چایی چاق کرده و از گذشته ها حرف بزنی . من در این جا خیلی راحت هستم و ادریس از هیچ محبتی فروگذار نیست ولی هزینه ی زندگی در تهران بسیار سنگین است . به پدر بگو پول زیادی برای ادریس بفرستد تا من بیشتر از این در رفاه باشم . دیگر حرفی ندارم، اگر هم کار واجبی داشتم تلفنی با هم صحبت می کنیم .
خدانگهدار .

نامه را تمام کردم و دوباره خواندم . کوتاه بود و مفید . هم دست روی دل مادرم گذاشته بودم که دون ژان بودن پدرم دلش خون بود و هم تقاضای پول بیشتری کرده بودم . بعد فکر کردم نامه ام چقدر سرسری نوشته شده بود . اصلا بویی از ادبیات نمی داد، ولی چاره نبود . جز این نمی توانستم بنویسم . بعد از مراجعت من به تهران یکی از خواهرانم با یک پزشک اهل کرمانشاه ازدواج کرده بود و خواهر دیگرم که فرهنگی بود با همکارش نامزد شده بود . شرایط سنی من به عنوان یک نوجوان که دوره خواب وخیال، عشق و افتخار و سادگی و غرور بود همه چیز را در نظرم پاک و منزه می نمود . دراین سن عالم را پاک و بی آلایش می پنداشتم و کم کم خود را با محیطی که مرا به آینده سوق می داد وفق می دادم . دیری نگذشت از هرسو خواستگارها آمدند، به همه جواب رد می دادم . چرا که دوست داشتم بعد از اتمام تحصیلاتم ازدواج کنم . من ازدواج را یک سد و مانع ادامه تحصیل می پنداشتم . فرزانه هم همین عقیده را داشت ولی نسبت به زیبایی اش اهمیت خاصی قائل بود . او قدی کوتاه و موهای بلند مشکی داشت بسیار سبزه رو بود . در مسابقه بلندگیسو شرکت کرده و نفر اول شده بود . وقتی که عکس او را درمجله بانوان و زن روز دیدم به او تبریک گفتم و با به به چه موهای قشنگی داری! گفت موهایم را برای شوهرم فرش خواهم کرد . با این تفاسیر روزها می گذشت و زمان سپری می شد و ما شاد و مغرور از جوانی اغلب اوقات با هم بودیم . یکی از روزهای گرم تابستان به درخت بیدی که برگ هایش بیشتر از دل محزون من افسرده بود تکیه داده بودم، و به غروب غمزده کوهستان به شهر فرزانگی و تاریخی که زمانی محل زمامداری امپراطوری ها و قلمرو تاخت و تاز مغول ها و هلاکوخان ها بود . . . فکر می کردم . و به گذشته نه چندان دور، به دوره سربازیم، به پایان یک روز قشنگ که از مدرسه و بچه ها جدا شده بودم . درکنار افق الهه غروب از بالای تخت نیمرنگ خود تبسم کنان جهان آرام را بدرود می گفت . فکر گوسفندان خواب آلود در سایه روشن شامگاهان از میان چمنزارهای پهناوری که به سوی خوابگاه خود می دویدند و صدای زنگوله های آنان که با نوایی موزون آهنگ بدرود روز را می نواختند . بله این آخرین تابستانی که در آن ده بودم . فرش چمن همه جا را در بر گرفته بود . فکر می کردم این شهر تاریخی زادگاه من بود . من در این شهر پا به عرصه ی حیات نهادم و نامم را المیرا گذاشتند .
در این فکر و خیال سیر می کردم که صدایی از پشت سرم شنیدم که می گفت : الی . . . الی!
سرم را برگرداندم . فرزانه را با موهای باز و افشان دیدم که فریاد می زد و رفتاری حاکی از خوشحالی داشت . مرا بغل کرد و روزنامه ای در دست داشت که هر لحظه شکسته و چروکیده تر می شد . با شادی کودکانه ای فریاد می کشید :
ـ قبول شدیم . قبول شدیم .آنگاه فریاد شادی و گریه ی شوق من با او درهم امیخت . برادرم، زن برادرم و بچه هایش سراسیمه از اتاق بیرون آمدند . در زیر همان درخت بید مجنون غمگین چنان شادی آمیخته به اندوه وصف ناپذیری شکل گرفته که حد و مرزی برایش قائل نمی توان شد . شاد از این که هر دوی ما در دانشگاه قبول شده بودیم و اندوه از دوری فرزانه که در رشته مامایی در شیراز قبول شده و می بایست از من جدا می شد . من در رشته مدیریت اقتصاد دانشکده کرج قبول شده بودم . شب همان روز ما به باشگاه خلبانان دعوت بودیم . برادرم به افتخار ما *آب *نی را باز کرد و گیلاسی نوشید و راه افتادیم . من و فرزانه از این که به کلاس رفته و زحمت کشیده بودیم، شب های امتحان تا صبح بیدار مانده، کتاب و جزوه های زیادی را زیر و رو کرده بودیم و اکنون که به نتیجه دلخواهمان رسیده بودیم، هردویمان با هم می گفتیم : ای زمان اندکی آهسته تر رو، ای ساعات وصال آرام تر . بگذار لذت شیرین ترین لحظه های عمر خود را بچشیم و از این شب فراموش نشدنی یادگاری در دل نگاه داریم . شب خوبی بود اکنون سال ها از شب فراموش نشدنی می گذرد ولی احساسش هنوز در قلب و ذهنم باقی مانده، وقتی به آن فکر می کنم، انگار که همین دیروز اتفاق افتاده است . وقتی از باشگاه برگشتیم فرزانه پیش من ماند و تا صبح نخوابیدیم و از این که سرنوشت ما را از هم جدا می کرد، گریه امانمان را بریده و مجال محبت را از ما گرفته بود . درد دل می کردیم . گفتنی ها گفته شد تا سپیده سر زد . سه چهار روز بدین منوال گذشت تا فرزانه راهی شیراز شد . او رفت و من ماندم و دنیایی پر از تنهاثی . تقریبأ دیگر هم صحبتی نداشتم . دوری فرزانه مرا سخت آشفته کرده بود . به یاد آن روزهایی که به مدرسه می رفتم و دختر شجاعی بودم افتادم . زیرا تا لحظه ای که خورشید در پس کوهساران فرو می رفت، از هیچ چیز باک نداشتم، اما همین که تاریکی شب کوه ها را در زیر چتر خود می گرفت، بی اختیار از ترس ارواحی که در افسانه ها و داستان ها از آن سخن می گویند، برخویش می لرزیدم . اگر هم دیده برهم می گذاشتم اشباح بیدارم می کردند و بازمانده شهامت و جرات مرا به باد می دادند . اما امروز همه چیز در من عوض شده است . حالا دیگر وقتی جرات خود را از دست می دهم که آفتاب بامدادی را درحال طلوع می بینم . حالا دیگر آنچه بعد از رفتن فرزانه مرا به هراس می افکند و تنم را از سردی وحشت می لرزاند تاریکی شب نیست، روشنایی روز و غوغای زندگیست . فقط وقتی که شب می رسد خود را در نقاب تیره ظلمت پنهان می کنم و آرام می شوم . در تاریکی جرات خویش را در عالم خیال باز می یابم . دریای پهناور و وحشت و اضطراب را از یاد می برم تا وقتی که بار دیگر سییده دم برآید . آری اکنون اگر اثری قابل ماندن از خود باقی گذارم آن اثر زاده تاریکی است . وای از آن وقتی که شب تار نیز دست حمایت از سوم بردارد و مرا با خود تنها گذارد . به این وضع عادت کردم . چند ترم برای تابستان گرفتم به قول دوستان بسیار زیبا شده بودم، به تنهاثی جرات بیرون آمدن از خانه را نداشتم نه این که مزاحمم شوند بلکه از تماشا و نگاههایی که بر من می دوختند ناراحت می شدم . به خاطر نوع تربیت خانوادگی خاصه در شهرستان محجوب تر از آن بودم که بتوانم احساساتم را بیان کنم . مادرم همیشه میان صحبت هایش کلمه ی سرنوشت را به کار می بست که فلانی با فلان کس ازدواج کرده، خوب سرنوشتش بوده، ولی من آن را باور نداشتم و اکنون نیز به آن اعتقادی ندارم . با این وصف در پیچ و خم زندگی چه چیزی در انتظار انسان می باشد و اینکه تصادفات چطور می توانند سرنوشت ساز باشند مطرح می گردد . من به سرنوشت اعتقادی ندارم یا بهتر بگویم به آن نوع سرنوشتی که قدیمی ها قائل بودند کعتقد نیستم . یعنی نمی توانم قبول کنم که واقعا در آسمان در پشت پرده ی ستاره ها نیروی مرموز و خطرناکی وجود داشته باشد که ما را در میان پرده های چرخی عظیم و نامرئی بیندازد و خرد کند نه! عقیده ی من درست برعکس این است . من فکر می کنم که دستگاه آفرینش با جزئیات کارهای ما کاری ندارد و هر کدام از ما می توانیم تا حدی سرنوشت مان را به دست خویش اداره کنیم .
برادرم از طرف ارتش به مدت یک سال عازم آمریکا شد و من ماندم و همسرش . بعد از رفتن او دیگر آن صفا و سرخوشی که با حضورش رنگ می گرفت، رنگ باخته بود و من از اخلاق زشت خانمش در عذاب بودم . هرچند به خود نهیب می زدم آدم هر روز سرحال و بانشاط نمی تواند باشد و به همین خاطر به دل نمی گرفتم ولی روز به روز ماهیت زن برادرم نمایان تر می شد و رفتار حسادت آمیز او به حدی رسیده بود که من مشکل سخت زندگی کردن را که تا آن موقع تجربه نکرده بودم احساس می کردم . من بر این عقیده هستم که خوشبختی چیزی است که آدمی باید احساس کند نه این که بگوید من خوشبخت هستم . زندگی یعنی لحظه ها و زندگی من هم طوری شده بود که حس می کردم، ناراحتم و شدیدأ نیاز داشتم با کسی حرف بزنم . با یکی از همکلاسی هایم دراین مورد درد و دل کردم .

او گفت : تو که پول داری دیگه چه لزومی داره که پیش زن برادرت باشی . بیا پیش ما!
‏با حضور دو نفر از دوستانم که در پانسیون ایران عضو بودند، پیشنهادش را یذیرفتم و قول دادم به محض اینکه تصمیم گرفتم خبرش بکنم . در این فرصت به پدر و مادرم بارها و بارها نامه نوشتم که من تا آمدن ادریس که هنوز هشت ماه دیگر به برگشتنش مانده است، نمی توانم اخلاق و رفتار زنش را تحمل کنم . پیشنهاد کردم که جدا زندگی کنم شاید در کرج نزدیک دانشکده اتاقی را گرفتم، ولی راضی نشدند . اما من تصمیمم را گرفته بودم . توسط دوستم در یانسیون ایران که ویژه دختران دانشجو بود عضو شدم . یادم می آید وقتی که لباس هایم را به همراه کتاب هایم بسته بندی می کردم که به پانسیین بروم، زن برادرم مقابلم ایستاد و با التماس گفت :
‏_ نرو من جواب ادریس را چی بدهم . ادریس ترا به من سپرده .
گفتم : پولی که پدر برای زندگی و تحصیل من برایتان می فرستد از این پس خودم تحویل می گیرم . تصمیمی که گرفتم راه برگشتی در آن وجود ندارد .
‏با وجود اصرارش بر ماندن، با آژانس به پانسیون رفتم و زندگی جدیدی را در آن جا شروع کردم . محیط آنجا بسیار سالم و از هر نظر مناسب روحیه من بود . چون همه دانشجو بودیم و یک هدف داشتیم از موقعیت ها لذت می بردیم . هفته ای یک بار به پیک نیک دسته جمعی می رفتیم . امتیازهای پانسیون را با معیارهای منزل برادرم مقایسه می کردم، می دیدم ای کاش از اول به پانسیون آمده بودم . سه روز در هفته عازم دانشکده ی مدیریت و اقتصاد کرج وابسته به دانشگاه تهران می شدم . سرویس رفت و برگشت دانشجویان را که در میدان بیست و چهار اسفند مستقر بود، دوری راه را برایم هموار ساخته بود . اتاقم دو تخت داشت و من می بایست در آنجا ساکن می شدم . اما تخت دیگر خالی بود . بعد از چهار روز هم اتاقی ام را دیدم . یک روز عصر که وارد اتاقم می شدم از پشت در صدای گفت و شنودی به گوشم رسیدم . در زدم و وارد شدم . به محض ورودم خانم ایران که رئیس پانسیون بود مرا به هم اتاقی ام معرفی کرد و من از دیدارش بسیار شگفت زده شدم . سیمای فریبنده و کلام نافذ او طوری بود که مرا کاملا شیفته و واله ی خود ساخت . بی اختیار از جای برخاسته و برای خوش آمد گویی به طرفم آمد و با من دست داد و کلمه ی السلام علیک با بیانی قشنگ تر از یک کلمه ی عربی که ما ایرانی ها به کار می بریم ادا شد . لهجه و طنین صدایش هنوز که هنوز است در خاطرم باقی مانده است . نگاهی از کمال حق شناسی به من انداخت و سپس با لبخندی ملیح،چشمان زیبا و درخشانش را به من دوخت و خودش را معرفی کرد « من صالحه» در این حین خانم ایران که قبلا با او در مورد من صحبت کرده بود لب به سخن گشود و گفت :
ـ دوشیزه صالحه اهل کشور کویت و دانشجوری رشته زبان دانشگاه تهران است .
دختری که از این به بعد می بایست با او در زیر یک سقف زندگی می کردم، بی شک تربیتی متفاوت با نحوه ی تربیت من داشت و طبیعتا با تضادهای اخلاقی و نژادی خاص خودش؛ چاره ای نبود باید واقعیت ها را می پذیرفتم تا با هم کنار بیاییم .
صالحه قدی متوسط، موهای مشکی فر، لبانی قلوه ای و ملبس به لباس محلی کشورش بود . من از همان لحظه اول از او خوشم آمده بود و از داشتن همچو دوستی در اتاقم احساس خوشبختی می کردم چرا که حس می کردم این دختر ناشناس نیز مانند من تنهاست . او یک سال بود که در ایران تحصیل می کرد . فارسی را خوب صحبت می کرد .
برای این که سر صحبت را با او باز کنم گفتم : زبان فارسی از شیرین ترین زبان های دنیاست و از هر زبانی فصیح تر و بلیغ تر است .
او به من حق داد و گفت همینطور است . صالحه یکی از دختران ثروتمند و از خوانین شیخ نششین کویت بود . پدرش سهامدار چاه نفت بود .
زندگی من و صالحه با صفا و صمیمیت سپری می شد . تا این که مهرماه از راه رسید . باد سرد پاییزی درختان را تکان می داد . شبی سرد و نمناک بود و من خود را در لباس گرمی پیچیده بودم . احساس می کردم تب دارم . صالحه در خواب بود و من نگران و افسرده . آن شب احساس عجیبی داشتم . دلم هوای محبت های مادرم را کرده بود . زیر لب در دل ذکر می خواندم . به هستی، به بشریت، به نیستی جهان فانی فکر می کردم . با خود می گفتم انسان در رنج و الم متولد می شود . همان لحظه که به ساحت هستی قدم می گذارد با کابوس مرگ مواجه است و زندگی اش آمیخته از احساسات و تاثرات است، پدر و مادر از روز نخست می خواهند زحمت ورود این نورسیده را آسان کنند . همین که گامی چند در مرحله ی عمر برداشت، هر دو با تمام قوا عاشقانه به یاری او می شتابند . همه ی رفتارها و گفتارهایشان متوجه فرزندانشان است . این مخلوق محتاج تسلی و تقویت را چرا به عرصه ی حیات می آورد؟ اگر زندگی مریضی و بدبختی است عمل ما چرا به ادامه ی آن راضی می شود؟
آن شب غرق در افکار پریشان خودم بودم و هر قدر فکر می کردم و قوه ی ادراک خود را به کار می گرفتم و در حرکت حیرت بخش اجرام آسمانی و مجاهدت های اجسام زمینی دقیق می شدم چیزی نمی فهمیدم! آنچه احساس می کردم این بود، شاید از چرخش کارگاه هستی و از زندگی ناچیز من انسان دیگری بهره مند و شادمان خواهد شد اما حیات من و او همواره آمیخته به درد و اندوه است و دیگر چیزها به مخیله ام راه می یافت که با هق هق گریه هایم صالحه از خواب بیدار شد . به کنارم آمد . دست بر پیشانی من گذاشت و همچنان به پرستاری از من مشغول شد . ساعت دو بامداد را نواخت . یکی از دختران دانشجوی سال چهارم رشته پزشکی در اتاق مجاور ما بود . صالحه او را بر بالینم آورد و با تجویز مسکن و مایعات و غیره کمی بهتر شدم . به خاطر بیماریم و با یادآوری خاطرات دوران کودکی گریه کرده بودم . وقتی آئینه را نگاه کردم سرخی چشمانم مرا به یاد خاطرات دوران اول دبیرستان برگرداند .
یونیفرم دبیرستان که شامل یک سارافون طوسی کوتاه و یک بلوز لیموئی رنگ با جوراب سفید تا زانو و کفش سفید را شامل می شد . چیزی که مد بود این که هر دختری یک ژست برای حمل کتاب های درسی داشت و من کتاب هایم را داخل کلاسور گذاشته و به جلوی سینه سمت چپ می گرفتم و گاهی با برخورد نگاه نامناسب پسرهای فضول دبیرستان فردوسی که همزمان با دبیرستان دختران تعطیل می شدند، سرم اندکی خم می شد تا آن جا که لبانم نوک کلاسور را لمس می کرد و این یک عادت بود . آن روز نیز همینطور بود . طبق معمول هر روز باز پسر نعمت الله خان به نام کریم کتابهایش را در دست چپش می فشرد و تند تند متعاقب من پیش می رفت و مثل یک بادی گارد مراقب من بود . من در عالم کلاس جبر سیر می کردم که رضایت بخش نبود و گریه کرده بودم . وقتی سر کوچه ی بن بست خودمان رسیدم کریم باز نگاهم کرد و به آرامی گفت : چی شده؟ به کوچه پیچیدم و درب را با صدای بلندی نواختم . درب چوبی بسیار بزرگی که برای باز کردنش به قدرت دو مرد نیاز داشت در وسط لنگه راست درب یک درب تعبیه شده بود که بلقیس خدمتکار خانه با آهنگ نواختن در می دانست که جز من کس دیگری نیست . و طاقت پشت در ایستادن را ندارم . با فریاد آمدم جانم آمدم در را گشود و تا مرا دید گفت : ننه چرا چشات سرخ شده؟ گفتم : چیزی نیست . بگو ناهار چی داریم . لباسهایم را کندم و کم کم سر و کله ی بچه های دیگر پیدا شد . همه در ایوان که مشرف به باغ بود نشستیم و مشغول خوردن ناهار شدیم . البته همه متوجه چشمان من شدند . از جمله برادرم که گفت : حتما امتحانش را خراب کرده . خواهرم گفت : خب معلومه وقتی بین همسایه های فضول بن بست حاج عباس زرگری بیایستد و پسر نعمت الله خان هم اسکورتش کند، دیگه فکر و خیال نمی گذارد به درسش برسد . صفر که می گرد هیچ، گریه هم می کند . دست از غذا کشیدم و به اتاقم رفتم . باز درس، درس تاریخ،مدنی،جبر، زبان، خودکار را محکم به روی برنامه ی دیواری کشیدم و مشغول مطالعه شدم . اواخر خرداد ماه هوای تازه، رنگ درختان باغ، جوانه ی چاقاله ها و خوشه های غوره که بیشتر به صوسی می گرائید دیدنی بود . ساختمان خانه در وسط باغ بسیار بزرگی قرار داشت . پشت ساختمان که حیاط بیرونی را شامل می شد بیشتر درختان میوه بود . وسعت دیوار هلالی شکل باغ را آجرهای قرمز که گوشه گوشه چیده شده بود و زاویه تند را تشکیل می داد پوشانده بود . روی این دیوار عریض شاخه های درختان میوه و مو به طرف کوچه سر خم کرده بودند . دو سه تا بچه قلاب گرفته بودند و از دیوار بالا رفته و چاقاله بادام و گوجه سبزها را می چیدند . بچه که بودم آنها را با گفتن نکنید شاخه ها می شکنند از آنجا دورشان می کردم ولی اکنون کاری به کارشان نداشتم . دوست داشتم آنها را تماشا کنم و از این که ترشی گوجه سبزها چشمانشان را با گاز زدن به هم می آورد برایم لذت بخش بود . ظهر فردا طبق معمول از مدرسه خارج شدم . وقتی به خانه رسیدم هنوز لباسهایم را در نیاورده بودم که صدای بع بع گوسفندی را در کوچه بن بستمان شنیدم . مادرم نیز متوجه صدا شد . با نواختن در بلقیس پایین رفت . گفتم : مادر مثل اینکه برایمان گوسفند آورده اند . گفت : نه جانم الان که پاییز نیست و قرمه نمی شه درست کرد . با گشودن درب خانه صدای بع بع گوسفند و گفت و شنود مردی با بلقیس خانم در هم آمیخت . ما به پیش بلقیس رفتیم . گفت : خانم نوکر نعمت الله خان است . اصرار دارد که گوسفند را باید جلوی پای المیرا خانم قربونی کند .
چشمم به گوسفند پرواری افتاد که در کوچه تنگ ما احساس غریبی می کرد و از این سو به آن سو می رفت و با صدای آن همسایه ی فضول ما کوکب خانم بیرون آمد . مادرم گفت : کی تو را فرستاده؟ این کارها چیه؟ حامل گوسفند نگاهی به من انداخت و گفت : این را کریم آقا نذر چشمان الی کرده . مادرم با شنیدن این جمله گفت : این کار را نکن . سرش را نبر . اگر بپذیرم انگار که به نعمت الل خان جواب بله دادیم . اما او گوسفند را ذبح کرد و در کوچه رها ساخت . ما در را بستیم . هنوز به جلوی ساختمان نرسیده بودیم که این بار صدای کوکب خانم که می گفت : مریم خانم این حیوان زبون بسته بو می افتد . بیا و ببرش داخل .اما مادرم یک راست به منزل رفت و جواب داد : هرگز کوکب خانم! هرگز!
یادم می آید ادریس برادرم لقب بامزه ای به کوکب داده بود و به کوکب می گفت : رادیو بی بی سی محله، کوکب گوسفند را به تنهایی چنان به داخل حیاطش برد که دو نفر قصاب قدرت بلند کردنش را نداشتند . عصر همان روز بوی غذای لذیذی از حیاط کوکب همه جا را پر کرده بود . هرکسی نذری می گرفت و حاجتی می طلبید کوکب با گفتن بخور نوش جانت این شام نذری چشای دختر حاجیه . آنها هم بفهمی نفهمی قبول باشه گویان از خوان گستره کوکب خانم تناول می کردند .
صبح فردا عازم مدرسه شدم . آه خدا من باز کریم جلوتر از من سر کوچه منتظر ایستاده بود . راه افتادم و او پشت سر من قدم بر می داشت . به آرامی گفت : من جانم را قربونی تو می کنم دیگه چه می خواهی؟! این تنهای کلامی بود که به زبان می راند . بالاخره به دبیرستان رسیدم و ناچار باید از من جدا می شد و به مدرسه ی خودش می رفت . آن روز انجمن ادبی داشتیم و در یک گردهم آیی اولیا و مربیان عده ای دانش آموز با برگزاری تاتر و نمایش شاهزاده و گدا و من با قرائت و دکلمه ای به صورت طنز از زبان کلیه ی دبیران آن دبیرستان که یکی از آنان به دبیر زبان مربوط می شد . شاید چنین گفته باشم : باری بگفتم . به دبیر زبان ممکنه ما هم بدهیم امتحان . گفت : خانم وکیل مدافع تویی . در همه چیز فضول اصلی تویی . گفتم : آقا مگه چکار کردم؟ نوشته ی تابلو را پاک می کردم . از دبیر طبیعی براتو بگم . گفتم : آقا سلول پوست بدن چطور سخت تر شده از چدن . در این باب شعر سرودم و یک صفحه دکلمه خواندم و کمی مطلب در خصوص دانش آموزانی که در این انجمن فعالیت داشتند سخن راندم و در پایان ختم برنامه .
حال ساعت ۶ بعدازظهر شده و من باید به منزل برگردم . باز کریم سر کوچه ی دبیرستان ایستاده و منتظر است تا اسکورتم کرده و به منزل برساند . درست به فاصله ی ۴ قدم متعاقب من پیش می آید تا حرکت منفی هر جنبنده ای را که از کنار من می گذرد در نطفه خفه کند . به سر کوچه ی خودمان نزدکی شدم . او قدم هایش را تندتر کرد و سپس مقابل من ایستاد . راهم را کج کردم تا به کوچه بپیچم . گفت : ببین! نگاهش نکردم . دوباره گفت : چرا اذیت می کنی؟ تو که می دانی اگر چشمات را نبینم نخواهم رفت . سرم را بلند کرده و نگاهش کردم . نمی دانم شاید فکر می کردم که او بازیچه است و هنوز هم مثل سابق در کوچه ها وسط بازی می کند و من و تمام بچه ها با فریاد کوکب خانم فرار می کنی و قایم می شویم و کوکب خانم می گوید اگر گذاشتید لنگه ظهری کمی بخوابیم . این کریم است که مرا در پشت سرش قایم می کند و به دفاع از من می پردازد ولی نه این بار کریم را واقعا دیدم دیگر آن پسر بچه ی ۱۵ ساله نبود که روزهای عاشورا شال مشکی به دور گردنش آویزد و نوحه خوانی کند و صدای زیبایش را به نمایش بگذارد و سوته دلان را به گریه وادارد . نه این کریم با آن کریم فرق دارد . سبیل رت باتلری گذاشته و کاملا مرد شده بود و بسیار جذاب . سرم را به زیر انداختم . او گفت مثل اینکه تو را اولین باری است که می بینم . پس تو انقدر زیبایی نمی دانستم . معنی نگاهم در او چه اثری بخشید من فقط از روی کنجکاوی نگاهش کردم .

سپس به کوچه پیچیدم و درب خانه را نواختم . با خودم غوغایی داشتم . از نگاهم به او و از توجه او نسبت به خودم شرم زده بودم . آری آن روز پیچک نگاههایمان در هم گره خورد و آن جفت چشمای جذاب در ذهنم نقش بست . ولی من نه عاشق او بودم و نه تصمیمی گرفته بودم . او خود ساخته و پرداخته بود . و هر روز با صدایش برایم آواز می خواند . به قدری سوزناک می خواند که هر شنونده ای را متاثر می کرد . تازگی ها متوسل شده بود به نامه نگاری .
کوکب خانم از این که گوسفند زبان بسته را به قول ادریس ملاش کرده بود بیشتر از پیش با خانواده ی نعمت ا . . . خان گرم گرفته بود و کریم نیز او را همدم افکار خویش کرده بود و از طریق کوکب نامه هایش را به من می رساند . اولین نامه را در پشت درب خانه درست موقع خروج من که راهی به مدرسه بودم پرت کرده بود و من که نمی دانستم از آن کیست آن را برداشتم . بله چنان خوش خط و با هیجان نوشته بود که اگر در زیر آن نامش را نمی برد حتما فکر می کردم شاید اشتباها به حیاط ما افتاده یا پستچی عوضی آورده . . . سپس از ترس برادرانم که بو برده بودند که کریم نامه نگاری می کند، دم کوکب را دیده بود و دومین نامه را توسط او برایم فرستاد و به بدین مضمون که گویا کوبک سواد ندارد و من به این طریق می خواهم آن را برایش بخوانم . راستی راستی کوکب سواد نداشت و بارها شده بود که نامه های شوهرش را که در تهران زن دیگری داشت و از او دور بود برایش بخوانم .
شب شد باز درست راس ساعت ۸ که من باید بخوابم صدای آواز کریم بلند شد . برادرم یاشار و همه می گفتند کریم عاشقه . ادریس می گفت عاشق کی؟ یاشار جواب داد چه می دونم اگر از فردا صدای او را این موقع شب بشنوم خفه اش می کنم . ادریس گفت : مگه نگفتی عاشقه خوب بگذار بخونه، چکارش داری؟ و من با یاد آن روز که جفت چشمهای جذابش نقش ذهنم شده بود و چهره ی محجوب و پر غرور او را تجسم می کردم که صدای خواهرم بلند شد و گفت : می گن کریم دانشگاه قبول شده و می خواد دکتر شه . وقتی این را شنیدم او را در لباس سفید و عینک پشت میز مطبش تجسم کردم که مریض می بیند . صدای یاشار مرا متوجه خود کرد که می گفت : این حرامزاده ها خانوادتا مخند . مگه خواهرش ملوک خانم حقوق نخوند . یا داداش بزرگه اش چی اسمش آهان بردیا که پول مردم را می چایید چرا که نماینده ی مردم این شهر در مجلسه! یا برادر بزرگش شاه سون در تهران است . هرچی هستند یا هرچی هست اگر این دفعه صدایش پشت پنجره ی من ببلند بشه کاری می کنم که آواز خوندن یادش بره .
من گوش می دادم و سرانجام مسیر این حرف ها با ورود مادرم عوض شد . این بار مادرم بود که می گفت الی کجاست؟ دختر برو صداش بزن بیاد ببیم . هر کجا که پا می گذارم همه به من می گویند مبارکه . ماندم چی بگم اصلا چی مبارکه . یاشار، ادریس، به پدرتان هنوز چیزی نگویید تا من بیشتر تحقیق کنم که بدانم نعمت ا . . . خان برای چی اینقدر پافشاری می کند . اصلا این کارها چه معنایی دارد . ببینید بچه ها؟! در این هنگام تمامی بچه ها، برادرها و خواهرانم و بقیه به عیوان رفتند و من متعاقب آنها دیدم یک بقچه با پارچه ی الوان صورتی رنگ و یک پاکت که نمی دانم محتوای آن چیست لب ایوان است . برادرم فوری پاکت را باز کرد . متن آن را قرائت کرد . خدمت حاج عباس آقای . . . سلام اجازه بدهید روز تولد حضرت محمد (ص) خدمت برسیم . . .
نامه تمام شد و ادریس دستش را به ستون تکیه داد و گفت : یاشار مگه نگفتی کریم عاشقه؟ خوب چه کارش داری حالا بگذار شب که آواز می خونه هیچ صبح هم بخونه . یاشار به اطاق من آمد و گفت : برو از جلوی چشمم دور شو . اصلا همه این ماجراها زیر سر توست . ببین چه کرده ای که کار به اینجا کشیده شده . اصلا چه وقت شوهر کردن توست . پسره ی بی تربیت . ماها را باش که چند سال ازش بزرگتریم هنوز نر و ماده رو از هم تشخیص نمی دهیم . حالا پسره ی ۱۹ ساله که دهانش هنوز بوی شیر می دهد دوست داره زن بگیره . من که نمی گذارم این ازدواج سر بگیره . اصلا از طرز آواز خواندنش فهمیدم که . . . پس امشب صداشو در گلوش خفه می کنم .
مادرم گفت : پسر مگه عقل از سرت پریده؟ هر دختری یک خواستگار داره حالا عیب این خواستگار اینه که جلوتر از این، دو دختر دمه بخت تو خونه دارم . اگر من به این خواستگاری جواب بدهم بخت آن دو به سنگ می خوره . من که فقط به این گفت و شنودها گوش می دادم به فکر فرو رفتم که بخت آن دو دختر سنگ می خوره یعنی چی؟ هرچی بود نتونستم خودمو قانع کنم . اطاقی که من در آن درس می خواندم تنها مال من نبود . ما سه خواهر در یک اطاق می خوابیدیم و تخت من جلوی پنجره بود که می شد کوچه را دید و کریم از این باخبر بود . شاید از کوکب خانم پرسیده بود . شاید حدس زده بود و شاید من که گه گاری مداد را جلو پنجره می تراشیدم متوجه شده بود . یک روز ناگهان کریم را در جلوی پنجره در حال عبور دیدم که جز این راه، راه دیگری را طی نمی کرد . مرا دید و ایستا و دیگر از همان جا که بود تکان نخورد و یک ساعتی به همین منوال گذشت . سرانجام برادرم طبق معمول از راه رسید و کریم دستپاچه شده و کتابش را جلوی صورتش گرفت . شایدم به بهانه این که دنبال سوالی می گردد، اما برادرم او را برانداز کرد و قدم آهسته کرد تا ببیند او چه کار دارد می کند . کریم کتاب را از جلوی صورتش پایین آورد و سلام کرد و لرزان لرزان به راه افتاد . یاشار سرش را برگرداند و پنجره را دید ولی من از پشت پرده ی توری او را نگاه می کردم مبادا متوجه من شود . فوری به سر کتبهایم رفتم و مشغول شدم . یاشار صدایم کرد و گفت : ریاضی های دیشب را که برایت کار کردم بیار . گفتم : همه را بلد هستم . گفت : بیا باهات کار کنم . گفتم : حالا غذایت را بخور . گفت : نه همین حالا . ۲۰ تا سوال ریاضی داد و من از ۲۰ تا ۵ تای آن را غلط حل کردم . با مهربانی گفتم : می دونم که . . . هنوز حرف از دهانم بیرون نیامده بود که فریاد زد من دیشب باهات کار کردم . حواست کجاست؟ ادریس که همیشه غرق در مطالعه بود آمد و وارد معرکه شد و گفت : از امشب من کار می کنم . بالاخره آخر سال نباید خرابش بکنی . گفتم : من بلدم ولی عصبانی بودن یاشار نمی دونم برای چیه .
باز ساعت ۸ شب شد و صدای سوزناک کریم بلند شد . تا اعماق قلب آدمی نفوذ می کرد . یاشار کاسه ای آب در دست گرفت که از پنجره روی سر کریم بریزد . تمام خواهرانم و دیگران مانعش شدند که تو را به خدا کارش نداشته باش . به جای رادیو بگذار او بخواند و ما گوش کنیم . این که ضرری ندارد .
روزها به همین منوال گذشت تا این که ادریس وارد دانشکده ی خلبانی شد و در تهران مشغول تحضیل . این بار این من بودم که می گفتم من هم به تهران پیش ادریس می روم که همزمان با پایان تجصیلات دوراه ی دبیرستان من بود . ولی بدبختانه سربازی گریبانگیر من شد و به ناچار و اجبار می باید دوره ی سپاه دانش را می گذراندم . قبولی ادریس در دانشکده ی خلبانی انقالابی در خانواده ی ما به وجود آورد . من خیلی خوشحال بودم چون این یک تحولی بود در من . بیشتر تلاش کردم و در کنکور سراسری شرکت کردم . منتظر جواب بودم و دلتنگ از دنیا و زمین و زمان خواب به چشمانم راه نمی یافت . ساعت از نیمه گذشته بود که صدای کریم بلند شد . آرام به کنار پنجره رفتم . کریم را آشفته حال دیدم و سایه کمرنگ من در اطاق حرکت کرد و او را متوجه پنجره نمود . او چنین می خواند : بس کن ای دیوانه دل ورنه بیرون آورم سینه ی هجرانم امشب .
صبح آن روز عازم شرکت پست منطقه بودم که لیست قبول شدگان کنکور را بگیرم که کوکب گفت : کریم به تهران می رود و می خواهد دکتر شود . یاشار که شب ها در خانه باغ جلویی می خوابید

زیر چادرشب توری را به کنار زد وگفت اصلأ کوکب خانم به ما چه به کدام جهنم می رود . برو پی کارت بی بی سی بدبخت!!کوکب خانم نامه ای را در دستش می فشرد و با ترس و لرز آن را به من داد و خداحافظی کرد . نامه را خواندم این چنین نوشته بود : “چراغ مهتابی اطاقم را خاموش کردم . از لابه لای پرده پنجره ام نور مهتابی دیگری دید گان مرا جلب خویش کرد . پرده راکنارکشیدم به پهلوگشتم به آسمان خیره شدم سکوت شب همه جا را فراگرفته بود . گویا ضیافتی برپا بود . ستارگان به دور عروس دل آرای شب به رقص درآمده بودند شفافیت نور ماه که به برق ‏نگاه چشمان قشنگ تو میمانست و قوس ماه کمان ابروان تو و روشنایی او بلورین اندام تو را برایم تجلی می ساخت . ماه ناز کنان و عشوه گرانه پیش می رفت . ستارگان به دنبالش تعقیب گر او بودند . می رفتند و من مانده بودم تنها . فقط تیک تاک ساعت دیواری گاهی گذشت زمان را به من الهام می داد . به عقربه هایش نگریستم . بیش از پاسی ازشب گذشته بود . بی آنکه بدانم دیدم دیر زمانی سپری شده است با توکه چون ماه آسمان دلم هستی گفتگومی کردم . خروس سحری اذان طلوع صبح را سرداد . ماه أهته أهته ازجلودیدگانم پنهان شد . سایه دیوارکه دیگرمانع دیدن چهره زیبای ماه گشته بود فضای اطاقم را رفته رفته خاموش و به تاریکی مبدل ساخت . من هم با همان رویا دیده بستم تا شاید درخواب تورا ببینم . آری دیشب در رویای خویش با تو بودم”
‏وقتی به اداره پست رسیدم و روزنامه را دریافت کردم . با ملاحظه اولین شکست درکنکور سرم دوران برداشت و بی اختیار دیوار تکیه دادم وقتی به خود آمدم که دستی را روی دستم حس کردم . چشمانم را بازکردم این کریم بود . گفت : شکست اول یک قدم به پیروزی نزدیک است . حالا سال دیگه اینکه ناراحتی نداره . دستم را عقب کشیدم و راه افتادم . گفتم : تو از یاشار نمی ترسی؟ برای چه اینجا آمدی؟گفت : بارت خیلی حرفها دارم . گفتم : که چی؟ گفت : آخه من به تهران می روم، نمیدونم چکار باید کرد . اصلا تو هم بیا تهران منزل برادرت . تا اینجا هستیم یاشار اجازه نمیدهد به خواستگاری تو بیایم . از طرفی من باید واحدهایم را بگیرم . دیگه دست من نیست سرنوشت اینطور مقدر فرموده . آخه ناسلامتی میخواهم دکتر بشم . تو که دوست داری نه، دوست نداری؟
گفتم من سربازیم چه می شود . دو تا از دوستانم دفترچه گرفتن احتمالأ دوره آموزشی من ۶۵ ‏ماه است . وبعد۱۷ ‏ماه باید تدریس کنم . اصلأ سپاه دانش بودن را دو ست ندارم . ای کاش سربازی برای بانوان نبود . ازدوردستها شمایل یاشار را مشاهده کر دیم وممانند رعد ازهم فاصله گر فتیم . هرکسی به سویی رفتیم . من رفتم رفتم تا با یاشار روبرو شدم . گفت : چه خبر؟ روزنامه را به او دادم و با هم برگشتیم . وقتی به سر کوچه رسیدیم گفت : برد خونه پی بدون که من وقتی می گم حواست به درس نیست، نیست . حالا می فهمی که من چی می گفتم .
‏باز با صدای بلند نواختن دستگیره در، کوکب سراسیمه آن را گشود و با های های گریه هایم روبه رو شد . او نمیدانست چی شده فریاد زد و مادرم را طلبید . خانم جان، خانم جان، تو را به خدا بیا ببین چی شده . نفس دختره برید . مادرم پی شامد و گفت : اشکالی نداره سال دیگه تلاش بیشتری بکن، مهم نیست دخترم ، سرم را برگردانم و روزنامه ای را در دستان مادرم دیدم که گویا یاشار جلوتر از من گرفته بودو میدانست که من قبول نشدم و اصلا به روی من نیاورد . شب مثل هر شب دیگر سر بر بالین نهادم و هزار و یک خی ال تا نیمه شب فرا رسید، باز صدای کریم بلند شد : بس کن ای دیوانه ور نه بیرون آورم که از سینه هجرانم امشب . سعی کردم که از پنجره نگاه کنم، ولی‏نتوانستم . ده دقیقه ازاین وضعیت نگذشته بودکه صدای یاشاررا از حیاط بیرون شنیدم . به طرف پنجره حیاط رفتم دیدم یاشارچادرشب توری را به کنار زده وبلند بلند حرف می رند . وقتی به دقت گوش دادم شنیدم که می گفت پسره پُر رو بازصداتو ول کردی حالاکاری می کنم که عاشقی هم یادت بره . پشت دررفت وکریم را صدا زد وگفت مگه جایی جزء حریم خانه من پیدا نکردی که هرشب اینجا ناله می کنی . کریم جلوتر آمد تا به نزدیک یاشاررسید وصداها آرام شد به طوری که شنیده نمی شدگفت وشنودها به طول کشید . بیشتر کریم بودکه از حرکات دستش می فهمیدم که حرف می رند . آه خدای من یاشار از لای درکنار رفت، کریم به داخل آمد وهردو روی تل خاکهای انگور نشستند و گرم صحبت شدند . من که ازگوش فرا دادن و ایستادن خست شده بودم ، سرانجام خواب به چشمانم مستولی شد و خوابمساعت چهار صبح را می نواخت که من بلند شدم و دیدم هردو آنها خو شه ای انگور چیدن و می خورند . فانوس شب را از لابه لای درخت مو رو به طرف دیوار همسایه آویخته بودند و یک منظره قشنگی پیدا کرده بود . آیا آنها أشتی کردند؟ آیادیگر یاشار مثل گذشت ها باکریم دوست شده؟ اینها و هزار و یک فکر دیگر از نظرم گذشت . این باروقتی بیدارشدم که کریم رفته بود و صبحانه درایوان چیده شده و همه گرم خوردن بودند و تنها من بودم که خواب مانده بودم . سماور ذغالی که متعلق به عهد نیکلای می شد همچنان ناله کنان در جوش بود که من جای تازه دم بخورم . بلقیس گفت دیروز به امام زاده رفتم و برات دعا کردم تا اینکه انشاءا . . . کارها درست شود . گفتم : چه کاری داشتیم که درست شدنی نبود . خندید وگفت : خوب دیگه انشاءا . . . از طرف نعمت ا . . . خان به خواستگاری خواهند آمد و حاج آقا و خانم جان هم بی میل نیستند . من با خودم غوغا داشتم که ایا تمام این بی رضایتی ها زیرسر یاشاربود که به محض آشتی کردن با کریم همه چیز روبه راه می شود؟
‏هنوز صبحانه ام تمام نشده بودکه بچه ها نیز به ایوان آمدند و خواهر بزرگم میل وکلاف کاموا در دست آمد و پشت به پشتی تکیه داد و پدرم اکالیپتوس شاه عباسی اش را چاق کرده بود . زیبا یی ایوان خانه پدری بر این بود که این ایوان طوری ساخته شده بود که در نیمی از صبح سایه درختان باغ ایوان را فرا می گرفت . بلقیس مجمعه مسی بزرگ را چنان با تبحر به زمین می گذاشت و بلند می کرد که من یاد قضیه لنبک آب کش می افتا دم . ساعت یازده صبح است، مادرم از دیشب دستور تهیه فنجان را باگوشت غاز داده بود . بوی ریحان و سبزی های دیگرکه درکنار حوض سنگی شسته می شد و در آبکش چوبی به لبه حوض میگذاشتند . بلند شده بود . . این بار پدرم بود که بلقیس را صدا کردکه آن فواره لعنتی را بازش کن . بلقیس گفت : حاج آقا سوراخش گرفته! پدرم یاشاررا صدا کرد وگقت پسر تو چرا به خانی نمی رسی؟ دو سال پیش هی اصرار می کردی که آب لوله کشی داشته باشیم و سازمان ابیاری را عاصی کرده بودی حالا یک زحمت به خودت نمی دهی که سوراخ فواره را بازکنی تا شرشر آب را بشنویم
یاشارگفت : الساعه آقاجان .
پدرم هر شب درایوان می خوا بید و دوست داشت صدای آب را بشنود و با وزش نسیم، صدای بهم خوردن برگها را احساس کند حوض خانه از چشمه ای پر می شد و سپس به زیر درختان باغ جاری می گشت . مادرم هندوانه ،خیار و خربزه ما را به آب می انداخت تا خنک شوند و یاشار مامور بودکه آب را به همه جای باغ برساند . بله اول خر داد ماه باغ رویایی می شد به خصوص سلیقه هایی که یاشار ‏بکارمی برد دیدنی بود . ۲۰ ‏تا فانوس خریده بود . شب که می شد تمام فانوس ها راکه به زیر درختان آویزان کرده بود روشن می کرد . نور مهتاب از یکسو و نورفانوس ها ازسوی دیگرزیبایی خاصی را به باغ می بخشید . برای اینکه کار یاشار آسان تر شود به پدرم اصرار می کرد که باغ را لوله کشی آب بکند وتلاش اوبه ثمر رسیده بود . آب چاه را با پمپ به همه جای باغ می رساند وآب چشمه به زلالی اشک ازجلوی باغ مقابل ایوان رد می شد وبه حوض ریخته وازآن می گذشت . پدرم دستور داده بود از آب لوله کشی فواره ای هم در حوض کارگذاشته شود ولی این منظره با آن فرق داشت . گنبد ستون های چوبی ایوان با طرح های حیوانات کنده کاری شده بود . داخل خانه سالن بسیار بزرگی بودکه درضلع شمالی آن چای خانه قرارداشت . آخر هرماه در سالن بزرگ روضه خوانی داشتیم و روزهای عاشورا هیآت عزاداری در حیاط بیرونی تحصن می کردند وکریم نیز یکی از نوحه خوان های مجلس عزاداری بود . شربت بادرنجبین و چای زعفرانی قسمتی از پذیرایی از تعزیه خواندن بود .

برادرم ادرس موذن بود از وقتی که به دنیا آمده بود یپدرم نذر کرده بودکه اگرپسرشد وسالم بود اذان بگوید . هرروز صبح صدای اذان ادریس بر بالای پشت بام بلند می شد و چراغ های خانه های اطراف منزل ما تک تک روشن می قد وهمه به نماز بلند می شدند این صحنه ها دیدنی بود . ولی آن روز غصه خوردم که ادریس دیگردربین ما نیست و هر بامداد صدای اذان را از دور دستها با صدای شخص دیگری می شنیدم .
پدرم که ازنواده های فتح ا . . . خان موید به حساب می آمد وطبق شجره نامه های موجود اجدادأ مکتب خانه داشتند؛جزء افراد بافرهنگ و بانفوذ شهر بشمار می رفت و عموی او صمدخان شجاع الاوله بودکه درموقع انقلاب سفید نصف بیشتراملاکش را در تقسیمات اراضی شاه تقدیم کرده بود و حاج علی خان با دریافت درجه افتخاری سرهنگی اسم و رسمی داشت . گویا زمان حمله روسها به ایران با ۲۰ ‏سواره تو انسته بود روسها را به عقب نشینی وادارد وغنایم آنها را به یغما ببرد . سماور نیکلای ما نیز جزء هدیه های عموحاج علی خان به مادرم بود . البته ما بچه ها اورا عموصدا می کردیم و پدرم آن سماور را بسیار دوست داشت . می گویند قدر زر را زرگر می شناسد . حالا که بزرگ شده ایم همه فهمیدیم که آن سماور که پدرم به جانش بستگی داشت طلا بوده قسمت آتشکده اش یا أتش دان آن مس و پایه هایش برنز بود . آن موقع که ما بچه بودیم پدرم طوری وانمود می کردکه ما اصلأ به سماور اهمیت ندهیم و نمی دادیم . آن را پرداخت نمی کرد وگویا این یکی ازشگردهایش بئد که به طلا بودن آن شک کنند .
‏عصر روزی که یاشارو کریم با هم أشتی کرده بودند . من وبلقیس به امام زاده می رفتیم که دیدم همسایمان که دخترش بنام ملکه با من دوست وهم کلاسی بود درب چوبی شان را برداشته وبه جایش درب آهنی بارنگ سبزگذاشته اند . ملکه با غرور بیش ازحد ازآن خارج شد وگفت . . . نمی گی مبارکه؟ درب ما آهنیه من چقدرحسودی ام شد واز این تحول که خانه های مد روزدربهای آهنی می گذارند غبطه خوردم که ای کاش پدرنیزهمین تصمیم را می گرفت . حال که بزرگ شدم وبا یاد خاطره خانه پدری این مطالب را می نویسم صد بارشکرمی کنم که درب زیبای چوبی ماکه متعلق به زمان اجدادی ما دوره شجاع الاوله می شد عوض نشده وآن درب کوچک که دروسط لنگه سمت راست درب بزرگ تعبیه شده بود و من از بچگی از آن رفت و آمد می کردم هنوزبه قؤت خود باقیست ومن به آن می بالم .
‏به هر حال وقتی به امام زاده رسیدیم و طواف کر دیم بلقسس شمع را به دستم داد تا روشن کنم شعله شمعی درمقابل شمع من قرار گرفت . شاعت مچی کریم را شناختم وگفت : قبول باشه . گفتم : آه اگه یاشارببیند!گفت : غصه نخورمن راجع به همه چیزبا اوصحبت کردم . او نیز قبول کرده حالا بیا بقیه حرفهایم را بگم . اوگفت : یاشارگفته که وقتی که دکتر شدم و مطب زدم عروسی را سر می گیریم و اگر دکتر نشم هرگز . کریم گفت : یاشارحق داره این راگفت و رفت من و بلقپس به خانه برگشتیم
‏فردای آن روزپیغام رسید که نعمت ا . . . خان عصر روز پنج شنبه به خواستگاری می آیند . زمانی که این حرف را شنیدم خه اهر بزرگم پیشم بود . او خیلی ناراحت شد و من گفتم خوب بیایند جواب من جز،نه چیز دیگری نیست . یک تبسم خشک برچهره خواهرم ظاهر شد ، ساعت مو عد فرا رسید . از قدیم شنیدیم و دیدیم که دو نفر یا سه نفر به خواستگاری می روند ولی دوازده نفر به منزل ما آمدند ماه منیرخانم مادر کریم بودکه جلوتر ازهمه قدم به حیاط گذاشت . پشت سر او سادات خانم خاله کریم بودکه دستش را به کمر ماه منیر خانم حلقه کرده بود و بفرماه بفرما می گفت و یشت سر آنان یکی پس از دیگری وارد شدند و آخر از همه که شش مرد بودند اول نعمت ا . . . خان و سپس دیگران به داخل آمدند تعار فات وگفت و شنودها آغاز شد و سرانجاو عمه کریم از خواهر بزرگم تعریفها کرد و زیبا یی و محسنات دیگرش راکه سپاه بهداشت درده گل تپه بود و مردم را یاری می کرده و . . . سپس حرفها در خصوص من دور زد برای آنکه به خو اهران بزرگتر ازمن برنخورد ماه منیرخانم ازسن و سال من وکریم صحبت به میان کشید که خیلی بچه هستند وکریم هنوز وقت زن گرفتنش نیست و اِلی موقع شوهرش نیست ولی خوب جوان هستند ‏ما می ترسیم کریم کاردستمان بدهد . . . اما همه من را دیده بودند . در مجالس شدی، در روضه خوانی های ما و هر روز ازدبیرستان که می آمدم از جلوی حجره نعمت ا . . . خان رد می شدم اینکه من مثل قدیمی ها چای ببرم پذیرفتم . صداها به هم ریخته بود و بلند بلند می گفتند ما ندیده قبول داریم . اصلأچای نمی خو ریم وازاین تعارفها . یاشار طبق معمول روی صندلی میزبان نزدیک در نشسته بود و با دقت گوش فرا داده بودکه سرانجام حرفها به کجا ختم خوا هد شد . نعمت ا . . . خان قباله باغ خان سالاری وقباله بادامستان ساری سو را در مقابلپدرم قرار داد وگفت این هم مهریه اش یک نوکر هم که می فرستم اسمش کریم است والسلام
پدرم مکث کرد و به یاشار نگاه کرد جون میدانستند باغ خان سالاری چندین هزار مکتار است و بادامستان ساری سو که آب معدنی ساری سو دروسعت این باغ است بسیاربا ارزش است . هردو سکوت اختیارکردند و جو اب را به روز دیگرموکول نمودند . . پدرم راضی به نظرمی رسید چرا که تعار فات از ته دل پدرم باعت شدکه همگی شام را درمنزل ما باشند . شمس ا . . . خان که عموی کریم می شد وکشتارگاه داشت و دارای میخانه و سالن غذا خوری ، پختن کباب را به عهده گرفت . طولی نکشید شام را در ایوان چیدند و شمس ا . . . خان گفت : یک صفحه به روی گرامافون بگذار یدکه طبع میل من باشد . همسرش ژانت که یک زن آشوری بودگفت ازسوسن بگذار ید . شمس ا . . . خان خیلی دوست داره . ماه منیرگفت چرا صفحه؟کریم را صدا بزنید تا با صدای قشنگش آواز بخونه، ماشاا . . . پسرم خیلی خوش صداس . تازه من متوجه شدم که اصلأ کریم جزء خواستگارها به داخل نیامده بلکه درحیاط اندرونی قدم می زده . ‏یاشار به کریم پیوسته بود و در آنجا سرگرم گفت وگو بودند .
‏خانه شده بود پر از سر و صدا و خنده و شادی ، این وضعی بودکه منطقی به نظر نمی رسید . ما نه بله گفته بودیم و نه قصد داشتیم بگوییم . این پدرم بود که ناگهان با اصرار و تعار فات همه را وسوسه کردکه بمانند . بالاخره بعد ازصرف شام نوبت به چاقق کردن اکالیپتوس ها و چای رسید . پدرم در چایخانه به مادرم گفت مریم من که حرفی ندارم . توچی می گی؟ مادرم سکوت کرده بود هیچ نمی گفت . چرا که از سرنوشت خواهران بزرگتر از من هراس داشت . می گفت فکنه آنها بخت برگشته بشن . صدای ماضاا . . . خان که عموی بزرگترکریم بود بلند شد وگفت حاج آقا این منقل را هر چه قیمت بگذاری من خریدارم . پدرم بسیار ناراحت شد وگفت آن یادگار مرحوم پدربزرگم می باشد . قابل شما را ندارد . ولی من به یادگاری های اجدادم ارزشی قاولم . بله منقل . ورشو بسیار نزدیکی که تشک آن از مس بود و دسته های تاج شاه عباسی داشت و در هواکش جلویی آن مجسمه شیر بود و پایه های آن بسیار شکیل ریخته شده بود جلب نظرمی کرد به خصوص که این منقل ۸۰ ‏سانت طول و ۳۰ سانت عرض داشت . نصف آن را قوری چینی بسیار بزرگ که نقش بانو حوریه همسر دوم سلطان عباس در آن حک شده بود و این به سفارش صاحب منصب ایران درچین درست شده بود وهدیه دست به دست گشته عباسی ها به شجاع الاوله بوده .
‏وقتی که محسنات منقل به دوره اجدادی پدرم کشید شد ماشاا . . . خان با پنس مسی تکه ای ذغال برداشت تا سراکالیپتوس بگذارد و گفت عجب منقلی . . . . و بالاخره خداحافظی کردند و رفتند .ردا، پس فردا و فرداهای دیگر شد ولی مادرم هرگز به آنها جواب نداد وفقط کریم بودکه همانند مرغ پرکنده ازاین سربه آن سو می رفت و دیوار خانه ما را طواف می کرد همه منتظر بودند که جواب راکی خواهیم گفت . من که قسم خورده بودم دل خو اهرانم را نشکنم . هرگز دهانم را بازنکردم . مادرم ازفرصت استفاده کرد و به پدرم گفت خوب کریم دختر مرا می خواهد ولی الی هنوز در این خصوص اظهارنظرهم نکرده که هیچ . اهمیتی هم به این موضوع نداده می گوید خوب یک پسر ازمن خوشش آمده خواستگاری کرده کار مهمی انجام نشده من نمی توانم تصمیم بگیرم .
‏پدرم گفت پسر این همه خرج کر دیم وکلی زحمت ،جواب این بود؟ چرا همان روزازاونپرسیدید؟ مادرم گفت حالا مگه چی شده . ‏گرمای اواخر تیرماه بود دلم خیلی گرفته بود بهانه ای می طلبیدو تا بیرون بزنم خواستم پیش دوستم ملکه بروم، وقتی در راگشودم کارت عروسی پسر ماشاا . . . خان را بر ایمان آوردند و من آنرا به مادرم رساندم سپس پیش ملکه رفتم . وقتی زنگ درب خانه ملکه را زدم ملکه درب راگشود وگفت رنگ در هنوز خشک نشده گفتم خوب خشک می شه و داخل شدم ملکه در امتحانات تجدید شده بود و تابستان بدی داشت ،از من کمک خواست سپس حرفش را عوض کرد وگفت : مادرم قرار است با یاشار صحبت کند تا او روزی یک ساعت هم که شده با من کارکند بلکه بتوانم قبول شوم چنان با خنده و عشوه این مطلب را بیان کرد که انگار من یاشار هستم که این چنین صحبت می کند و حال اگرخود یاشار بود چه جوری حرف می زدکه خدا ‏می داند . قیافه ملکه به هندی ها شباهت داشت أنها خانوادتأ امروزی بودند پدر ملکه سرهنگ ارتشی بود و اغلب به ماموریت می رفت ملکه با مادر و خواهر دیگرش زندگی می کردند . خانم سرهنگ که نامش بهجت بود از فامیلی سرهنگ محمودی استفاده کرده بود چون خیاطی می کرد بنام خانم محمودی صدایش می کردند و مادرم اغلب لباسهای ما را به او سفارش می داد و الحق که دوخت ‏خوبی داشت ولی از تمام پارچه ها می برید وهمیشه اگر یک لباس برای ما می دوخت از۶ متر پارچه یک مترآنراکش می رفت ومی گفت باید یک متردیگربخرید پارچه کم آورده واین زمانی گفته می شدکه پارچه بریده شده بود .
‏حال ازاین یک مترها ونیم مترها اگر زریفت بودکه سن درست می کرد ومی فررخت واگرپارچه معمولی بود تاب درست می کرد ویا رولحافی چهل تکه که از پارچه های الوان و تازه درست می شد .
‏بله ملکه یاشار را زیر سرگذاشته بود تا او را طعمه عشق خود سازد وگرنه درس بهانه بود . پنجره اطاق ملکه به حیاط ما بازمی شد و ملکه هرروزخدا با لباسهای بدون پوششی یا بهتربگویم تاب هایی که مادرش برای اوتهیه می کرد جلوی پسران منزل ما رژه می رفت . منجمله زمانی که ادریس هنوزمحصل بود و به تهران نرفته بود . بیچاره ادریس هر روز پاهایش را به جوی پشته چشمه می اند اخت و به تماشای ملکه می نشست . چند بارمادرم به بهجت خانم تذکر داده بودکه پسرهای من نماز می خوانند وگناه داره که ملکه را ببینند و او می گفت مریم خانم چهار دیواری اختیاری پسرانت می توانند نگاه نکنند این که کاری نداره . ولی این بارملکه ازچیز دیگری حکایت می کرد او می خواست یاشار حضوری به او درس بدهد . و من می بایست این پیغام را به یاشار می رساندم . مقداری صحبت در خصوص کریم و برنامه ریزی درسی برای ملکه . خداحافظی کردم وبه منزل برگشتم .
‏یاشار در خواب بود با صدای بستن در بیدار شد وگفت : کجا بودی؟گفتم : پیش ملکه بودم . گفت : خوب که چی بشه؟گفتم : او ازتو خواسته که برایش معلم شوی وبا اوکارکنی . یاشارفوری چشمش به پنجره مقابل خیره شد وگفت : مادوش چی می گفت؟گفتم : از زبان مادرش صحبت می کردکه اینطور! یاشارازخدا خواسته بود چون یک ‏لبخند حاکی ازرضایت بر یحهره ش ظاهر شد وگفت به او می گویی ساعتی چهار تومان . گفتم : واه این که خیلی زیاده . گفت : تو پیعام مرا برسان کاری به این کارها نداشته باش . سرم را پایین انداختم که از مقابلش رد شوم گفت : پس برو دیگه،برو بگو .
‏من مجبور بودم اطاعت کنم و برگشتم و پیغام یاشررا به بهجت خانم وملکه رساندم . ملکه گفت از امشب ساعت ۶ بعدازظهر شروع ‏می کنیم . وقتی پیش یاشاربرگشتم وگفتم که آنها قبول کردند یاشار گفت : خوب هم تابستان را سرگرم هستیم و هم پول تفریح ما هم ، فراهم شد . یاشار خدا خدا می کردکه ساعت ۶ ‏بعدازظهر شود و هی به هن نهیب می زدکه چرا ساعت ۶را انتخاب کرده مگر نمی شه الان بروم . گفتم نمی دانم . گفت : برو توهم کمی بخواب . بعدگفت نه نه بیا با من حرف بزن آخه می دونی چیه من تا به حال با هیچ دختری کار نکردم . اودروغ می گفت تا چشم گشودم اودر مدرسه مختلط تحصیل می کرده چون در تبریز درس می خواند . حالا چطور شده برای من جانمازآب می کشید نه بگو که عجله دارد! خیال کرد من احمق هستم . بازگفت : می دونی آدم باید وقت شناس باشد . بازگفت : ساعت چیه ۶ ‏نشده . گفتم : نیم ساعت مونده . درست پنج دقیقه به شش باید پشت درب آنها باشیم و دقیقأ یک دقیقه به شش باید دستم را به زنگ برسانم ودرست ساعت شش زنگ بزنم درهمین صحبت ما بودیم که مادرم رسید وگفت جا نمازم را درایوان پهن کن اطاق خیلی گرم است و رو به یاشارکرد وگفت : برو باغ پشتی مقداری میوه بچین و بیار، یاشار من منی کرد و دنبال راه فرار بودکه من به دادش رسیدم وگفتم او کارداره من می روم . گفت : چکاری که این قدرمهمه . گفتم : ملکه و مادرش از او خو اهش کردند که ساعت شش هر روز یک ساعت به ملکه درس ریانی بدهد . ساعتی چهار ترمان پیشنهادکردند . مادرم . . .

گفت : نه جانم ول کن این خانواده ولنگ و وازهتند . دختره محرم و نامحرم نمی شناسه . نمی خواد بری ،می ترسم حرف درست کنند . یاشارگفت : مادرمن که دختر نیستم برام حرف درست کنند من یک معلم سرخونه هستم مگه چی می خوان بگن . مادرگفت : پس با الی برو من هم قبول کردم . وقتی ساعت شش شد زنگ زدیم ملکه از پنجره سرش را بیرون آورد وگفت اِ وا دوتا معلم دارم؟ چنان بهش برخورده بودکه اگر خجالت نمی کشید می گفت که تو بروخط برادرت بماند ولی نگفت . درب راگشود وما وارد شدیم درتمام این سالها این اولین باری بودکه یاشار به انجا قدم می گذاشت . ملکه با یک بلوز آستین حلقه ای و دامن ماکسی قشنگ شده بود . یاشار سلا‏م کرد و دیده ها درهم گره خورد و صدای مادرش بهجت خانم بلند شدکه بفرمایید خوش أمدید، چه عجب! مگرمشکلی داشته باشیم که شما تشریف بیاورید وگرنه شماکجا واینجا کجا؟ یاشاردوچشم داشت ،دوچشم دیگرقرض کرده بود وحریصانه ملکه را تماشا می کرد انگار نه اینکه من آنجا هستم . آنها راحت تر از آن بودند که ماها فکر می کردیم . !
‏میزتحریرمخصوصی برای ملکه بود و یک صندلی دیگرنیزدر کنارش گذاشته بودند تا یاشاربنشیند . من وقتی دیدم ملکه کتابش را تندتند ورق می زند و توضیح بی جا می دهد . مجبور شدم تقاضای بهجت خانم را قبول کنم ودراطلاق دیگری یک لیوان چای بخورم و همین کار را هم کردم . ویک تا یک ونیم ساعت به طول کشید اگرمن پیش یاشار نمی رفتم که بگویم پس برویم حا لاحالاها بلند بشونبود، ولی وقتی که در زدم وداخل شدم این پای ملکه بودکه اززیرمیزبه پای یاشار می خورد . یاشار رنگش پریده بود و مثل بچه های تب دار تندتند نفس می کشید . گفتم : یاشار برویم دیر شد . من باید نماز ‏بخوانم . انگار حرفم را نشنید . تکرارکردم . گفت : باشه برویم . چشم در چشم ملکه دوخته بود و یه وری می رفت تا از در خارج شدیم . من احمق پرسیدم چرا مثل دیو ونه ها به ملکه آنطورنگاه می کردی . فوری گفت چیز مهمی نیست به خاطر اینکه او خیلی خنگ است . اصلأ ریاضی بلد نیست . برای همین بود آنطورنگاهش می کردم . راستی من نگاهش می کردم؟ گفتم : نه زیاد . یاشار شده بود یک پارچه انرژی! فوری به باغ پشتی رفت و یک سبد میوه چید : سیب ،گوجه سبزی مقداری گیلاس همه را درهم ریخته بود بعد ازصرف شام پدرم گفت یاشارشهنامه را بخوان تا لحظاتی بگذرد . یاشارگفت پدربگذاربرای فردا حالا سرم درد می کند .و رفت وسط باغ و تخت خوابش را مرتب کرد و خودش را به خواب زد فقط من متوجه رفتار غیر عادی او بودم . و من از فرط خستگی زودترازهمیشه به خواب رفتم . ساعت ازنیمه گزشته بودکه صدای آو ازکریم مرا بیدار کرد : بس کن ای دیوانه دل ورنه بیرون آورم از سینه هجرانم امشب . به طرف پنجره رفتم با دیدن سایه ام مطمئن شدکه بیدارهستم ازهمانجاکه ایستاده بود تکان نخورد شروع کرد به آواز خواندن : چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی؟ چه بوده آن گناه من که یارمن نمی شوی؟ بهارمن گذشته شاید . . . تا اینکه این ترانه تمام شد و رفت . صبح همان روز کوکب نامه ای را به من رساند بلند بلندگفت : مادرجون اینکه دیگه قایم باشک بازی نداره همه می دونند که کریم ترا می خواد و بزرگترها خواستگاری کردن حالا می تونی راحتر نامه را بگیری و بخونی . کمی آرام شدم و نامه را با اعتماد به نفس ازاوگرفتم و ضمن تشکرازاو خداحافظی کردم .
‏نامه را در باغ پشتی یعنی اندرونی خواندم ،نوشته بود “دوشیزه زیباه چشمهای تو بنای پرهیز و خانه خویشتن داری مرا واژگون کردند ‏واکنون که این مطالب را می نویسم ازدایره رویت من دورند این است دردی که من دلباخته را پریشان می دارد . چشمان تو در عاشق کشی کرشمه ها دارند خوشبخت کسی که به نگاه تلطف آمیز انها نائل گردد . قلب توگوهری است که انهأ فضیلت از آن ظاهر می شود . سعادتمنل کسی است که وقتی ترا بوسید به شنیدن اعتراف عشق قادر باشد! روحم ازاشتیاق دراحتراق است . آه امشب بازبه دیدن تو درآن جامه خوشرنگ که دل ودین ازمن ربود خواهم آمد و تورا ازلای پرده ودر زیر سایه مهتاب در پشت پنجره خواهم دید وبرای چشمان توهزاران شعر خواهم گفت : تو با چشمانت مرا تخسیر کردی و اکنون شیوه عاشق کشی پیش گرفته ای ای الهه عشق بگو بدانم مرا دوست داری؟ اگرچنین است چراجواب نمی دهی . اگرغیرازاین است بگو تا زود تر بار سفر ببندم ای بی رحم به من رحم کن . زندگانی چنین است شکایت دائمی ،وداع دائمی ، فراغ دائمی ،دیریست که دل به تو داده ام و هنوز دوستت دارم . اگر دنیا نیز سرنگون شود از ویرانله آن شراره های عشق من زمانه خواهد کشید . هر ده ۱۳ ‏سال بیشتر نداشتیم ازهمان دم که دل به عشق تودادم می دانستم که تسلیم عشق خاموش و بی امید شده ام . نمی خواهم بگویم عشق من چقدرعمیق و صمیمانه است . فقط آرزو دارم که خداوند نظیر عشق سوزان من عشقی به تو ارمغان کند . تا بدانی در آتش عشق سوختن چیست . نه این آرزو را نمی کنم چون می دانم فقط من در آن قلب زیبایت جای دارم تو خوشبختی و خواب آرامش بخش را از دید گان من ربودی . شب ازنیمه گذشته و ساعت زنگ نیمه شب را می زند . حتی مردگان هم درخوابند اما روح سرگشته من دراین نیمه شب به رقص پرداخته و با توگفتگو دارد وقتی که چشمان ترا می بینم درد و اندوه خود را فراموش می کنم وچون ترا می بینم حس می کنم که به کلی شفا یافته ام .
‏اگردررویای خود سرخوش را به سینه تو بگذارم نشاطی أسمانی بر فرازسرم پرواز می کند . اگر راستی زندگی رویایی بیش نیست چرا به همین رویا دلخوش نباید بود پس تراکه روح وقلب منی به نام می خوانم . الی جان شب به پایان می رسد و ستارگان اندک اندک روی پنهان می کنند . اکنون آخرین دلدادگان با عشق خویش به خانه های خود برگشته اند ولی من به نوشتن مشغولم زیرا دراین نوشته ها عشق سرزدن من نهفته است که هیچ کتابی هیچ عشق تو انایی شرح تشریح تجسم آن را ندارد .
‏منتظر جواب تو هستم کریم»
‏نامه را خواندم گریه کردم . خندیدم . عالمی داشتم با خو د فکر میکردم چه بگویم چه بنو یسم آیا می توانم به او بنویسم که صدای زیبای تو تا امتداد ابدیت درگوش من طنین انداز است؟ آنچه را در قلب و احساسات من خودنما یی می کند . تو به قالب کلام درمی آوری و با آواز بیان می کنی! واز یادآوری عشق سوزان تو نسبت به خودم چنان دولتی به من دست می دهدکه در آن هنگام ازعوض کردن مقام خود با شاهزادگان ننگ دارم؟
‏صدای زیبای تو چنان اشک شوق در چشمم مجاری ص کناکه اختیار ازدستم رفت و اطرافیان را نادیده می گیرم اما ای محبوب من! اگر همان لحظه ترا به یاد بیأورم هر زبانی که کشیده ام جبران می یابد، همه غم هایم به پایان می رسد . . . .
‏نقش هر سنگی را دست زمان می زداید . ولی عشق تو در این ورق از هر آسیبی مصون است . اینها و این مطالب که بیان کردم در رویای خودم بودند وجرات نوشتن نداشتم . زیرا به خواهرم قول داده بودم که جواب من باکلمه نه همراه است . بگذار به خواستگاری بیایند این جمله ای بودکه به خواهرم گفته بودم واو خوشحال بود که ‏تا دختر بزرگتر شوهر نکرده کوچکتر شوهر نمی کند ولی باید به او جواب می دادم . بله باید تکلیف او روشن می شد خانواده اش را از نگرانی نجاتمی دادم . و پسرشان را از سرگردانی و شب گردی و راه سفر را با امید و یا با ناامیدی بازمی کردم . به او چه بگویم . خواهرانم چه می شوند؟ بخت برگشته می شوند . بخت برگشته می شوند این جمله کوتاه مادرم بود . که مرا به هراس وامی داشت . چه باید کرد . آهسته آهست قدم زنان از باغ اندرونی به باغ بیرونی می آیم با کی درد دل کنم! از چه کسی کمک بخواهم؟ بگویم شما بگویید من چه کنم .
شب از نیمه گذشته دیده باز است . چرا امشبم طول و دراز است . غرور خانواده نعمت ا . . . خان اجازه نمی داد پیغام دهند که جواب چه شد وکریم همچنان سرگشته و مجنون و حل تمام این مسائل و مشکلات در یک کلام من نهفته بود بله یا خیر .
‏عصر روز چهارثنبه بود . همه دور هم در ایوان نشسته بودیم و بلقیس با مجمعه های مسی یکی پس ازدیگری سبزی خوردن و پنیر و نان لواش را می آورد وگرم خوردن بودیم . مادرم می گوید من نه عروسی پسر ماشاا . . . خان می روم و نه می توانم بروم چون جوابی به آنها ندادیم . خواهر بزرگم می گوید چه ربطی به ماشاا . . . خان دارد شما یک مسئله با نعمت ا . . . خان دار ید جای خود محفوظ ازمن بیرسی ما همه منجمله الی به این عروس می رویم . می گن از تبریز أرکستر آوردند هم می خوانند و هم می رقصند و زن و مرد هم قاطی است . همه جورغذا سفارش شده به خصوص بره های سرخ شده رو آتش . می گویند عروس ماشاا . . . خان هم که دختردایی همسرش ژانت است آشوری و آرایشگرش هم از تبریز آمده . بیا و بروی حسابی است . خواهرم چنان با آب و تاب تعریف می کند که مادرم را دودل کرده که همگی برویم یا نه با پدرم مصلحت کرد . یاشارگفت چرا نه اصلأ بی ادبیست که جای دعوت شده نرویم . مادرم ، پدرم را به چای خانه کشید وقانع کرد که می دونی چیه مثل قدیمی است که می گویند پایی که می گرده سنگ می خوره چه بهتر به این عروسی برویم تا انشا ءا . . . بچه ها را ببینند . خدا را چه دیدی شاید خواستگار های خوب پیدا شد . چون دخترها دیگه بزرگ شده اند امثال اینها چند تا بچه دارند . پدرم گفت : زنده باد تحصیل . شاعر می گوید : زگهواره تا گور دانش بجوی . بچه های من تحصیل می کنند هیچ حرفی نیست مگر غیر از این باشد .
‏پدر راست می گفت خواهر بزرگم دانشگاه می رفت و رشته مامایی می خواند و خواهر وسطی خودش را برای کنکور دیگر می آماده می کرد و ‏خیلی هم خواستگار داشتند ولی باب دل اینها نبود یا از تحصیلات شان ایراد می گرفتند یا از زشتی وگرنه تمام خانواده هایی که تا به حال به خواستگاری خواهر بزرگم آمده بو دندهمه از خوانین بودند . یکی هم ازهم دانشکده ای خوردش بود که خو اهرم به ماگفت پسره هیچ عیبی نداره ها فقط کله اش تخم مرغیه . همه تصدیق کر دیم وکلی خندیدیم .تصمیم بر این شد که همگی به این عروسی برویم یاشار تنها کسی بودکه نمی آمد . علتش را من می دانستم او می خواست ملکه را در خانه ما درس بدهد تا هم خانه درامان باشد وهم درسش را داده باشد . ملکه ازخدا خواسته بود چون وقتی که من پیغام یاشاررا به او بردم گفت چه بهتر من درفضای باغ بهترحالیم میشه چه خوب ، باشه من می أیم . اینکه یاشارماندن درخانه را به عروسی ترجیح داد چون اینطور راضی تر به نظر می رسید . ولی کسی از این آمد و شد خبردار نبود . بالاخره روزعروسی فرا رسید همه لباس های قشنگ پوشیدند و پدرم کت وشلوار سرمه ای راه راه پوشید وساعت زنجیری خود را در جیب جلیقه خودگذاشت وزنجیران را به رسم قضات ازدکمه جلیقه آویخته بود . کفشهایش را که ورنی بود با دستمال تمیز کرد و منتظر ایستاده بود ومادرم که زمانی در زیبایی تک بود وحال که سن وسالی از اوگذشته بود جا افتاده و مثل آبی که رسیده باشد به نظرمی آمد چون در آن زمان ۴۵سال داشت خیلی زود ازدواج کذده بود . لباس مادرم یک پیراهن بلند شب، سنگ دوزی شده بود و آرایش مادرم او را مثل بانوان قاجاریه کرده بود . ماتیک قرمز جگری زده بود حنا و رنگ به موهایش چنان گرفته بودکه به رنگ پرکلاغی امروز می گفت چیه . پدرم نگاهی به مادرم کرد وگفت مریم دوست داری فردا دو ‏توپ پارچه رولحافی و تشکی بر ایت بگیرم؟ مادرم نظر پدرم را خو اند و ‏چرخی زد وگفت چرا دیشب نگفتی هان! آنها نمی دانستند که من در چایخانه هستم و لباس عو ض می کنم . پدرو به طرف مادر رفت و انگشتانش را در لابه لای موهای انبوه مادرم فرو برد و او را بوسید و سرانجام پچ پچ کرده وگفت دوست ندارم بزک دوزک بکنی . هرچند که حجاب داری . مادرم قبول کرد . سپس خو اهرم دوان دوان آمد و گفت بیگودی ها را از سرم بازکن که لباسم ازسرم رد نمی شود . لباس من فقط یک پیراهن ساده ساده بودکه تازگی ها ادریس از تهران برایم فرستاده بود . دلم تلاطم داشت وبه جایی بند نبود . همه حاضرشدند سوارماشین پدر شدیم ، پدرم یک جیپ داشت سقف ماشین برزنت بود . ماشاا . . . خان عروسی را در باغ خان سالاری نعمت ا . . . خان گرفته بود . ما راه افتا دیم وکریم سوار بر دوچرخه پشت سر ماشین پیش می آمد همه با حجاب بودند جزمن که فقط گردی صورتم بیرون بود . دوچرخه کریم ازنوع دوچرخه های لحاف دوزی امروزه بودکه در آن زمان در نوع خودش بی نظیر بود . وقتی به باغ خان سالاری رسیدیم ازدرب ورودی بوی اسپند وکندور همه جا را پرکرده بود . همه جا چراغان شده بود . ازماشین پیاده شدیم وقتی به دروازه باغ رسیدیم به دستور نعمت ا . . . خان گوشفند جلوی پای همه ما قر بونی کردند واین رفتن به عروسی را در باغ خان سالاری ، به حکم بله گذاشتند . ماچ و بوسه ها رد و بدل شد . تعار فات آن چنانی نگو و نپرس . بله ما می دانستیم که عروسی در باغ نعمت ا . . . خان است . همان باغی که مهریه من می شد . یا نباید می ذفتیم واگررفتیم یعنی بله راگفتیم . پدرم ازاین همه محبت به زبونی افتاده بود .
‏کریم پیراهنی سفید و یک جلیقه مشکی با شلوار مشکی پوشیده بود و یک جفت نیم چکمه به یا کرده بودکه اورا مثل لردمای اسیانیایی کرده بود که قمار می کنند و شاید یک گاو باز . هرچه بود قشنگ شده بود . همه ما درگوشه ای ازباغ دورازچشم نامحرم ها جا گرفتیم فقط پدرازما فامله داشت آن هم به خاطر نعمت ا . . . خان بود که کمر پدرم را حلقه کرده بود و انگار حالاحالاها ول کن نبود و در صندلی مدل منبری که جزو مبلمان خانه آنان به شمار می رفت نشستند . نوازندگان می نواختند وآهنگ های ترکی اصیل می خواندند . کریم به درختی تکیه داده بود ودرتاریکی مرا می پایید . شب بود جو حاکم برمحیط آدم را وسوسه می کرد . ماشاا . . . خان درگوشه ای از باغ از دوستانش با آب پذیرا یی می کرد چیزی به پایان عروسی نمانده بودکه خداحافظی کر دیم . وقتی به خانه ذسیدیم هنوز ملکه منزل ما بود واین راز را فقط من می دانستم . یاشاربا اشاره به من حالی کردکه ملکه در باغ انگور است . وقتی همگی وارد ساختمان شدیم یاشار ملکه را دزدکی ازخانه خارج کرد واین یک فاجعه برای خانواده ما بود . اگر سرهنگ که خود یک آدم بسیاربا تعصب ومردی خانواده دوست بود برعکس همسرش بسیار بی پروا و آدم بله و سی بشمار می رفت می فهمید چه اتفاقی می افتد! شب نتوانستم تحمل کنم پیش یاشار رفتم و به او متذکر شدم که صلاح نیست این دختر تا این موقع از شب پیش یک پسر تنها بماند . اگر سرهنگ متوجه شود برای تو و تحصیلاتت گران تما م می شود . اینها باب خانواده ما نیستند حواست جمع باشه . ادریس از تو بزرگتره، حتی یکبار با او حرف نزد فقط نگاهش می کرد . یاشار گفت آخه ادریس بلد نبود حرف بزند . گفتم : این که حرف نزده به تهران رفت . خلاصه آقای یاشار از ما گفتن از تو شنیدن . فردای روز عروسی پیغام آوردند که نعمت ا . . . . خان تدارک مفصلی می بیند تا به عنوان فامیل عروسش مهمانی بدهد و تمام فامیل ها را دعوت کردند تا با آنها هم آشنا شوند . مادرم گفت ما که هنوز جواب ندادیم . یاشار گفت خودت هم نمی دونی تو با پنبه سر بریدی . غیر مستقیم به آنها آره گفتی مگه نه اینکه به با غ خان سالاری رفتی؟ خوب دیگه خود دانی!
واین من بودم که باید تصمیم می گرفتم هیچ راهی نبود جز اینکه با کریم حرف بزنم . رودررو که نمی توانستیم چون کاری بس مشکل بود . سعی کردم تمام حرفهایم را کتبا بنویسم و خیال او و خودم را راحت کنم . صبحانه نیمرو داشتیم سفره چیده شد و سماور آماده پذیرایی بود . بلقیس در یک ماهتابه مسی بسیار بزرگ به تعداد نفرات دو تخم مرغ رسمی را با کره محلی چنان با سلیقه درست کرده بود که من نتوانستم نخورم و از آن بگذرم . وقتی خواهر بزرگم تخم مرغش را به پیش دستی خودس می کشید گفت : ماه منیر می گفت عروسی کریم را هم در همانجا یعنی باغ خانسالاری خواهدگرفت دیگه نمی دونند الی گوشش به این حرفها نیست . راستی خیلی خوشم می آید الی با سیاسته چشم می ده روشنایی نه . اگر سکوتش نبود عروسی نمی رفتیم که اینقدر خوش گذشت . دیگه جای تحمل برای من نبود باید حرف می زدم . گفتم : من برای تحصیل پیش ادریس می روم چون هدفتم تهران است نمی توانم تصمیم بگیرم . یاشار میان صحبت من دوید و گفت کریم هم در تهران دانشگاه می رود پس مسئله حل است . خواهرم استکان چای از دستش افتاد و شکست . من می دانستم یک ضربه روحی بزرگی برای او است کمکش کردم تا استکان شکسته را جمع کردیم و او بلند شد و من متعاقب او به آشپزخانه که پایین بود رفتم . ضمن شستن دستهایم گفتم اگر ادریس بفهد که من چنین فکری دارم اصلا با من حرف نمی زند . او فقط برای تحصیل گفته پیشش بروم مگه میشه! من تصمیم گرفتم که فقط ته تهران رفته و ادامه تحصیل بدهم . تا خدا چه بخواهد حال دختره که بهتر شد ناگهان چشم در چشمم دوخت و گفت مگه چه اشکالی داره که یک دختر از یک پسر چند سال بزرگتر باشه؟ و ازدواج کنند . گفتم هیچ اشکالی نداره چطور مگه؟ گفت تو که کریم را دوست نداری؟ داری؟ ماندم چی بگم . دوباره تکرارکرد که اگر دوستش داشتی تا به حال حرفی چیزی . باز ماندم که چی بشه چرا این سوال ها را از من می پرسد . گفت : آخه می دونی چیه حرفش را ناتمام گداشت و مرا در دنیایی از شک و دودلی که او می خواست چه بگوید آیا کریم را دوست دارد؟ آیا از صدای او خوشش آمده؟ یا اینکه اگر من با او ازدواج نکنم او قصد ازدواج بااو را دارد؟ با خودم فکر کردم که اگر جواب کریم و خانواده اش را هر چه زودتر بدهم به نفع همه است . پس نشستم وبه نوشتن مشغول شدم . . کوتاه و مفید :
کریم میدانم که میدانی! سرنوشت هر کس دست خداست چه بهتر ما تسلیم شویم و همه دوست داشتن ها و غیره را به طبیعت بسپاریم و هر کدام پی آرزوهای خود برویم من در اینجا نمی توانم تصمیم بگیرم . به امید دیدار در تهران برایم نامه بنویس و آدرس منزل برادرم رابه شما خواهم داد تو برو سفر سلامت . چندی دیگر دانشگاه شروع می شود من نیز خواهم آمد دیگر شلوغش نکن بیشتر از این حرفی ندارم دوستدارت الی .
باز دو دل بودم آیا جواب این همه برو و بیا و محبتهای هر دو طرف خانواده این است که می دهم؟ نامه را که بیشتر به یک یادداشت شبیه بود پاره کردم وغرق در افکار خویش شدم . آن موقع سربازی دختران اجباری بود . هر کسی که دیپلم می گرفت . باید سربازی می رفت حال اگر رشته طبیعی یعنی تجربی می خواند باید جزو سیاه بهداشت می شد یعنی در دهکده های دور دست به صورت( ماما) برای زایمان یا پزشک یار زیر دست پزشکی که در آن ده طرح خود را می گذراند کار می کرد و اگر رشته ادبی خوانده بود جز معلم دهکده منصوب می شد و در لباس سربازی به عنوان سپاه دانش بود رشته مهندسی همان سپاه عمران و آبادانی و غیره و غیره بود . اگر سربازی نمی رفت به دانشگاه راه پیدا نمی کرد و خیلی ها بخاطر اینکه به سربازی نروند از دانشگاه نیز صرف نظر می کردند . اکثر خانواده های مومن دخترانشان رابه سربازی نمی فرستادند و حال من باید به سربازی می رفتم . تصمیم گرفتم نامه یا یادداشتم را عوض کنم به اونوشتم که : من به خاطر خواهران بزرگترم و سایر مسائل خانوادگی بخصوص سربازیم و ادامه تحصیل نمی توانم ازدواج کنم . وعجله ای هم ندارم . اگر شما صلاح می دانید پی تحصیلات خودتان به تهران بروید و من نیز بعد از اتمام دوره سپاه دانشی به تهران خواهم آمتد و در اصل هیچ چیز دیگری فرق نخواهد کرد به قول مادرتان که گفت کریم وقت زن گرفتنش نیست .
بعد از اینکه نامه را نوشتم به دست کوکب دادم تا به کریم برساند و اما تنها جوابی که دریافت کردم این بود که نوشته بود : اگر به قولت وفا نکنی هیچ وقت طعم خوشبختی را نچشی . کریم . و امضا کرده بود . اواخر شهریور بود که کریم با کوله باری ا ز آرزوهایش، زادگاهش را به قصد تحصیلات پزشکی ترک کبد . کوکب پیغام آوردکه کریم می خواهد حضورا خداحافظی کند . پدر در حال وضو بود، مادرم نیز همین گونه، جلو رفتم . خواستم با مادرم حرف بزنم کلامم به نیمه از دهانم برگشت آی خدای من چقدر دوست داشتم با مادرم درد دل کنم و بگویم تمام این جریانات را که می بینی به خاطر حرفهای توست . به خاطر خواهراانم بوده باز یاد حرف مادرم افتادم که می گفت دختران بزرگتر از این سیاه بخت میشن، بخت برگشته می شن، سنگ به پایشان می خوره . در همین خیالات غوطه ور بودم که مادرم سرش را بلند کرد و گفت چرا مثل علم بالای سرم ایستادی . وضو بگیر تا نماز بگذاری . وقت تنگ است . آری فکر کردم که پیشنهاد خوبی است تا به نماز فکر کردم آرامش عجیبی پیدا کردم . وضو گرفته پشت سر مادر و پدرم به نماز ایستادم و نمازم راطول دادم تا در خاتمه بیشتر با خدا حرف بزنم . و همین کار هم کردم و شمعی نذر امام زاده کردم تا خداحافظی با کریم به خیر بگذرد . دسته ایت خیالات به ذهنم رسید . اول اینکه تمام تصمیماتم را با ادریس در میان بگذارم . تلفت خانه پدری مشکی رنگ و زیمنس بود . گوشی را برداشتم و شماره ادریس را گرفتم . شماره گیر تلفن صدایش سنگین و زنگ دار بود . چرا که خواهرم از خواب بیدار شد و گفت این وقت شب به کجا زنگ می زنی در این موقع ادریس گوشی را برداشته بود که با او سلام و احوال پرسی می کردم و در باب رفتنم به تهران صحبت را شروع کردم . به قدری حرف زدم که ادریس گفت من فردا باید سرخدمت باشم عصر فردا که آمدم با تو تماس می گیرم . شب بخیر گفت و گوشی را گذاشت . نتوانست با خودم کنار بیام پیش مارم رفتم هر دو در چاپخانه تنها بودیم . منظور از چاپخانه یک اطاق بزرگی که بیشتر طول داشت تا عرض پنجره پهن بزرگ که از شیشه های مثلث شکل بسیار کوچک به اندازه قوطی کبریت و رنگ سبز،قرمز و آبی و زرد رنگ و کنده کاری زیبایی داشت و این پنجره وسط د و اطاق قرار داشت متعلق به عموی پدرم شجاع الدوله بود . زمانی که خانه شجاع الدوله رو به تخریب بود، پدر آن را آورده و در بین چاپخانه و پذیرایی گذاشته بود و حوض حیاط راحوض سنگ مرمر حیاط عمو شجاع الدول ه درمقابل ایوان به صورت تیکه تیکه وظریف کار گذاشته بودند که آب چشمه اول از حوض رد می شد و سپس به زیر درختان جار ی می گشت . بله مادر را در چاپخانه به هنگام جمع آوری جا نمازش گیر آورده بود . و روبرویش نشستم و گفتم بیا با هم حرف بزنیم . مادر گفت : دختر نگاهم بکن ببینم . سرم را بالا کردم و به چشمان مادرم نگریستم مادر گفت : چرا این قدر لاغر شدی چی شده؟ بگو ببینم؟ گفتم» چیز مهم نیست فقط از تو یک سوال دارم . تو تا بحال کسی را دوست داشتی؟ مادر با تعجب گفت» چه می خواهی بگی؟ دوباره تکرار کردم که مادر تو پدر را دوست داشتی با او ازدواج کردی یا عاشق او شدی؟ مکثی کرد و گفت : برو ببین پدر خوابیده یانه؟ رفتم دیدم که مفاتیح را دردست گرفته و مشغول است . مادرم گفت : پس بیا بشین ببینم چرا این سوالهار ا از من می پرسی؟ آیا کریم را دوست داری؟فتم : اول تو بگوببینم آیا تو عاشق پدر شدی یا فقط ازدواج کردی؟ مادر گفت : اگر قول بدهی که با کسی حرف نزنی برایت داستان زندگیم را تعریف می کنم . به اوقول دادم . مادرم گفت : پدر اولین شوهر من نیست . وقتی که پانزده سال بیشتر نداشتم حاج علی خان سردار مرا از پدرم خواستگاری کرد و چون او زن و بچه داشت من خودم مخالفت کردم . اما از شجاعت او خوشم می آمد . مرد خوش هیکل وباهوشی بود بیشتر اوقات وقتی بیرون می رفتیم دنبال من با اسب می تاخت گاهی جلو می زد و همانند باد ردمی شد و گاهی روبروی من می امد و عنقریب که اسبش مرا زیر کند . و گردو خاک را هوا می رکد و این نمایشانی بود که حاج علی خان می داد . مادرم ماجرای عاشقی حاج علی خان را تعریف کرد و گفت : اغلب فامیل می دانستند این عشق بعد از دوسال به جای تاریکی کشیده خواهد شد و آن این که حاج علی خان دوستان و طرفداران خودش را مجهز به تجهیزات نظامی کرده بود درمقابل قشون روسها ایستاده بود او می کشت و می برد و غارت می کرد . شجاع الدوله از این شهامت او خوشش آمده بود درخواست درجه افتخاری سرهنگی را به او از دست رضاخان عطاکرد و او مدتی صاحب منصب بناب بود تااینکه روزی من خانه را به قصد گرماااابه ترک کردم . هنوز فاصله ای از خانه دور نشده بودم که حاج علی خان و بیست سواره از مقابل من رد شدند . وقتی چشمان سرخ و صورت عرق کرده حاج علی خان را دیدم که در مقابل دو قدمی من رکاب اسب را کشید و مر انگریست از ترس به لرزه افتادم او دستش را بلند کرد و سواره ها ایستادند . خم شد مرا با یک دست کشید تا سوار اسب شوم، فریاد من بلند شد و بقچه گرماااابه افتاد و کسی به فریاد من نرسید . یعنی در آن هنگام کسی در بیرون نبود . آیا واقعا ده خاموش بود؟ مردم مرده بودند؟ بله روسها چنان وحشت به جان مردم انداخته بودند که کسی جرات عرض اندام وبیرون آمدن رانداشت . اسب حرکت کرد و من یک دستم به حاج علی خان و بدنم با لباسهای بلند به سبک ایلات عشایری دامنم کشیده می شد طولی نکشید که فریاد زد مریم سوار شو و من داد می زدم وقتی دامن بلند من زیر پای اسب گیر کرد احساس ترس کردم اسب را آرام نگه داشت ومرا بلند کرد و سوار اسب ساخت . او دست بلند کرد و سواره ها پشت سرش تاختند تاختند . تا به نزدیک ده قره چویق رسیدیم سواره ها را با اشاره دست در همانجا نگه داشت و مرا داخل باغ برد . تنها جایی که به یاد دارم . کاه دان بود . انبار پراز ساقه های خردشده گندم بود و عطر عجیبی داشت . کاه های تله انبار در انبار را دیدم . گریه وحشت سراپایم را می لرزانید . حاج علی خان مرا با دودست از زیر زانویم گرفت وبه روی کاه ها پرت کرد . کاه ها همچون تخت فتری بود من تقلا می کردم و او امانم را بریده بود گرد و خاک کاه ها با دست و پا زدن من بلند شده بود . فریاد من به آسمان می رفت و او کار خود را می کرد بی آنکه به داد و فریادهای من اعتنایی داشته باشد . می گفت دوست داری جیغ بکشی بکش . سپشس دست در گردنش انداخت و قطاری از فشنگ ها را که مخصوص تفنگش می شد در آورد . دراین هنگام من بلند شدم تا فرار کنم از بالای کاه ها که نصف دیوار را پوشانده بود لیز خوردم او مرا دوباره بغل کرد و به زمین خواباند و بالاخره آن اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد . فرصت حرکت را از من گرفته بود فقط دست های من آزاد بودند که با مشت به شانه های او می کوبیدم و او صورتش روی سینه های من بود و سرانجام تسلیم شدم و آنگاه که کار از کار گذشته بود به کناری خزید و من بلند شدم و بی پروا فریاد زدم . درب کاهدان را باز کردم تا فرار کنم نتیجتا بی فایده دیدم و او نیز هیچ کوششی برای جلوگیری از فرارم نکرد و در همانجا چمباتمه زدم و گریستم . لباسهایم را پوشاند و مرا *نو ا زش * کرد و و من دیگر نه می توانستم گریه کنم و نه می توانستم تصمیم بگیرم که چه باید کرد او خود تصمیم گرفت . دوباره مرا پشت است نشاند و از باغ خارج شدیم جلوی سواره ها قرار گرفت و دست راستش را بلند کرد و فرمان حرکت داد . مرا به منزل پدرم رساند . بی آنکه در بزند درب را شکست و وارد باغ ما شد . مادرم متوجه من شد و جریان را فهمید فقط سکوت کرده بود . حاج علی خان دید من سرافکنده، گریان و لرزان با دو دستم صورتم را گرفتم به صورت سجده به زمین افتادم و گریه می کردم گفت تو از امروز همسر من هستی . دوست دارم امشب دست پخت ترا بچشم . شب منتظر من باش اسب را به عقب برگردانید و ناگهان صدای سم اسبان بلند شد و مثل باد تاختند . شبه به نیمه نرسیده بود که به همراه آخوند محمد علی خان که عاقد وملای ده بود و چند نفر از یارانش وارد شدند . صیغه عقد جاری شد و چون قلدر ومسلح بود پدر و مادرم ازحاج علی خان احتیاط می کردند . او کله گرم ونترسی داشت . خیلی راحت می کشت و می برد و غارت می کرد و دوست و دشمن هم نمی شناخت . این خان زاده تا چشم باز کردم همینطور بود جوان هم که بود از حرکت صدای چکمه های او نفس ها در سینه حبس می شد . یک گونی که داخلش به اندازه بیست کیلو خمیر شکلاتی رنگ رامشاهده کردم ما بین حیاط و راهرو گذاشته شده بود این * دود * بود به ارزانی گندم خرید وفروش می شد، ولی او آن را که جزو غارتی هایش بود برای پدرم آورده بود . فردای آن روز مرا به باغ قره چوپوق برد و در آنجا منزل کردم . سوگلی بودم . از هیچ چیزی برایم مضایقه نمی کرد . آره دخترم این سماور را که میبیینی . هدیه حاج علی خان است که آن روز آورد و من بعد از گذشت سالها آن را به خانه پدر تو آوردم . حالا بلند شو سماور را آتیش کن تا یک چای با هم بخوریم و من از جایم تکان نخوردم که هیچ . نگذاشتم مادرم نیز بلند شود . به او گفتم ترا به خدا قسم بشین و بقیه را تعریف کن که چطور ش با پدرم ازدواج کردی . گفت دختر دست بردار حالا وقتش نیست بگذار فرصت بعد . گفتم : یا بگو و یا نمی گذارم بروی . گفت خوب من بچه دار شدم و روزها می گذشت حاج علی خان هر وقت به پیش من می آمد چشمان سرخش نشانگر آدمکشی هایی بود که می کرد، روسها عقب نشینی کده بودند و تمام جواهرات، اسباب و اثاث آنان و لوازم نظامی شان را هرچه که بود غارت می کرد و به همراه می آورد، افراد دولت امپراطوری روسیه شدیدا از حاج علی خان می ترسیدند و این شجاعت او بود که درجه افتخاری سرهنگی را به او عطا کردند ما صاحب بچه شدیم دختری داشتم به نام سونا بسیار هم زیبا بود زندگی هنوز روی زشتش را به ما نشان نداده بود ولی درست پنج سال از بهار عمر او نمی گذشت که در برکه افتاد و برای نجات او آب آسیاب را برگرداندند . نهر آب را گشتند ولی او را نیافتند و من ماندم و تنهایی . گوشه نشین شده بودم طاقت نیاوردم به منزل پدرم رفتم این بار همسر اول حاج علی خان در پست سرم صفحه چید که از خانه خان فرار کرده ام . هنوز داغ فرزند قلبم را می سوزاند و زخم تازه بود که حاج علی خان همسر یکی از قزاقهای روسی را که شوهرش را کشته بود به زنی پذیرفت . و من طلاق گرفتم و با دنیای خون و خونریزی خداحافظی کردم و به خواستگاری پدرت پاسخ مثبت دادم . پدرت مرد آگاهی بود نه در قلدری نه در شجاعت بلکه در نجابت و فرهنگ و درستی نمونه بود این تعریفی بود که از او شنیده بودم . وقتی منزل پدرت آمدم که پدرم مرده بود . هر چه که داشتم به منزل او اوردم . و تا امروز زندگی می کنم . خوب مادر ا زپدر راضی هستی؟ بله . مادرم نگاهی به من انداخت و تیزی نگاهش درون چشمم را می شکافت و حرف نمی زد . گفتم چی شده مامان! مامان یک پلک بزن وقتی او را به خودش آوردم گفتم : چی شده چرا اینقدر مرا نگاه می کردی؟ گفت : چقدر شبیه سونا دختری که در برکه غرق شده هستی اصلا انگار که تو خود اویی . مادرم انگار که هیچ وقت مرا ندیده بود گفت : یادم بیار عصری با هم به منزل آشنایی سر بزنیم . گفتم : او کی هست و کجاست : گفت : در بناب هستند . یک دختر زیباست که او را برای ادریس خواهم گرفت و او همان دخترم سونیاست . عرق تمام بدنم را فرا گرفت مگر سونا غرق نشده! گفت وقتی یک سال از خبر فوت او در برکه گذشت دیوانه وار در اطراف برکه کیلومتر در کیلومتر قدم می زدم و برمیگشتم و این تقریبا کار هر روزم شده بود . یک سال شد سه سال تا روزی که دختر بچه ای را دیدم که شبیه سونا بود موهای بور چشمهای درست مانند دریا داشت او را *نو ا زش * کردم بوییدم بغلش کردم . بوش کردم زیر لب زیرینش خال کمرنگ کوچکی داشت درست مثل سونا . بی طاقتی کردم پیش مادرش رفتم و از او پرسیدم که اوچند سال دارد . دختر کیست؟ خانم جوان نگاهی تیز به من انداخت و گفت تو چکار داری و من اصرار کردم . که ترا به خدا بگو آخه اوخیلی شبیه بچه من است با غرور تمام گفت خوب شبیه هست که هست آدم به آدم شباهت داره، حیوان به حیوان شباهت دارد که چی بشه! بچه بیا داخل . او کودک را به داخل برد و در را بست در این میان خانمی شاهد گفته و گوی من با ایشان بود . گفت او که در را بست و رفت تو هم بیا برو . تو مریم زن سرهنگ حاج علی خان نیستی؟ گفتم . نه دیگه نیستم به خانه برگشتم . برایم الهام شده بود که او دختر من است . باز صبح زود به همانجا رفتم خانم دیگری از آن در بیرون آمد اسم آن دخترک ناز را پرسیدم . گفت : اسم او هست آری زولار که همان آرزو به زبان ترکی است . گفتم : چه اسم قشنگی . خانم مزبور گفت : از بس که زن برادرم در حسرت بچه می سوخت تا به این بچه که رسید گفت من به آرزوهایم رسیدم . دختررا ندیدم و برگشتم . هفته ها گذشت و زندگی ادامه داشت تا اینکه روزی پیرزنی را که از من سوال کره بود که تو مریم زن سرهنگ حاج علی خان نیستی؟ به منزل من آمد و گفت راز مهمی را به تو می گویم نباید فاش شود تو احمد بیک قزاق را می شناسی؟ گفتم : نه گفت : مادر او بچه ای را از آخر (درمان آرخی)که انتهای نهر آسیاب را می گویند گرفته او همان دختر توست . تمام دنیا به سرم چرخید آیا درست است باور نکردم . یعنی نمی شد باور کرد از نهر آسیاب حاج علی خان تا آخر نهر که ( درمان آرخی) می باشد یک ساعت راه است بچه چند ثانیه بیشتر زنده نمی ماند چطور شده یک ساعت در نهر آب غلطیده . . . . گفتم : اگر اوست چطور زنده مانده؟ گفت : خدا را چه دیدی؟ مثلی است که می گویند آن خدایی که من می شناسمش شیشه را در دل سنگ نگه می دارد . آره مریم می گویند احمد بیک یک زنی روسی داشت وقتی روسها عقب نشینی کردند زن او نیز فرار کرد و احمد بیک آن خانم را که دیدی مادر ( آری زولار) بود به همسری گرفت . بچه نازی است و این بچه را یکی از رعیتها از نهر گرفته و به او داده واکنون که می بیینی هشت ساله است با خود غوغایی داشتم احمد بیک قزاق مگر با او میشه در افتاد او مثل جوجه آدم می کشد با دستهای خودش ده تن روسی را سر بریده . آه خدای من اگر حتی حرفش را می زدیم او ما را کشته بود، چه رسد به اینکه ادعای مالکیت بچه اش را کنیم . پیغام من اگر به سرهنگ حاج علی خان هم برسد جنگ در می گیرد و در این میان سونا کشته خواهد شد . نه بگذار بماند سونا باید زنده باشد(آری زولار) باید به حیاتش ادامه بدهد . او کشته می شود دیگه روزگارم شده بود سونا . من باردار بودم و دست خواهر بزرگت را می گرفتم هر روز به دیدن سونا می رفتم . بچه ها هم با هم دوست شده بودند . درب خانه احمد بیک همیشه باز بود . قراولان او از حکم و خشم گرفته سر نترس داشتند مگر کسی جرات می کرد به نگاه چپ به خانه احمد بیک بیندازد؟ دیدن سونا واقعا تماشایی بود . عصرها سوار درشکه قشنگی می شد که یک جفت اسب قهوه ای داشت و با احمد بیک و همسرش نازبانو به اطراف باغشان می رفتند . دهنه اسبان احمد بیک از غنایمات اسبهای روسها بود . منجوق هایی با سنگ های قیمتی فیروزه اصل داشت . تمام نوکرانش مسلح بودند . اگر این راز را حاج علی می دانست . قطعا بچه را می گرفت . ولی احمد بیک یک کرد با تعصب بود که اگر کسی به مرغش چپ نگاه می کرد مرده بود . پس در این میان سکوت باید می بود . اکنون این دختر بیست و دو سال دارد به رازی که من در سینه دارم آگاه است و ادریس را بارها و بارها نشانش دادم . دیده و منتظر است تا به خواستگاری برویم . ادریس پسر بلقیس زن صیغه ای پدرت است که برادر ناتنی توست ولی نسبت به او محرم نیست انشاا . . . .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان در سکوت یک زن پارت اول

رمان در سکوت یک زن پارت دوم

رمان در سکوت یک زن پارت سوم

رمان در سکوت یک زن پارت چهارم (آخر)

آیناز رمان یکی از بهترین و برترین سایت های رمان جدید و بروز است که روزانه بروزرسانی می شود.در آیناز رمان بهترین رمان ها را بخونید.با آیناز رمان هر روز از رمان خوندن لذت ببرید.آیناز رمان هم اکنون با بیش از ۱۰۰ رمان برتر و بهتر فارسی شروع به عملیات کرده است و هر روز رمان ها در سایت آیناز رمان بروزرسانی و اضافه می شوندو تمامی رمان ها در آیناز رمان کاملا رایگان بوده و رایگان می ماند. برای حمایت از آیناز رمان همیشه با ما همراه باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Content is protected !!