رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

برگشتن ما از شمال شروع تازه ای برایم داشت . ان روز مثل اکثر روزها در خانه تنها بودم و این بار مامان فرح نیز همراه دایی کیوان به فیزیوتراپی رفته بود . در این گونه مواقع کتاب خوندن همیشه راه حل مناسبی برای فرار از تنهایی است . صدای زنگ باعث شد سرم را از کتاب بیرون بیارم با تعجب گفتم :مامان فرح که کلید داره .
با این فکر سمت اف اف رفتم . مانیتور اف اف دسته گل بزرگی را نشان می داد در را با اف اف نزدم تصمیم گرفتم خودم در را باز کنم . بنابراین به سمت در رفتم . در را باز کردم کامیار بود . که با دسته گلی بزرگ جلوی در ایستاده بود .
با تعجب گفتم :تو …
لبخندی زد و گفت :سلام عزیزم .
با لحنی سرد گفتم :سلام .این جا چی کار می کنی ؟
-اگه اجازه بدی می یام تو با هم صحبت می کنیم .
-راجع به ..
-نمیشه باید بیام تو .
-و اگه اجازه ندم ؟
-خوب به زود می یام تو .
از جلوی در کنار رفتم و گفتم :درم پشت سرت ببند .
کنارم به ارامی قدم می زد و گفت :الهی قربون اون لحن خشکت برم که بیشتر عاشقم می کنه .
با حرص نگاهش کردم و گفتم :اعصابم را خورد نکن .
-باشه چشم . بریم زیر اون آلاچیق ؟
-بفرمایید .
هر دو زیر آلاچیق رفتیم . کتاب دستم را از من گرفت و گفت :وای . می دونی این رمان چه قدر مشهور ه ؟
-اره می دونم .
-پیرمرد و دریا یکی از شاهکارهای عصر خودشه به قول ماها ترکونده .
-خوب کی چی ؟
-انسان برای شکست آفریده نشده . او ممکن است نابود شود اما شکست نمی خورد .
-خوب این پیام همین گوی راجع به این کتاب بود .
-اره . من واقعاً کتابهاش رو دوست دارم . مخصوصا این یکی رو که کاملا به شرایط من می خورده
-اما من اصلا خوشم نمی یاد چون حوصله ام سر رفته بود داشتم می خوندم .
گفت :می دونی چیه الان که دارم فکر می کنم منم زیاد ازش خوشم نمی یاد .
با حرص گفتم :خوب حالا همه حرفت همین بود ؟
بهم نگاهی کرد و گفت :عسل چه طوری باید بهت ثابت کنم که دوستت دارم .
-خودت را اذیت نکن . من نمی تونم باورت کنم ای کاش اون اشتباه بچه گانه رو نمی کردم به قول شاعر که میگه :

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

-می خوای بگی من بی سرو پام ؟
بی تفاوت گفتم :تو داری این طوری برداشت میکنی من فقط می گم هیچ وقت عاشقت نبودم تو نباید به احساس زودگذر رو با عشق مقایسه کنی .
-تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی عسل .
-منظورت چیه ؟
-منظورم اینه که … تو هنوز منو دوست داری چشم هات داره فریاد میزنه .
-ببین اشتباه می کنی . تو توی توهم هستی خیالت راحت که من یه ذره هم احساس نسبت به تو ندارم .
-اگه این تو همه بذار توش بمونم . توهمی که اوهامش تو باشی خیلی زیباست .
-پس پیشنهاد میکنم که خودت رو به یه روانشناس نشون بدی .
-اینم میشه پس تو روان شناسم شو چون این دیوونه فقط با تو سر عقل میاد .
با کلافگی گفتم :چیه می خوای بگی حرفهای من واسه ات مهم نیست یا داری با خونسردی می جنگی .
او با فریاد گفت :تو می خوای چی رو ثابت کنی ؟می خوای طعم التماس رو یادم بدی باشه من التماست می کنم
و بعد جلوی پام زانو زد و گفت :عسل التماست می کنم که باهام باش . بذار عشقم رو تقدیمت کنم
کلافه بودم کارهایش اعصابم را خراب می کرد من هنوز دوستش داشتم امّا انگار دوست داشتم او را عذاب دهم .
گفتم :باشه تموم شد ؟پس کاری نداری ؟
این بار فریاد زد :ع….س …ل ؟
گفتم :تمومش کن کامیار . بسه دیگه من احساسی ندارم به تو بدم . پس بذار همین طوری بدون هیچ چیز دیگه ای تموم بشه .
عصبی و کلافه بود اما با لحن ارامی گفت :خواهش می کنم به خاطر عشق پاکی که یه زمانی داشتی نگاهت رو ازم نگیر . بذار با همین نگاه زنده باشم . من رو نکش لعنتی .
بغض راه گلویم را بسته بود . این قلب من از کی ان قدر سنگ دل شده بود که خودم خبر نداشتم . کاش می شد تمام حرف هایم را بهش بگم . اما من فقط گفتم :کامیار بسه خواهش می کنم بیشتر از این عذابم نده .
دستانم را گرفت و با لحنی غمگین گفت :به خدا من دوستت دارم . می دونم هنوزم دوستم داری .چرا غرور لعنتی ات رو نمی ذاری کنار ؟چرا دوباره اعتراف نمی کنی ؟تو رو خدا عسل بذار معنی زندگی رو به تو یاد بدم . خودم بفهمم .بذار باهم باشیم .
دستم را از دستش بیرون او درآوردم .هیچ چیز نگفتم . خواست برود که صدایش کردم :کامیار .
برگشت چشمان خیسش بدنم را لرزاند . نمیدانم چرا به او نگفتم دوستش دارم ؟به او گفتم :منو فراموش کن .
بازهم نمیدانم چرا چیزی نگفت و رفت .
ان قدر گریه کردم که نمی توانستم چشمانم را باز کنم . برای این که کسی متوجه نشود سردرد را بهانه کردم . و به اتاقم پناه بردم . با این که سردرد عجیبی داشتم اما خواب به چشمانم نمی امد .
صدای تلفن اتاقم باعث شد تکانی به خوردم بدهم و تلفن را بردارم .
با صدای ارام و خسته گفتم :الو .. بفرمایین .

صدای اشنا گفت :سلام خانوم خانوما .
-اه . فرشاد تویی ؟چه قدر خوشحالم صدات رو می شنوم حالت چه طوره ؟
-از احوال پرسی های شما . تو چه طوری ؟
-من خوبم . سارینای عزیز من چی کار می کنه . حالش خوبه ؟
-اونم خوبه خیلی دلش برات تنگ شده .
-منم همین طور . اخر شما مگه قرار نبود بیایی ایران ؟
صدای نیامد .
-الو ..الو .. فرشاد صدا می یاد ؟
اما هر چی تلاش کردم بی فایده بود . با حرص گفتم :لعنتی .
از اتاق خارج شدم تا از تلفن پایین برای تلفن کردن استفاده کنم که با کمال تعجب دیدم او و سارینا برروی مبل نشسته اند .
فرشاد با خنده گفت :صدا می یاد ؟
جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم :خدای من باورم نمیشه یعنی من بیدارم .
سارینا به طرفم امد یکدیگر را بغل کردیم . وقتی با فرشاد دست میدادم گفتم :فرشاد قشنگ ترین کلکی بود که تو عمرم به من زدی .
مامان با سینی شربت وارد شد و گفت :خوش امدین . عسل از وقتی برگشته همش اسمتون رو میاره .
فرشاد گفت :واسه همینه که هی زنگ می زدی ؟
گفتم :سرم شلوغ بود . .. کی اومد ین ؟
سارینا گفت :خیلی وقت نیست سه روزه .
-سه روزه اومدین زنگ نزدین ؟واقعاً که .
-خواستیم سورپرایزت کنیم آدرس رو هم از دایی کیوانت گرفتیم .
-اره دایی ؟ای دایی بد جنس . پس می دونستی و نم پس نمی دادی .
دایی گفت :هی بهت نگفتم امشب زود نخواب این بود .
-باشه هم حساب تو رو می رسم هم این فرشاد دو دره باز رو .
فرشاد با خنده گفت :بابا این سارینا هم بی تقصیر و بی نقش نبودها .
سارینا گفت :کار بدی کردیم ؟
با خنده گفتم :نه عزیزم .
فرشاد رو به مامان گفت :می بینی مادر جان به سارینا که می رسه عزیزم میشه .
سارینا گفت:من با تو فرق می کنم .
دایی گفت :عزیزم مگر نمی دوین که خانم ها در هیچ شرایطی پشت هم رو ول نمی کنن .
فرشاد گفت :از شوخی گذشته دخترتون واقعاً فوق العاده است لنگه نداره البته بعد از سارینا خانم .
مامان با لبخند گفت :اختیار دارین .
به انها گفتم :حالا برنا متون چیه اومدین که بمونین یا فقط اومدین یه سر بزنید ؟
سارینا گفت :راستش فکر کنم اومدیم که بمونیم .
-راستی چه قدر خوب .
-قراره یه جشن کوچیکی هم به عنوان جشن عروسی که نداشتیم بگیریم .
دایی گفت :چه قدر عالی . هر موقع جشن عروسی رو بگیر ین قشنگه .
فرشاد گفت :بله همین طوره .
خلاصه ان شب انها برخلاف اصرار های ما رفتند اما قول دادند که دوباره برگردند .
روز بعد خاله مهری مادر عرفان ما را برای تولد عرفان دعوت کرد . برخلاف میلم باید می رفتیم . مخصوصا می دانستم عمو کامبیز هم از طرف دایی فرامرز دعوت شده .
با بی حوصلگی گفتم :این خاله مهری انگار بچه اش یک ساله اس بگو تولد گرفت نت دیگه چی بود .
مامان گفت :بچه اون قدر غر نزن بدو حاضر شو دیر شد .
-چی بپوشم ؟
-چه میدونم . اون لباس آبی رو بپوش که تا زیر زانو ست .
-همونی که یقه اش از پشت بسته می شه ؟.
-اره همون خوبه زود باش .
سریع آماده شدم و راه افتادیم . با این که حوصله نداشتم اما از خودم راضی بودم . اولین کسی که به استقبال مان امد عرفان بود .
با خنده به من نگاه کرد و گفت :تو چند دست لباس و کیف و کفش داری ؟
گفتم :خوب لازم میشه . مثلا کم پیش می یاد یکی به سن تو تولد بگیره .
خندید گفت :طعنه می زنی ؟
-اره دقیقا .
-بله دست شما درد نکنه .
-قابلی نداشت .
-بفرمایین تو خواهش می کنم .
عرفان کنار دستم بود .
نیلوفر نیز بغل دستم به ارامی گفت :این نمی خواد بره ؟
شانه هایم را بردم بالا .
عرفا ن گفت :لباس ها تو رو بده به من می برم می ذارم توی اتاق خودم .
-ممنون پس مال نیلوفر رو هم ببر.
-چشم .
او رفت و من و نیلوفر زیرکانه خندیدیم . اواسط مهمانی بود که بعد از کمی رقصیدن تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم .
عرفان نیز کنارم امد و گفت :چیز دیگه ای لازم نداری ؟
گفتم :نه ممنون .
-می دونستی رنگ آبی چه قدر بهت می اید ؟

-جدی . فکر نمی کردم . اخه خودم زیاد رنگش رو دوست ندارم . لباس هم هدیه است .
-اوه . از طرف کی ؟
-دوستم اون یه ایتالیایی بود .
-ببین یکی از صمیمی ترین دوستای من اومده اجازه می دی برم ؟
-البته .
برگشتم ت مهمان تازه وارد شده را ببینم که با کمال تعجب فرشاد و سارینا جز انها بودند .
گفتم :اینها این جا چی کار می کنن ؟
عرفان گفت :کیا ؟
بدون این که حرفی بزنم به طرف انها رفتم . عرفا نیز پشت سرم من می امد . .
فرشاد با دیدن من خندید و گفت :ما هر جا می ریم باید تو رو ببینیم ؟بابا این قدر اویزون نباش .
با خنده گفتم :من هر جا میرم باید تورو ببینم .
-حرف خودم را تکرار می کنی ؟
سارینا گفت :تواین جا چی کار می کنی ؟
-خوب من اومدم تولد پسر خاله مامانم .
فرشاد گفت :خوب منم اومدم تولد صمیمی ترین دوستم .
عرفان با تعجب گفت :این جا چه خبره ؟
فرشاد گفت :دوست عزیز ایشون چهار ساله که وبال ماست .
-این همونیه که سارینا یک بند ازش می گفت ؟
سارینا گفت :بله همونیه که شما یک بند راجع بهش حرف می زدی ؟
با تعجب به عرفان نگاه کردم .دستپاچه به نظر می رسید .
فرشاد به شوخی گفت :ما چه قدر خریم که نفهمیدیم هر دو تا یکی است .
عرفان با خنده گفت :از خودت مایه بذار . شما اسمش رو به من نگفته بودین .
-نه این که تو اسمش رو گفته بودی ؟
-خوب حالا فعلا بشینین تا بعدا . عسل جان . شما هم بیا بنده کارت دارم .
به دنبال عرفان رفتم .
عرفان با خنده گفت :شیطون . پس تو همون الهه ای هستی که سارینا ازش می گفت ؟
با خنده گفتم :به من چه من از کجا بدونم تو و فرشاد دوست جون جونی هستین ؟
-حالا برو پیششون الان میام .
خواستم برگردم که کامیار صدام زد . سر جام ایستادم .
چهره اش عصبی بود .
با لحنی عصبی گفت :از کی تا حالا دنبال این اقا عرفان هستی ؟
-فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه .
-این کارهات من رو داره دیوونه می کنه عسل نذار تمام دنیا رو به هم بریزیم .
-کارهای من به تو ربط داره.؟
-اره داره .
-واقعاً . این تخیل خودته . پس بهتره از این خواب شیرین خرگوشی بیای بیرون .
-باشه مسخره کن . تو دوست داری منو عذاب بدی .
و من بدون جواب دادن به او به کنار فرشاد و سارینا رفتم .
فرشاد گفت :ای شیطون این کی بود داشتی باهاش حرف می زدی ؟
سارینا گفت :راست می گه از کجا پیداش کردی ؟
لبخند تلخی زدم و گفتم :اون کامیاره .
فرشاد که انگار انتظار نداشت گفت :کامیار.
-اره .
-ببین حق داره تورو خدا نخواد خیلی خوش تیپ تر از توئه .
سارینا با اعتراض گفت :فرشاد تو چرا شرایط رو هیچ وقت درک نمی کنی ؟
خندیدم و گفتم :بیاین و برین پیش مامان اینا . از دیدنتون خوشحال می شن .
فرشاد گفت :به شرط این که من رو با کامیار اشنا کنی .
-اذیت نکن بیا دیگه .
هر سه نفر به سمت مامان اینا رفتیم ..
فرشاد زیر گوشم ارام گفت :ببین چه قدر جذابه . ایول سلیقه ات حرف نداره .
مامان با دیدن ان دو مانند من تعجب کرد و پرسید :شما این جا چی کار می کنید ؟
فرشاد گفت :ما از دوست های عرفان هستیم . تا الان نمی دانستیم که شما دختر خاله عرفان هستید .
دایی کیوان گفت :به این می گن تصادف با حال.
فرشاد گفت :بله تازه بنده مهمونی کوچیکم به یه جشن تبدیل شد .چون دیگه واجب شد همه فامیل های عسل رو دعوت کنم .
سارینا گفت :فرشاد شوخی می کنه شما از قبل همتون دعوت بودین .
فرشاد گفت :بله من کلا شوخ طبع هستم ولی کار عسل در اومد چون اون وقت مجبور میشه تا ندیده مامان بزرگم رو دعوت کنه واسه عروسی اش .
گفتم :عمرا . تو خود تم واسه عروسی ام اضافه هستی فقط سارینا و بچه ات واسه عروسی ام دعوت هستن .
-فعلا که موندی . این طوری که تو داری خسیسی می کنی اصلا خدا بهت شوهر نمیده .
همه خندیدند . گفتم :برای این که تو عروسی من نیای من اصلا ازدواج نمیکنم .
-تورو خدا ازدواج کن .
-جا نداره .
اما عرفان با جدیت گفت :بالاخره ادم باید یک روز ازدواج کنه دیگه .
با خنده گفتم :هر وقت به اون روز رسید .
ان شب من تمام مدت با سارینا و فرشاد بودم .که اعتراض نیاز و نیلوفر در امده بود .
ان شب مهمان های غریبه اشان رفتند وقتی ما نیز تصمیم گرفتیم که برویم خاله مهری از همه ما خواست بمانیم تا مطلبی را بگوید . همه فامیل حتی عمو کامبیز نیز ماندند .
خاله مهری بعد از معذرت خواهی گفت :راستش من می خواستم عسل جون رو برای عرفان خواستگاری کنم
یخ کردم اصلا انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم . به عرفان نگاه کردم که تمام حواسش به من بود .
خاله مهری ادامه داد :البته این رو به حساب بی ادبی نذارین ولی به خدا چون عرفان اصرار داشت من امشب قضیه رو مطرح کردم .
مامان جای من گفت :خاله جون اگه اجازه بدین عسل فکرها شو بکنه ما جواب می دیم .
-چشم من با اجازه فرح جان این پیشنهاد رو امشب دادم .
مامان فرح گفت :خواهر من اجازه بده فکرها شو بکنه بعدا .
بعد دایی فرامرز گفت :خوب پس فعلا ما رفع زحمت می کنیم .
خاله مهری گفت :قد متون روی چشم . ممنون که منتظر مو ندین .
-خواهش می کنم خاله جون واقعاً ممنون پریسا جان بریم دیگه .
همه بلند شدیم و من تنها با لبخندی از عرفان خداحافظی کردم . در طول راه فکرم مشغول بود جواب من منفی بود اما ایرادی نداشت که از عرفان بگیرم . مانند همیشه دایی کیوان به کمکم امد وارد اتاق شد و روی تخت نشست
گفت :می خوای چه جوابی بدی ؟
-فکر می کردم بدونی جوابم چیه ؟
نگاهی بهم انداخت و برخلاف تصورم که فکر می کردم سرزنشم می کنه گفت :مطمئنی ؟
-بله .
-پس من با پریسا حرف می زنم .
-واقعاً این کاررو می کنین ؟
-اگه تو بخوای .
-ممنون دایی .
یک هفته از این جریان می گذشت و من مجبور بودم در جشن سارینا با عرفان رو به رو شوم . جشنی که تنها خودم رفتم . در طول جشن عرفان چند بار خواست با من حرف بزند اما من هر بار طفره می رفتم . او تنها نگاهم می کرد .تا اخر مهمانی دیگر خواسته اش را تکرار نکرد .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!