رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل چهارم

عید نوروز با تمام زیبایی ها خاطرات خوش و خاطرات تلخ به پایان رسید . با تمام شدن عید تلاش من و نیلوفر و شهرام برای کنکور بیشتر شد حالا به خانواده ما عمو کامبیز هم اضافه شده بود و خانواده ما انها را مانند عضوی از خود پذیرفته بودند . ان روز بعد از تمام شدن کلاس از مهناز خداحافظی کردم و به خانه رفتم . طبق معمول همیشه من و مامان فرح با هم ناهار خوردیم . قبول شدن در دانشگاه مهمترین هدفی بود که می توانست به نیازهای خودم و مادرم پاسخ بدهد . بعد از این که کمی درس خواندم با استراحت یک ساعته سرحال از خواب بیدار شدم . به طبقه پایین رفتم .به دایی و مامان سلام کردم و بعد کنار دایی نشستم .
مامان پرسید :امروز چه طور بود
با ناله گفتم :امتحانام داره شروع میشه
دایی گفت:پس کارت در اومد از امروز درس درس
-وای فکرشم داره اعصابم رو خرد می کنه
-دایی . به نظر من اصلا نخون . مگه من خوندم کجای دنیا رو گرفتم
مامان گفت :کیوان . نصیحت اتو واسه خودت نگه دار
-اخرش به حرف من میرسه
مامان فرح گفت :با این حساب پنج شنبه نمی تونیم بریم به باغ پدر زن کامبیز
دایی گفت :اه اره زدی تو برج کمون با این امتحان های بی موقع ات
گفتم :امتحانهای من شنبه شروع میشه . تازه من امتحان شنبه ام رو بلدم
مامان فرح گفت :خدا رو شکر چون روی خوشی نداشت اگه نمی رفتیم
مامان گفت :فعلا برو درست رو بخون تا پنج شنبه
خلاصه روز پنج شنبه رسید و به همراه دایی فرامرز به باغ رفتیم . ورودی باغ همه با گل های بنفشه و رز تزیین شده بود .از در باغ جاده ای باریک وجود داشت که در دو طرف ان سرتا سر درخت های میوه و زیبا بود . صدای خنده از ته باغ به گوش می رسید .
دایی کیوان گفت :من باید یه دختر ازاین جماعت بگیرم
زن دایی گفت :کیوان خجالت بکش دیگه
-چرا خوب دلم زن میخواد
کامیار از دور نمایان بود . تی شرت جذبی که بر تن داشت هیکل موزون ش را بهتر نمایان می ساخت . که رنگش با رنگ مشکی شلوار هم خوانی داشت . وقتی که به هم معرفی شدیم . کنار درخت مجنون نشستم که دیدی خوب به هم جا داشت . به هر کدام که نگاه می کردم هر کدام حداقل یک ساعت از وقت خودشان رابه درست کردن خود اختصاص داده بود .
دایی کیوان گفت :نمی دونستم که دلقک ها این جا جمع اند و گر نه منم بیکار نمی موندم
با خنده گفتم :دایی اشاره کافیه ها
-مسخره می کنی
-اره
-مرض بچه پررو
شروین گفت :حیف که نیاز و نیلوفر نیستند و گرنه کلی به اینها می خندیدند
دایی کیوان گفت :این فامیل شهاب هم چه بی موقع مهمونی گرفت نشون گرفته
با نزدیک شدن کامیار و کمند هر چهار نفر ساکت شدیم .
کامیار مثل همیشه گفت :بچه بیاین بریم پیش این دختر پسرهای فامیل ها ی ما
شهرام گفت :اتفاقا همگی می خواستیم این کارو بکنیم
کامیار گفت :اره بیاین
همگی پشت سر کامیار و کمند راه افتادیم . کوروش پسر خواهر بزرگتر خاله فتانه گفت :به به بفرمایین
نازی دختر خواهر کوچکتر فتانه گفت :عسل جون . چند تا بادی گارد داری
به زور خندیدم و گفتم :فعلا سه تا
کوروش ادامه داد:استخدام نمی کنید
دایی کیوان گفت :نخیر ظرفیت پره
شرمی فرزند تک برادر فتانه گفت :میشه بخت بادی گارد رو تموم کنید
نوید برای نازی گفت :اره لطفاً این چونه های محکمتون رو نگه دارین
بحث های انها حول محور مارک و مد و این حور چیزها می چرخید و یا افاده گذاشتن برای یکدیگر .
از ان جمع خسته کننده رها شوم که انگار دایی کیوان فکرم را خواند و گفت :عسل جان . فکر کنم پریسا کارت داره
بلند شدم و با یه عذرخواهی از اون جا دور شدم .
مامان گفت :چیزی شده
-نه مگه باید چیزی بشه
-اخه اومدی این جا فکر کردم اتفاقی افتاده
-نه طوری نشده دلم که تو میگی باشه
تمام ان شب را کسل بودم . جمع انها خیلی برایم سنگین بود .تمام مدت فکر این که کامیار باان دخترها و پسرهای عجیب دائما من را مسخره می کنند . اعصابم را تحریک می کرد . مادر خاله فتانه همه را به شام دعوت کرد چون اشتهایی به شام نداشتم فقط به خوردن سالاد اکتفا کردم .
کوروش گفت :عسل جون . چرا چیزی نمی خوری
گفتم :اشتهایی ندارم
-تو بنیه ات خیلی ضعیفه با این طور غذا خوردن مریض میشی
کامیار گفت :منم بهش می گم ولی ناراحت می شه
دایی کیوان گفت :اتفاقا عسل خوش خوراکه
نازی گفت :عزیزم برای لاغر موندن کم خوردن نمی تونه موثر باشه نوع غذا تاثیر پذیره
حرف نازی بوی کنایه می داد . بنابراین بیشتر مرا عصبی کرد فتانه گفت :بهتره غذاتون رو بخورین و گرنه سرد میشه
ان شب هر جوری بود گذشت و من حتی با دایی کیوان جروبحث کردم .
دایی کیوان گفت :به دل نگیر اونها این طوری هستن دیگه
-مهم نبود . پشت اونها به دلقک بود کامیار تونست خوب وظیفه اش رو انجام داد
-بی انصاف نباش . کامیار تنها باتو این طوری نیست با همه شوخی می کند
-اون سعی می کنه منو دست بندازه
-نه دیگه داری بد قضاوت می کنی
-حالا که خودش نیست از خودش دفاع کنه شما دارین از دفاع می کنید
-ببین داری عصبی قضاوت میکنی من فقط دارم حرف حق رو می زنم
-باشه . باشه تو اگه طرفدار من بودی جوابشون رو میدادی
-اولا اونها چیزی نگفتن که من بخوام جوابشونو بدم . ثانیا تو خودت می دونی هر کی درباره تو زیاده روی کنه من جلوش می ایستادم
-واسه همین بود که جنابعالی و شروین خان و اون بشکه از من طرفداری کردین
-داری احساسی حرف میزنی اون طوری هم که فکر می کنی نیست
مامان گفت :شما دارین راجع به چی حرف می زنید
دایی کیوان گفت :خصوصیه
و من ان شب با قهر به اتاق خودم رفتم . روز بعد. بعد از پایان کلاسم دایی کیوان به د نبالم امد و به قول خودش امده بود منت کشی و باهم اشتی کردیم .
بعد از ان روز سخت درس خواندم و امتحانات را به خوبی به پایان رساندم . تقریبا یک ماه تا کنکور وقت داشتم از نظر خودم آماده بودم اما از نظر مادر من هیچ وقت درس نخواندم که آماده باشم .بعد از کمی درس خواندن بی حوصله روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم . و شبکه های ماهواره را هی جا به جا می کردم که مامان با اعتراض گفت :عسل چرا این قدر این کانالها رو عوض می کنی

-هیچی نداره تلویزیون ایران برنامه هاش بهتره .
-خوب بزن تلویزیون ایران اون قدر هم ولو نباش.
-من حوصله م سر رفته .
-میگی چی کار کنم /
-چه قدر درس بخونم اعصابم خرد شده .
-اره اونم تو که چه قدر درس می خونی ؟
مامان فرح هم با سینی شربت به جمع ما اضافه شد و گفت :بچه ام راست میگه یک بند توی اون اتاق داره درس می خونه .
گفتم :ای گفتی مامان فرح .
مامان گفت :اخه مامان جان . این با این طوری درس خوندنش به هیچ جا نمیرسه .
-شما از کجا می دونید .
-برای این که خودم کنکور دادم .
-من اگه یه مشو قی مثل شما داشته باشم که باید سر کنکور ضعف کنم .
-زبون درازی نکن ؟
مامان فرح گفت :پریسا نظرت چیه که بچه ها رو فردا شب شام دعوت کنیم خیلی وقته نیو مدن .
-نه مامان . تورو خدا . نه تنها عسل . بلکه شهرام و نیلوفر درس دارن . این مهمونی ها بمونه برای بعدا .
با حرص گفتم :مامان ؟
مامان فرح گفت :زنگ می زنم اگه اومدن چه اشکال داره یه شب که هزار شب نمیشه یه کم تفریح لازمه . یه شلیک درس خوندن اذیتشون می کنه .
مامان گفت :چه می دونم والله .
دست مامان فرح رو گرفتم و گفتم :مامانی . بیا زنگ بزن بگو همشون بیان.
مامان گفت :ببین واسه مهمونی چه قدر زر نگه .
-مامان جان . شما هی بگو ؟
-پررو.
مامان فرح بعد از دعوت هر کدام گفت :محض اطلاع پریسا خانم همشون مییان
گفتم :اخ جون . مهمونی
انگار همه چیز دوباره برایم زنده شده بود .دیگر عصبی شدن چند روز اخیر را نداشتم . احساسم و وجودم انتظار کسی را می کشید .
قلبم نام یک نفر به تپش می افتاد و انگار تمام بدنم نیروی تازه می گرفت .
با کشیدن نفس عمیق به استقبال مهمانانی رفتم که دقایقی بود از امدنشان می گذشت .
با هر کدامشان رو بوسی کردم . هنوز دایی فرامرز و عمو کامبیز اینا نیامده بودند . نیلوفر دستم را گرفت و مانند همیشه به گوشه ای از سالن رفتیم تا به در دلهای دخترانه مان بپردازیم .
نیلوفر گفت :چی کار می کنی با درس خوندن .
-اخ نگو که دلم پره .
-منم همین طور مامان رضایت نمیداد بیایم دیگه با اصرار خودم اومدیم .
-دوتا خواهر شبیه هم هستند .
-دقیقا . راستی یه چیزهایی شنیدم .
-چی ؟
-تو بگو اول رفتین باغ چه خبر بود ؟
گفتم :باورت نمیشه یه مشت ادم اراجیف گو .
-شهرام می گفت برات چشم و ابرو اومدن .
-اصلا مهم نیستن . راستش رو بخوای با کامیار سر سنگین شدم سر این قضیه ؟
-چرا بیچاره ؟
-برای این که سر دسته اشون اون مارمولک بود .
-ولی شهرام میگفت که کامیار ترتیب همشون داده .
در همین لحظه نیاز گفت :دارین راجع به کی غیبت می کنید ؟
نیلوفر گفت :دارم ماجرای اون شب باغ رو که از شهرام شنیده بودیم واسه اش می گم .
-اها این که کامیار به خاطر عسل حال دختر خاله شو گرفته .
-اره دیگه ؟
-نیاز . این احمق باور نمیکنه .
-خره به خدا شهرام خودش گفت .
گفتم :مهم نیست بالاخره باید گند کاری هاشو جبران می کرد .
نیاز گفت :نیلوفر نزدیک تری بجای من بزن تو سرش
هر سه خندیدیم . صدای زنگ باعث شد که هر سه نفر ساکت بنشینیم . زن دایی و کمند و خاله فتانه وارد شدند. غیبت کامیار برام عجیب بود .خوشبختانه نیاز به جای من پرسید :کمند . کامیار کو ؟
کمند گفت :شرکت .
-وا . مگه کامیار شرکت زده .
-اره یه شرکت خصوصی .
نیلوفر گفت :چه عجب این رفت سر کار .
-اتفاقا عجیب بود که کامیار ان قدر دیر رفته سرکار چون معمولا کار رو به خونه موندن ترجیح می ده
ساعت نه بود که دایی کیوان و بعد هم دایی فرامرز و بعد هم کامیار به ترتیب هم امدند . جمع جوان ها مثل قبل شلوغ بود . سر سنگینی من با کامیار هم چنان ادامه داشت این رفتار برای خودم هم عجیب بود . به وضوح با او حرف نمی زدم . تا این که کامیار گفت :کیوان . این خواهر زاده اخموی تو چشه .
دایی نگاهی به من کرد و گفت :از خودش بپرس
روبه من کرد و گفت :تو چرا این قدر خندونی
با جدیت گفتم :خندیدن هم موردی داره
-د . نفهمیدی چی شد منظورم این که چرا سعی داری اخم هات رو فقط به ما نشون بدی
بدون این که نگاهش کنم گفتم :می خوای این وسط برات برقصم
گفت :وقتی اخم می کنی خیلی زشت می شی . درست عین خاله مرغه
بالج گفتم :من ترجیح می دم زشت بمونم . مگه ادم باید مثل تو سرخوش باشه
-اره چون انسان با شادی و خنده زنده است
-پس تو می تونی هم چنان با خنده زنده بمونی
-باشه تو با اخم زندگی کن من باخنده . اون وقت ببینیم کدوم مون زودتر حلوای اون یکی رو می خوره . فقط خواهشا زیاد شیرین نشه
کمند با اعتراض گفت :ا .. کامیار
گفتم :باشه قبول تو عین دیوانه ها یک ریز بخند
-باشه اقا ما دیوونه
دایی کیوان گفت :چه زود هویت رو برملا کردی ما می خواستیم زمینه سازی کنیم .
کامیار کو سنی را به طرف کیوان پرتاب کرد و گفت :شما برین به فکر خودتون باشین که من پیش شما عاقلم
شهرام گفت :اگه عاقلی ما تویی وای به حال ما
-تو چی می گی بشکه
دایی گفت:بچه ها با بازی حکم چه طور ین
کامیار گفت :من استاد این بازی ام
شروین گفت :در عوض من اصلا بلد نیستم
دایی گفت :تو که فقط آفریده شدی برای درس خواندن .
-مگه بده سرم توی کتابه ؟
-نه عزیزم حالا کی هست . مادر و پدر این نویسنده ها رو در اوردی جلوی چشماشون
اولین نفر دستم را بالا بردم و گفتم:منم هستم .
نیاز گفت :خوب منم چهارمیش
کامیار گفت :دخترها باهم . من و کیوان هم با هم سربستنی.
کمند گفت :من و نیلوفر رو تشویق می کنیم . شهرام و شروین هم پسرها رو
خلاصه بازی شروع شد که البته سرو صدا و هیجان خاصی داشت . خلاصه بعد بازی کردن من و نیاز بردیم .
کامیار گفت :ببین کار ما به کجا رسیده که باید از دخترها ببازیم
نیاز گفت :با حرفه ای ها بازی کردین
دایی گفت :خوب بچه ها . من دیگه می رم پیش بقیه
دستش را گرفتم و گفتم :بستنی چمن توی نیاوران
کامیار گفت :چه خوش اشتها
دایی گفت :باشه قبول
نیاز گفت :خوب …خوب … منظورت ون این نیست که الان بریم
کمند گفت :زدی تو خال
کامیار گفت :من هستم هر چی از وقتش بگذره بدتر میشه
دایی گفت :شما دیگه کی هستین .
با خنده گفتم :دختر خواهر جنابعالی
-بله یادم رفته بود با اتیش پاره هایی مثل شما طرفی م
کامیار گفت :اره . همون اسپید فایر که توی انگلیس شما مساوی با یه تخریب کامل هستین .
همگی آماده شدیم و با دو ماشین به راه افتادیم . نیاز که ماشین عمو شهاب را در اختیار داشت و کامیار هم لک سوز مشکی رنگش را اورده بود .
وقتی که همه رسیدیم . نیاز گفت :کامی تو باید دوبل حساب کنی شیرینی ماشی نت هم هست .
دایی گفت :اره دیگه مال منم تو حساب کنی
کامیار گفت :تو هم هی از اب گل الود ماهی بگیر
-اره دیگه عزیزم مه همیشه فرصتها رو غنیمت می شماریم
و بالاخره کامیار مجبور شد برای هم بستنی بخرد . هنگام دادن بستنی به دایی . بستی روی لباسش ریخت که باعث خنده ی همه شد .دایی که مشغول پاک کردن لباسش بود روی به کامیار گفت :ای خسیس می گفتی خودم پولش رو میدادم . لازم نبود ان قدر چشمت دنبالش باشه که این طوری بریزه .
کامیار که نمی توانست جلوی خنده اش رو بگیره گفت:عقل کل به من چه . الان میرم یکی دیگه می گیرم .
دایی گفت :دو تا بگیر
-پررو شدی . همون یکی شم نمی گیرم ها
-برو تا نیومد م بستنی مالی ات کنم
-خودت تنهایی یا با زنت
همه خندیدند . بعد از خوردن بستنی به طرف خانه حرکت کردیم . وقتی وارد شدیم دایی کیوان با صدای بلند گفت :سلام به همگی
عمو کامبیز گفت :خوش گذشت
دایی باخنده گفت :خیلی زیاد
-چیه اقا کیوان شارژی
کامیار گفت :باید شارژباشه .جیب من رو تکون د . زندگی از این بهتره میشه
عمو کامبیز با خنده گفت :بالاخره کسی تونست از تو باج بگیره
-باج چیه خواستم توی عمرش ون یه بستنی خورده باشن
نیاز گفت :عمو نگفته بودی پسرت این قدر خسیسه
کامیار گفت :خسیس نیستم اقتصادی ام
عمو شهاب گفت :کامی جون . تو که عادت کردی به ول خرجی بیا ما رو هم دریاب تخته رو باختیم .
همه خندیدند . خاله فتانه گفت :مامان بهتره . یه فکری بکنی و گرنه باخت همه رو تو باید به گردن بگیری
کامیار گفت :می بینی مامان . پسرت رو مظلوم گیر آوردن
-شوخی می کنی پسرم هیچ کس نه . تو مظلوم باشی
-دست شما درد نکنه . ما رو باش که داریم رو دیوار کی یادگاری می نویسیم .
مامان فرح گفت :اذیتش نکنین بیاین شام آماده است .
سر میز شام با تعارفات همیشگی شروع به خوردن کردیم. وقتی سرم را بالا گرفتم لحظه ای نگاهم با کامیار که درست رو به رویم قرار داشت گره خورد . که انگار هر دو از نگاه کردن به هم پرهیز می کردیم . بی دلیل اشتهای م بسته شد . بعد از تشکر از مامان فرح اولین نفر از سر میز بلند شدم . احساس کردم که به هوای تازه نیاز دارم . با این فکر یک راست به طرف باغ رفتم . نسیم خنگی بیدهای مجنون رو تکان میداد . ارام روی تاپ کنار استخر نشستم و به اسمان صاف پر از ستاره خیره شدم که قرص کامل ماه در ان خودنمایی می کرد . با نوای صدایی رشته ی افکارم پاره شد . سرم را بالا گرفتم با دیدن کامیار خود را جمع کردم .او درحالی که دستان ش را در جیب شلوارش فرو برده بود گفت :مزاحم نیستم
-البته که نه بشین
ارام کنارم نشست و گفت :داری به قرص ماه نگاه می کنی .
-خیلی داره تن نازی می کنه . اسمون رو رام کرده . می بینی چه قدر اسمون ارومه
-درست مثل چشمهای تو که امشب خیلی ارومه
با تعجب گفتم :مگه همیشه ناارومه
-نااروم و شیطون که همیشه دنبال انتقامه . اما امشب ارومه درست مثل همین شبی که می گی
-خوبه پس نگران نباش امشب اوضاع رو به راهه کاریت ندارم .
خندید و گفت :ناارومم بود نمی تونستی اسیبی به من بر سونی
-امتحان ش مجاینه می خوای مثل خون اشام بکشمت
-نه بی خیال تو رو خدا کوتاه بیا
هر دو باهم خندیدیم . با لحنی که قلبم را می لرزاند گفت :عسل
-بله
-میشه یه سوال ازت بپرسم
-بپرس
-راستش رو می گی
-سعی می کنم
-چرا همیشه یه غمی توی چشمات که فریاد می زنه
با لبخندی که سعی می کردم تشویش درونی ام را به وسیله ی ان مخفی کنم گفتم :غم . اشتباه می کنی
-نه اشتباه نمی کنم
-هیچ غمی توی چشمای من نیست
-چرا هست مطمئنم
-گیر دادی ها
-من دوست دارم بدونم چی باعث می شه این دختر اتیش پاره یهو از این رو به اون رو بشه
به چشمانش خیره شدم . در عمق چشمانش چیزی را یافتم که احساس کردم میتوانم او را به عنوان یک همدم خوب بپذیرم . اما دوگانگی احساسم باعث شد بگویم :من همو نم
-نیستی عسل چرا حرف نمیزنی . که اروم بشی
-تو روانشناسی
-نه ولی انسان م اینو که نمی تونی انگار کنی
-درکش نمی کنی
-از کجا معلوم
-یعنی بی پدر بودن رو درک می کنی
-درسته که من خودم پدر پیشمه اما این دلیل نمیشه که نتونم درک کنم که تو چی میگی
-همین دیگه تو یه پدر داری . که داری با تمام وجود حسش می کنی ولی من هیچ وقت نتوانستم یه پدر رو حس کنم .
-شاید تو نخواستی که احساس کنی .
-تو پدر من رو ندیدی او تمام مهر خودش رو با پول حل می کرد . اما با دوست داشتن میونه ای نداشت . من می خواستم اما اون نخواست . اون حتی سعی نکرد مثل بقیه پدرها باشه . اون حتی نمی تونست با مامانم هم درست برخورد کنه . تمام خاطرات من توی داد و فریاد خلاصه شد . الان که یادم می افته عصبی میشم . از خودم بدم میاد . از زندگی بیزار میشم . چرا باید مادرم در جوانی بیوه بشه .
سرم رو انداختم پایین و ارام ارام اشکهایم سرازیر شد
کامیار با صدای ارام گفت :داری گریه می کنی
اشکهایم را پاک کردم و گفتم :نه
-من می دونم که تو سختی کشیدی این حق طبیعی تو که همه اینها رو بخوای . اما تو باید باهاش کنار بیای . اگه قرار باشه همه چیزه زندگی بر وقف مراد باشه که این دنیا بهشت میشه . و نیازی به قیامت نیست . ما باید تحمل کنیم . تو نباید افسوس گذشته ای رو که رفته بخوری .
با حرفهایش کمی ارام شدم و گفتم :ممنون حرفات ارومم کرد
-خواهش می کنم این کمترین چیزی بود که فکر میکردم شاید ارومت کنه .حالا اشکها ت رو پاک کن نمی خوای که ماما نت رو ناراحت کنی
-تو راست گفتی . شاید منم سعی نکردم که رابطه مون مثل دختر و پدرهای دیگه بشه .
-دیگه فراموشش کن . واسه چیزی که نیست تاسف خوردن یعنی از دست دادن الان . پس به فکر حالا باش .
-به نظرت میشه فراموش کرد
-نه اما میشه به خاطره سپرد . بذار یه چیزی بهت بگم واسه اینده ات بجنگ . جنگیدن واسه گذشته فقط خسته ات می کنه .
-یادم می مونه . به هر حال واسه امشب ممنون .
در حالی که رو به رویم ایستاده بود و با نوک پایش داشت زمین را می کند گفت :قابلی نداشت پاشو بریم الان نگران میشن
بلند شدم و هر دو در سکوت به طرف عمارت حرکت کردیم .
از ان شب به بعد احساس می کردم می توانم به کامیار تکیه کنم و می دانستم حرف زدن با او ار امم می کند .
با نزدیک شدن به کنکور کمتر وقت آزاد پیدا می کردم . بالاخره روز موعد رسید . تمام بدنم پر از اضطراب ناشی از دادن کنکور بود .بعد از پایان جلسه تقریبا راضی به طرف مامان که معلوم بود ساعتها انتظارم را می کشد رفتم .
سریع ازم پرسید :چی کار کردی
خندیدم و گفتم :اول سلام . دوم خوب بود . راضی بودم حالا میشه زودتر بریم من خسته ام .
لبخندی زد و گفت :خسته نباشی . ببخشی عزیزم از اضطراب داشتم میمردم . بریم .
گفتم :طولی نمی کشه معلوم میشه دخترتون چه دست گلی به اب داده .
-بیا بریم ان قدر حرف نزن .
نیلوفر و شهرام نیز از نتیجه راضی بودند و هر سه باید به انتظار می ماندیم .
دایی کیوان گفت :یه پیشنهاد برای این که این سه تا فیلسوف خستگی این مدت از تنشون در بره هفته ی دیگه بریم کوه ؟

من و نیلوفر و شهرام هورا کشیدیم .
شروین با خنده گفت :نه این که یه سال تفریح نمی رفتین این قدر خوشحالی می کنین .
شهرام با اخم گفت :این داداش ما هم همش پارازیت می ندازه .
-خیلی خوب دادش خپل خودم ببخشید .
دایی کیوان گفت :پس قبوله .
همه موافقت خودشان را اعلام کردند . بدین ترتیب همه جوانها بعد از مدتی دوباره دور هم جمع شدند . روز جمعه همگی به طرف توچال به راه افتادیم . وقتی که رسیدیم از دیدن ان هم جمعیت تعجب کردم .
دایی گفت :اینها خواب ندارن .
با خنده گفتم :چه حرفهایی می زنی دایی . خوب اومدن کوه دیگه مثل ما .
-انگار سر ظهر ه ببین چه جمعیتی این جاست .
کامیار با اشتیاق گفت:انا رو ول کن هوا رو بچسب . من دارم می رم اون بالا رو ببینم کی با من میاد
شهرام سریع گفت :وای باز این انرژی گرفت .
کامیار دست به شکم شهرام کشید و گفت :بی خود نیست داری رکورد گامبوها رو می زنی .
-کامی دوست داری له بشی .
کامیار به حالت تسلیم گفت :بی خیال من نمی خوام با کار تک جمع بشم .
نیاز گفت:من که هستم بیام اون بالا .
بعد از نیاز همگی موافقت کردیم کمی کوه نوردی کنیم . یه لحظه احساس کردم بدون شهرام مزه نداره
بنابراین گفتم :بادکنک نمی ترکی . بیا بریم یعنی از من کمتری؟
کامیار به جای او گفت:این رو راست می گه از یه ذره بچه یاد بگیر .
به حالت تهدید گفتم :کتک می خوای .
-نه عزیزم بذار جای اون یکی ها خوب شه ؟
-مسخره می کنی .
-اره ؟
-بی ادب خودت رو مسخره کن .
-بی ادب خود تی اخه جوجه تو می خوای من رو بزنی ؟
-امتحان کنیم .
-نه نه بی خیال .
دایی با اعتراض گفت :یا بزنش یا بریم دیگه .
با بی اعتنایی از کنار کامیار رد شدم و گفتم :بریم نمی خوام این جا خون ریخته بشه .
باخنده گفت :نزنی نمی خوام خونم ریخته بشه .
همه خندیدند . و من با حرص جلوتر از همه به راه افتادم و بقیه هم بدون شهرام پشت سر من امدند .دایی متوجه عصبانیت من شده بود به کنارم امد و با لحن شوخ طبعانه ی گفت:عسل . یاد ته فاطی برامون فال گرفته بود .
-اره خوب چی شد که یهو اون یادت اومد .
-تو فال تو اومده بود که هشتاد سال عمر می کنی .
-خوب .
-بیا خودت رو از این بالا بنداز پایین ببین راست می گه . اخه به من گفت یه زن خوشگل می گیرم . بیا برام ثابت کن که راست گفته .
همه با این حرف خندیدند .
با اخم گفتم :بی مزه .
-چرا . به خدا اگر نمردی کلی امیدوار می شم اون دختره واقعیه .
-می خوام امیدوار نشی .
-این لطف رو در حق من می کنی ؟
-دایی دلت هوای مردن می خواد ها .
-ا عسل . تازگی ها فیلم خشن زاید می بینی . اون از پایین که می خواستی کامی رو بزنی اینم از الان .
-می خوای امتحان کنی ؟
-بازی بازی با دم شیرم بازی ؟
-حالا نشونت می دم .
خواستم به سینه اش بکوبم که با جای خالی دادن به موقه اش تعادلم را از دست دادم و با چند غلت کوچک افتادم . در حالی که سعی می کردم پاهایم را که زیرم گیر کرده بود آزاد کنم . از شدت درد جیغی کوچک کشیدم . وقتی چشمانم را باز کردم .همه روی سرم جمع شده بودند .
دایی با نگرانی گفت :چی شد .؟
در حالی که احساس ضعف می کردم گفتم :دایی نمی تونم پاهام رو تکون بدم .
-یعنی چی نمی تونی پاهات رو تکون بدی .
شروین دایی را کنار زد و گفت :کیوان برو کنار ببینم ؟
شروین با نگاهی به پاهایم گفت:اوخ اوخ پاهاش بد جوری ورم کرده احتمالا در رفته .
دایی با لحنی عصبی گفت :توی همه چی تخصص داری الا این یکی که خیر سرت می خوای تخصص اش رو بگیری ؟
-کیوان . دست گل تو به من ربطی نداره بذار عمومی ام تموم بشه . بعد از من تخصص بخواه.
-الان به من بگو چش شده .
-پاهاش در رفته .
-نابغه اگه در رفته باشه که اروم و قرار نداشت .
شروین با عصبانیت گفت:الان گرمه نمی خواد به من یاد بدی.
کامیار که از بقیه خونسرد تر بود گفت :شما دو تا چتونه هی به هم می پرین حالا بگین چی کار کنیم .
-خوب معلومه باید ببریمش درمان گاهی . جایی نباید همین طوری بمونه .
نیاز با ناله گفت:حالا کی اینو ببره پایین .
کامیار گفت :من می برمش . دوره امداد کوهستان رو وقتی کلاس کوه نوردی می رفتم دیدم .
دایی گفت :تنهایی سخته . این جا شی بش خیلی تنده . در ضمن دوره دیدی با امکانات دوره دیدی.
-فرقی نمی کنه . فقط یکی باید حواسش به من باشه .
خلاصه به زحمت توانستند مرا پایین بیاورند . در طول راه تا کلینیک درد پاهام شروع شد .انگار حق با شروین بود و من تازه احساس درد می کردم .
نیاز هول کرده بود و گفت :شروین کی می رسیم .
شروین در حالی که به سرعت ماشین می افزود گفت :چیزی نمونده الان می رسیم .
بالاخره به نزدیکترین کلینیک رسیدیم . درد پاهایم امانم را بریده بود به کمک شروین و دایی پیش دکتر رفتیم . و او نیز مثل شروین تشخیص داده پاهایم در رفته .
شروین و دایی بیرون رفتند .دکتر جوان نگاهی به من انداخت و گفت :از کجا افتادی ؟
-از بالای کوه .
-افتادی پایین ؟
-نه دایی ام با من شوخی کرد منم خواستم تلافی کنم بزنمش جا خالی داد افتادم پام زیرم موند .
دکتر گفت :پس معلومه خیلی شیطونی ؟
گفتم :تقصیر خودش بود .
-خوب حالا بگو چند سال ته ؟
-هیجده سالمه . البته دو ماه دیگه نوزده ساله می شم .
-اون دو نفری که همراهت بودند کیا بودند .
-یکیشون دایی ام هستند . اون یکی هم پسر دایی ام هستند .
-یعنی پسر این دایی ات ؟
گفتم :نه اون هنوز مجرده .
-حالا دایی ات کدوم یکیه ؟
-اونی که تی شرت سفید پوشیده بود .
-خوب حالا بگذریم درس می خونی ؟
-بله البته باید منتظر بمونم .
-پس کنکوری هستی ؟
-بله .
-کنکور همیشه اسمش وحشتناکه . اما وقتی رو به رو میشه می بینی ان قدر هم غول بی شاخ و دمی نیست .
خواستم چیزی بگویم که دردی عجیب تمام وجود م را فرا گرفت .و نا خواسته اشکهایم جاری شد .
بعد از دقایقی که به سختی گذشت دایی کیوان به همراه شروین و کامیار داخل شدند .
دکتر گفت:من پایش را گچ می گیرم . چون زود بهش رسیدین یک هفته کافیه که توی گچ باشه .
دایی با محبت گفت :خوبی دایی ؟
تقریبا با گریه گفتم :خیلی پام درد می کنه .
-قربونش برم خوب می شی کوچولوی دایی .
ناگهان کامیار رو دیدم که با لبخند به من نگاه می کرد . چشم هایش برق عجیبی داشت .به گونه ای که درد پایم برای لحظه ای کوتاه فراموشم شد .
با صدای شروین از ان لحظه ی خفقان اور بیرون امدم او گفت :عسل شلوارت باید پاره بشه اشکال نداره .
-نه نه دیگه داشت کهنه میشد .
این بار کامیار با شوخی گفت:نابغه مثلا اگر اشکال هم داشته باشه کاری می تونی بکنی .
شروین با خنده گفت :اینو راست می گه ؟
و من تنها به یه لبخند اکتفا کردم .گچ گرفتن پایم مدت زیادی طول نکشید . با تزریق آمپول مسکن ارام شدم .
از دایی پرسیدم :پس بقیه کجان ؟
دایی گفت :با نیاز فرستادم شون خونه فاطی اینا ؟
-راستی مامان اینا می دونن ؟
-نه عزای اونم داریم .
شروین گفت :من برم ماشین رو بیارم .
دایی رو به کامیار گفت :تو اینو یه لحظه نگهدار برم براش آبمیوه و این جور چیزا بگیرم و بیام .
کامیار گفت :برو خیالت راحت .
بعد از رفتن دایی گفت :نتیجه ی تخس بازی اینه دیگه .
در حالی که ناراحت شدم گفتم :من تخس نیستم .
-خیلی خوب ببخشید خواستم مثلا شوخی کنم که بخندی . ولی نهضت هم چنان ادامه دارد . تو با من یکی سر لجی .
قلبم لرزید دلم نمی خواست فکر کند عمدا با او لج کردم .
وقتی سکوت من طولانی شد گفت :حالا قهری ؟
با لبخند گفتم :نه من و قهر .
در حالی که ادای من رو در می اورد گفت:نه تو و قهر . استغفر الله .
با خنده گفتم :من این طوری حرف می زنم .
خندید و گفت :نه .
-کامیار ؟
-جانم ؟؟
با این کلمه یادم رفت چه می خواستم بگویم . اما سریع رشته ی کلام را به دست گرفتم و گفتم :تو چرا با بقیه نرفتی ؟
نگاهم کرد و گفت :شاید برای این که یه چیزی وا درام می کرد که بمونم .

کمی طول کشید که حرفهایش را توی مغزم مرتب کنم دایی کیوان با یک کیسه برگشت و گفت:بریم ؟
و من تا رسیدن به خانه در فکر بودم .
وقتی رسیدیم مامان فرح و مامان با دیدن پای گچ شده ی من وحشت زده به طرفم امدن .
شروین گفت:عمه جون . مامان فرح اجازه بدین بیاد تو .
مامان فرح با گریه گفت: به دلم افتاده بود یه اتفاقی افتاده .
دایی کیوان گفت:چیزی نشده مامان خوب میشه .
مامان در حالی که نگرانی کاملا میشد از توی چشمانش خواند گفت :چرا این طوری شد
دایی گفت :تقصیر من بود باهاش شوخی کردم اومد .تلافی کند جا خالی دادم افتاد و این طوری شد .
مامان فرح گفت :اخه این چه جور شوخی کردنیه .
کامیار گفت:مامان جون . تقصیر کیوان بود ولی اتفاقیه که افتاده خداروشکر بدتر نشده .
شروین گفت:حالا بهتره استراحت کنه .
به کمک دایی و شروین روی تخت خوابم دراز کشیدم . دایی و شروین از اتاق بیرون رفتن .طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم .نفهمیدم چه قدر خوابیدم .ساعت ور نگاه کردم ۵ رو نشان می داد .باورم نمیشد این همه خوابیدم .احساس ضعف شدیدی میکردم .با تلفن اتاقم با تلفن سالن تماس گرفتم .
دایی گوشی رو برداشت و گفتم :دایی میشه بیای بالا .
دایی با خنده گفت:به به حالتون چه طوره . چشم الان مزاحم میشم .
-مسخره بازی در نیار دیگه بیا .
دایی کیوان سریع به طبقه بالا اومد و گفت:امر بفرمایین قربان .
-پررو . زدی پام رو ناکار کردی زبون درازی هم می کنی ؟
-تقصیر خودت بود به قول کامیار تخس بازی درآوردی .
با شنیدن نام کامیار تپش قلب گرفتم سریع خونسرد شدم و گفتم :دایی گشنه ام .
-منو بخور؟

  • دایی منظورم اینه که غذا می خوام .
    -اهان . .. چشم پرنسس الساعه براتون می یارم .
    طولی نکشید که خود دایی کیوان با سینی غذا برگشت و گفتم :این مامان منم یه سر بهم نزنه ها .
    دایی در حالی که یه قاشق پر کرد و در دهانم گذاشت گفت :اولا خودم نذاشتم بیا بالا و ثانیا اون قدر بی ادب نباش.
    گفتم :پس عذاب وجدان داری؟
    -اره بدجوری؟
    -خوب خوبه .
    بغلم کرد و گفت :به خدا نمی خواستم این طوری بشه؟
    -اشکال نداره دایی؟
    -یعنی الان بخشیده شدم .
    -بله از اولم بخشیده شده بودی؟
    -خوب غذات رو بخور که باید بریم پیش قوم تاتار .
    خندیدم و گفتم :دایی . ز شته . حالا مگه کیا این جان ؟
    -بگو کی نیست هم اومدن تو رو ببینند .؟
    غذایم را با اشتها خوردم و به کمک دایی به جمع ملحق شدم همه با هام دست دادن و رو بوسی کردن .
    کامیار گفت :خوبه . خوبه دیگه . عسل پاش چلاق شد دیگه یه جا میشینه . مامان فرح می تونی کریستالاتون رو بیرون بیارین عسل فعلا نمی تونه شوخی کنه ..
    همه زدند زیر خنده . دایی فرامرز گفت :کامیار خان . یکی یک دونه پریسا رو اذیت کنی با من طرفی .
    -اوه . باشه ببخشید درگیر شدن با شما یعنی جوون مرگی .
    کامبیز گفت :این پسر من یک لحظه نمی تونه ساکت باشه . توی طالع اش نوشتن اگه حرف نزنه می میره .
    کامیار با شوخی گفت:ا بابا . شما طالع منو از کجا می دونید .
    -دیدید گفتم .
    و دوباره هم خندیدند . من که کنار کمند و نیاز و نیلوفر نشسته بودم گفتم :بچه ها اگر یادگاری چیزی می خواین روش بنویسید .
    کمند گفت :عسل تازه یاد بچگی هاش افتاده .
    کامیار بدون توجه به جمع خودکار به دست بهم نزدیک شد و روی پام نوشت کوچولوی ملوس و پایین نوشته اش اسم خودش را نوشت .
    این بار ناراحت نشدم . به این ترتیب همه یادگاری برروی پام نوشتند .شهرام که دائما با پام بازی می کرد .
    کلافه ام کرده بود با عصبانیت گفتم :بشکه این قدر اذیت نکن .
    شهرام گفت :چی می شد به جای پات زبونت رو گچ می گرفتند حداقل یه هفته از دست زبونت راحت می شدیم .
    خاله گفت :شهرام نگو بچه ام شیرین زبونه .
    -کجای این شیرین زبونه عمه .
    زن دایی گفت :خیلی دل تم بخواد . دختر به این نازی . ملوسی چی کم داره . از الان رزرو ه کردم برای پسرم .
    با این حرف توی جمع سکوت خاصی ایجاد شد . ناخودآگاه به شروین نگاه کردم که مستقیما به من زل زده بود .بعد هم حرکت سرم به طرف کامیار رفت که به نظرم دستپاچه به نظر می رسید .
    شهرام سکوت کرد و بعد گفت :عمرا اگه من این اتیش پاره رو بگیرم .
    گفتم :منم با بشکه ای مثل تو نمی سازم هر چی بهت بدن بخوری سیر نمی شی ؟
    همه با این حرف من خندیدن .
    شروین گفت :عسل جان . بهتره پات رو دراز کنی کج نذار پات شکل می گیره .
    گفتم :چشم آقای دکتر ؟
    کامیار گفت :مرسی طرفدار.
    شروین گفت :حسود خان . اگه یکی یکدونه عمه پریسا بودی می فهمیدی طرفدار یعنی چی ؟
    کامیار با صدای نسبتا بلندی گفت :پریسا جون . منم به فرزندی قبول می کنی .؟
    مامان گفت :چرا ؟
    -چون می گن اگه یکی یک دونه شما باشیم پارتی مون کلفت میشه .
    مامان فرح گفت :اها از اون لحاظ نخیر کل منظورش ون اینه که باید عسل باشی که پارتی ات کلفت باشه .
    دایی کیوان گفت :اره دقیقا . عمرا اگه تو رو با عسل عوض کنیم .
    خاله فتانه گفت :خوب معلومه عسل جون ماهه . هیچ کس نمی تونه جاش رو بگیره .
    کامیار با شوخی همیشگی گفت :بذار بریم تغییر هویت بدم اون وقت می بینی چه طور جات رو می گیرم .
    کمند گفت :حسود خان ان قدر حرف نزن .
    -تو چی می گی ؟
    نیاز گفت :راستی دلت نسوخت اون شلوارت رو پاره کردی ؟
    گفتم :نه اتفاقا دیگه داشت کهنه می شد .
    نیلوفر گفت :اینو چه طوری زدی بالا ؟
    -مامان این کارو کرد خواست پاره اش کنه چون هدیه شروین بود نذاشتم.
    شروین گفت :الهی فدای قلب مهربونت بشم .
    نگاهم باز روی کامیار ثابت ماند که لبخندی کمرنگ بر روی لبانش نقش بسته بود . لبخندی که می توانست هزاران معنی داشته باشد .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!