رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل ۵

دو روز دیگر گذشت و من مجبور بودم در تختم بمانم و استراحت کنم گاهی اوقات خاله فتانه به همراه خاله فاطی وزن دایی شراره و کمند و نیلوفر و نیاز بهم سر میزدند و شروین نیز همیشه بهم سر میزد او انقدر مهربان بود که من در برابر لطف های او فقط لبخند میزدم . او را دوست داشتم به عنوان بهترین پسر دایی ام به عنوان برادر نداشته ام دوست داشتم .اما هیچ گاه نتوانستم خود را در کنار او ببینم .
ان روز زن دایی و خاله فتانه به همراه شهرام و کمند و کامیار و شروین به عنوان سرزدن به من به خانه مامان فرح امدند .
مامان گفت :تورو خدا . این قدر زحمت نکشید من نمیدونم چه طوری جبران کنم .
زن دایی گفت:این چه حرفیه عسل جون .مثل دختر نداشته ام می مونه . در ضمن شروین میخواست بیاد ما هم گفتیم هم راهش بیاییم . فرامرز معذرت خواهی کرد کار داشت .
مامان گفت :اره می دونم . کیوانم سرش خیلی شلوغه .
در همین لحظه صدای زنگ در به صدا در امد . بعد از چند دقیقه دایی کیوان با سروصدای همیشگی وارد شد .
با دیدن مهمان ها گفت:به به سلام .
همه به دایی کیوان سلام کردند . دایی کیوان روی صحبتش با شروین و کامیار بود گفت :شما باز مزاحم شدین
کامیار گفت :بی تربیت با مهمون این طوری برخورد می کنند
-من مهمونی به پر رویی شما ندیدم .
مامان فرح گفت:کیوان . ناراحت می شه
دایی کیوان گفت :این ناراحت بشه . این پوستش کلفته
کامیار گفت :عزیزم . اون قدر فکت رو تکون نده برو لباساتو عوض کن
مامان به شهرام گفت:عمه جان .من چرا هر وقت تو رو می بینم چاق تر میشی
شهرام گفت:عمه جون شما هم
مامان خندید و گفت :شراره . تو رو خدا چی به این بچه می دی بگو منم به این عسل بدم .
زن دایی گفت :غذا
شروین گفت :به خدا عمه هر یک ساعت یک بار می یاد میگه مامان گشنه ام شده ناهار می خوام . مامانم اگه ازش بپرسه چه قدر ناهار می خوری می گه اون که ناهار نبود .
همه خندیدند . شهرام گفت :اتفاقا دارم لاغر می کنم .
کامیار گفت :اره بچه ام . عزیزم یه چیزی بخور .خاله شراره تو رو خدا یه چیزی به این بچه ات بده پوستش به استخوان چسبیده .
زن دایی گفت :می بینی .تازه قراره ببرمش دکتر تغذیه
مامان فرح شهرام را بوسید و گفت :به خدا اگه اذیتش کنید خودتون می دونید .
کمند به طرفداری از شهرام گفت :مگه مثل شما خوبه . فکر می کنید خوش هیکل ید . ولی اگه کنار خیابون بایستید گدا پول میذاره توی دستتون مگه بده هر کوله دیگه
و گفت :اینو داشته باشین .
کامیار رو به فتانه گفت :مامان . چی به این دخترت دادی زبانباز کرده
خاله فتانه گفت:همون چیزی که به تو دادم . شهرام جان کمند راست می گه اینها باید به فکر خودشون باشن که استخوناشون زده بیرون
دایی کیوان گفت :فتانه خانم . اینها همه درکش برای یکی مثل شهرام سخته .
کامیار گفت :راست می گه بشکه خان .حاضری با هم یه کشتی بگیریم ببینیم کدوممون بیشتر زور داره
مامان گفت:تورو خدا نه . بذارین عسل خوب شه بعد یکی دیگه
کمند گفت :شما پسرها همه اش دردسر سازین .
کامیار گفت :فعلا یکی از جماعت شما دردسر درست کرده
با اخم گفتم :اون وقت کی این دردسر رو درست کرد
شروین گفت :زد تو برجکت کامیار حرف نزن
کامیار گفت :وای ..وای….زبونت که هر روز داره بلندتر می شه
-نه اندازه زبون تو که نمی رسه .
-چرا تو داری منو می خوری . بعد می گی به اندازه زبون من نمی رسه
-به قول قدیمی ها جواب بعضی ها خاموشی است
-اوخی کوچولو . اون حرف قدیمی ها نیست
مامان گفت :بسه دیگه
با لج گفتم :مامان تقصیر خودشه
مامان رو به کامیار گفت :کامیار جان اذیتش نکن .
دایی کیوان گفت :راست می گه می بینی هی داره ونگ ونگ می کنه
کامیار گفت : چشم دیگه اذیتش نمی کنم .
شروین که بغل دستم نشسته بود گفت :حالت چه طوره
گفتم :خوبم ممنون .
-خدا رو شکر
-به خدا تو کمیابی .ازت نیست . از من می شنوی با اینها نپر تو رو هم عین خودشون می کنن .
کامیار گفت :شروین طرفدارات خیلی هوات رو داره ها
شروین گفت :عسل هوای همه رو داره شما اذیتش می کنید .
باخنده گفتم :ای گفتی . شروین جون . و بعد رو به کامیار گفتم .در ضمن شروین همیشه خوبه .
کامیار به چشمان نافذ بهم نگاه کرد و گفت:خوش به حال شروین
و بعد سرش را پایین انداخت .
دایی کیوان انگار می خواست بحث رو عوض کند گفت :متخصص بهتر نیست کمی راه بره
شروین گفت :من که فعلا چیزی نمی دونم ولی فکر کنم خوب باشه .
گفتم :خسته نباشید من که عصا ندارم .
شروین با خنده گفت :عروسک خانم . فعلا که ما هستیم .
کامیار گفت :بهتره از این چرخ های ویل چر خودمون براش بگیری
با اخم گفتم :مگه من فلجم سوار ویل چر بشم .

-خوب فعلا فلجی . اونم از نوع حاد ش .
با صدای بلند گفتم :کامیار
خندید و گفت :ببخشید . خوبه اخه مغز کوچولو ت رو به کار بنداز مگه ویل چر فقط برای فلج ها ست
دایی کیوان دستم رو گرفت و گفت :یه طرفت رو به من می گیرم یه طرفت رو شروین
به کمک هر دو بلند شدم کامیار گفت :تاتا کن عزیزم
-مامان ببین چی میگه
مامان با خنده گفت :کامیار جان
زن دایی گفت :کیوان اروم ببرش اون پاش شکسته ها
دایی کیوان گفت :چشم چه قدر ایراد می گیرین
شهرام گفت :خوب ایراد داره دیگه .
-ببخشید شما بفرمایین ببینم چه طوری می برینش .
کمند گفت :لازم نکرده تو کارت رو درست انجام بده ما ایراد نمی گیریم .
-بله چشم پررو ها
با خستگی گفتم :بسته دیگه نفسم برید
شروین گفت :خسته نباشید .
-چیه . انتظار داری براتون کلاغ پر برم
خواستم بنشینم که زیر پام خالی شد و تعادلم را از دست دادم . دستم که روی مبل بود در رفت . چشمامو بستم . نفهمیدم کی دست مو گرفت که باعث شد نیفتم .
وقتی چشممو باز کردم کامیار رو دیدم که با لبخند شیطنت امیزی گفت :نزدیک بودها
گرمای دستش به تمام وجود م سرایت کرده بود دوست داشتم همیشه در همان حالت بمانم و گرمای دستان نیرومند کامیار را حس کنم .ان شب همگی خداحافظی کردند و قلب کوچک من داشت مسیری جدید را تجربه می کرد مسیری از نوعی احساس جدید . سه روز دیگر هم گذشت . امروز طبق معمول تنها بودم . مامان فرح نیز با کمی معذرت خواهی مجبور شد به منزل یکی از دوستانش برود .
از تنهایی کلافه بودم .صدای زنگ در به صدا در امد با این فکر که مامان امده .خودم را به خواب زدم . پتو را روی سرم کشیدم در اتاق باز شد با خود گفتم :حتما مامان .
با لحنی عصبی گفتم :از این که به فکر این بنده حقیر چلاق افتاد ین ممنون مامان من .
وقتی سکوت را شنیدم گفتم :اگه می خوای اذیت کنی باید به اطلاعتون برسونم بنده هنوز چلاغم در نتیجه نمی تونم بلند بشم .
چون بازم صدای نیامد پتو را سریع از روی سرم کنار زدم .
با کمال ناباوری کامیار را روبروی خودم دیدم با خنده گفت :سلام مامانی
گفتم :سلام تویی
-پس می خواستی کی باشه
-مامانم .اصلا انتظار نداشتم تو باشی .
-این سرایدارتون در روباز کرد . پرسیدم کی خونه است .گفت فقط تویی . منم گفتم بیام بهت سر بزنم ولی مثل این که شما بدجوری عصبی هستی .
-کلافه ام از صبح توی خونه موندم وقتی هم تنها میمونم هرچی فکر و خیاله به سراغم می یاد مثل جواب کنکور که داره دیوانه ام می کنه
گفت:حق داری . اشکال نداره . پا تو باز می کنی دوباره می تونی راه بری .
-خوب جای شکرش باقیه که الان تنها نیستم
-حالا مامانی قهری یا اشتی
-مسخره .حوصله شوخی ندارم
-مسخره خود تی . اگه به جای من روحی چیزی بود چی . همین طوری لوس بازی در می اوردی
-مسخره
-نه جدا اگه گرگ سیاه بود چی اون وقت تو تله اقا گرگه بودی
-کامیار
-باور کن اگه بچه من بودی …….
بال شتم رو به سینه اش کوبیدم و گفتم :حالا تورو خدا منونکش
-حالا گریه نکن ببینم . چی میشه .جای فکر کردن داره
-تو که کم نمی یاری
خندید و گفت :حالا حالت بهتره
باخنده گفتم :اره
-کی باز می کنی این پای چلاغتو.
گفتم :شروین گفته که پس فردا بازش می کنیم قراره فردا منو ببره پیش یکی از دوستانش که فیزیوتراپ متخصصه .
کامیار گفت :از کی تا حالا برای باز کردن گچ میرن پیش متخصص
-شروین اصرار داره که برای استخوان ام بریم .
-اون واقعاً هوات رو داره
گفت :دوستش داری
-اون پسر فوق العاده اییه . مهربون . تحصیل کرده .سنگین و باوقار . و خانواده دوست .چی کم داره . مهمتر از همه دوست داشتنی من بهش احترام می ذارم .
-فقط احترام میذاری . یا این که …
از طرز سوال کردنش منظورش را فهمیدم راستش یک لحظه از این که این همه تعریف از شروین کردم پشیمان شدم .
کامیار گفت:نمی خوای بگی
-خوب اون بهترین پسر دایی منه دوست شم دارم
لبخند تلخی زد که من را تا سرحدّ مرگ لرزاند و گفت :کمند خیلی دلش می خواست بیاد . اما نتوانست دخترخاله هام به زور بردنش بیرون .
-راستی حیف شد .اتفاقا می خواستم احوالش رو بپرسم . خوبه
-اره
گفتم :ببخشید نمی تونم پذیرایی کنم.به طاهره خانم می گم ازت پذیرایی کنه

-نه بابا . این چه حرفیه .
-راستی وضع شرکت تازه تاسیست چه طوره
-خوبه می گذره
-دقیقا توش چی کار می کنی
-چون رشته بنده عمرانه شرکت مهندسی زدم البته با شراکت یکی از دوستانم .
-منم می خواستم عمران بخونم.
-رشته خوبیه بهش علاقه داری
-خوب علاقه دارم که می خوام بخونمش دیگه
-موفق باشی
-ممنون . راستی از این که اومدی ایران راضی هستی .
-اولش نه ولی الان نمی تونم ازش دل بکنم
-چرا حالا نمی تونی دل بکنی
-بچه ان قدر کنجکاوی نکن
-نمی خوای بگی
-نه
-نمی گی نگو . با حالتی قهر این رو گفتم .
-عروسک خانم تو نمی خوای راه بری
با همون حالت قهر گفتم :نخیر شروین به جای صندلی چرخدار برام عصا گرفته .بخوام خودم می تونم راه برم .
کامیار صورتم را به طرف خودش چرخاند و گفت :خیلی خوب حالا قهر نکن .
-من قهر نیستم
-خوب که قهر نیستی بلند شو یه ذره راه بری هو اتم عوض بشه .
-گفتم که نه شروین
با لحنی عصبی گفت :باشه فهمیدم شروین برات عصا گرفته
گفتم :خوب وقتی عصا هست چرا تو زحمت بکشی .
با لحنی شوخ گفت:تو چی کار داری . می خوام بازو هام کمی ورزش کنه .
خندیدم و گفتم :مگه من دمل هستم .
-بی شباهت نیستی .
-ای .
-بی ادب نباش
گفتم :ولی بازم می گم تو لازم نیست زحمت بکشی
-حرف نزن پاشو
بعدها چیزهایی فهمیدم که برام سخت بود .
کمی باهم راه رفتیم خیلی زود خسته شدم و ازش خواستم که کمی استراحت کنم . او صبورانه به انتظارم می نشست .از این که با او بودم احساس خوشایندی داشتم .
کامیار با صدایی دو رگه گفت :اگه خسته شدی بریم توی اتاقت .
با خنده گفتم :قبوله تا توی اتاقم پیشکش همین چند تا پله رو برم بالا هنر کردم .
جواب داد:برات سخته بری بالا .
-من گفتم عصا هام بهتره
-بیا ببرمت تو بعد عصا هات رو برات می یارم .
-خسته نباشید بالارفتن من از این جا کار حضرت فیله .
تا امدم به خودم بیام . دیدم جایی بین زمین و هوا هستم .وقتی به خودم امدم فهمیدم مانند بچه ای در آغوش کامیار هستم .احساسم قابل وصف نبود .اما ان قدر شرمگین شده بودم که حتی جرات نگاه کردن به چشمان کامیار را نداشتم .وقتی به خودم امدم روی مبل نشسته بودم
کامیار گفت:میرم عصا هات رو بیارم
شاید او نیز به نحوی فرار کرد .با عصاهایم امد و گفت :بیا من دیگه باید برم .
گفتم :ممنون رفتی در رو هم باز بذار هوا گرمه
-باشه خداحافظ
-خداحافظ .
او رفت و من باز در رویای احساس جدیدم غوطه ور بودم .بعد از باز کردن پایم نتایج کنکور اعلام شد .متاسفانه دانشگاه سراسری نتوانستم نتیجه دل خواهم را بیاورم .و دانشگاه آزاد نیز رشته مورد علاقه ام را قبول نشدم .
مامان غر لند کنان گفت وقتی که بهت می گم درس بخون می گی همه رو بلدم
دایی کیوان به طرفداری از من گفت :پریسا مگه همه مرحله اول قبول می شن ول کن دیگه خیلی دلت می خواد همین سال اول بره دانشگاه بفرست ش این رشته ای رو که اورده
گفتم :مگه چی میشه برم یه شهر دیگه
مامان گفت :نخیر تنهایی پاشی بری مشهد که چی
-من که دیگه بچه نیستم
-چرا هستی . حالیت نیست . باشه اشکال نداره . واسه سال دیگه بخون
مامان فرح گفت:همین و از اول می گفتی ان قدر هم به این بچه سخت نمی گرفتی .
-مامان جان . شما لوسش کردین دیگه
-یعنی چه . نصف سال عسل به مراسم پدرش گذشت خوب بچه ام روحیه اش خراب بود .بازم عسل که نشست این اخری ها خوند .
دایی با لحن شوخی گفت :خودمو نیم . هشتاد درصد این شد .وای به حال بقیه اش
مامان خندید و گفت :شهرام مدیریت قبول شده برای این که سربازی نره قبول کرده بره
-دانشگاه آزاد یا سراسری
-آزاد تهران
-نیلوفر چی
-نیلوفر پرستاری قبول شد دیگه
-خوب خداروشکر

راستش از این که شهرام و نیلوفر توانسته بودند رشته های مورد علاقه خود را قبول بشن بیشتر روی اعصابم اثر گذاشت .مخصوصا روزی که دایی فرامرز به افتخار نیلوفر و شهرام جشنی کوچک ترتیب داده بود .برخلاف میلم و به ناچار باید می رفتم .
دایی کیوان با لحنی دل جویانه گفت :اشکال نداره اونها قبول شدن تو هم قبول میشی .در ضمن تو توی شهر دیگه ای قبول شدی .پریسا نذاشت بری . حالا هم اخ مات رو باز کن .
به ظاهر لبخندی زدم .اما درونم غوغایی بود .حس این که کامیار من را بیسواد فرض کند دیوانه ام می کرد.
شهرام گفت :عسل چته
با بی حوصلگی گفتم :هیچی . کمی بی حوصله ام
شهرام با لحنی مهربان گفت :اخم ها تو باز کن بذار به دل ما هم بچسبه
نیاز گفت :اره عسل تو رو خدا مثل همیشه باش
نیلوفر گفت :راست می گه دیگه به خدا تو نمی خندی هیچی به من بگی نمی چسبه
لبخندی زدم .دلم هوای کامیار را کرده بود .
نیلوفر گفت :چیه عروسک نکنه که بله
من که نیلوفر را سنگ صبور خودم می دانستم و راز بزرگم را با او در میان گذاشته بودم لبخندی زدم و گفتم :مرض
-نگران نباش الان می یان
-مسخره کن
خندید و گفت :فدای دل کوچکیت بشم.
خواستم جوابش رو بدم که صدای زنگ باعث شد تمام حواسم به طرف در جلب بشه .
نیلوفر به حالت نمایشی دستش را به روی سینه گذاشت و گفت :وای الا نه که قلبم از حلقم بیرون بپره
-مرض خفه ببینم
-این طوری که زل نزن همه می فهمن
-الهی بمیری
-خدا نکنه بنده ارزو دارم
به احترام هر دو برخاستیم .کمند با خوشحالی به طرف ما امد بعد از بغل کردن من . محکم نیلوفر را در آغوش گرفت و گفت :تبریک
نیلوفر گفت :ممنون عزیزم
انگار دوباره حس حسادتم گل کرد . خاله فتانه و عمو کامبیز نیز صمیمانه به انها تبریک گفتند .وقتی کامیار به ما رسید با من دست داد و بعد به نیلوفر گفت :تبریک خانوم . انشاالله شیرینی فوق لیساستم بخوریم .
نیلوفر گفت :ممنون کامیار جان .
احساس خفقان میکردم .هر چیزی قابل تحمل بود جز گرم گرفتن کامیار با دخترهای دیگر حتی نیلوفر . احساس کردم نیلوفر نیز به من می خندد .دعا کردم که بتوانم تحمل کنم .
ان قدر حالم بد بود که خاله با نگرانی به سویم امد و گفت :عسل جان .چرا رنگت پریده . چیزی شده . حالت بده .
-من نه . فقط کمی سرم درد می کنه
شروین با نگرانی گفت :شکلاتی چیزی براش بیارین شاید فشار شه .
کامیار سریع شکلاتی از توی جیب شلوارش درآورد و بهم داد و گفت :بخور اینو خوب میشی .
زن دایی گفت :الان برات اب قند می یارم .
-نه نه .زحمت نکشید زن دایی شکلات رو بخورم الان خوب میشم .
دایی کیوان با حالتی نگران گفت :بیا ان قدر حرص خوردی که الان کار دست خودت می دی
با لبخند کمرنگی گفتم :به جون دایی خوبم
دایی گفت :نمی دونم والله
و بعد به طرف مردها رفت.کامیار کنارم نشست گفت :خوبی
گفتم :بله ممنون
-خوبه . نگار نشدم
گفتم :ممنون جای نگرانی نیست .
برخلاف اصرار شروین به اتاقش نرفتم . احساس کردم به استراحت نیاز ندارم .بلند شدم و به آشپزخانه رفتم وقتی برگشتم کنار دایی کیوان نشستم .
عمو کامبیز گفت :خوبی عسل جان
-بله بهترم
-به پریسا گفتم که بهت برسه خیلی ضعیف شدی
مامان گفت :به خدا من با این سر غذا خوردن مشکل دارم هیچی نمی خوره
کامیار باز با لحن شوخی گفت :پس تو هم از اون دسته بچه هایی هستی که بهونه می گیری
دایی فرامرز گفت:کامیار جان . ان قدر این عسل خانم ما رو اذیت نکن
-چشم ما بیجا بکنیم اذیت کنیم
خاله فتانه گفت :به خدا نمی دونم چی کارش کنم .داره میره تو بیست و تو سال هنوز شیطونه با کمند هم یک بند در گیره
کامیار با خنده گفت :به خدا من مظلومم این زیر زیرکی اذیت میکنه من علنی دارم جواب شو میدم .
کمند گفت :اوه اوه هر کی ندونه میگه این بیچاره زبون توی دهنش نیست .
عمو شهاب گفت:کمند جان . کاری نداره بزنش
-زورم بهش نمی رسه این صدتا ورزش حرفه ای رفته عمرا اگه بتونم بزنمش .
کامیار گفت :چی رویی داره تو منو نمی زنی
-چرا ولی دردت نمی گیره
-اون دیگه مشکل توئه
همه خندیدند . دایی کیوان گفت :این عسلم این طوریه .من که جرات ندارم بزنمش دریک ان منو خاک میکنه .
خاله فاطی گفت :تو که می دونی عسل بر خلاف هیکلش که باریک و کوچولوئه قوی و محکمه .
نیاز گفت :بله برای این که همه ورزشهای عضلانی رو رفته
کامیار گفت :به به . نه بابا . البته ببین تو توی سن رشدی باید شیر بخوری که شنیدم تو شیر رو دوست نداری .
گفتم :اره دیگه . یادت نیست باهم مسابقه گذاشتیم تو برنده شدی
-ای ول . رو رو برم .
دایی کیوان گفت:کامیار جان خرابت کرد . صدبار بهت گفتم با این دخترها در نیفت .
مامان فرح گفت:به جای کل کل کردن باهم دیگه عسل مامان بیا یه کم براشون پیانو بزن .
کامیار گفت :اینو هستم حداقل فکت یه استراحت می کنه .
کمند با هیجان گفت :مگه پیانو بلدی
دایی فرامرز گفت:این عسل خانوم ما از بچگی پیانو میزنه
خاله فتانه گفت :پس چرا تا حالا نگفته بودین
گفتم :باور کنید اون طوری هم که می گن بلد نیستم .
عمو شهاب گفت :حالا براتون میزنه ببینید کی استاده تو پیانو
پشت پیانو زن دایی نشستم کمی فکر کردم تا بالاخره آهنگ آرامش بخش و زیبایی را که خیلی دوستش داشتم نواختم.
خیلی وقت بود که پشت پیانو نشسته بودم انگار پیانو روحم را صیقل میداد.انگار من را از دنیای مادی بیرون می کرد.انگار کسی در اطرافم نبود . تنها بودم و ازادانه می نواختم تا احساس درونی ام را زیباتر جلوه دهم .وقتی اهنگم به پایان رسید . صدای کف و دست سایرین من را از عالم رویا بیرون کشید .
کامیار گفت :ای ول . بابا تو خودت بتهوونی
کمند با شوق گفت :عالی بود .من فکر می کردم بهتر از کامیار کسی بلد نیست موسیقی رو درک کنه . ولی تو لطیف تر درکش کردی
دایی کیوان گفت :کامیار مگه تو از موسیقی سررشته داری
کامیار با خنده گفت :ای
خاله فتانه گفت :سر گرمش می کنه توی المان یه سالن موسیقی برای تمرین پیدا کرده بود . اکثر روزهایی که درس نداشت به اون جا می رفت.
شروین گفت :حالا چی میزنی
-گیتار برقی . گیتار عادی . یه کمی هم ارگ و یه کوچولو هم سه تار
دایی کیوان گفت :پس یهو بگو خودت یه گروه موسیقی هستی و خیال همه رو راحت کن دیگه .
مامان فرح گفت :پس چرا موسیقی نخوندی
-چون من به عمران واقعاً علاقه داشتم تصمیم گرفتم به هر دو از علایق هام برسم .
شهرام گفت :مرسی پشتکار . بهت نمی خوره اون قدر زرنگ باشی
-به تو می خوره شکسپیر باشی .
همه از لحن کامیار خنده اشان گرفت . ان شب موقع خداحافظی کامیار به طرفم امد و گفت :
-دختر تو واقعاً معرکه ای
حرارت نگاهش تا مغز استخوانم را سوزاند .
با لبخندی گفتم :شب خوبی داشته باشی .
-تو هم همین طور پیانیست کوچولو

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!