رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

با گذشت زمان من توانسته بودم با قضیه کنار بیایم .دایی کیوان سخت دنبال کار من بود تنها شانسم این بود که من از طریق دوست دایی می توانستم به راحتی برای تحصیل به ایتالیا برم .اخرین ماه زمستان بود .دلم نمی خواست عید ان سال را در ایران باشم .برخلاف میلم عید ان سال را تحمل کردم . در مقابل نگاه های شروین و در مقابل بی مهری های کامیار توانستم دوام بیاورم برخلاف همیشه و هر سال عید ان سال سعی کردم به بهانه درس خواندن در خانه بمانم و خود را از دیگران جدا سازم و جالب تر این بود که من حتی نتوانستم نامزد کمند رو ببینم . .روزی که دایی کیوان خبر داد که بلیطم را گرفته نمی دانستم چه احساسی داشتم غم عظیمی در دلم انباشته شده بود .دوری از مادرم و عزیزانم که سالها با انها بزرگ شدم . تمام کارهای من ظرف چند ماه درست شد . تمام این ها رو مدیون دایی بودم شاید اگر او کارم را به همراه دوستش درست نمی کرد حالا من ان قدر راحت نمی توانستم برای تحصیل به ایتالیا بروم .
بالاخره همراه دایی تصمیم گرفتم جریان را به مامان بگویم .شاید این دومین کار سخت عمرم بود .
ان روز در حالی که داشت کتابی می خواند گفتم :مامان شما دوست دارین من تو یکی از دانشگاههای خوب ایتالیا درس بخونم ؟
-اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه .
-فرض کنید پیش اومده اجازه می دین برم ؟براتون سخت نیست ؟
-خوب تو اگه قراره یه جایی دور از من خوشبخت بشی خوب من سختی اش را تحمل می کنم .
-به نظر شما کشوری مثل ایتالیا می تونه جایی برای تحصیل باشه ؟
-خوب اره اون جا دانشگاه های خوبی داره .
-دوست داری برم اون جا ؟
-این سوال ها برای چیه عسل ؟چی تو مغزت افتاده بری ایتالیا تحصیل کنی ؟
-برای این که می تونم برم .
-تو حداقل چند سال باید صبر کنی .
-نه مامان با کمک دوست دایی خیلی زودتر می تونم برم .
مامان سرش را به ارامی بلند کرد و گفت :چی ؟
-مامان پرواز من به مقصد رم این هفته دوشنبه است .
مادر قیافه اش تو هم رفت و با صدای که از عصبانیت می لرزید گفت :و من حالا باید بفهمم ؟تو چه طوری فکر می کنی ؟
-متاسفم .
-همین ؟متاسفی .
-مامان اگه مقصد م رو می گفتم که نمی ذاشتین برم .
-عسل کجای کارم درباره تو اشتباه بوده ؟.
-هیچ جا من به خاطر خودم دارم می رم .
-عسل ؟من باید با کیوان صحبت کنم .
-دایی هیچ تقصیری نداره تصمیم خودم بود .
-مادر با عصبانیت فریاد کشید نمی تونم بذارم بری .
-مامان . من بلیطم هم حاضره . شما نمی خواین احساس من رو درک کنید . طوری به چشام زل زد که از شرم سرم را پایین انداختم
گفت :عسل تو همین جا درس بخون به خدا کلی هنر کردی .
-مامان خواهم می کنم .صلاح من در اینه و شما مگر نمی خواین صلاح من خیر باشه .؟
گفت :چرا …ولی …
-خوب ولی نداره من باید برم .
مادر با ناامید ی گفت :تو دیگه چی رو از من می پرسی ؟همه کارها رو کردی .
-ولی من دوست دارم شما راضی باشی .
مادر به زور داشت پایین امدن اشکهایش را کنترل می کرد گفت :خدای من باورم نمیشه . عسل . تو چی کار کردی ؟عسل ..تو…
-من چی مامان ؟ به خدا قول می دم توی رشته ام بهترین باشم.
با ناامیدی گفت :وای عسل . چرا با من این طوری می کنی تو شو که ام کردی .
در همین لحظه مامان فرح به جمعمون پیوست با دیدن پریسا بهت زده گفت :چی شده پریسا جان ؟
مادر دیگه نتوانست خودش را کنترل کند زد زیر گریه با بغض گفت :مامان عسل می خواد بره
مامان فرح گفت :واه ..کجا ؟
-ایتالیا .
-چی ؟اره عسل ؟
گفتم :با اجازه شما .
مادر پریسا و با بغض گفت :اگه با اجازه ما بود که زودتر از اینا به ما می گفتی . نه این که کار تو بکنی بعد به ما بگی .
مامان فرح گفت :بری اون جا چی کار کنی ؟
-درس بخونم .
-مگه این جا رو ازت گرفتن ؟
-مامانی شما دیگه شروع نکنید لطفاً .
با امدن دایی جمع ما کامل شد .
مامان با دیدن دایی به طرفش رفت و گفت :کیوان . این دختر چی میگه ؟
دایی گفت :کی چی میگه ؟
با اعتراض گفتم :مامان بذار برسه .
-بذار بپرسم .
دایی گفت :چی شده ؟
مامان فرح گفت :قضیه خارج و ایتالیا و از این جور حرفها .
دایی گفت :خوب هر کسی توی زندگیش یه تصمیمی می گیره دیگه
مامان مستأصل روی مبل نشست و گفت :یعنی راسته ؟
-مگه قراره دروغ باشه پریسا .بهش احتیاج داره .
-این جا نمی تونه درس بخونه ؟
-خوب تصمیم گرفته بره یک کشور پیشرفته .

-شما بدون این که به ما خبر بدین هم کار کردین . وای کیوان تو چی کار کردی .؟
-چون انتظار این برخورد را داشتم .
-اون نمی فهمه تو چی ؟
مامان فرح گفت :یعنی این تصمیم خیلی وقته گرفته شده ؟
مامان گفت :بله . دوشنبه بلیط داره . باید به فرامرز زنگ بزنم . لازمه باهات حرف بزنه .
گفتم :مامان خواهش می کنم حالا نه . نمی خوام کسی دیگه ای بدونه .
-من نمی تونم حریف تو بشم باید فرامرز باید باهات حرف بزنه .
-من حرفم یکیه . بلیط گرفته شده . پس گرفته نمیشه . می دونی چه قدر هزینه کردم .
-تقصیر من بود که اختیار اون پول ها رو به خودت دادم .
-مامان به دایی فرامرز زنگ نزنید .
-امکان نداره باید بدونه بیاد باهات حرف بزنه .
با عصبانیت گفتم :خب یهو خاله فاطی و عمو شهاب و زن دایی شراره رو هم خبر کنید دیگه
-فکر خوبیه باید همه باشن .
با حرص گفتم :مامان . شیپور بگیر ین د ستون و همه رو خبر کنید . این طوری راحت تره .
مامان سریع به دایی فرامرز زنگ زد و طولی نکشید همه به ان جا امدند .
دایی فرامرز نرسیده گفت :چی شده پریسا .؟
دایی کیوان گفت :هیچی شلوغش کرده .عسل می خواد بره ایتالیا درس بخونه .
-خوب بره به سلامتی .
مامان با گریه گفت :بدون این که به من بگه بلیطش برای دوشنبه است .
دایی فرامرز بهت زده نگاهم کرد و گفت :چی ؟اره عسل ؟
با صدایی ارام گفتم :بله .
-از تو بعیده تو نباید موقعیت مادرت رو در نظر میگرفتی .؟
-میدونستم که نمی ذارم کاره ام رو بکنم .
-از کجا می دونستی علم غیب داشتی ؟
-به هر حال دایی من فکر می کنم راه درست رو انتخاب کردم .من این جا اینده ای ندارم .
خاله فاطی گفت :راست میگه . بالاخره کاری که شده نمیشه که دوباره برگرده اون راهش رو انتخاب کرده من می گم بهتره ببینیم چی میشه ؟
مامان گفت :یعنی بذارم بره ؟معلوم هست چی دارین می گین ؟
-پریسا جان خواهر من بذار بره خودش درک کنه . اون اشتباه کرده که به تو نگفته ولی حالا بلیطش هم مشخصه بهتره کمکش کنی ؟
و خلاصه با حرفهای بقیه مامان بالاخره راضی به رفتن من شد . تنها چهار روز به روز پرواز م رسیده بود .دلشوره هم به احساسم اضافه شده بود .مامان کارش گریه بود و این بیشتر اعصاب من را خرد می کرد . ساعت ها به من خیره میشد . وقتی نگاهش می کردم اشک هایش بر روی گونه هایش می لغزید . قبل از رفتنم دایی کیوان خرید آپارتمان کوچکی را بر عهده دوستش گذاشت و همه چیز برای من و زندگی جدیدم مهیا بود . توی این مدت سعی کرده بودم که به تقویت زبان ایتالیایی بپردازم اما بیشتر تسلط به زبان انگلیسی بود و با این که خوب زبان ایتالیایی را آموخته بودم اما کاملا مسلط نبودم .
روز رفتنم ساعت ها به باغ نگاه می کردم و به مامان خیره می شدم . احساس می کردم که هر چه او را ببینم باز هم سیر نخواهم شد . او تمام زندگیم بود . برای اخرین بار با دوستانم جمع شدم .
نیاز گفت :چه قدر می خوای بمونی ؟
-حداقل تا پایان تحصیل اتم .
نیلوفر گفت :عسل . اگه تو بری به هوای کی بیام اینجا ؟
-فدات شم دایی کیوان هست . مامان فرح و مامان هستند .
-باکی شب تا صبح بیدار بمونیم و اذیت کنیم ؟
بغضم را فرو دادم و گفتم :می گذره قول می دم . اصلا می خوای نرم ؟
-اره .
-باشه .
-خودت رو مسخره کن .
نیاز بغلم کرد و گفت:درسته تو رفتی و می خوای ما رو تنها بذاری ولی این رسمش نبود.
-بی معرفتی دنیا . ما رو هم بی معرفت کرد .
نیلوفر گفت :وای شهرام رو بگو بدون تو با کی می خواد کل کل کنه ؟
با یاد شهرام دوباره بغض راه گلویم را بست و گفتم :اون به همه کل کل می کنه .
بعد همگی در سکوت وداعی تلخ داشتیم . ساعت یک بود که به فرودگاه رفتیم . همه با هم به فرودگاه امده بودند جز کامیار و او اخرین دیدارمان را نیز نیامد .
مامان با گریه گفت :عسلم مواظب خودت باش.
با بغض گفتم :شما هم همین طور .
-فدات شم مامان چه طوری بدون تو تحمل کنم ؟
-مامانم گریه نکن جان عسل .
-دلم برات تنگ میشه شیشه عمرم .
-منم همین طور به محض این که برسم هر ساعتی که بود براتون زنگ می زنم .
خاله فاطی رو بغل کردم و گفتم :مواظب مامانم باشین .
محکم من را در آغوش گرفت و گفت :باشه عزیزم تو هم همین طور .
-دوستتون دارم .
-منم عزیزم .
و بعد نیاز را بغل کردم با گریه گفت :نری برنگردی یادت نره این جا خیلی ها منتظرت هستن .
-منو فراموش نکنی ؟
-ای بد جنس من ؟
-دلم خیلی برات تنگ میشه .
-عسل زود برگرد .
من در مقابل او تنها یک لبخند زدم .

بعد نیلوفر و دایی و زن دایی شراره و عمو شهاب و خاله فتانه و کمند به شهرام که رسیدم بغضم ترکید و گفتم :وقتی اومدم باید لاغر بشی .
با گریه گفت :باز دلت هوای ابتنی کرده ؟
گفتم :نه انگار تو باز هوس کردی کیسه بوکس شی .
-زود برگرد عسل .
-باشه قول می دم .
شروین جلو امد بغلش کردم و گفتم :واسه همه چیز ممنون . واسه دل بزرگ تم ممنون .
-تو هم واسه همه مهربونی ها ت ممنون .
-شروین ازدواج کن بذار بیشتر از این عذاب وجدان نداشته باشم .
-سخته ولی سعی می کنم یکی شبیه تو رو پیدا کنم .
-تو فوق العاده ای .
-کاش به نظرت واقعاً این طوری بودم .
-هستی به خدا هستی .
بعد با دایی کیوان که یک لحظه گریه اش قطع نمی شد با گریه گفتم :اخرشم گریه ام انداختی مواظب مامانی و مامان فرح باش . در ضمن اومدم باید دو جین بچه داشته باشی .
در حالی که گریه می کرد خندید و گفت :تو برگرد من برات مهد کودک می زنم .حلال م کن عسل بد کردم .
-تو هیچ وقت مقصر نبودی من به ندای دلم گوش دادم .
وقتی مامان فرح و دایی فرامرز خداحافظی کردم با صدای بلند گو که پرواز م را اعلام کرد با حسرت به جمع شان نگاه کردم با گریه گفتم :
-دلم برای همتون تنگ میشه . و در میان گریه همه به سمت هواپیما رفتم .
وقتی توی هواپیما نشستم چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم :

گفتم نبینم روی تو شاید فراموشت کنم
شاید ندارد بعد ازاین باید فراموشت کنم

و بعد ارام چشمانم را باز کردم . با سلامی گم یک نفر به بغل دستم نگاه کردم .
کنار دستم پسری ساده و جذاب نشسته بود .
دوباره به همان گرمی گفت :سلام عرض کردم .
با لبخند گفتم :سلام .
-امیدوارم همسفر خوبی براتون باشم من به ایتالیا می رم شما چه طور ؟
-من هم همین طور .
-پس از ترکیه هم با هم همسفر هستیم .
-فکر می کنم .
-اولین باره که به اروپا یا کشورهای خارجی سفر می کنید ؟
-بله شما چه طور ؟
-من ؟باور کنید همه پرسنل و مهمان دارهای پروازهای ایران و ایتالیا من رو می شناسند .
از شوخ طبعی اش خندهام گرفت مثل دایی کیوان بود .
به ارامی پرسیدم :چرا ان قدر به ایران سفر می کنید ؟
گفت :راستش من سالهاست در ایتالیا زندگی می کنم عاشق ایران هستم اما به خاطر همسرم در ایتالیا ماندگار شدم .
گفتم :دوستش دارین ؟
-ما عاشق همدیگه هستیم من زندگیم رو براش میدم .
-پس باید اعتراف کنم همسرتون زندگی خوبی در کنار شما داره .
-از کجا معلوم شاید اون راضی نباشه .
-حتما هست و احتمالا زیبا نیز هست .
-زیبایی برای من ملاک نبوده و نیست اون فوق العاده مهربان و خونگرمه . واسه همین انتخابش کردم .
-البته که زیبایی باطنی مهم تره .
-شما چرا دارین میرین شاید دختر زیبا و مهربانی مانند شما کسی انتظارش رو می کشه ؟
لبخند تلخی زدم و گفتم :نه من برای تحصیل دارم سفر می کنم .
-به هر حال از اشنایی تون خوشوقتم من فرشاد هستم .
به گرمی دستانش را فشردم و گفتم :و من هم عسل هستم .
-عسل ؟چه اسم قشنگی .
-ممنون

در طول سفر توانستم رابطه گرمی با فرشاد پیدا کنم . بی صبرانه می خواستم همسرش را ببینم . او از زیبایی های زندگی می گفت و من با کمال میل به سخنانش گوش میدادم . او شماره اش را برایم نوشت و از من نیز خواست که او و همسرش را دوستان خودم بدانم . من نیز با کمال میل شماره اش را گرفتم .
یک هفته از استقرار من در شهر زیبایی رم می گذشت . با دادن شماره به مامان به فکر یافتن کلاس زبان افتادم و به این نتیجه رسیدم تا زبانم را تقویت نکنم . زندگی برایم مشکل خواهد شد . پس تصمیم گرفتم ثبت نام در دانشگاه را به تعویق بیندازم . تمام روز رو پر کرده بدم . اما بازم احساس تنهایی می کردم . مخصوصا وقتی که با مامان حرف می زدم . او دائما اظهار دلتنگی می کرد . زندگی در آپارتمان کوچک اما مجهز و شیک م در یکی از بهترین نقاط رم خیلی غریب بود .هوای ایتالیا اکثرا ابری بود .من هنوز به دنیای جدیدم عادت نکرده بودم و شب ها در میان کابوسهای شبانه دست و پا می زدم و من در میان سکوت تنهایی در حال نابودی بودم و هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. با این که دو ماه از امدن من گذشته بود اما هنوز یاد عزیزانم و یاد عشق از دست رفته ام من را می ازرد . ان روز بعد ازاین که از کلاس به خانه امدم بعد از مدتها تصمیم گرفتم که خانه ام را تمیز کنم مشغول گردگیری بودم که کاغذ شماره فرشاد را یافتم و تازه یادم افتاد که من می توانستم دوستان خوبی مانند فرشاد و همسرش در غربت داشته باشم . سریع از جایم بلند شدم و شماره را گرفتم .
بعد از چند بوق صدای شاد فرشاد که به زبان ایتالیایی گفت :بفرمایین ؟
من نیز با ایتالیایی گفتم :معذرت می خوام اقا فرشاد ؟
-خودم هستم بفرمایین .
زبانم را تغییر دادم و گفتم :خوب هستین ؟
انگار که کمی تعجب کرده بود بعد از سکوت گفت :ممنون شما ؟
-عسل هستم .
-عسل .. ؟اها . به به چه عجب ؟
-خجالتم ندید به خدا دو ماهه که نمی دونم که چه طوری دارم زندگی می کنم .
-یک دفعه داشتم ناامید می شدم .
-همسرتون خوب هستن ؟
-اونم خوبه . زبانتون خیلی خوبه ؟
-ممنون . توی این دو ماه سعی کردم تقویتش کنم .
-عالیه
-براتون سخت نبوده هم توی کلاس های دانشگاه شرکت کنید هم کلاس زبان ؟
خندیدم و گفتم :من هنوز دانشگاه ثبت نام نکردم .
-چرا ؟بهتره دیگه عجله کنید چون تا هفته دیگه کلاس ها شروع میشه
-چشم .خوشحال شدم که صداتون رو شنیدم.
-ما هم خوشحال شدیم که فراموش نشدیم.
-اختیار دارین فعلا امری نیست ؟
-خیر فقط دوباره به ما زنگ بزنید .
-البته چشم .شماره من رو یادداشت کنید .
-شماره موبایلتون که روی تلفنم افتاده شماره منزل رو بدین .
-بله یادداشت کنید .
بعد از دادن شماره از او خداحافظی کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت نه بود . مثل همیشه شام سبکی خوردم و بعد به خواب رفتم . تا فردا برای ثبت نام به دانشگاه برم .روز بعد برای ثبت نام به دانشگاهی که دایی به کمک دوستش مدارکم را به انجا داده بودند رفتم .تنها کاری که من باید می کردم باید یک سری مدارک رو پر می کردم تا دانشجوی ان جا به حساب بیایم .بعد از اتمام تمام کارها به محوطه دانشگاه رفتم محیط ان جا کاملا متفاوت با محیط دانشگاه های ایران بود . ان جا دختر و پسرها گروه گروه در گوشه ای از محوطه ای ایستاده بودند و با هم شوخی می کردند . و ازادانه با یکدیگر گرم می گرفتند . دخترها با لباسهای ازاد وارد دانشگاه می شدند .کلا محیطی شاد بود . در افکار خودم بودم که کسی نامم را صدا کرد . وقتی برگشتم فرشاد را با لبخند همیشگی اش دیدم .
به گرمی با یکدیگر دست دادیم و فرشاد گفت :پس تو هم دانشجوی این دانشگاهی ؟
-بله
-چه رشته ای ؟
-عمران .
سوتی کشید و گفت :عالیه . فقط حواست باشه این رشته توی این دانشگاه رشته سختی به حساب می یاد و باید تلاشت رو بکنی .
-بازم ممنونم از راهنماییتون .
-خوب حالا که من تورو گیر آوردم بهتر نیست بریم با همسرم اشنات کنم ؟
-با کمال میل .
-خوشحال میشه یک دوست ایرانی داشته باشه .
-درست عین من .
-پس منتظر چی هستی ؟
به همراه فرشاد به راه افتادیم . جلوی یک خانه ویلای پارک کرد و گفت :بفرمایین پایین .
با ذوق به خانه نگاه کردم . خانه ای زیبا که باغچه ای پر از گل داشت .
فرشاد گفت :چرا نمی ری تو ؟
-این جا واقعاً زیبا و خواستنیه .
-همه اش سلیقه ساریناست .
-اسم همسرتون ساریناست ؟
-بله قشنگه نه ؟
-خیلی درست مثل سلیقه اش .
-بفرمایین .
بعد از این که زنگ را فشار داد خانمی سبزه رو با قدی نسبتا کوتاه و چهر های با نمک در را باز کرد. با دیدن فرشاد در آغوشش جای گرفت .انگار تازه متوجه من شده بود با ایتالیایی گفت :سلام .
فرشاد به جای من گفت :سارینا جان ایشون ایرانی هستند همون عسل خانمی که راجع بهش باهات حرف زدم.
سارینا گرم تر شد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :سلام خوشوقتم .بفرمایین تو .
داخل خانه به سبک جالبی تزیین شده بود . دلباز و دوست داشتنی . سارینا بعد از آوردن سه قهوه نشست و گفت :فرشاد جان . این طوری خیلی بد شد باید خبر میدادی.
فرشاد عاشقانه به همسرش نگاه کرد و گفت :معذرت می خوام یک دفعه ای شد .

گفتم :من بد موقع مزاحم شدم
سارینا گفت :نه عزیزم .من واقعاً خوشحالم که دوستی ایرانی پیدا کردم .
-من هم همین طور .
فرشاد گفت :من میرم بیرون چیزی برای شام لازم نداری من بخرم ؟
سریع گفتم :نه من مزاحمتون نمیشم.
سارینا گفت :مگه می ذارم بری شام مهمون دست پخت فر شادی .
فرشاد گفت :بذار یه امشب غذای خوشمزه تو رو بخوره پشیمون نشه از این که اومده این جا .
هر دو خندیدیم . من در مقابل تعارف خالصانه انها ایستادگی نکردم .وقتی تنها شدیم .
سارینا گفت :وقتی دیدمت حدس زدم باید از دیار مشرق زمین باشی چون اروپایی خیلی کم چنین زیبایی خیره کننده ای دارن .
با لبخند گفتم :ممنون .راستی خونتون واقعاً قشنگه .
-ممنون . می دونی فرشاد عاشق گل و طبیعت هست من این جا رو این طوری درست کردم که اون دوست داره .
یک لحظه به عشق زیبای شان غبطه خوردم . هر دو برای یک دیگر زندگی می کردند .ان شب بعد از شام خوشمزه سارینا به خانه برگشتم و دوباره به یاد گذشته ها خوابیدم. دوستان جدید من تقریبا من را از تنهایی بیرون اورده بودند و من کمتر اذیت می شدم . حالا با بهتر شدن زبانم راحت تر کارهایم را انجام می دادم . این مسئله برای فرشاد و سارینا باورکردنی نبود که من سریع توانسته بودم زبانم را تقویت کنم . با خرید ماشین از دردسر تاکسی خلاص شدم . و راحت تر رفت و امد می کردم . هر ماه مامان برایم پول می فرستاد که تنها به فکر درس هایم باشم . و چیزی من را اذیت نکند .
ان روز در خانه نشسته بودم که صدای تلفن باعث شد روزنامه را کنار بگذارم .به سمت تلفن رفتم و به ایتالیایی گفتم :بفرمایین ؟
صدای دایی گفت :ببخشید ما ایتالیایی بلد نیستیم میشه اون عسل ما رو صدا بزنین ؟
با خنده گفتم :سلام دایی .
-سلام دایی جون . خوبی بی معرفت .
-قربونت برم خوبم . شما چه طور ین ؟
-عالی وقتی نیستی خونه خیلی ساکت شده سردرد ما هم کمتر شده .
-ای بی معرفت این جو ریه دیگه .
-اره دیگه . چی فکر کردی باور کن دارم نفس می کشم .
-دایی …….
-خانم .شوخی کردم گفتم شاید حرصت بگیره برگردی .
-کجا برگردم تازه چهار ماهه که اومدم .
-اره . راست می گی . زوده برگردی بذار هشت سال دیگه برگرد
-مامان هست .؟
-بی تربیت من زنگ زدم با ماما نت می خوای حرف بزنی .
-خوب اخه دلم می خواد با مامان و مامان فرخ هم حرف بزنم.
گفت :من خونه نیستم . از بیرون باهات تماس می گیرم .
-خوب باشه بعدا به خود مامان زنگ می زنم.
-باشه دایی برو پول تلفنت زیاد میشه .
-باشه مرسی که زنگ زدی
-داریم یاد میدیم که بغضی ها شاید یاد بگیرند .
-باشه طعنه نزن منم زنگ می زنم خوب من یه دانشجو ام خر جم بالاست.
-برو خود تی . کاری نداری ؟
-قربونت خداحافظ .
-bye bye
به محض این که تلفن را گذاشتم صدای در بلند شد به طرف در رفتم همین که در را باز کردم سارینا را دیدم و گفتم :سلام خدای من . چه قدر خوشحالم این تویی ؟
-اره منم .
-بیا تو .نمی دونی چه قدر با دیدنت خوشحال شدم .
امد تو و بعد از آوردن قهوه گفتم :قبل از امدن تو داشتم با دایی ام حرف میزدم.
-خوب بودن ؟
-اره البته با مامان صحبت نکردم .
-پس الان سر حالی ؟
گفتم :خوب معلومه خودت چه طوری فرشاد خوبه ؟
-مرسی عزیزم . خیلی بهت سلام رسوند .
-چرا نیومد ؟
-پیش یکی از دوستاش بود . منم اومدم پیش تو تنها نباشم .
-خوش اومدی بخور قهوه ات رو داره از دهن می افته .
-به خدا دیگه حوصله ام سر رفته بود . فرشاد که یا دانشگاست یا سرکار . تو هم که نیستی باور کن بعضی وقت ها تو خونه از بیکاری نمی دونم چی کار کنم .
-الهی بمیرم .خوب یه سرگرمی واسه خودت جور کن .
-اتفاقا تو فکرش هستم. البته خیلی وقته ولی به فرشاد چیزی نگفتم.
-خوب مثلا چی کار می خوای بکنی ؟
-می خوام نمایشگاه نقاشی بزنم .
-عالیه . حالا چرا به فرشاد نگی .
-می خوام سورپرایزش کنم . روز افتتاحیه اش رو با روز تولدش مقارن می کنم .می برمش اونجا و همه دوستاشم دعوت می کنم.
-آفرین . به تو می گن نابغه و یک زن فوق العاده .
-می دونستم خوشت می یاد فقط یاد کمکم کنی .
-باشه تولدش کی هست ؟
-اخر همین ماه .
-خوبه بعد از امتحان های منه .

و به ناگاه یاد روزی افتادم که من و کمند کامیار رو سورپرایز کردیم .شبی که خراب شد و من تمام رویاهای م برای اولین بار به نابودی کشیده شد .
سارینا با دیدن چهره در هم رفته ام گفت :چه ات شد؟
گفتم :هیچی . پس یه مهمونی افتادیم دیگه ؟
-اره برو حالش رو ببر . بعد هی بگو ما بدیم.
-ما کی هم چین جسارتی کردیم . حالا بگو شام برات چی درست کنم .
-استیک خیلی خوشمزه درست کنی .
-او کی . فقط باید کمکم کنی ؟
-چشم پس پاشو دست به کار بشیم .
هر دو میان خنده و شوخی شام مان را درست کردیم . ان روز حوصله کلاس زبان را نداشتم اما چون غیبت زیاد داشتم جای هیچ غیبتی نبود . بالاخره با همه خسته کنند گی هاش به پایان رسید .اما بدتر از ان این بود که بعد از ان کلاس دانشگاه داشتم .بدبختانه این یکی رو نیز نمی توانستم غیبت کنم .ان ساعت به هر جان کندنی بود گذشت .وقتی از در دانشگاه خارج شدم ان قدر حواسم نبود که محکم با شخصی برخورد کردم به طرفش رفتم و گفتم :اه . منو ببخش . خوبی ؟
دختر که موهای بلند مشکی اش جلوی چشمانش را گرفته بود با عصبانیت گفت :به نظر می یاد خوب باشم ؟
-متاسفم اصلا حواسم نبود .
نگاهی بهم کرد و گفت :اصلا مهم نیست فقط برای دفعه بعد حواستون رو جمع کنین .
دستش را گرفتم و بلندش کردم و با لبخندی گفت :مقصر منم
-من هم بودم . معذرت می خوام کمی عصبی بودم.
-او ه نه . باید معذرت بخوام .
-من اصولا همین طوری عجول م که اخر کا ر دستم می ده .
خندیدم و دستم را به سویش دراز کردم و گفتم :اسم من عسله .
-اسم من هم کاترینا ست . تو می تونی کاترین صدام کنی . راستی تو ایرانی هستی ؟
-بله حتما از عسلم فهمیدی .
-هم اون هم از لهجه ات . وهم چهره منحصر به فردت .
-آفرین . جدا این قدر لهجه دارم .
-نه زیاد . ولی میشه فهمید خارجی هستی .
-خوب بازم خوبه چون من خیلی روی زبانم کار می کنم.
-من چند بار دیگه دیده بو دمت اکثرا با اون پسر خوش تیپ ایرانیه هستی فرشاد .
از این که اسم فرشاد را این طوری تلفظ می کرد خنده ام گرفت با تعجب گفت :به چی می خندی ؟
-به هیچی . پس منو دیده بودی .
-بله تو تقریبا تو دانشگاه معروفی .
-منظورت چیه ؟
-منظورم اینه که چهر ه ات متفاوت و زیباست و برای همین همه تو رو به خاطر این می شناسن .
-اوه . اوه . نه بابا این طوری هم که می گین نیست .
-چرا هست . در ضمن تو لج خیلی از دختر ها رو در اوردی مخصوصا یکی رو به اسم( اوا) امریکاییه .
-نمی فهمم . چرا ؟
-برای این که دوست پسرش خیلی تورو می خواد .
-کی ؟
-جان ..
-جان ..؟اون دیگه کیه ؟
-دروغ می گی . مگه می شه نشناسی . اون یکی از معروف ترین پسر های دانشگاست .
-هنر پیشه است یا فوتبالیسته یا ادم معروفیه ؟
-نه بابا منظورم از نظر تیپ و قیافه و پول و از این حرف ها ست دیگه .
-اها . پس بگو چرا نمی شناسمش .
-اذیت نکن . همه دخترها اونو می شناسن خلاصه بهت بگم اون دوروبرت می پلکه .
-چرا من ؟
-واسه همون دلیلی که بهت گفتم دیگه . یکی دیگه از دلایلش اینه که تو جز معدود دخترهایی هستی که پوستت بدون خالکوبیه و موها تم رنگ خودش رو داره .
درحالی که اصلا منظورش را نفهمیدم تنها سر تکان دادم .
برای این که بحث را عوض کنم گفتم :راستی چرا این قدر عجله داشتی ؟
-هیچی گفتم که من اصولا همین طوری عجولم .
-اها .
-تو تنها زندگی می کنی ؟
-اره .الان آدرسش را برات می نویسم .
وقتی آدرس را به او دادم جیغی کشید و گفت :وای این جا که نزدیکه آپارتمان که من و مامانم زندگی می کنیم .
-پس من یه دوست خوب پیدا کردم.
-امیدوارم . خوب دیگه من می رم .
-به امان خدا .از آشنایی با تو خیلی خوشحال شدم.
-می بینمت خداحافظ .
ورود کاترینا نشاط خاصی را به من بخشیده بود . او واقعاً سرزنده بود .

دوباره هوای مادرم من را ناآرام کرده بود . دلم می خواست زیر باران پاییز قدم بزنم . پالتویم را پوشیدم و کلاهم را سرم کردم و با چکمه های که با دایی کیوان برایم خریده بودم نیز به پا کردم . خیابان خلوت بود خیلی کم عابری پیدا می شد و من تنها رهگذر این جاده بودم وارد پارکی شدم .روی برگ ها پا می گذاشتم و زیر لبم به یاد سهراب سپهری و برای عشقم زمزمه کردم :

صدایم کن
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است
در ابعاد این عصر خاموشی
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نکرد .
خاصیت عشق همین است …….

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!