رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل هشتم .
دو سال گذشت و من چه ساده با دنیای م اشتی کردم با دنیایی که فکر می کردم نباید وجود داشته باشد. دو سالی که در خانواده ام اتفاقات بسیاری افتاد .اول این که کمند بالاخره ازدواج کرد و شروین نیز توانست با دختر مورد علاقه اش نامزد کند . نیلوفر درسش را به پایان رسانده بود و نیاز نیز همسرش را انتخاب کرد و من در هیچ یک حضور نداشتم .دلم می خواست می بودم اما نبودم و در میان همه اینها شاید تنها من برخلاف انتظارم خبر عروسی کامیار و نازی را نشنیده بودم . اما بهر حال از این هر یک راه خود را پیدا کرده بودند خوشحال بودم . دوستان صمیمی من بسیار به من نزدیک بودند . کاترین علاوه بر این که درس می خواند کار هم می کرد و با حقوق اندکی که ماهیانه از طرف دولت به انها داده می شد زندگی بدی نداشتند . هنگامی که فهمیدم مادرش دچار مریضی سرطان است ان گاه فهمیدم چه خوب است انسان در مقابل مشکلاتش لبخند بزند کاری که کاترین با تمام سختی هایش کرد برای همین ایستاد و می تواند مقاومت کند . و اما سارینا و فرشاد زندگی انها یه بچه کم داشت که اصرار من بیفایده بود . فرشاد هر سال به ایران سر میزد و می امد و من بعد از دوسال دوستی نتوانستم دلیل این که سارینا با او نمی رود را بدانم البته توقع زیادی است چون من نیز دلیل موجهی برای گریه های بی وقتم برای سارینا نمی آوردم .
بعد از ان نمایشگاه نقاشی که سارینا برای تولد فرشاد زد او توانست در این کار موفق شود و هر سال نیز نمایشگاهی با نقاشی های زیبایش بدهد و من خوشحال بودم به جز درس خواندن کار دیگه ای بود که می توانستم وقتم را برروی ان بگذارم . ان روز من و کاترین داشتیم از دانشگاه بیرون می امدیم که یکی نامم را خواند .
برگشتم و جان را دیدم که طبق معمول چند وقت گذشته سعی می کرد به من نزدیک بشود .
کاترین گفت :ببین این بیچاره خودش را کشت برو ببین چی کارت داره
با بی حوصلگی گفتم :برم که بهم بگه دوست دختر م شود . در ضمن اگر هم بخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده من که قبول نمی کنم پس رفتنم بی فایده است .
-خیلی کله شقّی اخه دختر تو فقط ببین چی میگه بیا داره میاد طرفمون.
-ان قدر حرف نزن تو.
-دست شما درد نکنه .
خندیدم و گفتم :خواهش می کنم کاترینا . تو در این مورد دخالت نکن
خواستم برگردم که سینه به سینه با جان برخورد کردم سریع گفتم :معذرت می خوام .
گفت :تقصیر من بود که تو رو متوجه خودم نکردم.
کاترین با لبخند معنی داری گفت :عسل جون . من میرم تو هم بعدا بیا.
خواستم دنبالش بروم که او با لبخند از من دور شد .برای این که جان متوجه نشود به فارسی گفتم :می کشمت .
جان گفت :چی گفتی ؟
-هیچی …هیچی
-میشه قدم بزنیم ؟
-البته .
-ببین یک بار اومدم بهت گفتم می خوام تو دوست دخترم باشی .
-خوب منم بهت گفتم نمیشه .
ایستاد و با چشمان عسلی رنگش مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت :اما حالا می خوام با من ازدواج کنی .
-چی ؟
-می خوای دوباره تکرار کنم ؟
-نه نه . ولی من … نمی تونم باهات ازدواج کنم .
-چرا ؟
-خوب برای این که من و تو از دو کشور و دین مختلف هستیم .
-مشکلی نداره ما می تونیم همین جا زندگی کنیم این جا که مشکلی برامون پیش نمی یاد .
-ببین اصلا ولش کن . خوب کاملا فراموشش کن .
دستم را گرفت و مانع از رفتنم شد و گفت :نخیر نشد تا دلیلش رو ندونم نمی ذارم بری .
-دلیلی نداره من نمی خوام با تو ازدواج کنم . به خاطر مادرم . به خاطر خانواده ام من نمی توانم از انها دل بکنم .
-ببین کوچولو من به تو اجازه نمی دم منو مسخره کنی .
با گفتن کوچولو به یاد کامیار افتادم . انگار در یک لحظه تمام خاطرات تلخ به من دهن کجی کردند . می دانستم که احساس جان پاک است و شاید هم به خاطر من مسلمان شود اما من احساسی نداشتم که به جان بدهم .
وقتی که دید سکوت کردم اخمش ارام تر شد و گفت :ببین تو یه جواهر گرانبها هستی . جواهری که من دوستش دارم .می خوام خوشبخت کنم
با لبخند گفتم :ببین من .. من احساس تورا درک می کنم اما واقعاً نمی تونم باهات ازدواج کنم سعی کن بفهمی
با عصبانیت گفت :خوبه ببین حال می کنی منو این طوری می بینی که عین دلقک ها دارم به پات می افتم .
-نه عزیزم به خدا نه تو نمی تونی درک کنی .
این بار فریاد زد و گفت :اره نمی تونم درک کنم اما تو هم نمی تونی درک کنی که دنیا یعنی چی . تو ان قدر مغروری که حتی حاضر نیستی صداقت رو توی چشمای من بخونی . تو .. تو احساس نداری نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی . یادت ندادن بلد نیستی قلبت رو باز کنی چون فکر میکنی که غرور ت رو لگدمال می کنه . واسه همین ارزش دوست داشتن نداری متاسفم .

و بعد بدون هیچ حرفی از من دور شد . من را در میان هجوم بدبختی ها تنها گذاشت هیچ کس نمی دانست که من دوسال کابوس ان روز را دیدم . و هیچ کس درک نکرد که من با رویا هایم با او شاد بودم . اما حالا متهم به بی احساسی و متهم بودم به مغرور بودن .
نمیدانم چه قدر راه رفتم وقتی چشمانم را باز کردم جلوی اتومبیلم ایستاده بودم .رانندگی با وضع روحی بد چه قدر می توانست خطرناک باشد . جلوی اپارتمانم کاترین به انتظارم ایستاده بود با دیدن چهره من با نگرانی گفت :عسل چی شده ؟
بدون توجه به او وارد منزل شدم و او نیز به دنبالم می امد دستم را گرفت و گفت :اوه . عزیزم چی به سرت اومده . چرا دستات این طوری یخ کرده ؟
-هیچی نیست کاترین رهایم کن . منو به حال خودم بذار.
-پس چرا گریه می کنی . عسل . محض رضای خدا بگو چی شده ؟
-چی می خواستی بشه ؟می خوای بدونی چی بهم گفت ؟بهم گفت چه قدر مغرور م .اصلا ارزش دوست داشتن ندارم . بی احساسم .
با صدای بلند گریه کردم .
کاترین مبهوت نگاهم می کرد آهسته کنارم نشست و ادامه دادم :می خوام تنها باشم . خواهش می کنم.
او بدون هیچ گلایه ای من را در تنهایی ام رها کرد احساس می کردم تمام این ها تقصیر کامیار است اوست که من را این گونه کرده بود من به خاطر او احساسی ندارم .
-تو با من چی کار کردی ؟
و گریه تنها همدم من بود او بود که می بارید و غم دلم را کاهش میداد . احساس کردم که از گرما اتش گرفتم پنجره رو باز کردم حتی باد پاییزی هم نمی توانست گرمای وجودم را کاهش دهد نمی دانم کی چشمانم را بستم . اما صدایی می شنیدم چیزی مانند صدای زنگ تلفن اما من خسته تر از ان بودم که حتی بشنوم پس نشنیده می گیرم .
چشمانم را باز کردم این جا کجاست قطعا اتاق خودم نیست سرم را چرخاند م سارینا بود .
گفت :خدا رو شکر . بالاخره به هوش اومدی .
-من کجام ؟
-بیمارستان .
-چرا ؟
-داشتی می مردی با خودت چی کار کردی ؟
-کاشکی میذاشتی می مردم.
-نخیر تو حالت خوب نیست . الان پرستار را صدا می زنم .
چند دقیقه بعد زن مسنی با موهای بود وارد اتاق شد . با زبان ایتالیایی و لهجه عجیبی گفت :حالت چه طوره ؟
-کمی ضعف دارم .
-طبیعی یه . سه روزه جز سرم چیز دیگه ای به بدنت نرسیده .
و من دیگه هیچ نگفتم . او با آمپولی از اتاق خارج شد
سارینا گفت :خیلی دیوانه ای . اگر بدونی چه جوری بودی .
-دیگه برام فرقی نمی کند .
-تو چته عسل ؟
-هیچی .
-تو ان قدر ضعیفی که به خاطر چرت و پرت های اون پسره جان این بلا رو سر خودت بیاری .
-کاترین بهت گفت ؟
-بیچاره اون نمی دونی که چه حالی داشت همه اش می گفت تقصیر منه که عسل این طوری شده .
در همین لحظه فرشاد وارد شد و با دیدن من گفت :این موجی به هوش اومده ؟
سارینا گفت :نیومده شروع نکن .
-خوب مگه دروغ می گم . کدوم احمقی توی سرمای پاییز دم می کنه وبا پنجره باز می خوابه ؟
با لبخند تلخی گفتم :خوب من دیوونه ام دیگه .
این بار فرشاد جدی گفت :نیستی ولی یه چیزیت هست که این طوری داری با خودت می کنی .
با بغض گفتم :می خواستم بمیرم چرا نذاشتین .
سارینا دستم را گرفت و گفت :فدات شم با خودت این طوری نکن دو ساله ازت چیزی نپرسیدم ولی انگار الان وقت شه که راز کوچکت رو بهم بگی .
فرشاد گفت :اگه من مزاحمم برم .
گفتم :نه اگه قراره چیزی بگم بهتره هر دوتون بدونید .
ارام ارام تمام زندگیم را برایشان تعریف کردم عشقم را بدون هیچ کم و کاستی بازگو کردم و گفتم :عاشقانه و از ته دل رازم را گفتم و او هیچ توجهی نکرد . و حالا من الان این جا هستم و برای همین است که دوسال است که به کشورم نرفتم .
فرشاد به حالت عصبی گفت :بی رحم . چه طوری دلش اومد با احساس پاک یک دختر این طوری برخورد کنه .
سارینا گفت :درسته . راستش من بیشتر به تو حق میدم . به هر حال تو احساست رو گفتی و اون اگر هم نمی خواستت نباید ان قدر با صراحت از یک دختر دیگه حرف میزد . اما خوب تو هم درک کن او حق انتخاب داشته اگه به خاطر احساست تو رو قبول می کرد شاید الان زندگی خوبی نداشتین .
فرشاد با اعتراض گفت :سارینا جان . اون حتی نتوانست عسل رو درک کنه .
این بار خودم گفتم :سارینا راست میگه اون حق داشته تصمیم بگیره .
-درسته . ولی خرد کردن با رد کردن فرق می کنه و تو باید فراموشش کنی .
-درسته ولی همیشه وجودش را حس می کنم باور کنید یک زمانی وقتی یک رمانی را می خواندم عشق را تنها توی رویاها می دیدم اما حالا فهمیدم واقعاً وجود داره . من حتی نتونستم ازش متنفّر باشم .
سارینا گفت:من درکت می کنم اما عزیزم خانواده ات چی ؟ دایی ات از موضوع خبر داره ؟ بقیه چی ؟ اونا حق ندارند تو را ببیند ؟
-به خدا خودم هم می خوام ولی چی کار کنم ؟
فرشاد اهی کشید و گفت :حالا دوباره فکرت رو مشغول نکن فکر می کنم سرمت تموم شده می تونی مرخص شی .
بعد از تمام شدن سرم به کمک سارینا لباسهایم را پوشیدم با اصرار فرشاد و سارینا ناهار را با انها خوردم و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتم به آپارتمان خودم برگردم .فرشاد و سارینا نیز همراهم امدند .
وقتی منتظر آسانسور بودیم پیر زن مو سفیدی که خانم لئو نام داشت گفت :عسل جان مهمون داری ؟
-مهمون ؟
-بله یه آقای جوان که از دیروز این جاست . خیلی اصرار کرد تا مجبور شدم کلید اپارتمانت را بهش دادم .
-خوب . چرا به تلفن همراهم زنگ نزد ؟
سارینا گفت :خوشگل خانم انگار فراموش کردی که تو دو روزه بیهوشی در ضمن تو با خودت تلفن نداشتی .

فرشاد گفت :بهتره بریم ببینیم کیه ؟
وقتی کلید را چرخاندیم با دیدن کسی که روی کاناپه خوابیده بود نزدیک بود از خوشحالی غش کنم . انگار هنوز متوجه من نشده بود . چون غرق تماشای تلویزیون بود . اما یک لحظه سرش را به طرفم برگرداند .
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با چشمانی اشک بار در آغوش گرمش جای گرفتم و گفتم :سلام قربونت برم اخ که چه قدر دلتنگت بودم دایی جان .
خندید گفت :سلام زندگی . نگاهش کن تو از ایران رفتی این طوری بودی ؟
-ولی حالا می بینی چقدر گوشتالود شدم ؟به خودم رسیدم .
-اره می بینم ببخشید این استخوان ها از کی گوشت شده ؟
-اذیت نکن دیگه بیا دوستامو بهت معرفی کنم .
سارینا و فرشاد را به دایی معرفی کردم
فرشاد گفت :خبر می دادین مرغی چیزی جلوی پاتون قربونی می کردیم .
سارینا با اعتراض گفت :فرشاد .
دایی گفت :دست شما درد نکنه ما با کمتر از گوسفند یا گاو راضی نمی شیم .
فرشاد با خنده گفت :حال کردم عین خودم یه گوله نمکی .
با خنده گفتم :حالا همه جا رو شور نکنید .
-چیه چشمت به داییت خورد زبونت باز شد .
-بنده زبون داشتم می خوای نشونت بدم .
-نخیر نمی خواد همین طوری معلومه
هر چهار نفر خندیدیم . وقتی نشستیم دایی گفت :این دو روز کجا بودی ؟
با خنده گفتم :رفته بودم تفریح .
دایی با نگاه مخصوص ش گفت :کجا رفته بودی که رنگ به صورت نداری .
دستپاچه گفتم :رفته بودیم .
-عسل ؟
-جانم
-راستش رو بگو من و خودت را خلاص کن .
-باور کن هیچی .
سارینا گفت :نه دروغ می گه رفته بودیم بیمارستان .
دایی با نگرانی گفت :بیمارستان چرا ؟
سریع گفتم :ضعف کردم فقط همین .
فرشاد گفت :همراه با نسیم پاییزی
با حرص گفتم :فرشاد . خواهش می کنم .
دایی گفت :نه تفصیر جالب شد . می گی چی شده یا می خوای جون به سرم کنی ؟
فرشاد گفت :من همه چیز را براتون تعریف می کنم .
فرشاد همه چیز را غیر از قضیه جان تعریف کرد و من با خنده گفتم :خوب گرمم بود دیگه
دایی گفت :فقط قد دراز کردی اخه …
-دایی جون . نذار شیرینی اومد نت تلخ بشه .
دایی گفت:حیف که زنده موندی
-الهی من قربون دایی خوشگلم برم . نمی دونی چه قدر دلم برای این طرز حرف زدن شما تنگ شده بود .
-می بینم که خواهر زاده گلم بزرگ شده .
-اره دایی غربت حسابی منو بزرگ کرده
سارینا و فرشاد به بهانه کارهای نمایشگاه رفتند
وقتی با دایی تنها شدم گفتم :خوب حالا دست پخت منو می خوری یا فیس فوت سر خیابان ر و.
دایی خیلی جدی گفت :فیس فوت سر خیابان .
-دایی خیلی بد جنسی
دایی خندید و گفت :شوخی کردم از اون غذاهای خودت بیار تا شاید ما هم رفتیم زیر دست پرستار های ایتالیایی اخه کلاس داره .
خندیدم گفتم :خیلی هم دلت بخواد .
-چی رو دلم بخواد غذای تو یا پرستار های ایتالیایی رو
در حین خوردن شام بی صبرانه منتظر خبرهایی از عزیزانم بودم گفتم :خوب گوشم با شماست .
-بابا بذار غذایی رو که بهم دادی بخورم بعد ازم حرف بکش .
-خوردی دیگه .. طاقت ندارم باور کن دلم می خواد همه چیز رو بدانم .
-ببخشید اخبار ساعت نه پخش میشه
-اولا اون ایرانه . این جا این ساعت پخش می شه .
-خوب بزن ببینیم دنیا در چه حاله .
-دایی تو رو خدا اذیت نکن .
-خوب بگو از کجا بگم .
-اول بگو چرا بی خبر اومدی ؟
-خیلی هم بی خبر نبود . پریسا دو روز پیش هر چی زنگ زد کسی تلفن رو بر نداشت بیچاره از نگرانی داشت می مرد وقتی منم رسیدم خواست با تو حرف بزنه منم هر بار پیچوندمش .
-حتما بهش زنگ میزنم .
-ولی عسل خدایی این جا خوشگله قربون داییت بری .
-خدا نکنه .
-ای بی شخصیت .
گفتم:دلم خیلی براتون تنگ شده بود دوساله که ندید متون .
-تو بی معرفتی چند بار بهت گفتم بیا .
-نمی شد . ولی گذشت شما هنوز ازدواج نکردی ؟
-اگر تو زن دیدی منم دیدم . زن کجا بود توی ایران قحطی زنه نسبت یک به چهاره می دونی یعنی چی ؟
-ساکت شو اون مال چند وقت پیش بود تو نمی دونی دیگه ترشیده شدی رفت .
-بی خود کردی تازه اول جوونی مه دخترها برام دست و پا می شکنند .
-باشه تو راست می گی حالا اخبار ت را بگو . اول از مامان .
-پریسا . از وقتی که تو رفتی برای این که فکرش مشغول باشه .خودش را غرق پرونده هاش کرده . خیلی دلش میخواست بیاد پرونده زیر دستش بود نتوانست چه قدر هم به من غر زد .
-دلم براش یه ذره شده .
-به خدا اونم همین طور عسل خیلی بی معرفتی . نمی یاد ببیند ت چون می گه عسل رو ببینم دیگه نمی تونم تنها ش بزارم .
-الهی بمیرم از بقیه چه خبر ؟همه خوب هستن ؟
-مامان فرح هم که یک بند بهم سفارش کرد وقتی دیدمت دو تا بوس خوشگل ازت بکنم راستی یادم رفت بیا جلو ببوسمت .
مرا بوسید و ادامه داد :یه کمی هم پاش درد می کنه چند جلسه ای باید فیزیوتراپی بره
-نیلوفر چه طوره چی کار می کنه ؟
-توی یک بیمارستان خصوصی کار می کنه .
-اون خوب تونست موفق بشه .
-وقتی شنید دارم می ام پیغام فرستاد بهت بگم این اون دوستی نبود که بری و پشت سرت را هم نگاه نکنی .
-هنوز هم شیطونه ؟
-فاطمه و شهاب رو دیوانه کرد . وقتی نیاز ازدواج کرد و رفت اون شلوغ خانه شد ولی خانم شده .
-از شهرام چه خبر ؟
-اگر ببینیش باورت نمی شه ان قدر لاغر شده که نگو
-سربازی رفته ؟
-اره لیسانس شو که گرفت رفت سربازی .
-خوبه تونست لیسانس شو بگیره .
-اره شروین م که قراره عروسی کنه
-می دونم چه قدر از این بابت خوشحال شدم .
-اون گفته دلش می خواد تو توی عروسی ش حتما باشی . و ببینی چه کسی رو انتخاب کرده .
با تردید گفتم :عمو کامبیز و کمند . خانه فتانه چه طورند ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :کمند که نی نی کوچولو توی راه داره عمو کامبیز و خاله فتانه هم خوب هستند و اما کامیار.
-مهم نیست .
-چرا ؟وقتی که تو رفتی نازی اکثرا خونشون بود
گفتم :خوب ..
-برخلاف همه ازدواج کرد و رفت کانادا.
ان قدر تعجب کردم که احساس کردم چشمانم داره از حدقه بیرون می اید گفتم :اون را هم بازی داد
-چی بگم . کمند هم گفت به عسل بگو خیلی بی معرفتی واسه عقد و عروسی من که نیومدی لااقل امیدوارم برای عروسی شروین ببینمت .
-مطمئن نیستم واسه عروسی شروین هم بتونم بیام.
-چرت نگو همه منتظرت هستند . تو برای هیچ کدام از مراسم ها نیومدی این دیگه چه بازیه که پیش گرفتی ؟
-نمیشه دایی درک کن می خوام یک بار بیام برای همیشه دلم نمی خواد دوباره هوایی بشم تازه بعد از دو سال دارم عادت می کنم .
-عسل این رویه ای که پیش گرفتی همه را داره اذیت می کنه . تو را به خدا کوتاه بیا .
-تو می دونی اصرار ت بی نتیجه است .
-اره می دونم .
لبخندی زدم و گفتم :پس بی خیال .
-عسل بزار همه ببینند چه خانمی شدی بذار ماما نت ببینه عسلش حالا می تونه گلیم خودشو از اب بیرون بکشه .
-نه بذار این دوسال هم بگذره وقتی مهندس شدم برگردم حالش بیشتره .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!