رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل نهم .

یک هفته از امدن دایی می گذشت و من صبح ها کلاس بودم و بعد از ظهر ها هم با دایی بیرون می رفتیم و می گشتیم ان روز تعطیلات اخر هفته بود تصمیم گرفتم برای ناهار کاترین و فرشاد و سارینا را دعوت کنم . دایی به کار کردنم می خندید .
گفت :باورم نمیشه این همون عسلی که دو تا لیوان را می خواست بشوره سه تا رو می شکست .
با خنده گفتم :این نتیجه دو سال تنهایی .
با صدای زنگ رو به دایی گفتم :خودشون هستند لطفاً در رو باز کن .
-چشم .
و بعد از چند دقیقه مهمان ها وارد شدند .
دایی گفت :عسل مهمونات با هم میان
فرشاد گفت :مگه مثل شماییم تیکه تیکه بیایم و نریم .
هر چهار نفر خندیدیم . کاترین مبهوت به ما نگاه می کرد و بعد گفت :شما در این چی به هم می گین .
با خنده گفتم :معذرت می خوام این وسط تو و دایی با هم هماهنگ نیستین و
دایی گفت:تهمت نزن من کمی ایتالیایی بلدم پس غیبت نکن .
خلاصه من شدم مترجم کاترین و دایی
کاترین به ارامی گفت :عسل داییت دوست دختر نمی خواد ؟
-نخیر .
-حالا تو چرا کلاس می ذاری باور کن داییت خیلی جذابه .
-جذابه که باشه خودت رو کنترل کن .
-مرض . عقده ای تو افکارت رو واسه خودت نگه دار .
با خنده گفتم :به جای این حرف ها بیا میز رو بچینیم .
و ان روز ناهار را در میان جمعی گرم و صمیمی خوردیم . بعد از دو هفته دایی قصد رفتن کرد .
توی فرودگاه مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت :دلم برات تنگ میشه نمی دونم برسم خونه چه طوری می خوام دوباره به روال عادی برگردم .

گفتم :از طرف من همه را ببوس .
-باشه عسل قول بده زود برگردی خیلی ها منتظرت هستند .
-می دونم قول می دم برگردم .
-خیالم راحته قولت قوله .
واو با تکان دادن دستش از من دور شد . بعد از رفتن دایی سعی کردم دلتنگی ام را با درس خواندن فراموش کنم . تمام سعی من این بود که این دوسال را با موفقیت پشت سر بگذارم تا بتوانم به ایران برگردم با تمام اینها من برای عروسی شروین نیز نرفتم تا باز هم با اعتراضات مادرم رو به رو شوم او درک نمی کرد که من باید می ماندم تا کسی شوم که خودم می خواهم . تا زخم هایم ترمیم شود . زمان با سرعت عجیبی در حال حرکت بود .
دو سال دیگر هم گذشت سال اخر تحصیلم بود و پایان انتظار . همه میدانستند که من باید به وعد هام عمل کنم حالا من عسل بیست و سه ساله ای بودم که با عسل چند سال پیش قرق می کرد و باید این تفاوت اشکار می کرد انگار خودم هم بی طاقت شده بودم . دلم هوای مادرم را کرده بود . دوست داشتم هر چه زودتر او را ببینم .
کاترین کنارم نشسته بود و با چهره ای در هم گفت :بلیط رو گرفتی ؟
-بله
-تاریخ ش کیه ؟
-سه روز دیگه .
-وای نه عسل تازه به تو عادت کرده بودم .
-بچه نشو کاترین من و تو می دو نیم دوباره همدیگر را ببینیم .
-یعنی چه طوری ؟
-یا تو میای ایران یا من میام این جا .
-نمیشه نری ؟
-نه عزیزم باور کن احساس می کنم تا سه روز دیگه نمی تونم صبر کنم .
-باشه . پس رفتی به دایی سلام برسون .
خندیدم گفتم :اونم به چشم
کاترین با بغض گفت :عسل تو خیلی خوبی .
دستانم را دور گردنش حلقه کردم و گفت :اصلا با این جان ازدواج می کردی همین جا می موندی دیگه .
-برو بابا . اون الان با دوست دختر هلندی ش داره حال می کنه .
-اگه تو باهاش می موندی با تو ازدواج می کرد .
-نخواستیم محبتش واسه خودش . حالا کمکم می کنی وسایل های ضروری رو جمع کنم .
-اره همه اینها رو می خوای با خودت ببری ؟
-اره دیگه البته وسایل رو فردا با هواپیما می فرستم خودم نمی تونم این همه بارو حمل کنم .
-خونه رو فروختی ؟
-اره به یک دختر امریکایی می تونی باهاش دوست بشی.
با لهجه ایرانی گفت :اون نمی تونه مثل تو باشه .
خندیدم و گفتم :وای خدای من تو فارسی حرف زدی .
به ایتالیایی گفت :خوب معلومه چهار سال با هم دوست بودیم باید یه چیزهایی یاد گرفته باشم .
-آفرین همین طوری پیش بری زبانت از من هم بهتر میشه .
-به خاطر کیوان دارم تمرین می کنم .
-ممنون اقا کیوان
و هر دو خندیدیم . روزی را که پرواز داشتم هیچ وقت فراموش نمی کنم .
سارینا گریه می کرد و گفت :عسل تورو خدا زود برگرد .
با بغضی که گلویم را می فشرد گفتم :نمی دونم خودم هم نمی تونم هیچی رو پیش بینی کنم .
فرشاد گفت :خداحافظ کله شق
-خدا حافظ نمک دون .
-میام می بینمت . شماره خونه رو که ازت گرفتم
فرشاد گفت :اگر ایشون همراهی کنند چشم با هم می ایم .
سارینا لبخندی نثار فرشاد کرد . اخه فرشاد برخلاف عقیده پدر و مادرش با سارینا ازدواج کرده بود و خانواده اش سارینا را قبول نداشتند .
برای همین سارینا غیر از مادرش که در ایتالیا بود کسی را نداشت که به خاطرش به ایران برگردد و فرشاد تنهایی به ایران می امد و من مطمئن بودم خانواده فرشاد نیز بالاخره عروس شان را قبول می کنند . وقتی وارد هواپیما شدم تصمیم گرفتم بار دیگر خاطراتم را مرور کنم .چهار سال با رویاهای ش زندگی کردم اما غرور ترمیم یافته ام حاضر به شکستن نبود و من می خواستم او را کاملا فراموش کنم .من رو باند فرودگاه امام خمینی بعد از چهار سال به ایران بازگشتم . وقتی هواپیما کاملا توقف کرد . انگار نفس من هم ایستاد . از پله های هواپیما پایین امدم . بعد از اتمام کارهای گمرکی و گرفتن چمدان ها وارد سالن شدم .
از دور مامانم را دیدم که دست هایش را برایم تکان میداد . با گام های بلند به طرفش رفتم .
خودم را توی آغوشش جای دادم با گریه گفتم :سلام هستی من .
-سلام جونم . سلام عمرم . این همه وقت کجا بودی مامان .
-هر جا بودم حالا بغل شما هستم پیش شما .
-خوش اومدی عزیزم . مامان فدات بشه .بذار بوت کنم چند سالی بود که بوی دخترم رو حس نکرده بودم.
و نگاهی بهم کرد و گفت :نگاش کن ببین چه قدر تغییر کرده . به خدا این عدالت نیست که من بزرگ شدنت رو نبینم . عسل مامان . شهد وجودم . بالاخره اومدی اما دیگه نمی ذارم تنها م بذاری و بری.
-منم دیگه از پیشت ون تکون نمی خورم و هیچ جایی نمی رم.
با صدای دایی فرامرز برگشتم .
-سلام عسلم . چه طوری دایی ؟دلمون برات خیلی تنگ شده بود .
-سلام دایی جون الهی قربونتون بشم .
و بعد در آغوش همدیگر جای گرفتیم دایی گفت :ببین دخترمون چه قدر بزرگ شده .
نیلوفر گفت :دایی ولش کن ببینم این همه وقت کجا بوده ؟
فریادی کشیدم و نیلوفر را در آغوش گرفتم و گفتم :سلام عتیقه . چه قدر بزرگ شدی
-نه این که تو هنوز کوچولو موندی
صدای مامان فرح قلبم را نوازش داد وقتی مامان را روی ویل چر دیدم داشتم از ناراحتی می مردم با نگرانی گفتم :
-مامان خوبم چرا روی صندلی ؟

قطره اشکی روی صورت چین خورده اش لغزید و گفت :بیا بغلم عزیز دلم .
-الهی من فداتون بشم .
وقتی بلند شدم و شهرام را دیدم باورم نمی شد این همون شهرام باشه که قبلا دیده بودم . او واقعاً لاغر شده بود
نگاهی به سرا پایش انداختم و گفتم :سلام
-سلام بی معرفت .
-سلام تپل
-فکر کردی عمرا بتونی دیگه به من تیکه بندازی
-آفرین به این می گن خوش قولی .
-اما به این می گن بد قولی
-به خدا .
-قسم نخور قبول مهم اینه که این جایی .
بعد با نیاز و همسرش سعید . زن دایی شراره و خاله فاطی و در اخر هم شروین و همسرش مریم . سلام و احوالپرسی کردم و پیوند ان دو را نیز تبریک گفتم . و ادامه دادم :شروین خوش سلیقه بودی و ما نمی دونستیم .
نگاهی به من کرد و گفت :سلیقه ام حرف نداره .
-دقیقا زدی به هدف
مریم گفت :من خیلی دوست داشتم شما عروسیمون تشریف داشتین اما سعادت نبود .
-واقعاً شرمنده ام خودم نیز خیلی دوست داشتم اما نشد کم سعادتی از من بود .
-به هر حال خوشحالم که شما رو می بینم .
بعد از این که با دایی کیوان کمی خوش و بش کردم ازش پرسیدم
-پس عمو کامبیز و بقیه کجان ؟
-میان به خاطر تو از مسافرت خودشون گذشتند .
کامبیز خان گفت :اگر برسند میان فرودگاه در غیر این صورت میان خونه .
کنار مادر بودن چه احساس عجیبی دارد در کنار او احساس آرامش و امنیت تمام وجودم را در بر گرفته بود .
مامان فرح نگاهی به من انداخت و گفت :فدات بشم عروس کم چه قدر خوشگل تر و خانم تر شدی
باخنده گفتم :شما تعریف کنید انگار همه تعریف کردند .
دایی که درحال رانندگی بود با خنده گفت :دیگه وقت شه باید ردت کنیم بری والا می ترشی .
خودم را لوس کردم و گفتم :خوبه نصف خواستگارها مو اون جا کشتم و اومدم.
-اگه به اونها می گی خواستگار که همشون برای مردن خوب بودند .
-باشه خوبه من همین شم دارم تورو باید توی ترشی بخوابونیم که هیچ دختری حاضر نمیشه زنت بشه .
-فکر کردی حالا زنی گرفتم که همتون خشکت ون زد اون وقت قیافت دیدن داره . مامان به طرفداری از من گفت :
-دلشونم بخواد دخترم سرتا پاش جواهره .
خلاصه به یاد قدیم ها با شوخی و خنده به خانه رسیدیم . از دور عمو کامبیز اینا را دیدم . کامیار هم با انها بود . احساس سردی توی بدنم کردم . اما سعی کردم خونسرد باشم . بنابراین با لبخندی روی لبانم از ماشین پیاده شدم . کامیار را با دقت زیر نگاهم گذراندم . مثل همیشه شیک پوش بود . شلوار جین تیره رنگ و تی شرت سفید بدن نما با کفش های اسپرت سفید . هماهنگی خاصی باهم داشتند .سعی کردم مثل یک غریبه اشنا باشم . با قدم های محکم و آهسته نزدیک شدم . پسری که همراه شان بود دانیال همسر کمند بود .که من برای اولین بار بود از نزدیک او را می دیدم .
کمند بلافاصله من را بغل کرد و گفت :سلام دوست قدیم
من نیز او را محکم در آغوش گرفتم و گفتم :سلام عزیزم .
-خدای من چه قدر تغییر کردی ؟
-یعنی بد شدم ؟
-برعکس خیلی ناز تر شدی باورم نمی شه خود عسل باشی .
-باور کن دیوونه خود خودمم .
عمو کامبیز معترضانه گفت :کمند جان بابا به ما هم اجازه بده .
با عمو کامبیز دست دادم و خاله فتانه نیز من را به گرمی فشرد و انگار نوبت آشنایی من و دانیال شد .
او پسری با وقار و سنگین و درعین حال صمیمی و خوش برخورد بود . با لبخند گفت :خوش آمدید.
دستش را به رسم ادب فشردم و گفتم :ممنون کمند جان سلیقه اش فوق العاده است . امیدوارم سعادتمند باشید .
-شما لطف دارید .
و حالا نوبت کامیار بود خدا می داند چه قدر سعی کردم عادی جلوه کنم .
با لبخندی کمرنگی گفتم :سلام
برخلاف انتظارم دستش را جلو او در و گفت :سلام خوش آمدید.
باهاش دست دادم اما تماس دست های مان انگار خاکستر درونم را داشت شعله ور می کرد . به خودم گفتم :عسل خرابش نکن .اون تورو نمی خواد .غرورت رو حفظ کن .
بدون اعتنا از کنارش گذشتم و به داخل ساختمان رفتم . در سالن میان ان همه جمعیت انگار تنها با کامیار حرفی نداشتم . به اتاقم رفتم . بعد از تعویض لباس هایم به جمع ملحق شدم و از این که اتاقم دست نخورده بود از مامانم تشکر کردم .
مامان فرح گفت :چند بار خواستیم دکوراسیون رو عوض کنیم اما دلمون نیومد .
دایی فرامرز گفت :بهتره دیگه ما بریم عسل خسته است باید استراحت کنه .
-نه من خوابم نمی یاد
-به هر حال دایی می ریم با اجازه مامان فرح فردا برمی گردیم .
مامان با خوشحالی گفت :خیلی خوش او مدید فردا منتظر همتون هستم .
همه خداحافظی کردند و ان شب, شب راحتی بعد از چهار سال در کنار مادرم داشتم . صبح با سروصدا و اذیت های کیوان از خواب بیدار شدم .
با یک دنیا لذت گفتم :دایی تو از کی سحر خیز شدی و ما نمی دونستیم ؟
با دهن کجی گفت :از اون موقعی که جناب عالی ساعت یازده از خواب بیدار می شی ؟
-جدی می گی ساعت یازده اس ؟
-بله خوشگل خانم . مهمونات اومدن شما هنوز خواب تشریف دارید .
-امروز چند شنبه است ؟
-عسل جان جمعه . بیدار شو همه بی صبرانه منتظر تو هستن .

-چشم . شما برو بیرون من یه دوش بگیرم بیام .
-باشه پس زود بیای
کشی به بدنم دادم و گفتم :چ….ش…م
بعد از گرفتن دوش و مدتی را صرف خشک کردن موهایم کردم .شلوار جین ابی رنگی همراه با یک تونیک صورتی به تن کردم و ارام از پله ها سرازیر شدم .
اولین نفر شهرام من را دید و با خنده گفت :ساعت خواب خانوم .
چشمکی به او زدم و گفتم :ممنون.
و بعد با همه حتی کامیار دست دادم
زن دایی با لبخند گفت :عسل جون تو همیشه ان قدر دیر بیدار میشی ؟
گفتم :نه به خدا این اولین بار بود ان قدر می خوابیدم
دایی گفت :خسته بودی بایدم می خوابیدی حالا بیا بشین پیشم ته یه دل سیر نگاهت کنم .
من بین دایی فرامرز و عمو شهاب نشستم .عمو شهاب با لحن شوخی گفت :عسل جان فعلا می موندی می خواستیم از دست خاله ات فرار کنیم بیایم پیشت .
خاله با حرص گفت :از دست من ؟خوبه والله ؟
با خنده رو به عمو شهاب گفتم :اگه خیلی ضروریه برگردم ها ؟
خاله گفت :عسل تو شریک دزدی یا رفیق قافله ؟
نیلوفر گفت :عسل با دزدها شریک نمیشه .
خاله ادامه داد :اینم از دخترم .
عمو شهاب گفت :بیا خانوم هی بهت می گم اخرشم منم برات می مونم هی قبول نکن .
شروین ادامه داد :بسه الان مریم باور می کنه .
نیاز گفت :سعید م داره بدجوری نگاهت ون میکنه .
عمو شهاب رو به سعید گفت :از من به تو نصیحت داماد گلم به حرف زنت گوش نکن .
نیاز با اعتراض گفت :بابا ؟؟
عمو شهاب دستانش را دور گردن دخترش انداخت و گفت :خوب بابا نمی خوام مثل من کارتون خواب بشه .
همه با این حرف خندیدند . عمو کامبیز برای عوض کردن بحث گفت :خوب عسل جان چه خبر ؟
گفتم :خبر خاصی نیست سلامتی شما .
زن دایی گفت :باید برای دوستات دلتنگ شده باشی .
-بله دیگه . باید یه زنگ بهشون بزنم .
با این حرف سرم را چرخاند م کامیار داشت نگاهم می کرد .سریع مسیر نگاهم را تغییر دادم و به دایی کیوان نگاه کردم که نگاهش رو به من بود و گفت :ولی فرشاد سرت رو می کنه .
مامان گفت :خیلی اقاست . من که باهاش حرف زدم . خیالم رو از بابت عسل راحت می کرد .
نمی دانم چرا ناخودآگاه مسیر نگاهم به طرف کامیار چرخید .عصبی به نظر می رسید و تمام حواسش به حرفهایمان بود .
شیطنتی در وجودم زبانه کشید که باعث شد بگویم :خیلی دوست داشتنیه خوش به حال زنش .
سعید با خنده گفت :خوب مبارک باشه انشاالله .
نیاز با این حرف خنده ای صدادار کرد و گفت :چی می گی فرشاد زن داره .
-اخه عسل طوری حرف زد که فکر کردم … یه چیزی هست .
با خنده گفتم :اون عاشق ساریناست لیاقت عشقش رو هم داره .
این بار دایی کیوان با حرفی غیر منتظره گفت :پس اون عاشق سینه چاکت چی ؟
با شرم گفتم :دایی کیوان .
او نیز ادامه داد :چیه ؟مگه دروغ می گم ؟
-بس کن .
-نخیر باور کن پریسا یه پسره دوسش داره جای برادری خیلی خوشگله .
مامان با شیطنت گفت :عسل خانوم واسه ام گفته .
نمی دانستم در ان موقعیت چه کار کنم.انگار هر دویشان برای اذیت کردنم .
برنامه داشتن دایی فرامرز گفت :پس چرا جدی روش فکر نکردی ؟
با شرم گفتم :شرایطش با من جور نبود .
دایی باز گفت :اتفاقا هیچی کم نداشت . جذاب . خوش تیپ و مهربون . از همه مهم تر عاشق .
-خوب حالا که نیست .
و بعد چشم غره ای رفتم و او نیز با خنده ای زیرکانه بحث را تمام کرد . به کامیار دقت کردم . کلافه بود . عمو شهاب با او حرف می زد اما کاملا مشخص بود که او به هیچ یک از حرف های او گوش نمیدهد .
شهرام گفت :عسل خانم سوغاتی چی اوردی ؟
-مگه قرار بود سوغاتی بیارم ؟
-لوس نشو . نمی تونی زیر بار سوغاتی دادن شونه خالی کنی .
دایی کیوان گفت :عسل به خدا اگر سوغاتی نیاورده باشی دیگه جات توی این خونه نیست .
همه به حرکت دایی خندیدند . من هم با حرکت نمایشی گفتم :نه خواهش می کنم منو از خونه بیرون ننداز.
-مسخره نشو زود باش سوغات یامون رو بده .
-بابا باور کن یادم رفت بخرم .
شهرام گفت :یعنی چی ؟پس تو واسه چی اومدی ؟
-تو یکی حرف نزن اگر هم اورده باشم برای تو همه سایز بزرگ می شه .
شهرام انگار باورش شده بود گفت :بی خود کردی به خدا می کشمت .
-به من چه می خواستی یهو لاغر نشی .
مامان گفت :داره اذیت میکنه شهرام جان کیوان به او خبر داده که تو لاغر شدی .
شهرام انگار خیالش راحت شده بود گفت :می دونستم ان قدرها هم خنگ نیست .
-حالا که خیالت راحت شد برو چمدون قرمز ه رو از توی اتاقم بیار .
-عمرا .
-شهرام .
-باشه باشه . عصبانی نشو الان می رم .
بعد از این که شهرام رفت و چمدان را اورد وسط جمع نشستم و تقریبا همه دورم را گرفته بودند . اول از بزرگترها شروع کردم برای مامان فرح یک دست کت و دامن شیری رنگ که مطمئن بودم به او می اید اورده بودم . برای مامان و خاله و خاله فتانه و زن دایی شراره کیف و کفش چرم مشکی و سفید رنگ و بعد به ترتیب سوغات همه را دادم . که سوغات عمو شهاب و دایی فرامرز و عمو کامبیز یک جور بود . علاوه بر سوغات هدیه ای برای عروسی شروین و مریم گرفته بودم .
مریم با لبخندی گفت :عزیزم به خدا ما راضی به زحمت نبودیم ما را شرمنده کردی .
-قابل شما را نداشت باید بهتر از اینها هدیه می دادم ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید .
-تو لطف داری و خیلی هم خوبی .
-ممنون عزیزم . تو خودت هم خوبی .
بعد هدیه سعید و نیاز بود که تقدیم شان کردم البته هدیه عروسی را قبلا توسط مامان داده بودم .
سعید تشکر کرد و گفت :بی خود نیست که توی دل همه جا داری تو واقعاً مهربانی .
نیاز من را بوسید و گفت :عسل عزیزم یک پارچه گله .

تشکر کردم و بعد هدیه کمند و دانیال را هم بهشان دادم و در اخر هدیه کامیار را دادم .
نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد .
-خواهش می کنم قابلی نداشت .
-اصلا انتظار نداشتم به فکر من هم بوده باشی .
برای این که فکری نکرده باشه گفتم :شما هم مثل دایی کیوان و بقیه به هر حال امیدوارم خوشتون اومده باشه .
-خیلی خوبه مطمئن باشید .
-سلیقه من نیست سلیقه یکی از دوستامه اما خوش سلیقه است من که انتخاب شو قبول دارم .
-اگه شما قبول داری منم دارم .
-به هر حال مبارکه .
بعد رویم را برگرداندم . او زودتر از همه خداحافظی کرد و رفت بقیه برای شام نیز ماندند و بعد از خوردن چای و میوه اخر شب بود که خداحافظی کردند و رفتند .صبح خیلی زود بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم می دانستم در ان ساعت کسی در خانه نیست .
ولی وقتی در را باز کردم دیدم همه خانه هستند . پس سعی کردم صبحانه را تا قبل از این که همه بیدار بشن درست کنم با حوصله و سلیقه میز صبحانه را چیدم و منتظر بیدار شدن بقیه ماندم . اولین نفر مامان بود که بیدار شد . کمکش کردم تا از پله پایین بیاد .
با دیدن میز با تعجب گفت :وای این جا رو ببین تو کی بیدار شدی ؟دخترم برای خودش خانم شده .الهی فدای دخترم بشم .
و سپس یه ماچ ابدار از گونه هایم کرد .
گفتم :خدا نکنه مامانی . راستی دایی کو ؟
صدایش را شنیدم که گفت :تو نمی تونی بدون من زندگی کنی .
-عمرا .
خنده ای سر داد و گفت :پریسا تو چه طور دفتر نرفتی ؟
مامان گفت :برای اینکه یک هفته به خودم مرخصی دادم تا با دخترم باشم .تو چرا نرفتی ؟
-بنده نیز یک روز به خودم مرخصی دادم تا با دختر جناب عالی باشم .
تازه چشمش به میز صبحانه خورده بود سوتی کشید و گفت :صبح زود بلند می شی صبحانه آماده کنی . معلومه دلت شوهر می خواد . اما باید به عرضتون برسونم این جا شوهر قحطی گفته باشم . به دلت صابون نزنی .
با عصبانیت گفتم :دایی جان تو هم زدی خواب دیدی خیره .
-چه توهمی می گم شوهر می خوای تو همه ؟
-دایی به خدا می زنمت ها .
-خیلی خوب حالا حرص نخور شوهرت نمی دیم .
-اخه من چی بگم من همیشه این طوریم .
-باشه بهش میگم .
-مامان تو یه چیزی بهش بگو .
-دوباره شروع شد تا کم میاره میره سراغ مامان .
مامان و مامان فرح به ما می خندیدند . و من نیز از حرکات دایی حرص می خوردم .
مامان برای این بحث را عوض کند گفت :عسل می خواهیم برات جشن بگیریم فرامرز گفته که جشن توی باغ اونا باشه نظرت چیه ؟
-من جشن می خوام چی کار ؟
-یعنی چی بعد از چهار سال اومدی برای خودت خانم مهندس شدی برای فارغ تحصیلی ت هم که شده باید این جشن را بگیریم فقط مکانش را خودت انتخاب کن .
-ممنون که این یکی رو به عهده من خودم گذاشت ین .
-ناراحت نشود عزیزم . می خواستی همه رو به عهده خودت می ذاشتم که نذاری .
دایی گفت :والله به خدا شانس بده مردم واسه بچه هاشون چه کارها که نمی کنند بعضی ها م تاق چه بالا می ذارند .
-چی می گی تو کیوان ؟
-هیچی ما اصلا حرفی زدیم ؟
-تو برو جلو ببین برات چی جشنی بگیرم .
دایی دوباره خودش را زد به اون راه بابا من منظورم ازدواج نبود .
-تو چرا به خودت می گیری مگه مامان منظورش ازدواج بود .
-تو دیگه ساکت بچه پرو.
مامان فرح گفت :توت رو خدا بد می گم بابا پیر شدی هنوز زن نگرفتی .
دایی ادای خجالتی ها را درآورد و گفت :وای نگو تورو خدا جلوی جمع ز شته .
مامان با خنده گفت :کیوان نمیری . بسه دیگه دست از این مسخره بازی هات بردار .
مامان فرح گفت :همیشه این طوری به ضرر ش که باشه مسخره بازیش گل می گنه .
دایی دست مامان فرح را گرفت و گفت :اخه مامی جان . گیریم ما خواستیم . کو زن ؟
-من نمی دونم اگه دلت جشن می خواد فقط جشن عروسی همین و بس .
-باشه من حاضرم واسه جشن هم که شده یه شب زن بگیرم بعدش طلاقش میدم . همین ربابه خانم دوستت رو می گم از نظر من مورد پسنده مبارکه انشاالله .
من و مامان از خنده مرده بودیم . مامان فرح فقط به دایی چشم غره می رفت . خلاصه هر طوری که بود دایی دل مامان فرح را به دست او در و صبحانه نیز به پایان رسید . من هم با اصرار مامان قبول کرد م که مهمانی توی باغ دایی فرامرز برگزار بشود . و بعد به سارینا و فرشاد و کاترین زنگ زدم . و هر یک کلی ابراز دلتنگی کردند انگار سالهاست همدیگر را ندیدیم .

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!