رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل ششم .

با پایان یافتن تابستان و شروع پاییز تلاش من برای کنکور نیز بیشتر شد .نیلوفر و شهرام با ثبت نام دانشگاه و شروع کلاس ها مشغول بودند نیاز هم سرگرم پایان ترم خود بود .مهمانی ها کمتر و کار و تلاش بیشتر شده بود و تنها غم من نیز ندیدن کامیار بود که گاهی اوقات در رفتارم تاثیر می گذاشت . پنجره اتاقم را باز کردم و نگاهی به چهره پاییزی باغ کردم . مشغول تماشا کردن بودم که در باز شد و دایی کیوان روی مبل کنار تختم نشست و گفت :به چی داری نگاه می کنی
-به پاییز
-میشه منم ببینم .
-اره بیا .
-عسل اینها که فقط برگ ریخته است .
با اعتراض گفتم :دایی . مجبوری بی احساسی ات رو به رخ ادم بکشی
با خنده گفت :خانم با احساس دارم می رم بیرون یه دوری بزنم می یای
-درس دارم
-حالا یه کم استراحت کن . بدو ببینم .
سریع حاضر شدم و به همراه دایی به راه افتادیم .کمی با ماشین چرخ زدیم وقتی که با پارک نیاوران رسیدیم رو به دایی گفتم :
-پیاده بشیم یه کم راه بریم
-ول کن عسل سرده
-دایی بیا دیگه کجاش سرده تازه بیست هشت مهره
-تازه
-لوس بازی در نیار دیگه بیا بریم .
-باشه بذار یه جایی پارک پیدا کنم
دایی ماشین رو پارک کرد و هر دو پیاده شدیم .کمی که قدم زدیم به پیشنهاد دایی به یک کافی شاپ رفتیم و با خوردن دو تا قهوه به راه افتادیم . مثل همیشه نگاهم به اطراف بود که چشمم به یک چکمه خیلی خوشگل افتاد .
با ذوق گفتم:وای چه قدر خوشگله
چون توی ترافیک بودیم دایی به طرف سیر نگاه من برگشت و با تعجب گفت :کی خوشگله
-چکمه توی ویترین .
دایی کمی دقت کرد و گفت:ولی به نظر من بغل دستی اش خوشگل تره .
-اون پسرونه اس
-عسل این خیلی بلنده
-چی اش بلنده
-هم پاشنه اش هم بلندی اش .
-اولا پاشنه اش فوق فوقش پنج سانتی متر باشد .بلندی اش هم طبیعیه چون چکمه است .
-خوب تو پیاده شو منم ماشین رو پارک می کنم می یام .
-واسه چی
-خوب بریم بخریمش دیگه
-دایی یه چیزی گفتم ول کن .
-من می خوام برات بخرمش
-اولا لازم نیست ثانیا بخوام بخرمش خودم پول دارم
-حرف نزن بزرگتر ت یه چیزی می گه گوش کن
–ولی دایی …….
-عسل پیاده شود
به ناچار پیاده شدم و دایی ظرف چند دقیقه نیز به من ملحق شد . وقتی وارد مغازه شدیم گرمای مطبوعی به سمت امد فروشنده با روی گشاده گفت :می تونم کمکتون کنم .
دایی گفت :اون بوتی که مشکی رنگه رو می خوایم .
-بله فهمیدم کدوم رو می فرمایید سایز چند
-عسل اندازه پات چنده
با اکراه گفتم:سی و هفت .
دایی خندید و گفت :فکر نمی کردم پات این قدر سیندرلایی باشه .
فروشنده از حرف دایی خندید و اندازه مورد نظر را اورد .وقتی پوشی دمش واقعاً زیبایی اش دو برابر شده بود .
دایی گفت :خیلی خوشگله .خانم ما همین رو برمی داریم .
فروشنده گفت :مبارک باشه
بعد از پرداخت پول از مغازه بیرون امدیم .با شرمندگی گفتم :دایی واقعاً نمی خواستم
-حرف نزن بریم دیگه دیر شد
وقتی به خانه رسیدیم مثل بچه ها ذوق زده بودم .
مامان گفت :کیوان چرا زحمت کشیدی
دایی گفت :قابلی نداشت .دوست داشتم که براش یه چیزی بخرم
-تو برای تولدش هم زحمت کشیدی
-پریسا این چه حرفیه عسل اون قدر برای من عزیز هست که براش همه کار بکنم اینها که چیزی نیست .
با صدای زنگ مامان با لبخندی از ما جدا شد . بعد از چند لحظه تلفن را به دستم داد و گفت :عسل خاله فتانه است با تو کار داره
با تعجب گفتم :با من
-اره دیگه بیا بگیر
تلفن را از دست مامان گرفتم و بعد از مکالمه ای تقریبا طولانی خاله بهم گفت که اول دی تولد کامیار می خواهند او را سورپرایز کنند .و خاله از من خواسته به همراه نیاز و نیلوفر در برگزاری جشن کمک شان کنم . و قرار بر این شد که من و کمند به اتفاق کامیار را بیرون ببریم و او را به دنبال خود بکشانیم تا در خانه نماند .
مامان وقتی فهمید قراره چه کار کنیم خوشحال شد . به هر حال ان روز به همراه کامیار و کمند به بیرون رفتیم .و تصمیم گرفتیم برای تلف کردن وقت به داخل بوتیک ها برویم .هر دفعه دست خالی برمی گشتیم .
کامیار با اعتراض گفت :شما نمی تونید توی این هم بوتیک وسیله دلخواه خودتون رو بخرین

کمند گفت :کامیار جان . غر نزن بیا
-چشم
من و کمند خندیدیم و کامیار نیز از خنده ما خنده اش گرفت .کمند فقط یه شال خرید . چون باید خودم رو برای شب آماده می کردم از انها خواستم که مرا برسانند .وقتی که رسیدم نمی دانستم چه چیزی می تواند مناسب چکمه های تازه ام باشد .بالاخره با کمک مامان تصمیم گرفتم شلوار جین با تاپ مشکی سنگینی که یقه شلی داشت را بپوشم . چون شلوارم تنگ بود چکمه ام را برروی ان پوشیدم و موهایم را مانند اکثر مواقع ساده پشتم انداختم و با آرایشی کمرنگ صورتم را کمی سرحال تر کردم .سریع مانتویم را پوشیدم و شال مشکی رنگم را نیز به سر کردم وقتی که به پایین رسیدم .
دایی کیوان سوتی کشید و گفت :ببخشید خانم . این جا خدایی نکرده بهشت نیست
با خنده گفتم :دایی
-ترکوندی ها … تو با این چه طوری راه می ری
-به راحتی .. می خوای امتحان کنی
-نخیر . قربونت . ما مغزمون رو احتیاج داریم .
وقتی که رسیدیم ماشینهای پارک شده ی بسیاری ان جا بودند .تمام باغ را با چراغ های بلند روشن کرده بودند .
کمند و کامیار به همراه خاله و عمو به استقبال ما امدند .
کامیار گفت :حالا منو سر کار می ذاری
با لبخند گفتم :دیگه دیگه
-حیف که زیادی خوشگل شدی .و گرنه همین جا صورتت رو نقاشی می کردم .
از صریح حرف زدنش دلم ریخت سعی کردم خونسرد باشم .
دایی گفت:فکر کردی من این اجازه رو بهت میدم
کمند گفت:کامیار اذیتش نکن بفرمایین بالا
خاله گفت:اره پریسا جون کیوان . مامان . عروسک خانم بیاین بالا
و بعد به همراه انها وارد سالن شدیم .
کامیار به ارامی کنارم قدم می زد باخنده گفتم :چرا مثل جاسوس ها راه میری
گفت :امشب مواظب خودت باش
با تعجب گفتم :چی
گفت :این جماعت جنبه یه الهه رو ندارن
با قدم های تند از جلوی چشمان متعجب من دور شد .با دیدن نیلوفر و نیاز همه چیز را فراموش کردم .
نیلوفر با دیدن لباسم گفت :دختر .خیلی لباست خوشگله . خودت که عین ماه شدی
گفتم:حرف نزن .خودت رو ندیدی
بعد هر دو زیر زیرکی خندیدیم .احساس تشنگی شدید باعث شد برخلاف میلم به آشپزخانه بروم تا با لیوان اب خنک عطش م را فروکش کنم .
وقتی وارد شدم جز کامیار کس دیگه ای ان جا نبود .ان قدر قلبم تند میزد که احساس کردم همه صدای قلب من را میشنود .
نفسی کشیدم و وارد شدم .
کامیار گفت :به به . حالتون چه طوره
-خوبم . اومدم اب بخورم اجازه هست
-نخیر
کمی با تعجب نگاهش کردم
با خنده گفت :اجازه نمی خواد توی یخچال هست .البته چرا اب . بیرون روی میز شربت هست .
-نه ممنون ترجیح می دم تشنگی ام رو با اب برطرف کنم
-اره منم این طوری ام . مخصوصا الان که یک نفر هست که بد جوری داره چشمک میزنه
-منظورت چیه
کنارم ایستاد و گفت :منظورم اینه که یه قاتل خیلی خوشگل این جا هست که تا من رو نکشه و لکن نیست .
احساس کردم بدنم داره گر می گیره با کنجکاوی گفتم:کجاست این قاتل
-بعدا بهت نشونش می دم .
سعی کردم خونسرد باشم گفتم :خوب اگه این جاست بهم نشونش بده تا بلکه جلوی قتلش رو بگیرم
با لبخندی گفت :می ترسم اگه بفهمه عصبانی بشه . منم اصلا نمی خوام عصبانیتش رو ببینم
داشتم از حسادت سکته می کردم .کامیار که سکوتم را دید گفت :ترجیح می دم فعلا به تو هم نشونش ندم.
به زور لبخندی زدم و گفتم :خوب هر جوری که می خوای
-این راز بینمون می مونه
با سر علامت مثبت دادم .لیوان اب رو تنها یک جرعه نوشیدم و رو میز گذاشتم . انگار من محکوم شده بودم به عشقی نافرجام . احساس کردم تمام انها نگاهم می کنند و با پوز خندی بر لب من را مسخره می کنند .
کنار نیلوفر نشستم . نیلوفر با نگرانی گفت :دوباره چی شده که این طوری ریختی به هم
-چی
-کجایی .می گم چیزی شده
-نه نه
-غلط کردی . قیافه ات داد می زنه چیزی شد ه
در حالی که سعی می کردم از ریزش اشک هایم جلوگیری کنم گفتم :نه فقط حالم خوب نیست .
-به من نمی تونی دروغ بگی یا میگی یا می رم از کامیار می پرسم .
-نه نه از اون چرا
-برای این که دیدم با اون از آشپزخانه اومدی بیرون حتما اون یه چیزی بهت گفته
-نیلوفر سی ریش نشو چیزی نشده
-باشه هر جوری که تو می خوای
کمند به طرف ما امد و گفت :شما چرا نشستین بلند شین . ببینم عین این پیرزن ها .
نیلوفر به همراه نیاز بلند شدند و نیاز گفت :عسل چرا نشستی
-شما برین من بعدا می یام
-لوس نشو دیگه بدو
-الان حوصله ندارم

-باشه ولی بیای ها
-باشه برین شما .
انها دور شدند .به مامان نگاه کردم که گرم صحبت با خاله و زن دایی است .ترجیح دادم مزاحم شان نشدم .در خیالات تلخ خود بودم که صدای من را از ان کابوس بیرون اورد چشم هایم را باز کردم .کوروش رو به رویم ایستاده بود .
لبخندی زد که صورت جذابش را زیباتر می نمود و گفت :خوابیده بودی
با بی حوصلگی گفتم :نه سرم درد می کرد .
با گستاخی کنارم نشست . نگاهی به اطرافم کردم که حداقل دایی کیوان یا شروین را متوجه خود سازم اما دیدم که در میان جمع انها کامیار دقیقا حواسش به ما بود نمیدانم در وجودم چه بود که می خواستم او را ازار بدهم .بنابراین برخلاف لحن چند دقیقه قبلم با گرمی گفتم :وقتی وارد شدیم ندید متون .
با لبخندی گفت :مگه دنبال من می گشتین .

از حرفی که زده بودم پشیمان شدم و از دست خودم عصبانی .
گفتم :خوب البته من هر جا که وارد شم به دنبال هر آشنایی می گردم .
-اهان . خوب برای این که ما بعد از شما اومدیم .
سنگینی نگاه کامیار که فاصله زیادی با ما نداشت حواسم را پرت می کرد .از این که ادای دخترهایی را در می آوردم که بی خود با او صمیمی شدم حالم بد شد .بنابراین چهره ام در هم رفت .
کوروش گفت :حالت خوبه ؟
-اره ممنون .
-نگران شدم .چهرتون یک لحظه به هم ریخت .
خوشبختانه نیاز و نیلوفر من را از ان موقعیت نجات دادند . اما کوروش دست بردار نبود .
نیاز گفت :وای چه قدر تشنه ام عسل جان . برامون شربت میاری ؟
با لبخند گفتم :اره . الان می یام .
فکر می کردم با رفتن من اون یا همان جا می ماند یا به یک جای دیگر می رود .
اما دنبالم امد و گفت :تنهایی که نمی تونی همه شربت ها رو ببری ؟
مستأصل نگاهش کردم . این را راست می گفت .
کوروش خیلی غیر منتظره گفت :راستی پاتون خوب شد ؟
با تعجب گفتم :پام؟
-بله .در رفته بود .
-شما از کجا می دونید ؟
-از کامیار و کمند شنیدم .
عصبی گفتم :عجب . جالب تر از بحث پای من پیدا نکردین ؟
کوروش گفت :لطفاً . ناراحت نشین ما جویای احوال شما شدیم اونها نیز قضیه رو گفتن .
در دلم گفتم :این یال قوز بیشتر از تو به فکر منه .
در حالی که نیلوفر شربت ها را از کوروش می گرفت با چشمک گفت :عسل جون بیا دیگه منتظر تو هستیم .
از حرکت نیلوفر خنده ام گرفت .
کوروش گفت:پس با اجازه من مرخص می شم .
درحالی که داشتم می رفتم شهرام از من تقاضای رقص کرد . با لبخندی قبول کردم . کمی که با شهرام رقصیدم زود خسته شدم تصمیم گرفتم که به باغ برم به سکوت احتیاج داشتم .حداقلش این بود که عشقم را با دیگری نمی دیدم . زمین خیس بود کمی لغزنده بود اما من دوست داشتم به سختی از پله ها پایین رفتم وزیر چراغی بلند برروی صندلی نشستم . اسمان زیبا بود ماه خودنمایی می کرد . با صدای آشنایی از عالم خودم بیرون امدم .
شروین را دیدم که با قدی بلند جلویم ایستاده بود لبخندی زدم گفتم :تویی ؟
کنارم نشست و گفت :اره منم تو همین جوری اومدی بیرون .
-اره ولی سردم نیست .
-یعنی چی؟اخه کی با این لباس می یاد بیرون اونم توی این هوا بیا این شال مامان فرح است بنداز روی شونه هات ؟
شال را گرفتم و گفتم :ممنون .
-چیه خانمی . گرفته به نظر میرسی ؟
-من . نه . هوای تو خیلی سنگین بود اومدم بیرون .
-کار خوبی کردی ولی باید یه چیزی می پوشیدی ؟
-تو زحمتش رو کشیدی .
-می خوای کمی قدم بزنیم .
با لبخند گفتم :با کمال میل .
بلند شد و دستش را برای گرفتن دستم دراز کرد با لبخند بازوی مردانه اش را گرفتم و هر دو به راه افتادیم .
با صدای ارام گفت :می توانی با اینها راه بری .
با خنده گفتم :عادت کردم .
-وای پاهات درد نمی گیره ؟
-نه . می خوای امتحان کنی . عادت می کنی ها ؟
خنده بلندی سر داد و گفت :نخیر پیشکش خودتون .
-دل تم بخواد به این خوشگلی
-نخواستیم کفش های خودمون هم راحت تره هم خوشگلتر .
-اگه منظورت اینه باید بگم نخیر . مال ما ظریف تره .
-تسلیم باشه . تو بردی .
-یعنی پاتم می کنی ؟
-نخیر عمرا .
و هر دو خندیدیم .
جدی گفت :امشب مثل همیشه نبودی حواسم بهت بود .
با لبخند گفتم :ممنون .
-عسل با این وضع امشب سینه پهلو نکنی خوبه .
-بابا سردم نیست مریضم نمی شم .
-نباید مریض بشی .
با شیطنت گفتم :چشم هم چین جسارتی دیگه نمی کنم .
لپم را گرفت و گفت :شیطون اون شال رو به خودت بچسبون .
-شیطون.خوبه دیگه .
-نخیر اصلا نم خوب نیست یک لحظه وایسا .
مانند بچه ها رو به رویش ایستادم و او نیز صبورانه شال را محکم به دورم پیچید.
با خنده گفتم :راستش رو بگو اینها نقشه است که خفه ام کنی .
-اره دقیقا .
-چی گفتی ؟
-می خوام خفه ات کنم چون به حرفام گوش نمی دی .
با حالتی شوخی گفتم :بابایی . قول می دم از این به بعد به حرفات گوش کنم .
خندید و گفت :تکرار نشه .
خواستم برم که پام لیز خورد تنها شانسم این بود که شروین کنارم بود و سریع توانست مرا بگیرد . در حالی که تعادلم را حفظ می کردم با خنده گفتم :شروین یک جفت از اون کفشات واسه من بخر .
و هر دو زدیم زیر خنده . کامیار را دیدم که رو برویمان ایستاده بود
شروین گفت :تو این جایی ؟
کامیار در حالی که عصبی بود گفت :داشتم دنبال شما دو تا می گشتم .
شروین گفت :معذرت می خوام .
کامیار گفت :اگه دوست دارین بیاین بالا بچه ها منتظرتون هستن .
شروین با خنده گفت :بله اگه این خانم با این کفشهای سیندرلایی شون بلایی به سر خودشون نیارن .
گفتم :اگه منو نمی گرفتی الان معلوم نبود کجا بودم ممنون .
-خواهش ملوس خانم .
از این که شروین جلوی کامیار اینگونه با من حرف می زد راضی نبودم .
کامیار عصبی تر از قبل گفت :پایین دیگه .
هر دو به همراه او راه افتادیم . کلاف گی اش عصبی ام کرده بود.بنابراین از شروین جدا شدم و کنار کامیار قدم زدم و گفتم :چیزی شده ؟
گفت :نه کمی خسته ام .
این با ر گفتم :رقصیدن اون قدر خسته ات کرده ؟
نگاهی بهم کرد که تا اعماق وجودم را سوزاند بعد با لبخندی تلخ گفت :نه روزگار خسته ام کرده .
منظورش را نفهمیدم و دوباره با سکوت به راه افتادیم .
ان شب انگار جنگ پنهانی میان من و کامیار در گرفت . او با من سنگین بود و اکثرا با نازی بود . انگار سعی داشت من را نادیده بگیرد . این رفتارش همه را متوجه کرده بود و من تنها وجودم ان جا بود . این رفتار ادامه داشت همگی به خوردن شام دعوت شدیم .
نیلوفر گفت :چی می خوری برات بکشم ؟
-نمیدونم یه کم سالاد .
-همین ؟
-اره .
-به خدا تو می میری .
-زودتر .
-عسل . تو امشب چه ات شده ؟یه کاری نکن این جماعت در مورد تو فکر ای ناجور بکنن .
-نیلو . اصلا حوصله ندارم خواهش می کنم نصیحت کردن رو بذار برای یه وقتی دیگه که من حالش رو داشتم.
-اوه . اوه . کوروش داره بهمون نزدیک میشه .
-نیلوفر تورو خدا بیا یه گوشه پیدا کنیم من اصلا حوصله اینو ندارم .
-باشه بیا.
هر دو به گوشه ای رفتیم . بعد از کمی موقع دادن هدایا شد و من با تمام عشقم گردن بندی که مارک معروف داشت به او هدیه کردم و او تنها به تشکری خشک و خالی بسنده کرد .
روزها گریه می کردم وقتی یاد حر کاتش می افتادم که سعی می کرد وجود را نادیده بگیرد دیوانه میشدم . دیگر عسل قبل نبودم نه غذا می خوردم نه درس می خواندم . عسلی که سعی می کرد بی احترامی را فراموش کند حالا خیلی راحت با دایی کیوان و مامان و اطرافیانم بد برخورد می کرد ان قدر که دایی کیوان بعضی اوقات ناراحتی خودش را به وضوح بروز می داد . ان روز بعد از دعوای سختی که با مامان داشتم به اتاقم پناه بردم . مامان فرح مامانم را از خانه بیرون برده بود . طولی نکشید که در اتاق باز شد . سرم را بلند کرد و دایی کیوان را رو به رویم دیدم
با بی حوصلگی گفتم :ترسیدم . در می زدی بهتر نبود ؟
با عصبانیت گفت :ببخشید یادم رفته بود ابوالهول این جاست .
گفتم :حوصله شوخی ندارم .
این بار با فریاد گفت :به جهنم که نداری .
این بار نگاهش کردم انگار خودم نبودم . منی که یک چهره عصبی دایی کیوان برایم سخت بود حالا در مقابل فریاد او خونسرد به کارم مشغول شدم . وقتی جوابی از من نشنید روی مبل نشست ارام ولی تند و عصبی گفت :دارم باهات حرف می زنم بهم نگاه کن .
بی تفاوت نگاهش کردم دوباره ادامه داد :دلیل این رفتارهای احمقانه ات چیه ؟
-کدوم رفتار؟
-تازه می گه کدوم رفتار دیوونه بازی هات . نفهم بازی هات . بی ادبی هات . بازم بگم ؟
-منو ببرین دیوونه خونه .
با فریاد گفت :همین . ببریمت دیوونه خونه . مگه تو دیوونه ای .
-شاید .
-عسل . اعصابم رو خورد نکن .چرا نمی گی چته ؟
-من چیزی ام نیست .
-پس چرا جفتک می ندازی .
نگاهش کردم و هیچی نگفتم .
ادامه داد :خوب ؟
-خوب چی ؟
-منتظرم .
واسه چی ؟
-واسه این که بهم بگی چته ؟
-دایی خوابم می یاد حرفی هم ندارم بزنم .
با فریاد گفت :ولی من می خوام حرف بزنم .
با عصبانیت گفتم :میشه این قدر داد نزنی ؟
-میزنم چون می دونم یه چیزی هست که پاچه همه رو می گیری ؟
-درد من به تو چه ربطی داره ؟
-مثل این که خبر مرگم داییت هستم .
-دایی تورو خدا ول کن به خدا خسته ام .

-واسه چی ولت کنم ؟ولت کنم که اب شدنت رو ببینم ؟که چه طوری اب میشی ؟عسل تو این جوری نبودی .
با بغض گفتم :می خوای چی بدونی ؟
-هر چیزی که عذابت میده و نمی تونی تحملش کنی .
-چه طوری بگم . نمی تونم بیانش کنم .
-چرا عزیزم .
در حالی که هق هق می کردم گفتم :دایی دارم دیوونه می شم .
-واسه چی دایی جان ؟ بهم بگو . خواهش می کنم عزیزم . بگو بدونم چیه که این قدر ازارت میده .
-دایی من . … من ..
-عاشق شدی ؟
با تعجب نگاهش کردم . لبخندی گفت :حدس میزدم .
دوباره گریه ام شدت گرفت و گفتم :هر کاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام .
-اسمش چیه ؟
-کامیار ..
-کامیار؟
و بعد سرم را از روی سینه اش برداشتم و به او خیره شدم که ببینم چه عکس العملی از خود نشان میدهد گفت :می دونستم.
میان شرم و تعجب گفتم :می دونستی ؟
-می دونستم قلب کوچکیت رو یکی برده . حد سم زدم . اونی که قلب کوچیک عسلم رو برده باید کامل ترین باشه .
-دایی دارم داغون می شم .
-می دونم احساست پاکه باید این احساس پاکت رو بروز بدی .
اشک هایم را پاک کردم .انگار که با این اعتراف کوه سنگینی از روی دوشم برداشته بودند جواب دادم : نمی تونم
-چرا ؟
-سخته .
-سختتر از این عذابی که داری می کشی ؟اگه اون منتظر تو باشه چی ؟
-اگه دوستم داشته باشد میاد جلو .
-همه این طوری نیستند . بعضی از پسرها اول می خوان احساس طرف مقابلشون رو بدونن .
-اگه تو روم ایستاد و گفت یکی دیگه رو می خواد چی ؟
-در اون صورت تو مطمئنی همه کار برای به دست آوردنش کردی .
-اون وقت غرور م چی ؟ داغون می شم . اگه بشکنه .
-غرور توی عشق جایی نداره .
-مطمئنی ؟
-بله در ضمن پسرها رو نمی شناسی .
-دوستت دارم .
-کلک . منو یا کامیار رو . ما بیشتر . زنگ بزنم بیاد ؟
-وای نه دایی .
-بعدا . پشیمون میشی ها .
-باید فکر کنم درک می کنی .
-خیلی خوب من می رم تو فکر کن .
دایی از اتاق بیرون رفت . در سکوت اتاق به حرفهای دایی فکر کردم باید برای به دست آوردن عشقم هر کاری می کردم اگر اون هم من را نخواهد این من بودم که برای عشقم هر کاری کردم . با این فکر تصمیم گرفتم توی یک فرصت مناسب تصمیم رو اجرا کنم .
دو روز گذشت و ما به باغ عمو کامبیز دعوت شدیم . تنها ترسم این بود که کامیار رفتار سردش رو ادامه بدهد . دایی توانست اعتماد به نفس خوبی به من بدهد .
دایی کیوان گفت :من عشق رو توی چشم های کامیار خوندم اون تو رو دوست داره غیر از این بود نمی ذاشتم که بهش بگی .
و این حرف باعث می شد بیش از بیش مصمم شوم .برخلاف انتظارم کامیار بسیار صمیمی با من برخورد کرد . من خوشحال بودم و منتظر فرصتی که با او صحبت کنم . با اشاره دایی دل به دریا زدم و گفتم :کامیار می یای این باغ رو بهم نشون بدی . دایی حوصله نداره . کمند هم داره فیلم می بینه می ترسم برم اون طرف باغ .
کامیار با خنده گفت :با کمال میل . بریم .
در بین راه هیچ حرفی نزدیم . دلهره باعث شده بود دست هایم بلرزد . کامیار کا متوجه حال من شده بود گفت :چرا بدنت می لرزه ؟
گفتم :استرس دارم .
با نگرانی گفت :چرا چیزی اذییت می کنه ؟
-نه چیز مهمی نیست .
-می بینی این جا چه قدر خوشگله ؟
-خیلی زیاد من عاشق بید مجنونم .
-چرا ؟
-چی چرا؟
-عاشق مجنونی ؟
-چون به نظرم عاشق می یان .
-عشق ؟
-اره عشق . بهش اعتقاد داری ؟
سکوتی کرد و گفت :نه زیاد .
در حالی که از جواب صریح اش جا خوردم گفتم :در عوض من عشق رو باور کردم .
-جدی ؟
-بله یه سوال بپرسم ؟
-دو تا بپرس .
-چرا رفتار ت با من مثل همیشه نبود ؟
-کی ؟
-روز تولدت
-اشتباه می کنی . من مثل بقیه باهات رفتار کردم .

-من برای تو مثل بقیه ام ؟
-خوب معلومه .
-انسان همیشه موقع اعتراف این طوری میشه .
-مگه قراره تو اعتراف کنی ؟
من نگاهش می کردم . هم چنان حرف میزد .من در یک لحظه نابود شدم فریاد قلبم را شنیدم . او دیوانه وار از این که شکسته بود . اعتراض می کرد . تمام احساس من یخ بست . مانند سو نامی وحشتناک نابود شدم.بغضم ترکیده بود اما من اشکی نداشتم که بریزد . شاید او دلش برایم سوخت و نخواست که غرور م را بشکنم و گریه کنم من عجز و گریه زاری نکردم اما ایستادن در برابر اویی که عشقم را رد کرد مرگ بود . و من مرده بودم . بعد از سکوتی طولانی که هیچ یک ان را نشکست.
گفتم :تو حق داری . شاید … شاید … من باید شرایط تو رو هم درک می کردم امیدوارم با هر دختری دیگری که می خواهی خوشبخت بشوی .
او به نابود کردنم ادامه داد و گفت :نازی دختر خوبیه امیدوارم احساس اونم مثل تو برای من پاک باشه .
من دلقکی بودم که او به عنوان تماشاچی داشت از بازی کردنم لذت می برد .
این بار با لبخندی مرده گفتم :البته امیدوارم خوشبخت بشی . شاید اشتباه من این بود که رویایی فکر کردم . اگر چند سال بزرگتر بودم . حتما بر احساس اتم غلبه می کردم . رفتاری که حداقل برای خودم نابود کننده و تحقیر کننده نبود . ولی به هر حال انسان توی زندگیش با اتفاق های تلخ مواجه میشه که باید از اونها تجربه بگیره . کامیار . احساس من پاک بود . امیدوارم حداقل احساسم رو مسخره نکنی . فقط همین .
و بدون این که منتظر جوابی از او باشم . ارام دور شدم . مستقیم به سمت دایی رفتم و کنارش نشستم .
دایی دستم را گرفت و گفت :عسل یخ کردی .
با صدایی که به زور به خودم هم رسید گفتم :دایی صداش وحشتناک بود صدای خرد شدن وجودم .
-یعنی چی ؟می خوای چی بگی ؟
-دایی گفتم اما انگار همه چی برای من اشتباهیه .
دایی در سکوت و با بهت نگاهم می کرد .
ارام گفتم :میشه بریم ؟
-بریم عزیزم .
به طرف مامانم رفت و چیزی به او گفت و بعد به دادن لباسهایم به من داد در مقابل چشمان متعجّب عمو کامبیز و خاله فتانه و کمند از ان جا رفتیم .
وقتی وارد ماشین شدیم دایی گفت :باورم نمی شه اون لیاقت تو رو نداشت .
-من نباید این کارو می کردم .
-الهی من بمیرم که این طوری با دستهای خودم نابودت کردم.من احمق فکر می کردم اونم تو رو دوست داره .
با صدای ارامی گفتم :تقصیر تو نیست دایی . شاید من خودم می خواستم که اعتراف کنم این سرنوشت خودم بود .
با گریه گفت :عسل من دارم دیوونه می شم . بزن توی دهنم ولی نگو تقصیر من نبود .
انگار اشکهای دایی تحریک کننده ای برای اشک های من بود .
به ارامی اشک روی گونه ام می ریخت و گفتم :دایی گریه نکن . چرا خودتو سرزنش می کنی ؟ خدا نکنه تو بمیری من دیگه جز شما و مامان هیچ امیدی ندارم .
-داری دایی . تو قوی هستی می دونم می تونی دوباره زندگی کنی .
-نه دایی من . دیگه هیچ وقت زنده نمی شم .
-میشی باید از این جا دور بشی ؟
-کجا برم دایی جایی ندارم برم .
-چرا . می فرستمت ایتالیا . درس می خونی زندگی جدید تو شروع می کنی .
-شاید بتونم به دور از محیط این جا زندگی کنم . حداقل مثل یک مرده نباشم .
-این جا اگه باشی ممکنه باز هم کنکور قبول نشی . می خوام درست رو بخونی . می خوام زندگی کنی . حداقل به خاطر من به خاطر پریسا زندگی کن .

-دایی مامان قبول نمی کنه که من برم خارج درس بخونم .
-فعلا هیچی بهش نگو . بذار اول کارهات درست بشه و بعد من شرایط رو درست می کنم .
و من در انتظار اینده ای نا معلوم بودم. روزها به ظاهر برای درس خواندن به اتاقم می رفتم . اما در تنهایی می گریستم . دوست نداشتم هیچ کجا باشم.در هیچ مهمانی شرکت نمی کردم .مخصوصا مهمانی هایی که می دانستم کامیار هم حضور دارد . من دیگر عسلی نبودم که شور و نشاط داشت من در سن نوزده سالگی در عرض سی سال پیر شدم . دیگر هیچ رغبتی برای زیبا شدن نداشتم.در عرض دو ماه کمند یار خودش را انتخاب کرد و من نیز نمی توانستم توی جشن نامزدی عزیزترین دوستم شرکت کنم . روی تختم دراز کشیده بودم که مامان وارد شد و گفت:پاشو حاضر شو دیگه .
-مامان من نمی یام.
-یعنی چی می فهمی چی داری می گی ؟عسل . کمند دوست توئه شب نامزدی شه می دونی فتانه و کامبیز چه قدر ناراحت می شن ؟
-مامان نمی تونم درس دارم .
-بهونه نیار حالا این همه نخوندی یک امشب هم روی همه اش .
-حالا می خوام بخونم .
-بعدا می خونی .
-نمیشه .
-چرا می شه . با من جر و بحث نکن .
-اصلا دوست ندارم بیام .
-دوست داری یا نداری باید بیای .
با فریاد گفتم :نمی خوام بیام.
مامان فرح و دایی کیوان با فریاد من وارد اتاق شدند .
مامان فرح گفت:چی شده عسلم ؟
مامان نگذاشت حرف بزنم گفت :از کی تا حالا سر من فریاد می کشی ؟
-قضیه چیه پریسا ؟
-می گه نمی یام .
-خوب نمی یاد نیاد .
-مامان من . ناراحت می شن .
دایی گفت:پریسا ولش کن دوست نداره بیاد خوب نیاد .
مامان فرح بغلم کرد و گفت:اره . ولش کن ببین چه طوری داره می لرزه ؟
مامان با گریه گفت :تو چت شده عسل . چرا دیگه عسل شاد من نیستی . ها …مامان ؟
بغض منم ترکید و گفتم :مامان خسته ام خیلی زیاد .
-فدای دل خسته ات بشم . داری جلوی چشمم نابود میشی . منم نمی دونم چته . که یه کاری برات بکنم .
دایی که تمام صورتش حاله ای از غم بود گفت :پریسا بهتره ما بریم .
با لبخندی از دایی تشکر کردم و انها رفتند .ساعتی از رفتن انها می گذشت که صدای زنگ در باعث شد به زور خودم را از روی تخت بلند کنم .
بدون این که بپرسم کیه اف اف رو زدم بعد از کارم پشیمان شدم سریع ار پنجره به بیرون نگاه کردم با دیدن شروین متعجب به سر جایم برگشتم .
شروین وارد شد و گفت:سلام .
-سلام تو این جا چی کار می کنی ؟
-اومدم پیشت که تو تنها نباشی.
-ولی من خودم خواستم تنها باشم .
-یعنی مزاحمم؟
-نه بشین یه چیزی بیارم بخوری .
دستم را گرفت و مانع از رفتنم شد و گفت :میخوام باهات حرف بزنم .
-باشه یه چیزی بیارم بخوری .
-هیچی نمی خورم .
-باشه بگو.
-بامن ازدواج می کنی ؟
-چی ؟
-با …من …ازدواج … می کنی ؟
شوکه شده بودم . گفتم :خیلی سریع بود.
-معذرت می خوام ترسیدم نتونم بگم . دیگه طاقت مخفی کردن نداشتم عسل من دوستت دارم خیلی زیاد .
خدایا چه حکمتی بود . که این طوری عذابم می دادی . حالا باید مقابل کسی می ایستادم که مثل دایی دوستش داشتم.
گفت:عسل جان حالت خوبه ؟
گفتم :تو خیلی خوبی شروین . خیلی زیاد اما متاسفم تو می تونی بهتر از من پیدا کنی .
-برای من فقط تو بهترینی .
-شروین من احساسی ندارم که به تو بدم .
-یعنی چی ؟
-یعنی متاسفم من لیاقت این احساس پاکت رو ندارم . شروین تو می تونی خوشبخت بشی بدون من .
-تو رو خدا عسل . خواهش می کنم.
-ادامه نده من اصلا دلم نمی خواد تو این طوری عجز و لابه کنی . برام سخته من نظرم عوض نمیشه .
-چرا ؟چیزی از من دیدی ؟
-نه عزیزم من بدم و تو رو نمی تونم خوشبخت کنم و گرنه تو بهترینی .
دستانم را گرفت و گفت:من تو رو می خوام هر جور که هستی من بهت یاد می دم دوست داشتن یعنی چی ؟
با بغض گفتم :شروین . خواهش می کنم هیچ وقت دیگه من رو توی مغزت نیار .
-لااقل یه کمی فکر می کردی .
-لازم نبود فکر کنم .
-فکر می کردم قلبت این قدر سنگ باشه .
-شروین سنگ نبودم سنگ شدم تو رو خدا ببخش .
گفت :من چون دوستت دارم می بخشمت .
-می دونم تو خوبی .
-کاش نبودم خداحافظ
اون رفت و من را در مقابل هزاران سوال تنها گذاشت . صدای پیاپی تلفن باعث شد که به خودم بیایم تلفن را برداشتم.صدای معترض کمند از پشت تلفن می امد .
با آرامش گفتم :کمند جان کمی ارام باش .
-چه طوری اروم باشم کدوم گوری هستی ؟
با صدای غمناک گفتم :کاش قبر ستون .
-به کامیار میگم بیاد دنبالت .
-نه اصلا نمی تونم .رفتم حموم حالم اصلا خوب نیست
با صدای محزون گفت :خیلی بی معرفتی .
-می دونم.
-نمی یای ؟
-نه .
-خداحافظ .
-خوشبخت بشی خداحافظ .
و بعد از قطع تلفن یک دل سیر گریه کردم.

نظر خودتان را درباره این قسمت رمان در پایین صفحه برای ما و بقیه ی کاربران به جای بگذارید.منتظر کامنت ها و نظرات زیبایتان هستیم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!