رمان اعتراف عشق

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

فصل سوم .

چشمانم را باز کردم نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد با نگاهی به دورو برم یادم افتاد که به شمال اومدیم . همه خوابیده بودند . تصمیم گرفتم که بروم بیرون .با پوشیدن لباسی مناسب بیرون رفتم . مثل بچه ها ذوق زده به وسط باغ رفتم همه جا زیبا بود . در فضای باغ مشغول قدم زدن بودم که با صدای کسی برگشتم .
کامیار را دیدم که توی هوای سرد با رکابی و شلوارک امده بود بیرون . با لبخند گفتم :این جا واقعاً زیباست
کامیار خندید و گفت :بله واقعاً زیباست من عاشق این قسمت باغ هستم
گفتم :فکر می کردم شما هم مثل بقیه خوابیده باشین
-من عادت ندارم دیر از خواب بلند شم
-برعکس دایی کیوان خیلی زود بلند میشه ساعت نه . به این میگه صبح زود
-من که ترجیح میدم به جای خوابیدن ورزش کنم
-چه ورزشی
خندید و گفت :ورزش نشستن … شوخی کردم
-الان داشتی چه ورزشی میکردی
-الان تصمیم گرفتم دوچرخه سواری کنم که انگار یک بازم که من می خواستم دوچرخه سواری کنم دوچرخه نخواست
-مگه دوچرخه رو دوست نداری
-دویدن و اسکی و اسب سواری رو ترجیح میدم
-اما دوچرخه سواری خیلی لذت بخشه
-میخوای سوار شی
-اره
-خوب دنبال من بیا
دنبال کامیار راه افتادم ایستاد و گفت :می تونی سوارش بشی
-سوار این
-اره
-این یه دوچرخه مسابقه است . من نمی تونم با اینها دوچرخه سواری کنم
-کاری نداره همون جو ریه . بیا سوار شو
-من نمی تونم
-من مواظب تم بیا دیگه
-کامیار باور کن می افتم سرو کله ام می شکنه
-من تضمین می کنم نمی شکنه بچه بیا دیگه
-اگه افتادم چی
-نمی افتی بیا
-پس هر اتفاقی افتاد پای تو
-باشه بیا دیگه
به طرف دوچرخه رفتم و گفتم :ولم نکنی
-نه برو خیالت راحت فکر می کردم پرجرات تراز این حرف ها باشی
-هستم
-چیزی که من میبینم خلاف اینو می گه
با حالت قهر گفتم :حالا نشونت می دم اصلا نمی خواد منو بگیری
-ای بابا . کوتاه بیا چه زود می زنی صحرای کربلا
بدون این که جوابش را بدهم سعی کردم که رکاب بزنم . اما نمی توانستم چون صندلی بلند و فرمان کوتاهی داشت . کمی که رفتم نتونستم دوچرخه ر را کنترل کنم و افتادم .
کامیار به طرفم امد گفت :تقصیر خودت بود
در حالیکه لجم گرفته بود گفتم :نخیر تقصیر تو بود
-به من چه تو بودی که بهت برخورد . من که خواستم مواظبت باشم
بلند شدم و گفتم :اصلا بیا اینم دوچرخه ات
و درحالی که می خندید ازش جدا شدم . بغض م گرفته بود .به دست هایم نگاه کردم خراش برداشته بود و سوزش عجیبی داشت . خوشبختانه کسی نبود تو سالن . رفتم یک دوش گرفتم . وقتی برای تعویض لباس به اتاق برگشتم همه بیدار شده بودند . سلامی به همه کردم و گوشه ای لباسهایم را عوض کردم .
نیاز گفت :چته عسل . عصبی می زنی
با بی حوصلگی گفت:هیچی نیست
کمند گفت :حتما دیشب نتونستی خوب بخوابی
خیلی سریع گفتم :اره همین طوره
نگاهی به دستم کردم و ساعتم را ندیدم با ناله گفتم :وای ساعتم نیست
نیلوفر گفت :حتما دیشب در اوردی ببین پشت سرت نذاشتی
-نه می دونم اون ساعت رو من اصلا در نمیارم
کمند گفت :شاید وقتی حموم درش اوردی بگردی پیدا می شه
به طرف حمام رفتم ولی اون جا هم نبود یک دفعه به یاد افتاد نم افتادم و سریع از اتاق خارج شدم وقتی به سالن رفتم به همه سلام کردم سلامی هول هو لکی به همه کردم و به طرف جایی رفتم که افتادم . ولی انجا هم نبود .به داخل برگشتم .
نیاز گفت :پیداش کردی
عصبانی گفتم :نه نیست
مامان گفت :چی کم کردی عسل جان
-ساعتم رو
-همه جا رو گشتی
-اره همه جا رو
دایی کیوان گفت :شاید اصلا دستت نکردی
-چرا امروز صبح دستم بود ولی حالا نیست
زن دایی گفت :پیدا میشه عزیزم . حالا صبحانه تو بخور
بی حوصله بودم و حسابی از کامیار لجم گرفته بود .
فتانه خطاب به همه گفت :دیشب که خوب خوابید ین
دایی کیوان گفت :بله مخصوصا من جاتون خالی با بالشت لای کو شهرام حال کردم
دایی فرامرز گفت :چه طور مگه
-هیچی اقا . پسرتون احساس کرده بودن تنها خوابیدن
کامیار دستی به بازوی دایی کیوان زد و گفت :تقصیر خودته ادای پترس در می اری . فکر کنم دیشب بهت خوش گذشته
شروین گفت : من بهت گفتم پیش این نخواب
دایی گفت :رحم هم به ادم نمی کنه بی مروت انگار نه انگار صد برابر منه .
شهرام گفت :خوب دیشب بد خواب شده بودم
کامیار گفت :راستش را بگو چند تا فن کشتی وارد کردی کیوان
دایی با خنده گفت :یادم نیست . ولی زیر دوخم رو خوب یاد گرفتم
همه خندیدند .کامبیز گفت :پس باید امشب شهرام جای باز بخوابه
شهرام گفت :اگه بهانه اینها منم .بنده امشب همین جا می خوابم
کامیار با خنده گفت :مطمئنی همین جا جات میشه
-کامیار تو هم هوس کردی ها
-نه من هوس نمی کنم با تو در بیفتم
-پس روی اعصاب من راه نرو
-اره . چشم بولدوزر جون
و شهرام به نشانه تهدید برای کامیار بلند شد که کامیار دست هایش را بالا برد و گفت :باشه من قصد له شدن ندارم
همه خندیدند . به جز من . همه بزرگتر ها میز رو ترک گفتند و تنها من و نیاز و کامیار و دایی کیوان و شروین سر میز بودیم .
دایی کیوان گفت :چه قدر می خورین زود باشین تمومش کنید دیگه
شروین بلند شد و گفت :ما که تموم کردیم
دایی گفت :می خواین من تشویق کنم شما سه تا هم تموم کنید
نیاز گفت :خیز من حاضرم تمومش کنم ولی شما منو تشویق نکنی
-دل تم بخواد
-نمی خواد
دایی دستش رو انداخت گردن نیاز گفت :حالا ببخشید
نیاز و دایی خنده کنان دور شدن . شروین هم به دنبال انها رفت . ان قدر ارام چیز می خوردم از خودم حرصم گرفت .
حالا مجبور بودم تنهایی با کامیار صبحانه بخورم . تصمیم گرفتم صبحانه رو نیمه تمام رها کنم .
ولی قبل از ان کامیار گفت:ببین .بخند تا دنیا به روت بخنده
-دنیا داره بهم می خنده
ساعتم را جلوم گرفت و گفت :پیداش کردم دیدم واسه اش داری بال بال میزنی بهت دادم و گرنه فعلا پیشم می موند
ساعت را از دستش گرفتم گفتم : باید حدس میزدم
خواستم بلند شم که زودتر بلند شد و گفت :من صبحانه مو تموم کردم میتونی بشینی با خیال راحت صبحانه ات رو بخوری
و بدون این که منتظر جواب شود از ان جا دور شد . با حرص گفتم :مسخره فکر می کنه کیه
منتظر شدم . چند دقیقه بد از رفتن من هم بلند شدم .
به پیشنهاد کامبیز تصمیم گرفته شد که ناهار در نزدیکی ویلا صرف کنیم . بنابراین همگی حاضر شدیم . ان روز تصمیم گرفتم زیاد با کامیار رو به رو نشوم . بعد از پوشیدن و آماده شدن دایی فرامرز گفت :کامبیز دوره یا نزدیک
کامبیز گفت :نزدیکه میشه پیاده هم رفت
عمو شهاب گفت :به نظر من بهتره یکی از ماشینها رو بیاریم . وسایلمون زیاده . در ضمن مامان فرح هم پاش درد می کنه هر که خواست پیاده بره
خاله فاطی گفت :پیشنهاد خوبیه
دایی کیوان گفت :اره شهرام به جونتون دعا می کنه
مامان گفت :من ماشی نم رو میارم هر کی هم می خواد با من بیاد
کامبیز تفنگ شکاری به دست گرفت و گفت :هر کی هم می خواد با من بیاد شکار
بالاخره تصمیم بر این شد که خاله وزن دایی و مامان فرح و فتانه به همراه مامان بروند و دایی فرامرز و کامبیز و عمو شهاب هم به شکار بروند .
شهرام گفت :این عادلانه نیست منم می خوام با ماشین برم
کامیار گفت :جا ندارن . اون قدر هم تنبل نباش پسر
خلاصه همه جوان ها راه افتادند .
شروین گفت :کامیار از کدام طرف
-من نمیدونم کمند بلده
نیاز گفت :چه طور کمند بلده تو بلد نیستی
-برای این که من با اینها نرفتم و توی ویلا موندم
کمند گفت :کاری رو که هر وقت دلش نخواد جایی بره می کنه
دایی گفت :کامیار جان . تو با شهرام ما هیچ سنخیتی نداری
کامیار با خنده گفت :نمیدونم شاید . ببینم نکنه داداش می خبر ندارم
شروین زد توی سر کامیار و گفت :خفه شو بی شعور
-باشه ببخشید
دایی گفت :باید تربیت شی
-اینو هستم
خلاصه راه افتادیم . دخترها باهم . پسرها هم با هم . کمی که دورتر شدیم سگی را در نزدیکی یک درخت دیدیم که بسیار بزرگ بود .
نیاز جیغی زد و گفت :بچه اینو . همه به طرف سگ برگشتیم .
شروین گفت :طرفش نرین معلومه مریضه
دایی گفت :بهتره اروم از کنارش رد بشیم

کامیار گفت :نه اون منتظر ماست باید یه جوری فراری ش داد
کمند با نگرانی گفت :دوباره خل بازی هات کل نکنه
کامیار گفت :باید یه جوری دورش کنیم یا نه
شهرام گفت :بهتره همین جا بمونیم خودش خسته میشه می ره
کامیار گفت :اشتباه نکن این می خواد حمله کنه
-پس میشه بفرمایین چی کار کنیم بریم حمله می کنه بمونیم حمله می کنه یک باره بگو بمیرم دیگه
دایی با خنده گفت :بعد می گن اذیت نکن
شروین گفت :کیوان حالا گیر دادی توی این موقعیت ها
کامیار گفت :چه قدر حرف میزنید روی پیشونی این نوشته که من مریضم
نیلوفر گفت :اصلا بزاغشو ببینید اویزونه
با خنده گفتم :اون فکر کرده ما ناهار ظهر شیم . واسه همین اب دهنش راه افتاده
کامیار گفت :مخصوصا تو . واسه اش خیلی لذیذی
شروین گفت :یه کاری بکنید دیگه
سگ به ما نزدیک شد نیاز جیغی کشید و گفت :تورو خدا دورش کنید
کامیار گفت :نگفتم شما واسه ش لذیذ ترین . دخترها اروم و یک نفری بیاین این ور
نیلوفر گفت :ممنون که توصیه کردی بیایم او رو مشکل اینه که چه جوری
کامیار چوبی را برداشت و گفت :من اینو پرت می کنم بعد همتون فرار کنید
شهرام که کمی دورتر بود پیش تر فاصله گرفت . کامیار چوب رو انداخت اما سک هیچ العملی نشان نداد
کامیار گفت :نخیر .گیر داده من جلوش رو می گیرم شما برین
شروین گفت :نخیر نمی خواد سوپر من بشی . با این چوب حسابش رو می رسیم
خلاصه کامیار و شروین توانستند سک رو دور کنند .
کامیار گفت :عجب سگ خوش اشتهایی بود
شهرام گفت :بهتره بریم پیش مامان اینا چون من سک هار هم گاز م بگیره حاضر نیستم برم
همه زدیم زید خنده و به راه افتادیم . وقتی به جمع رسیدیم . هر کدام با هیجان خاصی جریان را برای انها تعریف کردن .
عمو گفت :کار عاقلانه ای کردین ندوید ین چون می افتاد دنبالت ون
مامان فرح گفت :خوب خدا رو شکر به خیر گذشت . حالا بیاین یه چایی بخورین
بعد از ناهار کمند پیشنهاد کرد که همگی به کنار دریاچه برویم . من کنار دریاچه ایستاده بودم
دایی کیوان گفت :عسل نوشته بچه ها نزدیک نشن خطرناکه
گفتم :پس چرا شما نزدیک شدین
کامیار گفت :اخه داییت و میشه کنترل کرد ولی تو رو نه
همه خندیدند .کامیار کنارم اومد و گفت :حالا کوچولو گریه نکن شوخی کردم
گفتم :دوست داری
-چی رو . این که گریه کنی . نه اصلا . چون بلد نیستم بچه ها رو اروم کنم
با اخم گفتم :حواست به حرف زدنت باشه من بچه نیستم
شهرام در حالی که می نشست گفت :کامیار جون . بی خیال . حوصله نداریم دنبال شکلات و بستنی بگردیم اینو آرومش کنیم
-اشکال نداره من بادکنک دارم رنگش صورتیه
دایی گفت :اتفاقا عسل از رنگ صورتی خوشش می یاد
گفتم :پس بگو چرا اصلا حوصله ات سر نمی ره بادکنک داری
کامیار گفت :نه عزیزم اینو واسه کوچولو هایی مثل تو پیش خودم می ذارم
کمند گفت :کامی بسه دیگه
گفتم :نه چی کارش داری بقیه حوصله شون سر رفته اینم داره می خندونه خوبه دیگه این جا یه سیرک واقعیه
شروین برای این که به قضیه پایان دهد گفت :بچه ها من می خوام برم قایق سواری کی می یاد
نیلوفر گفت اگه مهمون م کنی من
-ما چاکرتونم هستیم
کمند گفت :پس من هم . هم نشین نیلوفر میشم . لطفاً مال منم حساب کن
-بله چشم .عسل هم بامن می یاد . بقیه هم پول خودشون رو بدن
وقتی که قایق به راه افتاد شروین گفت :عسل اون صحبت کردن . با کامیار درست نبود
-چرا خیلی هم درست بود
-نه دیگه درست نبود تو خیلی بد توهین کردی
-مگه اون نکرد
-خودت می دونی که کامی داشت شوخی می کرد اما تو جدی و با لجبازی حرفت رو زدی
-اصلا ببینم تو شریک دزدی تا رفیق قافله
-من فقط حق رو می گم
گفتم :زبون داره اندازه گردن زرافه
و ناخودآگاه از این حرف خنده ام گرفت . و او نیز خندید . بعد از کمی قایق سواری و تخمه شکستن همگی به سمت ویلا حرکت کردیم .
من تنها کسی بودم که خستگی رو بهانه کردم و با ماشین رفتم . وقتی رسیدیم مشغول جابجایی وسایل بودیم که بقیه رسیدند .
کامیار در حالی که هیکل شهرام رو هل می داد رو به زن دایی گفت :شراره جون . سوخت پسرت تموم شد
زن دایی گفت :پس الا نه که ولو بشه
کامیار گفت :یعنی نمی خوای تا ویلا مسابقه دو بدی
شهرام با چشمانی گشاد گفت :عمرا
همه خندیدند . و دایی فرامرز گفت :بشین پسرم . بذار اونا برن فیضش رو ببرن
دایی کیوان دستم را گرفت و گفت :تا این جا ماشین سواری کردی ولی نمی تونی از زیر این یکی در بری
به زود دایی من هم به جمع اضافه شدم و قرار شد هر کسی که جا بماند بقیه را بستنی مهمان کند که قرعه به اسم شروین افتاد که البته از زیرش نتوانست در برود . همان شب به شهر رفت و برای هم بستنی گرفت .
بعد از خوردن شام و بستنی همه به رختخواب پناه بردند .
وقتی که چشمانم را باز کردم هیچ کس را توی اتاق ندیدم . به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود . بعد از دوش گرفتن و لباس پوشیدن به طبقه پایین رفتم اما کسی رو ندیدم .

رو به سودابه خانم خدمتکار ویلا گفتم :صبح بخیر سودابه خانم بقیه کجان
گفت :صبح زود همشون رفتند لب دریا . مادرتون گفت که اگه خواستین شما هم برین
با ناراحتی گفتم :چرا بیدارم نکردن
-شاید دیدن خواب هستین بیدارتون نکردن . حالا صبحانه می خورین
-ممنون اشتهایی به خوردن صبحانه ندارم
-هر جوری که شما مایلید
بی حوصله روی کاناپه خودم رو ولو کردم . تصمیم گرفتم به هیچ کدوم کاری نداشته باشم . بد نبود که از فرصت استفاده کرد و توی اتاقها سرک کشید .
با این فکر بلند شدم . همه جا رو خوب کشتم . به اتاق کامیار دقت کردم در را کاملا باز کردم . اتاق نسبتا بزرگ و با وسایل لوکس البته می دانستم چون این اتاق قبلا آماده شده سلیقه خود کامیار نیست اما باز هم زیبا بود . کتابی نظرم را جلب کرد همی که کتاب رو برداشتم چند عکس از داخل ان افتاد عکس ها را برداشتم با دیدن عکس ها پوز خندی زدم در هر کدام از عکس ها کامیار با ژست های مختلف با چند دختر اروپایی عکس انداخته بود .
با شنیدن سروصدایی از بیرون امد با عجله عکس ها را سر جایش گذاشتم و سریع از اتاق بیرون امدم . با شروین برخورد کردم .
با خنده گفت :چه عجب بیداری
گفتم :واسه شما که بد نشد . بدون من حال کردین
گفت :بقیه رو نمیدونم ولی برای من بدون تو اصلا خوش نگذشت .
-اره جون تو می دونم
-خوب حالا ببخشید
خندیدم و گفتم :اصلا اصرار نکن
-خواهش می کنم . تورو خدا باعث مرگ یه جوون نشین
گفتم :خوب نمیر بخشیده شدی
شروین خندید و گفت :ممنون که نذاشتین بمیرم
در همین لحظه کامیار از پله ها بالا امد وبا دیدن ما لبخند کمرنگی زد و گفت :فکر کنم مزاحم شدم
شروین گفت :نه اتفاقا بقیه کجان
-پایین هستند
شروین دستش را از دور کمرم برداشت و به طرف کامیار رفت و گفت :مراسم اشتی کنون من بود
-یعنی چی
-یعنی این که بنده عفو شدم
-اها ..عسل باهات قهر کرده بود
-اره . ولی حالا نیست
گفتم :کی می تونه با تو قهر باشه
با گفتن این حرف از مقابل چشمان شروین و کامیار دور شدم . نفهمیدم این حرف را واقعاً از ته دل گفتم یا از لج بود .
بعد از ناهار همگی تصمیم گرفتیم که به کنار دریا برویم . این بار جوان ها همگی اعلام آمادگی کردند .
بنابراین بدون بزرگتر ها لب ساحل رفتیم
همگی سر به سر شهرام گذاشتیم
دایی کیوان گفت :شهرام اگه خودت رو پرت کنی وسط دریا همه ابهاش میاد ساحل
شهرام گفت:عمو باز شروع کردی
کامیار گفت :عین سو نامی همه دنیا رو نیست و نابود می کنی
-کامیار یه چیزی بهت می گم ها
-برو با هم قد خودت در بیفت بچه . زورت به من نمیرسه
-کامی
-خیلی خوب عصبانی نشو من زندگیم رو دوست دارم
همه خندیدند . حتی شهرام
دایی کیوان با اشاره به الاغی گفت :بچه ها هم زاد کامیار
کامیار دستش رو انداخت دور گردن کیوان گفت :عزیزم می دونی تازگی ها زیادی حرف میزنی
نیاز گفت :بچه ها بیاین سوارش بشیم
کامیار گفت :عجب رینگ اسپرت خوشگلی داره
دایی گفت :پدرجان دوری چنده
-پانصد تومان
کامیار گفت :چه خیره پدرجان . دسته بزک کرده است ولی خیلی گرونه
پیرمرد که انگار نمی خواست این همه مشتری را از دست بدهد گفت :شما سوار شین ما کنار میایم
-ای ول . کی اول سوار میشه . می خواین از کوچکتر شروع کنیم .عسل سوار شو
با حرص گفتم :خودت بچه ای
بی خیال گفت :خوب باشه اول خودم سوار میشم
همیشه با این کارش بیش تر اعصابم را تحریک می کرد .
بعد از این که همه سوار شدیم
کامیار گفت :پسر خیلی با حالی بود . تو ی کل اروپا رو بگردی هم چین الاغ خوشگلی پیدا نمیشه
کمند گفت :اینو راست میگه . اون جا اصلا هم چین چیزهایی وجود نداره
شروین گفت :خوب دیگه این چیزها فقط توی ایران پیدا میشه
شهرام گفت :اره
همه پسرها خندیدند . بجز دخترها
نیاز گفت :کجای دنیا پسرها ان قدر احمق هستند
نیلوفر گفت :این دیگه مربوطه به ایرانه
شروین گفت :شما دخترا ما رو نداشتین چی کار می کردین
با خنده گفتم :شکر خدا
-بچه پرو
نیلوفر گفت :بچه ها کدو متون پایه این بریم توی اب
با ذوق گفتم :من
شهرام گفت :عسل جان . نیلوفر خانم اینا جلیقه نجات ندارن نرید جلو
نیلوفر گفت :نمک دون
کامیار گفت :بچهها . نوشته از ورود کودکان زیر پنج سال به داخل اب جلوگیری کنید . پس بیاین کنار
تصمیم گرفتم به راهم ادامه بدم که کامیار گفت :با توام بودم عسل
همه خندیدند .و من بدون توجه شلوارم را بالا زدم و به راه خودم ادامه دادم .
کمند و نیلوفر و نیاز هم پشت سر من امدند .
کمند کنارم ایستاد و گفت :تو رو خدا از دست کامیار عصبانی نشو . هیچی توی دلش نیست .
به زور گفتم :نه بابا ول کن
گفت :الهی قربون برم
-خدا نکنه
نیلوفر گفت :سرده
-عادت می کنی
-عسل این جونو رها پاهام رو قلقلک میدند
-بیای وسط دیگه اذیت نمی کنن
نیاز گفت :این طوری نمیشه . من الان یخ می کنم . من رفتم
دایی به ما نزدیک شد و گفت :خوش می گذره
کمند گفت :نمی یای
-چرا
و در حینی که وارد شد ابی به طرف هر سه نفر مان پرتاب کرد با اعتراض گفتم :دایی
-چیه اب تنی حال می ده دیگه
طولی نکشید بقیه هم با سرو صدا شروع به بازی کردن و همگی با لباس خیس به ویلا برگشتیم .

رمان اعتراف عشق قسمت اول

رمان اعتراف عشق قسمت دوم

رمان اعتراف عشق قسمت سوم

رمان اعتراف عشق قسمت چهارم

رمان اعتراف عشق قسمت پنجم

رمان اعتراف عشق قسمت ششم

رمان اعتراف عشق قسمت هفتم

رمان اعتراف عشق قسمت هشتم

رمان اعتراف عشق قسمت نهم

رمان اعتراف عشق قسمت دهم

رمان اعتراف عشق قسمت یانزدهم

رمان اعتراف عشق قسمت دوازدهم (آخر)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!